تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

مرغان شاخسار طرب

صفحه  صفحه 8 از 12:  « پیشین  1  ...  7  8  9  10  11  12  پسین »  
#71 | Posted: 6 Sep 2013 10:14




... حالا نوبت او بود که بیاندیشد. آیا حق داریم که دیگران را به راهی که سرانجام آن نامعلوم است پیش برانیم؟ او مسلماً به فکر مگی بود و درباره سرنوشت این مرد هیچ نگرانی نداشت از جهتی او هم بر لوک مزیت نداشت. او نیز به میل خود زندگی اش را وقف مبارزه ای کاملاً مردانه کرده بود و مانند لوک نمی خواست که هیچ زنی سد راهش باشد. با خود گفت: او نیز درگیر رؤیاهایی است که شاید جز در ذهن او وجود خارجی ندارند و شاید آن رؤیاها جوهر و غلظتی بیشتر از دود کارخانه نیشکر نداشتند که در فضای سرشار از بوی ملاس گم می شد. با این وجود این آن چیزی بود که او می خواست و به خاطرش تلاش می کرد و شاید زندگی اش را با این رؤیا هم به پایان می رساند. او عاقل بود و با همه عشقی که به مگی داشت ـ و آن به تدریج در می یافت که مگی را از همه چیز بیشتر دوست دارد ـ موقعیت خود را به خطر نمی انداخت، حتی به خاطر او. پس اگر به دروغ می گفت که مگی در جزیره ای به سر می برد که مملو از جمعیت است و او ممکن است شناخته شود، مسلماً از رفتن نزد او خودداری می کرد.
آن زبانش را روی لب هایش چرخاند و گفت:
ـ مگی. بونگالویی در جزیره ماتلوک اجاره کرده است.
ـ کجا؟
ـ جزیره ماتلوک در نزدیکی های گذرگاه پانتکوت. جایی برای انس و الفت و روابط صمیمانه. به علاوه در این فصل آنجا خلوت و تقریباً از سکنه خالی است ( نتوانست از بیان نکته ای طنزآمیز خودداری کند ) نگران نباشید هیچ کس شما را نخواهد دید.
او در حالی که به آرامی جاستین را به آن می داد، غرولندکنان گفت:
ـ باعث امیدواری است.
وقتی به طرف پلکان می رفت گفت:
ـ متشکرم ( سپس لحظه ای روی برگرداند ، در نگاهش تأثری عمیق موج می زد ) شما به کلی اشتباه می کنید من فقط می خواهم او را ببینم و هیچ گونه گرفتاری برایش ایجاد نخواهم کرد، و هرگز روح او را در معرض نابودی قرار نخواهم داد.
ـ و روح خودتان را. در این صورت من پیشنهاد می کنم که به عنوان مک اونیل به آنجا بروید. چون قرار بود که او نیز به آنجا برود. بدین ترتیب هر دو شما از خطر یک رسوایی در امان خواهید ماند.
ـ اگر لوک به آنجا بیاید ؟
ـ غیر ممکن است او به سیدنی رفته و قبل از ماه مارس بر نمی گردد. من تنها کسی بودم که آدرس مگی را می دانستم و در این مورد چیزی به او نگفتم عالیجناب.
ـ آیا مگی منتظر لوک است؟
آن با لبخندی غمگین گفت:
ـ آه خدای من نه.
ـ من هیچ گونه مزاحمتی برایش ایجاد نخواهم کرد می خواهم ببینمش، فقط همین.
آن به تندی پاسخ داد:
ـ من کاملاً به این موضوع آگاهم عالیجناب. ولی بی شک اگر خود را اندکی متوقع تر نشان دهید کمتر ناراحتش خواهید کرد.

وقتی اتومبیل کهنه راب جاده کنار ساحل را می پیمود ، مگی مانند روزهای دیگر به ایوان آمده بود تا با تکان دست به راب نشان بدهد که حالش خوب است و به چیزی احتیاج ندارد.
اتومبیل در جای همیشگی متوقف شد. و مردی ملبس به شلوار کوتاه ، پیراهن و کفش های راحتی ، چمدان در دست از آن پیاده شد. راب که اتومبیل را به حرکت در می آورد فریاد زد:
ـ این هم آقای اونیل.
ولی مگی دیگر رالف دوبریکاسار را هیچ گاه با لوک اونیل اشتباه نمی گرفت. حتی در این فاصله و در روشنایی ناپدیدار غروب. نه او نمی توانست اشتباه کند . این لوک اونیل نبود.
همان جا، روی ایوان میخکوب شد. رالف به سویش پیش می آمد، رالف دوبریکاسار، سرانجام راهش را انتخاب کرده بود. او را می خواست. هیچ دلیل دیگری نمی توانست او را با با اسم لوک اونیل به چنین محلی بکشاند. گویی که همه اعضای بدنش از کار افتاده بود. پاها، مغز، قلب.
رالف به طلب ملک خود آمده بود. پس چرا هیچ هیجانی احساس نمی کرد!چرا به سوی او نمی شتافت تا خود را در آغوشش افکند. او رالف بود، همان که همیشه انتظارش را می کشید. آیا یک هفته تمام تلاش نکرده بود که اندیشه او را از ذهن خود براند. خدا لعنتش کند، خدا لعنتش کند. چرا خدایا، چرا اکنون که سرانجام می خواست او را از فکرش یا حداقل از قلبش دور کند، به اینجا آمده. آه همه چیز دوباره آغاز می شد. مبهوت، غرق عرق، خشمگین و بی حرکت مانند مجسمه ای ایستاده بود و قامت کسی را که به او نزدیک می شد ، تماشا می کرد.
با دندان های فشرده و بی آن که نگاهش کند گفت:
ـ سلام رالف
ـ سلام مگی.
ـ چمدان تان را بیاورید. با یک فنجان چای داغ چطورید؟
صحبت کنان پیشاپیش او وارد اتاق پذیرایی شد. و نگاهش همچنان از او می گریخت. رالف نیز با همان خشکی جواب داد:
ـ با کمال میل.
و به دنبال او به آشپزخانه رفت. و در حینی که مگی آب کتری برقی را در قوری می ریخت و فنجان ها و نعلبکی ها را از قفسه بیرون می آورد، سرگرم تماشایش بود. مگی جعبه بیسکویت را به طرف او دراز کرد. چند دانه از آن برداشت و در بشقابی گذاشت و قوری را همراه بشقاب بیسکویت به سالن برد و رالف هم با فنجان و نعلبکی ها به دنبالش.
سه اتاق بونگالو در یک ردیف بنا شده بود. سالن در وسط ، آشپزخانه و حمام مجاور آن در یک طرف و اتاق خواب در طرف دیگر سالن قرار داشت. بونگالو دو ایوان داشت که یکی رو به جاده و دیگری مقابل ساحل بود و این موقعیت به هر دوی آنها اجازه می داد به قسمت های مخالف نگاه کنند، بی آن که نگاه شان با هم تلاقی کند. تاریکی با سرعت معمول منطقه حاره فرا رسیده بود ولی نسیم ولرمی که از پنجره های کشویی به درون می وزید، صدای برخورد امواج را بر ساحل، و هیاهوی دور دست برخورد آب دریا بر تخته سنگ ها را با خود می آورد.
آنها بی گفتن هیچ کلمه ای چایشان را نوشیدند و سکوت همچنان ادامه داشت. رالف اکنون نگاهش را به سوی مگی برگردانده بود. و مگی به رقص یک نخل کوچک که باد آن را در هم می پیچید خیره شده بود. سرانجام رالف سکوت را شکست:
ـ چه شده مگی؟
لحن او چنان ملایم و مهرآمیز بود که مگی احساس کرد قلبش به شدت در سینه می تپد. و دارد زیر بار اندوه مسلطی از کار می ایستد که پرسش آدم بزرگی از دختر بچه ای بر می انگیزد.
او به ماتلوک نیامده بود که زن را ببیند. او به دیدار دختربچه آمده بود . و او همان دختربچه را دوست داشت نه زن را. او از وقتی مگی دوران بچگی را پشت سر نهاده بود نتوانسته بود این تحول و دگرگونی را بپذیرد. مگی سرش را تکان داد و چشمانش را به طرف او برگرداند. نگاهش، نگاه او را جست متحیر، خشمناک ، تحقیر شده. هنوز هم او را به چشم مگی سال ها قبل می نگریست. زمان متوقف شد. و او همچنان تماشایش می کرد و رالف که نفس در سینه حبس کرده بود، ناچار شد، نه مگی، که زن را در چشمان روشن و درخشان او باز یابد. آه خدایا چشمان مگی. او هنگام صحبت با آن مولر صادقانه فقط آرزوی دیدار مگی را در سر داشت و چیز بیشتری نمی خواست و با آن که عاشقش بود هوای دیگری جز دیدار او در سر نداشت و آمده بود که با او صحبت کند و دوستش باشد. بر نیمکت سالن پذیرایی بخوابد و بکوشد ریشه آن جاذبه ای را بیابد که همواره وجود مگی به او اعمال می کرد.می پنداشت اگر بتواند بنیان آن را کشف کند راه رهیدن از آن را خواهد یافت. برای او دشوار بود که مگی کوچک را به چشم یک زن با اندام زنانه بنگرد. اما سرانجام موفق شده بود، چون در نگاه او نوری می یافت که به پرتو چراغ محراب ماننده بود و در روح و جان او نیروی جاذبه ای می یافت که از نخستین لحظه دیدارش تاکنون، هرگز نتوانسته بود خویشتن را از آن رها کند.
چیزی که در جسم تحول یافته،مگی هنوز، دست نخورده و پایدار مانده بود. او ثبات را هنوز در نگاه او ، در نگاه زن می یافت. ولی نه می توانست این دگرگونی را بپذیرد و نه می توانست در برابر جاذبه آن مقاومت کند.
او همواره پنداشته بود که مگی نیز خواسته ها و رویاهایی مانند او داشت و مانند او فکر می کرد، تا آن که سرانجام مگی هنگام تولد جاستین عقده دلش را گشوده بود و خشمش را فریاد کشیده بود. گر چه آن زمان نیز وقتی که آرامش خود را یافته بود، واکنش مگی را معلول تحمل درد بسیار انگاشته بود. دردی که بیشتر از آن که جسمانی باشد از اعماق روحش بر می خاست.اکنون او را همان گونه که واقعاً بود می دید و می توانست دقیقاً لحظه ای را تجسم کند که مگی برای همیشه دنیای بچگی را ترک گفته و به مرحله بلوغ گام نهاده است. سال ها قبل رالف در گورستان دروگیدا، برایش توضیح داده بود که نمی تواند توجه بیشتری به او نشان دهد، زیرا بیم آن می رفت که مردم درباره اش طور دیگری قضاوت کنند و مگی به جای هر پاسخی به او نگاه کرده بود. نگاهی که حالتی غریب در خود نهان داشت و او نتوانسته بود معنای آن را دریابد. زیرا مگی فوراً از او روی برگردانده بود و بار دیگر که چشمانش به طرف او برگشته بود، دیگر آن حالت غریب در چشمانش نبود. حالا می فهمید که از همان لحظه مگی او را به چشم دیگری می نگریست. آن بوسه برای مگی لحظه ای گذرا نبود که بتواند مانند رالف کمی بعد آن را به دست فراموشی بسپارد. گرچه رالف توهمات و تصوراتش را در شیوه زندگی یکنواخت خود جای داده و پیوسته آن را با خود داشت در حالی که مگی در تمام این مدت ، به عنوان یک زن، با تمام وجودش او را می خواست. رالف می بایست می پذیرفت که او نیز از همان نخستین بوسه خواهان جسم او بود ولی احتیاج جسمانی در برابر مهری که به او داشت نیازی نازل بود. دو احساس متفاوت، نه جلوه های مختلف یک احساس. ولی طفلک مگی این موجود ناشناخته، هرگز در دام این توهمات گرفتار نشده بود.
در این لحظه اگر وسیله برای ترک جزیره وجود داشت فوراً از آنجا می گریخت مانند اورست (oreste سیاستمدار رومی که مرگ او در 476 میلادی اتفاق افتاد او پسرش رومولوس اگوستولوسی را امپراتور اعلام کرد) در برابر اری نی ها ( Erinyes در اساطیر یونان به خدایان انتقام می گفتند ) . ولی نمی توانست و بهتر این بود که بماند تا آن که تمام شب را در سرگردانی به صبح رساند. گذشته و یادها به ذهنش هجوم آوردند « چه می توانم بکنم ؟ چگونه می توانم خطایم را جبران کنم؟ دوستش دارم. و اگر دوستش دارم باید او را همان طور که اکنون هست بپذیرم، من او را همیشه به خاطر طبیعت زنانه اش دوست داشته ام. » اما دیگر هیچ چیز اهمیت نداشت. نه مبارزه جانفرسایش برای حفظ سلامت روح و نه سرکوبی ارادی امیالش.
آنگاه نیروی خفته و فراموش شده جسم ، به تلنگری نیاز داشت تا یکسره رهایی یابد و جهانی مغشوش و در هم ریخته را به رویش بگشاید. جهانی که در آن ذهن تابع جذبه و هوس بود و اراده عقل با اراده جسم منهدم می شد.
مگی بازوهایش را به دور گردنش حلقه کرد. رالف فشار دست هایش را احساس کرد. سر خم کرد و دهانش دهان او را جست و آن را یافت. دهانی که دیگر خاطره ای واپس زده نبود بلکه همه حضور و واقعیت بود. مگی با تمام قدرتش او را به خود می فشرد. گویی دیگر نمی توانست عظمت معنوی او را تحمل کند. سیال و تاریک همانند شب، تسلسلی از خاطرات و امیال، خاطراتی نافرجام، امیالی واپس زده. چه سال های طولانی که رالف انتظار این لحظه را کشیده بود. او تأثیر و جاذبه مگی را بر وجود خود، نادیده گرفته بود، آن قدر که حتی به خود اجازه نداده بود او را به عنوان یک زن تلقی کند.
آه خداوندا، مگی من. مرا چگونه بار آورده اند که بتوانم در وجود تو یک تندیس ببینم؟
نبض زمان متوقف شد و سیال همانند رودی او را در خود غرق کرد تا آنجا که دیگر جز ابعادی بی نهایت، مفهوم دیگری نداشت. او حس می کرد بی آن که بتواند به عنوان یک ماهیت مشخص با او رو به رو شود و آرزو داشت که سر انجام و برای همیشه او را جزیی از وجود خود کند، و مانند پیوند یک درخت به او تبدیل شود. در حقیقت مگی برای او ساخته شده بود. زیرا او خود مگی را ساخته بود. سال ها او را در روح و جانش تراشیده و صیقل داده بود. بی آن که هرگز دلیل آن را بداند. مگی گناه او، گلرخ او و آفرینش او بود. رویایی که هیچ گاه از آن رهایی نمی یافت. هرگز تا هنگامی که جان در بدن داشت.
آه خدای من، می دانم، می دانم، می دانم چرا تمام این سال ها او را به عنوان یک تصور ذهنی، یک بچه در خود پناه داده بودم در حالی که او سال هاست که این مراحل را پشت سر گذاشته. ولی چرا باید در چنین موقعیتی به آن آگاهی یابم؟
زیرا که سرانجام او در می یافت که راه و هدف او در زندگی، مغایر سرشت بشری اوست و او نمی بایست بشر باشد، مرد باشد چیزی بی نهایت والاتر، فراسوی سرنوشت انسانی و با این همه سرانجام، تقدیر او اینجا بود، در میان بازوان او، لرزان از وجود او، از وجود مردش. و او یک مرد بود، یک انسان. خداوندا، چرا مرا در بوته چنین آزمایشی افکندی؟ من بشر هستم و هرگز نمی توانم ، بیش از آن باشم. آیا زندگی در طلب حقیقت توهمی بیش نیست؟ آیا همه کشیش ها همین طورند؟ آیا آنها می خواهند چیزی ورای هستی خود باشند که غرایز بشری را انکار می کنند؟ می خواهند خدای گونه باشند؟ مگی را در میان بازوانش گرفت و به چشمان اشک آلودش نگریست. صورت او در تاریکی به دشواری دیده می شد.دهانش را نگریست که همانند غنچه ای از هم گشوده شد و آه کشید. مگی او را با پاها و دست هایش بسان پیچک ابریشمین به بند کشیده بود. خرقه پرهیز را به آتش کشید و خود را با پریچه ای که سرنوشت او را رقم زده بود، در شعله های آن افکند... و یکسره سوخت.
او به خواب عمیقی فرو رفته بود.مگی با احتیاط در کنار او دراز کشید. با این که او نیز خیلی خسته بود اما نمی خواست بخوابد. او بیم داشت که اگر به خواب رود دیگر رالف را نبیند. برای خوابیدن فرصت بسیار بود. با خود گفت: وقتی او بیدار شود چه خواهد گفت، آیا تأسف خواهد خورد؟ و یا لحظات کامیابی قادر خواهد بود از این که تمام شئونات کلیسا را زیر پا گذاشته، توجیه کند؟ آیا به نیازی تسلیم شده که سال ها با آن مبارزه کرده بود و او را نیز به جدال واداشته بود. رالف هرگز نمی بایستی از آن لحظه ها متأسف باشد، هرگز. او چقدر رنج کشیده بود. در بعضی لحظات رنج او را همانند درد خود احساس می کرد. گویی نوعی عدالت در رنجی که او را آزار می داد نهفته بود.
رالف از خواب بیدار شد. و چشمان آبی اش همان مهری را منعکس می کرد که از کودکی به مگی گرما می بخشیده و به زندگی اش معنا می داد. اما یک نوع احساس درماندگی روحی در نگاه رالف موج می زد. رالف می اندیشید که هیچ گاه در طول زندگی خود در کنار یک زن دیده نگشوده بود. و از یک لحاظ این لحظه ، صمیمیت و خلوص افزون تری از هم بستری ، در خود نهان داشت. نشانه ای از پیوند احساسی و وابستگی.
او سبک و سیال همانند هوایی سرشار از عطر دریا و گیاهان زیر آفتاب، لحظه ای خود را بر بال یک آزادی تازه رها کرد. احساس آسایش، پس از رهایی، بعد از آن همه مبارزه، احساس صلح پس از جنگی خونین و دریافت که در چالش های عاطفی تسلیم چقدر شیرین تر و آرامش بخش تر از نبرد است. مگی من، من تو را به نبردی مهلک کشاندم اما در فرجام این تو نبودی که ویران شدی بلکه این منم که در هم شکستم. تو در راه من قرار گرفتی تا نشان دهی که غرور پارسایانه کشیشی مانند من چقدر خودخواهانه و اشتباه بود. من می خواستم مانند لوسیفر( یکی از اسامی شیطان در مسیحیت Lucifer ) به چیزی ورای طبیعت و غرایزم دست یابم و همانند لوسیفر سرافکنده شدم.
من تاکنون می توانستم به پارسایی، اطاعت و حتی تهیدستی قبل از آشنایی ام با مری کارسون، ببالم اما هرگز خشوع و فروتنی را نشناخته بودم. خداوندا اگر او آنقدر برایم عزیز نبود بار من سبک تر می شد، چون گاهی فکر می کنم که آن محبت فراتر از این عشق است و این هم شاید بخشی از مجازاتی است که عشق تو بر من روا می دارد.
رالف که احتیاج شدیدی به گفتن چیزی در خود احساس می کرد به زمزمه گفت:
ـ اگر حوصله داشتم می رفتم اول کمی شنا می کردم و بعد صبحانه را درست می کردم.
او نقش لبخند مگی را بر سینه اش احساس کرد.
ـ برو من صبحانه را آماده می کنم. احتیاج به مایو نداری هیچ کس این طرف ها نیست.
ـ یک بهشت واقعی ( از تخت خواب پایین پرید و کش و قوسی به خود داد )
ـ چه هوای فوق العاده ای باید آن را به فال نیک گرفت.
رنج جدایی از هم اکنون ، به خاطر آن که او بستر را ترک کرده بود . رالف در آستانه در ایستاد و دستش را دراز کرد.
ـ با من می آیی؟ بعداً دو نفری صبحانه را آماده خواهیم کرد.
آب دریا به حالت مد و صخره ها در آن شناور بود. آفتابی گرم که نسیم تابستانی از گرمایش می کاست.
رالف در حالی که اطرافش را می نگریست گفت:
ـ احساس می کنم تازه دنیا را کشف می کنم.
مگی دستش را در دست گرفت. او خود را مقصر احساس می کرد و به نظرش این صبح آفتابی شگفت انگیز تر و درک نکردنی تر از واقعیت رویا گونه شب گذشته بود. رالف به او چشم دوخت. نگاهی دردآلود، زمان بر فراز دنیای بی تفاوت متوقف شده بود.
ـ چطور می توانی آن را کشف کنی. این دنیا متعلق به ماست فقط برای ما و برای همیشه.
هنگام صرف صبحانه رالف پرسید:
ـ لوک چگونه آدمی است؟
مگی سرش را به سویی خم کرد لحظه ای اندیشید و سپس گفت:
ـ از نظر ظاهری آنقدرها هم که در آغاز تصور می کردم ، به تو شبیه نیست. زیرا در آن زمان من هنوز عادت نکرده بودم از تو چشم بپوشم. فکر می کنم دلیل ازدواجم با او این بود که او چیزی از وجود تو در خود داشت. در هر حال من تصمیم به ازدواج داشتم و او خیلی از دیگران بهتر بود. مقصودم ارزش و مهربانی اش یا محسناتی نیست که زن ها را جلب می کند. برایم مشکل است که دقیقاً علت آن را بدانم. جز آن که شاید او هم مانند توست. او هم به زن احتیاج ندارد.
رالف شکلک در آورد و گفت:
ـ درباره من این طور قضاوت می کنی مگی؟ آیا تو مرا این طور می بینی؟
ـ صادقانه بگویم بله، و هرگز نخواهم دانست چرا، ولی فکر می کنم، مشابهت تو و لوک این است که شماها احتیاج به زن را نوعی ضعف می پندارید. من فقط از هم بستر شدن با زن حرف نمی زنم. ولی نیاز، نیاز واقعی به هستی زن.
ـ با دانستن این موضوع چطور از ما متنفر نیستی.
مگی شانه بالا انداخت و لبخندی ترحم انگیز بر لب آورد:
ـ آه رالف من ادعا نمی کنم که این موضوع هیچ اهمیتی برایم ندارد و مسلماً از آن رنج برده ام، اما اوضاع همین است و در هر حال من هم نیازهایی دارم و ظاهراً این نیازها مرا به طرف مردانی همانند تو و لوک می کشاند وگرنه هرگز گرفتارتان نمی شدم. و با مردی خوب و مهربان و ساده همانند پدرم ازدواج می کردم. من معتقدم که در هر مردی چیزی از سامسون وجود دارد .ولی در تو و لوک این خصلت زیادتر است.


آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#72 | Posted: 6 Sep 2013 10:15 | Edited By: nazi220




... این حرف او دلگیرش نکرد لبخند زد و گفت:
ـ آه مگی دانای من.
ـ این دانایی نیست. فقط درک واقعیت است. من آدم زیاد آگاهی نیستم خودت می دانی ولی وضع برادرانم را در نظر بگیر، من شک دارم که آنها هرگز ازدواج کنند و یا حتی دوست دختر برای خود بیابند. آنها به طرز وحشتناکی محجوبند و از تأثیری که یک زن می تواند بر آنها داشته باشد وحشت دارند و همان طور زیر سلطه مادرمان می مانند.
روزها از پی هم می گذشتند و شب ها جانشین شب ها می شدند. حتی باران های شدید تابستانی نیز از شکوه خاصی برخوردار بود و می شد در زیر بارش آن پرسه زد و به صدای قطره ها بر روی شیروانی گوش فرا داد.
بارانی که همچون خورشید گرم و نوازشگر بود. وقتی آفتاب ظاهر می شد آنها در جزیره قدم می زدند بر شن های ساحل می غلتیدند ، آب تنی می کردند و رالف به او شنا کردن می آموخت.
مگی بعضی وقت ها ، که می دانست او متوجه نیست عمیقاً نگاهش می کرد و می کوشید تک تک خطوط چهره اش را در ذهن حک کند، چشمان او، بینی اش، دهان و تارهای نقره ای شقیقه ها که با حلقه های سیاه مویش در آمیخته بودند و قامت بلند و نیرومندی که تناسب خود را حفظ کرده بود و اگر رالف به سویش بر می گشت نگاهی مملو از دردی خاموش و اندوهگین به او عطا می کرد. مگی پیام ضمنی نگاه او را در می یافت. یا تصور می کرد که آن را درک کرده. او می بایستی آنجا را ترک کند به کلیسا و به وظیفه ای که بر دوشش بود باز گردد. شاید نه دیگر هرگز با همان روحیه گذشته. که تنها آنانی که لغزیده و سقوط کرده اند پستی و بلندی های راه را می شناسند.
یک روز که غروب آفتاب به دریا رنگی خونین بخشیده و مرجان ها را به رنگ طلا کرده بود، آن دو روی شن ها دراز کشیده بودند. رالف به سوی مگی برگشت و گفت:
ـ مگی، هرگز این قدر خوشبخت نبوده ام ، یا این قدر بدبخت.
ـ می دانم رالف.
ـ بله تصور می کنم. آیا برای این است که تو را دوست دارم؟ مگی تو هیچ چیز به خصوصی نداری و با این همه به هیچ کس شبیه نیستی. آیا در تمام این مدت این احساس را داشته ام؟ امکان دارد. هرگز باورم نمی شد عشق من به موهای طلایی ونیزی مرا تا اینجا بکشاند. دوستت دارم مگی.
ـ می خواهی بروی؟
بله فردا ، مجبورم. کشتی من هفته آینده عازم جنوا ( Genoa نام بندری در ایتالیا ) است.
ـ جنوا؟
ـ بله من باید بروم به رم. برای مدت زمانی طولانی، شاید برای بقیه عمرم، نمی دانم.
ـ نگران نباش رالف من سعی می کنم نگهت دارم. مرخصی من نیز نزدیک به پایان است. من می روم . لوک را ترک خواهم کرد و به دروگیدا باز خواهم گشت.
ـ اوه مگی. به خاطر چیزی که بین ما اتفاق افتاده؟ به خاطر من که نیست؟
او از سر ترحم به دروغ تأکید کرد:
ـ البته که نه. لوک به من احتیاج ندارد و کمبود مرا ابداً احساس نمی کند. ولی من به یک خانواده و یک خانه احتیاج دارم و تصور می کنم از این پس دروگیدا این نیاز مرا تأمین خواهد کرد. عادلانه نیست که جاستین در زیر سقفی بزرگ شود که در آنجا مرا به عنوان یک خدمتکار پذیرفته اند. جاستین وقتی به حد کافی بزرگ شود و بداند که در یک محیط خانوادگی عادی زندگی نمی کند مرا به همین نظر نگاه می کند. مسلماً او این محیط خانوادگی را هرگز نخواهد شناخت. ولی من می بایست آنچه از دستم بر می آید برایش انجام دهم. بنابراین بهتر است به دروگیدا باز گردم.
ـ برایت نامه خواهم نوشت.
ـ نه بخصوص این کار را نکن. فکر می کنی بعد از آنچه که ما برای هم بوده ایم من به نامه نیاز دارم؟ نه من نمی خواهم کوچک ترین ناراحتی برای تو پیش بیاید. نامه های تو می تواند به دست افراد نا مطمئنی بیفتد. پس برایم نامه ننویس. اگر روزی به استرالیا بازگشتی، امری طبیعی خواهد بود که برای دیدار به دروگیدا بیایی. ولی از هم اکنون به تو می گویم رالف تو باید قبل از تصمیم خوب فکر کنی فقط دو محل در تمام دنیاست که من بر کلیسا حق تقدم دارم. اینجا در ماتلوک، و در دروگیدا.
رالف او را به سوی خود کشید و گیسوانش را نوازش کرد:
ـ مگی، آرزوی من این بود که با تو ازدواج می کردم و هرگز از تو جدا نمی شدم. من دیگر هرگز از وجود تو رهایی نخواهم یافت. کاش هرگز به ماتلوک نیامده بودم. ولی ما هرگز نمی توانیم خودمان را عوض کنیم. و شاید این طور بهتر باشد. من به گوشه هایی از شخصیتم، از وجودم پی بردم که تا به حال برایم ناشناخته بودند و اگر به اینجا نیامده بودم هرگز فرصت رویارویی با آن را نداشتم.
دوستت دارم، همیشه دوستت داشته ام و همیشه دوستت خواهم داشت. فراموش مکن.
فردا صبح راب برای اولین بار از هنگام ورود رالف ، پیدایش شد. و با حوصله منتظر ماند که آن دو با هم خداحافظی کنند. مسلماً اینها یک زوج تازه ازدواج کرده نبودند. به این دلیل که شوهر بعد از زن رسیده بود و قبل از او آنجا را ترک می کرد. عاشق و معشوق هم نبودند ، آنها زن و شوهر بودند فقط کافی بود نگاه شان کرد. ولی همدیگر را دوست داشتند و خیلی هم دوست داشتند مثل او و زنش با تفاوت سنی زیاد، چیزی که اغلب زندگی زناشویی را پایدار می کند.
ـ خداحافظ مگی.
ـ خداحافظ رالف.
ـ مواظب خودت باش.
ـ بله تو هم همین طور.
رالف برای بوسیدنش خم شد. مگی ناخواسته او را در آغوش کشید ولی وقتی رالف دست هایی را که بر گردنش حلقه شده بودند از هم جدا کرد، دست ها را به پشتش برد و همان جا نگاه داشت. او سوار اتومبیل شد و در حالی که راب دنده عقب می گرفت او از شیشه ماشین مستقیماً به رو به رو می نگریست بی آن که سر بر گرداند و بونگالو را نگاه کند. راب که هرگز چیزی از افسانه اورفه ( Orphee اورفه از اساطیر یونان که در حماسه هومر از او سخن رفته است فرزند آپولون و کالیوپ، او برای برای یافتن همسرش اوریدیس به قعر جهنم رفت ) نمی دانست با خود اندیشید:
ـ کمتر مردی قادر به چنین رفتاری است.
آنها در سکوت و از میان پرده باران رهسپار آن سوی جزیره شدند. و به اسکله وسیع رسیدند. هنگام خداحافظی راب با شگفتی چهره مشتری خود را برانداز کرد. او هرگز چشمانی آنقدر انسانی و آن گونه غمگین ندیده بود. غرور و نخوت دست نیافتنی برای همیشه از نگاه اسقف رالف دوبریکاسار رخت بر بسته بود.
هنگامی که مگی به هیملهوش باز گشت آن فوراً پی برد که به زودی او را از دست خواهد داد. بله مگی همان مگی بود ولی آن چنان متفاوت...
او نمی دانست هدف اسقف از رفتن به جزیره ماتلوک چه بود ولی فکر کرد به هر حال سرانجام همه چیز به نفع مگی بوده است. و وقتش هم بود . مگی آنچنان جاستین را در آغوش گرفت که گویی تنها اکنون، ارزشی را که طفلش برای او داشت درک می کرد. او در حالی که موجود کوچک را در آغوش گرفته بود و برایش لالایی می خواند نگاهش با چشمان آن تلاقی کرد. نگاهی آنچنان زنده، درخشان و پرهیجان که آن احساس کرد اشک شادی در چشمانش حلقه زده.
ـ من هرگز نمی توانم به حد کافی از محبت های شما تشکر کنم آن.
ـ آه برای چه؟
ـ برای این که رالف را نزد من فرستادید. شما حدس می زدید که پس از این جریان من لوک را ترک خواهم کرد و از این بابت ازتان متشکرم. شما هرگز نخواهید دانست این کار شما برای من چقدر ارزش داشته. من تصمیم داشتم با لوک بمانم. ولی اکنون به دروگیدا بر می گردم و هیچ گاه آنجا را ترک نمی کنم.
ـ من از رفتن شما بسیار متأسفم و بخصوص دلم برای جاستین خیلی تنگ خواهد شد. ولی برای هر دوی شما خوشحالم مگی، لوک هرگز چیز با ارزشی به شما نخواهد داد.
ـ آیا می دانید او حالا کجاست؟
ـ بله از کارخانه نیشکر برگشته و در نزدیکی این گام نیشکر می چیند.
ـ من می بایست به دیدنش بروم و با او صحبت کنم. خدا می داند چقدر این امر برایم مشکل است ولی مجبورم...
ـ چی؟
ـ من احساس می کنم که حامله شده ام و چنین احساسی را وقتی داشتم که جاستین را حامله شدم. آن من مطمئنم.
آن طوری به مگی می نگریست که گویی نخستین باری است که او را می بیند:
ـ آه خدای من شاید اشتباه می کنید.
ولی مگی با اطمینان سرش را تکان داد و تأکیدکنان گفت:
ـ اوه نه، من حامله ام و به خوبی آن را حس می کنم.
آن غرولندکنان گفت:
ـ آه پس موقعیت تان را بد جوری به خطر انداخته اید.
ـ اوه آن ، درست نگاه کنید. نمی دانید چه معنایی دارد؟ من که هرگز نمی توانستم رالف را برای همیشه از آن خود کنم . از همان آغاز هم این را می دانستم. اما حالا او مال من است. او دیگر تا همیشه مال من است.( خندید و با چنان حرارتی بچه را به خود فشرد که آن ترسید بچه به گریه بیفتد ولی او همچنان ساکت در آغوشش آرمیده بود ) .
ـ من قسمتی از رالف را دارم که کلیسا هرگز به آن دسترسی نخواهد داشت. بخشی از او که نسل به نسل به زندگی ادامه خواهد داد . و این امر توسط من صورت خواهد گرفت.

.. زیرا مطمئنم که بچه پسر خواهد بود. و این پسر، پسران دیگری خواهد داشت که آنها به نوبه خود صاحب پسرانی خواهند بود. من کلیسا را با سلاح خودش شکست خواهم داد . من او را از ده سالگی دوست دارم و فکر می کنم حتی اگر صد سال دیگر زنده باشم باز هم عاشق او خواهم بود. دیگر مهم نیست که جسم او متعلق به من نیست... فرزند او تصویر اوست و از آن من خواهد بود متعلق به من...
آن تسلیم شد و فقط گفت:
ـ آه مگی.
شور و هیجان به تدریج فروکش کرد. و او دوباره مگی همیشگی شد. آرام و با لطافت. ولی انگار تکه ای از پولاد را در خود پناه داده بود، و قدرت تحمل بسیار یافته بود. آن اکنون محتاطانه از خویش می پرسید که از فرستادن رالف دوبریکاسار به جزیره ماتلوک چه نتیجه ای گرفته؟ آیا ممکن بود کسی این چنین تغییر کند. نه باورکردنی نبود . این حس همیشه در وجود او بود ولی چنان پنهان که هیچ کس متوجه آن نمی شد. در واقع مگی تکه ای از فولاد را در خود پنهان نداشت بلکه خود از فولاد ساخته شده بود.
ـ مگی اگر کمی به من علاقه داری دلم می خواست چیزی را به خاطر بسپاری.
پلک های مگی بر چشمان خاکستری فرو افتادند. گفت:
ـ سعی می کنم.
ـدر طی سال ها من بیشتر کتاب های لادی را مطالعه کرده ام. به ویژه افسانه های یونان قدیم همیشه مرا مجذوب خود کرده اند. گفته شده که یونانی ها برای هریک از آلام و احساسات بشری ، تحلیلی دارند و هیچ موقعیت انسانی نیست که نویسندگان درباره اش سخنی نگفته باشند.
ـ می دانم. من هم کتاب های لادی را خوانده ام.
ـ خوب پس باید یادت باشد . یونانی ها معتقدند که بزرگ ترین گناه در برابر خداوندان، فراتر از معیارهای عقل و منطق عشق ورزیدن است. آنها می گویند که اگر هر کسی این گونه مورد عشق واقع شود، آماج خشم و حسد خداوندان می شود و بسا که در عنفوان جوانی او را نابود کنند. مگی از این داستان می شود این گونه آموخت که عشق بی کران ، نوعی گناه، نوعی عصیان در برابر خداوند است.
ـ عصیان در برابر خداوند ... آن این همه لب کلام است. ولی عشق من به فرزند رالف هیچ گونه تلویث و بی حرمتی به مقدسات در خود ندارد. من او را با خلوصی که مریم مقدس به فرزندش عشق می ورزید دوست خواهم داشت. ـ مگی، ولی فرجام عشقی که او نسبت به مسیح داشت چه بود؟ او هم در عنفوان جوانی نابود شد.
مگی جاستین را در گهواره اش گذاشت.
ـ چیزی که باید اتفاق بیفتد اتفاق خواهد افتاد. من نمی توانم رالف را به دست بیاورم ولی فرزندش را خواهم داشت. من احساس می کنم که... آه سرانجام در زندگیم هدفی یافته ام آن. دشوارترین چیز در این سه سال و نیم گذشته این بود که زندگی ام هدف نداشت ( لبانش به لبخندی ناگهان روشن، گشوده شد ) من از این بچه به هر قیمت و با تمام وجودم مراقبت خواهم کرد و نخستین گام در این راه این است که هیچ کس، حتی لوک هیچ گاه نتواند او را از تنها اسمی که قادرم به او ببخشم محروم کند. حالا مهم ترین رنج من موضوع هم بستر شدن برای آخرین بار با لوک است. ولی به آن تن در خواهم داد چنان که اگر لازم بود حتی با خود شیطان، هم بستر می شدم.می دانی من به دروگیدا باز خواهم گشت و امیدوارم دیگر هرگز لوک را نبینم. ( برگشت و گهواره اش را به حال خود رها کرد) آیا شما و لادی برای دیدن ما به دروگیدا خواهید آمد در دروگیدا همواره تعدادی اتاق برای میهمانان آماده است.
ـ سالی یک بار تا موقعی که شما بخواهید پیش شما خواهیم آمد. لادی و من می خواهیم بزرگ شدن جاستین را ببینیم.

در حالی که قطار کوچک به سوی این گام پیش می رفت، فقط اندیشه فرزند رالف به مگی نیرو و توان می بخشید. مگی اگر از موجود زنده ای که در رحم خود داشت مطمئن نبود هم بستر شدن با لوک را ولو برای یک بار، بزرگ ترین گناه و خیانت به خودش ، می دانست . ولی به خاطر فرزند رالف حاضر بود که حتی با شیطان پیمان بندد. او خوب می دانست که از نظر علمی این گونه امور به آسانی انجام نمی شد، اما او نقشه اش را با دقت طرح کرده بود و عجیب آن که لادی نیز در این راه همیاریش کرده بود و نمی شد چیزی را از او پنهان کرد. لادی بسیار باهوش، به علاوه خیلی به آن نزدیک بود. او مگی را با اندوه نگریسته، سری تکان داد و به طور مؤثری او را راهنمایی کرد. هر چند از هدف اصلی مگی حرفی به میان نیاورد ولی او بیشتر از آن طبیعت بشری را می شناخت به همین سبب با ظرافت برایش توضیح داد:
ـ شما نباید وقتی لوک خسته و کوفته از نیشکر چینی باز می گردد به او بگویید که قصد دارید از او جدا شوید. بهتر است یک روز که سرحال است، این موضوع را مطرح کنید. بهترین موقع شنبه شب یا یکشنبه ای است که هفته قبل از آن او آشپزی گروه را به عهده داشته است. می گویند او بهترین آشپز گروه است و آن را هنگام کارآموزی نزد پشم چین ها به خوبی یاد گرفته. پس باید وقتی که در آشپزخانه سرحال و با نشاط است با او رو به رو شوید. می شد حدس زد که مگی دورانی را پشت سر گذاشته که از شنیدن هر چیز سرخ می شد. او بی آن که مانند گذشته رنگ به رنگ شود خیره به لادی می نگریست.
ـ لادی آیا شما می دانید لوک چه موقع آشپزی گروه را عهده دار خواهد شد؟
لادی با لحن پر نشاطی گفت:
ـ آه نگران نباشید کاری می کنم که خبر به گوش مان برسد. نزدیک غروب بود مگی اسمش را در دفتر میهمانخانه اینگام ثبت نام کرد، که ظاهراً مکانی مناسب تر از جاهای دیگر بود. تمام شهرهای کوئینزلند شمالی از داشتن مغازه های مشروب فروشی و میخانه در گوشه و کنار هر محله به خود می بالید. مگی چمدان کوچکش را در اتاق گذاشت و به امید یافتن تلفن به سرسرای هتل رفت. یک گروه برای مسابقات تمرینی به اینگام آمده بودند و راهرو مملو از مردان نیمه عریان و مست بود. که به محض دیدن او چند قربان صدقه نثارش می کردند. وقتی که سرانجام به تلفن دسترسی پیدا کرد از شدت ترس داشت می لرزید. در این ماجرا همه چیز با وحشت آمیخته بود. ولی مگی با همه متلک گویی های مستان اینگام که احاطه اش کرده بودند سرانجام توانست با مزرعه براون تماس بگیرد که اکیپ لوک در آنجا کار می کردند. و از آنها خواهش کرد به لوک اونیل خبر دهند که زنش برای دیدار او به اینگام آمده است. پس از تلفن زدن ، مدیر هتل که ترس آشکار مشتری اش را دیده بود، او را تا اتاقش همراهی کرد و منتظر ماند تا کلید را دو دفعه در قفل بچرخاند.
مگی به در تکیه داد در حالی که پاهایش سست شده و می لرزیدند. به محض آن که توان راه رفتن یافت به طرف تخت خواب رفت و خود را روی آن انداخت. در تمام مدت سفر او درباره اجرای نقشه اش اندیشیده بود و ندای درونی به او می گفت: به فرزند رالف بیاندیش و از این لحظات مشمئزکننده واهمه نداشته باش. قبل از زندگی در هیملهوش او هرگز کتابی درباره دلربایی نخوانده بود و هنوز هم با وجود مطالعه، زیاد به توانایی اش در این قلمرو مطمئن نبود. ولی گویا به فرمان سرنوشت، می بایست به آن تن در می داد.
مگی در آرزوی لحظه ای می سوخت که آنچه را که از لوک در دل داشت به او بگوید ولی بیشتر از آن به فکر بازگشت به دروگیدا بود. همراه فرزند رالف. وقتی که حدود ساعت نه لوک به میهمانخانه آمد ، از دیدن آن همه آدم در آنجا یکه نخورد چون بیشتر آنها مست بودند و روی لیوان های مشروب شان خم شده بودند و آنهایی که هنوز سرپا بودند، مست تر از آن بودند که به چیزی جز لیوان های آبجو توجه کنند. لادی درست حدس زده بود در پایان هفته آشپزی، لوک سرحال و بشاش بود. وقتی که پسر براون پیغام مگی را به او رسانده بود او ظرف ها را شسته بود و تصمیم داشت با دوچرخه به اتفاق آرن و دیگران برای شرکت در جشنی به اینگام برود و آمدن مگی برای او تنوعی مطبوع بود.
لوک بعد از سفرشان به آترتون تعجب می کرد که با همه خستگی جسمی گاهی هوس می کرد با همسرش هم بستر شود. اما همین که به شعارهای همیشگی درباره کانون گرم خانوادگی! می اندیشید از رفتن به هیملهوش منصرف می شد. اما امروز این خود مگی بود که به دیدارش آمده بود. وقت آمدن به اینگام شانس آورد که بعد از مدتی رکاب زدن، کامیونی رسید و سوارش کرد. با این همه وقتی با دوچرخه اش به طرف میهمانخانه می آمد دیگر چندان هیجان نداشت. لوک از بچه دارشدن می ترسید و به همین سبب سعی می کرد تا به هر وسیله ای از آن پرهیز کند. در کنار ویترین یک مغازه که پر از شکلات های آب شده و پر از حشره و مگس مرده بود ایستاد، کمی نگاه کرد و شانه هایش را بالا انداخت. چه کند؟ با خود فکر کرد:
ـ همین امشب است. بعد هم تازه اگر بچه ای به وجود آمد خب شاید این دفعه پسر می شد. وقتی ضربه ای به در اتاق زد ، مگی عصبی از جایش پرید، از تخت خواب فرود آمد و به در نزدیک شد:
ـ کیه؟
ـ لوک.
مگی کلید را چرخاند، لای در را باز کرد و خود را کنار کشید تا لوک داخل شود. با دقت در را دوباره قفل کرد و به تماشای لوک مشغول شد. او هم مگی را نگاه می کرد . از همیشه زیباتر به نظر می رسید. جلو رفت و دست او را گرفت و به طرف تخت خواب برد.
روز فرا رسید اما آنها هنوز یک کلمه با هم حرف نزده بودند. هر چند لمس آن پوست آفتاب زده، گرمای آفتاب را در تن لوک تابیده بود. اینک مگی را به طور عجیبی دست نیافتنی می دید لوک کش و قوسی به خود داد و خمیازه ای کشید و سینه اش را صاف کرد و پرسید:
ـ خوب چه شد که به اینگام آمدی مگی؟
مگی سر برگرداند و با چشمانی گشوده و لبریز از نفرت و تحقیر به او نگاه کرد . لوک اندکی عصبی دوباره تکرار کرد:
ـ چه شد که به اینجا آمدی؟
پاسخی نشنید. فقط همان نگاه ثابت، خصمانه و زهرآلود، مگی انگار دیگر نمی خواست حتی پاسخش را بدهد. هر چند این رفتار آن هم بعد از شبی که گذرانده بود کمی مسخره به نظر می رسید. اما سرانجام لبخندی زد و گفت:
ـ آمده ام به اطلاعت برسانم که من می خواهم به دروگیدا برگردم.
لوک لحظه ای باورش نشد، بعد با دقت به او نگاه کرد و متوجه شد که او شوخی نمی کند و پرسید:
ـ چرا؟
ـ قبلاً به تو گفته بودم که اگر مرا به سیدنی نبری چه خواهد شد.
تعجب لوک بیهوده نبود:
ـ ولی مگ، این موضوع مربوط به ماه های قبل است بعد از آن من تو را به مسافرت بردم. چهار هفته در آترتون بودیم که خودت می دانی برایم خیلی گران تمام شد. دیگر نمی توانستم تو را به سیدنی هم ببرم.
مگی با لحنی خشمناک گفت:
ـ از آن موقع تا به حال تو دو بار به سیدنی رفته ای، درست است که بار اول من حامله بودم ولی خدا می داند چقدر دلم می خواست در موسم باران، ماه ژانویه را با تو به مسافرت بروم.
ـ آه خدای بزرگ.
مگی با لحنی آرام تر ادامه داد:
ـ چه آدم خسیسی هستی لوک. بیست هزار لیره دارایی من در اختیار توست و تو از چند لیره، برای سفر من به سیدنی، دریغ کردی. تو و آن پولت حالم را به هم می زنی.
لوک داد زد:
ـ من به آن پول دست نزده ام و همه اش تا آخرین شاهی در بانک است و هر هفته هم مقداری به آن اضافه می کنم.
ـ بله همین طور است در بانک است و همیشه هم آنجا خواهد ماند تو فقط می خواهی آن را مانند یک گاو طلا پرستش کنی. تصدیق کن لوک تو خسیس و آدم مزخرفی هستی که به زن و بچه ات هم از یک سگ کمتر توجه می کنی و وجود آنها برایت مسأله نیست، تا چه رسد به احتیاجات شان.تو یک آدم خودخواه، یک خوشگل بی بو، بی خاصیت، و یک پس فطرتی. لوک رنگ پریده و لرزان می خواست چیزی بگوید. این که مگی مخصوصاً پس از گذراندن چنان شبی با او علیه اش برخیزد، به نظرش عجیب می آمد. افتراهای مگی او را گیج کرده بود. با خود فکر کرد این هم از آن شگردهای عجیب زن هاست. در حالی که بیچاره هرگز نمی توانست هدف هایی را که در پشت این تمهیدات نهفته بود، دریابد. به همین سبب با لحنی آمیخته با حیرت و ناامیدی و تسلیم گفت:
ـ مگی ، من هرگز رفتار بدی با تو نداشته ام واقعاً نه. هیچ کس نمی تواند ادعا کند که من آدم سنگدلی بوده ام، هیچ کس. تو جای مناسب و غذای خوب و گرمای کافی داشته ای.
مگی حرفش را برید:
ـ اوه بله. با این حرف تو موافقم چون هرگز در زندگی این قدر گرمم نبوده( سرش را تکان داد و خندید ) چه فایده دارد، انگار دارم با دیوار حرف می زنم.
ـ من هم می توانم همین را بگویم مگی.
مگی همان طور که از تخت خواب دور می شد گفت:
ـ نگران نباش، من قصد ندارم از تو طلاق بگیرم. زیرا خیال ندارم دوباره ازدواج کنم. اگر تو هم خودت طلاق بخواهی بدهی می دانی مرا کجا پیدا کنی. از نظر قانونی تقصیر با من است. این طور نیست؟ چون این منم که ترا ترک می کنم. یا به هر حال قانون چیزها را از این دریچه می بیند. در آن صورت هم تو و قاضی می توانید سر بر شانه همدیگر بگذارید و از ناسپاسی و بی وفایی زنان گریه کنید.
لوک با اصرار گفت:
ـ مگ من هرگز ترا ول نکرده ام.
ـ تو می توانی بیست هزار لیره مرا برای خودت نگاه داری. ولی دیگر هرگز یک لیره هم بر آن افزوده نخواهد شد. درآمد من صرف پرورش جاستین و اگر شانس داشته باشم بچه دومم خواهد شد.
لوک با عصبانیت فریاد زد:
ـ پس که این طور. چیزی که تو می خواستی یک توله دیگر بوده. ها؟ برای همین است که به اینجا آمدی. آخرین ترانه. تا بتوانی یک یادگاری از من با خود به دروگیدا ببری. این هم یک رذالت و یک کلک دیگر زنانه. تو مرا از آغاز نمی خواستی. هرگز. من برای تو فقط یک اسب تخمی بوده ام. خدای من چه شوخی بی مزه ای!
مگی با تمسخر پاسخ داد:
ـ اغلب زنان مردها را از همین دید نگاه می کنند لوک لااقل حریف خوبی باش. در عرض سه سال و نیم گذشته من بیشتر از پولی که تو از نیشکر به دست آورده ای برایت درآمد داشته ام. و اگر بچه دیگری به وجود آید تو مجبور نیستی مسؤولیتش را به عهده بگیری. از این لحظه به بعد و تا وقتی که زنده هستم دیگر نمی خواهم تو را ببینم. لباس پوشیده بود، کیف و چمدان کوچکش را از کنار در برداشت و در حالی که دستش بر دستگیره در بود به طرف او برگشت:
ـ لوک بگذار چیزی به تو بگویم. شاید برایت مفید باشد. اگر از نیشکر چینی خسته شدی و دست روی زن دیگری گذاشتی بدان که تو مثل یک میمون می بوسی و دهانت را زیاده از حد باز می کنی. درست مانند مار پیتون. ( مگی دهانش را با پشت دستش پاک کرد) تو حالم را به هم می زنی لوک اونیل. تو هیچ چیز نیستی.
بعد از رفتن او ، لوک کنار تخت خواب نشست و لحظه ای نگاهش بر در بسته خیره مانده بود. شانه بالا انداخت و لباسش را

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#73 | Posted: 6 Sep 2013 10:16




بخش پنجم
(1953 ـ 1938 ) فی


مگی که ترجیح داده بود کسی را از بازگشت خود مطلع نکند، تنها با کامیون پستی بلویی ویلیامز ، عازم دروگیدا شد. جاستین را در سبدی در صندلی کنار خود گذاشته بود و بلویی که از دیدار او شادمان بود درباره چهار سال گذشته، از او سؤال می کرد. اما وقتی به خانه نزدیک می شدند او هم سکوت اختیار کرد چون می فهمید که مگی دوست دارد با روحیه ای آرام به خانه خویش باز گردد. بازگشت به رنگ های قهوه ای و نقره ای، به گرد و غبار، بازگشت به این پاکی و صفای مجذوب کننده، به صداقت و صفایی که در کوئینزلند شمالی از آن محروم بود. در اینجا نه اثری از نشو و نمای افراطی گیاهان بود نه از نابودی سریع شان. اینجا یک نوع تداوم و ثبات آرام همانند دور صور نجومی حکمفرما بود. کانگوروها بیشتر از همیشه، ویگلاهای کوچک و زیبا که همانند بانوان رم قدیم فربه و تا اندازه ای محجوب بودند. و گالاها که با سینه های صورتی شان بر فراز کامیون پرواز می کردند. شتر مرغ هایی که می دویدند، خرگوش هایی که از میان انبوه خاک سفیدرنگ به خارج جاده می جهیدند. اسکلت درختان بیجان و رنگ پریده که بر سطح علف ها خودنمایی می کردند. شبح دوردست درختان در دشت های دیبان ـ دیبان و سر و صدایی که آنقدر کمبودش را احساس کرده بود. در حالی که هرگز فکر نمی کرد که زمانی به خاطر آن دلتنگ شود. قار قار محزون کلاغ ها. پرده هایی از گرد و غبار که باد پائیزی در هوا بلند می کرد و ریزش باران را به خاطر می آورد. و علف، علف کرم و نقره ای رنگ شمال غربی بزرگ که همانند رحمتی الهی تا به آسمان سر کشیده بود.
دروگیدا، دروگیدا، اکالیپتوس ها و درختان تنومند فلفل، خواب آلود و سرشار از زنبور، قفس های حیوانات و بناهای گچی زرد و کرم. و این چمن سبز شگفت انگیز که خانه بزرگ را در بر گرفته بود. گل های پائیزی باغ گل های شب بو و همیشه بهار، داوودی، گل های مینا، کوکب ها، و گل های سرخ و باز هم گل های سرخ. و شن های حیاط. خانم اسمیت که با دهان گشاده از حیرت بر آستانه در ظاهر شد و بعد خندید و گریست. مینی و کت که دوان دوان رسیدند. و بازوهای پیر گره خورده که همانند زنجیرهایی به دور قلبش حلقه زدند. دروگیدا آشیانه او بود و قلب او برای همیشه در آنجا می تپید.
فی بیرون آمد که ببیند چه چیزی این همه جار و جنجال و بلوا برپا کرده است.
ـ سلام مامان. من به خانه برگشته ام.
هیچ تغییری در حالت چشمان خاکستری پدید نیامد. مگی که بلوغ فکری اش او را آگاه تر کرده بود می دانست که مادرش از آمدنش خوشحال بود. گر چه نمی دانست آن را چگونه ابراز کند. فی که عقیده داشت، خانم اسمیت و دو خدمتکار هم به قدر او حق داشتند از جریان زندگی مگی آگاه باشند ، پرسید:
ـ آیا از لوک جدا شده ای؟
ـ بله و دیگر نمی خواهم او را ببینم او هیچ گونه علاقه ای به داشتن خانواده، به من و بچه ها نداشت.
ـ بچه ها؟
ـ بله من در انتظار یک بچه دیگر هستم.
آوایی از آه و اوه از سوی خدمتکاران برخاست و فی با لحنی آرام که نوعی شادی در خود نهان داشت گفت:
ـ اگر او ترا نمی خواست، حق داشتی به اینجا برگردی. ما از تو مراقبت خواهیم کرد.
اتاق قدیمی اش که پنجره های آن به سوی محوطه مرکزی و باغ باز می شد به اضافه اتاق چسبیده به آن را برای جاستین و بچه بعدی در اختیارش گذاشتند. در خانه خویش بودن چه لذتی دارد . باب از دیدن او بسیار خوشحال شد. او بیش از پیش به پدی شباهت می یافت با قامتی اندک خمیده، پوست آفتاب خورده و لاغر و استخوانی، او نیز همان ملایمت و شخصیت محکم پدر را داشت. ولی شاید تجردش سبب می شد که در رفتارش آن حالت پدرانه پدی احساس نشود. او به فی نیز شباهت داشت، گشاده رو، خویشتن دار و مسلط به خود و خیلی کم اتفاق می افتاد که احساساتش را نشان دهد. مگی اندیشید که او باید سی و پنج سال داشته باشد و عجیب است که تا به حال ازدواج نکرده.
بعد جک و هاگی آمدند که کاملاً شبیه به باب ولی بدون ابهت و وقار او و با لبخندهایی محجوبانه، ورود او را به دروگیدا خوش آمد گفتند. مگی پیش خود گفت ، بله تقصیر زمین است که اینها این گونه محجوب مانده اند زیرا که زمین کاری با روابط اجتماعی ندارد. و فقط نیازمند چیزی است که نیروی آدمی به او عطا می کند. یک عشق خاموش و یک اطاعت بی وقفه.
آن شب همه خانواده کلیری در خانه مانده بودند تا کامیون غلاتی را که جیمز و پاتسی از تعاونی لیگی آورده بودند تخلیه کنند. باب به او توضیح داد:
ـ این خشکسالی بی سابقه است. از دو سال پیش حتی یک قطره باران هم نباریده و این خرگوش های لعنتی بیشتر از کانگوروها باعث ویرانی هستند. واقعاً مصیبت است. آنها از کانگوروها و گوسفندان بیشتر علف می خورند.
باید خوراک گوسفندان را به داخل محوطه ها انتقال بدهیم. ولی تو که گوسفندان را می شناسی... بله مگی آنها را به خوبی می شناخت. حیوانات ابلهی که نمی توانستند محل علوفه ها را پیدا کنند. گوسفندان از خوردن چیز دیگری جز علف یا خار و خاشاک اطراف امتناع می کردند. و دروگیدا آنقدر کارگر در اختیار نداشت که خار و خاشاک کافی برای تغذیه یکصد هزار گوسفند فراهم آورد.
مگی گفت:
ـ مثل این که من هم می توانم مفید باشم.
ـ چه جور هم، اگر تو بتوانی دوباره سرپرستی محوطه های نزدیک را به عهده بگیری، یک کارگر می تواند به جمع آوری علوفه بپردازد.
مادیان، و اسب چموش هر دو مرده بودند، اصطبل ها خالی بود و مگی گفت که یک اسب باربر برای او کافی خواهد بود. ولی باب سراغ مارتین کینگ رفت و دو اسب دورگه از او خریداری کرد. یک مادیان سفید با یال و دم سیاه و یک مادیان که ساق های بلندی داشت. عجیب آن که برای مگی، مرگ مادیان دردناک تر از جدایی از رالف بود.
گردش در محوطه ها و تاخت و تاز همراه سگ ها، بلعیدن گرد و غباری که عبور گله در هوا پخش می کرد، تماشای پرندگان، زمین و آسمان، همه اینها چقدر مطبوع و دلنشین بود.
هوا به طور وحشتناکی خشک بود. علف دروگیدا تا آنجا که مگی به خاطر می آورد همیشه در زمان خشکسالی نیز دوام آورده بود ولی این بار گویی وضع طور دیگری بود. فقط اینجا و آنجا دسته های علف پراکنده بود و در بین آنها زمین سیاه خودنمایی می کرد و همه اش تقصیر خرگوش ها بود که از زمان عزیمت مگی چند برابر شده بودند.مگی یاد گرفت که برای آنها تله بگذارد. و با آن که از دیدن دندانه های فولادی که آن موجودات قشنگ را له می کرد ، رنج می برد، اما عشق او به زمین وادارش می کرد از تلاش اجتناب ناپذیرش باز نایستد. کشتن به خاطر ادامه زندگی امری وحشیانه نبود.
باب بی وقفه با لحنی عصبی تکرار می کرد:
ـ خدا لعنت کند آن پدر سوخته ای را که اولین خرگوش را از انگلستان به اینجا آورد. خرگوش ها در اصل حیوانات بومی استرالیا نبودند و آوردن آنها به این سرزمین کاملاً تعادل اقلیمی این سرزمین را در هم ریخته بود. وقتی زمان وضع حمل مگی نزدیک شد و او دیگر نمی توانست بر اسب سوار شود، در خانه ماند و با کمک خانم اسمیت، مینی و کت، به تهیه لباس و وسایل برای موجود کوچکی که در درونش تکان می خورد مشغول شد. مگی اطمینان داشت که فرزندش پسر است. او در دوران حاملگی هیچ ناراحتی نداشت. بلکه با شعف در انتظار تولد فرزندش بود.
شاید وجود جاستین ناخودآگاه به این موقعیت کمک می کرد. جاستین با چشمان بی رنگ، دیگر دخترکی شده بود، با هوش سرشار. مگی شیفته و مجذوب مدت ها بود که بی تفاوتی خود را در برابر او از دست داده بود و دلش می خواست به او مهر بورزد، او را در آغوش گیرد و ببوسد و اما واکنش جاستین در برابر توجهات او چنان خشک بود که او را از هر گونه کوششی دلسرد می کرد. جاستین خیلی زود به راه افتاد. در نه ماهگی زبان باز کرد. به محض آن که توانست روی پاهای کوچکش قدم بردارد، رفتاری که خود می خواست در پیش گرفت و دقیقاً آنچه را که خود میل داشت انجام می داد. او بچه ای لجباز و سرکش نبود، اما گویی از فلزی سخت ساخته شده بود. مگی چیزی از مسأله ژن نمی دانست وگرنه شاید پی می برد که شخصیت جاستین آمیزه ای از خصوصیات اخلاقی کلیری، آرمسترانگ و اونیل است.
چیزی که از همه حیرت انگیزتر بود خودداری او از خنده بود. هر یک از ساکنان دروگیدا همه کوشش خود را برای خنداندن او به کار گرفتند، ولی نتیجه ای نداشت. او در خویشتن داری و تلخکامی مادرزادی دست مادربزرگش را هم از پشت بسته بود.
روز اول اکتبر، که جاستین شانزده ماهه بود، پسر مگی متولد شد. او چهار هفته زودتر از موعد تولد یافت و بنابراین هیچ کس انتظارش را نداشت. بعد از دو سه حمله درد شدید، خانم اسمیت و فی خود بچه را گرفتند. حال مگی بسیار خوب بود و سینه هایش این بار سرشار از شیر بود به پستانک و جعبه های شیر احتیاج نبود. و نوزاد بدن کشیده، موهای طلایی و چشمان آبی روشن داشت. بی آن که رنگ ها هرگز تغییر کند. به علاوه چگونه ممکن بود تغییر کنند. آنها چشمان رالف بودند. دست های نوزاد مانند دست های او. بینی، دهان و حتی پاهای رالف.
دست های نوزاد، پیوستگی ابروان، حلقه های مویی که از هم اکنون سرکش بودند، و شکل انگشتان دست و پاها آنقدر به رالف شباهت داشتند و آنقدر بی شباهت به لوک ، که بهتر بود هیچ کس جزئیات قیافه آن دو مرد را به یاد نیاورد. فی که به نظر می رسید مجذوب نوزاد شده، پرسید:
ـ آیا اسمی برایش انتخاب کرده ای؟
مگی به دقت به مادرش نگاه کرد که نوزاد را در آغوش گرفته بود. دوباره گویی علاقه ای در مادرش پیدا شده بود. شاید نه به صورتی که فرانک را دوست داشت. ولی دست کم احساسی از محبت در او پیدا شده بود.
ـ می خواهم اسمش را دین ( Dane ) بگذارم.
ـ چه اسم عجیبی . برای چه؟ آیا این در خانواده اونیل مرسوم است؟ من فکر می کردم که تو دیگر با اونیل ها کاری نداری.
ـ نه اصلاً ربطی به لوک ندارد. این اسم خودش است. نه اسم کس دیگر، من از اسامی مرسوم در خانواده ها خوشم نمی آید. مثل این است که آدم بخواهد یک تکه از شخصیت دیگری که وجود دارد به نوزاد پیوند بزند. من اسم دخترم را جاستین گذاشتم برای آن که از این اسم خوشم می آمد و اسم پسرم را هم به همان دلیل دین می گذارم.
فی تصدیق کنان گفت:
ـ در هر حال اسم خوش آهنگی است.
مگی چهره در هم کشید سینه های پر شیرش تیر می کشیدند.
ـ او را به من بده امیدوارم گرسنه اش باشد، نوزاد گرسنه بود و با چنان حرص می مکید که فشار لثه های کوچکش سینه مادرش را به درد می آورد. از تماشای چشمان بسته و مژگان تیره که گویی پودر طلا بر آن پاشیده بودند، ابروهای نرم، گونه های کوچک او احساس مهری آن چنان عمیق در مگی پدید آمد که دلش را به درد آورد دردی شدیدتر از دردی که شیر خوردن بچه در او ایجاد می کرد.
« او همه چیز من است، و باید همه چیز به من بدهد، چون هرگز نمی توانم جز او چیز دیگری داشته باشم ولی به خدا قسم، رالف دوبریکاسار، به همان خدایی که تو از من بیشتر دوستش داری، قسم می خورم که هرگز برایت نخواهم گفت چه چیزی از تو، و چه چیزی از او ربوده ام. من هرگز در این مورد با تو سخن نخواهم گفت » آه فرزندم. ( بچه را در میان بازوان خود جابجا کرد تا بهتر بتواند چهره کوچک و زیبایش را بنگرد ). فرزندم تو به من تعلق داری و تو را هرگز به هیچ کس نخواهم سپرد. بخصوص به پدرت که کشیش است و نمی تواند تو را به رسمیت بشناسد. آیا این شگفت انگیز نیست؟


کشتی در اوایل آوریل به بندر جنوا رسید. و اسقف دوبریکاسار در یک ایتالیای مشتعل از بهار مدیترانه، فرود آمد و با قطار رهسپار رم شد. اگر او می خواست، واتیکان مسلماً اتومبیلی برای بردنش به رم فرستاده بود ولی ترس او از این بود که مبادا کلیسا دوباره درهایش را به روی او ببندد. در حالی که رالف می خواست این رویارویی را هر چه بیشتر به تأخیر اندازد. همان طور که از پشت شیشه تاکسی به مغازه ها و گنبدها می نگریست، با خود اندیشید:
« شهر جاودانی واقعاً اسم بجایی است. میدان های پوشیده از کبوتر، چشمه های باشکوه، ستون های رمی که پایه های آنها در اعماق اعصار و قرون ریشه داشتند . » همه اینها در برابر شکوه و عظمت واتیکان چه ناچیز بود. واتیکان با سالن های پذیرایی باشکوه و عظیم و آپارتمان های خصوصی ساده و زاهدانه اش. یک کشیش دومینیکن که لباسی از پارچه پشمی سفید و سیاه در بر داشت پیشاپیش او در سرسراهای مرمری به راه افتاد و آنها از جلو، مجسمه های برنزی و سنگی متعددی گذشتند که شایسته بزرگترین موزه ها بود. و نقاشی های دیواری. کار نقاشانی مانند گیوتو ( Giotto ) ، رافائل ( Raphael ) ، بوتی چلی ( Botticelli ) و فرا آنجلیکو ( Fra Angelico ) . او از سالن پذیرایی یک کاردینال بزرگ عبور کرد بدون تردید خانواده ثروتمند کونیتی ورکزه در تزئین آپارتمان خلف عظیم الشأن خود ، سخاوت بسیاری نشان داده بود.
در اتاقی که کاغذ دیواری ها و مبل های فرانسوی با رنگ های طلایی و صدفی و ارغوانی جلوه خاصی به آن می بخشیدند، ویتوریو اسکارا بانزا کاردینال دی کونیتی ورکزه، ایستاده بود و دست کوچک مزین به یاقوت درخشانش را به قصد خوشامدگویی به سوی رالف دراز کرد. اسقف دوبریکاسار خوشوقت از این که می توانست چشمانش را به زمین بدوزد طول اتاق را پیمود. زانو زد و دست او را در دست گرفت و بر انگشتری اش بوسه نهاد و گونه اش را به دست او فشرد. با آن که تا این لحظه قصد داشت به او دروغ بگوید، به محض آن که با آن مظهر معنویت رو به رو شد دانست که هرگز قادر به چنین چیزی نیست. کاردینال دی کونیتی ورکزه دست دیگرش را بر شانه او نهاد و با حرکت سر، کشیش جوان را مرخص کرد و در حینی که در به آهستگی بسته می شد، انگشتانش از شانه او لغزید و با ملاطفت موهای پرپشت رالف را نوازش کرد. موهایی که گذشت زمان به زودی بر رنگ سیاه آن سپیدی می افشاند.
اسقف بلند شد و چشمانش را به طرف چهره مرشدش بالا برد. آه بله. به طور محسوسی او تغییر کرده بود دهان فشرده اش رنج را شناخته بود و به نظر آسیب پذیرتر می رسید و چشم ها که همچنان شکل و رنگی زیبا داشتند ، با آنچه که او به خاطر می آورد دیگر متفاوت بود.
کاردینال دی کونیتی ورکزه همیشه چشمان مسیح را آبی و همانند چشمان رالف آرام مجسم کرده بود . چشمانی که از آنچه می دیدند فراتر می رفتند و می توانستند بر همه چیز مسلط باشند و همه رنج ها را درک کنند. گرچه اکنون می دانست که این تصور او واهی بود، چگونه می توان رنج های بشری را احساس کرد و خود رنج کشید بی آنکه درد و رنج در چشم ها منعکس نشود؟
ـ بیایید بنشینید رالف.
ـ عالیجناب من می خواستم اعتراف کنم.
ـ بعد، بعد، بایستی با هم صحبت کنیم و به زبان انگلیسی. در زمان ما دیوارها گوش دارند ولی لطف خدا شامل حال مسیح باد که گوش های کمی، انگلیسی را می شنوند. بنشینید رالف، خواهش می کنم، چقدر از دیدن شما خوشحالم. دلم برای نصایح عاقلانه و منطق و نظریات شما، در مورد رفاقت واقعاً تنگ شده بود و هرگز در خود برای هیچ یک از معاونانم آن طور که شما را دوست دارم علاقه ای احساس نکرده ام.
رالف احساس کرد که از هم اکنون می بایست شرایط ذهنی اش را با موقعیت جدید وفق دهد. در آن صورت حتی افکارش هم حالتی تصنعی می گرفتند و او بهتر از هر کس دیگری می دانست که یک کشیش چقدر می توانست در موقعیت های گوناگون متفاوت باشد، حتی در شیوه سخن گفتن.
او در مبلی رو به روی آن شکل لاغر و کوچک پیچیده در تافته مواج و ارغوانی نشست. درماندگی وحشتناکی که هفته ها گریبانگیرش بود، اینک گویی سنگینی کمتری بر دوشش داشت و از خود می پرسید: پیش از این چرا از این برخورد می ترسید. چون در عمق وجودش همیشه می دانست که بخشوده خواهد شد. اما مسأله اینجا نبود. او با وجدان خود، با احساس گناهکار بودنش ، در جدال بود. از احساس شکست، از این که می بایست خود را کمتر از آنچه می خواست نشان دهد، از مأیوس کردن کسی که به او علاقه داشت، از این که با چنین هویت خالص و پاکی رو به رو شود، حال آنکه خود دیگر به همان پاکی نبود، شرم و گناه احساس می کرد.
ـ رالف ما کشیش هستیم. ولی تنها کشیش نیستیم، ما با همه عطش مان به حقیقت و مطلقیت ، نمی توانیم از چنگ تقدیر بگریزیم. ما آدمیانی هستیم با ضعف ها و عیوب بشری. هیچ چیز از هر آنچه که شما بتوانید به من بگویید، نمی تواند تصویری را که طی این سال ها از شما در ذهنم ساخته ام، خدشه دار کند هیچ چیز از همه آنچه می توانید به من بگویید نمی تواند شما را در مقابل من خفیف و دوستی ما را تیره گرداند. طی سال های بسیار، من به این نتیجه رسیده ام که شما از ضعف های ذاتی و وجودی خود آگاه نیستید. و وضعیت بشری تان را درک نمی کنید. و اما می دانستم که سرانجام روزی به آن پی خواهید برد. چون همه ما به آن خواهیم رسید. حتی پدر مقدس که خاضع تر و فروتن تر از همه ماست.
ـ من میثاق خود را زیر پا گذاشته ام عالیجناب، و این نافرمانی گناهی بزرگ و غیر قابل بخشش است.
ـ شما پیمان فقر را سال ها قبل، هنگامی که ارث مری کارسون را پذیرفتید، نقض کرده اید. ولی هنوز پارسایی و اطاعت در شما هست .
ـ نه، من هر سه آنها را زیر پا گذاشته ام، عالیجناب.
ـ دلم می خواست مانند گذشته مرا ویتوریو بنامید. من اصلاً متعجب نیستم و احساس یأس و سرخوردگی هم نمی کنم، اراده خداوند این چنین بوده و تصور می کنم شما می بایست درسی را می آموختید که برای فراگرفتن آن ، راه آسان تری نبوده. راه او برگشت ناپذیر است. ولی فکر می کنم که شما به سادگی و بی آن که به دشواری با خود جدال کرده باشید، این عهد و پیمان را نقض نکرده اید. من شما را خوب می شناسم و می دانم که شما آدم مغروری هستید و شیفته و مجذوب موقعیت تان می باشید و از جست و جوی کمال مطلق به خود می بالید. امکان دارد که این درسی برای شما بوده تا اندکی از خودبینی و غرورتان کاسته شود. تا درک کنید که شما هم قبل از هر چیز یک انسان هستید و در نتیجه آنقدرها که تصور می کنید به حریم کمال مطلق نرسیده اید. این طور نیست؟
ـ بله، درست است. فروتنی و خضوع در من جایی نداشت و احساس می کنم، دلم می خواست به نحوی به قداست متعالی دست یابم. من گناه بزرگی مرتکب شده ام. بدون هیچ دلیل موجهی، به طوری که نمی توانم خودم را ببخشم. پس چگونه می توانم انتظار بخشش الهی را داشته باشم.
ـ باز هم نخوت و تکبر، رالف، نخوت و تکبر. این وظیفه شما نیست که خود را ببخشید. هنوز هم نمی فهمید تنها خداست که می بخشاید. فقط خداوند. و اگر پشیمانی واقعاً از سر صدق و با خلوص نیت باشد او حتماً خواهد بخشید.


آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#74 | Posted: 6 Sep 2013 10:19 | Edited By: nazi220




.. او گناهان بسیار بزرگ تری را در مقدسین بزرگ بخشوده است. تصور می کنید که لوسیفر بخشوده نشده است؟ او از همان آغاز طغیان مورد عفو خداوند قرار گرفت. سرنوشت او به عنوان حاکم دوزخ، خواسته خود اوست نه خواسته خداوند. آیا خودش آن را اذعان نکرد: « حکومت در جهنم ارجح تر از اطاعت در آسمان است» چون او نتوانست بر غرورش و نخوتش غلبه کند، برایش تحمل ناپذیر بود که اراده اش تحت تأثیر اراده دیگری باشد. دوست عزیز من، تواضع و فروتنی تنها حسنی بود که شما از آن محروم بودید. و این بزرگ ترین حسن یک قدیس یا یک انسان بزرگ است. تا وقتی شما صفت بخشش را در خداوند نشناخته اید به فروتنی و خشوع واقعی نرسیده اید. چهره پرحرارت رالف در هم رفت و سپس گفت:
ـ بله می دانم که حق با شماست. من باید خود را همان طور که هستم، بی چون و چرا بپذیرم و فقط بکوشم بدون هیچ گونه احساس تکبر و نخوت از آنچه هستم، فراتر روم. من پشیمانم. پس اعتراف می کنم و منتظر بخشش خداوند می مانم. من حقیقتاً به گونه ای تلخ پشیمانم.
از ته دل آه کشید. چشمانش بیشتر از سخنان معتدل و حساب شده اش ، جدال درونی او را بیان می کرد.
ـ با این همه، ویتوریو، من نمی توانستم رفتار دیگر داشته باشم. یا باید او را در هم می شکستم یا آن که می بایست بار این ویرانی را بر دوش خود می گرفتم. گاه به نظرم می رسد که راه دیگری نبود چون او را واقعاً دوست دارم. و این من بودم که همواره جنبه جسمانی و شهوی این عشق را نادیده می گرفتم. تا لحظه ای رسید که وجود مگی از وجود خودم اهمیت بیشتر یافت. من تا آن لحظه همیشه خود را برتر از او می پنداشتم چون کشیش بودم، او را وجودی کم اهمیت تر از خود به حساب می آوردم ولی سرانجام دانستم که هدف اصلی و مسؤول سرنوشت او ، منم. من می بایست از زمانی که او کودک بود از او فاصله می گرفتم ولی این کار را نکردم، مهر او را به دل گرفتم و او این را خوب می دانست. از طرفی اگر واقعاً از او دل کنده بودم و او این موضوع را در می یافت، من دیگر برایش اهمیت و اعتباری نداشتم. می بینید که من واقعاً حق دارم نادم و پشیمان باشم. چون این من بودم که مهر و عطوفت را در او ایجاد کردم.
ـ این همان گل سرخ است؟
اسقف دوبریکاسار سرش را به عقب انداخت و نگاه سرگردانش بر کنده کاری های طلایی رنگ سقف و چلچراغ های بلور دوخته شد.
ـ آیا می توانست دیگری باشد؟ او نخستین تجربه من و یگانه آفریده عواطف من است.
ـ فکر نمی کنید گل سرخ آسیب کمتری می دید اگر او را از خود رانده بودید؟
ـ نمی دانم ویتوریو، چقدر دلم می خواست بدانم. در آن لحظات به نظرم می رسید که راه دیگری وجود نداشت. من از پیش آگاهی پرومته برخوردار نیستم. احساسات و هیجاناتی که در چنان لحظاتی بر ما چیره می شود، توان قضاوت ما را کاملاً تحت تأثیر قرار می دهند. به علاوه همین طور... به سادگی اتفاق افتاد. اما من تصور می کنم که چیزی به او بخشیدم که بیشتر از هر چیز به آن نیازمند بود، و آن دریافت هویتش به عنوان یک زن، مقصودم این نیست که او خود را زن نمی شناخت، نه ولی من این را نمی دانستم. شاید اگر نخستین بار من او را به عنوان یک زن به حساب می آوردم، اتفاقات طوری دیگر بودند. اما من او را از وقتی شناختم که کودکی بیش نبود.
ـ به نظرم می آید که هنوز نشانی از تکبر و خودستایی در شما مانده باشد و هنوز آمادگی طلب بخشش را ندارید و این امر دردناک است. چون هنوز هم به آن موضوع با ضعف های خود می نگرید. در حالی که واکنش و رفتار شما با او می تواند نشأت یافته از ایثاری گرانبار باشد.
رالف متحیر به چشمان سیاه ویتوریو خیره ماند و صورت خود را در آینه چشمان او به گونه دو تصویر کوچک مشاهده کرد.
ـ نه، من مرد هستم و بودن با او لذتی حیرت انگیز و باورنکردنی به من بخشید. من نمی دانستم که حضور زن این چنین لذت بخش باشد و یا بتواند سرچشمه آن چنان شادی عمیقی شود، تا جایی که من نمی خواستم او را هرگز دیگر ترک کنم. نه تنها به خاطر جسم او. بلکه چون دلم می خواست با او بمانم، با او سخن بگویم، از غذایی که او درست می کند، تغذیه کنم، به او لبخند بزنم، با او نفس بکشم و با او زندگی کنم. بله، تا وقتی زنده ام، جای خالی او را حس خواهم کرد. در چهره درد کشیده و کدر ویتوریو ناگهان حالتی پدید آمد که بی هیچ توجیهی، خطوط چهره مگی را هنگام جدایی شان، به خاطرش آورد. انعکاسی از یک بار روحی که دیگر بر دوش می گیرد. استحکام یک شخصیت با همه درد و اندوهش، ادامه دهد... این کاردینال ملبس به ابریشم ارغوانی که گویی تنها تعلق خاطر انسانی اش در گربه حبشی خلاصه می شد، چه در سر داشت؟ رالف در برابر سکوت عالیجناب دوباره صحبت از سر گرفت:
ـ من قادر نیستم به خاطر چیزی که او به من بخشید ، احساس ندامت و پشیمانی کنم. من فقط از این که سوگند بازگشت ناپذیر را نقض کرده ام، پشیمانم و تصور می کنم هرگز نخواهم توانست با وظایفم، مانند گذشته رو به رو شوم. با همان جدیت... من به طرزی جانکاه پشیمانم ولی در مورد مگی...؟ حالت چهره اش، وقتی این اسم را بر زبان می راند، کاردینال دی کونیتی ورکزه را وادار کرد که روی برگردانده در افکار خود غرق شود.
رالف در حالی که با درماندگی دست به چشمانش می برد، ادامه داد:
ـ پشیمانی من در مورد آنچه که به مگی مربوط می شود این است که می توانم بگویم او را نابود کردم. نمی دانم مقصودم را می فهمید و آیا حرف های من منظورم را درست بیان می کنند؟من هرگز نمی توانم حس خودم را درباره مگی با واژه ها بیان کنم کلمات ناتوانند.
کاردینال نگاه خود را به سوی او برگرداند و رالف تصاویر دوگانه را که این بار بزرگ تر بود، دوباره دید، چشمان ویتوریو همانند آینه ، آنچه را که می دیدند منعکس می کردند، بی آن که از آنچه در اعماق خود پنهان داشتند ذره ای آشکار کنند. حال آن که چشمان مگی، نگاه را به گرمی می پذیرفتند. تا آنجا که می شد تا اعماق روحش نفوذ کرد.
ـ برای من مگی، یک تبرک است. همانند یک ظرف مقدس، نوعی دیگر از آئین مذهبی. کاردینال نفس بلندی کشید و تأکیدکنان گفت:
ـ بله درک می کنم، این احساس شما احساس ارزنده ای است و تصور می کنم که با در نظر گرفتن آن خداوند از بار گناه شما خواهد کاست. من به خاطر خودتان پیشنهاد می کنم که برای اعتراف نزد پدر جیور جیو ( Giorgio ) بروید، نه پدر گوئیلرمو ( Guillerm ) . پدر جیور جیو احساسات و دلایل شما را بهتر درک خواهد کرد و حقیقت را تشخیص خواهد داد. پدر گوئیلرمو آدم کم احساس تری است و ممکن است اعترافات تان را قابل بحث تشخیص دهد ( لبخندی زودگذر همانند سایه ای گذرا بر لبان نازکش گذشت ) آنها نیز انسان هستند. رالف عزیز، انسان هایی که اعترافات بزرگان را می شنوند هرگز این را فراموش نکنید آنها انسان هستند. عفو و بخشایشی که عطا می کنند از جانب خداوند است ولی گوش هایی که می شنوند و قضاوت می کنند به انسان تعلق دارند.
یک ضربه آرام به در نواخته شد. کاردینال دی کونیتی ورکزه سکوت اختیار کرد و به سینی چای که همان لحظه بر روی میز قرار داده بودند چشم دوخت.
ـ می بینید رالف عزیز، از هنگام اقامتم در استرالیا من به چای بعدازظهر عادت کرده ام. اکنون آشپزخانه های ما آن را خیلی خوب درست می کنند ولی در آغاز این طور نبود ( در حالی که کاردینال دوبریکاسار دستش را به طرف قوری می برد او دستش را بلند کرد ) نه این کار را من به عهده می گیرم، خوشم می آید رل کدبانوی خانه را بازی کنم.
رالف در حالی که به مرشدش می نگریست که سرگرم ریختن چای بود گفت:
ـ من تعداد زیادی مردان پیراهن سیاه در خیابان های جنوا و رم دیدم.
ـ آنها هواخواهان دوچه ( لقب موسولینی Duce ) هستند. ما می بایست برای رویارویی با دوره ای سخت آماده شویم.
ـ پدر مقدس پاپ، مصر است که میان کلیسا و دولت غیر مذهبی ایتالیا هیچ گونه اختلاف و شکافی ایجاد نشود. و مثل همیشه حق با اوست. روال جریانات هر چه باشد، ما می بایست بتوانیم از طرفداران مان مراقبت کنیم، حتی اگر جنگ میان آنها تفرقه اندازد. احساسات و عقاید ما هر چه که باشد، ما باید بکوشیم که کلیسا را از درگیر شدن در جدال عقاید سیاسی و مشاجرات بین المللی دور نگاه داریم. به همین سبب من از شما برای همکاری دعوت کردم، چون می دانم که شما یک دیپلمات متولد شده اید.
رالف لبخندی غمگین بر لب آورد.
ـ شما بر خلاف میلم مرا در حرفه ام یاری می دهید، درست است؟ از خودم می پرسم: اگر با شما آشنا نشده بودم سرنوشت من چه می شد؟
عالیجناب با لبخندی درخشان به او اطمینان داد:
ـ آه شما اسقف سیدنی بودید، که شغلی مهم و مطبوع است ولی انتخاب راه زندگی ما فقط با ما نیست ما با همدیگر آشنا شدیم، چون باید این طور می شد. همان طور که حالا می بایست تحت اوامر پاپ مقدس خدمت کنیم.
اسقف دوبریکاسار اظهار کرد:
ـ من در پایان اتفاقاتی که روی داده، موفقیت نمی بینم. حس می کنم که نتیجه نوعی بی طرفی خواهد بود. مثل همیشه هیچ کس از ما حمایت نخواهد کرد و همه ما را مقصر خواهند دانست.
ـ من می دانم و خود پاپ هم این را می داند. ولی ما نمی توانیم طور دیگری رفتار کنیم. و با این همه این مانع از آن نیست که در ته دل مان، برای سقوط هر چه سریع تر دوچه و فوهرر ( لقب هیتلر Fuhrer ) دعا کنیم.
ـ شما معتقدید که جنگ آغاز خواهد شد؟
ـ من هیچ گونه امکان پیش گیری آن را نمی بینم.
گربه عالیجناب گوشه پرآفتابی را که در آنجا آرمیده بود رها کرد و با نرمشی کمتر از گذشته روی زانوان ارغوانی اربابش پرید.
ـ آه شیبا... به دوست قدیمی مان رالف که گاهی او را بر من ترجیح می دادی، سلام کن.
چشمان زرد گربه از سر تکبر نظری بر اسقف دوبریکاسار انداختند. و بعد روی هم فرو افتادند و آن دو خندیدند .

سرانجام پیشرفت تمدن، کلیری ها را وادار کرد که یک دستگاه رادیو T.S.F خریداری کنند که آن را روی میز تحریر زیبای سالن جای داده بودند. و با یک باتری اتومبیل کار می کرد.
هر روز صبح، فی و مگی و خانم اسمیت آن را باز می کردند تا به اخبار مختلف و پیش بینی هوا گوش دهند. آنها از طریق رادیو با مسائل خارج ارتباط داشتند.
به این ترتیب دیگر به بلویی ویلیامز و روزنامه های کهنه اش احتیاج نداشتند.
وقتی روز جمعه اول سپتامبر سال 1932 ـ م در اخبار گفته شد که هیتلر لهستان را محاصره کرده، مگی و فی تنها کسانی بودند که این خبر را شنیدند که برای آنها چندان اهمیت نداشت. چون اروپا در آن سمت دیگر دنیا هیچ رابطه ای با دروگیدا مرکز دنیا نداشت. ولی یکشنبه شب سوم سپتامبر ، طبق معمول، رادیو را روشن کردند تا به اخبار مملکتی گوش کنند، به جای گوینده همیشگی ، با لهجه آکسفوردی، صدای نخست وزیر، ربرت منزی ( Robert Gordon Menzies ) ، با لهجه ملایم و کاملاً استرالیایی به گوش رسید.
« هموطنان عزیز، من وظیفه دارم که شما را به طور رسمی از نتایج محاصره لهستان توسط کشور آلمان آگاه کنم. انگلستان به آلمان اعلام جنگ داده است و به همین سبب استرالیا نیز خود را در این درگیری سهیم می داند. این امر کاملاً روشن است که بلندپروازهای هیتلر به گردآوردن همه نژادهای آلمانی در زیر یک پرچم محدود نمی شود. او قصد دارد بر همه کشورهای مورد نظرش مسلط شود. اگر ملل آزاد اروپا در برابر این سلطه جویی مقاومت نکند، هیچ گونه امنیتی در اروپا و دنیا باقی نخواهد ماند. بدیهی است، تصمیمی که انگلستان اتخاذ کرده، شامل همه ملل وابسته به امپراطوری بریتانیا است... و استرالیا آماده است تا رسیدن به پیروزی از تلاش باز نایستد. امید است، خداوند بخشنده و مهربان به زودی دنیا را از وحشتی که گریبانگیر ملل آزاد شده برهاند.»
لحظاتی بعد سخنرانی نویل چمبرلن ( Neville Chomberlain ) خطاب به مردم بریتانیا پخش شد.
فی و مگی مردان را نگاه می کردند.
صدای باب سکوت را شکست:
ـ همراه با فرانک ما شش نفریم. به جز فرانک همه ما کشاورز به حساب می آییم. بنابراین ما را احضار نخواهند کرد. در میان کارگران به نظر می آید که شش نفر از آنها حاضر به اعزام باشند و دو نفر بقیه ترجیح می دهند بمانند.
جک با چشمان درخشان گفت:
ـمن می خواهم داوطلب شوم.
هاگی گفت:
ـ من هم همین طور
جیم از طرف خودش و پاتسی که مثل همیشه ساکت بود در تأیید گفت:
ـ ما دو نفر هم به هم چنین
باب گفت:
ـ ما بایست عاقلانه فکر کنیم، پشم یکی از مواد اولیه مورد احتیاج جنگ است و نه فقط برای پوشاک، بلکه برای ساختن تدارکات و مهمات و مواد منفجره و چیزهای عجیب دیگری که ما نمی شناسیم. از طرف دیگر ما برای تهیه مواد غذایی گاوهای متعدد در اختیار داریم و از گوسفندان ما می توان برای آذوقه، پوست و چسب و پیه و لانولین و بسیاری از چیزهایی که در جنگ مورد لزوم است، بهره برداری کرد. بنابراین ما نمی توانیم در چنین موقعیتی دروگیدا را به حال خود رها کنیم. هر چند هم برای رفتن به جنگ شوق داشته باشیم، در این موقعیت وظیفه ما این است که اینجا بمانیم.
چهره های مردان در هم فرو رفت و صورت زن ها شکفته شد.
هاگی پرسید:
ـ و چه پیش خواهد آمد اگر جنگ بیشتر از آنچه پیش بینی می شود ، ادامه یابد؟
باب با چین های چهره آفتاب زده اش به فکر فرو رفت، بعد گفت:
ـ به هر حال در حال حاضر هیچ کس هیچ کجا نمی رود. باید ببینیم آیا می توانیم با وجود این خشکسالی جهنمی و این خرگوش های لعنتی محصول بیشتری به دست آوریم.
مگی به آـرامی از اتاق بیرون خزید و به طبقه بالا به سراغ بچه هایش رفت. جاستین و دین هر دو در تختخواب های سفید رنگ خوابیده بودند. او از جلو تختخواب دخترش گذشت و به روی پسرش خم شد و مدت درازی او را تماشا کرد و زیر لب گفت:
ـ خدا را شکر که تو هنوز بچه ای.
یک سال گذشت. سالی که طی آن کارگرها یک به یک مزرعه را ترک کردند. خرگوش ها به زاد و ولدشان ادامه دادند و باب با تلاشی خستگی ناپذیر کوشید تا بر مقدار محصولات دروگیدا بیافزاید. در اوایل ماه ژوئن سال 1940 وقتی گفته شد که نیروهای اعزامی انگلستان بایست به دانکرک بروند، هزاران نفر از نیروهای داوطلب دومین نیروهای سلطنتی استرالیا به مراکز ذخیره هجوم بردند. و جیمز و پاتسی نیز در میان این داوطلبان بودند.
آنها همراه هم ، پس از گذراندن یک دوره کوتاه تعلیماتی ، در نهمین لشکر استرالیا به خدمت مشغول شدند و در اوایل سال 1941 برای شرکت در نبرد بن غازی به کشور مصر اعزام شدند.

فی سنجاق سینه کوچکی که نقش طلوع خورشید ـ علامت نیروی اعزامی استرالیا داشت، روی سینه نصب کرده بود . شمش نقره باریکی که به وسیله دو زنجیر کوچک دو ستاره طلایی از آن آویخته بود، دو ستاره، برای دو پسرش که در جبهه بودند. این سنجاق سینه به دیگران نشان می داد که او به سهم خود در پیشبرد جنگ مشارکت داشت. مگی چنان سنجاقی نداشت چون نه شوهر و نه فرزندی در جبهه نداشت. او نامه ای از لوک دریافت کرده بود که در آن نوشته بود که او هنوز مشغول نیشکر چینی است و جای هیچ گونه نگرانی نبود که او را به جبهه ببرند. در این نامه لوک به برخوردشان در میهمانخانه اینگام هیچ اشاره ای نکرده بود.
مگی با درماندگی خنده ای کرد و سری تکان داد و نامه را در سطل آشغال انداخت. او به مادرش و نگرانی او در مورد پسرانش که در جبهه بودند می اندیشید. راستی فی در مورد جنگ چه فکر می کرد؟ فی هرگز کلمه ای در این مورد به زبان نمی آورد ولی سنجاق سینه اش را صبح تا شام با خود داشت. گاهی نامه ای از مصر می رسید که وقتی آن را می گشودند کاغذ از هم می پاشید. چون مأموران سانسور به دفعات آن را باز و بسته کرده بودند، چنان که به ورق پاره ای تبدیل شده بود.
از باران خبری نبود گویی همه عناصر طبیعت دست به دست هم داده بودند تا هر گونه امید و شادی را نابود کنند. تا سال 1941 ، پنج سال بود که خشکسالی ادامه داشت. مگی باب و جک و هاگی کم کم امیدشان را از دست می دادند. بنابراین دروگیدا نیز به نحوی در این نبرد خونین سهیم بود نبردی که همه از آن بیزار بودند . علف به کلی از بین رفته بود و زمین به کویری خشک ترک خورده و تیره تبدیل شده بود که فقط اینجا و آنجا تک درختانی خاکستری و قهوه ای رنگ دیده می شد. همگی یک چاقو و یک اسلحه با خود داشتند، و هر وقت حیوانی را که از فرط گرسنگی از پای درآمده بود می دیدند او را می کشتند تا حیوان زودتر بمیرد و توسط لاشخورها لت و پار نشود.
کار در محوطه ها برای مگی بسیار دشوار شده بود. در دروگیدا فقط یک کارگر مانده بود. بنابراین به جز اوقاتی که باب متوجه خستگی شدید مگی می شد و روز یکشنبه را به او مرخصی می داد، او هفت روز هفته در محوطه ها به کار مشغول بود. و وقتی هم که برادرش با مدتی استراحت موافقت داشت، انجام کارهای دیگر، باری اضافه بر دوش او می افکند. به همین جهت مگی می کوشید تا جایی که می تواند خستگی و درماندگی اش را نشان ندهد. و هرگز به ذهنش نمی رسید که اگر می خواست می توانست به بهانه مراقبت از بچه ها، از زیر کار طاقت فرسای دامداری شانه خالی کند. فکر می کرد که باب خیلی بیشتر از بچه هایش به او محتاج است ، و متوجه نبود که جاستین و دین بیشتر کمبود او را احساس می کنند و به وجودش احتیاج دارند.
او روزها به تاخت و تاز در میان محوطه ها ادامه می داد و فقط شب ها وقتی که آنها در خواب بودند لحظه ای به بالین شان می رفت. هر بار که مگی دین را می دید قلبش از شادی در سینه می تپید. چه بچه زیبایی. حتی دیگران هم او را به دیده تحسین می نگریستند. چهره شکفته و خندانش، طبیعتش که آمیزه ای از صفا و آرامش عمیق و پایدار بود توجه آنان را بر می انگیخت. چنین می نمود که او قبل از گذراندن مرحله کودکی به هویت خود دست یافته است. او به ندرت در مورد دیگران اشتباه می کرد و یا از چیزی عصبانی می شد، از نظر مگی او به طرزی وحشتناک به رالف شباهت داشت. ولی ظاهراً هیچ کس متوجه این موضوع نبود. با آن که دین چهره و اندامی کاملاً شبیه به او داشت، موهای بورش مردم را به اشتباه می انداخت. موهای او بر خلاف موهای سیاه پدرش ، رنگ بور مخصوصی بود. نه به رنگ گندم یا غروب آفتاب، بلکه چیزی که علف های دروگیدا به خاطر می آورد، آمیزه ای از رنگ های طلایی و نقره و کرم.


آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#75 | Posted: 6 Sep 2013 10:21




جاستین از همان بدو تولد دین، او را دوست داشت و در نظر او دین زیباترین موجود روی زمین بود. و از هیچ خدمتی برای خوشنودی برادرش دریغ نمی کرد. وقتی که دین پا گرفت و شروع به راه رفتن کرد ، جاستین دائماً در کنار او مراقبش بود. یکی از آن یکشنبه های معدود بیکاری، مگی دخترش را روی زانوانش نشاند و به طور جدی درباره وظایفی که می بایست نسبت به برادر کوچکش داشته باشد، توضیح داد : « این برادر کوچک توست ، تو باید دائم مراقبش باشی تا اتفاقی برایش نیافتد».
چشمان روشن و هوشیار درخشیدند و هیچ گونه نشانی از ناآگاهی نگاه یک بچه 4 ساله نداشتند جاستین با حالتی جدی پذیرفت و با حرارت پاسخ داد:
ـ نگران نباش مامان من همیشه مواظبش هستم.
مگی در حالی که آه می کشید گفت:
ـ دلم می خواست خودم این کار را می کردم.
جاستین شادمانه به میان حرفش پرید:
ـ ولی من دلم نمی خواهد من می خوام که دین فقط مال من باشد. نگران نباش هیچ اتفاقی نمی افتد. این لحن اطمینان بخش اصلاً باعث خوشنودی مگی نبود. این زن کوچک پیش رس می رفت که بچه را از او برباید و مگی نمی توانست از این کار جلوگیری کند.
حالا دیگر جاستین به خندیدن، رضایت داده بود. مثل این که چهار سال کشید تا او بتواند پیرامون خود، چیز خرسند کننده و نشاط آوری کشف کند و شاید این کار را مدیون دین بود که از بدو تولد همواره خندان بود. جاستین می خندید چون دین می خندید. بچه های مگی مدام از همدیگر می آموختند ولی تأسف آور این بود که وانمود می کردند که به مادرشان احتیاجی ندارند. مگی اندوهگینانه با خود می اندیشید « وقتی این جنگ لعنتی به پایان رسد، دین دیگر بزرگ تر از آن خواهد بود که بتواند به من وابستگی پیدا کند، و بیش از پیش به جاستین نزدیک خواهد شد. هر بار که خواسته ام زندگی دلخواهی داشته باشم همیشه چیزی مانع آن بوده است!
از یک جهت خشکسالی و مشکلاتی که دروگیدا با آن رو به رو بود محسناتی هم داشت. زیرا سبب شده بود که جک و هاگی از رفتن به جبهه منصرف شوند. آنها مجبور بودند تلاش کنند و بکوشند در چنین موقعیتی، ( که بعدها از آن به عنوان خشکی بزرگ یاد می شد ) آنچه را که باقی مانده بود نجات دهند. از جنوب ویکتوریا نا مراتع کوه های میچل در شمال، هکتارها زمین حاصلخیز و مرتع صدمه دیده و از بین رفته بودند.
جنگ نیز به اندازه خشکسالی موجب نگرانی بود. و وجود دوقلوها در افریقای شمالی، موجب آن شده بود که اهالی دروگیدا با توجه بسیار اخبار جنگ آن منطقه را دنبال کنند. کلیری ها که در اصل به طبقه محروم و زحمت کش تعلق داشتند به دولت وقت که اسماً آزادیخواه و در اصل محافظه کار بود، نظر خوبی نداشتند. وقتی در ماه اوت 1941 نخست وزیر استعفا داد همه خوشحال شدند روز سوم اکتبر ، خبر انتخاب رئیس دولت جدید جان کورتین ( John Curtin ) ، رهبر حزب کارگر با استقبال شدید آنها مواجه شد. طی سال های 1940 و 1941 احتمال حمله ژاپن محسوس تر بود، بخصوص پس از آن که روزولت و چرچیل صدور نفت را به این کشور قطع کردند.
اروپا بسیار دور بود و هیتلر برای محاصره استرالیا می بایست نیروهایش را چند هزار کیلومتر جابجا کند، اما ژاپن در آسیا بود و همانند شمشیر داموکلس بر بالای سر یک استرالیای ثروتمند و کم جمعیت آویخته شده بود. بنابراین خبر حمله ژاپنی ها به پرل هابر ( Pearl Harbor ) در استرالیا تعجب بر نیانگیخت. چون همه انتظار آن را داشتند. ناگهان همه حضور جنگ را در نزدیکی خود احساس کردند و بیم آن می رفت که به زودی جنگ تا در خانه های آنها برسد. هیچ اقیانوس بزرگی استرالیا را از کشور ژاپن جدا نمی کرد. فقط مشتی جزیره و دریاهای کوچک میان دو کشور حائل بودند.
در حالی که همه با خوشبینی با خود تکرار می کردند که ژاپنی ها نخواهند توانست به سنگاپور دسترسی پیدا کنند، روز نوئل همان سال هونگ کونگ سقوط کرد و بعد خبر پیاده شدن نیروهای ژاپنی در مالزی و فیلیپین پخش شد.
دیری نپائید که سنگاپور هم سقوط کرد. سپس به همه نیروهای استرالیایی مستقر در آفریقای شمالی، دستور بازگشت به استرالیا داده شد. کورتین نخست وزیر وقت به اعتراض چرچیل وقعی ننهاد و اعلام کرد که استرالیا برای دفاع از مرزهایش به سربازان خود نیاز دارد. لشکر ششم و هفتم استرالیا به سرعت به اسکندریه فرستاده شدند ولی لشکر نهم در انتظار آزاد شدن کشتی هایی که می بایست آنها را به استرالیا برگردانند در قاهره ماندند. فی لبخند می زد و مگی از شادی در پوست خود نمی گنجید. جیمز و پاتسی به زودی می آمدند. ولی انتظار آنها بیهوده بود. یک بار دیگر سیر حوادث صورت دیگری به خود گرفت.
لشکر هشتم شکست خورده، بن غازی را ترک می کرد. چرچیل با نخست وزیر کورتین مذاکره کرد و قرار بر این شد که لشکر نهم استرالیا همچنان در آفریقای شمالی بماند و در مقابل، یک نیروی آمریکایی به استرالیا فرستاده شود.
شب بیست و سوم اکتبر 1942 آرامشی بر کویر حکمفرما بود. پاتسی تکانی به خود داد و در تاریکی برادرش را یافت و همانند کودکی به شانه او تکیه کرد. جیمز دستش را به دور گردن او انداخت و هر دو مدتی در سکوت نشسته ماندند. سرجوخه باب مالوی ( Bob Malloy ) با آرنج به پهلوی سرباز کل استوارت ( Col Stuart ) زد و لبخند زنان گفت:
ـ آن دو عاشق را نگاه کن.
جیمز به تندی جواب داد:
ـ خفه شو.
کل غرولندکنان گفت:
ـ یا الله هارپو ( Harpo ) ، تو هم یک چیزی بگو.
پاتسی لبخندی معصومانه تحویلش داد که در تاریکی به زحمت قابل تشخیص بود و به تقلید از شخصیت فیلم های برادران مارکس ( Marx ) ، با دهانش صدای شیپور را تقلید کرد. از گوشه و کنار صدای اعتراض بلند شد احتمال حمله نزدیک بود و می بایست سکوت را کاملاً رعایت کرد.
باب آهی کشید و غرولندکنان گفت:
ـ اوه خدایا، این انتظار بالاخره مرا می کشد.
پاتسی ناگهان فریاد زد:
ـ برای من این سکوت کشنده است.
کل با صدای گرفته ای گفت:
ـ حرومزاده لعنتی، خودم می کشمت.
فرمانده به آهستگی گفت:
ـ ترا به خدا ساکت باشید، این احمقی که این طور سر و صدا راه انداخته ، کیست؟
همه دسته جمعی گفتند:
ـ پاتسی.
صدای خنده شان با دشنام های فرمانده پایان یافت. سرجوقه مالوی نگاهی به ساعتش انداخت ساعت نزدیک نه و چهار دقیقه بود.
هشتصد و هشتاد و دو توپ خمپاره انداز انگلیسی در یک آن به صدا در آمدند. آسمان تکان خورد و زمین به خود لرزید و گویی که منبسط گشت و صداها آنقدر شدید بود که در گوشها و مغزها می پیچید و فروکردن انگشتان در گوش ها نیز فایده ای نداشت. آن هیاهوی عظیم از دل زمین بر می خاست. استخوان ها را در می نوردید و تا مغز می رسید. لشکر نهم استرالیا، محاصره شده در این گودال تنها می توانست تأثیر مرگبار خمپاره ها را بر قوای رومل مجسم کند. معمولاً با توجه به جزئیات می شد نوع و اندازه های یک آتشبار را تخمین زد. ولی آن شب گویی صدای توپ ها در یک هماهنگی کامل ، و بی وقفه ادامه داشت، کویر روشن شد. و این روشنایی روز نبود بلکه نوری کشنده بود که ناگهان همه جا را روشن کرد. و کوهی از گرد و غبار به هوا برخاست و توده های چرخنده دود و جرقه های آتش خمپاره ها، در فضا پراکنده شد. مواد منفجره آتش گرفت. و توپ ها ، خمپاره اندازها و همه سلاح های ارتش مونتگمری از توپ و تفنگ و خمپاره روی محوطه های مین گذاری شده نشانه گرفته شده بود. سکوت. سکوت مطلق که همانند امواج در برخورد با گوش های پهن کرده، می شکست. سکوتی خاموش و طاقت فرسا.
ساعت درست نه و پنجاه و پنج دقیقه بود. سربازان هنگ نهم از جای برخاستند و از گودال بیرون جستند و در بیابان خالی و خاموش ، به راه افتادند.


نبرد دوازده روز ادامه داشت، نبردی بس تعیین کننده و بزرگ سرانجام رومل شکست خورد. روز هشتم نوامبر او نیروهایش را به آن سوی مرزهای مصر منتقل کرد و مارشال مونتمگری فاتح العلمین بر تمام زمین های اشغالی تسلط یافت.
این نبرد، آخرین ترانه هنگ نهم استرالیا در آفریقای شمالی بود. آنان حالا می توانستند برای مبارزه با ژاپنی ها به گینه نو بروند. جیمز و پاتسی هم صحیح و سالم در میان این سربازان بودند.
هنگ نهم در بریزبان مستقر شدند تا پس از انجام یک سلسله عملیات نظامی به گینه بروند. جیمز و پاتسی مرخصی درخواست کردند، و پس از موافقت فرمانده رهسپار استرالیا شدند. باب برای استقبال از آنها به لیگی رفت. جیم و پاتسی از گوندیویندی با قطار به لیگی رسیدند. هنگامی که اتومبیل وارد باغ شد همه زن ها در چمن انتظار می کشیدند و در پشت آنها جک و هاگی بی صبرانه منتظر دیدار برادران جوان خود بودند.
دو قلوها از ماشین پیاده شدند. چقدر قیافه آنها تغییر کرده بود. اکنون اونیفورم های جدید به رنگ سبز جنگل، بر تن داشتند. آنها واقعاً بیگانه به نظر می رسیدند. در واقع خیلی قد کشیده بودند، در حال حاضر یک سر و گردن از برادرهای بزرگ خود بلندتر بودند. دیگر اثری از نوجوانی در آنها نمانده بود ، مشکلات، پیروزی ها، کشت و کشتار فجیع آنها را به شیوه ای شکل داده بود که دروگیدا هرگز قادر به آن نبود.

...آفتاب آفریقای شمالی بر قیافه ی آنها اثر گذاشته و پوست شان را خشک کرده و رنگ قهوه ای سیر به آن بخشیده بود. آنها آخرین مراحل دوران بلوغ را پشت سر گذاشته بودند.
به نظر عجیب نبود که این دو مرد با اونیفورم ساده و کلاه لبه پهن که روی گوش چپ برگشته بود و نشان طلوع خورشید بر روی آن نصب شده بود ، آدم کشته باشند. و این را می شد به وضوح در چشمان شان دید چشمان آبی همانند چشمهای پدی، ولی عاری از نشاط و مهربانی.
همه به دور جیمز و پاتسی جمع شدند. خشکی و سردی انگلیسی مآبانه از میان رفت، و اشک و خنده در هم آمیخت. حتی فی نیز دست بر شانه آنها گذارد و می کوشید لبخند بزند. بعداً نوبت مگی و مینی و کت بود که آنها را در آغوش بگیرند و بوسه باران کنند. جک و هاگی بدون ابراز کلمه ای دست آنها را فشردند. اهالی دروگیدا هرگز نمی توانستند بدانند که با چه شور و شوقی دوقلوها انتظار این لحظه را کشیده بودند.
دوقلوها چه اشتهایی داشتند. شیرینی های ژله ای صورتی و سفید، بیسکویت های شکلاتی و پوشیده از پودر نارگیل، پودینگ های پخته شده با بخار، سالادهای میوه ای همراه با خامه گاوهای دروگیدا. و دوقلوها به شوخی می گفتند:
ـ به راستی هم که خورشت لوبیا را نمی شود با این غذاها مقایسه کرد.
خانم اسمیت که دل دردهای کودکی آنها را به خاطر می آورد، مطمئن بود که با خوردن این همه غذا آنها لااقل یک هفته بیمار خواهند شد. ولی خوشبختانه با چای فراوانی که می نوشیدند احتمال هر گونه ناراحتی گوارشی از میان می رفت.
ـ واقعاً قابل مقایسه با نان وگ ( Wog ) نیست، نه پاتسی؟
ـ بله
خانم اسمیت پرسید:
ـ وگ دیگر چیست؟
این اسمی است که روی عرب ها گذاشته اند، همان طور که به ایتالیایی ها وپ ( Wop ) می گویند نه پاتسی؟
ـ بله.
آنها با کمال رضایت و شادی ساعت ها از زندگی در آفریقای شمالی، شهرها، مردم، خوراکی ها ، موزه قاهره و اوقات بیکاری خود در اردوگاه ، صحبت می کردند، ولی اگر درباره جنگ از آنها سؤال می شد غیر از پاسخی مبهم چیزی نمی گفتند. کلمه ای درباره جبهه های غزاله، بن غازی و طرابلس و العلمین ابراز نمی داشتند و می کوشیدند موضوع صحبت را عوض کنند. در پایان جنگ همه زن ها با همین موضوع رو به رو بودند، چون تمامی مردانی که در خط اول جبهه جنگیده بودند از صحبت کردن درباره آن نفرت داشتند و همچنین از پیوستن به انجمن های سربازان قدیمی امتناع می کردند و ابداً حاضر نبودند با مؤسساتی که خاطره جنگ را زنده نگاه می داشتند رابطه ای داشته باشند.
دروگیدا به افتخار ورود آنها میهمانی بزرگی برپا کرد. همه مالکین ناحیه که پسری در خدمت زیر پرچم داشتند می خواستند بازگشت سلامت جیمز و پاتسی والستر مک کویین را جشن بگیرند. زن ها و دختران جوان به دور آنها حلقه می زدند ولی قهرمانان خانواده کلیری ترسان تر از وقتی که در جبهه می جنگیدند، می کوشیدند خود را از دست زن ها خلاص کنند، آنان ابداً به زن ها توجه نداشتند و تنها به باب و جک و هاگی وابسته بودند. شبانگاهان، وقتی که مگی و فی در خواب بودند، آنها ساعت ها با برادران خود به گفت و گو می نشستند و عقده دل شان را برای آنها می گشودند و روزها در محوطه هایی که هفتمین سال خشکی را می گذراند تاخت و تاز می کردند و از این که دیگر لباس نظامی به تن ندارند احساس خوشبختی داشتند. جیمز و پاتسی در این مزارع سوخته و محزون زیبایی توصیف ناپذیری می یافتند حضور گوسفندان به آنها آرامش می بخشید و عطر گل سرخ های دیر رس به مشام شان لذت می داد. آنها می خواستند این چیزها را به خاطر بسپارند. چون نخستین بار، عزیمت آنها همراه با نوعی ناآگاهی و آسودگی خاطر بود و کوچکترین تصوری از مصائبی که انتظارشان را می کشید، نداشتند ولی این بار وقتی دوباره به جبهه باز می گشتند، می بایست همه لحظات شادی بخش را در ذهن شان ذخیره کنند تا بعدها از مرورشان لذت ببرند. می بایست چند گلبرگ از گل های سرخ و حتی چند پر علف دروگیدا را برای یادگاری با خود ببرند، آنها برای فی نوعی احساس شفقت و مهربانی داشتند در حالی که مگی، خانم اسمیت، مینی و کت را عاشقانه دوست داشتند چون در واقع آنها بودند که جای مادرشان را در زندگی آنها پر کرده بودند.
مگی نیز از رفتار محبت آمیز آنها با دین خوشحال بود، دوقلوها ساعت ها با دین بازی می کردند و او را با اسب به گردش می بردند، از بودن با او لذت می بردند، می خندیدند و با او بر چمن های سبز می غلتیدند. ولی به نظر می رسید که از جاستین کمی بیم داشته باشند به هر حال آنها به جز زن های پیر دروگیدا با دیگر زنان رفتاری محجوبانه و تصنعی داشتند. جاستین بیچاره نیز به نوبه خود دستخوش حسادتی شدید بود چرا که آنها دین را از او گرفته بودند و دیگر کسی نبود که بتواند با او بازی کند.
یک روز که مگی با آنها در ایوان نشسته بود جیمز به خواهرش گفت:
ـ این کوچولو واقعاً حیرت انگیز است.
جیمز که بر روی یک صندلی حصیری نشسته بود سرگرم تماشای بازی دین و پاتسی بر چمن ها بود.
مگی تأییدکنان گفت:
ـ بله واقعاً بچه بی نظیری است. ( لبخندی زد و رو به روی برادر جوانش نشست ، چشمانش سرشار از محبت بود ) ، جیمز چه اتفاقی افتاده، نمی خواهی با من درد دل کنی؟
جیمز چشم هایش را به طرف مگی بالا کرد، چشمانی اندوهگین و دردناک و سرش را به علامت نفی تکان داد.
ـ نه مگی، چیزی نیست که بشود راجع به آن با یک زن صحبت کرد.
ـ اگر روزی ازدواج کردی آیا آن را به زنت هم نخواهی گفت؟
ـ ما ازدواج کنیم؟ آه نه، جنگ هر گونه احساسی را در انسان نابود می کند، چه فایده دارد که انسان خانواده تشکیل دهد و صاحب فرزندانی شود اگر بنا باشد که به همان راهی که ما رفته ایم، بروند و آنچه را که ما دیده ایم ببینند؟
ـ این طور حرف نزن جیمز.
او نگاه خواهرش را که به دین می نگریست دنبال کرد. بچه با قهقهه می خندید زیرا پاتسی با او شوخی می کرد.
جیمز زمزمه کنان گفت:
ـ اوه مگی، نگذار او هیچ وقت دروگیدا را ترک کند، در اینجا هیچ خطری متوجه اش نخواهد بود.


اسقف اعظم دوبریکاسار بی آن که به چهره های متعجبی توجه کند که او را می نگریستند، با شتاب از راهرو مجلل گذشت و به داخل سالن جلسات کاردینال شتافت و ناگهان در آستانه در ایستاد. کاردینال ورکزه سرگرم گفت و گو با آقای پاپه ( Papee ) سفیر دولت در تبعید لهستان مستقر در واتیکان بود و به محض آن که چشمش به او افتاد گفت:
ـ آه رالف چه خبر شده؟
ـ ویتوریو دولت موسولینی سقوط کرد.
ـ خدای بزرگ. آیا پدر مقدس از جریان آگاه است؟
ـ بله من شخصاً به کاستل گاندولفو ( Castel Gandolfo ) تلفن کردم، ولی به هر حال رادیو هم اکنون خبر را پخش خواهد کرد. یکی از دوستانم مرا به مقر عمومی ستاد آلمان فرا خواند و موضوع را گفت.
آقای پاپه با لحنی که اندک نشانه شادی از آن احساس می شد گفت:
ـ امیدوارم که پدر مقدس چمدان هایش را بسته باشد.
اسقف دوبریکاسار با لحنی پر هیجان پاسخ داد:
ـ مگر این که او خود را به لباس کشیش های فرانسیسکن درآورد. وگرنه هیچ راه فراری ندارد، زیرا کسل رینگ ( Kesselring ) دروازه ها را کاملاً بسته است.
کاردینال دی کنیتی ورکزه گفت:
ـ در هر صورت او به جایی نخواهد رفت.
آقای پاپه از جایش بلند شد.
ـ عالیجناب اجازه بدهید مرخص شوم. من نماینده یک کشور دشمن آلمان هستم و اگر پدر مقدس در امنیت نباشند، من هم نیستم و هم اکنون باید برای بررسی بعضی مدارک به خانه برگردم. او دقیق و صریح و یک سیاستمدار به معنای واقعی کلمه بود. و وقتی سالن را ترک کرد اسقف دوبریکاسار پرسید:
ـ او آمده بود که شما وساطت هموطنان ستمدیده اش را به عهده بگیرید؟
ـ بله، مرد بیچاره، خیلی درباره آنها نگران است.
ـ و ما؟ آیا ما راجع به سرنوشت این لهستان ستمدیده نگران نیستیم؟
ـ البته رالف. ولی او نمی داند وضعیت تا چه حد وخیم و دردناک است.
ـ حقیقت آن است که هیچ کس نمی خواهد آن را باور کند.
ـ رالف!
ـ خوب آیا درست نیست؟ پدر مقدس اولین سال های زندگی اش را در مونیخ گذرانده و علاقه واقعی به ملت آلمان دارد. و هنوز هم با همه جریانات، باز هم آنها را دوست دارد. حتی اگر نتایج کثافت کاری ها و بی شرمی آنها را به صورت اجساد تکه تکه شده به او نشان بدهند، او اظهار خواهد کرد که این باید کار روس ها باشد، نه کار آلمانی های عزیزش. چون به نظر او هرگز ملتی با فرهنگ و متمدن مانند آلمان، دست خود را به چنین جنایاتی آلوده نمی کند.
ـ رالف شما که جزو انجمن هواداران مسیح نیستید. شما اینجا هستید چون در مقابل پدر مقدس سوگند وفاداری یاد کرده اید. درست است که خون گرم و پرخروش اجداد نرماندی در رگ های شما جاری است، ولی ازتان تقاضا می کنم که عاقلانه فکر کنید.


آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#76 | Posted: 6 Sep 2013 10:22




... ما از ماه سپتامبر منتظر چنین لحظاتی بودیم و با این حال دعا می کردیم که دوچه در جای خود باقی بماند تا بتواند ما را در مقابل حملات آلمان حفظ کند. در این جا تناقضی در رفتار هیتلر به چشم می خورد.
از طرفی او می دانست که دو دشمن گذشت ناپذیر دارد، امپراطوری بریتانیا و کلیسای مقدس کاتولیک رم. و با تمام امکاناتش کوشید تا با آنها مدارا کند. ولی از طرف دیگر در آخرین تلاشش در موضع دفاعی تمام نیروهایش را به قصد شکست دادن امپراطوری بریتانیا به کار گرفت. فکر نمی کنید که اگر ما هم او را به بن بست می کشاندیم سعی می کرد ما را هم از پای در آورد؟ یک کلمه از جانب ما، در افشای جنایات آلمان در لهستان کافی بود ما را نابود سازد و به علاوه دخالت ما چه نتیجه ای دارد. دوست عزیز ما ارتش و سرباز نداریم و آنها به فوریت عکس العمل نشان خواهند داد. و پدر مقدس را به برلن خواهند فرستاد. و او از این موضوع بیم دارد، آیا ماجرای پاپ خیمه شب بازی آوینیون ( Pappet Pope iu Avignon ) را در چند قرن پیش به خاطر می آورید؟ شما دلتان می خواهد پاپ محبوب مان را به صورت یک عروسک خیمه شب بازی در برلن ببینید؟
ـ متأسفم ویتوریو، ولی من با شما هم عقیده نیستم. من فکر می کنم که ما باید رفتار وحشیانه هیتلر را در دنیا افشا کنیم و وحشیگری های او را بر بام ها جار بزنیم. حتی اگر ما را تیرباران کند، ما شهید خواهیم شد و این شهادت بسیار مؤثرتر خواهد افتاد.
ـ رالف طرز فکر شما معمولاً عاقلانه تر و آگاهانه تر از این است. مسأله تیرباران مطرح نیست. هیتلر نیز به خوبی می داند که شهید ساختن سیاست خوبی نیست، ولی پدر مقدس را به برلن خواهند فرستاد و ما را هم راهی لهستان خواهند کرد. لهستان ، رالف! دلتان می خواست بقیه عمرتان را در آنجا بگذرانید جایی که وجودتان هیچ گونه ثمری نخواهد داشت؟
اسقف اعظم دوبریکاسار نشست و مشت هایش را به زانوانش فشرد و نگاهی زهرآلود به سوی پنجره ای افکند که کبوترها در پشت آن در پرواز بودند. کبوترانی طلایی رنگ که در غروب آفتاب به سوی لانه هایشان در پرواز بودند. او چهل و نه سال داشت و با وجود این از همیشه برازنده تر و خوش قیافه تر به نظر می رسید. و بالا رفتن سن ابداً از جاذبه اش نکاسته بود.
ـ رالف ما همانیم که هستیم . در درجه اول مردان خدا و سپس انسان.
ـ هنگامی که من از استرالیا باز گشته بودم ترتیب اولویت ها برای شما بدین گونه نبود.
ـ در آن زمان من از نقطه نظر دیگری به وقایع نگاه می کردم و خودتان این را خوب می دانید. یک نوع علاقه به تضاد در شما است و فقط می خواهید بحث کنید. در حال حاضر ما نباید به عنوان یک مرد بیاندیشیم. ما می بایست مثل یک کشیش فکر کنیم، چرا که این مهم ترین و اصلی ترین موقعیت زندگی ماست. هر چند هم که به عنوان یک انسان فکر و عمل کنیم ، باز هم در برابر کلیسا سوگند وفاداری یاد کرده ایم، نه در برابر یک قدرت فانی و گذرا.
پس می بایست فقط به پدر مقدس وفادار باشیم. رالف شما عهد بسته اید که در مقابل کلیسا مطیع باشید آیا می خواهید دوباره عهدتان را بشکنید؟ پدر مقدس در مورد منافع کلیسا بسیار هوشیار و قاطع است.
ـ او اشتباه می کند. و قضاوتش همراه با پیش داوری است. او تمام قوایش را برای مبارزه با کمونیسم به کار گرفته و آلمان را بزرگ ترین دشمن این عقیده سیاسی می داند. به نظر او آلمان تنها قدرتی است که می تواند از تسلط کمونیسم بر دنیای غرب جلوگیری کند. و برای همین دلش می خواهد که هیتلر بر مسند قدرت بماند، همان طور که در مورد حکومت موسولینی بر ایتالیا می اندیشد.
ـ رالف، باور کنید که شما از خیلی چیزها بی اطلاعید. ولی او پاپ است و هرگز اشتباه نمی کند. اگر در این مورد شک دارید پس منکر ایمان خود می شوید.
در بی صدا و با شتاب باز شد.
ـ عالیجناب. هر ژنرال کسل رینگ.
دو کشیش از جای برخاستند و نشانه های اختلاف نظر از چهره شان محو شد و لبخندی بر لب آوردند.
ـ بفرمایید بنشینید آیا یک فنجان چای میل دارید؟
گفت و گو به زبان آلمانی بود. چون شخصیت های برجسته واتیکان همه به این زبان مسلط بودند. پدر مقدس دوست داشت که به آلمانی صحبت کند و از لحن و آهنگ این زبان لذت می برد.
ـ متشکریم با کمال میل عالیجناب در هیچ کجای شهر رم نمی شود چای انگلیسی خوش طعم واتیکان را چشید.
کاردینال دی کنیتی ورکزه لبخندی مطبوع بر لب آورد و گفت:
ـ این عادتی است که من از هنگام اقامتم در استرالیا کسب کرده ام و با وجود اصل و نسب ایتالیاییم نتوانسته ام از آن دل بر کنم.
ـ و شما عالیجناب اهل کجا هستید؟
ـ من ایرلندی هستم هرژنرال، ایرلندی ها نیز شیفته چای خوب هستند.
ژنرال آلبرت کسل رینگ همواره اسقف دوبریکاسار را همانند کسی که همپایه اوست تلقی می کرد. بعد از کشیش های ایتالیایی چاق و چله با افکار پیچیده و درهم، دیدار این کشیش رک و بی شیله پیله به او احساس آرامش می داد. با لحن تحسین آمیز به او گفت:
ـ عالیجناب، من مثل همیشه از لهجه عالی آلمانی شما تعجب می کنم.
ـ من استعداد زیادی برای فراگیری زبان دارم و این امر مثل همه استعدادهای دیگر در خور تمجید نیست.
کاردینال با چرب زبانی پرسید:
ـ جناب کسل رینگ، چه خدمتی از ما برای شما بر می آید؟
ـ تصور می کنم که شما را از سرنوشت دوچه مطلع گردانده اند.
ـ بله عالیجناب، ما خبر داریم.
ـ در این صورت می بایست، علت ملاقات مرا بدانید. من به اینجا آمده ام که به شما اطمینان دهم همه چیز رو به راه است و از شما خواهش می کنم این پیغام مرا به افراد مقیم کاستل گاندولفو برسانید. من در حال حاضر آنقدر گرفتارم که نمی توانم شخصاً به کاستل گاندولفو بروم.
ـ پیغام را خواهیم رساند. ولی آیا شما این قدر گرفتارید؟
ـ بله مسلم است. متوجه هستید که از این پس ما آلمانی ها، خود را در کشوری متخاصم تلقی می کنیم.
ـ اینجا هرژنرال؟ ولی اینجا، ما در خاک ایتالیا نیستیم و از نظر من هیچ کس به جز تبهکاران و جانی ها، دشمن تلقی نمی شود.
ـ از شما عذر می خواهم عالیجناب، معلوم است که مقصود من ایتالیا است نه واتیکان، ولی در مورد ایتالیا من مجبور هستم که طبق دستورات فوهر عمل کنم. و ارتش ما که تا به حال به عنوان نیروی متفق در ایتالیا مستقر بود، از این پس به عنوان نیروی سرکوب کننده عمل خواهد کرد.
اسقف دوبریکاسار که با آرامش نشسته بود و به نظر می رسید که هرگز در زندگی اش با اختلافات عقیدتی سیاسی رو به رو نشده است، ملاقات کننده را با دقت زیر نظر داشت.
آیا او از اعمال فوهر در لهستان آگاه بود؟ و چگونه می توانست از آنها بی اطلاع باشد.
کشیش ایتالیایی که حالت مضطربانه ای به چهره اش می داد گفت:
ـ ژنرال عزیز ، مسلماً شما به رم کاری نخواهید داشت . رم با آثار تاریخی بی نظیرش. اگر شما به هفت تپه ( هفت تپه ای که شهر رم بر آن بنا گشته است Seven Hills ) لشکر کشی کنید ، جنگ و نبرد باعث ویرانی آنجا خواهد شد. تقاضا می کنم از این کار صرفنظر کنید.
ژنرال کسل رینگ اندکی ناراحت به نظر می آمد.
ـ امیدوارم که کار به آنجا نکشد عالیجناب. ولی من نیز سوگند خورده ام و باید از اوامر اطاعت کنم.
اسقف دوبریکاسار در حالی که نگاه جذابش را به او دوخته بود گفت:
ـ هر ژنرال آیا شما به نفع ما میانجی خواهید شد؟ ازتان تقاضا می کنم، چون این امر ضروری است. من چند سال پیش در آتن بودم... آیا تا به حال به آتن رفته اید؟
ـ بله رفته ام.
ـ خوب در این صورت می دانید که در همین قرون اخیر چگونه بناهای آکروپول را ویران کرده اند، هرژنرال ، رم دست نخورده باقی مانده. این شهر یک اثر بزرگ تاریخی است که مدت دو هزار سال با عشق و مراقبت از آن پاسداری شده. ازتان تمنا می کنم که رم را به مخاطره نیاندازید.
ژنرال مخاطبش را با تحسینی صادقانه تماشا می کرد. مسلماً اونیفورم نظامی اش خیلی برازنده او بود ولی لباس سیاه کشیش نیز با آرایش ارغوانی رنگ واقعاً برازنده اسقف دوبریکاسار بود. او نیز کردار ظاهری رزمی داشت.قامت زیبا و کشیده یک جنگجو و چهره ای فرشته آسا. او درست به سن میشل آرکانژ ( St. Michel Archangc ) شبیه بود. نه به آن صورت که او را تحت شمایل یک مرد جوان در عهد رنسانس نقاشی کرده بودند، ولی به صورت مردی که به شیوه ای شایسته و زیبا پیر می شد، مردی که لوسیفر را دوست داشته بود، سپس او را شکست داده بود و آدم و حوا را ترک کرده و اژدها را از پای در آورده بود و در سمت راست خداوند قرار گرفته بود. آیا او خود می دانست به یاد آورنده چه چیزی است؟ در هر حال مردی بود که نمی شد او را به آسانی فراموش کرد.
ـ عالیجناب من آنچه از دستم برآید انجام خواهم داد. این را به شما قول می دهم. اتخاذ تصمیم تا حدی به خود من بستگی دارد و من به این موضوع اذعان دارم، همان طور که می دانید من یک انسان متمدن هستم. یک دوست، ولی از من زیاده نخواهید. من اگر رم را شهر آزاد اعلام کنم دستم بسته می شود و دیگر نمی توانم به انهدام پل ها و تبدیل ساختمان ها به استحکامات نظامی ، اقدام کنم. و این ممکن است به ضرر آلمان باشد. من چگونه می توانم مطمئن شوم که رم گذشت و نیکی مرا با خیانت پاسخ نگوید.
کاردینال دی کنیتی ورکزه لبانش را جمع کرد و بوسه ای به سوی گربه سیاه و زیبایش فرستاد با مهربانی لبخندی زد و به اسقف نگاه کرد.

هرژنرال، رم، هرگز نیکوکاری و گذشت را با خیانت پاسخ نخواهد گفت. و مطمئن هستم که وقتی فرصتی یافته و به کاستل گاندولفو بروید حضرت پاپ نیز از این نظر، شما را مطمئن خواهند گرداند. و در حالی که گربه را که اکنون روی زانوهای پوشیده از حریر ارغوانی غنوده بود، نوازش می کرد گفت:
ـ بیا، گنگ سی عزیزم، آه که چقدر تو قشنگی.
ـ چه گربه زیبایی دارید عالیجناب.
ـ بله، یک گربه اشرافی، هرژنرال، اسقف و من هر دو از خانواده های بسیار قدیمی و محترم هستیم ولی اصل و نسب ما در برابر شجره نامه این گربه اصلاً ارزشی ندارد. از اسمش خوشتان می آید؟ به زبان چینی گل ابریشم معنی می دهد و واقعاً این اسم برازنده اوست. این طور نیست؟ چای آوردند و هر سه سکوت اختیار کردند، تا آن که خواهر لی سالن را ترک کرد.
اسقف با لبخندی دلپذیر به فرمانده آلمان در ایتالیا اطمینان داد:
ـ شما نباید از اعلام رم به عنوان شهر آزاد هیچ گونه به خود تأسف راه دهید. جناب کسل رینگ.
سپس ( به سوی کاردینال برگشت و در حالی که جذابیتش را همانند ردایی به کنار می افکند، چون با این مرد عزیز و محترم احتیاجی به آن نبود ) ادامه داد:
ـ عالیجناب، آیا می خواهید نقش کدبانوی خانه را ایفا کنید؟ یا من چای بریزم؟
ژنرال کسل رینگ با تعجب گفت:
ـ کدبانوی خانه؟
کاردینال دی کنیتی ورکزه خنده کنان برایش توضیح داد:
ـ این یک شوخی کوچک میان مجردهاست. به کسی که چای می ریزد کدبانوی خانه لقب می دهند. یک شوخی قدیمی انگلیسی هرژنرال.
آن شب اسقف دوبریکاسار، خسته و کوفته و عصبی بود. به نظرش می رسید که نتوانسته هیچ گونه کار مثبتی را برای پایان دادن به این جنگ انجام دهد. نقش او تنها در آن خلاصه شده بود که برای نجات چند اثر تاریخی و هنری وساطت کند. و نفرت شدیدی از سکون و بی تفاوتی واتیکان در خود احساس می کرد. با این که او خود طبیعتاً محافظه کار بود، بزدلی و ناتوانی مذهبی واتیکان گاهی او را واقعاً ناراحت و خشمگین می کرد. هفته ها بود که به جز با راهبه ها و کشیش های ساده که کار خدمتکاران را در واتیکان انجام می دادند، او حتی یک کلمه با کسی صحبت نکرده بود، کسی که بتواند با او از سیاست، مذهب و ارتش صحبت کند. حتی دعا کردن نیز در این اواخر برایش امری دشوار شده بود، گویی خداوند با او فاصله گرفته بود. گویی خود را کنار کشیده بود تا به بندگانش فرصت دهد که زمام امور را به دست گیرند و دنیایی را که به آنها عطا کرده بود به دست خود ویران کنند. با خود می اندیشید که وجود مگی و فی می توانست برایش آرامش بخش باشد. یا دست کم چقدر خوب می شد اگر کسی را پیدا می کرد که درباره چیز دیگری جز سرنوشت واتیکان و رم برایش صحبت کند.
عالیجناب راه پلکان خصوصی کلیسای اعظم سن پیر را در پیش گرفت در این اوقات به محض آن که روز به پایان می رسید درهای کلیسا را قفل می کردند، نشانه صلحی نامأنوس که بر شهر رم سنگینی می کرد و گویاتر از وجود سربازان آلمانی بود که با اونیفورم های سبز خاکستری شان در همه جا پراکنده بودند. یک نور سبک و خیال انگیز، محراب خالی کلیسا را در خود غرق کرده بود. صدای قدم هایش بر سنگ فرش مرمر منعکس می شد. در جلوی محراب به زانو نشست و سپس به راهش ادامه داد، ناگهان در فاصله دو صدای پا صدای نفس هایی به گوشش خورد. نور چراغ قوه ای را که در دست داشت به سوی صدا گرداند. ترس معنایی نداشت ولی کنجکاوی بر او چیره شده بود. نور چراغ لحظه ای بر مجسمه ای افتاد که در نظر او شاهکار آفرینش هنری بود لاپیتا اثر میکل آنژ ( Lapieta Michlangc ) ، و در زیر چهره های ساکن و بی حرکت مرمرین، چشمش به صورتی دیگر افتاد. چهره ای جاندار و زنده که سایه ها حالتی خوفناک به آن بخشیده بود.
عالیجناب با لبخندی گفت:
ـ چاو
پاسخی شنیده نشد. ولی او متوجه شد که لباس های طرف، لباس یک سرباز درجه دوم آلمانی است، با همان لبخند، پرسید:
ـ وی گتس؟ ( Wie gehts )
تکانی ناگهانی قطرات عرق را بر یک پیشانی پهن که ناگهان در تاریکی درخشید، آشکار کرد. اسقف در حالی که می اندیشید شاید مرد جوان بیمار است پرسید:
ـ دو بیست کرانک ( Du bist Krank )
صدایی سرانجام به او پاسخ داد:
ـ ناین ( Nein )
اسقف دوبریکاسار چراغش را بر زمین نهاد و پیش رفت. با یک دست چانه سرباز را بلند کرد تا به چشمان سیاهش که تاریکی آنها را تیره تر کرده بود، نگاه کند. و به آلمانی از او پرسید:
چه شده؟ ( خنده ای کرد ) شاید شما ندانید ولی این مهم ترین و اولین وظیفه من است. سؤال از مردم درباره گرفتاری هایشان و اگر می دانستید که چقدر این سؤال بارها و بارها برای من دردسر به بار آورد.
مرد جوان با لهجه غلیظ اهالی باواریا و با صدایی که برای سنش زیادی بم بود پاسخ داد:
ـ من آمده ام دعا کنم.
ـ خوب چه اتفاقی افتاده، آیا درها را به رویتان قفل کرده اند؟
ـ بله ولی این باعث نگرانی من نیست.
کشیش چراغ را به دست گرفت و گفت:
ـ خوب در هر حال شما نمی توانید تمام شب را در اینجا بمانید و من هم کلید ندارم. . حالا به دنبال من بیایید ( او به طرف پلکان خصوصی رفت که به کاخ مذهبی منتهی می شد. و با لحنی شمرده و ملایم سخن می گفت ) من هم آمده بودم دعا کنم. فرمانده کل شما روز دشواری را به من تحمیل کرد.
بفرمایید از این طرف، فقط امیدوارم که نگهبانان تصور نکنند شما مرا توقیف کرده اید، و متوجه باشند که این منم که شما را اسکورت می کنم نه شما.
پس از ده دقیقه راه پیمایی در سکوت و گذشتن از راهروها و باغ ها و سرسراها و بالا و پایین رفتن از پلکان آلمانی جوان همچنان راهنمایش را دنبال می کرد. بالاخره عالیجناب دری را باز کرد و جوان را به سالنی راهنمایی کرد که به سادگی تزئین شده بود. چراغی روشن کرد و در را بست آنها متقابلاً همدیگر را برانداز کردند تا بتوانند سرانجام قیافه هایشان را تشخیص دهند. سرباز آلمانی مردی قدبلند را می دید که چهره ای ظریف و چشمان آبی نافذ داشت. اسقف دوبریکاسار کودکی را ملبس به اونیفورم مشاهده کرد که تمامی اروپا از دیدنش هراس داشتند. او مسلماً هنوز 16 سال هم نداشت. با قدی متوسط و ظرافت دوره بلوغ. با این همه استخوان بندی درشتش نیرو و هیکلی قوی را در آینده نوید می داد. بازوانش بسیار بلند و کشیده بودند و عجیب آن که چهره او چیزی از خطوط چهره ایتالیایی ها، داشت. پوستش تیره بود و چشمان درشت قهوه ای تیره با مژگان بلند سیاه و موهای قهوه ای رنگ و مجعد. هیچ چیز معمولی و پیش پا افتاده در وجود او نبود و با آن که اسقف ابتدا خواسته بود با یک آدم معمولی و بی اهمیت صحبت کند، حالت و قیافه پسرک نظرش را جلب کرده بود.
او از جعبه ای یک بطر شراب مارسالا بیرون آورد و خطاب به مرد جوان گفت:
ـ بنشینید.
کمی شراب در دو لیوان ریخت و یکی را به مرد جوان داد و یکی را به مرد جوان داد و خود با گیلاس دیگر در مبل مقابل او نشست تا بهتر بتواند چهره شگفت انگیز میهمانش را مشاهده کند. و در حالی که پا روی پا انداخت پرسید:
ـ آیا کار آلمان به جایی رسیده که بچه ها را به جنگ می فرستد؟
پسر جواب داد:
ـ نمی دانم، من در یک یتیم خانه بودم و دیگر باید آنجا را ترک می کردم.
ـ اسم شما چیست پسرم؟
پسرک با لحنی غرور آمیز گفت:
ـ راینر مورلینگ هارتهایم ( Rainer Moerling Harthaim ) .
کشیش با لحن جدی گفت:
ـ چه اسم با شکوهی.
ـ بله، همین طور است من این اسم را خودم انتخاب کرده ام در یتیم خانه به من راینر اشمیت ( Rainer schmit ) می گفتند ولی وقتی قرار شد به جبهه اعزام شوم ، آن را با نامی که همیشه آرزویش را داشتم عوض کردم.
ـ آیا پدر و مادرتان فوت کرده اند؟
ـ خواهران مقدس مرا ثمره عشق می نامیدند.
اسقف کوشید از خنده اش جلوگیری کند. پسرک حالا که ترسش ریخته بود بسیار عاقل و با اعتماد به نفس به نظر می رسید. ولی آیا او از این که او را در کلیسا پیدا کنند یا درها را به رویش قفل کنند ترسیده بود از چه هراس داشت؟
ـ راینر چرا آنقدر ترسیده بودید؟
سرباز جوان به سرعت جرعه ای سر کشید و سرش را با حالتی رضایت بار بلند کرد:
ـ خیلی عالی است. شیرین است ( راحت تر نشست ) من می خواستم کلیسای اعظم سن پیر را ببینم زیرا که خواهران مقدس خیلی درباره آن تعریف کرده بودند و عکس هایی هم از آن به ما نشان داده بودند، بنابراین وقتی قرار شد مرا به رم بفرستند خیلی خوشحال شدم. ما امروز صبح به رم رسیدیم و به محض آن که توانستم به اینجا آمدم ( ابروانش را در هم کشید ) ولی کمی سرخورده و مأیوس شدم. تصور می کردم که در اینجا آدم خودش را به خدا نزدیک تر احساس می کند. ولی به جای آن فقط یک محل وسیع و سرد یافتم و وجود خدا را احساس نکردم.

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#77 | Posted: 6 Sep 2013 10:22




... اسقف لبخند زد سپس گفت:
ـ مقصودتان را می فهمم. ولی سن پیر یک کلیسای واقعی نیست، نه به معنایی که معمولاً از کلیسا سخن می گویند، سن پیر خود کلیسای اعظم است. من خود خیلی وقت صرف کردم که به اینجا عادت کنم.
مرد جوان با حالتی که می خواست بفهماند که این سخنان را شنیده ولی مقصودش چیز دیگری بوده گفت:
ـ من می خواستم برای دو چیز دعا کنم.
ـ به خاطر چیزهایی که باعث نگرانی شما شده اند؟
ـ بله و تصور می کردم که آمدن به کلیسای سن پیر، می تواند کمکی برایم باشد.
ـ از چه می ترسید راینر؟
ـ اول آن که مرا به عنوان یهودی شناسایی کنند . و دوم آن که بالاخره مرا به جبهه روسیه اعزام کنند.
ـ آه بله می فهمم، ترس شما بی مورد نیست، آیا واقعاً امکان دارد که شما را به عنوان یک یهودی شناسایی کنند؟
پسرک پاسخ داد:
ـ خوب به من دقت کنید ، هنگام معرفی، وقتی پرسشنامه را پر می کردند، گفتند باید رسیدگی کرد. نمی دانم آنها می توانند یا نه، ولی حدس می زنم که خواهران راهبه بیشتر از آنچه به من می گفتند، درباره ام اطلاعات داشته باشند.
کشیش در حالی که سعی می کرد او را آرام کند با لحنی اطمینان بخش گفت:
ـ اگر هم این موضوع حقیقت داشته باشد، آنها هیچ گونه اطلاعاتی در اختیار هیچ کس نخواهند گذاشت. چون علت تحقیقات را می دانند.
ـ شما واقعاً این طور فکر می کنید؟ اوه خیلی دلم می خواست این طور باشد.
ـ آیا فکر داشتن خون یهودی نگران تان می کند؟
ـ مهم نیست چه خونی در رگهای من جریان دارد. من آلمانی متولد شده ام و همین و بس.
ـ ولی آنها چیزها را از این دریچه نگاه نمی کنند. درست است؟
ـ درست است.
ـ اما راجع به جبهه روسیه. فعلاً نباید نگرانی به خود راه دهید. شما در رم هستید نقطه مقابل.
ـ امروز صبح از فرمانده شنیدم که ممکن است ما را به جبهه روسیه اعزام کنند. و در آنجا اوضاع ابداً خوب نیست.
اسقف ، با عصبانیت فریاد زد:
ـ شما یک بچه هستید، باید هنوز در مدرسه باشید.
مرد جوان با لبخند پاسخ داد:
ـ به هر حال من دیگر نمی توانستم در مدرسه بمانم، من شانزده سال دارم و باید کار کنم ( آهی کشید ) ولی خیلی دلم می خواست، به تحصیلاتم ادامه دهم. سواد چیز خیلی مهمی است.
اسقف دوبریکاسار خنده ای سر داد و سپس از جایش برخاست و لیوان را پر کرد.
ـ به من توجه نکنید راینر، سعی نکنید معنی حرف هایم را دریابید. اینها افکاری است که بی خودی از سرم می گذرند و در این ساعت همواره به مغزم هجوم می آورند. من میزبان خوبی نیستم.
پسر با لحنی اطمینان بخش گفت:
ـ شما خیلی هم خوب هستید.
اسقف در حالی که دوباره سر جایش می نشست گفت:
ـ از خودتان برایم بگویید. راینر مورلینگ هارتهایم.
حالت غرور و رضایت بر چهره جوان سایه انداخت.
ـ من آلمانی و پیرو مذهب کاتولیک هستم. و دلم می خواهد که آلمان روزی به صورت کشوری درآید که در آن نژاد و مذهب عامل درگیری و ظلم و ستم نباشد و اگر زنده بمانم تمام زندگی ام را وقف این کار خواهم کرد.
ـ من برای شما دعا می کنم... برای آن که زنده بمانید و موفق شوید.
سرباز جوان محجوبانه پرسید:
ـ راست می گویید؟ شما شخصاً برایم دعا خواهید کرد و از من اسم خواهید برد؟
ـ البته، در حقیقت شما چیزی به من آموختید. در شرایط فعلی من فقط یک سلاح در اختیار دارم و آن هم دعا کردن است، کار دیگری از دستم بر نمی آید.
راینر که از تأثیر شراب مژه هایش را بر هم می زد پرسید:
ـ شما کی هستید؟
ـ اسقف اعظم رالف دوبریکاسار.
ـ اوه عذر می خواهم عالیجناب من شما را به جای یک کشیش معمولی گرفته بودم.
ـ بله ولی من یک کشیش معمولی هستم.
سرباز جوان با چشمان درخشان گفت:
ـ من یک قرارداد به شما پیشنهاد می کنم. شما برایم دعا کنید و من اگر زنده ماندم و توانستم نقشه هایم را عملی سازم به رم خواهم آمد تا شما نتیجه دعا را ببینید.
چشمان آبی از نوعی احساس محبت و مهربانی روشن شد.
ـ باشد، موافقم قرارداد بسته شد... و وقتی شما دوباره به رم آمدید نظرم را درباره نتیجه دعاها به شما خواهم گفت ( از جایش برخاست ) تکان نخورید سیاستمدار جوان، من می روم ببینم بلکه بتوانم چیزی برای خوردن برای شما فراهم کنم. آنها به گفت وگو ادامه دادند، تا سحرگاهان پرتو صورتی رنگ بر گنبدها و مناره ها افکند و صدای بال پرندگان در جلوی پنجره به گوش رسید، سپس اسقف دوست جدیدش را از میان سالن های پذیرایی قصر به بیرون هدایت کرد و ترس احترام آمیز او باعث تفریحش بود، هوای بیرون تازه و خنک بود.
در حقیقت، بر خلاف تصور کشیش مرد جوان می رفت که به زودی به جبهه روسیه فرستاده شود در حالی که خاطره ای بس آرامش بخش و شیرین با خود به همراه می برد. در رم، در عظیم ترین کلیسای خداوند، مردی هر روز برای او دعا خواهد کرد و در دعایش از او یاد خواهد کرد.


هنگامی که هنگ نهم آماده حرکت آماده حرکت به طرف گینه نو بود در واقع همه چیز به جز عملیات پاک سازی تقریباً پایان یافته بود. هنگ معروف استرالیایی، سرخورده و مأیوس، امیدوار بود که بتواند لااقل با راندن ژاپنی ها از اندونزی، پیروزی های دیگر نصیب خود گرداند، با وجود گوادال کانال ( Guadal canal ) آخرین امیدهای ارتش ژاپن برای پیاده شدن در استرالیا از میان رفته بود. با این همه ژاپنی ها نیز همانند آلمانی ها مقاومت می کردند و به کندی عقب می نشستند و با آن که امکانات شان به طور ترحم انگیزی کاستی یافته بود و ارتش آنها به واسطه کمبود تجهیزات جنگی خسته و درمانده شده و از هم پاشیده بود باز هم آمریکایی ها و استرالیایی ها مجبور بودند بهای سنگینی برای عقب راندن آنها بپردازند.
هنگ نهم در روز 5 سپتامبر 1943 در شرق لائه ( LAC ) فرود آمدند. هوا گرم بود و رطوبت هوا به صد در صد می رسید و با آن که به فصل باران هنوز دو ماه باقی مانده بود، همه بعد از ظهر ها باران می بارید. ـ خطر ابتلا به بیماری مالاریا مردان را مجبور به خوردن قرص های زرد کوچکی می کرد که اثرات جنبی آنها به همان اندازه خود مالاریا آنها را رنجور و بیمار می کرد. ـ کفش و جوراب آنها به واسطه رطوبت دائماً خیس بود و پاهایشان، در چکمه ها حالت اسفنجی به خود می گرفت، گوشت بین انگشت ها ملتهب و خون آلود می شد و جای نیش مگس های باتلاقی و حشرات، به زخم هایی تبدیل می شد که التیام ناپذیر بودند.
در بندر مورسبی ( Moresby ) سربازها با وضع زندگی ترحم انگیز ساکنان گینه نو، رو به رو شدند. خود بومی ها به واسطه بدی آب و هوا به امراضی مانند بری بری و مالاریا، ذات الریه، امراض پوستی، کبدی و کوفتگی شدید عضلات دچار بودند، بیم آن می رفت که این امراض به آنها نیز سرایت کند.
بازماندگان کوکودا ( Kokoda ) نیز هنوز در بندر مورسبی دیده می شدند. تلفات آنها بیشتر از آن که به واسطه ژاپنی ها باشد ، به خاطر آب و هوای بد گینه نو بود و البته ژاپنی ها تعداد زیادی از آنها را کشته بودند ولی ده برابر این تعداد ، به خاطر سرمای شدیدی که در ارتفاع 1800 متری حکم فرما بود، از ذات الریه مرده بودند.
گل و لای چسبنده و لزج ، جنگل های مرموز که پس از غروب آفتاب از پرتو قارچ های شب تاب ، از نوری کمرنگ سرشار بودند، و کوره راه ها و گودال های صعب العبور که برای گذشتن از آنها می بایست از میان انبوه گیاهان در هم پیچیده، عبور کرد، بی آن که بتوان لحظه ای به بالا نگاه کرد. همه چیز در این سرزمین با آفریقای شمالی متفاوت بود. و هیچ کدام از افراد لشکر نهم از این که به جای اعزام به کوکودا در آفریقا مانده و در نبرد العلمین شرکت داشتند، پشیمان نبودند. شهر لائه احاطه شده در میان انبوه جنگل ها و نباتات، از نظر موقعیت نظامی ، وضعی بس مساعدتر از کوکودا داشت. تعداد کمی خانه به سبک اروپایی ، یک پمپ بنزین و تعداد زیادی کلبه های اهالی بومی، شهر را تشکیل می داد ژاپنی ها همچنان متهورانه می جنگیدند ولی تعداد آنها بسیار کم و قوایشان رو به تضعیف بود و آب و هوای گینه نو آنها را نیز همانند استرالیایی ها با امراض مختلف از پای در آورده بود. بعد از تجهیزات سنگین و آتشبار و امکانات درجه یک آفریقای شمالی، به نظر آنها عجیب بود که در اینجا حتی از یک توپ یا خمپاره انداز خبری نباشد. و تنها سلاح آنها مسلسل و تفنگ های فتیله کوتاهی بود که به سرنیزه وصل می شد. جیمز و پاتسی جنگ تن به تن را دوست داشتند و همواره در نزدیکی همدیگر می ماندند تا بتوانند از هم مراقبت کنند. این زردپوستان عینکی با دندان های جلو آمده، در مقایسه با سربازان ( آفریقا کورپز ) آنچنان بی جلوه و عاری از شکوه رزمی به نظر می رسیدند که جنگیدن با آنان نوعی حقارت محسوب می شد. پانزده روز پس از پیاده شدن هنگ نهم در لائه دیگر اثری از ژاپنی ها نمانده بود.


آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#78 | Posted: 6 Sep 2013 10:23




...آن روز، یک روز زیبای بهاری گینه نو بود. از رطوبت هوا کمی کاسته شده بود و خورشید در آسمانی که بر خلاف سپیدی بخارآلود همیشگی ناگهان به رنگ آبی در آمده بود، می درخشید. و در فراسوی شهر قله کوه ها به رنگ سبز، ارغوانی و بنفش جلوه گری می کرد. از انضباط نظامی اندکی کاسته شده بود و سربازان یک روز استراحت به خود اختصاص داده بودند تا به بازی کریکت و گردش بپردازند و سر به سر بومی ها بگذارند و آنها را بخندانند و لثه های قرمز شان را که از فرط جویدن تنبول به رنگ سرخ خونین درآمده بود تماشا کنند. جیمز و پاتسی در میان علفزارهای بالای شهر گردش می کردند، آنجا دروگیدا را به خاطرشان می آورد، علف ها همان طور پریده رنگ و بلند همانند علف های سرزمین خودشان ، بعد از یک باران فراوان بود.
جیمز با لحنی اطمینان بخش گفت:
ـ دیگر چیزی نمانده که به خانه برگردیم، ژاپنی ها به زودی شکست می خورند. آه پاتسی فکرش را بکن خانه، دروگیدا... دیگر صبرم تمام شده.
پاتسی جواب داد:
ـ بله
آنها شانه به شانه هم قدم بر می داشتند و صمیمیت شان بسیار عمیق تر از روابط دو برادر بود. بعضی اوقات همدیگر را حس می کردند. گه گاه آنها صورت شان را به سوی آسمان بلند می کردند و ریه هایشان را از عطر فرح بخش علف ها پر می کردند که به علف های دروگیدا شبیه بود. و لحظه ای خود را در خانه خود می پنداشتند و در عالم خیال مجسم می کردند که در نور درخشان ظهر به زیر سایه یک درخت ویگلا می روند تا کتابی بخوانند، چرت بزنند و روی زمین بغلتند، و زمین زیبا و گرم را در زیر پوست خود حس کنند و ضربان قلب زمین را که با صدای قلب خودشان همگام بود احساس کنند.
پاتسی که با تعجب، سکوت همیشگی اش را شکسته بود، با شگفتی فریاد زد:
ـ جیمز نگاه کن یک « جدایی ناپذیر ».
طوطی هایی که آنها را اصطلاحاً « جدایی ناپذیر » می نامیدند در ناحیه لائه فراوان بودند ولی حال و هوای این روز و این یادآوری غیر مترقبه دروگیدا نوعی هیجان در پاتسی به وجود آورد و همان طور که می خندید و احساس می کرد علف ها پایش را غلغلک می دهند، پرنده را دنبال کرد. کلاه کهنه اش را از سر بر داشت و آن را جلوی خود گرفت درست مثل آن که می خواهد طوطی را به چنگ آورد و آن را شکار کند. جیمز لبخندزنان تماشایش می کرد. هنگامی که او چند متری دور شده بود ناگهان رگبار مسلسل علف های اطراف او را درو کرد. جیمز او را دید که دست هایش را به هوا بلند کرد، چرخی خورد و دست هایش حالت التماس آمیز به خود گرفتند. خون از کمر تا زانوانش را پوشاند. خونی درخشان، گویی که زندگی اوست که از بدنش جاری است.
جیمز فریاد زد:
ـ پاتسی، پاتسی.
هر تار و پود از جسمش، سوزش گلوله ها را احساس می کرد. انگار همه آنها در گوشت خود او فرو رفته بودند نوعی حالت احتضار داشت. احساس می کرد که دارد می میرد. تمام نیرویش را جمع کرد و به سرعت به سوی برادرش هجوم برد. ولی تجربه سربازی به دادش رسید و درست وقتی که مسلسل، دوباره آتش گشود، سرش را به میان علف ها فرو برد و با وجودی که فوران خون را دیده بود احمقانه فریاد زد:
ـ پاتسی، پاتسی حالت خوب است؟
معذالک بر خلاف انتظارش صدای ضعیفی به او پاسخ داد:
ـ بله.
جیمز آهسته سینه خیز در میان علف های معطر پیش می رفت، گوشش به صداها بود، صدای باد را می شنید و صدای پیشروی خودش را احساس می کرد. وقتی به برادرش رسید سر بر شانه لختش تکیه داد و شروع به گریه کرد. پاتسی گفت:
ـ آه بس کن، من که هنوز نمرده ام.
جیمز پرسید:
ـ خیلی دردناک است؟
او شلوار غرق در خونش را درید و ران های خون آلود او را دید.
ـ فکر نمی کنم کارم تمام شده باشد.
سربازان دیگر به سرعت خودشان را به آنها رساندند، بازی کنان کریکت که هنوز دستکش به دست داشتند گرد آنها حلقه زدند. یکی از آنها به جست و جوی برانکارد رفت و بقیه به سرعت برای خاموش کردن مسلسلی که در آن سوی علفزار شلیک می کرد دست به کار شدند. و این کار را با قاطعیتی وحشتناک تر از همیشه انجام دادند چون همه آنها پاتسی را دوست داشتند.روزی زیبا بود، طوطی کوچک ناپدید شده بود ولی پرندگان دیگر که در بحبوحه ماجرا ساکت بودند دوباره سر و صدا به راه انداخته بودند.
کمی بعد دکتر به جیمز گفت:
ـ پاتسی واقعاً شانس آورده ، یک دوجین گلوله به او اصابت کرده ولی بیشتر آنها به ناحیه ران خورده و شاید دو سه تایی هم که به بالاتر اصابت کرده در استخوان لگن خاصره یا عضله آن جای گرفته باشند، تا آنجا که من تشخیص می دهم روده ها سالمند، مثانه هم به هم چنین فقط او...
جیمز که هنوز می لرزید و لبانش در اثر انقباض کبود شده بود بی صبرانه پرسید:
ـ چه بلایی سرش آمده؟
ـ مشکل است از حالا اظهار نظر کرد. مسلماً من تبحر پزشکان و جراحان مجرب مورسبی را ندارم، تشخیص آنها صحیح تر خواهد بود ولی به نظر من مجرای کلیه صدمه دیده و همچنین تعدادی از اعصاب ریز دبر آسیب دیده اند، من تقریباً مطمئنم که همه اینها قابل ترمیم هستند ولی احتمالاً بعضی از عصب ها دیگر کار نخواهند کرد. و متأسفانه این اعصاب به آسانی بهبود پذیر نیستند ( صدایش را صاف کرد ) مقصود من این است که حساسیت ناحیه تناسلی از بین رفته است.
جیمز چشمانش را به پایین انداخت و از پشت پرده اشک به زمین خیره شد و گفت:
ـ آه مهم این است که او زنده بماند.
به جیمز اجازه داده شد که برادرش را تا هواپیما همراهی کند و تا وقتی پاتسی کاملاً از خطر رهایی نیافته با او بماند.
نجات پاتسی واقعاً به معجزه ای شبیه بود. در واقع همه گلوله ها به اطراف شکم اصابت کرده بود و به روده ها آسیبی نرسانده بود.
تشخیص دکتر هنگ نهم کاملاً درست بود، حس های اعضای تناسلی به طور جدی صدمه دیده بود. و شاید با مرور زمان بهبودی حاصل می شد.
پاتسی در برانکاردی که او را به فرودگاه می برد دراز کشیده بود گفت:
ـ اهمیتی ندارد چون به هر حال من کشش چندانی به دخترها نداشته ام. جیمز مواظب خودت باش چون حالا دیگر بیشتر از هر وقت به تو محتاجم.
جیمز با لبخند ی به او اطمینان داد.
ـ نگران نباش، مواظب خواهم بود ( دست برادرش را فشرد ) به پایان رساندن جنگ بدون تو واقعاً برایم مشکل است، ولی برایت جریانات را مفصلاً خواهم نوشت. از طرف من به خانم اسمیت، مگی ، مامان و برادرها سلام برسان، در واقع تو شانس آورده ای که به دروگیدا بر می گردی.
فی و خانم اسمیت با هواپیما به سیدنی رفتند و پاتسی را که با یک هواپیمای آمریکایی از تانسویل می آمد استقبال کردند.
فی چند روزی بیشتر در سیدنی نماند. ولی خانم اسمیت در هتلی نزدیک بیمارستان نظامی « پرنس ولز » اقامت گزید و در تمام مدت سه ماهی که پاتسی در بیمارستان بود ، در آنجا ماند.
حرفه نظامی او برای همیشه خاتمه یافته بود. خانم اسمیت خیلی اشک ریخت ولی گاهی از اوقات وقتی می دید که حال پاتسی به تدریج رو به بهبودی است، فکر این که او زنده مانده بود و این گونه از خطر جسته بود، دلش را از شادی مالامال می کرد. پاتسی دیگر نمی توانست یک زندگی کاملاً پر و سرشار داشته باشد ولی بقیه شادی ها و لذت های زندگی هنوز برای او باقی بود. اسب سواری، گردش... در هر صورت مثل این که ازدواج نقش مهمی در سرنوشت کلیری ها بازی نمی کرد.
هنگامی که اجازه ترک بیمارستان به او داده شد، مگی با رولزرویس به دنبالش آمد. دو زن او را در قسمت عقب اتومبیل جای دادند و اطرافش را با پتو و روزنامه و مجله پر کردند و در دل دعا کردند که خداوند لطف دیگری به آنها عطا کند و جیمز سالم باز گردد.

می بایست نماینده امپراطور هیرو هیتو، رسماً تسلیم نامه ژاپن را امضاء کند تا مردم گیل لانبون بتوانند باور کنند که جنگ خاتمه یافته است. خبر در روز یکشنبه دوم سپتامبر 1945، درست 6 سال بعد از آغاز جنگ منتشر شد. شش سال سرشار از اضطراب و وحشت. چه جاهایی که برای همیشه در دل ها خالی مانده بود . جای روری، پسر دومینیک اورورک، جان فرزند هوری هوپتون و کورناک پسر ادن کارمایکل. پسر کوچک مک کوئین، آنگوس دیگر نمی توانست راه برود و دیوید پسر آنتونی کینگ می توانست قدم بردارد ولی بی آن که ببیند به کجا می رود. و پاتسی فرزند پدی کلیری هرگز فرزندی نخواهد داشت و نیز بودند آنهایی که زخم هایی پنهان، ولی به همان اندازه عمیق داشتند. در آغاز جنگ هیچ کس تصور نمی کرد که ماجرا این قدر به طول انجامد و چنان بهای عظیمی مطالبه کند .
مردم گیل لانبون آن قدرها خرافاتی نبودند ولی حتی شکاک ترین آنها در این روز یکشنبه، دوم سپتامبر به خود لرزیدند. زیرا درست همان روزی که جنگ پایان یافت، طولانی ترین خشکسالی تاریخ استرالیا نیز خاتمه یافت. قریب ده سال از باران به معنای واقعی آن خبری نبود و درست در همان روز ابرهای سیاه آسمان را در بر گرفتند و سی و شش سانتیمتر باران بر زمین تشنه فرود آوردند. یک رگبار ناچیز که باران دیگری به دنبال ندارد به معنای خشکسالی نیست ولی سی و شش سانتیمتر آب، یعنی سرسبزی ، یعنی علف.
مگی، فی، باب، جک، هاگی و پاتسی در زیر ایوان تاریک ایستاده بودند و اطراف را می نگریستند و عطر ملایم و مقاومت ناپذیری را که از زمین ترک خورده و خاک آلود بر می خاست تنفس می کردند. اسب ها، گوسفندان، گاوها و خوک ها زیر باران می ایستادند تا قطرات باران بر بدن های لرزان شان جاری گردد.
در گورستان، طوفان و رگبار، گرد و غبار را می شست و با خود می برد و همه چیز را دوباره سفید می کرد و بال های گسترده فرشته مهربان ملهم از بوتی چلی را دوباره زنده و جاندار می گرداند. آب رودخانه بالا می آمد و هیاهوی پرخروش آن ، با ترنم باران، در هم می آمیخت. بارانی که همه چیز را در بر گرفت. باران، باران، باران. رحمتی الهی که مدت مدیدی از آن بی نصیب بودند، سرانجام اعطا شد. باران متبرک و شگفت انگیز، چون باران به معنای علف بود. و علف به معنای زندگی.
قشر نازکی از علف روشن پدید آمد و جوانه های کوچک آن از زمین سر بر آورده و به تدریج که رشد می کرد رنگ سبز تیره ای به خود گرفت و سرانجام رنگ باخت و انبوه ، به علفی نقره ای که تا زانوان می رسید تبدیل شد. محوطه مرکزی به گندمزاری شباهت یافت که علف هایش با کوچک ترین حرکت باد، موج بر می داشت. باغ خانه به صورت یک آتش بازی شعله ور بود، شکوفه های درشت بر شاخه ها پدید آمدند و اکالیپتوس های عظیم ، بعد از نه سال که در زیر پوششی از گرد و غبار مدفون شده بودند، ناگهان به رنگ سبز و سپید درآمدند. بله سرانجام، افسانه ای قدیمی تحقق یافته بود. گر چه، دروگیدا آنقدر آب در اختیار داشت که بتواند ده سال خشکسالی را تحمل کند. ولی فقط برای آبیاری حول و حوش خانه.
باب، جک، هاگی و پاتسی به محوطه بازگشتندو به برنامه ریزی در مورد بازسازی گله ها پرداختن. فی، یک دوات مرکب سیاه تازه گشود و با حدت و شدت دوات جوهر قرمز را به کنار گذاشت. دوران کار مگی به پایان رسیده بود. چرا که جیمز به زودی باز می گشت. و کارگران تازه به جست و جوی کار می آمدند. پس از نه سال، فقط، معدودی گاو و گوسفند باقی مانده بود. و آن هم حیواناتی بودند که برای تخم گیری انتخاب شده و در محوطه های سربسته نگاه داری می شدند و در هر نوع شرایط جوی با موادی که از خارج تهیه می کردند، خوراک آنها تأمین شده بود. باب به طرف شرق رفت تا در املاکی که از خشکسالی آسیب کمتری دیده بودند، بره هایی از نوع مرغوب ابتیاع کند. جیمز به خانه باز گشت. هشت کارگر دامپروری جدید استخدام شدند. و مگی زین از اسبش برگرفت و خانه نشین شد.
اندک زمانی بعد مگی نامه ای از لوک دریافت کرد و این دومین نامه ای بود که او از هنگام جدایی شان برایش می فرستاد:
« فکر می کنم دیگر مدت زیادی طول نکشد. باید چند سال دیگر به نیشکر چینی ادامه بدهم و بعد کارم تمام می شود. این اواخر درد کلیه اذیتم می کند. ولی من هنوز هم قادرم با بهترین نیشکر چین ها رقابت کنم و هشت تا نه تن، نیشکر بچینم. من و آرن دوازده گروه کارگر داریم که برای ما کار می کنند و همه شان آدم های خوبی هستند، پول راحت تر به دست می آید. اروپا به شکر احتیاج دارد و هر چقدر که تولید می کنیم فوراً به فروش می رود.
من در سال، بیش از پنج هزار لیره به دست می آورم که تقریباً همه اش را پس انداز می کنم. دیگر چیزی باقی نمانده تا بتوانم به کینونا بروم. شاید وقتی همه چیز رو به راه شد اگر دلت بخواهد پیش من بر گردی بچه ای را که می خواستی، چه شد؟ عجیب است که زن ها همه فکر و ذکر شان زاد و ولد است و احتمالاً همین باعث جدایی ما شد نه؟ برایم از حال خود و اوضاع دروگیدا بعد از خشکسالی،بنویس »
دوستدار تو لوک
فی به ایوان رفت. مگی همچنان نامه را در دست داشت و نگاهش را بر چمن سبز درخشان دوخته بود.
ـ حال لوک چطور است؟
ـ مثل همیشه مامان،اصلاً عوض نشده. هنوز می خواهد به نیشکر چینی ادامه بدهد و سپس یک روز حتماً زمینی در کینونا خواهد خرید!
ـ آیا می خواهی پیش او بر گردی؟
ـ هرگز.
فی خود را بر صندلی حصیری انداخت و آن را کمی جابجا کرد تا بتواند دخترش را بهتر ببیند. کمی دورتر از آنها، مردان به بحث و گفت و گو مشغول بودند و صدای چکش ها در فضا طنین می انداخت. سرانجام فی تصمیم گرفته بود که ایوان ها و پنجره های طبقه اول را به توری نازکی مجهز کند. سال های سال او لجوجانه با این امر مخالفت کرده بود و عقیده داشت که با وجود فراوانی حشرات نباید نمای خانه را با این توری های زشت، خراب کرد ولی هر چه بیشتر خشکسالی بیشتر طول می کشید تعداد مگس ها نیز بیشتر می شد تا آن که سرانجام، دو هفته قبل از بارش باران فی تسلیم شده بود و یک پیمانکار استخدام کرده بود تا حصار نازکی بر روی تمام پنجره های ساختمان اصلی و سایر بناهای اطراف نصب کند. ولی او هنوز هم با برق کشی مخالف بود و با آن که ، ساختمان پشم چینی، از سال 1915 به یک دستگاه مولد برق، مجهز بود، دروگیدا بدون نور ملایم چراغ نفتی غیر قابل تصور می نمود . با این همه او با ابتیاع ده یخچال نفتی و یک اجاق گاز تازه که با گاز بوتان کار می کرد مخالفتی نکرد. صنایع استرالیا هنوز به سطح تولید زمان صلح نرسیده بودند. ولی وسایل مدرن خانگی را به تدریج جای خود را باز می کرد.
فی بی مقدمه پرسید:
ـ مگی چرا طلاق نمی گیری تا دوباره ازدواج کنی؟ انوک دیویس فوراً با تو ازدواج خواهد کرد چون هیچ زنی غیر از تو نظرش را جلب نکرده.
مگی نگاهی تعجب انگیز به مادرش انداخت و گفت:
ـ خدای من ـ مامان، بالاخره حس می کنم که با من همانند کسی که هم تراز خودت است صحبت می کنی. مثل این که داری با یک زن واقعی حرف می زنی.
ـ خوب اگر تو الان یک زن واقعی نباشی دیگر هرگز نخواهی بود. به نظر من تو دارای همه صفات یک زن واقعی هستی. مثل این که من دارم پیر می شوم، چون دلم می خواهد پرحرفی کنم.
مگی خندید و شادان از این که مادرش را این گونه خوش خلق می دید، در دل آرزو کرد که کاش او همیشه این طور می بود.
ـ به خاطر باران است مامان، فقط همین است. آه چقدر دیدن علف دروگیدا و چمن سبز اطراف خانه لذت بخش است.
ـبله واقعاً ولی چرا حرف را عوض می کنی، به سؤالم جواب بده، چرا طلاق نمی گیری و دوباره ازدواج نمی کنی؟
ـ این بر خلاف مقررات کلیسا است.
فی تقریباً فریاد کشید:
ـ چرند نگو، نیمی از تو از من است و من هم کاتولیک نیستم برایم داستان نباف مگی، اگر تو واقعاً دلت می خواست ازدواج کنی از لوک طلاق می گرفتی.
ـ بله ممکن است ولی من قصد ندارم دوباره ازدواج کنم. بچه هایم و دروگیدا برای خوشبختی من کافی هستند. صدای قهقهه ای شبیه صدای خنده او از پشت بوته های گل ارغوانی بر خاست.
ـ گوش کن صدای اوست، صدای دین. می دانی که او به خوبی من اسب سواری می کند، دین؟ باز چه کار می کنی. زود از آنجا بیرون بیا.
او از زیر بوته ها بیرون جهید. در حالی که دست هایش آلوده به گل سیاه بود و در اطراف دهانش هم لکه هایی مشکوک به چشم می خورد.
ـ مامان اگر می دانستی که خاک چقدر خوشمزه است ! راستی می گم مامان.

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#79 | Posted: 6 Sep 2013 10:24




.. او در برابر مادرش ایستاد. در هفت سالگی بلند قد و قوی بود و با این حال در اندامش ظرافت به چشم می خورد و چهره اش لطافت یک مجسمه چینی را به خاطر می آورد. جاستین نیز ظاهر شد و در کنار او ایستاد. او نیز بلند قد بود ولی بیشتز از آن که کشیده و ظریف باشد لاغر و ضعیف می نمود. خطوط چهره اش در پشت انبوه کک و مک به زحمت قابل تشخیص بود. چشمان کم رنگش هنوز هم همان احساس ناراحت کننده را در بیننده به وجود می آورد. مژه ها و ابروان بورش در میان کک و مک ها گم شده بود و گسیوان بافته اش همان رنگ سرخ آتشین را داشت و حلقه های آن همچنان سرکش ، چهره جادویی اش را در میان گرفته بودند. او را نمی شد زیبا توصیف کرد. ولی با این همه ، چهره اش تأثیری پایدار بر کسانی که او را می دیدند می گذاشت. نه تنها به خاطر چشمان عجیبش، بلکه شخصیت قوی او نیز در این تأثیر، سهمی داشت. سرد، صریح، بی شیله و پیله و با هوشی چنان سرشار که هر گونه سازشی را نادیده می گرفت.
در هشت سالگی به همان اندازه دوران کودکی اش، نسبت به عقاید دیگران درباره خود، بی اعتنا بود تنها کسی که حقیقتاً به او نزدیک بود ، برادرش دین بود. او همچنان دین را می پرستید و نسبت به او احساس تملک داشت و او را همانند موجودی خود تلقی می کرد.
این طرز فکر اغلب منجر به درگیری های میان او و مادرش شده بود. وقتی مگی زین اسبش را به کنار گذاشت تا به تکالیف مادریش بپردازد، جاستین حقیقتاً منقلب شد. از یک سو به نظر می رسید، که او هیچ گونه احتیاجی به تسلط و سخت گیری های مادر نداشته باشد، چون فکر می کرد، همیشه در همه چیز حق با اوست و از طرف دیگر هیچ گونه نشانه ای از احتیاج دختر بچه به روابط صمیمانه با مادر و برخورداری از حمایت او در جاستین، دیده نمی شد.
در نظر او مگی کسی بود که می خواست در لذت و شادی که دین به او می داد، دخل و تصرف کند.
او با مادر بزرگش، روابط صمیمانه تری داشت و طرز رفتار او را همیشه تأیید می کرد. چون فی، با همه فاصله خود را نگاه می داشت و به عقاید دیگران حداقل احترام را قائل بود.
جاستین گفت:
ـ من به او گفتم که خاک نخورد.
مگی جواب داد:
ـ چه بگویم، به هر حال او را نخواهد کشت. اما برایش خوب نیست ( به طرف پسرش برگشت) دین چرا این کار را کردی؟
او با حالتی جدی لحظه ای به سؤال فکر کرد و سپس جواب داد:
ـ خاک آنجا بود و من هم خوردمش. اگر برایم بد بود، مزه بدی داشت. ولی خیلی خوشمزه بود.
جاستین با لحنی عالمانه مداخله کرد.
ـ نه همیشه این طور نیست، حرفت درست نیست دین. بعضی چیزها که خوشمزه هم هستند می توانند زهر باشند.
او پرسید:
ـ مثلاً چه چیزی؟
جاستین پیروزمندانه پاسخ داد:
ـ ملاس.
دین که پس از بلعیدن یک قوطی پر از ملاس که در آشپزخانه خانم اسمیت، کشف کرده بود، به سختی بیمار شده بود. ضربه را پذیرفت و سپس آن را به او برگرداند:
ـ ولی من هنوز زنده ام. پس حتماً زهر نبوده.
ـ این به خاطر آن است که تو استفراغ کردی وگرنه مرده بودی.
دلیلی غیر قابل انکار. او و خواهرش تقریباً هم قد بودند. جاستین با مهربانی دستش را به دور کمر او حلقه کرد و دوتایی جفتک زنان از میان چمن به سوی کلبه کوچک رفتند. این کلبه را دایی ها، بنا به خواهش آنها در میان شاخه های نرم یک درخت فلفل، درست کرده بودند. بزرگ ترها ابتدا با انتخاب این محل مخالفت کرده بودند ، چون آنجا پر از زنبور بود. ولی بعداً معلوم شد که حق با بچه هاست. زنبورها با آنها به طرزی مسالمت آمیز رفتار می کردند و درختان فلفل خوشایند ترین درخت ها بودند. حالت خصوصی و صمیمانه ای داشتند و عطر خشک و تندی از خود به اطراف پراکنده کرده بودند. و خوشه هایی از دانه های ریز صورتی رنگ، از شاخه هایشان آویزان بود، که وقتی بچه ها آنها را زیر انگشتان له می کردند به پودر براق صورتی رنگ و معطر ، مبدل می شدند.
مگی گفت:
ـ دین و جاستین خیلی با هم متفاوتند و تعجب می کنم چگونه این طور با هم خوبند. من یادم نمی آید که هیچ گاه با هم دعوا کرده باشند. گاهی از خودم می پرسم چطور دین می تواند با موجودی این چنین لجوج و قاطع، مثل جاستین کنار بیاید.
ولی فی اندیشه دیگری در سر داشت. در حالی که دین را که در زیر شاخه های درخت فلفل از نظر پنهان می شد تماشا می کرد گفت:
ـ خداوندا، چقدر شبیه پدرش است.
بدن مگی یخ کرد. با آن که طی سال ها صدها بار این جمله را شنیده بود هرگز نمی توانست از این واکنش بگریزد.
نوعی واکنش که از احساس گناه سر چشمه می گرفت. بدیهی است که مقصود مردم از کلمه پدر، لوک بود به علاوه چرا که نه؟ شباهت های بسیاری میان لوک اونیل و رالف دوبریکاسار وجود داشت ولی با این همه ، هر گاه که صحبت از شباهت بین دین و پدرش به میان می آمد، مگی قادر نبود حالت طبیعی اش را حفظ کند. نفس عمیقی کشید و کوشید حالت عادی داشته باشد و در حالی که با بی اعتنایی پایش را تکان می داد پرسید:
ـ راستی به نظر تو این طور است؟ من که شباهت زیادی نمی بینم. دین هیچ چیزی از لوک ندارد، نه از نظر طبیعت و نه از لحاظ رفتار.
فی خندید. خنده ای که بیشتر به خر خر شباهت داشت، چشمانش که با پیشرفت سن کم رنگ شده و آب مروارید آنها را کدر کرده بود، با حالتی طنز آمیز بر چهره مگی دوخته شد.
ـ تو مرا احمق تصور می کنی مگی؟ من از لوک اونیل حرف نمی زنم. به نظر من دین درست شبیه رالف دوبریکاسار است.
اضطرابی به صلابت سرب ماسیده بر تنش ، جانش و قلبش آویخت، انگار داشت قلبش می ایستاد.
« آه خداوندا، تو باید به خاطر پسرم به تپیدن ادامه دهی»
سرانجام موفق شد، با صدایی که آن هم به سنگینی سرب بود، کلماتی اداکند:
ـ ولی مامان چه فکر عجیبی، پدر دوبریکاسار!
ـ آیا آدم دیگری می شناسی که چنین اسمی داشته باشد. لوک هرگز پسری به تو نداده. دین پسر رالف دوبریکاسار است. و من از همان لحظه ای که او را از تو بیرون می کشیدم، به این موضوع پی بردم.
ـ پس... چرا چیزی نگفتی؟ چرا هفت سال صبر کردی، تا حالا چنان اتهام پوچ و بی موردی را بر زبان آوری؟
فی پاهایش را دراز کرد و مچ پاهایش را با ظرافت روی هم گذاشت.
ـ مگی، من اکنون به سنی رسیده ام که مسایل را خیلی راحت تر تحمل می کنم. پیری چه نعمت بزرگی است. چقدر دیدن شکوفایی دوباره دروگیدا مطبوع است. حتماً برای این است که حالم بهتر است. برای اولین بار، پس از سال ها دلم می خواهد صحبت کنم.
مگی که صدایش از فرط نا امیدی می لرزید، چون نمی دانست لحن مادرش حالت تمسخر یا هم دردی دارد گفت:
ـ در این صورت باید بگویم که تو هر وقت تصمیم به صحبت کردن می گیری، در انتخاب موضوع، هنر بزرگی به خرج می دهی. مامان تو ابداً حق نداری چنین چیزی بگویی. حقیقت ندارد.
ناگهان دست فی تکان خورد و بر زانوی مگی قرار گرفت. فی لبخند زد، نه لبخندی تلخ و تحقیرآمیز ، لبخندی که نشان از درک و هم دردی شگفت انگیزی داشت.
ـ به من دروغ نگو مگی. به هر که می خواهی می توانی دروغ بگویی، ولی نه به من. بعد از این هیچ چیز نمی تواند مرا متقاعد کند که لوک اونیل پدر این پسر است. من احمق نیستم و چشم دارم. هیچ نشانی از لوک در او نیست. او هرگز چیزی از او نداشته، چرا که نمی توانست داشته باشد. او انعکاسی از کشیش است دست هایش را نگاه کن ، به حلقه های موی روی پیشانی اش دقت کن. ترکیب صورتش، ابروها، دهان، طرز راه رفتنش، همه و همه درست همانند رالف دوبریکاسار است، رالف دوبریکاسار
مگی تسلیم شد و این تسلیم آرامشی عظیم به او بخشید.
ـ به نظر من حالت غروری که در نگاهش دیده می شود، بارزترین نشانه آن است. ولی آیا این شباهت آن قدر روشن است . آیا همه این موضوع را می دانند؟
فی با قاطعیت پاسخ داد:
ـ مسلماً نه، مردم از رنگ چشم ها، ترکیب بینی و شباهت های کلی فراتر نمی روند. و همه اینها را می شود به لوک نسبت داد. اما این موضوع را می دانم . چون که سال ها، رفتار تو را با رالف دوبریکاسار، تحت نظر داشته ام. کافی بود که او اشاره کند تا تو خودت را در آغوشش بیاندازی. پس وقتی راجع به طلاق صحبت می کنی، بهتر است از ابراز جملاتی همانند ( این بر خلاف قوانین کلیساست ) خودداری کنی تو در آتش آن می سوختی که مهم ترین قانون کلیسا را که امری بسیار جدی تر از طلاق بود، زیر پا گذاری. بی حیا... این است آنچه تو بوده ای ( صدایش حالت سختی به خود گرفت ) ولی سر و کار تو با یک مرد لجوج و یک دنده بود که می خواست قبل از هر چیز، یک کشیش واقعی، و در حد کمال باشد. و تو برای او در درجه دوم اهمیت قرار داشتی. اوه چه حماقتی. ولی او موفق نشد. مسأله فقط مسأله زمان بود و سرانجام روزی این امر اجتناب ناپذیر اتفاق می افتاد.
در سوی دیگر ایوان، مردی چکشش را بر زمین انداخت و ناسزاگویان به راه افتاد. فی تکانی به خود داد و کمی بر خود لرزید.
ـ خدای من، چقدر دلم می خواست، نصب این حصارها زودتر خاتمه یابد ( و به موضوع مورد علاقه اش بازگشت) هنگامی که تو نخواستی رالف دوبریکاسار، مراسم ازدواج تو را با لوک برگزار کند، تصور می کردی که هیچ کس متوجه واقعیت نیست. ولی من فریب نخوردم.

... تو او را به عنوان همسری می خواستی، نه به عنوان کشیشی که تو را به عقد دیگری در می آورد. و بعدها او قبل از رفتن به آتن ، به دروگیدا آمد ولی تو دیگر اینجا نبودی، و در این زمان، من می دانستم که دیر یا زود، او به جست و جوی تو خواهد آمد و تو را خواهد یافت. او همانند روحی در دروگیدا سرگردان بود، تو با ازدواج با لوک، زرنگی و مهارت به خرج دادی. تا هنگامی که رالف تصور می کرد، در اینجا انتظارش را می کشی، تو را نمی خواست. ولی از آن لحظه که تو به یک نفر دیگر تعلق داشتی، همه نشانه های یک سگ باغبان در او ظاهر شد. مسلماً او تصور می کرد که وابستگی و علاقه اش به تو، محبتی خالص و پاک است ولی در حقیقت او به تو محتاج بود و وجودت بیشتر از هر زن دیگری برای او ضروری بود. و احتمالاً همیشه این چنین خواهد بود.
فی با حالتی حاکی از کنجکاوی ادامه داد:
ـ عجیب است، من همیشه از خود پرسیده ام که چه چیز تو، این طور او را مجذوب کرده! اما تصور می کنم که مادرها دختران شان را آن طور که واقعاً هستند، نمی بینند.
حداقل تا هنگامی که آن قدر پیر شوند که دیگر حسرت جوانی آنها را نداشته باشند. تو نیز درست همان احساس و عکس العملی را که من در برابر تو داشتم، نسبت به جاستین داری. او به صندلی تکیه داد، کمی تاب خورد، و چشمان نیمه بازش را هم چنان به مگی دوخته بود. درست همانند یک حشره شناس که حشره ای را می پاید، و به سخنانش ادامه داد:
ـ او از همان اولین لحظه دیدار تو، چیزی را در تو کشف کرد که همواره افسونش می کرد و تأثیری عمیق بر او داشت. برای او دشوار بود که شاهد بزرگ شدن تو باشد. اما وقتی به اینجا آمد و دریافت که تو ازدواج کرده ای و رفته ای، تازه واقعیت را دریافت.
بیچاره رالف، دیگر راهی برایش نمانده بود جز آن که به جست و جوی تو بپردازد و سرانجام تو را پیدا کرد این طور نیست؟ و من به این موضوع وقتی پی بردم که تو قبل از تولد دین به خانه بازگشتی.یعنی از لحظه ای که رالف دوبریکاسار را به دست آورده بودی، دیگر لزومی نداشت که با لوک بمانی.
مگی آه کشید و گفت:
ـ بله رالف مرا پیدا کرد ، ولی این امر مشکلی را برای ما حل نکرد. من می دانستم که او هرگز کلیسا را رها نخواهد کرد و به همین دلیل بود که تصمیم گرفتم تنها چیزی را که هرگز امید داشتن آن را نداشتم به دست آورم: فرزندش را، دین.
فی با خنده ریزی گفت:
ـ من احساس می کنم که به انعکاس یک صدا گوش می دهم. به نظرم می رسد که صدای خودم را در حین گفتن عیناً همین جملات می شنوم.
ـ فرانک؟
صندلی به زمین کشیده شد. فی از جا برخاست و در طول ایوان به قدم زدن پرداخت و صدای قدم هایش بر کف پوش ایوان، طنین می افکند. سرانجام جلو دخترش ایستاد و با دقت به او نگاه کرد و گفت:
ـ خوب پس این طور، جواب در برابر جواب، بله مگی تو از چه وقتی این موضوع را می دانی؟
ـ از وقتی که خیلی کوچک بودم، از روزی که فرانک از اینجا رفت.
ـ بله، پدر او متأهل بود و خیلی از من مسن تر. او سیاستمداری مشهور بود که اگر اسمش را به تو بگویم فوراً خواهی شناخت. خیلی از خیابان های نیوزیلند به اسم او نامگذاری شده اند. شاید هم یکی دو تا شهر. ولی من ترجیح می دهم، با اسم پاکه ها ( Pakeha ) از او یاد کنم. این کلمه در زبان مائوری ها به معنای « مرد سفید » است حتماً تا به حال او مرده است. من کمی خون مائوری دارم ولی پدر فرانک دو رگه بود و خون مائوری او در فرانک کاملاً پیداست زیرا آن را از هر دوی ما به ارث برده است.
خداوندا، چقدر من این مرد را دوست داشتم. شاید علتش این بود که هم خون بودیم. نمی دانم. او خوش قیافه و بلند قد بود و موهای قهوه ای و چشمان سیاه درخشان و خندان داشت. کاملاً برعکس پدی. با فرهنگ، فهمیده و بسیار جذاب بود. من او را دیوانه وار دوست داشتم و تصور می کردم که هرگز نخواهم توانست کس دیگری را دوست بدارم. و آنقدر با این تصور زندگی کرده بودم که وقتی توانستم از آن رهایی یابم، دیگر خیلی دیر شده بود. ( صدایش در گلو شکست و نگاهش به سوی باغ برگشت )
من باید برای خیلی چیزها طلب بخشش کنم. باور کن مگی.
مگی گفت:
ـ پس به همین خاطر بود که تو فرانک را از همه ما بیشتر دوست داشتی؟
ـ این طور خیال می کردم. چون او پسر پاکه ها بود و بقیه شماها بچه های پدی بودید ( نشست و آهی غمگین از سینه کشید ) و تاریخ همچنان تکرار می شود. باور کن هنگامی که من دین را دیدم خیلی با خود خندیدم.
ـ مامان تو یک زن فوق العاده ای.
ـ واقعاً؟ ( صندلی خش خشی کرد و او خود را به جلو خم کرد ) بگذار یک راز را برایت فاش کنم مگی. فوق العاده یا معمولی، به هر حال من زن بدبختی هستم و به دلائلی نا معلوم، از روزی که پاکه ها را شناختم همیشه بدبخت بوده ام. و در این مورد مقصر اصلی خودم هستم چرا که او را دوست داشتم، خود را به او تسلیم کردم... و بعد فرانک متولد شد و بعد تمام توجه و علاقه ام به او معطوف شد و بقیه چیزها برایم بی تفاوت شدند. حتی این بی تفاوتی را نسبت به پدی نیز داشتم در حالی که او بهترین انسانی بود که تا به حال شناخته بودم. ولی من متوجه نبودم، چرا که دائماً او را با پاکه ها مقایسه می کردم. اوه البته من مدیون او بودم و رفتار پسندیده اش را ستایش می کردم ولی ( شانه بالا انداخت ) به هر حال همه اینها مربوط به گذشته است.چیزی که می خواستم بگویم این است که، همه این چیزها نحس و شوم است. خودت می دانی . این طور نیست؟
ـ نه به نظر من این کلیساست که نحس و شوم است. اوست که این سعادت را از کشیش هایش دریغ کرده.
ـ تصادف غریبی است که کلمه کلیسا نیز کلمه ای مؤنث باشد . تو شوهر یک زن دیگر را، از او ربوده ای مگی. درست همانند من.
ـ رالف هرگز غیر از من به زن دیگری وابسته نبوده، کلیسا یک زن نیست مامان. یک تشکیلات است فقط همین.
ـ سعی نکن خودت را تبرئه کنی. من از قبل، همه جواب هایت را می دانم. من نیز در آن زمان مثل تو فکر می کردم. طلاق برای او امری غیر ممکن بود. او یکی از نخستین مردان نژاد مائوری بود که به چنین مقام بالای سیاسی دست یافته بود. او می بایست بین من و مردم یکی را انتخاب کند. چه مردی می توانست در برابر جاه و مقامی این چنین والا مقاومت کند؟ او نیز درست همانند رالف تو، که کلیسا را انتخاب کرد عمل کرد. درست است؟ و من نیز همانند تو خواستم آنچه را مه او می توانست به من عطا کند بپذیرم. فرزندی از او، برای دوست داشتن.
ناگهان مگی ، از این احساس ترحم و هم دردی به خشم آمد و اشاره مادرش به آن که همه این چیزها، بی ثمر است او را برآشفته کرد.
ـ اما من در این مورد از تو زرنگ تر بوده ام. پسر من اسمی دارد که هیچ کس نمی تواند از او بگیرد، حتی لوک. صدای خرخری از گلوی فی برآمد.
ـ آه واقعاً که نفرت انگیز است که تو این گونه اطرافیانت را فریب دهی. پس بگذار به تو بگویم که پدر من برایم همسری خرید تا اسمش را به فرانک بدهد و در ضمن از دست من خلاص شود. شرط می بندم که این را نمی دانستی، راستی چطور به این جریان پی بردی؟
ـ این به خودم مربوط است.
ـ تو تاوانش را پس خواهی داد مگی، حرفم را باور کن. تو از این جریان سرفراز تر از من بیرون نخواهی آمد. من فرانک را به وحشتناک ترین طرزی که ممکن است، یک مادر، فرزندش را از دست بدهد، از دست دادم من حتی حق ندارم او را ببینم و برای دیدنش جان می دهم. خواهی دید مگی. تو نیز روزی دین را از دست خواهی داد.
ـ من کاری می کنم که او را همیشه با خود نگه دارم. تو فرانک را از دست دادی چون با پاپا نمی ساخت و آبش در یک جو نمی رفت. ولی من زندگی ام را طوری تنظیم کرده ام که دین پدری نداشته باشد که بتواند به او زور بگوید. من کاری می کنم که او در دروگیدا بماند. خیال می کنی چرا از حالا سعی دارم از او یک کشاورز بسازم. او در دروگیدا در امنیت خواهد بود.
ـ آیا پاپا در امنیت بود؟ آیا استو در امنیت بود؟ انسان هیج کجا امنیت ندارد. و اگر روزی دین بخواهد از اینجا برود تو نمی توانی او را نگاه داری. پاپا نتوانست قلاده بر گردن فرانک بیاندازد. چرا که فرانک مهارشدنی نبود.
تصور می کنی که تو، یک زن، می توانی پسر رالف دوبریکاسار را مهار کنی؟ تو واقعاً اشتباه می کنی. این امری طبیعی است. من و تو نتوانستیم پدر آنها را نگاه داریم. چطور می توانیم امیدوار باشیم که فرزندان شان را نگاه داریم؟
ـ اگر تو جلوی دهانت را بگیری، من دین را از دست نخواهم داد و از هم اکنون به تو هشدار می دهم اگر چیزی از این جریان از دهانت خارج شود ، تو را خواهم کشت.
ـ نگران نباش. تو به خاطر من، بر سر دار نخواهی رفت. راز تو مخفی خواهد ماند. من فقط یک تماشاچی دقیق هستم. بله دقیقاً یک تماشاچی.
ـ ـ اوه مامان، چه چیز سبب شده که تو این طور، در خودت فرو روی و این چنین حصار سختی به دور خودت بکشی؟
فی آهی کشید و با لحنی متأثرکننده گفت:
ـ تنها به خاطر آنچه که سال ها قبل از تولد تو پیش آمده.
مگی مشتش را با حرارت تکان داد و گفت:
ـ آه این را به بقیه بگو. بعد از این چیزهایی که به من گفتی، تو نمی توانی همه تقصیرها را بر دوش گذشته بیاندازی. چرندیات. اراجیف... چرندیات، می شنوی مامان؟ تو زیباترین سال های عمرت را از دست دادی.

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#80 | Posted: 6 Sep 2013 10:25




... لب های فی به لبخندی گشوده و نوعی احساس رضایت واقعی بر چهره اش پدیدار شد، به آرامی گفت:
ـ در گذشته فکر می کردم که دختر اهمیت کمتری از پسر دارد. ولی اشتباه می کردم. وجود تو بیشتر از همه پسرانم ، برای من باعث شادی و خوشحالی است. یک دختر، یک هم سان، یک مساوی، خود مادر است، در حالی که در مورد پسر این چنین نیست. پسرها مجسمه هایی هستند که ما می سازیم تا سر فرصت بتوانیم آنها را سرنگون کنیم.
مگی با چشمان گشاده از تعجب به مادرش خیره شده بود. گفت:
ـ تو واقعاً رحم نداری مامان. به من بگو از چه هنگام ما گمراه می شویم.
فی پاسخ داد:
ـ از بدو تولد.


هزاران هزار مرد ، به خانه ها باز می گشتند و اونیفورم های سبز رنگ و کلاه های پهن لبه برگشته، جای خود را به لباس های عادی و روزمره دادند. دولت کارگری که هنوز بر سر کار بود، توجه خاصی به املاک سرزمین غرب نشان می داد. این درست نبود که زمین هایی این چنین وسیع، تنها در دست یک خاواده باشد در حالی که بسیاری از جوانان، که به خاطر استرالیا جنگیده بودند به کار، و محلی برای زندگی احتیاج داشتند. و از سوی دیگر کشور از لحاظ کشت و دامپروری به سطح بالاتری نیاز داشت. شصت میلیون جمعیت، در مساحتی به وسعت ایالات متحده آمریکا، و تنها عده قلیلی بودند که املاک وسیع در اختیار داشتند و املاک بزرگ باید میان سربازان قدیم تقسیم می شدند.
وسعت بوگلا از شصت و پنج هزار هکتار به بیست و شش هزار هکتار تقلیل یافت. دو نفر از سربازان قدیم هر کدام شانزده هزار از اراضی ماتین کینگ را دریافت کردند. مساحت رودناهاتیش به 50000 هکتار می رسید و روس مک کوئین مجبور شد بیست و پنج هزار هکتار از آن را، به دو نفر دیگر از سربازان قدیم واگذار کند. و کار به این منوال بود. البته دولت در ازای این زمین ها، پولی به مالکین می پرداخت. ولی به قیمتی پایین تر از نرخ روز. و این ناراحت کننده بود، خیلی هم ناراحت کننده. دولت کانبرا هیچ گونه اعتراضی را نمی پذیرفت و معتقد بود که املاک وسیع همانند بوگلا و رودناهانیش می بایستی تقسیم شوند. مسلم بود که هیچ کدام از این خانواده ها واقعاً احتیاجی به این همه زمین نداشتند، چون در منطقه لیگی، املاک پردرآمد که مساحتی کمتر از بیست هزار هکتار داشتند، فراوان بود. چیزی که بیشتر مالکان را نگران می کرد این بود که به نظر می آمد، سربازان قدیم این بار، واقعاً قصد ماندن داشتند. در این ماجرای سیاسی کلیری ها حتی یک هکتار از زمین های وسیع دروگیدا را از دست ندادند. چون کلیسای کاتولیک، مالک آنجا بود و ملک تقسیم ناپذیر اعلام شد. و به این ترتیب بود که دروگیدا با یکصدهزار هکتار زمین دست نخورده اش، همانند غولی در کشور لیلی پوت ها پایدار ماند.
باران می بارید و متوقف می شد. گاهی به اندازه، گاه به وفور و گاهی هم ناچیز، ولی خدا را شکر، کشور دیگر دستخوش خشکسالی های طولانی نبود. تعداد گوسفندان و جنس پشم در مقایسه با دوران قبل از خشکسالی بزرگ، رو به بهبود بود که موضوعی بسیار مهم به شمار می آمد. دامپروری توجه خاصی را به خود معطوف کرده بود.
قیمت پشم رو به تزاید گذارد. ابتدا به طور نامحسوس ، و بعد با سرعت اروپا، آمریکا و ژاپن همه به پشم خوبی که استرالیا تولید می کرد احتیاج داشت، دیگر کشورها هم پشم هایی از جنس پست تر تولید می کردند . ولی تنها تارهای بلند و ابریشمین گوسفندان مرینوس استرالیا بود، که امکان بافتن پارچه های پشمی لطیف را به تولیدکنندگان می داد. و این نوع پشم فقط در نواحی دشت های سیاه شمال شرقی، ولز نو جنوبی و جنوب غربی کوئینزلند تولید می شد. گویی که پس از گذراندن آن همه سال های دشوار پاداشی به آنها عطا می شد. عواید دروگیدا به طور غیر قابل تصور رو به فزونی و هر سال میلیون ها لیره عواید ملک بود. فی در پشت میز کارش از خوشحالی می درخشید. باب نام دو کارگر دامپرور را بر لیست اسامی کارگران افزود.
اگر خرگوش ها نبودند ، شرایط دامداری واقعاً عالی بود. ولی این حیوانات همچنان آفتی واقعی به شمار می آمدند. در خانه بزرگ، زندگی ناگهان چهره مطبوعی به خود گرفت. توری ها از هجوم مگس به داخل خانه جلوگیری می کردند و اکنون که نصب شده بودند، همه به وجود آنها عادت کرده و از خود می پرسیدند چطور توانسته بودند آن همه سال بدون وجود آنها ندگی کنند. حالا دیگر می شد در بحبوحه گرما، به راحتی در ایوان، در هوای آزاد نشست و در هم پیچیدگی درختان گلیسین را تماشا کرد و غذا خورد. قورباغه ها نیز این توری ها را دوست داشتند. این حیوانات سبزرنگ با پوشش طلایی رنگ درخشان، با پاهای پرز دار، بر سطح توری ها می لغزیدند و با متانت و احترام میهمانان را نظاره می کردند. گاهی یکی از آنها جستی می زد و یک پروانه به بزرگی خودش را شکار می کرد. بازی و جست و خیز ماهرانه آنها، باعث تفریح و سرگرمی دین و جاستین بود و آنها همه هوش و دقت خود را به کار می گرفتند تا بتوانند زمانی را که یک قورباغه لازم داشت تا بتواند پروانه را کاملاً ببلعد تخمین بزنند.
دین و جاستین جوان هر دو، تشنه مطالعه بودند و نسبت به سن شان، از شیوه مکالمه ای صحیح و غنی برخوردار بودند. هوشیار بودند و نسبت به همه چیز کنجکاوی و توجه از خود نشان می دادند. زندگی واقعاً برای برای آنها مطبوع بود. آنها با هوشیاری درس هایشان را از طریق مکاتبه دنبال می کردند و تکالیف شان را بر روی میز آشپزخانه خانم اسمیت انجام می دادند. در کلبه کوچک شان در پناه درختان فلفل بازی می کردند و حیوانات اهلی بسیار داشتند. سگ ، گربه و حتی یک گوانا ( Goanna ) که قلاده ای بر گردنش انداخته و او را با خود همه جا می بردند و هر گاه که صدایش می زدند بر می گشت و آنها را نگاه می کرد. ولی حیوان مورد علاقه شان یک خوک صورتی رنگ بود که به او اسم ایگل پیگل ( Iggle- Piggle ) داده بودند و همانند یک سگ باهوش بود. دور از ازدحام شهر، آنها ندرتاً بیمار می شدند. مگی از فلج اطفال و دیفتری و همه امراض کشنده وحشت داشت و به همین جهت تا آنجا که امکان داشت بر ضد این امراض مایه کوبی می شدند.
زندگی آنها ایده آل بود. سرشار از فعالیت جسمی و انگیزه های روحی. هنگامی که دین ده ساله بود و جاستین یازده سال داشت آنها را به مدارس شبانه روزی در سیدنی فرستادند. دین همان طور که سنت ایجاب می کرد به ریورویو ( Riverview ) و جاستین به مدرسه کینکوپال ( Kinkoppal ) فرستاده شدند. مگی برای نخستین بار آنها را تا فرودگاه همراهی کرد و سپس مدت ها چهره های کوچک رنگ باخته شان را که به شیشه هواپیما چسبانده بودند و دستمال هایی که برای او تکان می دادند نگاه کرد. آنها تاکنون، هرگز خانه را ترک نگفته بودند. او دلش می خواست خود تا سیدنی همراه آنها باشد و آنها را جابجا کند، ولی دیگران او را از این کار منصرف کردند. همه آنها از فی گرفته تا جیمز و پاتسی عقیده داشتند که مگی بایست بگذارد آنها روی پای خودشان بایستند.
فی با لحنی جدی گفته بود:
ـ نباید آنها را لوس کنیم.
هنگامی که هواپیمای دی سی 3 در میان انبوهی از گرد و غبار به هوا برخاست و بر فراز آسمان آینه ای و درخشان پرواز کرد، مگی احساس کرد که دو شخصیت جداگانه در درونش جای گرفته، از یک سو فکر از دست دادن دین، قلبش را مالامال از اندوه می کرد و از سوی دیگر از این که سرانجام جاستین را از خود دور کرده بود احساس سبکی و آسایش می کرد.
در احساسات او نسبت به دین هیچ گونه تضاد و شبهه ای وجود نداشت. طبیعت شاد، و یکسان او به همان سادگی نفس کشیدن، محبت را می داد و می گرفت. ولی جاستین اعجوبه ای پرستیدنی و وحشتناک بود.
انسان نمی توانست او را دوست نداشته باشد، چون بسیار چیزهای دوست داشتنی در وجود خود داشت ولی متأسفانه بر خلاف دین، او از هر گونه عشق و محبتی که به او ابراز می شد منزجر بود. او سازش ناپذیر بود . شیطنت و بازیگوشی برایش مفهومی نداشت. و بدبختانه عادت داشت مردم را سر جایشان بنشاند، بخصوص مادرش را. مگی در او بسیاری از عیوب اخلاقی ناراحت کننده لوک را باز می یافت ولی حداقل جای شکرش باقی بود که او خست پدرش را به ارث نبرده بود.
پروازهای منظم هواپیما، به بچه ها فرصت می داد که همه تعطیلات را هر چند هم کوتاه بود به دروگیدا بیایند با این حال پس از طی دوره آمادگی، دین و جاستین به مدرسه شبانه روزی عادت کردند. دین هر بار پس از اقامت در دروگیدا دلتنگی و غربت احساس می کرد. ولی جاستین چنان به سیدنی خو گرفته بود که گویی همیشه در آنجا زندگی کرده است و هنگام تعطیلات نیز دلش می خواست زودتر به شهر بزرگ برگردد.
ژزوئیت های ریورویو، از رفتار دین بسیار خرسند و راضی بودند چه او در درس و ورزش، واقعاً شاگردی نمونه بود. بالعکس خواهران مذهبی مدرسه کینکوپال ابداً اظهار رضایت نمی کردند. چگونه دختری با داشتن چشمانی چنان شگفت انگیز و زبانی آن گونه تلخ، می توانست، محبوبیتی بین آنها پیدا کند! او یک سال از دین جلوتر، و در درس از او زرنگ تر بود ولی این موفقیت تنها در درس خلاصه می شد.

روزنامه سیدنی مورنینگ هرالد، تاریخ چهارم اوت توجه اهالی دروگیدا را به خود جلب کرد. در صفحه اول آن معمولاً یک تصویر دیده می شد، که آن را در وسط و در قسمت بالای روزنامه چاپ می کردند و اما آن روز، این عکس، تصویری زیبا از رالف دوبریکاسار را نشان می داد.
« عالیجناب اسقف اعظم رالف دوبریکاسار، معاون منشی دربار واتیکان، امروز توسط پاپ مقدس به مقام کاردینالی ، مفتخر شد. رالف رائول کاردینال دوبریکاسار طی سال ها خدمت در کلیسای کاتولیک استرالیا، خدمات شایانی برای این کشور در سال های 1919 تا هنگام عزیمتش به واتیکان در مارس 1938 ، انجام داد.
کاردینال دوبریکاسار در بیست و سوم سپتامبر 1893 در کشور ایرلند، دیده به جهان گشود. او دومین پسر از یک خانواده ای بسیار قدیمی است که اعقاب آن به بارون رانولف دوبریکاسار یار و همراه گیوم فاتح می رسد، که در سال 1566 به انگلستان عزیمت کرد.

... همان طور که در این خانواده رسم است کاردینال دوبریکاسار در اوان جوانی به خدمت کلیسا در آمد و در هفده سالگی در مدرسه روحانی پذیرفته شد و اندک زمانی پس از ورودش به آئین کشیشی، به استرالیا فرستاده شد. او اولین ماه های اقامتش را در خدمت مرحوم اسقف مایکل جگی در قلمرو وینه مورا گذراند. در ژوئن 1920 به کلیسای گیل لانبون در شمال غربی ولز جنوب فرستاده شد و تا سال 1928 در گیل لانبون اقامت داشت. سپس به سمت منشی مخصوص اسقف کلونی دارک منصوب شد و همین شغل را در خدمت نماینده مخصوص پاپ، عالیجناب کاردینال دی کونیتی ورکزه ادامه داد. و در همین وقت به مقام اسقفی دست یافت. هنگامی که کاردینال دی کونیتی ورکزه به رم فرستاده شد، تا در واتیکان به خدمات ارزنده اش ادامه دهد، اسقف دوبریکاسار به عنوان اسقف نماینده مخصوص پاپ از آتن به استرالیا باز گشت و تا هنگام عزیمتش به واتیکان در سال 1938 در این مقام باقی بود. و از آن پس پله های ترقی را به سرعت پیمود. کاردینال که اینک 58 سال دارد یکی از افراد نادری است که نفوذ او در سیاست مذهبی بیش از پیش رو به فزونی است. یک فرستاده مخصوص سیدنی مورنینگ هرالد، دیروز گفت و گویی با اهالی بخش گیل لانبون داشت. خاطره او هنوز در دل همه این افراد، زنده است و نشان می دهد که چقدر در میان مردم محبوبیت داشته. اهالی این ناحیه ثروتمند که به پرورش گوسفند اشتغال دارند. بیشتر کاتولیک هستند.
آقای هاری گورگ شهردار گیل لانبون می گوید: پدر دوبریکاسار کتابخانه سن کروا را بنا کرد و این کتابخانه به خصوص در آن زمان خدمات بسیاری برای اهالی ما انجام داده بود. در آغاز، مری کارسون فقید، سخاوتمندانه تعداد زیادی کتاب، به این کتابخانه اهدا کرد و پس از فوت او، خود کاردینال که همواره به احتیاجات مردم توجه خاصی مبذول می داشت، به این خئمت، ادامه داد. خانم فیونا کلیری، سرپرست دروگیدا، یکی از وسیع ترین و پر درآمد ترین املاک ولز جنوب به ما چنین گفت:
« کاردینال دوبریکاسار خوش قیافه ترین مردی است که تا به حال دیده ام او در هنگام اقامتش در لیگی حامی و پشتیبان معنوی بزرگی برای پیروان مذهب کاتولیک و بخصوص اهالی دروگیدا به شمار می رفت و همان طور که می دانید، دروگیدا اکنون به کلیسای بزرگ کاتولیک تعلق دارد. در هنگام وقوع سیل او برای جابجایی گله ها به ما کمک می کرد و هنگام وقوع حریق، برای کفن و دفن مرده ها به یاری مان آمد. در واقع او از هر لحاظ مرد فوق العاده ای بود و جذابیت بسیار داشت. با آن که از هنگام عزیمت او از دروگیدا نزدیک به بیست سال می گذرد، یاد او همواره در خاطر ما زنده است. و تصور می کنم درست باشد اگر بگوییم که هنوز هم، جای او برای بسیاری از ما در ناحیه لیگی خالی است. »
در زمان جنگ، کاردینال با صداقت و پایداری به پاپ خدمت کرد. و پس از آن که روابط میان ایتالیا و آلمان تیره شد، او همه کوشش خود را به کار برد تا مارشال کسل رینگ را مجاب کند که رم را شهر آزاد اعلام دارد. می دانیم که درخواست فلورانس که همین امتیاز را از دولت آلمان طلب کرده بود، بی نتیجه ماند و مقدار زیادی از گنجینه های هنری آن به تاراج رفت که خوشبختانه پس از جنگ به آنجا برگردانده شد. در سال های بعد از جنگ نیز ، کاردینال دوبریکاسار به یاری هزاران هزار مردم بی خانمان شتافت، تا بتوانند به کشور های جدید پناهنده شوند و هم چنین در آسان گرداندن برنامه مهاجرت به کشور استرالیا کمک های شایانی انجام داد. با آن که او ایرلندی است و به نظر نمی رسد که در مقام کاردینالی نفوذش را در کشور ما به کار گیرد با این همه ما معتقدیم که استرالیا می تواند به حق این مرد برجسته را یکی از فرزندان شایسته خود بداند. »

مگی روزنامه را به فی برگرداند و لبخند غمگینی بر لب آورد و گفت:
ـ باید به او تبریک گفت. همان طور که من به خبرنگار هرالد گفته بودم. ولی آنها حرف مرا چاپ نکردند، در حالی که آنها خطابه ستایش آمیز تو را کلمه به کلمه چاپ کرده اند. راستی نیش زبان تو هم واقعاً شاهکار است. بالاخره می فهمم ، جاستین آن را از چه کسی به ارث برده . از خودم می پرسم چند نفر آدم باهوش پیدا خواهند شد که مقصود تو را از لابلای گفته هایت درک کنند.
ـ خود او اگر مقاله را بخواند متوجه خواهد شد.
مگی آهی کشید و گفت:
ـ نمی دانم آیا او هنوز ما را به خاطر می آورد؟
ـ مسلم است . او هنوز وقت این را پیدا می کند که شخصاً دروگیدا را سرپرستی کند. مسلماً ما را به خاطر می آورد. نمی تواند غیر از این باشد.
ـ درست است من دروگیدا را فراموش کرده بودم. برای او ما پر سودترین سرمایه گذاری به حساب می آییم. با پشمی که در بازارها با قیمت کیلویی دو لیره به فروش می رسد او باید خیلی هم راضی باشد! بیش از چهار میلیون لیره درآمد سالانه، تنها با تراشیدن بع بعی ها.
فی که از چندی پیش احساس احترام و محبت ، رفتار غرور آمیزش را اندکی تعدیل کرده بود گفت:
ـ این قدر تمسخر آمیز نباش مگی، اصلاً بهت نمی آید. ما باید سپاسگزار باشیم. فکر نمی کنی؟ فراموش نکن که حقوق ما هر ساله در هر شرایطی پرداخت می شود. امسال باب به عنوان پاداش 100 هزار لیره دریافت داشته و هر کدام از ما 50 هزار لیره گرفته ایم. اگر حتی همین فردا هم ما مجبور بودیم دروگیدا را ترک کنیم با پولی که در اختیار داریم می توانیم ملکی به بزرگی بوگلا را به راحتی خریداری کنیم. حتی با افزایش سریع قیمت زمین. و به علاوه ببین چقدر به بچه هایت پول داده هزاران هزار لیره. لااقل حق نشناس نباش.
ـ ولی بچه های من از این دست و دل بازی های او اطلاعی ندارند و من می خواهم که همواره بی اطلاع باشند. دین و جاستین باید روی پای خودشان باشند. و باید فکر کنند که خودشان می بایست راه زندگی شان را هموار کنند. بدون کمک این رالف رائول دوبریکاسار عزیز. عجیب است که اسم دوم او رائول باشد. این اسمی کاملاً نورماندی است. فکر نمی کنی؟
فی از جای برخاست به بخاری نزدیک شد و صفحه اول هرالد را به میان شعلع ها افکند. رالف رائول کاردینال دوبریکاسار در میان آتش لرزید چشمکی زد و چروک برداشت و سوخت.
ـ مگی اگر او دوباره به اینجا برگردد چه؟
ـ امکانش هم نیست.
فی مرموزانه گفت:
ـ ولی به نظر من خیلی امکان دارد که دوباره بیاید.
و او آمد. در ماه دسامبر و بی آن که به کسی خبر دهد. در پشت فرمان یک اتومبیل اسپرت آستن مارتین ( Aston Martin ) که خود شخصاً آن را از سیدنی تا دروگیدا رانده بود، به آنجا وارد شد. روزنامه ها اشاره ای به حضور او در استرالیا نکرده بودند و هیچ کس در دروگیدا انتظار ورودش را نداشت. وقتی اتومبیل در پارکینگ کتابخانه توقف کرد، کسی صدای آن را نشنید و برای استقبالش به ایوان نیامد. از لیگی تا اینجا او هر کیلومتر را با تمام تار و پود وجودش احساس کرده بود.بوی درختان، بوی گوسفندان و بوی علف خشکی که هم چنان در آفتاب می درخشید. کانگوروها، گاوها و گوانا ها را دیده بود و وزوز میلیون ها مگس و صفوف مورچه ها در عرض جاده، و گوسفندانی فربه که در همه جا پراکنده بودند. و او این منظره را می پرستید ، چون کاملاً با دید او از طبیعت مطابقت داشت . گویی که گذشت زمان تأثیری بر هیچ چیز نگذاشته بود. و همه چیز همانند گذشته بود. فقط توری ها تازه بودند. و او با رضایت مشاهده کرد که در قسمت جلو خانه که رو به جاده بود فقط روی پنجره ها را حصار کشیده بودند و قسمت جلو ایوان باز بود. او حق داشت. مسلماً یک سطح بزرگ مشبک، زیبایی این نمای دلپسند جورجی را از بین می برد.
اکالیپتوس ها چند سال دوام می آوردند؟ اینها می بایست تقریباً هشتاد سال پیش کاشته شده باشند. شاخه های فوقانی درخت های بوگن ویلیه آمیزه ای از رنگ های مسی و ارغوانی را منعکس می کردند. تابستان آمده بود و دو هفته بیشتر به نوئل نمانده بود. و گل سرخ های دروگیدا در منتهای شکوفایی بودند. آنها در همه جا پراکنده بودند. صورتی، سفید و زرد. سرخ همانند خون و ارغوانی مانند ردای یک کاردینال. بوته های خواب آلود گل سرخ که با گلیسین های هنوز سبز در آمیخته بودند. و گل های سفید و صورتی که بر سقف ایوان و توری ها فرو افتاده بودند و عاشقانه به دریچه های چوب سیاه طبقه دوم پیوسته بودند و شاخه هایشان را به سوی آسمان می کشاندند. مخازن آب در میان انبوه گل ها کاملاً از نظر ناپدید بودند و در میان گل ها نوعی گل سرخ به رنگ خاکستری کم رنگ مایل به صورتی ، دیده می شد. خاکستر گل ها؟ بله این بود نام این رنگ، خاکستر گل ها. حتماً مگی اینها را کاشته بود. نمی توانست کار دیگری جز مگی باشد.
ناگهان صدای خنده مگی به گوشش رسید و خشکش زد. سپس کوشید تا به سوی صدا قدم بردارد. یک خنده زنگ دار درست همانند خنده کودکی اش. او آنجا بود، در پشت توده ای از بوته های گل های خاکستری صورتی در نزدیک یک درخت فلفل. شاخه های گل را با دست هایش پس زد. در حالی که در تلاقی عطر آنها و این خنده، افسونش کرده بود. ولی مگی آنجا نبود، او پسر بچه ای را دید که روی چمن ها زانو زده بود و سرگرم بازی با یک خوک صورتی رنگ بود. خوک ناشیانه به سویش حمله می کرد و از کنارش رد می شد و سر می خورد و پسرک که متوجه نبود کسی او را تحت نظر دارد سر درخشانش را به عقب می انداخت و می خندید. بله صدای خنده مگی از گلوی این ناشناس بیرون می آمد. کاردینال دوبریکاسار بی اراده شاخه های گل را رها کرد و بی توجه به خارها از میان بوته ها گذشت. پسرک می بایست حدود دوازده تا چهارده سال داشته باشد. به محض شنیدن صدای پای او، سرش را بالا کرد و تعجب زده و غافلگیر به او خیره شد. خوک صداهایی از حلقومش خارج کرد. دمش پیچ و تابی خورد و از نظر ناپدید شد.
پسرک تنها یک شلوار کوتاه کهنه به رنگ سبز سربازی بر تن داشت و بدن آفتاب خورده و پوست صاف و براقش در معرض دید قرار داشت. شانه های پهنش بدنی نیرومند را نوید می دادند بدنی عضلانی ، شکمی صاف داشت.و موهای بلند و تابدارش درست به رنگ علف پریده رنگ دروگیدا بود. چشمانش در زیر مژگان بلند به رنگ آبی تند بود. او فرشته ای را در حال فرار در خاطر زنده می کرد.

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
صفحه  صفحه 8 از 12:  « پیشین  1  ...  7  8  9  10  11  12  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / مرغان شاخسار طرب بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites