تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

بچه مثبت

صفحه  صفحه 2 از 6:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  پسین »  
#11 | Posted: 6 Sep 2013 13:38
فصل ۱۰

-مائده جونم ...خوب میدونی ..........اوم.....
-خوب.......
-وقتی اینجوری نگام میکنی هول میشم همه چیز یادم میره.......
مائده پوفی کشید و نگاشو به سقف دوخت که صدای زنگ اس ام اسم بلند شد.......
با دیدن اسم کورش روی صفحه زیر لب گفتم لامصب حلال زادس........
نوشته بود .....ملی موش بخوردت چه با چادر ناناز شدی....تو و این غلطا .....محاله.......اگه ننت اینجوری ببیندت سکته را زده ......راستی یکم هوامو داشته باش ...منظورم بغل دستیته.......
جوابشو دادم برو بمیر .....
مائده دست به سینه نگام میکرد ............
-هان .....
-من اینجا بوقم دیگه .....
چونشو گرفتم و سرشو اینور اونور کردمو و چشامو ریز کردمو و گفتم:بدم نمیگیا حالا بگو بوق .......
دستشو زد زیر دستمو گفت :وای ملی یکم جدی باش .....
-بله ...بفرمایید سرورم ........
-قضییه این پسره چیه ؟
-از تو خوشش اومده میخواد تورت کنه.....
-ملیسا......
-هان چیه واقعیتو گفتم خوب..........
-اون غلط کرده با تو ........
-ا..ا....به من چه
-ردش میکنی بره.....
-من دعوتش نکردم که حالا ردش کنم برو به داداش جونت بگو........
-د ....بچه واسه همین میگم تو دکش کن که متین چیزی نفهمه وگرنه خونشو میریزه....
-آخی چه غیرتی.......آبجیش فداش شه........خوب خونشو بریزه ...بهتر ..تو چرا حرص میخوری ......
-ملیسا تو را خدا برای یه بارم شده اینجاتو به کار بنداز
اشاره کرد به مخ نازنین صفر کیلومترم........
-خوب که چی ........
-متین اگه بویی برد به دوستی منو تو هم شک میکنه ......
-منظورت چیه.......
-خوب ...فکر میکنه تو به خاطر کورش با من دوست شدی.........
-برو بابا همه عالم و آدم میدونند من به خاطر هیچ کس یه پشه رو هم نمیپرونم مخصوصا کورش......
-ولی.....
با صدای در اتاق هر دو ساکت شدیم......
دختر عموی متین سرشو از لای در تو اورد و گفت :بچه ها میاید بریم پای پاتیل(ظرف بزرگی که برای پخت سمنو استفاده میشه) ؟
-بریم ...........

و قبل از هر عکس العملی از جانب مائده تقریبا از تو اتاق فرار کردم.


برای اولین بار بود که مراسم پختن سمنو را از نزدیک میدیدم......
خانما همه کنار دیوار ایستاده بودند و هر کدومشون یکی یکی جلو میرفتند و سمنو را هم میزدند.
مائده اروم گفت :وقتی داری سمنو را هم میزنی منو هم دعا کن .......
برگشتم و به صورت بی نقصش نگاه کردم .....
واقعا از من چی میخواست ؟
از منی که تازه یک ماهم نشده نمازامو یک درمیون میخونم.....
منی که تا حالا نه راجع به دینم تحقیق کردمو نه مشتاق فهمیدنش بودم و تنها چیزایی که ازش میدونم هموناییه که تو کتاب دینی مدرسه ام خوندم.....
منی که نه پایبند حجابمو نه چیزایی که از نظر مائده و دینم حرومه.....
حالا دختری به پاکی و بی گناهی مائده از من میخواست دعاش کنم.....
با چه رویی دعاش کنم .....
اصلا با چه رویی با خدام حرف بزنم.......
اشک تو چشم جمع شد .........
مائده دستشو پشت کمرم گذاشت و گفت :برو نوبت توه........
یه قدم به دیگ نزدیک شدمو ایستادم .....
نمیدونم چرا تو جمعیت آقایون روبروم دنبال متین میگشتم .به دیوار تکیه کرده و بود و یه کتاب دعای کوچیک دستش بود و میخوند......
یه قدم دیگه نزدیکتر شدم به پاتیل .....
نگام هنوز به اون بود .....
انگار سنگینی نگامو حس کرد که سرشو بالا اورد و بهم نگاه کرد .....
با نگاش انگار جون گرفتمو سریع خودمو به پاتیل رسوندمو شروع کردم به هم زدن ......
چشمام و بستمو دعا کردم .....
اینبار میدونستم چی میخوام....
خدایا آرامش میخوام ...........فقط آرامش.........
تو طول صحبت کردن یکی دو دقیقه ایم با خدام سنگینی نگاه متینو از پشت پلکای بستم حس کردم....
وحس کردم آرومتر از قبل شدم.....
و چقدر این حس زیبا بهم چسبید


کورش آروم یه گوشه ایستاده بود و عمیقا تو فکر فرو رفته بود .
از کنارش که رد میشدم گفتم :بپا غرق نشی.
نگاشو بهم داد و دستشو تو موهاش چنگ کرد........
هر وقت عصبانی میشد میافتاد به جون موهای بدبختش ......
بیخیالش شدمو رفتم تو.........
همگی دخترا با هم به اتاق مهمون رفتیم........
دختر عموی متین که تازه فهمیدم اسمش سحره بهم گفت :شما دانشجویید....
-بله ....من همکلاس آقای محمدیم ...
هیجان زده یکم جلوتر اومد و گفت :همکلاسی آقا متینی ؟
-آره خوب.......
با این حرفم همه ساکت شدند و به سمتم برگشتند ......
مائده گفت:یه روز من رفتم دانشکده دنبال متین که با ملیسا آشنا شدمو باهاش دوست شدم.......
-متین .......خوب .....متین تو دانشگاه چطوریه؟
به چشمای مشتاقش نگاه کردم ........
اخمی بین ابروهام افتاد ......
چی شد ......این دختر عموش بدجوری مشکوک میزنه.....
همگی ساکت منتظر جوابم بودند.........
-خوب......مثل همه پسراست .......
خودمم نفهمیدم چرا انقدر مسخره جوابشو دادم...انگار خوشم نمیومد کسی راجع به بچه مثبت کلاسمون اینطوری مشتاق باشه.
اما دختره کوتاه بیا نبود .
-درساش چطوره.......
-رتبه اوله.......
لبخندی زد و گفت:میدونستم .....
خون خونمو داشت میخورد.
-شما نامزدشونید...........
یکم سرخ شد و با پررویی گفت:مگه گفته نامزد داره........
-نه ولی خوب.......
مائده وسط بحث پپرید و گفت :
ملیسا میدونستی مجبوری تا صبح بیدار بمونی .......
-واسه چی؟
-واسه اینکه باید جوونا تا صبح بیدار بمونند و سمنو را هم بزنند تا ته نگیره .......
-چه جالب.............
باز سحر گفت:یعنی شما شب اینجا میمونید.....
اومدم بگم ......مشکلیه ..جای شما را تنگ کردم ..
که مائده زد به بازومو رو به سحر گفت :جرات داره بره ...میکشمش ....خودش بهم قول داده دو روز دیگه هم پیشم بمونه واسه تولدم.....
ای خاک بر سرم .......مگه تولد مائده دو روز دیگس ......
تو روی بزرگوارم نیاوردم و فقط لبخندی به مائده زدم.
ای تو روحت حالا من تا دو روز دیگه چه غلطی بکنم.


به تلفونای پشت سر هم شقایق و یلدا جواب ندادم و آخر سر هم موبایلمو خاموش کردم چون اصلا حوصله اینکه واسشون توضیح بدم کجامو واسه چی اومدم اینجا را نداشتم ..........
تقریبا ساعت حول و حوش 2 نصفه شب بود که به قول سحر پیر و پاتالا رفتند بخوابند ...........
البته بماند که چند تا جووناهم هی خمیازه کشیدند و آخر سر هم جیم زدند ........
به خودمون که اومدیم 9 نفر بیشتر تو حیاط کنار پاتیل نمونده بود .
به کورش اشاره زدم نمیخواد بره خونشون که اون بی توجه به من فقط به مائده خیره شده بود با این کاراش آخر سر خودشا به باد میده....
مائده که از بودن کورش کاملا معذب بود گفت:ملیسا ......این پسره نمیخواد بره خونشون.......
-وا ...مائده این همه آدم تو دوباره گیر دادی به این بیچاره ........
-آخه.......
-ببخشید .........
هر دوتامون به سمت کورش که سرشو پایین انداخته بود و کنارمون مظلومانه ایستاده بود نگاه کردیم .....
-بفرمایید.......
-در مورد سمنو .....مواد اولیه اش چیه ........
خاک بر سر با دست بهم اشاره زد برم گمشم تا با مائده همکلام شه.......
اطرافو پاییدم .....
متین که بیتوجه به اطرافش داشت سمنو هم میزد و دعا میخوند و رفته بود تو حس.....
سحر هم که تو یه قدمیش وایساده بود و یه کتاب دعا دستش بود و همه نگاش به متین بود ........
ای دختره چشم سفید .........
بقیه هم که مشغول حرف زدن بودند و یکی دوتا هم نشسته چرت میزدند و سهراب خانم که زوم کرده بود روی من .......
مائده بیچاره هم در حالی که از خجالت سرخ شده بود درباره گندم جوونه زده سمنو میگفت و کورشم همچین تو حرفاش غرق شده بود که انگار میخواد خودش فردا شب گندم بذاره واسه سمنو پختن.........
باز نگام رفت پی سحر ...........
حالا داشت با متین حرف میزد و متینم در حالی که تموم نگاش به سمنو بود جوابشو میداد............
من امشب حال این دختره را نگیرم ملیسا نیستم.......
دختره پر رو .........
بیخودی کلید کردم رو اون بیچاره و با حرص بهشون نزدیک شدم......
و کورشو مائده را با طرز تهییه سمنو تنها گذاشتم......
بیتوجه به اینکه مائده بهم گفت :کجا و واسم چشم و ابرو اومد یعنی بتمرگ سر جات......گفتم:
-تو باش برم یکم سمنو هم بزنمو بیام..........
کنار پاتیل رسیدم........
-متین جان.......
جوری بلند گفتم که هم سحر بشنوه هم سهراب......
متین بدون اینکه نگام کنه گفت:امری داشتید .
ای بمیری .....این همه از جونم مایه گذاشتم میمردی بگی جانم یا حداقل بگی بله....
-میشه منم هم بزنم تازه یادم اومد چندتا از آرزوهامو نگفتم.......
متین ملاقه بزرگو دستم داد و گفت :یا علی....
اومد بره که سریع گتم :ترم جدید دو تا درسامون با سهرابیه.......
-همینطوره......
جلوی سحر و سهراب که حالا چهار چشمی نگام میکردند لحنمو یکم صمیمی تر کردم.
-به نظرت من چیکار کنم؟
-چیو ؟
-تو که مشکله منو سهرابیو میدونی .....همش به کنار از بعد اون دعوا رفتارش یه جوری شده ....
کم کم داره منو میترسونه...............
متین یهو سرخ شد و گفت:از طرز نگاه کردنش بهت خوشم نمیاد......
وای خدا چه جو گیر شد .....
کتاب دعا از دست سحر افتاد و اون متعجب به منو متین خیره شد.....
لبخندی دندون نما بهش زدم که باعث شد با حرص ازم دور شه و گوشه ی حیاط کز کنه........
سهرابم دست کمی از اون نداشت .......
جدی به متین نگاه کردمو گفتم :ببخشید واسه فرار کردن از زیر نگاه پسر عموت مجبور شدم اینطوری حرف بزنم ولی انگار خواهرش بیشتر ناراحت شد........
متین لبخند مهربونی زد و گفت:بابت رفتار سهراب عذر میخوام و سحرم هنوز خیلی بچس..........
-وا مگه چند سالشه ؟
-کاری به سن و سال ندارم کلا گفتم....
ای بابا یهو بگو عقل نداره و خلاص.........
-ولی انگار خیلی دوستت داره.
-اون با ایده ال من واسه زندگی یه دنیا فرق داره......
-میتونم حدس بزنم ایده التون واسه زندگی یکیه مثل مادرتون........
-حدستون اشتباس هر کس شخصیت مخصوص به خودشو داره پس هیچکس مثل مامانم پیدا نمیشه .....
-اوم ....جالبه.....
-چی ؟
-همین همسر ایده التون ....ببخشید ولی شما دیگه باید فهمیده باشید که من خیلی رکم پس به دل نگیرید اما از دید من همسر شما یه دختر آفتاب مهتاب ندیده است که وقتی برای عقدش میره آرایشگاه زمین تا آسمون تفاوت میکنه....احتمالا زاویه نگاش تا حالا از محدوده کفش خودش و به احتمال ضعیف کفش طرف صحبتش بالاتر نیومده...........
-خوب اولا به صفت رک بودنتون صفت کنجکاو بودن و اضافه کنید........
-منظورتون همون فوضوله دیگه .........
متین خندید......
وای خدا چقدر با لبخند چشاش زیباتره اگرچه در تمام طول صحبتمون یه بارم به چشام نگاه نکرد اما من نگام فقط به چشماش بود.....
-خوب دوما.......
-دوما حدستون کاملا غلطه......با اجازه
چی شد ......کجا رفت .


از بس این سمنو رو هم زدم دستم شکست ایناهم انگار نه انگار ..... اون از متین که معلوم نیست کجا رفت اونم از این کورش مارمولک که مائده را به حرف گرفته بقیه هم که انگار اومدن ماتم سرا یا تو چرتند یا تو فکر. همونطور که سمنو را هم زدم به بقیه آرزوهام فکر کردم....... خوب خداجونم یه کاری کن مامانم یکم باهام راه بیاد....... اوم...نازنین و بهزادم سر عقل بیاند و با هم ازدواج کنند ... واسه شقایق و یلدا هم دو تا پسر و بزن پس کلشون تا بیاند برشون دارند ببرند....... خوب ...دیگه آرشام و ......اهان.آرشام و آتوسا را هم بهم برسون............جان چه شود ...... سهرابیم چشاشو لوچ کن .... یه نگاه به کورشو مائده کردمو تو دلم گفتم در مورد این دوتا هم نظر خاصی ندارم......... و خودمم تو این شرطی که بستم با بچه ها موفق بشم ......ومتینو........... با ضربه ای که به پهلوم خورد سرمو بالا اوردم و با دیدن صورت خشمگین مائده یه لبخند مظلومانه تقدیمش کردم. -بمیری ملی ............ -چیه بابا پهلومو سوراخ کردی ............. -مگه به تو اشاره نکردم وایسی......... -روش پخت سمنو رو برا بچم گفتی.......... -زهر مار بچه پررو ..... -بد اخلاق .........خاک تو سر کورش کج سلیقه....... -بده من این لامصبو مگه چه حاجتی داری که ته پاتیلم بس که هم زدی سوراخ کردی....... -وای مائده همه را دعا کردم اگه یکی دوتاشم بگیره چه شود .......... مائده تقریبا هولم داد اونطرفو با حرص گفت :مطمئنم اگه بگیره همه بدبخت میشند......... -بی ذوق.......


در پاتیل سمنو را طبق مراسم خاصی که گفتن ذکر و صلوات بود گذاشتند و روشو قران و شمع و گل و آینه گذاشتند....
منو کورش کنار هم ایستاده بودیم و به این صحنه نگاه میکردیم .
کورش آروم زمزمه کرد چقدر با اینا فرق داریم.........
برگشتم و نگاهش کردم .
اخم کمرنگی کرد و گفت دارم به این نتیجه میرسم که تموم مدت عمرم چقدر الکی گذشت.....
چه حرفایی میشنیدم ...اونم از کی ...از پسر الکی خوش و بیخیالی که نمونشو تو زندگیم ندیده بودم....
حرفی نزدم .
-من دیگه میرم......
-امیدوارم فهمیده باشی مائده دختری نیست که بشه خرش کرد....
-میدونم .......از اولم میدونستم ...اما سعی میکردم انکارش کنم ....
-کورش........
-هیچی نگو ملی ...داغونم ....فعلا ..بای
سریع پیش متین رفت و خداحافظی بلندی با جمع کوچک دور پاتیل کرد و رفت.
تو کار این بشر موندم ...هیچ چیزش مثل آدم نیست...نه اینکه من همه چیزم آدمواره ؟
مائده پیشم اومد و گفت :خوب حالا دیگه میتونیم بریم بخوابیم ........
-مائده .........
-جونم
کاملا مشخص بود که از رفتن کورش خوشحاله
-تو....تو به کورش چیزی گفتی؟
-من فقط طرز سمنو پختنو مراسمشو براش گفتم ...چطور؟
-نمیدونم به هم ریخته بود.
شونه هاشو بالا انداخت و گفت
-ملیسا ......
مثل خودش گفتم جونم چرا انقدر کورش واست مهمه
-کورش واسم بهترین دوسته .....یه جورایی داداشمه......
-اونروزی که توی ترمینال دیدمش احساس کردن خیلی دوست داره
-آره ...ولی نه اون دوست داشتنی که فکرشو میکنی.....واقعا به من به چشم دوستش نگاه میکنه......
صبر کن ببینم مائده خانم حالا چرا این موضوع واست مهم شد........
مائده دستمو کشید و منو به سمت اتاقی برد ....
-نظرت چیه امشبو بریم تو اتاق متین............
عالیه ........اما خودمو با وقار نشون دادم و گفتم
-فرقی نمیکنه فقط من ملحفه تمیز میخوام
مائده خندید و گفت
-بله سرورم
-میدونی خیلی راحت خودتو میزنی به کوچه علی چپ؟
-بیخیال ملی......همیشه نمیشه دنبال دلیل بود گاهی وقتا باید بیخیال شد


************************************************** ******** اتاق متین بیشتر شبیه نمایشگاه آثار هنری بود.......... همه جای دیوارا پر بود از سیاه قلم و خطاطی واقعا که محشر بود روی میزش هم پر بود از قابهای کوچک عکسهای خانوادگیش که از وقتی نینی بود تا الانا مرتب چیده شده بود ......بیشتر عکسا متینو باباش بودند و لبخندش ............ حتی از توی عکسم میشد آرامش لبخند و نگاش را فهمید...... کنار دیوار رفتمو اینبار با دقت بیشتری تک تک نقاشیها و خطاشو نگاه کردم. رو به روی یکی از نقاشیاش که یه دختر رو به دریا نشسته بود و باد موهاشو به عقب فرستاده بود ایستادم........ دخترک پشتش به تصویر بود و زانوهاشو بغل کرده بود....... با اینکه صورتش معلوم نبود اما میشد حس کرد که بغض کرده .............. آهی کشیدم که مائده گفت :منم خیلی این نقاشیشو دوست دارم....... به سمتش برگشتم .....روی تخت نشسته بود و نگام میکرد...... ادامه داد :حتی یکی دو بار کش رفتم ......اما متین با پس گردنی پسش گرفت.... حرفی نزدمو به سراغ بقیه نقاشی ها رفتم . اما همش تصویر دخترک و غمش جلوی چشمام بود.... اتاق متین تلفیقی از عصر قدیم و جدید بود تمام روتختی ها و رومیزیهاش منبت کاری بود اما کامپیوتر و لپ تاپش از بهترین مدلا بود. -خود آقا متین کجا میخوابه -اون بیدار میمونه -چرا دیگه -باباش همیشه پای پاتیل میموندو تا اونجایی که میتونست قرانو از اولش میخوند بعد از اون خدا بیامرز متین این کارو میکنه. -خدا بیامرزدشون........ اونقدر خسته بودم که بدون اینکه به مائده اجازه بدم رو تختی جدیدو روی تخت بندازه تقریبا بیهوش شدم. مائده صدام زد و گفت :زودباش پاشو ملیسا همه سر سفره صبحونند...... -وای مائده ولم کن من که تازه 2 ساعته خوابیدم. -پاشو عزیزم سمنو و حلیم .....پاشو ...دیگه.... -نمیخوام خوابم میاد -ملیسا ...متین میخواد لباساشو عوض کنه ...... -خوب عوض کنه..... به من چه.........مگه من مامانش -ملیسا خانم جهت یاد آوریتون شما الان تو اتاق متین خوابیدید و کمد لباساشم اینجاس........... به زور بلند شدمو گفتم :باشه بابا خفم کردی پا شدم..... -به سلام ملیسا خانم صبحتون بخیر ...... به سمت سرویس بهداشتی گوشه اتاق رفتمو گفتم :ولم کن مائده شدید خوابم میاد .... -اوه .........خوبه یه سلام کردم کاریت نداشتم.......... با زدن آب سرد به صورتم سر حال اومدم ......... مائده دست به سینه منتظرم نشسته بود....... -معلومه دو ساعته تو اون دستشویی چیکار میکنی؟ -لبخند خبیثانه ای زدمو و گفتم از اول تا آخرش برات بگم ..... اومد یکی زد تو سرمو گفت :لازم نکرده بدو......بی ادب


*******************************************
وای خدا مائده عجب گیری بودا حالا چطوری دو درش کنم و برم براش کادو بخرم؟
به مهمونایی که حالا نصف شده بودند و اکثرشون رفته بودند سر کارو زندگیشون نگاهی کردم.
پیش مادر متین رفتم و خیلی آهسته براش گفتم میخوام یه جوری منو بفرسته بیرون که مائده شک نکنه .
مادر متینم با لبخند گفت :عزیز دلم مشکلی نیست ....فقط یه نیم ساعت صبر کن تا کار تقسیم سمنوها تموم بشه بعد با متین برو که میخواد سمنوها را ببره دم در خونه ها هم صواب میکنی هم کارتو انجام میدی.......
اوه چه شود ...من و متین اگه با هم بریم که سحر سکته را زده ..........
وقتی مامان متین جلوی همه بهم گفت :پاشو عزیزم ملیسا جون کمک متین برو تا سمنو ها رو پخش کنید ......
از نگاه بقیه بی اختیار خجالت کشیدم........
متین زودتر از من خودشو جمع و جور کرد و گفت :مامان مزاحم خانم احمدی نشید من خودم تنها...........
قبل از اینکه جملش تموم بشه سهراب گفت :منم میرم کمکش ........
ایش بمیرید همتون ....حالا همه زرنگ شدند........
مادر متین خیلی ریلکس گفت :میخوام چندتا از سمنو ها را هم ملیسا بده به اقوامش ....بدو عزیزم دیر شد ..
در مقابل چشمای شکه مائده و سحر و سهراب و متین خان چادرمو مرتب کردم و سرم پایین انداختم و با ناز گفتم :چشم ..
اوا موش بخوردم ....چه با حیام من.......
سهراب کنه هم آخر نیومد و یه جوری بغ کرد که احساس کردم من زن عقدیشمو کار خلافی کردم
ای بابا چه گیری افتادیمو .....
خدا مادر مائده را بیامرزه با این وقت زاییدنش و تولد دخترش ...آخه الان وقتش بود دقیقا توی مدت زمان قهر منو مامان بابام و سمنو پزون متین اینا...آخه چرا یه ذره آینده نگر نبوده ....
خود درگیری دارم من......
متین سمنو های دستش و کنار بقیه سمنوها گذاشت و رفت توی ماشین نشست .
وا من جلو بشینم یا عقب .......
اگه عقب بشینم که باسن مبارکم روی سمنوهای چیده شده روی صندلی عقب میسوزه و اگه جلو بشینم متین پیش خودش فکر میکنه خبریه.............
متین به من که مستاصل نگاش میکردم نگاهی انداخت و یکم خم شد و در جلو را برام باز کرد....
این جنتلمن بازیاش منو کشته ......اصلا از جاش تکون نخورد حالا میمرد میومد پایین درو برام باز میکرد و میگفت :بفرمایید ..
هی هی ما از اولم شانس نداشتیم ....
نشستم درو یکم محکم بستم ....
متین بی هیچ حرفی راه افتادو بعدم دکمه پخشو زد .
دل دیوانه من به غیر از محبت گناهی ندارد خدا داند
شده چون مرغ طوفان که جز بی پناهی پناهی ندارد خدا داند
منم آن ابر وحشی که در هر بیابان به تلخی سرشکی بیفشانم
به جز این اشک سوزان دل نا امیدم گواهی ندارد خدا داند
.................................................. ................

هی الهی بمیرم برا دلت چه سوزناک بود .......................نکنه متین خان هم آره


*****************************************
کار پخش سمنوها رو متین بدون اینکه اجازه بده من حتی از ماشین پیاده بشم انجام داد.
سوار ماشین که شد گفت:خوب اینم ازآخریش.............
حالا شما آدرسو بدید تا این چهارتا را هم برسونیم ........
اول در خونه یلدا رفتم که بیچاره با دیدن من همراه با متین سنگکوب کرد اونم با دیدن چادری که روی سرم بود........
شقایقم اصلا نذاشتم متینو ببینه و خودم رفتم دم در آپارتمانشون سمنو را دادم.
کورشم که خودش امد سر کوچشون با قیافه داغون سمنو را گرفت و رفت ......
در یه تصمیم آنی به متین آدرس خونه را دادم مطمئنا تو این ساعت روز نه بابا بود و نه مامان........
متین دم در خونه نگه داشت و من تعارفش کردم اما اون بدون اینکه نگام کنه محترمانه گفت منتظرم میمونه و من سمنو را برداشتم و سریع رفتم تو خونه .....
سوسن با دیدنم تقریبا بال دراورد به سمتم اومد و محکم بغلم کرد...بهش گفتم نمیخوام کسی بدونه من سمنو اوردم و سوسن هم فقط قربون صدقم رفت که چقدر چادر بهم میاد.
سریع رفتم تو اتاقمو از تو چمدون سوغاتیهای مامان پارچه لیمویی رنگ خوشکلی که از کیش برام اورده بود را بیرون کشیدمو و سریع کادوش کردم واسه تولد مائده چون واقعا حوصله خرید نداشتم .
یکی دو دست لباس با حجابم انداختم تو یکی از کوله هامو سریع جیم زدم.
خوشبختانه هنوز مامان اینا نیومده بودند که از سوسن خداحافظی کردمو اومدم بیرون.
متین ماشینو اونطرفتر پارک کرده بود هنوز دو قدم دیگه تا ماشین داشتم که صدای ملیسا گفتن آرشام متوقفم کرد .......
وای خدا اینو کجای دلم بذارم با نفرت برگشتمو نگاش کردم سریع خودشو به من رسوند .
یه دور دورم تابید و اروم دست زد و گفت :براوو چه دختر با حجابی ...انوقت چرا ؟
-به خودم مربوطه
- البته خوشکله ..........مسافرت شمال خوش گذشت ؟
جوابشو ندادم و تو چشاش با نفرت خیره شدم..........
-کی انشاالله از شمال بر میگردید ؟
-هر وقت میلم کشید .
-به میلت بگو زودتر بکشه ......برات برنامه دارم.
-من باهات کاری ندارم
-اوه چه خشن .....از شمال که رسیدی خونه خودتو واسه مراسم ازدواجمون آماده کن.
-من صد سال سیاه همچین گوهی نمیخورم ...........
فاصله اش را با هام کمتر کرد و گفت :میخوری عزیزم به موقش بدتر از گوهم میخوری.
دستشو رو شونه هام گذاشت و خودشو بهم نزدیک کرد .محکم عقب هولش دادم و گفتم :برو گمشو آشغال .....
-اوم.....دلم واسه فحش دادنت تنگ شده بود .........بیا تو بغل عمو تا رفع دلتنگیم بشه و دستاشو دوباره برا بغل کردنم باز کرد
-چیزی شده ...........
من با خجالت و آرشام با تعجب به متین نگاه کرد ..............
-اوه پس بگو این چادر به خاطر چی بود ............
جدی به سمتم برگشت و گفت :ولی یه چیزیو فراموش کردی اونم اینه که من تا حالا تو زندگیم هر چیزی رو خواستم به دست آوردم .........تو رو هم میخوام و
-خفه شو ...........
یه قدم سریع به سمتم اومد که متین سریع فاصله بین من و آرشامو پر کرد و رو به من گفت :شما برید تو ماشین .......
با ترس حالا به آرشام که با لبخند مرموزی متین را نگاه میکرد، نگاه کردمو یک آن ترسیدم که آرشام از قضیه شرط بندی چیزی بگه و متین .....
آستین متینو گرفتم و کشیدمو و گفتم :متین تو رو خدا بیا بر یم ولش کن.............
آرشام بیتوجه به من به متین گفت :
-جوجه تو این وسط چی میگی ؟
-من............
تو حرف متین پریدمو گفتم :متین جون مامانت جون مائده ...اصلا جون اون کسی که دوسش داری بیا بریم ...جلوی همسایه ها بده.
متین آرشامو به عقب هل داد و گفت :برو سوار شو سریع سوارشدم و متین هم نشست قبل از حرکت آرشام آروم به شیشه سمت من زد .متین ماشینو روشن کرد
و من نگامو از چشمای پر از شیطنت آرشام گرفتم و فقط شنیدم گفت :دارم برات ..
و این حرف بی اختیار لرزه ای به تنم انداخت


متین حتی پخش ماشین را خاموش کرد و در سکوت با سرعت زیادی رانندگی کرد.
فقط پوف کشیدنهای عصبیش بود که سکوتو میشکست.
بی اختیار گفتم :
-اون هیچ غلطی نمیتونه بکنه.
شاید بیشتر برای دادن اعتماد به نفس به خودم گفتم .
-چرا با پدر مادرتون درست صحبت نمیکنید ؟
-چند بار باهاشون
     
#12 | Posted: 6 Sep 2013 13:38
فصل ۱۱

از مامان متین یه عالمه تشکر کردمو همراه مائده راهی شدم.
روز تولد مائده تکلیف خودمو نمیدونستم .
باید الان بهش کادو بدمو تبریک بگم یا جشنی چیزی تو راهه .برای همین وقتی مائده رفت wcسریع از تو حافظه تلفنشون شماره خونه عمش که به اسم عمه جون سیو بود گرفتم .-الو ............
-سام متین خان ....
-سلام خانم احمدی.......
-ملیسا هستم.......
-بله شناختمتون ...........
-ا ..من فکر کردم نشناختین آخه کل فامیل پدریم احمدی هستند گفتم با یکی دیگه اشتباه گرفتیدم......
-امری داشتین.............
شیطونه میگه بزنم تو پرش حیف که ممکنه مائده از دستشویی بیرون بیاد وگرنه من میدونستمو این بچه پرو.......
-واسه تولد مائده که امروزه و انشاالله یادتون نرفته برنامه ای دارین............
-بله شب اونجاییم ........لطفا به روش نیارید
-منتظر بودم شما فقط بگید ....فعلا بای.........
امروز باید حال این بشرو بگیرم.........
گوشیم زنگ خورد با دیدن شماره آرشام سریع گوشیو خاموش کردم ........

بره بمیره عوضی.............


*************************************************
تولدت مبارک ...........تولدت مبارک ...........
به خونواده کوچک مائده که توی حال کوچکشون جمع شده بودند نگاهی کردمو به این فکر کردم چرا هیچ کدوم از اقوام مادری مائده را ندیدم .
متین مثل بچه ها بالا پایین میپرید و کادوی کوچیکشو به مائده نمیداد و مائده هم دست آخر با دو تا تو سری ازش گرفت و این دو تا توسری همانا و آرزوی من برای اینکه کاش الان جای مائده بودم که محکمتر میزدم همانا.
از اون وقتی که اومده بودند اصلا به متین توجه نکردم پررو حالمو پشت تلفن گرفت .
حالا نه اینکه توجه کردن یا نکردن من تاثیری رو این پسر داره .
مائده کادوی متین و که باز کرد با تعجب گفت :وای متین مرسی ........
و تسبیح زیبا زرد رنگی را در اورد و گفت این که شاه مقصوده ...وای خیلی گرونه .............
-قربون آبجی گلم قابلتو نداشت.
هر چهارتا کادو رو باز کرد.
کادوی باباش سوییچ یه پراید بود که اشک به چشمون مائده نشوند و اون خودشو همچین تو بغل پدرش پرت کرد که یک آن حسودیم شد.
عمه اش هم سرخ کن گرفته بود که همزمان با مائده گفتند :اینم مال جهیزیت و بعد خندیدند
از منم بابت پارچه یه عالمه تشکر کرد .
رفت توی آشپزخونه که چایی بیاره تا همراه کیک بخوریم منم مثل کنه بهش چسبیدمو همراهش رفتم .
-مائده جونم..............
-جونم.........
-اوه اگه میدونستم با دادن یه کادو انقدر با ادب میشی زودتر میدادم...........
-زهر مار .......
-آهان حالا شد..... اونطوری باهات حال نمیکردم ............
-وای ملیسا میگی چی میخوای ..........
-هیچی به خدا.......میخواستم بدونم چرا از اقوام مادریت کسی نیومد ....
-خوب ....من اونا را ندیدم .....داستانش مفصله شب برات میگم ............
-اکی.............
بعد از رفتن متینو مادرش به اتاق مائده رفتیمو اون برام گفت که مامانش از دنیای ادمایی مثل من بوده مرفه و بیدرد که توی بیمارستان پزشک بوده و پدر مائده هم به عنوان مجروح جنگی میره اونجا و عاشق هم میشند مادرش با پدر مائده ازدواج میکنه اما از خونوادش ترد میشه و مائده اصلا نمیدونه اونا کی هستند و چه شکلی هستند ..........
تمام شب به این فکر میکردم اگه به فرض محال ...دور از جونم ...از هفت پشتم بدور ...من و متین عاشق هم میشدیم عکس العمل خونوام چی بود ......احتمالا مامان تیر بارونم میکرد.


تصمیمو برای برگشتن به خونه گرفتم. حق با متین بود اینطوری هیچ مشکلی حل نمیشد........... نفس عمیقی کشیدمو به مائده گفتم میخوام برگردم خونه......... مائده با لبخند گفت :با اینکه بدجور بهت عادت کردم اما درسترین تصمیم همینه........... با یه عالمه تشکر از خودشو پدرش راهی خونه شدم........ میدونستم که برای یه جنگ حسابی باید آماده باشم.
از قصد بلند گفتم .......... -یوهو ...من اومدم.............. مامان از اتاق بیرون اومد و سوسن هم از آشپزخونه........... -سلام خانم به خونه خوش اومدید ..........جاتون خیلی خالی بود ....... بغلش کرمو زیر گوشش گفتم :یادم باشه کلاس بازیگری ثبت نامت کنم. این سوسن عجب ناکسی بودا ....خوبه دو روز پیش براش سمنو اوردم و تاکید کردم که به کسی نگه.
الان همچین از دیدنم هیجان زده شد که خودم باور شد شمال بودم........... به سمت مامان که دست به سینه مثل طلبکارا نگام میکرد رفتم و گونشو بوسیدم....... -سلام مامان جونم .......مرسی انقدر از دیدنم ذوق نکن .........وای مامانی مردم از بس تحویلم گرفتی ....... مامان به همون حالت دست به سینه گفت :معلوم هست داری چیکار میکنی ؟این چند روزو با کی و کجا بودی ؟ کولمو رو شونم جا به جا کردمو رو به سوسن گفتم :من خستم واسه ناهار صدام نکن......... -مگه با تو نیستم ........ از داد مامان جا خورم.......... سعی کردم خودمو کنترل کنم ..... -بفرمایید خانم خانما .......... -پرسیدم با کی رفتی شمال که هیچ کدوم از دوست جون جونیاتو نبردی؟ -خوب با یه دوست جدید رفتم ......... -صحیح............. اونوقت تو این........... -وای مامان بسه بذار برسم بعد شروع کن ..........یادت که نرفته به خاطر حرفا و کارای شما ول کردمو رفتم........... -چیکار کردم مگه .........بده صلاحتو میخوام ..........تو ...... -آره میدونم مامان من بچم حالیم نیست نفهمم ..نمیفهمم تو این دنیا فقط با آرشام خوشبخت میشم ......ثروتش ده برابر باباس ....بازم بگم.......... با اخم نگام کرد و گفت :قرار خاستگاریو میذارم واسه فردا شب ......از الانم تا بعد از مراسم خاستگاری حق نداری از خونه بری بیرون .......... -اونوقت چرا حق ندارم؟ -چون من میگم.......... -مامان کوتا بیا نکنه میخوای مثل دخترای عهد دغیانوس بزنی تو سرمو بشونیم پای سفره عقد .......... -لازم باشه اون کارم میکنم.............. دلخور گفتم :مامان.................. بی توجه به من رفت تو اتاقش و در و بست .......... کاش برنگشته بودم........


باید دیر یا زود با آرشام مواجه میشدم پس تصمیم گرفتم هیچی به مامان نگم و بذارم هر کاری که دوس داره انجام بده .
به یه چشم بهم زدن اماده شدمو خواستم برم پیش مهمونا که گوشیم زنگ خورد .
با دیدن اسم مائده با خوشحالی گوشیو برداشتم .
-سلام مائده جونم.
-سلام ملیسا خوبی عزیزم تو این یه روز دلم قدر یه دنیا واست تنگ شده .
-منم همینطور ممنون .
-اوه چه با ادب ...گفتم حالا حرف کلفت بارم میکنی.....
-حوصله ندارم ........
-واسه چی؟
-خاستگارام اومدند ...پایینند ..
صداش غمگین شد و گفت :واقعا .........
-آره ............دیگه دارم کم میارم
با عجله پرسید :یعنی چی ؟
-خوب ...نمیدونم.......راستش ......دیگه حوصله این همه کش مکش را ندارم
سوسن در زد و گفت :خانم ...مادرتون چند بار صداتون کردند ......
-دارم میام ........
بعد به مائده گفتم :فعلا عزیزم.......
-صبر کن ....
-طوری شده ؟
-خوب ........خوب ......
-چیه مائده؟
-نمیدونم چطوری بگم راستش من ......اه نمیتونم.........
-با من رودربایستی داری ؟
-نه .......
یه نفس عمیق کشید و گفت :باید حضوری باهات حرف بزنم خیلی مهمه ......فقط تو را خدا تصمیم عجولانه نگیر ....خداحافظ...
-الو مائده ...........
مائده سریع گوشیو قطع کرد و منو تو خماری حرفی که میخواست بهم بزنه گذاشت ........
با ذهنی درگیر رفتم پیش مهمونا........
با ورودم به سالن پوزخند معنی دار آرشامو دیدم ........
حتما پیش خودش فکر میکنه من راضی شدم.
-سلام ........
زیر توفمالیای مهلقا و خواهرش نزدیک بود بالا بیارم .
با پدر آرشام فقط دست دادم و میخواستم همین کارو با آرشام بکنم که سریع دستمو بوسید و گفت :عزیزم دلم واست تنگ شده بود .......خوش گذشت .....
اخمی کردم و محکم دستمو از بین دستاش بیرون کشیدمو گفتم :جای شما خالی........
اونقدر درگیر حرفای مائده بودم که اصلا نفهمیدم بحث کی کشیده شد سر مهریه و این حرفا ..
تا متوجه بحث شدم سریع پا شدم .
همه از عکس العمل ناگهانیم تعجب کردند جز آرشام که انگار منتظر همین حرکت بود .
-راستش فکر کنم الان واسه این حرفا زود باشه ........
بیتوجه به چشم غره مامان و پشت چشم نازک کردن مهلقا گفتم :
-منو آرشام خان هنوز به نتیجه نرسیدیم ..........
آرشام با تفریح نگام کرد و پاهاشو رو هم انداخت و گفت :
-عزیزم دقیقا چقدر فرصت میخوای تا نتیجه نهایی را بهم بگی........
کثافت منو تو منگنه قرار داد........
-یه ماه.........
-زیاده من میخوام هفته دیگه برم آمریکا چندتا کار عقب افتاده دارم که انجام بدم ...........
-خوب وقتی برگشتی....
-نه نشد میخوام کارای اقامتتو درست کنم......
بعد بلند شد و نزدیک من اومد ............
-یه هفته ........فقط یه هفته وقت داری .
لعنت به تو ......لعنت به همتون .......
فقط سرمو تکون دادم و نشستم .........
سر شام هم اصلا حرفی نزدم اما آرشام به قدری خوشحال بود که شک کردم نکنه جواب مثبت بهش دادم.
با رفتن مهمونا سریع به اتاقم رفتم تا قبل از گیر دادنای مامان خودمو به خواب بزنم .


******************************************** -وای میسا تصور کن مثل 98% از رمانایی که خوندم دختره به زور با پسره ازدواج میکنه ....بعد یه مدتی عاشق هم می شند ولی توی روی هم نمیارند چون از اون یکی مطمئن نیستن....آخرم یه اتفاقی میفته که دختره بر میگرده خونه باباش و پسره میاد دنبالشو و............. با اخم به شقایق که داشت چرت و پرت میگفت نگاه کردم و گفتم :خوب اینا به من چه ربطی داره؟ -نگرفتی خوب....تو هم به زور شورت میدند به آرشام و بعد یه مدتی............. -استپ............معلوم هست چی میگی از بس رمان خوندی مخت عیب کرده ......خاک بر سر من که اومدم پیش شماها دردو دل............ نازنین با بیحوصلگی گفت :چرا آرشامو قبول نمیکنی؟ -دوسش ندارم. -ببین ملیسا عشق نون و آب نمیاره ....به نظر من .......... -صبر کن ببینم نازنین باز چی شده که تو از موضعه عشق و علاقه قبل ازدواج عقب نشینی کردی؟ اشکی که تو چشاش جمع شد باعث تعجب هممون شد ......... -نمیتونم با بهروز ازدواج کنم..........احساس میکنم خیلی بچس........ یلدا با صدای نسبتا بلندی گفت :وای نازنین نگو بعد سه سال آشنایی و تصمیم به ازدواج حالا تازه فهمیدی؟ -نه .......الان نفهمیدم .......شاید یه هفته هم نگذشته بود که فهمیدم اما تا الان خودمو به نفهمی زدم......بهروز هنوز تو دنیای بچگیشه اگه باهاش ازدواج کنم تازه باید بچه داری کنم... بعد چشاشو بهم دوخت و گفت :به خاطر اینه که میگم دنبال عشق نگرد ......نیست اگه هم باشه اونقدر مسخرس که اسمش عشق نیست . با ناراحتی گفتم :نازی......... -پسر عمم اومه خاستگاریم میخوام قبول کنم......فقط میمونه بهروز که شماها باید قانعش کنید -پس احساستون بهم............ -وای شقایق تو را خدا بذار عاقلانه تصمیم بگیرم....... -آخه اینطوری بهروزو نابود میکنی .......... -فکر کردی واسه چی دارم به شماها میگم کمکم کنید ........... از جاش بلند شد و از قدم زنون از ما دور شد ........... سکوت بدی بین ما سه تا حاکم شد ...... به تنها چیزی که فکر نمیکردم این بود که نازنین و بهروز بعد اون همه لاو ترکوندن بهم نرسند .......


****************** به محل قرارم با مائده رسیدم ماشینو که پارک کردم پیاده شدمو رفتم تو کافی شاپ.................. -سلام مائده جونم.......... -مائده در آغوشم کشید و گفت :سلام ملیسا جون چه خبر؟ -هیچی سلامتی......... -دیشب چیکار کردی ؟ -هیچی یه هفته وقت دارم بهش جواب بدم. -جوابت چیه؟ -می دونی مائده با اتفاقایی که داره پشت سر هم میفته واقعا بین دو راهیم ......... -یعنی ممکنه قبول کنی؟ -بیخیال ...دیشب چی میخواستی بگی؟ سرشو انداخت پایین و گفت :ملیسا ...تو مثل خواهرمی......به خدا اندازه خواهر نداشتم دوست دارم........ -میدونم عزیزم منم همینطور....... -از طرفی متین هم مثل داداشمه بهترین دوستم از بچگیم تا همین الان.. نمیتونم ناراحتیشو ببینم ...نمیخوام ببینم داره نابود میشه و به روی خودشم نمیاره...... -بی اختیار دلم لرزید ........... -مائده واسه متین اتفاقی افتاده؟ چشمای اشکیشو بهم دوخت و گفت :اگه فهمید بهت گفتم ...هیچوقت نمیبخشدم اما مجبورم ...به خدا مجبورم .... -چیو بهم بگی........جون به لبم کردی........... -ملیسا متین خیلی وقته عاشقت شده ......خودش میگفت نفهمیده دقیقا از کی .....اما از همون اول که دیده تو با همه فرق داری جذبت شده ...... خندیدم و گفتم :مائده حالت خوبه؟معلوم هست چی میگی .......جذب من شده اون حتی یه بار دقیق به چهرم نگاه نکرده...... -گفت بهم........خودش گفت ....وقتی دیدم خیلی داغونه قسمش دادم بهم بگه چشه ...گفت عاشق شده ...عاشق همکلاسیشه... گفت یه دختر شیطونو بازیگوش که از هر فرصتی واسه تحقیرش استفاده میکنه.......گفت نمیخواد گناه کنه ......گفت میدونه دنیای خودشو دختر رویاهاش متفاوته ........گفت و گریه کرد ....خون گریه کرد متین عزیزترین کسم بود نمیتونستم غمشو ببینم خواستم بهم نشونت بده قبول نکرد ...همون روز تو اون کافی شاپ باهاش اومدم تا راضیش کنم بهم نشونت بده قبول نکرد اما تو خودت اومدی ....از هول کردناش فهمیدم طرف تویی........همون جا بود که تازه معنای حرفای متینو فهمیدم تو اصلا تو یه دنیای دیگه بودی راه تو با امثال ماها خیلی فرق داشت ........نمیدونم چطور شد پیشنهاد مشهد اومدنو قبول کردی اما اونجا منم شیفتت شدم .......فهمیدم دنیات اگرچه با ماها متفاوته اما پاکی که تو وجودت بود تو هیچ کدوم از من و امثال من نبود.......تو بیخیالتر از این حرفا بودی که عاشق بشی .......تو ترمینال وقتی کورش بغلت کرد متین خرد شد .......بهم گفت میدونه که هیچی بینتون نیست اما نمیخواد تو را تو بغل کس دیگه ای ببینه اونشب منو رسوند خونشونو و تا صبح تو کوچه قدم زد ......وقتی اومد خونه گفت هیچ رقمه نمیتونه ازت بگذره.......ملیسا تو را خدا با عجله تصمیم نگیر ...متینم نابود میشه .......اون مغروره....اون............. گریه اش شدت گرفت و من ناباورانه به او نگاه میکردم و حرفاش تو سرم چرخ میخورد .......از جا با شدت بلند شدم .......... مائده دستمو گرفت و گفت :ملیسا تو رو خدا درباره حرفای من چیزی به متین نگو ......من بهش قول داده بودم به هیچکس نگم اما ........... دستمو از زیر دستش بیرون کشیدمو و با عجله از کافی شاپ خارج شدم ....... اونقدر شوکه بودم که نفهمیدم چطور به خونه رسیدمو خودمو تو اتاقم حبس کردم.


انگار همه فهمیده بودن کاری به کارم نداشته باشند ......... فقط سوسن میومد و غذامو میاورد و بعدم ظرفا را میبرد بیرون ..... قبول اینکه متین دوستم داشته باشه برام سخت بود............ اونقدر ذهنمو درگیر کرده بود که در این بین اصلا یادم رفت به آرشام فکر کنم......... متین آدمی بود که هر دختری را میتونست خوشبخت کنه و اینکه مطمئن بودم نسبت به اون بی میل هم نیستم. یه جورایی ازش خوشم میومد اون متفاوت ترین پسری بود که تا حالا دیده بودم.......حتی عاشقیشم متفاوت بود یه روزم یه نگاه بد بهم ننداخت همش نگاشو ازم می دزدید...یه بارم کاری نکرد که متوجه بشم دوستم داره. برعکس من همیشه معقوانه ترین عکس العملها را نشون میداد... تصمیم گرفتم اونو وادار به اعتراف کنم .......... به خونشون زنگ زدم اونقدر آنی تصمیم گرفتم و عمل کردم که باصدای الو گفتن مادرش یهو جا خوردم .......... -سلام ............ -سلام شما؟ ای خاک عالم باز من یه کاری با عجله کردمو مثل ..تو گل موندم. -ملیسا هستم حالتون خوبه؟ -وای عزیز دلم خوبی خانمی ....خانواده خوبند؟ -ممنون . اونا هم سلام میرسونند....غرض از مزاحمت زنگ زدم بابت دو روزی که مزاحمتون بودم تشکر کنم.. -قربونت برم گلم ....مزاحم چیه ....شما مراحمید خانم خیلی خوشحالم که مائده دوست خوبی مثل تو داره .... -ممنون نظر لطفتونه ....بهرحال ممنون .....سلام برسونید ...خداحافظ..... -ملیسا خانم؟ -جانم -شما نمیدونید چند روزه مائده و متین چشونه؟ مکثی کردمو گفتم :چطور مگه ؟ -بچم متین که عین مرغ سر کنده یه لحظه هم تو خونه بند نمیشه ....مائده هم که تو خودشه و وقتی بهش میگم چتونه میگه عمه اگه صبر کنی بهت میگم.. آهی کشیدمو گفتم :والا چی عرض کنم.......منم مثل شما بی اطلاعم امیدوارم مشکلی نباشه - انشاالله........گلم ببخشید سر تو را هم درد اوردم ...سلام برسون .....خداحافظ...... سریع شماره کورشو گرفتم -سلام چطوری؟ -خوب نیستم ........ -کورش چته ......... -چه میدونم .............ملیسا باید ببینمت ....... -باشه گلم .....راستی شماره موبایل متینو میخواستم . اونقدر بی حوصله بود که گفت بهت اس میدم بای.......حتی نپرسید واسه چی میخوای. وا دیوانه ............ به یه دقیقه نرسید شماره متینو فرستاد . سریع قبل از اینکه پشیمون بشم شمارش رو گرفتم.


-سلام ........
-سلام اقای محمدی .............
-ملیسا خانم شمایید......
یاد اون دفعه پای تلفن افتادمو گفتم :نخیر خانم احمدیم......
قشنگ مشخص بود که داره میخنده
-بله ...بله .....خانم احمدی خوب هستید .......
-ممنون ........
سکوت کردم اونم ساکت شد و فقط صدای نفساش بود که گوشمو نوازش میکرد.......
-باید ببینمتون ...........
-مشکلی پیش اومده..........
-بله.....
-کی و کجا ؟
-بعدازظهر ساعت 5 پارک...
-بله حتما.....
-فعلا
گوشیو قطع کردمو به این فکر کردم چطور ازش اعتراف بگیرم اصلا با چه رویی........
یاد مزاحمتای گاه و بیگاهم تو دانشگاه افتادم .......
نمیدونم چطور بود که با وجود اینکه دوستشم مثل خودش رفتار میکرد ...هیچوقت یه کلمه متلک هم به هادی ننداختم و تموم مدت به متین گیر میدادم........
حالا که خوب فکر میکنم میبینم که منم یه جورایی جذبش شدم.......
تا ساعت 4 انقدر فکر کردم که مغزم باد کرد و سر درد گرفتم ...........
رفتم تو آشپزخونه و از سوسن خواستم بهم مسکن بده ..
قرصو با یه لیوان آب انداختم بالا که مامان رسید.....
-چته؟
-سلام
-سلام ...
-هیچی سرم درد میکنه
-فکراتو کردی .......
-هنوز دو روز دیگه وقت دارم ...بای
-کجا ؟
-میرم بیرون یه هوایی بخوره به کلم...
چیزی نگفت و منم سریع جیم زدم.


دیدمش نشسته بود رو یه نیمکت و دستاشو باز کرده بود و سرشو برده بود بالا و آسمونو نگاه میکرد ......نمیدونم چقدر وقت وایساده بودمو نگاش میکردم که سرش به متم چرخید خودشو جمع و جور کرد و بلند شد به سمتش رفتم .
-سلام آقای محمدی
-سلام خانم احمدی
-خوب هستید ؟
-ممنون.......
-مائده جون و مامانتون چطورن ؟
-همه خوبند .....
-داییتون چوره
پوفی کرد و گفت :نگید فقط منو کشوندید اینجا تا از حال بقیه خبر دار بشید .....
-خوب نه.......راستش موضوع اینه که یه چند وقتیه مائده تو خودشه ...هر چی ازش میپرسم چشه هیچی نمیگه....خوب میخواستم از شما .............
نگاشو به چشام دوخت و من دقیقا خفه شدم.......
-مائده مشکلی نداره.
-شما مطمئنید
-آره ......
-پس چرا اینطوریه
آهی کشید و نگاشو از چشام گرفت و باز داد به آسمون........
ای بمیری...نه ..نه بمیره آرشام که تو هیچ نمی پس نمیدی.....
اینطوری فایده نداره........
-خوب من امروز زنگ زدم به مادرتون تا از ایشون بپرسم که ایشونم گفتند هم شما و هم مائده جون تازگیا یه طوریتون هست ....
از جاش بلند شد و گفت :من میرم دوتا ذرت مکزیکی بگیرم الان میام .....
فهمیدم که میخواد تنها باشه برا همین چیزی نگفتمو اون ازم دور شد ........
موبایلم زنگ خورد


-الو......
از الو گفتن با نازشش فهمیدم آتوساست..........
-به سلام آتوسا خانوم پارسال دوست امسال آشنا.......
-سلام ملیسا جون خوبی مامان خوبه؟
-ممنون ....
-الان کجایی ؟
-بیرونم ........
-میشه قرار بذاریم ببینمت؟
-نه اصلا وقت ندارم
کی حوصله دیدن روی نحس این یکیو داره.
یه چند دقیقه ای چرت و پرت گفت و بعد گفت:
-ملیسا تو واقعا قصد داری ازدواج کنی؟
-آهان الان رفتی سر اصل مطلب
-خوب ....خوب .....من میدونم تو آرشام دوست نداری ولی من عاش.....
وسط حرفش پریدم و با بدجنسی گفتم :
-کی گفته من دوسش ندارم
حداقل دو سه روزی حال آتوسا را بگیرم بد نیست.
آتوسا با بغض گفت:
-من عاشقشم............
-خوب باشی ....من و آرشام واسه هم میمیریمو.......
با صدای افتادن چیزی کنارم سرمو بالا گرفتم ........متین و با دو تا ذرت مکزیکی پخش زمین دیدم...........
نگاه اندوه گینشو تو چشام دوخت........
صدای گریه آتوسا باعث شد به خودم بیامو سریع گوشیو قطع کنم........
-متین من........
-خانم احمدی .....میخواستم بهتون بگم سرتون تو کار خودتون باشه و کاری به غمگین بودن و منو مائده نداشته باشید .....
دو قدم عقب رفت و ادامه داد امیدوارم خوشبخت باشید خداحافظ........
اشکم بی اختیار دراومد اونقدر سریع رفت که اصلا نفهمیدنم از کدوم طرف رفت ........
خاک بر سرم اومدم یعنی حال آتوسا را بگیرم بدجور خورد تو پر خودم لعنت بهت آرشام که سایه نحست همش رو زندگیمه......
     
#13 | Posted: 6 Sep 2013 13:48
فصل ۱۲

تنها گزینه ای که برا جمع کردن گنده کاریم به ذهنم میرسید مائده بود سریع باهاش تماس گرفتمو هرچی پیش اومده بود و گفتم اونم دوتا فحش بارم کرد که چرا بچه بازیو کنار نمیذارم و از این حرفا ......
بعدم گفت نکنه گلوم پیش داداشش گیر کرده که منم با اعتماد به نفس گفتم :به هر حال آدم باید همه کیس ها رو ببینه و بعد تصمیم بگیره ........
-بپا نچایی.......
-نه لباس گرم پوشیدم.......
-واقعا من موندم ..متین اون زبون درازتو ندیدو عاشقت شد.......
-عزیزم تو مو میبینی پسرا پیچش مو........
-وای ملیسا امروز اعتماد به نفست چسبیده به سقف ......
-چه کنم عزیزم واقع بین شدم .......
-اوهو کم اوردم خوبه..........
-اون که از اولش مشخص بود .......
-خدایا از دست این دختر..........
-آره دیگه قدر گل بلبل بداند........
-اکی بابا قطع میکنی گل خانم تا من زنگ بزنم به اون داداش بدبختمو روشنش کنم.......
-باشه منتظر خبرتم.........
تصمیم گرفتم یه سری به کورش بزنم اس دادم کجایی......

جواب داد خونه .....


-تو مطمئنی تصمیمت درسته؟ -تا حالا انقدر مطمئن نبودم از وقتی دیدمش یه لحظه هم فراموشش نکردم. -ببین کورش حرفاتو قبول دارم اما اول باید خونوادتو راضی کنی بعد مائده رو ...... -به مامان گفتم عاشق شدم اتفاقا خیلی خوشحال شد -بهش گفتی طرف کیه ؟ -نه ...اون با تو ....... -آخه به من چه من نه سر پیازم نه ته پیاز .......... -ملیسا تو با این زبونت میتونی مارم از سوراخ بیرون بکشی -هندونه زیر بغلم نذار ...... -ملیسا تو را جون اونی که دوسش داری این کارو برام بکن تا آخر عمر نوکرتم..... -اوم........خوبه ،دوست دارم نوکرم بشی ...... زد تو سرمو گفت :بچه پررو......... -خوب جدا از شوخی دقیقا من باید چی کار کنم...... -از مائده و نجابتش تعریف کن اونقدر که مامانو مشتاق دیدارش کنی تو که مامانمو میشناسی ..... -باشه خوبه ...نوکرم . -زهر مار ....... -من میرم دیگه ... -کجا ... -پیش مامانت......... -ببینم چه میکنی . -ایش..... مامانش جلوی تی وی تو سالن مشغول دیدن فشن شو بود ...... -سلام -سلام عزیز دلم اشرف (خدمتکارشون )گفت اومدی . -آره یه ساعتی هست. خوبین شما؟ -مرسی الینا چطوره ؟ -سلام داره خدمتتون ....اومده بودم کورشو ببینم چندروزی بود ندیده بودمش..... لبخند معنی داری زد و گفت :خودشو تو اتاقش محبوس کرده بود ........ انگار تو دلش داشتند کیلو کیلو قند آب میکردند..... -آره برام گفت داشته فکر میکرده ..... -پس بالاخره بهت گفت . با تعجب گفتم آره خوب گفت که........ هنوز حرفم تموم نشده بود که بغلم کرد و بوسیدم ..... -از اولش میدونستم آخر گلوی کورش پیشت گیر میکنه........ تازه دوزاریم افتاد که چی به چیه نتونستم جلوی خودمو بگیرمو غش غش خندیدم...... بیچاره مامان کورش پیش خودش فکر کرد من یکی دو تخته ام کمه...... -ببینید مثل اینکه سوءتفاهم شده کورش عاشق دوست من شده نه من...... -چی؟ -مائده دوست صمیمیمو میگم ...... -اما من فکر کردم....... وسط حرفش پریدمو گفتم :منو کورش مثل خواهر برادریم شما که باید بهتر بدونید ..... -آره راست میگی خودمم تعجب کردم. ای خالی بند از رو هم که نمیره . -بله داشتم میگفتم ...یه روزی که کورش با من قرار داشت تصادفا مائده را دید از اون به بعد....... -چه جور دختریه؟ -ماهه..........اونقدر خوبه که هر چی از خوبیاش بگم کم گفتم ...نمیخوام فکر کنید که چون مائده دوستمه یا کورش ازم خواسته ازش تعریف کنم اینطوری دارم میگم ...کافیه خودتون فقط یه بار ببینیدش عاشقش میشید ...... -خونوادش چی؟ -خوب به دنیا که اومده مامانشو از دست داده باباش هم آدم فوق العاده محترمو با شخصیتیه ...... -میخوام ببینمش .... -حتما ولی یه چیزی خود مائده از قضیه عاشق شدن کورش خبری نداره .. چشماشو ریز کرد و گفت :باور کنم که نمیدونه ......... -میل خودتونه ......به هر حال هر وقت خواستید ببینیدش بهم زنگ بزنید -حتما ....... -ببخشید که زحمتتون دادم خداحافظ......


***************************************
شب مائده زنگ زد و گفت که با متین صحبت کرده و دو سه تا فحشم بهم داد که چرا دل داداششو شیکوندمو از این حرفا
یه لحظه خواستم در رابطه با کورش بهش بگم اما احساس کردم الان خیلی زوده و باید یه جورایی از جانب کورش و خونوادش مطمئن بشم بعد.
یه روز دیگه وقت داشتم جواب آرشامو بدم اگرچه تصمیمو گرفتم که جواب منفی باشه اما جلوی بقیه مخصوصا مامان نشون میدادم که مرددم و هنوز دارم فکر میکنم........
این جنگ اعصاب یه روزم دیرتر شروع بشه خودش خیلیه......
تو این مدت یه هفته اصلا آرشامو ندیدم و آتوسا هم دیگه زنگ نزد .
باید یه جوری از شر آرشام خلاص میشدم.
تو شماره های دو روز پیش شماره آتوسا را پیدا کردمو بهش زنگ زدم .
-الو ......
عق همچین با ناز گفت الو که احساس کردم نامزدشم....
-سلام آتوسا .......
-تو که گفتی دوسش داری واسه چی دیگه زنگ زدی؟
-جواب سلام واجبه مامانت بهت یاد نداده ؟
پوفی کشید و من ادامه دادم
-زنگ نزدم که نازتو بکشم ...زنگ زدم چون فکر کردم واقعا آرشامو دوست داری بیشتر از من.....
-خوب حالا چرا عصبانی میشی اگه دوسش نداشتم که انقدر جلوی هر کسی خودمو خار و خفیف نمیکردم ......
-ببین آتوسا خانم من از آرشام متنفرم خودشم میدونه اما من نمیدونم چرا دست از سرم بر نمیداره
-واقعا .....
-پس چی فکر کردی زنگ زدم دور هم دو تا جوک بگیمو بخندیم .
-خوب ...اگه اینطوریه پیشنهاد ازدواجشو رد کن .....
-فقط منتظر بودم تو بگی ...معلومه رد میکنم اما میخوام کلا شرش از سرم کم بشه ؟
-چرا ؟
-چرا چی؟
-چرا آرشامو نمیخوای اونکه......
-پای یکی دیگه درمیون .....
با خنده گفت :واقعا .......
-نه همینطوری ......
از لحن جدیم نیششو بست و گفت :حالا چی کار کنیم......
-خوب باید یه کاری کنم از چشم مامانم بیوفته......
-چطوری؟


دوست آتوسا که اسمش ناناز بود و کارش تور کردن پسرا و چاپیدنشون بودو در جریان امور گذاشیمشو شوتش کردیم وسط نقشمون ....... اونقدر خودشو ناناز درست کرده بود که من که یه دختر بودم داشتم با نگام قورتش میدادم چه برسه به آرشام بیچاره...... سریع رفتم خونه و به مامان گفتم حاضر بشه تا بریم دیدن آرشام مامان گفت :فردا میاد اینجا .... -نه مامان باهاش هماهنگ کردم امشب یه جشن کوچولوی خانوادگی بگیریم. محض احتیاط گوشیشو از تو کیفش کش رفتم ......با تک زنگ ناناز رو گوشیم سریع مامانو سوار ماشین کردم و گازو گوله کردم..... -معلوم هست چه مرگیته..... -مامانم من جواب مثبتو امروز به آشام دادم اونم گفت :امشب یه جشن کوچولو بگیریمو فردا رسمی بیاد خاستگاری....... -میدونستم سر عقل میای....... ناناز درو طبق نقشمون باز گذاشته بود و منم بدون تولید صدا درو باز کردمو ماشینو بردم تو ....... صدای موسیقی بلند بود و مطمئنا صدای ماشینم از داخل شنیده نمیشد. مامان گفت:دست خالی نباید میومدیم..... -اوه مامان حالا حالا ها وقت داری مامانو فرستادم تو و خودمم پشت سرش وارد شدم .... -آرشام کو..... -تو سالنه گفت مهمون مهمی داره به سمت سالن که صدای موسیقی از اونجا میومد رفتیمو.... اوه اوه ...قیافه مامان دیدن داشت ........ انگار فیلم +18 میدیدم.....آرشام با بالاتنه ی لخت روی کاناپه دراز کشیده بود و نانازهم با اون تاپ کلته قرمز جیغش و اون دامن کوتاش روش خوابیده بود .........لامصب چه لبیم میگرفت ...... مامان به خوش اومد و همچین داد زد اینجا چه خبره که من تو شلوارم از ترس ج.ش کردم. آرشام بیچاره نانازو هل داد اونطرفو با تعجب به مانگاه کرد....... حالا نوبت من بود ......... -پس مهمون مخصوصت ایشون بودند.......خیلی پستی آرشام.... من ... من احمق که تازه داشتم عاشقت میشدم ...تو با احساسات من بازی کردی هیچ وقت نمیبخشمت...... آرشام با بهت نگام میکرد یه چشمک و یه بوس نامحسوس براش فرستادمو در حالی که سعی میکردم نیشموببندم رو به مامان گفتم :من تو ماشینم .. و الکی دستمو گذاشتم رو صورتمو ادای گریه کردن دراوردم و به سمت در خروجی دویدم سریع پریدم تو ماشینو پیازی که تو داشبورت بود و قاچ کردمو گرفتم جلوی چشمم و بعدم از پنجره پرت کردم بیرون .......ناناز که با یه بای بای سریع جیم زد و مامانم با خشم اومد تو ماشین و در بیچارشو همچین محکم بست که راست راستی اشکم برای ماشینم دراومد........ -پسره لاشی آشغال حالیت میکنم با کی طرفی.....تو هم اینطوری به خاطر اون آشغال گریه نکن خوبه قبل از عقد شناختمش........پدر اون مهلقا را در میارم..... اخ جون........... -مامان ...من ...من دوسش دارم .. -تو غلط کردی ... -اما....... -اما و اگه نداره تو خامی نمیفهمی این آدم .......... گوشیم زنگ خورد .... آتوسا بود ....... -بله......... -تموم شد ؟ -آره ...... -مامانت کنارته ........ -آره....... -باشه مرسی .بای.... مامان تا صبح نخوابید و هم به مهلقا و هم به مامان آرشام زنگ زد و اونا را با فحشاش مستفیض کرد....... منم تا خود صبح فقط حال کردم..........
     
#14 | Posted: 6 Sep 2013 13:49
فصل ۱۳

گوشیو براشتم ....میخواستم ببینم اون آرشام پررو بعد از اون افتضاح باهام چیکار داره .
-الو ..........
-بالاخره کار خودتو کردی؟
-من فقط امتحانت کردم که چقدرم سربلند بیرون اومدی ......
-من یه عمر از این خراب شده دور بودم و با اداب غرب بزرگ شدم.......
-دقیقا بر عکس من ....فکر کردی برای چی خودمو به آب و آتیش زدم تا به همه بفهمونم ما به درد هم نمیخوریم......ولی خدایی هیچ وقت فکر نمیکردم دستت انقدر راحت واسه مامانم رو بشه....
-من امروز میرم آمریکا......
-خوب چی کار کنم نکنه توقع داری بیام فرودگاه بدرقه ات...
-اصلا..فقط خواستم یاداوری کنم بهت که من تا حالا هر چی میخواستم بدست اوردم.....
-آ..آ...نشد دیگه هیچ وقت ...تاکید میکنم هیچوقت منو به دست نمیاری اکی؟
-نمیذارم دست هیچ کس بهت برسه
-برو بابا دلت خوشه ....بای عزیزم انشاالله بری دیگه بر نگردی ..
گوشی و قطع کردمو و با خیال راحت جلوی تی وی دراز کشیدم....
آخی زندگی چه زیباست .......
دوباره گوشیم زنگ خورد.
ای بمیرید اگه گذاشتید دو دقیقه بکپم........
-بله.......
-سلام ملیسا جون کتیم مادر کورش.....
-اوه سلام کتی خانوم حال شما..
-خوبم ..امروز وقت داری یه قراری بذاریم این مائده خانومتونو را ببینم.
-اوم......خوب نمیدونم چطوری به مائده بگم ....ولی باشه فقط قبلش باید باهاتون صحبت کنم .
-امروز عصر میام دنبالت........
-نه ...من میام پارک سر کوچتون......
نمیخواستم مامان بویی ببره .....من داشتم براش نقش یه دختری که شکست عشقی خورده بودو بازی میکردم .

باید قبل از دیدن مائده کتی خانم را روشن میکردم...


***
از مائده و اخلاقیاتش و خانوادش برای کتی گفتم و اون فقط گفت :
-نمیتونم باور کنم کورش عاشق چنین دختری شده .
-خوب منم هنوز باور نکردم یه جوراییم میترسم .
-از چی؟
-نمیدونم اما .....بیخیال بهتره ببینینش اما یادتون باشه که چی گفتم فعلا مائده نباید بفهمه کورش عاشقش شده تا ما از جانب کورش مطمئن بشیم.
کتی سرشو به نشونه موافقت تکون داد.
به مائده زنگ زدم و ابراز دلتنگی کردم و خواستم یه قرار بذاره ببینمش گفت الان کتاب فروشیه روبرو دانشگا تهرانه و بیام اونجا
کتایون با دیدن مائده جا خورد اونو یکی از آشناهامون معرفی کردم که تصادفا الان دیدمش ......رفتیم طبق معمول کافی شاپ وکتی خانومو حسابی انداختیمش تو خرج......
کتی از درس و دانشگاه مائده پرسید و مائده با متانت همیشگیش جوابشو داد .
موقع خداحافیم خواستم مائده را برسونم که گفت با ماشینش اومده و منم از خداخواسته روشو بوسیدمو با کتی خانم سوار ماشین شدیم.
-خوب
-خوب خیلی خانومه یه جورایی از سر کورش زیاده....


*** نمیدونم چرا برای شروع ترم جدید انقدر خوشحال بودم و یه جوراییم استرس داشتم ...... با رفتن آرشامو اون کشیدن اون نقشه رابطه من و آتوسا زمین تا آسمون فرق کرد علتشم فقط این بود که آتوسا واقعا عوض شده بود و دیگه اون دختر افاده ای فیس فیسو نبود...... حتی یه بار مامان پرسید که چی شده منی که سایه آتوسا را از دو کیلومتری با تیر میزدم حالا باهاش قرار رستوران و گردش میذارم..... برنامه کوه جمعه هم یه جورایی با نیومدن مائده و نازنین و متعاقبا کورش و بهروز کنسل شد . شروع ترم با اتفاقات جدیدی همراه بود. مهمترین اونا نامزدی نازنین با پسر عمه اش و افسردگی شدید بهروز بود . اتفاق بعدی استاد سهرابی بود که شورشو دراورده بود با هیزبازیاش و خیره شدناش سر کلاس به من گاهی وقتا تصور میکردم فقط درسو داره به من میده. کورشم اونقدر تو خودش بود که نمیشد دو کلمه باهاش حرف زد. تنها چیزی که این وسط تغییر نکرده بود رفتار متین با من بود که مثل همیشه نگاش به کفشاش بود و یه سلام کوتاه........ روز اول با تموم دردسراش گذشت داشتیم با بچه های گروه خودمون میرفتیم دم در که بریم کافی شاپ که یه پسر سبزه روی با نمک اومد جلو و گفت :نازنین ........ نازنین به سمتش رفت و گفت :حمیدجان سلام........ -سلام عزیزم اومدم دنبالت ..... -اوه صبر کن ....... به سمت ما برگشت و گفت :بچه ها نامزدم حمید . این جمله کافی بود تا کیف بهروز از دستش روی زمین ول بشه و همه بدون اینکه حمیدو تحویل بگیریم با نگرانی به بهروز نگاه کنیم... از جو به وجود اومده متنفر بودم سریع خودمو جمع و جور کردمو گفتم :سلام حمید خان از آشنایتون خوشحالم ..تبریک میگم . همه بهش تبریک گفتند حتی بهروز ......... صدای بغض دارش وقتی به حمید گفت :تبریک میگم امیدوارم بتونی خوشبختش کنی ،اشکو تو چشام جمع کرد.... -نازی با بچه ها و آقا حمید برید کافی شاپ مهمون من ،منم با بهروز برم سراغ سهرابی و یه گوشمالی حسابی بهش بدم... بچه ها که زود گرفتند میخوام با بهروز صحبت کنم از پیشنهادم استقبال کردند و همگی به سمت کافی شاپ رفتند. -بهروز....... -برو باهاشوون ملیسا میخوام تنها باشم ..... -اما......... -خواهش می کنم..... -خواهش می کنم خواهش نکن..... بهروز لبخند تلخی زد و گفت :دیدی بعد سه سال مثل یه کاغذ باطله انداختم دور..... -بهروز ...... -چیه ؟...دروغ میگم ؟....هان ...تو بگو ملی تو بگو ..باید دیگه چیکار میکردم تا بفهمه دوسش دارم.....من احمق دوسش دارم ....من..... بغض نذاشت ادامه حرفشو بزنه و من ساکت شدمو ....یعنی در واقع چیزی نداشتم بگم ....چی میتونستم بگم ...بگم حق با اونه یا نازنین ...واقعا حق با کدومشون بود؟


*** -نازی تو واقعا حمیدو دوست داری........ -معلومه ...اگه دوسش نداشتم که باهاش نامزد نمی کردم..... -پس....با بهروز چه کنیم ؟داره داغون میشه ....... -من باهاش حرف زدم گفتم به درد هم نمیخوریم گفتم تو این سه سال هیچوقت نتونستم به چشم شوهر آینده ام بهش نگاه کنم یا حداقل کسی که بشه بهش تکیه کرد ....ملیسا بهروز خیلی بچست درسته فقط دو سال از حمید کوچکتره اما حمید خیلی پخته اس... -پس چرا زودتر روشنش نکردی ؟چرا بهش نگفتی نمیخوای باهاش ازدواج کنی؟ -چون برام خیلی عزیزه ...هیچ وقت دوست نداشتم دلش بشکنه .....می دونم که اشتباه کردم اما خوب ...... نازنین ساکت شد و آهی کشید ....... یکی دو دقیقه هر دو ساکت بودیم تا اینکه نازنین گفت :اوایل فکر میکردم می تونم اونجوری که خودم دوس دارم بارش بیارم... منظورم اینه که اخلاقیاتشو مطابق با سلیقه ام عوض کنم....اتفاقا تا حدودیم تونستم ....اما بعد یه مدتی فهمیدم کارم اشتباس و هیچ وقت چنین مردیو واسه زندگیم ..واسه اینکه پدر بچه هام باشه ، دوست ندارم.... -واقعا نمیدونم چی بگم ...اما به نظر من تو این رابطه فقط تو مقصر بودی چون وقتی فهمیدی تو و بهروز به درد هم نمیخورید همه چیزو بهم نزدی و گذاشتی بهروز بازی بخوره...... -راس میگی ...اما مشکل اینجا بود که هر چقدر سعی میکردم بین خودمو بهروز فاصله بندازم ...بهروز سریع فاصله را پر میکرد ... وقتی از نازی جدا شدم تموم فکرم پیش این بود که چطور بهروز میتونه راحت نازی و فراموش کنه تا کمتر عذاب بکشه....
     
#15 | Posted: 6 Sep 2013 13:50
فصل ۱۴

بهروز از گروه کلا پس کشیده بود دیرتر از همه سر کلاسا میومد و زودتر از همه هم میرفت .....
کورش هم کم مونده بود از عشق مائده سر به کوه و بیابون بذاره
کتی جونم یه جوری انگار میپیچوندش و به بهونه تحقیق کردن هی لفتش می داد.
دیگه اصلا تو کارشون دخالت نمیکردم و وقتی کورش اصرار میکرد با مامانش حرف بزنم با حرص میگفتم به من چه ؟مگه من مدد کار اجتماعم والا....
نازنین سرش به حمید جونش و تدارک مراسم عقدش گرم بود و کلاسا را یک درمیون دودر میکرد.
فقط من و یلدا و شقایق مثل قبل واسه خودمون می تابیدیم و به این و اون گیر میدادیم.
با مائده سر و سنگین بودم چون احساس میکردم سرکارم گذاشته.
یه جورایی از رفتارای متین فهمیدم که همه حرفای مائده درباره عشق و عاشقیش کشک بوده...
مثل قبل یه سلام کوچیک و نگاهش به هر جایی غیر از نگاه من و بعدم جیم شدن سریعش به طوری که احساس کردم ازم متنفره و فراری.
وقتی از این موضوع مطمئن شدم که آخرای کلاس سهرابی بهم گفت بعد کلاس بمونم کارم داره متین شنید اما مثل چغندر از کلاس بیرون رفت بدون اینکه حتی یه عکس العمل کوچیک نشون بده...
اونقدر از این رفتار متین شکار بودم که فقط منتظر شدم سهرابی یه آتو دستم بده تا منفجر بشمو قهوه ایش کنم....
کلاس خالی شد فقط سهرابی بود که روی صندلیش نشسته بود و من که مثل طلبکارا دست به سینه جلوش ایستاده بودم.
-خوب خانم احمدی دیگه تو این چندترم وقت شناخت منو داشتید و منم از شما.......
وسط حرفش پریدمو گفتم چی از جونم میخواید ؟هان .....میدونید اگه بابام بو ببره که یکی تو دانشگا چپ بهم نگاه کرده خونشو حلال میکنه؟
اونم کی ؟تو......تویی که میخوای لقمه بزرگتر از دهنت برداری و مامان جونت بهت یاد نداده لقنه بزرگ ممکنه باعث خفگیت بشه
................
خودمم نمیدونستم احترام استادیش و نگه دارم و بهش شما بگم یا با گفتن تو نشونش بدم براش ارزشی قائل نیستم برا همین قاطی پاتی میکردم
سهرابی از بهت بیرون اومد گفت :یعنی حتی نمیذاری پیشنهاد ازدواجمو مطرح کنم و بعد تحقیرم کنی؟
میدونستم سهرابی از اون دسته آدمایه که اگه روش می دادی سوارت میشه برا همین با کمال خونسردی گفتم
-آقای دکتر سهرابی اوندفعه که جلوی بچه ها تحقیرم کردی و از کلاس بیرونم کردی یکی از بچه ها به بابام خبر داده بود و بابامم منو تحت فشار گذاشت تا بگم اون کی بوده که خم به ابروم اورده بود....من نم پس ندادم چون اونوقت باید شما قید استادی رو میزدید ...فراموش نکردید که احمدی بزرگ چقدر خرش این جور جاها میره ...اگه دوباره کلاغا خبر بدند بهش که استاد گرام دخترش پاشو از گلیمش درازتر کرده من هیچ مسولیتی در قبال شکستن پاهاتون قبول نمیکنم
ضمنا من از شما متنفرم ......
-تو مغرورترین و گستاخترین دختری هستی که تو عمرم دیدم ولی مطمئن باش یکیم پیدا میشه و غرورتو... دلتو میشکنه .....

-اکی ...شما نگران من نباش ضمنا امیدوارم دور منو کلا خط کشیده باشید ....خداحافظ


خوب دروغ چرا از اینکه با سهرابی تند صحبت کرده بودم یه جورایی عذاب وجدان داشتم .
اگه متین عوضی حداقل یه عکس العملی نشون میداد که احساس میکردم دوسم داره شاید رفتارم معقولتر بود....
به خودم توپیدم چرا باید ری اکشن اون پسره خودخواه برام مهم بشه ...همشون برند گم بشند اول از همه هم متین ....
اما به خودم که نمیتونستم دروغ بگم ....از بی محلی متین خونم قل قل میجوشید......
اما از طرفی طی شناختی که تو این چند ترم از سهرابی بدست اورده بودم نباید جلوش وا میدادم.....
گوشیم زنگ خورد ....مائده بود از دستش عصبانی بودم ...رد تماسو زدم گوشیمو خاموش کردم امروز از اون روزایی بود که حوصله خودمم نداشتم.
با دیدن مهلقا توی سالن با تعجب به مامان نگاهی انداختم اصولا مامان آدمی نبود که خیلی راحت کسی را ببخشه اما این مهلقای کثافت انگار مهره مار داشت ........
-سلام ملیسا جون ..........
جوابشو ندادم و با اخم به مامان خیره شدم........
مامان که از قیافم فهمید اگه آتو دستم بده سگ میشم با خونسردی گفت ملیسا جون آتوسا زنگ زد و گفت چرا گوشیتو جواب نمیدی و قرار شد بیاد خونمون........
-چرا؟
-نمیدونم گفت کارت داره............
اوپس ...همینو کم داشتم امروز از زمین و آسمون واسم میباره ...........
نیم ساعتی تو اتاقم نشسته بودم که یکی در زد ......
-بله ......
-آتوسام ......
-بیا تو .........
آتوسا اومد و محکم بغلم کرد ....چطوری تو؟ چقدر اخمات تو همه..........
-امروز روز بدشانسی منه ........
-چطور ؟
-اول از همه اینکه یه خاستگار داشتم که قهوه ایش کردمو حالا عذاب وجدان دارم دوم اینکه مگه مهلقا را تو سالن پایین ندیدی؟
-اوهم دیدمش عجب رویی داره پاشده اومده اینجا ....مورد اولم قضیه خاستگاره چی بود؟
-بی خیال الان اصلا رو مود تعریف نیستم ......
-باشه ....هر جور راحتی ...راستی نازیلا بهت سلام رسوند ....
-نازیلا کیه دیگه ...
-ناناز دوستم ...همون قضیه آرشام و ....
-اکی بابا ..فهمیدم ....سلامت باشه ......مامان گفت کارم داشتی؟
-آره راستش کارت داشتم اما الان با دیدن بی حوصلگیت منصرف شدم .....
-لوس نشو بگو ببینم کارت چیه ؟
-خوب راستش یه خاستگار خوب برام اومده ......
-اکی تا تهش رفتم میخوای یه جوری بپرونیش.....
-نه اصلا ....خودمم ازش خوشم اومده ...
-نه بابا تو که تا دیروز آرشام آرشامت بود ......
-خوب اون تله ای که واسه آرشام گذاشتیم خیلی چیزا رو برام روشن کرد .....آرشام مردی نیست که بتونم برای یه عمر زندگی بهش اعتماد کنم.......
-چه جلافتا .......واقعا این خودتی .......
حرفاش منو یاد نازنین انداخت .......اونم در مورد بهروز همینا را گفت ...نکته مشترک هر دوشون اینه که با من دوستند ....اوه نکنه این از تاثیرات من روشونه......والا.....
-خوب آتوسا جون به نظرم تصمیمت عاقلانه است ......
-ممنون ....
آتوسا بعد از نیم ساعت چرت و پرت گفتن رفت و من آخرش نفهمیم چی کارم داشت یعنی فقط اومده بود از تصمیم جدیدش مطلعم کنه .
     
#16 | Posted: 6 Sep 2013 13:50 | Edited By: Alijigartala
فصل ۱۵

- - مائده دختر خالمه.................

--چی می گی ؟

--خالم به خاطر ازدواج با یه آدم معمولی از خونواده ترد میشه حتی پدر بزرگم از ارث محرومش میکنه و مامانم با دیدن مائده اونم از راه دور تازه یادش میاد این همون شوهر خواهرشه...........

--خوب...خوب نظرشون چی بود ..............

--هیچی وقتی فهمید خواهرش فوت کرده اونقدر گریه کرد و خودشو زد که از حال رفت ......

--الان تکلیف تو و مائده چیه ......

--الان مامان به تنها چیزی که فکر نمیکنه قضیه ازدواجمه.......قراره امروز بره خونشون.......

--واسه چی ؟

--میخواد همه چیزو به مائده بگه ........

--یعنی یه جورایی مشکلی نیس.......

--نمیدونم........

وای خدا تازه حالا که فکرشو میکنم میبینم مائده ته چهرش مثل کتی خانمه..

گوشیم زنگ خورد

-کورش مامانته

کورش بدون حرف نگام کرد............

-سلام کتی خانم

-ملیسا جون سلام چطوری؟

-خوبم........

-ملیسا امروز وقت داری او باید یه سری مسائل بهت بگم بعدم بریم پیش مائده .

-چشم

-برا ناهار بیا الان به کورش هم زنگ میزنم.....

-کورش الان پیشمه باهم میایم ممنون

بعد از قطع کردن تماس به سمت خونه کورش اینا رفتیم چون تا ناهار زمان زیادی نمونده بود.....

بعد از خوردن ناهار کتی رو به من گفت :کورش بهت در رابطه با مائده حرف زد.......

-بله بهتون تبریک میگم دختر خواهرتونو پیدا کردید........

-نمیتونم باور کنم مریم فوت کرده

چشماش پر اشک شد و گفت :پیش خودم فکر کردم حداقل اون کنار مردی که عاشقانه میپرستیدش و بچه هاشون خوشبخته اما حالا فقط خودمو مقصر میدونم که چرا تو وضعیتی که جگرگوشه ی اون تنها و بی مادر بوده من به عنوان فامیل درجه یکش کنارش نبودم...............

-کتی جون .

-وسط حرفم پرید و گفت :اقا جون خیلی غد بود دقیقا مریمم این اخلاقش کپ آقا جون بود ....

مریم رو حرفش حرف زد ......گفت نمیخواد با پسر تیمسار ملکی ازدواج کنه گفت عاشق شده اونم کی عاشق یکی از مجروحای بیمارستانشون .......کارد میزدی خون بابا در نمیومد.....

-مریمو تو اتاقش حبس کرد اجازه نداد ببینمش .....اما مریم کوتاه نیومد اونقدر غذا نخورد و ضعف کرد که بابا تسلیم شد اما تیر اخرم زد گفت از ارث محرومش میکنه ..گفت دیگه حق دیدن خونوادش نداره ...مریم با اشک آه از این خونه رفت فقط یک بار شوهرش را دیدم و اونم دو ماهی بعد از ازدواجشون بود ما میخواستیم بریم آمریکا ..دل من و مامانم طاقت نیاورد که بدون دیدن مریم بریم رفتم تو بیمارستانی که کار میکرد .

میخواست با شوهرش واسه ناهار بره خونه خواهر شوهرش .......اونجا بود که عشقو تو نگاه هر دوشون دیدم و فهمیدم مریم واقعا خوشبخته و من و مامان با خیال راحت رفتیم غافل از اینکه وقتی برگردیم دیگه مریمی وجود نداره همین که رفتیم آمریکا من جای مریم با پسر ملکی ازدواج کردمو بچه دار شدم...بمیرم برا خواهرم که نتونست بچشم ببینه .....گریه کتی شدت گرفت .......آقا جون پشیمون بود ولی اونقدر مغرور بود که تو روی خودش نیاره اقا جونو مامان خیلی زود رفتند آقا جون با یه سکته توی خواب و مامان هم فشارش بالا زد و سکته مغزی کرد حالا که خوب فکر میکنم میبینم به احتمال زیاد اونا از مرگ مریم خبر داشتند که به این روز افتادند....وصیت نامه آقاجون هم ارث نصف نصف بود و واسه من و مریم به یک اندازه ........بعد برگشتنم از آمریکا دنبالش گشتم اما نه تو بیمارستانا اثری ازش پیدا کردم ونه فامیل شوهرشو می دونستم........نگو مریم بیچاره من اصلا تو این دنیا نبود .
اونقدر گریه کرد که چشماش سرخ سرخ بود

-الان میخوام برم سراغ مائده ...میخوام براش تموم مدتی که نبودم و جبران کنم ........من............

گریه مانع ادامه حرفش شد ...........خیلی خوب چی چی شد من که واقعا قاطی کردم .....
با مائده تماس گرفتمو گفتم میخوام به دیدنش برم اظهار خوشحالی کرد و گفت امروز تا شب تنهاست ......
خوب نمیدونسستم چطور در مورد اومدن کتی بهش بگم.......
کتی یه گل خوشکل و یه جعبه شیرینی بزرگ خرید و همراه هم به خونه مائده رفتیم......
قبل از پیاده شدن گفتم :کتی جون پس قضیه کورش و خاستگاریش چی میشه ؟
-الان مهم برام مائده است ......
بیچاره کورش بادیدن گل و شیرینی چه ذوقی کرد وی وقتی کتی بهش گفت :ایندفعه تنها میره دیدن مائده مثل بادکنک خالی شد .
     
#17 | Posted: 6 Sep 2013 13:51
فصل ۱۶

مائده داشت تو بغل خاله تازه پیدا شدش اشک میریخت و من به بازی عجیب روزگار فکر میکردم .
هیچوقت فکرشو نمیکردم که کورش عاشق دختری مثل مائده شه و از همه اینا گذشته مائده دختر خالش از آب در بیاد من که کاملا گیج شدم............

با اومدن پدر مائده گریه هاشون تموم شد .....

کتی کم مونده بود تو بغل پدر مائده هم یه دل سیر گریه کنه که من برای جلوگیری از این کار شونه هاشو سفت گرفتم و به بهونه دلداری دادن کنترلش کردم .

کتی خانم تموم ماجرا به استثنای عشق و عاشقی کورشو گفت و بیچاره کورش که فکرمیکرد همه چیز درست شده چون دقیقا وقتی با کتی خانم از خونه مائده خارج شدیمو سوار ماشین من شد تا برسونمش ازش پرسیدم

-خوب کتی خانم انشاالله عروسی کورش و مائده جون
و اون با لحن سردی گفت

-عمرا مائده خیلی خوبه حیفه ....واسه کورش خیلی زیاده ..نمیخوام مثل خودم بدبخت بشه چون کورشم یکی لنگه باباشه

جونم چی شد مگه آقای ملکی چش بود یه پولدار خانواده دوست اولین چیزی بود که با اوردن اسمش تو ذهن آدم نقش میبست .

وقتی تعجب منو دید گفت :

-مریم خوب شناختش ....برا همینم گفت یه موی گندیده اون مجروح جنگی به قول بابا پاپتیو با صد تا آدم پولدار مثل ملکی عوض نمیکنه........

-کتی خانم چرا دوباره گریه میکنید......

-مریم فهمید و من نفهمیدم ...اون پی به ذات کثیف ملکی برد یه پسر خود خواه و مغرور و دختر باز.......
اوه اوه موضوع ناموسی شد خوب.........
حرفی نزدم اما اون انگار تازه در درد و دلش باز شد .......

-اون عوضی ...فقط یه هفته ذات کثیفشو قائم کرد و بعد خودشو کم کم نشون داد دیر اومدنهای شبونش به کنار ........بوی آغوشش که بوی زن دیگه ای را میداد هم به کنار .....من احمق دوسش داشتم .....ولی یه بار که حال مامان بد شد و شب رفتم پیشش موندم دلم شور افتاد.......حال مامان که یکمی بهتر شد رفتم خونه که دیدمشون اینبار با چشمای خودم دیدمشون .....با دیدنم هول کردو خودشو از آغوش معشوقش بیرون کشید .....اما من دیگه نموندم و......من احمق که تمام مدت خودمو به نفهمی میزدم شکستم برگشتم خونه مامانم اما مامان همون شب مرد و من پیش آقا جون موندم فهمید با ملکی مشکل دارم و به روش نیاورد اونقدر تو خودش فرو رفت که سکته کرد و درجا تموم کرد .......
و من موندم و بچه ی توی شکمم که تازه فهمیده بودم وجود داره و یه دنیا بی کسی .........به اجبار برگشتم پیش به اصطلاح همسرم و کنار هم زندگی کردیم فقط برای کورش اما کورش هم هر چی بزرگتر شد بیشتر و بیشتر شبیه باباش شد .....فکر کردی از گنده کاریاش خبر ندارم مخصوصا این آخریه ........کی بود فرناز خانم.......
با تعجب نگاش کردم .....
دو روز قبل از سقط بچه بهم زنگ زد و همه چیزو واسم گفت حتی از پیشنهاد تو .....
آب دهنمو به زور قورت دادم ........
منم تشویقش کردم بچه را بندازه و بهش گفتم بهتره برا زندگی رو کورش حساب نکنه .............اونوقت چطور توقع داری دختری مثل مائده را فدای زندگی پسرم کنم...اونم دختر عزیزترین کسی که توی زندگی داشتم ......
حرفی نزدم در واقع لال شدم ......حق با کتی بود من هنوز هم به کورش اعتماد نداشتم .........
     
#18 | Posted: 6 Sep 2013 13:52
فصل ۱۷

کتی سنگ تموم گذاشته بود و تموم دوست و آشنا را به جشنی که به مناسبت پیدا کردن مائده میخواست بگیره دعوت کرده بود از جمله من و خانوادمو ........البته کورش بقیه بچه های گروهو از طرف خودش دعوت کرد .
با علم به اینکه متین هم تو این جشن هست تو خرید لباس مردد بودم .........
از دامن متنفر بودم و لباسای ماکسی موجود هم یا از قد کوتاه بود و یا از قسمت سینه ها و گردن ........
یلدا و شقایق سریع لباساشون رو خریدند و من هنوز با خودم درگیر بودم که سبک لباسم چطور باشه ...........
با خودم غر میزدم آخه احمق متین که به تو نگاهم نمیکنه چرا میخوای پیش چشمش با بقیه متفاوت باشی و خوب به نظر بیای اصلا همه اینا به کنار چرا باید نظر این پسره خودخواه خشک مذهب واست مهم باشه و با عجز پیش خودم اعتراف می کردم ...نمیدونم ..دلیلشو نمیدونم .........
به غر غرهای شقایق مبنی بر تهدید من که اگه از این پاساژ لباس نخری دیگه میکشمت و اصلا من غلط میکنم از این به بعد باهات بیام خرید.......بمیری ملیسا پام شکست ......توجهی نکردمو وارد پاساژ شدم ......
یلدا هم مشغول اس ام اس بازی بود و بی خیال دنبال ما میومد .....
-یلدا تو یه چیزی بهش بگو .......
یلدا در گوشیشو بست و گفت :
-هان .........
شقایق چشاشو ریز کرد و گفت :معلومه با کی اس ام اس بازی میکنی که انگار نه انگار دو ساعته دنبال این خانم مثل جوجه اردک راه افتادیم .........
یلدا لبخند زد و گفت :با نازنین و بهروز ...........
خوب
-نازنین گفت واسه مهمونی نمیتونه بیاد .......بهروز گفت میاد ....
-چه خوب ...خوبه فردا شب تو مهمونی یه کیس مناسب ببندیم بیخ ریش بهروز و تموم......
با دیدن لباسی به سبک دخترای انگلیسی قدیم استپ کردم .......
-اوه بچه ها اینو ......
-وای آستیناش پفه چه با حال دامنشو یادم به پرنسسا افتاد .....
آستینای بلند لبای یقه ایستاده کوچک و حلزون شکلش بلندی دامنش باعث میشد که هیچ جای بدنم بیرون نباشه .....
-همینو میخوام پرو کنم......
رنگ صورتی کثیفش را پوشیدم و به خودم تو آینه نگاه کردم با یه نیم تاج رو موهام واقعا پرنسس میشدم ...........
وای موهامو چیکار کنم...........برای موهام دیگه نمیتونستم کاری کنم
اگه میخواستم موهامم بپوشونم او اینکه مامان خفم میکرد و بعدم شک برانگیز بود.....
شقایق و یلدا با دیدن لباس جیغ جیغ کردند و گفتند خیلی عالیه ....
شقایق با دیدن قیمت لباس وا رفت و گفت :
-ای بابا قیمتشو
-خودمم با دیدن قیمتش جا خوردم با اینکه پول به اندازه کافی همرام بود اما لباس واقعا نمی ارزید .....
فروشنده هم با دیدن هیجان بچه ها دم پرو یه ریال هم تخفیف نداد و من لباس را روی پیشخوان گذاشتمو گفتم :
-انگار قسمت نیست بخریم بریم .......
هنوز دو قدم بر نداشته بودم که فروشنده گفت :
-خیلی خوب چون لباسو پسندیده بودید باهاتون راه میام .....

خلاصه با یه تخفیف تپل لباسو خریدمو رفتم سراغ خرید نیم تاج ....


مامان با دیدن من تو اون لباس و با نیم تاج نقره ای رنگ و با گلهای کریستال همرنگ لباسم و آرایش ملیح دخترونه لبخندی به صورتم پاشید و گفت :
-خوش سلیقه شدی...........
بازم صدقه سر آقا متین مامان در عمرش یه تعریفی از من کرد ....
جواب لبخندشو دادم و با بابا به سمت خونه ملکی راه افتادیم .
مائده با کت و دامن نیلی رنگ و پوشیده و روسری زیبای ست لباسش مثل همیشه مثل یه فرشته بود و کورش هم یه ثانیه ازش دور نمیشد و اونو با مهمونا آشنا میکرد جالبی کار اونجا بود که تا آقاییون دستشونو به سمت مائده دراز میکردند کورش سریع دستش را تو دست اونا میذاشت و خودش تشکر میکرد.....
نگاه هایی که توش پر از تحسین بود به من نشون میداد که واقعا از انتخاب لباس ضرر نکردم.
مائده با دیدنم بغلم کرد .......
-وای ملیسا چقدر ناز شدی
-کجاش ناز شده مثل جادوگر شهر اوز .......
چشم غره ای به کورش رفتم و به مائده گفتم ممنون عزیزم ولی به پای تو نمی رسم .........
-اون که صد البته ........
ایشی به کورش گفتم و بعدم تو گوشش زمزمه کردم کاری نکن حرفایی بزنم که به گ..خوردن بیوفتیا .....
کورش با حرص نگام کرد و جلوم تعظیم کوتاهی کرد و گفت :شما سرورید .....پرنسس.
-خیلی خوب میبخشمت نوکر.........
-بچه پرو .....
-یلدا و شقایق و بهروز اومدند ........
-نه هنوز ......
میخواستم بپرسم متین اومده که بی خیال شدم .....
به جمع دخترا پسرا پیوستم و در همین حین کل خونه را با نگام شخم زدم تا اثری از متین پیدا کنم.....
پسرای خاندان ملکی به حدی هیز بودند که یه لحظه احساس کردم لخت جلوشون نشستم
کتی خانم اونقدر قربون صدقه مائده میرفت که دختر عمه کورش گفت :
-کاش من بچه خواهر زن دایی بودم .
-حالا چرا اون روسری را از سرش بر نمی داره .....
-تیپ و قیافش شبیه خدمتکاراس
دیگه کم کم داشتم به نقطه انفجار میرسیدم
با حرص گفتم اما از دید من شبیه فرشته هاس
و بعد با نگاه خصمانه بهشون خیره شد م که با دیدنم لال شدند و با خوردن یه پس گردنی محکم برگشتمو دیدم بله شقایق و یلدا و بهروزند ....
-وای بمیری ملی چقدر ناز شدی .
بهروز جلوم به حالت نمایشی خم شد و دستمو بوسید .
-اوه علیا حضرتا ....این جان نثار را به غلامی خود بپذیرید ...
دستمو از دستش بیرون کشیدمو گفتم :زهر مار
بلاخره بعد چند دقیقه چرت و پرت گفتن جو آروم شد .
که صدای یکی از دخترای فامیل کورش اینا راشنیدم که گفت :وای پریوش پسررو عجب تیکه ای بی اختیار ب نگاه اونا را دنبال کردم و بهش رسیدم
-اوه .
-چیه
شقایق هم با دیدنش جیغ خفه ای کشید


متین تو اون کت و شلوار مشکی رنگ و پیراهن ساده سفید با صورت شیش تیغه متفاوتر و جذابتر از همیشه همراه پدر مائده وارد سالن شده بودند ....... خودمو جمع و جور کردم و یکی پس کله شقایق و یکی هم به یلدا زدم تا به خودشون بیاند . اما وقتی نگاه بقیه دخترا میخکوبش دیدم حرصی شدم و زیر لب غریدم ..... -بیا اینم بچه مثبت کلاسمون ........آب ندیده بود وگرنه شناگر قابلی بود .... یلدا با تعجب نگام کرد و گفت :چی میگی ملیسا اون با این تیپم میتونه سر اعتقاداتش وایسه منافاتی بینش نمیبینم ..... -چی می گی منافات از این بیشتر........ یلدا که انگار وکیل وصی متین بود دباره گفت :هیچ جای قران ننوشته اگه ریش نداشته باشید دیگه مسلمون نیستید ......... درد من این چیزا نبود ...احساس کسیو داشتم که همه از نقشه گنجی که فقط مال اون بوده با خبر شده باشند و بخوانند برا رسیدن به گنج پسم بزنند .......میدونم احساس خیلی بی خودی بود ...اما دست خودم نبود..... از همه اینا گذشته مططمئنم متین برای هر کاری که میکنه دلیل داره ... -ملیسا تو رو خدا اخماتو باز کن آخه اون چیکار به تو داره ...... پسرای خاندان ملکی که از وضع موجود راضی نبودند با حرص گفتند : -یعنی تا وقت شام باید همینطوری آروم بشینیم ..... -یه آهنگی ....دنسی ....... -بیا خود کورش اومد .کورش همراه متین و مائده به سمت میز بزرگ جوونا میومدند ..... با دیدن متین طپش قلبم بالا رفت اما متین مثل همیشه سر به زیر و با وقار حرکت میکرد.... انگار با دیدن سر پائینش خیالم از بابت اینکه این پسر همون متین محمدیه راحت شد
     
#19 | Posted: 6 Sep 2013 13:52
فصل ۱۸

سلام بلندی کرد و و با پسرا دست داد و کورش اونو پسر عمه مائده معرفی کرد .
روی اولین صندلی خالی نزدیک بهروز نشست ........
-وای ملیسا باورم نمیشه متین انقدر خوشکل و خوشتیپ بوده باشه ..
-خفه شو شقایق ....یوقت میشنوه فکر میکنه خبریه ..........
-خدایی نگاش کن اصلا انگار از هالیود پاشده اومده .
-خفه بمیر ....
کورش و مائده هم نشستند .......
مائده کنار من نشست و دستمو گرفت .......
-وای مائده چقدر یخ کردی ....
-فقط به خاطر اصرار خاله قبول کردم ......ولی عجب غلطی کردم .....
کاملا مشخص بود که معذبه .....
دستشو آروم فشار دادمو گفتم :یکی دوساعت دیگه تمومه ........
-کورش یه آهنگی بذار صفا کنیم ........
کورش زیر چشمی نگاهی به مائده کرد و گفت :
-سیا تو دو دقیقه نمیتونی آروم بشینی .......
-حوصلمون سر رفت .......یهو بر میداشتید تفکیک جنسیتیم میکردید ......
-سیاوش .....
کورش تقریبا داد زد و باعث شد یه لحظه همهمه سالن قطع بشه و همه به طرف میز ما برگردند.
مائده سریع گفت :
-کورش خان خواهش میکنم ......
کورش آروم شد و نگاش کرد .....
-ببینید دختر خاله کورش خان مهمونیای ما اصلا این مدلی نیس مخصوصا عمو جان منظورم پدر کورشه مهمونیای توپی میگیره اما حالا .......
مائده سریع رو به کورش گفت :
آقا کورش نمیخواد مراعات مارا بکنید هر جوری قبلا مهمونی میگرفتید الانم عمل کنید .........
-ایول همینه ....محمود بپر سیستمو روشن کن تا من برم فلشمو از تو ماشین بیارم ....حالا که دیجی می جی یوخ ...حداقل با همینا یه حالی ببریم
چه جلافتا سیاوش عنتر .....نه بابا مائده هم راه افتاده ..........اگر چه میدونم اگه به احترام خالش نبود همین حالا مجلسو ول میکرد و میرفت ...متینم همچین اخم کرده که انگار ...........
هنوز دو دقیقه نگذشته بود که صدای آهنگ بلند شد و به 20 ثانیه نکشید که دستی جلوم دراز شد .......
جان .............
سیاوش با نیش باز گفت :پرنسس به این بنده حقیر افتخار یه دور رقصو میدند .........
آخ جون رقص ...........وای متین .......
-نه خستم .......
یه لحظه همه با تعجب نگام کردند .......
خاک بر سرم از بس تو مهمونیا یه لحظه هم سر جام بند نبودم و مثل کش تمبون تا ولم میکردم وسط پیست بودم حالا که میخوام یکم خانم باشم همه تعجب کردند.....
-پاشو سر حال میای ........
سرمو اوردم بالا تا جوابشو بدم که بین راه نگاه متین روی خودم دیدم .....
سریع از نگاش رد شدمو به سیاوش اخم کردم ......
-شرمنده واقعا حوصله ندارم .......

سیاوش بی خیال شد ......و رفت اما من هنوز سنگینی نگاهی را حس میکردم که هنوز معنیش برام بزرگترین مجهول زندگیم بود .


پریوش با اون لباس یقه بازش روی میز به طرف متین خم شد و تموم زار و زندگیشو سخاوتمندانه در معرض دید علاقه مندان قرار داد . -آقا متین افتخار یه دور رقصو بهم میدید..... ایش ایکبیری ....... متین فقط در کسری از ثانیه ناگش کرد و بعد سریع نگاشو دزدید و معذب چند بار دست توی موهای خوشحالتش کشید .......... -متاسفم بلد نیستم برقصم...... زهر مار پسره پرو حالا اگرم بلد بودی باید میرفتی میرقصیدی .......... لا الله الا الله ....هر چی هیچی نمیگم این دختره چشم سفیدم بیشتر خودشو ولو میکنه رو این میز .....یوارکی بیا بخواب رو میزو خودتو راحت کن....... -پاشید خودم یادتون میدم .......کاری نداره .. دختره کثافت مرض .....با اون قیافه دوزاری و موهای احمقش ........ دختر باید خانم و نجیب باشه مثل ملیسا جون ...عمرم ...جیگرم .... -ممنون اینطوری راحتترم ....... پریوش پشت چشمی نازک کرد و شقایق و یلدا هم بلند شدند یه قری بدند ...... پریوش بلند شد و به سمت بهروز رفت و با هم جیم فنگ شدند .....هی خوش باشند با هم ...منم که اصلا قرم نمیاد و خیلیم متین و خانمم ....... حالا فقط من و متین و مائده و کورش سر میز بودیم کورش میوه و شیرینی را تعارفمون کرد و من فقط یه شیرینی برداشتم تموم حواسم پیش متین و رفتاراش بود تموم مدت رقص بچه ها سرش را با میوه خوردن و نگاه کردن به میز مقابلش گرم کرد ........ -ملیسا جون چه خبرا؟ -فعلا که خبرا دست شماست مائده خانم ........ یکی از دخترای ایکبیری فامیل ملکی اومد و دستش و رو شونه کورش گذاشت و گفت :کورش جون پا نمیشی بیای یه قری بدی ؟ -نه ........ همچین محکم گفت نه که من جای دختره کوپ کردم ...... -ایش هر جور راحتی آروم تو گوش مائده گفتم :چقدر پسر عمت تغییر کرده ...... -با ذوق گفت :به خاطر من این کارو کرد من ازش خواستم....... ای بمیری حالا نمیشد واسه دل خوش کنک من بگی واسه تو این کارو کرد ..... به جهنم اصلا چرا باید واسم مهم باشه ..... محض کنجکاوی پرسیدم :چرا اینو ازش خواستی ..... ابروهاشو به طرز بامزه ای بالا پایین انداخت و گفت :دیگه دیگه.. -هی خوشکله پاشو ناز نکن ............ ای بمیرید همتون خوبه همین حالا گفتم من حال رقصیدن ندارم .....هنوز جواب پسر بهادری را نداده بودم که متین با شتاب از جاش بلند شد و از سالن بیرون رفت و مائده هم با نگرانی دنبالش رفت ..... رو به کورش گفتم :چی شد یهو کورش شونه هاشو بالا انداخت و رو به پسره گفت :مگه نشنیدی گفت حوصله ندارم برقصم ..... پسره نکبت .......


دیگه دلم طاقت نیاورد و بلند شدمو رفتم دنبال مائده و متین ..... جلوی ساختمان که نبودند با عجله پشت ساختمان رفتم ........ مائده داشت باهاش حرف میزد .... -خودخواه نباش متین من همه اینا را از قبل بهت گفته بودم تو خودت قبول کردی... -مائده نمیتونم ..نمیتونم مثل سیبزمینی بشینم و هیچی نگم ....بابا داشتم خفه میشدم ...تو منو درک کن...... -خیلی خوب حق با توه ....اما یه کوچولو دیگه تحمل کن تموم میشه منم اصلا از این اوضاع راضی نیستم ....اما خوب به خاطر خالم ....... وای خدا آخه کدوم احمقی الان به گوشیم زنگ زد مائده و متین هر دوتاشون من و دیدند خوب ......خاک تو سر این شانس ........ از بس هول کرده بودم روبه اون دوتا گفتم :سلام و این باعث شد که اخمای متین بیشتر تو هم بره و مائده هم غش غش بخنده ...... حفظ ظاهر 123 نفس عمیق ...اوهوم اینه ........ -مائده جون خالت کارت داشت ...... -باشه عزیزم ممنون ........ من هنوز مثل چغندر وایساده بودم که مائده رفت داخل و حالا من و متین تنها شدیم ........ اینبار متین پوفی کشید و سرشو انداخت پایین ...... نزدیکش رفتم و گفتم : -آقا متین مشکلی پیش اومده ....... نگاهش بالا اومد و تو چشام استپ کرد ... خدایا من چرا معنای این نگاهو نمیفهمم .......ای خاک بر سر نفهمم........ چشاش از همیشه غمگینتر بود .......... الهی بمیرم چی شده بود ...... -من بابت قضییه آهنگ و این حرفا ازتون عذر میخوام ........ اوا خاک بر سرم به من چه یهو جو گیر شدم و عذر خواستم آخه من نه سر پیازم نه ته پیاز ...... متین پوزخندی زد و گفت : -من با اونا مشکلی نداشتم -پس چی ؟ وای خدا حالاست که بهم بگه پیچ پیچی آخه به تو چه دختره فضول .. -تویی چشام اندازه دوتا نعلبکی شد ....... -من....... باز نگاش سر خورد تو چشام ........ -آره توی لعنتی هستی .......... خدایا یعنی چی الان بهم توهین کرد ........... خودشو رو زمین ول کرد و سرشو بین دستاش گرفت ...... چرا فحشش نمیدادم چرا زودتر از اینجا نمیرفتم ........چرا با دیدن حال خرابش حال خودمم بد شد ...من چم شده ؟
     
#20 | Posted: 6 Sep 2013 13:53
فصل ۱۹

-ببین ملیسا خانم احمدی ......من احمق از همون روز اول که پامو گذاشتم تو اون دانشگاه خراب شده و تو جلوی همه بچه های کلاس با حرفات تحقیرم کردی عاشقت شدم .......میدونم به نظرت مسخرس .....اما موضوع اینه که من هر کاری برای فراموش کردنت کردم سودی نداشت ....آره میدونم الان پیش خودت میگی پسره دیوونس که با این همه فرقی که بین دنیامونه عاشقم شده و الانم داره بهم اعتراف میکنه .......اما به خدا دیگه نمیتونم.......باید تکلیف خودموبا تو دلم روشن کنم ...دیگه به اینجام رسیده (با دستش اشاره به گلوش کرد) ......خواستم فراموشت کنم اما ندیدنت دیونم میکرد ....خدا هم خودش میدونه نگاهای دزدکیم به تو دست خودم نبود کار دلم بود ......
از جاش بلند شد و مقابل من مبهوت ایستاد مستقیم به چشمام خیره شد و گفت :
نمیتونم بشینم رو صندلیو ببینم پسرا میاند و بهت پیشنهاد رقص میدند.....که کسی به جز من به چشمات خیره بشه ....که یکی به جز من دوست داشته باشه ..........که تو ........مال کس دیگه ای بشی .......البته اونا مقصر نیستند تقصیر تویی که مال من و دنیای من نیستی که اگه بودی یه لحظه هم نمیذاشتم کسی به جز خودم با این قیافه ببیندت .....
و بعد از جلوی چشام غیب شد .......خدایا ...نکنه خواب میدیدم ....چی شد ...چی گفت ...کجا رفت
هنوز مبهوت بودم خودمو به سالن رسوندم و از مامان اینا خواستم زودتر بریم خونه ...........
-زشته آخه هنوز شامم نخوردیم
-مامان حالم فوق العاده بده.
مامان که رنگ و روی پریدمو دید قبول کرد فقط از مائده و کتی خداحافظی کردم و مامان بابا رفتند تا از بقیه خداحافظی کنند که مائده آروم گفت :ملیس طوری شده ؟
-نه ..... فقط یکم حالم بده
-مطمئنی ربطی به متین نداره ؟
-نه ...چطور مگه ......
-آخه اونم با یه خداحافظی سرسری رفت ..........

حرفی نزدم گیج و منگ همراه مامان بابا خودمو به خونه رسوندم و یه راست رفتم تو اتاقم ...


برای اولین بار تو زندگیم تا صبح خوابم نبرد و حرفهای متین مثل پتک تو سرم فرود میومد......... یه چیزیو مطمئن بودم اونم این بود که احساسی که به متین داشتمو تا حالا در مورد دیگری تجربه نکرده بودم . اون بهم گفته بود از روز اول تو دانشگاه اونم دقیقا زمانی که من جلوی همه بچه ها سر به زیر بودن متینو مسخره کرده بودم عاشق شده ........... بدتر از همه حال خرابش بود که برام غیر قابل تحمل بود .......... بدون هیچ فکری گوشیمو در اوردم و براش نوشتم حالتون بهتره؟ همین که دکمه سند و زدم تازه نگام به ساعت افتاد 3:45 .......وای خدا باز بدون فکر یه غلطی کردم .....با شنیدن زنگ پیام گوشیم از جا پریدم ....... جواب داده بود پس اونم نخوابیده بود ....... سریع پیامشو باز کردم .... -دل خراب من از این خرابتر نمیشود ...........که خنجر غمت از این خرابتر نمیزند جواب دادم : -من نمیخواستم هیچ وقت اینطوری ببینمتون سریع جواب داد : احساس سوختن به تماشا نمیشود ..........آتش بگیر تا که بفهمی چه می کشم حالا این وسط برام شعر و شاعریش گل کرده ...شیطونه میگه منم جوابشو با میم بدما .... -من و تو هر دو به یک شهر و زهم بی خبریم هر دو دنبال دل گمشده ی در به دریم ما که محتاج همیم آه چرا از کنار تن تب کرده ی هم میگذریم ما دو کبکیم هوا خواه هم اما افسوس هر دو پر بسته ی چنگال قضا و قدریم آسمان یا که قفس آه چه فرقی دارد پر پرواز نداریم و بی بال و پریم
وقتی پیامو سند کردم انگار خیالم راحت شد تموم اونچه باید بهش میگفتم تو این شعر بود باید منتظر جوابش میموندم اما نزدیک ساعت 6 بود که خوابم برد.
     
صفحه  صفحه 2 از 6:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / بچه مثبت بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites