تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

بچه مثبت

صفحه  صفحه 4 از 6:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  پسین »  
#31 | Posted: 6 Sep 2013 16:28
فصل ۲۹

-بهروز الان چیکار کنم.......
غمگین نگام کرد تو نگاش تردید بود نگاشو از من گرفت و گفت:
-خانوادت چی میگن؟
-تموم ذهنیتم از خونوادم به هم ریخت همیشه فکر میکردم مامان بابا پول و موقععیتو به من ترجیح میدند حداقل در برخورد با آرشام تو قضیه خاستگاریش اینطوری بود اما حالا که تو اوج نیاز مالیشونه بابا گفت نمیخواد من با آرشام ازدواج کنم حتی به قیمت اینکه چندین سال زندان باشه.......مامان بهم گفت که آرشام یه کثافته میفهمی بهروز ...تموم این سالا راجع بهشون اشتباه فکر میکردم حالا چطوری برم پی خوشبخت شدنم با متین وقتی بابام تو زندانه و مامانم هر شب یه مشت قرص اعصاب میخوره ...تو بگو بهروز الان ...با این عشقی که متین بهم هدیه داده چیکار کنم.....بهش قول دادم تا آخر عمرم کنارش باشم اما.......
گریه مجال حرف زدن و از من گرفت و بهروز برادرانه در آغوش کشیدمو آروم زمزمه کرد :
-هیس ...آروم باش ....ملیسایی که من میشناختم اونقدر قوی و شیطون بود که هیچ مشکلی واسش غیر قابل حل نبود ...تو همون دختری با.......
دیگه نمیتونستم مگه من چقدر کشش داشتم برا همین پریدم وسط حرفشو با گریه گفتم:
-نه نیستم ....من یه دختر عاشق بدبختم که باید دست از عشقش بکشه و با کسی که متنفره باشه ..اینجوری به نفع همست ....من لایق متین نبودم ...آره ..همینه....به خاطر بی لیاقتیم خدا ما را از هم جدا کرد ...من نابود میشم .....
-بهتره بری خونه و دقیق بهش فکر کنی .......
-آره ...ممنون که کنارمی .....
-همیشه مثل یه برادر روم حساب کن ...
-حتما .....
به خونه که رسیدم یه راست رفتم تو اتاق مامان ....نبودش .....سریع رفتم خونه مامان متین ....اونم نبود .......
تنها فکری که به ذهنم رسید زنگ زدن به گوشی مائده بود ......
-الو مائده....
-سلام عزیزم ....کجایی؟
-در خونه عمتم نیستش....
-نه ....خوب ما مامانتو آوردیم درمونگاه سر خیابون...
-چی شده ؟
-نترس ...طوری نشده ...سرمش تموم شد میاریمش....
-بازم حمله عصبی ؟
-آره اما به خیر گذشته .....
چیزی از ادامه حرفاش نفهمیدم .....نیازی به فکر کردن بیشتر نبود من حاضر بودم حتی جونمم بدم ولی خونوادمو تو این وضعیت اسف بار نبینم .....
تاکسی دربست گرفتمو به آدرسی که آرشام فرستاده بود رفتم ........
وکیلش آدم خیلی جنتلمنی بود ......
سریع واسم توضیح داد که صبح فردا یه سند کله گنده میذاره و بابا را از بازداشتگاه بیرون میاره تا سر عقدم باشه .....و چک و سفته های 20 ملیاردی را امضا کنه .......
اینکه حق طلاق با آرشامه و مهریم خونه ای تو شمیرانه که فردا به نامم میزنن تا مامان بابام توش زندگی کنند ......اینکه مقدمات رفتنم تا دو ماه دیگه انجام میشه و تو این مدت آرشام نمیتونه پیشم بیاد ...در عوض من باید پیش مادر و پدرش زندگی کنم....و فردا بعد از بله دادن 10 ملیارد به حساب بابا واریز میشه و برای اینکه یوقت این وسط تقلبی صورت نگیره یه نماینده از من توی بانک کنار نماینده آرشام باشه ......

کم کم داشتم حالت تهوع میگرفتم اون لعنتی فکر همه جاشو کرده بود.....


به خونه که رسیدم مائده پیش مامان بود و من شرمنده بزرگواری و مهربونی این دختر شدم چون علاوه بر اینکه شام پخته بود خونه را هم حسابی تمیز کرده بود .........
-وای مائده چرا انقدر شرمندم میکنی ؟
-شرمنده چیه ...زن داداش
با این حرفش انگار یه سطل آب سرد رو سرم خالی کردند و من مغمونتر از همیشه فقط با چشای اشکی نگاش کردم .....
-ملیسا چی شده عزیزه دلم .........
-مائده قول بده ...قول بده که همیشه مواظب متین باشی ......من شرمنده اونم هستم ....من لایق اون همه پاکی و خوبی متین نبودم .....
مائده آهسته گفت :
-چی شده ملیسا.......برام بگو تا دیوونه نشدم .
-چیشو بگم از کجاش بگم .......از اینکه گوشیمو خاموش کردم تا صداشو نشنوم ...باورت میشه ...من دارم از متین فرار میکنم ...از متینی که هر کاری کردم تا بهش نزدیک بشم .......من فردا صبح راس ساعت 10 برای همیشه از زندگی متین میرم......
صدای متین توی گوشم پیچید (ملیسا بلا)
اشکام شدت گرفت :
-آخه چطور میتونم فراموشش کنم ......
خوبه مامان به خاطر قرصای اعصابش خواب بود وگرنه با دیدن من تو این وضعیت سکته را میزد........
-ملیسا معنی این حرفات چیه فردا ساعت 10 چه بره ......
گفتم .....همه چیزو گفتم ........از آرشام و تنفرم بهش تا قضیه فردا صبح .......
مائده آنقدر گریه کرد که چشمای معصومش اندازه دوتا توپ تنیس باد کرده بود ......
نمیدونست چی بگه اینو از سردرگمیش فهمیدم ...........
اونم گیج شده بود ..........زمزمه کرد :چرا یهو همه چیز به هم ریخت ........


تا خود صبح حتی یه ثانیه هم نخوابیدم .....
ساعت 8 صبح رفتم کلانتری دنبال بابا
مائده هم همراهم اومد ............
بهروز و یلدا هم بعد از تماس بهروز با من و اطلاع از برنامه ساعت 10 قرار شد بیاند دم در محضر ........
وکیل آرشام زودتر از ما اونجا بود ......و کارای آزادی بابا و گذاشتن سندو انجام داده ......
بابا که آزاد شد سریع پرسید :
-سند از کجا آوردی ؟
با لحنی که هر ثانیه ممکن بود بغض تو گلوم بترکه جواب دادم :
-مال آرشامه .....
آه بابا نشون داد که تا ته خطو رفته ........
-نمیخوام که تو ........
وسط حرفش پریدمو نالیدم :
-میدونم بابا.........ولی خودم میخوام باهاش ازدواج کنم .....شما برید دنبال مامان و بیاید محضر .........خیابون...
-نمیدونم...........من راضیم برم زندان .......
اینبار پر حرص گفتم :بابا بسه تورا بخدا......من به حد کافی داغونم ...شما با این حرفاتون بدترش نکنید .......همیشه که نباید همه چیز اونجور که دوست داریم پیش بره ........گاهی جریانات برعکس خواسته هامونه .........اما من آمادم که تا با ساز دنیا برقصم ....
-ملیسا ..چقدر بزرگ شدی ........بابا گریه کرد .....بغلم کرد و محکم به خودش فشارم داد .....حس گوسفندیو داشتم که میخواستند اونو تو قتل گاه ببرند با هر ثانیه ای که به ساعت ده نزدیکتر میشد ،این حس همم در من قویتر میشد .....
یه جورایی انگار دنیا داشت به آخر میرسید ......
     
#32 | Posted: 6 Sep 2013 16:29 | Edited By: Alijigartala
فصل ۳۰

هنوز باورش برام سخت بود منی که همیشه حرف حرف خودم بود و هر کاری دوست میداشتم انجام میدادم الان روی صندلی مقابل میز حاج آقایی که خطبه عقدم با آرشام را میخواند نشسته بودم و به جای خواندن قرآن و آرزو کردن یه زندگی قشنگ به دیوار سفید مقابلم خیره شده بودم ...........
مامان و بابا و دوستام مثل ماتم زده ها بهم خیره شده بودند و مهلقا پای چپشو روی پای راستش انداخته بود و گوشیشو به سمتم گرفته بود تا آرشام کسی که به قیمت 10 ملیارد منو خریده بود صدای بله گفتن منو بشنوه ......
پدرو مادر آرشام هم با اخم روی صندلی نشسته بودند چون طبق گفته خودشون آرشام اصلا اونا را آدم حساب نکرده که از هیچ چیز خبر نداشتند و تازه صبح به اونا زنگ زده و گفته برند محضر شاهد عقد باشند.....
نگامو از دیوار روبروم گرفتم و به بچه ها نگاه کردم ....
مائده گلوله گلوله اشک میریخت .......
یلدا وقتی نگاهمو متوجه خودش دید لبخند تلخی زد کورشو شقایق هم حالی بهتر از بقیه نداشتند ...
جای بهروز خالی بود چون به عنوان نماینده من همراه وکیل آرشام به بانک رفته بود و یلدا باهاش مرتب در تماس بود.
آهی کشیدمو نگامو به مامان دادم اونقدر قیلفش غمگین بود که هر آن میترسیدم دوباره حمله عصبی بهش دست بده ....
حاج آقا بعد از خوندن صیغه و مهریه ام گفت دوشیزه خانم سرکار خانم ملیسا احمدی آیا وکیلم که با مهریه خوانده شده شما را به عقد دائم آقای آرشام بهادری دربیاورم ........
مهلقا با اون صدای چندشش گفت :عروس رفته گل بچینه .......
حوصله این مرگ تدریجی را نداشتم قبل از اینکه حاج آقا برای بار دوم باز اون همه چیزو بخونه سریع گفتم :
-بله ..............
نه گفتم با اجازه بزرگترا نه پدر و مادرم ............چون اگه بنا به اجازه گرفتن از اونها بود که هرگز بهم این اجازه داده نمیشد ........
آخ متین چی میشد اگه به جای بله دادن به کسی دیگه تو کنارم نشسته بودی و منتظر بله دادنم بودی .
اونوقت با ناز و عشوه بعد از کلی صبر کردن و زیر لفظی گرفتن بهت بله میدادم .......
هیچکسی برام دست نزد فقط مهلقا بود که دو بار دستاشو بهم کوفت و چون کسی همراهیش نکرد خود به خود آروم گرفت .
قبل از اینکه کسی بهم نزدیک بشه یلدا کنارم اومد و زمزمه کرد پول واریز شد و من از جام به سختی بلند شدمو به سمت میز رفتم تا جاهایی که حاج آقا نشونم میدادو امضا کنم........
امضام که تموم شد مهلقا گوشیشو به سمتم گرفت .و گفت آرشامه ......
نه بابا فکر کردم متینه به گوشیت زنگ زده .......
با اکراه گوشیو ازش گرفتم و گفتم :
-الو .......
-سلام خانمم .............
خانم ....خانمم....فقط به متین اجازه میدادم اینطوری صدام کنه اما .......
متین من بی تو میمیرم .......
-ملیسا ....الو
-سلام ........
اونقدر سرد سلام کردم که تن خودم هم از سردیش یخ بست .....
-به زندگیم خوش اومدی .....
جالبه به زور وارد زندگیم شده و حالا بهم خوش آمد میگه .......لعنت بهت ...
-ممنون.........
بغض کردم ........اولین گلوله اشکم روی گونم افتاد ......
-قول میدم اومدم ایران واسه ازدواجمون یه جشن مفصل بگیرم ....این فقط واسه مطمئن بودنم انجام شد ..........
-فقط از زندگیم برو بیرون ..............
خندید ...اونقدر بلند که مجبور شدم گوشیو از گوشم دور کنم گفت :
داشتم کم کم شک میکردم خودت باشی ....گفتم نکنه مامیم یه دختر حرف گوش کنو جای تو برام عقد کرده .......
حرفی نزدم
ادامه داد:
-سریع وسایلتو جمع کن و همراه مامانم اینا برو خونه.......
-من نمیرم .....
-برای یاد آوری میگم 1 ساعت پیش بابات 2 ملیارد چک و سفته بهم د اد.....بین خودمون بمونه خیلی نترسی....
از حالا داشت تهدیدم میکرد .......
-لعنت بهت....
گوشیو قطع کردمو به سمت مامان بابا رفتم .....
مامان روی صندلی نشسته بود و بابا شونه هاشو آروم آروم میمالید
سعی کردم خودمو شاد نشون بدم اما همین که بهشون رسیدم مامان محکم بغلم کرد و زد زیر گریه و گفت :
-بمیرم برات........
لرزش بدنش ترس تو دلم انداخت .
سریع از خودم جداش کردم و گفتم :
-واسه خوشبختیم دعا کنید
فقط سرشو تکون داد ..
بابا زمزمه کرد :
شرمندتمم......
-چی میگی پدر من.......بهم قول بده که مواظب مامان میمونی و از صفر شروع میکنی ......
-ملیسا
یلدا بغلم کرد و گفت :
-خوشبخت بشی ........ممنونم
مائده فقط گفت :من باید برم
و کورش با بغض گفت :
-معذرت میخوام که نتونستم کاری واست کنم.........
شقایق هم در حالی که سعی میکرد لبخند بزنه گفت :
-ملی قضییه رمانهرو که واست گفتم ..یادته که زندگی تو هم همینطور میشه ......
خندیدم .....تلخ خندیدم ......
شقایق فراموش کرده بود تو رمانای که اون خونده بود ازدواجای اجباری در حالی انجام میشد که طرف تو زندگیش یکی مثل متین رو نداشت .......
اومدم جوابش بدم که بهروز و آقای وکیل رسیدند .....
بهروز فقط سرشو واسم تکون داد و وکیل کلید خونه ای را به دستم داد و گفت :
تبریک میگم .....لطفا اینجا را هم امضا کنید تا سند خونه به نامتون بشه ......
امضا کردمو به سمت پدر و مادر آرشام برگشتم انگار مهلقا داشت توجیهشون میکرد.
فقط شنیدم پدر آرشام با صدای بلند گفت :ده ملیارد تومن ....این پسره دیونه شده .......
بعد از چند دقیقه به سمت من اومد و گفت :
-ساعت 5 عصر میام دنبالت .....
سرمو به نشونه تایید تکون دادم و اونا بدون حرف اضافه ای از محضر خارج شدند .......
هنوز یادم نرفته که همین کسایی که با فخر از کنار مادر و پدرم گذشتند چند ماه پیش برای اینکه من عروسشون بشم سر و دست میشکستند...........
خدایا کجایی....منو یادت هست؟
     
#33 | Posted: 6 Sep 2013 16:31
فصل ۳۱

گوشیمو که روشن کردم سیل پیامهای متین و آرشام به گوشیم سرازیر شد ...........
همه را نخونده پاک کردم .......
مطمئن بودم مائده دلش نمیاد قضیه ازدواجمو به متین بگه .....
پس اون هنوز نمیدونست امروز صبح من چه غلطی کردم ........
گوشیم زنگ خورد .............
مامانو بابا به همراه بچه ها روی مبلهای سالن ولو بودند و هر کدوم توی فکرای خودشون غرق بودند .......
با الو گفتن من همه نگاها به سمتم برگشت ..........
-سلام ملیسا بلا کجایی خانومم .......مژدگونی بده که دارم دست پر بر میگردم ......
داد زدم چی؟
-اوه اوه.....چت شد .......هیجانت اور دوز زد ..........گفتم بالاخره تونستم از شریک بابات ده ملیارد از اون پولو پس بگیرم .......
گوشی از دستم روی زمین افتاد و من بهت زده به دیوار روبروم نگاه کردم .........
خدایا چرا با من اینطوری بازی میکنی .........مگه من ........
با مشتی که به صورتم خورد تازه وارد زمان حال شدم .......یلدا نگران میگفت چی شده ...........
دنبال گوشیم گشتم ...دست بهروز بود و اون داشت با متین صحبت میکرد ........
مامان با دستای لرزون آب قند برام بهم میزد ..........
-بیا مادر بخور.............
لیوانو پس زدمو به بابا گفتم :بابا زنگ بزنید به آرشامو معامله را فسخ کنید ........بابا متین پولو از اون مرتیکه پس گرفته ........بابا بلند شو ..
بابا هم مبهوت نگام میکرد...
بهروز خداحافظی گفت و جلوم ایستاد گوشی را از دستش قاپیدم توی مخاطبین دنبال اسم کنه گشتم .......
نمیگرفت یا بوق اشغال میخورد بالاخره صدای منحوسش توی گوشی پیچید .......
-سلام بر همسر دلتنگم .........
-معامله فسخ شد ....نیازی به ده ملیاردت ندارم ......پولو میدم به وکیلتو طلاقمو میگیرم ..........
چند لحظه سکوت و بعد صدای خنده وحشتناکش ...........
-متاسفم عزیزم من اهل فسخ کردن معامله نیستم..........ضمنا ده ملیارد نه و بیست ملیارد ........به هر حال تو مال منی حتی اگه صد ملیارد هم .....
وسط حرفش پریدم
-لعنتی ...ازت متنفرم ...........آشغال کثافت ..........

با تموم قدرتم گوشیو پرت کردم و شروع به جیغ و داد کردم اونقدر جیغ زدم که گلوم میسوخت اما سوزش گلوم کجا و سوزش قلبم کجا ............چقدر احمق بودم که دیشب گوشیم رو خاموش کردم و چقدر احمقتر بودم که از قضیه امروز صبح چیزی به متین نگفتم من خودم با دستای خودم گور زندگیمو کندم ......اینو میدونستم که حتی اگه 20 ملیارد جور بشه از طلاق خبری نیست آرشام بازم فکر همه جا رو کرده بود .....و من احمق پای اون دفتر ازدواج لعنتی امضا کرده بودم و حق طلاق ....حق اسارتم رو به آرشام داده بودم ...............


فصل ۳۲


تا ساعت 5 عصر یه جورایی تو خونمون عزای عمومی بود .........
مامان توی بیمارستان زیر سرم بود و بابا خودشم کم کم با اون حالش باید بستری میشد ......
یلدا هم چندین بار حالش بهم خورد و بهروز مجبور شد ببردش خونه.....
و من ........فقط نشسته بودمو دعا میکردم همه چیزایی که انروز واسم اتفاق افتاده یه خواب باشه و من دوباره از صبح روزمو شروع کنم ...........
زنگ در زده شد و من چشمم پی ساعت رفت ......ساعت 5 عصر بود .....
حالا باید چیکار میکردم.......
هنوز لباسای صبح تنم بود یکراست داخل حیاط رفتمودر را باز کردم .......
راننده پدر آرشام سلامی کرد و گفت :
-خانم فرمودند بیام دنبالتون...........چمدونتون کجاست......
رو به شقایقو کورش که با نگرانی نگام میکردند گفتم :
-من میرم......شقایق کنارم اومد و گفت :
-اما........
وسط حرفش پریدمو گفتم :
-باید یه جای آروم بشینمو خوب فکر کنم چه خاکی تو سرم بریزم ....اگه نرم باز یه شلوغ بازی راه میوفته .
-باشه عزیزم .....فقط خدا را شکر اون آشغال تا دو سه ماه دیگه سر و کلش پیدا نمیشه .
سرمو تکون دادمو بدون برداشتن یه سر سوزن وسیله سوار ماشین شدم تنها وسیله تو جیبمم موبایلم بود .

-سلام .........مادر آرشام (مهگل ) با اخم نگام کردو فقط سرشو تکون داد ......از همین اول کار باید تکلیفمو باهاشون روشن میکردم برا همین با صدای نه چندان کنترل شده گفتم :-ببینید مهگل خانم واسه من اخم و تخم نکنید اگه شما از اینکه من عروستونم ناراضی هستید منم همچین راضی نیستم پس به اون پسرتون بگید طلاق منو همین امروز بده و من فردا صبح با ده ملیارد پول دم در خونتونم پاتونم میبوسم ....هوم ...-من تو این فکرم ارشام چیه تو را دید خوشش اومد....زبونت خیلی تند و تلخه ....قیلفتم همچین شاهکار نیست....وضعیت مالیتونم حتی اون موقع که بابات کارخونه دار بود انگشت کوچیکه آرشامم هم نمیشد ........-د موضوع همینه .......من چیزی ندارم که در خور شان و منزلت پسرتون باشه بهتره راضیش کنید ...........بدون اینکه اجازه بده من ادامه حرفمو بزنم گوشیو برداشت......مطمئن بودم به آرشام زنگ میزنه.....روی مبل مقابلش نشستمو بهش چشم دوختم ......-الو عزیزه دلم ........-..............-سلام قربونت برم.......-..............-آره الان رسید ......-............................-فقط یه سوال ازت دارم ...چرا این دختر .......مگه چی داره که بقیه ندارن........-.........................-مادر من عشق و عاشقی دیگه چیه؟بابا این همه دختر...تازه از ظواهر امر پیداست اونم همچین مایل به این ازدواج نبوده ............-...........-میدونی و باهاش ازدواج کردی؟-.................................................. ........مادر آرشام در سکوت به حرفای پسرش گوش میکرد و نگاش تو چشای من خیره بود .......آخر سر هم گفت :باشه عزیزم ...خداحافظ.......نه نگران نباش حتما .....گوشیو قطع کرد و پوفی کشید و گفت :آتیشش خیلی تنده ......آهی کشیدمو سرمو بین دستام فشردم .......-گلی.......گلی-بله خانم ......-اتاقشو نشونش بده .-چشم خانم ........
     
#34 | Posted: 6 Sep 2013 16:35
فصل ۳۳

خوبی اتاقی که برام در نظر گرفته بودند سکوت مطلقش بود ........
روی تخت دراز کشیده بودمو به سقف خیره بودم و فکرم حول و حوش متین و عکس العملش وقتی خبر ازدواجم میشنید ،چرخ میزد .
یکی دو ساعت دیگه به ایران میرسید ....
خدایا من بدون اون میمیرم اما میدونستم اونقدر مرد هست و سر اعتقاداتشه که همین که بدونه زن شرعی آرشامم برا همیشه دورم خط بکشه...
اشکام دوباره راه خودشونو پیدا کردند و همون موقع یاد این ترانه افتادم:
کاشکی تو را سرنوشت ازم نگیره
میترسه دلم ، بعد رفتنت بمیره
اگه خاطره هام یادم میارند تو رو
لاقل از تو خاطره هام نرو......
اصلا مگه میشه یه روزی خاطرهای پاک و قشنگم با متینو فراموش کنم....اونروز روز مرگ منو احساسمه....
به اس ام اس امروز بعد از ظهر متین نگاه کردم :
-ملیسا عزیزم اتفاقی افتاده ؟چیزی هست که بهم نگفته باشی....
براش نوشتم
تو که میدونی همه عمرمو اونجا گذاشتمو رفتم .....
تو که میدونی بجز آغوش تو جایی نداشتمو رفتم...
نه نمیدونی ...آخه همه غمامو به تو نگفتم
نه نمیدونی ...آخه نخواستم از چشم تو بیافتم ....
زنگ زد ....
باید صداشو میشنیدم وگرنه دیوونه میشدم ....میدونستم الا شوهر دارم و اینکارم یه جورایی خیانته اما دلم این حرفا حالیش نبود ....
-متین
-ملیسا
-متین منو ببخش .....
-چی شده عزیز دلم
-متین فراموشم کن
فریاد زد گوشیو به جای اینکه از گوشم دور کنم بیشتر بهش چسبوندم ........
--چی میگی تو ؟
زمزمه کردم:

کاشکی چشمامو میبستم ، کاشکی عاشقت نبودم
اما هستم....
کاش ندونی بی قرارم ، کاش اصن دوست نداشتم
اما دارم....
کاش ندونی که دلم واسه چشات پر میزنه
کاش ندونی که میاد هر روز بهت سر میزنه
کاشکی بارون غمت منو میبرد
کاش ندونی که نگاهم ، خیره مونده به نگاهت
کاش ندونی که همیشه ، موندگارم چشم به راهت
کاشکی احساسمو عشقت ، دیگه میمرد
کاش گلاتو میسوزندم ، کاش میرفتم نمیموندم
اما موندم...
کاش یکم بارون بگیره ، کاش فراموشت کنم من
اما دیره...
کاش ندونی که دلم واسه چشات پر میزنه
کاش ندونی که میاد هر روز بهت سر میزنه
کاشکی بارون غمت منو میبرد
کاش ندونی که نگاهم ، خیره مونده به نگاهت
کاش ندونی که همیشه ، موندگارم چشم به راهت
کاشکی احساسمو عشقت ، دیگه میمرد
صدای گریم بلند شد و گوشیو قطع کردم .....
چند بار زنگ زد اما من گوشه این اتاق خودمو تو آغوش گرفته بودم و فقط زار میزدم


فصل ۳۴


-خانم شام آمادست .......
-میل ندارم .
-خانم فرمودند ........
-پوف........باشه ...برو من میام ....
پیش خودم فکر کردم برم پایین و بخوام منو برسونند خونه ....اما با یاد آوری برگشت متین پشیمون شدم من روی روبرو شدن باهاشو نداشتم ...
گوشیمو از سر شب خاموش کردم ....میدونستم میخواد موضوعو از زبون خودم بشنوه......
با شونه های خمیده از پله ها پایین رفتم ......
مادر و پدر آرشام سر میز منتظر نشسته بودند با احساس حضورم پدر آرشام به سمتم برگشت تا چیزی بهم بگه که با دیدن من ساکت شد .
-سلام ....
-داری با خودت چیکار میکنی ملیسا ......
به چشمای غمگین بهادری نگاه کردم......چی باید میگفتم ....بغضمو به زور غورط دادم ......
-معذرت میخوام ولی من میلی به شام ندارم ....اگه میشه اجازه بدین برم تو اتاقم .....
-اما.......
پدر آرشام وسط حرف مهگل پرید و گفت :
-اشکال نداره .....برو .
-ممنون شب بخیر .......
-راستی آرشام گفت بهت بگم گوشیتو روشن کنی میخواد باهات حرف بزنه مثل اینکه تلفن اتاقتم قطع کردی ....
به سمت مهگل برگشتمو گفتم :من کاری به تلفن اتاق نداشتم اما گوشیم شارژ تموم کرده ........
-گلی ....
-بله خانم جان
-گوشی اتاق ملیسا خانم چک کن ببین چه مشکلی داره و یه شارژر مناسبم بهش بده ...
-چشم خانم ......
بعد گلی رو به من گفت :بفرمائید خانم جان .....
جلوتر از اون وارد اتاق شدم ...
-خانم جان گوشیتون ......
-سامسونگه
به سمت تلفن اتاق رفت و اونو توی پریز زد
بعدم از اتاق خارج شد و با یه شارژر برگشت .
-ممنون
نگام به تصویر خودم تو آینه افتاد چشام اونقدر قرمز بود و پوف کرده بود که حد نداشت ....بیخود نبود بهادری با دیدنم اونطوری گفت .
گوشیمو روشن کردم ........آخرش چی ؟
همون موقع اس ام اسی از متین اومد........سریع بازش کردم ....دستام به شدت میلرزید مطمئنم اون از طریق مامان بابا از همه چیز خبر دار شده
-چرا ملیسا ...آخه چرا؟
اس ام اس بعدیشم رسید
-حالا هر دو حلقه داریم ،تو دوستت من تو چشمام
تو زدی ........من اما موندم ،زیر قولت ....روی حرفام
متینم چی بگم بهت ....که خودم مقصر همه چیزم ........مقصر صبر نداشتنم مقصر تصمیمگیریای سریع و بدون فکرم.
من دلشکسته با این فکر خسته دلم تنگته
با چشمای نمناک ...تر و ابری و پاک دلم تنگته ...
گوشیو با دستای لرزونم محکم تو دستم فشردم و با مامان تماس گرفتم.......
-ملیسا عزیز دلم .........کجایی مادر ....
-مامان .......
-بمیرم برای دل تو ....بمیرم برای دل متین........
-مامان متین ......
نتونستم حرف بزنم .....گریه مجالم نداد....
-اومد اینجا اومد دنبالت ....اومد خبر جور شدن پولو بهمون بده اما ما چیکار کردیم به جای تشکر کردن از اون به خاطر تموم کاراش در حق خونوادمون بهش گفتیم ....گفتیم چه به سرت اومده .......حالش بد شد مامان کمرش شکست تو اوج جوونی ........وقتی زانوهاش خم شد و روی زمین نشست فقط یه جمله گفت ،گفت خدایا کمکم کن تا فراموشش کنم ....
اونوقت بود که منو باباتم کمرمون شکست .....ملیسا .....
حالا دوتامون با صدای بلند گریه میکردیم ........
-مامان.......مامانی چرا انقدر من بدبختم ..........مامان دوسش داشتم ....دوسم داشت ......میمردم واسش اونم .....اونم ....
-بسه مامان ...بسه گلم قسمت نبود .......
"میگویند قسمت نیست خدا نخواست ....حکمت است ....خدایا من قسمت و حکمت نمیفهمم تو طاقت بفهم"
-طاقت تموم شد مامان ........
گوشی از دستم روی تخت افتاد ...........

سرمو توی بالشت فشار دادم تا شکایتام از خدا را بلند بلند نگم ..........

بازنگ خوردن گوشی اتاقم به خودم اومدم صورتم نمناک بود نفهمیدم چطور زمان گذشت اما حالا کسی که پشت خط بود منو از دنیای فکر و خیالاتم بیرون کشید تا مرز جنون فاصله ای نداشتم اینو خودم خوب میفهمیدم ....... دستمو به سمت گوشیم بردم .......چشمام اونقدر درد میکرد که درست نمیدیدم ....... بالاخره گوشیو لمس کردم .... آروم برش داشتم. -الو ....... صدام به قدری گرفته بود که به زور در میومد..... -سلام خانم خوشکله ...... از مکثی که بعد از شنیدن صدام کرد فهمیدم حالمو میدونه کاش زودتر قطع کنه ...... سرمو محکم فشار دادم و گفتم: -سلام.... -خوبی؟ صادقانه گفتم :نه کمی مکث کرد و گفت : -باید کم کم عادت کنی ..... -می دونم ... -ملیسا ...باور کن خیلی دوست دارم .... -نمیتونم باور کنم ....اگه دوسم داشتی راضی به نابودیم نبودی .... -اون پسره نمیتونست خوشبختت کنه ....... پس از عشق بین من و متین خبر داشت.... -به نظرت خوشبختی چیه آرشام .......میدونم که خوشبختیو تو پول نمیبینی وگرنه با این وضعیت اقتصادی خانوادم سراغم نمیومدی.........خوشبختیو تو عشقم نمیبینی ...عشق یه طرفه چه فایده داره ...هان؟....به نظرت چرا با متین خوشبخت نمیشدم .......اون چی کم داشت که تو داری .......نابودم کردی آرشام ...تو ....تو ........ خدایا پس این اشکا کی میخواد بخشکه ....اصلا تمومی داره ؟ قطع کرد .....به همین راحتی جواب من و نداد ....کم آورد اینو با تمام وجودم مطمئنم...
     
#35 | Posted: 6 Sep 2013 16:36
فصل ۳۵

دو روز بود خودمو تو اتاق حبس کرده بودم اونقدر غذا نخورده بودم که نای بلند شدن از جامو هم نداشتم .... اونقدر غصه خورده بودم که تا خرخره سیر بودم .. گلی خانم باز اومد تو اتاقو سینی دست نخورده را برداشت .. -خانم جان چرا یه لقمه هم نخوردید زبونم لال از گرسنگی میمیرید..... بمیرم ...........چی میگی مرگ آرزومه ......متین دو روزه حتی یه اس ام اسم بهم نزده......... اصلا دو روزه با هیچ کس حرف نزدم .......حتی آرشام هم باهام تماس نگرفته ......تماسای مامان بابا بدون پاسخ میمونه حوصله شنیدن صدای خودمم نداشتم ....... این دو روز به متین فکر کردم اصلا نمیدونم واقعا از کی اینجوری عاشقش شدم ..... اون گوشه از قلبم که جای هیچکس نیست کی با تو آروم شد اصلا مشخص نیست هر چی بود فراموش کردن متین و خاطره هاش کار من نبود..... گلی خانم هنوز منتظر نگام کرد و آهی کشید و از اتاق خارج شد ...... هنوز چند دقیقه از رفتنش نگذشته بود که بهادری بزرگ وارد اتاقم شد ......از جام بلند نشدم نه اینکه قصدم بی احترامی باشه جونی برای بلند شدن نداشتم... -سلام جوابم نداد ......چند دقیقه بالای سرم ایستاد ونگام کرد ...... -ببین ملیسا با غذا نخوردن هیچ مشکلی حل نمیشه ..... نالیدم :میدونم ....... -پس چرا اینطوری میکنی ....... -میخوام بمیرم . -ملیسا ...دختری که به خاطر باباش از خودش میگذره نباید انقدر ضعیف باشه.. -من شکستم ......من داغون شدم ......آدمی هم که داغون و شکستست ازش توقع قوی بودن نباید داشت ..... -من نمیدونم بین تو و آرشام چه اتفاقی افتاده که تو حتی حاضر نیستی فرصت ثابت کردنشو بهش بدی...... -آقای بهادری موضوع دل خودمه ........ انگار تا ته خط و رفت چون آروم گفت :حدس میزدم ..... نگاشو تو چشام دوخت و گفت : -آرشام تنها پسرمه ....دوست نداشتم اینطوری ازدواج کنه اما نظر خودش همیشه واسم شرط بود گفت میخوادت ...گفت حاضره واسه بدست آوردنت هر کاری بکنه ...گفت ده ملیارد فدای یه تار موت ......اونقت بود که من پیشخودم حس کردم چقدر تو خوشبختی ......همش نباید با دلمون راه بیایم گاهیم باید اون با ما راه بیاد ..الان وقت راه اومدن دل توه .....من پشتتم .....درسته روی کمک من همه جوره حساب کن اما فقط ازت میخوام به پسرم فرصت بدی ....اون واقعا دوست داره.... حرفی نزدم،فقط سرموتکون دادم ...... از اتاق خارج شد و گلی را صدا زد ..... گلی با غذا وارد اتاق شد و من با احساس دلتنگی برای متین دوتا لقمه به زور خوردم......

با حس عجیبی ، با حال غریبی ، دلم تنگته

پر از عشق و عادت ، بدون حسادت ، دلم تنگته

گِله بی گلایه ، بدون کنایه ، دلم تنگته

پر از فکر رنگی ، یه جور قشنگی ، دلم تنگته

تو جایی که هیشکی واسه هیشکی نیست و همه دل پریشن

دلم تنگه تنگه واسه خاطراتت که کهنه نمیشن

دلم تنگه تنگه برای یه لحظه کنار تو بودن

یه شب شد هزار شب که خاموش و خوابن چراغای روشن

منه دل شکسته، با این فکر خسته ، دلم تنگته
با چشمایِ نمناک ، تَر و ابری و پاک ، دلم تنگته
ببین که چه ساده، بدون اراده ، دلم تنگته
مثل این ترانه ، چقدر عاشقانه ، دلم تنگته
یه شب شد هزار شب ، که دل غنچه یِ ماه قرار بوده باشه
تو نیستی که دنیا به سازم نرقصه به کامم نباشه
چقدر منتظر شم که شاید از این عشق سراغی بگیری
کجا ،کی، کدوم روز ، منو با تمام دلت می پذیری
منه دل شکسته، با این فکر خسته ، دلم تنگته
با چشمایِ نمناک ، تَر و ابری و پاک ، دلم تنگته
ببین که چه ساده ، بدون اراده ، دلم تنگته
مثل این ترانه ، چقدر عاشقانه ، دلم تنگته


فصل ۳۶


دوستام هر کدوم چندین بار با گوشیم تماس گرفته بودند و در این بین به جز مائده جواب هیچکدومو ندادم .
-الو ملیسا .....
-مائده متینم چطوره؟.......حالش ...حالش که خوبه؟
-ملیسا ........
ساکت شد ........
-مائده اتفاقی که واسش نیافتاده ؟
-چی بگم بهت ؟هان ........حالش تعریفی نداره .....از اونوقتی که موضوعو فهمیده فقط تو خودشه .....دیروز سر سجادش اونقدر از خدا ، پیش خودش گله کرد که سر روی مهر خوابش برد.........افتاده دنبال کارای رفتنش ......هنوزم نمیدونم حکمت خدا از جدایی شما چی بود .....ولی ....ولی ملیسا باید فراموشش کنی...متینو فراموش کن ...... با فکر کردن به یه پسر دیگه به شوهرت خیانت میکنی .....میدونم سختته .......ولی........
وسط حرفش پریدمو با گریه و فریاد گفتم :نه نمیدونی ...اگه میدونستی چقدر سخته ازم نمیخواستی فراموشش کنم.......
-میدونم عزیزم .........اما اینطوری به نفع همه است حتی خود تو و متین ...........اینطوری همش تو عذابی ............اینطوری همش تو فراغشی .........ببین ملیسا ازت خواهش میکنم قبل از برگشتن آرشام با خودت کنار بیای ......و اینکه عمه ......خوب اون به متین پیشنهاد داده که قبل از رفتنش ........
ساکت شد .....
آب دهنمو به زور غورط دادمو منتظر ادامه حرفش شدم ........
آروم زمزمه کرد :
-عمه خواسته متین سحرو عقد کنه .......متینم قرار شد راجع بهش فکر کنه .......اگرچه همون وقت متین مخالفت کرد ولی با توجه به احساس گناهی که از فکر کردن به تو که ........
صداش آرومتر شد و ادامه داد :
-که یه زن شوهر داری فکر کنم نهایتا قبول کنه .........
گوشی از دستم سر خورد و من بهت زده به اون خیره شدم ........
این امکان نداره خدایا خواهش میکنم ......خواهش میکنم از این کابوس بیدارم کن .....بیدارم کن و اگه حقیقت بود از این زندگی راحتم کن .........من با این قلب تیکه تیکه چیکار کنم....متین.......من بی تو چه کنم؟
یه جایی توی قلبت هست که روزی خونه من بود

به این زودی نگو دیره ......به این زودی نگو بدرود


     
#36 | Posted: 6 Sep 2013 16:38
فصل ۳۷

-سلام عزیزم ......
-سلام ......
-چطوری خانمم........
لعنتی ......باز بهم گفت خانمم............
-خوبم .......
-مامان باهام تماس گرفت ...گفت اصلا از خونه بیرون نمیری و خودتو تو اتاقت حبس کردی ......
-حوصله ندارم ......
-چرا؟نکنه دلت واسم تنگ شده ؟
پوزخندم صدادار شد .......
-یعنی تو نمیدونی چرا؟
-ملیسا .......
-چیه آرشام .....من هنوز تکلیفم با خودمم مشخص نیست ....چه توقعی ازم داری؟
-خوب توقع ندارم عاشقم باشی .........فقط بهم فرصت بده ......
-فرصت بدم به کسی که تموم فرصتا را ازم گرفته؟
-چرا اینطوری بهش نگاه نکنیم ...من یهسری فرصت جدید بهت میدم ......هر چی بخوای فقط مال من باش...
حرفی نمیزنم .......
-هوم....نظرت چیه خوشکله؟
-مثلا؟
-مثلا تحصیل تو بهترین دانشگاه دنیا ......زندگی تو.......
وسط حرفش پریدمو به تلخی گفتم:
-خودتم خوب میدونی اینا آرزوهام نیست....
-میدونم عزیزم .........هر چی تو بخوای.......
حرفی برای گفتن بهش نداشتم ......
-از این به بعد با تانگو باهات صحبت میکنم........دلم میخواد حین حرف زدن ببینمت......باشه؟
-باید برم؟
-کجا؟
-میخوام یه سری به مامان بزنم .......
-سلام بهشون برسونو .....منو فراموش نکن.......یعنی ...خوب .....اون پسره.........
وسط حرفش پریدمو و محکم گفتم:
-اون مردتر از این حرفاست بر عکس بعضیا اون خیلی چیزا سرش میشه....
-ملیسا .........تلخیتم باهام برام جالبه.......
لعنت بهت .......
-خداحافظ .......
-کارامو دارم سرو سامون میدم سریعتر بیام پیشت .......
چشمام خود به خود بسته میشه .......تصور بودن آرشام کنارم تنمو میلرزونه .............من برای اولین بار اعتراف میکنم ازش میترسم ...از کسی که اسمش تو شناسناممه میترسم .....
جالبه ....الان به جز تنفر یه حس دیگه هم به همسرم دارم ....ترس


فصل ۳۸


پدر و مادر آرشام از تصمیم خیلی خوشحال شدند....
-وای ملیسا جان ...خیلی خوشحالم که بالاخره از اون اتاق بیرون اومدی .....سلام ما را هم به الینا جون و آقای احمدی برسون.....
-چشم ...مهگل جون ........
-مهگل چیه ....بهم بگو مامان...
اونقدر تو اینچند روز بهم احترام گذاشته بودند و بدون هیچ سر کوفتی باهام رفتار کرده بودند که خود به خود واسم عزیز شده بودند.....
لبخند زدمو گفتم :
-چشم مامان ....
پدر آرشام با مهربونی گفت :
-میخوای خودم برسونمت :
-نه پدر ...لازم نیست .....
مهربون نگام کرد و گفت :
-همیشه آرزوی داشتن دختری به زیبایی و مهربونی تو را داشتم بالاخره خدا بهم یکی داد...
شیطون نگاش کردمو گفتم :
-پس بهتره زود با مامان دست به کار بشید و واسه آرشام یه خواهر کوچولو بیارید........
مهگل لب گزید و آقای بهادری هم غش غش خندید این وسط یه سقلمه محکم هم از مهگل نوش جان کرد.....
-خدا مرگم بده .....
-خدا نکنه......خوب من میرم دیگه .......
پدر رانندشون که یه جنتلمن 40 ساله محربی نامی بود رو صدا کرد ومنو باهاش راهی کرد ......
توکل مسیر به متین ودلتنگیم فکر میکردم کاش حداقل واسه چند لحظه ببینمش........
وارد کوچه که شدیم تموم مسیر چشمم به در خونه متین بود ولی در کماکان بسته بود و نگاه منتظر من بی جواب.....
من این پایین نشستم سرد و بی روح

... تو داری می رسی به قله ی کوه
داری هر لحظه از من دور میشی

... ازم دل می کنی مجبور میشی
تا مه راه و نپوشونده نگام کن

... اگه رو قله سردت شد صدام کن
یه رنگ ِ مــُـرده از رنگین کمونم

... من این پایین نمیتونم بمونم !
خودم گفتم که تلخه روزگارت!
... من و بیرون بریز از کوله بارت
دلم می مُـرد و راه ِ بغض و سد کرد

... به خاطر خودت دستاتو رد کرد
برو بالاتر از اینی که هستی ...

تو بغض هر دوتامونو شکستی
با چشم ِ تر اگه تو مه بشینی

... کسی شاید شبیه من ببینی..
منم اونکه تو رو داده به مهتاب !

... کسی که روتو می پوشونه تو خواب
کسی که واسه آغوش ِ تو کم نیست

... می خوام یادم بره.. دست خودم نیست !
تا مه راه و نپوشونده نگام کن

... اگه رو قله سردت شد صدام کن
یه رنگ ِ مــُـرده از رنگین کمونم

... من این پایین نمیتونم بمونم



صدای راننده من از فکر بیرون کشید



-خانم منتظرتون بمونم ؟

جوابشو ندادم فقط سرمو آروم به نشونه نه تکون دادم.
در حالی که هنوز نگام به در خونه متین بود زنگ در را زدم .....
صدای مامان توی آیفون پیچید :
-بله؟
-مامان.......
آروم و بغض دار گفتم اما اون شنید و سریع در و باز کرد .......
خودمو تقریبا توی خونه پرت کردم .
با دیدن مامان تازه فهمیدم که چقدر دلتنگش بودم ........
محکم بغلش کردم.......محکم بغلم کرد.......
-ملیسای من ...دختر کوچولوی من.............
مثل بچه ها تو آغوشش زار زدم و اون صورتم رو غرق بوسه کرد......
زمزمه کرد :
-ما را ببخش عزیزم ...منو بابات و ببخش ......ما......
وسط حرفش پریدمو گفتم :
-مامان.....خواهش میکنم اینطوری نگین....
اشکامو پاک کردمو از بغلش بیرون اومدم.....
لبخندی زدمو گفتم :
-پس بابا کجاس؟
-با متین رفتن بیرون .......
زمزمه کردم با متین ؟
-آره .....متین به بابات پیشنهاد داد با ده ملیاردی که باخودش از دبی اورد را بابات باز یه کارخونه بزنه و از صفر شروع کنه ....گفت 20 ملیارد آرشامو بدیم تا منتی تو زندگی سرت نذاره ......... واقعا که این پسر چقدر فهمیده و آقاست.....
آهی کشیدمو در حالی که همراه مامان وارد خونه میشدم گفتم:
-نگفت چطوری 10 ملیارد و پس گرفت ؟
-چرا...گفت دو روز باهاش صحبت کردی و از وضعیت ما گفته ......طرفم بالاخره راضیشده از اونهمهپول ده ملیاردشو پس بده ...
حرفی نمیزنم و مامان میره برام نوشیدنی بیاره ......
تازه یاد سوسن میوفتم ......دلم براش تنگ شده بعد از ورشکستگی بابا اونو عباس هم مجبور شدند واسه امرار معاش دنبال کار بگردن و از پیش ما رفتن .........
مامان با صدای بلند از تو آشپزخونه گفت:
-چرا تلفنتو جواب ندادی دوستات کچلم کردند ....واقعا که چه دوستای خوبی داری.
خندم میگیره تا قبل از این ماجراها دوستام از دید مامان آدمای دگوری(بی سر و پا) بودندو حالا خوب شدند.....واقعا چقدر بعضی اتفاقا آدما را عوض میکنه......

     
#37 | Posted: 6 Sep 2013 16:39
فصل ۳۹

نگام تو نگاه خسته و شرمنده بابا بود ......
و نگاه اون به چشمای درمونده من ........
-یه زمین تو محدوده شهرک صنعتیه(...)....واسه کارخونه مناسبه فردا میخوایم معامله کنیم اما قبل از اون میخوام ازت بپرسم تو هم به این کار راضی هستی .....این پول حق توه.......
آهی کشیدمو نگامو از چشاش گرفتم.......
-برام مهم نیست بابا .....هر کاری صلاح میدونید انجام بدید....
-منم دل و دماغ زیادی ندارم اما متین.......
سرم پر شتاب بر گردوندم و منتظر نگاش کردم ....چقدر از سر شب تا حالا که بابا اومده منتظر حرفی در مورد متینم بودم....
بابا با این حرکتم کمی مکث کرد و بعد از کشیدن آهی ادامه داد :
-اون ازم خواست هر طور شده زودتر پوله آرشامو بهش برگردونم ....منظورم بیست ملیارد و تو رو از زیر دینش در بیارم تا آخر عمرت .......
با دیدن اشکام ساکت شد....
مامان برا اینکه موضوعو عوض کنه گفت:
-شامو بیارم ؟
بی توجه به مامان رو به بابا گفتم :
-بابا به این موضوع فکر نکنید ....این پولا واسه آرشام پولی نیست...
بابا اخمی کرد و گفت :
-میدونم اما اینطوری که مشخصه آرشام ادم سوء استفادگریه......
مامان از جاش بلند شد و گفت : شامو میکشم......
بابا سرشو تکون داد وبه سمت من برگشت ....
-امشبو اینجا بمون ؟
بی توجه به حرف بابا نالیدم:
-کاش می دیدمش.....
-ملیسا.....
-بابا....کاش متینو میدیدم .....
بابغض ادامه دادم برای آخرین بار .....مائده گفت دو هفته دیگه بلیط داره ....
بابا بلند شد و رو به من گفت :
-فردا صبح میاد اینجا ...حالا بلند شو بریم شامتو بخور


فصل ۴۰


اونقدر برا دیدن متین استرس داشتم که مامان با عصبانیت بهم گفت:
-ول کن اون ناخنای بدبختو تمومشو خوردی .....
نگاهیسر سری به ناخنام انداختمو رو به بابا گفتم :
-پس کی میاد؟
همون موقع زنگ در به صدا دراومد و قلب بی قرار من از زدن ایستاد .......
بابا در حالی که خیره خیره نگام میکرد زمزمه کرد ....
-ملیسا یادت باشه که تو متاهلی ......
همین دو تا جمله بابا کافی بود که تموم اونچه از شوق دیدار متین فراموش کرده بودم یهو به ذهنم هجوم بیاره و تازه یادم بیاد چقدر بدبختم ........
صدای سلام و احوالپرسی متین و بابا و صدای مهربونش که حال مامانو میپرسید و بابا که دعوتش کرد تو ......
از جا بلند شدم .....
نگاه غمگین مامان قلبمو بدتر آتیش میزد و باز شدن در و دیدن قامت قشنگ کسی که تموم قلبم مال اون بود....
هنوز متوجه من نشده بود
یاالله گفت و بعد از بابا وارد شد و همون دم در با شنیدن صدای سلامم ایست کرد ....
سرش آروم آروم به سمتم چرخید و من بعد از این همه دوری بالاخره چشمای سیاهشو دیدم .....
نگاش دلخور بود ....حق داشت ......حق داشت .....نگاشو ازم دزدید ........
جواب سلامم به قدری آروم بود که به زحمت شنیدم.....
نادیده گرفتمو سرشو به سمت مامان چرخوند.....
-سلام خانم احمدی انشاالله بهترید .....
مامان جوابشو داد و دعوتش کرد به نشستن .....
-باید برم .......چند جا کار دارم.........با اجازتون فعلا.....
نه من هنوز سیر ندیده بودمش .......نباید میرفت ....شاید آخرین دیدارمون بود ......

     
#38 | Posted: 6 Sep 2013 16:40
فصل ۴۱

به خودم که اومدم بلند صداش زدم ........
-متین ........
ایستاد .........
اما برنگشت .......
مامان و بابا نگاشون بین ما دوتادر نوسان بود ........
برام مهم نبود که چیکار میکنم ......فقط میخواستم باهاش حرف بزنم و برای آخرین بار.........
نه ....نه ...نمیخوام آخرین بارمون باشه که همو میبینیم ........
پس تکلیف جایی که تو قلبم اشغال کرده بود چی میشد.......
صداش تو گوشم بود ......
اونموقع که صداش میکردم ....اون میگفت :جانم ملیسا بلا......
کنارش رسیدم ...بدون اینکه به سمتم نگاهی کنه گفت :کاش هیچوقت نمیدیدمت.....
-متین .....من ........
وسط حرفم پرید و زمزمه وار خواند:

کـــــاش ای تنــــهــا امیــــد زندگانی

مــی تـــوانستـم فـراموشــت کنــم

یاشبــــــی چون آتـــــش سوزان دل

در پنــــــاه سینــــه خامـــوشت کنم

کــاش چـــون خـــواب گران ازدیده ام

نیمــه شب هــا یاد رویت میـــگریخت

مـــرغ دل افسـرده حال وبســـــته پر

از دیـــار آرزویـــــــت میـگــــریخـــــت

کـــاش از بـــاغ خــــوش رویـــای تو

دفتـــر انـدیشــــه ام پـر میــــگرفت

فارغ از ا ندیشــه هجـــران و وصـــل

زندگی بی عشقت از سر میـــگرفت

کــــاش احســـاس نیـــــاز دیدنـــت

ازوجــودم چـــــون وجــودت دوربود

دردلــــم آتـــش نمـــیزد آن نگـــــاه

کـــاش آنشـــب چشـــمانم کور بود

کـــاش آنشـــب در گلستــــان خیال

ای گــل وحشـــی نمیــچید م تــورا

تـــا نســــو زم در خـــــــــــزان آرزو

کــــاش من هرگـــز نمی دیدم تورا*
اشکام جاری شدند .........من با زندگیم چه کردم ......
اون رفت و من اینبار مطمئن شدم که این دیدار آخرین دیدارمون بود ............
تحمل خونه برام سخت بود ........نه ....نمیتونستم ....چطور میتونستم تو هوایی که متین الان توش نفس کشیده نفس بکشمو اونو از یاد ببرم .......گوشیمو از جیبم بیرون کشیدمو شماره محربیو که پدر جون بهم داده بودو گرفتم

-بله......
-سلام ...بیاین دنبالم ......
-کی خانم......
-همین الان.......
-چشم .......
مامان خودشو بهم رسوندو گفت :
-به این زودی کجا میری.......
گفتم:
میروم ز دیده ها نهان شوم
می روم که گریه در نهان کنم
یا مرا جدایی تو می کشد
یا تو را دوباره مهربان کنم**
مامان آهی کشیدو گفت :
-عزیزم با خودت اینکارو نکن ......
-نمیتونم مامان.....من...........
اشکام شدت گرفت .......
ادامه دادم ...
-از خودم بدم میاد .....چرا نمیتونم فراموشش کنم.....
-چون نمیخوای فراموشش کنی .....
حرفی نزدم .....شاید حق با مامان بود ........
بعد ده دقیقه محربی اومد و من با یه خداحافظی سرسری از پیش خونوادم رفتم ......
اما کجا ؟از کی فرار کنم از خودم ....یا از عشقی که به جای اینکه فراموشش کنم هر روز بیقرارترو عاشقترم میکنه......

بی تو من کجا روم،کجاروم؟؟
هستی من از تو مانده یادگار
من به پای خود به دامت آمدم
من مگر ز دست خود کنم فرار**
تقصیر من چیه که زمونه با من سر ناسازگاری داره ........اونه که کمر همت به نابودیم بسته
در گریز از این زمان بی گذشت
در فغان از این ملال بی زوال
رانده از بهشت عشق و آرزو
مانده ام همه غم و همه خیال**
     
#39 | Posted: 6 Sep 2013 16:41
فصل ۴۲

باید متینو فراموش میکردم هر طوری که بود باید فراموش میکردم که نفس بسته به نفسای یکی دیگست .......
آره اینطوری واسه همه بهتر بود .......
با بچه ها البته به اصرار اونا قرار رستوران گذاشتم.....
میخواستم برای رفتن به رستوران آماده بشم که چشمم به قیافه درب و داغونم تو آینه افتاد ......
تمام سعیمو کردم که چشمای به گود نشسته و گونه های رنگ پریدمو با رنگ و روغن آرایش صفایی بدم که موفق شدم ......مانتوی شیریرنگ و بلندمو پوشیدم که باهاش قدم بلندتر نشون داده میشد.....
آماده شدنم که تموم شد رفتم پیش پدرجونو مادر جون که توی نشیمن بودند.....
-سلام.........
هر دوتاشون به سمتم برگشتن و با لبخند نگام کردند.......
-سلام عزیز دلم ....جایی می خوای بری انقدر خوشکل کردی؟
-با اجازتون با بچه ها میرم بیرون....
-کی بر میگردی آخه خواهرم اینا امشب میاند اینجا......
این اولین باری بود که در طول مدتی که اینجا بودم مهمونی واسشون میومد .......اونا هم هیچ جا نرفتن که باعث شد فکر کنم یه جورایی دوست ندارن کسی راجع به ازدواجم بدونه ....اما حالا....
-10 و این حدودا.....
-میدونم با دوستات قرار گذاشتی و نمیتونی بزنی زیرش و تقصیر از من بود که زودتر باهات هماهنگ نکردم اما اگه میتونی یکم زودتر بیا ....
-چشم مادرجون....
-بذار به محربی بگم بیاد .......
-نمیخواد مهگل .....ملیسا جون ماشینه منو ببر .....
آهان ان شد یه پیشنهاد درست حسابی....
بدون تعارف سویچو برداشتم که پدرجون گفت :
-فردا بریم واست یه ماشین بخرم.
-ممنون ...حتما....
در حالی که سوار فورد پدرجون میشدم با شقایق تماس گرفتمو گفتم میرم دنبالش...


فصل ۴۳


سوت شقایق منو از فکر خیال متین بیرون کشید ......
لعنت به من که حتی دو دقیقه نمیتونم بهش فکر نکنم.
-وای ملیسا این عروسک مال کیه و دستشو روی بدنه ماشین به حالت نوازش کشید....
-اولا سلام ...دوما،مال پدر جونه ....سوما چه خبرته ندید بدید بازی در میاری.....
شقایق در حالی که هنوز نگاههای عاشقشو از ماشین بر نداشته بود گفت :
-علیک سلام....تو را خدا ملی دوسه تا عکس با گوشیت ازم بگیر بزنم تو فیس بوک با این عروسک چنتا عکس عشقولانه بگیرم توپ میشه...
دیدم اگه ولش کنم تا دو ساعت دیگه با ماشین لاو میترکونه برا همین سریع سوار شدمو گفتم :
-اگه میای بجنب.....
سوار شد و در حالی که با دم و دستگاه داخل ماشین سرگرم شده بود پرسید :
-چی شده خانم بالاخره از لک در اومد؟
آهی کشیدمو حرفی نزدم ...
شقایق صاف نشست و گفت:
-میدونم سخته ملیسا ...اما مطمئنم آرشام از اون دسته مردایی که میتونه خودشو تو دلت جا کنه ....مثل رمان .......
وسط حرفش پریدمو گفتم :
-بسه شقایق صد بار از این داستانا برام گفتی اما قضیه من فرق می کنه برا بار هزارم دارم بهت میگم.
-میدونم....میدونم ....اما زمان همه چیو حل میکنه....
-نظری ندارم .....
تا رستوران هر دو ساکت بودیم ....
********************
به جمع دوستام نگاه کردم ....دقیقا مثل گذشته با این تفاوت که این آخریها متینم جزء اکیپمون شده بود و حالا ...
برخورد صمیمی دوستام باعث شد یکم از فکر متین بیرون بیام....
مخصوصا وقتی کورش علنا گفت از مائده خاستگاری کرده و مائده تا بنا گوش سرخ شد ....
یا وقتی نازنین با خوشحالی خبر حامله شدنش را بهمون داد ......
و ذوق بهروز و یلدا بابت قضیه حاملگی نازنین و اینکه قراره خالهو عمو بشند.......
اما با زنگ خوردن گوشی مائده همه خوشیهام دود شد رفت هوا....
مائده گوشیشو برداشت :
-سلام عمه جان......
-..............
-ممنون.....قربونت برم
-.............
-نه شما برید من که گفتم نمیتونم بیام ...
-.............
نگاه مائده روی چشمای من ثابت شد و سریع نگاشو دزدید.....
آروم زمزمه کرد :
-امیدوارم خوشبخت بشند اما حضور من اونجا........
ساکت شد و بعد چند ثانیه دوباره گفت:
-سلام .......
از جاش بلند شد ....معلوم بود در حضور من معذب بود چون نگاش فقط روی من کشیده میشد و تا منو متوجه خودش میدید نگاشو میدزدید.....
چند قدم ازمون فاصله گرفت و به سمت آکواریوم وسط رستوران رفت .
صداش آروم بود اما برای منی که تموم وجودم گوش شده بود شنیدن صداش آسون بود......
-متین جان اصرار نکن من نمیام ....
-.................
-میدونم برادر من اما ......
-.............
-موضوع ربطی به مشکل منو سحر نداره......امیدوارم با هم خوشبخت بشیدو........
متین.....سحر........خوشبخت شدن ........نفس کشیدن واسم سخت شد ....
هاله اشک جلوی دیدمو تار کرد ......
صدای نگران یلدا که اسممو صدا زد توی سرم اکو میشد و سیاهی مطلق و سکوت .......
کاش مرده باشم..........خدایا همین یه بار فقط .....خواهش میکنم آرزومو بر آورده کن .......جونمو بگیر
     
#40 | Posted: 6 Sep 2013 16:45
فصل ۴۴

اینبارم خدا صدامونشنید و من باز موندم ........
آره من موندم تا شاهد از دست دادن عشقم باشم .....درسته که توقعم بیجاس....وقتی من خودم ازدواج کردم چرا نمیتونم ازدواج متینمو تحمل کنم .......آره خودخواهم .....من خودخواهم .....حالا چی؟خودم دارم مردو مردونه اعتراف میکنم .....خدایا این چه بازییه که روزگار با من و زندگی و عشقم میکنه؟
سرمو که برگردوندم چشمم به یلدا افتاد چشما و دماغش از گریه زیاد سرخ شده بود و نگاه مهربونش به من بود..
آروم زمزمه کرد خوبی؟
فقط سرمو آروم تکون دادم .....
در باز شد و پدرجون با چشمای مضطربش وارد شد .....
لبخند کم رنگی به روش زدم ......
نفشو بیرون داد و گفت:دختر تو که ما را کشتی.
-پدر شما از کجا خبر دار شدید؟
و نگاه گله مندمو به یلدا دوختم که سریع گفت :
حالت که بد شد گوشیت چندبار زنگ خورد و شقایق جوابش داد......
پدرجون ادامه داد:
-آخه مهلقا و مهدا و خونوادش اومده بودند خونه ومیخواستیم شام بخوریم مهگل گفت بهت زنگ بزنیم ببینم میای واسه شام.....
سرمو به نشونه ی فهمیدن تکون دادم ....
با ورود بقیه بچه ها اتاق شلوغ شد ......
-خانم خانما سه ساعته خوابیدی .....
به کورش نگاه کردمو گفتم واقعا سه ساعت شد؟
با ورود متین همه ساکت شدیم ...

درسته جلوی پدرجون درس نبود اما نمیتونستم نگامو از چشمای نجیب و غمزده متین بگیرم


آروم اسمشو زیر لب زمزمه کردم ...... نگاشو ازم گرفت و به کفشاش خیره شد -سلام خانم احمدی..... با گفتن خانم احمدی یه جورایی بهم یادآوری کرد که هر چی بینمون بوده تموم شد ..... -سلام.... -خوب هستید؟ واقعا به نظرت خوب میام؟ همون موقع موبایل پدرجان زنگ خورد و .... صدای بقیه را نمسشنیدم و فط تموم وجودم چشم شده بود و اونو میدیدم ......شاید این آخرین دیدار ما میبود پس باید یه دل سیر نگاش میکردم اگرچه من از دیدنش هیچوقت سیر نمیشدم.... با قرار گرفتن پدرجون در مسیر نگاهم به خودم اومدم..... گوشیشو مقالم گرفت و گفت: -دخترم آرشامه نگرانت شده....... گوشیو گرفتمو تو دستای سردم فشارش دادم...


ندیدم متین و حالتاشو ولی صدای پر حرص مائده را شنیدم که گفت: -دیدیش که ...دیدی که کاملا سالمه پس برو دیگه ..... گوشیو به گوشم چسبوندم ...... بغض باعث شده بود که صدام یکم گرفته بشه -سلام ..... صدای نگران آرشامو از اونطرف خط شنیدم . -ملیسا ...عزیز دلم خوبی.... -بله ....ممنون... -چیکار کردی با خودت؟ بغضم شکست از نامردی همسرم تازه بعد از همه اون بلاهایی که خودش به سرم اورده بهم میگه چیکار با خودم کردم .....همون زمان بود که درججون از جلوم کنار رفت و نگاه خیسم تو نگاه عصبی و سرگردون متین قفل شد .... -الو ملیسا داری گریه می کنی؟ پوزخند زدم ....اگه گریه نکنم جای تعجب داره....... متین نگاشو از من گرفت و از اتاق بیرون رفت و صدای گریه منم متقابلا بلند شد به حدی ک پدر جون گوشیو از دستم گرفت و به آرشام گفت :الان حال ملیسا خوب نیست بهتر شد باهات تماس می گیرم...... اونقدر گریه کردم که علاوه بر شمای دوستام شمای پدرجونم غرق اشک شد.... هر کدوم به طریقی سعی در آروم کردن من داشتند در حالی که همشون میدونستند آروم بخش دلم کیه و الان کجاس....


خدا را شکر مهموناشون رفته بودند و پدرجون و مادرجونم اونقدر شعور داشتند که درک کنند حالم خوب نیست و ازم سوالی نپرسند..
دو روز بعدش به اصرارپدر جون یه مگان مشکی پسندیدم و اون برام خرید .
تو این مدت به بچه ها هر روزبهم زنگ میزدند و جویای احوالم بودند اما حرفی از متین نه زده میشد و نه من جرات پرسیدن داشتم اما اینطور که از صحبتای مائده توی رستوران مشخص بود احتمالا دو روز پیش متین به خاستگاری سحر رفته......سحرم که از خداش بود ....وای خدای من دارم دیوونه میشم ...از طرفی آرشام دو ساعت به دوساعت زنگ میزد و حالمو میپرسید که با شنیدن صداش حالم بدتر میشد........
داشتم با پدجون شوخی می کردم که گوشیم زنگ خورد .
با دیدن اسم متین روی گوشیم نزدیک بود از تعجب شاخ در بیارم .
گوشیو که برداشتم بهم مهلت حرف زدنم نداد.
-سلام خانم احمدی اگه میشه......
یکم مکث کرد و ادامه داد امروز ساعت 4 عصر همون پارک همیشگی بیاید ......
قطع کرد و من بهت زده به گوشیم خیره شدم برا یه لحظهشک کردم نکنه توهم فانتزی زدم که متین باهام تماس گرفته اما با چک کردن تماسای دریافتی مطمئن شدم...
پدر جون گفت:
-اتفاقی افتاده ؟
لبخندی زورکی زدمو گفتم :
-نه بابا چه اتفاقی؟
بعدم نشستم جلوی تلوزیونو الکی بهش نگاه کردم در حالی که تموم فکرم پیش متین و قرار ملاقاتش چرخ می خرد.
**********
ساعت 3 بود که آمده شدم دیگه طاقتم تموم شد از بس به ساعت روی گوشیم نگام کردم ...
پدر جونو مادرجون توی اتاقشون چرت بعد از ناهار را میزدند که از خونه خارج شدم.3:10 رسیدم و با دیدن ساعت آه از نهادم بلند شد حالا من با این ساعتی که جون میکند تا 5 دقیقه بگذره چیکار کنم.....
الکی تو پارک قدم میزدم که اونم رسید با تعجب به ساعتم نگاه کردم 3:20 .....گفتم انقدر سریع زمان نمیگذره .....
منو دید و به سمتم اومد.
-بدون اینکه نگام کنه گفت:
-سلام معذرت میخوام مزاحمتون شدم.....
-سلام ..اشکالی نداره ....اتفاقی افتاده؟
-نه .....خوب من ....مکث کرد
-ببینید...خانم احمدی راستش مائده بهم گفت که علت اینکه حالتون بد شد چی بود .....
ای مائده دهن لغ
از خجالت سرخ شدم.
متوجه حالم شد چون گفت :
-میخواید بریم یه نوشیدنی بخوریم .
حرفی نزدم ......
حرکت کرد و منم مثل جوجه پشت سرش راه افتادم ایستاد و نزدیک بود با دماغ برم تو کمرش که خودمو کنترل کردم ..
کافی شاپش بسته است...
-آره خوب کدوم آدم عاقلی ساعت 3:30 میره کافی شاپ
بهتره بریم دو تا خیابون بالاتر ......
سوار ماشینش شد و منم به عادت گذشته نه چندان دور جلو نشستم....
به خودم که اومدم ماشین راه افتاد.
ضبط و پلی کرد و تا اونجای منو با این آهنگ سوزوند
من و تو دو تا پرنده تو قفس زندونی بودیم / جای پر زدن نداشتیم ولی آسمونی بودیم


ابر و بارونو می دیدیم اما دنیامون قفس بود / چشم به دور دستها نداشتیم همینم واسه ما بس بود


اما یک روز اونایی که ما رو با هم دوست نداشتن/ تورو پر دادنو جاتم یه دونه آینه گذاشتن


من خوش باور ساده فکر می کردم رو به رومی / گاهی اشتباه میکردم من کودومم تو کودومی


با تو زندگی می کردم قفس تنگ و سیاهو / عشق تو از خاطرم برد عشق پر زدن تا ماهو


اما یک روز باد وحشی رویاهامو با خودش برد / قفس افتادو شکستو آیینه افتادو ترک خورد


تازه فهمیدم دروغ بود دنیایی که ساخته بودم / دردم از اینه که عمری خودمو نشناخته بودم


تو تو آسمونا بودی با پرنده های آزاد / من تن خسته رو حتی یه دفعه یادت نیفتاد


حالا این قفس شکسته راه آسمون شده باز


اما تو قفس نشستم دیگه یادم رفته پرواز*
خدایا این پسر تا منو دیوونه نکنه دست بردار نیست..........
************************************************** ************************
*آهنگ پرواز سیاوش قمیشی .....عاشقشم
     
صفحه  صفحه 4 از 6:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / بچه مثبت بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites