تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

بچه مثبت

صفحه  صفحه 5 از 6:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  پسین »  
#41 | Posted: 6 Sep 2013 16:46
فصل ۴۵

بعد از شنیدن آهنگ آروم نگاش کردم ....

نگاهش به روبرو بود و اونقدر چشاش سرد بود که وجودم یخ بست.

برا عوض کردن فضا زمزمه کردم

-مامانتون چطورن ؟

-خوبه......

مرسی واقعا چقدر توضح میدی خسته نشی یوقت........

به صورتش خیره شدم و برای چند لحظه تموم اتفاقاتو فراموش کردم و شدم همون ملیسایی که تموم هم و غمش شده بود متینش......

مثل گذشته های نه چندان دور صداش زدم :

-متین ........

جا خورد اینو از حرکت سریع سرش که به سمتم چرخید فهمیدم ........

اخماش سریع تو هم رفت و گفت:

-خانم احمدی ..........

لعنت بهت ......حتی اسمم صدا نمیزنی ......

منم اخم کردم ......

به یاد ملیسا بلا گفتنش آهی کشیدمو به سردی گفتم :

-من باید زودتر برم با من چیکار داشتین؟

انگار اون کلافه بود چون ماشینو کنار زد و بدون اینکه نگام کنه سریع گفت:

-من هفته دیگه میرم و......

وسط حرفش پریدمو بی حوصله گفتم :

-میدونم ......

واقعا اینهمه راه منو کشونده بود تا چیزایی که داغونم میکنه را برام تکرار کنه.....

-مامان اصرار داره قبل از رفتنم با.......

مکث کرد و به آرومی ادامه داد:

-با سحر ازدواج کنم ...

سرمو بین دستام گرفتم .....

اون می خواست با حرفاش منو نابود کنه .آره هدفش همینه ....

با حرص گفتم :

-چرا اینا را به من میگی.....

انگار اونم عصبانی شد چون با صدای بلند گفت:

-من تازه تصمیم به ازدواج گرفتم تو ناراحت شدی پس من چی وقتی از مسافرتی که فقط به خاطر تو و خونادت رفتم برگشتم خبر ازدواجتو شنیدم .....

آهی کشیدمو در حالی که اشکامو پاک می کردم گفتم :

-واسه چی خواستی منو ببینی؟

بعد از چند دقیقه سکوت گفت:

-فراموشم کن ملیسا.......مائده گفت از شنیدن خبر خاستگاریم به اون روز افتادی.

-متین.......

-میدونم سخته ...... حتی واسه من سختتر از توه اما ازت میخوام فقط خوشبخت باشی بدون من ....منم....منم رویاهامو عوض میکنم ....رویاهامو بدون تو .......

لرزش شونه هاش صدای گریه منو بلندتر کرد .....

-متین منو ببخش....

انگار تو حال خودش نبود چون بی توجه به من ادامه داد:

-من احمق به رویاهام اونقدرپر و بال دادم که حتی به اسم دخترمون هم رسید ......دختری شبیه به تو اسمشم مبینا اینطوری هم به متین میومد و هم به ملیسا.....

-متین ........

-بدون تو یه مرده متحرک شدم ........

-متین ......

-دیگه ......دیگه نمیتونم......

-متین خواهش می کنم بس کن .......

ساکت شد انگار تازه به خودش اومد چون سریع از ماشین پیاده شد و به اون تکیه داد.....

و من بعد اینکه خوب اشک ریختم پیاده شدمو رو به اون فقط زمزمه کردم

-خداحافظ......

با چشای سرخش بهم نگاه کرد و زمزمه کرد

-معذرت میخوام.......

-مهم نیست.....

-قول میدی فراموشم کنی......

سرمو تکون دادم .....

سوار ماشینش شد و گاز داد و رفت و من موندمو نگاه خیسم که تا انتهای خیابون بدرقه اش کرد......

پیاده خودمو به ماشین رسوندم .

بین لباسایی که داشتم مونده بودم کدومو انتخاب کنم .
این اولین بار بعد از عقدم بود که قرار بو تو مهمونیای بزرگ فامیلای آرشام شرکت کنم.
تو این مدت هرشب آرشام باهام حرف میزد و حرفامون در حد احوالپرسی بود انگار اونم تصمیم گرفته بود بهم فرصت بده.
توی تفکارم غرق بودم که در اتاقم زده شد.
-بفرمائید.
مادرجون وارد شد و در حالی که جعبه تو دستشو به سمتم مگرفت گفت:
-تقدیم به دختر خوشکلم......
-ممنون ...چی هست؟
اون با لبخند نگام کرد و بی توجه به سوالم گفت:
-غیر از خواهرام کسی از ماجرای عقدت خبر نداره و میخوایم امشب به همه بگیم که تو و آرشام همدیگرو دوس دارین و یه جورایی نامزد محسوب میشین تا آرشام برگرده و ازدواج کنید.
سرمو به نشونه موافقت تکون دادم.
-امشب اکثر فامیلاتم دعوتن.........
بی اختیار ذهنم به موقعی کشیده شد که در به در دنبال پول جور کردن واسه پاس کردن چک بابا میگشتیم و این افراد به ظاهر فامیل همگی همزمان به قول خودشون پول تو دست و بالشون نبود......
آهی کشیدمو رو به مادرجون گفتم:
-اونا فامیل نیستند مگس دور شیرینیند.....
سرشو تکون داد و گفت :
-بهشون فکر نکن عزیزم خدا را شکر به خیر گذشت......
پوزخندی زدم و زمزمه کردم به خیر گذشت.......
آره به خیر گذشت در عوض از بین رفتن تموم رویاهام ......
مادرجون از اتاق خارج شد و من جعبه را باز کردم .......
ماکسی کوتاهی با ارچه آبرنگی نباتی و طلایی کمرنگ با یک آستین حریر نباتی پلیسه و کلوش ......
مدلش فوق العاده شیک و ساده بود اما یک دستم کاملا برهنه بود و پاهامم همینطور.....
اگرچه قبلا این چیزا برام مهم نبود اما بودن با متین منو به کل عوض کرده بود ...اگرچه هنوز نصف نماز صبحام قضا میشد و بعضی وقتا کلا یادم میرفت نماز بخونم اما باور داشتم که آرامشی که از نماز می گیرم تو هیچ چیز دیگه ای نیست.
لباسو پوشیدمو یه جوراب رنگ پا هم پوشیدم ....موهامو که با بابلیس فر درشت زده بودم از یه طرف روی شونه ی لختم ریختم......آرایش ملایم طلایی کردم و منتظر شدم تا مادر جون حاضر شه و صدام کنه ......
هنوز چند دقیقه نگذشته بود که گوشیم زنگ خورد .
با تانگو زنگ زده بود و من مجبور شدم تصویرمو بهش نشون بدم .......
-واو.......سلام خوشکل خانم .....
-سلام ......
-چقدر ناز شدی ......دلم میخواست اونجا کنارت باشمو یه لقمه چپت کنم ....
از حرفاش احساس چندش ناکی بهم دست داد ....
-ببینم مدل لباستو ....
کمی گوشیو از خودم دور کردم تا مدل لباس را ببینه....
-چقدرم اندازته .....سلیقمو حال کردی؟
-مگه تو برام خریدی؟
-نه خوشکله من عکس لباسو واسه خیاط مامان ایمیل کردم و اونم از روی یکی از لباسات که مامان بهش داده اینو دوخته .
سرمو به نشونه فهمیدن تکون دادم و زمزمه کردم کاری نداری من باید برم.
-کجا خانمی هنوز سیر نگات نکردم....
کاش قطع می کرد با این حرفا فقط اعصابمو بهم میریخت.
چشماش برق عجیبی داشت...اما با خیره شدن تو چشاش هیچ حسی در من برانگیخته نمیشد.....
-دیگهنمیتونم دوریتو تحمل کنم..... دلم میخواد بیارمت پیش خودم اما هنوز کارای اومدنت تموم نشده....پس مجبورم خودم بیام کنارت.......
با ترس به چشمای وحشیش نگاه کردم ....
آب دهنمو به زور غورت دادمو گفتم :
-چی؟.....کی؟
خندید و گفت:
-به زودی عزیزم زمانشو بهت نمیگم تا سوپرایزت کنم.....
خدایا حالا چیکار کنم .......
-ملیسا جان ..........
-بله مادرجون الان میام........
به آرشام خیره شدمو گفتم :من باید برم.
-مواظب خودت باش.....با این سر و شکل امشب چندتا خاطر خواه پیدا می کنی ....و غش غش خندید
برا یه لحظه رفتارشو با متین مقایسه کردم ...
با متینی که با اینکه من زنش نبودم و بهم متعهد نبودیم دوست نداشت کسی نگاه چپ بهم بندازه و رویپوششم حساس بود و آرشامی که با اینکه الان رسما و شرعا شوهرم بود باخنده از جذابیت من برای مردهای توی مهمونی میگفت و ککش هم نمیگزید.
مهمونی مثل قبل بود و همینطور مهمونا اون چیزی که الان تغییر کرده بود حضور من کنار خانواده بهادری و معرفی شودنم به عنوان نامزد آرشام بود.......
نگاه خیلیا با حسرت و نگاه بعضی دیگه با خوشحالی بهم بود...
زن عموی آرشام که زن تپل مپل و خواستنی بود و قبلا درورادور باهاش آشنا بودم صاحب مجلس بود و رو به مهمونا گفت :
-به افتخار آرشام عزیزمون که اینجا حضور نداره و نامزد زیباش ملیسای عزیز.......
لیوان شرابشو بالا برد و گفت:به سلامتیشون.......
صدای بهم خوردن لیوانها و به سلامتی گفتن مهمونا بلند شد......
دختر و پسرایی که یه جورایی با همشون آشنا بودم چه با عنوان فامیل و چه دوست یه گوشه از سالنو گرفته بودند.........
با دیدن آتوسا و همسرش بین اونها سریع اونطرف رفتم ......
آتوسا تقریبا به طرفم پرواز کرد.....
-ملیسا عزیزم....
-سلام خانمی...
-سلام قربونت برم ...
شوهرشم خیلی محترمانه دستمو فشرد...
-تبریک میگم.....
-ممنون ......
ملیسا زیر گوشم زمزمه کرد یلدا همه چیزو واسم تعریف کرده ......متاسفم.
-مهم نیس ....
بابقیه هم خوش و بش کردم مخصوصا با افراد به اصطلاح فامیل....
یکی از خدمتکارا اومد پیشم و گفت :خانم .....
-بله..
-خانم بهادری باهاتون کار دارن و به سمت مادرجون که نگاش به من بود اشاره کرد...
بلند شدم و کنار مادرجون رفتم....
-بله مادرجون.......
-عزیزم مامان باباتم امشب دعوت بودن ...ببین چرا هنوز نیومدن ......
گوشیمو برداشتم و با مامان تماس گرفتم .
مامان گفت نمیاد و وقتی من دلیلشو پرسیدم گفت :
-نمیخوام هیچ کدومشونو ببینم کسایی که وقتی بهشون احتیاج داشتم پشتمو خالی کردند....
-مامان.......
-هه........جالبه ملیسایی که یه زمونی به زور تو مهمونیای دوره ای شرکت میکرد زنگ زده و میگه بیام مهمونی....
راست میگفت من همیشه مخالف این مهمونیا بودم ....دهنم بسته شد .....
-باشه مامان هر طور راحتی
یکی از دختر عموهای آرشام که معلوم بود چند سالی از من بزرگتره با کمال پررویی رو به مادرجون گفت:
-نامزد آرشام خیلی خوشکله ....اما فکر نمیکردم واسه ارشام دختر یه ورشکسته رو بگیرین .....
مادرجون نگاهی به من که از عصبانیت سرخ شده بودم انداخت و دستشو روی دستم گذاشت و گفت:
-مهم اینه که آرشام و ملیسا واقعا عاشق همدیگه هستن و ضمنا خدا را شکل مشکل مالی آقای احمدی برطرف شد .
دختر پررو پشت چشمی برام نازک کرد و گفت :معلومه کار بلده ...ببین چطور خودشو تو دل شما جا کرده .
مادرجون لبخندی زد و گفت : اون یه فرشتس ....
دختره رسما خفه شد اما وقتی مادرجون برای احوالپرسی پیش خانواده ای رفت رو به من گفت:
-ببین خوشکله ...من پسر عمومو میشناسم .......اینا همش فیلمشه....اون اهل ازدواج و این حرفا نیس....احتمالا چند صباحی سر کاری و بعدم مثل دستمال کهنه از زندگیش پرت میشی بیرون....
آی دلم میخواست بگم ما ازدواج کردیم و تا اونجاشو بسوزونم بعدم بگم پسر عموتون ارزونی خودتون و برا حسن ختام یه کف گرگیم برم تو صورتش اما شخصیت مهربونو روح لطیفم اجازه این کارو نداد....
دختره که دید جوابشو نمیدم بلند شد و رفت و جاش آتوسا اومد.
-ملیسا خوب با مهلقا خانم جور شدی.....
-آره خیلی خوبن...هم مادرجون هم پدرجون.
-خدارا شکر ....اوه راستی بلند نمیشی برقصی؟
-نه بابا حوصلم کجا بود تو چرانمیرقصی ؟
-دلم میخواد با تو برقصم ....
-لوس نشو ....یکار نکن شوهرت سرمو بکنه..
خندید و گفت نترس عرضشو نداره ....
بعدم دستم رو کشید و به زور بلندم کرد ...

فرشاد بهادری پسر عموی آرشام در حالی که با مهارت میرقصید کنار من و آتوسا اومد و گفت :
-خیلی لوندی ملیسا خانم به خاطر اینه که پسر عموی منو اینطوری به دام انداختی.
به سر تا پاش نگاهی انداختم و فقط زمزمه کردم ممنون ...
بعد هم الکی تابی خوردم و جامو یه جورایی با آتوسا عوض کردم تا از شر نگاهای هیزش خلاص بشم اما مگه از رو میرفت......
پاهوش و سریع روی ریتم آهنگ بر میداشت و میذاشت رو زمین و نگاش یه لحظه هم ول کنم نبود یه آن اون ملیسای شیطون گذشته تو من جون گرفت و یه لبخند شیطانی تحویلش دادم که باعث شد نیشش تا ته باز بشه و تو یه حرکت سریع یه لنگ کوولو واسش انداختم و سریع عقب کشیدم از اونجایی که پیست رقص کوچیک بود و همه کیپ تو کیپ هم می رقصیدن محکم افتاد روی دختر عمه اش ودوتاشون پخش زمین شدند و من و آتوسا در حالی که به زور جلوی خنده هامونو گرفتیم سریع جیم زدیم......
همین که از جمعیت دور شدیم زدیم زیر خنده....
-وای ملی خدا نکشدت....چند وقت بود دلم برای ملیسای شیطونمون تنگ شده بود .....
-خودمم همینطور.....
اخمام بی اختیار تو هم رفت و آتوسا دست پاچه گفت:
-وای ملی معذرت میخوام ...ناراحت شدی؟
به زور لبخندی زدمو گفتم :
-نه عزیزم دیگه یه جورایی عادت کردم نخندم.....زندگیم پر از .......
با صدای پدرجون حرفمو نیمه کاره رها کردم و به سمتش برگشتم.
-دختر شیطون ...ببین چطور حال برادرزادمو گرفتی.......
به سمت آتوسا برگشتمو با لحن بچگونه ای گفتم :
-آتی بزن بچاک که لو رفتیم....
پدرجون بلند زد زیر خنده و گفت:
-آدم پیش تو باشه احساس جوونی میکنه ..... البته اگه مثل حالا شیطونو خندون باشی....
حرفی نزدم و تا آخر مهمونی از کنار مادرجون جم نخوردم چون ممکن بود با فرشاد کنتاکت پیدا کنم چون نگاش مدام روی من بود....
دو سه تا پیشنهاد رقصی هم که بهم شدو یه جورایی پیچوندم.
     
#42 | Posted: 6 Sep 2013 16:48
فصل ۴۶

مادرجون بهم خبر داد که سه شنبه ی همون هفته تولد پدرجونه و میخواد یه جشن کوچولو واسش بگیره .
اما واسه همین جشن کوچولو یه جورایی پدر منو در آورد دعوت 130 نفر از فامیلا و دوستاشون سفارش کیک و میوه و شام ....
خرید کادو و خرید لباس واسه خودمون و گرفتن نوبت آرایشگاه از کارایی بود که واسه این جشن کوچولو انجام دادیم.
پدرجون را به بهانه دیدن ویلایی تو لواسون با محربی راهی لواسن کردیم و خودمون آرایشگاه رفتیم.
اصرار من برای داشتن آرایشی ساده افاقه نکرد و مادرجون لباس صورتی ملایمی و دنباله داری را دستم داد و گفت:
-امیدوارم بپسندی
-مثل لباس قبلی سلیقه آرشامه؟
-آره عزیزم ........
لباس فوق العاده بود یقه رومی (یک طرفه) با گلهای کریستال صورتی روی بندش ...ساده و شیک.
آرایش صورتم صورتی ملایم و شینین موهام با یه تاج از گلهای کریستال صورتی تموم شد و من و مادرجون به خونه برگشتیم.
مهمونا کم کم اومدند و حدود ساعت 8 با ورود پدرجون جشن تولد رسما شروع شد...
نیم ساعت بیشتر از تولد نگذشته بود که مادرجون بهم گفت برم کادوی خودش که ساعت گرون قیمتی بود را بیارم .
به اتاقشون رفتم و کادو را از روی میز آزایش برداشتم و بعد هم به اتاق خودم رفتم و کادوی خودم که یه ست کامل لباس ورزشی مارکدار بود را برداشتم تا اومدم برگردم کسی وارد اتاق شد و در اتاقو بست ....
با تعجب برگشتم و با دیدن شخص پشت سرم خشکم زد ..
فقط تونست زمزمه کنم
-آرشام .....
آرشام در حالی سر تا پامو نگاه میکرد با لبخند جلو اومد و با یه حرکت سریع محکم منو تو آغوش کشید ...
هنوز از بهت حضورش خارج نشده بودم که بوسه ای طولانی روی لبهام زد و من مثل یه مجسمه خشک شده بودم.
به خودم که اومدم سریع به عقب هولش دادم و با حرص گفتم:
-تو....تو کی اومدی؟
-دیروز عشقم ....البته فقط مامان میدونست ....میخواستم هم تو هم بابا رو سوپرایز کنم.
از اون چیزی که میترسیدم به سرم اومد حالا آرشام بهادری کنارم بود و کمتر از یه قدم باهام فاصله داشت کسی که اسم شوهرمو یدک می کشید و من ....... خدایا خودمو به تو سپردم.


فصل ۴۷


با بوسه ای که آرشام روی گونه ام زد به خودم اومدم.
-خوشکلم می دونم دلت میخواد تو اتاقت باشیم و من همینطور بوسه بارونت کنم اما باید بریم پائین بابا را هم سوپرایز کنیم .آخر شب به اندازه کافی وقت داریم.
از حرفاش یک لحظه به خودم لرزیدم ....عرق سردی که از گردن و پشت کمرم جاری بود نشونه ی ترسم از کسی بود که از توصیف نگاش به خودم عاجز بودم.نمی تونستم بگم نگاش بهم یه نگاه هرزه ....چون محرمم بود........و نمی تونستم از نگاهاش لذت ببرم چون دوسش نداشتم.....
به خودم که اومدم وقتی بود که دستم تو دستای آرشام بود و همه برامون دست میزدند .....
پدرجون و مادرجون سریع خودشونو به ما رسوندندو هر دو آرشامو غرق بوسه کردند.
بابا مامان منم جلو اومدند و آرشام خیلی تحویشون گرفت.
مامان کناری کشیدمو بهم گفت که قرار شده امشب یه جورایی جشن نامزدیه من و آرشام باشه و اینکه بهتره جلوی دیگران نشون ندم که از بودن کنار آرشام ناراضیم چون به هر حال همه چیز فورمالیتس و من زنشم و اون .........
-پوف...........باشه مامان .....شما کی اومدید؟....
-یه ده دقیقه ای می شه.
پدرجون صدام زد کنارش رفتم .
دور آرشام شلوغ بود .
پدر جون آرشامم صدا زد .
آرشام با یه ببخشید از جمع فامیلاش بیرون اومد...
واقعا که خوشتیپ و جذاب بود و اینو از نگاه بقیه دخترا بهش می شد راحت فهمید اما من با دیدنش هیچ حسی نداشتم ...اگه بخوام صادق باشم یه جورایی هم ازش بدم میاومد اون باعث جدایی من از متین شد.
پدرجون بلند گفت :
خانم ها و آقاییون .........اول از همتون متشکرم که امشب تو جشن تولدی که مهگل واسه من پیرمرد گرفته شرکت کردید........
مادرجون با ناز گفت :
-وا...آقا کجاتون پیره .....
پدرجون عاشقونه نگاش کرد و گفت:تو که پیشم باشی همیشه سرحال و جوونم.
مادرجون با ناز خندید و همه براشون دست زدند.
-اما موضع مهم دیگه اومدن پسرم آرشامه ....اگرچه واسه دل من نیومده و (با دست به من اشاره کرد) واسه دل خودش اومده اما ازش ممنونم و میخوام امشب نامزدش ملیسای عزیز را بهتون معرفی کنم....دست منو گرفت و بعد هم دست آرشامو بلند کرد و دستامونو تو دست همدیگه گذاشت ......
-امیدوارم که خوشبخت شند ......به افتخارشون......
صدای دستها از همه طرف بلند شد و بعد هم آرشام از توی جیبش یه جعبه کوچولوی زیبای چوبی در آورد و جلوم زانو زد و در جعبه را باز کرد .....
چشمام بین چشمای شیطون و حلقه برلیان براق زیبا در گردش بود .....
آرشام زمزمه کرد خیلی دوست دارم ...
و من سریع نگامو از چشاش گرفتم و حلقه را برداشتم ...اون هم سریع ایستاد و حلقه را توی انگشتم کرد.......
و بعد تو یه حرکت غافل گیر کننده لباشو رو لبام گذاشت صدای سوتها و دستا بلند شد و من خجالت زده خودمو ازش جدا کردم..
تو گوشم زمزمه کرد :عاشق خجالت کشیدناتم.....
     
#43 | Posted: 6 Sep 2013 16:48
فصل ۴۸

-سلام بر عشقای خودم..
از بغل مادرجون بیرون اومدمو به سمت در برگشتم .
آرشام در حالی که با دو تا دستاش دو تا چجمدونو میکشید وارد اتاق شد و پشت سرش پدرجون با اخم تصنعی وارد شد و گفت
-چی چیو عشقای من هنوز نرسیده صاحب شدی؟
-بابا...
-کوفت ....
آرشام بی توجه به فحش پدرجون رو به مادرجون گفت:
-حالا چی شده بود که همدیگرو بغل کرده بودید خوبه من از مسافرت رسیدم ...شما دلتون واسه هم تنگ شد..
-حسود نشو بچه ....کادوهامونو بده که خیلی خوابم میاد...
-ای وای مامان واسه شما که کادو یادم رفت .
-آره دیگه زن گرفتی مامان میخوای چیکار..
-آ..آ ...مادر شوهر بازی نداشتیما...
مادرجون به طرز خنده داری ایشی گفت و روی تخت نشست..
-حالا چرا قهر میکنی مادر من ...شما جون بخواه من دربست نوکرتونم.....
پدرجون گوش آرشامو گرفت و با حرص گفت:
-هوی بچه از عشق و اینایی که گفتی میگذرم ولی از اینکه پا تو حیطه وظایف من گذاشتی نه نمیگذرم.....
-خیلی خوب بابا بچه که زدن نداره....
بعد هم به سمت من برگشت و گفت:
-تو چرا انقدر ساکت و مظلوم شدی نکنه غریبی میکنی...
پدرجون با خنده گفت:
-چی چیو مظلوم شده همچین که پاش تو خونه میرسه یه جورایی خونه بومب...
آرشام با خنده به سمتم برگشت و تو یه حرکت محکم بغلم کرد و گفت:عاش همین کاراشم.....
-اهن....ما اینجا بوق نیستیما..
آرشام با خنده ولم کرد و آروم تو گوشم زمزمه کرد یه بار جستی ملخک دوبار جستی ملخک آخر تو دستی ملخک...
نگاه نگرانمو تو چشای مادرجون دوختم ...
مادرجون گفت:خوب اول کدوم چمدونو باز میکنی؟
آرشام دستمو گرفت و روی تخت نشست به تبعیت از اون منم نشستم و پدرجونم روی مبل راحتی نشست..
-خوب اول کادوی بهادری بزرگ...
پیپ و چندتا پیراهن مردونه ......خدایی هم سلیقه اش محشر بود...
واسه مادرجون هم انواع لوازم آرایش و دو دست لباس مجلسی سنگین و شیک.....
-خوب دیگه ....شب خوش...
-ا....هنوز اون چمدونو باز نکردی
-شرمنده مامان اونا خصوصیه ...
-اوه...داره کم کم حسودیم میشه
-فداتون بشم ....خسته شدین امروز برین بخوابین دیگه.......
-وا خستگی کجا بود

رو به مادرجون گفتم:
-حالا چه عجله ای واسه خوابیدن دارین ........
مادرجون با خنده شونه هاشو بالا انداخت و گفت:
- من که عجله ندارم این آرشامه که عجله داره ما بریم بخوابیم .........
بعد هم همراه آقاجون زدند زیر خنده.......
واقعا که ...........انگار نه انگار ....یه ذره شرم و حیا ندارن.......
آرشام بی حوصله روی تخت دراز کشید ......
مادرجون رو به منو آقاجون گفت بهتره از اتاق بریم بیرون ....بچه ام خسته است...
با خوشحالی سرمو تکون دادم و گفتم:
-آره راست میگین......شب بخیر آرشام جون......
قبل از اینکه یه قدم بر دارم آرشام دستمو کشید و گفت:
-تو کجا؟
-زشته دستمو ول کن.......
-من تا سوغاتیاتو ندم که خوابم نمی بره.......
مادرجون پوفی کشید....
پدرجون رو به مادرجون گفت:بهتره بریم بخوابیم عزیزم......
مادرجون زیر چشمی نگام کرد......
حالا چه خاکی باید تو سرم بریزم........
-آرشام عزیزم میشه یه لحظه بیای تو ااتاقم کارت دارم......
آرشام مشکوک نگاهی به مادرجون کرد و همراهش از اتاق خارج شد......
درجون رو به من گفت:
-معلومه اینجا چه خبره؟
-نمی دونم.....
آره خوب یه دروغ مصلحتی بهتر از گفتن اینه که پسرتو امشب نمیخوام تو اتاق راه بدم.......
بعد 20 دقیقه که مسواک زده بودمو مشغول شونه زدن موهام بودم در اتاقم زده شد .....
-بفرمایید....
آرشام وارد شد و در و پشت سرش بست.....
چشماش شدیدا عصبانی بود سریع به سمتم اومدو بازوهامو محکم گرفت......
در حالیکه سعی می کرد صداش بالا نره گفت:
-تو راجع به من چی فکر کردی؟...هان....
-یعنی انقدر برات غریبه هستم که از مادرم کمک میخوای تا پیشت نباشم......
-آرشام........
-ساکت شو ملیسا...من تو رو راحت بدست نیاوردم ....خودتم خوب میدونی چقدر دوست دارم ....اما الان فهمیدم دید تو به من یه آدم بالهوسه.....تو....توی احمق به جای اینکه به خودم بگی آمادگی نداری و منو قانع کنی...ازم فرار میکنی ...خودتو پشت مادرم مخفی میکنی.......تو فکر کردی میذارم اولین رابطمون از روی اجبار باشه....
-بسه آرشام بذار منم حرف بزنم......آره...درست حدس زدی دیدم بهت همونه که گفتی میدونی چرا ....
یکم مکث کردم که ولم صدامو کمی پاینتر بیارم......
-برای اینکه تا حالا هر چی از تو به من رسیده اجبار بوده .........ازدواجمون... دادن چک و سفته ها بهت اونم دو برابر....یادت میاد چه جوری از شر ازدواج باهات خلاص شدم وقتی مامانم در مقابلم موضع گرفته بود ...هوم با فرستادن یه دختر تو بغلت....به همین راحتی.....تو .....
-خفه شو میسا بسه ....
روی تخت نشست و سرشو بین دستاش گرفت:
-دوست داشتم....آره منخر دوست داشتم و دارم.....هر کاری کردم اصلا منو ندیدی اصلا دلیل اینکه ازم متنفریو درک نمی کنم تو حتی منو نمی شناسی چطور می تونی.......
وسط حرفش پریدمو گفتم:
-جالبه ....نمی دونستم واسه شناخت اول باید با هم به اجبار ازدواج کنیم بعد .....
اینبار اون بین حرفم پریدو گفت:
-آره اجبار بود....واست اجبار بود تو حتی به من فرصت ندادی خودمو بهت بشناسونم ....از اول خودت بریدی و دوختی.....
لحنش رو ملایم کرد و به سمتم اومد.....
-من دوست دارم ملیسا...تو همه زندگیمی.....
بغلم کرد و خودش روی تخت نشستو منو روی پاهاش نشوند.......
- بهم فرصت بده...باشه عزیزم .....حالا یه بوس خوشکل بده به عمو ....
و بعد لباشو محکم روی لبام گذاشت.......
خدایا چرا نمیتونم دوسش داشته باشه ...چرا حس خیانت به عشق واقعیم داره نابودم میکنه......
دستامو روی سینه اش گذاشتمو با حرص هلش دادم
     
#44 | Posted: 6 Sep 2013 16:49
فصل ۴۹

مسخره خندید و چمدونو جلو کشید...........
-خوشکله حدس میزنی چی واست خریدم...........
-حوصله این مسخره بازیا رو ندارم ........
-اوه چه بد اخلاق......خوب ساکت بشین اینجا تا کادوهاتو بهت بدم ..
کنارش نشستم و بی حوصله به چمدون چشم دوختم......
چمدون پر پر بود .....اول زیپ توی در چمدونو باز کرد و یه جعبه خیی شیک بیرون کشیدو روی پاهام گذاشت ....
اینو به یه جواهر ساز معروفی سوئیسی سفارش دادم ...خیلی پیادم کرد ولی ارزشو داشت......
با این توصیفا وسوسه شدمو در جعبه را باز کردم....
حاضرم قسم بخورم که تا به حال در عمرم همچین سرویسی ندیدم.....
الماسای درخشانش چشم آدمو مسحورمیکرد.
-وای ...خیلی قشنگه.......
-تو قشنگتری عشقم .....
بی توجه به حرف آرشام از جام بلند شدمو رو به آینه گردنبند را به گردنم گرفتم........
-فوق العادست......
-ممنون .......
-قابلتو نداشت خانمم......
باگفتن این کلمه بی اختیار یاد متین افتادم.....
گردنبند را به جعبه اش برگردوندم..
حالا به نظرم اصلا هم زیبا نبود.........
-خوب بریم سراغ بقیه کادوها.......اوه....راستی این قسمت بیشتر واسه خودمه تا تو.....
لباس خوبای رنگارنگی رو از چمدون بیرون می آورد و با لبخندی خبیصانه نگام میکرد
-چی ....من اینا را بپوشم ....یهو بگو هیچی نپوش اینطوری سنگینتره ..........
-اونم به موقش......
-زهر مار
-جونم ....چه حرصیم میخوره .....
لوازم آرایش و عطر و دو دست لباس راحتی و یه لباس مجلسی آبی کاربنی خیلی ناز اما قدش تا سر زانوهام بود......
بعد از تموم شدن کادوها رو بهش گفتم :
-ممنون بابت کادوهات بهتره دیگه بری بخوابی...
-کجا برم ....من تو بغل همسرم ....
وسط حرفش پریدمو گفتم:
-خودت گفتی نمیخوای به اجبار باهام باشی...
-من...کی گفتم.....
-آرشام.....
-جانم.. شوخی کردم....من فقط میخوام شبا پیشت باشم قرار نیست به جز یه آغوش ساده و فوقش دو سه تا بوسه اتفاق دیگه ای بیافته....
دهه......عجب گیری کردما بابا من اصلا نمیخوام ریختتو ببینم بیام شبا تو بغلت لالا کنم.....



فصل ۵۰


نباید از موضعم کوتاه میومدم ...... من واقعا هیچ حسی نسبت بهش نداشتم در عوض هر لحظه دلم از دوری متین بی تابتر میشد.

با عصبانیت به سمتش برگشتم و گفتم:

-بهتره بری تو اتاق خودت ......

-چرا اونوقت اینطوری که بهتره........

-چرا حرف حالیت نیست نمیخوام کنارم باشی.......

چشماش تیره تر شد و صورتش از خشم قرمز شد.....

-من شوهرتم لعنتی.....

-انقدر این واژه مسخره را پتک نکن و بزن تو سرم .......آره شوهرمی یه شوهر اجباری.....

-تو هم انقدر این کلمه اجباری رو توی سرم نزن ....حالا چه اجباری چه به دلخواه خانم......(شمرده شمرده گفت): من...الان ....شوهرتم ....

-به جهنم..... میخوای خودمو واست حلوا حلوا کنم.....

برای چند لحظه ساکت شد و بعد با حرفش شوکم کرد...

-اگه....اون پسره ....چی بود اسمش...آهان ....متین خانتون جای من بود این حرفا رو تحویلش میدادی......

نه البته که نه اون مالک روحم بود......

حرفی به آرشام نزدم.....

سکوتمو که دید پای پاسخ مثبتم گذاشت......یقه لباسمو تو دستاش محکم گرفت و منو به سمت خودش کشید....از بین دندونال کلید شدش گفت:

-می دونی چیه ؟.......تو از اون دسته آدمهایی هستی که حرف حساب تو اون کله پوکشون نمی ره.....باید یه چیزیو به زور حالیشون کرد........

-ولم کن آشغال ........

محکم به سمت دیوار هلم داد.......

لعنتی کمر بیچاره ام داغون شد....

-آشغال ....آره راست می گی من یه آشغال دیوونم که برای بدست آوردن توی بی ارزش 10 ملیارد خرج کردم.......

پس بالاخره شروع کرد .....بالاخره سر کوفتاش شروع شد.....

بغض راه گلومو بست......اشک تو چشام حلقه بست انگشت اشارشو به حالت تهدیدی تکون داد و گفت:

- بهتره تا من میرم یه لیوان آب بخورم تو هم یکی از لباس خواباتو بپوشی و آماده بشی تا من بیام و به زور تو اون کلت فرو کنم که الان شوهرتم.....

-تو حق نداری که.......

وسط حرفم پرید و با عصبانیت گفت:

-من حق هر کاری را دارم........یادت نره من تو را 10 ملیارد خریدم......

بهت زده وسط اتاق خشکم زد توقع این حرف رو ازش نداشتم ....حد اقل الان نداشتم....

از اتاق خارج شد و کلید را هم با خودش برد........

مغز قفل شده ام را به زحمت به کار انداختم.....چی کار باید میکردم.......

حالا بدون کلید ....آهان اتاق مهمان ...

موبایلمو برداشتم و سریع به سمت اتاق مهمان رفتم....کلیدش روی قفل بود ..

سریع درو قفل کردمو و به سمت بالکن دویدم اونو هم قفل کردم و با خیالی آسوده روی تخت نشستم.....

بعد چهار پنج دقیقه دستگیره دل بالا پائین رفت و بعد صدای عصبی آرشام که سعی می کرد بلند نشه

-لعنت بهت ملیسا......

و بعد صدای قدمهای محکمش که از اتاق دور شد.....

زمزمه کردم:

-آره لعنت به من لعنت به من و این سرنوشت گندم......

اشکام سر زیر شد و همون وقت چشمم به موبایلم افتاد

سریع قفلشو باز کردمو و روی لیست مخاطبینم رفتم......

روی شمارش مکث کردم......

-کارم غلطه نباید بهش زنگ بزنم بهش قول دادم فراموشش کنم.....اما آخه تا حالا کدوم کارم درست بوده که این یکی دومیش باشه ......

دکمه تماسو زدم و گوشیو به گوشم چسبوندم......همه وجودم گوش شد ......

صدای خواب آلودش تو گوشی پیچید ....

-الو بفرمایید.........

پس نفهمیده منم ....

-متین.....

با تعجب گفت:

-ملیسا.....

چقدر دلم واسه ملیسا گفتنش تنگ بود .....صداش نشون داد کاملا هوشیار شده.....

-متین ....من........

وسط حرفم پرید و با لحنی سرد گفت:

-خانم احمدی ساعت 3 نصفه شبه.....

بی توجه به لحنش ....بی توجه به حرفش ادامه دادم

-من نمی تونم ...من بدون تو......

باز وسط حرفم پرید

-خانم محترم من فردا پرواز دارم ....دارم واسه همیشه از ایران میرم....میخوام استراحت کنم ....ضمنا شما به من قول دادید فراموشم کنید.........

گریه ام شدت گرفت.......

صداش نرم شد......

-بسه ملیسا ...بسه گریه نکن ...چرا میخوای نابودم کنی....دارم با تموم وجود سعی می کنم که فراموشت کنم ...اونوقت تو.....

مکث کرد ...فقط چند ثانیه....

-من از ایران میرم.....دیگه همدیگرو نمیبینیم.....سعی کن خوشبخت باشی ......

و قطع کرد.......

چطور سعی کنم خوشبخت باشم.....من بی متین هیچی نیستم.....
     
#45 | Posted: 6 Sep 2013 16:52
فصل ۵۱

از اتاق خارج نشدم نه برا اینکه با آرشام رو به رو نشم نه....
برای اینکه نگام روی ساعت خشک شده بود ساعتی که بی وقفه جلو می رفت و رفتن متینو نزدیک و نزدیکتر می کرد...
انگار تمام عالم و آدم دست به دست هم داده بودند که بی اون باشم بی متینم ...من میتونستم بی اون نفس بکشم؟
معلومه که نه .......
دیگه طاقتم تموم شد پاشدمو از اتاق خارج شدم در اتاقم باز بود و کسی توش نبود سریع حاضر شدم....
هیچ کس توی سالن نبود برای همین با خیال راحت از ساختمون خارج شدمو سوار ماشینم شدم و با سرعت روندم حتی اجازه ندادم در به طور کامل باز بشه....
خودمو به فرودگاه رسوندم اینکه تا اینجا سالم رسیدم خودش خیلی بود ....
خودمو به مائده و مادر متین رسوندم ...
-مائده .....
مائده با تعجب به سمتم برگشت روم نشد به مادرش نگاه کنم نگامو دزدیدمو سریع سلام کردم .........
-ملیسا ...تو ...اینجا ....
-متین کو؟ ....
مائده به روبروش نگاه کرد مسیر نگاشو گرفتمو به متین رسیدم....
از نرده ها گذشته بود ........
به سمتش دویدم و داد زدم
-متین ........
ایستاد اما برنگشت ...
دو باره صداش زدم اینبار با شتاب از در خارج شد و بی طاقت میخواستم دنبالش بدوم که دو تا نگهبان جلومو گرفتند...
اون رفت ....باورم نمی شد اون رفت بدون اینکه حتی اجازه بده برای آخرین بار چشای سیاهشو ببینم....
یکی زیر کتفمو گرفت و بلندم کرد تازه متوجه شدم روی زمین نشسته بودمو و زار زار گریه میکردم.......
برگشتمو به کسی که بلندم کرد نگاه کردم ....مادر متین با چشای مظلوم و گریونش در آغوشم کشید و در گوشم زمزمه کرد ...
قسمتتون با هم نبود .....
همین ......واقعا که من از دست همه گله دارم اول از همه از دست تو خدایا ....

چرا قسمتم باید دوری و روزهای پیش روم باید بی متین باشه ....من این زندگیو نمیخوام ...


از فرودگاه یه راست پیش یلدا رفتم.
یلدا تموم سعیشو میکرد تا آرومم کنه اما من این حرفا حالیم نبود
ته سیگارمو محکم توی بشقاب فشار دادمو یکی دیگه رو آتیش زدم...
یدا با عصبانیت سیگارو از بین انگشتام بیرون کشید و با صورتی سرخ از عصبانیت فریاد زد ....معلومه داری چه غلطی میکنی ......میخوای خودتو بکش هان؟
چشمای اشکیمو به چشای عصبانیش دوختمو سرم به نشونه تاکید تکون دادم ..
-یعنی خاک تو سرت ملی .....بی توجه به موعضه هاش یه سیگار دیگه برداشتمو آتیش زدم .....به سیگار خیره شدم
-یلدا یه جایی خوندم ..
سیگارم چه خوب درک می کند مرا...
و چه زیبا کام می دهد ..این نو عروس شب تنهایی هایم
لباس سپیدش را برایم میسوزاند
و من تا صبح بر لبانش بوسه میزنم
چه لذتی میبریم از این هم بستری
او از جان مایه میگذارد و من از عمر
هر دو می سوزیم به پای هم.......
یلدا نالید ملیسا ..
-یلدا میدونی دلم از چی میسوزه از اینکه حتی نمودونم به جرم کدوم یکی از گناهای گذشتم خدا اینجوری مجازاتم می کنه....از روی شیطنت هزار نفر سر کار گذاشتم آره....ولی ...ولی آخه هیچوقت گناهم انقدر سنگین نبوده که تاوانش به این سنگینی باشه ....
یلدا سرمو تو آغوش کشید و گفت:
-بسه ملیسا تو رو خدا بسه..
-یلدا چیو بس کنم ...تازه کم کم میفهمم که چه بلایی سرم اومده ...من با دستای خودم قبرمو کندم این مرگ تدریجی..
یلدا بین حرفم پرید و گفت:
-ملیسا همیشه همه چیز اونطوری که ما دوست داریم پیش نمیره....
قهقهه زدم اونقدر خندیدم که ته گلوم می سوخت یلدا مثل مسخ شده ها بهم خیره شده بود ...
کم کم خندم تبدیل به گریه شد.....
-کاش بمیرم یلدا ...کاش....
-خفه شو مگه الکیه
-آره زندگی همش الکیه
-داری می ترسونیم ...تو اون کله پوکت چه خبره
-ذهنم خالیه خالیه اونقدر خالی که دارم کم کم شک میکنم اصلا زندم یا مرده.
از جاش بلند شد و سریع به سمت آشپزخونه رفت سیگارم تموم شده بود ...
محکم بین انگشتام فشارش دادم
یلدا با یه قرص و یه لیوان آب برگشت ...
-اینو بخور....
بی حرف قرصو انداختم تو دهنم و بی آب غورطش دادم.
-پاشو تو اتاق یکم دراز بکش زیر بغلمو گرفت و من روی تخت دراز کشیدم..
-یلدا...
-هوم...
-میخواستم فراموشش کنم...تموم سعیمو کردم ...اما باز...
-میدونم ...میدونم ....دراز بکش و به هیچی فکر نکن ...
قرص آرام بخش که یلدا بهم داد منو به آغوش خواب فرستاد ...
     
#46 | Posted: 6 Sep 2013 16:53
فصل ۵۲

از خواب که بیدار شدم صدای پچ پچ میومد..
آروم بلند شدم و یه دستی به سر و صورتم کشیدم با نگاه به ساعت سرم سوت کشید ....
آخه بچه مگه کمبود خواب داری .....چشام هم از زیاد خوابیدن و هم گریه باد کرده بود.
با وارد شدن به حال کوچکشان و دیدن آرشام یه جورایی شکه شدم.
بهروز و یلدا هم با بلند شدن آرشام به سمتم برگشتند...
با اخم به یلدا خیره شدم .
با چشام بهش فهموندم که این یارو اینجا چه غلطی می کرد ولی یلدا دنده پهنتر(کسایی که خودشونو به بی خیالی میزنند) از این حرفا بود.
با لبخند به سمتم اومد و گفت:
به به شازده خانم ...از خواب پاشدید سرورم بهش نزدیک شدم و با حرص گفتم:
-مزه نریز ...این اینجا چیکار میکنه...
-هزار بار به گوشیت زنگ زد ...مجبور شدم...
وسط حرفش پریدمو و با حرص گفتم:
-چیزی که بهش نگفتی؟
-نه فقط گفتم سرش درد میکنه و...
بی توجه به ادامه حرفش کنار بهروز رفتمو باهاش دست دادم و رو به آرشام گفتم:
-من میرم خونه...
یلدا گفت:حالا که زوده یکم دیگه بمونید
آرشام به جای من جواب داد نه میریم خونه مامان بابا نگران ملیسا هستند ....
رو به بهروز گفت:
ماشین ملیسا اینجا بمونه رانندمونو می فرستم دنبالش...
-نیازی نیست خودم میارمش...
بدون اینکه به حرفم توجهی کنه گفت:
-ملیسا بریم ...
از یلدا و بهروز خداحافظی کردم یلدا تو گوشم آروم گفت:میدونم سخته فراموشش کنی اما اینم می دونم ملیسا دختریه که هرکاری بخواد می تونه انجام بده.....
-ممنون یلدا اگه تو را نداشتم ...
-حالا که داری مواظب خودت باش...
اگرچه نمیخواستم به حرف آرشام گوش بدم اماخودم هم حوصله رانندگی کردن ونداشتمبرا همین بدون لجبازی سوار ماشینش شدم...
همین که حرکت کرد آهنگ شادمهر سکوت ماشینو شکست:
به همه میخندی با همه دست میدی
دستتو میگیرم دستتمو پس میدی
اما دوست دارم اما دوست دارم
پشت من بد میگی حرف مردم می شم
دستشو میگیری
عشق دوم میشم اما دوست دارم
چه خوابایی برات دیدم...
نذاشتم آهنگ ادامه پیدا کنه و قطعش کردم
لعنتی همه چیزو میدونست ....
-ملیسا .....
-الان نه ....باشه واسه فردا .....
تا خونه ساکت بود و هیچ حرفی نزد ...
پدر جون و مادرجون با نگرانی به سمتم اومدند .
اما آرشام اجازه نداد کسی در رابطه با تاخیر امروزم چیزی بپرسه .
فقط گفت:

-ملیسا حالش خوب نیست باید استراحت کنه.


به ساعت نگاه کردم 3 صبح بود ....
لعنتی ....اینطوری خوابم نمیبره بهتره برم تو باغ یکم قدم بزنم...
از ساختمون زدم بیرون و به سمت ته باغ راه افتادم ...
لب استخر آرشام و دیدم که روی صندلی راحتیش نشسته بود و به روبروش خیره شده . سیگار لابه لای انگشتاش بهم چشمک میزد...روبروش نشستم ...
نگاش و تو چشام قفل کرد...
-یدونه سیگار به من میدی؟
جوابمو نداد درعوض جا سیگاری سیلور و خوشکلشو به سمتم هل داد...
یه سیگار از توش برداشتمو با فندک طلای آرشام که روش بزرگ حرف Aحک شده بود روشنش کردم.
فندکو بین انگشتام تاب دادم و گفتم:
-خیلی قشنگه ...
نگاه خیره اش رو از روی چشمام برداشت و به دستم دوخت پوزخندی زد و گفت:
-حیف که اول اسمم M نیست که بدمش به تو .....مثلا اگه اسمم متین بود خوب بود نه....حداقل مثل ملیسا اولش Mبود..
این شر و ورا چی بودمیگفت.
-آرشام...
-صدام نزن لعنتی ...صدام نزن...
متعجب به مرد روبروم چشم دوختم ...سرشو بین دستاش گرفت و موهاشو محکم چنگ زد....
با چشای غمگینش به چشمام خیره شد...
-گفتم به زور به دستت میارم تو هم فراموشش می کنی ....اونقدر عشق به پات میریزم که خود به خود فراموشش می کنی ...
اما نمیتونم ....طاقت ندارم ...می فهمی ....تو دلت پیش اونه ....امروز رفتی بدرقه اش
-اونطوری که تو فکر میکنی نیست ...
- با چشای خودم دیدم چیو انکار میکنی....
-خوب...
-حرف نزن ملیسا ....
-آرشام من...
باز وسط حرفم پرید...
-الان که فکرمیکنم میبینم اشتباه کردم باهات راه اومدم با تو باید به زور رفتار کرد .....
چی میگفت ...انگار حالش واقعا داغون بود...
-پاشو بیا ...
از جاش بلند شد ...
هنوز نشسته بودمو بهش نگاه میکردم ...
انگار این پسر نمی تونست آرشام باشه....
-یالا معطل چی هستی؟
-من....من...
-تو چی از من میترسی از شوهر قانونی و شرعیت میترسی خنده داره ...خیلی خنده داره ...
خودش شروع کرد به خندیدن..
-کجا میخوای بری؟
-منظورت اینه کجا میخوایم بریم نه؟
-من باهات جایی نمیام ...
خندید و گفت:
-قانون اول از حالا به بعد هر حرفی من زدم همونه....
از جام بلند شدم که به ساختمون برگردم ...
دستمو گرفت و به سمت خودش کشوند...
-نترس ....فقط میخوام یه چیزیو بهت نشون بدم ...
-باشه واسه بعد اان خوابم میاد...
-همین الان...
با قدمای محکم جلو میرفت و من برای اینکه دستم کنده نشه مجبور بودم دنبالش بدوم...
تا حالا این قسمت باغو ندیده بودم ....
کلبه کوچیک چوبی ...
آرشام در و باز کرد و منو تقریبا تو کلبه پرت کرد....
نگامو دورتا دور کلبه چرخوندم
یه تخت خوابو یه کمد ..همین
-اینجا ...
-اتاق منه ....توش درس میخوندم وقتایی که مامان مهمونی داشت...
-چرا اومدیم اینجا نگو میخوای درس بخونی....
-نه عزیزم میخوام یه درس خوب بهت بدم که بفهمی آرشام کیه...
با عصبانیت تو صورتش براق شدم....
-من خوب تو رامیشناسم نیازی به درس دادن نیست ....
-نه خانومم هنوز مونده منو بشناسی....
دستم محکم تو دستش گرفت و به سمت کمد برد...
-چه غلطی میکنی ولم کن
بی توجه به تقلاهام در کمدو باز کرد و یه شیشه ودکا در آورد...
-ولم کن عوضی...نگامو به شیشه دوختمو گفتم چه درسیم میخوندی عوضی ....
خندید....
-خوشم میاد وقتیم که مثل یه موش کوچولوی ترسو داری میلرزی باز این زبونت کم نمیاره...
در شیشه را یه دستی باز کرد و سرکشید...
با تعجب به اونکه یه نفس اونهمه ودکا را بدون اینکه گلوش بسوزه تو حلقش میریخت خیره شدم ....
شیشه را روی زمین کوبید ...
از ترس زبونم بند اومده بود ...
اون لحظه قیافش از یه خون آشامم وحشت ناکتر بود به خودم که اومدم روی دستاش بود ...
پرتم کرد روی تخت...
با تموم قوا پسش زدم اما چه فایده حتی یه سانت اونطرفتر نرفت ....
داد و فریاد میکردم با اینکه میدونستم صدام به گوش هیچکس نمیرسه ....
اگه برسه هم کسی نمیاد از دست شوهرم نجاتم بده با یه حرکت لباس خواب کرم رنگم از وسط پاره کرد...
بوی گند دهانش حالت تهوعم را شدت داد ...
-آرشام ....
-جون آرشام........ تو جون بخواه....
-ولم کن....تو را خدا ولم کن
-باشه واسه یه ساعت دیگه...
دستش روی بدنم حرکت میکرد
-خودت ...خودت گفتی به زور باهام....
-آره آره ....الان یه کاری میکنم ...که به تو هم خوش بگذره....

در حالی که هنوز نفس نفس میزد کنارم افتاد ...

بریده بریده گفت:

-عاشقتم ملیسا تو فوق العاده ای....

-در حالی که به خاطر گریه زیاد هق هق میکردم زمزمه کردم :

-ازت متنفرم آرشام بهادری از حالا تا آخر عمرم ازت متنفرم

روم نیمخیز شد و لبامو بوسید...

با پشت دستم محکم روی لبم کشیدم ...

خندید و گفت:

-حداقل ازم ممنون باش که یه دلیلی واسه تنفر از خودم دستت دادم.

نگاهی به ملحفه زیر پام کرد و با سر خوشی گفت:

-خیلی زرنگی که با اینهمه جذابیت تا حالا باکره بودی...

ملحفه را روی بدن برهنم کشیدمو با عصبانیت گفتم:

-اما انگار تو خیلی تو این زمینه تجربه داشتی ...

-اوف کجاشو دیدی...

-دلم نمیخواد دیگه ببینمت...

-تازه فهمیدم چطورباهات رفتار کنم....

-تو....تو ...

-من چی عزیزم ...تا دو هفته دیگه می ریم کانادا...

-چی؟

-دوباره جملمو تکرار کنم...

-من با تو هیچ کجا نمیام...

-چرا میای عزیزم مجبوری که بیای فکر نکنم بابات هنوز قدرت پرداخت 20 ملیاردو داشته باشه...

-توی عوضی آشغال....

وسط حرفم پرید و گفت:

-نوچ نوچ خانم خوشکله دیگه داری با حرفات اون روی منو بالا میاری...

-مگه تو رویی بدتر از این روتم داری؟

-آره عزیزم خوبشم دارم...

با همون ملحفه خونی به سختی از جام بلند شدم تا به اتاقم پناه ببرم و به حال الانم گریه کنم.....

-کجا؟

جوابشو ندادم .....

هنوز یه قدم بیشتر برنداشته بودم که فشار بدی به زیر دلم وارد شد ...جیغ خفه ای کگشیدمو روی دو زانو نشستم...

-چی شد؟

لعنتی آش و لاشم کرده تازه میگه چی شد؟

از زور درد اشک تو چشمم جمع شده بود ...

حال زارمو که دید گفت:

-پاشو باید بریم دکتر

-کوری نمی بینی نمیتونم راه بیام ...

-من می رم واست یه لباس بیارم و بعد ببرمت دکتر ...

بغلم کرد و روی تخت خوابوندم...

-تو ...تو بهم تجاوز کردی

-من شوهرتم و وظیفت بود که...

وسط حرفش پریدم :

-من هنوز آماده نبودم...

-تو یا منو خر فرض کردی یا خودتو خیلی زرنگ من اگه تا یه قرن دیگه هم منتظر می نشستم هنوز همون آش بود و همون کاسه...

-تو مستی...

-ده تا این شیشه ها هم رو من کارساز نیست ...

-ولی....

-الان بر میگردم...

اون رفت و من از ته دل زار زدم ...

حالا خوب فهمیدم که تو زندگی یه عروسک خیمه شب بازی بیشتر نیستم.

در کلبه زده شد ...بی شک آرشام نبود ...

صدای مادرجون و شنیدم ملیسا عزیزم...

ملحفه را بیشتر دورم پیچیدمو فقط صدای گریه ام بلندتر شد ...

در با شتاب باز شد و مادرجون وارد شد شکه به ملحفه خونی و بعد به قیافه داغون من نگاه کرد...

با سرعت به سمتم دوید و گفت:

-خوبی ...ملیسا تو خوبی؟

آرشام وارد کلبه شد ...مانتو و شالم دستش بود ...

-مامان شما ...اینجا

-رفتم به ملیسا سر بزنم دیدم نیست اومدم تو باغ دیدم تو داری از کلبه به سمت ساختمون میدوی و بعدم صدای گریه ی ملیسا ...آرشام چیکار کردی؟

-نکنه باید به شما هم برای اینکه با زنم بودم جواب پس بدم...

-اما دیروز حالش خوب نبود هیچیم که نخورده ضعفم که داره...

-الان وقت این حرفا نیست ...اون نمیتونه راه بره ...باید ببرمش دکتر ...

-لازم نیست ...لباسشو بپوشونش بغلش کن و بیارش تو ساختمون که بهش یکم برسم....

تو کل مسیر کبه تا ساختمون هیچ کدوم حرفی نزدیم ...

آرشام نگاهشو از من می دزدید و این نشون میداد با توجه به حرفای مامانش یکم شرمنده شده اما شرمندگیش دیگه برا من سودی نداشت ...

من پا تو دنیای زنانگیم گذاشتم در حالی که متین کلیمترها از من فاصله داشت ...انگار همه اتفاقا دست بدست هم میدادند تا من و متین مال هم نباشیم ...

زیر لب جوری که خودمم نمیشنیدم زمزمه کردم خداحافظ متینم...خداحافظ عشقم....من فراموشت می کنم ...مجبورم فراموشت کنم.
     
#47 | Posted: 6 Sep 2013 16:54 | Edited By: Alijigartala
فصل ۵۳

مادرجون اونقدر بهم میرسید که شرمنده ام کرده بود ....

-بیا عزیزم این هفت مغزه یکمشو بخور

-هفت مغز دیگه چیه؟

-پسته و فندق و بادام و گردو و کنجد و عسل و هل

-اوف از همشون بدم میاد...

مجبورم کرد همشو بخورم..

بیرون نیومدن از اتاقم واسه دو روز تنها مزیتش ندیدن آرشام بود ....

انگار شعورش رفته بود بالا و درک کرده بود نمیخوام ریخت نحسشو ببینم.

مامان زنگ زد و واسه ناهار همونو دعوت کرد....

نمیخواستم برم چون مجبور بودم آرشامو ببینم اما چه میشه کرد بدتر از همه اینکه مامان، مهلقا را هم دعوت کرده بود که واقعا رو اعصاب بود ولی بهونه ای واسه نرفتن نداشتم......

حوصله تیپ زدن نداشتم سریع آماده شدمو پایین رفتم.

روی کاناپه لم دادم تا بقیه بیان .

اما فقط آرشام بود که پایین اومد .

با دیدنش اخم کردمو صورتمو برگردوندم ....

-هنوز قهری مموشک.......

-چیه؟ توقع داری تحویلتم بگیرم.....

-آره دیگه...سه روزه ما به طور واقعی زن و شوهر شدیم...

-صحیح...فقط یه سوال ...شما واسه چندمین بار به طور واقعی نقش شوهرو پیدا کردین....

اخماشو تو هم کشید و گفت:

-زبونه تندی داری اگه می بینی دارم باهات راه میام و زندگیتو واست جهنم نکردم واسه اینه که دوست دارم اما این زبونت کار دستت میده

-هاها ...نمردیمو معنی دوست داشتنو فهمیدیم....آرشام خان به نظرت کجای زندگی فعلی من بهشته ...هان؟ اینکه به زور مجبور به ازدواج با کسی که هیچ حسی بهش نداری خودش دسته کمی از جهنم نداره یا اینکه شوهرت بهت تجاوز کنه و ....

بلند داد زد خفه شو .....

واقعا خفه شدم با دو قدم بلند خودشو بهم رسوند و محکم بازوهامو گرفت....

تو صورتم داد زد:

-جهنم واقعی میدونی چیه هان ...اینکه من فردا صبح 20 ملیاردمو احتیاج داشته باشم ...پس فردا بابات گوشه زندان باشه ...مامانتم که وضعیتش مشخصه فقط کافیه بشنوه بابات افتاده زندانو تموم....خودتم به عنوان یه زن مطلقه میری مراقبشون باشی ...ضمنا فکر نکنم اون پسره ..چی بود اسمش ..آهان متین خان،بخواد با یه زن تو موقعیت تو باشه ..احتمالا اصلا تو صورتت نگاهم نمی کنه...جالبه نه؟

بازوهام هنوز تو دستاش بود و نگاه من خیره به چشمای جدی آرشام ....بغض لعنتی راه نفسمو بسته بود و من هجوم اشکو به چشمام حس می کردمو کاری از دستم بر نمیومد......

با رها شدن بازوم بغضم ترکید و من حالا با صدای بلند گریه می کردم.

راست میگفت من با جهنم هنوز فاصه داشتم.....

آرشام خودشو روی مبل مقابلم رها کرد و سرشو بین دستاش گرفت...

نمی دونم چقدر از اینکه توی اون حالت بودم گذشت که حضورشو کنارم حس کردم سرمو بغل کرد و زمزمه کرد...

-هیس.... باشه ...معذرت ....من زیاده روی کردم .....بسه دیگه عزیز دلم....

صداش به جای اینکه آرومم کنه بدتر بدبختیهامو به یادم میاورد.....

-بلند شو دیگه....خوبه مامان بابا زودتر رفتند

حرفی نزدمو به دنبالش به سمت ماشین رفتم به سمتم برگشت و گفت نمیخوای که مامان بابات با این ریخت ببینندت.......

سوار شدمو..آرشامم با تاخیر سوار شد و با سرعت به سمت خونه مامان اینا حرکت کرد..آفتابگیر ماشینو پایین زدمو توی آینه اش قیافه داغونمو دیدم با لوازم آرایش داخل کیفم یکم به صورتم و آرایش کردم تا یکم از اون حالت دربیام.

مامان واسمون سنگ تموم گذاشته بود با اینکه آشپزیو تازه یاد گرفته بود اونم به کمک مادر متین اماغذاش معرکه بود...

وقت جمع کردن میز وقتی ظرفا را توی آشپزخونه بردم مامان کناری کشیدمو درباره آرشام پرسید و من برای اینکه خیاشو راحت کنم گفتم اون عالیه ...

مامان صریحا ازم پرسید که باهاش رابطه داشتم یا نه و من برای اولین بار از مادرم خجالت کشیدم...

اون صورتم بوسید و چندتا سفارش مادرونه بهم کرد...و من به این فکر کردم که قبلا این مادرو نداشتم انگار لازم بود که بابا برشکسته شه تا خوی مادرانه مامان بیدار شه.

مامان از دوستام و اینکه ازم گله کردند که چرا نه جواب تلفن و نه پیاماشونو نمیدم ...و من سریع بحثو عوض کردم ...نمیتونستم به مامان بگم کجای کاری مادر من ..من این روزا حوصله خودمم ندارم چه برسه به بقیه......

نزدیکای ساعت 5 بود و پدر جون و مادرجون قصد رفتن کرده بودند که آرشام بلند گفت: همگی توجه کنید ....من و ملیسا پنجشنبه هفته دیگه از ایران میریم


یعنی من کشته مرده این هماهنگی آرشام با خودم هستم ....
الاغ حتی زودتر بهم نگفته بود چه برسه واسه رفتن مشورت کنه. همه ساکت فقط نگاش کردند ولی نگاه من فقط پر از خشم بود .
یه ترسی تو وجودم وول میخورد اونجا هیچ حامی نداشتم.
حرفی نزدم چون در اون صورت فقط خودمو سبک می کردم من به عنوان کالای 10 ملیاردی حق تصمیم گیری نداشتم.
سوار ماشین که شدیم انگار تازه یادش اومد که منم این وسط آدمم...
-ملیسا نظرت راجع به زندگی تو نروژ چیه؟
با حرص گفتم :
-چه فرقی میکنه نظر من چی باشه مهم نظر خودته...
با سر خوشی روی فرمون ضرب گرفت و گفت:
-بلاخره ما یه حرف حساب از دهان مبارکتون شنیدیم.
زیر لب زمزمه کردم لعنت بهت.
خندید و گفت:
-فحش یواشکی نداشتیم
-نه بابا ....
-آره مامان خانم.....وای ملیسا بچه هامون خیلی ناز میشند ...نه
وای خدا فکر اینجاشو نکرده بودم ..بچه...
-چی شد ساکت شدی نکنه داری تو ذهنت شبیه سازی میکنی؟
-عمرا...
-دوباره که بداخلاق شدی...
حوصله کل کل نداشتم برای همین ساکت نشستم.
اما آرشام که انگار از کل کل با من لذت می برد همچنان از بچه خیالیش گفت و گفت که سر درد گرفتم .
تازه متوجه مسیری که داشت می رفت شدم
-صبر کن ببینم ...کجا داری میری ما که از شهر خارج شدیم..
-حوصله خونه رفتن ندارم...
-ولی من میخوام برم خونه..
-ببخشید اونوقت چه کار مهمی دارید خونه...
-می خوام برم خونه چون حوصله تو را ندارم.
برخورد پشت دست آرشام به دهانم اونقدر سریع اتفاق افتاد که فرصت هیچ عکس العملی را بهم نداد ...
اونقدر شکه شدم که فقط به سمتش برگشتم ...
با داد گفت:
-اینو زدم تا بفهمی داری با کی حرف می زنی ...
با خیس شدن آستینم تازه به خودم اومدم و متوجه پارگی لبم شدم ...
بی هیچ حرفی آفتابگیر و پایین زدم و تو آینه به لب داغونم نگاهی کردم دو تا دستمال روش گذاشتمو تموم سعیمو به کار بردم که بغضمو قورت بدم.
آرشام در سکوت رانندگی می کرد و هیچ حرفی نمیزد و سرمو به صندلی تکیه دادمو به این فکر کردم که چرا در مقابل آرشام فراموش می کنم من فقط یه کالای خریداری شدم ....آره این سیلی لازم بود تا فراموش کنم تا خودمو فراموش کنم تا ملیسای زبون درازی را که کمتر کسی از دست زبون دراز و شیطنتاش در امون بود و فراموش کنم...آره اون ملیسا مرد ...من الان نقش خدمتکار شخصی آرشامو دارم ...به هر حال اون حق داره، کالایی که خریده براش 10 ملیارد آب خورده


توی 4 روزی که تو ویلاش بودیم و به قول خودش یه جورایی ماه عسلمون محسوب می شد با خودم کنار اومدم ...یعنی مجبور شدم که یه ملیسای جدید بشم ...
انگار آرشام این ملیسا را زیاد نمی پسندید چون مرتب دنبال بهونه ای واسه کل کل بود ولی من دیگه اون ملیسایی که از قبل 6 تا جواب تو آستینش داشت نبودم.
با برگشتنمون به تهران به قدری تغییرایی که کرده بودمن فاحش بود که پدرجون و مادرجون راه و بی راه ازم می پرسیدند چه مشکلی دارم و من فقط می گفتم مشکلی نیست....
تو این مدت اصلا به متین فکر نکردم ....متین و خاطراتش همراه ملیسای قدیمی برام مرده بودند....
الان ذهنم خالی خالی بود ....وضع روحیم داغون بود ...
جلوی آینه نشسته بودم و زیر ابروهامو تمیز میکردم که آرشام وارد اتاقم شد ...
از پشت بغلم کرد و پشت گردنمو بوسید ...
-خوشکل خانم دوستات زنگ زدن و گفتن میخوان بیان دیدنت مثل اینکه گوشیت خاموش بوده ...
از توی آینه به چشماش خیره شدم به چشمای کسی که نسبت بهش هیچ حسی نداشتم کسی که تو طول این چند روز اخیر توی آغوش لختش شب و صبح کردم عضاب کشیدم و از حق نگذریم گاهی هم لذت بردم به هر حال منم آدمم...
پوزخندیبه حرف خودم زدم....آدم ...نه تو آدم نیستی تو فقط یه کالای 10ملیاردی هستی فراموش نکن.....
-حوصلشونو ندارم....
-ملیسا....5 روز دیگه از ایران میریم بهتره یه جشن بگیریم هم برای خداحافظی هم برای عروسیمون و دوستات........
وسط حرفش پریدمو گفتم
-هر کاری دوست داری انجام بده فقط امروز واقعا حوصله دوستامو ندارم لطفا زنگ بزن بهشونو بگو واسه همون جشن بیان دیدنم .
-اکی فقط آماده شو بریم خرید.....
-باشه واسه عصر ....
-ملیسا تو...تو مشکلی داری؟
پوزخندی زدمو گفتم:
-نه چه مشکلی؟
-نمیدونم ...آهان ...بیا ناهار بریم یه جای توپ...
-تا نیم ساعت دیگه آماده میشم.......
-خوبه
یکم دست دست کرد و از اتاق خارج شد.......
ناهار خوشمزه ای بود تو یکی از شیک ترین رستورانای تهران........
-ملیسا تو هر روزخواستنی تر میشی
-ممنون.....
-بیشتر از همیشه عاشقتم...
به زور لبخندی زدم و زمزمه کردم منم همینطور ...
شنید چون سرخوش خندید...
دستمو روی دماغم گذاشتم ...خوب خدارا شکر فرشته مهربون دماغمو مثل پینوکیو به خاطر دروغم دراز نکرد...
************


خرید برای عروسی فقط 2 روز طول کشید ..خونه ی پدرجون سریع برای برگذاری جشن آماده شد و کارها به قدری سریع پیش رفت که چهارشنبه شب من با لباس عروس روی صندلی نشسته بودمو به مهمانها نگاه می کردم .. -ملیسا
با دیدن دوستام اشک تو چشام حلقه زد چقدر دلتنگشون بودم ...
یکی یکی پس گردنی بهم زدند و بعد از اینکه دو تون فحش بارم کردند تبریک گفتند ....
برای لحظاتی ملیسای شیطونو خندون زنده شد که با دیدن آرشام و به یاد آوردن حقیقت های زندگیش دوباره مرد..
انگار دوستامم با اومدن آرشام معذب شدند چون سریع تبریک گفتند و به سمت میزاشون برگشتند.
بدون اینکه من سوالی در مورد تاخیرش بپرسم خودش گفت:
دختره عوضی شب عروسیم بهم پیشنهاد ازدواج می ده حیف که دخت عمومه وگرنه آبروشو می بردم ........
-خوب....
-فقط خوب...من کشته مرده این شوهر داریتم....
حرفی نزدم اما تا اومدم نگام از صورتش بردارم چونمو تو دستش گرفت و زمزمه کرد ...خیلی خوشکلی ملیسا....یعنی فوق العاده ای....
چونمو از بین انگشتاش بیرون کشیدمو برای فرار از نگاه پر خواهشش گفتم :
-بریم برقصیم؟
-بریم
از جا بلند شدیم
صدای کف زدن مهمونا روی اعصابم بود...
یه دور رقصیدیم که فرشاد اومد کنارم سلام بر دو فنچ عاشق....
-پسر تو خجالت نمیکشی دیر تر از همه میای؟
-چیکار کنیم خوشتیپیو هزار دردسر دخترا دست از سرم بر نمی داشتند ...
آرشام بلند خندید و گفت:
-تو که راست میگی
-چاکر شماییم....
به سمتم برگشت و گفت:
-ملیسا خانم اگه مثل اوندفعه نمی زنی آش و لاشم کنی افتخار یه دور رقصو به من می دید....
دستمو دور بازوی آرشام حلقه کردمو به چشای هیز فرشاد نگاهی کردمو گفتم :
-شرمنده به عشقم قول دادم امشب فقط با اون برقصم ...
آرشام سرخوش خندید و من به چشمای عصبی فرشاد خیره شدم ...
-عاشقتم عزیزم ...پس بریم یه دور دیگه برقصیم...
سنگینی نگاهش توی طول رقص روم بود...کم کم بچه ها هم اومدند وسط البته فقط آتوسا و شوهرش و شقایق چون نازنین و شوهرش درگیر بچشون بودند ...یلدا هم به خاطر بچه تو شکمش نمیرقصید و مائده هم که خوب مشخص بود نمی رقصه


********
خداحافظی از خونواده و دوستام برام خیلی سخت است.
اشک می ریختم و هر کدومشونو توی بغلم پِرِِس می کردم.
مامان اونقدر گریه کرد که حالش بد شد و بابا به همراه شقایق و مائده اونو به بیمارستان بردندتا باز رگ دستش یه سرم نوش جان کنه.
قبلش رو به آرشام گفت:
ازت میخوام مواظبه پاره تنم باشی اون غیر از تو کسیو نداره ...
آرشام با بی خیالی فقط به گفتن باشه ای اکتفا کرد.
با اعلام پروازمون باز همه را یه بار دیگه محکم بغل کردم...
مادرجونم گریه میکرد ...پدرجون آرشامو کناری کشید و چیزایی را زیر گوشش گفت و آرشام فقط میگفت:خیالتون راحت باشه ..
آرشام تموم سعیشو می کرد تا با حرفاش من و از اون حال و هوا در بیاره اما فکرم اونقدر درگیر وضعیت مامان بود که متوجه حرفای آرشام نبودم.
توی فرودگاه نروژ راننده و منشی شخصی آرشام منتظرمون بودند..
آنابل زنی حدود 45 ساله بود که صورتی سخت و رفتار رسمی داشت .
دستمو فشرد و ازدواج و ورودم به نروژ را تبریک گفت.
با خروج از فرودگاه و دیدن هوای ابریو دلگیر تروندهایم (Trondheim) دلم بیشتر گرفت..
آرشام در مورد تروندهایم و جاهای دیدنیش یکم توضیح داد ولی من اصلا حوصله نداشتم و زمزمه کردم آرشام لطفا این حرفا را بذار برای بعد واقعا سرم درد میکنه دلم میخواد فقط بخوابم...
-باشه عزیزم...
-لطفا همراهتو بهم بده ...
آرشام موبایلشو تو دستم گذاشت و من سریع با بابا تماس گرفتم اون مطمئنم کرد که حال مامان خوبه و الان داره استراحت می کنه.
****************
خونه آرشام فوق العاده بود ...یه ساختمون دو طبقه شیک وسط یه حیاط پر از گل و شمشاد ...
با باز شدن در دو تا زن با لباس خدمتکارها مقابلمون مقابلمون ایستادند..
یکی از اونا که سیاه پوست بود و موهاش دقیقا مثل سیم تلفن بود با لبخند مهربونی بهم خوش امد گفتو خودشو کاترینا معرفی کرد و زن دیگر که کمی مسنتر بود خودشو مارگارت معرفی کرد.
طبقه همکف دارای دو اتاق مخصوص خدمتکارها و آشپزخانه و پذیرایی بزرگی بود و طبقه دوم دوتا اتاق خواب یه اتاق کار و یه کتابخونه داشت.


هفته اول فقط به گشت و گذار گذشت . قلعه کریستینستن، باغ استیفس، جزیره مانک هولمن و مزه ای زیبای شهر رستوران گردان برج رادیویی و مراکز خرید محشر شهر مثل بیهاون ( byhaven) و سیتی سید؛ عاشقشهر شده بودم ولی اختلاف من و آرشام از استخر پیر بادت شروع شد ...اصرار آرشام برای شنا اونم با یه مایویی که روی هم رفته 20 سانتم پارچه مصرف نکرده بود باعث درگیری لفظی من و آرشام شد.
-من توی این استخر اونم با این مایو نمیام...
شاید قبلا برام این چیزا مهم نبود اما بودن کنار متین حتی برای مدت کوتاهی بدجور روی عقایدم تاثیر گذاشته بود اگرچه حجابم کامل نبود و نمازمم دقیقا از زمان ازدواج با آرشام دیگه نخونده بودم اما این یکی کار اونم بین این همه آدم معذبم می کرد ...
-ملیسا روی اعصابم مسابقه دو نذار .
-تو چیکار به من داری برو شنا منم اینجا تشویقت میکنم...
-چرا لجبازی میکنی...
-لجبازی نمی کنم دوست ندارم جلوی این همه آدم با این مایو...
بین حرفم پرید و گفت:
-این امل بازیا چیه در میاری ..مگه میخوان بخورنت ..
خدایا تفاوت بین متین و آرشام تا چه حد متین از لباس پرنسسی پوشیده ام ایراد میگرفت و آرشام به خاطر نپوشیدن مایو املم میخوند.
-امل خودتی ...من نمیام ...
-لیاقت نداری...
-آره تو راست میگی ...
وسایلی که تو دستش بود و محکم روی زمین کوفت و تو چشام خیره شد و گفت:
-انگار اون پسره امل بدجور روت تاثیر گذاشته...
آمپر چسبوندم بعد از مدتها مقابلش ایستادم و با داد گفتم:
-مراقب حرف زدنت باش امل تویی ...نه اون یه موی گندیده اون شرف داره به صد تا آدم مثل تو ....
با فرود اومدن دستش روی گونم تازه فهمیدم چه کاری کردم ...آره من باز فراموش کردم یه خدمتکار شخصیم
جوشش اشک به چشمام و حس کردم ...
توی چشاش زل زدم و گفتم :
-می دونی تنها آرزوم چیه اینکه بمیرمو از این زندگی خلاص بشم ...
-ملیسا من یهو عصبانی شدم معذرت میخوام...
-مهم نیست تغصیر خودمه که فراموش می کنم تو ارباب منی و من تو چشم تو یه کنیز زر خریدم .
-این چه حرفیه
-حقیقته
-خیلی خوب من زیادروی کردم معذرت..
حرفی نزدم...


*********
دو روز از قضیه دعوامون میگذشت آرشام ازم خواست تا خودمو واسه یه جشنی که به مناسبت ازدواجمون بود، آماده کنم...
-کی؟
-دو روز دیگه ..
اشاره ای به گونه ام که جای انگشتای آرشام روش سیاه بود کردمو گفتم با اینصورت
بی خیال گفت:
-با گریم درست میشه...
یعنی من کشته مرده عذاب وجدانش بودم...
-تو را خدا نمی ری از وجدان درد..
-واسه چی ...
عوضی انگار نه انگار جای دستای هیولایش روی صورتم مونده...
-هیچی شما راحت باش ...
-هستم مگه تو ناراحتی...
-نه ....
-خوب ...اِه داشت یادم میرفت فرشاد اومده نروژ...اسلو زندگی می کنه واسه جشن یادت باشه خبرت کنم..
-اه مار از پونه بدش میاد...
-ملیسا ...فرشاد مثل برادرم میمونه دوست ندارم به چشم دشمن نگاش کنی ...
بحث با آرشام بی فایده بود بهم ثابت کرده بود نباید توقع غیرتی شدن ازش داشته باشم برای همین حرفی در مورد اینکه از نوع نگاه کردن و رفتارای فرشاد خوشم نمیاد نزدم.
-راستی کارای ادامه تحصیلتو انجام دادم واسه شروع سال تحصیی باید آماده بشی...
خوب خدا را شکر یه قدم مثبت واسم برداشت...
فقط سرمو تکون دادم.
***********
جشن تو خونه خودمون برگذار می شد ...
آرشام تموم دوستا و فامیلایی که تو نروژ داشت را دعوت کرد ...من اینجا فقط دو تا عمه پدری داشتم که چشم دیدنشونو نداشتم با به یاد آوردن اینکه چطور تو وقت گرفتاری مالی بابا پشتمونو همشون خالی کردند دلم میخواست قتل عامشون کنم.
روز جشن ماکسی فیروزه ای که کوتاه بود و تا بالای زانو هام بود و در عوض یه حریررویدامش کار شده بود که از پهلوهام شروع میشد و از پشت روی زمین میکشید و از جلو هم اندازه دامنم بود و تاپش هم دکلته بود را همراه با کت کوتاه با یه آستین حریر پوشیدم.
آرایش فیروزه ای دودی کردم و موهامو هم کاترین برام درست کرد که الحق وارد بود ...
آرشام با دیدنم لبخند زد و گفت :
هی خوشکل خانم فکر قلبم باش...خیلی ناز شدی
-ممنون
     
#48 | Posted: 6 Sep 2013 16:57 | Edited By: Alijigartala
فصل ۵۴

-ملیسا امشب یه سوپرایز بزرگ واست دارم. دم در برای استقبال از مهمونای آرشام ایستاده بودیم ...تعداد مهمونا به قول آرشام 20 تا بیشتر نبود ... فرشاد زودتر از همه اومد... -به سلام زوج عاشق... خدا را شکر این بچه این یه جمله را بلد بود هر چی ما را میدید اول همینو میگفت. سلام کوتاهی بهش کردم و رومو برگردوندم . رو به آرشام گفت من نمیدونم چه هیزم تری به این خانومت فروختم که اصلا ما را آدم حساب نمی کنه. آرشام در حالی اخماش و تو هم کشید رو به من گفت: تو ببخش فرشاد ملیسا زود با کسی نمی جوشه... پوزخندی زدم ..آقا بکارمم هست که چرا پسر عموی هیزشو تحویل نگرفتم می خوای بپرم دو تا ماچشم بکنم. ایشی گفتم و رومو برگردوندم ولی فرشاد دنده پهنتر از این حرفا بود پرو پرو رفت تا از خودش پذیرایی کنه.. -ملیسا رفتارت اصلا درست نیست... پوف بیا و درستش کن... مهمونای بعدی دوستای آرشام بودند که همگی ایرانی بودند... همشون منو تحویل گرفتن جز یکی از دخترا که اسمش ویانا بود همچین نگام کرد که احساس کردم ارث پدریشو بالا کشیدم. در عوضش پرید تو بغل آرشامو توف مالیش کرد ....ای حالم بهم خورد دختره چندش پذیرایی که شدند ...آرشام موزیک گذاشت و همه ریختن وسط .... خدارا شکر ما عروسی کردیم وگرنه این قرها تو کمر این بیچاره ها خشک میشد... آرشام دستمو کشید و با هم رقصیدیم ....فرشاد با ویانا میرقصید ... رو به آرشام گفتم چقدر این دو تا بهم میاند ....البته منظور من از نظر نچسب بودنشون بود اما آرشام با خنده گفت: -چی می گی تو فرشاد نه اهل دوست دختر و این حرفاس نه اهل ازدواج.... -نه بابا ... آهنگ که تموم شد روی مبل نشستمو به بقیه نگاه می کردم ویانا با آرشام می رقصید و نمی دونم چه شعر و وری می گفت که آرشام دقیقه به دقیقه صدای خندش بلند می شد ...بی تفاوت نگاشون میکردم که فرشاد با یه لیوان کنارم اومد. -می خوری.... -نه....... -می شه بپرسم از من چه اشتباهی سر زده که حتی حالمم نمی پرسی؟ -مگه دامپزشکم ... غش غش خندید ...انگار واسش جک تعریف کرده باشم... با اخم نگاش کردم... -خوب باشه ...با این اخمات بچه که زدن نداره... نگامو ازش گرفتمو گفتم بهتره دور و بر من نپلکی ... -چرا اونوقت ..... -چون ازت خوشم نمیاد ... -اه چقدر صریح حرف می زنی....راستی تا یادم نرفته بگم ویانا را دست کم نگیر ... -من اصلا در نظرش نمی گیرم که کم و زیاد داشته باشه... -اشتباه می کنی ...از ما گفتن بود ... -شما خیلی لطف دارید که فکر دوام زندگی پسر عموتونین... -می دونی هر دفعه که می بینمت یه چیز جالب کشف میکنم....خیلی هیجان انگیز و جذابی و البته پیچیده و مرموز.. بی تفاوت نگاش کردمو گفتم :الان دقیقا باید چیکار کنم ذوق کنم... -هر جور راحتی... -ببین من اینجوری راحتم که دور و برم نبینمت... -مرسی... -خواهش می کنم..... ویانا کنارمون اومد و روی مبل کنار من ولو شد... -وای چقدر دنس چسبید ... تموم سعیشو میکرد که جوری کلمات فارسی تلفظ کنه که انگار یه خارجیه که زبان فارسی یاد گرفته عقده ای.... فرشاد روی دسته مبل کنار ویانا نشست و ویانا با پررویی رو به من گفت: -راستی یه سوال بپرسم -البته -آرشام هنوز تو س.س هاته........ کاملا مشخص بود که این سوالو پرسید تا به من بفهمونه با آرشام رابطه داشته و منو بهم بریزه ....دختره پررو بهش خیره شدم لبخند گل و گشادی زدمو گفتم : -بیشتر از همیشه... نیشش بسته شد و متعجب نگام کرد ... -حالا میشه من یه سوالی ازت بپرسم -اکی راحت باش -چند ساله اینجایی -3 سال -اه چه جالب ... -کجاش جالبه -آخه من فکر کردم با این فارسی افتضاحی که حرف میزنین از 3 سالگی اینجا بودید... فرشاد از خنده قرمز شده بود ... -خوب چون من تموم دوستا و همکارام ... وسط حرفش پریدمو گفتم -بله می دونم ...البته بهتون حق میدم زنا تو آستانه چهل سالگی یکم فراموشی می گیرند با عصبانیت داد زد چی چهل سالگی من 26 سالمه..
-وای چقدر دوری از وطن داغونت کرده عزیزم من فکر کردم کم کمش 38 داری در حالی که از عصبانیت دندوناشو رو هم فشار می دادگفت: -اما به نظرم تو دو سه سالی ازم بزرگتر بای ریلکس پای چپمو انداختم روی پای راستمو یه شیرینی ازتوی ظرف برداشتم -ویانا جان بهت پیشنهاد میکنم علاوه بر دکترایی که واسه پوست و آلزایمرت می ری یه دکترم واسه چشات بری چون من فقط 23 سالمه... با عصبانیت از جاش بلند شد و گفت :واقعا که... فرشاد از خنده منفجر شد و ویانا با عصبانیت ترکمون کرد... -رسما فتیله پیچش کردی یه نگاه خفن بهش انداختمو گفتم -اونم تو لیست آدماییه که ازشون خوشم نمیاد -وای خیلی ترسیدم... مسخره خندید و گفت: -ملیسا دیدی عصبی که شد فارسی حرف زدنشم درست شد پوزخندی زدمو به آرشام نگاه کردم که مشغول حرف زدن با یه مرد مسن بود.



فصل ۵۵


آرشام رو به همه بلند گفت که یه سوپرایز واسم داره و اون گرفتن یه مهمونی بزرگ روی عرشه کشتیه..
پوف ....من خر و بگو گفتم واسه سوپرایز میخواد چی بهم بده ...
بعدم جلوی همه به سمتم اومد و محکم لبامو بوسید...
همه دست زدند واقعا آدم به بی کاری اینا ندیدم ...
مهمونای آرشام مثل خودش نچسب بودند و این وسط فقط یکیشون که اسمش هاله بود و عجیب رفتارش مثل یلدا بود نظرمو جلب کرد و من سریع باهاش اخت شدم.
من و هاله هر دفعه یکی رو آنالیز می کردیم و مسخرش میکردیم...
-ملیسا اونو ببین ..
-کدوم ...
-همون لباس نارنجیه ...
-آهان اونو ...
-مصداق این حرفه دماغشو بگریم پس میوفته...
-چی می گی این که کل هیکلش دماغه ...
هاله نروژ دانشجوی شیمی بود و از 15 سالگی با خونوادش اینجا زندگی میکرد و جالبتر از همه اینکه تا می خواستم فرشاد و مسخره کنم سریع موضوعو به یکی دیگه سوق می داد و فکر می کرد من اسکلم...
آخر سرم طاقت نیاوردمو گفتم چرا انقدر سنگ آرشامو به سینه می زنی...
-وا من ...کی؟
طلبکارانه به چشاش خیره شدم ...
-خیلی خوب تو هم با اون چشای وحشیت....ازش فقط یه کوچولو خوشم میاد
-که اینطور خوب پاشو برو پیشش...
-یه جوری حرف می زنی انگار فرشاد و نمیشناسی......
-نه ...واقعا نمیشناسم 3-4 بار بیشتر باهاش برخورد نداشتم....
هاله در حالی که یه نگاه عمیق عشقولانه و حال بهم زن به فرشاد میکرد خیلی ریلکس گفت:
-اون به هیچ دختری محل سگم نمیذاره
-نه بابا
-اون فوق العادست ملیسا ....بر عکس آرشام که....
یهو هل شد و دست پاچه موضوعو عوض کرد ...
از حالتش خندم گرفت.
-هاله جان خودتو اذیت نکن ...من آرشامو کامل میشناسم......
-خوب....من معذرت میخوام منظورم به قبل ازدواجش با تو بود ..
-برام اصلا مهم نیست...
-چه عاشق ...راحتچشم روی گذشتش می بندی
-اشتباه نکن ...اگه واسم مهم بود حتما .....
آهی کشیدمو گفتم بیخیال ...
هاه دیگه حرفی نزد و تا آخر مهمونی علاوه بر شمارم و کل زندگی نامه ام البته به جز موضوع متین و ازدواج اجباریم و پرسید و من تازه فهمیدم چقدر مثل شقایق فضوله....
با رفتن مهمونا تقریبا بی هوش شدم
     
#49 | Posted: 6 Sep 2013 16:59
فصل ۵۶

من و هاله هر روز با هم بودیمو من از این بابت واقعا خوشحال بودم اگرچه با تانگو با بچه ها در تماس بودم اما فیس تو فیس بودن خیلی مهم بود حداقل وقتی عصبی میشدی دو تا پس گردنی به طرف می زدی.......
توی این مدت کوتاه من و هاله یه تصمیم بزرگ گرفتیم ،اینکه هر طوری شده هاله را ببندیم بیخ ریش فرشاد ...و اما مزیتهاش اول اینکه من یه جورایی از شر فرشاد راحت میشدمو هاله را هم مینداختم بهش که به قول خودش به عشقش برسه چه کنیم دیگه خراب رفیق بودیم ....
آرشام باهام تماس گرفت
-کجایی خانومم
-با هاله ام چطور مگه....
-اوف...این هاله ورپریده هم شده رقیب عشقی من...
رو به هاله گفتم:
-آرشام حسودی می کنه...
-وا...واسه چی؟
-می گه رقیب عشقیش شدی...
-برو بابا ...حالا نه خیلی هم عشقش تحفه است ......
یه پس گردنی نوش جان کرد...
-گمشو پر رو...
-الو آرشام هنوز هستی ؟
خندید....
--بزنش بچه پر رو را......
-اکی...کاری نداری؟
-نه منتظرتم زود بیا دلم واسه لباتو چشات و س...
وسط حرفش پریدمو گفتم:
-میام ...فعلا بای ...
گوشی را قطع کردم ....
زیر لب گفتم : مرتیکه سیری ناپذیر ...
-چی می گی ...
-هیچی بابا ...حرفام یادت بمونه ها ...
-باشه بابا صد بار گفتی...من باید محل سگ به فرشاد نزارم و...
-باشه ...باشه ..نمیخواد از اول بگی ....
-لباسو چیکار کنم...
-فردا میریم سراغ خریدش.....
-ممنون ملیسا تو خیلی خوبی...
-می دونم...
-اِهِکی...اعتماد به نفست تو لوز المعده ام


فصل ۵۷


فکر نمی کردم این مهمونی انقدر جدی باشه ....برای دومین بار لباس سفید عروس که نزدیک به 1 متر دنباله داشت پوشیده بودم و آرایش با مزه اروپایی روی صورتم انجام شد و آرشام با کت و شلوار یاسی رنگ به دنبالم اومد...
-واو....از همیشه زیباتری...
بی حوصله گفتم:
-حالا لازم بود که دوباره لباس عروس بپوشم....
خندید و گفت:
-انقدر بهت میاد که میخوام هر سال سالگرد ازدواجمون تو جشن لباس عروس بپوشی....
-مگه عقده ایم....
بازم خندید...
-رو آب بخندی...
-دیونتم ملیسا ... برای اولین بار تو زندگیم عاشق شدم..
-آرشام به نظرت پوشت گوشام مخملیه یا رو پیشونیم نوشته ...من خرم......
خندید و نوک بینیمو کشید ....
کشتی فوق العاده بود همین که دیدمش یادم به فیلم تایتانیک افتاد اما خوب این کشتی خیلی کوچیکتر بود...
مهمونا همگی اومده بودند و منتظر ما بودند....
هاله هم با اون لباس آبی کاربونی بلند و شیکش که با سلیقه من خریده بود منتظر ایستاده بود.....
تا منو دید سریع به سمتم اومد...
-وای ملی تو فوق العاده شدی
-ممنون تو هم....با این لباس سلیقه من دو هزار اومده روت.....
خندید و بغلم کرد....
با مهمونا خوش و بش کردیم و به سمت جایگاه مخصوصمون راه افتادیم ...
کشتی از بندر فاصله گرفت و دی جی شروع کرد....
اون شب به حدی بهم خوش گذشت که ملیسای جدید و فراموش کردمو ملیسای شاد و شیطونه قدیمی دو باره زنده شد...
رابطه امو با فرشاد بهتر کردم و هاله را بستم بیخ ریشش که تا آخر مهمونی هواشو داشته باشه و هاله انقدر با فرشاد رقصید که فکر کنم فرشاد امواتمو مستفیض کرد......
با تموم شدن مهمونی به هاله علامت دادمو هاله سرسری از فرشاد خداحافظی کرد...
-جونت در بیاد ملیسا میذاشتی دو دقیقه دیگه پیشش باشم ...
-خفه ...بدو برو خونه
-چشم ارباب...
-خوبه ......
-زهر مار پررو.....راستی ملی... این ویانای ایکبیری بدجوری دور و بر شوهرت می پلکه....
-بزار دل اونم خوش باشه....
-ملیسا ولی...
-باشه باشه ...الان میرم حالشو می گیرم.
کنار آرشام رفتم :
-عزیزم.......
آرشام که متعجب و خر کیف شده بود نگام کرد
-خسته ام...نمیریم خونه....
-نه قشنگم امشب تو اتاقی که تو کشتیه میمونیم.....
-آخ جون .....
مثل بچه ها دستامو بهم زدم ....و طبق پیش بینیم آرشام طاقت نیاورد و محکم بغلم کرد و لبامو بوسید....نگاهی به ویانا که با خشم نگامون میکردم کردمو رو به آرشام گفتم:
-این دختره چرا همچین نگام میکنه....وا..
آرشام با اخم به ویانا نگاه کرد...
ویانا هم بدون خداحافظی گذاشت و رفت...
از تو بغل آرشام بیرون اومد و گفتم :
-برم پیش هاله ...میخواد بره...
کنار هاله که رسیدم هاله با خنده گفت:
-ایول بابا تو دیگه کی هستی؟
-اربابت دیگه...خودت گفتی...
-زهر مار...راستی بهتم نگفته بودم هلنا خواهرم از کانادا فردا میاد....
-خوب پس چشمت پیشاپیش روشن....
-ممنون...بابت امشبم مچکرم ...دیگه بهتره برم ...
     
#50 | Posted: 6 Sep 2013 17:00
فصل ۵۸

با برگشتن فرشاد به اسلو یه جورایی حال هاله گرفته شد اما من ازش خواستم صبوری به خرج بده....
-ملیسا تو چطوری آرشامو تور کردی....
آهی کشیدم....
-هاله تو هیچی نمیدونی....
-بگو برام ....
-خاطرات تلخ مثل خاکسترند نباید زیاد زیر و روشون کرد..
-خیلی خوب قیافت و اینطوری نکن ....
-هلنا اومد؟
-آره اتفاقا براش از تو گفتم بیا امشب سه تایی بریم بیرون....


-اکی خوبه...تا هفته دیگه باید بریم سراغ درس و مشقمون ..
************************************
-آرشام چرا همچین می کنی ...من باهاشون قرار گذاشتم...
-کنسلش کن
-آر....
وسط حرفم پرید و گفت:
-تو دیگه شوربا را از مزه بردی....همیشه وقتت واسه هاله جونه...پس من چی؟
-آهان آقا حسودی می کنه...
-آره من حسودم ..
-خوب خدا را شکر خودتم فهمیدی
پوفی کشید و گفت:
-ببین ملیسا من دوست ندارم وقتت مال اینو اون باشه.....
-آدم دوس داره جایی باشه که دلش خوشه...
-لعنت بهت یعنی میخوای بگی ....
وسط حرفش پریدمو گفتم:
-اه..آرشام....تو را خدا انقدر پیله نکن...خیلی خوب فقط امشبو چون قول دادم باهاشون می رم و بعد روابطمو محدودتر میکنم...هوم...
-امشبو باهات میام اکی...
با عصبانیت گفتم:
-هر غلطی دلت می خواد بکن...
-آهان این شد.....باشه نمیام فقط بار آخرت باشه بدون هماهنگی با من قول .و قرار میذاری ..
با نفرت نگاش کردمو با عصبانیت از خونه بیرون زدم



هلنا دختر شاد و شنگولی بود که دست هاله را از پشت بسته بود....

از بس جوکهای چرت و پرت تعریف کرد دهنش کف کرده بود ......

زیادی پر حرف بود و گاهی وقتا دلم می خواست دستمو تا ته فرو کنم تو دهنش تا برای یه لحظه خفه بشه...

برای یه لحظه ساکت شد با تعجب نگاش کردیم که دیدیم بله واسه خانم اس ام اس اومده ...آخ خدا پدر و مادر و اموات اونطرف و بیامرزه که واسه چند لحظه فک این بشرو بست...

-خوب ملیسا جان می گفتی....

هی روتو برم بچه اصلا من بیچاره اونوقت تا حالا یه کلمه هم حرف زدم ...

-خوب...

تا اومدم ابراز وجود کنم جفت پا پرید وسط حرفمو با هیجان گفت:

-وای بچه ها یادم رفت بگم.....

اوپس...باز شروع کرد...

-یه پسر ایرونی اومده یونیمون ....وای نمیدونید چقدر نازه ...یه اسم نازیم داشت چی بود؟....هوم...یادم نمیاد اما اسمشم مثل خودش بود ....

وای خدا حالا از ثانیه اولی که پسر را دیده تا الانش توضیح میده وسط حرفش پریدم در یه تصمیم آنی سعی کردم روشو کم کنم برا همین هر شعر و وری که به زبونم میومدو می گفتم ...

گرچه هاله بیچاره متعجب نگام میکرد اما هلنا انگار خیلی خوشش اومده بود...

-راستی هلنا بینیتو عمل کردی؟

-آره دیگه....مدلش عروسکیه اونروزی که رفتم....

وای غلط کردم دوباره شروع کرد........

از رفتن به دکتر تا شش ماه بعد از عمل و کندن چسب بینی یه ریز گفت ...

دیگه کم کم داشت حوصله ام سر می رفت چشم غره ای به هاله رفتم ...

بیچاره هاله مونده بود طرف کیو بگیره و چیکار کنه..البته اونطور که مشخص بود پر حرفیای هلنا واسه هاله عادی بود.......

من موندم مامانه تو حاملگیش سر هلنا چی خورده به احتمال زیاد کله گنجیشک .....عق...حالم بد شد.....

آخر هم نتونستم دندون سر جیگر بذارم با عصبانیت گفتم :

-یه لحظه اون فکتو ببند بذار گوش ما هم استراحت کنه.....

یهو ساکت شد و بعد با لحن مظلومی گفت:

-وای باز زیاد حرف زدم....

هاله خندید و گفت:

-آره یکم...

-چی چیو یکم سرم رفت...

هاله از خنده غش کرد و جوری خندید که ما هم خندمون گرفت.

-وای....خیلی با حال بود قیافه هر دوتون خیلی با حاله...

منو هلنا همزمان گفتیم درد و همین باعث شد باز سه تایی بزنیم زیر خنده...

-بچه ها الان دقیقا مثل سه کله پوک شدیم ....



فصل ۵۹


محدود شدن رابطه ام با هاله، شروع سال تحصیلی ، دوری از خانواده و دوستام و تبدیل شدن به موجودی که آرشام اونو فقط برای رفع غرایزش میخواست منو دوباره به ملیسای گوشه گیر و حرف گوش کن تبدیل کرد..
همکلاسیهام از دو حالت خارج نبودند یا بور و سفید و چشم آبی بودند و یا سیاه پوست ....تنها آسیایی کلاس من بودم ...به قول اونا تنها شرقی کلاس...
بدترین مورد این بود که رگ غیرت آرشام تازگی ها متورم شده بود و اجازه نمیداد تنها تو پارتی هایی که بچه ها شرکت کنم و وقتی هم که باهام میومد کلا گند می کشید به کاسبی پسرا چون از اول مهمونی دخترا دور و بر اون بودند...واقعا که چقدر این غربی ها بد سلیقه هستند...
کارولینا دختر زیبای مکزیکی کلاسمون انگار بدجور از آرشام خوشش اومده بود و آرشامم انگار زیاد بی میل نبود...
رقص دو نفره اسپانیایشون محشر بود و بوسه آخرش محشرتر...حالا خوبه دو ساعت بیشتر از آشنایشون نگذشته...
پاتریک دوس پسر کارولین با تمسخر رو به من گفت:
- دوس دختر جدید همسرت زیباس نه؟
به چشای سورمه ای و جذاب پاتریک خیره شدم....پوزخندی زدمو و با آرامش گفتم:
-پاتریک بهتره یه دوس دختره جدید پیدا کنی..
اونم متقابلا پوزخند زد و گفت:
-خوبه ....تو کیو پیشنهاد می کنی؟
نگاهی دور تا دور سالن انداختمو گفتم:
-هوم...خوب...بتی ...خوبه؟
خندید....
-کارولین داشت کم کم حوصله امو سر می برد ....تکراری شده بود ...من یه دختره متفاوت میخوام ...مثل ...تو ...نظرت چیه؟
-فکرشم نکن ...من حوصله این بچه بازیا رو ندارم...
-با من باش...بهت خوش می گذره ..اونطورم که مشخصه همسرت سرگرمی جدیدی پیدا کرده...
به آرشامو کارولین که جام هاشونو بهم کوبیدند و با صدای بلند گفتند به سلامتی خیره شدم...
بیشتر حس نفرت بهم دست داد تا حسادت ...
به سمتش رفتم...
-آرشام...
با چشمای خمارش بهم نگاه کرد...و به فارسی گفت:
-هنوزم تو زیباترین آدمی هستی که تو عمرم دیدم ...دوست دارم ملیسا...
خندم گرفت...چه کم اشتها...دو تا دو تا...
تا خندمو دید دستمو گرفت و منو تو بغلش کشید...زمزمه کرد
-امشب با این لباسا محشر بودی......
به چشمان پر حرص کارولین نگاهی کردم و خودمو بیشتر به ارشام چسبوندم ...
-بریم خونه؟
-اوهوم....بریم خوشکلم ...
از جا بلند شد و بی توجه به کارولین به سمت در خروجی رفت...
به پاتریک چشمکی زدم و بلند گفتم:
-دیگه نیازی به تغییر و تحولات نداری...با بای
     
صفحه  صفحه 5 از 6:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / بچه مثبت بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites