تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

Island Storys | قصه هاى جزيره

صفحه  صفحه 2 از 6:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  پسین »  
#11 | Posted: 8 Sep 2013 19:15




فصل دهم

هر سال اولین روز بازگشایی مدارس با نوعی رقابت و مسابقه مشخص می شد.پسرها همه تمیزتر از برف و با موهای مرتب و اصلاح شده به مدرسه می آمدند.هر یک از آنها سیبی در دست داشتند تا به معلمشان تقدیم کنند و هر یک تلاش داشت بزرگترین ، سرخترین و آبدارترین سیب باغشان را آورده باشد.دخترها در لباس پوشیدن و آراستگی ظاهر با هم رقابت می کردند.همه آنها بهترین لباسشان را می پوشیدند و بزرگترین و بهترین روبان خود را به سرشان می بستند.همه به جز «کِلِمی ری» ، مادر کلمی ری آنقدر سخت گیر بود که نمی گذاشت کلمی حتی لباس خودش را انتخاب کند.ژانت کینگ همیشه می گفت:«مادر کلمی ری آنقدر سخت گیر است که باعث می شود آدم فکر کند در مقابل او خاله هتی آزادی خواه است.»
فیلیسیتی کینگ اولین روز مدرسه را خیلی جدی می گرفت ، در نظر خودش او از همه بهتر لباس می پوشید و چرا که نه؟او هفته ها وقت صرف می کرد تا خودش را برای این روز به خصوص آماده کند.
فیلیسیتی در حالی که به سوی مدرسه می رفت سرش را تکانی داد تا موهایش گردن او را نوازش بدهد.شب گذشته او موهایش را باز کرده بود و با تکه های پارچه جدا جدا بسته بود و حالا موهایش را به صورت پانزده حلقه مارپیچی و فرفری مرتب ، داخل یک پاپیون زرد رنگ بزرگ جمع کرده بود.پیراهنش هم زرد رنگ و پر از چینهای بزرگ بود.روی پیراهنش پیش بند سفید و نوی خود را پوشیده بود.روی شانه ها و تمامی لبه های پیش بندش نیز پر از چین بود.
فیلیسیتی وارد کلاس شد و اطرافش را نگاه کرد.از سال گذشته تا به حال کلاس کوچکترین تغییری نکرده بود.هرگز هم عوض نمی شد.سپس بو کشید و به این نتیجه رسید که حتی بوی کلاس هم تغییر نکرده است.کلاس هنوز بوی گرد گچ و پوتین هایی کهنه ای را می داد که بچه ها روی بخاری خشک کرده بودند.کلاس آنها اتاق بزرگی با چندین ردیف میز بود.هر میز به میز دیگر متصل بود.هر میز هم کشویی داشت که داخل آن تخته ، گچ، پاک کن ، خودکار چوبی روان و نوک فلزی قرار داشت ، جوهردان کوچک و کتاب درسی را هم آنجا گذاشته بودند.به زودی به هر یک از آنها دفتر دیگری هم داده می شد ، دفتری با جلد محکم.خاله هتی بلافاصله آنها را به بچه ها نمی داد و وقتی هم می داد بچه ها باید خیلی مراقب آنها بودند چون آن دفتر برای تکالیف خاصی در نظر گرفته شده بود.
درست در جلوی کلاس میز خالی هتی قرار داشت.در گوشه ای از میز گلدانی بود ، بین دو حفاظ چهار کتاب بزرگ و پشت میز تحریر ، یک تخته گچی بزرگ قرار داشت.
وقتی سایر بچه ها با سر و صدا وارد کلاس شدند ، فیلیسیتی چرخی زد.کلمی ری با صدایی که از نظر فلیسیتی مثل صدای موش بود ، گفت:«تو زود آمدی.»
کلمی ری کمی بزرگتر از خواهر فیلیسیتی بود ، اما خیلی بچه به نظر می رسید.به نظر فیلیسیتی او خیلی ساده و کند بود و خیلی هم زود گریه می کرد.اما فیلیسیتی زمانی که با خود منصفانه فکر می کرد ، با خود می گفت چرا که نه ، هر کسی که مادرش مثل مادر کلمی باشد باید هم گریه کند.او نه تنها سخت گیر بود ، بلکه خشک ترین و پر اداترین زن آونلی بود.
فیلیکس به محض اینکه پایش را داخل کلاس گذاشت به او گفت:«تو باید همه راه را دویده باشی ، می دانم ؛ فقط می خواستی قبل از سارا به اینجا برسی.»
فیلیسیتی با تندی جواب داد:«اینطور نیست.من به خانم سارا استنلی اهمیت نمی دهم.»
فیلیکیس با عصبانیت گفت:«چرا اهمیت می دهی!»و برای اینکه خیالش راحت بشود زبانش را دراز کرد.
فیلیسیتی با غرور و تکبر گفت:«با این کارت مگسها می روند توی دهانت و مخت را می خورند... البته اگر مخی داشتی.»
فیلیکس با ترشرویی گفت:«دهانت را ببند.»
فیلیسیتی در جواب گفت:«دهان خودت را ببند که نزدیک تر ست.»
در همین موقع اندرو وارد کلاس شد و با دستپاچگی آخر کلاس ایستاد.او احساس می کرد از بقیه بزرگتر است.بیش از این در مدرسه قبلی اش ، آخرین پایه را خوانده بود ، در آنجا بیشتر دانش آموزان هم اندازه اش بودند اما این مدرسه فقط یک کلاس داشت.دانش آموزان با سنین مختلف و قد و قواره های متفاوت همه یک جا جمع می شدند.بقیه بچه ها هم خیلی زود به کلاس هجوم آوردند.بعضی از بچه ها بلافاصله جایی می نشستند اما دخترها که می خواستند در معرض دید باشند.سر در گم و گیج دور خودشان می چرخیدند.سارا آخر از همه ظاهر شد.فیلیسیتی بلافاصله نتیجه گیری کرد که سارا در لابلای درختان نزدیک مدرسه ایستاده بود تا همه وارد شوند و او آخر سر با ورود خودش مقابل همه خودنمایی کند.
سارا با وجود خویشتن داری اش ، در حالی که همیشه سعی می کرد آرامش و خونسردی اش را حفظ کند ، آنطور که فیلیسیتی انتظار داشت از توجه هم کلاسیهای جدیدش لذت نمی برد و مایل نبود مورد توجه قرار بگیرد.او اطرافش را نگاهی کرد و احساس کرد همه به او خیره شده اند.به نظر می رسید هیچکس او را دوست ندارد ، اما او سرش را بالا نگه داشت و بلافاصله روی نیمکتی نشست و آرزو داشت نامرئی بشود.
فیلیسیتی بلافاصله گفت:«آنجا جای من است.اشکالی که ندارد؟»
سارا در حالی که از پشت نیمکت بلند می شد ، گفت:«معذرت می خواهم.»او در کلاس دنبال یک جای خالی گشت.
سیسیلی صدا زد:«این نیمکت کنار من خالی است.»
سارا نشست ، دامنش را صاف کرد و سعی کرد به پچ پچ های دیگران توجهی نکند.دختری از پشت سرش آهسته نجوا کرد:«من شنیدم پدرش ثروتمند است!»
و دختر دیگری هم خم شد و از فیلیسیتی پرسید:«مادرم گفته همه لباسهایش از پاریس می آید.درسته فیلیسیتی؟»
چهره فیلیسیتی جدی شد و با صدایی که سارا به خوبی می توانست بشنود ، گفت:«من اصلا نمی دانم ، او یکی از خویشاوندان دور من است و با من ارتباطی ندارد.»
سارا می خواست جوابی بدهد ، اما درست در همان موقع خاله هتی با یک چوب اشاره بلند در دست ، وارد کلاس شد.او چوب را محکم به گوشه میزش زد و آمرانه گفت:«ساکت!همه ساکت!»سپس با چشمان بسته گوش داد و آنقدر صبر کرد که به نظر می رسید همه نفسهایشان را در سینه حبس کرده اند.آنگاه چشمانش را باز کرد ، دانش آموزان را ورانداز کرد و متوجه برادرزاده جوانش شد:«فیلیکس کینگ ، دعا را بخوان!»
فیلیکس گلویش را صاف کرد و شروع کرد به خواندن دعا:«ای پروردگار ما که در بهشت هستی ، متبرک باد نام تو!»
در کلاس صدای وزوزی پیچید ، اما هیچکس دعای فیلیکس را قطع نکرد وقتی فیلیکس خواندن دعا را تمام کرد چشمانش را باز کرد و متوجه شد هتی به او اخم کرده است.
-می دانم چون خیلی کم سن هستی ، اولین بار است که دعای صبحگاهی را می خوانی ، اما واقعا فکر می کردم تو می توانی دعا را بخوانی.فیلیکس ، متبرک باد غلط است باید بگویی مقدس باد نام تو!»
فیلیکس زیر لب زمزمه کرد:«مقدس ، نمی دانم یعنی چه؟»
-اما تو که می دانی «هالووین» ( شب اولیاء ، آخرین شب ماه اکتبر ) چیست؟مگر نه؟
-البته ، در هالووین به ما شیرینی می دهند.
دوباره پچ پچ بچه ها شروع شد ، اما هتی چوب خود را محکم روی میز زد و بلافاصله کلاس آرام شد:«مقدس یعنی محترم ، حتما معنی این کلمه را می دانی؟»
فیلیکس بلافاصله سرش را به علامت تصدیق تکان داد و با خود دعا کرد که مجبور نشود توضیح بدهد.هتی رویش را برگرداند و دوباره دستور داد:«همه برخیزید!فیلیسیتی کینگ ، بیا جلو!»
فیلیسیتی از جایش بلند شد و به جلوی کلاس آمد.هتی گفت:«فیلیسیتی حالا تو دعای « خدا عالم را حفظ کند » را بخوان ، همه صاف بایستید.پشتتان راست باشد!»هتی در حین قدم زدن با چوب خود به اندرو ضربه ای زد:«انگار خیلی مورد توجهی!وقتی جسم تنبل باشد ، ذهن هم تنبل می شود.حالت و قیافه نشانه رفتار و سلوک درست است.»
وقتی همه مثل سربازان اسباب بازی به ردیف ایستاده بودند هتی به فیلیسیتی امر کرد:«شروع کن!»وقتی دعا تمام شد و همه دوباره نشستند هتی لبخندی زد:«بچه ها دوست دارم شما به سارا استنلی و اندرو کینگ سلام و خوش آمدی بگویید.آنها تازه به آونلی آمده اند و من امیدوارم که شما کاری کنید که در طول سال تحصیلی آنها احساس راحتی کنند.حالا سارا می توانی جدول ضرب عدد دو را برایم از حفظ بخوانی؟»
سارا به هتی خیره شد و وقتی دید بقیه بچه ها به او خیره شدند و دارند یواشکی می خندند احساس کرد گونه هایش سرخ شده است ؛ او نمی دانست جدول ضرب چیست.
-خب سارا طوری به من نگاه نکن که فکر کنم عقلت را از دست داده ای!
سارا صادقانه پاسخ داد:«منظورتان را نمی فهمم.»
هتی نفسی کشید و سرش را تکن داد:«پس با این حساب مجبوری پیش بچه های کوچکتر بنشینی تا منظور من را بفهمی.»
سارا شروع به جمع کردن کتابهایش کرد و با سرسختی جواب داد:«هر طور میل شماست.»
چهره هتی مثل لبو شده بود:«نه تنها کنار بچه های پایه اول می نشینی بلکه بعد از مدرسه هم می مانی و جدول ضرب را آنقدر تمرین می کنی تا یاد بگیری!»
سارا در حالی که از جایش بلند می شد با بی خیالی سرش را تکان داد.هتی اصلا به سارا نگاه نکرد:«اندرو کینگ ، ممکن است تو جدول ضرب عدد دوازده را از حفظ بخوانی و با دوازده در شش شروع کنی؟»
اندرو از جایش بلند شد و تا جایی که برایش ممکن بود راست ایستاد.صورتش مثل لبو سرخ شده بود اما بالاخره شروع کرد:«دوازده ضرب در شش می شود هفتاد و دو تا ، ضرب در هفت می شود هشتاد و چهار تا ، دوازده ضرب در هشت می شود نود و شش تا ، دوازده ضرب در نه می شود صد و هشت تا ، ضرب در ده می شود صد و بیست تا ، دوازده ضرب در یازده می شود صد و سی دو تا ، و دوازده ضرب در دوازده می شود صد و چهل و چهار تا.»
سارا با ناراحتی در صندلی اش جابجا شد.به نظر می رسید جدول ضرب فقط مجموع ضرب اعداد است.با خود فکر کرد که با این حساب من مدت زیادی اینجا نمی مانم.

پایان فصل دهم

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#12 | Posted: 8 Sep 2013 19:15




فصل یازدهم

ساعت نزدیک پنج بود.آشپزخانه ی گرم و دوستانه ی مزرعه ی گل سرخ بوی کیک تازه پخته شده ی توت می داد.روی گاز خورشتی آرام آرام می جوشید و در همان حال نانهای خانگی روی پیشخوان در حال سرد شدن بودند.
الیویا در آشپزخانه مشغول تهیه شام بود ، اما در واقع ذهنش جای دیگری کار می کرد.او در این فکر بود که خواهرزاده اش چطور دارد با مدرسه ، آونلی ، سایر بچه ها و از همه مهمتر با هتی که سر و صدایش هنگام عصبانیت ، بیشتر از خود عصبانیتش بود ، کنار می آید.الیویا در حالی که خورشت را هم می زد زیر لب گفت:عیبی ندارد.من نمی توانم برای رفاه و آسایش سارا کار چندانی انجام بدهم ، جز اینکه به او محبت کنم و مراقب باشم خوب غذا بخورد.»
تازه داشت به هتی فکر می کرد که در پشتی باز شد و هتی کتاب به دست وارد خانه شد.الیویا سرش را بلند کرد و لبخندی زد:«خب ، امروز چطور بود؟»
هتی با لحنی خشک و سرد جواب داد:«همانطور که پیش بینی میکردم.»الیویا امیدوار بود از هتی جواب بهتری بشنود ، اما خودش باید حدس می زد.هتی فقط به سوالهای صریح جواب می داد:«اولین روز مدرسه سارا چطور بود؟»
هتی سرش را تکان داد:«خب کاملا مشخص است که در آموزش و تحصیل او خلاء زیادی وجود دارد.»او مکث کرد و بعد لبخند محوی بر صورتش نشست«اما می توانم بگویم او خیلی باهوش است.به نظر می رسید او جدول ضرب را بلد نیست و به همین خاطر من او را بعد از مدرسه نگه داشتم.سارا بدون هیچ راهنمایی کاملی خودش خیلی زود ساختار جدول ضرب را خلق کرد.نه اصلا شکی ندارم ، او خیلی سریع یاد می گیرد.»الیویا لبخندی زد:«هتی من احساس می کردم او باهوش است ، از همان لحظه اول که او را دیدم حس کردم که او چشمان روشن و جذابی دارد.»هتی گفت:«الیویا معلم مدرسه باید ارزیابی و سنجش خود را بر اساس اصولی درست تر از «احساس» و «چشمان روشن»قرار بدهد.مهم عملکرد است.هر چه باشد مرغها هم چشمهای روشنی دارند.»الیویا با نگاهی خاص گفت:«هتی من مطمئن هستم تو ارزیابی خودت را فقط بر اساس عملکرد و رفتار انجام می دهی.من می دانم که تو اجازه نمی دهی عاطفه و محبت بر عقیده ات اثر بگذارد.»
هتی با تردید نگاهی به الیویا کرد:«تو داری مرا مسخره می کنی؟»
الیویا با حالتی معصومانه چشمانش گرد شد:«البته که نه.فقط منظورم این بود که تو معلمی را خیلی جدی می گیری.»
-اگر من شغلم را جدی نگیرم به بچه ها ظلم کرده ام.معلمی حرفه ی پر مسئولیتی است.به هر حال من خوشحالم که سارا فقط به خانواده ی استنلی نرفته است.در ضمن او از آن دسته آدمهایی نیست که با وزش باد بچرخند.اما روت اینطوری نبود.مثل بید در جهت وزش باد می چرخید.
هتی نشست و نگاهش رنگی دور و آشنا به خود گرفت.هر وقت که درباره روت صحبت می کرد نگاهش به همین حالت می شد.«الیویا ، یادت است... یاد است یک زمانی روت می خواست هنرپیشه بشود؟او عادت داشت مرتب لباس عوض کند و همه جور نقشی را بازی کند... به علاوه داستان هم سر هم می کرد.آن وقت ، وای!تمام آرزویش برای هنرپیشه شدن از بین رفت و یک دفعه خواست نقاش شود.»
الیویا گفت:«یادم است ، او عادت داشت لب دریا بنشیند و نقاشی بکشد.»هتی سرش را تکان داد ، گویی می خواست افکار مربوط به خواهر از دست رفته اش را پاک کند:«بعد هم که سر و کله بلر استنلی پیدا شد و روت به خاطر او از همه چیز دست کشید.همه چیز!بیدی در باد... او اینطوری بود.»الیویا با سرش حرف او را تصدیق کرد ف سپس با صدای آهسته ای گفت:«با این حال من فکر می کنم سارا هم رویه روت را دارد.»
هتی موافقت کرد:ـبله ، امروز یک دفعه دیدم دارد به من نگاه می کند ، و وقتی سرم را بلند کردم ، انگار داشتم در چشمان روت نگاه می کردم نمی دانی چقدر جا خوردم.انگار داشتم به گذشته بر میگشتم.»
سپس لبهایش را روی هم فشار داد و برگشت.الیویا می دانست که خواهرش شدیداً احساساتی شده است.
با این حال هتی سریع خودش را جمع و جور کرد و نانها را در سبد گذاشت «الیویا بهتر است روی نانها را بپوشانی.اگر رویشان را بپوشانی و روی لبه اجاق بگذاری تا وقت شام گرم می مانند.»
الیویا بدون توجه به تلاش خواهرش برای عوض کردن موضوع گفت:«من خوشحالم که تو متوجه هوش زیاد سارا شدی.»
هتی ادامه داد:«بله سارا باهوش و جسور استواما در درسهایش زیاد جلو نیست.او می داند چه موقع با دیگران مشورت کند و خیلی هم به غرور و افتخارات خانواده کینگ اهمیت می دهد.»
الیویا این بار لبخندی زد:«هتی ، انگار همین حالا غرور خاندان کینگ دارد صحبت می کند.»
هتی سرش را تکانی داد.او نمی خواست این احساس را در درون خود بپذیرد و گفت:«عجب!ببینم سارا کجاست؟امیدوارم در طبقه بالا مشغول تمرین جدول ضرب باشد.»
الیویا خندید:«آه ، سارا خانه نیست.فکر میکردم تو می دانی او کجاست.»
-خانه نیست؟او یک ساعت بیشتر است که از من جدا شده است.
الیویا گفت:«جای نگرانی نیست هتی.او حتما دارد با بچه ه بازی می کند.»
هتی با آزردگی خاطر گفت:«بدون اینکه به ما بگوید کجا می رود؟به نظرت این کارش به خانواده استنلی نرفته است؟همین طوری می گذارد می رود!به هر حال این خانه قانون و مقرراتی دارد و وقتی به خانه بیاید باید با آنها آشنا بشود!»
الیویا سری تکان داد»ـهتی ، بچه ها بچه هستند دیگر.من مطمئنم که به سارا دارد خوش می گذرد.خوشحالم که او کم کم اینجا جا می افتد و دوست پیدا می کند.این باعث آرامش خاطر من است.»
هتی گفت:«به شرط اینکه برای شام به موقع بیاید.»
کم کم خورشید داشت پشت تپه ها می رفت و به نظر سارا آسمان به رنگ صورتی ، آبی و طلایی در آمده بود.مرغهای نوروزی بزرگ و سفید رنگ بر روی آب دنبال هم می کردند و در همان موقع بر روی صخره ای ، مرغ ماهی خواری آرام و بی حرکت منتظر طعمه اش نشست.
سارا مدتی به دریا خیره ماند.سپس مقداری گل وحشی چید و به سراغ قبر مادرش رفت.روی قبر خم شد و با دقت گلهایی که دفعه قبل آنجا گذاشته بودند کنار زد و جای آنها شکوفه های تازه و گل های مینای بنفش گذاشت.این آخرین گلهای وحشی تابستان بود.به زودی گلهایی که در طول زمستان نمی خوابیدند جای آنها را می گرفتند.سارا به مادرش قول داد:«وقتی گلها تمام بشود برایت میوه می آورم.»
سارا وقتی گلهای وحشی را مرتب چید ، شالش را پهن کرد و در مقابل قبر مادرش روی آن نشست ، سپس با صدای نجوا مانندی اقرار کرد:«مادر من روز به روز بیشتر از این جزیره ی شما خوشم می آید.به علاوه خاله الیویا هم خیلی مهربان است.»سارا اخمی کرد:«البته مادر من هنوز هم تنها هستم.فکر نمیکنم بچه ها مرا دوست داشته باشند.فکر نمیکنم آنها اندرو را هم دوست داشته باشند.همه مرتب می گویند هر دوی ما بی کَس هستیم ، چون از جای دیگری به اینجا امده ایم.»سارا آهی کشید:«ای کاش پدر نامه ای می نوشت.دلم برای دایه لوییزا هم تنگ شده است.»آنگاه آهسته تر نجوا کرد:«اینجا آنطوری که من فکر میکردم نیستم.»صدای سارا لرزید ، اما گریه نکرد.چون مدتی طولانی گریه کرده بود.
-سارا؟
سارا ناگهان برگشت و اندرو را در چند قدمی خود دید که آرام ایستاده است.او کتابهایش را در ساکی گذاشته بود و لاهش را کج روی سرش قرار داده بود.سارا پرسید:«اینجا چکار می کنی؟»
-آمدم دنبال تو.
سارا پاسخ داد:«آهان!»او تعجب کرد اما از دیدن اندرو بدش هم نیامد.از چند جهت وضع اندرو از او بدتر بود.سارا فقط مجبور بود با زبان تند و تیز خاله هتی بسازد ، اما اندروی بیچاره با آلک و ژانت کینگ زندگی میکرد.سارا برای خودش اتاقی در مزرعه گل سرخ داشت اما اندرو مجبور بود با فیلیکس کینگ وحشتناک در یک اتاق به سر ببرد.از همه بدتر مجبور بود با فیلیسیتی زیر یک سقف زندگی کند.
اندرو با نگرانی پرسید:«چطوری؟عمه ژانت گفت تو چیزی نخورده ای!»
سارا به چمنها نگاه کرد سپس سرش را تکان داد و اقرار کرد:«درست است اما حالا دیگر می خورم.»
-به علاوه موضوع پدرت را هم شنیدم ، متاسفم.
سارا لبهایش را به هم فشرد ، سپس سرش را بلند کرد و گفت:«جرات داری درباره ی پدر من حرف بزنی!هر چه درباره پدرم شنیدی یک مشت دروغ است ، فهمیدی؟»
اندرو خجالت زده به سارا نگاه کرد و در حالی که این پا و آن پا می کرد گفت:«البته که می فهمم ، بلند شو ، بیا با هم برویم ، می دانی که نزدیک شام است.وضع تو را نمی دانم ، اما من اگر دیر کنم زن عمو ژانت برخورد خوبی نمی کند.»
سارا خندید:«خاله هتی که در هیچ موردی برخورد خوبی نمی کند!»
اندرو ناگهان پرسید:«فردا موقع برگشت از مدرسه با من می آیی؟»
سارا لبخندی زد و سرش را تکان داد:«اگر مطمئنی که میخواهی تو را با من ببینند.»
اندرو لبخند زنان گفت:«تا پایین تپه مسابقه می دهی؟»
سارا که نمی خواست مثل روزی که با پیتر مسابقه داده بود اندرو آغازگر باشد سریع شروع به دویدن کرد و با صدای بلند گفت:«هر کس عقب بماند یک تخم مرغ گندیده است.»

پایان فصل یازدهم

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#13 | Posted: 8 Sep 2013 19:16




فصل دوازدهم - قسمت اول

فیلیسیتی به سیسیلی و کلمی ری دستور داد:«نزدیکتر به هم بایستید.شما هر دویتان آنقدر قد کوتاهید که طناب را پایین می کشید.»
همه ی آنها در حیاط مدرسه بودند.فیلیکس نزدیک آنها بر روی صخره ای نشسته بود و با نفرت به ظناب زدن هر سه دختر نگاه می کرد.او دلش می خواست تیله بازی کند اما بقیه پسرها رفته بودند.
فیلیسیتی وارد حلقه طناب در حال چرخش شد و در جین پرش نفس زنان گفت:«پادشاه فرانسه با چهل هزار نفر به بالای دشت رفت.پادشاه فرانسه از تپه پایین آمد و هرگز بالا نرفت...»سپس از طناب بیرون پرید و سیسیلی و کلمی ری طناب را شل کردند.
فیلیسیتی به آنها یادآورشد:«من که هنوز نسوختم!»
ناگهان کلمی ری جواب داد:«تو هیچوقت نمی سوزی پس هیچوقت نوبت به ما نمی رسد.»
فیلیکس بی مقدمه گفت:«من می توانم جمله هایی بگویم که با جمله های تو هم وزن باشد.»
فیلیسیتی با تکبر گفت:«آنها بی ادبی هستند و ما نمی خواهیم حرفهای بی ادبی را بشنویم.»
فیلیکس در حالی که از جایش بلند می شد گفت:«بیایید ، دیگر وقتش است که به کارهایمان برسیم ، بهتر است کم کم برویم.»
فیلیسیتی ، فیلیکس ، سیسیلی و کلمی ری کتابهایشان را جمع کردند و آرام آرام در امتداد جاده خاکی به راه افتادند.سیسیلی و کلمی ری با هم دوست بودند و در پشت فیلیکس و فیلیسیتی راه می رفتند.
فیلیسیتی شالش را دور شانه ایش انداخت و به عمد جلوتر از بقیه راه افتاد:«خوشحالم که سارا دیروز مجبور شد بعد از مدرسه بماند ، حقش بود فکر می کند خیلی باهوش است.»
فیلیکس گفت:«اندرو هم مثل اوست.همیشه فقط درباره معلوماتش حرف می زند.حداقل تو مجبور نیستی با سارا اتاقت را تقسیم کنی.من مجبورم با اندرو در یک اتاق باشم.هر دوی آنها می خواهند پُز بدهند.»
-می دانم.فقط ببین برای مدرسه چه لباسهایی می پوشد.مگر فکر می کند کیست؟ملکه انگلیس است؟
سیسیلی نگاهی به لباس خودش انداخت.روزگاری پیراهنش مال فیلیسیتی بود و آنقدر شسته شده بود که رنگ و رویش رفته بود و دیگر رنگ و جلایی نداشت.سیسیلی با افسوس گفت:«به نظر من لباسهایش خیلی قشنگ است.»
کلمی ری که لباسشهایش رنگ و رو رفته تر از لباس سیسیلی بود سریع موافقت کرد:«من هم همین طور فکر میکنم.ای کاش من هم می توانستم چنین لباسهایی را بپوشم.اما مادرم اجازه نمی دهد.»او اضافه نکرد که خانواده اش پول خرید این لباسها را ندارند.
فیلیسیتی پایش را محکم روی جاده خاکی کوبید:«ای کاش پدر سارا می آمد و او را از اینجا می بُرد!ای کاش زودتر می آمد.»
کلمی ری آرام سرش را تکانی داد:«مامانم می گوید خیلی جای امیدواری نیست.شنیده ام پدرش رسوایی بزرگی به بار آورده است.البته من نمی دانم منظور مادر از رسوایی چیست.»فیلیسیتی برگشت و با تکبر به کلمی ری نگاه کرد:«کلمی یعنی اینکه پدر سارا نام خانوادگی ما را لکه دار کرده است.من شخصاً از اینکه با او نسبتی دارم خجالت می کشم.»
سیسیلی نگاهی به خواهرش کرد ، سپس آهسته و در حین حال قاطعانه گفت:«من سارا و اندرو را دوست دارم.فیلیسیتی کینگ آنها دختر خاله و پسر عموی ما هستند و تو نباید درباره ی آنها اینطوری حرف بزنی.»
فیلیسیتی در حالی که ادای خواهرش را در می اورد گفت:«ما نباید اینطوری حرف بزنیم ، ما نباید آن طوری حرف بزنیم!باشه ، باشه سیسیلی!تو یک دختر لوس و نادان هستی .یک قهرمان واقعا خوب.»
فیلیکس با بدجنسی خندید:«راستی فیلیسیتی ، شاید بد نباشد ما به اندرو و خانم سارا استنلی نشان بدهیم که اینجا چه کسی رئیس است؟»
فیلیسیتی لبخندی زد:«فکر می کنم بدانم چطور باید این کار را انجام بدهیم.»
فیلیکس در حالی که سرش را می خاراند پرسید:«چطوری؟»
فیلیسیتی همیشه خیلی جلوتر از او بود.به نظر می رسید ذهنش با سرعت بالایی کار می کند.او نجواکنان طوری که سیسیلی و کلمی ری نشوند گفت:«با دریچه خوابیده ، تو می دانی که به کجا ختم می شود!»
فیلیکس محکم به پایش زد و خندید ، با خوشحالی قبول کرد و گفت:«این کارشان را تمام می کند!»
فیلیسیتی گفت:«بیایید برویم خانه.اگر درست حدس زده باشم درست زمانی که ما داریم وظایفمان را در طویله انجام می دهیم سارا و اندرو هم می رسند.»
فیلیکس با بدجنسی نیشخندی زد:«ما باید راهی پیدا کنیم تا آنها را در دام بیندازیم.»
فیلیسیتی آرام خندید:«من می دانم چطور این کار را انجام بدهم.صبر کن تا ببینی!»
قفس کوتاه و شیب دار مرغها ، درست بیرون طویله قرار داشت.فیلیسیتی و فیلیکس در تمام مدتی که مشغول جمع آوری تخم مرغها بودند منتظر رسیدن سارا و اندرو بودند.فیلیسیتی اعلام کرد:«ما آنها را می گیریم و وادارشان می کنیم کارهایمان را انجام بدهند.»
ناگهان فیلیکس با خوشحالی سیخونکی به خواهرش زد و آهسته گفت:«دارند می آیند.»
فیلیسیتی پیش بینی کرد:«خانم پر افاده باید در انتظار برنامه شگفت انگیزی باشد.»
فیلیکس که می دانست چه خبر است اضافه کرد:«و آقای لرد اندروی کوچولو هم همینطور.»و سبد تخم مرع ها را روی زمین گذاشت و صدا زد:«آهای اندرو ، سارا ، بیایید اینجا!»
بلافاصله فیلیسیتی و فیلیکس وارد طویله شدند و از آنجا با نردبان به اتاق شیروانی رفتند ، فیلیکس صدا زد:«بیایید اینجا!»
فیلیسیتی از روی پنجره زیر شیروانی خم شد و گفت:«بچه های گربه به دنیا آمده اند!میخواهید بیایید و آنها را ببینید؟آنها خیلی کوچولو و بامزه هستند.»
فیلیکس از آرنج خود برای علامت دادن استفاده کرد:«آنها اینجا هستند!»
او رو به خواهرش کرد:«بیا عجله کن وقتش است که تله را بیندازیم.»
سارا اندرو را به سوی طویله هُل داد و گفت:«چه جالب ، من تا به حال بچه گربه تازه به دنیا آمده ندیده ام.»
اندرو به دنبال سارا داخل طویله رفت و به سارا نگفت که به نظر او بچه گربه تازه به دنیا آمده شکل موش است.سارا در تاریکی طویله پلکی زد و گفت:«بیرون آنقدر روشن است که آدم اینجا احساس می کند کور شده است!»
اندرو اقرار کرد:«من هم نمی توانم ببینم!»
سارا صدا زد:«فیلیکس!فیلیسیتی!شما کجا هستید؟»
فیلیکس از داخل اتاق زیر شیروانی صدا زد:«ما این بالاییم.»
فیلیسیتی با هیجان گفت:«عجله کنید بچه ها ، مادر گربه ها دارد بچه هایش را از طویله بیرون می برد.»
سارا و اندرو با نردبان به اتاق زیر شیروانی رفتند.آنجا تاریک تر از داخل طویله بود.سارا صدا زد:«فیلیسیتی؟»
او با خودشیرینی گفت:«ما اینجاییم.»
سارا و اندرو از میان انبوه یونجه ها به طرف صدای فیلیسیتی حرکت کردند.
در همین موقع ناگهان زمین زیر پایشان خالی شد و هر دوی آنها از داخل دریچه به میان زباله های انبار افتادند ، سارا جیغ کشید.هر دو تا کمر داخل کاه و کوه ها فرو رفته بودند.خوک صورتی رنگ بزرگی که در میان کودها غوطه ور بود با دماغ بزرگش خود را به صورت سارا می مالید و سارا از شدت ناباوری بهتش زده بود و تکان نمی خورد.بالای سرشان فیلیکس و فیلیسیتی در حالی که با صدای بلند می خندیدند سرشان را از میان دریچه ی خوابیده بیرون آورده بودند ، فیلیکس صدا کرد:«بالاخره شما را گیر انداختیم!»
فیلیسیتی با بدجنسی گفت:«حالا دیگر به نظر نمی رسد که به پاریس رفته باشی سارا ، تازه دیگر بوی عطر فرانسوی هم نمی دهی!»
فیلیکس آستین فلیسیتی را کشید:«بهتر است تخم مرغها را برداریم و به خانه برویم.آنها خیلی عصبانی هستند و اندرو هم از من بزرگتر است.»
فیلیسیتی سرش را تکان داد و آنها با عجله پایین رفتند و در تارکی طویله ناپدید شدند.
سارا در حالی که خود را از میان کود گرم و چسبناک بیرون می کشید گفت:«بهتر است اصلا نگاهشان نکنیم.»چطور توانسته بود فکر کند فیلیسیتی می خواهد دست دوستی به سویش دراز کند؟همه ی این کارها یک دام برای گرفتار مردن آنها بود.اندرو که دستهایش را مشت کرده بود گفت:«من میخواهم آنها را بکشم ، حالا می بینی!»
سارا سرش را تکان داد:«آنها هم همین را می خواهند.»
-پس به دایی آلک می گویم.همین حالا این کار را میکنم!بدین ترتیب آنها به دردسر می افتند.»
سارا گفت:«نه ، این کار آسانترین راه است.اندرو به من گوش بده.بهتر است به جای عصبانی شدن به فکر انتقام باشیم!»
اندرو به او لبخندی زد:«تو نقشه ای داری؟»
-هنوز نه.اما یک فکری می کنم.در حال حاضر بهتر است خودمان را تمیز کنیم ، بیا به برکه برویم.»
هر دوی آنها با سرعت تمام به سوی برکه رفتند ، اندرو گفت:«احساس میکنم این بو دارد دنبال من می آید.حتما آب هم سرد است.»
سارا گفت:«مجبوریم تحمل کنیم.اندرو نباید اجازه بدهی آنها بفهمند که تو ناراحت شده ای وگرنه احساس پیروزی می کنند.»
-من فکر میکنم بازیگری تو از من بهتر است.
در گوشه برکه سارا لباس رویی خود را در آورد و آن را شست.او در لباس نازکی که به تن داشت اصلا سرما را احساس نمیکرد چون هوا تمام آن روز گرم بود و گرمایش هنوز در تن او مانده بود.سارا لباسش را روی شاخه ای آویزان کرد تا خشک بشود.زمانی او فکر میکرد کثیف شدن جالب و مفرح است اما این بار این احساس را نداشت چون این یک بازی نبود.
فیلیکس و فیلیسیتی از او و اندرو سوءاستفاده کرده بودند و تا حد ممکن در حقشان بدجنسی کرده بودند.
سارا و اندرو با دقت و احتیاط خود را در آب برکه شستند.اندرو گفت:«خوب است که امروز هوا گرم و آفتابی بود وگرنه آب برکه یخ می زد.»
سارا گفت:«اندرو آنها به این راحتی نمی توانند فرار کنند ، بالاخره ما یک فکری می کنیم تا این حیله آنها را جبران کنیم.اما باید بهترین راه را برای تسویه حساب با آنها پیدا کنیم.»

پایان قسمت اول

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#14 | Posted: 8 Sep 2013 19:17




فصل دوازدهم - قسمت دوم

ناگهان پیتر کریگ سرش را از میان بوته های کوتاه کنار برکه بیرون آورد:«آنها به شما هم کلک زدند؟منظورم فیلیکس و فیلیسیتی است ، آره؟می دانید شما اولین افرادی نیستید که گول آنها را خورده اید.»
اندرو پرسید:«با تو هم همین کار را کرده اند؟»
پیتر سرخ شد:«آره خیلی وقت پیش.»
سرا در حالی که روی دست و پاهایش آب می پاشید پرسید:«چطوری ما را پیدا کردی؟»
او خندید:«دنبالتان آمدم.»سپس با جدیت بیشتری گفت:«دیدم که دارید از انبار علوفه بیرون می دوید.»
سارا قسم خورد:«ما خدمتشان می رسیم.»
-اگر می خواهید انتقام بگیرید ، پگ بوئن می تواند کمکتان کند.او بهترین کسی است که می تواند این کار را انجام بدهد.
سارا با کنجکاوی پرسید:«پگ بوئن دیگر کیست؟»
سارا احساس کرد قبلا هم این اسم را شنیده است اما نمی دانست کجا.پیتر گفت:«می گویند او جادوگر است همه از او می ترسند.»
سارا لبخندی زد ، او به خاطر آورد که کلمی ری درباره جادوگری به نام پگ بوئن صحبت کرده بود.پرسید:«فیلیکس و فیلیسیتی از او می ترسند؟»
پیتر سرش را تکان داد:«البته.»
سارا پرسید:«می توانی ما را پیش او ببری؟»
-راستش را بخواهید باید این تخم مرغها را برایش ببرم.اما نمی دانم در برخورد با غریبه ها چه احساسی دارد.
-پس ما خودمان محل زندگی اش را پیدا می کنیم.
اندرو با حالتی معترضانه گفت:«فکر نمیکنم راه چندان خوبی باشد.»
پیتر چانه اش را مالید و نرم شد:«باشد من شما را می برم.اما نباید طوری رفتار کنید که فکر کند از او می ترسید.»
سارا نگاه تندی به او کرد و با قاطعیت گفت:«من نمی ترسم.من به جادوگر اعتقاد ندارم...»
پیتر تخم مرغها را با دقت پوشاند:«از این طرف بیایید.»او آنها را به آن سوی پشته ها و به طرف جنگل کاج هدایت کرد.
پگ بوئن در واقع فرد خاصی بود.بعضی از مردم با وجود اینکه او را جادوگر می خواندند به او احترام می گذاشتند.حقیقت این بود که او همانند مادرش گیاهان موجود در جزیره را مطالعه و بررسی میکرد.او می دانست چطور دارو درست کند و برای هر درد مرهمی بسازد.پگ در نزدیکی آونلی ، در خانه کوچکی در جنگل کاج زندگی می کرد.با این حال به نظر می رسید که همیشه از اوضاع و احوال دهکده و مردم آن کاملا باخبر است.بچه هایی که او را جادوگر صدا می زدند خیلی شگفت زده می شدند اگر می دانستند بعضی از افراد بسیار محترم جامعه برای گرفتن دارو نزد پگ بوئن می روند.
زمین جنگل به جز در مناطقی که سایه افتاده بود از مخروطهای کاج و برگهای سوزنی پوشیده شده بود.در جاهای تیره و پوشیده شده با سایه نوعی خزه عجیب می رویید.در بعضی از جاها آب برکه ها و یا دریاچه ها زمین را اشباع می کردند و قارچ های وحشی و عجیبی در رطوبت آن قسمت ها می روییدند.
پیتر به آنها گفت:«پگ بوئن همه چیز را می داند.من همه ی گیاهان این منطقه را نمی شناسم اما با بعضی از آنها آشنا هستم.می دانم که او با آن گیاه سفید رنگ دارویی برای چشم درست می کند.ببینید ، شکلش مثل یک خوشه قارچ آویزان روی ساقه است.بعضی از مردم به آن می گویند گیاه جنازه.»
سارا پرسید:«چرا؟»
پیتر از سرعتش کاست:«مطمئن نیستم فکر میکنم چون رنگش سفید است ، مثل یک چیز مرده است ، مثل جنازه یک گیاه سبز.»
اندرو وسط حرفش پرید:«من خیلی مطمئن نیستم که رفتن پیش پگ بوئن فکر خوبی باشد.»صحبت درباره جنازه حتی اگر به گیاهان مربوط می شد او را عصبانی میکرد.پیتر ایستاد و از میان درختان اشاره کرد:«حالا دیگر خیلی دیر است.خانه اش آنجاست و اگر اشتباه نکنم او الان می داند که ما اینجا هستیم.»
کلبه پگ بوئن درست در وسط یک منطقه بایر و بی درخت برد.کلبه ای بسیار کوچک و قدیمی بود و گلها و گیاهان دارویی در اطراف آن رشد کرده بودند.تعدادی از آنها به شکل خوشه هایی بیرون در آویزان بودند تا خشک شوند.کلبه کوچکتر از تمام خانه هایی بود که سارا تا به حال دیده بود و داخل کلبه به اندازه یک اتاق کوچک بود.
آن سه در نزدیک زمین بی درخت تردید کردند ، اندرو گفت:«ترسناک است.خوشحالم که روز است و هوا روشن است.»
سارا به او اخمی کرد و گفت:«تصور میکنم تو مدتی طولانی افسانه های برادران گریم را خوانده ای.اینجا جنگل سیاه نیست و ما هم هنسل و گرتل نیستیم.»
اندرو گفت:«به هر حال من مثل هنسل سرم را داخل اجاق گاز نمی کنم!»
در همان موقع پیتر از میان محوطه بایر و بدون درخت گذشت و به سوی کلبه روانه شد.سارا و اندرو هم به دنبال او راه افتادند.سارا کاملا کنجکاو شده بود گویی خانه او را به سوی خود می خواند و به زودی تمام ماجراها برایش روشن می شد.درست قبل از اینکه آنها به در کلبه برسند در باز شد و پیرزنی از خانه بیرون آمد.سارا به او خیره شد.پیرزن لباس زیادی پوشیده بود و با موهایی وز کرده و صورتی پر از چین و چروک های عمیق به سارا نگاه میکرد.چشمانش تیز و نافذ بودند و خیلی سریع از روی یک شخص به روی شخص دیگر می رفتند.پیتر شروع کرد:«سلام...پگ...»
هنگامی که چشمان پگ بوئن بر روی سارا خیره ماند سارا کمی احساس بی قراری کرد.پیرزن گفت:«خب خب سارا استنلی منتظر بودم تا روزی تو بهملاقات من بیایی!»
سارا از اینکه آن زن عجیب اسمش را می دانست یکه خورد ، در واقع به نظر می رسید پیرزن همه چیز را درباره ی او می داند.انگار چشمان تیز بین پگ بوئن می توانست درون او را ببیند.سارا با کنجکاوی پرسید:«چطور مرا شناختید؟»
پگ بوئن حرفش را قطع کرد :«این تخم مرغها مال من هستند؟میبینم که دوباره تخم گذاشته اند.»
پیتر سرش را تکان داد:«بله مرغهای خوبی هستند.»او با بی قراری حرکتی کرد و بعد تصمیم گرفت بدون حاشیه حرفش را بزند:«ما می خواهیم فیلیسیتی و فیلیکس را توی دام بیندازیم.به کمک شما احتیاج داریم.»
چشمان پگ دوباره بر روی سارا چرخید گویی مخاطب حرفهایش سارا بود:«بله ، البته.بچه های خانواده کینگ باید به سزای اعمال خود برسند.آنها تابه حال به پگ پیر خیری نرسانده اند... برای شما هم چندان سودمند نیستند.»
سارا بدون پلک زدن به پگ بوئن نگاه کرد:«ما واقعا نمی خواهیم به آنها آسیبی برسانیم.»
اندرو که حالا احساس شجاعت بیشتری میکرد اضافه کرد:«ما فقط می خواهیم آنها همان احساسی را داشته باشند که ما امروز داشتیم.»
پگ در جیب هایش جستجویی کرد و لبخندی زد:«فکر میکنم دایی زاده های شما باید مقداری از این دانه های جادویی مرا امتحان کنند.»او به طرف سارا خم شد :«سارا استنلی خواهی دید که فریبکاری ذهن درست مثل فریبکاری رفتار موثر است.»
سارا گفت:«فکر میکنم منظورتان را می فهمم.»
-خب ، بیایید داخل با هم چای بخوریم ، به شما می گوییم که این دانه های جادویی من چطور کار می کنند.»
سارا سرش را تکان داد و از پله های ورودی خانه بالا رفت.
اندرو ناگهان پرسید:«اجاق گازتان روشن است؟»
پگ بوئن لبخند نزد:«اگر منظورت چای است ، هنوز داغ است.»
اگر خاله هتی می دانست که سارا دارد با پگ بوئن چای می نوشد وحشت میکرد اما در آن لحظه به خصوص او اصلا نمی دانست سارا کجا است.هتی با دلواپسی و نگرانی گفت:«من به او گفتم که مستقیما به خانه بیاید!خیلی وقت پیش بود.چرا این بچه حرف گوش نمی کند؟عجب سوالی!مادرش هم هیچوقت حرف گوش نمیکرد.آنها خیلی به هم شبیه هستند.مثل دو تا نخود داخل یک پوست!»
الیویا گفت:«من مطمئنم که او حواسش به وقت نیست.هتی ، دیگر مدت زیادی از این روزهای خوب باقی نمانده است ؛ هوا به زودی سرد می شود بگذار کمی تفریح کند و لذت ببرد.او می آید ، هر چه باشد ، دیروز هم کمی دیر کرد.»
هتی گفت:«من خیلی دوست دارم بدانم او کجا می رود.»
الیویا لبخندی زد:ـخب من روی قبر روت گلهای تازه دیدم.فکر میکنم بعض وقتها به آنجا می رود.»
هتی برگشت و به الیویا نگاه کرد.با وجود اینکه راز گشایی الیویا او را از سوالی که کرده بود شرمنده ساخت با این حال احساس ک=خود را بروز نداد:«خب به هر حال باید برای شام به موقع بیاید.»سپس خم شد و پرده را کنار زد تا بیرون را نگاه کند:«دارد دیر می شود.»
الیویا لبخندی زد:«می دانی اگر من تو را نمی شناختم نم یتوانستم بگویم که تو نگران او هستی.»
هتی با آزردگی خاطر گفت:«خدای من ، دارد می آید.ای وای!لباسش کو؟با آن پیراهن نازک سرما می خورد!»
سارا به داخل خانه آمد و امیدوارم بود تا زمانی که سر و وضعش را مرتب نکرده است کسی او را نبیند.
هتی با بهت زدگی گفت:«خدای من!نه ، نمی خواهد چیزی بگویی شاید مردم ساکن مونترال با لباس زیر به این طرف و آن طرف می روند اما در آونلی از این خبرها نیست!»
سارا مکثی کرد ، ابتدا به هتی و بعد هم به الیویا نگاه کرد.
هتی آمرانه گفت:«سریع به حمام برو و خودت را مرتب کن!بعد هم بیا و کمک کن تا شام را آماده کنیم.»
الیویا بویی کشید و با خود فکر کرد که این بوی کود و یونجه است.بوی تند و گزنده کود به راحتی قابل تشخیص بود.او به سارا لبخندی زد و شانه هایش را محکم گرفت.وقتی از دیدرس هتی دور شد گفت:«بیا برویم حمام ، سارا چه اتفاقی افتاده ؟ فکر میکنم باید یک حمام درست و حسابی بروی.من وان را آماده میکنم.»
-من هم فکر میکنم به حمام احتیاج دارم.
الیویا لبخندی زد:«مطمئن هستم کاسه ای زیر نیم کاسه ات است.اما صبر میکنم تا خودت برایم تعریف کنی.»
سارا سرش را به علامت تصدیق تکان داد:«درست است و برایتان خواهم گفت.اما بماند برای چند روز دیگر... زمانی که این ماجرا یک پایان درست و حسابی پیدا کند.»

پایان فصل دوازهم

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#15 | Posted: 8 Sep 2013 19:20




فصل سیزدهم - قسمت اول

راس ساعت سه و نیم خاله هتی زنگ بزرگ روی میز تحریرش را به صدا در آورد تا تعطیل شدن کلاس را اعلام کند:«ندوید!با نظم و ترتیب کلاس را ترک کنید.»اما می دانست که حرفهایش در این ساعت روز بی ثمر است.دانش آموزان با سر و صدا از کلاس بیرون می دویدند و طوری همدیگر را هُل می دادند که گویی مدرسه آتش گرفته است.هتی در حالی که به کلاس درس خالی نگاه میکرد آهی کشید و نشست.طبق معمول پیش از رفتن به خانه باید ورقه ها را تصحیح می کرد و به آنها نمره می داد.بیرون کلاس بچه ها سریع پراکنده شدند.بعضی از دخترها می رفتند که با هم طناب بازی کنند ، عده ای از پسرها گرگم به هوا بازی می کردند و عده ای هم قدم زنان راه خانه را در پیش می گرفتند.
به محض اینکه سارا و اندرو چند متری با کلاس درس فاصله گرفتند ، سارا گفت:«به خاطر داشته باش که این نقشه فقط وقتی عملی می شه که آنها فکر کنند که دارند ما را گول می زندد و مورد تمسخر قرار می دهند.»
اندرو با حالتی معترضانه گفت:«فکر من در اینجور کارها به خوبی تو کار نمی کند.»سارا گفت:«مطمئنم که تو کارت را درست انجام می دهی.حالا مطمئن شو که فیلیسیتی و فیلیکس تک تک حرکات ما را می بینند به محض اینکه به آنها نزدیک شدیم تو بیا جلو و دانه ها را به من نشان بده.»
اندرو که نمی دانست این نقشه ی خوب ، چطور از آب در می آید ، سرش را با تردید تکان داد.
سارا وقتی که فیلیکس و فیلیسیتی را دید که پشت سرشان راه می آیند نجواکنان گفت:«بیا دیگر ، حالا وقتش است.»
اندرو پاکت کوچک دانه ها را از جیبش بیرون آورد و نزدیک سارا ایستاد.آنها آهسته شروع به نجوا کردند تا اینکه فیلیکس جست و خیز کنان و در پشت سرش فیلیسیتی به آنها نزدیک شدند.
فیلیکس در حالی که سرش را با کنجکاوی به سمت آنها خم کرده بود پرسید:«آنجاچه دارید؟»
اندرو با سرعت بسته را در دستش پنهان کرد:«هیچ چیز!»
فیلیسیتی آمرانه گفت:«من خودم دیدم.شما داشتید به یک چیزی نگاه می کردید ، چه بود؟»
سارا دست اندرو را کشید:«اندرو بیا برویم.«اندرو طبق نقشه پاکت دانه ها را انداخت و تعدادی از دانه ها بیرون ریخت ، آن دو با خوشحالی منتظر عملی شدن نقشه شان شدند.
فیلیکس در حالی که خم می شد پرسید:«این چیه؟»
اندرو بلافاصله خم شد و دانه ها را با دستش پوشاند و با لحنی خشک گفت:«فکر می کنی به شما می گوییم؟»
فیلیکس با کفش کهنه و رنگ و رو رفته اش پایش را به زمین کشید و گفت:«شما فکر می کنید خیلی باهوشید!»
اندرو سرش را بلند کرد ، او آماده مبارزه بود:«می دانی چرا من اینقدر باهوشم؟»
سارا آستین اندرو را محکم تر کشید:«ساکت باش.به آنها چیزی نگو!این یک راز است.»
فیلیسیتی که پیشانی اش با اخم چروک خورده بود پرسید:«چرا؟»
اندرو دستهایش را باز کرد تا بسته دانه های جادویی را آشکار کند و رو کرد به فیلیسیتی و گفت:«به خاطر این دانه ها.»
سارا با عصبانیت پایش را به زمین کوبید:«اَه اندرو!می دانستم که تو راز دار نیستی!»
فیلیسیتی طوری خم شد که انگار می خواهد بو بکشد و پرسید:«اینها چه هستند؟»
اندرو سعی کرد تا حد ممکن صدایش را مرموز و مهیج کند:«دانه های جادویی!»
-من باور نمیکنم.آنها شبیه دانه های خیار معمولی هستند.
سارا میان اندرو و فیلیسیتی قرار گرفت و گفت:«درست است فیلیسیتی ، آنها فقط دانه های خیار معمولی هستند.تو چقدر باهوشی که متوجه شدی.با هیچ راهی نمی شود سر تو کلاه گذاشت.»
اندرو می خواست اذیت کند و با وجود اینکه سارا او را به تندی کشید ، حاضر نبود تغییر موضع بدهد:«اولین روزی که من وارد اینجا شدم ، پگ بوئن آنها را به من داد.او در ایستگاه طرز استفاده از آنها را به من گفت.اول باید یکی از آنها را بخوری و بعد آرزو کنی آن وقت آرزویت برآورده می شود ، هر آرزویی که باشد ، سارا در حالی که اندرو را می کشید ، گفت:«اندرو!دیگر به آنها چیزی نگو!»
چشمهای فیلیسیتی گرد شد:«پگ بوئن؟پگ بوئن آونلی؟همان کسی که در جنگل زندگی می کند؟»
فیلیکس با حالتی نیمه احترام آمیز گفت:«پگ بوئن جادوگر؟»
فیلیسیتی با شک و تردید گفت:«من حرفهایتان را باور نمیکنم.»
سارا آه سنگینی کشید:«خوب است.اندرو بیا برویم.تو به قدر کافی حرف زده ای ، هر چه باشد این دانه ها را به تو داده اند و نه به کس دیگر!»
اندرو که حالا اعتماد به نفس بیشتری پیدا کرده بود و خود را در اجرای نقشش موفق می دید ، گفت:«من فقط می دانم که تا قبل از خوردن این دانه ها به هیچ وجخ نمی توانستم جدول ضرب عدد دوازده را حفظ کنم.آیا شما اولین روزی را که سارا به مدرسه آمد به خاطر دارید؟او حتی نمی دانست جدول ضرب چیست؟روز بعد به خوبی جدول ضرب را می دانست.من فکر نمیکردم این دانه ها جادویی باشند اما اینها واقعا جادویی هستند.»
فیلیسیتی گفت:«پس یک دانه بده من بخورم.می خواهم امتحان کنم.البته بهتر است فیلیکس هم امتحان کند ، او بیشتر از هر کسی به هوش نیاز دارد.»اندرو سرش را تکان داد:«شما نمی توانید آنها را همین طوری استفاده کنید ، باید حواستان باشد شما باید دستورات آن را اجرا کنید.»فیلیسیتی با شک و تردید پرسید:«چه دستوراتی؟»
-شما باید دانه ها را در یک شب جمعه درست نیمه شب ... وقتی که قرص ماه کامل است ، در قبرستان کلیسا بخورید.
فیلیسیتی شکلکی در آورد:«این مزخرف است.»فیلیکس که هنوز چشمانش گرد بود پرسید:«چرا باید در قبرستان دانه ها را خورد؟»
اندرو بار دیگر لحن مهیج و مرموز خود را حفظ کرد:«برای اینکه پگ بوئن گفته شما به نیروی حیات باقیمانده ی استخوانهای مرده ی انسان نیاز دارید!»
فیلیسیتی سرش را بالا گرفت و گفت:«فکر نکنید که من این قصه ها را باور می کنم.»
فیلیکس بار دیگر لگدی به زمین زد و گفت:«من هم همین طور.»سپس زیر لب گفت:«اما ای کاش چنین چیزی حقیقت داشت.»
اندرو بسته ی دانه ها را در جیبش گذاشت.شانه هایش را بالا انداخت و دستهایش را باز کرد:«باشد ، باشد.متاسفم که اصلا به شما چیزی گفتم.»
سارا دوباره دست اندرو را کشید و این بار اندرو دنبال او راه افتاد.سارا با صدای بلندی گفت:«اندرو من که به تو گفتم!حالا حتما به پدرس و مادرهایشان می گویند.آنها خبرچین هستند.»
فیلیکس با ناراحتی صدا زد:«ما خبرچین نیستیم.«او مخفیانه به دانه های جادویی و اینکه چطور می تواند با خوردن آنها همه چیز را عوض کند فکر می کرد و به فکر آرزوهایش افتاد.او آرزو داشت که باهوش باشد ، و آرزو داشت که بتواند فیلیسیتی را تحت سلطه ی خود در بیاورد ، یک معلم زیبا و مهربان داشته باشد که به او تکلیف خانه ندهد ، مجبور نباشد کار خانه انجام بدهد ، ثروتمند باشد ، بتواند راحت به فروشگاه برود و هر چه می خواهد شیرینی بردارد.
فیلیسیتی با پرخاش گفت:«فیلیکس!چه کار داری می کنی؟»
-دارم فکر می کنم.
فیلیسیتی هم داشت فکر می کرد.چه خوب بود که آدم بتواند به هر چه که می خواهد دست پیدا کند.او ناگهان برگشت ، دوید و آرنج اندرو را محکم گرفت و گفت:«معذرت می خواهم!صبر کن ، من منظوری نداشتم.فکر می کنی من هم بتوانم چند تا از آن دانه ها را داشته باشم؟»و در همان حال در چشمان اندرو نگاه کرد و لبخند مهربانی زد.
سارا با احساس خرسندی فکر کرد که او دارد التماس می کند.چون مهربانی فیلیسیتی به این معنی بود که او واقعاً دانه ها را می خواهد و قصد دارد از آنها استفاده کند.
فیلیسیتی با التماس گفت:«خواهش می کنم.»
اندرو نرم شد:«بسیار خب ، باشد.فقط یادت باشد که تو باید آنها را در شب جمعه ، نیمه شب در یک قبرستان بخوری.»سپس با دقت تعدادی دانه را برای فیلیسیتی و فیلیکس جدا کرد و به آنها داد.
فیلیسیتی با جسارت گفت:«اگر آنها واقعا جادویی باشند بدون اجرای دستورات احمقانه تو هم کار می کنند.تو نمی توانی مرا در قبرستان پیدا کنی.»
فلیکس اضافه کرد:«من هم همینطور.»
اندرو دوباره برگشت و در حالی که می دوید تا خود را به سارا برساند گفت:«هر طور میلتان است ، من به شما گفتم چطور از آنها استفاده کنید اگر درست از آنها استفاده نکنید فقط دانه ها را به هدر داده اید.»
سارا و اندرو برای مدتی راه رفتند ، بدون اینکه جرات کنند حرفی بزنند و یا پشت سر خود را نگاه کنند.سپس اندرو که دیگر طاقتش تمام شده بود پشت سر خود را نگاه کرد و با لبخندی گفت:«آنها رفته اند.»سارا برگشت تا نگاه کند.آنها با هم دست دادند و سپس از خنده ریسه رفتند.
وقتی آنها به خیابانی رسیدند که به مزرعه ی گل سرخ منتهی می شد از یکدیگر خداحافظی کردند.سارا با لبخندی گفت:«دلم می خواهد روز جمعه زودتر از راه برسد.»
اندرو هم با او موافق بود:«من هم همینطور.»
سارا بقیه راه مانده تا مزرعه ی گل سرخ را دوان دوان طی کرد.او خیلی خندیده بود و فکر میکرد که آن روز به او خیلی خوش گذشته است ، البته فیلیسیتی و فیلیکس عصبانی خواهند شد اما خود آنها این بازی را شروع کرده بودند و زمانی که او و اندرو با آنها بی حساب می شدند ... شاید در آن شرایط وضعیت تغییر میکرد.

پایان قسمت اول

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#16 | Posted: 8 Sep 2013 19:21




فصل سیزدهم - قسمت دوم


نیم ساعت بعد سر شام سارا در حالی که به نقشه انتقام گیری خودش و اندرو فکر می کرد نگاهی به سوپش انداخت ، او که قسم خود را به خاطر داشت با خاله هتی حرف نمی زد و به همین دلیل شام در سکوت صر شد.
درست در همین لحظه پیتر که به طور معمول با آنها غذا می خورد داشت با سر و صدا سوپش را می خورد ، هر از چند گاهی او از زیر میز لگدی به سارا می زد و لبخندی بر لبانش می نشست.
هتی با آزردگی خاطر به هر دوی آنها نگاه کرد.احساس کرد آنها می خواهند او را ناراحت کنند.او دستمال سفره اش را روی میز گذاشت و نگاه تندی به پیتر کرد:«سوپت را هورت نکش ، وگرنه می روی کنار مرغها و در قفس غذایت را می خوری.»
الیویا با بی قراری خودش را در صندلی جابجا کرد.سپس در حالی که دیگر نمی توانست سکوت را بیش از این تحمل کند رو به سارا کرد و گفت:«بگو ببینم امروز در مدرسه چه خبر بود؟فیلیسیتی را دیدی؟»
سارا که نمی خواست گفتگویی را شروع کند که در نهایت هتی هم بخواهد صحبتی کند جواب داد:«بله.»
-من امیدوارم شما دو تا وقتی با هم آشنا شدید دوستان خوبی بشوید ... من باید اندرو را هم بهتر بشناسم.البته شناختن او به همان میزانی که من تو را می شناسم مشکل است ، چون او در مزرعه زندگی می کند و تو اینجا.ژانت می گوید او پسری بسیار جدی است ، اما این قضیه نباید کسی را متعجب کند.پدرش هم جدی بود.می دانی سارا پدر اندرو و مادر تو درست به فاصله یک سال از هم به دنیا آمدندوآنها درست در یک روز از یک ماه به دنیا آمدند ... و کاملا متضاد هم بودند ... درست مثل روز و شب ، مادر همیشه می گفت...»
هتی برای الیویا سری تکان داد:«اینقدر حرف نزن!اگر با همان سرعتی که حرف می زدی غذایت را می خوردی حالا تو هم مثل بقیه ما سوپت را تمام کرده بودی.«الیویا از جایش بلند شد:«ای وای ، معذرت می خواهم.من نمی خواستم کسی را منتظر نگه دارم.الان همه ظرفها را جمع می کنم.«در واقع او به دنبال فرصتی بود تا خود را از نگاه هتی خلاص کند.
هتی به سارا نگاه کرد:«آدم مفیدی باش.»سپس با قاطعیت گفت:«به خاله الیویا کمک کن تا وسایل شام را جمع کند.»
سارا بلند شد و شروع به جمع آوری ظرفهای روی میز کرد.اما خیلی دیر متوجه شد که کاسه های سوپ و بشقاب ها را درست روی هم نگذاشته است ، به طوری که نزدیک بود هنگام گذاشتن آنها روی پیشخوان همه با هم بیفتند.
هتی گفت:«خواهش میکنم مواظب باش!ظروف چینی جد مادر بزرگ الیزابت ، سه نسل است که در خانواده ما بوده است.دلم نمی خواهد بی دقتی تو به عمر آنها پایان بدهد.حالا ممکن است مرغ سرخ کرده را روی میز بیاوری؟»
سارا دیس سنگین را از روی پیشخوان برداشت.
الیویا لب پایینی خود را گزید:«هتی ، من مطمئن هستم که دیس برای سارا خیلی سنگین است.سارا بگذار به تو کمک کنم.»
-سارا خودش می تواند این کار را انجام بدهد.تجربه نشان داده است بچه ها فقط با انجام کارها ، خودشان کار را یاد می گیرند.
مرغ بریان به اندازه ی کافی بزرگ بود ، اطراف آن را هم با سبزی و سیب زمینی پر کرده بودند و همین دیس را خیلی سنگین کرده بود.
-بله سارا باید خیلی پیش از این یاد می گرفت که ...
سارا فریاد زد:«ای وای!» او می خواست دیس سنگین را روی میز بگذارد که مرغ از داخل دیس سُر خورد و روی دامن هتی افتاد.بدتر از همه اینکه دیس از دستهایش سر خورد و به زمین افتاد و هزار تکه شد.
هتی به غذای روی دامنش خیره شد و گفت:«وای وای!»
سارا احساس کرد همین حالا ممکن است خودش هم به زمین بیفتد.رنگ صورتش مثل گچ شده بود.در حالی که اشک از چشمهایش جاری بود برگشت و با سرعت از پله ها بالا رفت.او نمی خواست مرغ را بیاندازد و یا دیس چینی جد مادر بزرگ را بشکند.
با ناراحتی وارد اتاقش شد و در را پشت سرش بست.سپس خودش را گریه کنان روی تخت انداخت و با صدای بلند گفت:«من نمی توانم هیچ کاری را درست انجام ددهم!»
در حالی که بینی اش را بالا می کشید سعی کرد جلوی گریه اش را بگیرد اما اشکها همچنان سرازیر می شدند هیچکس درآونلی - شاید به جز خاله الیویا - واقعا او را نمی خواست.او مایه زحمت بود ، یک مسئولیت و وظیفه ، حالا هم که یک ارثیه مهم خانوادگی را شکسته بود.
به زحمت خودش را از تخت بیرون کشید و سر میزش رفت ، وقتی کاغذ و خودکار پیدا کرد شروع به نوشتن کرد.این اولین نامه ای نبود که برای پدرش می نوشت اما مستاصل ترین نامه ی بود که تا به حال نوشته بود:
«پدر عزیزم :
لطفاً ، لطفاً ، لطقاً بیایید و مرا با خود به خانه ببرید...»
وقتی صدای باز شدن در اتاقش را شنید یک دفعه برگشت.هتی دم در ایستاده بود و هنوز داشت خوراک مرغ ریخته روی دامنش را با یک دستمال پاک می کرد.لبهای هتی محکم بسته بود اما سارا متوجه شد که او پیش از اینکه عصبانی باشد نگران است:«گریه کردن به خاطر کاری که شده بی فایده است.»اشکهای سارا بیشتر از بیش جاری شدند:«من معذرت می خواهم.معذرت می خواهم!من اصلا نمی خواست دیس چینی جد مادر بزرگ را بشکنم.اتفاقی بود.»
هتی به خواهر زاده جوانش نگاه کرد و با خود فکر کرد که او چقدر شبیه مادرش است.به طور غریزی دلش می خواست سارا را در آغوش بگیرد و به او بگوید همه چیز درست می شود و ... به او بگوید که چقدر دوستش دارد.اما نمی توانست این کار را بکند.هتی کینگ د رتمام طول زندگی اش با احساساتش مبارزه کرده بود.حالا دیگر نمی توانست راه و روش خودش را عوض کند.
سارا به صورت هتی نگاه کرد و احساس کرد لبخند کمرنگی بر چهره هتی نشسته است.هتی گفت:«خب ، من باید بگویم خوشحالم که تو مرغ را از روی قصد روی من ننداختی.»بعد هم اضافه کرد:«البته اینکه چرا اینقدر ناشی و دست و پا جلفتی هستی برایم عجیب است.»
سارا به چشمان هتی نگاه کرد:«من تا به حال میز غذا را نچینده بودم.همیشه پیشخدمتها این کار را انجام می دادند.»
-حتما همینطور بوده است.اما در آونلی خبری از پیشخدمت نیست.اینجا وضع فرق می کند.
سارا در حالی که نزدیک بود دوباره اشک در چشمانش جمع شود نجواکنان گفت:«لازم نیست دوباره این مسئله را به من بگویید.از نظر شما من فقط یک مسئولیت هستم.» او واژه مسئولیت را همانطوری ادا کرد که شب اول ورودش از زبان هتی هنگام دعوا با دایه لوییزا شنیده بود
هتی که گویا تازه متوجه احساس سارا شده بود ، گفت:«آه ، بچه این مزخرفات را نگو!»
-اما حقیقت دارد.خودتان گفتید!شما به دایه لوییزا همین را گفتید!
برای نخستین بار هتی به چشمهای سارا نگاه نکرد.او آرام گوشه تخت نشست و سرش را تکان داد:«آن شب هیچ کدام از ما آمادگی نداشتیم.و بعضی وقتها آدم حرفهایی را میزند که اصلا منظوری ندارد.»
سارا وسط حرفش پرید:«من با اینجا جور در نمی آیم.شما می توانید مرا برگردانید.لازم نیست به وظیفه تان عمل کنید!»
هتی سرش را بلند کرد و با لحنی محکم و قاطع گفت:«من قصد ندارم تو را به هیچ کجا بفرستم.دختر جوان تو برای مدتی همین جا خواهی بود ، بنابراین بهتر است خودت را با اینجا وفق بدهی.»
هتی با این حرف از جا بلند شد و سارا چشمانش را به هم زد.هتی نامه روی میز را برداشت و آن را خواند ، سپس آن را سرجایش گذاشت و گفت:«و نوشتن نامه های مکرر برای پدرت هیچ کمکی به تو نمی کند.من نمی دانم تو چرا به خودت زحمت می دهی ، چون خدا می داند که نامه هایت ممکن است اصلا به دستش نرسد.»سارا سرخ شد ، او اشکهای روی گونه اش را پاک کرد:«برایم مهم نیست که می رسند یا نمی رسند!من دلم برایش تنگ شده است!من دایه لوییزایم را می خواهم!»
هتی گفت:«برای سن و سال تو داشتن دایه مناسب نیست.تو بزرگ شده ای!»
-او دایه من نبود!دوست من بود.تنها دوست من!
هتی دوباره به گوشه تخت تکیه داد و نگاه تند به سارا کرد ، سپس دستش را دراز کرد و آن را روی شانه سارا گذاشت:«سارا ، واقعا هیچ نیازی به این همه سر و صدا نیست.»
سارا سرش را تکان داد:«شما متوجه نیستید.چطور نمی توانید بفهمید؟تا به حال شده دلتان برای کسی آنقدر تنگ بشود که احساس کنید چیزی در درونتان خشک شده و دارد از بین می رود؟»
سوال سارا به هدف خورده بود.هتی نگاه آرامی به سارا انداخت و چهره اش قدری نرم شد.سپس جلوی اشکهایش را گرفت.آیا سارا واقعا نمی دانست؟برای لحظه ای سارا فکر کرد هتی حالا شروع به گریه می کند اما هتی به هنگام صحبت روبش را از او برگرداند:«بله سارا ، وقتی مادرت مُرد ، من هم همین احساس را داشتم.می دانی که من پانزده سال از مادرت بزرگتر بودم.من او را بزرگ کردم.او برای من تنها یک خواهر نبود ، درست مثل بچه ی خودم بود...»
هتی ناگهان بلند شد و دامنش را با حالتی عصبی صاف کرد ، سپس در حالی که سعی داشت جلوی بروز احساساتش را بگیرد گفت:«بنابراین وقتی نامه ات را تمام کردی بیا پایین.شاید بتوانی برایم کتاب بخوانی.ما در قفسه های اتاق پذیرایی کتابهای خواندنی زیادی داریم. که بسیاری از آنها به مادرت تعلق داشتند.»
سارا ناگهان متوجه شد که دیگر گریه نمی کند.شخصیت بیرونی خاله هتی به طور آشکار با شخصیت درونی او فرق زیادی داشت.هتی همانطور که دست استخوانی اش را روی دستگیره در گذاشته بود برگشت و با لبخند کمرنگی بر روی صورت گفت:«راستی ، دیس چینی جد مادر بزرگ جزء ظرفهای مورد علاقه ی من نبود!»

پایان فصل سیزدهم

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#17 | Posted: 8 Sep 2013 19:22




فصل چهاردهم

روز جمعه با کندی عذاب آوری سپری شد.وقتی سارا و اندرو بعد از مدرسه با هم به سوی مزرعه کینگ بر می گشتند ، اندرو پرسید:«فکر می کنی آنها بیایند؟»
سارا به او اطمینان داد:«مطمئن هستم که می آیند.»
اندرو ریشخندی زد :«من گوش به زنگ خواهم بود ، وقتی آمدند ، بیرون می آیم ، بعد با سرعت می روم تا از آنها جلو بیفتم وقتی از کنار مزرعه گل سرخ رد می شوم مثل سگ پارس می کنم تو با شنیدن پارس من از روی بام پایین بیا.در کنار کلیسا همدیگر را می بینیم.ما باید قبل از آنها به قبرستان برسیم.با این روش می توانیم همه چیز را بشنویم و آنها را شگفت زده کنیم.»
سارا لبخندی زد:«انتقامی شیرین.من که دیگر طاقتم تمام شده است.»
حالا بالاخره ، بعد از این همه مدت ساعت انتقام گیری نزدیک می شد.سارا لباس پوشیده و آماده جلوی پنجره ی باز اتاقش ایستاده بود.او در حالی که منتظر اندرو بود نفس خیلی عمیقی کشید و به چند روز گذشته فکر کرد.از آن شبی که دیس چینی از دستهایش افتاده بود رابطه ی میان او و خاله هتی تغییر کرده بود.او نمی دانست چطوری ، چون همچنان خاله هتی به او امر و نهی می کرد و در هر فرصتی که به دست می آورد او را نصیحت می کرد ؛ خاله هتی مثل همیشه بسیار متوقع بود و همانطور که قول داده بود با او همان طور رفتار می کرد که با سایر بچه های مدرسه رفتار می کرد.اما هنوز...
سارا آهی کشید.به نظر او آنچه که تغییر کرده بود این بود که حالا او می دانست خاله هتی او را دوست دارد و علیرغم سخت گیری اش ، هتی ، انسانی واقعی با احساسات واقعی بود.سارا از پنجره به بیرون خم شد و می خواست آه عمیق دیگری بکشد که کسی در را به آرامی کوفت.سارا برگشت و روی تختش پرید و ملافه ها را تا روی سرش بالا کشید.
صدای پرسشگر الیویا با لحنی ملایم پرسید:«سارا عزیزم ، خوابیدی؟»
-بله خاله الیویا.
-حالا دیگر چراغها را خاموش میکنم.چند دقیقه دیگر پیش تو برمیگردم.
الیویا برای لحظه ای بیرون رفت ، اما چیزی نگذشت که آهسته به اتاق سارا برگشت و گفت:«وای ... اینجا چقدر سرد است.»الیویا به طرف پنجره رفت و آن را بست.
سارا گفت:«داشتم از هوای تازه استفاده میکردم.شما درست می گفتید می توانم بوی اقیانوس را حس کنم.»
الیویا لبخندی زد:«تصور میکنم مربوط به باد است.امشب قرص ماه هم کامل است.می دانی این موقع سال جزر و مد خیلی شدید است و هنگام کامل شدن ماه به اوج خود می رسد.به نظر من هنگامی که جزر و مد می شود اقیانوس هم نمکی تر می شود ... شاید هم علفهای دریایی که ساحل را می شویند این احساس را... »
سارا پرسید:«قرص ماه کامل شده است؟»او به سختی می توانست جلوی خودش را بگیرد.
الیویا همچنان دزدکی از پنجره بیرون را نگاه می کرد:«بله کامل است.یک ماه بزرگ و کامل ، همچنین حالا دارد از پشت ابرها بیرون می آید.»
وقتی الیویا چراغ را خاموش کرد ، سارا گفت:«چه خوب.»سپس در نور نیمه روشن که توسط چراغ درون هال به اتاق می آمد الیویا نزدیک تخت سارا رفت و پیشانی اش را بوسید و گفت:«شب بخیر.خوابهای خوب ببینی.»
-شب بخیر خاله الیویا.
سارا زیر ملافه رفت و مدتی که به نظرش خیلی طولانی می آمد ، صبر کرد بالاخره آرام و بی صدا از تخت بیرون آمد و خودش را مرتب کرد.او نزدیم پنجره بود که صدای قدمهای پایی را از هال شنید.زیر لب زمزمه کرد:«خاله هتی.»بلافاصله روی تخت پرید و زیر ملافه ها رفت.
هتی کنار در ایستاد و گفت:«سارا شب بخیر.»
-شب بخیر ، خاله هتی.
هتی پاورچین پاورچین وارد اتاق شد ، در یک دست لامپ و در دست دیگرش کتابی داشت.او چراغ را زمین گذاشت:«من کتابی پیدا کردم که ممکن است تو از آن خوشت بیاید ... این کتاب مورد علاقه ی مادرت بود.چند روز است که دارم دنبالش می گردم.»
سارا به کتابی که هتی به سویاش دراز کرده بود نگاه کرد.اگر دستش را دراز می کرد تا کتاب را بگیرد آستین لباسش معلوم می شد:«متشکرم ممکن است آن را روی میز ، همان جا بگذارید؟»
هتی کتاب را گذاشت ، سپس گوشه ی تخت سارا نشست:«سارا من نمی خواهم تو فکر کنی من زنی بدون احساس هستم.»او مکثی کرد ، سپس ادامه داد:«من می توانم بفهمم که برای تو سفر از شهر پیشرفته و با فرهنگی مثل مونترال به آونلی چقدر باید سخت باشد و ...»
ناگهان هتی حرفش را قطع کرد و گوش داد:«خدای من این چه صدایی بود؟»سارا سعی کرد خود را متعجب نشان بدهد و پرسید:«چی؟»
هتی بلند شد و به سمت پنجره رفت:«آن صدا ، مثل صدای یک سگ بیمار بود.»سارا گفت:«شاید صدای گرگ باشد.»
هتی تاریکی بیرون را نگاه کرد ، سپس با آزردگی خاطر سرش را تکان داد:«ما اینجا گرگ نداریم.باید یکی از سگهای همسایه ها باشد.باید در این مورد با آنها صحبت کنم.من نمی خواهم جانوران عجیب و غریب نصفه شبی این طرف و آن طرف پرسه بزنند.آنها مرغها را می ترسانند و اگر مرغها بترسند دیگر تخم نمی گذارند.»سپس از کنار پنجره گذشت و به طرف تخت سارا برگشت و با تعجب گفت:«ای وای تو چقدر سرخ شده ای.»دستش را بر پیشانی سارا گذاشت:«صورتت هم چقدر گرم است مثل اینکه تب داری!»
سارا خیلی سریع گفت:«خاله هتی من حالم خوب است.»
-شاید بهتر باشد این پتوها را برداری.
-نه به خاطر اینها نیست.من هر وقت که خسته می شوم صورتم سرخ می شود ، دایه لوییزا این را می داند.
هتی بلند شد و سرش را تکان داد:«پس بهتر است بخوابی.می توانیم یک وقت دیگر با هم صحبت کنیم.»واو لحظه ای تردید کرد ، سپس به آرامی دستی به شانه سارا زد و گفت:«شب بخیر سارا.»
سارا در چشمان مهربان خاله اش نگاه کرد:«شب بخیر خاله هتی.»سارا از اینکه نتوانسته بود با خاله اش صحبت کند واقعا متاسف بود.اما به خاطر آورد که امشب به فیلیسیتی و فیلیکس تعلق دارد.
به محض اینکه سارا صدای پایین رفتن هتی را از پله ها شنید از تخت بیرون آمد و به طرف پنجره دوید و سعی کرد بدون کوچکترین صدایی پنجره را باز کند و با دقت و احتیاط بر روی بام شیب دار برود.او آرام از روی بام به سمت پشت خانه خزید و آهسته خود را روی سقف ورودی پشت خانه انداخت.از آنجا او می توانست از داربست گل سرخ ها به راحتی پایین برود و داخل باغ پشتی خانه بیفتد.وقتی پایش به زمین رسید شروع کرد به دویدن.نور ماه و ستارگان بر روی محوطه چشم اندای ایجاد کرده بودند ؛ به طوری که آنجا مثل روز روشن شده بود.قرص ماه کامل نارنجی رنگ ، بر روی تارک برج کلیسا سایه انداخته بود ، اما قبرستان کلیسا تاریک بود.درختان قد بلند و کهنسال ، آنرا محاصره کرده و بوته های گل سرخ کوتاه ، از آن محافظت می کردند.در اینجا نور از میان درختان بی برگ عبور می کرد و در میان ردیف سنگها ،سایه های بلند و ترسناکی را می ساخت.نسیم ملایمی در محوطه ی کلیسا پیچید ، اما سارا فکر کرد که ممکن است آواز اشباح باشد.
صدایی در تاریکی آهسته گفت:«سارا»سارا قبل از اینکه متوجه بشود اندروست نزدیک بود از ترس خشکش بزند.او سارا را به طرف خود کشید و آنها هر دو پشت سنگ قبر بزرگی پنهان شدند:«من از مسیر میان بر تمام طول راه را دویدم.آنها دیگر هر لحظه باید برسند.»
سارا از فرط خوشحالی و هیجان می لرزید.این جالب ترین تجربه تمام زندگی اش بود.او تا به حال تنها در شب بیرون نیامده بود و تا به حال سابقه نداشت هنگامی که قرص ماه کامل است به یک قبرستان برود ، شاید این نقطه شروع ماجرایی بود که ... اندرو سیخونکی به سارا زد:«می دانم دارند می آیند.»
سارا نجوا کرد:«فکر میکردم هیچوقت نمی توانم از خانه بیرون بیایم.خاله هتی صدای پارس کردن تو را شنید و فکر کرد صدای یک سگ بیمار است.»
اندرو لبخند زد ، سپس انگشتانش را به لبش فشرد:«هیس ، امدند.»در تاریکی ، فیلیسیتی ، فیلیکس و سیسیلی هر یک با فانوسی در دست وارد قبرستان شدند.
فیلیسیتی برگشت و به سیسیلی که در پشت سر او راه می رفت گفت:«من نباید تو را با خودم می آوردم.»
-تو مجبور نبودی مرا با خودت بیاوری فقط می توانستی به من بگویی داخل ساک چیست و کجا دارید می روید!
-آن وقت تو هم به مامان می گفتی.تو خبرچینی!
سیسیلی به خواهرش اعتنایی نکرد.«فیلیسیتی چه می خواهی آرزو کنی؟من می خواستم موهایم فِر باشد ، اما حالا فقط می خواهم شجاع باشم.تو فکر می کنی همان طور که اندرو گفته استخوانهای مرده انرژی آزاد می کند؟»
فیلیسیتی آمرانه گفت:«هیس!»
فیلیکس با لحنی وحشت زده پرسید:«چی بود؟»او یک دفعه همان جا ایستاد به طوری که نزدیک بود فیلیسیتی و سیسیلی به او برخورد کنندو
فیلیسیتی در حالی که خودش هم ترسیده بود گفت:«آن ... انگار صدای نفس کشیدن کسی بود.»سیسیلی با شِکوه گفت:«من می ترسم ، می خواهم قبل از اینکه ارواح بیرون بیایند به خانه برگردم.»
فیلیسیتی دوباره آمرانه گفت:«ساکت باش!»سپس راست ایستاد و با دقت در کیسه ی کوچ را باز کرد.تعدادی دانه در دهانش ریخت و در حالی که صورتش را جمع می کرد گفت:«آخ!چقدر بدمزه است.»
فیلیکس مصرانه گفت:«یک آرزو بکن ، یک آرزو بکن.»
فیلیسیتی نگاهی به ماه کرد و لرزید:«من دلم می خواهد خیلی زیبا باشم ، درست مثل همان خانمی که عکسش روی مجله راهنمای خانواده بود.»
فیلیکس چهره اش درهم رفت:«این دیگر چه جور ارزویی بود؟»
سارا برای اینکه جلوی خنده خودش را بگیرد ، دستش را روی دهانش گذاشته بود و اندرو هم که به سختی می توانست جلوی خودش را بگیرد نیشخند می زد و چشمانش از شادی گِرد شده بود.
ناگهان در دل تاریکی صدای فرد بالغی غرید:«اینجا چه خبر است؟»
فیلیسیتی ، سیسیلی و فیلیکس در جایشان میخکوب شدند.
در نور مهتاب سایه پلیس جفریس مثل یک غول به نظر می رسید ، او قدم بلندی برداشت و اندرو را که در سمت چپ او در کنار سنگ قبری خم شده بود با دست گرفت و با لحنی تند به سارا که هنوز کنار دست اندرو ایستاده بود گفت:«خانم جوان جرات دارید از جایتان تکان بخورید.»
سپس با صدای بلند اعلام کرد:«حالا همگی با هم به مزرعه گل سرخ برمیگردیم تا شما برای ما توضیح بدهید.»
فیلیسیتی با حالتی گله مند گفت:«فیلیکس همه اش تقصیر توست.»
-تقصیر من؟من حتی فرصت نکردم آرزو کنم!»
سیسیلی گفت:«ای کاش به مامان گفته بودم.»
ابنر جفریس با صدای آهسته ای گفت:«آهسته می رویم ،در سکوت کامل.»
در مزرعه گل سرخ خاله هتی در را باز کرد.او که معمولاً موهایش را بالای سر جمع میکرد حالا موهایش را پشت سرش دم اسبی کرده بود.لباس خواب قرمز و بلندی به تن داشت و روی آن لباس پشمی ضخیمی پوشیده بود.پشت سر او الیویا با کنجکاوی سر و کله اش پیدا شد.او هم لباس پشمی بلندی به تن داشت اما موهایش را بافته بود.
هتی در حالی که با عصبانیت به خواهر زاده و برادر زاده اش نگاه میکرد گفت:«چه خبر شده؟»
ابنر جفریس زندانبان بی میل خود را به جلو هُل داد:«بهتر است داخل شوم و توضیح بدهم.»
در همان موقع آلک کینگ سوار بر کالسکهاش از راه رسید.معلوم بود که با عجله لباس پوشیده است چون پیراهنش را پشت و رو به تن کرده بود.آلک کینگ ایستاد و به بچه هایش نگاه کرد:«کشیش لئونارد به من گفت همین حالا به اینجا بیایم.»او در حالی که جلوی در به آنها ملحق شد پرسید:«اینجا چه خبر شده است؟»
هتی و الیویا کنار رفتند تا آلک بتواند وارد خانه بشود ، سپس همگی با هم به اتاق نشیمن رفتند.خاله هتی چراغ را روشن کرد.گویی نور لامپ زبان همه را به کار انداخت ، چون یک دفعه همه با هم شروع به حرف زدن کردند.
اندرو گفت:«آنها ما را داخل انبار کود انداختند ، ما هم خواستیم با آنها تسویه حساب کنیم.»
سارا علیرغم اینکه گیر افتاده بود با لبخندی گفت:«و آنها باور کردند دانه هایی که پگ بوئن به ما داده است واقعا جادویی است.»
فیلیسیتی بلافاصله گفت:ننخیر!همه اش تقصیر آنهاست.آنها ما را گول زدند.»
سیسیلی شکوه کنان گفن:«من اصلا نمی خواستم بیایم.»
فیلیکس هم با مِن و مِن گفت:«من هم اصلا آرزویی نکردم.»
فیلیسیتی با پرخاش به او گفت:«ای بچه ی خنگ ، تو هنوز نمی فهمی؟»
اَبنر جفریس با صدای بلندی که بتواند بر سایر سر و صداها غلبه کند ، گفت:«خانمها و آقایان ، ممکن است من صحبت کنم؟روشن است که کشیش لئونارد از بیدار شدن با سر و صدای این بچه های ولگرد که مچشان در قبرستان کلیسا گرفته شده ، چندان خشنود نیست.خانم کینگ ، باید به شما بگویم از اینکه باید به طور مرتب ، وقت و بی وقت از رختخواب بیرون کشیده شوم تا به مسائل خانوادگی شما رسیدگی کنم خسته شده ام.»
هتی به او خیره شد ، برای همه ی آنهایی که هتی را می شناختند کاملا مشخص بود که او از عصبانیت در حال انفجار است.جفریس همچنان ادامه داد:«من اطمینان دارم شما می دانید که قانون ، تجاوز به اموال کلیسا را قدعن کرده است.این یک مسئله مهم است و باید اضافه کنم که قانون به سادگی از این اهانت نمی گذرد.»
فیلیکس نالید:«ما نمی خواستیم به چیزی تجاوز...»
آلک کینگ بلند شد:«ابنر ، همه ی ما از رختخواب بیرون کشیده شده ایم.بهتر است فعلاً قوانین را فراموش کنیم و قدری بخوابیم ، تو اینطور فکر نمی کنی؟»
هتی که تا به حال روی چهار پایه پیانو نشسته بود ، از جایش برخاست و با لحنی طعنه دار گفت:«آلک ، حق با توست ، این یک مسئله خانوادگی است ابنر ، و خود خانواده باید آن را حل کند نه قانون!حالا پیشنهاد می کنم اگر کار دیگری ندارید به منزلتان بروید.من اصلاً نمی خواهم شما به خاطر ما از خوابتان بزنید.»
ابنر ابتدا به بچه ها سپس به آلک و در نهایت به هتی نگاه کرد و سپس شانه هایش را بالا انداخت.او می دانست که نباید با هتی کینگ بحث کند.شب به خیری گفت و سریع از در خارج شد.
آلک کینگ متفکرانه دستی به چانه اش کشید:«هتی بیا به آشپزخانه برویم ، فکر می کنم برای تنبیه بچه ها نقشه خوبی کشیده ام.»
هتی سرش را تکان داد:«و تو سارا استنلی ، سریع به اتاقت برو.»آلک با ریشخندی سرش را تکان داد و رو به فیلیسیتی ، فیلیکس ، سیسیلی و اندرو کرد و گفت:«شما چهارتا در کالسکه منتظر بمانید.»

پایان فصل چهاردهم

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#18 | Posted: 8 Sep 2013 19:23




فصل پانزدهم

قسمت مخروبه ی انبار که اندرو و سارا با حیله ی فیلیسیتی و فیلیکس داخل آن افتاده بودند پر از کود ، پر مرغ و علوفه و کاه بود.تمیز کردن آنجا کاری بسیار نفرت انگیز ، کثیف و نامطلوب بود.در واقع شن کشی کردن آنجا همان تنبیه مناسبی بود که آلک کینگ در نظر گرفته بود.
اندرو بدترین لباس خود را پوشیده بود.پیراهنی آبی رنگ و رو رفته و شلواری کهنه به پا داشت.فیلیکس هم زانوی شلوارش پاره شده بود و پیراهنش کهنه بود.هر سه دختر هم کهنه ترین پیراهنش را به تن داشتند و چکمه های لاستیکی بلندی به پایشان کرده بودند.
فیلیسیتی در حلی که یک بیل پر از کود و آشغال به دست داشت و می خواست آن را دور بیندازد با شِکوه گفت:«من هیچوقت پدر را نمی بخشم که این تنبیه را برای ما در نظر گرفت.»
اندرو که چنگم به دست داشت ناله کنان گفت:«اگر تو بخواهی با هر بیل آنقدر آشغال بیرون بریزی هیچوقت کارمان تمام نمی شود.»
فیلیکس با عصبانیت به اندرو نگاه کرد:«همه اش تقصیر توست!تو و آن دانه های جادویی است.»
اندرو در جواب گفت:«حقت بود.»
فیلیکس گفت:«امیدوارم شما دو تا هر چه زودتر برگردید به همان جایی که از آنجا آمدید.»
سارا به فیلیکس و فیلیسیتی نگاهی کرد:«شما از همان روز اولی که ما به اینجا آمدیم به ما فهماندید که دلتان می خواهد ما هر چه زودتر برگردیم.»
فیلیسیتی خیره به سارا گفت:«خب مشخص بود که تو دلت نمی خواهد اینجا باشی.اینجا برای خانم فیس و افاده ای مثل تو مناسب نیست!»
سارا به فیلیسیتی نگاه کرد و با خود فکر کرد که نکند فیلیسیتی واقعاً این طور فکر می کند و گفت:«من هیچوقت چنین حرفی نزدم.»
فیلیسیتی با لحنی تحکم آمیز گفت:«شما دو تا از همان لحظه ای که به اینجا آمدید باعث زحمت و دردسر بودید.»
اندرو معترضانه گفت:«نخیر ، اصلاً اینطور نیست.»
سارا خاطر نشان کرد:«اصلا شما بودید که این بازی را شروع کردید.»
فیلیسیتی پشت بیل خود ایستاد:«کاملا درست است.خانم از خود راضی!مرتب با آن لباسهایت این طرف و آن طرف می چرخی و سرت را بالا می گیری.خب شاید زمانی که پدرت پشت میله های زندان برود ، اوضاع تغییر کند!»
صورت سارا از شدت عصبانیت سرخ شد:«چطور جرات می کنی چنین حرفی بزنی!»او از فرط عصبانیت بیل پر از کود خود را به سمت فیلیسیتی پرت کرد:«من هیچوقت چنین حرفی درباره ی پدر تو نمی زدم!»
فیلیسیتی کاه های کثیفی را که در دست داشت به طرف سارا پرت کرد:«خب حالا می توانیم دو تایی به این کار ادامه بدهیم!»او با خود فکر کرد که این مسئله صحبت دارد ، اگر سارا هم درباره ی پدر او چنین حرفی را می زد او حتما عصبانی می شد.
سیسیلی فریاد کشید:«بس کنید!بس کنید!»اما به محض اینکه شروع به حرف زدن کرد ، فیلیسیتی و سارا هر دو روی او کاه ریختند.آن وقت لحظه ای هر سه ساکت شدند و ناگهان همگی شروع به خندیدن کردند.
گرد کاه همه ی فضای طویله را گرفته بود.سارا به فیلیسیتی گفت:«بگو معذرت می خواهم.»سپس او ناخودآگاه دوباره به خنده افتاد.
فیلیسیتی که خودش هم خنده اش گرفته بود گفت:«خیلی خب من معذرت می خواهم ، معذرت می خواهم.حالا تو هم معذرت بخواهو»
سارا خنده کنان گفت:«بسیار خب.من هم معذرت می خواهم!»
ناگهان اندرو به سوی فیلیکس کپه ای کاه پرتاب کرد و فیلیکس هم در مقابل مقداری کاه به سمت او انداخت.لحظه ای نگذشت که همه ی آنها روی زمین می غلطیدند.با هم دعوا می کردند و هم زمان می خندیدند.در قسمت علفهای خشک ، سیسیلی و سارا ، فیلیسیتی را روی زمین نگه داشتند و در حال قِلقلک دادن او روی لباسش کاه و علوفه کثیف می ریختند.فیلیسیتی در میان قهقهه های خنده فریاد زد:«می گیرمتان!»
سارا دوباره مقداری کاه توی صورت فیلیسیتی ریخت و خندید.تا به حال در تمام طول زندگی اش ، اینقدر به او خوش نگذشته بود.
-بچه ها!
صدای خسته و نگران الیویا ، ناگهان به بازی و خنده ی بچه ها پایان داد.الیویا برای اولین بار اخم کرده بود.سپس رو به سارا کرد و با حالتی نگران گفت:«سارا ، همین حالا هتی از پدرت در مونترال یک نامه دریافت کرده است.برای تو هم یک نامه آمده.»الیویا نامه را به سوی سارا گرفت.سارا از جایش بلند شد و سریع نامه را گرفت:«نامه از پدر است!»کلمات در مقابل چشمان او می رقصیدند.
اندرو با نگرانی پرسید:«چی شده؟»
سارا سرش را از روی کاغذ نامه بلند کرد:«دایه لوییزای من به انگلستان برگشته است تا از خواهرش که به تازگی مریض شده ، نگهداری کند.او دیگر در مونترال نیست تا بتواند مراقب من باشد.پدر می گوید من می توانم به خانه برگردم اما او نمی داند چطوری باید از من مراقبت کند.پدر نوشته : دلم خیلی خیلی برایت تنگ شده است.هر تصمیمی که تو بگیری ، چه برگردی یا بمانی ، من همیشه تو را دوست خواهم داشت.مطمئن باش که ما به زودی با هم خواهیم بود.پدرت.»
اندرو پرسید:«چکار می خواهی بکنی؟»او می خواست به سارا بگوید که دلش می خواهد او بماند اما جلوی خودش را گرفت.
سیسیلی نزدیک سارا آمد و دستش را گرفت:«سارا لطفاً بمان.اگر بروی من گریه می کنم.»
فیلیسیتی با صورتی سرخ و کثیف پاهایش را در لابلای کاه ها تکان داد:«او مجبور نیست برود پدرش گفته ... اگر بخواهد می تواند همین جا بماند.»
سارا به خاله زاده ها و دایی زاده هایش نگاه کرد.سعی کرد فکری بکند... او می بایست در مورد خیلی چیزها فکر می کرد.سپس رو به الیویا کرد و گفت:«می توانیم همین حالا به مزرعه یگل سرخ برگردیم؟»
الیویا با سرش تصدیق کرد:«بله البته.»سپس نگاهی به بقیه کرد:«من به هتی و آلک خواهم گفت.شما می توانید بقیه مجازات خود را روز دیگری انجام بدهید.بروید و خودتان را تمیز کنید.»
الیویا دست سارا را گرفت و آنها آرام آرام به سوی مزرعه ی گل سرخ برگشتند:«سارا تو خودت باید تصمیم بگیری.اما می خواهم بدانی که اگر تو به مونترال برگردی من دلم بدجوری برایت تنگ می شود.»
سارا گفت:«شاید خاله هتی از رفتن من خوشحال بشود.من برای او خیلی دردسر درست کرده ام.»اما در دلش می دانست که این حرف حقیقت ندارد.
الیویا گفت:«سارا ، به ظاهر هتی نگاه نکن.او آنطور که ظاهرش نشان می دهد نیست.تو به طور غریزی جسور و باهوشی و او از این مسئله خوشش می آید.علیرغم رفتارش مطمئن هستم اگر تو بروی دلش برایت تنگ می شود.»
سارا سرش را بلند کرد و متوجه شد الیویا دارد گریه می کند.او همان جا ایستاد و خاله اش را محکم بغل کرد:«خاله الیویا لطقاً گریه نکنید.خواهش می کنم گریه نکنید.»
الیویا با لحنی ملایم گفت:«تو مرا به یاد مادرت می اندازی.او هم باهوش و جسور بود.آه سارا ، خواهش می کنم بمان!تو به اینجا تعلق داری.»
سارا چیزی از احساسش به زبان نیاورد.در داخل طویله هنگام بازی با دخترها و پسر دایی هایش برای نخستین بار احساس کرده بود که عضوی از یک خانواده ی واقعی است ، خانواده ای همراه با دایی، خاله و بچه ها.او احساس می کرد که در این خانواده پذیرفته شده است اما هنوز به طور کامل دخترها و پسر دایی اش را نمی شناخت.او به زودی می فهمید که آنها همانطور که سر به سر او می گذارند سر به سر همدیگر هم می گذارند اما در مقابل غریبه ها یک حقه ی محکم خانوادگی را تشکیل می دهند و همچون خانواده ای استوار در مقابل دیگران می ایستند.
اما حالا به قدر کافی می دانست.او احساس تعلق خاطر را به خوبی درک کرده بود و حقیقتش این بود که تصمیم خود را گرفته بود.سارا دوباره خاله الیویا را بغل کرد ، سپس او را رها کرد و به داخل خانه رفت.هتی در اتاق نشیمن ایستاده بود.صدایش را صاف کرد و گفت:«خب سارا استنلی ، تصور می کنم من یکی از دانش آموزانم را از دست خواهم داد و باید بگویم که یکی از دانش آموزان خوبم را.»
سارا سرش را بلند کرد و به چشمان خاله اش نگاه کرد و گفت:«من می مانم.»
-من مطمئن هستم که تو می خواهی به سرعت اینجا را ترک کنی و ...
هتی حرف خود را قطع کرد و به خواهر زاده اش نگریست.
سارا تکرار کرد:«من گفتم می مانم.»
هتی پلک زد و سارا احساس کرد چشمان هتی پر از اشک شده است.او نجواکنان پرسید:«شما گریه می کنید؟»
هتی سرش را بلند کرد و سعی کرد روی خود را برگرداند:«البته که نه!من داشتم پیاز پوست می کندم!شاید هم به خاطر کودها باشد.سارا استنلی ، حالا به حرفم گوش کن.با این همه کاه و علوفه که به پیراهنت چسبیده ، دور خانه راه نیفتی و همه جا را کثیف کنی ، اول برو و خودت را تمیز کن ، بعد هم بیا و وسایلی که امروز صبح این اطراف انداختی جمع کن.یادت باشد که من وسایل تو را برایت...»
سارا لبخندی زد و ناگهان خاله هتی را بغل کرد و قول داد:«من تمام سعی خودم را می کنم.»سپس برای اینکه هتی گریه او را نبیند سریع از اتاق خارج شد تا دست و صورتش را بشوید.
چند لحظه بعد در حالی که تلمبه می زد تا برای شستن دست و صورتش آب بالا بکشد ، نسیم خنک و ملایمی بوته های گل سرخ وحشی را تکان داد.سارا نفس عمیقی کشید و به سمت دریا نگاه کرد و آهسته گفت:«مادر چه بوی خوبی می آید... فکر می کنم اینجا را دوست دارم.»سپس لبخندی زد:«مادر خانواده ی شما آدمهای خوبی هستند... البته به محض اینکه آنها را بشناسی و بدانی که چطوری هستند.»

پایان فصل پانزدهم

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#19 | Posted: 8 Sep 2013 19:25




کتاب دوم
دخترک قصه گو


فصل اول

فیلیکس کینگ با تعجب گفت:«نمی توانم باور کنم!یک نمایش واقعی فانوس خیال قرار است اینجا در آونلی اجرا شود!»
او این حرف را همانطور که روی پله های فروشگاه آونلی ایستاده بود و شکلات بزرگ و محکمی در دهان گذاشته بود به زبان آورد.و خواهرانش ، فیلیسیتی و سیسیلی و دختر عمه اش سارا استنلی و اندرو کینگ همراه او بودند.فیلیکس به تابلوی اعلانات نگاهی انداخت.تمام وقایع مهم آونلی را روی آن می نوشتند.امروز پوستر بزرگی را وسط آن چسبانده بودند که روی آن نوشته شده بود:«نمایش فانوس خیال بیتی.»این نمایش قرار بود همان شب در تالار شهر آونلی اجرا شود.روی آن اعلامیه با حروف بزرگ نوشته بودند«تمام بلیت های نمایش به فروش رفته است.»قرار بود تمام در آمد نمایش به کتابخانه مدرسه اهدا شود.
فیلیسیتی کینگ حروف سیاه چاپی را وارسی کرد تا مطمئن شود واقعاً قرار است رویداد مهمی اتفاق بیافتد.آونلی دهکده آرامی بود و چنین نمایش های تفریحی مهمی در آن به ندرت اجرا می شد.
فلیسیتی گفت:«من خیلی منتظر این نمایش هستم.مامان گفته می توانم بهترین لباس وال صورتی رنگم را بپوشم.»
فیلیسیتی خواهر بزرگ تر فیلیکس بود و دوست نداشت کسی با دهان پر با او صحبت کند.او که دختر منظم ، عاقل و متینی بود ، در آن لحظه چشمانش می درخشید ، چون در این فکر بود که با بهترین و برازنده ترین لباسش در حال بالا رفتن از پله های «تالار شهر»است.سیسیلی خواهر کوچک تر آنها بود و ظاهر فیلیسیتی برایش اهمیتی نداشت.او همان طور که به عجایب نمایش فکر میکرد دست از مکیدن شکلاتش برداشت و گفت:«نمی توانم صبر کنم تا به حال نمایش فانوس خیال ندیده ام!»سارا استنلی وسط حرف او پرید و با افتخار گفت:«من خیلی از این نمایش ها دیده ام.پدرم قبلاً در مونترال مرا به دیدن آنها می برد.»
فیلیسیتی جواب داد:«خیلی خب!فهمیدیم.»سارا در مونترال بزرگ شده بود و با دایه اش زندگی می کرد و بیشتر از حد نیاز یک دختر لباس های زیبا داشت اما همه این ها به قبل از مشکلات مالی پدرش مربوط می شد.حالا او به آونلی آمده بود و تا با خاله هایش هتی و الیویا زندگی کند.مدت زیادی از اقامت او در آونلی نگذشته بود ، او برای اینکه خودش را با آن محیط کاملاً منسجم روستایی وفق دهد ، مشکلات معمول آدمهای تازه وارد را داشت.به خصوص بچه های دیگر مطمئن نبودند که که آیا این دختر عمه ی رویایی و بزرگ شده شهر را که از جای دوری آمده است دوست دارند یا نه ، از نظر اهالی جزیره پرنس ادوارد هر جایی خارج از این شهرستان ، دور به حساب می آمد.از وقتی سارا به جزیره آمده بود فیلیسیتی به سختی با او کنار می آمد.او به عنوان بزرگترین دختر خانواده کینگ همیشه عادت داشت که ریاست کند اما حالا سارای دوازده ساله که تقریباً همسن فیلیسیتی به نظر می رسید با دستورها و امر و نهی های او مبارزه می کرد.
فیلیکس که تمام حواسش متوجه فانوس خیال شده بود با ذوق زدگی گفت:«شاید آن مرد اجازه بدهد که ببینیم این دستگاه چطوری کار می کند.»
اندرو کینگ گفت:«خیلی ساده است.»
و سپس از اینکه چیزهای زیادی می دانست احساس غرور کرد کرد و ادامه داد:«خیلی خوب است.پس می توان امیدوار بود که فیلیکس هم از کاری سر در بیاورد.»
فیلیسیتی به این ریشخند اندرو اهمیتی ندارد و گاز دیگری به شکلاتش زد و به طرف سیسیلی رفت.خاله الیویا در فروشگاه بود و آنها همگی منتظرش بودند.اندرو روی هوا نموداری کشید و گفت:«ببین!آنها عکس هایی را روی این اسلایدهای شیشه ای می کشند و آنها را بین لنز و منبع نور قرار می دهند و بعد روی پرده می اندازند.فهمیدی؟»
فیلیکس سرش را محکم تکان داد.توضیحات اندرو کمی مشکل بود و معلوم نشد که فیلیکس آنها را فهیمده است یا نه.سارا آهی کشید و چند قدم به عقب برداشت.
آنجا چیزی وجود نداشت که او خودش را سرگرم کند.کمی اطراف فروشگاه قدم زد و آب نباتش را مزه مزه کرد.
صبح زود بود و خوردن آب نبات لذت خاصی داشت.شبنم ها روی چمن می درخشیدند و در تنها خیابان آونلی بوی غذا می آمد.
با اینکه سارا قبلاً نمایش فانوس خیال زیاد دیده بود اما هیجان زده بود و دوست داشت باز هم این نمایش را ببیند.او دوست داشت نمایش زیبا ، جالب و مهیج باشد و رویاهایی در سر داشت که از نظر خاله هتی مناسب نبود.به نظر او داستان های غم انگیز و مهیج و قصه هایی در مورد ارواح و غرق شدن کشتی ها بهتر بودند.داستان زوج هایی هم که به دلایلی از یکدیگر جدا می شدند ، هیجان انگیز بود.
صدایی بالای سر سارا او را از خیالات خود بیرون آورد.او اطرافش را نگاه کرد و متوجه چمدانی شد که از پنجره طبقه بالا بیرون آمد و بعد پای مردی که به دنبال آن پیدا شد.
صدا از همان پانسیون آونلی بود.این صحنه به قدری عجیب بود که سارا با تعجب همان جا ایستاد.کم کم سایر اعضای بدن مرد نیز بر لبه پنجره ظاهر شد.هنگامی که او کاملا سرش را از پنجره بیرون آورد اولین چیزی که چشمش به آن افتاد سارا بود.سارا همان جا به نرده ها تکیه داده و به او خیره شده بود.
آن مرد چاق و سرخ و سفید بود ، اما وقتی متوجه نگاه سارا شد ، رنگ از صورتش پرید و خنده ای کرد و با همان دستی که چمدان را گرفته بود به در اشاره کرد و گفت:«هه،هه!این در هم که همیشه خراب است باید همیشه از پنجره بیرون رفت.»
سارا هم خودش قبلا از پنجره بیرون رفته بود و می دانست که کار خیلی سختی است.او خیلی زود از آن حالت درآمد و گفت:«مواظب باشید!ممکن است زخمی شوید.یکی باید این در را درست کند.می خواهید کسی را خبر کنم؟»
مرد گفت:«نه ، نه خیلی متشکرم.»
این حرف سارا او دستپاچه کرد.چون همان طور که داشت بقیه تنش را از پنجره بیرون می آورد سرش محکم به پنجره خورد.
از خانه صدای زنی شنیده شد که می گفت:«آقای بیتی صبحانه تان حاضر است.»
با شنیدن این صدا مرد تکانی به خود داد و روی ایوان رفت.نگاهش متوجه اسب و کالسکه ای بود که جلوی فروشگاه بسته بودند.آهسته به لبه بام نزدیک شد و به سارا گفت:«می توانی کاری برای من انجام دهی؟آن کالسکه و اسب را بیاور تا من روی آن بپرم.»
دوباره آن صدا از داخل خانه بلند شد:«آقای بیتی ، آقای بیتی ، آنجا هستید؟»
در آن لحظه یک پای مرد از روی لبه ی بام آویزان بود و منتظر بود که به سرعت روی کالسکه بپرد.سارا شک نکرد.طناب اسب را باز کرد و آن را به طرف پانسیون برد.ناگهان اندرو فریاد زد:«چه کار می کنی؟»سارا گفت:«فقط داشتم کمک می کردم.»او دختر دلسوز و مهربانی بود.اما در همین موقع مرد با جرات تمام از لبه بام به داخل باغچه پرید.فیلیسیتی همانطور که داشت سارا می پایید گفت:«آن کالسکه مال آقای بگینز نبود؟»سارا برگشت و گفت:«نه نبود.»
فیلیسیتی بریده بریده گفت:«چرا آن کالسکه آقای بگینز بود.من خودم او را در فروشگاه دیدم.»
دیگر دیر شده بود.آن مرد در حیاط را باز کرد ، چمدانش را پشت کالسکه انداخت و خودش روی صندلی راننده پرید و همان طور که کالسکه را می راند لبخند پیروزمندانه ای زد و به سارا گفت:«خیلی متشکرم خانم.»
سپس شلاق را در هوا تکان داد و محکم به پشت اسب زد و با کالسکه ای وارد خیابان شد.گرد و خاکی در هوا بلند شد و در همان موقع آقای بگینز و آقای لاوسون از فروشگاه بیرون آمدند تا ببینند این سر و صداها برای چیست.آقای بگینز فوراً متوجه موضوع شد و فریاد زنان گفت:«جلوی او را بگیرید.کالسکه مرا دزدید!»
و در همان حال کیسه آردی را که دستش بود به زمین انداخت و به دنبال کالکسه دوید.کیسه آرد روی زمین افتاد و تمام آردها پخش شد.
آقای لاوسون مغازه دار فقط توانست راننده کالکسه را بشناسد.در همیان موقع گفت:«آن مرد پنجاه دلار به من بدهکار است.»او دست هایش را با عصبانیت تکان داد ، اما بی فایده بود.در همین موقع الیویا و همسر آقای لاوسون از فروشگاه بیرون آمدند.آقای بگینز از شدت داد و فریاد به هن و هن افتاد.فریادهای او به گوش پاسبان جفریس رسید که جلوی مغازه آهنگری ایستاده بود.همانطور که کالکسه دور می شد پاسبان حفریس شروع به سوت کشیدن کرد و گفت:«بایست!به نام قانون بایست!»
مردم ناراحت و آشفته جلوی فروشگاه جمع شده بودند.
الیویا با اینکه هنوز باور نمیکرد گفت:«خود آقای بیتی بود!»
فیلیسیتی به سارا که از شدت تعجب خشکش زده بود با عصبانیت نگاه کرد و گفت:«به تو گفتم که کالسکه مال آقای بگینز است.»
مثل همیشه حق با فیلیسیتی بود.
خانم لاوسون گفت:«او یک صورت حساب پرداخت نشده هم در فروشگاه ما داشت.به شوهرم گفتم که نباید به او اعتماد کرد!»پاسبان جفریس دوباره کنار مغازه ی آهنگری ایستاد.دو خانم آن طرف جاده ایستاده بودند و با نگرانی کالسکه ای را که با سرعت دور می شد نگاه می کردند.آقای بگینز دیگر توان راه رفتن نداشت.نفس زنان گفت:«آن دزد را بگیرید!»
او از عصبانیت قرمز شده بود و با آن سن و سال نمی توانست کالسکه را در آن موقع صبح تعقیب کند.
فریادهای مردم آونلی نتیجه ای نداشت کالسکه به انتهای جاده رسید و کاملا ناپدید شد.الیویا ناگهان دستش را به طرف دهانش برد و به آن پوستر اشاره کرد و گفت:«خدای من!پس نمایش فانوس خیال چه می شود؟»منظره ی نمایش عصر از مقابل چشم های الیویا ناپدید شد.البته او آدم خوش بینی بود.به همین دلیل فورا گفت:«خدا را شکر که پول های بلیت نمایش پیش شماست خانم لاوسون.»
خانم لاوسون از این حرف تعجب کرد و گفت:«اما آقای بیتی گفت که پول ها پیش شماست.»وقتی قضیه معلوم شد همه سکوت کردند.
الیویا آهی کشید و گفت:«نه!»
پولی که با آن همه زحمت جمع شده بود حالا در چمدان آقای بیتی بود!
آقای بگینز آهسته به عقب رفت و یاد اسب پیر و خوبش افتاد.اسب و کالسکه دیگر به این راحتی بر نمی گردد ، درست مثل آردی که روی زمین ریخته باشد.
آقای بگینز با عصبانیت گفت:«دلم می خواهد بدانم که چه کسی طناب اسب و کالسکه را باز کرده است؟!»
فیلیسیتی به سارا اشاره کرد و گفت:«سارا این کار را کرد.»
همه نگاه ها متوجه سارا شد.الیویا فریاد زنان گفت:«سارا تو چطور توانستی چنین کاری بکنی؟»
سارا گفت:«من نمی دانستم که کالسکه آقای بیتی نیست!»
با اینکه سارا حق داشت اما همه نگاه ها طوری بود که انگار او مقصر است.سارا با خودش گفت:«همه این ها تقصیر من است.حالا تمام اهالی آونلی از من متنفر می شوند.»وفیلیسیتی!اگر سارا صد سال هم در آونلی می ماند ، فیلیسیتی دیگر حاضر نبود حرف های او را بشنود!

پایان فصل اول

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#20 | Posted: 8 Sep 2013 19:28




فصل دوم

خبر این حادثه مثل برق در آونلی پیچید.هنوز سارا و الیویا به خانه برنگشته بودند که هتی از این ماجرا بخبر شده بود.آن دو می دانستند که وقتی به خانه برسند باید با هتی ، خواهر بزرگ الیویا که رئیس سخت گیر خانواده بود ، رو به رو شوند.در واقع ، هتی بیشتر از یک رئیس بود.او از همه خواهرها و برادرهایش بزرگ تر بود و نه تنها خودش را رئیس خانواده کینگ می دانست بلکه ادعا می کرد که در بین اهالی آونلی نیز قدرت داوری دارد و حقیقتاً از عهده این کار کاملا بر می آمد.خاله هتی معلم مدرسه جزیره بود.احتمالاً او بیشتر از هر کس دیگر در آن شهر برای اصول آموزش زحمت کشیده بود.او و خواهرش ، الیویا ازدواج نکرده بودند و هر دو در مزرعه ی گل سرخ زندگی می کردند.بیشتر اوقات اوضاع در خانه به آرامی پیش میرفت چون هر چه هتی می گفت الیویا گوش می کرد.
الیویا کلاهش را از سر برداشت و تصمیم گرفت چای درست کند.او از قوری زیبایی که روی آن گل های بنفشه نقاشی شده بود استفاده کرد.ورقه های نازکی از کیک برید ، همانطور که هتی دوست داشت.سارا مستقیم به گوشه ای از اتاق رفت و در حالی که سرش را از ناراحتی پایین انداخته بود نشست.در آن شرایط حتی نمی توانست یک کلمه حرف بزند.
وقتی که هتی کنار میز نشست ، الیویا با اعتراض گفت:«عجیب است!آقای بیتی مرد خوب و شرافتمندی به نظر می رسید.»
کیک هم نتوانست خشم هتی را فرو نشاند ، چون قیافه اش درهم رفت و گفت:«به تو که گفته بودم!»هتی علاقه ی زیادی به تلفظ آخرین حرف داشت ، سخنانش را ادامه داد:«مردانی را که در سفرند و چنین نمایش هایی اجرا می کنند به ندرست می توان شناخت.الیویا ، وضع بدی پیش آمده است.نمی دانم چرا به تو اجازه می دهم که در این شرایط ، در مورد این مرد مسخره و بی اهمیت صحبت کنی!»
الیویا یادش آمد که چقدر اصرار کرده بود تا هتی با نمایش فانوس خیال موافقت کند.حالا انصاف نبود که به خاطر این مسئله انگشت نمای مردم جزیره شود!
هتی بی آنکه به کیک روی میز توجهی کند با عصبانیت گفت:«نمایش فانوس خیال!شما هم با این فکرهایتان!»
الیویا دزدکی نگاهی به سارا انداخت.او قلب مهربانی داشت و نمی توانست سارا را آنطور ناراحت ببیند ، بنابراین جراتی به خود داد و گفت:«اجرای نمایش فکر خوبی بود ، تمام بلیت های آن به فروش رفت و ...»
هتی علیرغم تلاش الیویا برای آرام کردن او گفت:«و چی؟» و «تو سارا استنلی بالاخره کِی می خواهی حواست را جمع کنی؟تو و الیویا مثل هم هستید.بعضی اوقات به عقلی که خدا به شما دو نفر داده است شک می کنم!»
هتی بعد از سرزنش آن دو ، چایش را در سکوت نوشید و به آرامی از اتاق بیرون رفت.
سارا از زمان ورودش به آونلی با هتی کشمکش زبانی داشت ، چون هتی همیشه نظرش را به او تحمیل می کرد ، و حالا الیویا هم مورد سرزنش هتی قرار گرفته بود.چون او هم برای برگزاری نمایش فانوس خیال اشتیاق زیادی نشان داده بود.هتی ، سارا و الیویا را که با ناراحتی به یکدیگر نگاه می کردند ، تنها گذاشت ، آنها هر دو غمگین و افسرده بودند و عقلشان نیز زیر سوال رفته بود.
با فرار آقای بیتی همراه با پول ها ، نمایش ، یعنی جمع آوری پول برای کتابخانه مدرسه بی نتیجه ماند.خاله هتی به عنوان مدافع فرهنگ در دهکده مصمم بود که به هر طریق ممکن برای کتابخانه مدرسه آونلی پول جمع کند.بنابراین با این شکست از میدان به در نرفت.او که قاطعانه مخالف اجرای نمایش فانوس خیال بود حالا با به نتیجه نرسیدن فکر الیویا ، تصمیم دیگری گرفت و آن کار سخت و نتیجه مناسب بود.در پایان یک روز درس ، هتی با خط کش روی میزش کوبید تا توجه بچه ها را به خود جلب کند و بعد گفت:«مطمئن هستم همه شما می دانید که تلاش برای جمع آوری پول برای کتابخانه ، از طریق نمایش آقای بیتی به جایی نرسید»و بعد مکثی کرد.او همیشه برای اینکه بتواند از موضوعی نتیجه اخلاقی بگیرد این کار را انجام می داد.به همین دلیل بعد از این جمله هتی ، همه نگاهی به صورت اخموی سارا انداختند و بعد خاله هتی با رضایت خاطر ادامه داد و گفت:«اما آغاز بد لزوما پایان بدی ندارد و حالا باید تصمیم تازه مرا عملی کنیم.می خواهم هر کدام از شما خودتان برای کتابخانه پول جمع کنید.»
فیلیکس آهسته به اندرو گفت:«این یعنی کار شرافتمندانه!»
خاله هتی به حرفش ادامه داد و گفت:«جمع آوری پول از آشنایان و یا دوستانتان و یا از طریق کار شرافتمندانه ، و در ضمن به هر کسی که کمک می کند توضیح دهید که برای چه این کار را می کنید.خب ، کلاس تعطیل است.»
کلاس خالی شد و تمامی بچه ها از مدرسه خارج شدند و به طرف خانه به راه افتادند.بعضی از بچه ها قدم های بلندی بر می داشتند و بعد کمی می ایستادند.سارا که خیلی ناراحت و افسرده بود با سیسیلی و فیلیسیتی به طرف خانه می رفت ، کِلِمی ری ، دوست سیسیلی به دنبال آنها قدم بر می داشت.سارا با پشیمانی از اینکه پول های کتابخانه و آقای بیتی را فراری داده بود گفت:«باید برای جمع کردن پول فکری بکنیم.من واقعا خودم را مقصر شکست نمایش فانوس خیال می دانم.»
فیلیسیتی گفت:«معلوم است که تو مقصری.»اما نتوانست ادامه حرفش را بزند ، چون ادوارد ری از دور با سرعت زیاد به طرف آنها آمد.ادوارد ، برادر کلمی هیکل گنده ای داشت ، موهایش مثل حصیر از سرش بیرون زده بودند و پوتین های کج و کوله ای به پا داشت.او به خواهرش کلمی گفت:«زود باش قبل از اینکه مامان عصبانی شود به خانه برگرد!»
کلمی از مادر سخت گیرش می ترسید اما شجاعانه با دوستانش معاشرت می کرد.دیگران که دوستان او نبودند ، از کنار لو رد می شدند و به او کلمی چشم ماهی می گفتند.سالی پاتز به او گفت:«فکر میکنم برای جمع کردن پول ، نمی توانیم از تو انتظار زیادی داشته باشیم.»
کلمی سرش را محکم تکان داد و گفت:«مامانم یک سکه هم به من نمی دهد او فکر می کند کتاب راهی است به سوی شیطان.»
سالی که دماغش را بالا گرفته بود گفت:«عموی ثروتمندم در حال حاضر از شارلوت تاون!دیدن می کند.ااگر موضوع را بداند خیلی خوشحال می شود که کمکی کند.من بیشترین پول را برای این کار جمع می کنم.»
این حرف باعث خنده سارا شد به هر حال هر دانش آموز جدیدی در یک مدرسه برای اینکه دیگران او را بپذیرند باید مشکلات زیادی را تحمل کند ، سارا تور زیبایی به یقه اش بسته بود و رفتار مودبانه ای داشت اما سالی پاتز با آن صورت عبوسش همانطور حرف های نامربوط به سارا می زد.او معمولا به همه چیز سارا حسادت میکرد و حتی سعی نمیکرد که در ظاهر حسادتش را پنهان کند.
سارا از حرف او ناراحت نشد.چون فکرش درگیر مشکل خودش بود ، و در همان حال که فکر میکرد با صورتش شکلکی در اورد ، با اینکه پشت سالی به او بود اما به نظر می رسید سالی متوجه حرکت سارا شده است چون ناگهان برگشت و گفت:«سارا لباست را از کجا خریده ای؟»سارا جواب داد:«پدرم از پاریس برایم فرستاده است.»
با اینکه سارا راست گفته بود ، اما در آونلی هیچکس لباس پاریسی نداشت.سالی چشمهایش را به طرف جین ، دوست بدجنسش ، انداخت و گفت:«آه جین ، خیلی جالب است ، اینطور نیست؟سارا بعضی وقت ها لباست را به من قرض می دهی؟»سارا نگاه معنی داری به شکم بزرگ سالی انداخت و گفت:«اگر اندازه ات بشود.»سالی خندید و گفت:«ولی من که نمی خواهم آن را بپوشم.بلکه می خواهم با آن زمین آشپزخانه مان را تمیز کنم.»

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
صفحه  صفحه 2 از 6:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / Island Storys | قصه هاى جزيره بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites