تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

Island Storys | قصه هاى جزيره

صفحه  صفحه 5 از 6:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  پسین »  
#41 | Posted: 8 Sep 2013 20:51




فصل هشتم

فیلیکس از داخل انباری می توانست نزدیک شدن عمه و همراهانش را به سمت مزرعه گل سرخ تماشا کند.او تصمیم خود را گرفت و به سمت داربست جلوی راه ورودی رفت و با حالتی دست و پا جلفتی یک گل سرخ چید.او می دانست که سارا عاشق گل است.با خود فکر می کرد که گل را به سارا خواهد داد و سارا هم گل را به نشانه ی آشتی خواهد پذیرفت.
او گل سرخ را پشتش پنهان کرد و منتظر ایستاد.الیویا در حالی که همراه با دوست خندانش از بقیه جلوتر بود صدا زد:«بیا فیلیکس.بیا تا به دوشیزه گری معرفی بشوی.او خیلی دلش می خواهد تو را ببینند.»
فیلیکس ناگهان متوجه شد که به چشمان قهوه ای شادی خیره شده است.او در حالی که دستش را دراز می کرد ، با من و من گفت:«حالتان چطور است ، دوشیزه گری؟»
دوشیزه گری ، به جای دست دادن ، با حیرت به او خیره شد.فیلیکس در حالی که گیج شده بود ، گل سرخی را که در دست داشت فراموش کرد.گل سرخ رنگ در میان دستهایش جلب نظر میکرد.
دوشیزه گری فریاد زد:«وای!عجب گل قشنگی!و چه پسر مودبی!این گل برای من است ، مگر نه؟»
رنگ چهره فیلیکس مثل گل سرخ شد.او با لکنت بله و نخیر را با هم گفت.سیلویا با لبخند تشکر کرد و بلافاصله گل سرخ را بر روی بلوزش زد و به همراه الیویا به طرف خانه راه افتاد.
فیلیکس که احساس شکست میکرد ، به طرف سارا که تمام صحنه را تماشا کرده بود دوید و سریع گفت:«سارا ف من آن گل سرخ را برای تو چیده بودم.معذرت می خواهم که تو را ناراحت کردم.اخر من خیلی گرسنه بودم.وقتی یک پسر خیلی گرسنه را بدون شام به تختخواب می فرستند ، خیلی به او سخت می گذرد.»
اما سارا دریچه های قلبش را بر روی فیلیکس بسته بود ، او با چشمانی بدون احساس به فیلیکس خیره شد و با طعنه گفت:«کسی که فقط به شکمش اهمیت بدهد ، ارزش حرف زدن ندارد.»و به سرعت از فیلیکس دور شد.
در آونلی غروب نزدیک می شد.خورشید در رودخانه ای به رنگ طلایی ارغوانی ، غروب می کرد.سکوت همه جا را گرفته بود و هیچ صدایی از پرنده ها و حشرات نمی آمد.
تنها صدایی که آرامس شامگاهی را بر هم می زد ، صدای پیانوی تازه کوک شده بود که الیویا به آرامی آن را می نواخت.در پشت سر او ، سیلویا در کنار پنجره باز ایستاده بود.سیلویا که تصور میکرد کسی او را نمی بیند ، ناخودآگاه چهره نگرانی پیدا کرد و ترسی پنهان چشمانش را فرا گرفت.سپس آهی کشید و به بیرون خم شد.اگر او تصور میکرد می تواند احساسات درونی اش را از صمیمی ترین دوستش پنهان کند ، سخت در اشتباه بود.یک سال نزدیکی و صمیمیت در کالج و سالها ارتباطات نزدیک و صادقانه ، الیویا را متوجه حالات رفتاری و مشکلات پنهانی زندگی دوستش کرده بود.
او ناگهان دست از نواختن پیانو کشید و سرش را برگرداند و گفت:«سیلویا ، من می دانم که مشکلی داری.به من بگو چیست؟»
چین و چروک ها از روی پیشانی سیلویا محو شدند و چشمانش روشن شدند.دوباره لبخند او ظاهر شد و گفت:«نه ، چطور مگر ، هیچ مشکلی نیست.»
الیویا با قاطعیت گفت:«سیلویا گری ، من می دانم که اتفاقی افتاده و اگر تو همین الان به من نگویی ، خودم آنقدر تکانت می دهم تا حرف بزنی.»
سیلویا که حس کرد در برابر الیویا می تواند به راحتی ناراحتی اش را نشان بدهد با ناله و زاری گفت:«الیویا ، من از اول هم اینطوری به دنیا آمدم و هیچ چیز نمی تواند جلوی تغییر رفتارهای مرا بگیرد.یک دقیقه دارم از فرط خوشحالی به آسمانها میرسم و دقیقه بعد به عمق ناامیدی و یاس می رسم و حس میکنم که دارم بدترین تصمیم زندگی ام را می گیرم.»
-سیلویا ، چه تصمیمی؟تو درباره چه حرف میزنی؟
سیلویا پاسخ داد:«به من یک کار مناسب پیشنهاد شده است ، پیشنهاد کرده اندکه معلم موسیقی بشوم.الیویا ، من باید به خاطرش خوشحال باشم ، اما نمی توانم.اصلا نمی توانم.من از کودکی دلم می خواست خواننده بشوم.»
الیویا سرش را به علامت تصدیق تکان داد.او می دانست که سیلویای تا چه حد آرزو دارد که روزی خواننده کنسرت بشود.
سیلویا ادامه داد:«وقتی پدر از دنیا رفت فقط آن قدری برای من پول باقیمانده بود که بتوانم با آن به هنرستان موسیقی در «تورنتو» بروم.حالا هم تمام آن پول خرج شده است.من برای ادامه آموزشها باید به کشور دیگری بروم.اما دیگر پولی نمانده است.بدین ترتیب من این وسط گرفتار شده ام.از سویی آرزویم و از سوی دیگر روبرو شدن با واقعیت زندگی و اراده ی خودم ، مرا گیج کرده است.»
الیویا گفت:«سیلویا ، اما تو که خیلی تجربه داری.تو تا به حال در خیلی از مناسبتها آواز خوانده ای.مردم هم همیشه صدای تو را دوست داشته اند.»
-درست است ، اما آنها تا به حال برای شنیدن آواز من پول نداده اند.تا به حال هر بار که خوانده ام ، برای امور خیریه بوده است.تازه ، از کجا معلوم که من استعداد خواننده کنسرت شدن را داشته باشم؟
الیویا در پاسخ با سرسختی گفت:«البته که استعدادش را داری.سیلویا ، تو باید اعتماد به نفس بیشتری داشته باشی.همیشه آن مردی را که درباره اش برایت نوشتم به خاطر داشته باش.همان مردی که گفتم نوک زبانی حرف می زند.»
سیلویا که نمی دانست ارتباط یک مرد نوک زبانی با مشکلات خودش چیست ، با من و من گفت:«من او را به یاد نمی آورم.:
-او به جلسات مذهبی و عبادت می آمد و با وجود نوک زبانی بودنش اهمیت اعتماد به نفس را برای همه ی ما یادآور می شد.
الیویا سعی کرد تا حد ممکن ادای او را در بیاورد.خنده ی سیلویا ، به طور موقت نگرانی اش را از بین برد و گفت:«الیویا ، تو چه خوب مرا شناختی.من برای انجام کارهای جدی و عاقلانه ساخته نشده ام.دست خدم نیست ، اما همیشه فکر می کنم خدا هر کس را که بخواهد تنبیه کند ، اول او را معلم روستا می کند!»
الیویا با لبخندی گفت:«هیس!نباید بگذاری هتی صدایت را بشنود.او افتخار می کند که بهترین معلم روستا در این منطقه است.»
سیلویا که بار دیگر حالش خوب شده بود ، با سخاوقت این حقیقت را پذیرفت و اظهار کرد:«من مطئنم هستم که او در نوع خودش بی نظیر است.»
الیویا متوجه بهبود حال دوستش شد و دوباره به سراغ پیانو رفت و به نواختن آن مشغول شد.دیر یا زود آنها می بایست برای حل مشکلات سیلویا فکری می کردند.اما فعلا بهتر دید که ناراحتی او را با آواز تسکین دهد.
سارا مشغول پهن کردن لباسها روی بند در ایوان پشت خانه بود که یک مرتبه متوجه صدای قدمهای پایی در نزدیکی خانه شد.
او از نور طلایی خورشید برای دیدن استفاده کرد.در باغ مه آبی و سفید خفیفی روی همه چیز را پوشانده بود.در صحنه تئاتر آسمان ، بالای مزرعه گل سرخ ، یک ماه نیمه نقره ای رنگ منتظر بود تا خودش را نشان بدهد.
سارا نمی توانست کسی را در آنجا تشخیص بدهد.او گوشهایش را تیز کرد و با دقت گوش داد.صدای رسا و زیبای سیلویا از میان پنجره های باز سالن می وزید:
«ای عشق من ، تو مرا فریب می دهی و مرا با گستاخی از خود می رانی...»
سارا دستانش را در مقابل ایوان تکیه داد و به شعری که چند صد سال پیش سروده شده بود ، گوش داد.در غروب آونلی ، این شعر همانقدر روی او اثر می گذاشت و او را غمگین می کرد که اولین شنوندگان خود را در قرن شانزدهم:
«و من مدتهاست که به تو عشق ورزیده ام و از پایداری تو لذت برده ام.»
ملافه های سفیدی که سارا چند دقیقه پیش آویزان کرده بود ، در نسیم ملایم آرام آرام حرکت می کردند و او را از دیدرس مخفی میکردند.دوباره صدای پا آمد.سارا از پشت ملافه ها با دقت نگاه کرد.وقتی که بانو لوید کهنسال را دید که آهسته آهسته به سمت خانه می آید ، خیلی متعجب شد.از آخرین باری که او را دیده بود به نظر میرسید ده سال گذشته است.
بانو لوید در حالی که سرش را بالا گرفته بود ، خیلی راست و محکم قدم بر می داشت.در تاریک روشن هوا یک دسته گل بهاری در دستش می درخشید.سارا همانطور که او را تماشا میکرد متوجه شد که دوشیزه لوید دسته گل را کنار در نیمه باز قرا داد.سپس بلند شد و ایستاد.توجهش را صدای پرطنین آواز به خود جلب کرده بود:
«آه ... او تمام شاید من بود ،
تمام سرخوشی ام ...»
به نظر می رسید که آواز سیلویا تاریکی رو به فزونی را روشن می کند.صدای او با گرما و صداقت از میان پنجره شناور بود.
دوشیزه لوید با دقت گوش می کرد و حالت چهره او سارا را گیج و مبهوت کرد.به نظر می رسید که او صداهای گذشته و حال را با هم می شنود.سارا با خود فکر کرد که گویی او خواننده و شعرش را هم زمان به یاد می آورد.آواز به پایا ن رسید و صداها خوابید.بانوی کهنسال سعی داشت خود را از میان خاطراتش بیرون بکشد.
سارا صدا زد:«دوشیزه لوید؟»
بانو لوید کهنسال که غافلگیر شده بود ، برگشت.چشمش به سارا افتاد که در تاریکی روی ایوان ایستاده بود ، سارا گفت:«دوشیزه لوید صبر کنید!خواهش میکنم!»دوشیزه لوید به سرعت دوید.سارا از پله های پشتی با سرعت پایین دوید ، اما ملافه های آویزان در سر راهش ، جلوی سرعتش را گرفتند.وقتی به در رسید ، خیلی دیر شده بود.دوشیزه لوید ناپدید شده بود.در جایی که دوشیزه لوید ایستاده بود ، یک دسته گل بهاری سفید و صورتی قرار داشت.سارا گلها را برداشت ، بر روی یکی از ساقه ها یادداشت کوچکی سنجاق شده بود.روی یادداشت نوشته بود:«تقدیم به سیلویا!»وقتی سارا سرش را از روی یادداشت بلند کرد ، متوجه نگاه های پرسشگر الیویا و سیلویا شد که برای هواخوری تازه به بالکن آمده بودند.
سیلویا چشمانش که به دسته گل افتاد ، نفس عمیقی کشید:«گلهای بهاری.»
سارا گفت:«برای شماست.روی یادداشت اینطور نوشته است.»
سپس دسته گل را به سیلویا داد.سیلویا سرش را به درون گلها برد تا آنها را ببوید و گفت:«مال من!آنها را برای من آورده اند؟چه کسی می تواند آنها را اینجا گذاشته باشد؟»
الیویا لبخندی زد:«کی می داند؟حتما در آونلی طرفداری داری.دست خط را می شناسی؟»
سیلویا که گیج شده بود ، سرش را تکان داد.او نگاهی به اطراف انداخت ، گویی به دنبال شخصی می گشت که گلها را فرستاده است.
در همان موقع فیلیکس از داخل طویله بیرون آمد.او قبل از اینکه راهی خانه بشود ، به آنجا رفته بود تا به حیوانات رسیدگی کند.چهره سیلویا ناگهان باز شد.با لبخند گفت:«فیلیکس کینگ ، تو چه پسر خوب و بانمکی هستی!باید کسی به تو گفته باشد که من عاشق گلهای بهاری هستم.روز یکشنه که می خواهیم به کلیسا برویم ، چند تا از آنها را به موهایم میزنم.»
فیلیکس همان جا ایستاد و دهانش از تعجب باز ماند.او می خواست حرفی بزند ، اما سیلویا به داخل خانه برگشته بود تا گلدانی پیدا کند.فیلیکس که احساس ناراحتی میکرد ، به طرف سارا نگاه کرد.سارا با نگاه خشن و مشکوکی به او خیره شد و گفت:«تو آن گلها را دم در نگذاشتی.»جمله ی سارا بیشتر حالت خبری داشت تا سوال.
فیلیکس گفت:«من هم نگفتم که گذاشته ام.تازه ، برای تو چه فرقی می کند؟»
سارا در حالی که سرش را بالا می گرفت ، با بی ادبی پاسخ داد:«تو سرت به کار خودت باشد.من هم سرم به کار خودم است.»
فیلیکس گفت:«حواست باشد که باران نبارد!اینطور که تو بینی ات را بالا گرفته ای ، ممکن است غرق بشوی.»
این را گفت و در حالی که به سمت خانه می رفت پوزخندی زد.
این برای اولین بار بود که فیلیکس احساس میکرد آخرین حرف را به سارا استنلی زده است و از این به بعد دیگر با او کاری نخواهد داشت.

پایان فصل هشتم

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#42 | Posted: 8 Sep 2013 20:52




فصل نهم

ن شب ، چهره بانو لوید کهنسال به هنگام گوش دادن به آواز سیلویا ، سارا را دچار کابوس کرد.وقتی بیدار شد هوا هنوز تاریک بود.سارا از جایش برخاست و به سمت پنجره رفت ، و پنجره را باز کرد.نسیم خنکی که پیام آور سحر بود ، وارد اتاق شد.
با اینکه ماه لاغر و هلالی شکل هنوز به آسمان شب شکوه و جلا می بخشید ، ستارگان کم کم محو می شدند.
سارا پنجره را باز گذاشت و در حالی که فکر میکرد به رختخوابش برگشت.در طول این مدت کوتاه ، مسایل زیادی برایش روشن شده بود.اولین مسئله این بود که علیرغم گفتار و رفتار اندوهناک پیرزن ، خانم لوید مورد توجه سارا قرار گرفته بود.نمی دانست که چه چیزی در وجود خانم لوید ، به تخیلاتش دامن می زند.اما هر چه بود کششی به سوی او احساس میکرد.
دومین نکته اینکه بین مارگارت لوید و سیلویا قطعا رابطه ای وجود داشت ، اگرچه به نظر می رسید که سیلویا از وجود بانوی کهنسال بی خبر است.اما گلهای بهاری قوی ترین دلیل اثبات این رابطه بود.مکالمه ای هم که سارا به طور تصادفی شنیده بود ، در متقاعد کردن سارا برای اثبات وجود رابطه ای میان آن دو ، نقش موثری داشت.سارا قبل از اینکه بخوابد ، به سالن رفته بود تا کتابش را پیدا کند.سالن خالی بود و چراغها خاموش.در همان موقع الیویا و سیلویا به ایوان رفته بودند و سارا توانسته بود صدای مکالمه آنها را بشنود.
سارا اصلا قصد نداشت استراق سمع بکند.او در سالن به دنبال کتابش بود و هنوز به دعوای خود با فیلیکس فکر میکرد که ناگهان کلمه شاعر توجهش را جلب کرد.سارا به شعر علاقه خاصی داشت.او در ذهنش ابیات و مصراعهایی را حفظ میکرد ، آنها را مرور می کرد و مرتب در ذهنش بازسازی می کرد ؛ درست همانطور که دیگران از جوهرات قیمتی خود لذت می برند و از آنها مراقبت می کنند.
بنابراین زمانی که سیلویا درباره شعر صحبت می کرد ، گویی کسی ناخودآگاه به سوی سارا دست دوستی دراز کرده بود و سارا نمی توانست نسبت به آن بی اعتنا باشد.
سیلویا ناگهان گفته بود:«می دانستی پدرم شاعر هم هست؟»
الیویا با تعجب پاسخ داده بود:«شاعر؟نه ، من اصلا نمی دانستم.تو تا به حال خیلی کم درباره پدر و مادرت صحبت کرده ای.»
-پدرم مدت کوتاهی پس از ترک اونلی مجموعه شعری چاپ کرد اما به جز آن دیگر هیچ وقت مجموعه شعری را چاپ نکرد.پدر بیچاره من ، فکر می کنم زندگی اش او را دل شکسته کرد.
الیویا پرسید:«مادرت چطور؟او هم به شعر علاقه داشت؟»
-نه او اصلا اهمیت نمی داد.می دانی که ، وقتی من به دنیا آمدم او از دنیا رفت.اما پدرم خیلی به شعر علاقه داشت.او موسیقی را هم دوست داشت.
شعری که خواندم ، یکی از بهترین شعرهای پدرم بود.به همین خاطر من هم این قدر به این شعر علاقه دارم.وقتی که کوچک بودم پدرم موقع خواب آن را برایم می خواند.وقتی کمی بزرگ تر شدم با هم آن را می خواندیم.الیویا ، از زمان مرگ پدرم ، جایش خیلی خالیست.من در تمام دنیا فقط او را دوست داشتم.
در آن موقع سیلویا حرفش را قطع کرده بود و سارا آهسته به طبقه بالا رفته بود و در همان حال سنگینی غیبت پدرش را بر قلبش احساس کرد ، اما با وجود اینکه خیلی دلتنگ پدرش بود کمی هم احساس خوشحالی می کرد.او از روی لحن سیلویا متوجه شده بود که او هم مانند پدرش عاشق شعر است.
در آن لحظه سیلویا در نظرش به یک دوست تمام عیار بدل شده بود.حالا آن دو تن وجه مشترکی فراتر از علاقه به لباسهای پاریسی داشتند و این فکر باعث شد سارا قبل از خواب لبخند بزند.
حال که از میان پنجره باز اتاقش ، سحر آهسته آهسته وارد می شد ، سارا ناگهان متوجه شد که احساسی که در حین خواندن سیلویا در چهره خانم لوید دیده بود ، فقط ریشه در صدای سیلویا نداشت ، بلکه در خود شعر ریشه داشت.
مشخص بود که ان شعر همان قدر برای خانم لوید اهمیت و معنی دارد که برای پدر سیلویا اهمیت داشته است.آیا وقتی که او در آونلی معلم جوانی بوده ، دوشیزه لوید او را می شناخته است؟آیا ممکن است به او علاقمند هم بوده باشد؟
سارا که با این فکر خیلی هیجان زده شده بود ، دیگر نمی توانست در تختخواب بماند.از جایش بیرون پرید و لباسهایش را پوشید.

پایان فصل نهم

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#43 | Posted: 8 Sep 2013 20:53 | Edited By: nazi220




فصل دهم

هنگامی که سارا به دروازه های سیاه ممنوعه ملک خانم لوید نزدیک می شد ، خورشید از افق بالا می آمد.حتی با وجود هوای روشن صبحگاهی ، سارا نمی توانست احساس ترس اندکی را که به سراغش آمده بود ، سرکوب کند.آن مکان ترسناک و دور افتاده بود و خیلی متروک به نظر می رسید.سارا دوباره به خاطر آورد که خانم لوید مدعی است که این مکان نفرین شده است.
عبارت متبرک به خون انسان ، که توسط پیرزن استفاده شده بود ، ناخودآگاه به ذهن سارا آمد.
او خود را چنین سرزنش کرد:«سارا استنلی ، همین طوری آنجا نایست و به خودت شک و دو دلی راه نده.به قول خاله هتی ، دل و جراتت کجا رفته است؟»
با این افکار سارا به خودش آمد ، در را باز کرد و در مسیر ورودی خانه به راه افتاد.از خوش شانسی او ، خانم لوید در را تازه باز کرده بود و چند قدمی به سوی سبدی که روی پله ها قرار داشت برداشته بود که سارا با شجاعت میان دو شیر سنگی ظاهر شد.
پیرزن سبد را برداشت و در حالی که با سرعت به داخل خانه می رفت با تندی گفت:«از اینجا برو.»
سارا به عمد گفت:«من فقط به اینجا امده ام تا شما را مطلع کنم که چقدر گلهای بهاری شما دوشیزه گری را خوشحال کرد.»
بانو لوید کهنسال قبل از بستن در مکثی کرد.عبارت «دوشیزه گری»کار خودش را کرده بود.
او در حالی که در را کمی باز کرد ، پاسخ داد:«من اصلا نمیدانم تو درباره چه صحبت می کنی.»
سارا در حالی که یکی دو قدم به جلو بر می داشت پرسید:«فکر نمی کنید که او صدای زیبایی داشت؟»
دوشیزه لوید به او خیره شد.به نظر می رسید که در برابر سارا بی دفاع و ناتوان است.«چرا اینقدر مصمم هستی که کفر مرا در بیاوری؟»
سارا ، در حالی که متوجه صداقت حرف خود بود ، پاسخ داد:«خانم لوید ، من فقط می خواهم دوست شما باشم.»
بانوی کهنسال یک دقیقه با دقت به سارا نگریست ، سپس تثمیم خود را گرفت و در حالی که در را به طور کامل باز میکرد ، گفت:«زود بیا تو.اما در این مورد با هیچکس حرف نزن.»
این بار وقتی که در بزرگ پشت سارا بسته شد ، او حس زندانی بودن نداشت ، بلکه حس میکرد قرار است گنج نادری برایش آشکار بشود.
خانم لوید سارا را از داخل راهرو به همان اتاق تار عنکبوت گرفته دفعه قبل برد ، سارا از جایی که حالا در آن ایستاده بود همه چیز را خیلی خوب می توانست ببیند.او با علاقه به تابلوهای چهره با ابهتی که بر روی دیوارها اویزان بود نگاه کرد.و به ذهنش رسید که دوشیزه لوید باید گنجینه ای از جکایت های خانوادگی داشته باشد ، داستانهایی به وحشتناکی همان داستانی که هنگام گیر انداختن سارا سعی کرده بود با آن او را بترساند.
سارا که دیگر به ترس و وحشت اهمیتی نمی داد ، اشتیاق خوبی برای شنیدن داستانها و حکایت های عجیب داشت.
حالا که زانویش خوب شده بود و دیگر از خانم لوید هم نمی ترسید ، تصور شنیدن داستنهای جالب او را هیجان زده کرد.او نمی دانست که پیرزن مایل است باز هم حکایت های شگفت انگیزی درباره گذشته خانوادگی اش نقل کند یا نه.برای همین گفت:«خانم لوید ، من آن روز از صحبت هایی که شما درباره جداد و اقوامتان کردید خیلی لذت بردم.به نظر می رسد که آنها زندگی پر هیجانی را پشت سر گذاشته اند.»
خانم لوید به تابلوی نقاشی زن جوانی با موهای قرمز و گونه های توپر خیره شده بود و لبهای او بی سر و صدا حرکت میکرد.او بالاخره با صدای خشنی که نشان می داد به ندرت حرف می زند ، گفت:«این عمه ی بزرگ من سارا لوید است.او موهای خیلی قشنگی داشت و خودش هم به آن افتخار می کرد.البته غرور زیادی ، کار دستش داد.یک شب که مشغول برس کیدن موهایش بود ، شعله های شمع به موهایش گرفت و او دوان دوان در حالی که شعله ها بیشتر می شد ، جیغ می زد و می دوید.»
سارا که دوست نداشت از عبارت تبدیل به خاکستر شد استفاده کند ، گفت:«نکند او ...؟»
-نه ، آتش او را به طور کامل نسوزاند.اما او تمام موهایش را از دست داد و همراه با آن تمام زیبایی اش را.از آن شب به بعد تا زمان مرگش که پنجاه سال بعد بود ، دیگر هیچ وقت از خانه بیرون نرفت.عزیزم ، تمامش بخشی از آن نفرین است... بخشی از همان نفرین.»
سپس به سوی تابلوی بعدی رفت.سارا تصمیم گرفت بی مقدمه حرف اصلی خود را بیان کند.نفس عمیقی کشید و پرسید:«خانم لوید ، من در این فکر بودم که آیا هیچ وقت پدر سیلویا گری به این خانه امده؟»
تاثیر سوال او بر روی خانم لوید خیلی شدید بود.پیرزن بلافاصله برگشت و دستش را روی سر بخاری گذاشت تا بتواند به آن تکیه دهد.بعد از اینکه حالش قدری جا آمد ، با تندی گفت:«تو هرگز به این موضوع کار نداشته باش که چه کسی به اینجا آمده و چه کسی نیامده است.»
سپس نگاه تندی به سارا انداخت:«دختر پررو ، تو اصلا چه چیزی درباره ریچاد گری می دانی؟»
-من می دانم که او سالها پیش در اینجا تدریس می کرد و همیشه از دوران زندگی خود در آونلی به عنوان دوران طلایی زندگی اش نام می برد.
خانم لوید چیزی نگفت.دستهای زیبا و استخوانی اش با حالتی عصبی با سنجاق سینه ویکتوریای نقره ای جلوی یقه اش بازی کرد.
سارا ادامه داد:«می دانید که ، سیلویا هنوز برای پدرش ناراحت است.او حالا در دنیا تنها و بی کس است.وقتی هم که به دنیا آمد ، بلافاصله مادرش را از دست داد.»
خانم لوید همچنان ساکت بود.او در حالی که پشت به سارا داشت ، بدون اینکه دیده شود ، به داخل آینه بزرگی که بالای شومینه قرا داشت ، خیره شد.
پشت سر او ، سارا هم به آینه خیره شد.او همین طور که نگاه می کرد ، ناگهان اتاق را در شکل و هیات قدیمی خود دید.به ذهنش خطور کرد که این اتاق اصلا اتاق پذیرایی نبوده ، بلکه در اصل اتاق موسیقی و آواز بوده است.در این اتاق که با نور صدها شمع و چراغ بر روی لوسترهای درخشان روشن میشده است.باید ارکسترهای زیادی موسیقی نواخته باشند.او می توانست در یک گوشه ، سکوی مرتفعی را ببیند که گروه ارکستر بر روی آن می ایستادند و نواهای دل انگیزی می نواختند.
در آینه تار دوباره ، سارا به زمان حال بازگشت و با چشمان دوشیزه لوید برخورد کرد.
«متاسفم ، تصور میکنم که صحبت از گذشته ای که با موسیقی و عشق همراه بوده است ، باید مشکل باشد.»
خانم لوید به سختی اعتراف کرد:«زمانی اینجا موسیقی و خنده وجود داشت و قدری هم عشق و محبت.»
آن اتاق متروک زمانی پر از اسباب و وسایل گران قیمت بود و حالا روی همه آنها با پارچه پوشیده شده بود و جای خالی قابها و تابلوهای ارزشمند روی دیوارچنان سارا را متاثر کرد که با دوشیزه لوید متین و با وقاری که در آنجا ایستاده بود احساس همدردی کرد.
او ناراحتی و غم خود را به هنگام فروش اموالشان در خانه به یاد آورد و ناخودآگاه گفت:«خانم بوید ، می بینم که شما مجبور شدید مقداری از وسایل و گنجینه های با ارزش خودتان را بفروشید.من هم درد و رنج حاصل از ...»
اما سارا زیاده روی کرده بود.خانم لوید در حالی که چشمانش می درخشید گفت:«جلوی زبانت را بگیر بچه!چطور جرات می کنی درباره مسایل خصوصی من صحبت کنی؟دیگر بیش از این فضولی های تو را تحمل نمی کنم.»
سارا با ناراحتی متوجه شد که خودش را به خطر انداخته است و بیش از حد به نقطه آسیب پذیر روح خانم لوید نزدیک شده است.
مدتی زمان لازم بود تا سارا بفهمد دیواری که او به شکل ناشیانه ای خود را به آن نزدیک کرده است ، دیوار غرور خانم لوید است.فکر کرد که فعلا بهتر است از آنجا برود.چون اصلا مایل نبود پیرزن را بیش از این عصبانی کند.برای رفتن قدری درنگ کرد.زیرا هنوز رابطه میان خانم لوید و سیلویا گری را کشف نکرده بود.سپس با احتیاط بار دیگر خود را آزمود:«ما دیشب داشتیم درباره یکشنبه آینده بحث می کردیم.»

او وانمود کرد که موضوع به طور کلی عوض شده است در حالی که بخ خانم لوید نگاه می کرد ادامه داد:«به نظر می رسد خانم سیلویا گری موافقت کرده است که در کلیسا با تک نواز بخواند.شاید شما هم مایل باشید بیایید؟»
پیرزن جوابی نداد.سارا در آن لحظه فکر کرد که ممکن است بار دیگر به پیرزن توهین کرده باشد.در واقع ، خانم لوید ، در آن لحظه سارا را فراموش کرده بود.تمام افکار ، احساسات و خواسته های پیرزن در آن لحظه تحت الشعاع میل به شنیدن آواز مجدد سیلویا قرار گرفته بود می دانست که برای شنیدن آواز سیلویا باید به کلیسا می رفت ، اما پوشیدن لباسهای کهنه و از مد افتاده اش غرور او را جریحه دار می کرد.
در حالی که این آرزو با غرورش در تضاد بود ، با تردید گفت:«من نمی توانم ، نمی توانم به آنجا بیایم.برای آمدن به کلیسا لباس مناسبی ندارم.همه می فهمند که مارگارت لوید مجبور شده است لباسهای از مد افتاده و کهنهبپوشد.در حالی که روزگاری من در این جزیره مد روز را راه انداختم و بهترین لباس ها را می پوشیدم.»
چشمانش به سارا افتاد:«اما تو بچه ... او که به کلیسا می روی ، مگر نه؟تو می توانی هفته آینده به اینجا بیایی و همه چیز را برایم شرح بدهی.این کار را می کنی؟»
سارا با خود اندیشید اگرچه خانم لوید به علاقه خود به سیلویا اعتراف کرده ، اما هنوز علت آن را آشکار نساخته است.شاید هم هیچ وقت علتش را روشن نکند.شاید سیلویا هم از اینجا برود ، بدون اینکه هرگز از رابطهه سری و دلبستگی پنهان پیرزن به خود چیزی بفهمد.او با خود فکری کرد که فایده این همه رمز و راز برای چیست؟به طور یقین هم برای خانم لوید و هم برای سیلویا دیدن یکدیگر مفید خواهد بود.
پس به التماسی که در لحن پیرزن بود توجهی نکرد و در حالی که سرش را تکان می داد گفت:«نه خانم لوید متاسفم.من دیگر درباره سیلویا حرفی نخواهم زد.اگر می خواهید بیشتر درباره او بدانید ، بهتر است خودتان دست به کار شوید.»
خانم لوید که می دید امیدش نقش بر آب شده است ، به این بچه عجیب و غریب و نافرمان که به داخل خانه اش راه داده بود ، خیره شد:«تو ... تو جانور فسقلی!چطور جرات می کنی اینطوری با من صحبت کنی؟غیر قابل تحمل است!اصلا نمی شود درباره اش حرف زد!واقعا...»
سرفه مجالش نداد.زمانی که حالش بهتر شد ، سارا دستگیره در را چرخاند و با لبخند مهربانی گفت:«خداحافظ خانم لوید.امیدوارم روز یکشنبه شما را در کلیسا ببینم.»
خانم لوید با پرخاش گفت:«جرات داری درباره وضعیت من با کسی حرف بزنی!آن وقت هر چه دید از چشم خودت دیدی!شنیدی دختر؟»
اما سارا با عجله از پله ها پایین رفت و از کارهای خوب آن روز خود آنقدر خوشحال بود که در پوست خود نمی گنجید.

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#44 | Posted: 8 Sep 2013 20:55




فصل یازدهم

بالاخره روز یکشنبه فرا رسید.ساکنان آونلی در کلیسا مشغول لذت بردن از برنامه های خود بودند.سیلویا تازه می خواست شروع به اواز خواندن کند.او در حال آماده سازی ساز بود که ناگهان درهای کلیسا باز شد و جریان نور به فضای تاریک کلیسا راه یافت.
بانو لوید کهنسال ، خیلی آهسته و بدون اینکه چپ و یار راست خود را نگاه کند ، وارد اجتماع کلیسا شد.او خیلی متین و باوقار ، در حالی که که یک دستش را بر روی عصای نوک نقره ای اش گذاشته بود ، به سمت نیمکت خالی خانواده لوید رفت ، در حالی که پچ پچ ها و نگاه های خیره اطرافش را نمی دید و نمی شنید.اگرچه به نظر ظاهراً تکان نمی خورد ، اما در درون به خود می پیچید و می لرزید.او تصویر خود را پیش از ترک خانه در آینه به خاطر آورد ؛ لباس ابریشمی سیاه مدل چهل سال پیش همراه با کلاه عجیب و غریب کوچک ساتن مشکی.
او در حالی که ، راست و با وقار روی نیمکت می نشست ، با خود فکر کرد که مقابل چشم مردم جهان ظاهرش چقدر مسخره به نظر می آید.
اما در حقیقت ، ظاهر او اصلاً مضحک به نظر نمی رسید.ممکن بود این وضع در مورد بعضی از زنها صادق باشد اما اندام و ظاهر متناسب او مانع از این می شد که لباس هایش جلب توجه کند.
هر چند خانم لوید خود این موضوع را نمی دانست او در حالی که آنجا نشسته بود ، با خود آرزو می کرد که ای کاش هرگز به کلیسا نیامده بود و احساس حقارت و شرمساری تا استخوان هایش نفوذ می کرد.
سپس ، ناگهان صدای سیلویا در کلیسا پیچید.هیچکس در آونلی به جز بانوی کهنسال چنین صدایی را تا به حال نشنیده بود.
اما بانو لوید کهنسال که خود در جوانی به قدر کافی آواز خوب نشیده بود ، می توانست به خوبی درباره این صدا قضاوت کند.او در حالی که گوش می داد ، اولین قضاوت خود را کرد ؛ این دختر استعداد شگفتی داشت ، استعدادی که اگر به درستی مورد آموزش و توجه قرار می گرفت ، روزی برایش شهرت و ثروت به همراه می آورد.
نور آفتاب بعد از ظهر ، همچون هاله ای بر موهای سیلویا افتاده بود.پیرزن در همان حال که نشسته بود ، به دختر ریچارد گری نگاه می کرد ، در همان حال او احساس می کرد تمام افکار احمقانه اش که ناشی از غرور و تکبر بیهوده بوده است ، در حال ذوب شدن از بین رفتن است.در ذهنش موجی از خاطرات پدر سیلویا جریان یافت و آنقدر این خاطرات شفاف و واضح بود که سرش گیج رفت.در حالی که انعکاس صدای سیلویا در کلیسا پیچیده بود ، او با خود فکر کرد که چهل سال پیش او خوشبختی را همچون گلی در دستهایش داشته است.چهل سال پیش ، او خوشبختی اش را به دور انداخته بود و دیگر هرگز این خوشبختی از آن او نخواهد بود.از آن لحظه ای که او خوشبختی را نپذیرفته بود ، او به تدریج تنها و منزوی شده بود و جوانی کم کم جای خود را به پیری داده بود.اشک در چشمانش جمع شد.اما او به خود گفت که نباید در هم بشکند.او نمی توانست پیش چشم این همه مردم بشکند.با این حال حسرت چیزهایی که او در این مدت از دست داده بود ، بر قلبش خنجری زد و او ناگهان تمام کنترل خود را از دست داد.
ناراحتی و غم و غصه بر او چنان غلبه کرد که ناگهان از جایش بلند شد و از کلیسا بیرون رفت.سارا با خوشحالی و هیجان متوجه ورود خانوم لوید شده بود.رفتار باوقار پیرزن ، به هنگام نشست بر روی نیمکت ، او را تحت تاثیر قرار داده بود.او با خود فکر کرد که انم لوید جذابیتهای خاصی دارد و از اینکه خودش به نوعی با این بانوی بانزاکت و مودب معاشر است ، احساس غرور میکرد.تازه داشت فکر میکرد که چطور بعد از مراسم عبادت ، سیلویا را به خانم لوید معرفی کند که ناگهان متوجه شد خانم لوید از جایش برخاسته و با عجله کلیسا را ترک می کند.
سارا از روی نیمکت بلند شد و به دنبال پیرزن راه افتاد.امیدوار بود که خانم لوید مریض نشده باشد.او روی پله ها مکثی کرد و در نور درخشان خورشید چشمانش را به هم زد.خانم لوید در لباس مشکی اش با عجله از خیابان می گذشت.سارا برای اینکه به او برسد ، مجبور شد بدود.در همان حال صدا زد:«خانم لوید ، صبر کنید!»
خانم لوید که گونه هایش از اشک خیس شده بود ، برگشت.سارا که حسابی برای او نگران شده بود ، پرسید:«خانم لوید ، چه شده؟»صورت خانم لوید مثل گچ سفید شده بود:«شما حالتان خوب نیست؟»
خانم لوید در خیابان خلوت روز یکشنبه ، زیر آفتاب ایستاده بود ، اما چیزی نمی گفت.به نظر می رسید که صدای سارا را به سختی می شنود.سارا پرسید:«از صدای آواز خانم گری خوشتان نیامد؟»
پیرزن افکار چهل سال قبلش را جمع و جور کرد.او طوری به سارا خیره شده بود که انگار نمی توانست او بشناسد.در اثر اشک ریختن ، صدایش گرفته بود :«میخواهی بدانی چه شده؟چه شده؟من نباید هیچوقت به کلیسا می آمدم.همین!»
سپس بدون حرف دیگری رویش را برگرداند و با عجله دور شد.
سارا که خودش هم نزدیک بود گریه اش بگیرد به او خیره شد.تا به حال همه چیز خیلی خوب پیش رفته بود.اگر فقط می توانست خانم لوید را متقاعد کند که بماند و با سیلویا ملاقات کند ، خیلی از مسایل حل می شد.اما ظاهرا خانم لوید اصلا نمی خواست با سیلویا آشنا بشود ، او با شتاب از آنجا رفت . سارا که سخت ناامید و مایوس شده بود به داخل کلیسا بازگشت.
وقتی که مراسم عبادت کلیسا به پایان رسید ، جمعیت عبادت کنندگان به تدریج در اطراف پله های ورودی کلیسا پخش شدند.کمی آن طرف تر ، مردم آونلی مثل مرغهای گرسنه گرد هم جمع شدند تا دانه های شهرت خانم لوید را با زمزمه ها و پچ پچ هایشان برچینند.
خانم کیمبل ، زن قصاب در حالی که با لباس پَر خود بازی میکرد ، با خنده گفت:«چه جالب است که او روزی به خاطر راه انداختن مُد لباس این منطقه به خودش افتخار می کرد.من حاضرم بمیرم اما آن لباسهای مندرس و قدیمی را نپوشم و به کلیسا نیایم.»
خانم اسلون بینی اش را بالا کشید و گفت:«سالها سایه تاریکیش را بر در کلیسا نمی اندازد و آن وقت هنوز روی نیمکتش ننشسته ، از جایش بلند می شود و می رود.»
هتی کینگ که مدعی بود از غیبت و نجوا بدش می آید ، احساس کرد وظیفه دارد به مردم در تفسیر این قضیه کمک کند به همین دلیل گفت:«علتش این است که بعضی ها فکر می کنند در شان آنها نیست که روی زمینی که بقیه راه می روند قدم بردارند حالا چه برسد به اینکه به همان کلیسا هم بروند.»
در عین حال ، دور تا دور سیلویا گری را مشوقان و طرفداران زیادی گرفته بودند.در میان آنها خانم لاوسون رئیس انجمن بانوان اونلی هم بود.او تا حد ممکن خود را به سیلویا چسباند و دستان او را در دستان خود نگه داشت.سپس با صدای مرتعش و آرامی زمزمه کرد:«خانم گری ، من خیلی شگفت زده شدم.ما امروز توانستیم بیشتر از همیشه برای کلیسا پول اعانه جمع آوری کنیم.»او به خاطر این مسئله خیلی خشنود بود و چشمانش برق می زد.در حالی که ظرف جمع آوری پول را در دست داشت ، سرش را به گوش سیلویا نزدیک کرد و ادامه داد:«خانم گری ، انجمن ما دوست دارد برای مسابقه موسیقی «کامرون»شما را نماینده خود اعلام کند.با صدایی که شما دارید ، حتما برنده خواهید شد.باور کنید خانمها خوشحال می شوند که شما نماینده شان باشید!»
پرهای بلند روی کلاه خانم لاوسون باعث شد که سیلویا یک قدم عقب برود تا مانع از قلقلک گوشش توسط پَر بشود.
سپس با لبخندی گفت:«خانم لاوسون شما خیلی لطف دارید.در واقع مرا غافلگیر کردید.»
خانم لاوسون که گویی از تاثیر حرفهای خود متقاعد شده بود ، چشمکی به سیلویا زد.سپس فدری جلوتر آمد و گفت:«من امیدوار بودم که ... حالا بگذارید من تمام جزئیات این قضیه را برایتان ...»

پایان فصل یازدهم

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#45 | Posted: 8 Sep 2013 20:55




فصل دوازدهم

کمی بعد سیلویا با خبر خوب خود وارد مزرعه گل سرخ شد و فریاد زد:«دخترها!دخترها!»و در حالی که با هیجان بالا و پایین می پرید گفت:«صبر کنید تا بشنوید!»الیویا و سارا در آشپزخانه مشغول آماده کردن ساندویچ عصرانه بودند.هتی هنوز از انجمن آلتر برنگشته بود.
الیویا که نزدیک بود از تعجب قوری چای را زمین بیندازد پرسید:نچه اتفاقی افتاده؟»چشمان سیلویا به وضوح در صورتش می درخشید.او قوری چای را از دست الیویا گرفت ، آن رو روی میز گذاشت و گفت:«عزیزم ، به نظر می رسد فرصت طلایی زندگی ام برایم پیش آمده است.حالا انقدر نگران نشو.من این بار با خبرهای خوشی آمده ام.فقط بنشین و گو شبده.»
الیویا که چشم به دوستش دوخته بود ، به سرعت روی یک صندلی نشست.سیلویا وسط اتاق رفت و گفت:«تصور می کنم همه شما اسم اندرو کامرون میلیونر را شنیده باشید؟»الیویا خیلی جدی سرش را تکان داد.سارا تردید کرد.او به تازگی اسم کامرون را شنیده بود ؛ اما یادش نمی آمد کجا و در چه ارتباطی این نام را شنیده است.سیلویا که به ندرت برای نفس گیری ، مکث میکرد ادامه داد:«خب ، ظاهرا آقای کامرون هر سال یک خواننده جوان را برای یک دوره جدی تحصیلات و آموزش موسیقی تحت نظر بهترین اساتید به اروپا می فرستد و انجمن بانوان آونلی که خدا حفظشان کند ، پیشنهاد کرده است که امسال مرا به عنوان نماینده بورسیه کامرون معرفی کند!»الیویا از جایش پرید تا دوستش را بغل کند:«وای سیلویا ، چه عالی!به نظر می رسد جواب دعاهایمان را گرفتیم.»
سیلویا هم او را بغل کرد و گفت:«این طور است ، مگرنه؟اما بهتر است از حالا بی جهت روی آن حساب باز نکنیم.من باید برای این بورسیه برنده شوم.»الیویا گفت:«من میدانم که تو برنده می شوی.چون با تمام وجودم اطمینان دارم صدای تو می تواند همه را خوشحال کند ، حتی سخت گیرترین داورها را.»
در همین موقع تصویر چهره خانم لوید به هنگامی که صورتش از اشک خیس شده بود پیش چشم سارا مجسم شد.به نظر می رسید که صدای سیلویا همان قدر که می تواند مردم را خوشحال کند می تواند آنها را غصه دار و غمگین هم بکند.به ذهنش رسید که او تا به حال لبخند خانم لوید را ندیده است و با خود تصور کرد که چقدر نشاندن لبخندی بر صورت آن پیرزن عالی و شگفت انگیز خواهد بود.
سارا یک دفعه پرسید:«سیلویا ، می دانی امروز چه کسی به کلیسا آمده بود تا صدایت را بشنود؟»
-نه سارا ، چه کسی؟
سارا در حالی که با دقت چهره سیلویا را نگاه میکرد پاسخ داد:«اینجا همه به او بانو لوید کهنسال می گویند.»
سیلویا به سارا خیره شد و با صدای آرامی گفت:«نه ... منظورت همان ... خانم مارگارت ... لوید است!؟»
-بله.تو او را می شناسی؟
سیلویا ناگهان نشست.نگاه شادمانه ای که تا چند لحظه قبل از صورتش تشعشع می کرد ، حالا از بین رفته بود.
سیلویا گفت:«البته که من او را می شناسم.اما تصور میکردم او سالها قبل از دنیا رفته است.»سپس به دستهایش نگاه کرد و ادامه داد:«اگر مرا می شناخت ، فکر نمی کنم هیچوقت برای شنیدن آواز من به کلیسا می آمد.»
سارا التماس کرد:«خواهش می کنم سیلویا ، لطفا بیا و او را ملاقات کن.خواهش می کنم.»
سیلویا ابتدا به سارا و بعد به الیویا نگاهی کرد.سپس آهی کشید و گفت:«فکر می کنم باید کل آن داستان غم انگیز را بریتان تعریف کنم.منتها نمی دانم از کجا شروع کنم.»وقتی که آن سه نفر در کالسکه نشسته بودند تا به دیدن خانم لوید بروند ، سیلویا شروع به تعریف قصه اش کرد ، قصه ای که در حقیقت بسیار ساده بود.
خیلی وقت پیش - بیش از چهل سال قبل پدر سیلویا به آونلی آمده بود تا برای ترم تابستانی تدریس کند.او در آن زمان دانشجوی کالج و جوانی خجالتی ، رویایی و خوش تیپ ، با شور و اشتیاق ادبی بوده است.در یک مهمانی در خانه مجلل لوید ، او با مارگارت لوید آشنا شد و همان جا عاشق مارگارت لوید جوان و با اراده شد.
مارگارت منتظر بود تا از پدرش ثروت هنگفتی را به ارث ببرد.اما ریچارد گری اصلا مایل نبود کسی او را شکارچی ثروت لقب کند.به درخواست ریچارد ، زوج جوان محرمانه و بی سر و صدا نامزد شدند.ریچارد امیدوار بود که قبل از ازدواج رسمی با مارگارت خودش صاحب ثروت بشود.
بعد از آن تابستان خوب و به یاد ماندنی ، او آونلی را ترک کرد و به مارگارت قول داد تا هر روز برایش نامه بنویسد.او به قول خودش وفادار ماند اما ناگهان نامه های مارگارت کم شدند.ریچارد بارها نامه نوشت و از مارگارت خواست برای سکوت خود توضیحی بدهد.اما نامه های ریچارد بی آنکه باز شوند ، برگشت می خوردند.
ریچارد که سخت مریض و آشفته خاطر شده بود به آونلی برگشت تا او را ببیند ، اما مارگارت لوید دستورات سختی به نوکران داده بود و از آنها خواسته بود به هیچکس اجازه ورود ندهند.بدین ترتیب آنها ریچارد را از خانه راندند.
این واکنش آخر ، ریچارد گری را متقاعد کرد که مارگارت لوید دیگر او را دوست ندارد.او با قلبی شکسته ، کشور را ترک کرد و به اروپا رفت و سالها بعد او با مادر سیلویا ازدواج کرد.
سیلویا نتیجه گرفت:«اما من همیشه می دانستم که مارگارت لوید تنها فرد مورد علاقه اوست.بعد از مرگ پدر ، من نامه های مارگارت را تک تک پیدا کردم.او در طول تمامی آن سالها نامه ها را نگه داشته بود.»
لحظه ای سکوت برقرار شد.سپس سارا با خیال راحت آهی کشید و با من و من گفت:«خدای من ، چه داستان عاشقانه ای!»
سیلویا گفت:«بعد از فوت پدر ، بارها خواستم به خانم لوید نامه بنویسم.اما هر بار از خودم پرسیدم چرا او باید به سرنوشت دختر مردی علاقه مند باشد که سالها پیش عشقش را به او رها کرد؟به علاوه اصلا نمی دانستم او زنده است یا مرده.»
سارا گفت:«نمی دانم ... نمی دانم چه چیزی مانع از نوشتن نامه های او شد!»
خانم لوید تک و تنها در اتاق نشیمن تاریک ، بر سر یک میز بلند و دراز چوب ماهوتی خود نشسته بود.خورشید غروب از میان پنجره های گرد و غبار گرفته می گذشت و شام مختصر یک شنبه شب او را روشن می کرد.آن روز برای پیرزن به سختی گذشته بود و او اشتهای کمی داشت.دستهای او روی میز کمی می لرزیدند.چشمانش بی هدف به دیوار برهنه خیره بود.تخم مرغ قهوه ای تازه ای که آن روز صبح پگ بوئن برایش گذاشته بود دست نخورده مانده بود.
صدای ناآشنای کالسکه ای که مقابل خانه اش توقف کرد باعث شد او به ناگهان در جایش راست بنشیند.چرخهای کالسکه روی شنها از حرکت ایستادند.صدای پاهایی را شنید که تا پله های جلویی بالا آمدند.هنگامی که کسی با صدای بلند به در زد ، قلبش از ترس به شدت شروع به تپیدن کرد.
با احتیاط از جایش بلند شد و به سمت سالن رفت.
-خانم لوید!
صدای همان دختر عجیبی بود که او زانویش را پانسمان کرده بود.
-خانم لوید ، من سیلویا گری را آورده ام تا شما را ببیند.
چهره رنگ پریده پیرزن ناگهان قرمز شد.گویی دست خشنی بر گونه اش سیلی نواخته بود.او مقابل دیوار تکیه داد و شروع به لرزیدن کرد.در همان حال با صدای لرزان از پشت در سنگین پرسید:«گفتی چه کسی را آورده ای؟»
سارا در جعبه پست را بالا زد و از روزنه آن گفت:«خانم لوید ، گفتم سیلویا گری.او میخواهد شما را ببیند.»
در تاریکی سالن خانم لوید پیشانی اش را بر روی دیوار سرد تکیه داد.مطمئن نبود که بتواند جوابی بدهد.
صدای غریب و در عین حال آشنایی گفت:«خانم لوید ، من دختر ریچارد گری هستم.شاید شما او را به خاطر داشته باشید ، پدرم اغلب درباره شما حرف می زد.»
او را به خاطر داشته باشد؟اشک چون سیل از چشمان پیرزن سرازیر شد.نمی توانست حرفی بزند.دختر ریچارد ، پشت در خانه اش ایستاده بود.دختر ریچارد!او با خود زمزمه کرد:«و او می توانست دختر خودم باشد.»
ای کاش می توانست او را به داخل خانه اش راه بدهد!اما نمی توانست.نمی خواست دختر ریچارد بفهمد که سطح زندگی او تا چه پایین آمده است.نه ، او نمی توانست تحمل کند که آن دختر بفهمد مارگارت لوید مغرور با چه شرایطی زندگی می کند.
سارا دوباره گفت:«خانم لوید ، به خاطر خدا در را باز کنید!»و دوباره روی در کوبید.
صدای دیگری به تندی گفت:«بس کن سارا!ما باید به خلوت او احترام بگذاریم.حالا بیا برویم.»
صدای پاها دور شدند ، از پله ها پایین رفتند و سوار کالسکه شدند.
خانم لوید لنگان لنگان و با سختی به سوی پنجره اتاق نشیمن رفت و بیرون را نگاه کرد.او فقط توانست دور شدن کالسکه را ببیند.در پشت کالسکه زن جوان ِ لاغر اندامی نشسته بود.چهره اش با موهای مسی سوخته اش با حالتی خاص به در خانه ی بسته خیره مانده بود.
پیرزن با بغض مقابل دیوار تکیه داد.احساس کرد قلبش مانند سرب سنگین شده است.دختر ریچارد به دیدن او آمده بود و حالا او آن دختر را از خانه خود رانده بود.
چهل سال قبل هم درست پشت همین پنجره ایستاده بود و با غم و اندوه دور شدن ریچارد را از پشت در دیده بود.آیا سالهای عمر به او جز بیرون راندن دیگران از زندگی اش چیز دیگری نیاموخته بودند؟

پایان فصل دوازدهم

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#46 | Posted: 8 Sep 2013 20:59




فصل سیزدهم


روز برگزاری مسابقه کامرون بود.سیلویا به شدت تمرین کرده بود و آنقدر آواز خوانده بود که حتی فیلیکس هم تمام شعرهایش را حفظ شده بود.حالا او در مقابل آینه بیض شکل الیویا ایستاده بود و لباس وال زیبایی به تن داشت.الیویا هم با چشمانی درخشان و چهره ای سرخ و سفید سیلویا را مرتب می کرد.
صدای بلند هتی از بالای پله ها شنیده شد:«اندرو ، اگر من نتوانم صورت خودم را در کفشهای تو ببینم معلوم می شود کفشهایت هنوز برق نیفتاده است!فیلیکس کینگ ، گفتم پشت هر دو تا گوش هایت را بشوی.در ضمن عجله کن ، وگرنه دیرمان می شود.»او با عجله به داخل اتاق خواب رفت:«ممکن است شما دخترها اینقدر معل نکنید ، عجله کنید وگرنه ...» او در جا ایستاد و به گونه های صورتی الیویا خیره شد:«ای وای الیویا ، تو چرا رنگت اینطوری شده؟مردم فک میکنند تو آرایش کرده ای!»
الیویا که هرگز در فکر آرایش کردن صورت بی عیب و نقصش نبود ، حسابی سرخ شد.او عصبانیت خود را فرو خورد و با آرامش به خواهر بزرگترش گفت:«هتی تو اعصابت به هم ریخته است.نمی خواهم تو با امر و نهی کردن به بچه ها بعد از ظهر آنها را خراب کنی.»
-ولی ...
الیویا آرام آرام هتی مضطرب و نگران را به سوی در هدایت کرد.
-ما تا دو دقیقه دیگر پایین می آییم.بهتر است از اندرو بخواهید کالسکه را آماده کند.
هتی با شک و تردید بویی کشید و گفت:«عطر!یکی توی این اتاق خودش را به عطر آغشته کرده!من نمی توانم این وضع را تحمل کنم.اصلا درست نیست.»
-هتی خواهش می کنم دیرمان می شود.
هتی با عصبانیت بینی اش را بالا کشید و از اتاق بیرون رفت.پشت سرش الیویا در را محکم بست.
سیلویا خندید:«تصور می کنم بالاخره بعد از این همه مدت فهمیده ای چطور با او کنار بیایی!»
الیویا کلاهش را برداشت و گفت:«با این حال او راست می گوید.اگر عجله نکنیم بدجوری دیرمان می شود.»
فیلیکس منتظر بود تا سارا را سر راه ببیند.او موهایش را با آب به سرش چسبانده بود ، گردنش هم در اثر ساییدن های عمه هتی حسابی تمیز شده بود.فیلیکس با دیدن سارا گفت:«سارا ، عمه هتی می گوید من می توانم این بار با کالسکه بیایم.بنابراین سعی نکن جلویم را بگیری.»
سارا دامن لباس آبی پارچه تافته ای خود را صاف کرد.فیلیکس دلش می خواست سارا به او لبخندی بزند.اما سارا بدون اینکه نگاهیبه او بکند مستقیم از مقابلش رد شد و گفت:«من هر کاری که خاله هتی بگوید انجام می دهماما مبادا فکر کنی که من تو را بخشیده ام.»
هنگامی که آنها به سوی شارلوت تاون به راه افتادند باد ملیمی ابرهای سفید و انبوه را به میان آسمان فرستاد.به طور معمول ، در چنین مواقعی همه خوشحال و شاد بودند و صدای خنده شان بلند بود اما این بار همه متوجه شده بودند که وقت تنگ است.ترس و هراس از دیر رسیدن به کنسرت بر روحیه همه اثر گذاشته بود.
فیلیکس برای مدتی کوتاه غصه دار بود ، چون سارا تا حد ممکن از او فاصله گرفته بود.سپس او دلخوری خود را فراموش کرد ، چون سعی داشت ببیند کالسکه با چه سرعتی پیش می رود.به نظر می رسید که کالسکه از روی جاده خاکی پرواز می کند و در تمام طول راه به نشانه اعتراض جیر جیر می کرد و صدا می داد.
خاله هتی که همیشه در گوشه ای می نشست و همیشه با یورتمه رفتن اسب دعا می خواند این بار از اسب می خواست که سریع تر حرکت کند.مطابق ساعتی که به ژاکتش وصل بود ، آنها هم اکنون ده دقیقه از برنامه عقب بودند.از نظر هتی بی انضباطی حکم جنایت را داشت.او در حالی که سعی داشت عنان اسبها را به دست بگیرد ، با تندی و پرخاش گفت:«اندرو کینگ تو چه جور کالسکه رانی هتس؟نمی توانی این اسب نادان را وادار کنی سریع تر برود؟»
چشمان سیلویا بسته بود و لبانش تکان می خورد.سیسیلی تصور میکرد او دارد یکی از آوازهایش را مرور می کند اما سارا می دانست که او دارد دعا می خواند.ناگهان سیلویا چشمانش را باز کرد و دست اندرو را گرفت و زیر لب آهسته گفت:«خواهش می کنم اندرو لطفا عجله کن ، ما نباید دیر برسیم.»
حرف سیلویا برای اندرو حجت بود.او روی اسب خم شد و با نوازش اسب را ترغیب کرد تندتر حرکت کند.اما در امتداد جاده سنگی ، ناگهان کالسکه قدیمی از هم در رفت و ابری از گرد و غبار در اطراف بلند شد.
سپس اتفاق وحشتناکی افتاد ، میله کالسکه با صدای بلند شکست و یکی از چرخها داخل جوی آب افتاد.اندرو درست به موقع اسب وحشت زده را مهار کرد.بچه ها روی بزرگترها افتادندو بزرگترها گوشه کنارهای کالسکه را محکم گرفتند و وحشت تمام وجودشان را گرفت.
اندرو که دلش می خواست فحش و ناسزا بگوید ، سعی کرد هر طور شده است خودش را از روی اسب نجات بدهد.مشخص بود که خسارت وارده به آسانی قابل جبران نیست.آنها در سکوت و با درماندگی به یکدیگر نگاه کردند و در حالی که سراپا غبارآلود بودند ، گذر تیک و تاک دقیقه ها را می شنیدند.
اما خاله هتی خیلی زود مثل همیشه کنترل اوضاع را به دست گرفت ، او به اندرو دستور داد:«مزرعه کینگ برو و کالسکه عمویت را سریع بردار و بیاور.»
وقتی اندرو مسیری را که آمده بودند برگشت هتی از جایش در کالسکه بلند شد و اعتنایی به لرزش زانوهایش نکرد.او در گوشه ای ایستاد ، کلاهش را صاف کرد و گرد و خاک دامنش را تکان داد:«ما باید تا موقع رسیدن اندرو از پاهایمان بیشتر استفاده بکنیم.»
سپس آمرانه به افرادی که در کالسکه کج شده ، میخکوب سر جایشان نشسته بودند نگاه کرد:«بلند شوید!همگی بیایید پایین!فکر می کنید خدا برای چه به شما پا داده است؟»
سپس سیسیلی و بعد هم فیلیکس را از داخل کالسکه بیرون آورد و دیگران هم پشت سر آنها یک به یک بیرون آمدند.آنها با صبوری و بردباری پشت سر خاله هتی به راه افتادند.
به نظر می رسید ساعتهاست که دارند راه می روند.بچه ها دیگر نگران وقت نبودند و با سرهای خمیده آرام آرام حرکت می کردند.الیویا نگاهی به سیلویا انداخت.لباس زیبای او در جاده ، خاکی و کثیف شده بود.شال سفیدش نامرتب از پشت او آویزان بود.کلاهش چروک خورده و کج شده بود و تاج موهایش کم کم از پشت سرش پایین می آمد.اما این نگاه جاکی از شکست در چشمان دوستش بود که او را دگرگون و ناراحت کرد.
الیویا دستش را دور شانه سیلویا انداخت:«اگر اندرو زود بیاید ، ممکن است هنوز دیر نشده باشد.اگر هم نرسیدیم ، شاید صلاح این باشد.سیلویا جمله شکسپیر را به خاطر داشته باش:خداوند سرنوشت ما را می سازد.»
هتی با ناراحتی گفت:«سرنوشت!اگر اینقدر وقت تلف نمی کردید ، از همان اول آنقدر دیرمان نمی شد.»
صدای شاد فیلیکس پاسخ الیوا را نیمه تمام گذاشت.اندرو با کالسکه دایی آلک به سرعت نزدیک می شد.شاید هنوز شانسی وجود داشت که آنها به موقع برسند.
وقتی آنها با عجله از پله های تالار شهر بالا رفتند ، خانم لاوسون به استقبال آنها آمد.نگاه او آخرین رگه های امید را هم از بین برد.
سیلویا بلافاصله شروع به معذرت خواهی کرد ، اما هتی حرفش را قطع کرد و گفت:«اِلویرا کی نوبت این دختر می شود؟»
-خدای من ، شما خیلی خیلی دیر کردید!هتی کینگ ، نمی دانم تو چه فکری کردی!آقای کامرون تصمیم خودش را گرفته است.
چشمان گِرد خانم لاوسون با دقت سیلویا را نگاه کرد:«عزیزم چقدر حیف شد.دختری که برنده شد حتی نصف استعداد تو را هم نداشت.اما او با انضباط بود.»
صورت هتی آتش گرفت.او احساس کرد این طعنه الویرا لاوسون شامل حال خودش هم می شود.متهم شدن به بی انضباطی آن هم در میان جمع!باید مدتها می گذشت تا هتی چنین تحقیر و توهینی را فراموش کند.
صدای تشویقی از سالن برخاست.همه آنها به طرف سالن اجتماع رفتند.بر روی صحنه منور و روشن ، دختر بد لباسی چشمانش را بر هم می زد و رو به تماشاچیان تعظیم می کرد.وقتی راست ایستاد ، مردی خوش لباس با پاکتی در دست به سمت او رفت.
سارا از ظاهر مرد فهمید که او در رفاه خوشی به سر می برد.اما نحوه دادن پاکت به دست آن زن جوان جرقه ای را در ذهن سارا پدید آورد.او قبلا آن مرد را در کجا دیده بود؟
خانم لاوسون به سیلویا سیخونکی زد.سپس آهی کشید و با مهارت تمام چاقو را به درون زخم فرو برد:«فکرش را بکن عزیزم.ممکن بود الان تو انجا ایستاده باشی تا جایزه را از آقای کامرون دریافت کنی.»
چشمان سیلویا پر از اشک شد.اما او با عصبانیت آنها را پس زد و پاسخ داد:«خانم لاوسون من مطمئن هستم که این خانم جوان سزاوار جایزه اش است.»
سپس دستهای پوشیده در دستکش خاکی اش را بلند کرد و به جمع مشوقان پیوست.

پایان فصل سیزدهم

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#47 | Posted: 8 Sep 2013 21:02




فصل چهاردهم

نور ماه چون رگباری نقره ای بر مزرعه گل سرخ آرمیده در رویا سایه افکند.نسیمی درختان صنوبر را تکان داد و آسمان تیره و تاریک با هزاران ستاره به رقص درآمد.
در نور ملایم و درخشان ستاره ها که در اتاق خواب افتاده بود ، سارا از خواب بیدار شد.سکوت شب گویی پتویی بر کل خانه کشیده بود.با این حال او اطمینان داشت که صدایی او را از خواب بیدار کرده است.
وقتی با دقت گوش کرد ، متوجه صدای آرامی از بیرون شد ، صدایی گرفته و خفیف مثل صدای کسی که می خواهد با صدای بلند گریه کند.اما از ترس اینکه مبادا مزاحم اطرافیان بشود ، بغضش را فرو می خورد.با این حال در مواقعی ناگهان صدای گریه در میان شب بلند شد و سارا با همین صدا از خواب بیدار شده بود.او بلافاصله صدا را شناخت.مگر خود او بارها به خاطر دوری از پدرش ، همان طوری گریه نکرده بود/او ملافه را کنار زد ، از جایش برخاست و به سمت پنجره باز آمد.پایین را که نگاه کرد ، الیویا را دید که با لباس خواب پاورچین پاورچین به ایوان و به سمت سیلویا می رود.سیلویا روی صندلی سفید نشسته بود و سعی داشت بغض هایش را فرو بخورد ، او در حالی که دستمالی را به چشمانش می کشید ، گفت:«الیویا معذرت می خواهمنمی خواستم تو را بیدار کنم.من موجود پر سر و صدایی هستم ؛ حتی نمی توانم بدون جلب توجه دیگران ناله و زاری کنم.»
الیویا که با او عمیقا احساس همدردی می کرد و خودش هم می خواست گریه کند ، گفت:«آه سیلویا ، گریه نکن.خواهش می کنم گریه نکن.»
-می دانم نباید گریه کنم.چون باعث می شود بینی ام ورم کند ، و هیچ چیز هم بدتر از یک بینی باد کرده نیست ، به خصوص اگر از اول هم بینی خوش ترکیبی نباشد.اما دست خودم نیست ، اصلا دست خودم نیست.آخر من خیلی دلم به آن مسابقه خوش بود.»
الیویا گفت:«اگر آقای کامرون شرایط تو را می فهمید ، ممکن بود همچنان تو را مد نظر قرا بدهد.»
-نه الیویا ، تو خودت گفتی که «خداوند سرنوشت ما را می سازد» یادت هست؟خب ، به نظر می رسد که برای من مقدر شده است که یک معلم مدرسه باشم ، همین و بس.چرا آقای کامرون باید به من اهمین بدهد؟هیچکس که به من اهمیت نمی دهد و دلش برایش نمی سوزد.او هم مثل بقیه است.
سارا که می دانست نباید به چنین گفت و گوی خصوصی گوش بدهد ، سرش را داخل برد و اهسته پنجره را بست.در همین حال ، ناگهان به یادش آمد که قبلا کجا آقای کامرون را دیده است بله!در خانه خانم لوید!چطور فراموش کرده بود؟در ذهنش تصویر لحظه ای که اندرو کامرون پاکتی را به سوی پیرزن گرفته و او آن را رد کرده بود جرقه زد.
او حالا به طور کامل آن صحنه را به خاطر داشت.او و خانم لوید دختر دایی و پسر عمه بودند و کامرون خواسته بود به او کمک کند.
سارا در حالی به تختش بازگشت که یک نقشه جسارت آمیز تهاجمی به ذهنش رسیده بود.

پایان فصل چهاردهم

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#48 | Posted: 8 Sep 2013 21:03




فصل پانزدهم

هنوز هوا به طور کامل روشن نشده بود که سارا آرام از مزرعه گل سرخ بیرون رفت.او لباسش را در تاریکی پوشیده بود ؛ چون می ترسید خاله هتی صدای روشن کردن شمع را بشنود و بخواهد بداند چرا او صبح به آن زودی بیدار شده است.
سیاهی سایه سنگین خود را همچون برگهای پاییزی که بر زمین می افتند در طول راه پهن کرده بود.سارا در میان راهش به سوی خانه خانم لوید سنجابی را دید که با شتاب می دوید.سنجاب با دیدن سارا نترسید و به هوا نپرید و همانند سنجابهای آونلی نایستاد تا با کنجکاوی ناشی از ترس ، سارا را برانداز کند بلکه بدون لحظه ای درنگ به زیر زمین رفت و ناپدید شد.
در آسمان جنگل ، ابرهای خاکستری کوچکی در کنار هم کپه شده بودند.هوار آرام و شرجی به نظر می رسید.سارا در حالی که با صدای بلند بر در خانه پیرزن می کوبید با خود فکر کرد که طوفانی در راه است.
وقتی صدای سرفه پیرزن را شنید ، گفت:«خانم لوید ، من به خاطر موضوعی که به سیلویا مربوط می شود به اینجا آمده ام.او در وضعیت نگران کننده ی وخیمی به سر می برد.تصور میکنم شما تنها کسی هستید که می توانید به او کمک کنید.»
خانم لوید در را کمی باز کرد.به نظر می رسید از دفعه قبل که سارا او را دیده بود ، شکننده تر و رنگ پریده تر شده است.او با تندی گفت:«زود بگو چه می خواهی و بعد برو.»
سارا که می دانست باید کلمات خود را با دقت انتخاب کند ، گفت:«راستش را بخواهید.سریاع گفتن آن قدری مشکل است.می دانید ، سیلویا امیدوار بود که در مسابقه کامرون برنده بشود اما وسط راه کالسکه ما خراب شد دیر رسیدیم.حالا هم دل سیلویا شکسته.من فکر کردم ... که ... امیدوار بودم که ... شما ممکن است از اندرو کامرون بخواهید ... بخواهید که در رای خود تجدید نظر کند.»صدای سارا لرزید و با نگاهی ملتمسانه به پیرزن نگاه کرد.
خانم لوید در را محکم گرفت.این بچه داشت پایش را جای خطرناکی می گذاشت.اسم بردن از اندرو کامرون باعث می شد اسکلت های خانواده لوید در قبر لبرزند.او خواست در را محکم ببندد ، اما سارا در را گرفته بود و با زور سعی می کرد آن را باز نگه دارد:«خانم لوید ، خواهش می کنم.»
خانم لوید اهی کشید.او خیلی خسته بود و توان سر و کله زدن با این جور بچه ها را نداشت.اما سارا داشت ملتمسانه به او نگاه می کرد ، گویی از او می خواست با چشمان خود جوابش را بدهد.
بالاخره خانم لوید پاسخ داد:«من ترجیح می دهم بمیرم ، اما از پسر دایی دزدم چیزی نخواهم.»
سارا گفت:«اما آن روزی که او به دیدن شما آمد ، مرد مهربانی به نظر می رسید.»
-مهربان!او آدم دروغگویی است.به محض اینکه نگاهش کنی حتی قبرت را هم می دزدد!
سارا که گیج و متحیر شده بود ، پرسید:«پس چرا آن روز سعی داشت با شما سخاوتمندانه رفتار کند؟»
پیرزن حرکتی کرد ، گویی می خواست در را از دستهای سارا بیرون بیاورد ، اما سارا بلافاصله دستش را دراز کرد و مچ خانم لوید را گرفت ، خانم لوید آهسته گفت:«به خاطر احساس گناه!همین و بس!»
-خواهش میکنم خانم لوید ، من اصلا نمی فهمم.
خانم لوید دست سارا را روی لباس ابریشمی نازکش حس می کرد.مدتها بود که کسی دست بسوی او دراز نکرده بود و دستش را نگرفته بود.با این حرکت سارا ، اندکی دلش نرم شد.
-فهمیدنش ساده است ، بچه.او یک بار به پدرم توصیه کرد تا ثروتش را در یک شرکت سرمایه گذاری کند که آن شرکت هم ورشکست شد.پدرم بدجوری سقوط کرد.اما معلوم بود این توصیه کامرون ، نقشه بوده است.اندرو کامرون به قیمت شکست پدر من ، مرد ثروتمندی شد.
سارا گفت:«اما او می خواست جبران کند.من شنیدم که او می خواست به شما کمک کند.»
صورت خانم لوید جدی و خشک شد:«ممکن است ما هیچ چیزی نداشته باشیم ، اما عزیز من ، خانواده لوید هنوز غرور خود را حفظ کرده است.»
دوباره آن کلمه ظاهر شد ؛ شایعاتی که سارا درباره خانم لوید شنیده بود ، دوباره در ذهنش زنده شد:«ثروتمند ، بدجنس و مغرور.»خب او اصلا ثروتمند و یا بدجنس نبود ، سارا می توانست شهادت بدهد اما یقینا مغرور به نظر می رسید.
انگار آن کلمه ، آخرین تکه معما بود و سارا ناگهان حرفی از دهانش بیرون پرید:«پس به همین خاطر ، دیگر برای پدر سیلویا نامه ننوشتید؟»لبهای خانم لوید لرزید:«نمی خواستم او از روی ترحم با من ازدواج کند.در این قضیه هیچ شکی نبود به هیچکس مربوط نبود که بداند ما یک دفعه چقدر فقیر شده ایم.»
-اما دل او را شکستید!
خانم لوید به اطرافش نگاهی کرد:«قلب خودم را هم شکستم ، با این کار من خوشبختی و سعادت خودم را هم از بین بردم.»به نظر می رسید تمام زندگی کنونی او تحت تاثیر گذشته اش قرار گرفته است:«می دانی به خاطر همین خانه است.این خانه ی نفرین شده!این خانه پر از دیِ شکسته است!»
اما سارا اصل نفرین را دیده بود.هیچ تردیدی هم وجود نداشت.
-خانم لوید ، این فقط یک عذر و بهانه است و شما هم این را می دانید.نفرین واقعی همان غرور یک دنده شماست.
خانم لوید خود را به طوری عقب کشید که گویی سارا او را کتک زده است:«چطور جرات می کنی؟!»
سارا گفت:«نه خانم لوید ، خواهش می کنم گوش کنید!غرورتان را فراموش کنید.اگر روزگاری عاشق پدر سیلویا بودید ، حالا به سیلویا کمک کنید.او به شما احتیاج دارد.»
خانم لوید از فرط عصبانیت عصایش را بلند کرد:«برو بیرون!برو برای همیشه مرا تنها بگذار.»او به داخل خانه رفت ، در را محکم بست و آن را قفل کرد.

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#49 | Posted: 8 Sep 2013 21:06




فصل شانزدهم

پگ بوئن به آسمان نگریست.ابرهای بزرگ تیره رنگ سر راه خورشید را گرفته بودند.هوا گرفته بود.به نظر می رسید که ابرها بر روی زمین فشار می آورند ، گویی می خواهند آن را خرد کنند.
پگ دست خود را با پیشانی اش خشک کرد.با خود فکر کرد ، دردسر و گرفتاری در راه است.او گیاهایی را که جمع آوری کرده ، برداشت و داخل سبدش گذاشت و در حالی که به سمت قبرستان می رفت ، متوجه شد که خانم لوید از خانه اش بیرون می آید.
پگ به او خیره شد.لوید مثل همیشه نبود.به طور معمول پیرزن با غرور و تکبر راه می رفت و به ندرت به عصایش تکیه می داد.تمام حرکات او دقیق ، حساب شده و مرتب بود.اما حالا حرکات و رفتارش گیج کننده و آشفته به نظر می رسیدند.خانم لوید قدری تلوتلو خورد ، گویی به سمت پگ می رفت ، سپس نظرش عوض شد و به نظر می رسید تصمیم گرفته است ب داخل خانه برگردد ، اما ناگهان بر سر قبر پدرش نشست.پگ پیپ را از داخل دهانش بیرون آورد و صدا زد:«بهتر است به خانه بروی.طوفان در راه است.»
پیرزن توجهی نکرد.چشمانش بی قرار و ناآرام به دور قبرستان می چرخیدند ، آهسته زیر لب گفت:«هیچ چیز اهمیتی ندارد!»
چشمان پگ کوچک شد.خیلی جدی پرسید:«واقعا اینطور است؟بگذار بگویم که اگر همین طوری ادامه بدهی ، خودت هم به زودی به زیر خاک می روی ، در آنجا وقت کافی خواهد داشت تا دلت به حال خودت بسوزد!»
خانم لوید که آشفته شده بود ، دستش را بر روی سنگ قبر گذاشت:«پگ ، این طوری صحبت نکن.»
اما زمان چنین صحبتی فرا رسیده بود.پگ این موضوع را می دانست و کسی نمی توانست جلویش را بگیرد:«ببینم ، آن وقت چه کسی اسمت را روی سنگ قبر حک می کند؟چه کسی کنار قبرت اشک می ریزد؟هیچکس.»
پگ ناگهان از دهانش در رفت:«چون هیچکس به تو اهمیت نمی دهد.»
-این حقیقت ندارد.
پگ در حالی که با انگشت استخوانی اش قبرهای خاندان لوید را نشان می داد ، گفت:
«حقیقت دارد.چرا باید برای کسی مهم باشد؟تو خودت به هیچکس اهمیت نمی دهی.هیچکس به جز خودت و این افراد مُرده.اگر زود کاری نکنی و به خودت نجنبی ، آن وقت ، سنگ قبری بی نام و نشان خواهی داشت و کسی برایت سوگواری نخواهد کرد.و بگذار بگویم که لیاقت تو همین است!حقت است!»
خانم لوید از جایش برخاست و با چشمان گرد و متوحش خود به پگ نگاه کرد ، پگ هم بدون اینکه پلک بزند به او خیره شد.
سپس خانم لوید رویش را برگرداند و با حالتی میان دویدن و لنگیدن از قبرستان بیرون رفت.اما او به سوی خانه ای که همیشه به آن پناه می برد نرفت ، بلکه از آن گریخت.درست در همان لحظه رعد و برق آسمان را روشن کرد و صدای غرشی بلند شد.ابرهای خشمگین روی درختان افتادند و باران را به همه طرف ریختند.
پگ بوئن تا دم دروازه او را تعقیب کرد و به جهت حرکت او توجه کرد.دوباره ضرب المثل قدیمی در ذهنش زنده شد:«برای هر گرفتاری در زیر خورشید ...» با خود فکر کرد:«آهای ، یا همین حالا راه چاره را پیدا می کنیم یا اینکه اصلا هیچ وقت آن را پیدا نمی کنیم.»
اما آن روز بعد از ظهر پگ بوئن تمام مدت احساس ناراحتی و ناآرامی میکرد.وقتی شب فرا رسید او تصمیم گرفت که کنترل اوضاع را در دست بگیرد.

پایان فصل شانزدهم

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#50 | Posted: 8 Sep 2013 21:06




فصل هفدهم

بانو لوید کهنسال با جسمی مریض و رنجور ، از میان راه سنگلاخ و ناهموار لنگان لنگان جلو می رفت.تا شارلوت تاون پیاده راه زیادی بود و او با خود غذا یا پولی برنداشته بود.اما او می خواست تمام این مسافت را پیاده برود.مگر سارا به او نگفته بود که سیلویا به کمک او احتیاج دارد؟او می دانست که این قدرت را دارد که دختر ریچارد گری را برای دوره آموزش موسیقی به اروپا بفرستد ، و شکی نداشت که اگر او ، مارگارت لوید ، از اندرو کامرون بخواهد به سیلویا کمک کند ، این کار انجام می شود.چیزی که او را عذاب می داد ، تردید اولیه او بود.او نمی خواست غرور خود را نزد مردی که به تلخی او را از پای درآورده بود ، خرد کند و از او چیزی بخواهد.
پگ درست می گفت ، او به دیگران فکر نمی کرد.تنها به خودش و غرورش فکر کرده بود ؛ غروری که آنقدر مستحکم و پیچیده شده بود که سایر احساسات او را تحت تاثیر خود قرار داده بود.اما حالا می خواست با آن مبارزه کند و در این مبارزه می خواست به عشق و محبت هم اجازه رشد و نمو بدهد.
عشق ، معجزه گر بسیار بزرگی است و تا آن روز طوفانی که خانم لوید به خاطر حل مشکل سیلویا ، پیاده به سمت شارلوت تاون به راه افتاد ، تا این حد ، قدرت خودش را نشان نداده بود.
باران وحشیانه می بارید ، درختان بلند بر روی جاده خم شده بودند ، گویی می خواستند خود را از دست این ریزش بی امان و بی رحم نجات دهند.نور از آسمان گریخته بود.بوته و در ختچه ها با حالت غم انگیزی مچاله شده بودند و آب از روی قامتهای خمیده آنها به راه افتاده بود.
از این سوی خیابان تا آن سوی دیگر ، گودالهای آب عمیقی درست شده بود.در ابتدا پیرزن سعی کرد از روی هر یک از آنها عبور کند اما خیلی زود از انجام این کار منصرف شد و بی اعتنا پاهایش را داخل گودالها فرو می برد و راهش را ادامه می داد.پیش از رسیدن به رودخانه برایت کفشهایش کاملا خیس شده بودند و در حین راه رفتن صدا می کردند.
بعد از عبور از رودخانه برایت ، آقای «هارون مک ایل روی» مزرعه دار که از آنجا می گذشت به او تعارف کرد تا سوار واگن باری اش شود ، خانم لوید با خشنودی پذیرفت.او آنقدر خسته بود که توان حرف زدن نداشت و هارمون هم اصلا او را نمی شناخت.اما به نظرش رسید که او بیش از حد رنگ و رو پریده و ضعیف است.همان شب سر شام ، او به همسرش گفت:«پیرزن انگار یک هفته بود که نخوابیده و چیزی نخورده بود.»
هنگامی که به دو راهی جاده رسیدند ، هارمون با نهایت احترام به خانم لوید پیشنهاد کرد شب را در مزرعه او بگذراند.اما پیرزن پیشنهاد او را رد کرد و در حالی که خود را مرتب می کرد ، گفت:«نه متشکرم ، من باید پیش از فرا رسیدن شب به شارلوت تاون برسم.»
هارمون به او کمک کرد تا از واگن پیاده بشود و بعد از اینکه از او خداحافظی کرد به سمت خانه اش به راه افتاد.او با خود فکر می کرد چه مر حیاتی و مهمی می توند پیرزنی را در این هوای بارانی و طوفانی از خانه بیرون بکشد و زیر لب غرغر کرد:«من که نمی گذارم یک سگ هم در این هوا از خانه بیرون بیاید.»
زمانی که خانم لوید به شارلوت تاوت رسید ، از خشم و غضب باران کاسته شده بود.باران نم نم می بارید و گویا علاقه خود را به باریدن از دست داده بود.خانم لوید هنوز باید در حدود دو مایلی راه می رفت ، چون اندرو کامرون در طرف دیگر شهر زندگی میکرد.در همان حال احساس می کرد در یک کابوس شبانه راه می رود.برای او هیچ چیز مهم تر از قدم برداشتن و پیش رفتن نبود و هیچ موضوعی به جز این تلاش مهم به خاطر وجود سیلویا اهمیت نداشت.
مردم رهگذر مودبانه با او برخورد می کردند و یا از گوشه چشمان خود به او خیره می شدند.اما او اصلا مردم را نمی دید.در طول نیم مایل آخر مسافت ، تنها خاطرات همراهش بود ، چون ناگهان خورشید از پشت ابرهای ضخیم و تیره بیرون آمده بود و نور ناگهانی آن چشمانش را روی هم می فشرد.
در حالی که لنگان لنگان به در خانه خوش نمای اندرو کامرون نزدیک می شد متوجه شد که جای سرما را گرمای سوزاننده ای گرفته است.در حالی که دستش را برای در زدن دراز می کرد ، با خود گفت:«چقدر این خورشید داغ است.»

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
صفحه  صفحه 5 از 6:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / Island Storys | قصه هاى جزيره بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites