تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

Island Storys | قصه هاى جزيره

صفحه  صفحه 6 از 6:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  
#51 | Posted: 8 Sep 2013 21:07




فصل هجدهم

پُلی دین مدتی کوتاهی بود که خدمتکار کامرون شده بود ، اما در کار او نظم خاصی وجود داشت که از نظر خودش هم خوشایند و دلپذیر بود.لباس کار سفید او با کلاه مخصوصش که بر روی موهای بلوندش قرار می گرفت ، او را بسیار سرافراز و مفتخر جلوه می داد ، او حتی هال جلوی خانه را با آیینه های درخشان و گلهای باغ نزئین می کرد و حتی حالا که پس از شش هفته خدمتکار اتاق پذیرایی خانه شده بود ، با شنیدن صدای کوبه در برنجی سنگین تصور میکرد خودش باید در را باز کند و همین باعث می شد چشمان آبی اش بدرخشد.چون در این موقع او می بایست هر وظیفه ای که در حال انجام آن در آشپزخانه بود رهار کند ، پیش بند سفیدش را صاف کند ، موهایش را از دو طرف بیرون بریزد و با حالت خاصی نزد آشپز برود و بگوید:«می بخشید آشپز من باید در را باز کنم.»
هنگامی که او در این روز شسته شده بارانی ، در را باز کرد ، هنوز لبخندی بر روی لبانش بود.در حالی که دست به دستگیره در داشت ، مکثی کرد.ناگهان احساس کرد لبخندش محو می شود و چشمانش همانند وقتی که از مادرش اخطاری می شنید خیره شد.روی پله های پشت در یک پیرزن با لباسهای مندرس مشکی ایستاده بود ، آب از کلاه ، شال ، دامن و دستکهایش می چکید.چشمانش بسته بود.سرش را به یکی از ستون های سنگی تکیه داده بود.همان طور که ساعاتی بعد از همان شب پلی به یکی دیگر از پیش خدمت ها نجوا کرد:«مثل موش آب کشیده شده بود.»
پلی می خواست نظر خود را آهسته در مورد وضع و ظاهر پیرزن به زبان بیاورد که پیرزن چشمان خود را باز کرد و اهسته و زیر لب ، با حالتی که پلی بلافاصله دانست او خانم با شخصیتی است ، گفت:«من مایلم با آقای اندرو کامرون صحبت کنم.»سپس به جلو خم شد و تمام بدنش از شدت سرفه لرزید ، اگر پلی به موقع جلو نرفته و او را نگرفته بود ، پیرزن روی زمین براق و تمیز می افتاد.پلی جیغ زد:«آقای کامرون!آقای کامرون!آقا سریع بیایید!»
آقای کامرون به سرعت از داخل اتاق نشیمن بیرون آمد و با صدایی که آمیخته از شگفتی ، خوشحالی و نگرانی بود ، گفت:«دختر دایی مارگارت!»پلی و آقای کامرون ترتیبی دادند تا پیرزن لرزان را کشان کشان به داخل اتاق نشیمن ببرند و او را آرام روی کاناپه جلوی شومینه نشاندند.آقای کامرون در حالی که ناشیانه سعی داشت شال خیس را از روی شانه های پیرزن بردارد ، دستور داد:«پلی زود باش!یک پتو بیاور.»
دختر دایی او دستش را بلند کرد ، گویی نمی خواست کسی به او کمک کند.در آن زمان در ذهنش مسئله مهمتری وجود داشت.در حالی که سرفه میکرد و سعی داشت راست بنشیند ، لرزان لرزان گفت:«من آمده ام که ... اندرو کامرون ، من آمده ام از تو کمک بخواهم.»اندرو کامرون با ملایمت پاسخ داد:«البته ، البته دختر دایی عزیز ، حالا فقط تکیه بده و استراحت کن...»
اندرو کامرون نمی دانست که جرات می کند کلاه پیرزن را از روی سرش بردارد یا نه.پیرزن با تمام توانش سعی کرد که صاف بنشیند.او با دستکش خیس خود اندرو کامرون را کنار زد و گفت:«می دانی که برای خودم نیست.بلکه به خاطر سیلویا ... سیلویا گری» ، در حالی که این کلمات آخر را ادا میکرد ، لبخندی بر لبان پیرزن نشست ، لبخندی چنان مهربان و گرم که نزدیک بود اشکهای اندرو کامرون را سرازیر کند.او که تا به حال لبخند پیرزن را ندیده بود با لحنی بی اختیار گفت:«مارگارت... !»
اما مارگارت لوید صدای او را نشنید.او در حالی که به کاناپه تکیه داده بود ، چشمانش را بسته بود و به سختی نفس می کشید.آقای کامرون در حالی که می ترسید مبادا دختر دایی اش که حالا نزد او برگشته است ، برای همیشه از دستش برود فریاد زد:«پلی زود باش!دکتر را خبر کن!»

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#52 | Posted: 8 Sep 2013 21:07




فصل نوزدهم

با اینکه نزدیکی های شب از شدت بارش باران کم شده بود ، هنگامی که پگ بوئن روانه مزرعه گل سرخ شد ، هنوز از درختن و بوته های آب می چکید.ماه بالا آمده بود و در نور ملایم آن ، قطرات باران چون مروارید بر شاخه های درختان هلو برق می زدند و می درخشیدند.موهای کُرک و در هم برهم پگ اطراف صورتش ژولیده و نامرتب به نظر می رسید.در حالی که راه می رفت ، اخم کرده بود و در چشمان قهوه ای اش اثری از برق دوستی نبود.بنابراین اگر بچه ای او را با این وضع در نور مهتاب می دید ممکن بود باور کند که او همان جادوگر آونلی است و البته تقصیری هم نداشت که اینطور فکر کند!
وقتی سارا در اثر صدای خوردن سنگ ریزه ای به پنجره اتاقش از خواب بیدار شد ، همین تصور را در مورد پگ پیدا کرد.چون وقتی از میان تاریکی بیرون را نگاه کرد با چشمان برافروخته و سرخ پگ روبرو شد!اولین فکری که به ذهن سارا رسید ، بستن پنجره ، رفتن به تختخواب و کشیدن ملافه ها بر روی سرش بود.اما نگاه نافذ و جدی آن چشمها او را همان جا ، بر سر جایش میخکوب کرد.با اینکه پگ آهسته صحبت می کرد ، کلمات او برای سارا که با لباس خوابش ، لرزان آنجا ایستاده بود ، کاملا واضح و روشن بود.
پگ گفت:«آمده ام به تو بگویم که خانم لوید ممکن است به تو احتیاج داشته باشد.بهتر است تو و آن دختر خواننده به دنبالش بروید.»
-دنبال او؟کجا ... او کجاست؟
-او به شارلوت تاون رفته.به خاطر احساس دِینی که می کند.
سارا پرسید:«شارلوت تاون؟منظورتان این است که او رفته آقای کامرون را ببیند؟»
-آره.حالا به سراغش برو ، یادت نرود که آن دختر خواننده را هم ببری.آنهایی که به هم تعلق دارند ، باید در کنار هم باشند ، می شنوی؟پس همین حالا برو ، برو!
پگ بدون هیچ حرف دیگر برگشت و در میان درختان ناپدید شد.
سارا که ترس و وحشت خود را فراموش کرده بود ، از لبه پنجره خم شد تا پگ را صدا بزند.اما او زیر نور ماه پولکی آن شب مه گرفته ناپدید شده بود.
سارا با بدخلقی فکر کرد که برای شخصی با قدرت پگ بوئن راحت است که در نیمه شب ظاهر بشود و به مردم دستور بدهد که بلافاصله به شارلوت تاون بروند.کافی بود او در ساعات اولیه صبح با خاله هتی صحبت کند.او باید برای خاله هتی بدخُلق خواب آلود توضیح می داد که چرا سفر به شارلوت تاون تا این حد حیاتی و مهم است.
برای خاله هتی پیغام پگ بوئن نه شگفت آور بود و نه جالب.او چنان سرش را تکان داد که کلاه شبش یک وری سرش کج شد و روی یکی از چشمانش را گرفت.در آن لحظه قیافه اش چنن عجیب و مضحک شده بود که سارا نتوانست جلوی لبخندش را بگیرد.«شارلوت تاو!خدای من!عجیب است که به تو پیشنهاد نکرده تو را با جارویش پرواز کنان به شارلوت تاون ببرد!»
خوشبختانه ، سیلویا به کمک سارا آمد.او با لحن قاطع و غیر معمول برای خاله هتی توضیح داد که خانم لوید به نوعی از اعضای خانواده اش است و او وظیفه دارد با عجله نزد او در شارلوت تاون برود.
در دایره واژگان خاله هتی «وظیفه» کلمه با ارزش و عزیزی بود.او با شنیدن این حرف ، با رفتن آنها موافقت کرد ، منتهی با این شرط که الیویا هم آنها را همراهی کند.وقتی الیویا به صورتی منطقی خاطرنشان کرد که قطار تا ساعت نه صبح همان روز از رودخانه برایت حرکت نمی کند و بنابراین آنها می توانند بخوابند ، خاله هتی به طور قابل ملاحظه ای خوشحال شد و دستور داد»
«پس همگی بروید و بخوابید و تا جایی که می توانید از آن لذت ببرید.می دانم که همه شما در حال حاضر به خواب نیاز دارید.»
در همان دقیقه او شمع خود را برداشت و به تخت خواب رفت.سارا ، الیویا و سیلویا که در تاریکی مانده بودند چاره ای به جز خوابیدن ندیدند.
صبح همان روز آنها با قطار به مقصد شارلوت تاون حرکت کردند و در آنجا محل سکونت آقای اندرو کامرون را پیدا کردند.
چهره خسته آقای کامرون با دیدن آنها قدری روشن شد و گفت:
«خدا را شکر که شما آمدید.او شب خیلی سختی را پشت سر گذاشته است.اما دکتر می گوید خطر رفع شده است و کم کم حالش بهتر می شود.»
وقتی سارا سیلویا را به کامرون معرفی کرد ، او با دقت به سیلویا نگاه کرد و گفت:
«پس سیلویا گری شما هستید.او مرتب سراغ شما را می گیرد.»
آقای کامرون دست سیلویا را گرفت و او را به اتاق خواب طبقه پایین که با عجله برای خانم لوید آماده شده بود برد.
پیرزن با صورتی رنگ پریده در تخت خواب دراز کشیده بود.همین که سیلویا داخل اتاق شد او چشمانش را باز کرد و دست لاغرش را دراز کرد و زیر لب گفت:
«بیا نزدیک تر.»
سیلویا کنار تخت پیرزن بیمار رفت و دست لاغر و شکننده او را در میان دستهای خود گرفت.بانو لوید کهنسال به او نگاه کرد و با دیدن تک تک اعضای صورت زیبای سیلویا چهره اش بشاش تر شد.بالاخره با آهی که حالی از رضایت خاطر بود گفت:
«تو چقدر به پدرت شباهت داری.»
سپس در حالی که عادت نداشت از کسی خواهشی بکند ، با تردید پرسید:
«سیلویا ممکن است برایم کتاب بخوانی؟»
سیلویا به پیرزن که به بالشتها تکیه داده بود نگاهی کرد.آقای کامرون به او گفته بود که پیرزن پای پیاده تمام راه را به شارلوت تاون آمده است و سیلویا نمی دانست چرا پیرزن خودش را این قدر خسته کرده است.فقط می دانست که در مقابلش زنی خوابیده که روزگاری پدرش به او عشق ورزیده است.همانطور که پدرش نامه های او را عزیز نگه داشته بود ، خاطرات گرامی او را هم همچون نامه ها در ذهنش حفظ کرده بود.او همیشه با عشق و تاسف درباره اونلی صحبت می کرد.هر عاملی که رابطه او را با مارگارت لوید قطع کرده بود ، نتوانسته بود باعث دلخوری او از خانم لوید بشود.
سیلویا درباره جوانی پدرش چیزی نمی دانست ، اما هیچ چیز برایش خوشایندتر و دلپذیرتر از شنیدن صدای آواز پدرش نبود.بارها ، وقتی پدر جلوی پیانو می نشست و صدای آرام و دلنوازش فضای اتاق را پر می کرد ، سیلویا حس کرده بود پدرش به آونلی و آن تابستان طلایی که با مارگارت لوید گذرانده بود ، فکر می کند.
به خصوص یکی از این شعرها بیشتر این حالت را داشت.سیلویا در حالی که صدایش را بلند می کرد ، حالا همان آواز را برای هر دویشان خواند ، برای پدرش که هرگز او را فراموش نمی کرد و برای پیرزنی که به خاطر پدرش او را دوست داشت:


عشق من همچون گل سرخی است
که در اوایل بهار رویده است
و یا همـــچون نوای شیرین موسیقی
که از دورهـــا به گـــوش رسیده است
هر چقــدر که تو دلپـــذیر و زیبا هستی
به همان اندازه مــن عاشـــقـــم
و عاشقـــت خواهــــم مــانــد
تا دریــاهـــا به خشکی رســـنــــد

اندرو کامرون به آواز زیبا و دلنشین سیلویا گوش داد و احساس کرد آرامش و رضایت خاطر تمام وجودش را فرا گرفته است.وقتی دختر دایی مارگارت از او خواسته بود هزینه آموزش موسیقی یک دختر جوان ناشناخته به نام سیلویا گری را تقبل کند ، او بلافاصله پذیرفته بود.از زمانی که او در جوانی به دایی اش اصرار ورزیده بود تا در سهام یک شرکت معدن کاری ناموفق سرمایه گذاری کند ، او همیشه نسبت به خانواده لوید و بخصوص مارگارت احساس گناه و تقصیر می کرد و در حال حاضر آرزو داشت هر کاری که در توان دارد انجام بدهد تا ان صدای آزار دهنده وجدانش را که در درونش احساس می کرد ساکت کند.همان صدایی که در بسیاری از شبها موجب بی خوابی او شده بود.
از روزی که دایی او دچار ورشکستگی شده بود ، اندرو کامرون سعی کرده بود تا از لحاظ مادی راه شرافتمندانه ای را در زندگی در پیش بگیرد.
او تمام تلاش خود را کرده بود تا زندگی خوبی را پشت سر بگذارد و خود را پشتیبان و حامی جامعه قرار بدهد.
با وجود اینکه خودش استعداد چندانی در موسیقی نداشت ، همیشه دوستدار صدای خوب بود.در تاسیس بورسیه موسیقی کامرون ، او دوست داشت فکر کند کمکی ارزشمند به جهان موسیقی انجام می دهد و علاوه بر آن مرهمی بر وجدان ناراحت و دردمندش می گذاشت.هنگام اهدای جایزه او همیشه سعی کرده بود از میان نامزدها لایق ترین فرد را بدون تعصب و پایبندی کامل به اصول اخلاقی انتخاب کند.با این همه این یک بار به خاطر احساس دینی که به دختر دایی اش می کرد او حاضر بود این اصول را کنار بگذارذ.حالا که صدای آواز سیلویا را می شنید ، متوجه شد که فداکاری در این مورد ضرورتی ندارد چون صدایی را می شنید که می توانست در آینده به سالنهای کنسرت جهان شکوه و عظمت خاصی ببخشد.در اینجا صدایی بود که به خاطر خودش به بورسیه کامرون اعتبار و ارزش می بخشید.علیرغم اینکه او بخواهد به دختر دایی اش یا در واقع خانم گری لطفی بکند در واقع اگر سیلویا گری درخواست و پیشنهاد او را برای بورسیه می پذیرفت این او بود که مورد لطف قرار می گرفت.هنگامی که آواز سیلویا به پایان رسید کامرون افکار خود را با صدای بلند بیان کرد.
در حالی که صدایش به خاطر احساساتی شدن قدری گرفته بود گفت»
«خانم گری ، من حاضرم هر کاری انجام بدهم ، تا مطمئن بشوم صدای شایسته شما همانگونه که سزاوار آن است هدایت می شود.»
سیلویا با خشنودی به او لبخندی زد اما روشن بود هم اکنون در ذهن سیلویا رویای شغل و آینده اهمیتی ندارد.نگرانی برای پیرزنی که حالا او را به عنوان اخرین عضو باقیمانده خانواده اش می دید ، بیش از هر چیز دیگری در قلبش جای گرفته بود.
او که همچنان دستهای خانم لوید را در دست خود گرفته بود ، کنار تخت او خم شد و روی زانو نشست.
«سیلویا ، عزیزم.من از سایه مرگ عبور کرده ام و امیدوارم که غرور و کینه را برای همیشه پشت سر گذاشته باشم.از تو تقاضا می کنم یک پیرزن احمق و نالان را ببخشی.» سیلویا نجواکنان گفت:
«نیازی به بخشش نیست.حالا شما عضوی از خانواده من هستید و بس.»
سارا که پشت سر آقای کامرون ایستاده بود ، متوجه شد که رنگ بر گونه های رنگ پریده پیرزن نشست.در همان لحظه چشمان خانم لوید به سارا افتاد ، در حالی که دست دیگر خود را به سوی او دراز می کرد تا با او عهدی ببندد ، گفت:
«سارا دخترم ، از حالا به بعد زندگی من خیلی فرق خواهد کرد.»
سارا به او لبخندی زد و احساس عجیبی در گلویش داشت.چون در چهره پیرزن ، اتفاق معجزه آسایی در حال وقوع بود ؛ همانطور که سارا به او نگاه می کرد ، لبهای بسته شده پیرزن قدری سست شدند و رو به بالا برگشتند و خطوط خشن و بی رحم چهره اش نرم شدند.
سارا از فرط خوشحالی دستانش را به دور گردن پیرزن انداخت ؛ چون پیرزن داشت لبخند می زد.
او چنان لبخند می زد که گویی خشنودی قلبی او از وجودش به بیرون نفوذ کرده است و در میان چشمانش می درخشید.

پایان فصل نوزدهم

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#53 | Posted: 8 Sep 2013 21:09




فصل بیستم

هفته ها طول می کشید تا خانم لوید بهبود پیدا کند و بتواند مسافت شارلوت تاون به خانه را طی کند.در عین حال ، مسئله بیماری او و شرایط زندگی او مثل برق میان مردم جزیره شایع شد.حالا دیگر همه می دانستند که پیرزن واقعا تا چه حد فقیر بوده است.
حکایت صرفه جویی شدید او در طول سالهای پیاپی همچنان سر زبانها بود.بسیاری از مردم اونلی که متوجه پرهیز و غفلت خود از او شده بودند ، پشیمانی و ندامت تمام وجودشان را فرا گرفت.بیشتر شایعات آنها از قضاوت های بی رحمانه و غیر منصفانه ناشی شده بود.
خاله هتی با احساس گناهکاری به زن کشیش خاطر نشان کرد:«کسی فکرش را می کرد؟هیچکس حتی به ذهنش نمی رسید که پدر او تمام اموالش را از دست داده باشد.فکر اینکه او چطور در تمامی این سالها زندگی می کرد ، ناراحت کننده است.حتما با غذایی ناکافی شبها زود می خوابیده است تا در سوخت صرفه جویی کند.با این حال تصور می کنم حتی اگر می دانستیم ، نمی توانستیم به او کمک چندانی بکنیم.او خیلی مغرور است ولی اگر زنده بماند و به ما اجازه بدهد کمکش کنیم ، از این به بعد شرایط فرق خواهد کرد.»
خاله هتی این حرفها را از صمیم قلب به زبان آورده بود.هنوز یک روز نگذشته بود که او عده ای داوطلب را جمع کرد و آنها را به خانه بزرگ و فراموش شده لوید فرستاد تا آن را از بالا تا پایین تمیز کنند.
عده ای مسلح به جارو و دستمال به لایه های بی انتها و خاکستری تارهای عنکبوت که نسلهای پی در پی در آنجا تار تنیده بودند حمله ور شدند.همسایه ها که گویی می خواستند وجدان خود را آرام کنند ، خستگی ناپذیر جارو می کشیدند ، همه جار را رنگ کردند و برق انداختند ، به طوری که خانه لوید مثل روزهای نخستین خود با شکوه و جلال برق می زد و می درخشید.
فیلیمس به خاطر اصرار پدر و مادرش مجبور شد مقداری از پس انداز گرانبهای خود را بابت پنجره نو بدهد.پدرش پنجره را نصب کرد و در حین انجام این کار سعی کرد به پسرش حس احترام به اموال سایر مردم را القاء کند ، چه آن افراد به قول خودش «زیر خاک باشند و چه روی خاک.»
روزی که اندرو کامرون بالاخره خانم لوید را سوار کالسکه جدیدش به خانه آورد همه افراد خانواده کینگ و بسیاری از همسایه ها بر روی پله های خانه جمع شدند تا به او خوش آمد بگویند.
فیلیسیتی حتی تا آن حد پیش رفته بود که شیرهای کنده کاری شده محافظ در ورودی را گردگیری کرده بود.
سارا هم برای اینکه از او عقب نماند ، حلقه های گل آلاله و مینا درست کرده بود تا با آنها تمام مجسمه های سنگی را تزئین کند.اما خاله هتی همه آنها را با چوب جارویش برداشت و گفت:
«گذاشتن گل در خانه به قدر کافی بد و ناپسند است ، اما تزئین جانوران سنگی با گل دیگر غیر قابل تحمل است ، من نمی دانم این بچه این کارها را از کجا یاد گرفته!»
وقتی آقای کامرون به دختر دایی خود کمک کرد تا از کالسکه پیاده شود ، همه استقبال کنندگان از بازگشت مارگارت لوید ابراز احساسات کردند.
کامرون اصرار کرده بود که خانم لوید یک لباس نو و زیبا برای این مراسم بپوشد و رفتار آرام و برق شادی چهره و موهای مرتب خانم لوید نشان می داد که زندگی جدیدی را شروع کرده است.
او دست در دست سیلویا قدم به خانه تمیزش گذاشت و قاب عکس های تمیز شده ، گنجه پر از مواد غذایی و پنجره های باز و درخشان را تحسین کرد.
در اتاق رقص سابق ، سارا مشغول رپ کردن یک گلدان با گلهای تازه چیده شده بود.در همان موقع سیلویا و خانم لوید هم وارد شدند و سارا با تعجب گفت:
«شما خیلی شاداب و سرزنده به نظر می رسید.درست مثل اینکه می درخشید!»
در سالن ، خاله هتی و زن دایی ژانت بر سر شایعات می خندیدند و هم زمان در سالن پشتی خاله الیویا تعدادی کاغذ نت موسیقی خاک خورده پیدا کرده بود و مشغول نواختن بر روی پیانوی عتیقه و قدیمی بود.
پیرزن داخل باغ را نگاه کرد ؛ در آنجا اندرو و دایی آلک مشغول وجین کاری بودند.خورشید عسلی رنگ روی چمنهای تازه مرتب شده که بویشان در میان اثاث اشرافی پخش می شد می تابید.خانم لوید آهی کشید و با شور و شعف گفت:«من خیلی احساس شرم می کنم.»
درست در همان لحظه فیلیکس که چیزی را پشت سر خود پنهان کرده بود وارد اتاق شد و در حالی که خوشحالی در چشمانش می درخشید ، گفت:
«سارا ، بیا اینجا!میخواهم چیزی را نشانت بدهم.»
سارا یک گل رز زرد را برداشت و آن را داخل گلدان شیشه ای جا داد ، تا تاثیر آن را بر سایر گلها ببیند.سپس بدون اینکه برگردد ، پاسخ داد:«هر چه که هست ، برایم مهم نیست چون نمی خواهم آن را ببینم.»
سپس بینی اش را بالا گرفت و می دانست این رفتارش فیلیکس را خیلی عصبانی می کند.
فیلیکس در حالی که سرخ شده بود ، به او نگاه کرد و گفت:«آه ، برو سرت را داخل آشغال های خوک بگیر!حالا دیگر هیچ وقت آن را به تو نشان نمی دهم.»
و بلافاصله از اتاق بیرون رفت.
وقتی فیلیکس بیرون رفت خانم لوید هنوز از پنجره بیرون را نگاه می کرد.اما وقتی رو به سارا کرد ، صدایش خیلی جدی بود:«بچه داری به چه فکر می کنی؟نکند حالا نفرین لوید توی سر تو آمده؟»
سارا سرش را بلند کرد و یک جفت چشم خشمگین را دید.دیگر لازم نبود خانم لوید حرفی بزند.سارا به خوبی منظور او را می دانست.او قدری تردید کرد ؛ گویی با چیزی در درون خودش مبارزه می کرد.سپس غنچه ای را که در دست داشت ، کنار گذاشت و با عجله بیرون رفت تا پسر دایی اش را پیدا کند.
سارا فیلیکس را در پشت طویله قدیمی لوید پیدا کرد.او با روحیه ای غمگین مشغول صاف کردن چمن ها بود.سارا برای شروع بی مقدمه گفت:«فیلیکس تو واقعا مهربانی که داری اینجا را تمیز و مرتب می کنی.»
-خب آره ، من چاره ای ندارم.مادر و عمه هتی اصرار کردند.پدر هم همینطور.
از صدای سارا خشنودی احساس می شد:«خب ، من مطمئن هستم خانم لوید کار تو را تحسین می کند.»فیلیکس جوابی نداد.
این بار سارا خود را وادار کرد تا حرف اصلی اش را بیان کند:«فیلیکس ، این اواخر من با تو چندان مهبران نبوده ام.»
او سعی داشت هر طور شده است معذرت خواهی بکند اما فیلیکس در این کار پیشدستی کرد لبخندزنان گفت:«سارا من معذرت می خواهم که آن حرفهای زشت را به تو زدم.لطفا به دل نگیر!»
سپس از جیب پشتی شلوارش ، شی مربع شکلی را در آورد و آن را به سوی سارا گرفت:«من این را در اتاق زیر شیروانی پیدا کردم.فکر کردم باید پیش تو باشد.»
سارا گفت:«این چیه؟»
در نور آفتاب یک قاب نقره ای درخشید.سارا حتی قبل از اینکه آن را بگیرد می دانست باید چیز مهمی باشد.
-این عکس مادرت است.زمانی که هم سن و سال تو بود.
سارا با تعجب به عکس خیره شد.مثل این بود که صورت خودش در عکس به او خیره شده باشد.همان موها ، همان چشمها ... مادر عزیز خودش.
سارا قابل را طوری گرفت که گویی در حال غرق شدن است و فیلیکس برایش طناب نجت فرستاده است.
اول پیانو و حالا قاب عکس ؛ هر دو ثابت می کردند که مادرش قبلا در این جزیره بوده است.اینها مادرش را به او نزدیک می کردند و باعث می شدند سارا کمتر احساس تنهایی کند.اشکهای شادی از چشمان سارا جاری شدند:
«فیلیکس از تو متشکرم.من تا به حال عکسی از دوران نوجوانی مادرم را ندیده بودم.»
فیلیکس بخشی از وجود سارا را به او برگردانده بود.اما سارا در عوض در تمام این مدت خشم ، سردی و غرور به او تحویل داده بود.
سارا دست فیلیکس را گرفت:«میتوانی مرا ببخشی؟»
فیلیکس شادمانه و با خونسردی لبخندی زد و گفت:«خدایا ، من فکر می کردم این من هستم که باید بخشیده شوم.اما اگر این کار تو را خوشحال می کند حتما تو را می بخشم.»
سارا او را بغل کرد و گفت:«
فیلیکس تو مرا خوشحال کردی ، خوشحالم که تو دوست و پسر دایی من هستی!»
بعد از ظهر آن روز با خنده و شادی و سرور همراه بود.اندرو کامرون خواست همه را به خانه هایشان برساند اما سیلویا مایل بود نزد خانم لوید بماند تا اگر کمکی احتیاج داشت پیش او باشد.میان پیرزن و دختر سرزنده و با نشاط پیوندی محکم نقش بسته بود و سیلویا خانم لوید را «فرشته نجات» خود می خواند.
در ابتدا پیرزن با خنده به این نام اعتراض کرده بود:«تا آنجا که من در افسانه ها خوانده ام ، فرشته های نجات عجیب و غریب و بد عنق هستند.در داستانها بهتر می شود آنها را پذیرفت تا در واقعیت.»
سیلویا با خوشحالی پاسخ داد:«اصلا و ابدا.من مطمئن هستم که فرشته نجات من با همه فرق دارد و هر چه بهتر او را بشناسم ، او را دلرباتر و ملیح تر می بینم.»
طبق برنامه های بورسیه که آقای کامرون قولش را به سیلویا داده بود ، او تا بهار سال آینده به اروپا نمی رفت.این برنامه زمان بندی ، خیلی برای سیلویا مناسب بود.او که حالا با حضور خانم لوید احساس می کرد جای خالی خانواده اش پر شده است نمی خواست به این زودی از او جدا شود.
تنها مشکل او این بود که نمی دانست در طول این مدت کجا باید بماند.علیرغم اصرار شدید الیویا ، او نمی خواست با ماندن طولانی خود در مزرعه گل سرخ موجب ناخشنودی هتی شود.
بدین ترتیب ، زمانی که خانم لوید در شارلوت تاون تحت درمان بود سیلویا با تحقیق و پرس و جو متوجه شده بود که پیرزنی که در زندیکی خانه لوید می نشیند اتاق اجاره می دهد.
آن بیوه زن موافقت کرده بود به سیلویا اتاق بدهد ، اما حتی مبلغ کم اجاره باعث می شد سیلویا پول محدود و اندک خود را هم از دست بدهد.
صبح روز بعد از به خانه آمدن خانم لوید ، او رسما از سیلویا دعوت کرد در خانه اش بماند و بدین ترتیب مشکل سیلویا حل شد.
خانم لوید با خشنودی عمیقی که حتی در چشمانش هم دیده می شد ، گفت:«عزیزم تو می توانی تا قبل از رفتن به اروپا در همین خانه بمانی و البته برای همیشه و هر وقت که بخواهی این خانه متعلق به توست.تو به همین جا تعلق داری و همیشه هم باید به همین جا برگردی.»
سیلویا وقتی فهمید که همانند گذشته خانه ای دارد اشک در چشمانش جمع شد و دستان خانم لوید را در دست گرفت.او می دانست که با پذیرفتن این سخاوتمندی مارگارت لوید ، هر دویشان را شاد و خوشحال می کند.

پایان فصل بیستم

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#54 | Posted: 8 Sep 2013 21:10




(قسمت پایانی)

مارگارت لوید به قولی که در بستر بیماری به سارا داده بود وفادار ماند.از آن روز به بعد او زندگی متفاوتی را آغاز کرد.به جای اینکه همانند سالهای گذشته در را به روی همه دنیا ببندد و خودش را در ازنوا قرار بدهد حالا با آغوشی باز از زندگی استقبال می کرد.در یک بعد از ظهر بهاری ، درست قبل از رفتن سیلویا ، هنگام چای عصرانه ، مارگارت لوید به سارا گفت:«من می توانم به دیگران کمک کنم.من فهمیده ام که تنها راه کمک به مردم پول نیست.هر کسی که با دیگران احساس همدردی و تفاهم داشته باشد ، گنجینه ای در سینه دارد که نمی شود روی آن قیمت گذاشت.»
خانم لوید دست سارا را نواز کرد:«عزیزم ، بعضی وقتها جوانها به پیرها درس می دهند.سارا دخترم ، تو درباره بخشش و سخاوت درس ارزشمندی به من دادی و من برای این مسئله همیشه مدیون تو خواهم بود.»
آن روز غروب ، سارا با احساس رضایت و خرسندی از خانه خانم لوید بیرون آمد.او به خاطر آورد که اولین باری که از کنار در خانه لوید گذشته بود چطور احساس کرده بود دستی قلبش را فشرده است.
سارا پیش خود فکر کرد که عجیب است ، چطور بعضی از مردم سعی می کنند که از خود محافظت کنند و در این راه بیشتر به خودشان آسیب می رسانند.عجیب بود که چطور فکر نفرین شدن می تواند در ذهن شخصی شکل بگیرد.خانم لوید به این فکر اجازه رشد داده بود ، تا اینکه همچون علف وحشی در همه زندگیش پخش شده بود و نزدیک بود تمام هستی او را نیست و نابود بکند و او را در تار و پود تنهایی اش پیچیده و پنهان کند.
غرور و ترس آنچنان فکر او را تقویت کرده بود و قدرتمند شده بود که دیگران هم به تدریج باور کرده بودند که او آدمی مغرور و منزوی است و با این حال عشق و محبت این احساس را ریشه کن کرد و به خورشید اجازه ورود داد.
سارا از دروازه های بزرگ انتهای باغ گذشت.حالا درها همیشه باز بودند ، گویی می خواستند تمام دنیا را متوجه تغییر حالت خانم لوید بکنند.
و حالا در ذهن سارا یک داستان شکل می گرفت ؛ چرا که سارا بیش از هر کاری به خلق و بازگویی داستان علاقه داشت.این داستان مربوط به پیرزنی بود که به تنهایی در یک خانه تاریک و عجیب و غریب زندگی می کرد.داستان با یک نفرین شروع می شد و با نعمت و شکرگزاری به پایان می رسید و سارا با فکر این داستان لبخند زنان به سوی خانه می رفت.
پگ بوئن یکی از شاخه های صنوبر را بلند کرد و از میان برگهای سوزنی آن ، دور شدن سارا را تماشا کرد.این دختر نوجوان بهترین داروی شفابخشی بود که او می توانست بر روی زمین پیدا کند.
پگ راضی و خشنود شده بود ، ماهی پولکی و براقی را که تازه گرفته بود برداشت و به سمت خانه ی روشن راه افتاد.امشب خانم لوید و دختر خواننده او با ماهی تازه جشن خواهند گرفت و همانند شب پگ بیرون خانه در تاریکی پشت پنجره خواهد ایستاد و در حین پیپ کشیدن ، به صدای آواز سیلویا گوش خواهد داد.



پایان

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
صفحه  صفحه 6 از 6:  « پیشین  1  2  3  4  5  6 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / Island Storys | قصه هاى جزيره بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites