تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

روز نود و سوم

صفحه  صفحه 5 از 6:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  پسین »  
#41 | Posted: 11 Sep 2013 14:07
قسمت بیست و پنجم

دکتر_یه دختر داشتید درسته؟

-دوتا، دوقلو أند

دکتر-ماشاءالله بهتون نمی خوره

«امیرمحمد کمی نگران و عصبی و لحن متجدّی گفت:»

-می شه جواب آزمایشو بگید؟

دکتر-مگه تو آزمایشگاه بهتون نگفتن؟!!!

-نه ما برگه آزمایشو گرفتیمو اومدیم پایین،مطب شما

«دکتربه صندلیش تکیه داد و با رضایت به منو امیرمحمد که کنار هم نشسته بودیمو چشم به دهن دکتر دوخته بودیم نگاه کردو گفت:»

-خب خونواده اتون پر جمعیت تر میشه«به امیرمحمد نگاه کردو گفت:»سه مرتبه پدر میشی

«حس کردم تو گوشم مواد مذاب ریختن ،این به جهنم قلبم ایستاده بود ،پشتم عرق سرد کرده بود تموم احساسات درونم یه کلمه رو هجه میکردنامیرمحمد چیکار میکنه؟)توی اون لحظه خودمو ،بچه درونم مهم نبودن فقط عکس العمل امیر محمد مهم بود از جا بلند شد،سرمو گردوندم به طرفش تموم جونم شده بود چشم تا فقط صورتشو ببینم ،اومد مقابلم ایستاد...هرگز ،هرگز چهره اشو فراموش نمی کنم هرگز؛ابروهای پهن و هشتشو چنان در هم کشیده بود که فاصله ابروهاش از هم دیگه مشخص نبود،از اون چشمای عسلیش درست عین دهن اژدها آتیش می بارید و قلب منو می سوزوند ،مورگ های خونی و سرخ تو سفیدی چشماش مثل شعله های آتیش بود،نگاهش داشت منو تو حرارت خودش جزغاله میکرد ،سینه ام میسوخت قلبم با منت می کوبید ولی بلند انقدر بلند که گوشم از ضربان قلبم داشت کر میشد،انگار تو سرم پر خون بود و هر آن امکان داره سرم منفجر بشه ،خوف عین یه ویروس تو وجودم شاخه می دوئوند ،چهره اش از خشم کبود شده بود و این منو مستاصل تر میکرد،چنان بلند و خشم آلود نفس میکشیدکه پره های بینیش از شدت برون داد نفسش می لرزیدن ،دندوناشو رو هم گذاشت و استخون فکش از زیر پوست گونه اش حرکت کرد،با همون دندونای روهم گذاشته با صدایی که از ته گلوش در میومد وگرفته وخش دار و دو رگه بود،انگشت اتهامشو مقابلم گرفتو گفت:»

-تو،تو حامله شدی«انگار آب یخ رو سرم ریختن »تو به چه حقی حامله شدی؟من به تو گفته بودم نباید دست از پا خطا کنی«سرانگشتای دستم از سرما گز گز میکردو قلبم انگار خواب رفته بود چون اونم گز گز میکرد»بعد تو حامله می شی؟من تو ام خانم چرا لال مونی گرفتی؟«مگه میشه از شوک حرکت تو من خشکم نزنه؟؟؟»

«دکتر بلند شدو گفت:»

-آقا ...آقای محترم چه خبرته؟اینجا مطب،مراعات کن خواهشا

«امیرمحمد اصلا صدای دکتر رو نمی شنید و فقط منو با اون نگاه مزدورش نگاه میکردو باز جویی های ظالمانه اشو ادامه میداد و منم که در برابر این حرکت امیر محمد اصلا خشک شده بودم ،انگار من مرغم که به خودی خود قادر به تخم گذاری باشم و امیرمحمد اصلا مقصر نبود،بعد جلوی مردم ؟جلوی آدم غریبه به من میگه چرا حامله شدی ؟الان یارو چه فکری میکنه؟!!!از ضعفم چشمام پر اشک نشد ،این فرق داره امیر محمد دلمنو شکست نه دل شکستن نیست حس تحقیر محضه،حس کردم وقتی جلوی یه غریبه با من اینطوری حرف میزنه من بی ارزش ترین موجود زمینم یه آشغال که تو زندگیشمو براش دردسر ساختم ،خردشدم ،انگار فرو ریختم ،نفسم از سوزش قلبم بالا نمی اومد داره بامن چیکار میکنه؟به چه حقی؟داره با شخصیت من چیکار میکنه؟نای حرف زدن ندارم موندم به خدا...

فریاد زد:»

-خانم...خانومی که فقط بلدی گریه کنی،با تو أم،منه خاک برسر بچه رو تو سرم بزنم؟چیکار کنم هان؟با توأم هیفا برای من آبغوره نگیر،سرمو می کبونم(به دیوار اشاره کردوهمزمان صدای گوش خراش ترمز اومدو سر امیرمحمد هم برگشت طرف دیوار پنجره ی بزرگی که پشت سر میز دکتر بود و دکتر هم بدتر از من هاج وواج کنار پنجره ایستاده بودو امیر محمد و نگاه میکرد»

- به این دیوار....»یهو مسیر عوض کردو دکتر رو زد کنار و رفت دم پنجره و داد زد:»

-اُ ُ ُه،یارو اون ماشین منه ،صبر کنم بینم لعنتی...

«دکتر به بیرون پنجره نگاه کردو امیر داد زد:»

-روانی وایستا...

«برگشت به اینور میز دکتر که من نشسته بودو به طرف در رفت قبل اینکه در رو باز کنه رو کرد به منو جدی گفت:»

-پشو بیا تا من تکلیفتو روشن کنم... پشو بیا

«خودش از در زد بیرون با حرص و چونه ی لرزون نگاهش کردم دلم داشت می ترکید حیف که من مثل تو نیستم همین جا جوابتو میدادم ،بی شعور منو جلوی مردم یه سکه پول کردی به چه حقی؟...واین بغضو دکتر با سوالی که ازم کرد شکوند:»

-دوست پسرته؟

«سر بلند کردم،به والله که نفسم بالا نمی اومدهمین مونده بود که دکتره خیال کنه با دوتا بچه دوست پسرم دارم ،نهایت رذالت یه زنو بهم چسبود ،لعنت به تو امیرمحمد تو باعث این تفکر شدی ،سرمو تکون دادم انقدر پر بغض و آه بودم که نتونستم جواب دکتر رو بدم و فقط گریه کردم دکتر گفت:»

-اولش که اونطوری عصبانی شد خیال کردم وضع مالیتون بده که از پس بچه ی سوم بر نمیاد ولی با این تصادفی که با ماشینش کردن،متوجه شدم جز خونواده های مرفعید ،منو ببخش دخترم که این فکر رو در موردت کردم بهم حق بده با جمله ای که گفت به اشتباه افتادم ،چه مشکلی داره که نمی خواد بچه رو قبول کنه؟

-ما ص*ی*غ*ه ایم

«دکتر آهسته پرسید:»

-چرا؟!!چرا دختر جان؟

«شونه ها مو بالا دادمو گفتم:»

-قضیه اش مفصله،مریض بود میخواست بفهمه درمان جواب داده دکترش پیشنهاد کرده بود چند ماه با یکی عقد موقت بکنه ،سر سه ماه که مهلت سر اومد یه شب مست اومد خونه و دوباره محرم شدیم این تقاص شب مستیشه که منو محاکمه میکنه ،همیشه همینطوریه عادت داره دیگرونو مقصر جلوه بده...«ازجا بلند شدمو گفتم:»

-بخت آدم که سیاه باشه سوار شتر هم که بشی سگ گازت میگیره

«از اتاق رفتم بیرون مردم حاضر در سالن مطب منو کنجکاو نگاه میکردن مگه میشه مکالمه ی فریاد زنون امیر محمدو نشنیده باشن؟ حد فاصل سالن تا اتاق یه دیوار با قطر چند سانتی متره، بیرون تو خیابونم رفتم، داشت داد و بیداد میکرد عقده هاشو سر راننده ی متخلف خالی میکرد،مردم جداشون کرده بودن ،سرم به شدت گیج میرفت ،نمی تونستم جلوی راهمو ببینم ،همون جا پشت ماشین های پارک شده جلوی شمشاد های پیاده رو ،روی پله بانک نشستم ،تموم تصویر جلوی چشمم سیاه شده بود،انگار سوار قایق بودم و درست وسط دریای پر عمق و مواج و هر آن ممکن با یه تکون محکم موج وسط دریا بیفتم تو آب و غرق بشم ،دستمو محکم به لبه ی پله گرفتم ،صدای دادش تو گوشم می پیچید و دردمو ملتهب تر میکرد و بیتاب تر می شدم ،صورتم از اشک خیس بود ،خدایا چرا من رنگ روزگار رو نمی بینم؟قیافه ابتاه اومد جلوی چشمم و های های به گریه افتادم ...نفهمیدم چقدر گذشت که پلیس اومد ،کروکی کشید،مردم و پلیس امیرمحمد و از راننده جدا کردن ،خیابون آرامشو بدست آورد که دیدم امیر محمد هراسون به اطراف نگاه کرد ،دو سه قدم از ماشین فاصله گرفت و با وحشتی محسوسانه صدام زد:هیفا...هیفا...

تو هیفا میشناسی ظالم؟بد طینت ،هیفا چه نقشی برای تو داره؟

دویید داخل مطب هر کی ندونه میگه جونش به من وصله،صدای فریادایی که تو مطب زده بود تو سرم پیچید ،خواستم بلند بشم تا بلند شدم از سرگیجه دوباره نشستم ،سرم به شدت دوران میرفت و حال تهوعمو شدیدتر میکرد ،دوباره صداش اومد انقدر هول بود ،نمی اومد پشت ماشینا تو پیاده رو رو نگاه کنه که منو پیدا کنه،فقط تو خیابون سر در گم دنبالم میگشت ،انقدر بگرد تا سمت گرد بشه ،حالم بهم خورد،به زور خودمو به شمشادا رسوندم ،دستش دور کمرم قلاب شد ،عق میزدم ،اشکمم مثل یه جویبار باریک از چشمام جاری بود ،دوزانو کنار شمشاد های پیاده رو نشسته بودم ،دستام روی زانوم می لرزید ،چرا من تو حصار آغوشت می گیری؟ مگه من برات مهمم لعنتی؟تا عق زدنم کمتر شدو آرومتر شدم ،با آرنجم پسش زدم و نفس زنان گفتم:»

-ولم کن «اومدم بلند بشم تنم ضعف داشت نمی تونستم ،دوباره نشستم،دست و پام می لرزید عصبی شدم از ناتوونیم ،امیرمحمد با همون خشمش اومد دوباره دستمو گرفت ،پسش زدمو جیغ زدم:»

- ولم کن، ولم کن لعنتی «همین طور روی زمین نشسته بودم با هق هق گفتم:»برو

«باخشم نگاهم کردو با صدای گرفته و خش دارش گفت:»

-تموم کن مسخره بازی رو پاشو«زیر بازومو گرفت و دستمو کشیدموبا صدای دورگه ام جیغ زدم با همون هق هق و گفتم:»

-برو،نمیام باهات

«مردمی که تو بانک بودن یا احیانا ًدر حال بیرون اومدن یا داخل رفتن بودن روی پله های بانک ایستاده بودنو مارو نگاه میکردن ،امیرمحمد بالا سرم بود ،زیر بازومو محکم تر گرفتو گفت:»

-هیفا بلند شو مسخره بازیتو تموم کن

-گفتم :«برووو»«تو صورتم داد زد:»

-داری روی سگ منو بلند میکنی بلند شو میگم

«کافی بود اراده کنه تا از زمین کنده بشم و بی جون توی دستاش باشم ،هق هقم امون نمی داد ،توان تقلا نداشتم باید نفسم بالا میومد تا یه حرکتی بکنم ولی دقیقا من همون نفسو نداشتم ،با یه دست دور کمرمو گرفته بود و یه دست بازومو که یه پیرزنی از بین جمعیت ناگهونی یه سوال ناشیانه پرسید:»

-تو چیکاره اشی هان؟دوساعت بود روی این پله نشسته بود کجا بودی؟چیکارش کردی که با این سرو شکله...

«امیرمحمد سرشو عصبی زیر انداختو زیر لب با حرص گفت:»

-خانم تو زندگی خصوصی مردم خواهشاً دخالت نکنید

پیرزن- بی ادب آدم با بزرگترش این طوری حرف میزنه؟ولش کن ببینم اصلا...

«امیرمحمد بی توجه به پیرزن تا عزم کرد بریم پیر زنه با کیفش به پشت امیر محمد زد و گفت:»

-مگه با تو نیستم؟

«امیرمحمدبا خشمی که سعی در کنترلش داشت گفت:»

-حاج خانم تروخدا برو من قاطیه ام یه حرفی میزنم بی احترامی میشه،برو مادر برو ..خدا خیرت بده تو رو اعصاب من نباش

«پیرزن دوباره با کیفش زد به امیرمحمد و امیرمحمد با خشم برگشت یه چیزی بگه جلوی دهنشو گرفتم و یکی دوتا از آقایون گفتن:»

-مادر بیا ولشون کن

«امیرمحمد دست منو پس زدو گفت:»

-چی میگی خانم هان؟ زنمه،چی میگی مشکلت چیه؟فضولی از رو پله امانتون نداد وارد معرکه شدید؟

«پیرزنه کیفشو بلند کرد با تموم قدرت زد بهشونه ی امیرمحمد و گفت:»

-سرمن داد میزنه،صداتو واسه من رو سرت انداختی؟

-حاج خانم ...

«امیرمحمد یهو ضربتی،کیف پیر زنه رو گرفت و پرت کرد اونور باتعجب نگاهش کردمو گفتم:»امیر!!!

«پیرزنه هم هاج و واج امیرمحمدو نگاه کردو امیرمحمد منو با خودش برد ،دیدم در سمت راننده بر اثر ضربه فرو رفته،در رو باز کردو گفت:»بشین

«نشستم به صندلی نگاه کردم چرا تسلیمش بشم؟که به حقیر کردنو تهمت هاش ادامه بده...داد زد:»

-بشین،مگه نمی بینی شدیم بازیگر تاتر مردم؟بشین

«نشستمو در ماشینو بست و تا ماشینو دور بزنه قیافه اشو دیدم بالای پیشونیش متورم بود به نظرم باز دعوا کرده بود خروس جنگی شده بود ،از عصبانیت صورتش برزخی بود،نشستو در رو محکم بست و استارت زد،تا برسیم بزرگ راه نحوه ی رانندگی امیرمحمد این طوری بود با سرعت میرفت طرف یه ماشین یه وجب مونده بخوره به ماشینه بوق بوق چراغ چراغ،نور بالا تا راه میگرفت میرفت سراغ ماشین بعدی، دوباره بوق بوق چراغ نور بالا ...داشت منو روانی میکرد با این رانندگیش، همه هم از دم فحشش میدادن این از حرکات دست راننده ها و اینکه وقتی راه میدادن از کنارشون رد میشدیم بوق های ممتدی ،میزدن تا اعتراضشونو بهمون اعلام کنند،مشخص بود ،اصلا دیوانه شده بود لایی میکشید انگار اومده پیست سر آخر یه جیغ بنفش کشیدم:»

-امیرمحمد!داری هر دومونو می کشی؟ «جیغم باعث عکس العمل آنیش شد و سرعتو با فلاشر زدن آورد پایین در حالی که همگام همین حرکتش با حرص گفت:»آره میخوام هردومونو خلاص کنم

-چرا چون حامله ام؟

«یه دیوونه عین امیر محمد زده بود به یه مگانه،مگانه هم خورده بود به 206 که 206 از مسیر منحرف شده بود خورده بود به گارد ریل وسد مسیر لاین تند رو. شده بودو یه 405 هم خورده بود بهش، 206 از دو طرف کاملا جمع شده بود به 405 هم چند تا ماشین دیگه خورد، یه لحظه هر دومون به صحنه ی تصادف خیره شدیم ،بزرگراه مسدود شده بود یه تصادف زنجیره ای !اگر جیغ نزده بودم بعدی ما بودیم ،سومین ردیفی که ترمز کرد تا تصادف ادامه نداشته باشه ما بودیم کافی بود با همون سرعت ادامه میداد تا عقب نیفتیم و با وضع رانندگی امیر محمد ...زیر لب خدا رو شکر گفتم ولی امیرمحمد یهو با عصبانیت گفت:»

-مگه ما با هم صحبت نکرده بودیم هان؟مگه نگفتم حق نداری حامله بشی؟کی چنین اجازه ای به تو داد؟این چه گندیه که زدی؟من گفته بودم نمی خوام پای بچه ای وسط باشه،خیالت راحت آره؟گفتی «دوبار ص*ی*غ*ه کردم دفعه بعد حتما عقده» آره؟«نعره زد:»اگر من احمق اون شب مست نبود همه چیز تموم می شد،حامله شدی که عقدت کنم؟...

ادامه دارد ..
     
#42 | Posted: 11 Sep 2013 14:08
«مثل مسخ شده ها تو دهنشو نگاه میکردم و بدون اینکه اراده کنم از چشمام با همون قیافه ی خشک شده ام اشکام پشت سر هم مثل رگبار می باریدن و میچکیدن روی دستم ،چشمم تار شده بود ،دهنم به قدری تلخ بود که حس میکردم کیسه صفرام تو دهنمه،لبهام خشک بود ،جمله ی آخرش عین پُتک خورد تو سرم و تموم اون سنگینی توی سینه ام اومد تو حنجره ام و تبدیل به یه فریاد زنونه شد که با حرصی جان سوز با تموم ضجه هایی که بین حرفاش لایه بندی شده کلمات ثقیلی که از افکار امیرمحمد بلند میشدو هجه کنمو از حقوق به آتیش کشیدم برای یکبار هم که شده دفاع کنم:»

-خیال کردی من عاشق چشم و ابروتم؟با این اخلاق مزخرفت؟تو اگر اون شب مست نبودی،من حامله میشدم؟هیچی حالیت نبود،اگر تو سرو کله خودم نمی زدم محرم نشده کار دستم میدادی،انگار نه انگار بچه این تو شکممه ،همچین یه طرفه به قاضی میره که انگار بچه ی یه آدم دیگه تو شکم ِمن هست ، خشم گناه خودتو داری سر من خالی میکنی؟به خودت بگو این غلط تو اِ«به شکمم اشاره کردم»بچه ی تواِ، تو باعثــشی،خودتو سرزنش کن،وقتی مست بودی چه انتظاری داشتی؟خودمو تو اتاق حبس کنم بگم به من نزدیک نشو ،ممکن حامله بشم؟«محکم زدم تو سرخودم و گفتم:»خاک بر سرم خاک برسرمن کنن که فکر کردم مردی،هوامو داری که نگهم داشتی ،حالا می بینم نه هیفا زهی خیال باطل تو «اشاره به امیرمحمد»تو هم لنگه ی همه ی اون مردایی که چشمشون به یه زن بی پناه می افته یهو از فرشته میشن گرگ درنده ،بچه ی تو اِ، مال تو اِ ،تو به وجودش اوردی من مقصرم؟من فقط غلط کردم؟مگه من مرغم که بدون خروس هم تخم بذارم هان؟«زدم به شونه اش و گفتم:»بچه ی خودتم قبول نداری منو قبول داشته باشی؟انتظارات بیخود دارم ،بی خود تو رو مرد می دیدم تو قاتل جون منی آفریده شدی عذابم بدی،هرچی گفتی «گفتم چشم»برو «چشم»بمون«چشم»حق نداری بدون من پاتو از خونه بذاری بیرون «چشم»حق نداری مادرتو بی اجازه ی من ببینی«چشم»

چشم چشم چشم بمیر،بمیر چشم آرزو به دل صاحب مردم موند یه بار یه بار تو هم به من اهمیت بدی «اشکام اجازه نمی دادن ببینمش با پشت دستم پسشون زدم دیدم همین طوری با اخم داره فقط بهم نگاه میکنه ادامه دادم»جای اینکه من شاکی باشم تو شاکی ای؟من از دستم در رفت یا تو؟مغرور ِ خودخواه،این«اشاره به شکمم»تقاص مستیه تو اِ،تقاص ه*و*س تواِ،

من اگر بدبختم،اگر خونواده ام طردم کردن ،اگر آواره ام برای ساختن یه سر پناه بالای سرم حاضر نیستم چاله برای کسی بکنم،پنج ماهه تو تبت می سوزم ولی لب باز نکردم بگم که نخواستی برم ،فکر کردی برام آسون ص*ی*غ*ه باشم؟من غرور ندارم؟شخصیت ندارم؟درد میکشمو به ص*ی*غ*ه ات راضیم، درد می فهمی؟تو منو برای سرگرمی میخوای من از اینجا (به قلبم اشاره کردم)از اینجا میخوامت ،نفهم ،هیچی رو جز خودت نمی فهمی و از همه میخوای تو رو درک کنن،هرچی از دهنت در میاد بارم میکنی،حراج کی بود هیفا که حامله شدی؟نگاه ه*ر*ز*ه کی دنبالت بود که تا خونه ی من نگاهش کشیده شده و واست تو صف هیفا؟ننگ خیانت زدی گفتی کاری کردم که ازم خواستگاری کنن بعد تو جا داشته باشم ،آغوش باز داشته باشم ...«جیغ زدم»:منو ه*ر*ز*ه کردی با تموم نامرّوتی هات ،هفته هاست به خاطر غلط تو دارم روزی صد بار می میرم ،منم که باز تقاص پس میدم منم که جون به سر میشم منم که حامله شدم بازم بدهکارم ؟نامرد...بی معرفت...تو آدم نیستی خاک بر سر من خاک بر سر قلبی که برای تو می زنه که اگر نمی زد به ولای علی، امیرمحمد روز نود سوم گُه میخوردم بازم محرمت بشم که آبروی منو جلوی مردم ببری که بهم بگن تو دوست پسرمی،با دوتا بچه خیال کنن از دوست پسرم حامله ام ،تنها دارایی من شرفم بود که اونم تو بردی...«برگشتم طرف در تا دستم بیاد طرف دستگیر قفل مرکزی رو زد «داد زدم:»

-در بی صاحبتو باز کن

«امیرمحمد با لحن آروم ولی همچنان خشن گفت:»

-کجا؟!!هان؟قبلاًهتلت بالا نیومده بود جا نداشتی الان با این اوضاعت کجا؟

-می رم بمیرم به تو ربطی نداره بازش کن

«بازومو گرفت کشید که به طرفش برگردمو با خشونت گفت:»

-به کی ربطی نداره؟

«جسور تو چشماش نگاه کردمو گفتم:»

-به تو،به تو ربطی نداره ،بازکن در رو امیر محمد کار میدم دستتا

امیرمحمد- بیجا میکنی،نمی ذارم بری کجا بری آخه

-برات مهمه مگه؟زن بازیتو کردی بسه دیگه

«دستشو بلند کرد گفت:»

-میزنم هیفا

«با جسارت گفتم :»بزن تو که از هیچ کاری دریغ نمی کنی اینم بزن خیالم راحت بشه تو همه نوع بلا سرم آوردی

«امیرمحمد با حرص گفت:» داری منو سگ سگی میکنی ،هیفا

-بازکن در بی صاحبتو

نعره زد:کجا آخه لامصب کجا میخوای بری؟

با گریه گفتم:برم به همون جهنمی که قبل تو ،توش بودم

امیرمحمد-هنوز زن منی جایی می مونی که من میگم

-من گُه خوردم زنت شدم ،نمیخوام دیگه ولم کن میخوام برم از شر تو یکی راحت بشم

«از ته دل فریادی با صدای دو رگه اش زد:»

-خدااااا،من از دست این زن چیکار کنم ؟

«برگشتم زدم به شیشه و ضجه کنان با هق هق، می گفتم:»

-دیگه تحملتو ندارم میخوام برم...میخوام برم ...امیر ولم کن ...

«بازومو گرفت،تقلا کردم منو کشید طرف خودش، پسش زدم ،جیغ زدم :»

- ولم کن ،میخوای جونمم بگیری؟جونم برای بچه هامه ولم کن دیگه نمیخوام ...دیگه هیچی نمیخوام فقط ولم کن برم...«آروم گفت:»

-بسه هیفا...هیفا...ملت دارن نگاهمون میکنن بسه«منو کشید تو بغلش و محکم نگهم داشت تا آروم تر بشم ،باز سرم دوران میرفت حس میکردم ماشین داره حرکت میکنه ولی ساکن بود ،تنم یهو یخ کردو سرم داغ ِداغ شد با همون حال با ضجه هام به جواب ادامه دادم:»

-به جهنم...بذار بدونن یه زن که خونواده اش طردش میکنن گیر چطور مردی میفته، عبرت بشه براشون...ببینن وقتی هیچ کس پشتمون نیست شما مردا چیکار میکنید...ولم کن میخوام اصلا خودمو بکشم از دست تو راحت بشم...ائوع...

«حالا اون وسط تقلا و کش مکش و جیغ و هوار عق زدن من چی بود؟جلوی دهنمو گرفتم ،امیر سریع کمربند ایمینیشو باز کردو در رو باز کرد و پیاده شدو دویید طرف من، منو پیاده کردو برد دم گارد ریل ،وایی اصلا این عصبانیتم رو شدت تهوعم تاثیر گذاشته بود درست عین کسایی که ضربه مغزی میشن و مشدد بالا میارن فقط عق میزدم عق هایی که گویا با شروع هرکدوم جونم کمتر و کمتر میشد،امیر محمد که کم مونده بود بزنه زیر گریه منو از پشت بغل کرده بودو پشتم روی ستون فقراتمو می بوسیدو میگفت:»

-هیفا من چیکار کنم؟هیفا ...

«زانوهام از ضعف خم شد و نگم داشت تا به آرومی دوزانو رو زمین نشستم خودشم همینطوری پشت سرم چنپاتمه نشسته بود و منو از پشت در بر گرفته بود یکی گفت:»

-آقا بیا شیشه آبو بگیر آب به صورتش بزن

«امیر شیشه رو قاپیدو در شو باز کردو چنگشو پر آب کردو گفت:»

-هیفا جان ،بیا جلو صورتتو آب بزنم «پس ِسرمو چسبونده بودم به شونه اش و بی جون گفتم:»

-می...می...خوا..خوام ...با..بالا ...بیــــــ...

امیرمحمد- بالا نمی یاری ،ویارت ،صورتتو بیار جلو حالت جا میاد،چیزی تو معده ات نیست بالا نمیاری

یه خانمی گفت:مادر دستتونم دار کن، بکش رو صورتش اون نمی تونه سرشو تکون بده الان صورتش خیس میشه ...

«امیرمحمد دست خیسشو به صورتم کشیدو یکی بادم میزد امیر همون چیزی رو که باهاش بادم میزدنو گرفتو گفت:»

-الان می برمت دکتر

«حالم که جا اومد سوار شدیمو خواست ببره درمونگاه گفتم:»

-نمیخواد بریم دوقلو ها رو بیار...«که اصلا نفهمیدم چی شد از حال رفتم ،یه زمانی چشم باز کردم دیدم تو اتاق خودمونیم و به دستم سـِرم و امیر هم رو صندلی کنارم دست به سینه و در حالی که سرش به عقب رفته خوابش برده ،لباس بیرون هنوز تنش بود همون پیرهن جذب سرمه ای روشن با شلوار جین کرم پررنگ،روم پتو انداخته بود پتو رو پس زدم دیدم تنم لباس خواب با ربدو شامه ،لباسمو کی عوض کرد ؟انقدر از صبح رو خاک و زمین نشسته بودم بایدم عوض میکرد ..

«امیرمحمداز خواب یهو پریدو گفت:»

-هیفا!تکون نخور سِرمتو تازه زدن،از دستت درمیاد، بخواب

-گرممه پتو رو بزن کنار

-پنجره رو یه کم باز میکنم ،پتو رو کنار نزن ،سرما میخوری

«بلند شد پنجره رو باز کردو اومد دوباره نشستو گفت:»

-زنگ زدم اوژانس مجبور شدم ربدو شام تنت کنم که میان بالا سرت...

«پوزخندی زدم ،تو هر شرایطی به فکر این طور مسائله،خودشم فهمید به چی پوزخند زدم ولی جوابی نداد،پتو رو کنار زدو گره ی ربدوشامو باز کرد لباس خواب صدفی رنگو که تو تنم دید،چشم به تن نیمه ع*ر*ی*ا*ن*م دوخت و گفت:»

-لباست خیلی باز بود من نمیتونم ...

«با پوزخند و بغض، اشکم فرو ریختو گفت:»

-هیفا من...

-ساکت شو امیر ...به اندازه کافی تو جیه کردی...

«چشمامو بستم ،انقدر ضعف داشتم که دوباره به خواب برم ،برای بار دوم که بیدار شدم دیدم صندلیش خالی و سِرمم از دستم در اومده برگشتم دیدم ،پشت سرمه ،کنارم خوابیده یه دستش بالای بالشم بود و یه دستش روی پای خودش ،بالششو مثل همیشه چسبونده به بالش من که کاملا لبه تخت میخوابم ،خودشم نزدیکمه ،بغض کردم شده تاحالا پر غصه باشید و ندونید منبعش چیه؟اصلا چرا بغض می کنید؟چشمایی که مامن گاه من بود و بسته ،دلم میخواد منبع تحولمو بازم ببینم ،چشمای کسی که قاتل جون و شخصیت منه ،چشمایی که عشقی که بهشون دارمو تا حالا نسبت به کسی نداشتم ،آآآآههه خدایا لعنت به من چطور هنوز هم از عشق حرف میزنم؟ مگه ندیدم که چی به من گفت؟چطور لهم کرد؟چطور خار شدم؟لبمو گزیدم بیتاب بوسیدنش بودم انگشتام اهسته از جمعی باز میشد تا به نیت نوازشش رو صورتش فرود بیانولی به زور مشت می کردم ،یکی زمزمه میکرد تو قلبم که دیدی تو بزرگراه می بوسیدت؟خفه شید ،چه بوسه ای؟چرا خریت من تمومی نداره خسته شدم از خودم...بوش داره منو از خودم میگیره و به اون میسپارتم

من پر از حس ِدوس ِ دارمت

ولی تو بی تفاوتی و ساکت

دیگه،دارم میرم بی اراده

دیگه چشمام هم ،ازت ترسی نداره

قلبم هنوزم توی دستاته

با اینکه دستات پر از غرور و خاره

دارم میرم بدون دل

داره هر روزم با تو میشه مشکل

تو از عاشقی میریو منم که پا گیراحساسم

نمی فهمی که داغونم وقتی سر عشق ،انقدر حساسم

دارم میرم از این دوستدارمای بی حد

بمونم عشقت واسم میشه یه سد

میرم تا خو کنم با هوای تنهایی

بااین که میدونی می میرم ولی چیزی به روت نمی یاری...

«از کنارش بلند شدم و لبهامو رو هم فشردم تا بغضم تو اتاق نشکنه ساکمو از تو کمد برداشتم،با یه دست لباس بیرون،از اتاق بیرون رفتم تا پلکمو رو هم گذاشتم چشمام داغ شد ،جای قلبم می سوخت ،چقدر درد دار وقتی قلبت پیش کسی جامونده و جاش خالیه ،چقدر ذوق ذوق میکنه نامروّت نرفته سر بیتابی گذاشته ،چطوری سرکنم بی اون،ترو خدا ساکت شو غرور شکنی کافیه یکم مدارا کن لباسمو عوض کردمو،ساکمو رو زمین گذاشتم لباسای بچه ها رو جمع کردم ،از گریه داشتم بی طاقت میشدم جلوی دهنمو گرفتم،هیس هیس می شنوه صداتو میاد ساکت، بسه تا کی هیفای لعنتی ؟سرمو تکون دادمو از جابلند شدم برگشتم دیدم پشت سرم ایستاده خسته و باغم نگاهم کردو بدون اینکه حرفی بزنه دستشو دراز کرد ساکو ازم بگیره،ساکو عقب کشیدمو انگار دست خودش نبود تو صورتم یکهو نعره زد:هیفاااه!

«چشمام رو هم گذاشتم،اشکم چکید با صدای لرزوند و بغض گفتم:»

-تموم شد امیر ،دیگه تموم شد،دیگه تحمل ندارم

«کلافه، بیتاب و سرگردون تو چشمام نگاه کرد فریاد میزد:»

-تحمل چی رو نداری؟چیکارت کردم که طاقتمو نداری؟

«به چشماش نگاه کردم به قامتی که برام بت بود ،به وجودی که سستم میکرد،یه ریکابی کاملا جذب سفید تنش بود با یه شلوار گرم کن سرمه ای پاییزه مارک داری که حتی اینم تو تنش قشنگ بود!بغضمو قورت دادمو گفتم:»

-دیگه تحمل،کنایه ها و بد وبیراهه هاتو ندارم ،تحمل حرفایی که بارم میکنی...تموم شد

«با خشونت بازومو گرفت و منو به خودش نزدیک کردو سینه ی نفس سوزانش و باتنم مماس کرد پنجه ی دستام روی سینه اش جمع شد و تو چشمام با حرص نگاه کردو گفت:»

-من میگم کی تمومه

«ساکو انداختمو زدم تخت سینه اشوبا حرص گفتم:»

-تو میگی؟منو چی فرض کردی؟برده ای که تا زمانی که ارباب نخواد آزاد نمی شه؟

«اینبار کمرمو گرفت و نگم داشت با لحن متحرص و صدای خفه گفت:»

-تو زن منی،مال منی،حقمی،ص*ی*غ*ه امی تا زمانی هم که بخوام مال من میمونی

«تقلا کردم کف جفت دستامو رو سینه ی ستبرش گذاشتمو هولش دادم ولی زورم نمی رسید جیغ زدم:»

-ولم کن،نمی خوامت دیگه

با لحن قبلی گفت:غلط میکنی

-من ص*ی*غ*ه امونو همین جا باطل میکنم

«با تحکم و صدای بلند گفت:»

-چنین حقی نداری

-میخوام برم ولم کن

-کجا؟سه شب کجا؟

-به تو ربطی نداره

«با جدیت گفت:»یه بار دیگه بگی به تو ربطی نداره ربطشو فیزیکی بهت نشون میدم

«تو بغلش تقلا کردم ضجه زنان گفتم:»

-میخوام برم نمیخوام دیگه بمونم خسته ام ازت، دیوونه ام کردی ،دیوونه شدم از دستت ...میخوام برم خودمو خلاص کنم ای خداااا نجاتم بده ....امیر ...امیر ولم کن...خداااا،خداااا

«آروم و بیتاب گفت:»

-نکن لعنتی چرا اینطوری میکنی؟من چه غلطی کنم از دست تو؟بیا بریم بخوابیم حالت خوب نیست

جیغ زدم:نمی خوام با تو دیگه بخوام ،پنج ماه خوابیدم بسه...میخوام برم تو بغل عزاییل بخوابم دیگه...

«انقدر تقلا کردم تا خودم خسته شدم ،به نفس نفس افتاده بودم،بی جون رو زمین تو بغلش بودم ،شالمو از سرم برداشت بدون اینکه حصار دستشو باز کنه ، از اون همه تقلا و جیغ سرفه خشک میکردم ،موهامو کنار زدو سرمو به سینه اش چسبود،قلبش می کوبید ،لبمو به دندون گرفتم،صدای ناله های گریه ام از پشت لبام شنیده میشد ،سرمو بوسید و گفت:»

-بسه هیفا تموم شد

-تمومش میکنم،من میخوام برم

-هیسسس،بسه دیگه ببین صدات گرفته،باز حالت بد میشه ها

«دگمه های مانتومو باز کردو گفت:»

-من فکرشو کردم،دیگه آروم باش....
     
#43 | Posted: 11 Sep 2013 14:09
قسمت 26

امیرمحمد- من فکرشو کردم،بچه رو سقط میکنی

«وارفته نگاهش کردم ،اشکامو با نوک پنجه های دستم پاک کردمو گتم:»

-چییییی؟چیکار می کنیم

امیرمحمد- سقط میکنی تموم می شه میره

-سقط میکنم تموم میشه میره؟تو واقعا پسر باباجونی؟باورم نمی شه انقدر راحت در مورد کشتن بچه ات حرف میزنی،شک دارم مسلمون باشی شک دارم دل داشته باشی ،تو آدم نیستی امیر،تو یه سنگ بی روح و بی احساسی،بچه اتو میخوای بکشی؟!!!این جون داره،بچه اته نمی فهمی؟

امیرمحمد- جوون داره؟تو تاصبح نمی دونستی حامله ای الان می فهمی جونم داره؟اون یه تیکه خونه همین

-اون یه تیکه خون نیست،بچه امونه

امیرمحمد-گور باباش ،ناخواسته بوده و بچه ناخواسته هم جایی نداره

-من «از ش جداشدمو عقب عقب رفتمو گفتم:»بچه امو نمی ندازگ ،گناه داره...

«امیرمحمد جدی و با جذبه گفت:»

-شما بی جا میکنی که میخوای نگهش داری

«با حرص جیغ زدم:»

-من شریک گناه های تو نمی شم،شریک قتل بچه ام نمی شم

«امیرمحمد اومد جلو آرنجمو گرفتو به خودش نزدیکم کردو با حرص و تن صدای آروم گفت:»

-نکنه میخوای به تنهایی بزرگش کنی؟هان؟دوتا بچه کمِته سومی هم میخوای؟

«تو چشماش با جسارت نگاه کردمو گفتم:»

-نمی شناسمت،تو اونی نبودی که نشون میدادی؟حیوون کمتره اون که به خاطر منافع شخصیش میتونه بچه اشو بکشه

«صورتم از سیلی که زد ،داغ شد ،گونه امو انگار با مواد مذاب سوزوندن ،هنوز آرنجم تو دستش بود ،محکم تر آرنجمو گرفت انقدر که استخوون دستم داشت خرد میشد کنار گوشم با حرص گفت:»

-مواظب زبونت باش چون ممکن بد جور کار دستت بده

«سرمو بلند کردمو تو چشماش با کینه و نفرت نگاه کردم یه لحظه نگاهش به جای سیلیش معطوف شد و با همون آرنجی که تو دستش بود و کف دست دیگه ام هولش دادم و بدون حرف ،شالمو از رو زمین برداشتم و سرم کردم طلبکارانه گفت:»

-کجااا؟

«جوابشو ندادم و تا چادرمو برداشتم عین یه حیوون درنده هولم داد به طرف دیوار و رو سرم خیمه زد ،دیگه چشمای قهوه ای عسلیش برام مامن گاه نبود ،پر خشم و حرص بود ،پر از نا پاکی هایی که دلمو می لرزوند ،توی چشمام با خشم نگاه کرد و نفس زنان و با دندونای رو هم گذاشته گفت:»

-منو با رفتنت تهدید نکن،یادت باشه دوقلو هات تو دستای منن

«قلبم هری ریخت ،بچه هام...موی تنم سیخ شد ،انگار سطل آب یخ رو سرم ریختن ،اضطراب و نگرانی تو چشمام غوطه ور شد ...نترس هیفا پیش باباجونن اونا مثل امیر نیستن،یه لحظه قلبم آروم شد ،اومدم از دیوار جدا بشم امیر هولم داد و کوبیدتم به دیوار و تو صورتم عین یه شیر درنده نعره زد:»

-کجا؟

«با حرص مشت زدم به سینه ی ستبرشو گفتم:»

-هرجا جز خونه ی تو

«خشمش دو چندان شد ولی حرفی نزد و فقط نفس نفس میزد و نگاهم میکرد اومدم باز برم ساعد ِدستشو به طور افقی رو تخت سینه ام نگه داشتو با صدای آروم و خشن و خش دارگفت:»

-بچه من تو شکمته،هنوز زن منی،حتی اجازه نمیدم یه اینچ ازم جدا بشی

«با لحن خودش گفتم:»

-بچه ی تو ؟تا حالا نمی خواستیش حالا برای نگهداشتن من ازش استفاده میکنی؟

-هیفا میدونی من دیوونه ام،همین نصف شبی کار دست جفتمون میدم اون موقع از این همه بلبل زبونی پشیمون می شی،من شوهر سابقت و بابات نیستم ،اینو بار ها گفتم، زبون به زبون من نیا ،کاری میکنم که سلیطه بازیهات یادت بره

-آره تو بابا مو کوروش نیستی،چون اونا مردن مثل تو نامرد نیستن که از تن خودشون به خاطر منافعشون بگذرن

«تو صورتم با تموم قواش عربده زد:»

-خفه شو،خفه شو هیفا«نفس نفس میزد صورتش از خشم چنان قرمز شده بود که به کبودی میزد،چشماش غرق خون شده بود ،لپاش از بازدمهای سوزاننده از راه دهنش ،می لرزیدن ،سینه اش از خشم و دم و باز دم های عصبیش،به شدت بالا پایین میشد،اعتراف میکنم ازش ترسیده بودم ،بی اختیار دستمو رو شکمم گذاشتم ،نگاهش به طرف دستم کشیده شد چند ثانیه نگاهش همون جا موند تا آهسته به عقب رفت و دستشو از رو سینه ام برداشت ولی همون طور روبروم موند با صدای دو رگه اش،نگاهی که هنوز به زیر بود گفت:»

-لباستو در بیار،منو عصبی تر از چیزی که هستم نکن،اون که پشیمون میشه تویی،میدونی که نمیذارم حتی یه قدم ازم دور بشی پس الکی دست و پا نزن

«چونه ام لرزید هرگز انقدر احساس ضعف و عجز نکرده بودم با بغض جان سوزی گفتم:»

-چطوری عاشق کسی مثل تو شدم؟«تو چشمام با خشم کمرنگ تر و غم سنگین و ثقیلی نگاه کردو آهسته و. با صدای خفه گفتم:«

-تو شبی،اونی که دوسش دارم نیستی!

«فقط نگاهم میکرد و آهسته خشمش جاشو به غمش داد...»

تو اصلا شبیه کسی که دوسش داشتم ،نیستی

تو از این واژه ها دور ِدوری

تو رو باید از کی پس بگیرم عشقم ؟

چقدر این روزا و سرد و پر غروری

تو شبیه اونی که دوسش دارم نیستی

یکی جای تو رو تو این خونه گرفته

مثل تو راه میره و میخنده و میره

حتی مثل تو با اشکای من غریب ِ

وقتی صدام میزنه دلم نمیلرزه انگاری

جا تو اومده و شده عشق اجباری

تو آغوش میگیره و می بوسه منو

توی گوشم با صدای تو میگه «نرو»

تموم ِمن شده پر از این ابهام

خدایا من ازت عشقمو میخوام

«از دیشبو اون دعوای حسابیمون انگار ویار من دو برابر شده بود ،از تو نشیمن رو کاناپه که نشسته بود برگشت نگاهم کردو گفت:»

-خوبی؟

«با حرص نگاهش کردمو جواب ندادم روی مبل سفید تک نفره ی توی هال نشستم و بی جون سرمو تو دستم گرفتم،تنم دوباره داشت گوله ی آتیش میشد ،تی شرتی که تنم بودو در آوردم و کلافه پرتش کردم رو مبل ،تنم حالا یه تاپ خاکی رنگ بود ،صدای تلفن بلند شد ،امیرمحمد به هال اومد و تلفنو بداشت در حالی که به من نگاه میکرد و جواب داد:»

-بله؟...سلام...نه نمیاییم...نیوشا گریه نکن باز شروع شد؟....الان نمی تونم بیام دنبالتون....چون حال مامان هیفا خوب نیست....نترس من مراقبشم «پوزخندی زدمو با اخم نگاهم کردو جواب داد:»...پروشا !نمیشه بیارمتون تو سرماخوردی مامانت بارداره تا تکلیف روشن نشه ...«با عصبانیت گفت:»حالا من برای تو توضیح بدم بار داره یعنی چی؟!....الو سلام باباجون...بله درست شنیدید....چی چی رو مبارک باباجون...اگر دنبال بچه ها نمیام چون هنوز تکلیف روشن نیست ،پروشا سرما خورده می ترسم هیفا بگیره بعد قرص و ....معلومه منظورم از تکلیف چیه منظور اینه که تصمیم گرفتیم بچه رو سقط کنه«واییی صدای داد باباجونو منم شنیدم،امیرمحمد گوشی رو دور نگه داشت و به من با اخم نگاه کرد پوزخند بهش زدمو سرمو تکون دادمو با اخم گفت:»"

-انقدر پوزخند تحویل من نده«گوشی رو باز به گوشش نزدیک کردو گفت:»

-باباجون خواهش میکنم...چی؟؟؟!!!عقدِ(...)«حرفشو خوردو نیم نگاهی به من کرد انگار به بچه طرفه معلومه باباجون داره درمورد چه عقدی حرف میزنه،من نمی فهمیدم مشکل امیرمحمد چیه؟!!! روشو ازم برگردوند و یهو بلند گفت:»

-بابا جون من غلط کردم ...گناه؟...گناهش گردن من دیه اشو میدم...«به من نگاه کردو گفت:»هیفا هرچی من بگم قبول میکنه...«با حرص بلند گفتم:»

-باباجون دروغ میگه

«با حرص و خشم نگاهم کرد جسور نگاهش کردم و گفت:»

-چه جلسه ی خونوادگی ای باباجون؟!!!گوش بده پدر من...اَهَهَ

«گوشی رو گذاشتو دست به کمر گفت:»

-پشتت به چی گرمه که زبون در آوردی هان؟

-مسلما به تو گرم نیست

امیر محمد- دارم تحملت میکنم ولی آستانه ی تحملم داره پر میشه اونوقت که لبریز شد...

-تو به چی می نازی که تهدید میکنی

«امیر محمد اومد جلو دستشو به دستگیره های مبل جک زدو رو سرم خم شد و صورتشو کاملا روبروی صورتم نگه داشتو شمرده شمرده و آروم گفت:»

-تو جز من کی رو داری؟جز من کی پشتته؟هیچ کس،اگر من مهریه اتم ندم حتی نمی تونی ازم جدا بشی چون پولی نداری که بری برای خودت خونه بگیری،با دوتا بچه ،با این توله ای که تو شکمته میخوای چیکار کنی

«بی اراده بدون اینکه بغض کنم از سردی حرفای امیر محمد اشکم از چشمام فرو ریخت ،چقدر یه آدم میتونه پست بشه ؟داره از ضعفو نیاز من به خاطر منافعش استفاده میکنه؟من برای اون چه حکمی دارم؟چرا وارد زندگیش شدم؟چرا گذاشتم از دردام با خبر بشه؟حالا با بغض گفتم»:

-من هیچ وقت برای این لحظه نمی بخشمت امیرمحمد

«سرشو آورد جلو تا ببوستم،رومو برگردوندم و پلکمو و هم گذاشتم و اشکام فرو ریخت ،بلامانع از اینکه رو برگردوندم ،گردنمو بوسید دیگه دلم براش ضعف نرفت ،قلبم همینطوری بی حوصله نبض میزد ،با بوسه اش داغ نشدم ،دستشو رو سرم کشیدو رفت و انگار غم های دنیا رو واسم خریدو تو دلم گذاشت...

حوالی ساعت 4 بود که همه ی اعضای خونواده ی امیرمحمد اومدن،نیوشا و پروشا تا منو دیدن دوییدن طرفمو با دلتنگیای زیادم تو بغلم کشیدمشون و بوییدمو بوسیدمشونو گفتم:»

-مامانی خوبید قربونتون برم

«امیرمحمد بالا سرم ایستاده بودو گفت:»

-انقدر بوسشون نکن ،سرما میخوری

پروشا- چرا بوسمون نکنه؟!!ما رو نیاوردی مامانمونو ببینیم حالا بوسمونم نکنه؟

امیرمحمد- سرما میخوره

نیوشا- نی نی مونم مریض میشه پروشا خاله صبا که گفت

پروشا- نی نیمون داداش ِ یا آبجی؟

امیرمحمد- بسته برید بالا بازی کنید پایین هم نمیایید

«دخترا رفتن بالا و با مادر جون و صبا رو بوسی کردمو مادر جون نگران نگاهم کردو غصه هامو با نگاهم بهش رسوندمو سری تکون داد و با بقیه جز صبا وارد پذیرایی شدن، صبا گفت:»

-چرا زنگ نزدی؟صورتت چی شده؟

«همین که بغض کردم و بدون شک چشمم قرمز شد صبا آروم گفت:»

-خاک بر سرم زده؟

-دیشب خیلی دعوا کردیم ،میخواستم از خونه بزنم بیرون ،صبا خسته ام کرده ...حالا هم میخواد بچه امونو بکشم

صبا-نباید میذاشتی حامله بشی،اصلا مشخصه که امیر محمد مسئولیت نمی خواد قبول کنه اگر جربزه داشت که عقدت میکرد ،شرط میبندم پای بچه وسط نبود تا آخر عمرت با این اخلاقش همینطور هر سه ماه عین قرار داد شرکت های خصوصی،محرمیتو تمدید میکرد

-تو که خودت میگفتی تا ابد که نمی شه ص*ی*غ*ه نگهت داره...

صبا- نمیدونستم تا این حد میتونه نامرد باشه«به صورتم اشاره کرد»

-صبا من از سقط می ترسم ،نمیخوام بچه امو بکشم،بچه ی منه من مادرم

«صبا دستامو گرفتو با غصه نگاهم کردو گفت:»

-بذار ببینیم چی می شه

«چای ریختمو صبا برد تو پذیرایی منم پشت سرش وارد شدم،امیر اشاره کرد بشینم کنارش ،نشستم و باباجون گفت:»

-این بچه هدیه خداست

امیرمحمد- آدرسو اشتباه فرستادن ،پس باید پس بفرستیم برای فرستنده

مادرجون-خاک به سرم امیرمحمد!!!«لبشو گزید و گفت:»استغفر الله

امیرمحمد- برای چی استغفار میکنید؟این بچه رو نه من میخوام نه هیفا

«باباجون به من نگاه کردو گفت:»

-آره هیفا؟

«امیرمحمد با خشم نگاهم کرد با بغضی که تو گلوم بود نگاهش کردم و باباجون گفت:»

-امیرمحمد لازم نیست با نگاهت تهدیدش کنی،چرا حالیت نمی شه؟خدا قهرش میگیره

«امیرمحمد با عصبانیت گفت:»

-اَاَاَه ،تکلیف ما روشن نیست بچه که چی بشه آواره؟بی پدر بی مادر؟

مادرجون- هم پدرش حی و حاضره هم مادرش ،چی بی پدر و بی مادری ای؟

امیرمحمد- اصلا ببینم مگه منو هیفا به خاطر بچه دار شدن با هم محرم شدیم؟هان ؟یکی جواب منو بده

مادرجون- حالا که شده

امیرمحمد- میخوام که نشه،نباشه

مادرجون- فکرشو قبل به وجود اومدنش می کردی

امیرمحمد- غلط کردم حالا چی؟ غلط کردن واسه همین روزا گذاشتن ،آقا من غلط کردم

«باباجون با اقتدار و تحکم پدرانش گفت:»

-اون بچه به دنیا میاد امیرمحمد

«امیرمحمد ،عاصی شده از جاش بلند شدو کلافه گفت:»

-ای بابا چرا من نمی تونم ،شما رو متوجه ی حرفم کنم؟«به من نگاه کردو با دل سنگی محض گفت:»مدت ص*ی*غ*ه که سر بیاد منو هیفا از هم جدا می شیم،یه بچه ی شیر خواره رو دست من بمونه یا این بنده خدا«اشاره به من»که دوتا بچه ی دیگه هم داره؟

«نفهمیدم چیکار میکنم ،سرم پر شده بود از هوا،سنگین شده بود دلم میخواست سرمو به یه جا بکوبم دیگه بهوش نیام ،آخه این کیه من گیرش افتادم خدا ؟چجوری وابسته اش شدم؟چرا انقدر دیر شناختمش؟سرم به شدت گیج میرفت انگار توی یه چرخ و فلک بزرگم و اون هم هی میچرخه ....
     
#44 | Posted: 11 Sep 2013 14:09
قسمت بیست و هفتم

تو هال نشستم ،حالم اصلا خوب نبود سرگیجه و حال تهوعم دوباره داشت بهم حمله میکرد،سرمو تو دستم گرفتم،اگر امیرمحمد راضی نشه چی؟سقط؟سـِ..ق...ط؟!مگه ادم میتونه پاره ی تنشو بکشه؟دستمو رو شکمم گذاشتم ،چقدر فاصله بین کوروش و امیرمحمده ،باتموم بدبختی ها و نداریاش وقتی فهمید حامله ام و چقدر ترسیدم مثل یه مرد ایستاد و گفت:«بچه روزیشم باخودش میاره ،چرا نشستی داری گریه میکنی؟این بچه ی ماست ،بچه ی منو تو هیفا،اصلا شاید همه اش خواست خداست ،بچه امون به دنیا بیاد زندگیمو زیر و رو بشه خدا رو چه دیدی؟من دلم به آینده روشنه»سری تکون دادم نیوشاو پروشا از پله ها اومدن پایین و صدام زدن و آغوشمو برداشون باز کردم و اومدن تو بغلم هیچ فرقی بین دوقلو ها و بچه ای که تو شکممه نیست،چطوری به حرف امیرمحمد گوش بدم خدایا؟من اگر این بچه رو سقط کنم از عذاب می میرم

در پذیرایی باز شد و یهو امیر محمد و محمد حسن و باباجون جر و بحث کنان ازش اومدن بیرون و سه نفر باقی مونده هم پشت سرشون ،محمد حسن گفت:»

-منو صبا چهار ساله منتظر همین روزیم ،در حسرت بچه ایم خدا هنوز ما رو لایق ندونسته بعد توی بی لیاقت ،من نمی دونم«سرشو بلند کردو گفت:» خدایا دستت درد نکنه اینه دیگه ؟

امیرمحمد- برو بابا،بچه ی منه منم میگم چیکارش کنیم

محمد حسن- داداش بزرگمی ،جات رو چشمامه ولی امیر محمد«صداشو بلند تر کردو تاکیدانه گفت:» اگر به خدا اگر این بچه از بین بره،من می زنمت

«امیر محمد سینه به سینه ی محمد حسن شد ،هر دو یه هیکل ،هم قد ، با یه ژست ،امیرمحمد گفت:»

-تو خیلی غلط میکنی،تو میخوای بزرگش کنی؟شما مو رو می بینید من پیچش مو رو

«محمد حسن با حرص گفت:»

-آره ؛من بزرگش میکنم نوکرشم هستم ،شما به دنیا بیارید منو صبا به فرزندی قبولش میکنیم...

«با بغض امیر محمدو نگاه کردم حس کردم دارن جون منو پیش خرید میکنن،اشکم فرو ریخت،وسط اون معرکه برگشت طرف منو شاکی گفت:»

-واسه چی گریه میکنی؟«نیوشا و پروشا رو پام جا به جا کردمو رو مو ازش برگردوندم اومد جلو و دست پروشا رو گرفت و گفت:»

-مگه نمیگم به مامانت نچسب سرما داری، سرما میخوره؟

«پروشا با بغض نگاهش کردو محمد جواد اومد پروشا رو بغل کردو امیر محمد رو به نیوشا گفت :»

-مگه نگفتم برید بالا از اتاقتون در نمیایید ؟«اومد دست نیوشا رو گرفت و نیوشا گفت:»

-من که سرما نخوردم،منو چرا از مامانم جدا میکنی؟

«صبا دست نیوشا رو گرفتو گفت :»

-بیا پیش خاله قربونت برم

«امیرمحمد باز به من نگاه کرد که شاکی و با بغض نگاهش میکردمو گفت:»

-چیه؟چرا اینطوری نگام میکنی؟

-به خدا من شک دارم که تو آدم باشی امیر محمد تو سنگی سنگ

«اومدم بلند بشم حالم یهویی بهم خورد تا دیگرون به خودشون بجنبن بیان امیرمحمد دور کمرمو گرفتو منو رسوند به سرویس تو هال ،پشتمو ماساژمیدادو با حرص میگفت:»

-ببین چیکار میکنی باخودت!اینو میخوای؟

مادرجون در زدو گفت:امیرمحمد در رو باز کن ببینم ،هیفا جان

امیرمحمد –چیزی تو معده ات نیست که بالا بیاری،سعی نکن عق بزنی

مادرجون- امیر دست خودش نیست بچه،ویارشه

«از ضعف زیر زانوم خالی شد و نگهم داشت و گفت:»

-به من تکیه بده،داره تو رو می کشه ،منو سکته میده؛ بازم بگو میخوام نگهش دارم ،عین خر تو گل گیر کردم از دست تو و کارات «صورتمو آب زد و گفت:»

-تموم شد؟

«با سر اشاره کردم نه،با حرص گفت:»

-چی نه؟چی رو میخوای بالا بیاری ؟

«مادرجون خودش در رو باز کرد و گفت:»

-بیا برو ،نمیخواد وایستی کنارش نق به جونش بزنی،تو چی میدونی از ویار یه زن و حس مادریش بیا برو نمیخواد وایستی اینجا بدتر حالشو بد کنی

«امیرمحمدعصبی ولی با لحن آروم گفت:»

-نمی تونه خودش وایسته ،اینطوری که میشه بی جون میشه ،حالت جا اومد؟

«گریه ام گرفته بود از اینکه نمی تونم مقابلش بایستم و سر سختی کنم ،اگر ابتاه بود یه لحظه نمی موندم ولی چجوری مقابلش بایستم وقتی قدرت اینو داره که منو به خواست خودش نگه داره ،وقتی من جایی جز خونه ی اون ندارم ،میگه اگر بخوام مهریه توافقی رو نمیدم خب کجا میخوای بری؟جز من کی رو داری؟بابای پولدار و قدرتمندی که از اسب غرور و نخوتش پیاده نمی شه ؟تو بدبخت منی...یاد اینا توی اون حالم افتاده بودم حالا گریه هم میکردم عصبی داد زد:»

-واسه چی گریه میکنی ؟تو واسه چی گریه میکنی ؟

مادرجون- داد نزن سر بچه ام امیر محمد!

«امیرمحمد منو برگردوند به سمت خودشو گفت:»

-به من نگاه کن ببینمت ،واسه چی گریه میکنی؟

«سربلند کردم ،به چهره ی شاکی و متعجبو نگرانش با اون صورتی که یه ابروشو داده بالا و چشم دوخته به چشمام گفتم:»

-عین گوشت قربونی بچه ی منو دارید بین خودتون تقسیم میکنید،من نمی تونم از بچه ام بگذرم ...

امیرمحمد-منو نگاه کن،«سرم به زیر بود چونه امو گرفتو سرمو بلند کردو گفت:»

-منو ببین،بچه میخوای چیکار؟چرا نمی ذاری زندگیمونو بکنیم؟بچه میخوای چیکار ؟مگه نداری؟من نمیخوام ،بچه نمی خوام

«مادر جون زیر لب با حرص فحشی نثار امیرمحمد کردو رفت بیرون و در هم نبست ،حالا همه ما رو می دیدن ،امیر با حرص گفت:»

-داری همه رو با من چپ میندازی که بچه میخوای؟

-بچه نمی خواستم،ولی حالا هست نمی تونم، نمی فهمی؟

«شالمو کشیدم جلو به بیرون نگاه کردم دیدم باباجون با دقت داره به دهن من نگاه میکنه امیرمحمد گفت:»

-تو میخوای بزرگش کنی؟آره؟تو بزرگش میکنی؟نگهش میداری؟من مسئولیت قبول نمی کنما،چند روز دیگه سه ماه سر بشه هیفا تمومه تموم ،تو سوی خودت من سوی خودم...«تو صورتش فقط نگاه میکرد و همینطور با هر پلکی که میزدم اشک فرو میریخت،چطور انقدر بیرحمانه در موردمون حرف میزنه و تهدید میکنه؟مگه وجدان نداره؟»

باباجون-اگر میدونستم امیر محمد بزرگ که شدی اینی که امروز می بینم می شی ،تو همون بچگیت خفه ات میکردم که امروز منو با این تربیتی که کردم پیش خدا و خلق خدا سکه یه پول نکنی

امیرمحمد- هنوزم دیر نشده باباجون

باباجون- تو بایه قاتل چه فرقی داری؟این هم یه انسانه ولی جنین ،که تو میکشی ،اون یارو هم که چاقو میکنه تو شکم یکی و یکی رو می کشه هم یه انسان به دنیا اومده و بالغو میکشه ،کشتن با کشتن فرقی نداره

امیرمحمد- این هنوز جنینم نشده ،خیالتون راحت فعلا ...«خودمو از میون دستاش کشیدم بیرونو محمد حسن گفت:»

-دِ ،تو چرا نمی فهمی؟بذار بچه به دنیا بیاد مسئولیتش با من حداقل امیر جان این وسط بچه ای نمرده

«امیرمحمد عصبی گفت:»

-که بزرگ بشه بفهمه من باباشم بعد تف بندازه تو صورتم بگه به تو هم میگن بابا؟

باباجون- فکر میکنی الان این کار رو نمی کنه به خدا قسم که اگر زبون داشتو علنی بود بد تر از این بارت میکرد،«رو کرد به مادر جونو محمد جوادو گفت:»

-بریم نفس کشیدن تو این فضا هم کراهت داره

«امیرمحمد پوزخندی زدو گفت:»

-کوتاه بیا پدر من، واقع بین باشید

«باباجون انگشت اشاره اشو بالا گرفت و گفت:»

-اگر به مادرت اعتماد نداشتم،اگر این زن«اشاره به مادرجون»انقدر پاکدامن نبود میگفتم:تو بچه ی من نیستی،«رو کرد طرف مادر جونو گفت:»حاج خانم بریم

«پروشا با بغض از تو بغل محمد جواد گفت:»

-باباجونی،نرو ،تو رو خدا بمونید ،حال مامانم بد میشه ما می ترسیم

«باباجون رفت جلو پروشا رو از بغل محمد جواد گرفتو بوسیدشو گفت:»

-عزیز دور دونه من ،عمو میاردتون پیشم باشه باباجون؟الان باید بریم

مادر جون- امیرمحمد گوشتو باز کن بشنو چی میگم،یه مو از سر اون بچه «اشاره به شکم من»کم بشه ،تن این زنو این دوتا طفل معصومو بلرزونی،امیرمحمد شیرمو حلالت نمی کنم ،تو پدر این زنو در آوردی،بذار آرامش داشته باشه یه کم مرد باش مرد

محمد حسن- صبا بیا

«نیوشا دست صبا رو کشیدو گفت»:

-خاله ،عمو محمد حسن شما نرید ...باباجون اینا دارن میرن ،شما بمونید

«محمد جواد کلافه نگاهی به بچه ها کردو گفت:»

-هیفا خانم من بچه ها رو می برم اینجا نباشن بهتره،حال تو هم خوب نیست،شیطونی میکنند

-نه اقا محمد جواد ممنون...

امیرمحمد- آره ببرشو ،فردا لباساشونو میارم

«نیوشا دویید طرفمو پامو بغل کرد و گفت:»

-عمو امیر محمد ،نه نریم

«اومدم نیوشا رو بغل کنم ،امیر محمد آرنجمو یه کم کشیدو گفت:»

-بغل نکن «رو به نیوشا گفت:»

-برید میارمتون

«پروشا از تو بغل باباجون گفت:»

-بیام پایین مامانمو بغل کنم؟

امیرمحمد- نه «دست نیوشا هم گرفت و گفت:» محمد جواد بیا«نیوشا رو دست محمد جواد داد و محمد جواد گفت:»

-بیا خوشگل من ،میخوام ببرمتون سر زمین عجایبا

«نیوشا و پروشا با بغض منو نگاه کردن و با بغض و صدای لرزون گفتم:»

-امیر محمد!بچه هام تازه اومدن

«امیرمحمد به محمد جواد اشاره کرد ببرتشون ،باباجون سر پروشا رو رو شونه اش خوابوند و گفت:»

-باباجان ،هیفا نگران دوقلو ها نباش ،ما هواشونو داریم

«تا رفتن بیرون صدای گریه دوقلو ها اومد با کینه امیر رو نگاه کردمو محمد حسن گفت:»

-هیفا جان ،ناراحت نباش ،می برمشون خونه ی خودم ،پیش صبان

«صبا منو بوسید و گفت :»

-حالت اینطوریه پیشت نباشن بهتره ،شیطونی میکنن ،الان شما دوتا هم درگیر این موضوعید ،بچه ها اذیت میشن«آره امیر محمد وحشی یه سره داد سر طفل معصومام میزنه بهتر که پیش اونا باشن تا کمتر داد و بیداد بشنوند»

«همه رفتن ،روی مبل بلا تکلیف نشسته بودم و امیرمحمد هم همینطور راه می رفتو سیگار می کشید و هر از گاهی هم منو می پایید ،شده بود مرغ سر کنده ،حرفاش تو گوشم می پیچید و کینه امو سنگین و سنگین تر میکردو عشقمو کمرنگ تر اومد مقابلمو گفت:»

-فردا از دکتر وقت میگیرم

«میدونستم برای چی ولی با ترس و لرز و نا باورانه گفتم:»

-واسه ...واس...سه ..چی؟

امیرمحمد- اینطوری نگام نکن برای ،سقط ،قالشو میکنیم

«با دلسوزی و بغض سرمو کج کردمو گفتم:»

-امیر،دلت میاد ،بچه امونه

«عصبی داد زد:»

-آره ،آره،نمیخوام رو دستم بمونه

«از جا بلند شدم و زیر لب با حرص گفتم:»

-خدا ازت نگذره امیدوارم تقاص پس بدی،از پله ها اومد بالا برم ولی برگشتم گفتم:»

-از چی می ترسی؟از اینکه یه بچه رو دستت بمونه بهت دختر مجرد ِآفتاب مهتاب ندیده ندن؟

«شاکی و عصبانی نگاهم کرد و سیگارشو با حرص تو جا سیگاری له کردو گفت:»

-من داغم هیفا ها،جرقه بزنم شعله هام دامن تو رو هم میگیره

-منو خیلی وقته سوزوندی ،صد بارم آتیشت بگیرتم ،فقط خاکسترم سرخ می شه

«امیر محمد فریاد زد:»

-دست از سرم بردار

-من که میخوام برم ،بچه هامو با زور می فرستی پیش خونواده ات تا منو نگه داری «پله ها رو بالا رفتم و دنبالم اومد و آرنجمو وسط پله ها گرفتو گفت:»

-کجا؟کجا میخوااااای بری که منو به رفتنت تهدید میکنی؟حداقل بگو من بترسم ،هول برم داره که جایی هست ،کسی هست که تو رو از من دور کنه ،هان؟

هان؟با تو أم

-همون شیر شدی منو کردی عروسک خیمه شب بازیت؟

امیرمحمد- داری رو سگمو بالا میاریا

-مگه تو رویی هم جز روی سگ داری؟

«امیرمحمد با چشم اشاره کرد به بالا و گفت :»

-برو بالا برو بالا از جلوی چشمم دور بشو

-به خدا امیر محمد ببین دارم خدا رو قسم میخورم ،می رم دم خونه ابتاه رو خودم نفت می ریزم ،بهش میگم یا منو می پذیری یا خودمو جلوی چشمت آتیش میزنم که این همه ذلت تو خونه ی تو نکشم

«اومدم برم بازومو گرفتو تو چشماما با خشم نگاه کردو گفت:»

-چه ذلتی می کشی؟من منظورتو نمی فهمم

«با حرصو کینه گستاخانه تو چشماش نگاه کردمو گفتم:»

-ول کن دستم؛می خوای سقط بشه ،سقطش میکنم ولی امیرمحمد یه جوری خودمو از جلوی چشمت محو میکنم که بمیری نتونی پیدام کنی

«دستمو از تو دستش کشیدم بیرونو رفتم بالا،دیگه بسته،دیگه افتتادم رو اون دنده ی لجی که 5 سال پیش با ابتاه افتاده بودم ،دلم سخت کردم انقدر که نذاشتم حتی دیگه یه قطره اشک از چشمم جلوی امیر محمد بچکه ،با این که تو قلبم آتیشی سوزاننده بر پا بود و اینو هیچ کس جز یه مادر درک نمی کنه...
     
#45 | Posted: 11 Sep 2013 14:10
قسمت بیست و هشتم

«صبح لباسم پوشیدمتا صبح فکر کرده بودم نه این لجبازی به قیمت جونم بود ولی افتاده بودم رو دنده اش باید حرفمون ثابت میکردم با کینه و عاز و حرص گفتم:»

- بریم بچه رو سقط کنم

امیرمحمد با شک نگاهم کرد،تا حالا ساکت بود فقط نگاهم میکرد باهاش از اتمام حجت دیشب یه کلمه حرف نزده بودم ،یه ابروشو داد بالا و آهسته گفت »:

-مطمئنی ؟!!!

«با حرص و جیغ و بغض گفتم:»

-انقدر استخاره نبین پاشو بریم

«امیرمحمد کلافه و گرفته گفت:»

– پس چرا دوباره بغض کردی ؟

با حرص گفتم : به تو ربطی نداره بلند شو بریم از شر بچت راحت شم

«امیرمحمدبا حرص و دندون قروچه انگشت اتهامش رو به سمتم گرفت و از روی تخت بلند شد و گفت:»

-با من اینطوری حرف زدی نزدیا

«با گریه و کلافه پامو رو زمین کوبیدمو با جیغ گفتم : »

-امیرمحمد میایی یا خودم برم ؟

«امیرمحمد با تردید نگاهم کرد وسویشرتشو از روی تخت با خشم برداشتو روی اون تیشرت جذب مشکیش پوشید و سوییچش رو برداشت و سپس نگاهش رو از من گرفت و از اتاق رفت بیرون منم دنبالش راه افتادم پر از تشویش و نگرانی بودم میدونستم دارم اشتباه میکنم ولی دیگه سر لج افتاده بودم مرگ یه بار شیون هم یه بار،پر از بغضو درد بودم ،هیچ کس نمیتونه بچه خودش رو بکشه ،منم شده بودم از همون حیوون پستری که به امیرمحمد گفته بودم ،تمام راه رو اشک ریختم شده بودم قاتلی که مدافع خود مقتوله امیرمحمد هم جرات نداشت یه کلمه با من حرف بزنه، رسیدیم به دکتر ساختمون رو که دیدم پس افتادم زیر زانوهام خالی شد اگه امیرمحمد دور کمرم رو نگرفته بود با زانو میخوردم زمین یه حسی مدام تو وجودم با صدای بلند میگفت : »

(هیفا داری چیکار میکنی ؟ ولی هیچ جوابی به خودم نداشتم که بگم )

امیرمحمد - میخوای خونه برگردیم ؟

-بغضم رو قورت دادم دست و پاهام چنان میلرزید و تنم داغ کرده بود که انگار تب و لرز کرده بودم به سختی گفتم : نه

امیرمحمد –خب پس چرا اینطوری میکنی ؟

«با همون صدای لرزون و بغض آلود گفتم »:

_ من خوبم

«امیرمحمد دستم رو گرفت و با تعجب و نگرانی گفت »:

_ دستت یخه خوبی ؟ برات یه آبی ، آبمیوه ای چیزی بگیرم ؟

«تا حالا فکر میکردم که تنم داغه ولی انگار که این قلبم بود که داغ کرده بود از بغلش خودم رو کشیدم بیرون و گفتم» : نه

امیرمحمد- خیله خب ،صبر کن

«دزدگیر ماشین رو زد و با همدیگه رفتیم اون دست خیابون ، انگار به پاهام آجر وصل کرده بودن هر قدمم هزاران کیلو بود ،سنگین و بی رمق نام داشت از وجودم میرفت ،قلبم تو گوشم میزد،سینم میسوخت ، در آسانسور که باز شد آینه بزرگ توی آسانسور معلوم شد خودم رو تو آینه دیدم فهمیدم که هیچ فرقی با مرده ندارم همون پوست سفید و بی روح چشمایی که زیرش گود رفته و لبایی که بی رنگ و خشکیده از آسانسور که پیاده شدیم پلاکارت دکترفرناز گلنوش رو که دیدم یه جوری خودم رو باختم که حس کردم دنیا رو سرم خراب شده تکیه دادم به امیرمحمد که دقیقاً پشت سرم بود دور کمرم رو گرفت تنم از عرق خیس شده بود دست رو پیشونیم گذاشت و با تعجب گفت »: هیفا ! هیفا

-یا حضرت عباس امیرمحمد !

امیرمحمد –آخه چته دختر؟

«از لجبازیم کم نشده بود با وجود حال بدم برای همین دلم رو سنگ کردم و با امیر محمد داخل مطب شدیم جلوی میز منشی رفتیم و امیر گفت :»

- از طرف آقای دکتر نژادی اومدیم

«منشی لبخندی زد رو به من گفت»

-این فرم رور کنید

«امیرمحمد فرم رو گرفت و برگشتیم به سالن مطب که پر از زنان حامله دخترای جوون و یا زنای خیلی مسن بود .امیرمحمد من رو به طرف مبل راحتی هدایت کرد من رو مبل نشستم پیشونیم رو با دست چپم گرفتم ، عرق سرد رو پیشونیم نشسته بود امیرمحمد فرم رو پر کرد و برد که تحویل منشی بده تا منشی ما رو صدا بزنه حس کردم عمرم کفاف دیدن دوباره دوقلوهام رو نمیده دستم رو رو شکمم گذاشتم و تو دلم گفتم »: عزیزم من رو ببخش ای کاش هرگز مادر مثل من نداشتی که توان مقابله با پدر تو که بدتر از خودمه دیگه ندارم خدایا میدونم که تقاص این گناهی رو که دارم میکنم ازم میگیری گرچه که این درد تو وجودم کمتر از تقاص گناهم نیست

«منشی صدامون کرد »: خانم عبدالعزیز

«با ترس به امیرمحمد نگاه کردم و امیرمحمد دستم رو گرفت و گفت »: بلند شو

-امیر !!!!

امیرمحمد- اِ دیوونه ، باز داره گریه میکنه

-امیرمحمد میترسم میفهمی ؟

امیرمحمد – ترس نداره که دو تا آمپول میزنه تموم میشه

«وارد اتاق شدیم و دکتره اومد جلو و گفت »:

-خب ، خب سلام اسمت چیه ؟ ..... آهان هیفا درسته ، خانم خوشگله چادر و لباست رو در بیار

-با بغض گفتم : امیرمحمد !!!

امیرمحمد – دربیار ،قربونت برم ترس نداره که من اینجام

دکتر – نه،اقا لطفا،شما برید بیرون ؟

-نه امیرمحمد باور کن منم میام بیرون

امیرمحمد- میشه من باشم

دکتر – نه آقا شما بفرمایید

-پس منم نمیمونم

دکتر – خیلی ناز نازی هستی ها ! خیله خب لباسهات رو در بیار و بعد بخواب روی تخت

«امیرمحمد دکمه های متنوم رو باز کرد، زدم زیر گریه ، امیرمحمد با تعجب نگاهم کرد و گفت :» هیفا !!!

-محمد ، میترسم به خدا میترسم میفهمی ؟

«روی تخت خوابیدم دکتر شروع کرد به توضیح دادن برای امیر محمد که بعد سقط باید منو ببره بیمارستان تحت مراقبت باشم که مشکلی برام پیش نیاد ...

هیفا بلند شو بچه اتو چطوری سقط کنی؟چطوری با عذاب وجدانت کنار میای؟!بچه ام ...دارن جونمو ازم میگیرن مسئله خواستن یا نخواستن بچه نیست مسئله اینکه پاره ی تن منه ،جون منه فرقی نداره نیوشا یا پروشا یا جنینی که تو وجودمه من مادرشم نمیتونم ،از این بدتر بشه نمی کشمش،نمی کشمش ...

با صدای لرزون و قلبی آکنده از وحشت و استرس گفتم:»

-امیرمحمد

«امیرمحمد برگشتو نگاهم کردو اومد طرفمو گفت:»

-جان؟

«دست رو سرم کشید و تو چشمام نگاه کردو گفتم:»

-من پشیمون شدم

«امیر محمد منو شوکه نگاه کردو گفت:»

-چی؟!

-من پشیمون شدم ،بچه امو نمیتونم بکشم

«اومدم بلند بشم ،شونه ها مو نگاه داشت و گفت:»

-ما حرفامونو زدیم ،تو قبول کردی که بچه رو بندازی

«با بغض و چشمای پر از اشک گفتم:»

-دیگه نمیخوام

«با صدای خش دار و خفه ،عصبی تو چشمم نگاه کردو گفت:»

-وقت پشیمونی نیست تو تصمیمتو گرفتی،یه دقیقه است بعدش تموم

«چونه ام میلرزید ،اشکم فرو ریخت و با صدا خفه گفتم:»

-گه خوردم نمیخوام بکشمش من حسش میکنم ،نمیخوام قاتل کسی بشم که پناهش منم ،مادرش ،بچه بی گناه من ...

عصبی گفت:تمومش کن«برگشتو گفت:»

-خانم دکتر شروع کنید

«دست امیر محمدو گرفتموبرگشت طرفمو با اخم نگاهم کرد گفتم:»

-من میرم ،دیگه منو نمی بینی ،زندگیتو بکن من کاری میکنم که ابتاه منو قبول کنه ،بچه مال من برو هر جا که میخوای ،خودم شناسنامه میگیرم تو نترس اسمی از مسئولیتت به زبون نمی یارم

«با حرص نگاهم کردو با دندون قروچه گفت:»

-ابتاه ،ابتاه ،ابتاه ،(پوزخندی زدو گفتداری از کدوم پدر حرف میرنی؟اگر قرار بود تو رو قبول با دوتا بچه قبولت میکرد نه حالا حامله از شوهری که ص*ی*غ*ه ایشی...بخواب

دکتر-آقای محترم ما اینجا کسی رو بدون رضایت وادار به سقط جنین نمی کنیم ...

امیرمحمد-پدر این بچه منم ،شوهر این خانمم منم من رضایت میدم که این بچه سقط بچه

«از جا بلند شدم امیر محمد عاصی شده گفت:»

-لا اله الاالله!هیفا من دارم از کوره در میرم...

«لباسمو از روی میز برداشتموبا حرص وجسارت گفتم:»

-برام مهم نیست چه اتفاقی برات میوفته مهم الان بچه امه

«امیر محمد اومد لباسمو از تو دستم بکشه بیرون که با تموم قوام جیغ زدم با سینه ی نفس زنان و قدرتی که ناشناخته در خودم بود این همون روی مادری که همه جوره از بچه اش دفاع میکنه ،با چشمایی که از شدت هیجان حس میکردم داره از حدقه بیرون میزنه و لحنی پر از کینه جیغ زدم»:

-به من دست نزن ،به ،من ،دست نزن ،مخن بچه امو قربونی افکار احمقانه و راحت طلبانه و بی مسئولیتت نمی کنم ،من مادرشم من میگم که میخوامش یا نه تو بدنه منه من حق دارم تو دیگه هیچ حقی نداری ،نمی ذارم ،حسرتشو به دلت میذارم ،«زدم به سینه امو گفتم »واسه تو میزنه؟از سینه ام درش میارم چون چیزی تو وجودم هست که از این قلب قوی تره ،انگشت کوچیکه حس مادرونمم عشقت نیست ،شدی انگشت ششم دست ،ناهنجاری ،ببرمت درد داری ولی می برمت امیر محمد از قلب می برمت نمیذارم از عشقم سوءاستفاده کنی ،من یه مادرم بچ هامو به مردی که فقط خودش مهمه نمی فروشم ،برو هر غلطی که دلت خواست بکن ،منم که دیگه حسابت نمی کنم «با کف دستم زدم به تخت سینه اش زدم ،شوکه منو نگاه میکرد و گفتم:»

-خراب بشه دنیایی که بچه هامو ازم بگیره ،دیگه دنیا م که تو بودی رو نمی خوام «انگشت اشاره امو بالا کنار گوشم گرفتمو گفتم:»

-مثل یه زن ،مثل یه زن از بچه ام در برابر بی عاطفگی و بی مسئولیتیت می ایستم ،خوابشو ببینی که من خلاصت کردم خوابشو

«اصلا همینطور مونده بود و منو نگاه میکرد لباسمو درست و حسابی هم نپوشیدم ولی چادرمو سرم کردمو خوب خودمو پوشو ندمو از در زدم بیرون ،قلبم شده بود یه سنگ از آتش سینه ام از حرارتش میسوخت زیر لب نجوا کردم

نمیخوام بهشتی رو که برام جهنمه

این حالی که بهش میگی عشق ولی پر از غمه

پام که رسید به خیابون صدای بلند و فریاد زنون امیر محمد از سوی ساختمون اومد و به طرف صدا به طرف پنجره طبقه سوم نگاه کردم که گفت:»

-وایستا ،بهت میگم وایستا

«پوزخندی زدمو اولین تاکسی ای که بوق زدو سوار شدم ...باید برم خونه ی باباجون ،بچه هام اونجان ،باید برم اون...ضعف داشت از پا درم میاورد تنم خیس عرق بود زانوهام میلرزید ،خدایا کمکم کن ، چشممو بستم یا رب العالمین کمکم کن ...صدای بوق بلند ممتد اومد با وحشت چشم باز کردم دیدم دقیقا پشت سر ماشینمونه ،چهره اش به قدری برزخی و خشن بود که قلبم هری ریخت و بی اختیار بلند گفتم:»

-یا قمر بنی هاشم ،خدایا خودت کمکم کن

راننده یهو پیچید با وحشت از مسیری که منحرف شد گفتم:»

-آقا کجا میری؟

راننده- مگه از دست این پسر دیوونه فرار نمی کنی؟ من کف تهرانو عین کف دستم حفظم تو مسیر رو بگو آبجی کوچه پس کوچه میزنم عمرا پیدا کنه ،نچ زاده نشده نیست ،نیست کسی که به پای من برسه خیالت راحت خدا خوب راننده ای سر راهت گذاشته من این بچه سوسولای بالا شهر رو می شناسم ،آدرس؟

«آدرسو دادم به جد که انقدر کوچه پس کوچه زد امیر محمد گممون کرد ،رسیدم خونه باباجون زنگو ممتد میزدم ،در که باز شد قامت باباجونو اونم روز شنبه دیدم انگار دنیا رو به من دادن خودمو انداختم تو بغلشو های های گریه کردم با ترسو نگرانی گفت:»

-چیه باباجان

-باباجون،خدا رو شکر خونه اید ،امیرمحمد دنبالمه از مطب دکتر فرار کردم

مادرجون- حاج آقا؟کیه؟

باباجون- هیفاست ،بیا تو باباجان ،کار خودشو کرد؟

«تا اومدم حرف بزنم دری که باباجون داشت می بست و امیر محمد تا ته باز کرد از ترس یه جیغ کشیدمو دیدم وای درست عین شمر شده بوند ،تا اومد حمله کنه طرفم باباجون منو فرستاد پشت سرشو گفت:»

-چیه؟با من حرف بزن ،با من طرفی امیرمحمد چی میخوای از جونش؟

امیرمحمد- بیا اینور «با حرص نگاهم کردو گفت:»

-منو اسکل کردی؟ من مگه مچل تو ام ؟منو خر گیر آوردی؟«سعی میکرد دستمو بگیره ولی بابا جونو سپس مادر جون نمیذاشتن ،نیوشا و پروشا هم از دوطرف به پام چسبیده بودن و گریه میکردن و امیرمحمد هم انگار زنجیر پاره کرده بود ،نعره زد:

-از پشت باباجون بیا بیرون ...آخ آخ من تو رو میکشم...

باباجون- تو خیلی غلط میکنی

امیرمحمد باز اون انگشت اتهامشو بالا گرفتو به من نگاه کردوئ گفت:»

-من این بچه رو نمیخوام ،باید از بین ببریش

مادرجون- نمیدونم لقمه از کی سر تو گرفتم که تو اینطوری شدی

امیرمحمد-هیفا بیا ،بیا بیرون از محبت مادر پدرم نسبت به خودت سوءاستفاده نکن

«اومد به طرفم ،همینطوری دور مادر جون و باباجون می گشتیمو دخترا با وحشت جیغ میزدن ،امیر داد میزد من میگفتم«نمیام ،نمیخوام »مادر جون هی امیر رو صدا میزد و باباجون دعواش میکرد که یهو مادر جون دستشو رو قلبشو گفت:»

-آخ...آآخ..قلبم .آخ...
     
#46 | Posted: 11 Sep 2013 14:11
قسمت 29

«مادر جون توی سی سی یو بستری شده بود من روی نیمکت صندلی راهرو نشسته بودم گریه میکردم ،باباجون از استرس زیاد همش راه میرفت و امیرمحمد به دیوار تکیه داده بود و فقط به یه نقطه نامعلوم روی زمین چشم دوخته بود که محمد حسن و صبا و محمد جواد هم اومدن ،محمد حسن دویید و با استرس گفت:»

-بابا جون؟مادر جون چی شده؟

«باباجون تا محمد حسنو دید اون بغض تو گلوشو شکوند و محمد حسنو به آغوش کشید حالا که صدای گریه ی مردونه ی باباجونو می شنیدم ،دیگه نمی تونستم اونطوری از ته دل هق هق کنم؛ مادر جون به خاطر ما اینجاست

محمد جواد کنار باباجون که تو آغوش محمد حسن بود ایستاده بود و شونه ی باباجونو بوسید و برگشت به من نگاه کردو گفت:»

-آخه چی شد که اینطوری شد؟شما اونجا بودید؟

«باباجون با همون حالش گفت:»

-هی میگم بس کن ،انقدر تن این زنو دوتا طفل معصوما رو نلرزون ...مگه گوش میده...مگه از خر شیطون...

«محمد حسن تو کسری از ثانیه یهو یورش کرد طرف امیر ویقه اشو گرفتو به دیوار چسبوندش و با بغض و عاز و حرص و چشمای خیسش با صدای دورگه گفت:»

-نمی دونی قلبش ناراحته؟نمی دونی تحمل دعوا نداره؟...نمیدونی با دعا و دوا نگهش داشتیم؟...«امیر محمد نگاه از زمین بر نمی داشت چشم دوخته بود به همون نقطه ی روی زمین ،حرکتی نمی کرد ،حرفی نمی زد ،محمد حسن کف دستشو محکم کوبید به کنار صورت امیر محمد به روی دیوار و با حرص گفت:»

-اه...«روی صندلی نشستو صورتشو تو دستش گرفتو آرنجشو رو زانوش گذاشت ،صبا اومد طرفشو با غم نه کمتر از ما دست رو سر محمد حسن کشید و صبا گفت:»

-دوقلو ها کجان؟

-پیش همسایه بغلی مادر جون اینا

«صبا بی صدا گفت:»

-چی شد؟

«یه نگاه به امیر محمد کردم که تو همون حال بود یه نگاه به محمد جواد که چشم دوخته بود به دهن من تا از ماجرا سر در بیاره برای همین گفتم:»

-بعد میگم

«ساعت های متوالی از پس هم میگذشت همه کلافه بودن و دست به دعا الا امیرمحمد که هنوز همون جا ایستاده بود و به همون نقطه نگاه میکرد ،جدا داشتم از بی خیالی نسبت به خارج میشدمو نگرانش میشدم...محمد حسن گفت:»

-محمد جواد پاشو صبا و هیفا رو ببر خونه اون دوتا بچه تا الان کلافه شدن خونه ی مردم (رو کرد طرف ما و گفتپاشید «نگاهش به امیر محمد افتادو گفت:»

-امیر تو هم برو

«امیرمحمد بالاخره سرشو بلند کرد چشماش سرخ سرخ ،پر از مورگه های خونی با صدای دو رگه و گرفته گفت:»

-کجابرم؟«سرشو تکون داد ،محمد حسن بو برد که داغون تر از اینه که راضی به رفتن بشه واسه همین رو به ما با سر اشاره کردو منو صبا بلند شدیم وبا محمد جواد رفتیم خونه اما محمد جواد دومرتبه برگشت بیمارستان ،دخترا رو تحویل گرفتمو داخل خونه شدیم حیاطو که دیدم یاد صبح افتادم و سرمو تکون دادمو صبا که داشت منو نگاه میکرد ،در حیاطو بست و گفت:»

-بگو ببینم چی شد؟

-صبح رفته بودم سقط...

صبا- ییه راضی شدی؟

-سر لج افتادم ولی رو تخت که خوابیدم دیگه لج بازی ای وجود نداشت جون بچه ام جلوی چشمم تو دستای یه دکتر ظالم و پدری غیر مسئول و بی محبت بود ،صبا ترسیدم از خدا ،از گناهش،از عذاب وجدان ...مهر مادریم منو توبیخ کرد ...

صبا –امیر چه فکری میکنه؟

-منو نمی خواد

صبا- غلط کرده پس چرا دوباره محرم شدید ،حال اون شبش چی بود؟

-منو بدون بچه میخواد ،که هر وقت عشقش کشیدو سیر شد بگه هری

بهم میگفت:«حامله شدی که عقدت کنم؟»صبا می بینی؟به من چی میگه؟انگار من اونو حامله کردم ،می بینی چطوری منو له میکنه؟خودشم نمیدونه چیکار میکنه؟چی میخواد؟منو میخواد بی بچه،عقد باشیم ولی موقت،یه وقت میگه این چند روز تموم بشه ولت میکنم ،یه وقت...عاصی شدم دلم میخواد از شر این دنیا راحت بشم

صبا – باور کن که باورم نمی شه این امیرمحمده یه وقتایی محمد حسن میزد به سرش خل بازی در میاورد به امیر محمد میگفتم ،گوششو میکشید آدم میشد ،حالا همون امیر محمد شده این؟

روزا از پس هم باز هم گذشت مادر جون اصلا تغییری نکرده بود ،همون اوضاع همون حال و روز هیچ کدوم از مردا بازار نمی رفتن همه بس تو بیمارستان بودن ،یه هفته گذشته بود که خونه ی مادر جون براش ختم انعام گرفتیم که خدا نجاتش بده ،یادمه که هفده گذشته بود که دیگه امیرمحمد و با زورمحمد حسن آورد خونه، بعد این همه روز شب اولی بود که خونه می اومد ،ریشش در اومده بود ،زیر چشم گود افتاده ،موها ژولیده و بهم ریخته ،رنگ زرد ،دماغش تیغه کشیده ...وای قلبم هری ریخت با اون حال دیدمش،با نگرانی به محمد حسن نگاه کردمو سرشو تکون داد ،خود محمد حسنم دست کمی از حال امیر نداشت ولی حداقل حرف میزد یه حرکتی میکرد ،نمازی میخوند ،امیر محمد که انگار خشک شده بود از وقتی اومد خونه همون جا روی اولین مبل نشست با همون لباسی که تنش بود و از بیرون اومده بود دوقلو ها هم دوزانو اونور تر نشسته بودنو به امیرمحمد نگاه میکردن،محمد حسن از در دستشویی در اومد ه نگاه به من کرد که نگران از چهارچوب آشپز خونه دارم به امیرمحمد نگاه میکردم و یه نگاه به امیرمحمد کردو گفت:»

-امیرمحمد ،پاشو بیا برو یه آبی حداقل به صورتت بزن،پاشو دو رکعت نماز بخون جای این که پاتو تو خونه میذاری فقط می شینی یه جا زل میزنی به کف خونه

«امیرمحمد سر بلند کردو سرشو به طرفین تکون دادو بیچاره وار و مغلوب و داغون و گیج گفت:»

-چی؟

«محمد حسن پیش رفتوآروم و دلجویانه تر گفت:»

-آخه ،برادر من با ماتم گرفتن که حال مادر جون خوب نمی شه ،پاشو از جات برو یه دوش بگیر یه هفته است از در بیمارستان بیرون نیومدی،به چی داری فکر میکنی؟جای این فکرای بیخود دعا کن خدا نجاتش بده

«امیرمحمد گیج به محمد حسن نگاه کرد و سری تکون داد و گفت:»

-وای... وای....

«محمدحسن برگشت منو نگاه کرد و اومد طرفمو گفت:»

-هیفا«با دلواپسی محمد حسنو نگاه کردم ،تن صداشو آورد پایینو گفت:»

-خواهر من تو چرا کشیدی عقب ؟این بچه داره از دست میره ،توی این مدت نه خوردنش معلومه نه خوابیدن ،نه حرف زدن سه بار تاحالا رفته زیر سرم ...«قلبم فرو ریختو امیرمحمدو نگاه کردم پس چرا من میومدم بیمارستان به من نمی گفتن؟محمد حسن ادامه داد»:

-ناسلامتی زنشی الان بهت نیاز داره

«صبا که تازه جمله ی آخر محمد حسنو با اومدنش به پشت سرم شنیده بود گفت:»

-چی میگی محمد حسن ؟این بنده خدا چیکارش کنه؟مگه داداشت محبتی این وسط گذاشته که باقی بمونه؟

«محمد حسن از پشت سر من دست صبا رو گرفتو ردش کرد و گفت:»

-شما با من بیا،دل هیفا رو پر نکن الان وقت تسویه حساب نیست

صبا- چه تسویه حسابی ؟من دارم میگم...

«محمد حسن بهم با سر اشاره کرد که برم طرف امیرمحمد و خودشم صبا رو با خودش برد به اتاقشون ،یعنی اتاقی که تو خونه ی باباجون متعلق به اونا بود رفتن ،رفتم طرف امیرمحمد و کنارش نشستمو و دست رو موهای ژولیده اش کشیدمو برگشت نگاهم کرد چشماش از ضعف دو دو میزد ،محتاج و بی قرار نگاهم کردو گفت:»

-دیدی مادرمو به دست خودم کشتم؟

-امیرمحمد!این چه حرفیه؟زبونتو گاز بگیر ،مادر جون خوب میشه ،مثل روز اول میشه

ادامه دارد ..
     
#47 | Posted: 11 Sep 2013 14:12 | Edited By: Alijigartala
«امیر محمد که انگار برای بغضای یک هفته اش آغوش میخواست تا گریه های مردونه اشو پناه باشه ،سر روی پام گذاشت و از ته دل شروع کرد به گریه کردن ،سرمو بلند کردمو به دوقلوها نگاه کردم که از اول ورود امیر محمد همین طوری اونسر هال کنار هم دوزانو نشسته بودن و چشم دوخته بودن به امیر محمد ،با سر اشاره کردم برید تو اتاق ،هر دو بلند شدن و رفتن تو اتاق ،موهای امیرمحمدو نوازش کردمو سعی کردم آرومش کنم حتی تو اوج دل سوزیام ته دلم باهاش صاف نشده بود با وجود عشقی که بهش داشتم تو قلبم بود ولی چقدر بهم رنج وارد کرده بود که حالا یه ور ترازو عشق بود و یه ور ترازو دوری و کینه ولی باز هم عشقم سنگین تر بود ...

کمی که آروم شد فرستادمش حموم ،رفتم از تو ساک براش لباس بیارم که حالم بهم خونرد چه بهم خوردنی ،محمد حسن هول شده بود مدام وبی وقفه میگفت:»

-زنگ بزنم اوژانس؟

صبا عصبی گفت:»

-گفتم نه محمد حسن جان تو برو بیرون ،این بچه ها رو آروم کن

پروشا-عمو نترس مامانم هر روز اینطوری میشه

صبا- آره شما عمو رو آروم کنید

محمد حسن- به امیر بگم؟

«سرمو نفس بریده بلند کردمو با دستش اشاره کردم نه و صبا دور کمرمو گرفتو گفت:»

-نه بابا، اون حالش همینطوری هم بده

«با کمک صبا اومدم تو اتاق خودمون و محمد حسن یه بالش و رو انداز برام آوردو گفت:»

-چیزی نباید بخوره؟

«صباخندیدو گفت:»

-ببخشی هیفا جا ،به تو نخندیدما الهی بمیرم خب محمد حسن تا حالا زن بار دار ندیده

«امیرمحمد از تو حموم صدام زدو پروشا گفت:»

-بله عمو به من بگو

امیرمحمد- مامان کو؟

«در حالی که بی جون روی زمین دراز میکشیدمو صبا کمکم میکردو محمد حسن همونطور نگران بالا سرم ایستاده بود با بی حالی گفتم:»

-ای وای باز پروشا داره جلوتر راپرت میده به امیر محمد ،اقا محمد حسن ،داداش برو جلوی زبون اون بچه رو بگیر الان امیرمحمد هول میکنه

صبا- بیا لباساشم ببر،پروشا ،خاله بیا

«محمد حسن تا بره بیرون امیر محمد با ترس و مضطرب صدام زد:»

-هیفا؟

-گفت دیدی؟

«پروشا اومد تو اتاقو با عصبانیت گفتم:»

-یه وقت نذاری یه خبری سرد بشه ها،الو تو دهنت خیس نمی خوره؟

صبا- خیله خب عصبانی نشو بچه است دیگه

«نیوشا هم اومد تو اتاقو گفتم:»

-مامان،به عمو بگو حال مامانم خوبه

پروشا- دروغ بگه؟

-شما نه راست بگو نه دروغ اصلا حرف نزن، ممکنه؟

پروشا- مگه من لالم که حرف نزنم ؟

-نه تو باید سرمنو بخوری

صبا- اِ!توأم کوتاه بیا ،خاله برو با نیوشا بازی کن«صبا منو نگاه کرد و گفت:»

-این بدبخت امیرمحمد نمیدونه خودشم چی میخواد ترو خدا نگاه کن برای حال تو چیکار میکنه!«سری تکون دادوگفت:»نه میتونه کَــَلو ببینه نه بی کل بمون

«امیرمحمد هنوز که تی شرتشو کامل نپوشیده بود وارد اتاق شد،تنشم خشک نکرده بود تی شرت سرمه ای و گرم کن طوسی روشنش پر از کله های آب بود ،موهای خیسش که آب چکه میکرد ازش ،ژولیده و حالت دار روی پیشونیش ریخته شده بود،اومد طرفمو گفت:»

-چی شده؟

صبا- هول نکن ،حالش جا اومد

«محمد حسن از چهار چوب در صدا زد:»

-صبا جان

«صبا از جا بلند شد و امیرمحمد کنارم نشستو گفتم:»

-خوبم

«صبا به محمد حسن آروم ولی قابل شنود گفت:»

-ترو خدا رنگ روی داداشتو ببین ، آدم نه میشه ظلمشو دباور میکنه نه حال الانشو

«محمد حسن چشم غره رفت و صبا رو برد بیرون و امیرمحمد گفت:»



-ببین با خودت چیکار میکنی!

«گیج امیر محمدو نگاه کردمو گفتم:»

-منظورت چیه؟

امیرمحمد – اگر اون روز مثل بچه ی آدم سقط کرده بودی نه تو الان این حالو داشتی نه مادر جون بیمارستان بود

«از جام نیمخیز شدموبا تعجب نگاهش کردمو مشکوکانه گفتم:»

-تو !منو مقصر میدونی؟

امیرمحمد- پس کی مقصره؟

«از جا بلند شدمو نشستمو شاکی گفتم:»

-وای به تو امیر وای به تو ،تو منو مقصر میدونی؟تو هنوز نفهمیدی این وضعیت مادر جون چوب خداست؟

«امیرمحمد با اخم گفت:»

-لابد چوب نخواستن بچه؟

-بله

«امیرمحمد بلند شدودست به کمر گفت:»

-جمع کن بابا این حرفا رو

«پوزخندی زدمو گفتم:»

-بی دین و ایمان شدی،خودتو گم کردی، دیگه خودتم نمیدونی چی بگی ؟چیکار بکنی،با خدا و خواستو اراده اشم داری سر لج می افتی،پیشونی منو کجا میشونی؟هرکی به منه بدبخت میرسه تیزی تیز تیشه اشو به ریشه ام میزنه

«سیگاری روشن کردو رفت دم پنجره و گفتم:»

-خاموشش کن،17 روز صم بکم شدی فکر کردی ،فکر کردی ؛گفتم:«عاقل شدی،سر عقل اومدی چوب خدا رو فهمیدی »ولی نه تو عوض بشو نیستی ،ببین کی گفتم؟امیر محمد، با خواست خدا در نیفت بد می بینی،ما رو هم پاگیر میکنی،از خر شیطون بیا پایین

-من یا تو؟

«بوی سیگار که به مشامم رسید زیر و رو شدم با حرص سیگا ر رو خاموش کرد و ناسزایی به خودش گفت و اومد طرفمو با حرص گفت:»

-ارزش داره ،تو این حال باشی؟

«منو رسوند به دستشویی و محمد حسن و صبا اومدنو گفتن :»

-چی شد باز؟

صبا – از صبح که خوب بودی!!!

«امیرمحمد شاکی گفت:»

-لابد منو می بینه زیر و رو میشه ؟حتما من ویارشم،به من حساسه

صبا- وا!!!اقا امیرمحمد من کی همچین حرفی زدم گفتم...

محمد حسن- خیله خب ،صبا جان...

«امیرمحمد عصبی از عق زدنای نامحدود و بی مرز حدم گفت:»

-الان می میری بسه،جونش بالا اومد خدا

«تا اینو گفت ،دوقلوها باهم زدن زیر گریه و محمد حسن گفت:»

- -عمو چی شد؟

- نیوشا- عمو امیر محمد میگه مامانم می میره ،مامانم داره می میره،مامانم حتما می میری

صبا- نه خاله

محمد حسن –لااله الاالله،نه عمو جان

«دخترا بلند تر گریه میکردن ،امیرداد زد:»

-ساکت میشید یانه؟

محمد حسن- سر بچه ها چرا داد میزنی؟

امیرمحمد- من دارم حال اینو می بینم دیوونه میشم این دوتا هم بدتر استرس به آدم میدن

صبا- بیا الهی قربونتون برم باهم بریم تو اتاق عموها هستن مراقب مامانن،نه فداتون بشم....

امیرمحمد- تموم شد؟محمد حسن برو یه لیوان آب خنک بیار بدم بهش

خدا منو لعنت کنه که سیگار میکشم ،نفهم ببین چه به روزش آوردی

«منو برد تو حال روسریمو باز کردم و خودمو باد زدم و گفت:»

-گرمته؟پنجره باز کنم؟

«سری تکون دادمو رفت پنجره رو باز کردو اومد یه کم با مجله ی روی میز بادم زد و یهو از حرکت ایستادو دقیق نگاهم کردو گفت:»

-صبح کجا بودی؟

«ای خدا منو بکش از دست پروشا نجات بده کی امیر رو دیده راپرت صبحو داده؟ من از دستش چیکار کنم؟محمد حسن آبو اوردو لیوانو گرفتم و گفتم:»

-دستت درد نکن

امیرمحمد- جواب منو بده

محمد حسن شاکی گفت:امیرمحمد؟!!!

امیرمحمد- تو جر و بحث زنو شوهر دخالت نکن برادر من «به اتاق محمد حسن اشاره کرد و محمد حسن سری تکون داد و رفت و امیرمحمد منو خیره ومنتظر و پرسشگرا نگاه کرد:»...
     
#48 | Posted: 11 Sep 2013 14:21
قسمت سی

-امیرمحمد ،دست از سر من بردار

«امیرمحد شاکی نگاهم کردو گفت:»

-به اجازه ی کی دقه به ثانیه خونه ی مادرت میری ،امیرمحمد نیست آخ جون ،سر و تهتو میزنن اونجایی

-باباجان ،مادرها ،تو خودت که اینو بهتر از هر کسی الان باید درک کنی

امیرمحمد- پس فردا که شکمت اومد بالا هم میری دیگه؟

«شاکی و با حرص نگاهش کردمو گفتم:»

-حتما به خاطر همین یه دلیل برم بچه امونو سقط کنم آره

«با حالت مسخره ای لب گزیدو گفت:»

-نه نگهش دار هیفا،موش تو سوراخ نمی رفت جارو به دمش می بست ،من میخوام بدونم این بچه رو کی میخواد بزرگش کنه؟خودتو تو آینه دیدی؟این بچه رو وبال گردنت نکن ،هیفا من مسئولیت قبول نمی کنما...

«تو چشمش نگاه کردم چه راحت در مورد بی مسئولیتیش حرف میزنه!با حرص گفتم:»

-میشناسمت ،نمیخواد خودتو بهم معرفی کنی ،کی کی نداری مدت ص*ی*غ*ه تموم بشه راحت بشی؛اصلا چرا منتظری هان ؟همین الان تمومش کنیم ؟تو راحت بشی،حرص منو با این ریختو قیافه امو نخوری ،تو به اندازه ی کافی نگرانی داری ...

«با حرص و صدای خش دار گفت:»

-باز رفتی خونه ی مامان جونت زبون در آوردی؟چیه گفته باباتو راضی دارم میکنم؟)آره؟دور برداشتی؟قدیما حرف از جدایی نمی زدی ،رنگت می پرید ،صدات می لرزید، باهام میخواستی حرف بزنی صد بار خودتو پیش مرگم میکردی حالا انقدر گستاخ شدی که زل میزنی تو چشممو برام تعیین و تکلیف میکنی؟...

«امیرمحمد که حرف میزد انگار هر آنی گلوی منو بیشتر می فشردن،حس میکردم تنم داره تو حرارت می سوزه ،سرم گیج می رفت و بیجون و بی جونو بیجون تر میشدم ،انگار یه بار هفت منی رو سرم بود و توی یه قایق شناور سوار هستم ،چشمام سیاهی رفتو گوشام سوت کشیدو....

«نمیدونم چقدر گذشته بود که صدا رو میشنیدم ولی انگار به پلکام سنگ وصل کرده بودن و نمی تونستم چشمام باز کنم یکی اول با صدای ناشناس گفت:»

-اگر انقدر نگرانشی برای چی با زن حامله ات این کار رو می کنی که فشارش بره بالا؟شما جوونا با خودتونم پدر کشتگی دارید

امیرمحمد- حالا چی میشه؟

دکتر- با این شیوه ای که تو در پیش گرفتی یا زنتو می کشی یا بچه اتو

«امیرمحمد هم بی رودروایسی گفت:»

-اگر بدونم دومی اتفاق میوفته ...«چشموباز کردمو با همون حال با حرص و بغض و کینه نگاهش کردم ،نگاه امیر به طرفم برگشتو مستأصل ونگران گفت:»

-هیفا؟!!!

-اگر بدونی بچه ات می میره ،انقدر ادامه میدی تا جواب بده نه؟

«دکتر سری تکون دادو گفت:»

-پسرجان یه پیشنهاد دارم برات ،طبقه دوم همین درمونگاه یه روان شناسه اتفاقا روان شناس شیفت شبشم عالیه برو یه ویزیتت بکنه

«امیرمحمد شاکی دکتر رو نگاه کردو دکتر گفت:»

-مرد حسابی زنتو داری می کشی می فهمی یا نه؟

«محمد حسن در حالی که نیوشا تو بغلش خواب بود اومد تو اتاقو گفت:»

-امیر ،من دوقلو ها رو ببرم خونه؟ هردوشون خوابشون برده

دکتر-پس تجربه پدر شدن داری که هنوز اینی؟«دکتر رفت بیرونو محمد حسن گفت:»

-هیفا جان خوبی؟

«سری تکون دادمو امیرمحمد گفت:»

-ببرشون خونه ،فعلا که دارو زدن باید باشیم

«محمد حسن خداحافظی کردو با صبا و دوقلو ها رفتن و امیر گفت:»

-هیفا!«اومد نزدیکمو گفت:»آخه ما بچه میخواییم چیکار؟چرا لگد به بختت میزنی؟

-حرف اصلیتو بزن

«امیرمحمد تو چشمام بی وقفه مانور دادو گفت:»

-تو رو بی بچه میخوام

«با حرص و در حالی که دندونامو رو هم گذاشته بودم گفتم:»

-بی سرخر آره؟که هر وقت از رنگ و لعاب افتادمو عادی شدم ،هری؟ص*ی*غ*ه ،نگه میداری خیال کردی با نفهم طرفی؟

-پس نقشه است؟

-آره چون که تو حامله ای من نقشه کشیدم

امیرمحمد- میخوای عقدت کنم آره؟

-نه میدونم از این بخارا نداری

امیرمحمد –دلت برای روی سگم تنگ شده؟

-دلم برای آدم بودنت تنگ شده،تو دلت عروسیه،چی میخوای که من ندارم؟بی کس هستم،محتاجم،ضعیفم،خونواده ام طردم کردن،به قول هم کیشیات ل*و*ن*د،جوون ،کم سن و سال ،مفت باشه کوفت باشه ،چرا باید عقب بکشی؟ این طور خر کجا میخوای گیر بیاری؟تازیانه ظلمتو بهش بزن صاحب نداره که ازت بازخواست کنه،حامله شد؟بچه رو میندازه چون تو میخوای ،محرمین تموم شد دوباره ص*ی*غ*ه چرا ؟چون تو میخوای،چون تو نون میدی جون میگیری،چون تو رئیسی چون تو مردی ،مرد ؛بر پدر حماقت بیاد که منو از شاهزاده بودنم کنیز تو کرد که حالا میگی تو رو بی بچه میخوام چون اینطوری برات به صرفه ترم داری منو کارگرج*ن30خودت میکنی ،من باید همه مصیبت هاتو تحمل کنم ،مست بودنتو ،خستگیتو ،حماقتتو،ه*و*س*تو*عصبانیتتو ،روز بدتو روز خوبتو هر کوفتتو من باید تحمل کنم به کدومین گناه امیرمحمد به کدوم جرم من شدم برات این؟شدم خانم اتاق خوابتو برات هیچ ارزشی جز این ندارم؟

«امیرمحمد با حرصی مشابه من گفت:»

-خیلی چشم سفیدی،قبل این مصیبت ها از گل نازک تر بهت گفته بودم ؟کم بهت رسیدم؟جات بد بود؟بهت بد گذشت؟اون شب مستی کی محرمیت خونده نخونده تو بغلم بود؟

-منه احمق

-احمق؟چرا چون عاشقمی

-من به گور بابام خندیدم

امیرمحمد- نه احمق منم ،که با دوتا ناز و عشوه ات خر تو میشم

-کی تو؟تو اگر خواب منی که پنبه دونه ای تو خر من بشی؟ دنیا رسیده به آخرش حتما

«یه سیگار از جیبش در اورد تا گذاشت بین لبهاش یادش افتاد که حالم بد میشه برای همین رفت بیرون ،خدایا ببین چه داره به سر زندگیم میاد نجاتم بده ای قادر مطلق نجاتم بده که امیدی جز تو ندارم...»

-هیفا؟!!!انت؟!!!

«چشمامو باز کردمو برگشتم دیدم جبارِ،همون عاشق دیرینه ام که به خاطر کوروش تو مجلسمون قیامت به پا کردمو ابتاهو جلوی جبار و خونواده اش سکه یه پول کردم ،همون پسری که از طایفه ابتاه بود و ابتاه خیلی دوستش داشت...اومد داخل اتاق،پوست برنزه ،چشمای کشیده مشکی ،موهای کوتاه کوتاه،بینی کوچیک ولی کوفته ای،لبهای پهن ،قد بلند و چهار شونه ...چشماش برقی زدو با ذوق دوباره گفت:»

-انت؟

«روسریمو رو سرم کشیدمومضطرب گفتم:»

-سلام!«با شعف و ذوق اومد نزدیکمو گفت:»

جبار-السلام علیک حبیبی

-هووووووش!حبیبی و زهر مار،مرتیکه به کی میگی حبیبی؟

«یا قمر بنی هاشم ،یا قمر بنی هاشم امیرمحمده ...،جبار برگشت طرفشو باهم گفتن:تو؟»

«تو؟؟!!!!مگه همو میشنا...یا علی صبا گفته بود ،اون روز که اولین بار رفته بودم خونه صبا قبل محرمیت با امیر ،صبا گفت که عاشق دیرینه ات تو بازاریه که شوهرش اینا هستن»

امیرمحمد- فرمایش؟!!!

«قیافه اش شبیه خروسی شده بود که قراره با یه خروس دیگه بهم بپرند هر دو دست به کمر ،زل زدن تو چشم هم ،جبار گفت:»

-با تو کاری ندارم

امیرمحمد- تو رو خدا؟اومدی تو اتاق زن من با من کاری نداری؟پس بگو چه غلطی اینجا میکنی؟

«جبار برگشتو تو چشم من نگاه کردو با یکه خوردگی گفت:»

-تو ..تو...تو مگه با ...شوهرت ...هیفا...

امیرمحمد- ببین ،یارو با من حرف بزن

جبار- ووه این دختر حاج عبدالعزیزه...

امیرمحمد- جمع کن بابا زن من ننه بابا هم نداره ،ننه باباش منم حالا بیرون

«جبار یهو یقه ی امیرمحمدو گرفت و امیرمحمدو سریع مقابله به مث کردو از جا با وحشت بلند شدم و جبار گفت:»

-امیرمحمد،من میدونم تو مجردی،شاهرخ گفت زن از راه به در کردی ولی من نمی دونستم اون هیفای منه

«امیرمحمد چرخی با همون یقه ی به مشت گرفته ی جبار زد و جبار رو چسبوند به سینه دیوار و با حرص گفت:»

-خفه شو مردک،هیفای تو ؟آدم از مادر زاییده نشده کسی اسم زن منو بیاره تو که میمونی جای خود داری ،کثافت هیفای تو گل میگیرم دهنتو که لال بمونی تا ابد و دهر ،تو چشم من نگاه میکنی زنمو نسبت میدی به خودت ،غلطا ،لنگه همون شاهرخ نا نجیبی ،پست فطرتا...

« وای جبار همین طور داشت قرمز می شد ،امیر محمد با استخوون های بالای انگشتاش داشت به خرخره جبار فشار میاورد ،گفتم الانم می کشتش ،اومدم آرنج امیر محمدو گرفتمو گفتم:»

-امیر ،امیر الهی فدات شم ولش کن خفه اش کردی...

«امیر محمد با دست راستش آهسته منو از کنارش به پشت سرش هدایت کرد و دوباره جبار رو به دیوار محکم تر کوبیدو گفت:»

-جبار ،دندون دریدن گردن کسی رو که به ناموس من چشم داره رو دارم و می درم و خیالی هم برام نیست،می کشمت ،می کشمت دور و بر زنم ببینمت ...

«دکترو مسئول پذیرش و چند تا از مردم که گویا همراه مریض بود اومد و امیر رو از جبار جدا کردو ؛دکتره گفت:»

-آقا تو چته آخه؟ چرا با همه دعوا داری؟

جبار- فکر کردی بی صاحبه

«امیر تو دست های اون چند نفر که بود نعره زد :»

-لشتو گم کن از جلوی چشمم جبار

«جبار که آزاد بود ،اومد طرفم من به امیر نگاه کردمو رفتم عقبو امیرمحمد دادزد:»

-به زن من نزدیک نشو مرتیکه

جبار-ووه، بنت عبدالعزیز!انت ...

«امیر باز با تموم قوا داد زد»:

-فارسی حرف بزن می زنم تو دهنت جبار فارسی حرف بزن جوابتو بدم

امیرمحمد-بیا اینور هیفا

«منم سریع رفتم طرف امیرمحمد که نگهش داشته بودنو گفتم:»

-جبار برو من ازدواج کردم برای چی دنبال منی؟

جبار- ازدواج؟تو شوهرت 5سال پیش مرده ،چه بلایی داری سر خودت میاری ؟چادر سرت کن ببرمت...
     
#49 | Posted: 11 Sep 2013 14:22
قسمت سی و یکم

«امیر محمد یه جوری جست زد ازبین دست اونایی که گرفته بودنش که نتونستن مهارش کنن و حمله کرد طرف جبار و هولش داد رو زمین و روی جبار نشست و با دست چپش یقه ی جبار رو گرفتو دست راستشو مشت کردو تا بغل گوشش بالا بردو مشت اولو با چنان قدرتی به چونه ی چپش فرود آورد که صدای برخورد مشتش با چونه ی جبار تو گوشم پیچید و با حرص و دندون قروچه گفت:»

-حیوون گوشای کر تو باز کن بشنو چی میگم،زن منه ،باباشم برام عددی نیست که بخواد اونو از من بگیره چه برسه به توی یه لاقبا ،عذا دار میکنم ننه بابای هر کسی رو که چشمش به سمت ناموس من باشه چه برسه که بخواد اونو ازم بگیر ،گورتو گم میکنی ،گورتو یه جور گم میکنی که فقط جونتو نگه داری....

-امیرمحمد

بلند تر فریاد زد:گورتو گم میکنی جبار

-آقا بلند شو ببینم ...پاشو. آقا...

«برگشتم دیدم دوتا مامور پلیسند،وایییییی همینو کم داشتیم ....رفتیم آگاهی ،تو اتاق سرگرد هم بی خیال هم نبودن افسر پلیس ازشون پرسید»:

- شما چه نسبتی با خانم دارید؟

«امیرمحمدنیم نگاهی به من کردو گفت:»

-همسرم هستند

«جبار پوزخندی زدو گفت:»

-تو اگر مردی داشتی که زن اولتو نگه میداشتی

«امیرمحمد اومد با خشم از جاش که کنار من بود،بلند بشه حمله کنه طرف جبار که آرنجشو گرفتمورو به جبار گفتم:»

-تو چی میگی هان؟من زنشم،شدی دایه بهتر از مادر؟

«جبار با حرص گفت:»

-جای اینکه به دست و پای پدرت بیفتی ببخشتت ،اومدی خونه ی یه نامرد تا ازت سوءاستفاده کنه؟تو این هستی؟«به عربی گفت:»داری با خودت چیکار میکنی تو یه شاهزاده ی عرب هستی کو اون همه غرور و بزرگی و خود پرستی؟کو اون منشی که هر کی هم شأنش نبود؟ جایگاه تو آغوش این نامرد نیست«اشک تو چشمم جمع شد ،رسوایی تا این حد؟که جبار هم همین حرفو بهت بزنه؟»

«امیر محمد در حالی که از جاش بلند میشد و باز یورش میکرد طرف جبارنعره زد:»

-فارسی حرف بزن بی پدر تو چه حرفی داری به زن من بزنی؟

«سرگرد بلند شد و با یه سرباز جلوی امیر محمدو گرفتو گفت:»

-اگر آروم نگیری می فرستمت بازداشتگاه

«امیرمحمد به سرگرد نگاه کردو با غیرتی که صداشو می لرزوند گفت:»

-داره با زنم عربی حرف میزنه من نفهمم ،من بی غیرتم مگه ؟داره جلوی چشمای من به زنم آمار میده ،زیراب منو میزنه

سرگرد-خیله خب بشین ،آروم باش

«امیر اومد بشینه به من نگاه کرد و با حرص گفت:»

-چی گفت؟چی گفت که داری اشک میریزی؟«به جبار نگاه کردو گفت:»

-چی گفتی نامرد نالوتی ؟جبار به خدا قسم پاتو نکشی عقب روزگار برات نمی ذارم

«صدای در اومد و محمد حسن اومد داخل و گفت:»

-امیر محمد!!!مگه شما بیمارستان نبودید؟!

«امیرمحمد سری تکون داد و رو به سرگرد گفت:»

- من شکایت دارم

جبار- منم شکایت دارم زدی چونه منو شکوندی

سرگرد –ساکت باشید ببینم،خانم این آقا «اشاره به امیرمحمد گفت:»

-چه نسبتی با شما داره؟

-گفتم که شوهرمه ،ما ص*ی*غ*ه ایم

جبار- وای ،وای!!!تو عزت و جلال خونه باباتو ول کردی شدی زن ص*ی*غ*ه ای این که حتی مرد هم نیست؟

«امیرمحمد ،عین کوه آتشفشان غرید ،مشتشو سر زانوهاش جمع کردبودو فریاد زد:»

-یکی جلوی دهن گاله ی اینو بگیره تا من نکشتمش

سرگرد-یه بار دیگه بی اجازه من حرف بزنید هر دو باز داشتید،خانم این آقا چه نسبتی با شما داره«به جبار اشاره کردو گفتم:»

-به خدا پسر دوست بابامه و هم طائفه ایمونه

جبار- نامزدش بودم

-دروغ نگو مسلمون ما نامزد نکردیم

سرگرد- هرچی؟الان شوهر داره

امیرمحمد- می فهمی گوسفند؟ من شوهرشم ،«رو کرد به سرگردو گفت:»

-خانمم بارداره ما باهم زندگی میکنیم ،حالش بد شده بود برده بودم درمونگاه ،این مردک وارد اتاق خانم من شده...

جبار- بار...بار...بارداری؟

«امیرمحمد چشماشو رو هم گذاشت و با خشم با دندونای رو هم گذاشته گفت:»

-اینو خفه کنید

سرگرد- سرباز بیا این آقا رو ببر بازداشتگاه

«هول شده گفتم:»

-ای وای ای وای محمد حسن ...

«محمد حسن اومد جلو و گفت :»

-جناب یه لحظه صبر کنید ...«وای تنم لمس شد یهو انگار جونم از تنم رفت ،انقدر هول و تکون خورده بودم که بایدم باز از حال میرفتم...»



* * *

شانزده روز گذشته بود مادر جونو آورده بود تو بخش، داشتیم آماده میشدیم که بریم بیمارستان دیدن مادرجون ،اومدم از پله ها برم بالا تا لباس بپوشم و امیر هم پشت سرم بود ،برگشتم ببینم داره میاد یا نه که زاویه دیدم به میز کنار پله ها افتاد که روش تقویم بود و دور تا دور یه عددی رو خط کشیده بودم ، سوم ،سه شنبه ،ماه آبان ...آبا..ن...سـِ...سِ...سوم...انگار تموم سلول های تنم داد زدن:

-روز نود سوم دیگه رسید«تنم یخ کرد ،ولی سینه ام داغ شد،سرم آنگار پر از آب شد ،گوشم سنگین شد ،نفسم بالا میومد ولی تو سینه ام می موند و اثرش تو حنجره ام می موند ،دست امیرمحمد رو پشتم اومد ،گرمای کف دستش از روی لباس به تنم میخورد و گفت:»

امیرمحمد-چرا ایستادی؟داره بارون میاد ،معلوم نیست پاییزه یا زمستون ؟چقدر سرد شده،لباس گرم بپوش...

«نیمه دوم سال ،نیمه...نیمه اول هر سه ماه نود و سه روز میشه ولی نیمه دوم هر سه ماه نود روزه ،عقد ماه از مرداد بود تا اول های آبان عقد دوم ما نود و سه روز نیست نود و یک روزه ...امروز پنجمه ،پنج شنبه است دوروز هم از عقدمون گذشته....ما دیگه محرم نیستیم چطوری جفتمون یادمون رفت ؟چطوری؟!!!من هنوز حامله ام ،هنوز دعوایی داریم...انگار الان که فهمیدم دیگه مال من نیست باید برم ،حالا ...حالا باز اون ترس جدایی اومد تو سرمو قلبم،من بهش گفتم «محرمیت که تموم بشه میرم »چطوری برم؟اون گفت «مسئولیت قبول نمی کنم»حامله کجا برم بدون شوهر حامله باشم منو هیچ جا راه نمی دن ،این جماعت نامروت چی میخوان بهم بگن؟...»

امیرمحمد- چیه؟«باز رنگش پرید خرابی حال من براش عادی نمی شد کمرمو گرفت با وحشت دستشو پس زدمو اشکم فرو ریخت ،حالا تصویر واضح شد،خودشو بهم نزدیک کردو گفت:»

-هیفا؟!«باز کمرمو گرفت و زیر لب گفتم:»

-دست نزن

-چی؟؟؟

-دست نزن بهم

«شاکی گفت:»

-باز دیوونه شد

-ما دو روزه نامحرمیم،بهم دست نزن؟«بی اختیار زدم زیر گریه،خاک برسرت گریه چرا میکنی؟من باید برم ما هر روز همدیگه رو به ترک هم تهدید کردیم ...»

-ترسیدم ،من گفتم چی شده خب دوبا...«یهو سکوت کرد و تو چشمام نگاه کرد و فاصله ی بینمونو پر کرد ،نه امیر نقشه نکش،بد جنس نباش...چشمات دارن میگن تو سرت یه فکریه که من دوسش ندارم ،من هنوزم میخواستمش فقط خیال میکردم که دیگه دوستش ندارم ...چرا تا این لحظه نرسه هر دو به احساسمون پی نمی بریم هر وقت یکی بینمون میاد یا روز موعود میرسه هر دو هول میوفتیم ...»

«امیرمحمد چشماشو ریز و دقیق بهم نگاه کردو گفت:»

-منو دوست داری؟

«قلبم ریخت و تو چشمش مثل روزایی نگاه کرد که میخواست مجنونم کنه ،نگاه عسلیشو با حرارتی که منو به آتیش می کشید تو چشمام ریخت و زمزمه کرد:»

-حاضری به خاطر عشقم چیکار کنی؟حاضری از این بچه بگذری؟

-امیر؟!!!

«داره تو بدترین لحظه زندگیم نهایت سوءاستفاده رو میکنه ....چطور دلش میاد با من این کار رو بکنه؟منتظر نگاهم کردو گفت:»

-هوووم؟

-بسه خسته ام کردی...بسه...

«سنگ دلانه سرشو به عقب کشیدو گفت:»

-پس برو

«قلبم هری ریخت انگار سطل آب سرد رو سرم ریختن وارفته نگاهش کردم ،دهنم باز مونده بود چی گفت؟گفت برم؟نه اشتباه شنیدم...»

-برم؟!!!

«امیر شونه بالا دادو گفت:»

-اگر منو نمیخوای برو جلوتو نمی گیرم

-فقط من باید دوستت داشته باشم ؟تو چی؟احساس تو چی؟

امیرمحمد- تویی که نمی تونی منو فراموش کنی

-پس تو میتونی؟من برای تو انقدر بودم؟انقدر کم و بی ارزش؟شاخ و شونه هات واسه چیه پس؟میخوای مرد بودنتو ثابت کنی؟که غیرت داری ؟تو بی غیرتی؟نامردی؟تو لیاقت عشق منو نداری،بهت گفتم:«قلبمو از سینه میکنم »امیر قسم میخورم به تارموهای بچه هام تو رو عین یه دندون لق میکنم تو عاری واسه قلب من«صورتش سرخ شد و با حرص نگاهم کرد و گفتم:»

-من جونی رو که واسه تو درمیره رو از تنم بیرون میکشم،نفسی رو که به خاطر تو هر دم می کشمو تو سینه امه رو حکم حبس ابد میدم ،سرمو انقدر به دیوار میزنم تا فراموشت کنم ولی از سر این قبله بلند نمی شم تا از خدا نخوام که تو عین من بشی با تموم جون و قلبم بهت آه میکشم که تو جای من باشی

پوزخند زدو گفت:منو نمی تونن ص*ی*غ*ه کنن یا حامله کنن

-بخند اگر این خداست«اشاره به بالا سرم »که این روز شب نمیشه که داغت میکنه عین من،سیر شدی؟ه*و*ست با من به سیری رسید

«دستشو بلند کرد و دستشو نگه داشتمو با حرص تحکم گفتم:»

-دیگه بهت اجازه نمیدم ...

«دستشو پس زدمو برگشتم که برم ،همینطوری هم اشک میریختم از جدایی؟نه از دلی که برای اون ارزش پزشی هم نداره از این همه خاری و ذلت از اینکه به نقطه پایان رسیدم ،چقدر دوسش دارم چقدر بی تفاوته خدایا به من الان ثابت کن که این دنیا عدالت رو برپا میکنه بهم ثابت کن که تو موکل بی کسایی تو نمیذاری این اشکا بی نتیجه باشند و ظالم ظلم کنه و حقش بهش نرسه ...دل منو شکوند به والله که صدای شکستن دلمو شنیدم ،درد شکستنش داره امانمو می بره...؛ دویید بالاو آرنجمو گرفت و گفت:»

-کجا بدبخت تو جز من کی رو داری؟ تو مجبوری چیزی که من میگمو گوش بدی تا سر پناه داشته باشی ،میخوای بری پیش کی؟بابای که نمیذاره تا جلوی در خونه اش بری؟یا پیش اون دوتا عوضی که تو نوبتت ایستادن «با تموم قدرتم زدم تو گوشش صورتش برگشت،چشماشو رو هم گذاشت و با حرص سرشو برگردوند انگشتمو به طرفش گرفتمو گفتم:»

-واگذارت میکنم به خدا امیرمحمد واگذارت کردم به خدا وای به روز کسی که دلی رو به درد بیا و واگذارش کنن به خدا ،من خدا رو دارم اون که بد بخت تویی تو حتی دیگه خدا رو هم به صخره غرورت گرفتی

«اشکم فرو ریختو گفتم:»من بی کسم ولی خدا رو هنوز دارم همون تقاصمو میگیره ...من باورش دارم

«پوزخند زدو گفت:»

-برو تا شب با پای خودت برمیگردی منو با حرف خدا پیغمبر می ترسونه ،من هیچیم نمی شه ولی تو مراقب خودت باش که شب بر میگردی ،جای برگشت برای خودت بذار

«حس کردم از این تحقیر بیشتر ممکن نبود بشم خدایا تو کجایی چقدر بهت نیاز دارم بنده ات داره با من چیکار میکنه؟مدافع من بیا که پناهی جز تو ندارم خدا ،خدا یا الله نذار توی این تحقیر بمیرم خدایا منو ناامید نکن امید من ،خدایا خودتو به این کافر مسلمون نما نشون بده ، چشممو بستم واز ته قلبم با تموم وجودم زیر لب زمزمه کردم یا الله )

صدای زنگ اومد که ملودی وار تو فضا پیچید ،امیر آرنجمو ول کرد و رفت آیفنو برداشت و با اخم به مانیتور نگاه کردو گفت»:

-کیه؟...کی؟!!!...اشتباه اومدید...نعه اشتباهه..

«یه حسی گفت برم منم ببینم کیه نمیدونم با چه حسی به طرف پایین دم آیفن رفتمو و چشمم تار میدید اشکامو پس زدمو دقیق تر به مانیتور ایفن نگاه کردم ،قامت بلند و چهار شونه و موهای جو گندمی...ابتاه؟ابتاه؟زیر لب زمزمه کردم ...ابتاه؟

امیر برگشت نگاهم کرد رنگش پرید و تو چشماش نگاه کردم خدارو با تموم وجودم حس کردم با قدرت و محکم گفتم:

-بابام اومد.....
     
#50 | Posted: 11 Sep 2013 14:23
قسمت سی و دوم

«با چشمایی که ترس توش موج میزد منو نگاه میکرد ،آیفنو ول کرد و گفت:»

-هــَ...ی...فا!!!

«با حرص و ذوق گفتم:»

-بابام اومد دنبالم

«امیرمحمد ،سرخ شد و رگ گردنش متورم شد و گفت:»

-هیفا؟!!!

«خواستم ایفنو از معلق بودن بگیرم که آرنجمو گرفت و مانع شد و جیغ زدم :»

-ابتاه

«امیر محمدجلوی دهنمو گرفت و دور کمرمم با یه دست دیگه اش گرفت تا مهارم کنه ،تقلا کردمو با همون دهن بسته گفتم:»

-ولم کن،ابتاه...

«امیرمحمد هم داد زد:»

-زهر مار ابتاه !من نمیذارم ببرتت

«هولش دادمو جیغ زدم:»

-تمومه ،بابام اومد تو پشت گوشتو ببینی هیفا رو دیدی ،پشت و پناهم اومد ،خدا چوبشو داره بهت نشون میده ،دیگه تموم شد روزای بدبختی تو شروع شد بابام اومد...«یه قدم به عقب رفتم به طرف در ونفس زنان از حرص گفت:»

-گفتم از مادر زاده نشده که کسی تو رو ازم بگیره نه شاهرخ نه جبار نه بابات ...

-زاده شده تو نفهمیدی،بابامه ،دیگه زنت نیستم...

نعره زد:تا زنده ای زن من هستی

«عقب تر رفتم و تهدید وار گفت:»

-نمیذارم ،تو منو میشناسی که به خاطرت تا باز داشت هم رفتم ...بابات برام عددی نیست

باحرص گفتم:آره؟«جیغ زدم :»ابتاه

«امیرمحمد جست زد که بدواِ منم دوییدم طرف در رو در رو باز کردم دیدم دوتا مرد قد بلند و چهار شونه با کت و شلوار مشکی و ست از بالای در اومدن بالا و در رو برای ابتاه باز کردن ،بادیگاردای ابتاه بود ،همین که جثته و قامت ابتاهو دیدم جیغ دومو زدم و صداش کردمو امیر محمد از پشت کمرمو گرفتو دادزد:»

-از خونه ی من برید بیرون ،زنگ میزنم به پلیس

ابتاه که قدم های بلند و محکمشو بر میداشت و شاکی به امیر محمد نگاه میکرد با دست اشاره کرد که بادیگاردا بدو أن اونا هم شروع کردن طول حیاطو دوییدن ،امیر محمد تا دید میدوأن منو کشید داخل و جیغ زدم ابتاهو صدا زدم و امیرمحمد گفت:»

-هیفا دیوونه دارن میان تا تو رو ازم بگیرن

از من جدات کنن«نا باور نگاهم کردو گفت:» از من از امیر محمد...با تو أم!!!

-ولم کن تا حالا زیر پات بودم الان که قراره منو ازت بگیرن رفتم رو طاقچه دلت؟

«امیرمحمد ،همینطوری که مچ دستم تو دستش بود ،تلفنو از روی دستگاهش بر داشت و صد و دهو گرفت»

-سلام قربان، یه دعوای تو خیابون...«در باز شدو بادیگاردای ابتاه اومدن داخل دوتای هیکل امیر محمدو داشتن ،با یه حرکت یکیشون امیرمحمد و گرفت و یکیشون هم تلفنو قطع کرد منم دوییدم طرف ابتاه که درست تو چهارچوب در ایستاده بود و خودمو تو بغلش انداختم ،بعد 5سال آغوش کسی که متعلق به اونم ،کسی که بعد خدا اون صاحب اصلی منه پناهمه ،عین یه کوه پشت سرمه اون که منو به خاطر صرف داشتن نمیخواد منو تازمانی که رو بورسم نمیخواد،منو از اعماق قلبش دوست داره ،محبت پدر و مادر رو نمیشه با هیچ چیز قیاس کرد ،حالا که مادرم میفهمم ،حالا که زیر بار منت دیگران بودم طعم بی کسی رو چشیدم،می فهمم که چقدر ابتاه و اماه دوستم دارن حالا که به خاطرم قید غرور رو زده ،هرچند دیر اومده ولی اومد بالاخره تو بدترین لحظه زندگیم اومد تو لحظه ای که انگار دستای خدا تو دستای ابتاه تجلی کرده و منو تو آغوش گرفته و بو میکرد و می بوستمو زیر لب به زبون مادری به تصدقم میره و جونشو پیش کش غصه هام میکنه و میگه:»

-بابات دیگه اومد هیچ نامردی حق نداره به نورچشمای من آسیب برسونه

«تازه صدای امیرمحمد به گوشم رسید که از فرط داد و فریاد دورگه شده بود ،به امیرمحمد نگاه کردمو ابتاه به زبان فارسی ،برای اینکه امیرمحمد هم بفهمه گفت:»

-برو لباستو بپوش بریم

«امیرمحمد با تموم قوای صدای گرفته اش گفت:»

-هیفا به خودت قسم به خودت قسم پاتو از خونه بذاری بیرون نه من نه تو

«ابتاه منو به پشت سرش فرستادو رفت جلو تو صورت امیر محمد نگاه کردوبا جدیت و صدای بمش گفت:»

-نه تو نه هیفا

«بدون اینکه به من نگاه کنه و چشم از امیرمحمد برداره گفت:»

-هیفا برو لباس بپوش

«امیرمحمد با اولین قدمم از ته دل صدا زد:»

-هیفا!!!

«با تردید به ابتاه نگاه کردموابتاه گفت:»

-تو فقط برو لباستو بپوش

«امیرمحمد میخواست از دست بادیگاردای ابتاه خلاص بشه ولی زورش نمی رسید ،دلم براش یه آن سوخت که تقلا میکرد ولی جواب نمی گرفت ،ولی یاد چند دقیقه قبل افتادم که راحت گفت برو ،یاد تموم بی رحمیاش،مطب اون دکتره وقتی فهمید حامله ام ،وقتی رفتم برای سقط وقتی ...وای همینطور عین فیلم کاراش اومد جلوی چشمم ،چشمامو رو هم گذاشتم و از کنارش عبور کردم ناباور گفت:»

-هیفا!!!

«بغض کرده بودم ،بغض داشت منو می کشت دلم نمیخواست برای رفتن از پیشش گریه کنم ،ولی چشمام داشتن مملو از اشک میشدن و رو گونه هام سر میخوردن و فرو میریختن ،رفتم بالا نیازی نداشتم لباس جمع کنم چون خونه ابتاه مرفع تر از این بودم که به لباسای خونه ی امیرمحمد نیاز داشته باشم ولی یه چیزو برداشتم قاب عکس امیرمحمد و تو کیفم گذاشتمو چادرمو سرکردمو رفتم پایین داشت با ابتاه جر و بحث میکرد منو که دید انگار به واقع دیوونه شد با تموم وجود فریاد می زدو تقلا میکردو اسممو صدا میزد ،نگاهش که میکردم که تا چه حد صورتش قرمز شده تا چه حدی داره برام دست و پا میزنه و داد و فریاد میکنه شل میشدم ،قلبم با چه سرعتی میکوبید انقدر محکم که سینه ام درد میگرفت ،چشمام بی وقفه می باریدن امیرمحمد با التماس گفت:»

-هیفا ترو جون دوقلو ها ،جون بچه امون نرو

«ایستادم،ابتاه اومد جلو و دستمو گرفتو امیرمحمد گفت:»

-حاجی،حاجی ترو خدا نکن،ترو خدا هیفا رو نبر

ابتاه- هرچقدر از بی کسیش سوءاستفاده کردی بسه،حسابت باشه برای وقتی که من اقدام به باز خواستیت کنم تا اون موقعه نفس راحت بکش

«امیرمحمد فریادزد»:

-زن منه

«ابتاه هم فریادی بس بلند تر زد :»

-دیگه اسم دختر منو به زبونت نمیاری،این محرمیت همین جا تموم میشه

امیرمحمد-محرمیت ما به یه خط عربی وصل نیست به قلبمون وصله

«ابتاه منو تو آغوشش گرفت و به آرومی گفت:»

-دیگه تموم شد بابا اومد «سرمو بوسید ومنو با خودش همراهی کردوامیرمحمد همچنان داد میزد و صدام میکرد و به ابتاه التماس میکرد ،اگر انقدر دوستم داشت چرا با من اون کار رو میکرد؟چرا بچه امونو نمی خواست؟یعنی تا این حد با خودش بی تکلیف بود که نمی دونست منو میخواد یا نه؟الان که ابتاه اومد فهمید که واقعا داره بدون من برای همیشه میشه که هول افتاد؟تا برسیم به دم در حیاط صدای فریاد های امیر محمد میومد ،ماشین مشکی ابتاه جلوی در بود ،نمیشناختم چه ماشینیه تازه خریده بود اون سال ها یه بی ام و شاسی بلند داشت ولی حالا یه ماشین چهار در شاسی کوتاه داره ،راننده در رو برای جفتمون باز کردو نشستیم و گفت:»

-دوقلو ها کجان؟

«به ابتاه نگاه کردمو سرمو به سینه اش چسبوندمو گفتم:»

-خونه ی صبا ن

«سرمو بوسید و پشتمو نوازشی کردو گفت:»

-این لقمه صباست

-اون فقط میخواست یه کار خیر بکنه

«منو به آغوشش فشرد و گفت:»

-دیگه نمیذارم کسی ازت سوءاستفاده کنه،جبار صبح پیشم بود ماجرا رو که تعریف کرد دیوونه شدم

«به چشمای ابتاه نگاه کردمو صورتمو نوازشی کردو گفت:»

-هیفای من چقدر بزرگ شده

«اشکم ریخت و با صدای لرزون گفتم:»

-چرا دیر اومدی؟مگه نمی دونستی که من بی تو هیچم؟تموم این سالها از دوری تو از درون داغون و پیر شدم

ابتاه-مصر بودم ،جبار هی زنگ میزد میگفت «بیایید ببینید هیفا از بی کسی به کی پناه آورده ،ادعا میکردم مهم نیست ،ادعا کردم که از نگرانیت دیوونه نمی شم ...همش ادعا کردم مثل تموم این سال ها که از دوریت ادعا میکردم ،نمیدونستم چی شده چه بلایی سرت اومده که جبار خبر داره من خبر ندارم ، به خودم گفتم:

(مرد تا کی این همه درد و به خودتو بچه ات میدی؟به جهنم که غرورتو خرد کرد فدای یه تار موش ،ببین به کجا رسیده که مردم میان و خبر میدن ،دلمو زدم به دریا و زدم زیر هر قسمی که خرده بودم دیگه طاقت نداشتم تا کی از دوریت تحمل میکردم تو نور چشمای من هستی،وقتی شنیدم کوروش مرد میخواستم بیام دنبالت چند بار هم تا پشت در خونه ات اومدم ولی باز این غرور شکسته نذاشت که تو رو به خودم برگردونم ،از سالی که رفتی من مردم ،خوشیای زندگیم به ته رسید حتی دیگه با مادرت هم خوش نبودم ؛من ثمره ی زندگیمو میخواستم تو رو که جان من بودی و هستی

با خودم عهد کردم که تو مردی،ولی تو زنده بودی عمارت که میرفتم تا چند ثانیه جلوی در می ایستادم تا تو رو ببینم که از روی پله ها می دویی پایین و صدام میزنی و می پری تو بغلم و منم تو آغوش میگیرمت و می بوسمت ...هرگز این انتظار توی این 5سال قطع نشد...«یاد نیوشا و پروشا افتادم که وقتی امیر میومد می پریدن بغلش و بغلش میکردن»

«ابتاه نفسی کشید و گفت:»

-جبار گفت:«از سر ناچاری رفتی زن یه پسره ی عوضی شدی اونم ص*ی*غ*ه ات کرده»

-امیرمحمد عوضی نیست ابتاه

«ابتاه با تعجب گفت:»

-هیفا؟!!!!

-جبار دروغ میگه «با بغض گفتم:» با امیر دعوا کرده واسه همین ازش عقده و کینه داره

-داری از اون پسره دفاع میکنی؟

«سرمو به زیر انداختم و ابتاه گفت:»

-هیفا تا کی این عاشقی؟؟؟!!!

با بغض گفتم:ابتاه!

«منو به آغوش کشیدو گفت:»

-جبار گفت حامله ای

«جوابی ندادمو گفت:»

-از این پسره است؟مگه چند وقت ص*ی*غ*ه اش بودی؟

-شش ماه،تموم شد

ادامه دارد ..
     
صفحه  صفحه 5 از 6:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / روز نود و سوم بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites