تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

Kajal | كژال

صفحه  صفحه 4 از 4:  « پیشین  1  2  3  4  
#31 | Posted: 15 Sep 2013 00:22 | Edited By: paridarya461
»یه مرتبه متوجه شدم که جوّ مثل یه دادگاه شده! خیلی راحت خسرو شایان کژال رو محکوم کردن! برای همین با حالت اعتراض گفتم«
- شماها اومدین که نمک رو زخمش بپاشین؟!
» یه لحظه هر دو منو نگاه کردن که شایان زود گفت«
- درست می گین! من معذرت می خوام!
خسرو- اینا که ما گفتیم همه حقیقت بود!
- اما این حقیقت در اثر وضعیتیِ که اونا برای کژال پیش آوردن! اگه زوری در کار نبود،کژال م الان اینجا نبود! داشت برای خودش زندگی ش رو می کرد!
شایان- کاملاً درسته!
خسرو- درسته اما راه بسیار سخته! تنهایی نمی شه رفت!
- ولی کژال تنها نیست! تمام زن ها و دختراهای آبادی باهاشن!
»بعد یه مرتبه یاد اتفاق دیروز افتادم و جریان رو براش تعریف کردم وقتی داشتم براش حرف می زدم، نفرت از چشماش کاملاً معلوم بود، یه مرتبه منو بغل کرد و زد زیر گریه و گفت«
- ترو خدا ببخشین خانم دکتر! اینا همه ش بخاطر منه! ترو خدا دیگه به من کمک نکنین ! من اصلاً دلم نمی خواد که برای شما اتفاقی بیفته!
»کمی دلداریش دادم تا آروم شد و بعد استکانش رو برداشت و با آب شست و شروع کرد به چایی ریختن. نور آتیش تو صورتش افتاده بود! دختر قشنگی بود! چشمای رمیده و وحشی و ترس خورده اما مصمم!موهای سیاه و تابدار و بلند که همینجوری ساده ریخته بودشون پشت سرش و یه روبان م به پیشونی ش بسته بود! درست شده بود مثل دختر سرخپوستای تو این فیلما! دستای ظریف و قشنگی داشت! آدم وقتی نگاه می کرد باورش نمی شد که این دست ها ممکنه یه لحظه بعد تفنگ رو بردارن و شلیک کنن! هر چند که دست و انگشت، خودشون به تنهایی کاره ای نیستن و هر کاری می کنن به فرمان عقل و فکر آدمه!
چایی رو ریخت و حالا نمی دونست یه استکان رو به کی تعارف بکنه! به همه مون نگاه کرد و بعد استکان چایی رو گرفت جلوی من و گفت«
- اینجا، تو این جمع، فکر می کنم می تونم بگم که خانم ها مقدم ن! بفرمایین خانم دکتر!
»چایی رو با تشکر ازش گرفتم که گفت«
- اون پایین، هر چیزی اول برای آقایونه! غذا، میوه، چایی، خواب، استراحت!
»استکان چایی رو بردم طرف دهن م که یه مرتبه از خیلی دور صدای پارس سگ های ده بلند شد!یه لحظه هم گوش دادیم! قطع نمی شد!
کژال- هیچ وقت این موقع شب سگای ده این جوری پارس نمی کنن! مگه این که یه غریبه بیاد تو ده یا گرگ!
خسرو- گرگ می آد تو ده؟!
کژال- نه! می دونه که ده پر از سگه!
»همه ساکت شدیم و به صدا گوش دادیم. تقریباً هفت هشت دقیقه گذشت اما صدای پارس سگ ها قطع نشد!«
خسرو- معمولاً وقتی یه غریبه می آد تو ده و سگ ها بهش پارس می کنن، کسی ازخونه بیرون نمی آد که بفهمه کی اومده و چی شده؟
کژال- چرا! حتماً!
شایان- پس چرا پارس شون قطع نمیشه؟!
- نکنه یه اعلام خطر باشه! مثل دود تنور!
»یه مرتبه کژال کتری آب جوش رو برداشت و ریخت رو آتیش و خاموشش کرد و تفنگش رو برداشت و رفت طرف دهانه ی غار ! خسرو و شایانم همینکار رو کردن! منم دنبال شون رفتم!جلوی غار کژال بهمون گفت که همونجا منتظرش باشیم و خودش از کنار غار رفت بالا و می خواست از اونجا نگاه کنه و ببینه کسی داره می آد طرف مون یا نه! هنوز صدای سگ های ده می اومد ! طوری پارس می کردن که انگار یکی داشت اذیت شون می کرد!یه خرده که گذشت، کژال از اون بالا اومد پایین و تند گفت«
- چند تا سیاهی از دور معلومه! شماها برین! فکر کنم اومدن دنبال من! می خوان تو شب غافلگیرم کنن! شماها زود تر برین! از همون طرف برگردین که تو راه بهشون برنخورین!
- توام بیا بریم! می ریم پایین تا اینا خودشون خسته بشن و برگردن!
شایان- آره شمام بیاین! می ریم قلعه!
»یه نگاه بهمون کرد و گفت«
- نه! فایده نداره! فردا شب می آن! باید جلوشون در بیام! باید بفهمن که من محکم سرِ جام ایستادم! شماها برین!
»اومدم اصرار کنم که گفت«
- داره وقت می گذره ! دیر می شه! برین!
»دیدم اصرار فایده نداره! به خسرو گفتم«
- بریم خسرو!
- شماها برین ! شایان! پروازه رو با خودت ببر!
- یعنی چی؟!
خسرو- من اینجا هستم!
»باورم نمی شد که این حرف رو از دهن خسرو بشنوم! جلوی کژال م خجالت می کشیدم بگم که به تو چه مربوطه! اگه خدای نکرده اتفاقی براش میفتاد جواب عمو اینارو چی می دادم! اصلاً جواب وجدانم رو چه جوری می دادم!«
خسرو- برین شایان! دیر می شه!
شایان- می خوای چیکار کنی؟!
خسرو- کاری نمی خوام بکنم، فقط همینجا هستم!
شایان- آخه این جنگ تو نیست که!
خسرو- منم نمی خوام با کسی بجنگم!
- خسرو! بیا بریم!
خسرو- شماها برین!
- آخه میخوای چیکار کنی؟
خسرو- هیچی! فقط می خوام ببینم چی میشه!
» دیگه داشت گریه م می گرفت! خسروام فهمید و اومد جلوم و گفت«
- برو پروازه ! من طوری م نمی شه! مطمئن باش!
- اینا دارن با تفنگ و فشنگ می آن بالا!شوخی م ندارن ! ترو خدا بیا بریم خسرو ! جون عمو بیا بیرم!
»یه نگاه به شایان کرد که کژال گفت«
- خسرو خان اینجا تا چند دقیقه ی دیگه تیر اندازی می شه! خطرناکه! ممکنه اتفاقی براتون بیفته ! خواهش می کنم شماها برین! من از پس شون بر می آم!
خسرو- اینجا، تو کوه مردا حق رأی ندارن؟!پس کجا باید دنبال عدالت گشت؟!
»کژال خندید و یه اشاره به شایان کرد و گفت«
- برین ! دیر شد!
»شایان دست منو گرفت و با نرمی کشید! کاری ازم بر نمی اومد! خسرو تصمیم خودش رو گرفته بود! چیزی که اصلاً فکرش رو نمی کردم! خسرو، مرد قهرمان! به روزایی فکر کردم که چه چیزایی رو به خسرو نسبت میدادم! ترس! بی تفاوتی! سردی! وای که چقدر در موردش اشتباه می کردم! دلم می خواست که باهاش حرف بزنم و به زورم که شده با خودم ببرمش پایین اما دیگه دیر شده بود! شایانم تقریباً دیگه داشت منو با خودش می کشید!
دو سه دقیقه بعد رسیدیم به اسب ها و شایان افسار اسب خسرو رو محکم کرد و خودمون سوار شدیم و حرکت کردیم اما حواسم فقط پیش خسرو بود! یه مرتبه زدم زیرگریه! اگه خدای نکرده طوری می شد چی؟!
از صدای گریه م شایان اسبش رو نگه داشت و برگشت طرف من و یه نگاه بهم کرد و گفت«
- می خوای منم برم پیشش که تنها نباشه؟!
- نه! ولی چرا باید این کار رو بکنه؟! اصلاً به اون چه مربوطه؟!
- تصمیم خودش رو گرفته بود! نمی شد کاری کرد!
- اگه طوری بشه چی؟! جواب عموم رو چی بدم!
- خسرو بچه نیست! می تونه از خودش مواظبت کنه!
»اینو گفت و راه افتاد . عروسک م دنبالش. حدوداً ده دقیقه راه رفتیم که یه مرتبه صدای تیر اومد! نفسم بند اومد! خدایا نکنه این تیر خورده باشه به خسرو؟! خداجون مواظبش باش! خداجون هزار تا صلوات نذر می کنم که خسرو طوریش نشه! اصلاً هیچکس طوریش نشه!
شایانم برگشته بود و به کوه نگاه میکرد! ماها تقریباً پایین کوه بودیم و شاید ده دقیقه ی دیگه می رسیدیم نزدیک قلعه! دلم می خواست الان اون بالا پیش خسرواینا بودم! حداقل شاید می تونستم مواظبش باشم که یه وقت دیوونگی نکنه! یعنی ممکن بود اون خسرویی که من می شناختم از این قهرمان بازیا دربیاره! آره! این خسرو چرا! چون این خسرو اون خسرویی نیست که من می شناختم! اصلاً من یه عمر اشتباه می کردم! همیشه م فکر می کردم که خیلی می فهمم و خیلی چیز سرم می شه! مرده شور منو ببره با این طرز فکرم!
یه مرتبه تیراندازی شروع شد! پشت سرِ هم! همونجوری صدای تیر می اومد! دیگه اصلاً نمی تونستم حرکت کنم! دلم می خواست برگردم بالا! شایانم همین احساس رو داشت! اونم همونجور رو اسب نشسته بود و دندون هاشو رو همدیگه فشار می داد و به کوه نگاه می کرد!شاید بیشتر از نیم ساعت طول کشید تا تیراندازی کم شد و بعدش صدای تک تیرها و بعدشم کلاً قطع شد! حالا لحظات اضطراب واقعی بود! نمی دونستم نتیجه ی این تیرها چی بوده! کسی زخمی شده؟! خسرو؟! کژال؟! یا از اون طرف؟!
هر دو از اسب پیاده شدیم و مات شدیم به بالای کوه! به جنگلِ بالای کوه! به اونجایی که یه دختر داشت از حق ش دفاع می کرد! خسته و دل شکسته و نا امید ! یه دختر خوشگل و ساده ی روستایی که اگه کسی کاری به کارش نداشت، سر براه و مطیع برای خونواده ش کار می کرد و حتی به اندازه ی نصف کارش هم توقع نداشت!
چقدر دیگه باید صبر می کردیم تا بفهمیم چی شده؟! چند ثانیه ی نفس گیر دیگه رو باید تحمل می کردیم؟! دفعه ی قبل چی شد که تیر اندازی قطع شد؟! یکی زخم برداشت؟! یه خون رو زمین ریخته شد؟! یکی فهمید که دختر ساده ی ایرانی م می تونه مثل یه پلنگ خشمگین از خودش دفاع کنه؟!این دفعه چی؟! از کدوم طرف زخمی دادن؟!پلنگ خوشگل آبادی زخمی شده؟! یا خسرو؟! راستی خسرو چی بوده؟! شیری که به کمک یه پلنگ مظلوم و معصوم اومده یا یه غزال خشمگین؟! خدایا نکنه خسرو طوریش شده باشه؟! لعنت به من که بهش تلفن زدم! این پسر تا کِی باید جورِ منو بکشه و بخاطرم تو زحمت و درد سر بیفته؟! آخرشم چی؟! دستمزدش یه سری چرندیات و فکرای احمقانه که در موردش می کردم و هیچکدومم درست نبود!
بی اختیار نشستم رو زمین م شروع کردم به گریه کردن! شایان م یه قدم اومد طرفم اما بعد ایستاد و گذاشت راحت باشم! یعنی باید گریه می کردم! اون موقع کار دیگه ای جز گریه کردن از دستم بر نمی اومد! چند دقیقه گریه و تخلیه ی احساسات! شاید تخلیه ی ضعف! اما چرا گریه؟! من یه پزشک بودم! الان م می تونستم کمک کنم! پس چرا اینجا نشستم و گریه می کنم!
تند از جام بلند شدم و رفتم طرف عروسک و سوارش شدم که شایان افسارش رو گرفت و گفت«
- می خوای چیکار کنی؟!
- می رم بالا!
- بالا؟! برای چی ؟!
- من یه پزشک م! شاید الان اون بالا به وجودم احتیاج باشه!
- آخه الان . .
- اگه تو می ترسی همینجا بمون! اصلاً لزومی نداره که تو باهام بیای!
»تا اینو گفتم مثل برق پرید رو اسبش و گفت«
- بریم!
»سر اسب ها رو برگردوندیم و حرکت کردیم که یه مرتبه شایان بالای کوه رو نشون داد و گفت«
- نگاه کن!
»یه آتیش بزرگ ! مثل اون دفعه! پیام کژال! نشونه ی بودن کژال! پلنگ خوشگل آبادی هنوز هست! پا بر جا و قوی!یه لبخند رو لبام نشست!
»شایانم یه نفس بلند کشید و برگشت طرف من و گفت«
- بریم؟!
- نمی دونم! نه! همینجا باشیم!
»پیاده شدیم و دو تایی کنار همدیگه ایستادیم و به پیام بالای کوه نگاه کردیم! انگار گرماش از نیم متری به بدنم می رسید! به دلم! به روحم و احساسم! تا اون لحظه انقدر احساس قدرت نکرده بودم! دلم می خواست احساساتم رو به زبون بیارم برای همین گفتم«
- ای کاش مردای آبادی پیام رو بگیرن!
- که کژال پیروز شده؟!
»سرم رو تکون دادم که گفت«
- برای من خیلی عجیبه! مثل این دختر، صدها هزار تا تو این روستاها و آبادی ها هستن همه شونم سرشون به کارشون گرمه! اصلاً آدم باورش نمی شه که مثلاً یکی شون ممکنه یه روزی یه همچین کاری بکنه! یعنی از اون دخترای ساده و آروم بعیده که این طوری طغیان کنن!
- مثل کژال میلیون ها دختر و زن تو دنیا دارن مبارزه می کنن! بدون تفنگ! و نه تو کوه! تو همون خونه هاشون! با نابرابری ها! تبعیض ها! حق کشی ها! با زندگی! اما هیچکس توجهی بهشون نداره! برای هیچ کس قهرمان نیستن! همه قهرمان رو فقط کسی می دونن که یا مثل هنرپیشه های این فیلما تفنگ دستش بگیره یا مثلاً یه چیزی اختراع کنه یا مثلاً یه رمان بنویسه! اما کسی متوجه نیست که تک تک این زن ها و دخترها به نوبه ی خودشون یه قهرمانن!
»برگشتم طرفش و با عصبانیت گفتم«
- پشت هر مرد موفقی حتماً یه زن قهرمان وجود داره! اینو تا حالا نشنیدی؟!
»با تعجب نگاهم کرد که دوباره گفتم«
- اگه شما آقایون پشت نداشته باشین هیچ وقت نمی تونین موفق باشین!
»یه لبخندی زد و گفت«
- من موافق تساوی حقوق زن و مرد هستم! من تو جبهه ی شمام!

Signature
     
#32 | Posted: 15 Sep 2013 09:38 | Edited By: paridarya461
»سرم رو برگردوندم طرف کوه و هیچی نگفتم! نمی دونستم چرا بیخودی از دست شایان عصبانی شده بودم! شاید به دلیل اینکه اونم یه مرد بود! دلم می خواست این اتفاقات رو یه جوری به گوش تمام مردای دنیا برسونم! دلم می خواست همه ی مردای دنیا داستان کژال رو بفهمن! دلم می خواست تمام مردای دنیا پیام کژال رو بگیرن! ولی انگار که حتی ذهن مردای همین آبادی که تو دو قدمی کژال بودن م توانایی دریافت یه همچین پیامی رو نداشت!
بیست دقیقه، نیم ساعت دیگه م گذشت که یه مرتبه از جلومون یه صدایی اومد و بعدش یه شیهه ی خفیف اسب! نمی شد درست لای درختارو دید! شاخ و برگ درختا جلوی نور ضعیف ماه رو گرفته بودن! مردمک چشمم بازِ باز شده بود و تو تاریکی دنبال اسب و سوارش می گشت!
یه لحظه بعد سایه اسب رو دیدیم! خسرو بود! تنها! داشت آروم می اومد طرف ما! انگار خدا دنیارو بهم داد! زود از اسب پیاده شدم و رفتم طرفش و تا رسیدم بهش زدم زیر گریه و دستم رو دراز کردم طرفش! آروم دستم رو گرفت و بهم خندید! سرم رو گذاشتم رو پاش و گریه کردم! گریه خوشحالی بود!شایانم پیاده شده بود و اومده بود پشت سرم. نمی دونستم تو اون لحظه باید چی به خسرو بگم! ازش به خاطر طرز فکر غلطم عذر خواهی کنم؟! یا باید به خاطر این دیوونگی بهش اعتراض می کردم یا باید بهش می گفتم چقدر از اومدنش خوشحالم؟!اما هیچکدوم از این حرفا گفته نشد! اصلاً کسی چیزی نگفت! نه من نه خسرو نه شایان! شایدم حرفی برای گفتن نبود! یه آتیش بزرگ اون بالا روشن بود و خسروام پیش ما! همه چیز معلوم و مشخص بود!حدوداً یه ساعت یه ساعت و نیم بعد، با خسرو، تو ماشین نشسته بودم و داشتیم بر می گشتیم طرف ده. فقط یه سؤال تو ذهنم بود و باید از خسرو می پرسیدم!«
- خسرو!
»صورتش رو برگردوند طرفم«
- توام تیراندازی کردی؟
- فرقی م داره؟
- آره!
- کمی کمکش کردم.
- یعنی به طرف آدما تیر اندازی کردی؟
- نه! سر تفنگ رو بالا گرفته بودم و تیر اندازی می کردم!
- تو فکر می کنی کار کژال درسته؟
- هر کسی باید از حقوق خودش دفاع کنه اما نه از هر راه و نه با هر وسیله ای! اینجا قوانین جنگل که حکمفرما نیست! قانونی هست! پاسگاهی هست! مأموری هست! کژال می تونست حداقل با یکی مثل تو مشورت کنه! می تونست بره پاسگاه و مشکل رو باهاشون در میون بذاره! اونام حتماً کمکش می کردن! از طریق قانون! اگه قرار باشه با هر حق کُشی، مردم رو همدیگه تفنگ بکشن که دیگه نمی شه جایی با آرامش زندگی کرد!
- کاش اینارو به خودش می گفتی!
- گفتم قبول م کرد! طفلک گناهی م نداره! مگه چند سالشه؟! فوقش بیست سال!
- نه، انگار کمتره!
- نوزده سال! یه دختر نوزده ساله، اونم تو یه روستا براش دسترسی به یه مشاور خوب سخته!
- تو فکر می کنی بالاخره چی می شه؟
- درسته که کژال در مورد نوع مبارزه و اعتراض اشتباه کرده اما اونایی م که به اینصورت دنبالش می رن م اشتباه می کنن! من مطمئن هستم اگه مسئله رو به پاسگاه اطلاع می دادن و جای خودشون چند تا مأمور می رفت کوه دنبال کژال، حتماً مسئله حل می شد! بدون مشکل! این اشتباه شاید از طرف یه دختر نوزده ساله پذیرفته بشه اما از یه عده آدم عقل رس نه! اسم خودشونم گذاشتن بزرگان ده! کدخدا!
»تقریباً نزدیک ده بودیم که از همون دور یه روشنایی دیده می شد! یه دودی م رو هوا بود! کمی که رفتیم جلو و وارد ده شدیم، اهالی رو دیدیم که تو میدون ده، این ور و اون ور می رن! خسرو ماشین رو یه گوشه ای نگه داشت و پیاده شدیم! تا پام رو از تو ماشین گذاشتم بیرون ننه احمد دوئید جلوم و گفت«
- کجائی ننه؟!
- چی شده ننه احمد؟!
- زراعتِ کدخدا رو به آتیش داده!
- کی؟!
- کژال! شیرُم! پِلَنگُ م!
»برگشتم یه نگاه به خسرو کردم که ننه احمد دوباره با ذوق گفت«
- حقُ م داره! بیست تا نامرد با تفنگ پِی ش افتادن! اونم تو نیمه شو!
»بعدش سرش رو آورد جلوتر و با خنده گفت«
- آگایی چه کِردُم؟! یه توله گربه رو بُردُم سرِ دیفال! سِگای آبادیُ م ریختن گِردش! حالا واق نِکِن و کِی واق بِکِن!
»تازه فهمیدم چرا سگ های آبادی اون طوری پارس می کردن! نگو کار ننه احمد بوده! می خواسته یه جوری به کژال خبر بده! از خنده مرده بودم! واقعاً چه فکر بکری!«
- ننه جون تو کژال رو سِیر کردی؟!
- آره ننه احمد! اون بالا پیشش بودیم که صدای سگ های ده بلند شد! فکر می کردیم که همینجوری دارن پارس می کنن اما یه لحظه بعد فهمیدیم که حتماً یه خبری شده و شماها دارین علامت می دین! کژال م زود رفت بالای یه بلندی و فهمید که اومدن دنبالش! آفرین!خیلی کارتون عالی بود!
»همچین ذوق کرد خندید که نگو! وقتی خنده هاش تموم شد گفت«
- جات سبز سیر کنی رو کدخدارو! رنگ داده بود سی سفید آب! زبون ش چوب شُدَه بود! او از آخورش، ای از زراعتش! دیه سی مو دور وَر نمیدارَه!
- از کجا می دونین کژال مزرعه ش رو آتیش زده؟!
- پَ کارِ کینه؟!
»دیدم راست می گه حتماً کار کژاله!«
- حالا همه ی مزرعه ش سوخته؟!
- نه بوآ! نمیه ش گُر گرفته بی که به دادش رسیدن! های بنازُمِت کِژال!
»دوتایی خندیدیم و ازش خداحافظی کردم و سوار ماشین شدیم و رفتیم تو خونه و سماور رو روشن کردم. خسرو رفت و دست و صورتش رو شست و منم لباسامو عوض کردم و نشستیم. اومدم بهش بگم که امشب اینجا بخوابه که یه مرتبه گفت«
- شایان پسر خیلی خوبیه! با اصالته!
» هیچی نگفتم که دوباره گفت«
- نظر خودت چیه؟
» یه لحظه صبر کردم و گفتم«
- من اگه بهت تلفن کردم، یکی ش بخاطر همین مسئله بود! باید بهتون می گفتم!
- مادرشم خیلی خانم و فهمیده س!
»بازم هیچی نگفتم! یه خرده بعد گفت«
- از نظر مالی م وضع بسیار خوبی دارن!
- من برام مسائل مالی اصلاً مهم نیست!
»اینو گفتم و بلندشدم که چایی دم کنم. رفتم تو آشپزخونه و سرم رو با سماور و قوری گرم کردم اما باید بر می گشتم تو سالن. خیلی دلم می خواست می تونستم حرف بزنم اما طرز تربیت م طور دیگه ای بود! کاش الان پدر و مادرم زنده بودن!
برگشتم تو سالن و نشستم و گفتم«
- الان چایی دم می کشه.
- نگفتی نظر خودت چیه؟
- نظر من؟!
- آره!
- با خودم عهد کردم که دیگه در مورد هیچی نظر ندم چون ممکنه غلط از آب در بیاد!
- یعنی اگه یه مریض م اومد پیش ت هیچ نظری نمی دی؟! اون وقت چطوری معالجه ش می کنی؟!
- منظورم در مورد آدما بود!
- حالا چرا به این نتیجه رسیدی؟!
»یه لحظه ساکت شدم و بعد دلم رو به دریا زدم و گفتم«
- بخاطر تو!
- بخاطر من؟! بخاطر من برای چی؟
- می خوای راستش رو بدونی؟
- حتماً!
- ببین خسرو! من تازه متوجه شدم که یه عمر در مورد تو اشتباه می کردم! یعنی اصلاً تو رو نشناخته بودم!
- چرا؟!
- من می دونم که وجودم به زور به شما،یعنی تو و عمو و زن عمو تحمیل شد!
- این حرفا چیه؟! تو دختر عموی من هستی!
- اینا واقعیته! همیشه م بخاطر این مسئله خودم رو سرزنش کردم هرچند که گناهی نداشتم!
» اومد یه چیزی بگه که زود گفتم«
- بذار حرف بزنم! حالا که شروع کردم بذار حرف بزنم!
» یه خرده مکث کرد و بعد گفتم«
- شماها همه با من مهربون بودین و کمک م کردین! اگه شماها نبودین معلوم نبود من الان چه وضعیتی داشتم! اما منم دلم نمی خواست که زندگی م اینطوری بشه! منم دلم پدر می خواست! دلم مادر می خواست! دلم می خواست تو خونه ی پدر و مادرم بزرگ بشم! همین طور که الان کمبود شون رو به شدت حس می کنم! توام همیشه به من کمک کردی! همین الانم داری کمک م می کنی! راستش من همیشه ترو و یه آدم منطقی و . . .
» دوباره یه سکوت کردم و گفتم«
- می خوام راحت باهات حرف بزنم! من همیشه ترو یه آدم خشک و سرد و بی احساس تصور کرده بودم! یه آدمی که مثل ماشین می مونه! درس خون، منظم، مرتب، مبادی آداب!امشب چیزایی ازت دیدم که تمام افکارم رو دگرگون کرد! اصلا! فکر نمی کردم تو یه همچین آدمی باشی! اسب سواری بلد باشی! تیر اندازی کنی! اون بالا پیش کژال بمونی یا اصلاً با کلّ این مسئله موافق باشی!من امشب تازه فهمیدم که چقدر در مورد تو اشتباه می کردم! یعنی خودت باعث شدی که من در موردت اشتباه فکر کنم! من تو دختر عمو و پسر عمو هستیم! یه صحبت هایی م که در گذشته در موردمون شده بود! اما من در تمام مدتی که تو خونه ی شما بودم هیچ اشاره یا کنایه یا کوچک ترین چیزی از تو ندیدم که چیزی در مورد خودم یعنی احساسی که تو به من داشتی یا داری متوجه بشم ! هیچی! برای همین م در موردت اون طوری فکر کردم و یه همچین شناختی نسبت به تو پیدا کردم! می فهمی؟!
»اینو گفتم و از جام بلند شدم و رفتم طرف آشپز خونه! زیر چشمی نگاهش کردم و رفتم! بازم همون خسرویی بود که بود! آروم و خونسرد!
دو تا چایی ریختم و برگشتم و گذاشتم رومیز و خودم نشستم اما خجالت می کشیدم نگاهش کنم ! نمی دونم چطوری تونستم حرفایی رو که یه عمر تو دلم بود بهش بگم! اما حالا نمی دونستم باید چیکار کنم! اونم که درست شده بود مثل قدیمش! خیلی خونسرد نشسته بود وهیچی نمی گفت!
یه دقیقه بعدم چایی ش رو برداشت و شروع کرد به خورردن! دیگه نتونستم طاقت بیارم و گفتم«
- حالا تو بگو! نظر تو در مورد من چیه؟
»فنجون چایی ش رو آروم گذاشت رو میز و گفت«
- تو دختر خیلی قشنگی هستی! قشنگ، خانم، با شخصیت! من مطمئن هستم هر مردی که با تو ازدواج کنه خوشبخت می شه! در واقع شانس آورده که تو همسرش شدی!
»بازم طوری حرف زده بود که اصلاً نمی تونستم خواست درونی ش رو بفهمم! همیشه م همینطوری بود! اما حالا که تا اینجا جلو رفته بودم باید ادامه می دادم برای همین م گفتم«
- فقط همین؟!
»دوباره فنجونش رو برداشت و گفت«
- بقیه ش به خودت بستگی داره!
- به من؟!
- آره!
- در چه مورد؟
- در مورد هر چی که تو فکرته!
»بازم مسئولیت رو انداخته بود گردن من! نمی دونستم الان باید چی بگم اما باید یه چیزی می گفتم«
- پدر و عموم از خیلی وقت پیش، شاید تقریباً زمان به دنیا اومدن من ، ما دوتا رو یه جورایی برای همدیگه نامزد کردن! پس دیگه. . .

Signature
     
#33 | Posted: 15 Sep 2013 09:59 | Edited By: paridarya461
«بقیه ش رو نگفتم که زود گفت»
- عوضش موقعی که عموم خدا بیامرز فوت کرد و تو اومدی پش ما، پدرم منو و صدا کرد تو اتاق و گفت:
- خسرو ، پروازه، از این به بعد خواهر توئه تا بینم خدا چی می خواد.
«بازم برگشتم سر جای اول م! یعنی بازم همه چیز وابسته به تصمیم خودم شد! اصلاً نمی شد با این خسرو حرف زد و چیزی از احساسش فهمید!»
- من مدیون شما هستم! و باید دِین م رو یه جوری ادا کنم!
- با ازدواجِ با من؟
«دلم می خواست بلند می شدم و حسابی کتک ش می زدم! بازم حرص م رو در آورده بود!»
- تنها کاری که از دستم بر می آد همینه!
- اون وقت فکر نمی کنی به من بر می خوره؟!
- برای چی؟!
- ازدواج برای جبران محبت!
- نه! اصلاً! یعنی چرا جبران؟! بالاخره من و تو دختر عمو و پسر عمو هستیم دیگه! نامزدم که هستیم!پس. . .
«عجب حرفی زده بودم! خودم از حرف خودم خجالت کشیدم و زدم زیر گریه! واقعاً نمی دونستم باید چیکار کنم ! اگه خسرو منو دوست داشته باشه چی؟! اون نمی خواد خودش رو به من تحمیل کنه!هیچ وقت نخواسته و نکرده! اگه منو دوست داشته باشه هم یه کلمه به زبون نمی آره! اون وقت اگه من باهاش ازدواج نکنم هیچ وقت خودمو نمی بخشم! اگرم دوستم نداشته باشه و یه کلمه از من بشنوه، که میخوام باهاش ازدواج کنم، حتماً اینکارو می کنه اون وقت م هیچوقت خودمو نمی بخشم چون بازم بهش تحمیل شدم! خدایا پس چکار کنم!
همینجوری سرم رو انداخته بودم پایین و گریه می کردم که بلند شد و اومد کنارم نشست و موهام رو ناز کرد و گفت«
- چرا گریه می کنی؟!
- دلم برای پدر و مادرم تنگ شده! کاشکی الان زنده بودن!
- زنده هستن ! هر دوشون م تو تهران برای تو نگرانن! پدر و مادر تو اونان!
»یه لحظه سرم رو بلند کردم و گفتم«
- ترو خدا کمکم کن خسرو!
»بعد سرم رو تکیه دادم به شونه ش که آروم گفت«
- از حرکت کژال چیزی یاد نگرفتی؟
- چرا؟ اما. . .!
- اما نداره! من همیشه سعی کردم بهت یاد بدم قوی باشی و با اراده!
- هستم اما . . .!
- پس چرا نشون نمی دی؟!
» اشک هامو پاک کردمو آروم نشستم . تصمیم خودمو گرفتم! چشمامو بستم وگفتم«
- خسرو! من بعد از این که طرح م تموم شد، مثل یه کنیز برای شماها می شم! چه از نظر محبت چه از نظر مالی! و مطمئن باش که تمام خوبی های شمارو جبران می کنم اما. . .!
»ساکت شدم که گفت«
- اما چی؟
»تمام نیرو و توان م رو جمع کردم و همونجور که چشمام بسته بود گفتم«
- من تو رو واقعاً دوست دارم خسرو اما مثل برادرم!
»با گفتن این حرف انگار هر چی انرژی تو تنم بود تموم شد! انقدر خسته شدم که نزدیک بود از حال برم! یه سنگینی عجیبی رو قفسه ی سینه م حس می کردم! حرف گفته شده بود و دیگه نمی شد کاریش کرد! شدیداً پشیمون شده بودم! اگه دوستم داشته باشه. . .!چه دختر گَندِ بی چشم و رویی هستم من! لعنت به من! دخترِ احمقِ نمک نشناس! دیوونه ی نمک به حروم! این جواب این همه خوبی که به تو کردن نبود! این. . .
یه مرتبه همونجور که چشمام بسته بود و داشتم تو دلم به خودم فحش می دادم دستش اومد رو موهام و نازم کرد! چشمامو باز کردم و دستش رو گرفتم و ماچ کردم و زدم زیر گریه و گفتم«
- ببخش خسرو! تو رو خدا منو ببخش! من کنیز توام! من کنیز همه ی شماهام! غلط کردم! از رو حرص م اینارو گفتم! تورو جون عمو منو ببخش! تو رو. . .!
»نذاشت حرفم تموم بشه و گفت«
- تو خواهر منی پروازه! این حرفا چیه که می زنی! من واقعاً خوشحالم که حرف دلت رو به من زدی! منم تو رو خیلی دوست دارم اما مثل یه خواهر! یه خواهر خوشگل و ناز!
» یه مرتبه گریه م بند اومد! دلم می خواست حرفی رو که زد، دوباره بشنوم!«
- مثل یه چی؟!
- خواهر ! یه خواهر خوشگل!
» یه نگاه بهش کردم و گفتم«
- داری دروغ می گی! چون من اون حرف رو زدم داری اینو می گی که من راحت باشم! اما من اون حرف رو از رو حرص م گفتم و . . .
- دیگه دروغ نگو!
- به جون عمو. . .
- قسم دروغ؟!
»نگاهش کردم که گفت«
- من حقیقت رو بهت گفتم پروازه! شاید اگه عمو زنده بود و تو انقدر به من نزدیک نبودی به چشم یه دختر عمو بهت نگاه می کردم و باهات ازدواج می کردم اما وجود تو برای سال ها در کنارم باعث شد که به چشم یه خواهر بهت نگاه کنم!
- بگو به جون عمو!
- به جون عمو!
-اصلاً سه بار به خدا قسم بخور!
- به خدا! به خدا! به خدا!
»پریدم بغلش و کردم! اون موقع فهمیدم چقدر خوشبخت بودم که یه برادری مثل خسرو همیشه کنارم بوده اما منِ احمق قدرش رو نمی دونستم! یعنی همونکه یه اسم نامزد روی ما گذاشته بودن، مانع بروز احساساتم شده بود! اگه این کلمه رو بزرگ تر ها نمی گفتن، من و خسرو خیلی سال پیش تکلیف خودمون رو می دونستیم و هر دومون این قدر ناراحتی رو تحمل نمی کردیم!
*****
»فردای اون روز طبق معمول تو درمانگاه نشسته بودم و کتاب می خوندم. خسروام همونجا داشت قدم می زد که یه صدایی از تو حیاط درمانگاه شنیدم! صدای یه مرد و یه زن بود که داشتن با همدیگه پچ پچ می کردن! آروم از جام بلند شدم و رفتم جلو در که دیدم درست حدس زدم. پدر و مادر کژال بودن! این طور که معلوم بود پدرش نمی خواست بیاد تو درمانگاه و مادرش داشت بهش اصرار می کرد!در درمانگاه رو باز کردم و رفتم بیرون که تا چشم شون به من افتاد، هر دو ساکت شدن! تو همین موقع مادر کژال، شوهرش رو آروم هُل داد طرف درمانگاه وخودش زود اومد تو حیاط! شوهرشم با تردید دنبالش اومد!
کژال ۱۱
برگشتم اون طرف رو نگاه کردم! خسروام اونا رو دیده بود و داشت آروم می اومد طرفمون. تقریباً پدر و مادر کژال رسیده بودن به من و خسروام پشت سرشون بود که مادرش سلام کرد! جوابش رو دادمو گفتم«
- بفرمایین تو!
»پدرش سرفه ای کرد و گفت«
- نه! همینجا خوئه!
»اما مادرش از بغل من رد شد و رفت تو که پدرشم تند دوئید دنبالش! من و خسروام یه نگاه به همدیگه کردیم و خندیدیم. آروم درِ گوشش گفتم که اینا پدر و مادر کژال هستن! بعدش دوتایی رفتیم تو که مادر کژال زد زیر گریه و گفت«
- هِی خانم دکتر دَستُم به دامِنِ ت! از برّه م چه خِبَر؟!
- کژال رو می گین؟
- ها! اون ناز دونه مو می گُم!
- من خبر ندارم ازش!
- های عزیزِ نِنَه دل سنگ نُکُن! سی مو بگو برُّه م چه به سِرِشه!
»بعدش با آرنج زد تو پهلوی شوهرش و گفت«
- چی بگُم زِن؟! او دیه دختر مو نی که!
»تا اینو گفت عصبانی شدم و گفتم«
- یعنی چی؟! دختر من نیست یعنی چی؟!
»سرشو انداخت پایین و گفت«
- دُختری که به بو آش عاصی بشه و از خونه رَم بِدَه دُختِر نیه دیه!
- اگه میموند خونه که کشته بودینش!
»نگاهم کرد که گفتم«
- مثل گلرخ! مثل گلرنگ! فکر می کنی نمی دونم که گلرنگ رو پدرش آتیش زد؟! شماها خجالت نمی کشین؟! اسم خودتونم گذاشتین مرد؟! صد رحمت به زن های این آبادی! از شماها خیلی مرد ترن! تازه اگه کژال دختر تو نیس پس برای چی اومدی اینجا؟! برگردین برین خونه تون! من از کژال خبر ندارم! برای شماهام که فرقی نداره! یا تا حالا زخمی ای چیزی شده یا فردا پس فردا می شه و یه بلایی سرش می آد! برین بیرون ببینم!
»یه مرتبه مادرش آنچنان زد زیر گریه و شروع کرد موهاش رو کندن و صورتش رو زخمی کردن که از طرز حرف زدن خودم پشیمون شدم و دوئیدم جلو و دستاشو گرفتم و بغلش کردم و همونجور که تو بغلم بود آروم درِ گوشش گفتم که کژال حالش خوبه و من مخصوصاً جلوی پدرش این طوری حرف می زنم! اینارو که گفتم کمی آروم شد. یه لحظه بعد خسرو رفت رو یه صندلی نشست و به پدر کژال گفت«
- وقتی به یه آدم زور بگین خب معلومه عاصی می شه! مگه دخترتون چه نافرمانی ای تا حالا کرده بود؟! تا حالا چیزی بهش گفته بودین که بر خلافش عمل کنه؟!
» پدرش هیچی نگفت اما مادرش تند گفت«
- نه به ای سوی قبلَه! بِچه م بِرَّه بی!
- پس شماها خودتون باعث شدین که از خونه فرار کنه!
- ای از خدا بی خِبَر کِرد! خام او کِدخدای بی همه چی شد! بِچه م کِی عاصی بی؟!
- حالا که دیگه کار از کار گذشته و به قول خودتون عاصی شده! حالا می خواین چیکارش کنین؟! بکشینش؟!
»پدرش سرش رو دوباره بلند کرد و آروم گفت«
- عاقبت کشته می شَه! ای مردا تا خینِ ش نریزن قِرار نمی آن!
- اگه خون یکی یکی تون رو نریزه خیلی شانس آوردین!
- تو اَ کِجا مِنه؟!
- برام تعریف کردن!
- اَ یه گُرد سی خونه داشتم تا الان خین ش هِدَر رفته بی!
- گُرد؟!
- ها! گُرد! گُرد بچه! پسر! شیر!
»خسرو یه مرتبه زد زیر خنده و گفت«
- آهان! یعنی اگه یه پسر داشتی؟!
- ها!
- فعلاً که دخترت اندازه ده تا پسر غیرت داره! ده تا مرد حریف ش نشدن تا حالا!
»تا خسرو اینو گفت که مادر کژال پرید وسط حرفش و گفت«
- شیر نِنَه ت حِلالِ ت جِوون! سی ای مرد حالی کِنین که دخترش چه شیریه!
»خسرو یه نگاهی به پدر کژال کرد و گفت«
- من اگه یه همچین دختری داشتم با صد تا پسر عوضش نمی کردم! خجالت داره والا! جای این که پشت و پناه ش باشین، تنها گذاشتینش! تازه شنیدم روزای اول خودتونم به اهالی کمک می کردین؟!مگه اون دختر چه گناهی کرده؟! مثل چی تو خونه تون جون کنده! اجازه ی ادامه ی تحصیلم که بهش ندادین! بعدشم که خواستین به زور بدینش به یه مرد بیست سی سال ازش بزرگ تر! آخه عقل تون کجاس؟! آدم دخترش رو می فروشه؟! اسم خودتم گذاشتی پدر؟! هیچ می دونی یه دختر چه انتظاراتی از پدرش داره؟! می دونی توقع داره که پدرش مثل شیر جلوش سینه سپر کنه! شرم نمی کنی که باعث شدی دخترت تک تنها به کوه پناه ببره؟! هیچ فکر کردی شب و نصف شب تو تاریکی چیکار می کنه؟! اگه یه بلایی سرش بیاد وجدانت آزارت نمی ده؟! از خدا نمی ترسی؟! برای خاطر مال دنیا داری دخترت رو به کشتن می دی؟! برو خجالت بکش مرد! بیخودی این اسم رو رو خودت گذاشتی!
»تا اینا رو گفت که یه مرتبه پدر کژال همونجا نشست رو زمین و زد زیر گریه! های های گریه می کرد! من و خسرو که بهش مات شده بودیم هیچ، مادر کژالم داشت فقط با تعجب به شوهرش نگاه می کرد! انگار تا اون موقع گریه شوهرش رو ندیده بود!
یه مرتبه دوئید و جلوش نشست رو زمین و سرش رو گرفت تو بغلش و همونجور که خودشم گریه می کرد گفت«
- های! چِتَه مرد! اِختیارَت کو! کِجا سیر کِردی مرد گریَه مینه؟! خوئه خوئه! دَست بِکَش! قِباحت دِرَه!

Signature
     
#34 | Posted: 15 Sep 2013 10:40 | Edited By: paridarya461
»خسرو آروم از جاش بلند شد و رفت و چند تا چایی ریخت و گذاشت تو سینی و آورد و اول از همه به مادر کژال تعارف کرد! وقتی سینی رو گرفت جلو مادر کژال، داشتم نگاهش می کردم! انگار بزرگ ترین افتخار نصیبش شده بود که یه مرد براش چایی بیاره و اول م به اون تعارف کنه! تو چشماش برق افتاده بود! هول شده بود! دست و پاش رو گم کرده بود! ذوق زده شده بود! باورش نمی شد که زن م می تونه احترام داشته باشه! بیچاره نمی دونست تو اون لحظه باید چیکار کنه! فقط به خسرو نگاه می کرد که من گفتم«
- بفرمایین خانم!
»یه نگاه به من کرد و گفت«
- شوما بفرمایین!
- نه، خواهش می کنم!
»بعد به خسرو گفت«
- خیر وَبینی جِوون!
»بعدش چایی ش رو برداشت که خسرو به پدر کژال م تعارف کرد و گفت«
- بفرمایین پدر! از گریه کردن که کار درست نمی شه!
»اونم همونجور که سرش پایین بود با یه دستمال بزرگ صورتش رو پاک کرد و بعد یه استکان چایی برداشت و گذاشت جلوش.خسرو سینی رو آورد جلوی من و بعد یه چایی م خودش برداشت و نشست سر جاش و گفت«
- پدرِ من، هیچ می دونی اگه گذاشته بودی دخترت درسش رو بخونه ، تا چند سال دیگه شاید به اندازه ی دو برابر اون پنجاه تا گوسفند پول در می آورد؟! اونم هر سال؟!
»پدر کژال یه نگاهی به خسرو کرد و با یه حالت مستأصل گفت«
- کو پنجاه تا گیسوند؟! کی ای شیکر خوردَه؟!
- مگه کدخدا پنجاه تا گوسفند نمی خواست در مقابل کژال به شما بده؟!
- نه والا! نه به ای قبلَه! ای نامسلمون ایطوری چُو انداخته که خِوش گنده کِنِه! پنجاه تا گیسوند کِجا بی؟!
- پس چند تا بود؟!
- به ای قبله حاجات بیست تا بیشتر نبی! اونم او وَرِ زِفاف وعده کِرده بی!
- دیگه بدتر! آخه آدم دخترش رو در مقابل بیست تا گوسفند شوهر می ده؟!
- اگه دستُم به دِهَن مون می رَسید که غَمم بی! از سیابختی بی! از نِداری بی! رو نِداری بی سیا جِوون! شما که با کمالاتین سی چی ای قول می گین؟!پنج سَر عائله گِشنه دارُم! دِهَنِ وا لُقمه می خوا!
»خسرو یه خرده نگاهش کرد و بعد گفت«
- ببین پدر! خودت گفتی که اگه کژال اینجا بمونه ممکنه اتفاقی براش بیفته! درسته؟!
- ها!
- دلت می خواد که دخترت سالم بمونه و درسش رو ادامه بده و جای اون بیست تا گوسفند سی تا بگیری؟!
»پدر کژال بهش مات شد! مادرشم همین طور! راستش خودمم داشتم با تعجب نگاهش می کردم! نمی دونستم چه فکری تو کله شه! خودشم متوجه شد و یه نگاه به من کرد و بعدش به پدر کژال گفت«
- به این خانم دکتر اعتماد داری؟
»پدرش برگشت طرف من اما هیچی نگفت که مادرش زود گفت«
- ها! دارُم! مث تخم چشایُم!
- خب! حالا که این طوریه من حاضرم پول سی تا گوسفند رو همین حالا نقد بهتون بدم!
»چشمای پدر کژال برق زد! چشمای خودمم همین طور! همه م ساکت شده بودیم که یه خرده بعد پدر کژال گفت«
- پَسِ ش چی؟!
- دخترتون رو یواشکی می بریم خونه ی همین خانم دکتر تو تهران! اونجا پدر و مادر من مثل دختر خودشون ازش نگهداری می کنن و میذارن که درسش رو بخونه! شمام هر وقت خواستین می تونین بیاین تهران و ببینین ش! اینجوری مسئله به خیر و خوشی تموم می شه!
»دیگه واقعاً گیج شده بودم! بازم خسرو عملی انجام داده بود که اصلاً انتظارشم نداشتم! فقط داشتم مات بهش نگاه میکردم که پدر کژال گفت«
- دختر بِدُم همیطوری تو دَر بدی؟!
- برای شما چه فرقی می کنه؟! شما که هر لحظه منتظری خبر کشته شدنش رو برات بیارن!
- بلکم نکشتن ش!
- ببین پدر! من خیلی راحت می تونم با خود کژال صحبت کنم و راضی ش کنم باهام بیاد تهران! اون الان بقدری نا امید و بی پناهه که اگه من این پیشنهاد رو بهش بدم حتماً قبول می کنه! اما من دارم با شما صحبت می کنم و ازتون اجازه می گیرم! بهتون احترام میذارم! شمام که به خانم دکتر اعتماد دارین! پس چی می گین؟!
- آبرومو چه کُنُم؟! پَسِ ش ایجا می تونُم قد راست کُنُم؟! نه! ای بی ناموسیَه!
»یه مرتبه مادر کژال سرش داد کشید و گفت«
- دخترت کشتَه وَشه با ناموسی یه؟! دختِرِت یه تنه تو کوه و کِمر یله وَشه با ناموسی یه؟! بیست تا مرد قلچماق با تفنگ پِیَ دختِرِت وَیُفتَن با ناموسی یه؟!
»یه مرتبه پدر کژال م سرش داد زد و گفت«
- همی! چِتَه؟! زبون وا کِردی! گیشس بِریدَه دِهَنِت وَ بَند!
»مادرشم همونجور داد کشید و گفت«
- سی چی لال بِشُم؟! یه مرد پیدا شده که بَرُّه م از بِلا در بِدَه لال بِشُم؟
»نزدیک بود که پدر کژال از جاش بلند بشه که گفتم«
- خب راست می گه پدر! شما از چی می ترسی؟!
- از آبروم! از غیرتُم! اگه خواستُم دختِرِ به کِدخدا بِدُم آخرش زِنِ عقدیش بی! حرومی نبی که!
- حالام کار بدی که نمی خواد انجام بشه؟!
- از ای کار بدتِر که یه جِوون دخترِمُ دَر بِدَه؟!
» یه نگاه به خسرو کردم و گفتم«
- خسرو یه لحظه بیا اون اتاق!
»خودم بلند شدم رفتم تو اون اتاق که خسروام اومد! یه خنده ای بهش کردم و گفتم«
- چی تو کله توئه؟!
»خندید و گفت«
- خودمم نمی دونم!
- ازکژال خوشت اومده؟!
»خندید!«
- راست بگو!
- نمی دونم! یعنی آره اما مسئله بابام اینام هست!
»خندیدم و گفتم«
- مبارکه! پس عاشق شدی؟!
- نه! خب ازش خوشم اومده! حالا معلوم نیس که اونم همینجوری باشه! تازه باید با بابام اینا صحبت کنم!
- اینا همه درست می شه! مهم اینه که کژال م راضی باشه! بذار اول من با پدر و مادرش صحبت کنم، بعدش خدا بزرگه!
»با خنده دستش رو گرفتم و بر گشتیم تو اون اتاق. پدر و مادر کژال هر دو داشتن با تعجب به ما نگاه می کردن. دو تایی نشستیم و گفتم«
- ببینین! این خسروخان پسر عموی منه! وقتی بهش خبر دادم که چند تا آدم لاتِ عوضی مزاحمم شدن، زود خودشو رسوند اینجا! حتماً میدونین که کدخدام اونارو فرستاده بود چون بهش گفته بودن که من به کژال کمک می کنم!
»تا اینو گفتم مادرش گفت«
- ها! دی شو او شیر دخترم زراعتِ کدخدا سی همین اَلو داد!
- درسته! وقتی جریان رو برای کژال گفتم خیلی ناراحت شد! احتمالاً خواسته تلافی کنه!
»یه مرتبه یه لبخند افتخارآمیز نشست رو لب پدرش اما زود جلو خودش رو گرفت! یه نگاه بهش کردم و گفتم«
- پدر! اگه من کژال رو برای پسر عموم خواستگاری کنم راضی ای؟!
»یه مرتبه هر دو مات شدن به دهن من! یه لحظه بعد مادرش شروع کرد به خندیدن! همینجوری خندید و بعدش زد زیر گریه که پدرش با تحکم گفت«
- خودتَه نیگه دار! چِتَه؟!
- خب! راضی هستین یا نه؟!
- آخه چطوری وَشه؟! دخترِ از دهات، پسر از شهر؟!
- چه اشکالی داره؟! باید خیلی م خوشحال باشین! پسر عموم مهندسه! تو تهران کار می کنه! وضع مالی شم خوبه!
- والا چی بِگُم؟!
- ببینین! من اگه خودم یه کلمه به کژال بگم بیاد شهر، مطمئن باشین که فرداش تو شهره! می دونین که شاید تنها کسی که الان کژال بهش اعتماد داره و حرفش رو گوش می کنه، منم!حالا چی میگین؟!
»خسرو از جاش بلند شد و رفت جلوی پدر کژال نشست و گفت«
- پدر! من یه بار کژال خانم رو دیدم! ازش خوشم اومده! مطمئن هستم دختری با اراده ی اون حتماً در زندگی موفق می شه! اجازه بدین که ما با همدیگه ازدواج کنیم! کمکش می کنم تا بره دانشگاه! اون عاشق درس خوندنه! برای خودش کسی می شه! برای شمام سر بلندی و افتخار می آره! می دونین اگه کژال خانم درسش رو ادامه بده تا چند سال دیگه می شه یه خانم دکتر؟!
- کِژال دِکتُر بّشَه؟!
- آره! چرا که نه! هم اراده ش رو داره و هم استعدادش رو!
- تو از کِجا مِنه؟!
- باهاش صحبت کردم!
- کِجا؟!
- بالای کوه!
»پدرش یه نگاهی کرد و گفت«
- آبِرومو چطور جمع وَرکَنم؟!
» من و خسرو یه نگاه به همدیگه کردیم که من زود گفتم«
- کژال رو می آرم تو ده! می آرم تو میدون ده! می گم بیفته رو دست و پای شما و ازتون معذرت خواهی کنه!
»دوباره یه نگاه کرد و گفت«
- جلو اهالی؟!
- آره! جلو همه ی اهالی!
- پَس ش چه؟!
- بعدش من و خسر وخان می آئیم خونه ی شما خواستگاری!
-خودتان تِنها؟!
»برگشتم به خسرو نگاه کردم که گفت«
- یعنی منظورتون اینه که با پدر و مادرم بیائیم؟!
- ها! سی تو دختر نمی دُم! بزرگتِرِت بایس وَشه ایجا! نِنَه و بوآت رو روونه کن ایجا! ایجا رسم ایطوریَه!
»خسرو یه خرده فکر کرد و بعدش گفت«
- باشه!
- چِل تا گیسوِندُم بایس رَد کنی سی مو! شیروها کِژال ایقده!
»اینو گفت و از جاش بلند شد و رفت دم در و برگشت طرف ما و گفت«
- بّش وگین برگِرده سی خانه!
»بعد بدون خداحافظی رفت بیرون! من وخسرو و مادر کژال فقط نگاهش کردیم!یه لحظه بعد مادرش اومد جلو من و دستم رو گرفت تو دستش و گفت«
- خانم دکتر! تو رو جوونی ت قسم! ای جِوون ریگ به پا نِداره؟!
»دستش رو محکم گرفتم تو دستم و گفتم«
- نه عزیزم! مطمئن باش! آقاتر از این خسرو داماد پیدا نمی کنین! کژال مثل خواهر کوچیکتر من می مونه! می دونم که اینا با همدیگه خوشبخت می شن!
»یه مرتبه اشک از چشماش اومد پایین! بعدش برگشت طرف خسرو نگاهش کرد و خندید!«

Signature
     
#35 | Posted: 15 Sep 2013 11:04 | Edited By: paridarya461
کژال ۱۲
»با رفتن مادر کژال، یه حوله ی قرمز آویزون کردم رو بند پشت درمانگاه! اینطوری به کژال خبر دادم که کارش دارم! مطمئن بودم که آخر شب هر جوری هست خودش رو بهم می رسونه!جریان حوله قرمز رو هم به خسرو گفتم! بهش گفتم که احتمالاً کژال از کوه می آد پایین. راستش می خواستم خیالم از طرف خسرو راحت بشه! می خواستم باهاش صحبت کنم. برای همین م دو تا چایی ریختم و خسرو رو که بیرون داشت قدم می زد صداش کردم و دو تایی تو درمانگاه نشستیم به صحبت کردن!«
- چی شد خسرو؟! چطوری یه مرتبه از کژال خوشت اومد؟!
- خودمم نمی دونم!
- نکنه دلت براش سوخته و این طوری می خوای کمکش کنی؟!
- نه! اصلاً!
- پس چی؟!
- راستش از وقتی جریانش رو برام تعریف کردی، یه احساس عجیبی نسبت بهش پیدا کردم! یعنی دختری با این اراده قابل تحسین و احترامه!وقتی م که دیدمش، خب ازش خوشم اومد! به نظر من دختر قشنگیه!
- خب آره! کژال دختر خوشگلی یه! چشم و ابرو مشکی! با نمک! مخصوصاً با اون شکل و شمایلی که تو کوه داره! تفنگ و قطار فشنگ و اسب!
- اون شب که شماها رفتین، من فقط حواسم به اون بود! یعنی اولش ازم خواست که منم برگردم! وقتی دید قبول نمی کنم بهم گفت که از کنارش تکون نخورم! تو همون مدت که وقت داشتیم و هنوز اون مردا نرسیده بودن بالا،کمی باهاش صحبت کردم! دختر باهوش و منطقی ایه! خیلی م شجاعه!وقتی اون آدما رسیدن بهمون، شروع کرد به تیر اندازی! عین یه کماندو! جالب اینکه همه ش خودش رو می کشید جلوی من که نکنه یه وقت تیر به من بخوره! در واقع خودشو سپر بلای من می کرد! خیلی خونسرد و مسلط بود! نمی ترسید! جا نمی زد! محکمِ محکم جلو اون همه مرد ایستاده بود! مطمئن بودم که اگه بخواد حداقل سه چهار نفرشون رو می تونه با تیر بزنه امّا اینکارو نمی کرد! فقط می ترسوندشون! جلو پاشون رو هدف می گرفت! درخت بغل شون رو هدف می گرفت! زیر پای اسب شون رو هدف می گرفت! جالب اینکه هر تیری شلیک می کرد و می خورد بغل یکی از اون آدما، بلافاصله فرار می کردن و بلند بلند بهش فحش های بد می دادن امّا من یه کلمه حرف بد از دهنش نشنیدم! خونسرد داشت از خودش دفاع می کرد! پروازه! من مطمئنم که اگه کژال درسش رو ادامه بده موفق می شه! یعنی خیلی موفق می شه! اینو می گم ناراحت نشی آ اما به نظر من کژال یه دختر استثنائیه! اونجا طوری از من مواظبت می کرد که، چه جوری بگم؟!
»خندیدم و گفتم«
- که عاشقش شدی!
- آره! عاشقش شدم! اون همون دختریه که من همیشه دنبالش بودم! حیف که داره اینطوری اینجا حروم می شه! واقعاً حیفه یه همچین دختری تو یه روستا بمونه و تلف بشه!اون شب احساس کردم که واقعاً دلم می خواد باهاش ازدواج کنم! دلم می خواست پیشش بمونم! به اجبار تنهاش گذاشتم! راستش الانم دلم پیش اونه! اصلاً نمی تونم از فکرم خارجش کنم! اون لحظاتی که با تفنگ این ور و اون ور می پرید و دست منم گرفته بود و با خودش می کشید همه ش جلو چشمامه! دستم که تو دستش بود یه احساس عجیبی بهم دست داده بود! یه احساس نو! یه احساس تازه! یه احساسی که برای اولین بار تجربه ش می کردم! یه احساس لطیف! احساس یکی شدن!
»یه لحظه مکث کرد و بعد آروم گفت«
- برای همین م شروع کردم به تیر اندازی کردن! کمکش کردم! خیلی م از کارم راضی م! اگه بازم پیش بیاد همین کار رو می کنم!
»اینارو گفت و ساکت شد! داشتم نگاهش می کردم! واقعاً عاشق شده بود! عاشق پلنگ آبادی!عجب سرنوشتی! باید من بیام تو این ده و یه همچین اتفاقاتی اینجا بیفته و من تلفن بزنم به خسرو و اونم بیاد اینجا و کژال رو ببینه و بعدش با همدیگه ازدواج کنن! واقعاً سرنوشت رو نمی شه پیش بینی کرد!
تقریبا! نیم ساعت بعد صدای ماشین اومد!تا از جام بلند شدم دیدم که جلو در حیاط، ماشین شایان ایستاده و خسرو و شایان دارن با همدیگه حرف می زنن! شایان تا منو دید، از همونجا بلند سلام کرد و یه دستی برام تکون داد. حالا تو دل خودم چه خبر بود، بماند! دلم می خواست زودترخبر عاشق شدن خسرو و خواستگاریش از کژال رو به شایان بدم! مشکلی که تا چند وقت پیش به نظرم یه غول می اومد چقدر راحت و بی دردسر حل شده بود! راستش هنوز خودمم باورم نمی شد!
یه لحظه بعد دوتایی راه افتادن طرف در مانگاه. زود رفتم سرِ سماور و چایی دم کردم که از پشت سرم شایان دوباره سلام کرد! همونجور که قوری دستم بود برگشتم طرفش و جوابش رو دادم که گفت«
- چرا هنوز یه سرایدار نفرستادن اینجا؟!
- قراره تا چند وقت دیگه بفرستن. بشینین لطفاً!
» دو تایی نشستن و منم کارم تموم شد و رفتم پیش شون و پشت میزم نشستم و به خسرو گفتم«
- نمی خوای با عمو اینا تماس بگیری؟
- چرا! فقط موندم چه جوری بهشون بگم؟!
»شایان برگشت خسرو رو نگاه کرد! داشتم خفه می شدم! دلم می خواست زودتر جریان رو به شایان بگم اما باید صبر می کردم تا خسرو خودش یه جوری اجازه بده یا اصلاً خودش برای شایان تعریف کنه که کرد! اول با یه لبخند و بعدش با خنده«
- می دونی شایان؟! همین روزا یه عروسی دعوت داری!
»یه مرتبه رنگ شایان شد مثل گچ دیوار! یه آن برگشت منو نگاه کرد که خسرو گفت«
-راستش یه ساعت پیش پدر و مادر کژال اومدن اینجا!
»شایان برگشت طرف خسرو و مات شد بهش!«
- اومده بودن که از کژال خبر بگیرن! منم کژال رو ازشون خواستگاری کردم! یعنی پروازه برام خواستگاری کرد!
»انگار موضوع درست برای شایان جا نیفتاده بود! یه لحظه همونجور به خسرو نگاه کرد و بعد یواش گفت«
- می خوای با کژال ازدواج کنی؟!
- آره!
- با همین کژال خودمون؟!
- خب آره! مگه چیه؟!
» یه مرتبه شایان زد زیر خنده و از جاش پرید و خسرو رو بغل کرد! حالا هر دوشون داشتن می خندیدن! دلم می خواست می تونستم و منم می رفتم جلو و بغل شون می کردم! انقدر خوشحال بودم که نمی دونستم چه جوری باید این انرژی رو آزاد کنم! اما مثل همیشه و مثل همه ی دخترها و زن های ایرانی مجبور بودم که خوددار باشم و نجیب! چون فاصله ی نجابت با نا نجیبی، فقط همون یک »نا« بود اما این »نا« صدها مفهوم و معنی و تفسیر تو دلش داشت! ممنوعیت ها! محدودیت ها! خودداری ها!چیزهایی که شاید اصلاً ربطی به نجابت نداشت! اما اینطور برامون جا افتاده بود که اگر یه دختر برای ازدواج با یه پسر، شادیش رو ابراز کنه، اون »نا« معنا پیدا می کنه! یا اگر اصلاً یه دختر بخواد قبل از یه پسر حرف دلش رو بزنه، اون »نا« تفسیر می شه!در هرصورت خودمو نگه داشتم و سعی کردم اون انرژی رو درونم سرکوب کنم! اما واقعاً مشکل بود! پس آروم از جام بلند شدم و با یه لبخند کوچیک رفتم طرف در! مخصوصاً آروم می رفتم که نکنه یه مرتبه اون »نا« جون بگیره!رفتم تو حیاط و کنار یه درخت ایستادم! دستم رو گرفتم به یکی از شاخه هاش و با تمام قدرتم فشارش دادم و این طوری سعی کردم که شادی رو تخلیه کنم! مزّیت این کار حداقل این بود که اگه بعداً با شایان ازدواج می کردم، نمی تونست بگه اون روز از شادی داشتی پرواز می کردی! وای اگه شایانم معتقد به این »نا« با این مفهوم باشه!
بر گشتم و تو درمانگاه رو نگاه کردم. خسرو و شایان هنوز داشتن می خندیدن و یه چیزی می گفتن و همدیگر رو بغل می کردن! تو دلم گفتم خوش به حال شون! چقدر راحت می تونن احساسات شون رو ظاهر کنن و نشون بدن! راحت و بی پروا! بدون ترس از حرف و صحبت های درِ گوشی! اما انگار یه خبر دیگه م بود! چون خسروام شایان رو بغل می کرد!آروم بر گشتم تو که هر دو خودشون رو کمی جمع و جور کردن و تا رسیدم به میزم، هر دو از جاشون بلند شدن و خسرو گفت«
- خب مبارک باشه! به هر دو تون تبریک می گم!
- تبریک؟! برای چی؟!
»خسرو خندید و گفت«
- به امید خدا، وقتی کار من و کژال اینجا درست شد، قراره شایان و خان بانوام بیان تهران!
- تهران؟!
- برای خواستگاری تو!
»خوشحال بودم! شاد بودم! ذوق زده بودم و کمی هم خجالت زده! اما باید وانمود می کردم که کمی خوشحالم! کمی شادم! کمی ذوق زده ام اما خیلی خجالت زده! به اون »نا« نباید اجازه ی خود نمایی می دادم! برای همین یه لحظه به خسرو و بعدش به شایان نگاه کردم و صورتم سرخ شد و یه لبخند کوچیک زدم و زود رفتم طرف سماور که مثلاً چایی بیارم! عوضش تلافی همه رو سرِ قوری در آوردم و انرژی های بی موقع به وجود اومده رو تخلیه کردم!قوری از دستم ول شد و افتاد زمین و شکست! فقط خدا رحم کرد رو خودم نریخت!
»از حدود ساعت 9 شب بود که منتظر کژال نشستیم! من، خسرو و شایان! هر سه تا انتظار می کشیدیم! نمی تونم بگم کدوم مون بیشتر! شاید هر سه نفرمون بنا به دلائل محکم، انتظارش رو می کشیدیم!
عصر همون روز خسرو با عمو اینا تماس گرفته بود و حدود یه ساعت و نیم باهاشون صحبت کرده بود. خوشبختانه عموم، جواب و رضایتش رو موکول کرده بود به دیدن و ملاقات کژال! یعنی عموم خسرو رو می شناخت و می دونست که بی دلیل و منطق و از روی هوی و هوس کسی رو برای ازدواج انتخاب نمی کنه! با این حال خسرو یه ساعت و نیم باهاشون صحبت کرده بود! راستش مسئله یه کمی تازگی داشت! یه دختر از یه ده کوچیک و یه پسر از یه شهر بزرگ! برخورد دو خونواده! برخورد دو فرهنگ! برخورد دو طبقه! ازدواج دو نفر در واقع ازدواج دو تا خونواده م هست! و آینده ی این ازدواج کمی جای تردید داشت مگه اینکه. . . !
بهتر بود به مگه ها و اگرها توجهی نکنیم! گاهی وقتا لازمه که کمی شجاعانه تر به آینده نگاه کنیم! مگه ازدواج خودم با شایان دست کمی از ازدواج کژال و خسرو داشت؟! شایان پولدارو خونواده دار و. . . و من، بدون خونواده!اما نه، من خودم رو دارم! خودم، شخصیتم، اراده م! تحصیلاتم و جایگاه اجتماعی م! عموم و زن عموم و خسروام که کم از پدر و مادر و برادرم نبودن! فقط مسئله مالی می موند که اونم زیاد مهم نبود! من که چشم به ثروت شایان نداشتم!
ساعت حدود ده شد! تو این فاصله یه دفعه خسرو می رفت بیرون رو نگاه می کرد که کسی نباشه و یه دفعه شایان و یه دفعه من! می خواستم مطمئن باشم که اوضاع اَمنه!
دیگه ساعت نزدیک یازده بود که همگی عصبی شده بودیم! هر ده دقیقه یکی مون سؤال می کرد پس چرا کژال نیومد و اون دو تای دیگه دلداریش می دادن که حتماً گذاشته تا اهالی ده بخوابن و بیاد!
ساعت یازده و نیم شب، دیگه وقتی یکی مون می پرسید چرا کژال نیومده، اون دو تای دیگه جوابی نمی دادن و فقط به ساعت شون نگاه می کردن! شاید تا اون موقع تو زندگی انقدر منتظر اومدن کسی نشده بودم!

Signature
     
#36 | Posted: 15 Sep 2013 22:32 | Edited By: paridarya461
آخرین بار که به ساعت نگاه کردم، یه ربع به دوازده بود که یه مرتبه از بیرون صدای له شدن برگ زیر پا اومد! سه تایی گوش ها مونو تیز کردیم!بلافاصله یه صدای دیگه و بعدش چند تا ضربه به درِ خونه!یه مرتبه هر سه تا پریدیم طرف در که هر سه تایی زدیم زیر خنده و من در رو باز کردم! طفلک کژال، با دیدن ما سه تا که داشتیم می خندیدیم! هم کمی ترسید و هم جا خورد!
زود دستش رو کشیدم و آوردمش تو که شایان بلافاصله رفت بیرون و دور و ور رو خوب نگاه کرد و برگشت تو خونه و گفت«
- خبری نیس!
خسرو- شایان جون خوب نگاه کردی؟!
شایان- خیالت راحت! هیچ خبری نیس!
»دست کژال رو که به ماها مات شده بود، کشیدم و بردم و رو یه مبل نشوندمش که آروم گفت«
- طوری شده؟!
- نه!
- آخه. . . !
- هیچ مسئله بدی اتفاق نیفتاده! فقط خیلی منتظرت شدیم!
- ببخشین! صبر کردم تا اهالی بخوابن،بعد بیام! اون دفعه گویا یکی منو دیده بود که بعدش اون چند نفر مزاحم شما شدن!
- توام که خوب تلافی شون رو سرِ مزرعه کدخدا در آوردی!
»خندید و هیچی نگفت که خسرو و شایانم اومدن و نشستن و خسرو بلافاصله از جاش بلند شد و رفت طرف سماور شروع کرد به چایی ریختن! یه آن متوجه ی کژال شدم! داشت زیر چشمی به خسرو نگاه می کرد! از لای چهار چوب درِ آشپزخونه تقریباً به سایه ی خسرو نگاه می کرد و وقتی خسرو با یه سینی چایی برگشت،لبخند رو لب کژال دیدم! امید بخش بود!«
کژال- ترو خدا خسرو خان زحمت نکشین!
خسرو- چه زحمتی؟! کاری نیس که!
- اختیار دارین!
»بعد دوباره خندید و گفت«
- پوکه ی فشنگ هاتونو یادگاری نگه داشتم!
»یه مرتبه خسرو و شایان هر دو زدن زیر خنده که با نگاه متعجب من هر دو ساکت شدن و خسرو اومد جلو و شروع کرد به چایی تعارف کردن و بعدش نشست که کژال گفت«
- ببخشین اگه سر و وضع م مرتب نیست! بالاخره جنگله و کوه و خاک و این چیزا! امکاناتم که اونجا ندارم! در هر صورت ببخشین!
»دستش رو گرفتم و فشار دادم و یه لبخند بهش زدم و گفتم«
- شام خوردی؟!
- خوردم!
- راست می گی یا تعارف می کنی؟!
- نه به خدا! ممنون!
»همگی شروع کردیم به خوردن چایی مون! بدون حرف و با یه دنیا فکر تو سرمون! هرکدوم مون به یه نحوی به کژال مربوط شده بودیم! به کژال و تصمیمی که قرار بود بگیره و جوابی که باید می داد!
چند دقیقه که گذشت خسرو بلند شد و رفت تو اتاق من و یه لحظه بعدش منو صدا کرد. عذر خواهی کردم و بلند شدم و رفتم پیش ش که در اتاق رو بست و آروم بهم گفت«
- تو بگو!
- چی بگم؟!
- اِه. . .! منظورم اینه که تو باهاش صحبت کن!
- خودت صحبت کنی بهتر نیس؟!
- چرا اما ممکنه تو رو دربایستی قرار بگیره و اجباری یه چیزی بگه! می خوام تو طوری باهاش صحبت کنی که چه جوری بگم؟!
»خندیدم که گفت«
- در واقع زیر زبونش رو به قول قدیمیا بکشی و ببینی از من خوشش می آد؟! دلش می خواد با من ازدواج کنه؟!
- ما به هوای یه گشت زدن می ریم بیرون! یعنی تو به ما بگو که مثلاً کژال می خواد حمام کنه و ما رو بفرست بیرون! می خوام اصلاً نفهمه که من در جریانم! متوجه می شی؟!
- آره! مطمئن باش!
- قول می دی؟!
- قول می دم!
- پروازه! اگه بفهمم که ناچاراً ازدواج با من رو قبول کرده ناراحت می شم آ!
- اخلاقت رو می دونم! مطمئن باش! قول می دم!
»خندید و دستم رو گرفت یه نگاهی بهم کرد و رفت بیرون. منم دنبالش رفتم و دو تایی عذر خواهی کردیم و نشستیم که شایان گفت«
- امروز شنیدم که قراره دهداری دوباره فعال بشه! اگه بشه خیلی از مسائل حل می شه!
کژال یه نگاهی بهش کرد و گفت«
- اگه دهداری فعال بشه خوبه اما نمی تونه تو مسائل خانوادگی دخالت کنه! یعنی اینجا روابط خانوادگی، قوانین خودشون رو دارن که کمتر کسی مایل دخالت تو اون هاست! یعنی محاکم نمی خوان خودشون رو در گیر این مسائل بکنن!
»شایان سرش رو تکون داد و کژال م یه لبخند تلخ زد که من زود گفتم«
- می خوای یه حموم بکنی؟
»سرش رو تکون داد و برگشت به خسرو و شایان نگاه کرد که هردو تایی زود از جاشون بلند شدن و خسرو گفت«
- ما می ریم بیرون رو یه نگاه بکنیم! شماهام راحت باشین!
»کژال م زود گفت«
- من حالا بعداً می تونم حموم کنم! بفرمایین ترو خدا!
خسرو- نه! نه! بریم یه هوایی بخوریم!
کژال- آخه اینطوری که همه ش مزاحمته!
»خسرو و شایان رفتن طرف در و خسرو گفت«
- نه! اصلاً! شما راحتِ راحت باشین! فعلاً با اجازه!
»دو تایی رفتن بیرون که کژال با ناراحتی برگشت طرف من و گفت«
- خیلی باعث زحمت شما شدم!
- نه! این حرفا چیه؟!
- من تو کوه م می تونستم حموم کنم!
- انقدر خودتو معذب نکن!
- خیلی مدیون شما هستم خانم دکتر!
- به من بگو پروازه!
»خندید و گفت«
- پروازه!
- می خواستم یه چیزی ازت بپرسم!
»نگاهم کرد!«
- فکری برای آینده ت کردی؟!
» سرش رو بحالت منفی تکون داد و چهره ش حالت غمگین و بلاتکلیف بخودش گرفت!«
- بالاخره باید یه فکری بکنی!
- نمی دونم!
- شنیدم دیشب خیلی مواظب خسرو بودی!
»یه مرتبه صورتش سرخ شد و با دستپاچگی گفت«
- من؟! نه بخدا! یعنی می خواستم اتفاقی براشون نیفته! تیر اندازی خیلی زیاد بود! ترسیدم خدا نکرده طوری بشن! اون وقت دیگه چه جوری تو چشمای شما نگاه می کردم!
- خسرو می گفت موقع تیراندازی خودتو سپر بلاش کرده بودی!
»سرش رو انداخت پایین و گفت«
- خسرو خان مثل برادر من هستن!
»هیچی نگفتم که یه مرتبه سرش رو بلند کرد و با یه حالت ملتمسانه نگاهم کرد و گفت«
- بخدا من هیچی بهشون نگفتم! نه چیزی گفتم و نه کاری کردم که. . . !
»اشک تو چشماش جمع شد و با حالت بغض گفت«
- خانم دکتر! من سر سفره ی شما نون و نمک خوردم! من دختر کوه م! هیچ وقت به دوست خیانت نمی کنم! من می دونم خسرو خان و شما دختر عمو پسر عمو هستین و. . .!
»بعد ساکت شد و سرش رو انداخت پایین و هیچی نگفت! از جام بلند شدم و رفتم کنارش نشستم و گفتم«
- چرا انقدر هول شدی؟!
- نه بخدا! فقط نمی خوام شما فکر بدی در مورد من بکنین!
- منم یه دخترم کژال! خیلی چیزا رو می فهمم!
»یه مرتبه زد زیر گریه و می خواست خودشو تبرئه کنه که گفتم«
- گریه برای چی می کنی؟!
- ترو خدا منو ببخشین! اگه رفتارم طوری بوده که باعث سوء تفاهم شده، حاضرم...!
»نذاشتم بقیه ی حرفش رو بزنه و زود گفتم«
- می دونی خسرو عاشق ت شده؟!
»آخرین کلمه همونجور رو زبونش یخ زد! لباش از همدیگه باز مونده بود و گریه ش قطع شده بود و فقط منو نگاه می کرد که بهش خندیدم و گفتم«
- ازت خواستگاری کرده! منم مأمور این خواستگاریم!
»شاید تو تموم اون لحظات نفس م نمی کشید!«
- جواب تو چیه؟! هر چند که جواب رو ازت گرفتم اما باید به زبون بگی!
»تازه یه نفس کشید و گریه ش دوباره شروع شد! اما این با گریه ی یه دقیقه پیش فرق داشت! یه دقیقه پیش گریه ش معنی شرمندگی می داد اما این گریه معنی شرمندگی و حسرت!«
- خانم دکتر. . . !
- پروازه!
- پروازه خانم!
- پروازه ی خالی!
- باشه! پروازه به خدا من خیانت نکردم! به دوستی مون قسم که نکردم! من فقط مواظب خسرو خان بودم که طوری شون نشه! من. . .
»یه مرتبه صورتش رو گرفت تو دستاش و همونجور گریه کرد که زود بغلش کردم و گفتم«
- گریه برای چیه؟! تو کار بدی نکردی که! کی گفته تو کار بدی کردی؟!
»صورتش رو بلند کرد و گفت«
- حالا شما چه فکری در مورد من می کنین؟! بعد از اون همه محبت شما آخه چرا باید این طوری بشه؟! چرا برای من؟!
- یه دقیقه گوش می کنی یا نه؟!
»دوباره سرش رو انداخت پایین و آروم گریه کرد که گفتم«
- اگه فکر کردی که خسرو نامزد من بوده اشتباه می کنی! من و خسرو با همدیگه مثل خواهر و برادر می مونیم!
»یه مرتبه لرزش دستاش قطع شد و یه لحظه بعد سرش رو بلند کرد و به من نگاه کرد! خندیدم و گفتم«
- من و شایان قراره با همدیگه ازدواج کنیم!
»تا اون موقع برق شادی رو تو چشمای خیلی ها دیده بودم! حتی تو چشمای خودم وقتی که جلوی آینه می ایستادم و به یه مسئله ی خوب فکر می کردم! اما این برق شادی که تو چشمای کژال درخشید واقعاً استثنایی بود! جالب اینکه بعد از شنیدن حرفام، اصلاً سعی نکرد که خوشحالی ش رو مخفی کنه! درست بر عکس من! تفاوتِ بین دو فرهنگ! دو طرز تربیت! یا دو محیط! محیط روستا و شهر!
ساده و بی ریا خندید! دیگه اصلاً نه از گریه خبری بود و نه از اشک! انگار نه انگار تا یه لحظه ی پیش غم تو دلش بود و اشک تو چشماش! حالا یه برق شادی تو چشماش بود و لبخند قشنگی رو لباش! یه مرتبه پرید بغل من و همونجور که می خندید گفت«
- ترو خدا خانم دکتر راست می گین؟!
- آره راست میگم!

Signature
     
#37 | Posted: 15 Sep 2013 22:53 | Edited By: paridarya461
کژال ۱۳
»از تو بغلم اومد بیرون و نگاهم کرد و دوباره خندید! بازم خندید! انتظار داشتم که گریه کنه! گریه ی خوشحالی! اما چرا گریه! ماها شاید بخاطر این گاهی از خوشحالی گریه می کنیم که نمی تونیم شادی ها مونو با خنده های سرمستانه بروز بدیم! کژال که بزرگ شده ی یه روستای دور افتاده س، یاد گرفته که وقتی غمگینه گریه کنه و وقتی م که خوشحاله بخنده! درست شم همینه! گریه برای غم،خنده برای شادی!
- حالا بالاخره نگفتی جوابت چیه؟!
»بازم خندید!«
- این خنده ها یعنی جواب مثبته دیگه؟!
»سرش رو خیلی راحت و بدون خجالت و تعارف تکون داد که منم خندیدم و جریان امروز صبح رو براش تعریف کردم! دیگه از خوشحالی نمی دونست چیکار بکنه! فقط می خندید! وقتی م که براش گفتم قراره پدر و مادر خسرو بیان اینجا برای خواستگاری، سرش رو به طرف بالا بلند کرد و فقط گفت«
- خدا جون خیلی دوست دارم!
»ساده، پاک، بی آلایش! زیباتر از هزار تا جمله ی پچیده و عرفانی! جمله ای که بعضی ها بعد از یک ساعت حرف زدن به مفهومش می رسن!
اون شب بعد از مشورت تلفنی با خان بانو، هر چهار تایی از راه بیرون ده به قلعه رفتیم. قرار شد که کژال فعلاً تو قلعه بمونه تا عموم اینا بیان و مراسم خواستگاری انجام بشه!
از فرداش این خبر تو ده پیچید که قراره کژال از کوه بیاد پایین و خودشو تسلیم کنه! خبر پیچیده بود که پدرش از گناهش گذشته و اونو بخشیده و به کدخدا و بقیه ی مردای ده گفته دیگه هیچکس حق نداره بره دنبال کژال!عکس العمل هر کسی م یه جور بود! زن ها و دختراهای ابادی همه خوشحال و شاد بودن! این براشون یه پیروزی بود!
پدر کژال، دخترش رو بخشیده بود! یعنی به اشتباه خودش پی برده بود و این برای بقیه ی پدرها می تونست یه تجربه و درس باشه که دخترهاشون رو به چشم یه انسان نگاه کنن و اونارو علیرغم میل شون نفروشن!
جوونای آبادی م سکوت کرده بودن و منتظر نتیجه ی کار! اونام داشتن یه نوع دیگه رو تجربه می کردن! نه تساوی بین زن و مرد یا پسر و دختر، که اجازه ی استفاده ی چند درصدی از حق زن ها و دخترها!شاید داشتن یاد می گرفتن که اگه کمی هم به زن ها و دخترها حق اظهار نظر بدن،هیچ اتفاقی نمی افته!
اما مردای پا به سن گذاشته ی ده! همه پدر کژال رو تف و لعنت می کردن! تا تو کوچه می دیدن ش روشون رو ازش برمی گردوندن! به زن هاشون سپرده بودن که حق ندارن با مادر کژال، حرف بزنن! به دخترهاشونم همینطور!خودم با چشمای خودم دیدم که یه پیر مرد وقتی پدر کژال رو تو کوچه دید! روی زمین تف کرد و شروع کرد بهش حرفای زشت زدن! بهش می گفت بی غیرتی! بهش می گفت ناموس ت رو فروختی! بهش می گفت کلاه ت رو بذار بالاتر ! و خیلی حرفای زشت و بد دیگه! پافشاری رو تعصب هایی که یه عمر زنجیر شده بودن و پیچیده بودن به دست و پای خودشون و قفس شده بودن برای زندانی کردن یه عده دختر و زن بی گناه!
وضعیت ده خیلی عجیب شده بود! خونواده ی کژال طرد شده بودن! یعنی شاید باید گفت که پدر کژال طرد شده بود چون زن ها و دخترهای آبادی، دور از چشم پدراشون با خونواده ی کژال رفت و آمد می کردن و حتی وقتی پدر کژال رو می دیدن، احترام خیلی زیادی بهش میذاشتن! احترام به تصمیمش! احترام به عقایدش و احترام به حقوقی که برای کژال قائل شده بود!
تقریباً سه روز از این جریان گذشت و روز چهارم، صبح، عموم و زن عموم با یه ماشین کرایه، رسیدن تو ده و مستقیم اومدن درمانگاه!چقدر از اومدن شون خوشحال شدم! اگر چه هر دو شون کمی ناراحت و ناراضی بودن اما همون اومدن شون معنی خاصی داشت! اومده بودن که ببینن! اومده بودن که گوش بدن! اومده بودن که به خواست پسرشون احترام بذارن!
خسرو قلعه بود و تونستم با عموم و زن عموم حسابی صحبت کنم! خوشبختانه هردوشون خیلی روشن فکر می کردن و بعد از این که تمام جریان رو براشون گفتم، احساس کردم که هر دو نسبت به کژال با دید دیگه ای نگاه می کنن! و این خیلی مهم بود!
بعد از شاید سه ساعت صحبت کردن، دیگه تو چهره شون آثار ناراحتی دیده نمی شد و با ضمیر پاک و صاف و بدون پیش داوری، آماده بودن که با کژال و خسرو برخورد کنن!تو دلم همه ش خدا خدا می کردم که نه من و نه خسرو هیچکدوم اشتباه نکرده باشیم! تا اون روز بارها و بارها قضیه رو برای خودم شکافته بودم و در موردش حسابی فکر کرده بودم و هیچ دفعه م به نتیجه ی بد نرسیده بودم اما با تمام این ها از خدا می خواستم که اشتباه نکرده باشم و این دو تا با همدیگه خوشبخت بشن که من جلو عموم اینا شرمنده نشم!
بالاخره وقتی صحبت ها تموم شد، یه تلفن به خسرو زدم و گفتم که عموم اینا اومدن! به پدر و مادر کژال م توسط ننه احمد خبر دادم که بیان تو میدون ده! قرارمون همین بود! باید کژال می اومد و به پای پدرش می افتاد و ازش عذر خواهی می کرد تا پدرش جلو همه اونو ببخشه و این طوری آبروی به قول خودش رفته رو برگردونه!
شاید در عرض نیم ساعت تمام اهالی این جریان رو فهمیده بودن و کم کم داشتن جمع می شدن تو میدون ده!یه ربع بعد خسرو با ماشین اومد و بعد از این که کمی با عموم اینا صحبت کرد، چهار تایی رفتیم به قلعه. اونجا خان بانو استقبال خیلی گرمی از عمو اینا کرد! مخصوصاً شایان که همه ش دور و ورشون می چرخید و بهشون احترام میذاشت به طوری که عموم و زن عموم شیفته ی اخلاق و رفتار و ادبش شده بودن!
خان بانوام بعد از پذیرایی و این چیزا، نیمساعتی با عموم و زن عموم صحبت کرد!در مورد کژال! در مورد این دختر با اراده و مصمم! طوری که دیگه کاملاً احساس می کردم که ذهن عمو اینا آماده پذیرفتن کژال به عنوان عروس شونه! یعنی وقتی یه نفر آدم رو آدمای معقول و منطقی تأیید می کنن، مسلماً مورد تأیید آدمای روشن و با فرهنگ دیگه قرار می گیره!
بعد از صحبت ها، خان بانو به یکی از خدمتکاراش گفت که کژال رو صدا کنن! از اون لحظه به بعد تو سالن به اون بزرگی، صدا از صدا در نمی اومد! حتی سگ های خان بانوام تحت تأثیر جو موجود قرار گرفته بودن!تقریباً ده دقیقه طول کشید تا در سالن وا شد و کژال اومد تو! آروم و سر بزیر! مثل یه سایه خودشو از لای در کشید تو! مثل موقعی که شبونه می اومد تو درمانگاه! دو دل و با شک و تردید و نامطمئن اما قشنگ و ظریف!خان بانو یه لباس خیلی خوشگل بهش داده بود که بپوشه! یه لباس شهری! یه بلوز دامن قشنگ! یه کفش صندل م همرنگ بلوزش پاش بود. موهای بلند و مشکی ش رو ریخته بود دورش. ساده و قشنگ. همون جا جلوی در ایستاده بود و سرش رو پایین انداخته بود! انگار معطل بود! معطل یه چیزی! معطل یه حمایت کوچولو!
زود از جام بلند شدم و به طرفش رفتم! سالن خیلی بزرگ بود و شاید باید پنجاه قدم می رفتم تا بهش می رسیدم! هر قدم که بر می داشتم و بهش نزدیک می شدم، بیشتر اضطرابش رو حس می کردم به طوری که تو فاصله سه چهارقدمی ش، یک میدانِ وسیع از یأس رو احساس کردم!
زود خودمو رسوندم بهش و دستش رو گرفتم! سرد و عرق کرده بود! محکم فشارش دادم که سرش رو بلند کرد! تو چشماش اشک حلقه زده بود و آماده ی پایین اومدن! دوباره دستش رو فشار دادم و کمی به طرف سالن کشیدم! اما از جاش تکون نخورد! انگار نمی خواست بیاد جلو! محکم سر جاش ایستاده بود! شاید لحظه ی یک چرخش نزدیک بود! یک بازگشت!
بدن ش یه حرکت پونزده درجه ای انجام داد! می خواست که برگرده! داشت چرخشش کامل می شد که بازوش رو گرفتم و آروم بهش گفتم«
- چیه کژال؟! چه ت شده؟!
»تو چشام نگاه کرد و گفت«
- نمی خوام بیام!
- چرا؟!
- می دونم که فایده نداره!
- ترسیدی؟!
- آره!
- چون تفنگت دستت نیس! بهش عادت کردی!
»نگاهم کرد اما هیچی نگفت که گفتم«
- تفنگ و قطار فشنگ همین الان باهاته! خوشگلی و قشنگی و شهامت و اراده ت! پس نباید دیگه بترسی!
»بعدش بهش خندیدم که جواب خنده م رو داد و دوباره پونزده درجه چرخش انجام داد و بدنش رو آزاد کرد و منم با خودم بردمش!
بیست قدم مونده بود به جمع، سلام کرد! نرم و آروم!
همه از جاشون بلند شدن! دیگه وقتش بود که دستش رو رها کنم! باید این چند قدم رو خودش می رفت! با فکر و رفتار و واکنش های طبیعی خودش! و شاید با غریزه ی یه دختر!
درست دو قدمی زن عموم ایستاد! یه مرتبه نشست رو زمین و دستش رو کشید رو سنگ کف سالن، جلوی پای زن عموم! به قدری سریع این کار رو کرد که زن عموم فقط تونست نگاهش کنه! بعد بلافاصله دستش رو برد طرف لب ش و بوسید!
پلنگ آبادی که مردای ده بدون این که به روی خودشون بیارن، تو دل شون ازش می ترسیدن، اینطوری تواضع کرد! اگه نمی شناختمش باورم نمی شد که این همون کژاله که خواب رو به چشم کدخدا حروم کرده بود!
کژال همونجور جلوی پای زن عموم نشسته بود و سرش رو پایین نگه داشته بود! بغض داشت خفه م می کرد! شاید تمام این جریان دو ثانیه م طول نکشید! اما فاصله ی دیدن و فرستادن تصویر به مغزم به قدری کند انجام می شد که شاید تو همین لحظات کوتاه، ذهن م صدبار این تصویر رو معنا کرد!
زانوی زن عموم خم شد! بدن ش نشست! دستاش به حرکت در اومد و ارتباط ش با بدن کژال برقرار شد!
شاید اگه همگی ما صدها ساعتِ دیگه در مورد کژال با عموم و زن عموم حرف می زدیم، یک صدم تأثیر حرکت زیبا و قشنگِ فروتنی کژال رو نداشت!
کژال تو بغل زن عموم بود!دست عموم رفت طرف چشماش!رضایت هر دو جلب شده بود!بغض منم وا شده بود! اشک جای خنده! هر قطره، نماینده ی یک قهقهه! نباید »نا« عرصه ای برای خودنمایی پیدا کنه! »
یه ساعت بعد، من و عموم و زن عمو و خسرو و کژال تو یه ماشین و خان بانو و شایان و چند تا تفنگچی سوار براسب، همراه سگ های خان بانو بطرف میدون ده حرکت کردیم!
تقریباً تمام اهالی تو میدون ایستاده بودن! هیچ صدایی نبود! هیچکس نه حرفی می زد و نه حتی حرکتی انجام می داد! همه فقط چشم شده بودن و می دیدن!
کژال میون ماها قدم بر می داشت! آروم و محکم!دامن ش رو با یه شلوار عوض کرده بود و روپوشی رو که من بهش داده بودم، تن ش کرده بود! یه شال بلندم سرش بود.جلوتر، وسط میدون، پدر و مادرش ایستاده بودن و نگاهش می کردن! اونم نگاه شون می کرد! نگاه می کرد و آروم به طرف شون می رفت!
بیست قدم دیگه بیشتر نمونده بود! مرز بین ما غریبه ها و خودی های آبادی! ایستادیم! اینجام باید بقیه ی راه رو تنها می رفت! بازم با غریزه ی خودش! چند قدم دیگه!باید کاری می کرد تا غرور جریحه دار شده ی پدر التیام پیدا می کرد! باید آبروی رئیس خونواده بر می گشت! باید قدرت مرد خونواده نشون داده می شد!
کژال که تا شب قبل، اسمش بدن خیلی ها رو می لرزوند، الان، دست خالی، میون کسانی بود که به خونش تشنه بودن و اونو عامل شورش و گستاخی و نافرمانی و مایه ی بدآموزی و تمرد بقیه ی دخترا می دونستن!
چند قدم دیگه!
پیرمردهای ده، همراه با کدخدا، با نفرت بهش نگاه می کردن! بودن اونو تو ده گناه می دونستن! حتی زنده بودنش رو مایه ی ننگ پدرش! پدری که می خواست دخترش رو ببخشه حالا از نظر اونا یه مرد بی غیرت بیشتر نبود.
چند قدم دیگه! لب های تمام زن ها و دخترهای آبادی به خنده وا شد! خنده ی بی صدا! یکی یکی پیرمردهای ده پشت شون رو بهش می کردن! نگاه پدر کژال یه لحظه به اونا بود و یه لحظه به دخترش! و آخرین گام ها!
کژال تو دو قدمی پدر و مادرش بود! آروم زانو زد!سرش رو پایین انداخت!منتظر بود!منتظر رحم و بخشش و شهامت پدر!
»حالا نوبت پدرش بود که جبران خیلی چیزها رو بکنه! نوبت پدرش بود که به تمام مردایی که دخترا و زن هاشون رو برده می دونستن نشون بده که این طوری نیست! نوبت پدرش بود که به همه بگه دختر یا پسر فرقی نداره! نوبت پدرش بود که فریاد بزنه و به همه بگه که یه دخترم می تونه شیر باشه!

Signature
     
#38 | Posted: 15 Sep 2013 23:27 | Edited By: paridarya461
آروم رفت جلوی کژال و ایستاد! کژال م خودشو انداخت رو پای پدرش و گیوه هاشو بوسید و صورتش رو گذاشت روی پای پدر!پدرش همونجور ایستاده بود و سرش رو به هر طرف می چرخوند و اهالی ده رو نگاه می کرد! شاید داشت آبروهاش رو جمع می کرد!چند دقیقه گذشت! کژال از جاش تکون نخورد و منتظر بخشش پدر موند! منتظر زمانی که جراحت غرور پدرش بهبود پیدا کنه!پدرشم همینطور! اونم از جاش تکون نخورد! داشت دوباره احساس ریاست رو مزه مزه می کرد! احساس برتری!شاید بعد از چند دقیقه، مهر پدری بجوش اومد!پدرش دولا شد و کژال رو بلند کرد و تو بغلش گرفت!
*****
صدای هلهله از زن های آبادی بلند شد!پیرمردها رو زمین تف انداختن و بهش دشنام دادن!پدر کژال بی اعتنا بود!
پلنگ آبادی، دختر اون بود!
*****
»چند روز بعد، کژال و خسرو با همدیگه ازدواج کردن! جشن عروسی خوبی تو ده گرفتن! هر چند که کسی از اهالی توی جشن عروسی شون شرکت نکرد اما اونا به اندازه ی همه میوه و شیرینی و شربت تهیه کرده بودن!جالب اینکه پدر کژال با افتخار در کنار عموم، جلوی در ایستاده بودن و با همدیگه می خندیدن! درست مثل این که مجلس عروسی شون پر از جمعیت بود!جالب تر اینکه هر چند دقیقه به چند دقیقه از تو حیاط یه خونه صدای یه هلهله بلند می شد که بلافاصله خاموشش می کردن! دست قدرت مردهای رئیس! اما یه دقیقه بعد، صدا از تو یه حیاط دیگه بلند می شد!به صدای هلهله های پراکنده، صدای سوت جوون هام اضافه شد!هر کدوم یه لحظه خودشونو می رسوندن رو پشت بوم و یه سوت بلند می کشیدن و زود می پریدن پایین!
زن ها و دخترها و پسرهای جوون هیچکدوم تو عروسی نبودن اما دل هاشون مجلس رو پر کرده بود!
*****
»کژال و خسرو، همراه عمو اینا به تهران برگشتن و یه عروسی مفصل اونجا گرفتن! پدر و مادر و خواهرهای کژال م بودن! من و خان بانو و شایانم بودیم!
»کژال سال بعد تو کنکور شرکت کرد و با یه رتبه ی عالی در دانشگاه سراسری، رشته ی پزشکی قبول شد! از بس به درس خوندن علاقه داشت که دوسال زودتر تخصصش رو گرفت!خیلی دلش می خواست برای گذروندن طرحش، به ده خودشون برگرده!پدر و مادرشم چند ماه بعد از عروسی، بیشتر تو ده نموندن! براشون زندگی تو اونجا، بین اون همه تعصب خشک و بغض و کینه، سخت بود! همگی شون به یه ده دیگه رفتن!
کژال بعد از گذشتن چندین سال، جراح بسیار موفق و کارآمدیه!دو تا بچه خوشگل داره! یکی پسر، یکی دختر!
اسم دخترش رو پروازه گذاشته!
منم چند وقت بعد با شایان ازدواج کردم!طرح م رو همونجا گذروندم هر چند که مجبور بودم نگاه های پر کینه ی پیرمردها رو تحمل کنم! عوضش لبخند زن ها و دخترها و پسرهای جوون تلافی ش رو در می آورد! بعد از گذروندن طرح م به تهران برگشتم و یه مطب باز کردم!منم الان دو تا دختر دارم!
اسم بزرگه رو کژال گذاشتم!
پایان نخست
و پایانی دیگر
»حالا نوبت پدرش بود که جبران خیلی چیزها رو بکنه! نوبت پدرش بود که به تمام مردایی که دخترا و زن هاشون رو برده می دونستن نشون بده که این طوری نیست! نوبت پدرش بود که به همه بگه دختر یا پسر فرقی نداره! نوبت پدرش بود که فریاد بزنه و به همه بگه که یه دخترم می تونه شیر باشه!
آروم رفت جلوی کژال و ایستاد! کژال م خودشو انداخت رو پای پدرش و گیوه هاشو بوسید و صورتش رو گذاشت روی پای پدر!پدرش همونجور ایستاده بود و سرش رو به هر طرف می چرخوند و اهالی ده رو نگاه می کرد! شاید داشت آبروهاش رو جمع می کرد!
چند دقیقه گذشت! کژال از جاش تکون نخورد و منتظر بخشش پدر موند! منتظر زمانی که جراحت غرور پدرش بهبود پیدا کنه!پدرشم همینطور! اونم از جاش تکون نخورد! داشت دوباره احساس ریاست رو مزه مزه می کرد! احساس برتری!
پیرمردها کنار کدخدا ایستاده بودن و رو زمین تف می کردن! به پدر کژال فحش می دادن و بهش می گفتن که مرد نیست! بهش می گفتن غیرت نداره!بهش می گفتن بی ناموس شده اما پدر کژال بهشون توجه نداشت! سرشو خم کرده بود و کژال رو نگاه می کرد!یه لحظه، آروم دستش رو گذاشت رو سرِ کژال و نازش کرد!
هلهله از زن ها و دخترهای آبادی بلند شد!
زن ها و دخترها اون طرف هلهله می کشیدن و این طرف پیرمردها فحش می دادن!
کژال به نوازش پدرش سرش رو بلند کرد!ماهام این طرف یه نفس راحت کشیدیم! همه چی به خیر و خوشی داشت تموم می شد!دست نوازش پدر تو موهای قشنگ و بلند کژال رفت! تو چنگ گرفت شون!سر کژال بالاتر اومد! اون دست نوازش دیگه ی پدر رفت طرف کمرش!
واویلا!
اون یکی دست پدر مهربون نیست!برق یه دشنه تو دست نامهربون پدر!
از زیر لباسش یه دشنه بزرگ در آورد و تو یه لحظه گذاشت رو گلوی کژال و برید! جلوی چشمای بهت زده ی ما گلوی اون دخترِ گل و قشنگ رو برید!
خون فواره زد! موهای قشنگ و کمندش هنوز تو چنگال پدر بود و بدنش با تشنج این ور و اون ور می شد! دستای ظریف و نازش تو هوا تکون می خورد و دنبال یه چیزی می گشت!
واویلا!
دشنه ی خون آلود پدر بالا رفت! همه قطرات خونی رو که ازش می چکید دیدن!فریاد پدر بلند شد!
خووَه؟! خووَه؟! دیَه بی غیرت نی یوم؟! دیَه بی ناموس نی یوم؟! خین ش معصیتش پاک کِرد؟! خووَه؟! خووَه؟!
»صدای شیون از زن ها و دخترای ده بلند شد! همه با ناخن صورت شون رو می کندن و خون راه می افتاد!روسری هاشون رو از سرشون برداشتن و موها شونو کندن!
سرِ کژال تو دست پدرش بود و تن ش می پرید!دستاش هنوز رو هوا تکون تکون می خورد و دنبال یه چیزی می گشت!شاید دنبال تفنگش!
این بار فقط تونستم نگاه کنم! کار دیگه از دستم بر نمی اومد!
پلنگ قشنگ آبادی منو ببخش!
منو ببخش که کشیدمت تو دام!
کاش الان تفنگت دست من بود!
*****
فقط چند ثانیه طول کشید تا فریاد خشم و غضب خان بانو رو شنیدم!
- بگیرینش!
»سگ های خان بانو مثل گرگ گرسنه به طرف پدر کژال حمله کردن!«اما همون دشنه، تو همون دست، به طرف گلوی خودش رفت و خون فواره زد!!
موهای قشنگ پلنگ آبادی از لای انگشتای پدر آزاد شد و سر شیر دختر ده افتاد زمین!
تن پدرش هم کنارش به زمین افتاد!بدن کژال و پدرش هر دو تو خون خودشون، هنوز می پریدن و تکون می خوردن!تعصب کور میدون ده رو به خون کشید!
*****
»چند روز بعد منو از تهران خواستن! گزارش شده بود که من در تحریک کژال به فرار نقش داشتم!هر چند خودم دیگه نمی خواستم که طرحم رو ادامه بدم!
بدن پاک و معصوم پلنگ آبادی، در کنار گلرخ و گلرنگ به خاک سپرده شد!
افسانه ی کژال پایان گرفته بود!
چند روز بعد، درمانگاه رو خالی کردم و آماده ی حرکت به طرف تهران شدم!قبل از رفتن رفتم سر خاک کژال!هر سه تایی آروم کنار همدیگه خوابیده بودن!سرمو رو خاکش گذاشتم و گریه کردم!
پلنگ خوشگل آبادی منو ببخش! بخدا گول خوردم! کاش اصلاً مرده بودم و پام رو به این ده نمیذاشتم! کاش اصلاً تو رو ندیده بودم! کاش اصلاً تو رو نمی شناختم! کاش اصلاً پیش من نمی اومدی!اما نه! دیدن و شناختن تو برام افتخاره!منو ببخش خواهر قشنگ و تنهای من!حیف! حیف از شماها که باید زیر خاک باشین!منو ببخش شیر دختر آبادی!حق با تو بود! نباید تفنگت رو زمین میذاشتی!
*****
اول شب بود که به اصرار من قرار شد به طرف تهران حرکت کنیم. همراه با خسرو که از اون روز حادثه دیگه با هیچکس حرف نزده بود و عموم اینا و شایان، چمدون ها رو گذاشتیم تو ماشین و حرکت کردیم!زن ها و دخترها، فانوس به دست تو میدون ده ایستاده بودن! اومده بودن برای بدرقه ی من!دلم می خواست از ماشین پیاده بشم و از همه شون عذر خواهی کنم امّا ازشون خجالت می کشیدم! خجالت می کشیدم که یه پزشک نتونست حتی یکی از اون گل هارو نجات بده! اما اونا اومده بودن!هر کدوم با یه فانوس!ماشین مون بین شون بود اما من خجالت می کشیدم پیاده بشم و باهاشون خداحافظی کنم!
کنار خسرو نشسته بودم و دستش رو تو دستم گرفته بودم و فشار می دادم اما نه چیزی می گفت و نه حتی نگاهم می کرد!دلم می خواست زود تر از اونجا بریم!زن ها و دخترها اومده بودن جلوی ماشین و نمیذاشتن حرکت کنیم!اما چرا؟!دارن یه چیزایی می گن!نمی فهمم!با دست یه چیزی رو بهمون نشون می دن!بعضی هاشون گریه می کنن! بعضی هاشون می خندن!چرا؟!اما همه دارن یک چیز رو بهم می گن!
پیاده شدم! همه انگشت ها به یه سمت اشاره شده بود!به سمت کوه!برگشتم و نگاه کردم!نفس م بند اومد!یعنی کژال زنده بود؟! غیر ممکنه؟!بازم نگاه کردم!
یه آتیش بزرگ تو کوه روشن شده بود!گرماش رو از همونجا حس می کردم!
پس کژال زنده بود!!
پایان دوم

Signature
     
صفحه  صفحه 4 از 4:  « پیشین  1  2  3  4 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / Kajal | كژال بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites