تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

My Share | سهم من

صفحه  صفحه 5 از 9:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  9  پسین »  
#41 | Posted: 11 Sep 2013 16:52




ادامه داستان

درس خواندن برای امتحان نهایی با حضور دو بچه پر سر و صدا و هزاران کار و گرفتاری ساده نبود.مجبور بودم شبها پس از خوابیدن بچه ها درس بخوانم و از وقت استراحت و خوابم استفاده کنم نزدیکیهای صبح که حمید می آمد و مرا بیدار و در حال درس خواندن میدید تعجب میکرد و میگفت عجب پشتکاری داری بالاخره بعد از امتحانات سیامک منهم در امتحانات نهایی شرکت کردم و به ارزویی که اینهمه سال داشتم رسیدم ارزوی ساده و بر حقی که دختران هم سن من سالها پیش بدون آنکه اینهمه مجذوب آن باشند و به آن فکر کنند به طور طبیعی بدان دست یافته بودند.
فعالیتهای حمید روزبروز جدی تر و خطرناکتر میشد من با اینکه از برنامه های آنها اطلاع نداشتم بطوری غریزی این خطر مداوم را در اطرافم احساس میکردم بعد از آن سفر کذایی سازمانشان منسجمتر اهدافشان مشخصتر و کارهایشان منظم تر شده بود اتفاقاتی هم در سطح جامعه می افتاد که احساس میکردم بنوعی با آنها مرتبط است ولی در واقع از هیچ چیز خبر نداشتم و نمیخواستم هم بدانم.این بیخبری زندگیم را قابل تحمل و وحشتم را خصوصا برای بچه ها کمتر میکرد .حمید در خانه یک سیستم ایمنی درست کرده بود و راههایی برای فرارهای ناگهانی تدارک دیده بود.
رنگ خطر در یک روز تابستان ساعت 6 صبح بصدادر آمد حمید قبل از من خودش را به تلفن رساند حتی دو کلمه هم رد و بدل نشد رنگ حمید بشدت پرید و با وحشت گوشی را زمین گذاشت حدود 1 دقیقه طول کشید تا تقریبا بحال عادی برگشت وحشت زده نگاهش میکردم جرات سوال کردن نداشتم حمید با سرعت وسایل ضروری و هر چه پول در خانه بود را جمع کرد و در یک ساک ریخت سعی میکردم آرام و منطقی باشم و بر اضطرابش نیفزایم به آهستگی پرسیدم:حمید لو رفتین؟
فکر میکنم...معلوم نیست چه اتفاقی افتاده یکی از بچه ها رو گرفتن همه دارن جابجا میشن.
کدومشونو گرفتن؟
تو نمیشناسی تازه به گروه اومده.
اون تو رو میشناسه.
نه به اسم واقعی.
خونه رو بلده؟
نه خوشبختانه چونکه ما اینجا هیچوقت جلسه ای نداشتیم ولی ممکنه بقیه رو هم گرفته باشن یا بگیرن.تو از هیچی خبر نداری خودتو نباز.اگر فکر میکنی راحتتری برو خونه اقا جون.
سیامک از سر و صدای ما بیدار شده بود نگران و وحشتزده مثل سایه بدنبال حمید راه میرفت تمام اضطراب ما به او هم منتقل شده بود.
حالا تو کجا میری؟
نمیدونم فعلا باید برم جام معلوم نیست تا یک هفته هیچ تماسی نمیگیرم.
سیامک به پاهای حمید چسبیده بود و التماس کنان گفت منم میام.حمید در حالیکه او را از خودش جدا میکرد گفت:اگه اینجا اومدن هر چیزی توی خونه پیدا کردن بگو مال ما نیست خوشبختانه تو چیز زیادی نمیدونی که باعث خطر بشه.
دوباره سیامک به او چسبید و گفت:منم میام.
با عصبانیت او را از پاهایش کند و گفت:بچه ها تو جمع کن مواظب خودتون باشید اگه پول خواستی از بابام بگیر به هیچکس هم در این مورد حرفی نزن.
تا مدتی بعد از رفتن او مبهوت بر جا ماندم دلم شور میزد.به سرنوشتی که در انتظارمان بود فکر میکردم.سیامک د راوج خشم و عصبانیت خودش را به در و دیوار میکوبید داشت بطرف مسعود که تازه بیدار شده بود میرفت که بطرفش دویدم و درآغوشش گرفتم با مشت و لگد سعی خودش را از چنگ من خلاص کند تظاهر به اینکه هیچ اتفاقی نیفتاده و همه چیز د رامن و امان است بی فایده بود این بچه باهوش و حساس از هر نفس من نگرانی را احساس میکرد در گوشش گفتم:گوش بده سیامک ما باید اروم باشیم و این رازو به هیچکس نگیم و گرنه برای بابا حمید خیلی بد میشه.
ناگهان ساکت شد و گفت چی رو نگیم؟
اینکه بابا حمید امروز مجبور شد اینطوری بره بههیچکس نگو مواظب باش مسعودم نفهمه.
با تعجب و وحشت نگاهم کرد.
ما نباید بترسیم باید شجاع و قوی باشیم بابا حمیدم خیلی قویه خوب بلده چکار کنه هیچکس نمیتونه پیداش کنه خیالت جمع باشه ما هم سربازای اونیم باید آروم و راز نگهدار باشیم اون به کمک ما احتیاج داره قبول میکنی؟
آره
پس بیا قول بدیم که نه با کسی حرفی بزنیم و نه شلوغ بازی راه بندازیم باشه؟
باشه.
میدانستم از حرفهای من سر در نیاورده ولی مهم نبود او با ذهن خلاق و کودکانه اش هر کمبودی را میساخت و جنبه های قهرمانی این داستان را با سلیقه خود گسترش میداد.ما دیگر در این مورد صحبت نمیکردیم گاه که من در فکر بودم ساکت میشد بطرفم می آمد دستهایم را میگرفت و بدون کلامی حرف نگاهم میکرد در این مواقع سعی میکردم نگرانی را از خود دور کنم لبخند مطمئنی میزدم و د رگوشش میگفتم خیالت راحت باشد جاش امنه...آنگاه او با سر و صدای همیشگی دنبال بازی را از همان جایی که قطع شده بود میگرفت مثل باد پشت مبل میپرید و تفنگ ابیش را با صداهای عجیب و غریبی که از دهانش در می آورد به اطراف شلیک میکرد واقعا که اینهمه تغییر حال در یک لحظه فقط از او بر می آمد.
آنروزهای پر دلهره بیش از حد طولانی بنظر میرسیدند سعی میکردم کار غیر عاقلانه ای انجام ندهم به هیچکس نگفتم چه اتفاقی افتاده کمی پول ته کیفم داشتم که سعی میکردم با آن امور روزمره را بگذارنم مدام از خود میپرسیدم اگر او را بگیرند چه بلایی سرش خواهند اورد؟آیا آنها اقداماتی هم کرده اند مبادا آنچه که از خرابکاری در روزنامه ها مینویسند کار آنهاست هیچوقت خطر را اینهمه جدی و نزدیک احساس نکرده بودم جلساتشان در ابتدا بنظرم یک بازی روشنفکرانه برای وقت گذرانی و خود قهرمان بینی بچه گانه می آمد ولی حالا همه چیز فرق کرده بود یاد آن نیمه شب تابستان و چیزهایی که در خانه ما پنهان کرده بودند بر وحشتم می افزود بعد از آنشب قفل بزرگی بدر اتاق عقبی زیرزمین نصب شد و پس از آن من هرگز درون آنرا ندیدم بارها به حمید اعتراض کردم ولی او هربار میگفت:تو چقدر غر میزنی اینا بتو چکاردارند؟تو سال تا سال هم به اون زیرزمین سر نمیزدی جای تو رو که تنگ نکرده.
ولی من میترسم اینا چی هستن نکنه خطری برای ما ایجاد کنن؟
ولی او اطمینان میداد که نگران نباشم و آنها چیزهای خطرناکی نیستن .حمید موقع رفتن گفته بود که اگر چیزی پیدا کردند بگو مال ما نیست خبر نداری پس حتما چیزهایی هست که نباید پیدا شود.
بعد از یکهفته نیمه شب با صدای در خانه از خواب سبک و بیمناکم پریدم خود را به هال رساندم و بی اختیار چراغ را روشن کردم حمید با صدایی گرفته گفت:خاموش کن خاموش کن.
او تنها نبود دو خانم چادری که هیبت عجیبی داشتند با روی پوشیده پشت سرش ایستاده بودند بی اختیار چشمم به کفشهای مردانه و زمختشان افتاد .هر 3 به اتاق مهمانخانه رفتند حمید در را بست و بطرف من برگشت و گفت:حالا اون چراغ کوچیکه رو روشن کن از اخبار بگو.
خبری نبود اینجا اتفاقی نیفتاد.
اینو میدونم ولی تو چیز مشکوکی حس نکردی؟
نه...
از خونه بیرون رفتی؟
آره تقریبا هر روز.
احساس نکردی کسی دنبالت بیاد؟ماشین تازه ای تو کوچه ندیدی؟همسایه ها عوض نشدن؟
نه من چیزی ندیدم.
مطمئنی؟
نمیدونم منکه چیز مشکوکی حس نکردم

ادامه دارد

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#42 | Posted: 11 Sep 2013 16:54




ادامه داستان

- خوب حالا اگه مي توني برو چيزي براي خوردن بيار ، چاي، نون پنير غذاي ديشب ، هرچي كه هست.
رفتم كتري را گذاشتم ، احساس شادماني خاصي داشتم ، خدارا شكر او سالم بود هر چه مي دانستم كه هنوز خطر دور سرش
مي چرخيد به محض اينكه چاي دم كشيد هرچه نان در خانه داشتم با پنير و سبزي خوردن كره و مرباهايي كه تازه پخته بودم
در سيني گذاشتم ، و اهسته در زدم و حميد را صدا كردم مي دانستم نبايد داخل اتاق شوم حميد با سرعت سيني را گرفت و گفت :
تو برو بخواب ، خيلي ممنون . به نظرم لاغر شده بود ، ريشهاي در امده اش جوگندمي مي زدند ، دلم مي خواست مي بوسيدمش .
به اتاق خواب رفتم و در را محكم بستم تا انها با خيال راحت بتوانند از حمام و دستشويي استفاده كنند . دوباره خدا را شكر كردم
كه يك بار ديگر او را زنده و سالم ميبينم . ولي نگراني همچنان وجودم را مي ازرد ، غرق در خيالات نامشخص بلاخره به خوابي
ناارام فرو رفتم.
******
هوا تازه روشن شده بود كه بيدار شدم يادم امد كه نان در خانه نداريم ، لباس پوشيدم ، دست و رويم را شستم ، سماور را روشن
كردم و بيرون امدم وقتي برگشتم بچه ها بيدار شده بودند ولي در اتاق مهمان خانه هنوز بسته بود ، سيامك به دنبالم به اشپز خانه
امد و و طوري كه مسعود نشنود گفت :
- بابا اومده؟
جا خوردم با تعجب گفتم:
- از كجا فهميدي؟
- اينجا يه جوريه ، در اتاق مهمون خونه قفله، از پشت شيشه ها يه سايه هايي ميبينم .(شيشه هاي اتاق مات و مشجر بود)
- اره عزيزم ، ولي نميخواد كسي بفهمه ، ماهم نبايد به روي خودمون بياريم .
- تنها نيست نه....!؟
- نه با بابات ، سه نفرن.
- من مواظبم مسعود نفهمه .
- افرين پسر گلم تو اقايي مسعود بچس ممكنه جايي حرفي بزنه.
- اره مي دونم نمي ذارم بره كنار در مهمون خونه .
حالا ديگر او با چنان وسواسي از اتاق مهمانخانه پاسداري مي كرد كه مسعود بيشتر كنجكاو مي شد و مي خواست ببيند كه انجا
چه خبر است . داشت دعوايشان مي شد كه حميد از اتاق بيرون امد . مسعود متحير بر جا ماند و سيامك به طرفش دويد وپاهايش
را در اغوش گرفت ، هر دو را بوسيد و نوازش كرد .
- بشين بچه ها رو بغل كن تا صبحونه بيارم .
- باشه بذار دستو صورتمو بشورم تو هم صبحو نه ي رفقا رو حاضر كن.
- وقتي چهار نفري سر سفره نشستيم بي اختيار بغض كردم و گفتم :

- خدا رو شكر! مي ترسيدم ديگه هيچوقت با هم نباشيم .
حميد با نگاهي مهربان گفت:
- فعلا خبري نيست . تو كه با كسي حرف نزدي؟
- نه ، حتي به پدرو مادرتم نگفتم با اينكه خيلي كنجكاوي مي كردن و سراغتو مي گرفتن ، يادت باشه حتما بهشون تلفن بزن و
گرنه به قول خودت شلوغ بازي راه مي افته.
- بابا منهم به هيچكس نگفتم ، مواظب بودم اينم نفهمه.
حميد با تعجب نگاه به من كرد با سر علامت دادم كه نگران نباشد و گفتم :
- اره سيامك خيلي كمك كرد ، راز دار خوبيه.
مسعود با لحن بچه گانه شرينش گفت :
- منم راز دارم ، منم راز دارم.
- برو بابا تو بچه اي نمي فهمي.
- من بچه نيستم ميفهمم .
- ساكت بچه ها ، ببين معصوم يه چيزي براي نهار بار بذار برو خونه اقا جونت ، هر وقت تلفن كردم بيا.
- كي تلفن مي كني ؟
- امشب كه حتما بايد بموني .
- اخه بهشون چي بگم خيال مي كنن قهر كردم.
- عيب نداره بذار فكر كنن قهر كردي ، ولي تا من تلفن نكردم به هيچ عنوان نبايد خونه بيايي، متوجه هستي؟
- اره ولي اين كاراي تو بلاخره كار دستمون مي ده ، خدا رحم كنه اين يك هفته كه من از نگراني شب و روز نداشتم ، تو رو خدا
اگه چيزي تو اين خونه داري ببر بيرون خيلي مي ترسم.
- تو خونه رو خلوت كن همين كارو مي كنيم.
سيامك ناراحت و دلخور گفت :
بابا بذار منم بمونم .
با سر به حميد اشاره كردم با او حرف بزند ، و خودم با مسعود به اشپز خانه رفتيم ، انها روبروي هم نشستند ، حميد جدي و ارام حرف مي زد
و سيامك دقيق و هوشيار گوش مي داد، ان روز رفتار سيامك شش سال و نيمه من مانند مرد بزرگ و مسؤولي بود كه مي دانست و ظيفه اي
بر عهده دارد ، ساك سنگيني را كه درست كرده بودم به سختي بر دوش مي كشيد . با حميد خداحافظي كرديم و به خانه اقا جون رفتيم ، تمام راه
سيامك ساكت و ارام بود نمي دانستم در كله كوچكش چه مي گذرد ، در خانه اقا جون هم هيچ بازي يا سر صدايي نداشت كنار حوض نشسته بود
و ماهاهاي قرمز را تماشا مي كرد و حتي عصر كه احترام سادات امد با ديدن غلامعلي هم به هيجان نيامد و دعوا يا شيتنتي نكرد ، اقا جون با اشاره سر
به من پرسيد :
- چش شده؟
- هيچي اقا جون بزرگ شده، اقا شده!
و با لبخند نگاهش كردم ، سرش را بلند كرد و به من لبخند زد ، چه ارامش و واري در چهره داشت ، حالا من و حميد و سيامك اسرار مشترك داشتيم ،
انهم اسرار واقعا مهم و يك خوانواده صميمي بوديم و مسعود مثل بچه همه ما بود .
*******
همنطور كه حدث مي زدم خانم جون از امدن بي موقع ما تعجب كرد ، تمام راه فكر مي كردم كه به او چه بگويم و چه بهانه اي براي نرفتن به خانه بياورم ،
او تا مارا ديد گفت :
- خيره انشاالله ، چه شده از اين طرفا ؟ اونم با بارو بنديل ؟
- حميد مهموني مردونه داشت ، تمام دوستاش و كارگراي چاپخونه مي امدن ، اونم گفت اگه من خونه نباشم اونا راحت ترن ، تازه چندتاشونم از شهرستان
اومدن و شب مي مونن حميد گفت تا اينا اينجان نميخواد بيايي ، وقتي همه رفتن خودم مي ام دنبالت .
- عجب نمي دونستم حميد اقا اينقدر با غيرته !
- خوب مرد ها وقتي دور هم جمع مي شن مي خوان ازاد باشن حرفهايي بزنن كه جلوي زنها نمي شه ، تازه منم چند تا پارچه داشتم مي خواستم فاطي
برام لباس بدوزه ديدم بهترين فرصته .


ادامه دارد

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#43 | Posted: 11 Sep 2013 16:55




ادامه داستان

اقامت من در خانه خانم جون دو شب و سه روز طول كشيد در اين مدت هر چند نگران بودم ولي خيليم خوش گذشت ، پروين خانم برايم يك بلوز دامن شيك
دوخت و فاطي دو لباس راحت گلدار ، كلي حرف زديم و خنديديم ، خانم جون كه هفته پيش از سفر قم امده بود كلي اخبار دست اول از فاميل و همسايه ها
و اشنايان داشت ، انجا بود كه فهميدم محبوبه كه يك دختر داشت ، حالا سر دومي حامله است ، خانم جون مي گفت:
- حتما اينم دختره ، از ريخت وارفته اش پيداس ، نميدوني وقتي از پسراي تو و محمود تعريف مي كنم چه اتيشي مي گيرن . دخترش عين بچه گي هاي
محبوبه سفيدو بي نمكه.
- واي خانم جون محبوبه كه بچگي هاش خيلي ناز بود با اون موهاي بور حلقه حلقه اش پسر و دختر هم تو اين دوره زمونه ديگه فرقي نداره كه بخواد به
بچه هاي من يا محمود حسادت كنه.
- وا چطور فرقي نداره ، شماها اصلا اينطوري هستين هر چي خودتون دارين ارزش نداره عوضش اونا تا دلت بخواد پرو و از خود راضين حالا هم
كه پولدار شدن ديگه (( به شي پيش تنشون مي گن منيژه خانم )). ولي وقتي از كار و زندگي و درامد محمود اقا گفتم داشتن از حسادت مي تركيدند.
- اي بابا خانم جون چرا حسادت كنن خودشون كه مي گي اينهمه پولدارن.
- باشه باز هم چشم ديدن ما رو ندارن ، مي خوان ما نداشته باشيم ، راستي عمه ات مي گفت شوهر محبوبه امسال مي خواسته ببردش فرنگ ولي محبوبه
قبول نكرده .
- وا چرا ؟ چقدر خره.
- اوا ننه ، بره چكار اونجا همه چي نجسه ، چطوري نماز بخونه؟ راستي اينم بهت بگم ولي پيش خودت بمونه عموي احترام سادات گرفتن . محمود خيلي ناراحته
مي ترسه براي كار و كاسبي اش بد بشه.
- وا ؟ حالا كي گرفته؟
-خوب معلومه امتيتي ها ديگه ... انگار رو منبر حرف زده.
-راس ميگي؟ باريكالله چه با شهامته بهش نمي اومد ، چند وقته؟
-يكي دو هفته اي هس، مي گن با منقاش گوشتهاي تنشو ذره ذره مي كنن.
پشتم لرزيد و در دل گفتم خدايا به حميد رحم كن.
*********
عصر روز سوم حميد با يك ماشن ژيان زرد رنگ به دنبالمان امد ، بچه ها از ديدن او و ماشين خيلي خوشحال شدند، بر خلاف هميشه عجله نداشت،
روي تخت نشست و با اقا جون چاي خورد و صحبت كرد ، موقع خداحافظي اقا جون گفت:
خدا رو شكر خيالم راحت شد ، فكر مي كردم خداي نكرده دعوا كردين ، نگران بودم . ولي اينو هم بگم كه اين سه روزه به من خيلي خوش گذشت وقتي
شماها رو توي اين خونه ديدم روحم تازه شد .
اقا جون معمولا عادت نداشت از اين حرفا بزند به همين دليل خيلي تحت تاثير قرار گرفتيم . در راه بازگشت به خانه بعضي اخبار فاميل مخصوصا دستگيري
عموي احترام را براي حميد تعريف كردم ، سري تكان داد و گفت :
- عجب جوني گرفته اين ساواك بي پدر . به جون همه گروهها افتاده، نخواستم جلوي سيامك اين حرفها ادامه پيدا كند گفتم :
- ماشين از كجا رسيده؟
-فعلا در اختيار منه . بايد بعضي جاها روپاكسازي كنيم .
- پس لطفا از خونه خودمون شروع كن.
-اون تموم شد، ديگه خيالم از خونه راحت شد ، اين هفته خيلي نگران بودم اگه مي اومدن همه اعدامي بوديم .
- ترو خدا حميد به اين طفل معصوما رحم كن .
-من حد اكثر احتياطو كردم ، براي همين هم تنها جاي امن فعلا خونه ماست . با اينكه سرو صداي ماشين زياد بود و ماهم در صندلي جلو نشسته بوديم
و خيلي يواش صحبت مي كرديم متوجه شدم كه سيامك با دقت تمام از پشت به حرفهاي ما گوش ميدهد.
-هيس بچه ها..!
- حميد برگشت نگاهي به سيامك انداخت و با لبخند گفت:
-اينكه ديگه بچه نيست ، براي خودش مردي شده . قراره وقتي من نيستم مواظب شما ها باشه .
تمام وجود سيمك انباشته از غرور بود و چشمانش برق مي زد به محض رسيدن به خانه به زير زمين رفتم ، از قفل در عقبي خبري نبود ، جز وسايل معمول
چيزي در انجا به چشم نمي خورد ، با خود گفتم : فردا صبح بايد يك وارسي حسابي در روز روشن بكنم. مبادا چيزي جا مانده باشد . سيامك مدام به دنبال
حميد بود . حتي حاضر نشد من حمامش كنم گفت:
- من مرد شدم بابا ميرم حموم .
من و حميد به هم نگاه كرديم و خنديديم و بعد از من و مسعود انها حمام كردند ، صداي حرف زدنشان را كه در فضاي حمام منعكس مي شد تا حدودي مي شنديم
چقدر دلنشين بود ، با اينكه حميد خيلي كم در خانه و با ما بود ولي رابطه پدر و پسر واقعا صميمانه و نزديك بود .
*********
تا چند روز بعد حميد گرفتار بود و كار داشت ولي پس از ان بيشتر وقتش را در خانه مي گذراند گويي جايي براي رفتن نداشت ، از دوستانش هيچ خبري نبود ،
مثل بقيه مرد ها صبحا به شركت مي رفت و عصر ها در خانه مي ماند . اين وضع كلافه اش مي كرد . منهم از فرصت استفاده كرده او را با بچه ها به خيابان و
پارك ميفرستادم . كاري كه هرگز در عمرش نكرده بود ، فكر مي كنم ان روز ها از بهترين روزهاي زندگي بچه هايم بود . تجربه پدرو مادر داشتن و يك زندگي
عادي كه شايد براي بقيه مردم به هيچ وجه شايان توجه و شكر گزاري نباشد براي ما دنيايي ارزش داشت . كم كم انقدر پرو شدم كه به حميد پيشنهاد كردم چند روز
به مسافرت برويم .
-بريم شمال، مثل اون سال كه سيامك تازه به دنيا اومده بود.
حميد با نگاهي جدي گفت:
-نه! نمي شه ، من منتظر خبر هستم . بايد يا تو خونه باشم يا چاپخونه.
-فقط دو روز، الان دو ماه و نيمه كه خبري نيست ، هفته ديگه هم مدرسه ها باز مي شه بيا بريم مسافرت ، بذار خاطره خوبي براي بچه ها ايجاد بشه . حداقل
يك بار با پدرو مادرشون سفر كرده باشن .
بچه ها هم به او اويختند مسعود التماس مي كرد ، هر چند نمي دانست مسافرت چيست ، سيامك حرفي نميزد ولي دست حميد را گرفته بود وبا ارزو مند نگاهش
مي كرد . مي دانستم همين نگاه او را متزلزل خواهد كرد ، بايد ادامه ميدادم .
-مي دوني شوهر منصوره يه ويلا توي شمال خريده ، منصوره هميشه مي گه همه به اين ويلا رفتن غير از شماها ، اگه دلت مي خواد بابا مامانتو هم با خودمون
مي بريم . بالاخره اونا هم حقي دارن ، ارزو دارن با پسرشون يه سفر چند روزه برن با همين ماشين هم مي تونيم بريم .
-نه ، اين ماشين جون جاده چالوس و نداره !
-خوب از هراز ميريم ، خودت گفتي ماشين نوه چرا جون نداره ، يواش يواش ميريم .
بچه ها همچنان التماس مي كردند ، با بوسه اي كه سيامك به دست حميد زد كار تمام شد و ما برنده شديم . پدر و مادرش نيامدند ، ولي از اينكه ما بعد از اينهمه
سال مثل يك خوانواده واقعي مي خواهيم با هم به مسافرت برويم خيلي خوشحال شدند . منصوره در شمال بود تلفني با حميد حرف زد و با شادماني بسيار
ادرس داد ، و ما بالا خره با اينهمه فشار و تشويق راه افتاديم .
*******
وقتي از شهر خارج شديم گويي به دنياي ديگر پا مي گذاشتيم . بچه ها چنان محو كوهها ، دره ها و دشتها بودند كه مدتي هر كدام به پنچره اي چسبيده و بيرون
را نگاه مي كردند و صدايشان در نمي امد . حميد اهنگي را زمزمه مي كرد و من همراهيش مي كردم . قلبم مالامال از شادي و نشاط بود . همراه با دعاي سفر از
خدا خواستم كه سعادت با هم بودن را از ما نگيرد ، ماشين سر بالاييها را به كندي طي مي كرد ولي مهم نبود ، دلم مي خواست اين سفر تا ابد ادامه يابد . براي
ناهار كتلت درست كرده بودم ، درجايي خوش منظره ايستاديم و ناهار خورديم . بچه ها مدتي دنبال هم دويدند . صداي خنده شان گوشم را نوازش مي داد به
حميد گفتم : عجيبه رفتار سيامك خيلي تعغير كرده . متوجه هستي چقدر اروم ، سر به راه و خوش اخلاق شده ! يادم نمي ايد اخرين باري كه دعوايش كردم
كي بود در صورتي كه قبلا تقريبا روزي نبود كه يك جنگ و جدال واقعي نداشته باشيم.
-اصلا نمي فهمم كه تو چرا با اين بچه اين همه مشكل داري در صورتي كه به نظر من پسر بسيار خوبيه . ظاهرا من اونو بهتر از تو درك مي كنم .
-نه عزيزم ، تو اونو وقتي ميبيني كه حضور داري وقتي تو نيستي شخصيتش واقعا چيز ديگه ايه با اين بچه اي كه در اين دو ماه هر روز ديدي زمين
تا اسمون فرق داره . فكر مي كنم تو براش يه قرص مسكني ، يه ارام بخشي .
-اه...نگو! دلم نمي خواد هيچكس به من تا اين حد وابسته باشه .
-ولي خيلي ها به تو وابستن و اين دست تو نيست.
-فكرش هم عذابم مي ده و اعصا بمو بهم مي ريزه .
-خوب بگذريم ، اصلا در موردش حرف نمي زنيم ، فقط از اين روزاي قشنگي كه داريم لذت مي بريم . سعي كن بهش فكر نكني.
*********
منصوره اتاق دلبازي كه پنجره هاي رو به دريا داشت را برايمان اماده كرده بود ، جلوي انها حميد نمي توانست رختخوابش را به اطاقي ديگر ببرد و مجبور بود
در كنار من بخوابد . همه از افتاب و دريا لذت مي برديم ، سعي كردم دوباره در افتاب بسوزم ، موهايم را پريشان مي كردم ، لباسهاي خوشرنگ و يقه بازي را
كه تازه دوخته بودم مي پوشيدم تا بار ديگر نگاههاي تحسين اميز حميد را متوجه خود كنم ، چقدر به محبت و توجه او نياز داشتم ، تا شب سوم بالاخره طاقت از
دست داد ، قسم چند ساله اش را شكست و مرا در اغوش كشيد.
*********
ان سفره خوب و به ياد ماندني ما را پيش از پيش به هم نزديك كرد ، مي دانستم او انتظارات ديگري جز خانه داري از من دارد ، تا مي توانستم مطالعه مي كردم
و انچه را در اين سالها از كابهاي او اموخته بودم با او به بحث مي گذاشتم ، سعي مي كردم با هم فكري و گفتگو در مورد مسايل سياسي و اجتماعي تا حدودي
كمبود دوستانش را جبران كنم . او كم كم باور مي كرد كه من هم اگاهي و دانش در زمينه هاي سياسي دارم و حتي معتقد شده بود كه با هوش و خوش حا فظه ام،
ديگر از نظر او بچه يا زني عقب مانده نبودم . يك روز كه بخشي از كتابي را كه فراموش كرده بود برايش بازگو كردم گفت:
-واقعا حيفه كه تو با اينهمه استعداد درستو ادامه ندادي، راستي چرا كنكور نمي دي ، مطمئنم اگه درس بخوني پيشرفت زيادي مي كني.
-فكر نمي كنم قبول قبول بشم ، زبان انگليسيم خوب نيست ، تازه بچه ها رو چكار كنم؟
-همون كاري كه براي ديپلم گرفتن كردي ، تازه حالا بچه ها بزرگتر هم شدن و دست و بال تو بازتره ، براي زبان كلاس برو ، يا اصلا يك كلاس كنكور اسم
بنويس . تو هر كاري بخواي مي توني بكني


ادامه دارد

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#44 | Posted: 11 Sep 2013 16:56




ادامه داستان

بعد از هشت سال تازه داشتم معني زندگي خانوادگي را مي چشيدم ، با تمام وجود لحظات دلپذير ان را مزه مزه مي كردم . پاييز ان سال از حضور مرتب حميد
در بعد از ظهر ها استفاده كردم و در يك كلاس كنكور اسم نوشتم ، نميدانستم تا چه زماني برنامه او به همين شكل ادامه خواهد يافت ولي سعي مي كردم
از همين روزهاي با ارزش و***حد اكثر بهره را ببرم . در دل مي گفتم هم گروهشان از هم پاشيده و ما مي توانيم براي هميشه يك زندگي خانوداگي واقعي
و دلچسب داشته باشيم ، هر چند كه حميد مدام عصبي و نگران و منتظر تلفن بود ولي اين وضع هم بالاخره تمام مي شد . من هنوز هم هيچ چيز در مورد
گروهشان نميدانستم ، يك بار كه در ميان بحثهاي سياسي سئوالي در اين مورد مطرح كردم گفت :
نه در مورد بچه ها و فعاليت هاي ما نپرس ، نه اينكه من به تو اعتماد ندارم ، يا تو درك نمي كني ، بلكه به اين دليل ساده كه تو هر چه كمتر بدوني در امنيت
بيشتري هستي و خطر كمتري تهديدت مي كنه .
و من ديگر هرگز در اين زمينه كنجكاوي نكردم .
**********
پاييز و زمستان ان سال به ارامي گذشت ، برنامه حميد كم كم به صورت جديدي شكل گرفت ، هفته اي يا دو هفته اي يك بار تلفن هايي مي شد و او يكي دو
روزي غيبش مي زد ، در بهار به من اطمينان داد كه خطر گذشته ، هيچ ردي در هيچ جا ندارند و همه تقريبا در خانه هاي امن جاي داده شده اند .
-يعني در تمام اين مدت جا و مكان نداشتند ؟
-نه ديگه فراري بودن ، بعد از دستگيري اون چند نفر خيلي از ادرسها لو رفت . بچه ها مجبور شدند خونه ها رو رها كنند .
-يعني شهرزاد و مهدي هم خونشونو رها كردند ؟
-اونا اولين نفرا بودن ، فقط تونستن اسناد و مدارك رو نجات بدن ، تمام رندگيشون از دست رفت .
-وساايل زياد داشتن؟
-اوه... خانواده شهر زاد به انداره وسايل دو تا خونه به شهرزاد جهاز داده بودن ، البته تو اين مدت خيلي چيزا رو بخشيده بود ولي خوب هنوز خيلي چيز ها
هم بود.
-بعد از ترك خونه كجا رفتند بدون وسايل چكار كردند؟
-اوه يواش ! ديگه وارد معقولات نشو.
*******
در بهار و تابستان حميد چند بار به مسافرتهاي طولاني رفت . روحيه اش خوب بود . و من مواظب بودم هيچكس از نبودن هاي او بويي ببرد ، در ضمن درسهايم
را هم به شدت مي خواندم و خودم را براي كنكور اماده مي كردم... قبول شدن من همانقدر كه من و حميد را خوشحال كرد با عث تعجب خوانواده هايمان شد ،
عكس العملها بسيار متفاوت بودند خانم جون گفت:
-براي چي مي ري دانشگاه؟ مگه مي خواي دكتر بشي؟
( از نظر او فقط براي پزشك شدن به دانشگاه مي رفتند .) اقا جون با خوشحالي ، تعجب و غرور گفت :
-مديرتون گفته بود تو چقدر با استعدادي ، من مي دونستم ، كاشكي يه دونه از اين پسر ها هم لا اقل مثل تو بودند .
علي و محمود معتقد بودند كه من هنوز از لوس بازي هايم دست بر نداشته ام و شوهرم هم چون به اندازه كافي غيرت و مردانگي ندارد نمي تواند جلوي مرا
بگيرد . در اوج پرواز بودم ، احساس عزت و افتخار مي كردم همه چيز بر وفق مراد بود . مهماني بزرگي دادم منيژه را هم كه مدتي از ازدواجش مي گذشت و
من فرصت دعوتشان را نداشتم پاگشا كردم ، در اين مهماني بعد از سالها خاانواده من و حميد در كنار هم جمع شدند ، البته محمود و علي به بهانه اينكه زن
بي حجاب در مجلس هست نيامدند ولي احترام سادات و بچه ها بودند و به اندازه كافي شلوغ كردند . من انقدر شاد و خوشبخت بودم كه هيچ چيز ازارم نمي داد و
نمي توانست خنده را از لبهايم دور كند .
*********
زندگيم روال جديدي يافت ، اسم مسعود را در كودكستان نزديك منزلمان نوشتم ، اغلب كارهايم را شبها انجام مي دادم تا صبح با خيال راحت به دانشگاه بروم
و كمبودي متوجه حميد و بچه ها نشود .
*******
هوا سرد شده بود باد پاييزي شاخه ها ي درختان را به پنجره مي زد ، باران ريزي كه از عصر شروع شده بود با برف اميخته و سريعتر مي باريد ، حميد تازه
به خواب رفته بود ، با خود گفتم : زمستان يك دفعه امد خوب شد لباسهاي زمستاني را در اوردم ، ساعت نزديك يك بود داشتم اماده خواب مي شدم كه صداي
زنگ در ميخكوبم كرد ، ضربان قلبم دو برابر شد ، كمي صبر كردم با خود گفتم حتما اشتباه شنيده ام كه ديدم حميد اشفته و هراسان وسط هال ايستاده است،
به هم خيره شديم با صدايي كه به سختي از گلويم بيرون مي امد گفتم :
-تو هم شنيدي ؟
-اره...!
-حالا چكار كنيم ؟
در حاي كه شلوارش را روي بيژامه مي پوشيد گفت :
-تا مي توني معطلشون كن ، من از راه پشت بوم و راه هايي كه قبلا شناسايي مردم مي رم ، بعد تو در رو باز كن ، اگه خطري بود تمام چراغا رو روشن كن .
كتش را رو پيراهني پوشيد و به طرف پشت بام دويد .
-صبر كن پالتو ، پليور، چيزي بردار.
زنگ بي امان صدا مي داد .
-وقت نيست برو.
در نيمه را پشت بام ژاكتي را كه دم دستم بود به طرفش پرتاب كردم . سعي كردم ارام باشم و خودم را خواب الود نشان دهم ، پتويي را دورم پيچيدم و از پله ها
پايين امدم ، مثل بيد مي لرزيدم ، حالا ديگر با مشت هم به در ميزدند ، چراغ را روشن كردم كه حميد بتواند از بالا بهتر ببيند و در را گشودم ، كسي كه پشت در
بود با عجله در را هل داد ، خودش را به درون حياط انداخت و در را پشت سرش بست ، او يك زن بود با چادر نماز گلدار كه معلوم بود مال خودش نيست چون
تنها تا بالاي قوزك پايش را مي پوشاند ، با وحشت و مهبوت نگاهش كردم ، چادر خيس روي شانه هايش افتاد بي اختيار گفتم شهرزاد ...!انگشتش را به نشانه
سكوت رو بيني گذاشت و گفت :
-چراغو خاموش كن ، چرا شماها قبل از هر كاري چراغ روشن مي كنين؟ با نگاهي به پشت بام چراغ را خاموش كردم ، موها و لباسهايش همه خيس بودند .
-بيا تو سرما مي خوري .
-هيس ...ساكت...
چند دقيقه اي همانطور پشت در ايستاديم و به صدا هاي كوچه گوش داديم ، همه جا ساكت ود بعد از دقايقي او مانند كسي كه تمام انرژي اش را از دست داده باشد
همانطور كه به در تكيه داده بود تا شد و روي زمين نشست ، چادر روي زمين ولو شد دستهايش را روز زانو ها گذاشته سرش را بين بازو ها پنهان كرد . از
موهايش اب مي چكيد . زير بازويش را گرفتم ، به سختي از زمين بلند شد ، نمي توانست راه برود ، چادر را برداشتم دستش را در دستم گرفتم، بر خلاف انتظار
دستش داغ بود ، بي حال و بي اراده به دنبالم امد ، از پله ها بالا رفتيم .
-بايد خودتو خشك كني ، تو مريض هستي مگه نه ؟
با سر تأيبد كرد.
-اب داغه برو زير دوش ، لباساتو همونجا بذار برات لباس مي ارم .
بدون حرف به حمام رفت مدتي زير دوش ايستاد ، لباسهايي كه فكر مي كردم اندازه باشد اماده كردم و در اطاق مهمانخانه برايش رختخواب انداختم ، از
حمام بيرون امد لباسها را پوشيد ، هيچ حرفي نمي زد ، در نگا هش سر گشتگي بچه هاي نا اميد را داشت .
-حتما گرسنه اي؟
سرش را به نشانه نفي تكان داد .
-برات شير گرم كردم ، بايد بخوري .
تسليم و بي صدا شير خورد ، به اطاق مهمان خانه بردمش فكر ميكنم قبل از اينكه در رختخواب جابه جا شود خوابش برد رويش را كشيدم ، رويش را كشيدم ،
در را بستم و بيرون امدم تازه به ياد حميد افتاده ، يعني او هنوز ان بالاست؟ اهسته از پله ها بالا رفتم ، حميد كنار خرپشته كه سايبان كوچكي داشت چكباته زده بود
-فهميدي كي بود ؟
-اره ، شهر زاد!
-پس چرا اينجا ايستادي ؟ شهرزاد كه خطري نداره؟
-اتفاقا خيلي هم خطر داره ، منتظرم ببينم كسي تعقيبش كرده يا نه ، به نظرت چقدر از امدنش گذشته ؟
-نيم ساعت ، نه سه ربع ، اگه دنبالش بودن تا حالا خبري ميشد ، نه؟
-نه الزاما، گاهي صبر مي كنن تا همه جمع بشن ، براي گرفتن يه خونه تيمي بي گدار به اب نمي زنن .
دوباره تنم به لرزه افتاد ، اگه بريزن خونه ما چي ؟ ما رو هم مي گيرن؟
نترس تو كه كاره اي نيستي ، اگرم بگيرنت چيزي نمي دوني ، ولت مي كنن.
-ولي از كجا ميفهمن كه چيزي نمي دونم ؟ لابد بعد از هزار جور شكنجه...!
-فكراي بي خودي نكن ، به اين سادگيها هم نيست بايد قوي باشي ، با اين فكرها روحيه اتو از دست مي دي، خوب بگو شهرزاد چطوره؟ چس گفت؟
-هيچي ، اصلا نمي تونه حرف بزنه ، به نظرم حسابي مريضه ، بايد سرماي سختي خورده باشه .
-اونا مثل گاو پيشوني سفيد شدن ، شناساييشون كردن ، اول از همه ريختن خونه اينها ، يك سال و نيمه كه زندگي مخفي دارن ، مدتها شهرستان بودن تا جاي امن براشون درست كرديم و اومدن ، حتما اونجا هم لو رفته .
-يعني يك سالو نيمه كه اين بيچاره ها اوارهان؟
-اره...!
-شوهرش كجاس؟
-مهدي؟ نمي دونم با هم بودن ، حتما اتفاقي افتاده كه مجبور شدن از هم جدا بشن...شايد گرفتنش؟
قلبم فرو ريخت ، اولين فكري كه به خاطرم رسيد اين بود كه مهدي خانه ما را يلد است.


ادامه دارد

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#45 | Posted: 11 Sep 2013 16:59




ادامه داستان

انشب حميد تا صبح روي پشت بام كشيك داد . برايش لباس گرم و چاي داغ بردم ، صبح كمي زود تر از معمول بچه ها را بيدار كردم و صبحانه دادم و
خودم هر دو را به مدرسه و كودكستان رساندم . در راه به دقت به اطراف مي نگريستم تا ببينم ايا چيز مشكوكي توجهم را جلب مي كند يا نه، در هر نگاه و
حركت مردم به دنبال منظوري پنهان مي گشتم . قدري خريد كرده و برگشتم ، حميد از پشت بام پايين امده بود با ديدن من گفت :
-نمي دونم چكار بايد بكنم ، برم چاپخونه يا نه؟
به نظرم بهتره عادي رفتار كنيم ، تا كسي مشكوك نشه .
-توي خيابون متوجه چيز خاصي نشدي؟
-نه ، فكر مي كنم همه چيز عادي بود ، شايد هم همين عادي بودن غير عادي باشه ميخوان مشكوك نشيم .
-خوب ديگه خيال پردازي نكن ، فكر مي كنم بايد صبر كنيم با شهرزاد حرف بزنم بفهمم چه اتفاقي افتاده بعد برم ، شايد باهام كارداشته باشه ، بيدارش نمي كني؟
-نه گناه داره خيلي خسته و مريضه . مي خاي به چاپخونه تلفن كنم بگم امروز نمي ري تو هم كمي استراحت كن تا اونم بيدار بشه .
-نه لازم نيست اونا به نبودنا ي من عادت دارن ،هيچوقت هم خبر نمي دم .
***********
شهرزاد تا ساعت يك بعد از ظهر بي هوش و بي رمق در رخت خواب افتاده بود ، اش شلغم مفصلي برايش درست كردم كمي هم گوشت براي كباب گذاشتم ، كاملا مشخص بود كه احتياج به
تقويت دارد ، از اخرين باري كه ديده بودمش نصف شده بود ، قدري هم قرص مسكن ، و شربت سينه ، تب بر گرفتم . نزديك
امدن بچه ها بود به ناچار بالاي سرش زفتم ، دستم را اهسته روي پيشانيش گذاشتم ، هنوز تب داشت ، سراسيمه از خواب پريد و در رخت خواب نيم خيز شد
لحظاتي با نگاهي نا اشنا به من و اطرافش نگريست معلوم بود كه زمان و مكان را گم كرده است .
-نترس اروم باش منم معصوم ، خيالت راحت باشه اينجا امنه .
يك مرتبه گويي همه چيز را به ياد اورده باشد نفس بلندي كشيد و خودش را روي بالش رها كرد .
-خيلي ضعيف شدي پاشو برات اش درست كردم ، قرصا و دواهاتو هم بخور بعد دوباره بخواب بدجوري سرما خوردي .
چشمهاي درشت و تب زده اش پر از غم بود ، لبهايش لرزيد ، به روي خودم نياوردم و از اطاق بيرون امدم ، حميد در هال قدم مي زد .
-بيدار شد ؟ بايد باهاش حرف بزنم .
-صبر كن بذار يك ذره حالش جا بياد چيزي بخوره بعد...
اش را با دارو ها به اتاق بردم ، در رخت خواب نشسته بود ، حوله اي كه ديشب به سرش بسته بودم بازش كردم و موهايش هنوز كمي نم داشت .
-شما شروع كنيد اش بخوريد ، من مي رم شونه و برس ميارم .
يك قاشق از اش به دهانش گذاشت چشمهايش را بست و ان را مزه مزه كرد و گفت :
-واي غذاي گرم ، اونم اش ،مي دوني چند وقته غذاي گرم نخوردم؟
قلبم فشرده شد، حرفي نزدم و از اطاق بيرون امدم . حميد هنوز بي صبرانه منتظر بود و قدم مي زد .
چيه...؟ چقدر عجله داري ، يك دقيقه صبر كن تا غذا نخوره نمي ذارم باهاش حرف بزني .
با شانه به اطاق برگشتم موهاي بهم گره خورده اش ، بسختي شانه مي شدند گفت:
-صد دفعه خواستم برم موهامو از ته بزنم و راحت بشم ولي فرصت نشد .
-چي ؟ چرا موها ي به اين خوبي و پر پشتي رو ميخوا ي از ته بزني ؟ زن كچل ديگه خيلي زشته .
متفكرانه گفت:زن....؟!اره راست مي گي من زنم يادم رفته بود!
و با تمسخر خنديد . اش تمام شد .
- كمي هم كباب درست كردم بايد بخوري تقويت بشي.
-نه حالا نه ،بعدا. اخه من چهل و هشت ساعت بود كه هيچي نخورده بودم ، بايد يواش يواش بخورم ، بعدا يك كم ديگه بهم اش بده، حميد خونه اس؟
- بله منتظره با شما حرف بزنه ، فكر كنم ديگه صبرش تموم شده!
-بگو بياد من حالم خيلي بهتر شده انگار دوباره جون گرفتم .
طرف ها را برداشتم ، در اطاق را باز كردم و گفتم بيا تو ، چنان مشتاقانه و با ادب و احترام سلام كرد كه احساس كردم با رئيسش صحبت مي كند ،در را بستم،
بيشتر از يك ساعت در اطاق با صداي اهسته حرف زدند بچه ها از مدرسه برگشتند ، سيامك به محض ورود مثل سگي كه بوي غريبه را احساس كند گفت:
-مامان كي اينجاس؟
-يكي از دوستاي بابات به كسي نگي ها!
-مي دونم...
با دقت جريانات را زير نظر گرفت خودش را پشت در اطاق مهمان خانه مشغول بازي نشان مي داد ولي مي دانستم كه تمام وجودش گوش شده و مي خواهد چيزي بشنود ، صدايش زدم و
گفتم :
-برو برامون چند تا شيشه شير بخر .
-نه حالا نمي رم .
و با عجله به محل بازيش برگشت .
حميد پس از خروج از اطاق كاغذ هايي را كه در دست داشت د ر جيب كتش كه اويزان بود گذاشت و در حاليكه كفشهايش را مي پوشيد گفت:
-شهرزاد فعلا اينجا مي مونه ، من بايد برم ، اگه دير كردم يا امشب نيومدم نگران نشو فردا عصر حتما ميام .
به اطاق مهمانخانه رفتم شهرزاد دراز كشيده بود گفتم :
-قرصاتونو خورديد؟
با شرمندگي در رختخوابش نشست و گفت :
-مزاحمت شدم ، بايد ببخشي سعي مي كنم هر چه زود تر برم .
-اختيار دارين ، شما بايد استراحت كنيد . اينجا هم خونه خودتونه تا كاملا هم خوب نشدين نمي ذارم از اينجا برين.
-مي ترستم براي شماها مشكلي پيش بياد ، در تمام اين سالها سعي ما اين بود كه اين خونه براي تو و بچه هات امن باشه ، ولي من ديشب اين امنيتو به خطر
انداختم ، بايد ببخشي ، دو شبانه روز بود كه از اين سوراخ به اين سوراخ مي رفتم شانس من هوا هم يك دفعه سرد شد . برف و بارون گرفت ، حالم بد بود تب داشتم ساعت به ساعت هم شديد
تر مي شد ترسيدم وسط خيابون ولو بشم چاره اي نداشتم وگرنه نمي اومدم .
-خيلي كار خوبي كردين كه اومدين ، فعلا هم به هيچ چيز فكر نكنيد و بخوابيد ، خيالتون راحت باشه اينجا هيچ خبري نيست.
-تو رو خدا اينقدر با من رسمي صحبت نكن.
-باشه !
ولي دست خودم نبود ، درست نمي دانستم ارتباطم با او چيست، بچه ها با كنجكاوي از لاي در به شهرزاد نگاه مي كردند . خنديد و با تكان دادن انگشتهايش
به انها سلام كرد و گفت :
-ما شا الله چقدر پسرات بزگ شدن.
-بله حالا اقا سيامك كلاس سوم دبستانه ،مسعود هم پنج سالشه . و ليوان اب را با قرص ها به دستش دادم.
-به نظرم فاصله اشون كمتر از اين بود .
-سيامكو يه سال زود تر مدرسه گذاشتيم ، بياييد ... بچه ها بياييد به شهر...!
نا گهان متوجه نگاه شهرزاد شدم و فهميدم نبايد اسم او را ببرم بعد از كمي ترديد گفتم : بيابيد به عمه شري سلام كنيد .
شهرزاد ابروهايش را بالا برد ، خنده با نمكي كرد ، گويي اين اسم بنظرش خيلي مسخره امده بود .
بچه ها سلام كردند سيامك با چنان كنجكاوي و دقتي به او نگاه مي كرد كه شهرزاد دست پاچه شد حتي به سينه اش نگاه كرد كه مبا دا باز شده باشد ،
خنده ام گرفت گفتم:
-خوب بسه همه بيرون عمه بايد استراحت كنه.
و پشت در اطاق گفتم :
-مواظب باشين سرو صدا نكنين ، به هيچكسس هم نگين عمه اينجاس.
-منكه خودم مي دونم .
-بله پسرم ولي حالا مسعود هم بايد بدونه ، فهميدي مامان به كسي نگي ها اين يك رازه .
با خوشحالي گفت:
-اره ، باشه .
بعد از چند روز حال شهرزاد تقريبا خوب شد ، فقط هنوز سرفه هاي خشكي مي كرد كه شبها مانع خوابش مي شد ، سعي مي كردم با غذا هاي خوشمزه و متنوع اشتهايش را تحريك كنم تا شايد
كمي از وزن از دست رفته را حبران كند . حميد مدام در حال رفت و امد بود ، در اطاق در بسته گزارش كارهايش را به شهرزاد
مي داد و با دستوراتي تازه بر مي گشت ، يك هفته گذشت شهرزاد در اطاقها قدم مي زد ولي سعي مي كرد از پشت پنجره ها ديده نشود ، من در اين مدت به دانشگاه نرفته بودم و مسعود را هم
به كودكستان نمي فرستاديم ، چون ممكن بود نا اگاهانه حرفي بزند . او ارام و بي صدا در خانه بازي مي كرد ،با لِِِـگو هايي كه به تازگي حميد برايش خريده بود خانه مي ساخت نقاشي هاي
زيبايي مي كشيد كه پيشرفته تر از سنش بود و حكايت از استعدادي خاص داشت، از نظر خلقي هم روحيه خلاق و زنده يك هنرمند در او ديده مي شد ، خيره در اشياء مي نگريست و چيز هايي
در انها كشف مي كرد كه ما قبلا متوجه نشده بوديم ، وقتي هوا
خوب بود ، مي توانست ساعتها در باغچه با گلها و گياهان مشغول باشد ، خودش هم چيز هايي مي كاشت و عجيب انكه همگي سبز مي شدند ، در دنياي ديگري
زندگي مي كرد ، گويي مسايل زميني برايش ارزشي نداشتند بر خلاف سيامك به راحتي مي بخشيد و با هر شرايطي كنار مي امد ، به كوچكترين محبتي با تمام وجود پاسخ مي گفت ، متوجه
تمام حالتهاي من بود و اگر فكر مي كرد من رنجيده ام با بوسه اي شيرين سعي در بر طرف كردن ان داشت . روابط او با شهرزاد خيلي زود به صميميتي عاشقنه رسيد ، دوست داشتند تمام
وقتشان را با هم بگذرانند ، مثل يك نگهبان از شهرزاد مرا قبت مي كرد ، مدام برايش نقاشي مي كشيد
و خانه مي شاخت ، شهرزاد با اشتياقي خاص او را در اغوش مي گرفت و مسعود هم بدون اعتراض مدتها در بغل او مي نشست و در مورد سا خته هايش با ان زبان شيرين بچه گانه
داستانهاي عجيب و غريب مي گفت شهرزاد از خنده غش مي كرد و مسعود تشويق شده و خوشحال به شيرين زبانيهايش ادامه مي داد . ولي سيامك رفتار مودبانه و با احتاط با او داشت مثل
رفتار من و حميد . سعي مي كردم با او راحت و صميمي باشم ، بسيار هم دوستش داشتم ولي نمي دانم چرا در كنار او حالت بچه هاي مدرسه را پيدا مي كردم ، او براي من مظهر توانايي ،
اگاهيهاي سياسي ، شهامت و بي نيازي بود ، جمع اين خصوصيات در يك زن او را در نظر من موجودي مافوق بشر كرده بود ، او هميشه با من مهربان و خودماني بود ولي من نمي توانستم
فراموش كنم كه او حتي دو برابر شو هر من سرش مي شود و به او دستور مي دهد !


ادامه دارد

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#46 | Posted: 11 Sep 2013 17:01




ادامه داستان

حميد و شهرزاد مدام با هم در حال صحبت كردن بودند منهم سعي مي كردم كنجكاوي نشان نداده و مزاحم انها نشوم ، يك شب كه بچه ها را براي خواباندن
برده بودم خودم هم مشغول كتاب خواندن شدم ، انها به تصور اينكه من هم خواب هستم با خيال راحت در هال نشسته و حرف مي زدند حميد گفت:
-واقعا عجب شانسي اورديم كه عباس هيچوقت خونه ما نيومده بود ، نامرد چهل و هشت ساعت هم مقاومت نكرد .
- من از اول فهميديم كه ادم ضعيفيه ، يادته تو دوره اموزشي چقدر نق مي زد ؟ براي من مثل روز روشن بود كه اعتقادات سستي داره.
-چرا به مهدي نگفتي ؟
-گفتم ولي مي گفت حالا ديگه نمي تونيم كنارش بذاريم از همه چيزمون خبر داره ، مي گفت بايد درستش كنيم ، زمينه داره . ولي من ته دلم هميشه ناراضي بودم.
-اره يادمه تو تا دم مرز هم با بردنش مخالفت مي كردي .
روي همين حساب بود كه مهدي هيچوقت اطلا عات خيلي مهمو در اختيارش نذاشت ، من هم سعي مي كردم حتي الامكان با افراد كمتري رو برو بشه ، مثلا همين كه هيچ چيز از تو نمي دونه
حتي اسم واقعي ، ادرس خونه يا چاپخونه خوب خيلي به ما كمك كرد .
-اره ولي بزرگترين شانس اين بود كه ساكن تهران نبود وگرنه بالاخره سردر مي اورد.
-نامرد اگه فقط چهل و هشت ساعت مقاومت كرده بود همه چيزو نجات مي داديم حالا بازم خدا رو شكر كه هسته مركزي و بچه هاي تهرون گير نيفتادن . از اسلحه ها هم همين كه با قي
مونده كافيه اگه عمليات درست و طبق نقشه انجام بشه مي تونيم اسلحه هاي دشمنو مصادره كنيم.
مهره هاي پشتم تير كشيدند ، عرق سردي بر پيشانيم نشست ، واقعا اينها مي خواهند چه كنند ؟ كجا بوده اند؟ چه برنامه هايي دارند ؟ خدا يا من كجا و با چه كساني زندگي مي كنم؟ البته
مي دانستم كه انها بر ضد رژيم فعاليت مي كنند ولي نمي دانستم ابعاد اين فعاليت تا اين حد گسترش يافته هميشه كارهاي انها را در حد نق زدنهاي روشنفكرانه ، چاپ اعلاميه ، مقاله ،شب ]
نامه ، كتاب و سخنراني تصور مي كردم . وقتي حميد براي خوابيدن امد گفتم كه حرفهايشان را شنيده ام ، به گريه افتادم و التماس كردم كه دست از اين كارها بردارد ، به فكر زندگي و بچه
هايش باشد ، او گفت:
-حالا ديگه خيلي دير شده ، من اصلا نبايد خوانواده مي داشتم ، اين و به هزار زبون بهت گفتم ، ولي قبول نكردي ، من براي ارمانها ووظيفه اي كه دارم زندم،
نمي تونم فقط به فكر بچه هاي خودم باشم و هزاران كودك بد بخت كه زير بار ظلم اين جلاد زندگي مي كنن فراموش كنم ما براي نجات و رهايي خلق قسم خورديـم .
-ولي اين برنامه هايي كه دارين خيلي خطر ناكن ، واقعا فكر مي كنيد با اين چهار نفر و نصفي ادم مي تونين جلوي اينهمه ارتش و سهر باني و ساواك بايستين و همه رو از بين ببرين و مردم رو نجات بدين؟
- ما بايد كاري كنيم كه دنيا بفهمه اينجا جزيرۀ ثبات وارامش نيست ، بايد پايه ها رو به لرزه در بياريم ، تا مردم بيدار شند و وحشتشون بريزه ، باور كنن كه حتي اين قدرت هم ممكنه ساقط بشه ، اونوقت اونا هم به تدريج به ما خواهند پيوست .
- شما ها خيلي ايده اليستيد ، باور نمي كنم چنين چيزهايي اتفاق بيفته ، فقط شما ها از بين مي ريد ، حميد من خيلي مي ترسم .
- چون تو اعتقادي نداري ، حالا هم بيخودي شلوغش نكن ، اينها هم كه شنيدي در حد حرفه . تا حالا صد تا از اين نقشه ها كشيديم و هيچكدوم اجرا نشده ، بيخودي روحيۀ خودت وبچه ها رو بهم نريز ، بگير بخواب ، مبادا به شهرزاد حرفي بزني .
*
بعد از دهروز رفت وآمد ، بردن پيغام ودستور به جاهايي كه من نمي شناختم تصميم بر اين شد كه شهرزاد تا اطلاع ثانوي از منزل ما بيرون نرود و ما هم روش معمول زندگيمان را ادامه دهيم ، تنها مشكل اين بود كه بايد كاري مي كرديم كه حتي الامكان كسي به خانۀ ما رفت وآمد نكند ، هر چند كه خانۀ ما خانۀ پر رفت وآمدي نبود ولي سر زدن هاي گاه وبي گاه پدر و مادرهايمان پروين خانم و فاطي مي توانست مشكل ساز شود ، تصميم گرفتيم كه مرتب به ديدن پدر ومادر حميد برويم و بي بي را هم ببريم كه به خاطر ديدار او به خانۀ ما نيايند به خانوادۀ خودم هم گفتم كه تمام روزهاي هفته دانشگاه هستم و هر وقت فرصت كنم خودم بهشان سر مي زنم و گاه بعد از ظهرها كه كلاس دارم بچه ها را پيش آنها مي گذارم ، با تمام اين حرفها اگر كسي سر زده به خانۀ ما مي آمد شهرزاد در اطاق مهمان خانه مي ماند و در را قفل مي كرد و ما مي گفتيم كه كليد گم شده و نمي توانيم به آن اطاق برويم .
*
*
بدبن ترتيب شهرزاد پيش ما ماند سعي مي كرد در كارهاي خانه به من كمك كند ولي هيچ چيز از خانه داري نمي دانست و خودش بيشتر از همه به ناشي گري هايش مي خنديد ، در عوض با بچه ها حسابي جور شده بود و تقريباً تمام كارهاي مسعود را با عشق وعلاقه انجام مي داد و عصرها كه سيامك از مدرسه مي آمد با او به انجام تكاليف مدرسه مشغول مي شد درسهايش را مي پرسيد و ديكته ها را مي گفت منهم با خيال راحت به دانشگاه وكلاس رانندگي مي رفتم چون فكر كردن كه اگر من رانندگي بلد باشم مي توانم در مواقع ضروري كمكهايي كنم و در امنيت بچه ها مؤثر خواهد بود . ماشين ژيان هم هنوز زير چادر در حياط بود ، حميد و شهرزاد معتقد بودند كه هيچ سوء ظني متوجۀ اين ماشين نيست و من مي توانم از آن استفاده كنم .
مسعود تقريباً از شهرزاد جدا نمي شد ، مدام در حال انجام كاري براي او بود ، تصوير خانه اي را كشيده و به شهرزاد گفته بود اين خانۀ من وتوست وقتي بزرگ شدم آن را مي سازم بعد با تو عروسي مي كنم و با هم در آن زندگي مي كنيم .
شهرزاد اين نقاشي را با پونز به ديوار زده بود ، وقتي با من براي خريد از خانه خارج مي شد خوردنيهايي را كه خودش دوست داشت براي شهرزاد مي خريد و روزهايي كه آفتاب بود در حياط به دنبال چيزهاي جالب مي گشت و چون هيچ گلي در آن فصل در باغچه نبود از بوتۀ گل يخ پر از خار كه به ندرت گل مي داد چند غنچه مي چيد و با دستهاي خون آلود آنها را به عمه شري تقديم مي كرد و شهرزاد هم مانند كالاهايي قيمتي آنها را نگاه مي داشت .
هرچه بيشتر با او زندگي مي كردم ، بيشتر به خصوصيات انسانيش پي مي بردم ، زن بسيار ساده اي بود ، نمي شد گفت خيلي زيباست ولي جذاب ودلنشين بود . يكبار كه از حمام آمده بود از من خواست كه موهايش را كوتاه كنم ، بعد از كوتاه كردن گفتم :
- بذار برات سشوار بكشم هم حالت مي گيره ، هم خشك مي شه وگرنه دوباره سرما مي خوري . اعتراضي نكرد .
در مدتي كه من موهايش را درست مي كردم مسعود با دقت و توجه نگاهش مي كرد ، او عاشق زيبايي بود و از آرايش كردن زنها بسيار خوشش مي آمد اگر كم رنگ ترين روژها را هم به لبم مي زدم متوجه مي شد وتعريفي خوشايند مي كرد ، ولي عاشق ماتيك قرمز بود ، وقتي كار من تمام شد يك ماتيك برداشت و گفت :
- عمه شري از اين بزن .
شهرزاد با ترديد به من نگاه كرد .
- خوب بزن مگه چي مي شه ؟
- نه خجالت مي كشم .
- از كي ؟ از من ومسعود ؟ تازه مگه چه عيبي داره ؟
- نمي دونم ، عيبي نداره ولي براي من زشته يك كمي سبكسرانه است .
- چه حرفا ؟ يعني تا به حال آرايش نكردي ؟
- چرا اونوقتا كه جوونتر بودم مي كردم بدم هم نمي آمد ولي الان سالهاست كه ...
مسعود دوباره اصرار كرد ، عمه بزن بزن ، اگه بلد نيستي ، بذار من برات بزنم و ماتيك را به روي لبهاي شهرزاد ماليد ، بعد كمي دور ايستاد و او را نگاه كرد ، تحسين وخوشحالي در نگاهش موج مي زد ، بعد در حاليكه دست مي زد و مي خنديد گفت : چه خوشگل شد ... ! ببين چه خوشگله ، و پريد بغلش و بوسه اي محكم بر گونه اش زد ، من وشهرزاد خيلي خنديديم ، ناگهان شهرزاد ساكت شد ، مسعود را به به زمين گذاشت ، در نهايت سادگي ومظلوميت گفت :
- بهت حسوديم مي شه تو زن خوشبختي هستي .
- به كي ؟ به من ؟ تو به من حسوديت مي شه ؟
- آره ! شايد اين اولين باره كه چنين احساسي پيدا كردم .
- حتماً شوخي مي كني ، اين منم كه بايد به تو حسودي كنم ، هميشه آرزو داشتم مثل تو باشم . تو يك زن فوق العاده هستي با يانهمه سواد ، شهامت ، قدرت ، توانايي تصميم گيري ، هميشه فكر مي كنم حميد آرزوي زني مثل تو رو داشته ، اونوقت مي گي ... اوه نه ! حتماً شوخي مي كني ، واقعيت اينه كه من بايد حسودي كنم ولي خودم و شايستۀ حسادت هم نمي بينم مثل اينكه يه آدم معمولي به ملكه انگلستان حسادت كنه .
- چه حرفها مي زني ، من كسي نيستم تو از من خيلي بهتر وكامل تري خيلي خانمي ، همسر خوب ودوست داشتني ، مادري مهربان وفهميده ، با اينهمه عشق به مطالعه و يادگيري و فداكاري براي خانواده .
- آهي كشيد از روي صندلي بلند شد ، احساس مي كردم كه خيلي دلتنگ است ، و به غريزه مي فهميدم كه آرزوي ديدار همسرش را دارد .
- از مهدي آقا چه خبر خيلي وقته نديديش ؟
- آره ! خيلي وقته ، تقريباً دو ماهه ، دو هفته قبل از اينكه اينجا بيام ، در يه شرايط بد مجبور شديم از دو راه مختلف فرار كنيم .
- ازش خبر داري ؟
- آره طفلك حميد مرتب پيغاماي ما رو مي رسونه .
- چرا يه شبي ، نصف شبي نمي آد اينجا همديگه رو ببينيد .
- خطرناكه ممكنه آمدن او باعث ناامني اين خونه هم بشه ، بايد احتياط كرد .
دل به دريا زدم و با پررويي گفتم :
- حميد مي گه ازدواج شما يك دستور تشكيلاتي بوده ، ولي من باور نمي كنم .
- چرا ... ؟
- شماها همديگه رو دوست دارين مثل زن وشوهر نه همكار .
- از كجا مي دوني ... ؟
- من زنم عشقو مي شناسم ، احساسش مي كنم ، شما هم زني نيستين كه با كسي كه دوستش نداري بتوني همبستر بشي .
- اره من هميشه دوستش داشتم .
- توي كاراي تشكيلاتي با هم آشنا شدين ... ؟ واي ببخشيد خيلي فضولي كردم نشنيده بگيريد .
- نه ... ! اشكالي نداره ، من بدم نمي آد ، من دوستي نداشتم كه با اون درد دل كنم البته كساني بودن ولي هميشه من شنونده بودم ، اما ظاهراً اين نياز هميشه هست ، شايد تو اين سالهاي اخير تو تنها دوست من باشي كه مي تونم براش از خودم حرف بزنم .


ادامه دارد

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#47 | Posted: 11 Sep 2013 17:02




ادامه داستان

- منهم در زندگيم تنها يك دوست به معني واقعي داشتم كه اون رو هم سالها پيش گم كردم .
- پس ما به هم احتياج داريم ، ولي بازم من بيشتر چون تو لااقل خانواده و اطارفيانتو داري كه باهاشون صحبت كني ولي من اون رو هم ندارم ، نمي دوني چقدر دلم براي همشون تنگ شده و آرزوي صحبت هاي خاله زنكي و اخبار فاميلي رو دارم ، حرفهاي ساده ، مسايل روزمره ، مگه چقدر مي شه از فلسفه و سياست گفت ؟ گاهي فكر مي كنم تو خونمون چي مي گذره ، مي بينم اسم بعضي از بچه هاي فاميل رو فراموش كردم ، حتماً اونا هم منو فراموش كردن ، من ديگه عضو هيچ خونه اي نيستم.
- مگه نه اينكه شماها به تمام خلق و خانوادۀ جهاني زحمتكشان تعلق دارين ؟
- خنديد ، تو هم خوب ياد گرفتي ها ... ! ولي دلم براي خانوادۀ خودم تنگ شده .
خوب حالا تو چي پرسيدي ؟
- پرسيدم كجا با هم آشنا شديد ؟
- توي دانشگاه . البته مهدي دو سال از من بالاتر بود ، قدرت رهبري و درك خيلي خوبي داشت ، همه قبولش داشتند ، وقتي فهميدم اعلاميه هايي كه پخش مي شه و شعارهايي كه گه گاه روي ديوار خوابگاهها مي نويسن كار اونه ، برام يه قهرمان شد .
- اون موقع خودت دنبال سياست نبودي ؟
- چرا مگه مي شه دانشحويي با ادعاي روشنفكري دنبال سياست نباشه مخالف با دستگاه وچپي بودن يك وظيفۀ رسمي براي دانشجويان بود حتي اونا هم كه واقعاً معتقد نبودن يك ژست روشنفكري خودشونو اينطوري نشون مي دادن ، معتقد واقعي مثل مهدي خيلي كم بود ، من هنوز مطالعۀ كافي نداشتم ، ايده ام خيلي مشخص نبود ، مهدي به عقيده و نظرات من شكل داد ، اون اگر چه از يك خانواده مذهبي بود ولي همۀ كتابهاي ماركس وانگلس و سايرين رو خونده بود و خيلي خوب تجزيه وتحلي مي كرد .
- پس اون شما رو به تشكيلات كشوند ؟
- اون موقع هنوز تشكيلاتي نبود ، ما بعدها اونو با هم درست كرديم ، ولي خوب شايد اگه اون نبود من به راه ديگه اي مي رفتم ، ولي آنچه مسلمه اينه كه هرگز از سياست خيلي فاصله نمي گرفتم .
- چطور شد ازدواج كردين ؟
- گروه تازه داشت شكل مي گرفت ، من از خانواده اي سنتي بودم مثل بيشتر دختراي ايروني ، نمي تونستم بي دليل از خونه خارج بشم و دير وقت برگردم ، يكي از بچه ها پيشنهاد كرد براي اينكه منم بتونم تمام وقت در اختيار گروه باشم بهتره يه ازدواج تشكيلاتي بكنم ، مهدي هم اين موضوعو تأييد كرد و مثل يك خواستگار واقعي با خانواده اش به خانۀ ما آمد .
- از اين وصلت خوشحال بودي ؟
- اي ! چي بگم ؟ شايد دلم مي خواست با اون ازدواج كنم ولي دوست نداشتم دليل ازدواجمون مسايل تشكيلاتي باشه و به اين صورت از من تقاضاي ازدواج بشه ... ، اون روزها جوون و رمانتيك بودم و تحت تأثير ادبيات بورژوازي احمقانه .
*
*
در يك شب يخ زده و مه گرفتۀ بهمن ماه ، ساعت يك بامداد علي رغم تمام خطراتي كه مي گفتند ، مهدي آرام به خانۀ ما خزيد ، حميد هنوز داشت كتاب مي خواند ، من تازه به خواب رفته بودم كه از صداي باز شدن در از جا پريدم ، حميد با خونسردي مشغول خواندن بود .
- حميد شنيدي صداي دره ، يك نفر درو باز كرد .
- بگير بخواب به ما مربوط نيست .
- يعني چه ؟ تو خبر داشتي ؟ كسي قرار بود بياد ؟
- آره مهديه كليد خونه رو خودم بهش دادم .
- مگه نگفتي خطر داره ؟
- نه مدتيه ردش رو گم كردن . ما همۀ احتياط هاي لازمو كرديم ، با شهرزاد كار داشت ، اختلاف عقيده پيدا كرده بودن بايد در مورد چند چيز بحث مي كردن و تصميم مي گرفتند ، من هم نمي تونستم بيش از اين نظرات رو منتقل كنم مجبور شديم يه ملاقات حضوري ترتيب بديم .
خنده ام گرفت ، چه زوج عجيبي؟ زن وشوهري كه براي ديداريكديگر به هر بهانه اي جز عشق و دلتنگي كه ساده ترين و موجه ترين دليل است متوسل مي شوند .
*
قرار بود مهدي صبح زود از خانۀ ما برود ولي نرفت ، حميد گفت آنها هنوز به نتيجه نرسيده اند ، من خنديدم و كارهايم را انجام مي دادم عصر كه حميد برگشت ساعتها سه نفري در اطاق در بسته بحث وگفتگو كردند ، شهرزاد گلگون بود ، با انرژي و سرحال تر به نظر مي رسيد ولي از نگاه من پرهيز مي كرد و با شرمندگي يك دختر نوجوان كه رازش برملا شده خود را به راه ديگري مي زد . مهدي سه شب در منزل ما ماند و بالاخره در نيمه شب چهارم به همان آرامي كه آمده بود رفت ، نمي دانم آيا آنها بار ديگر همديگر را ملاقات كردند يا نه ولي اين را مطمئن هستم كه آن چند روز از شيرين ترين روزهاي زندگيشان بود ، مسعود هم در خلوت آن دو راه داشت از آغوش مهدي به بغل شهرزاد مي رفت و تمام شيرين زبانيها و شگردها و كارهايي را كه بلد بود برايشان انجام مي داد و آنها را از ته دل مي خنداند. حتي يك بار از پشت شيشۀ مات اطاق مهمان خانه سايۀ مهدي را ديدم كه مسعود را پشتش سوار كرده بود و دور اطاق مي چرخيد . خيلي برام عجيب بود ، هرگز فكر نمي كردم آدمي با آن همه جديت كه حتي لبخندش را به زور مي شد ديد بتواند اينگونه با بچه ها رابطه برقرار كند . آنها در اطاق در بسته خودشان بودند ، خود واقعي شان .
*
بعد از رفتن مهدي ، شهرزاد دو سه روزي دلگير و بي حوصله بود مدام خودش را با كتاب خواندن مشغول مي كرد ف تمام كتاب هاي ما را خوانده بود . كتاب اشعار فروغ را زير بالشش مي گذاشت . اوايل اسفند بود كه از من خواست برايش چند بلوز، دو شلوار و يك كيف بزرگ كه دسته اي محكم داشته باشد بخرم . هر كيف زنانه اي كه مي خريدم مي گفت كوچك است . بالاخره گفتم :
- پس تو ساك مي خواهي نه كيف !
- آره ، باريكلا ، يك ساك كه بزرگ هم نباشه ، جلب توجه نكنه ، به راحتي قابل حمل باشه و تمام زندگي منو توي خودش جا بده .
در دل گفتم حتي اسلحه را ، از روز اول فهميدم كه اسلحه دارد و تمام مدت وحشت داشتم مبادا بچه ها به طريقي آن را كشف كنند . بدين ترتيب او كم كم آمادۀ رفتن مي شد ظاهراً فقط منتظر يك دستور يا خبر بود كه آنهم نزديكيهاي عيد رسيد ، لباسهاي كهنه و كيفش را گذاشت و گفت سر به نيست كنم همه چيز را به كيف جديد منتقل كرد نقاشيهاي مسعود را با دقت ته كيف كنار اسلحه گذاشت . حالت عجيبي داشت با اينكه از خانه ماندن ، زندگي مخفي و بي تحركي بسيار خسته شده بود و آرزوي هواي تازه ، خيابان ، كوچه و مردم را داشت ، ولي حال كه زمان رفتن فرا رسيده بود افسرده وغمگين به نظر مي رسيد ، مدام مسعود را بغل مي كرد و مي گفت از اين چطوري جدا بشم ؟ او را در آغوش مي فشرد ، چشمان اشك آلودش را در موهاي او پنهان مي كرد مسعود كه مدتها بود رفتن قريب الوقوع شهرزاد را احساس كرده بود هر شب موقع خواب و يا هر گاه كه به دليلي مي خواست از خانه خارج شود از او قول گرفت كه در غياب او خانه را ترك نكند و در هر فرصتي مي پرسيد:
- تو مي خواي بري ؟ چرا مي خواي بري ؟ مگه من اذيتت مي كنم ، قول مي دم صبحا نيام تو بغلت كه بيدار شي ، اگه ميخواهي بري منو هم با خودت ببر وگرنه گم مي شي ، تو اينجاها رو بلد نيستي .
و با اين حرفها بيش از پيش شهرزاد را مردد وغمگين مي شاخت و نه تنها دل او بلكه دل مرا به درد مي آورد ، شب آخر شهرزاد كنارش خوابيد برايش قصه گفت ولي نمي توانست جلوي اشكهايش را بگيرد ، مسعود مثل همۀ بچه ها كه بسياري از مسايل را با چشم دل مي بينند و مي فهمند صورت شهرزاد را در ميان دو دست كوچكش گرفت و گفت :
- مي دونم فردا صبح كه بيدار شم تو رفتي .
ساعت دوازده و نيم شب طبق برنامۀ از خانه خارج شد ، از همان لحظه دلم برايش تنگ شد و جايش را خالي احساس كردم . موقع خداحافظي مرا در آغوش گرفت وگفت براي همه چيز متشكرم ، مسعودمو به تو مي سپارم ، مواظبش باش خيلي حساسه نگران آيندشم و رو كرد به حميد و گفت :
- تو مرد سعادتمندي هستي ، قدر زندگيتو بدون ، زن خوب و بچه هاي نازنيني داري ، دلم نمي خواد هيچ چيز آرامش و صفاي اين كانون رو بهم بزنه . حميد با تعجب نگاهش كرد و گفت :
- مي فهمي داري چي مي گي ؟ ول كن بابا بيا بريم ، دير شد .
روز بعد موقع تميز كردن اطاق مهمان خانه كتاب فروغ را از كنار رختخوابش برداشتم مدادي لاي يكي از صفحات آن بود كتاب را باز كردم زير اين ادبيات خط پررنگي كشيده بود :
( ... كدام قله كدام اوج ؟
مرا پناه دهيد اي زنان سادۀ كامل ... )
بي اختيار اشكي از گوشۀ چشمانم فرو غلطيد ، مسعود لاي در ايستاده بود با چشمان غمبار گفت :
- رفت ... ؟
- سلام عزيزم صبح بخير ، خوب بالاخره اونم بايد مي رفت خونشون .
مسعود دويد سرش را روي شانه ام گذاشت و شروع به گريه كرد ، و هرگز خاطرۀ عمه شري عزيزش را از ياد نبرد ، حتي سالها بعد كه جواني برومند شده بود مي گفت : هنوز خواب خانه اي را مي بينم كه براي او ساخته ام و با هم در آن زندگي مي كنيم .
*
*
بعد از رفتن شهرزاد من به شدت گرفتار كارهاي مختلف شدم ، خانه تكاني شب عيد تهيۀ وسايل مورد نياز ، لباس عيد براي بچه ها . دوختن ملافه هاي نو ، عوض كردن پرده هاي اطاق مهمان خانه ، دلم مي خواست عيد براي بچه ها واقعه اي دلچسب و هيجان انگيز باشه ، سعي مي كردم تمام مراسم را اجرا كنم ، و آن را به صورت خاطره اي شيرين از دوران كودكي در ذهن بچه ها حك نمايم ، سيامك مسؤول آب دادن به سبزه هايي بود كه سبز كرده بودم ، مسعود تخم مرغها را رنگ مي كرد ، حميد مي خنديد و مي گفت :
- تو چه كارا مي كني حالا مگه چه خبره كه اينهمه خودتو به زحمت انداختي .
- ولي من مي دانستم كه او هم ته دلش به هيجان آمده و از آمدن عيد خشنود است ، از زماني كه بيشتر وقتهاي آزادش را با ما مي گذراند و به ناچار درگير مسايل روزمرۀ زندگي مي شد و خواه ناخواه علاقه نشان مي داد . كسي را هم براي كمك آوردم تمام خانه را از پشت بام تا زيرزمين شستيم و برق انداختيم ، بوي عيد در فضاي خانه پيچيده بود .
*
آن سال مثل يك خانوادۀ كامل به عيد ديدني رفتيم ، در برنامه هاي نوروزي شركت كرديم و حتي سيزده به در را با خانوادۀ حميد در خارج از شهر گذرانديم پس از تعطيلات ، شادمان و با توان بيشتر مشغول درسها و امتحانات سيامك و خودم شدم ، حميد بيشتر در خانه و در انتظار تلفني بود كه نمي شد عصبي ودلخور بود ولي كار خاصي نمي توانست بكند ، من هم توجهي نداشتم و از اينكه او بيشتر در خانه است راضي بودم . با آمدن تابستان و پايان گرفتن امتحانها ،برنامه های تفریحی برای بچه ها تدارک دیدم، می خواستم تمام تابستان کنار هم باشیم، قول داده بودم حالا که تصدیق رانندگی گرفته ام هر بعد از ظهر بچه ها را به سینما و پارک و میهمانی و مراکز تفریحی ببرم. بچه ها خوشحال و شاد بودند و من احساس رضایت عمیق در درونم داشتم.
O
آن روز عصر که بچه ها را از پارک بر می گرداندم سر راه، روزنامه، نان و خرت و پرت های دیگر خریدم، حمید هنوز به خانه نیامده بود،خریدها را جابه جا کردم و مشغول بریدن نان ها که روی روزنامه گذاشته بودم شدم، کم کم عنوان درشت روزنامه نمایان شد با سرعت نان ها را کنار زدم، کلمات مثل خنجری به چشمم فرو می رفتند، درست معنی آنها را درک نمی کردم، مثل برق گرفته ها خشک شدم و بر جای می لرزیدم، نمی توانستم نگاهم را که به روزنامه دوخته شده بود بگیرم. در مغزم طوفانی و در دلم آشوبی به پا بود، بچه ها متوجه حال غیر طبیعی من شده و به طرفم آمدند، حرف هایشان را نمی فهمیدم ، در همین هنگام در باز شد و حمید آشفته و سراسیمه پا به درون گذاشت، نگاهمان به هم گره خورد، پس خبر راست بود، لازم نبود حرفی زده شود، حمید با دو زانو بر زمین نشست، مشت های گره کرده اش را ببر پایش کوفت و فریاد زد:
_نه..!
پیشانیش را روی زمین گذاشت، حال او چنان بد بود که من خود را فراموش کردم، بچه ها با وحشت و کنجکاوی به ما زل زده بودند، خودم را جمع و جور کردم، آنها را با فشار بیرون فرستادم و گفتم برید توی حیاط بازی کنید، بدون اعتراض در حالی که به پشت سرشان نگاه می کردند بیرون رفتند، به طرف حمید رفتم مثل بچه ای سرش را بر سینه ام گذاشت و با صدای بلند شروع به گریه کرد، نمی دانم چه مدت هردو اشک ریختیم، حمید مرتب می گفت:
_چرا؟ چرا به من نگفتند؟ چرا منو خبر نکردند؟
بعد از مدتی، اندوه آمیخته به خشمش او را به حرکت در آورد، صورتش را شست و مثل دیوانه ها از خانه بیرون رفت، نمی توانستم جلویش را بگیررم تنها گفتم:
_مواظب باش ممکنه همه زیر نظر باشن، احتیاط کن.
روزنامه را دوباره خواندم، شهرزاد به همراه چند نفر دیگر در یک عملیات نظامی محاصره شده، برای این که به دست ساواک نیفتند با انفجار نارنجک در دستهایشان خودکشی کرده بودند، بار ها و بار ها خبر را خواندم تا شاید از زوایای آن به واقعیت پی ببرم ولی بقیه مطلب فشحا و لعن و نفرینهای معمول به خرابکارهای خائن بود، روزنامه ها را پنهان کردم تا سیامک نبیند. نیمه های شب حمید خسته و مستاصل بازگشت خودش را با لباس روی تخت انداخت و گفت:
_همه چیز به هم ریخته تمام خطوط تماس قطع شده.
_ولی اونا تلفن تو رو دارن اگه لازم باشه زنگ می زنند.


ادامه دارد

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#48 | Posted: 11 Sep 2013 17:04




ادامه داستان

پس چرا توی این مدت نزدند؟ از یک ماه گذشته هیچ تماسی با من گرفته نشده، برنامه عملیات رو می دونستم قرار بود منم باشم، برای این کار آموزش دیده بودم، نمی فهمم چرا منو کنار گذاشتن، چه اتفاقی افتاده؟شاید اگر من بودم چنین اتفاقی نمی افتاد.
_یعنی تو یک تنه با اون همه نیروی نظامیکه اونا رو محاصره کرده بود می جنگیدی و همه رو نجت می دادی؟ اگر تو هم بودی کشته می شدی.
و با خود فکر کردم، به راستی او را به چه دلیل خبر نکردند؟ آیا این کار شهرزاد نبود؟ آیا منظور او از کنار گذاشتن حمید حمایت از خانواده او نبوده است؟
O
دو سه هفته گذشت، حمید عصبی و بی خواب مدام سیگار می کشید و در انتظار خبر با هر زنگ تلفن از جا می جهید، خودش را به آب و آتش می زد تا مهره های اصلی و مهدی را پیدا کندولی هیچ سر نخی نبود، هر روز خبر دستگیری گروهی و دسته ای پخش می شد، حمید راه پشت بام و سایر راه های فرار را مجددا برسی کرد، شرکت و چاپخانه هم ظاهرا پاکسازی شده بودند، زمان آبستن حوادث بود، نا امنی در هوا موج می زد، هر لحظه به انتظار اتفاقی یا خبری می گذشت به حمید گفتم:
_همه پنهان شدن شاید همه رفته باشنبیا تو هم برای مدتی به مسافرت برو، آبها که از آسیاب افتاد برگرد، هنوز کسی تو رو نمی شناسه، می تونی از کشور خارج بشی.
_به هیچ عنوان خارج نمی رم.
_پس لاقل به دهی، شهرستانی، جایی دور برو مدتی بمون تا این جو متشنج آروم بگیره..
_من از کنار تلفن خونه و شرکت تکون نمی خورم هر لحظه ممکنه با من کاری داشته باشن.
سعی می کردم زندگی را به حالت عادی باز گردانم ولی هیچ چیز عادی نبود روحم عذادار بود و به شدت نگران زندگی و سلامتی حمید بودم. قیافه شهرزاد و خاطرات چند ماهی را که با هم گذرانده بودیم یک دم از نظرم دور نمی شد. فردای آن روز سیامک با جست و جوی بسیار روزنامه را یافت، به پشت بام برده و خوانده بود، من در آشپزخانه بودم که با رنگ پریده روزنامه به دست جلویم ایستاد، به طرفش رفتم و گفتم:
_خوندی؟
سرش را به دامنم گذاشت و گریه کرد، گفتم:
_مواظب باش مسعود نفهمه.
ولی مسعود از همان دقایق اول به موضوع پی برده بود، غمگین و در خود فرو رفته به گوشه ای می نشست، دیگر چیزی برای عمه شری عزیزش نساخت، نکشید،سراغش را نگرفت و با وسواس مواظب بود نام او را نبرد. بعد از چندی متوجه رنگهای تیره و مناظر عجیب و نا مشخص در نقاشیهایش شدم، رنگها و تصاویری که هرگز در کارهایش ندیده بودم، هیچ توضیحی هم در مورد آنها نمی داد و داستانی نمی گفت.مدتها طول کشید تا غمی را که در درونش خانه کرده بود ولی هیچ وقت فراموش نکرد، می ترسیدم این غم ناگفته جزیی از وجود شاداب و شیرینش شود، او برای خندیدن، مهرورزی ،غمگساری ساخته شده بود نه افسردگی و دلتنگی، ولی چه می شد کرد، متاسفانه نمی توانستم فرزندانم را در مقبل تجارب دردناک زندگی محافظت کنم، واقعیات تلخی که هرچند زود بود ولی باید با آنها روبه رو می شدند، این هم بخشی از فرایند رشد آنها بود.
O
وضع حمید از بچه ها بد تر بود، سرگردان دور خودش می چرخید مدام می رفت و می آمد، گاهی چند روزی گم می شد، ولی در بازگشت هیچ از آشفتگی اش کاسته نشده بود، می فهمیدم که خواسته اش را نیافته است. آخرین بار بیش از یک هفته مارا ببی خبر گذاشت، نه تنها به خانه نمی آمد بلکه تلفن هم نمی کرد که بپرسد آیا کسی با او تماس گرفته یا نه؟ مدام در دلشوره و اضطرراب به سر می بردم، هرچند بعد از مرگ شهرزاد از خرید روزنامه بدم می آمد و می ترسیدم ولی چاره ای نبود هر روز زود تر از روز قبل خود را به دکه ی روزنامه فروشی می رساندم و منتظر آمدن روزنامه می ماندم، با ترس و لرز روزنامه را باز می کردم، وقتی می دیدم خبری نیست آرام شده و قدم زنان به خانه بر می گشتم. در واقع من روزنامه را برای کسب خبر نمی خواستم بلکه هدفم اطمینان از بی خبری بود.
O
اواسط مرداد بالاخره خبری را که نمی خواستم در روزنامه دیدم. بندهایی که روزنامه را در خود گرفته بود هنوز باز نکرده بودند که تیتر سیاه و درشت صفحه اول بر جا میخکوبم کرد پاهایم می لرزیدند، نفسم به شماره افتاد، یادم نمی آید چگونه روزنامه را خریدم و خود را به خانه رساندم، بچه ها در حیاط بازی می کردند به سرعت از پله ها بالا رفتم و در را پشت سرم بستم و روزنامه را همان پشت در روی زمین پهن کردم، قلبم داشت از حلقومم بیرون می آمد، خبر حاکی از متلاشی شدن گروه رهبری یک سازمان تروریستی و خرابکاری بود و بشارت می داد که کشور عزیزمان از وجود این عناصر خائن پاک شده است. اسمها جلوی چشمم رژه می رفتند. حدود ده اسم بود. بعضی را به یاد نمی آوردم ولی اسم مهدی به طور مشخص و کامل ذکر شده بود، دوباره اسامی را خواندم، نه اسم حمید نیست، حال ضعف پیدا کردم، نمی دانستم چه احساسی دارم برای از دست رفتگان متاسف بودم ولی بارقه ی امید در قلبم درخشید، اسم حمید در بین آنها نیست، لابد هنوز زنده استف شاید فراری است، شاید اصلا شناسایی نشده باشد و بتواند به خانه برگردد.اوه خدا رو شکر ولی اگر دستگیر شده باشد چه؟ گیج و منگ بودم، با نا امیدی به خانه زنگ زدم ولی جواب ندادند، هنوز یک ساعت به تعطیلی ششرکت مانده بود. احساس می کردم این همه اضطراب و نگرانی دیوانه ام خواهد کرد، کاش می توانستم با کسی حرف بزنم، کاش کسی برای هم فکری بود، کاش کسی دلداریم می داد. با خود گفتم: باید قوی باشم، حتی کلامی از آنچه در درونم می گذرد می تواند ما را به باد فنا دهد.
دو روز دیگر در تاریکی و اضطراب، مثل دیوانه ها کار می کردم شاید ذهنم به امر دیگری مشغول شود. شب دوم آنچه را که ناآگاهانه منتظرش بودم اتفاق افتاد، نیمه شب بود تازه داشتم به خواب می رفتم، نفهمیدم آنها چگونه ناگهان وسط خانه ما سبز شدند، سیامک وحشت زده به طرفم دوید یک نفر مسعود را که جیغ می زد در آغوشم انداخت، یک سرباز با تفنگ به ما سه نفر که روی تخت از ترس می لرزیدیم نشانه رفته بود، نمی دانم چند نفر بودند ولی در آن واحد در تمام سوراخ سنبه های خانه حضور داشتند و هر چه را که به دستشان می رسید وسط اتاق پرتاب می کردند، صدای وحشت زده ی بی بی که از پایین به گوش می رسید اعصاب تحریک شده ام را بیش از پیش می آزرد، تمام محتویات کمدها، کابینت های آشپزخانه، کتابخانه ها و چمدانها را روی زمین انباشتند و و تشک ها و لحافها را با چاقو از هم دریدند، نمی دانستم دنبال چه می گردند، به خود نوید می دادم که پس حمید زنده است و هنوز دستگیر نشده، برای همین اینجا آمده دنبال او می گردند، ولی شاید او راگرفته اند و این کتابها و نامه ها و کاغذ ها را به عنوان سند و مدرک جمع آوری می کنند، آدرس خانه ی ما را چه کسی به آنها داده؟

این فکرها با هزاران افکار نامشخص دیگر از ذهنم می گذشت.مسعود در حالی که به من چسبیده بود آنها را نگاه می کرد ˛سیامک راست روی تخت نشسته بود دستش را گرفتم مثل یخ سرد بود و لرزش خفیفی داشت به صورتش نگاه کردم تمام وجودش چشم بود تمام حرکات آنها را زیر نظر داشت ولی در نگاهش جز ترس چیز دیگری بود که پشت مرا لرزاندشعله خشم کینه ونفرتی که از چشمان این پسر نه ساله بیرون می آمد برای همیشه در خاطرم ماند به یاد بی بی افتادم با خود گفتم مدتیست صدایش نمی اید مبادا مرده باشد چه بر سرش آمده یکبار مارا از روی تخت بلند کردندرختخوابها را گشتند چاقویی هم در تشک فرو کردند و دوباره دستور دادند که همانجا بنشینیم.
آفتاب طلوع کرده بود که آنها با مقداری کاغذ دفتر و کتاب خانه مارا ترک کردند نیم ساعت بود که مسعود به خواب رفته بود ولی سیامک همینطور رنگ پریده و ساکت نشسته بود.مدتی طول کشید تا جرات کردم و به آرامی از تخت بیرون آمدم هنوز فکر می کردم یکی از آنها در جایی نهان شده و مارا نگاه می کند اطاقها را گشتم سیامک همه جا دنبالم می آمد در باز کردم و بیرون آمدم نه کسی نبود با عجله از له پایین دویدم در اطاق بی بی چهار طاق باز بود و او یک بری در رختخوابش افتاده بود گفتم وای مرده ولی وقتی به کنارش رسیدم متوجه شدم هر چند به سختی نفس می کشد کمی خرخر می کرد .لیوانی آب آوردم و سعی کردم به دهانش بریزیم دو بالش پشتش گذاشتم تا به آنها تکیه کند دیگر جایی برای پنهان کاری نبود رازی نمانده بود که از فاش شدنش بترسم تلفن را برداشتم و به منزل پدر حمید زنگ زدم پدرش سعی می کرد آرامشش را حفظ کند ولی من احساس کردم خبر خیلی هم ناگهانی نبود گویی چنین انتظاری داشت.

به همه جا سر زدم. آنچنان خانه را بهم ریخته بودند که فکر می کردم هرگز دوباره مرتب نخواهد شد خانه ام مانند مملکتی اشغال شده پس از رفتن دشمن بود٬ ویرانه٬ آشفته و بی سروسامان آیا بعد از این باید منتظر کشته ها بنشینم؟
در اطاقهای بی بی آنقدر اثاثیه انباشته شده بود که تعجب کردم چطور اینهمه چیزهای به درد نخور را در این چند اطاق جای داده است؟پرده های کهنه که معلوم نبود از کدام خانه می آمدند٬ رومیزی های دست دوزی شده با لکه هایی که در شستشوهای متعدد هم پاک نشده بودند ترمه های قدیمی ٬تکه پارچه های ریز و درشت باقیمانده از لباسهایی که سالها پیش دوخته و کهنه و دور انداخته شده بودند٬ چنگال های ناقص و زرد شده٬ کاسه بشقابهای لب پریده و نصف شده در انتظار چینی بند زنی که هرگز نیامد٬ به راستی بی بی برای چه اینها را نگاه داشته ؟در هر کدام از اینها کدامین بخش از زندگیش را جستجو را جستجو می کند ؟
در زیر زمین از کرسی و میز و صندلی شکسته٬ شیشه های خالی شیر و نوشابه که در خاک وخل پخش بودند٬ وتپه های کوچکی از برنج ریخته شده از گونیهای شکافته٬ به راستی محشری برپابود.
پدر ومادر حمید متعجب وناباورانه وارد خانه شدند٬ مادرش با دیدن وضعیت جیغی کشید و شروع به گریه کرد٬ مرتب می گفت:
-چه بر سر بچه ام اومده؟حمیدم کجاس...؟
مبهوت نگاهش کردم٬راستی میشد گریه هم کرد٬ ولی من عین یخ سرد ومنجد بودم مغزم همراهی نمی کردانگار نمی خواستم ابعاد فاجعه را بفهمم.
پدرش با سرعت بی بی را سوار ماشین کرد ومادر حمید را به زور به ماشین برد٬ حوصله وتوان کمک یا تسلی و یا حتی جواب دادن به کسی را نداشتم٬ وجودم از هر احساسی خالی بود فقط می دانستم که نمی توانم یک جابنشینم ومدام راه می رفتم٬ نفهمیدم چقدر طول کشید تا پدر حمید برگشت٬ سیامک را در آغوش گرفت و شروع به گریه کرد٬ بی تفاوت نگاهش کردم٬ گویی فرسنگها با من فاصله داشت
.صدای جیغ بی امان و وحشت زده ی مسعود ذهنم را به یک باره بیدار کر٬د با عجله به طرف پله ها دویدم .در آغوشش گرفتم خیس از عرق بود و می لرزید .
-چیزی نیست پسرم٬ نترس چیزی نیست .
-وسایلتونو جمع کنین ٬چند روزی منزل ما می مونید.
-نه متشکرم ٬همین جا راحت ترم.
-اینج نمی تونی بمونی٬ صلاح نیست .
-نه من می مونم شاید از حمید خبری بشه٬ شاید کاری با من داشته باشه.
سرش را تکان داد و با قاطعیت گفت:

ادامه دارد

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#49 | Posted: 11 Sep 2013 17:05




ادامه داستان

-نه جانم٬ احتیاجی نیست٬وسایلتو جمع کن اگه منزل پدرت راحت تری می برمت اونجا منزل ما هم زیاد مطمئن نیست.
فهمیدم که او اطلاعات بیشتری دارد٬ ولی جرات نداشتم بپرسم٬ نمی خواستم بدانم٬ از میان آن اشفتگی کیفی پیدا کردم٬ هر چه از لباسهای بچه ها به چشمم خورد را در ان ریختم چیزهایی هم برای خودم در ساک گذاشتم٬ نمی توانستم لباس بپوشم٬ چادر نماز را روی لباس خواب به سر انداختم و از پله ها پایین آمدم ٬پدرحمید درها را قفل کرد
.در تمام طول راه یک کلمه هم حرف نزدم٬ پدر حمید با بچه ها صحبت می کرد و سعی می کرد سرگرمشان کند٬ سر کوچه بچه ها از ماشین بیرون پریدند٬ نگاهشان کردم هنوز لباسهای خواب تنشان بود چقدر کوچک و بی پناه بودند.
-ببین دخترم می دونم ترسیدی٬ شوکه شدی٬ برات ضربه ی سختی بوده٬ ولی باید قوی باشی٬ به خودت بیا٬ تا کی می خوای اینطور ساکت ومات بشینی و از واقعیت فرار کنی؟بچه ها بهت احتیاج دارن٬ باید مواظب اونا باشی.
بالاخره اشکهایم سرازیر شدند٬ گریه کنان پرسیدم:
-حمید ٬حمید چی شده؟پدر سرش را روی فرمان اتومبیل تکیه داد و هیچ نگفت.
-مرده! نه؟ اونم مثل بقیه کشته شده ؟ مگه نه؟
-نه بابا جون زنده اس اینو می دونیم.
-شما ازش خبر دارید؟به من بگید٬ به خدا به هیچکس نمی گم توی چاپخونه قایم شده٬ نه؟
-نه جانم چاپخونه رو هم دو روز پیش ریختن٬ زیرو رو کردن و بستن.
-پس چرا به من خبرندادین ؟حمید هم اونجا بود؟
-تقریبا ...همان حول وحوش بود .
-خوب...؟
-چی بگم ٬دستگیر شده.
-وای...!
تا مدتی نمی توانستم هیچ چیز دیگری بگویم٬ مدتی سکوت برقرار شد٬ بی اختیار گفتم:
-پس در واقع اونم مرده٬ از دستگیر شدن بیشتر از مردن می ترسید.
-نه جانم اینطور فکر نکن ٬امیدوار باش من هر کاری از دستم بر بیاد می کنم از دیروز تا حالا هزار جا رفتم٬چند تا از آدمای کله گنده رو دیدم کلی آشنا جور کردم ٬با یه وکیل هم امروز قرار دارم همه می گن باید امیدوار باشیم ٬من خوش بیینم٬ تو هم باید به من کمک کنی٬ مرتب با ما در تماس باش٬ فعلا فقط باید خدا رو شکر کنیم که زنده اس٬ انشاالله بقیه اش هم درست می شه.
سه روز تمام در خانه ی آفاجون افتاده بودم٬ مریض نبودم٬ تب نداشتم ولی به قدری خسته بودم که نمی توانستم هیچ فعالیتی بکنم٬ انگار دلهرها ونگرانیهای چند ماه اخیر واین ضربه ی آخر تمام انرژی و توانم را گرفته بود .مسعود بالای سرم می نشست ونوازشم می کرد٬ سعی می کرد وادار به غذا خوردنم کند٬ ومثل یک پرستار مراقبم بود سیامک ساکت دور حوض راه می رفت٬ نه با کسی حرف می زد٬ نه دعوا می کرد٬ نه چیزی را می شکست ونه بازی می کرد ٬در نگاه عمیق وتاریکش برق ناخوشایندی می درخشید٬ این حال اوبیش از تندخویها٬ دعواها وجنگلها مرا می ترساند .یک شبه ده پانزده سال بزرگتر شده بود وحال مردان تلخ وعصبی را داشت.
روز سوم تصمیم گرفتماز جایم بلند شوم٬ چاره ای نبود باید به زندگی بر می گشتم هر چند که هنوز خیلی بی حال بودم .محمود که تازه از داستان با خبر شده بود با زن وبچه هایش آمدند. احترم سادات مدام حرف می زد ومن اصلا حوصله نداشتم٬ محمود در آشپزخانه با خانم جون صحبت می کردمی دانستم که برای کسب خبر آمده .فاطی سینی چای را رود زمین گذاشت وکنارم نشست که ناگهان فریاد عصبی سیامک از حیاط بلند شد گویی طوفان درگرفته بود٬ به کنار پنجره پریدم٬ صورت سیامک برافروخته وقرمز بود بانفرتبه محمود فحش می داد٬ به طرفش سنگ پرتاب کر٬د ناگهان برگشت وغلامعلی بیچاره رابا قدرتی که از جثه ی او بعید بود به درون حوض انداخت٬ وگلدانی را که کنار حوض بود بالگد پرت کرد وشکست٬ نمی دانستم چه چیزی او را این چنین خشمگین کرده ولی مطمئن بودم که بی علت نیست٬ حتی راضی بودم٬ اوبالاخره بعد از سه روز داشت خودش را به این ترتیب خالی می کرد٬ در این موقع علی در حالی که می گفت خفه شو٬ پدر سوخته دستش را بلند کرد تا بر دهان سیامک بزند دنیا در نظرم تیره وتار شد٬ جیغ زنان گفتم:
-دستو بنداز .
وخ.دم رااز همان پنجره به حیاط انداختم٬ مثل ماده ببری که از فرزندش در مقابل دشمن مراقبت می کند به طرف علی پریدم وگفتمک
-اگه دس رو بچه ی من بلند کنی تیکه تیکه ات می کنم.
وسیامک را که ار خشم می لرزید در اغوش گرفتم همه ساکت وبا تعجب نگاهم می کردند٬ علی وارفت گفت:
-من فقط می خواستم ساکتش کنم٬ ببین چه الم شنگه ای راه انداخته؟ چه به سر این طفلک آورده.
وغلامعلی را که مثل موش آب کشیده کنار مادرش ایستاده بود وبینی اش را بالا می کشید نشان داد.
-ندیدی چه مزخرفاتی به دایی بزرگش گفت ؟
-لابد یه چیزی گفتن که این بچه رو اینطوری عصبانی کرده وگرنه این سه روزه صداش تو این خونه در نیومده بود.
محمود با اخم گفت:
-اصلا این تخم جن قابله ما باهاش حرف بزنیم؟ تو هم خجالت نمی کشی داداش بزرگتو به یه الف بچه می فروشی٬ واقعا که هیچوقت آدم نمی شی.
وقتی آقاجون رسید اوضاع خانه آرام بود ولی آرامشی که بعد از طوفان برقرار می شود تا به طرفین مهلت بررسی ضایعات را بدهد .محمود وزن و بچه هایش رفته بودند٬ علی طبقه بالا در اطاقش بود خانم جون گریه می کرد نمی دانست طرف من را بگیرد یا پسرهایش را٬ فاطی دوربرم می گشت ودر جمع آوری وسایل بچه ها کمک می کرد .آقاجون گفت:
-چکار می کنی؟
-باید برم٬ بچه هام نباید زیر دست بزرگ بشن وشماتت ببینن ٬اونم از نزدیکانشون .
-مگه چی شده؟
خانم جون گفت:
-چی بگم اقا٬ محمود بیچاره داشت دلسوزی می کرد٬ تو آشپزخانه با من حرف می زد که این بچه شنید نمی دونی چه الم شنگه راه انداخت٬ خواهر وبرادرا هم به جون هم افتادن.
آقاجون گفت:
-خیلی خوب حالا هر چی شده.نمی ذارم شب بری تو اون خونه .
-نه آقاجون باید برم٬ اسم بچه ها رو ننوشتم٬هفته دیگه مدرسه ها بازمی شه٬ هیچ کاری نکردم.
-خیلی خوب برو ولی امشب نه٬ اونم تنها.
-فاطی هم با من می آد.
-به به! چه محافظتی٬ از این گنده تر نبود٬ منظورم اینه که مردی باید باهاتون باشه٬ شاید دوباره بیان.نباید دوتا زن تنها اونجا بمونن .فردا همه باهم می ریم.
حق با او بود٬ باید شب را هم صبر می کردیم٬ بعد از شام٬ آقاجون سیامک را پهلوی خودش نشاند ومثل زمان بچگی هایش که با هم صحبت می کردند از او پرسید:
-خوب پسرم٬ حالا برام تعریف کن که چه شد که تو اینقدر عصبانی شدی .
او هم مانند ضبط صوت که تمام کلمات را ضبط کرده باشد٬ در حالیکه بی اختیار ادای حرف زدن محمود را در می آورد گفت:
-خودم شنیدم به خانوم جون می گفت٬ مردیکه خرابکاره٬ همین امروز فردا اعدامش می کنن٬ من از اول هم از اینا خوشم نمی اومد٬ می دونستم ریگی به کفششونه٬ خواستگاری که پروین خانم پیداکنه از این بهتر نمی شه. چقدر گفتم بدینش به حاج آقا...کمی مکث کرد٬ نمی دونم کی...آقاجون گفت:
-لابد ابوذری ...
-آره همین٬ گفتید سنش زیاده زن داشته٬ نگفتید عوضش با خداس .تو حجره اش کلی جنس خوابیده ٬ اونوقت دادیدش به این جوجه کمو نیست خدانشناس٬ کثافت٬ حقشه٬ باید اعدامش کنن.
آقاجون سر سیامک را بر سینه اش گذاشت و موهایش را بوسید وگفت:
-تو گوش نده٬ اینا عقلشون نمی رسه٬ بابای تو هم خیلی مرد خوبیه٬ خیالت هم راحت باشه اعدامش نمی کنن .امروز با پدربزرگت حرف زدم٬ می گفت وکیل گرفته٬ انشاالله کارش درست می شه.
تمام شب به این فکر می کردم که بدون حمید باید چگونه زندگی کنیم؟ تکیفم در مقابل بچه ها چیست؟ چه وظیفه ای دارم؟ چطور از آنها در مقابل حرفهای مردم محافظت کنم.
در مقابل بچه هاست چیست؟چه وظیفه ای دارم؟چطور از آنها در مقابل حرفهای مردم محافظت کنم.
صبح با آقاجون،پروین خانم و فاطی به خانه جنگ زده مان برگشتیم،آقا جون از دیدن وضعیت خانه خیلی متأثر شد،موقع رفتن گفت:
- شاگردای مغازه رو می فرستم کمکتون کنن کار شماها تنها نیست،مقداری پول هم از جیبش درآورد و ادامه داد:فعلاً داشته باش، هر وقت هم احتیاجی بود بگو.
- نه متشکرم فعلاً حتیاجی نیست.
ولی این حرکت مرا به فکر وضع اقتصادی خانواده در غیاب حمید انداخت،به راستی من باید خرجی خانه را چگونه تأمین کنم؟آیا باید برای همیشه سربار پدرم یا پدر او یا دیگران باشم؟دوباره دلشوره شروع شد، به خودم دلداری دادم:چاپخانه شروع به کار خواهد کرد،او هنوز هم سهمی از آن دارد.
سه روز تمام،من،فاطی،پروین خانم،سیامک،مسعود،شاگردای مغازۀ آقاجون و گاهگاهی خانم جون کار کردیم تا بالاخره خانه سر و سامانی گرفت مادر و خواهرهای حمید هم برای جمع و جور کردن وسایل بی بی آمدند و خانه او را هم مرتب کردند،بی بی از بیمارستان مرخص شده، در خانۀ آنها بستری بود.هر چه آشغال در انبار بود را بیرون ریختم،فاطی می خندید و می گفت:
- خدا پدر ساواکی ها رو بیامرزه باعث شدن بفهمی توی خونه چی داری و یه خونه تکونی حسابی بکنی.
روز بعد برای نام نویسی بچه ها رفتم،طفلک مسعودم با چه روحیه ای به کلاس اول رفت،ولی برخلاف سیامک سعی می کرد برای من مشکلی ایجاد نکند،روز اول که او را به مدرسه رساندم وحشت از این محیط ناآشنا را در نگاهش می خواندم ولی هیچ نمی گفت موقع خداحافظی گفتم:
- تو پسر خوبی هستی خیلی زود دوست پیدا می کنی،حتماً معلمت هم دوستت می داره من مطمئنم.
- دنبالم می آیی؟
- البته که دنبالت می آم،فکر کردی من پسر مهربون و عزیزمو فراموش می کنم؟
- نه می ترسم گم بشی.
- من گم بشم؟نه مادر آدمای بزرگ که گم نمی شن.
- چرا!گم می شن وقتی هم گم شدن دیگه پیدا نمیشن دیدی شهرزاد و بابا چطوری گم شدن.
اولین باری بود که بعد از مرگ شهرزاد اسم او را می آورد آنهم با نام کامل نه عمه شریکه همیشه می گفت.نمی دانستم چه بگویم او در ذهن کوچکش چطور رفتن آنها را برای خودش تفسیر کرده بود؟در آغوشش کشیدم و گفتم:
- نه پسرم مامانا گم نمی شن،اونا بوی بچه هاشونو می شناسن به طرفش می رن و هر جا باشه پیداش می کنن.
- پس وقتی من نیستم،گریه نکنی ها...!
- نه مامان من گریه نمی کنم،کی گریه کردم؟
- همیشه گریه می کنی،وقتی توی آشپزخونه تنها هستی.
وای که هیچ چیز را از این بچه نمی شد پنهان کرد،بغض گلویم را گرفت و گفتم:
- گریه هم چیز بدی نیست بعضی وقتا لازمه،اینطوری دل آدم سبکتر می شه.ولی دیگه گریه نمی کنم.
بعد ها هم با او هیچ مشکلی نداشتم مشقهایش را مرتب می نوشت همۀ کارهایش را می کرد و مواظب بود که به هیچ وجه باعث ناراحتی من نشود،تنها اثری که از آن شب وحشتناک در او باقی مانده بود و نمی توانست آن را از من پنهان کند،فریادهای وحشتزده ای بود که بعضی نیمه شبها ما را از خواب می پراند.
دو ماه گذشت،دانشگاه ها باز شدند ولی من به تنها چیزی که فکر نمی کردم رفتن به دانشگاه بود.هر روز با پدر حمید به ملاقات افراد مختلف می رفتیم،سفارش می گرفتیم،التماس و در خواست می کردیم،آشنا و پارتی می تراشیدیم حتی به دفتر ملکه فرح نامه نوشتیم تا او را اعدام نکنند و از زیر شکنجه در آورند و به زندان عادی بفرستند،قول هایی هم گرفتیم ولی معلوم نبود اینهمه اقدامات تا چه حد موثر بوده و حمید واقعاً در چه وضعی است.مدتی بعد ظاهراً محاکمه ای انجام شد و چون ثابت شده بود که در عملیات مسلحانه شرکت نداشته است خطر اعدام منتفی گردید و به پانزده سال زندان محکوم شد.پس از چندی نیز به ما اجازه دادند برایش غذا ئ لباس ببریم و نامه بنویسیم،هر دوشنبه با ساک بزرگی از غذا و لباس،کتاب،و وسایل نوشتن جلوی زندان می رفتم،بسیاری را همان موقع بر می گرداندند و از آنچه می گرفتند نمی دانم چه مقدار در نهایت به دست حمید می رسید.اولین باری که لباسهای کثیفش را برای شستشو به من دادند متحیرشدم،بوی عجیبی می دادند،بوی خون مانده بوی عفونت بوی بدبختی،با وحشت تک تک آنها را وارسی کردم لکه های خون و چرک بر روی لباسها دیوانه ام کرد،در حمام را بستم شیر آب پر سر و صدا و خروشان را در طشت باز کردم و با صدای بلند گریستم.او در آنجا چه می کشید یا بهتر نبود او هم مثل شهرزاد و مهدی و بقیه کشته می شد،آیا او هر لحظه آروزی مرگ نمی کند به تدریج از روی لباسها محل جراحات و شدت آنها را شناختم،می دانستم کدام وخیم تر ست و کدامیک رو به بهبودیست.


ادامه دارد

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#50 | Posted: 11 Sep 2013 17:14




ادامه داستان

زمان می گذشت،از باز شدن مجدد شرکت و چاپخانه خبری نبود،پدر حمید هر ماه مبلغی به من می پرداخت ولی این وضع تا کی می توانست ادامه یابد؟باید تصمیم قطعی می گرفتم،باید خودم یک کاری می کردم،نه بچه بودم،نه ناتوان،زنی بودم با مسؤولیت دو بچه که نمی خواستم از سر دلسوزی و صدقۀ دیگران بزرگ شوند.نشستن،نالیدن،دست جلوی این و آن دراز کردن در شأن من،بچه ها،بخصوص حمید نبود.ما باید با شرافت سربلندی زندگی می کردیم،باید روی پاهای خودمان می ایستادیم.ولی چگونه؟من چه کاری می توانستم بکنم؟اولین و میسرترین کاری که به فکرم رسید خیاطی زیر دست پروین خانم و با کمک فاطی بود هر چند بدون معطلی شروع به کار کردم ولی از آن متنفر بودم خصوصاً که برای این کار باید همه روزه به خانۀ خانم جون و پروین خانم می رفتم و با علی و احیاناً محمود روبرو می شدم و سرزنش هر روز خانم جون را می شنیدم که می گفت:
- دیدی می گفتم خیاطی از همه چیز واجب تره گوش ندادی هی بیخود رفتی مدرسه و درس خوندی.
هر روز عصر روزنامه ها را می خواندم و به دنبال آگهی های استخدام به شرکتها و ادارات مراجعه می کردم،بیشتر شرکتهای خصوصی منشی می خواستند،پدر حمید در مورد محیط کار و بعضی مسایل شرکت ها هشدارهایی به من داد که کاملاً بجا بود و خود به خوبی آنرا احساس کردم،در بعضی جاها با چنان نگاه حریصی براندازم می کردند که گویی می خواهند معشوقه انتختب کنند نه کارمند،در همین مراجعات فهمیدم داشتن دیپلم به تنهایی کافی نیست باید کارهای دیگری هم بلد باشم،دو جلسه به کلاس ماشین نویسی رفتم،بعد از یادگیری اصول اولیه،آن را رها کردم چون نه پول برای شهریه داشتم و نه وقت برای تلف کردم،پدر حمید یک ماشین تایپ قدیمی در اختیارم گذشات،شبها با آن تمرین می کردم،و خودش مرا به یکی از دوستانش در اداره ای دولتی معرفی کرد، روزی که برای مصاحبه رفتم با مردی سی و یکی دو ساله با چشمانی نافذ و باهوش که با کنکاوی نگاهم می کرد روبرو شدم،او در ضمن سؤالهای متعدد سعی دشات به آنچه اظهار نمی کردم پی ببرد،پرسید:
- اینجا نوشتید متأهلید،شوهرتون چکاره است؟
مدتی مردد ماندم تصور می کردم که چون پدر حمید مرا معرفی کرده از شرایط من با خبر است ولی ظاهراً نمی دانست،با لکنت گفتم کار آزاد دارد،از نگاه و لبخند تمسخرآمیزش فهمیدم حرفم را باور نکرده،خسته و عصبی بودم گفتم:
- من کار می خوام،شما به شوهرم چکار دارین؟
- به ما گفته بودند شما ممر درآمد دیگه ای ندارید.
- کی گفته بود؟
- آقای معتمدی،معاون،که شما رو معرفی کرده.
- حالا اگر ممر درآمد دیگه ای داشته باشم،شما استخدامم نمی کنید مگه شما کارمند نمی خواین؟
- چرا خانم می خوایم ولی داوطلب هم زیاد داریم که از نظر مدرک تحصیلی و تجربه شرایط بهتری از شما دارن،من اصلاً نمی فهمم چرا آقای معتمدی شما رو معرفی کرده اونم با این اصرار.
نمی دانستم چه بگویم،پدر حمید گفته بود وقتی برای کار به جایی مراجعه می کنی نگو شوهرت زندانی است،دروغ هم نمی توانستم بگویم چون مطمئناً مچم به زودی باز می شد،این کار را هم باید می گرفتم،اینجا از هر نظر برای من مناسب بود،مستأصل و ناامید شده بودم،بی اختیار دو قطره اشک بر زانوانم چکید با صدایی که خودم هم به سختی می شنیدم گفتم،
- شوهرم زندانه
- با اخمهای در هم رفته چشمانش را تنگ کرد و پرسید:
- برای چی؟
- فعالیت های سیاسی.
- ساکت شد،جرأت نداشتم حرفی بزنم،او هم دیگر چیزی نپرسید،شروع کرد به نوشتن بعد از مدتی سرش را بلند کرد،قیافه اش در هم رفته بود،نامه ای به دستم داد و گفت:
- در مورد شوهرتون با کسی حرفی نزنید،این نامه رو به اطاق بغلی ببرید بدید به خانم تبریزی،ایشون وظایف شما رو بهتون می گن،از فردا هم مشغول کار می شید.
خبر کار کردن من در خانه مثل بمب ترکید،خانم جون با چشمهای از حدقه در آمده گفت:
- یعنی بری اداره،مثل مردا؟
- بله،مرد و زن دیگه فرقی نداره.
- وا!خدا مرگم بده،چه حرفا؟آخرالزمون شده،من که فکر نمی کنم داداشا و آقاجونت بذارن.
- به اونا مربوط نیست،هیچکس حق دخالت توی زندگی من رو بچه هامو نداره هر بلایی تا حالا سرم آوردن بسه،حالا دیگه من شوهر دارم،شوهرم که نمرده،اختیارم دست خودم و اونه پس خودشونو بی خودی سبک نکنن.
با همین التیماتوم دهان همه بسته شد هر چند که فکر نمی کنم آقاجون خیلی هم مخالف بود چون چندین بار از اینکه من روی پای خودم ایستادم و به برادرهایم متکی نیستم اظهار خوشحالی کرد.این کار در تقویت روحیه ام بسیار مؤثر افتاد،احساس شخصیت و امنیت خاصی داشتم هر چند خیلی خسته می شدم ولی از اینکه به کسی محتاج نبودم احساس غرور می کردم.
در اداره نقش منشی یا رییس دفتر را داشتم همه کاری می کردم تایپ، پاسخ به تلفن،مرتب کردن پرونده ها،رسیدگی به برخی حسا کتابها،و گاه حتی ترجمه،در ابتدا همه چیز خیلی سخت به نظر می رسید،کارها را آشفته و سنگین می دیدم ولی دو هفته نگذشته بود که تسلط کافی بر مطالب پیدا کردم،آقای زرگر که حالا رییسم شده بود با دقت و حوصله توضیحات لازم را می داد و کارهایم را زیر نظر داشت ولی هرگز دیگر نه سؤالی در مورد زندگی خصوصیم کرد و نه کنجکاوی خاصی در مورد حمید نشان داد.کم کم شروع به غلط گیری املایی و انشایی از مطالبی که برای تایپ به من می دادند کردم،بالاخره هر چه بود من دانشجوی رشتۀ ادبیات فارسی بودم و حداقل نیمی از وقتم در تمام ده سال گذشته به کتاب خواندن گذشته بود،وقتی با تشویق و توجه رییسم روبرو شدم شهامت بیشتری یافتم،کم کم اعتماد او به کار من به حدی رسید که منظورش را می گفت و از من می خواست تا متن نامه یا گزارش را بنویسم.از کارم خیلی خوشم می آمد ولی با مشکل جدیدی روبرو شدم که قبلاً به آن نیندیشیده بودم.دیگر نمی توانستم هر هفته و به طور مرتب به زندان بروم،سه هفته بود که هیچ خبری از حمید نداشتم دلم شور می زد،با خود گفتم،این هفته هر طور شده باید بروم،از روز قبل تمام وسایل را آماده کردم،مقداری غذا پختم،شیرینی،میوه،سیگار و پول گذاشتم،صبح زود خود را به زندان رساندم،پاسبان جلوی در با تمسخر و بی ادبانه پرسید:
- چته؟دیشب خوابت نبرده که صبح به این زودی اومدی؟من که حالا چیزی تحویل نمی گیرم.
- خواهش می کنم من باید ساعت هشت سرکارم باشم.
ولی او شروع به مسخره و توهین کرد،گفتم:
- خجالت بکش این چه طرز حرف زدنه؟
گویی فقط منتظر همین اعتراض بود تا با خیال راحت هر نسبت زشتی را به من و آن شوهر... بدهد،هر چند در این مدت من با همه جور بی اعتنایی و بی ادبی مواجه شده بودم ولی تا آن موقع کسی چنین فحشها و القاب زشتی به ما نداده بود،از شدت خشم تمام تنم می لرزید،دلم می خواست تکه تکه اش کنم،ولی جرأت اظهار حتی کلمه ای را نداشتم،می ترسیدم اگر حرفی بزنم حمید از همین بسته و نامه و غذایی که خدا می دانست چقدر از آن به دست او می رسید محروم شود.در حالیکه لبهایم را می گزیدم و اشکهایم را فرو می خوردم تحقیر شده و خرد به اداره رفتم، آقای زرگر با آن نگاه تیزش متوجۀ دگرگونیم شد و مرا به اطاقش خواند، در حالیکه نامه ای به دستم می داد پرسید:
- چی شده خانم صادقی امروز حالتون خوش نیست؟
اشکهایم را که تا گونه هایم رسیده بود با پشت دست پاک کردم و جریان را مختصراً شرح دادم،با عصبانیت سرش را تکان داد و بعد از کمی سکوت گفت:
- شما باید اینو زودتر به من می گفتید،می دونین اگه این هفته هم خبری از شما بهش نرسه چه روحیه ای در اون سیاهچال پیدا می کنه؟زود برید و تا وسایلو تحویل ندادید برنگردید،بعد از اینم هر دوشنبه بعد از دادن وسایل به اداره می آیید،متوجه شدید؟
- بله،ولی بعضی وقتها تا ظهر طول می کشه،غیبتهامو چه کنم؟من نباید این کارو از دست بدم.
- شما نگران کارتون نباشید،من براتون مأموریت اداری رد می کنم.این حداقل کاریه که ما می تونیم برای این از خود گذشتگان بکنیم.
چقدر این مرد مهربان،حساس و فهمیده بود،بین او و مسعودم شباهت هایی می دیدم،وفکر می کردم مسعود من هم وقتی بزرگ شود مثل او خواهد شد.
به تدریج به برنامۀ جدید زندگی عادت کردیم،بچه ها آگاهانه و با دلسوزی حداکثر کوششان را می کردند تا مشکل جدیدی برای من ایجاد نکنند، صبحها با هم صبحانه می خوردیم و آماده می شدیم با همان ماشین ژیان که در این مدت خیلی به دادم رسیده بود،آنها را به مدرسه می رساندم،هر چند راهشان دور نبود،ظهرها خودشان پیاده بر می گشتند،سر راه یک نان می خریدند غذایشان را که آماده گذاشته بودم گرم می کردند،می خوردند و مقداری نیز برای بی بی می بردند.بیچاره بی بی بعد از بازگشت از بیمارستان خیلی مریض احوال شده بود،هیچ جای دیگر را هم جز خانۀ خودش دوست نداشت،در نتیجه ما باید به او هم می رسیدیم،عصرها سر راه خرید می کردم،به بی بی سر می زدم،بشقابها را جمع و اطاقش را مرتب می کردم،کمی با او حرف می زدم و بعد بالا می رفتم،تازه کار خانه شروع می شد،شستن،نظافت،آماده کردن غذای فردا، دادن شام بچه ها،رسیدگی به درسها،گفتن دیکته و خلاصه هزار کار دیگر که معمولاً تا ساعت ده،یازده طول می کشید،وبعد مانند جنازه ای می افتادم و به خواب می رفتم،با این وضع فکر نمی کردم دیگر بتوانم ادامۀ تحصیل دهم،یک سال را از دست داده بودم ولی گویا مجبور بودم سالهای دیگر را هم از دست بدهم.
آن سال اتفاق دیگری در خانواده مدتی ما را به خود مشغول کرد و آن ازدواج فاطی بود که بعد از بحثها و اختلاف نظرهای بسیار به وقوع پیوست،محمود با درسی که از ازدواج من گرفته بود در نظر داشت که فاطی را حتماً به مردی بازاری و با خدا مثل خودش شوهر دهد،فاطی که برخلاف من مظلوم و حتی توسری خور بود با وجود بیزاری از خواستگار معرفی شده جرأت مخالفت نداشت،ظاهراً تنبیه هایی که من شده بودم آنچنان بر او اثر گذاشته بود که اعتماد به نفس و توانایی اظهار نظر را برای همیشه از او گرفته بود،در نتیجه دفاع از حقوق او نیز بر عهدۀ من محول شد و عنوان خروس جنگی خانواده به طور قطع برایم به تصویب رسید.این بار با درایت بیشتری عمل کردم و بدون گفتگو با محمود یا خانم جون محرمانه با آقاجون وارد بحث شدم نظر فاطی را گفتم و از او خواستم تا با یک ازدواج اجباری وسایل بدبختی دختر دیگرش را هم فراهم نکند،هر چند که بعد ردپای من در تصمیم گیری جدید آقاجون مشخص شد و تنفر محمود را بیش از بیش برانگیخت ولی به هر حال این ازدواج بهم خورد و فاطی با خواستگار دیگری که عمو عباس معرفی کرده و مورد پسندش بود پیمان زناشویی بست.صادق خان شوهر فاطی جوانی تحصیل کرده،خوش قیافه،مهربان از خانواده ای فرهنگی،متوسط و محترم بود که به عنوان حسابدار در یکی از شرکتهای دولتی کار می کرد هر چند که به قول محمود حقوق بگیر بود و وضع مالی درخشانی نداشت ولی فاطی راضی بود و من و بچه ها هم دوستش داشتیم او هم با درک نیاز پسرهای من به پدر با آنها رفتاری بسیار دوستانه داشت و اغلب با ترتیب برنامه های تفریحی،آنها را با خود به گردش می برد.
زندگی ما تقریباً روی روال مشخصی افتاده بود،کارم را دوست داشتم، همه چیز باب میلم بود دوستان خوبی هم پیدا کردم که وقت ناهار یا ساعتهای بیکاری را با شوخی و خنده و حرف زدن دربارۀ دیگران پر می کردند،از این طریق من با کارکنان سایر ادارات آشنا می شدم ولی اغلب بحث ما د ر مورد یکی از رؤسای ادارات به نام آقای شیرزادی بود که از همان ابتدا از من بدش می آمد و از هر کاری که می کردم ایراد می گرفت،همه می گفتند مردی حساس و شعر بسیار خوب و توانایی است ولی من جز خشونت و بدخلقی هیچ چیز در او نمی دیدم.مواظب بودم با او برخورد پیدا نکنم و بهانه ای به دستش ندهم،مدام متلک می گفت و بهانه می گرفت و با گوشه و کنایه به من می فهماند که من در نتیجه پارتی بازی استخدام شده ام و صلاحیت کافی ندارم.بچه ها می گفتند ناراحت نشو اون اخلاقش این جوریه،ولی من احساس می کردم با من بیش از سایرین بدرفتاری می کند،حتی شنیده بودم پشت سر به من می گوید سوگلی آقای زرگر،خیلی ناراحت شدم و بهم برخورد،نمی فهمیدم مشکل او کجاست به تدریج منهم از او بدم آمد،به بچه ها گفتم:
- تنها چیزی که بهش نمیاد شاعریه،بیشتر شبیه اعضای مافیاست، شاعر باید روح لطیف داشته باشه،افتاده باشه نه اینهمه از خود راضی،خشن و بداخلاق.حتماً شعرها مال خودش نیست،لابد یه شاعر بیچاره ای رو زندونی کرده و با چاقو تهدیدش می کنه تا به اسم او شعر بگه.همه می خندیدند.
فکر می کنم این حرفها به گوش خودش هم رسیده بود.یک روز به بهانۀ چند غلط کوچک تایپی مقاله ده صفحه ای را که با دقت و زحمت تصحیح و تایپ کرده بودم پاره کرد و روی میزم پرتاب نمود.دیوانه شدم،دیگر نمی توانستم جلوی خودم را بگیرم،فریاد زدم


ادامه دارد

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
صفحه  صفحه 5 از 9:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  9  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / My Share | سهم من بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites