تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

My Share | سهم من

صفحه  صفحه 7 از 9:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  9  پسین »  
#61 | Posted: 11 Sep 2013 18:05




ادامه داستان

تا ظهر راه رفتم کم کم نگراني جايگزين احساس تلخِ تحقير شدگي، خشم و عصيان شد، نگراني براي آينده، نگراني براي حميد، براي بچه ها، براي بي پولي، با اين گراني وحشتناك، بدون حقوق و درآمد بايد چه ميکردم؟ دو ماه بود که چاپخانه هيچ درآمدي نداشت و پدر حميد نتوانسته بود حقوقي براي او دست و پا کند، سرم به شدت داد مي کرد، به سختي خود را به خانه رساندم، پروين خانوم با تعجب گفت:
- و! چرا به اين زودي اومدي؟ صبح که دير رفتي، اين جوري بيرونت مي کنن ها!
- بيرونم كردند!
- چي؟ تورو خدا راست مي گي؟ چرا؟ خدا منو بكشه، همش تقصير من بود صبح دير رسيدم.
- نه بابا...، كسي رو به خاطر دير رسيدن، كار نكردن، پدر مردمو در آوردن، كار بلد نبودن، دزدي، هيزي، خراب بودن، بيشرفي، بي شعوري بيرون نمي كنن، منو بيرون مي كنن، من كه مثل خركار مي كردم، كارمو بلد بودم، بايد خرج بچه ها مو مي دادم، من ناپاك بودم بايد منو بيرون مي كردند تا اداره پاكسازي مي شد.
***
چند روزي حالم خيلي خراب بود سر درد شديد و مداومم يك لحظه هم قطع نمي شد، فقط با آمپولهاي نوالژين پروين خانم مي توانستم چند ساعتي بخوابم. ولي اخبار جديدي كه از حميد و گروهشان به گوش مي رسيد دوباره مرا به خود آورد و به حركت وا داشت، حميد هفته ي پيش از سفر كردستان برگشته بود ولي تنها يكي دو بار به خانه سر زد مي گفت كار دارن و شبها در چاپخانه مي ماند، حتي فرصت نشد موضوع پاكسازي و اخراج را از اداره برايش بگويم. اخبار روز به روز نگران كننده تر و وحشت من روز به روز بيشتر مي شد تا بالاخره شبي كابوسي كه يك بار ديگر هم ديده بودم تكرار شد. نيمه هاي شب به خانه مان ريختند، از صحبت هايشان فهميدم كه هم زمان در چاپخانه هستند و حميد و بقيه دستگيرشده اند. همان پرخاش، همان ترس، همان نفرت، گويي وادارم كرده بودند فيلمي قديمي و زشت را دوباره با اكراه تماشا كنم، كاوش اين دستها و چشمهاي غريبه در پنهان ترين و خصوصي ترين زواياي خانه و اموالم همان احساس برهنگي و سرما را در وجودم دواند كه سالها پيش تجربه كرده بودم و يادآوريش هنوزلرزش چندش آوري را در بدنم ايجاد مي كرد. اين بار خشم سيامك تنها در نگاهش نبود، او حالا كه نوجواني پانزده سال و حساس بود از شدت خشم به خود مي پيچيد و هر لحظه مي خواست بيزاريش را با پرخاش يا حمله اي فرو نشاند، دستش را محكم در دست گرفته بودم، زير لب التماس مي كردم، كه آرام باشد، حرفي نزند و اوضاع را از اين كه هست خرابتر نكند، مسعود رنگ پريده به اين صحنه ها مي نگريست، شيرين را كه بي قرار و وحشت زده بود درآغوشش گذاشتم، كوششي براي ساكت كردنش نمي كرد.
***
دوباره همه چيز از نو آغاز گرديد، صبح اول وقت به منصوره تلفن كردم و از او خواستم كه به آرامي و به هر ترتيبي كه صلاح مي داند پدرش را در جريان امر قرار دهد، آيا آنها توان تحمل چنين تجربه ي تلخي را براي بار دوم داشتند؟ ساعتي بعد پدرش تلفن كرد، صداي و دردناكش قلبم را فشرد، گفتم:
- پدر دوباره بايد شروع كنيم، ولي نمي دونم از كجا، كسي داريد كه بتونه ردشو برامون پيدا كنه؟ خبري ازش بياره؟
- نمي دونم، بذار ببينم كسي رو پيدا مي كنم.
*****
خانه آشفته و همگي عصبي بوديم، سيامك مانند شيري مي غريد و به در و ديوار مشت و لگد مي زد و به زمين و زمان فحش مي داد، مسعود پشت مبل در اتاق مهمان خانه خودش را به خواب زده بود، مي دانستم گريه مي كند و نمي خواهد كسي مزاحم خلوتش شود، شيرين كه معمولاً خندان و خوش خلق بود از امواج اضطراب و دردي كه در خانه مي وزيد متأثر شده بي دليل گريه مي كردم و خودم...، خودم گيج و درهم ريخته باافكار وحشتناكم مي جنگيدم، از سويي به حميد كه با كارهايش ما را به روز سياه نشانده بود فحش مي دادم و مقصرش مي دانستم، از سويي ديگر با خود مي گفتم: يعني هنوز شكنجه معمول است؟ الان حميد در چه وضعي است؟ مي گفت چهل و هشت ساعت اول بدترين شكنجه ها را مي دهند، آيا او تحمل ضربات شلاق را دارد؟ پاهايش تازه به شكل عادي برگشته بودند، اتهام او دقيقاً چيست؟ آيا در دادگاه انقلاب محاكمه خواهد شد؟ مي خواستم جيغ بزنم، احتياج به تنهايي داشتم، به اتاق خوابم رفتم ...

و در را بر خود بستم، گوشهایم را گرفتم تا صدای بچه ها را نشنوم و گذاشتم تا اشکهایم سرازیر شوند، تصویرم در آینه رنگ پریده، وحشت زده، ناتوان ودر هم ریخته بود، دوباره با این وضع باید چه می کردم؟چه می توانستم بکنم؟دلم می خواست فرار کنم، آه که اگر بچه ها نبودند، سر به کوه و بیابان می گذاشتم و خود را سر به نیست می کردم،ولی اینها را چه کنم؟ مانند ناخدایی بودم که کشتی اش در حال غرق شدن است و سرنشینان همه چشم امید بر او دوخته اند ولی خودم از کشتی ام درهم شکسته تر بودم،احتیاج به قایق نجاتی داشتم که از مهلکه برهاندم، فراریم دهد و به جایی دور از دسترس روانه ام کند،ه من دیگر تحمل کشیدن باری چنین سنگین را ندارم ، صدای گریهٴ بچه شدیدتر شده، کم کم به فریادهایی دردناک تبدیل می شد،بی اختیار بلند شدماشکهایم را با دست پاک کردم،چاره ای نبود،بچه هابه من احتیاج داشتند،این کشتی طوفان زده نمی تواند کشتیبانی جز من داشته باشد.تلفن را برداشتم به پروین خانم زنگ زدم، جریان را خلاصه گفتم واز او خواستم که در خانه باشد تا من شیرین را پیش او ببرم،هنوز پشت تلفن دادوفریاد می کرد که گوشی را گذاشتم،شیرین را در آغوش مسعود آرام گرفته بود، می دانستم که طاقت گریهٴ خواهرش را ندارد و به اجبار از خواب دروغینش بیدار خواهد شد. سیامک پشت میز آشپزخانه با چهره ای برافروخته، مشتها و دندانهای بهم فشرده نشسته ضربان رگهای برآمده پیشانیش را می دیدم، کنارش نشستم گفتم:
-ببین پسرم اگه می خوای داد بزنی،بزن! اینقدر داد بکش که خالی بشی.
با خشم فریاد زد:
-اومدن تمام زندگیمونو بهم ریختن ،بابا رو زندون کردن وما مثل احمق ها نشستیم ونگاه کردیم تا هر کاری می خوان بکنن و صدامون در نیومد.
-می خواستی چکار کنیم؟چکار می تونستیم بکنیم؟می تونستیم جلوشونو بگیریم؟
مشتهایش را روی میز کوبید،کنار انگشتانش خونین شد،دستهایش را گرفتم،ناسزا می گفت و فریاد می زد،خود را به وارسی زخمش مشغول کردم تا کمی آرام گرفت گفتم:
-می دونی سیامک ،وقتی بچه بودی با همه دعوا می کردی وخیلی عصبی می شدی، در این مواقع بغلت می کردم و تو آنقدر به من مشت ولگد می زدی تا دلت خالی می شد حالا هم اگه این کار آرومت می کنه بیا.
و در آغوشش گرفتم،یک سرو گردن از من بلندتر شده بود و بسیار قوی تر،به راحتی می توانست خود را از آغوش من برهاند ولی نمی خواست،سرش را بر شانه ام فشرد و شروع به گریه کرد،و بعد از مدتی گفت:
-خوش بحالت مامان ،تو چقدر آروم و قوی هستی!
پوزخندی زدم و در دل گفتم بهتر،بگذار در مورد چنین تصوری داشته باشد ...
مسعود با چشمان اشک آلود به ما نگاه می کرد،شیرین در بغلش به خواب رفته بود، او را هم با اشارهٴ دست به جلو خواندم، بچه را زمین گذاشت وبه کنارم آمد،در آغوشش گرفتم، سه نفری با هم گریستیم،اشکی که به ما همبستگی می داد و بر توانمان می افزود ، پس از چند دقیقه خودم را کنار کشیدم و گفتم:
-خوب بچه ها،نباید وقتو تلف کنیم،گریه وزاری کمکی به بابا نمی کنه، باید باید روی برنامه جدی کار کنیم ، حاضرید؟
-البته!!
-خوب ،زود باشید اسبابهاتونوجمع کنین، یکی دو روزی می رین خونهٴ خانم جون،شیرین هم پیش پوین خانم می مونه.
-شما چکار می کنید؟
-من باید برم منزل پدربزرگت،با اون بریم دنبال پیدا کردن سر نخ از بابا، شاید بتونیم ازش خبر بگیریم، خیلی جاها باید سر بزنیم چون هزار تا کمیته و پایگاه نظامی هست.
-منم با شما می آم.
-تو از خواهرو برادرت بایدمراقبت کنی ،بعداز بابا تو مسئوول خونواده ای.
-اولا که من منزل خانم جون نمی رم ،زن دایی علی ناراحت می شه، می خواد از من رو بگیره وهی غر بزنه،ثانیا پروین خانم مواظب شیرینه،مسعود خرس گنده هم احتیاج به مراقبت نداره.
حق با او بود ، ولی می ترسیدم روح جوان وحساس او تحمل برخی از برخوردها را نداشته باشد،نمی دانستم این بار شرایظ چگونه است پس گفتم:
-ببین پسرم تو وظایف دیگه ای داری ،فقط نگهداری از بچه ها که نیست ،باید برامون کمک جمع کنی ،بروجریانو برای دایی علی تعریف کن ببین تو کمیته ها آشنایی ،کسی رو داره، شنیدم برادر زنش پاسدار شده،اگه لازم شد خودت باهاش برو و حرف بزن،ولی چیزی نگی که کار بابا رو خراب تر کنه.
-نه مگه بچه ام؟خودم می دونم چی بگم.
-خوب،بعد می ری منزل خاله ،همه چیزو برای آقا صادق تعریف کن،شاید اونم آشنا داشته باشه،اگر هم خواستی اونجا بمون،بهتره...اول باید بفهمیم باباتو کجا بردن بعد بقیه کارا رو بهت می گم.
-نمی خوای به دایی محمود بگم؟حاج آقا می تونه کمک کنه ها...!می گن خودش اصلا رییس کمیته اس.
-نه،با اون دعوایی که بابات و محمود کردند ،فکر نمی کنم کاری برای بابات بکنه،اون فعلا باشه برای بعد ،من هر وقت تونستم می آم منزل خانوم جون ،فعلا دو روزی هم نمی خواد مدرسه برین، پس فردا هم که جمعه اس، انشاالله تا شنبه خیلی چیزا روشن می شه.
**********
ولی نه تنها چیزی روشن نشد بلکه شرایط مبهم تر و پیچیده تر هم شد،در عرض این دو روز من وپدر حمید به تمام دوستان و کسانی که او می شناخت سر زدیم، ولی بی فایده بود.آنهایی که پست ومقامی داشتند اغلب از کشور خارج شده بودند،بقیه یا بیکار یا فراری بودند یا دستمان به آنها نمی رسید.پدر حمید گفت:
-اوضاع عوض شده،ما دیگه هیچ کس رو نمی شناسیم،چاره ای نبود خودمان شروع به جستجو کردیم،کلانتریها به کلی از خود سلب مسئوولیت می کردند و می گفتند که خبرندارند،باید به کمیته ها مراجعه کنید.در کمیته ها می پرسیدند او را به چه جرمی گرفته اند.نمی دانستیم چه بگوییم من با وحشت و کمرویی می گفتم فکر می کنم به کمونیست بودن متهم شده،هیچ کس خود را موظف به جوابگویی نمی دانست.شاید هم از نظر امنیتی صلاح نمی دانستند به ما بگویند که اودر کجا نگهداری می شود .بعد از دو روز خسته تر از قبل،نگران برای او و بچه ها، به امید یافتن کمک و همراهی،راهی خانهٴ خانم جون شدم .بچه ها و فاطی هم آمدند.همه نگران و منتظر بودند.سیامک با سرزنش گفت:
-نمی تونستی یه خبری به ما بدی؟
-نه عزیزم، نی تونستم،نمی دونی درچه حال و اوضاعی بودم.هزار جا رفتیم .دیشب دیر وقت به خانهٴ پدر بزرگ رسیدیم مجبور شدم همونجا موندم چون ساعت هفت ونیم صبح هم قرار بود کسی رو ببینیم،تو که با مادر بزرگت صحبت کردی؟مگه نه؟!
-آره ولی می خواستم بدونم شماها چه کردین؟
-مطمئن باش اگر خبر خوبی پیدا کنم حتما اول ازهمه به تومی گم .حالا برید وسایلتون و جمع کنید ،باید برگردیم خونه.و رو به علی کردم و گفتم :
-علی تو و داداش محمود اینهمه آشنا توی کمیته ها دارین .نمی تونی برای من تحقیق کنی ،ببینی اون کجاست؟
-راستش آبجی ، حرف داداش محمود و که اصلا نزن ،حتی حاضر نیست اسم حمید و بشنوه.خودم هم مستقیما نمی تونم تحقیق کنم،بالاخره هر چه باشه شوهرت یه کمونیسته.پس فردا هزار جور وصله به ما می چسبونن.ولی حالا غیر مستقیم یک تحقیق هایی می کنم.
خیلی دلم گرفته بود،دلم می خواست جوابی می دادم ولی خودم را کنترل کردم هر چه بود من به کمک اینها احتیاج داشتم.فاطی گفت:
-صادق هم به چند نفرکه می شناسه می گه،تو خودتو اینطورعذاب نده.چون به هر حال کاری از دستت بر نمی آد.حالا برای چی می خوای بری خونه ؟
-باید برم خواهر،نمی دونی چه خونه وزندگی ای دارم،بالاخره باید مرتب بشه،بچه ها دو روزه مدرسه نرفتن باید از شنبه برن
-خوب پس شیرینو پیش من بذار،می خوای این ور واونور بری دست وپا گیرت می شه،می بینی که فیروزه هم عاشقشه،مثل عروسک باهاش بازی می کنه.
فیروزه پنج ساله ومثل گل زیبا و دوست داشتنی بود وفاطی ماه چهارم حاملگی بر سر بچه دومش را می گذراند.
-نه عزیزم ،تو خودت با این وضع که نمی تونی بچه داری کنی، منم بچه ها که پیشم هستند خیالم راحت تره،فقط اگه می شد پروین خانم می اومد...
پروین خانم که این دو روز با عشق از شیرین نگهداری کرده بود وحالا با حسرت به سخنان من در مورد رفتن گوش می داد از جا پرید و گفت:
-کی؟من؟!پس چی که می آم،الهی قربونش برم، عزا گرفته بودم این بچه رو ببری من چه کنم؟
-خودت کاری نداری؟مزاحمت نمی شم؟
-ای بابا چکار دارم؟الحمدالله نه شوهر،نه زاغ وزوغی، این روزها هم که دیگه کسی لباسی نمی دوزه،اصلا می آم یک هفته پیشت می مونم ،تا کارات رو به راه شه.
-قربونت برم پروین خانم، اگه تو رو نداشتم چه کار می کردم؟چطوری اینهمه محبت هاتو جبران کنم؟
***********
تمام روز جمعه به تمیز کردن خانه گذشت،به پروین خانم گفتم:
-اون دفعه که خونه رو به هم ریختن آقاجونم خدا بیامرز چند تا کمک برام فرستاد ،حالا ببین چقدر بی کس وکار وبی پشتیبان شدم،آخ که چقدر دلم براش تنگه،چقدر بهش احتیاج دارم ،و صدایم در گلو شکست ،مسعود که نمی دانستم شاهد این گفتگوست به کنارم دوید ،دستم را گرفت و گفت:
-ما که هستیم خودمون کمکت می کنیم،تورو خدا غصه نخور.
موهای خوش رنگش را با نوازشی بهم ریختم،به چشمان پر محبتش نگاه کردم و گفتم:
-می دونم عزیزم تا شماها رو دارم غصه ندارم.
این بار به خانه ی بی بی و زیر زمین که تقریبا خالی بود کاری نداشتند ،در نتیجه کار ما به طبقه ی خودمان محدود می شد که آنهم تا عصر تقریبا جمع وجور شد و حداقل ظاهر خانه مرتب گردید ،شب بچه ها رو به حمام فرستادم ووادارشان کردم کارهای عقب افتاده ی مدرسه را انجام دهند و برای فردا آماده شوند ولی سیامک نا آرام بود، دل به کار نمی داد و اذیت می کرد ،میدانستم حق دارد ولی تحمل من هم حدی داشت ،بالاخره با جدیت نشاندمشان و گفتم:
-می بینید بچه ها من چقدر گرفتارم ،چقدر بدبختی و فکر و خیال دارم، حواسم چند جا باید باشه، فکر می کنید من چقدر توان دارم؟من بدون کمک شماها هیچ کاری نمی تونم بکنم،اگه شماها با من همکاری نکنید و بخواهید به نگرانیها و فکرو خیالهام اضافه کنید از پا در می آم مهمترین کمک شما اینه که تکالیف مدرسه تونو خوب انجام بدین تا من لااقل از فکرواونا راحت باشم، این کمکو به من می کنید؟
مسعود با جان ودل وسیامک با تردید قول دادند.


ادامه دارد

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#62 | Posted: 11 Sep 2013 18:07




ادامه داستان

شنبه باز به چند جا سر زدم پدر حمید به اندازه ی چندین سال پیرتر شده بود،
زیر بار این غصه به وضوح داشت می شکست ،خیلی دلم برایش می سوخت، سعی می کردم کمتر اورا با خودم همراه کنم،دوندگیهایم بی حاصل بود،هیچ جواب صحیحی به من نمی دادند،چاره ای جز رفتن پیش محمود نمانده بود،نباید در این موقعیت به غرورم فکر می کردم،از پشت تلفن راحتتر می توانستم با او حرف بزنم،ولی همه ی اعضای خانواده اش می دانستند که باید به من بگویند خانه نیست.با اکراه به در خانه اش رفتم،منتظر شدم تا به خانه آمد،پشت سرش زنگ زدم و وارد خانه شدم ،احترام سادات با سردی پذیرایم شد،غلامعلی در حیاط من را دید،اول با خوشحالی گفت سلام عمه ،ولی بعد گویی یادش آمد که نباید با من خوش وبش کند ،پشتش را به من کرد و با اخم راهش را کشید و رفت.
احترام سادات گفت:
-برای احوال پرسی من که نیومدی ،اگه اومدی محمود وببینی باید بگم که هنوز نیامده،امشب هم معلوم نیست که اصلا خونه بیاد.
-برو بهش بگو بیاد اینجا کارش دارم می دونم خونه اس ،خودم موقع اومدن دیدمش.
-وا محمود کی اومد که من نفهمیدم؟
-تو ظاهرا هیچوقت نمی فهمی توی خونه ات چی می گذره،بگو بیاد فقط دو دقیقه کارش دارم.
پشت چشم ناز ک کرد،چادرش را دور هیکل گردش پیچید و با غرغر از اطاق بیرون رفت ،از او دلخور نبودم می دانستم که دستور محمود را اجرا می کند بعد از دو دقیقه برگشت وگفت:
-داره نماز می خونه ،می دونی که نمازش هم چقدر طولانیه.
-باشه منتظر می شم،من تا صبح وقت دارم.
بالاخره بعد از مدتی محمود با بد خلقی وارد شد،زیر لب چیزی به عنوان جواب سلام گفت،تمام ذرات وجودم از بودن دراین خانه بیزار بودند با صدایی گرفنه گفتم:
-داداش تو برادربزرگ منی ،من جز تو کسی رو ندارم،آقاجونم منو دست تو سپرده،تو باید پشتیبانم باشی،تورو به جون بچه هات ،نذار بچه های من یتیم بشن،کمکم کن.
-به من چه ؟مگه دست منه ؟من چکاره ام؟
-عموی احترام سادات تو کمیته ها و دادگا ه های انقلاب همه کارس. تو فقط ترتیب یک ملاقاتو بده،همین که معلوم بشه کجاس و در چه حالیه برام بسه .تو فقط منم ببر پیشش.
-نه بابا؟!!برم بگم این ملحد خدانشناس فامیل منه؟ببخشیدش؟نه جونم ما آبرومونو از سر راه نیاوردیم
-تو نمی خواد حرف بزنی،من خودم باهاش حرف می زنم،نمی خواد آزادش کنن یا ببخشنش،اصلا حبس ابدش کنن،فقط شکنجه...اعدام.
و زدم زیر گریه با نگاهی پیروزمندانه وخنده ای تمسخر آمیز سری تکان داد و گفت:
-خوب وقتی به هچل می افتین ،یاد ما می کنین ها.تا حالا که آخوندها بد بودن مرتجع بودن بودن،ال بودن،بل بودن خدا نبود،پیغمبر نبود؟
-بس کن داداش،من کی گفتم خدا نیست،پیغمبر نیست،من هنوز یک وعده نمازم فوت نشده،تازه بیشتر آخوندها به مراتب روشن فکرتر وآگاه تر از شماهان اصلا مگه ما با هم نبودیم،مگه تو همه جا پز نمی دادی که دامادتون انقلابیه،زندونیه ،شکنجه شده،حالا من به عقایدش کاری ندارم ،هر چی باشه پدر بچه هامه،نباید بدونم کجاس؟در چه وضعیه،تورو جون بچه هات کمکمونکن.
-پاشو آبجی ،پاشو جمع کن،خیال کردی شهر هرته؟شوهرت علیه اسلام وخدا قیام کرده،مرتده،انوقت جناب عالی می خوای هیچ کس هم کاریش نداشته باشه،ولش کنن تا هر کثافت کاری که می خواد بکنه و مملکت ودین و به باد بده،حالا انصافا خودش اگه حکومت دستش بود یکی از مارو زنده می ذاشت؟جون بجه هات راستشو بگو ،هان ...چرا ساکت شدی ...؟نه جونم کور خوندی ،اون مهدروالدوله،واجب القتله، اونوقت می خوای من که تمام عمرم به خاطر اسلام خون دل خوردم،نذاشتم حق وباطل قاطی بشن،بلندشم به خاطر این ملحد از دین برگشته برم پیش حاج آقا و اون آقای پاک ومطهر و وادار به گناه کنم؟! نه من همچین کاری نمی کنم،اون هم حاضر نمی شه پا روی حق بذاره و دشمن خدا و دینو بدون مجازات رها کنه،اگرم تموم دنیا بهش التماس کنن اون کار خودشو می کنه،خیال کردی هنوز زمان شاهه که اب پارتی بازی نجاتش بدی؟نه جونم حالا دیگه پای حق در میونه،پای دین،کی میتونه ببخشه؟
احساس کردم بر سرم پتک سنگینی می کوبند،چشمهایم می سوختند ،از خشم آتش گرفته بودم،به خودم ناسزا گفتم که چرا آمدم؟چرا از این خدا بی خبر ریا کار کمک خواستم؟در حالی که دندانهایم را بهم می فشردم رو در رویش ایستادم چادرم را دورم پیچیدم و فریاد زدم:
-نه !بگو استفاده هامو کردم، دیگه بهش احتیاج ندارم، شریک نمی خوام،می خوام تنهایی بخورم،عقب افتادهٴ عقد های ،خدا از داشتن بنده ای مثل تو در عذابه.
ودوان دوان ناسزا گویان از خانه خارج شدم،بندبند بدنم می لرزید.
یعداز دو هفته فهمیدیم که حید در زندان اوین است،هر روز همرا پدر ومادر حمید ویا به تنهایی چادر سرم می انداختم و به دنبال مسوولین زندان و کسانی که جوابگو باشند وخبر موثقی به ما بدهند می گشتم ،جرم او کحرز بود،آنقدر عکس ومقاله وسخنرانی از او داشتند که هیچ چیز را نمی شد انکار کرد،نفهمیدم دادگاهی داشت یانه وکی تشکیل شد،ولی یک ماه ونیم از دستگیرش نگذشته بود که دریکی از مراجعاتمان به زندان ،ما را به اتاقی راهنمایی کردند،
در گوش پدر حمید گفتم:
-فکر کنم اجازهٴ ملاقات دادن،هر دو هیجان زده و منتظر ایستادیم .بعد از چند دقیقه یکی از مأمورین بسته ای به اطاق آورد،روی میز گذاشت وگفت:
-وسایلشه.
مدتی مات ومبهوت نگاه کردم ، نمی فهمیدم منظور چیست؟با بی حوصلگی گفت:
-مگه فامیل حمید سلطانی نیستین؟پریروز معدوم شد ،اینم وسایلشه.
مثل این بود که سیم برقی به بدنم وصل کرده بودند،تمام تنم متشنج شد،به پدر حمید نگاه کردم،با رنگی مثل گچ،همانطور که سینه اش را در مشت می فشرد روی صندلی مچاله شد وافتاد،خواستم به طرفش بروم ولی پاهایم یاری نمی کردند،سرم گیج رفت و دیگر هیچ نفهمیدم.از صدای آژیر آمبولانس به خود آمدم و چشمانم را باز کردم،پدر بزرگ را به سالن مراقبتهای ویژه و مرا به اورژانس بردند باید خبر می دادم،شمارهٴ تلفن فاطی و منصوره را که به خاطرم بود به پرستاردادم.
پدر حمید بستری شد و من شب به خانه آمدم،نمی توانستم به چشم بچه هایم نگاه کنم ،نمی دانستم آنها چقدر می دانند و من باید بگویم، حال حرف زدن حتی گریه کردن هم نداشتم،آنها آنقدر آرام بخش تزریق کرده بودند که به زودی به خوابی تیره وسیاه فرو رفتم.
سه روز طول کشید تا من از گیجی و شوک به در آمدم و سه روز طول کشید تا پدر حمید در مبارزه با مرگ بالاخره شکست خورد و به آرامش و رهایی ابدی دست یافت، تنها چیزی که توانستم بگویم این بود که خوشا به سعادتش،آسوده شد،درآن زمان بیش از هر کسی درجهان به او غبطه می خوردم...
**********
مراسم عزاداری پدر و پسر یکی شد و ما توانستیم بدون ترس و نگرانی زار بزنیم،قیافهٴ غم زده،چشمان پف کرده،جثه لاغر پسرهایم در آن بلوزهای سیاه جگرم را کباب می کرد، در بقیهٴ مواقع مبهوت واز خود بی خود در خاطرات زندگی مشترکم با حمید که حالا در آن یک ماهی که با هم به شمال بودیم خلاصه شده بود سیر می کردم، از خانوادهٴ ما تنها خانم جون و فاطی در مراسم شرکت می کردند، تا شب هفت منزل پدر حمید بودم ،نمی دانستم شیرین کجاست؟هر چند وقت یک بار از فاطی می پرسیدم ،او هم جواب می داد ،ولی گویی نمی شنیدم بعد از ساعتی دوباره سؤالم را تکرار می کردم.
حال مادرحمید خیلی خراب بود ،فاطی گفت:از این مصیبت جان به در نخواهد برد،یک ریز حرفهایی می زد، که هر کلمه اش برای به آتش کشیدن دلها کافی بود،من که در هنگام مصیبت درگیر افکار سیاه، ساکت و خاموش به گوشه ای خیره می شوم، از اینکه او می توانست در چنین مواقعی اینهمه حرف بزند تعجب می کردم،او گاه پسر های مرا درآغوش می کشید و می گفت بوی حمید را می دهند، زار می زد و اشک همه را در می آورد ، گاه آنها را از خود می راند و فریاد می زد بدون حمید اینارو می خوام چکار؟ گاه برای شوهرش اشک می ریخت و می گفت اگه آقا مرتضی بود تحمل می کردم و گاه خدا را شکر می کرد که او مرده و نیست تا این مصیبت را ببیند.می فهمیدم بچه هایم زجر می کشند و این محیط آنها را از پا در می آورد ،به فاطی گفتم به آقا صادق بگو بچه ها رو برداره از اینجا ببره،سیامک منتظر اشاره ای بود تا از آنجا فرار کند ولی مسعود به من چسبید و گفت:می ترسم اگه ما بریم تو خیلی گریه کنی و یه طوری بشی، بهش قول دادم که مواظب خودم باشم و زنده بمانم.با رفتن بچه ها گویی سرپوش بزرگی را از روی قلبم برداشتند ،اشکهایم که در حضور آنها اجازه فرو ریختن نداشت سرازیر شدند و نفسم با هق هق گریه از سینه ام بیرون آمد.
**********
وقتی به خانه برگشتم می دانستم که بیش از این حق عزاداری واتلاف وقت ندارم،گرفتاری های من بیش از آن بود که از تحمل عزاداری طولانی برخوردار شوم،زندگیم آشفته بود،بچه ها از درس و مدرسه عقب افتاده بودند، امتحانات نزدیک بود و از همه مهمتر هیچ منبع درآمدی نداشتم،کارم از دست رفته بود،این چند ماه را هم با کمک های پدر حمید گذرانده بودم که کفگیر آنهم در همان موقع به ته دیگ خورده بود.باید فکری به حال خرجی خانه می کردم باید کاری پیدا کنم .افکارم از جهات دیگر نیز مغشوش بود ،در این هفته در خانه پدر حمید زمزمه هایی در مورد ارث ومیراث شنیده بودم،یک بار زن عمو و عمه حمید در اطاقی که من دراز کشیده بودم بدوم توجه به حضور من درباره خانه ی بی بی که ما در آن نشسته بودیم حرف می زدند،آنجا بود که تازه فهمیدم خانه ما جزء اموال موروثی عمه ها و عموهای حمید است که تاکنون به احترام مادرشان که در آن زندگی می کرده و پدر حمید که خرج مادر ومسؤولیت او را بر عهده داشته در مورد حقشان صحبت نکرده اند ولی حالا دلیلی برای گذشتن از حق نیست بهتر است خانه را بفروشند و هر کدام سهمشان را بردارند.
چند روز بعد هم شاهد گفتگوی شوهر خواهر های حمید با یکدیگر بودم ، شوهر منیر می گفت:
-طبق قانون چون پسر زودتر از پدر فوت کرده هیچ چیز از ارث مرحوم سلطانی به خانواده ی حمید نمیرسه ، از هرکس میخواین بپرسین.
عجیب این بود که در میان آنهمه همهمه و با حالی که داشتم چطور تمام حرفهایی را که به زندگیم مربوط می شد می شنیدم و در ذهن خسته و خواب آلودم ضبط می کردم. به هر حال احساس خطر از آینده مرا زودتر از آنچه لازم بود از عزا بیرون آورد و غم از دست دادن حمید را کم رنگ کرد. شبهای سیاه تنهاییم در اضطرابی جانکاه می گذشت ، خوابم نمی برد ، آرامش یک جا نشستن هم نداشتم دور خانه راه می رفتم ، فکر می کردم و مثل دیوانه ها گاه افکارم را با صدای بلند بیان می داشتم . احساس می کردم تمام درها به رویم بسته شده ، بدون کار ، بدون حمید ، بدون پدرش ، بدون خانه ، بدون ارث و میراثی که بتوانم دست مایه ی کاری کنم و با مهری که به پیشانی به عنوان همسر یک معدوم دارم چگونه باید در این دریای متلاطم زندگی فرزندانم را حفظ کنم و به سر منزل مقصود برسانم؟ آه آقاجون کجایی.....؟ دیدی پیش بینی ات درست بود و دخترت تنها و بی کس در این دنیا سرگردان شده ، وای که چقدر بهت احتیاج دارم.
*******
در یکی از شبها که همچون خواب گردها دور خودم می چرخیدم با صدای زنگ تلفن از جا پریدم ، با تعجب از این زنگ نابهنگام گوشی را برداشتم ، صدای دوری گفت:
-معصوم ، خودتی؟! الهی قربونت برم ، راسه که حمید و ... حمید فوت کرده؟
-آه پروانه تویی؟ و اشکم سرازیر شد ، تو کجایی از کی شنیدی؟
-پس راسته ؟ امشب از یکی از رادیو ها شنیدم.
-آره راسته ، هم خودش هم پدرش.
- تو رو خدا؟....دیگه پدرش چرا؟
- سکته کرد ، شوک بهش وارد شد ، از غصه مرد.
- الهی برات بمیرم ، خیلی تنها شدی ، حالا اگه احتیاج به کمک داشته باشی برادرات کمکت می کنن؟
- ای بابا دریغ از یه قدم که برام بردارن ، حتی ختم هم نیومدن ، یه تسلیت خشک و خالی هم بهم نگفتن.
- حالا خوبه تو خودت کار می کنی و به هیچ کس احتیاج نداری.
- به ! کدوم کار؟ پاکسازی شدم.
- وا! یعنی چی؟ پاکسازی دیگه چیه؟
- یعنی از اداره بیرونم کردند.
-وای خدا مرگم بده برای چی؟ حالا تو با دو تا بچه چه کار می کنی؟
-سه تا
-چی؟!؟!؟ سه تا؟ کی سه تا شدن؟ مگه من چند وقته ازت بی خبرم؟
-خیلی وقته دو سال و نیمه ، حالا دخترم یک سال و نیمشه
- ببین چطوری از هم دور شدیم؟ الهی بگم خدا چکارشون کنه ، یادته چه سنگی به سینه می زدی؟ می گفتی ما طاغوتی هستیم ، حق مردمو خوردیم ، خائنیم ، باید همه چیز زیرو رو بشه و مردم حقشونو بگیرن...بفرما....! حالا خوبت شد...راستی اگه پول می خوای ، اگه به کمک احتیاج داری به خودم بگو. باشه.
بغض و تاثر گلویم را می فشرد.
-چیه . چرا ساکتی؟ یه چیزی بگو.
-از طعنه ی دشمنان مرا باکی نیست مستوجب رحم دوستانم نکنید
چند ثانیه ای ساکت شد و بعد با ناراحتی ادامه داد:
-معذرت می خوام معصوم ، ببخش به خدا دست خودم نیست ، تو که منو می شناسی ، حرف تو دلم بند نمی شه ، بسکه دلم سوخته نمی دونم چی بگم ، من ناراحتی تو رو اصلا نمی تونم ببینم ، دلم خوش بود که تو به چیزی که می خواستی رسیدی ، حالا حتما زندگی خوبی داری ، فکر نمی کردم اینجوری بشه ، می دونی که چقدر دوستت دارم ، از خواهر بهم نزدیک تری ، اگه ما تو این موقعیت ها بهم نرسیم کی برسه؟ تو رو جون بچه هات اگه چیزی می خوای به من بگو.
-- خیلی ممنون ، حتما می گم ، همین که تلفن کردی برام کمک بزرگی بود فعلا بیش از هر چیز به روحیه احتیاج دارم که صدای تو به من می ده ، فقط ازت خواهش می کنم دیگه تماستو با من قطع نکن.

ادامه دارد

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#63 | Posted: 11 Sep 2013 18:16 | Edited By: nazi220




ادامه داستان

به کارهای مختلف اندیشیدم ، باید باز هم به طرف همان خیاطی می رفتم ، کاری که همیشه از آن بدم می آمد ، ولی گویی در سرنوشت من رقم زده شده بود. پروین قول کمک داد و من خیلی زود شروع کردم ولی او کار خودش هم کساد بود ، همه ی مشتری هایش رفته بودند ، باید فکری اساسی می کردم ، می دانستم که هیچ اداره ی دولتی حق استخدام مرا که پاکسازی شده ام ندارد ، شرکت های وابسته به دولت و یا سازمان های بزرگ خصوصی هیأتهای گزینش دارند و من هرگز با معیارهای آنها واجد شرایط برای استخدام نیستم. به شرکتهای خصوصی که اسم و رسمی نداشتند مراجعه کردم ، ولی بی فایده بود بازار کار بسیار کساد بود. به فکر درست کردن ترشی و فروش به مغازه ها افتادم ، یا گرفتن سفارش برای پخت کیک ، شیرینی و یا غذاهای ساده ولی چگونه؟ من هیچ تجربه یی در این زمینه ها نداشتم و هرکاری مشکلات و محدودیت های خاص خودش را داشت.
*********
در یکی از همان روزها آقای زرگر تلفن کرد صدایش برعکس همیشه ، دستپاچه به نظر می رسید ، احوال پرسی کرد ، ظاهرا تازه خبر کشته شدن حمید را شنیده بود ، تسلیت گفت و اجازه خواست که با بچه های اداره برای تسلیت به دیدنم بیایند. روز بعد او با پنج نفر از دوستان اداری به خانه امان آمدند ، با دیدن آنها گویی غمهایم تازه شد و بی اختیار شروع به گریه کردم. خانم ها پا به پای من اشک می ریختند ولی آقای زرگر سرخ شده بود و لبهایش را می گزید و سعی می کرد نگاهش را از ما بدزدد ، هرگز او را چنین ندیده بودم. وقتی همه آرام گرفتیم گفت:
-می دونید دیشب کی زنگ زد و به من تسلیت گفت؟
- نه ! کی؟
- آقای شیرازی ، از آمریکا . در واقع خبر را ما از او شنیدیم
- عجب ، پس او هنوز اونجاس؟ فکر می کردم بعد از پیروزی انقلاب برگشته.
- بله برگشت ، نمی دونی چه حالی بود ، تا به حال هیچ آدمی رو اینطور ذوق زده و خوشحال ندیده بودم. باور کن سالها جوون شده بود.
- خوب پس چرا رفت؟
- چه می دونم ، وقتی می رفت بهش گفتم کجا میری تو که به آرزوت رسیدی ، می دونی چی جوابمو داد؟
- نه! چی گفت؟
- گفت :
افسانه ی حیات حرفی جز این نبود یا مرگ آرزو یا آرزوی مرگ
-باید توی اداره تون نگهش میداشتین
- ای بابا ، دیگه خودمون رو هم تو اداره نگه نمی دارن.
- شما رو دیگه چرا؟
خانم مولوی گفت:
-مگه خبر نداری برای آقای زرگر پرونده درست کردن.
- چه پرونده ای ؟ نکنه کاری کرده بودین.
- آره همون کاری که شما کرده بودین.
- آخه چیزی به شما نمی چسبه.
آقای محمدی گفت:
-چطور نمی چسبه ، از سر تا پای آقای زرگر طاغوتیه!
و همه خندیدند.
- شما لطف دارید ، از این خبرا هم نیست.
خنده ام گرفت ، کم کم طاغوتی بودن داشت مفهوم تعارف و خوش آمدگویی پیدا می کرد.
-فقط چون عموم یه زمانی وکیل بود و من هم خارج تحصیل کردم و زنم خارجی بود مدتی به پر و پام پیچیدن ، علایی که یادته هیچوقت چشم دیدن منو نداشت ، می خواست از این فرصت استفاده کنه از شر من خلاص شه ولی خوب نقشه اش نگرفت.
- حالا شما بگید ، چکار می کنین؟
- هیچی! در به در دنبال کار می گردم و پیدا نمی کنم. هیچ هم در بساط نمونده
********
شب دوباره آقای زرگر زنگ زد و گفت: نمی خواستم جلوی بچه ها بگم اگه واقعا به کار احتیاج دارید شاید موقتا بشه یه فکری کرد.
- البته که احتیاج دارم ، نمی دونید در چه شرایطی هستم.
و مختصری از وضع نگران کننده ام را برایش بازگو کردم.
-پس باید حتما مشغول بشید ، فعلا چند تا مقاله و یک کتاب برای ویرایش و تایپ داریم ، اگه بتونی ماشین تایپ جور کنی می شه روی اونا کار کرد ، ممکنه پولش زیاد نباشه ولی بد هم نیست تا انشاالله یک کار دائمی پیدا کنیم.
- مثل اینکه خدا شما رو فرشته ی نجات من قرار داده تا موقع سختیها به دادم برسید ، ولی من چطوری میتونم با اون اداره همکاری کنم ، اگه بفهمن ، برای شما بد میشه.
- لازم نیست بفهمن ، به اسم دیگه ای قرار داد میبندیم ، من خودم کارا رو به شما می رسونم ، نمی خواد شما این طرفا بیایید.
- واقعا نمی دونم چی بگم و چطور تشکر کنم.
- تشکر لازم نیست ، شما کارتون خیلی خوبه ، سواد شما رو در زبان فارسیکمتر کسی داره ، فقط فکر یه ماشین تایپ باشید ، فردا عصری کارا رو می آرم .
از خوشحالی در پوست خودم نمی گنجیدم ، ولی ماشین تایپ از کجا بیارم ؟ آن را که سالها پیش از پدر حمید برای تمرین گرفتم خیلی قدیمی بود ، در همین موقع منصوره ، برای احوال پرسی تلفن کرد این خواهر حمید از همه مهربان تر ، فهیم تر و همراه تر بود ، موضوع را با او در میان گذاشتم ، گفت :
_ صبر کن از بهمن بپرسم ، شاید توی شرکتشون یکی داشته باشن که بتونن موقتا در اختیار تو بزارن . وقتی گوشی را گذاشتم ، احساس سبکی و شادمانی کردم و به خود گفتم خدا رو شکر ، امروز ، روز خوبی بود .
بعد از آن تا مدتها با همین روش در خانه تایپ ، ویرایش و خیاطی می کردم ، پروین خانم مونس ، کمک و همراهم بود ، اغلب روزها می آمد شیرین را نگه می داشت یا با هم خیاطی می کردیم ، سهم مرا با دقت حساب می کرد و می پرداخت ، ولی مطمئن بودم که بیش از آنچه حق من است به من پول می دهد .
هنوز سر حال و خوشگل بود ، باورم نمی شد که بعد از احمد دوست دیگری نداشته ، ولی وقتی یاد احمد می کرد و چشمهایش پر از اشک می شد ، قضاوت مردم درباره ی او دیگر برای من پشیزی ارزش نداشت از دید من او زن شریف و نازنینی بود که بیش از نزدیک ترین کسانم که آن همه ادعای دستگیری از مردم را داشتند به یاریم شتافت ، و آن قدر انسان و وارسته بود که به راحتی منافع و آسایش خود را فدای دیگران می کرد .
طفلک فاطی هم هر کار از دستش بر می آمد برای من می کرد ولی خودش هم با دو بچه ی کوچک و درآمد محدود شوهرش هزار گرفتاری داشت ، ظاهرا در آن روزها هر کسی به نوعی با مشکلات دست و پنجه نرم می کرد . تنها کسانی که در اطراف من روز به روز وضعشان بهتر می شد محمد و علی بودند که مرتب بر ثروتشان افزوده می گردید ، ظاهرا از سهم مغازه ی آقا جون که حالا جزء اموال خانم جون شده بود ، کالاهای کوپنی دریافت می کردند و در بازار آزاد به چند برابر قیمت می فروختند . خانم جون هم پیر و خسته تر از همیشه غرق در مسایل خودش بود . کمتر میدیدمش و در دیدارهای محدودم از او سعی می کردم با برادرها روبرو نشوم ، در هیچ مراسمی شرکت نمی کردم ، تا این که یک روز خانم جون زنگ زد و با خوشحالی خبر حامله بودن زن علی را که بعد از چند سال انتظار بالاخره اتفاق افتاده بود ، داد و برای سفره ی حضرت عباس دعوتم کرد .
_ خوب مبارک باشه از طرف منم تبریک بگو ولی میدونی که من نمی آیم .
_ این حرفو نزن باید بیایی ، دیگه پای حضرت عباس در میونه ، با چه جراتی می خوای پشت به سفره کنی ، می دونی که شگون نداره ، می خوای بازم بدبختی سرت بیاد ؟
_ نه مادر حوصله ی دیدن اونا رو ندارم .
_ تو به اونا چیکار داری ؟ بیا سر سفره دعا کن ، خدا کمکت کنه .
_راستش خانم جون خودم هم خیلی احتیاج به یک سفره ای ، زیارتی چیزی دارم که برم و خودمو خالی کنم ولی نمی خوام چشمم به این برادرای بی غیرتم بیفته .
_جون من از این حرفا نزن ، هرچی باشه برادراتن تازه علی چه تقصیری داره ، من خودم شاهد بودم چقدر این ور و اون ور تلفن کرد . به خاطر من بیا میدونی چند وقته ندیدمت ، فکر نمی کنی مادرت همین چند روز مهمونته ، تا خونه ی پروین خانم می آی به من سر نمی زنی .
و گریه سر داد تا بالاخره راضی شدم .
سر سفره یک ریز اشک ریختم ، و از خدا خواستم که بر توان روحی و جسمیم بیفزاید تا بتوانم بار سنگین زندگی را به تنهایی تحمل کنم ، برای بچه هایم و آینده شان دعا کردم ، فاطی و پروین خانم هم پا به پای من گریه می کردند ، احترام سادات غرق در طلا بالای مجلس نشسته بود و رو از من بر می گرداند و خانم جون مداح تسبیح را می گرداند و زیر لب دعا می خواند ، زن علی مغرور و سر بلند کنار مادرش نشسته بود و از جایش تکان نمی خورد مبادا بچه بیفتد ، و مدام از خوراکی های مختلف می خواست که جلویش می گذاشتند . بعد از رفتن مهمانها مشغول جمع آوری شدیم تا آقا صادق که بچه ها را به گردش برده بود به دنبالمان آمد . خانم جون بچه ها را بوسید و در حیاط نشاند و برایشان از آش سر سفره آورد .
در همین موقع محمود هم وارد شد ، احترام سادات مثل یک توپ بزرگ قل خورد و به حیاط رفت ، ولی خانم جون نگذاشت بروند ، برای محمود آش ریخت و در گوشش نجوا کنان حرف می زد ، معلوم بود که موضوع صحبت من هستم ، آنقدر آزرده بودم که نمی خواستم هیچ کس پا در میانی کند ، هرچند که می دانستم به کمکهای مالی محمود احتیاج خواهم داشت ، از طرفی نمی خواستم پسرها در جریان چنین گفتگوهایی باشند ، سیامک را صدا زدم و گفتم :
_ بیا این کیف بچه رو بگیر بذار تو ماشین تا من بیام ، مسعود تو هم بیا شیرین رو بغل کن .
_ وا ، کجا چکارشون داری ، بچه ها هنوز آششونو نخوردن، تازه به هم رسیدن .
_ نه خانم جون ، خیلی کار دارم باید برم .
_ بدو سیامک و ساک را به دست سیامک که جلوی پنجره آمده بود دادم .
_ مامان ، می دونی دایی محمود ماشین تازه خریده ، ما می ریم نگاه کنیم تا تو بیای . بریم غلامعلی .
_ پس مامان شیرینو خودت بیار منهم می رم نگاه کنم .
و همه ی بچه ها بیرون دویدند ، خانم جون برنامه ی آشتی کنان را خیلی خوب طراحی کرده بود ، ظاهرا محمود هم آمادگی قبلی داشت ، با صدای بلند گفت :
_ کار خلاف نکن ، خیانت نکن ، توطئه نکن ، من چکارشون دارم ؟ من از حق خودم می گذرم ، هر بدو بیراهی که به ما گفته نشنیده می گیریم ، جهنم فراموش می کنم ، حضرت فرموده ، مسلمون باید گذشت داشته باشه ، ولی از حق دین و خدا و پیغمبر که نمی تونم بگذرم .
حرصم گرفته بود ولی با شناختی که از محمود داشتم گفته هایش را نوعی معذرت خواهی هم می شد تلقی کرد ، خانم جون صدایم کرد و گفت :
معصوم ننه یه دقه بیا .
ژاکتم را پوشیدم ، هوای اواسط اسفند سرمای ملایم و مطبوعی داشت ، شیرین را که آماده کرده بودم در بغل گرفتم و با بی میلی و اکراه از اتاق بیرون آمدم ، هنوز خانم جون مقدمه چینی های لازم را نکرده بود که سر و صدای بچه ها از کوچه بلند شد ، غلامحسین پسر کوچکتر محمود نفس نفس زنان به وسط حیاط پرید و گفت :
_ بیایید سیامک و غلامعلی دعواشون شده . و دختر محمود با گریه ادامه داد ، بابا بدو غلامعلی رو کشت .
علی و محمود و آقا صادق با سرعت از خانه خارج شدند ، بچه را زمین گذاشتم چادری را که روی نرده انداخته بودند سر کردم و دنبالشان دویدم ، بچه های کوچه همه جمع شده بودند ، خودم را به زور به وسط معرکه کشاندم ،
علی سیامک را به دیوار چسبانده بود و فحش می داد ، و محمود سیلی های محکمی به گوشش می نواخت ، می داسنتم چقدر دست محمود سنگین است ، درد آنها را تا اعماق وجودم احساس کردم ، دیوانه و وحشی از غریزه ای که شاید بخشی از آن انسانی نباشد فریاد زدم ، ولش کن و به طرفش حمله بردم ، چادر پخش زمین شد ، خودم را بین سیامک و بقیه حایل قرار دادم مشتهای گره کرده ام را ه صورت محمود پرت کردم که گویا به شانه اش خورد ، می توانستم به راحتی تکه تکه اش کنم ، این دومین باری بود که با بچه های من چنین می کرد ، گویی هر وقت سایه ی پدری بر سرشان نمی دیدند خود را محق می دانستند هر بلایی که می خواهند بر سر آنها بیاورند . آقا صادق آنها را کنار کشید ولی من تا چند ثانیه مانند قراول ب مشت های گره کرده جلوی سیامک ایستادم ، تازه اینجا بود که چشمم به غلامعلی افتاد که کنار جوی نشسته و گریه می کرد ، مادرش پشتش را می مالید و زیر لب فحش می داد و نفرین می کرد ، هنوز طفلک نمی توانست به درستی نفس بکشد ، معلوم شد سیامک او را به زمین پرت کرده و او هم پشتش به لبه جوی خورده و نفسش بند آمده ، دلم خیلی سوخت ، بی اختیار گفتم :
_ بمیرم عمه ، چی شدی ؟
با بد اخلاقی و خشم فریاد زد :
_ تو دیگه ولم کن ، با این وحشی دیوانه ات .
محمود صورتش را به صورتم نزدیک کرد و با قیافه ای که از شدت غضب تغییر کرده بود گفت :
_ ببین کی دارم بهت می گم ، اگه این پسرتم دار نزدن ، اینا تخم و ترکه ی همون بی شرف بی دین هستن آخر عاقبتشون مثل همون میشه ، این خط و این نشون . ببین موقع دار زدنش می تونی باز مشت گره کنی ؟
با عصبانیت و فریاد بچه ها را به داخل ژیان قراضه ام هل دادم ، تمام راه بد و بیراه گفتم ، به خودم که چرا رفته بودم به بچه ها که عین خروس جنگی به همه می پریدند ، به خانم جون ، به محمود و علی فحش دادم از بدبختی خودم که گیر چه زندگی افتاده ام نالیدم ،و در حالی که اشک هایم را مدام با پشت دست پاک می کردم بی محابا رانندگی کردم ، در خانه مدتی با خشم و خروش طول و عرض اتاق ها را پیمودم ، بچه ها با چشمان وحشت زده نگاهم می کردند ، کمی که آرامتر شدم رو به سیامک کردم و گفتم :
_ واقعا تو خجالت نمی کشی ؟ تا کی می خوای مثل سگ هار به جون مردم بیفتی ؟ تو ماه پیش شونزده سالت شد ، پس کی می خوای آدم بشی ؟ اگه بلایی سرش می اومد چی ؟ اگه کله اش به لبه ی جوی خورده بود و خونریزی مغزی می کرد چی ؟ اگه می میرد چه خاکی به سرمون می ریختیم ؟ یه عمر باید گوشه ی زندون می موندی ، یا تو هم اعدام می شدی و بغشم ترکید .
_ مامان ببخشید ، غلط کردم به خدا نمی خواستم دعوا راه بندازم ، ولی نمی دونی چه حرف هایی می زدن ، اول هی پز ماشینشونو دادن و ماشین ما رو مسخره کردن و خندیدن بعد گفتند که ما باید از این هم بد بخت تر بشیم ، چون مسلمون نیستیم و خدا نشناسیم ، من هی هیچی نگفتم و به روی خودم نیاوردم ، مگه نه مسعود .... ؟ ولی ول کن نبودند ، شروع کردن پشت سر بابام مزخرف گفتن ، بعد ادای دار زدنش رو در آوردن ، غلامحسین زبونشو در آورده بود و سرشو کج می کرد ، بقیه هم می خندیدند بعد هم گفتن تو قبرسون مسلمونا خاکش نکردن ، انداختش جلوی سگا چون نجس بوده . دیگه نفهمیدم چی شد ، نتونستمجلوی خودم رو بگیرم ، دو تا زدم تو گوشش ، غلامعلی رو هم که آمده بود جلومو بگیره هل دادم که عین ماست افتاد رو زمین و پشتش خورد به لبه ی جوی ، مامان یعنی تو میگی هر کی هر چی گفت من عین بی غیرتا هیچی نگم ؟ مامان اگه نمی زدمش امشب از حرص می مردم ، نمی دونی چقدر بابامو مسخره کردن .
و زد زیر گریه . مدتی نگاهش کردم ، دلم می خواست که من هم دو تا می زدم توی دهن غلامحسین ، از این فکر خنده ام گرفت ، گفتم :


ادامه دارد

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#64 | Posted: 11 Sep 2013 18:20




ادامه داستان

_ خودمونیم تو هم عجب زدیشو ها ؟ ولی طفلک غلامعلی نمی تونست نفس بکشه ، فکر کنم یکی از دنده هاش هم شکسته باشه .
بچه ها از طرز حرف زدن من فهمیدند که موقعیتشان را درک کرده ام و تا حدودی حق را به آنها می دهم ، سیامک اشک هایش را پاک کرد ، و با خنده گفت ولی توهم عجب پریدی اون وسط ها !
_ آخه داشتن تو رو میزدن .
_ عیبی نداشت من حاضر بودم ده تا دیگه از اون سیلی ها بخورم ولی یکی دیگه بزنم تو سر غلامحسین .
همه خندیدیم ، مسعود شروع کرد به ادای مرا در آوردن ، پرید وسط اتاق و گفت :
_ مامان با اون چادرش همچین پرید تو کوچه که من گفتم (( زورو )) اومده ، با اون قدش جلوی دایی محمود و دایی علی با مشت های گره کرده گارد گرفته بود عینا محمد علی کلی می خواست حمله کنه ، اگه یه فوتش می کردن می پرید رو پشت بوم خونه ی سرهنگ ، ولی بامزه این بود که اونا هم ترسیدن ، همه هاج و واج مونده بودن ...
مسعود آن قدرر با مزه این مناظر را تصویر کرد که هر کدام از خنده به گوشه ای افتادیم ، چه خوب هنوز خندیدن را فراموش نکرده بودیم .
.
.
عید نزدیک بود ولی من حوصله ی هیچ کاری نداشتم ، فقط از اینکه آن سال لعنتی بالاخره داشت تمام می شد خوشحال بودم ، در جواب پروانه نوشتم نمی دانی چه سالی بر من گذشت ، هر روز مصیبتی بود به قول آقای شیرازی :
سیصد و شصت و پنج بار به شهر چوب حراجم آشکار زدند
سیصد و شصت و پنج بار مرا زنده کردند و باز دار زدند
به اصرار پروین خانم برای بچه ها پیراهن و شلوار دوختم ، ولی عید حقیرانه امان نه خانه تکانی ، نه هفت سین و نه نشاطی داشت . مادر حمید اصرار کرد که برای سال تحویل پیش او برویم ، می گفت سال اول است و همه برای دیدن می آیند ، ولی من حوصله ی هیچ کاری را نداشتم . از صدای همسایه ها فهمیدم که سال تحویل شده ، جای خالی حمید مثل خاری در چشمم می نشست ، هفده سال عید را با او گذرانده بودم ، حتی اگر پیش ما نبود سایه اش را بر سرمان احساس می کردم و آرامش داشتم ، ولی حالا هر چه بود تنهایی بود و بی پناهی . مسعود عکس پدرش را در دست گرفته نگاه می کرد ، سیامک در را بسته بود و از اتاق خارج نمی شد ، شیرین سرگردان بود ، در اتاق خوابم را بستم و گریه کردم .
.
فاطی ، آقا صاوق و بچه ها با لباس های نو و پر سر و صدا آمدند ، فاطی از دیدن عید ماتم زده ی ما جا خورد به آشپز خانه آمد و گفت :
_ آبجی از تو بعیده ، این چه وضعیه ؟ به خاطر بچه ها هم شده باید هفت سین می ذاشتی ، کاری می کردی ، وقتی گفتی خونه ی مادر حمید نمی ری خوشحال شدم فکر کردم چون اونجا خود به خود عزاداری می شه و بچه ها ناراحت میشن نمی خوای بری ، حالا می بینم خودت بدتری . پاشو ، پاشو لباس بپوش ، هر چی بود این سال تموم شد ، انشاالله سال نو سال خوبی براتون باشه و همه ی ناراحتی ها رو جبران کنه .
آهی کشیدم و گفتم :
_ چشمم آب نمی خوره .
و در دل ادامه دادم :
دل بد دیده ام کنون از بیم مهرت ای سال نو نمی ورزد
که مرا در قفا چنان سالیست که به لعن خدا نمی ارزد
.
.
بعد از عید زمزمه های تخلیه و فروش خانه بلند شد ، مادر و منصوره نهیب می زدند ، ولی عمه ها و عموها متفق القول بودند که وقت فروش خانه است ، وضع ملک و املاک که بعد از انقلاب به دلیل شایعه تقسیم املاک و گرفتن خانه ها به شدت نا بسامان بود ، به تازگی کمی تغییر کرده و قیمت هاغ تکانی خورده بود و آنها می خواستند هرچه زودتر خانه را بفروشند تا مبادا دوباره قیمت ها سقوط کند و یا خانه از دست برود .
وقتی خبر رسما به من رسید ، پیغام دادم که تا پایان امتحانات بچه ها از جایم تکان نخواهم خورد ، بعد از آن فکری می کنم ، ولی چه فکری ؟ من که خرج خورد و خوراک بچه ها را به زور در می آوردم چطوری می توانستم اجاره ی خانه هم بدهم ، مادر و خواهرهای حمید هم خیلی نگران بودند ، اول پیشنهاد کردند که با مادرم حمید زندگی کنیم ، ولی من می دانستم مادر حمید بیش از چند ساعت تحمل سر و صدا ، رفت و آمدها و شلوغی بچه ها را ندارد ، من هم نمی توانستم و نمی خواستم بچه هایم را در خانه ی خودشان هم محدود و معذب کنم ، بالاخره عموی حمید پیشنهاد کرد که از محل ارث پدر حمید از خانه ی مادری دو اطاق و گاراژ مخروبه ای را که در آن سر حیاط با دری مجزا وجود داشت بازسازی کند و من و بچه ها به آنجا منتقل شویم ، بدین ترتیب هم مادر حمید و هم ما ضمن حفظ استقلال تنها نبودیم و خیال دخترها هم از جانب مادرشان راحت می شد ، با توجه به اینکه ما هیچ حقی از ارث پدری حمید نداشتیم همین محبت آنها مرا بسیار متشکر و ممنون کرد .
.
.
با پایان یافتن امتحانات ثلث سوم ، بازسازی خانه ی مادر حمید هم روبه اتمام گذاشت ، ولی حرکات مشکوک سیامک نمی گذاشت به اسباب کشی فکر کنم و نگرانیهای گذشته را بار دیگر در من بیدار می کرد ، عصرها دیرتر از حد معمول به خانه می آمد ، بحثهای سیاسی راه می انداخت ، به اخبار و روزنامه ها توجه خاصی داشت و به گروه هایی بیش از حد معمول ابراز تمایل می کرد .
ولی من دیگر تحمل هیچ گروه یا دسته ای را نداشتم ، سعی کردم درها را بر اخبار روز ببندم و فرزندانم را از آسیب حفظ نمایم ولی شاید همین محدودیت ها آنها را مشتاق تر می کرد . در مراسم عزاداری برای حمید و پدرش با دوستان تازه ی سیامک که کمک می کردند آشنا شده بودم ، بچه های خوب و سالمی به نظر می رسیدند ولی از پچ پچ کردنهایشان هیچ خوشم نمی امد ، گویی همیشه اسراری بین خودشان دارند ، به تدریج رفت و آمد آنها به خانه ما بیشتر شد ، من با اینکه همیشه دلم می خواست سیامک دوستان خوبی داشته باشد و از لاک خود بیرون بیاید نسبت به این ارتباطات احساس ناخوشایندی داشتم ، صدای مادر حمید که همیشه می گفت :
حمید را دوستانش از بین بردند در گکوشم طنین می انداخت ، سیامک از طرفداران جدی و پروپا قرص مجاهدین شده بود ، در هر جمعی با مشت های گره کرده به طرفداری از آنها بر می خواست ، روزنامه ها و اعلامیه هایشان را به خانه می آورد و مرا تا سر حد جنون عصبانی می کرد . همیشه گفت و گوهای سیاسی مان با دعوا و مرافه قطع می شد و نه تنها به نتیجه نمی رسید بلکه او را روز به روز از من دورتر می کرد ، بالاخره یک روز با کوشش بسیار برای کنترل اعصاب و آرام ماندن نشستم و با او وارد بحث شدم ، از پدرش و صدماتی که به خاطر مسایل سیاسی خوردیم ، از رنجهایی که او و دوستانش کشیدند از بدبختی ها و سختی های زندگی آنها که در نهایت بی نتیجه بود گفتم و از او خواستم که قول بدهد که در هیچ گروه یا دسته ای وارد نشود ، سیامک با جدیت و صدایی که دیگر مردانه شده بود گفت :
_ چه حرفایی می زنی مامان ؟!! مگه می شه ؟ همه سیاسی هستن ، هیچکس توی کلاس ما نیست که جزء گروهی نباشه ، بیشتر بچه ها هم مجاهدن ، خ0یلی هم بچه های خوبین هم خدا رو قبول دارن و نماز میخونن هم برای آزادی خلقها مبارزه می کنن .
_ یعنی یک چیزی هستن بین بابات و داییت و اشتباهات هر دو رو با هم مرتکب می شن .
_ نه خیر ! اصلا ، با اونا خیلی فرق دارن ، من ازشون خوشم میاد ، دوستای خوبین ازم حمایت می کنن ، من اگه جزء اونا نباشم تنها می مونم شما متوجه نیستین .
_ چرا متوجهم ، تو همیشه باید به یه چیزی یه کسی آویزون باشی .
براق شده و چهعره ای چرخاشگر به خود گرفت فهمیدم اشتباه کرده و کنترلم را از دست داده ام ، صدایم را پایین آوردم و گذاشتم اشک هایم آشکارا بر صورت روان شود با صدایی غمگین و گرفته گفتم :
_ معذرت می خوام منظوری نداشتم فقط من تحمل یه بازی سیاسی دیگه رو توی خونه ندارم .
و التماس کردم که خودش را کنار ربکشد ، نتیجه تمام این گفتگوها این شد که او قول داد که هرگز به طور رسمی به گروهی نپیوندد ولی نمی تواند هوادار یا به قول خودش (( سمپات )) نباشد ، نمی توانستم به تنهایی در مقابلش بایستم ، از آقا صادق که با او الفتی داشت خواستم که موظبش باشد و با او صحبت کند ، اوضاع روز به روز وخیم تر می شد ، می شنیدم که سیامک سر چهار راه روزنامه می فروشد ، در دسهایش افت کرده بود ، به زور امتحانات ثلث سوم را داد ، هنوز نمره ها را نداده بودند ولی مطمئن بودم که تجدید آورده . یک روز آقا صادق خبر داد که مواظب باشم آناه خیال راه پیمایی مفصلی دارند و دستورالعملهایی هم برای این کاردریافت کرده اند،ازصبح چهارچشمی سیامک رامی پاییدم،شلوارجین وکفشهای کتانی پوشید،چندبارخواست به هوای خرید چیزی از خانه خارج شود ولی من مسعود رافرستادم،کم کم داشت بی حوصله می شد به حیاط رفت،قدری باگلها وررفت،شلنگ راگرفت درحالی که زیر چشمی پنجره رامی پایید شروع به آب پاشی کرد،خودرادرزیرزمین مشغول کارنشان می دادم ولی از پشت پرده ی حصیری مواظبش بودم،به آرامی شلنگ رازمین گذاشت وبانوک پا به طرف ِ درحیاط رفت،منهم دویدم خودم راقبل از اوبه دررساندم ودستهایم رابه و طرف چهارچوب درگرفتم.باخشم فریادزد:
- بسه دیگه می خوام برم بیرون چرامثل بچه ها با من رفتار می کنی؟ازدستت خسته شدم،ولم کن!رنگش زردشده بودباخشونت دستم راگرفت تا مرابه کناری بکشاند،می دانستم زورم به اونمی رسد ولی باید ایستادگی می کردم.
- مگه از روی جنازه ی من ردبشی که بتونی امروز بری بیرون.
دوباره به طرفم حمله کرد،مسعودباقیافه ای مصمم وهیکلی بلند وباریک،که قدکشیدنهای اخیراوراباریک ترهم نشان می داد،به کمکم آمد وجلوی من ایستاد،سیامک خشمی راکه نمی توانست بر سرمن بریزد،براوفروکوبیدبامشت ولگدبه جانش افتاد،ازلای دندانهاناسزامی گفت:


ادامه دارد

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#65 | Posted: 11 Sep 2013 18:22




ادامه داستان

- بروجوجه،حالادیگه تو واسه ی من آدم شدی؟بروگم شو خودتوقاطی نکن،مُردنی.
- توحق نداری این جوری بامامان حرف بزنی بایدبه حرفش گوش بدی.
- خفه شوبه تو مربوط نیست!
وسیلی محکمی به گوش اونواخت که تعادلش را از دست داد،باگریه گفتم:
- خیال می کردم پسر بزرگم پشتیبانمه،جای پدرشوبرام پرمی کنه،ولی حالا می بینم حاضره منوبه یه عده غریبه بفروشه فقط به خاطر اینکه گفتم امرزو،فقط یه امروز از خونه بیرون نرو.
- چرا نَرَم؟
- برای اینکه دوستت دارم،برای اینکه نمی خوام توروهم مثل بابات از دست بدم.
- چراجلوی بابامونگرفتی که کمونیست بود؟
- زورم نرسید،همه کاری کردم ولی نشد،اون از من بزرگتروقوی تربود ولی توبچه ی منی،اگه زورم به توهم نرسه بایدبرم بمیرم.
- اگه نذاری برم اینومی کشم.
- نه منوبکش چون به هرحال بعدازتومن می میرم،چه بهترکه خودت این کاروبکنی.
اشک درچشمان سیامک بابرق خشم آمیخته بود،مدتی نگاهم کردبعد باعصبانیت به طرف پله هارفت،کفشهایش رابا استفاده ازپای دیگرش درآوردوآنهارابالگدبه گوشه ای پرت کرد وروی تختی که جلوی اطاق بی بی بود چمباته زد،بعدازیک ربع به شیرین گفتم:
- بروپیش داداشی ماچش کن،داره غصه می خوره.
شیرین دویدخود رابه سختی ازتخت بالاکشید،درکناراوایستاد وشروع به نوازشش کرد،سیامک باحرص دست اوراپس زد وفریادزد:
- ولم کن توهم دیگه.
رفتم شیرین رابغل کرده،زمین گذاشتم کنارتخت نشستم وگفتم:
- پسرم ،من می فهمم عضویک گروه بودن کارای قهرمانی کردن خیلی کیف داره،داشتن رویاهای زیبا وپاک برای نجات مردم وبشریت خیلی لذت بخشه،ولی تو می دونی پشتش چی خوابیده وبه کجامنجر می شه؟توچه چیزی رومی خوای عوض کنی؟برای چی می خوای خودتوبه کشتن بدی؟برای اینکه یه عده ی دیگه بیان یه عده روبه عنوان مخالف بکشن وخودشون به قدرت وثروت برسن؟آره؟اینومی خوای؟
- نه خیر!تونمی دونی،تواصلاً این گروهو نمی شناسی،اینها این طوری نیستن،اینامی خوان عدالت روتوجامعه برقرار کنن.
- عزیزدلم دیگران هم همین حرفومی زدند،تاحالادیدی کسی بخوادبه قدرت برسه وبگه هدفش اینه که بی عدالتی رودرجامعه گسترش بده؟ولی ازنظرهمه ی اوناعدالت زمانی برقرارمی شه که قدرت وحکومت روبه دست گروه خودشون بدن واگرهم کسی برعلیه شون قدعلم کردبلافاصله به دَرَک واصل بشه.
- مامان تو اصلاً یه دونه ازکتابای اونا روخوندی؟یه دونه ازسخنرانیهاشونوشنیدی؟
- نه عزیزم نشنیدم،توشنیدی بسه،به نظرت صحیح می گن؟
- آره!البته،اگه توهم شنیده بودی می فهمیدی.
- خوب بقیه چی؟کتابای دیگرون روهم خووندی؟سخنرانیهاشونوگوش کردی؟
- نه احتیاجی نیست می دونم چی می گن.
- نه نشد،به همین راحتی نمی تونی بگی راه درست روکه حاضری براش جون بدی پیداکردی،شایدگروههای دیگه حرفای بهتری بزنن،توچندتانظریه وایدئولوژی روبررسی کردی،کتابهاشونوبدون پیش داوری خوندی؟تابه این نتیجه رسیدی؟تویه دونه ازکتابای باباتوخوندی؟
- نه راه اون درست نبود،اونا بی دین بودن، شایدهم ضد دین.
- ولی اونم می گفت راه درست نجات بشرو برقراری عدالت رو پیداکرده،اونم بعدازاونهمه مطالعه ومبارزه،ولی حالاتوکه بچه اونی یک صدم اونم مطالعه نداری می گی تمام عمرش اشتباه کرده،وزندگیشو در راه یه اشتباه باخته،شایدحق باتو باشه منم همین عقیده رودارم،ولی فکرکن وقتی اون با اونهمه سابقه چنین اشتباه گرانی کرده توچرانکنی؟توکه هنوزاسامی مکاتب سیاسی روهم درست بلنیستی،وقتی اون آلت دست میشه توچرانشی؟فکرکن پسرم،زندگی با ارزش ترین چیزیه که داری،نمی تونی به خاطریه اشتباه به خطرش بندازی،چون جبران ناپذیره.
- توهیچی درباره اینانمی دونی وبیخودی بهشون بدبینی،خیال می کنی می خوان ماروگول بزنن.
- آره عزیزم توکاملاً درست می گی،من چیزی درمورداینانمی دونم ولی اینومی دونم هرکسی که برای منافع خودش از احساسات پاک بچه هایی مثل شماکه هنوز فرصت مطالعه ویافتن راه را نداشتن استفاده کنه واونارو وسیله ی پیشرفت ونردبام رسیدن به قدرت قراربده آدم درستی نیست وبهش بدبین می شم.من توروازسر راه نیاوردم که به خاطربه قدرت رسیدن آقای فلانی به این راحتی از دست بدم.
*****
همیشه ازمقاومتی که آن روز ازخودنشان دادم برخودمی بالم،از عصراخباردستگیری ها وکشتاررسید،اوضاع به شدت نا آرام بود،سیامک هر روز می شنیدکه عده ی دیگری از دوستانش هم در این راهپیمایی گرفتارشده اند صاحبان اصلی پنهان شده درحال فراربودند ولی بچه ها دسته دسته اعدام می شدند هرروزبعدازظهراسامی،مشخصات وسن اعدام شدگان رادرتلویزیون می خواندند من وسیامک فهرست های تمام نشدنی راباوحشت گوش می دادیم.وقتی به اسم آشنایی می رسید سیامک مثل شیری درقفس می غرید وبه خودمی پیچید،باخودفکرمی کردم مادروپدراین بچه هاباشنیدن اسامی فرزندانشان چه حالی پیدامی کنند؟وخودخواهانه وبی اختیارخداراشکرمی کردم که آن روز مانع رفتن سیامک شدم.مردم رفتارعجیب غریبی داشتند بعضی مات،برخی بی تفاوت عده ای عصبی وگروهی حتی خوشحال بودند،عکس العمل هایی چنین متضاد درجامعه ای که تا چندی پیش آنهمه یک دست می نمود باورنکردنی بود.
یک روز درخیابان به یکی ازهمکاران سابق که خیلی هم سیاسی بود برخوردم،براندازم کرد وگفت:
- چه خبره خانم صادقی؟انگارکشتیات غرق شده،خیلی پکری!
باتعجب گفتم:
- اوضاع واخبارشمارونگران نمی کنه.
- نه!بنظرمن همه چیزهمانطوره که بایدباشه.
باغیظ گفتم:
نه شکیبایی،کشخانی وبی غیرتی است
اینهمه دیدن واین گونه دوام آوردن
با اخم نگاهم کرد وگفت:
- چی...؟کشخانی یعنی چی؟
- بروتوفرهنگ لغت پیداکن.
ودردلبه آقای شیرازی درودفرستادم که باشعرهایش بهترین پاسخ هارابرای من آماده کرده بود.
*****************************
اوایل تابستان اسباب کشی کردیم.ترک این خانه پس ازهفده سال با انبوهی ازخاطرات،ساده نبودهرچندهرآجرآن برای من حکایتی داشت ویادی رادرذهنم زنده می کرد،خاطره ای که حتی تلخ ترین آنهادرپس گذشت زمان دوست داشتنی به نظرمی رسیدماهنوزبه اطاق مهمانخانه می گفتیم اطاق شهرزاد،به اطاقهای پایین می گفتیم خانه ی بی بی،هرگوشه اش بوی حمیدرامی داد،هنوزگاه گاهی از زوایای پنهان خانه وسایل مربوط به اوراپیدامی کردم،بهترین روز های زندگیم دراین چهاردیواری گذشته بود.به خودنهیب زدم که منطقی باش.هیچ چاره ای نبود،شروع به جمع آوری اثاثیه کردم،مقداری رافروختم،مقداری را دور ریختم ومقداری رابخشیدم،فاطی گفت:
- وسایل خوبونگه دارشایدبعدهاخونه ی بزرگتری پیداکردی،حیف مبلهایت نیست؟سال اول انقلاب گرفتی،یادته.
- آؤه اون موقع خیلی امیدواربودم،فکرمی کردم بعدازاین صاحب یک زندگی شیرین خواهم شد،ولی حالابه دردم نمی خوره،خونه ی بزرگترهرگزنخواهم داشت یالااقل به این زودیها،اونجاهم جانداریم،نمی دونی چقدرکوچیکه.تازه مگه من چقدرمهمونی می دم،تصمیم دارم فقط وسایل اولیه روببرم.
***********************
خانه جدیدمان ازدواطاق که به هم راه داشتندوگاراؤی کهحالانقش اطاق نشیمن و آشپزخانه رابازی می کرد تشکیل شده بود.دستشویی،حمام وتوالت درکناراین مجموعه بودکه راه رفت وآمدآن ازحیاط بود،یکی ازاطاقهارابه پسرهادادم ودیگری به من وشیرین رسید،تختها،میزهای تحریرِ بچه هامیزِکارخودم باماشین تحریروچرخ خیاطی رادراین دواطاق جادادیم وتلویزیون وچندمبل ومیزکوچک جلوی آنهارادراطاق نشیمن گذاشتم،هرسه این اطاقهابه حیاط راه داشتند،حیاط بزرگی که دوباغچه ی مستطیلی شکل وحوض گردی دروسط داشت.آن سوی حیاط هم خانه ی مادرحمیدبود.
اسبابهارابردندوخانه خالی شد،موقع ترک خانه به همه ی اطاقهاسرزدم،به درودیوارهادست کشیدم وازآنهاکه اینهمه سال شاهدزندگی من بودندخداحافظی کردم،به پشت بام رفتم،باردیگر راه فرارحمیدراتامنزل همسایه طی کردم درختان پیرباغچه را آب دادم، ازپشت پنجره به اطاقهای خاک گرفته ی بی بی که به زودی تاراج می شد نگاه کردم،چقدرهیاهوازاین خانه ی ساکت برخواسته بود،اشکهایم راپاک کردم،باقلبی فشرده،درهارابستم وبا این بخش اززندگی،شادمانی وتمام جوانیم خداحافظی کرده ورفتم.


ادامه دارد

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#66 | Posted: 11 Sep 2013 18:28




ادامه داستان

بچه ها ازاین جابه جایی بسیارناخرسندوافسرده بودند،ازدرهم ریختگی اسبا کشی کلافه شده نمی دانستندچه بایدبکنند،غُرمی زدندواعترضاشان رابه صورت عدم همکاری نشان می دادند،سیامک روی تختی که تشک کجی بر روی آن افتاده بود درازکشیده یک بازویش رابرروی چشمش گذاشته بود،مسعودکناردیوارحیاط روی زمین نشسته چانه اش رابه زانویش تکیه داده،به نقطه ای نامعلوم نگاه می کرد وگاه باگچی که باقیمانده ی بنایی بودخطوطی روی آجرهای حیاط می کشید،خوشبختانه شیرین پیش پروین خانوم بودونگرانی ازجانب اونداشتم،قیافه ی درهم واندوهگین بچه ها بیش ازهرچیز عذابم می دادواین آشفتگی دیوانه ام می کرد،به تنهایی دیگرکشش هیچ کاری نداشتم،نمی توانستم مجبورشان کنم،سکوتشان نشان می دادکه منتظرجرقه ای هستندتامنفجرشوند ودعوایی راه بیندازند،رفتم دراطاقی نشستم نفس عمیق کشیدم،بغضم رافروخوردم،باخودحرف زدم،مدتی طول کشیدتاتوانستم خودرا اندکی ارام کنم وتوان رویارویی با آنهارابه دست آورم.بلندشدم چای دم کردم وازخانه بیرون رفتم،نانوایی سرکوچه تازه شروع به پخت بعدازظهرکرده بود دوعدد نان بربری داغ خریدم وبی سروصدابه خانه برگشتم،قالیچه ای درحیاط پهن کردم،نان وپنیروکره وچای راباقدری میوه آردم،بچه هارابرای خوردن صداکردم،می دانستم گرسنه هستندچون ناهارشان یک ساندویچ بودکه ساعت یازده قبل ازترک آن خانه گاز زده بودند،اول کمی معطل کردند ولی بوی نان تازه وخیارکه من پوست می کندم آنهارابه اشتها آورد،کم کم مثل گربه به طرف قالیچه من آمدند وشروع به خوردن کردند،وقتی مطمئن شدم بدخلقی ناشی ازگرسنگی جای خودرابه رضایت صرف غذایی دلچسب داده شروع کردم:
- ببینید بچه ها!ترک اون خونه برای من که تمام روزهای خوش زندگیم وجوانیم دراون گذشته با اون همه خاطره،ازهمه ی شمامشکل تربود،ولی چاره چیه؟بایدواقع بین بود،ما اون جاروتخلیه کردیم،ولی زندگی ادامه داره،شماهاجوون هستین ودراول راه،خونه های خودتونوبه مراتب زیباتروبزرگترازاون خواهیدساخت.نبایدبه خونه های کهنه وقدیمی دل ببندین.
سیامک باعصبانیت گفت:
- اوناحق نداشتن خونه ی مارو ازمون بگیرن،حق نداشتن...!
- چراحق نداشتن؟خونه مال خودشون بود.قراربوده تامادرشون زنده است خونه رونفروشن ولی وقتی اون رفته بایدارث ومیراثشونوجمع کنن.
- ولی اوناحتی به بی بی جون سرنمی زدن همه کاراشومامی کردیم.
- خوب برای اینکه ماتوی اون خونه نشسته بودیم واستفاده می کردیم وظیفه امون بودکه کمکش کنیم.
- ما ازخونه ی پدربزرگ هم سهمی نداریم،همه ازش ارث می برن جزما.
- خوب این قانونه پسرم،وقتی پسری زودترازپدرش فوت کنه دیگه ازاون سهمی نمی بره.
مسعودگفت:
- چراقانون همیشه به ضرر ماس.
- این حرفهاچیه؟توبه ارث ومیراث چکارداری؟کی این حرفهاروبهتون گفته؟
- مگه ما خَریم؟ازهزارجاشنیدیم ازهمون روزختم پدربزرگ.
- ماهیچ نیازی به این چیزانداریم،فعلاً که توی خونه ی پدربزرگ مشستیم اینهمه خرج کردن این اطاقهاروبرامون درست کردن،فعلاً که اینجامشکلی نداریم،چه فرق می کنه به اسم باشه یانباشه ماکه براش اجاره نمی دیم،خودش خیلی خوبه،بعدهم شماهابزرگ می شید،خودتون خونه وزندگی درست می کنین،من دوست ندارم بچه هام مثل مرده خورهابه فکرارث ومیراث باشن.
- آره بزک نمیربهارمی آد،ایناحق ماروگرفتن.
- یعنی توحاضری توی یه همچین خونه ی قدیمی ای زندگی کنی؟من آرزوهای خیلی بیشتری برای شماهادارم،به زودی دانشگاه می رین،هم می تونین درس بخونین هم کارکنین،بعدهم آقای دکترومهندس می شین،خونه وزندگی راه می ندازین،اونم چه خونه ای...؟به به!نو،مدرن بابهترین وسایل،دیگه به این خرابه نگاه هم نمی کنین،اونوقت من هم مثل خانم باجی های زمان قدیم ازاین خونه به اون خونه می رم خواستگاری،وای که چه دخترای خوشگلی براتون پیدامی کنم،همه جامی شینم ومی گم پسرام ماشالله دکنرومهندس،خوشگل وخوش قدوبالا،خونه دارن مثل قصر،دوتاهم ماشین مثل دسته گل، دخترها زاچپ وراست براتون غش می کنن.
پسرهانیششان بازشده بودوازحرفهای من که با ادا واطوارمی گفتم خنده شان گرفت.
- خوب حالا آقاسیامک ازدختربورره بیشترخوشت اومده یا ازموسیاهه؟
قندتوی دلش آب کردندباخنده گفت:
- موسیاهه.
- توچی مسعودبوردوست داری یاسبزه؟
- چشماش آبی باسه،موهاش مهم نیست.گفتم:
- آبی،یعنی مثل چشمای فیروزه.
سیامک باخنده گفت:
- بیچاره خودتولودادی.
- نه بابامگه چی گفتم؟چشمای مامان هم بعضی وقت ها آبیه.
- چرندنگوچشمای مامان سبزه.
- تازه فیروزه هم مثل خواهرمه.
- راست می گه،فیروزه حالامثل خواهرشه ولی وقتی بزرگ شدن ممکنه مثل زنش بشه.
- اِ...مامان،این حرفاچیه می زنی؟توهم چرااینقدربی خودی می خندی؟
بغلش کردم،روی سینه ام فشارش دادم،بوسیدمش وگفتم:
- وای که برای عروسی شماهامن چه کنم.
این حرفها انگاردرروحیه خودم هم اثرگذاشته بود،انرژی بیشتری دروجودم احساس می کردم.
- خوب بچه ها حالابه نظرشماخونه روچطوری درست کنیم؟
- خونه؟همچین میگی خونه که آدم خیال می کنه واقعاً خونه اس.
- البته که خونه اس،صبرکن درستش کنم ببین چه کسانی حسرتشوبخورن،مهم این نیست که خونه چی باشه،مهم اینه که چطوری درستش کنی.بعضیامخصوصاً می رن یه آلونک،یه زیرزمین نمورمی گیرن جوری درستش می کنن که آدم حظ می کنه از صدتاقصرهم بهترو راحت ترمی شه،هنراینه نه اینکه بری تویک کاخ حاضرآماده زندگی کنی.خونه ی هرکسی نشون دهنده ی شخصبت،ذوق وسلیقه وروحیه ی افرادیست که دراون زندگی می کنن.
- آخه اینجاخیلی کوچیکه.
- نه چراکوچیکه؟مادوتا اطاق و یک سالن داریم بایه حیاط به این بزرگی وقشنگی که نصف سال به محل زندگیمون اضافه می شه،بذارین پرازگل وگیاهش بکنیم،ببین چه صفایی پیدامی کنه،حوض روهم همه باهم رنگ می کنیم،توش ماهی های قرمزمی ندازیم،عصرهافواره اشوبازمی کنیم واینجا می شینیم وکیف می کنیم چطوره؟
حالت بچه هاعوض شده بود،به جای عم ویأس یک ساعت پیش نگاهشان رنگی ازشوق گرفته بودبایدازفرصت استفاده می کردم.
- خوب آقایون بلندشین،اطاق بزرگه مال شماهاست درستش کنید.رنگش هم خیلی قشنگ شده،نه؟اون خونه دیگه داشت روسرمون خراب می شد, اینجا اقلا" تازه تعمیره , اون یکی اتاق هم مال من و شیرین. شما اسبابای بزرگ رو ببرید بقیش با خودم , اون میز گرده و صندلی هاش مال حیاطه , مسعود حیاط دست تو رو می بوسه , وقتی کمی جابجا شدیم باغچه رو وارسی کن ببین به چی احتیاج داره براش چه گلهایی بخریم ؟ سیامک خان جناب عالی هم باید آنتن تلویزیون رو نصب کنی , یه سیم تلفن هم از خونه مادر بزرگ به اینجا بکشی , چوب پرده ها را هم با کمک مسعود بزنی , راستی یادمون باشه اون تخت چوبیه رو که خونه بی بی بود , تمیز کنیم و بیاریم , برای توی حیاط خوبه , روش قالی میندازیم اگه دلمون خواست شبها توی حیاط می خوابیم . خیلی خوبه مگه نه ؟
- بچه ها به هیجان آمده بودند شروع به دادن پیشنهاد کردند , مسعود گفت : پرده های اتاق ما رو عوض کن , اونا که مال اون خونه بود خیلی تاریکن.
- راست میگی حق با توست , با هم میریم یه پارچه خوشکل با گلهای شاد انتخاب می کنیم , از سر همون هم براتون رو تختی می دوزم .قول می دم اتاق روشن و شیکی داشته باشین.
به این ترتیب بچه ها آن خانه را پذیرفتند و ما با آنجا هماهنگ شدیم , بعد از یک هفته تقریبا" جا افتادیم و بعد از یک ماه باغچه ای پر گل و با صفا , حوضی زیبا و درخشان و اتاقهایی با پرده ها و تزئینات شاد و راحت داشتیم . پروین خانم از نقل مکان ما راضی بود , میگفت رفت و آمد به خانه ما راحت تر شده , مادر بزرگ از بودن ما در خانه اش خوشحال بود و به قول خودش کمتر می ترسید , مواقعی که سر و صدای جنگ بالا می گرفت , خاموشی میشد و آژیر میزدند همه خودمان را با سرعت به او می رساندیم , بچه ها به نوعی با جنگ خو گرفته بودند و آن را جزئی از برنامه زندگی می دانستند , موقع بمب باران و موشک باران ها که برق خاموش میشد شیرین را وادار می کردیم برایمان شعر بخواند و همه همراهیش می کردیم , بدین ترتیب افکار همه جز مادر بزرگ که با وحشت به سقف خیره می شد از بمب باران منصرف می گردید.
آقای زرگر مرتب برایم کار می آورد و به ما سر میزد , چقدر مهربان و با فکر بود , در این برخوردها خشکی رفتار اداری را نداشت , برای هم دوستان خوبی بودیم , درد دل می کردیم و من در مورد پسرها با او مشورت می کردم . او هم تنها شده بود. همسر و دخترش با شروع جنگ به فرانسه برگشته بودند و او نمی دانست چه باید بکند. یک روز گفت:
- راستی از اقای شیرازی نامه داشتم .
- اِ چی نوشته ؟ حالش خوبه؟
- والله , فکر نمی کنم , خیلی دلتنگه , می ترسم این دوری از وطن از پا درش بیاره , شعرهای اخیرش تبدیل به غربت نامه هایی شده که دل آدمو می لرزونه ما یک کلمه نوشتیم خوش به حالت که اونجا هستی و راحتی , اگه بدونی چه جوابی داده .
- چی نوشته ؟
- من مثل شما نیستم که یادم بمونه , شعر بلندیه , خیلی دردناکه , و تمام حالت هاشو در غربت توصیف می کنه , فقط اولش یادمه که میگه:
نوشتی که در خوان بی خون غربت ترا نان به روغن بود لقمه چرب
نبودی ندیدی که با هر طلوع غروبی غریبانه دارم به غرب
- حق با شماست او از این تنهایی و دلتنگی جان به در نخواهد برد . پیش بینی من خیلی زود به حقیقت پیوست و دوست دلشکسته ما به آرامش ابدی رسید , آرامشی که شاید هرگز در زندگی زمینی تجربه نکرد .... در مراسم ختمی که خانواده اش گرفتند شرکت کردم , تجلیلی از او به عمل آمد , ولی توطئه سکوتی که در زمان حیاتش گرد آثار او بود همچنان ادامه یافت.


ادامه دارد

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#67 | Posted: 11 Sep 2013 18:30




ادامه داستان


آقای زرگر مرا به چند شرکت انتشاراتی معرفی کرد که کارهایشان را در خانه انجام می دادم و بالاخره کاری در دفتر یک مجله برایم پیدا کرد که حقوقی مستمر و مطمئن داشت , هر چند زیاد نبود ولی کمبود ها با کارهای اضافی که در خانه انجام میدادم جبران می شد.

بچه ها را در مدرسه نزدیک خانه نام نویسی کردم , هفته اول با اخم و ناراحتی به مدرسه جدید رفتند , به خاطر دور شدن از دوستانشان افسرده و دلسرد بودند . ولی بعد از یک ماه حتی یاد مدرسه قدیمی هم نمی کردند , سیامک دوستان زیادی پیدا کرد و مسعود که با همه سازگار و مهربان بود خیلی زود مورد محبت اطرافیان قرار گرفت , شیرین که وارد سه سالگی شده بود , شاداب و خوش سر و زبان با همه حرف می زد , میرقصید و از سر و کول برادرهایش بالا می رفت , تصمیم داشتم او را هم به کودکستانی که نزدیک بود بگذارم ولی پروین خانم نگذاشت و با عصبانیت گفت :
- مگه پولت زیادی کرده ؟ یک سره اداره ای یا تو خونه داری تایپ می کنی, می خونی , می نویسی , یا خیاطی می کنی آنوقت پولی رو که با این بدبختی در می آد بریزی تو جیب اینا , نه نمیذارم , مگه من مردم؟

داشتم با ریتم جدید زندگی هماهنگ می شدم . هر چند که جنگ بود و اخبار وحشتناک آن را می شنیدم ولی خیلی دور از ما به نظر میرسید, من آنقدر گرفتار زندگی بودم که جز هنگام آژیر خطر به یاد جنگ نمی افتادم , در آن هنگام هم اگر همه با هم بودیم نگرانی نداشتم , معتقد بودم که این بهترین نوع مرگ است همه با هم , یک جا و یک دفعه ,بحمد الله بچه ها هنوز به سن سربازی نرسیده بودند و من خیالم جمع بود که تا اینها بزرگ شوند جنگ تمام خواهد شد , مگر چند سال می توانستیم بجنگیم ؟ بچه های من هم از آن بچه ها نبودند که عشق جبهه رفتن داشته باشند , داشتم باور می کردم که سختی ها را پشت سر گذاشته ام تکلیفم روشن شده و می توانم در آرامشی نسبی بچه هایم را بزرگ کنم .

چند ماه گذشت , ترورها و کشتارهای زیادی اتفاق افتاد فعالیت های سیاسی به زیر زمینها منتقل شد سران مخالفین فرار کردند , جنگ همچنان ادامه داشت و من نگران آینده و مواظب پسرها بودم , ظاهرا" حرفهای من و وقایع پیش آمده در سیامک موثر افتاده , و دیگر چندان ارتباطی با دوستان مجاهدش نداشت و یا من اینطور فکر می کردم با آمدن بهار نگرانی هایم کمتر شد بچه ها برای امتحانات خود را آماده می کردند و من از همان موقع زمزمه کنکور و درس خواندن برای قبولی در دانشگاه را که به زودی باید باز می شد , شروع کردم . می خواستم چنان غرق در درس و مدرسه باشند که فرصت فکر کردن به چیزی دیگر را نکنند .

آن شب بهاری مطابق معمول متنی را که ویرایش کرده بودم تایپ می کردم , شیرین خواب بود چراغ اتاق پسرها هنوز روشن بود که صدای ضربه های مشت و زنگ در مرا در جایم میخکوب کرد , قلبم به شدت می طپید سیامک از اتاق بیرون آمد , پرسشگرانه و متعجب به هم نگاه کردیم , مسعود خواب آلود خودش را به ما رساند , صدای زنگ قطع نمی شد , هر سه به طرف در رفتیم بچه ها را کنار زدم و خودم در را نیمه باز کردم , کسی در را با فشار گشود , کاغذی جلو چشمانم گرفتند که در آن تاریکی هیچ نفهمیدم که چیست , مرا کنار زدند و داخل خانه شدند , سیامک به طرف خانه مادر بزرگ دوید , دو نفر به دنبالش دویدند و او را وسط حیاط نشاندندفریاد زدم :
- ولش کنید .
خواستم به کمکش بروم که به درون خانه کشیده شدم , فریاد زنان و التماس کنان می گفتم :
- مگه چی شده ؟ مگه چی کار کرده؟
یکی از آنها که مسن تر بود به مسعود گفت : چادر مادرت رو سرش بنداز , نمی تونستم آروم بگیرم سایه سیامک را می دیدم که وسط حیاط نشسته . خدایا با جگر گوشه ام چه می خواستند بکنند؟ از تصور اینکه او را شکنجه خواهند داد فریادی کشیدم و از هوش رفتم وقتی از آبی که مسعود به صورتم می ریخت به حال آمدم داشتند سیامک را می بردند فریاد زدم :
- نمی زارم بچه امو ببرین , اون هیچ کاری نکرده .
و دنبالش دویدم .
- کجا می بریدش ؟ به من بگید.
پاسدار میان سالی با دلسوزی نگاهم کرد و وقتی دوستانش رفتند با صدایی آهسته گفت:
- می بریمش اوین , کاریش ندارن , نترس, هفته آینده بیا بگو عزت الله حاج حسینی رو می خوام , خودم بهت خبر می دم .
- الهی قربونت برم , بلایی سر بچه ام نیارید , تو رو خدا تو رو جون بچه هات .
با همدردی سرش رو تکان داد و رفت , من و مسعود تا سر خیابان دنبالشان دویدیم , همسایه ها از لای پرده ها نگاه می کردند وقتی ماشین از سر پیچ گذشت همهن وسط خیابان نشستم , مسعود مرا به سختی به خانه بر گرداند چهره رنگ پریده , چشمان وحشت زده و صدای ملتمس و لرزان سیامک که میگفت : "مامان , مامان تو رو خدا یه کاری بکن ." یک لحظه تنهایم نمی گذاشت , تمام شب حالت تشنج داشتم , دیگه این یکی را نمی توانستم تحمل کنم , او تنها هفده سال داشت و واقعا" بی گناه بود حد اکثر جرم او شاید فروختن روزنامه ای بر سر چهار راهی باشد آخر چرا دنبال او آمدند , او که مدتی بود ارتباط چندانی با آنها نداشت .

صبح هر جور بود از جا بر خواستم و روی پاهای لرزانم ایستادم , نباید دست روی دست می گذاشتم تا بچه ام از دست برود کسی نبود که به دادم برسد , زندگیم مثل سریالهای تکراری شده بود , ولی هر بار شکل خاصی داشت و تحمل من کمتر می شد , لباسم را پوشیدم , مسعود با لباس روی کاناپه به خواب رفته بود , به آرامی صدایش کردم و گفتم :
- امروز نمی خواد مدرسه بری , بمون خونه تا پروین خانم بیاد شیرینو بده دستش , به خاله فاطی هم زنگ بزن و جریانو بگو .
خواب آلود گفت:- كجا مي ري به اين زودي ؟ مگه ساعت چنده ؟
- ساعت پنجه ، برم خونه محمود تا نرفته ببينمش .
- نه مامان نه ! نمي خواد بري .
- چاره اي نيست ، پاي بچه ام در ميونه ، وقت اين حرفها نيست ، اون هزار تا آشنا داره ، هر طوري شده وادارش مي كنم منو ببره پيش حاج آقا .
- نه مامان تو رو خدا نرو ، اون هيچ كاري نمي كنه مگه يادت نيست ؟
- نه مامان جون اين دفعه فرق داره ، حميد براش غريبه بود . ولي سيامك از خون خودشه ، بچۀ خواهرشه ، تو بغل خودش بزرگ شده .
- نه مامان ، آخه تو نمي دوني ؟
- چي رو ؟ چي شده ؟ چي رو نمي دونم ؟
- نمي خواستم بهت بگم ، من ديروز عصر يكي از اون پاسدارها رو سر كوچه ديده بودم .
- خوب !! كه چي ؟
- آخه تنها نبود ، با دايي محمود با هم حرف مي زدن و به خونۀ ما نگاه مي كردن .
دنيا دور سرم چرخيد . يعني محمود لوش داده ؟ ممكن نيست چطور ممكنه ؟ خواهر زاده خودشو ؟ ديوانه وار از خونه بيرون زدم ، نمي دانم چطور خود را به خانۀ محمود رساندم . مثل ديوانه ها در مي زدم ، غلامحسين ومحمود سراسيمه در را باز كردند . غلامعلي مدتي بود كه به جبهه رفته بود ، محمود هنوز لباس خانه تنش بود ، فرياد زدم :
- تو ، تو ، تو بي شرف پاسدار خونۀ ما آوردي ؟ تو مأمور آوردي كه سيامك منو بگيرن ؟ آره ؟
با خونسردي نگاهم كرد ، منتظر بودم بگويد نه !حاشا كند ، يا ناراحت و عصباني از اينكه چطور من چنين فكري كرده ام همه چيز را انكار كند ، ولي او با همان خونسردي گفت :
- خوب پسرت مجاهد بود مگه نه ؟
- نه سيامك من سني نداره كه بتونه فرقه اي رو انتخاب كنه . تو همين يكي ، دو ساله سه تا عقيده عوض كرده ، هيچوقت هم جزو هيچ گروهي نبوده .
- خيال مي كني آبجي ... ! سرت رو كردي زير برف ، خودم ديدم سر چاراه روزنامه مي فروخت .
- همين ، براي همين فرستاديش زندون .
- وظيفه شرعي ام بود بود . نمي بيني چه خيانتها و آدمكشي ها مي كنن ، من كه دين وآخرتمو به پسر تو نمي فروشم . اگه پسر خودم هم بود همين كارو مي كردم .
- آخه پسر من بي گناهه ، اصلاً جزء اونا نيست .
- اين ديگه به من ربطي نداره ، وظيفۀ من بود معرفي كنم كه كردم ، ديگه بقيه اش با دادگاه عدل اسلاميه ، اگه بي گناه باشه ولش مي كنن .
- به همين راحتي ، اگر اشتباه كنن چي ؟ اونا كه معصوم نيستن . بچۀ من به خاطر يه اشتباه از بين بره ؟ تو چطوري مي خواي با وجدان خودت كنار بياي ؟
- به من چه ؟ اين ديگه تقصيرش گردن اوناس ، تازه اگرم همچين اشتباهي بشه ، راه دوري نمي ره ، جزء شهدا محسوب مي شه ، مي ره بهشت ، روحش هم تا ابد ممنون منه كه از سرنوشتي مثل باباش نجاتش دادم . اين ها خائن به دين ومملكتند .
تنها چيزي كه مرا سرپا نگهداشته بود خشم بود ، فرياد زدم :
- هيچكس مثل تو خائن به دين ومملكت نيست ، امثال تو دارن اسلامو از بين مي برن ، مردمو گريزون مي كنن ، كي آقا همچين فتوايي داده ؟ تو براي استفادۀ خودت همه جور كثافت كاري مي كني و به پاي دين مي ذاري .
تفي به صورتش انداختم و از خانه خارج شدم . سرم از درد داشت مي تركيد ، دوبار كنار خيابان نگهداشتم و زرد آب تلخي را بالا آوردم . خودم را به خانه خانم جون رساندم . علي عازم رفتن بود . دستش را گرفتم . التماس كردم كه برايم كاري كند . آشنايي پيدا كند ، از پدر زنش كمك بگيرد ، او همه را مي شناسد . علي سري تكان داد وگفت :
- آبجي به خدا نمي دوني چقدر ناراحتم ، من سيامكو خيلي دوست داشتم . تو بغل خودم بزرگ شده بود ...
- شده بود ؟!! جوري حرف مي زني انگار همين حالا مرده .
- نه منظوري نداشتم ، مي خوام اينو بگم كه هيچ كس كاري نمي كنه يعني نمي تونه بكنه ، وقتي اسم مجاهد روش باشه همه خودشونو كنار مي كشن ، بسكه آدم كشت بي شرف ا، مي فهمي كه !؟
به اطاق خانم جون رفتم روي قالي ولو شدم ، سرم را به ديوار كوبيدم ، گفتم :
- بيا ، اينم پسرات ، كمر به قتل بچۀ خواهرشون بستن . يه بچۀ هفده ساله ؛ آنوقت مي گي به دل نگيرم ، مي گي از يه خونيم .
در همين موقع فاطي و صادق با بچۀ كوچكشان رسيدند . مرا بلند كردند . به خانه برگشتيم ، فاطي هم يكريز اشك مي ريخت ، صادق با حرص سبيلش را مي جويد ، فاطي يواشكي گفت :
- راستش براي صادق هم نگرانم نكنه بگن اونم مجاهده ؟ آخه يكي دوبار با علي و محمود بحث كرده .
به پهناي صورتم اشك مي ريختم . گفتم :
آقا صادق بيا بريم دم زندون اوين ، شايد تونستيم خبري بگيريم .
با هم به آنجا رفتيم ولي بي نتيجه بود ، عزت الله حاج حسيني را خواستم كه گفتند امروز نمي آيد . گيج و مات به خانه برگشتيم . فاطي وپروين خانم از قيافۀ من فهميدند كه هيچ خبري نيست . سعي كردند وادارم كنند تا چيزي بخورم ؛ ولي نمي توانستم مدام فكر مي كردم كه حالا سيامك در آن جا چه مي خورد ، و دوباره به گريه افتادم ، چكار كنم ؟ پيش كي برم ؟ من ، يك زن تنها ، ناگهان فاطي گفت :
- محبوبه !!
- كدوم محبوبه ؟
- محبوبۀ عمه جون . مگه نه اينكه اونم پدر شوهرش روحانيه ، مي گن خيلي هم مهمه . عمه خيلي تعريف مي كرد و مي گفت خيلي مرد مهربون وخوبيه .
- آره راست مي گي .
مثل غريقي به هر شاخه اي چنگ مي زدم . نور اميدي در دلم درخشيد بلند شدم .
- كجا ؟؟
- بايد برم !
- حالا صبر كن ، من وصادق هم مي آييم ، فردا با هم مي ريم .
- فردا دير مي شه ! من خودم تنها مي رم .
- آخه مگه مي شه ؟
- چرا نمي شه ؟! خونۀ عمه رو بلدم ، آدرسش كه عوض نشده ؟
- نه ؟
- ولي نمي توني تنها بري ؟
مسعود در حالي كه لباس مي پوشيد گفت : تنها نمي ره ، من باهاشم .
- ولي تومدرسه داري ، امروز هم كه نرفتي .
- مدرسه چيه تو اين اوضاع ، خيالت راحت ، من نمي ذارم تنها بري ،همين وبس ، حالا من مرد اين خونه ام .
شيرين را به پروين سپرديم و رفتيم ؟. مسعود مثل يه بچه از من مواظبت مي كرد . خودش را روي صندلي بلند نگه مي داشت تا من بتوانم سرم را روي شانه اش بگذارم وبخوابم . مرتب بهم آب وبيسكويت مي داد . مثل يك مرد با ديگران حرف مي زد ، تاكسي مي گرفت و مرا دنبال خودش مي كشاند . شب بود كه خانۀ عمه رسيديم ؛ عمه متحير از ديدن ما در آن وقت شب به چهره ام خيره شد و گفت :
- خدا مرگم بده چي شده ؟
زدم زير گريه .
- عمه به دادم برس ، بچه امو هم دارم از دست مي دم .
نيم ساعت بعد محبوبه و محسن شوهرش آنجا بودند . محبوبه همان نشاط دوران گذشته را داشت فقط كمي چاقتر و چهره اش پخته تر شده بود . شوهرش مرد خوش قيافه ، فهميده و دلسوزي به نظر مي رسيد . عشق و محبت دو جانبه در رفتار وكردارشان كاملاً محسوس بود . من بي اختيار زار مي زدم و آنچه بر سرم آمده بود را مي گفتم . شوهر محبوبه با مهرباني و آرامش دلداريم داد ، حرفهاي اميدوار كننده زد . گفت :
- محاله با مداركي چنين بي ارزش بلايي سرش بيارن .
و قول داد كه مرا فردا پيش پدرش برده و هر كمكي كه لازم باشد بكند . قدري آرام گرفتم . عمه وادارم كرد غذاي سبكي بخورم ، محبوبه مسكن و آرام بخش برايم آورد . بعد از بيست وچهار ساعت ، تلخ وسنگين به خواب رفتم .

ادامه دارد

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#68 | Posted: 11 Sep 2013 18:33




ادامه داستان

پدر شوهر محبوبه مرد نازنين و انساني وارسته و نوراني بود ، از اشكهاي من بسيار متأثر شد ، در كمال فروتني و محبت دلداريم داد ، به چند نفر تلفن كرد و اسامي و يادداشتهايي نوشت ، به محسن داد و او را مأمور همراهي با من كرد ، به تهران برگشتيم ، مدام دعا مي خواندم .با خدا راز ونياز مي كردم . محسن از بدو ورود ، مشغول تماس گرفتن و صحبت با آدمهاي مختلف شد تا بالاخره توانست برنامۀ ملاقاتي براي روز بعد ترتيب دهد . فرداي آن روز با هم به زندان اوين رفتيم ، مسؤول زندان با محسن خوش وبش كرد و گفت :
- مسلم است كه سمپات بوده ولي تاكنون مدارك معتبري بر عليه او بدست نيامده . به محض آنكه مراحل قانوني و معمولي طي شد او را آزاد مي كنيم و از محسن هم خواست كه سلام او را به حاج آقا برساند .
*
همين حرفهاي او مرا ده ماه سرپا نگهداشت . ده ماه سياه ودردناك ، هر شب خواب مي ديدم كه پاهاي او را بسته اند و شلاق مي زنند . پوست وگوشت پاهايش به شلاق مي چسبد و با فرياد از خواب مي پريدم . فكر مي كنم يك هفته پس از گرفتاري سيامك بود كه نگاهم در آينه به خودم افتاد ، پير ، زار ، لاغر وزرد بودم ، از همه عجيب تر يك دسته موي سفيد بود كه در طرف راست سرم خوابيده بود .
بعد از اعدام حميد رشته هاي موي سفيد در موهايم ديده مي شد ولي اين دسته كاملاً جديد بود و نتيجه زجر همين چند روزه .
مدام با محبوبه و از طريق او با شوهر و پدر شوهرش در تماس بودم . يكبار در جلسه اي كه مسئولين زندان براي والدين زندانيان گذاشتند شركت كردم .در مورد سيامك پرسيدم ، مسؤول او را خوب مي شناخت ، گفت :
- جاي نگراني نيست ، آزاد مي شه ، خوشحال شدم ولي ياد حرف يكي از مادران زندانيها افتادم كه مي گفت :
- وقتي مي گه آزاد مي شه ، منظورش آزادي از زندگيه .
تمام تنم به لرزه افتاده ، اين بيم واميد مرا مي كشت . سعي مي كردم تا مي توانم كار كنم ، تا هم عقب ماندگيهاي كاريم را جبران كرده باشم و هم وقت كمتري براي فكر كردن برايم بماند .
*
*
خبر بازگشايي دانشگاهها به واقعيت پيوست ، براي طي چند واحد باقي مانده و رسيدن به نتيجه اي كه آنهمه برايش زحمت كشيده بودم به دانشگاه مراجعه كردم ، در نهايت خونسردي و با اخم گفتند شما صلاحيت ورود به دانشگاه را نداريد .
- ئلي من قبلاً وارد شدم ، حالا مي خواهم خارج بشم ، فقط بايد اين چند واحد و بگذرونم . تازه كلاسها را ديدم تنها بايد امتحان بدم .
-خير شما مشمول طرح پاكسازي دانشگاه شديد .
- چرا ؟
با لبخندي تمسخر آميز گفت :
- يعني خودتون دليلشو نمي دونيد ؟! شما همسر يك كمونيست معدوم و مادر يك منافق خائن هستيد .
با عصبانيت گفتم :
- ولي به هردوشون افتخار مي كنم .
- شما هر جقدر دوست داريد مي تونيد افتخار كنيد ، ولي نمي تونيد از دانشگاه اسلامي ما ليسانس بگيريد و سر كلاسهاي اين دانشگاه بنشينيد .
- مي دونيد من چقدر براي اين دوره زحمت كشيدم ، اگر دانشگاه تعطيل نشده بود چند سال پيش درسمو تموم كرده بودم .
با بي قيدي و بي حوصلگي شانه بالا انداخت ... با چند نفر ديگر هم صحبت كردم ولي بي نتيجه بود سرخورده و ناكام از دانشگاه بيرون امدم ... تمام زحماتم به باد رفته بود .
*
*
آفتاب ملايم اوايل اسفند ماه مي درخشيد ، هوا تيزي سرماي زمستان را از دست داده بود بوي خنك بهار در هوا مي چرخيد ، صادق خان ماشين را براي تعمير داده بود ... پياده به طرف محل كار رفتم . بدجوري دلم تنگ بود . خود را به شدت مشغول كار كردم . حدود ساعت دو بعد از ظهر فاطي تلفن كرد و گفت :
- عصر از راه اداره بيا اين جا . صادق هم ماشين و از تعمير گاه گرفته مي ره بچه ها رو مي آره ...
- حوصله ندارم ، من مي رم خونه .
- نه حتماً بايد بيايي كارت دارم .
- چكار داري ، بگو ، خبري شده ؟
- نه بابا ، محبوبه تلفن كرد وگفت تهرون هستن . منم گفتم بيان شايد خبري هم داشته باشن .
وقتي گوشي را گذاشتم و به فكر فرو رفتم ، به نظرم صداي فاطي عادي نبود .
دلم به شور افتاد ، در همان موقع كار فوري روي ميزم گذاشتند مشغول كار شدم .
ولي افكارم متمركز نمي شد ، به خانه تلفن كردم ، به پروين خانم گفتم :
- شيرينو حاضر كن ، صادق آقا مي آد دنبالش خنديد و گفت :
- اومده ، منتظر مسعود بودن كه اونم رسيد ، دارن مي رن منزل فاطي ، تو كي مي ري ؟
- تا كارم تمام بشه مي رم ، راستشو بگو پروين خانم خبريه ؟
- خبر ؟! چه خبري ؟ والله منكه نمي دونم . اگر خبري بود صادق آقا مي گفت . نه جونم اينقدر بيخودي دلشوره نداشته باش ، داري از بين مي ري .
*
به محض اينكه كارها را تحويل دادم از اداره بيرون آمدم به اولين تاكسي كه رسيدم گفتم دربست و آدرس خونۀ فاطي را دادم . فاطي با هيجاني پنهاني در را به رويم باز كرد . با دقت و تيز بيني نگاهش كردم .
- سلام آبجي ، چته ؟ چرا اينجوري نگام مي كني ؟
- راستشو بگو فاطي ، چه خبره ؟
- وا ! مگه هميشه بايد خبري باشه كه تو بيايي خونۀ ما .
فيروزه دويد و رقص كنان خودش را به آغوشم انداخت ، شيرين هم به طرفم دويد . به مسعود نگاه كردم او هم متفكر وارام ايستاده بود ، خودم را كنترل كردم و داخل شدم ، آهسته به مسعود گفتم :
- مسعود خبري شده ؟
- نمي دونم ، ما هم تازه رسيديم ، به نظرم كاراشون مشكوكه هي با هم پچ پچ مي كنن .
فرياد زدم :
- فاطي چه خبره ؟ دارم ديونه مي شم ، د بگو !! نصف جون شدم .
- تو رو خدا آروم باش ، هر چي هست خبر خوبيه ، خيالت راحت باشه .
- از سيامك خبري داري ؟
- آره شنيدم قراره تا عيد آزادش كنن .
- راس مي گي ؟
صادق گفت :
- شايدم زودتر ...
- تو رو خدا !! كي گفته ؟ از كجا شنيدي ؟
- آروم باش حالا بشين چايي بيارم .
مسعود دستم را محكم گرفته بود . صادق مي خنديد و خودش را با بچه ها مشغول مي كرد . گفتم :
- صادق آقا تو رو خدا شما درست تعريف كنيد .
- والله من نمي تونم خودش بايد بگه . اون بهتر در جريانه .
- از كي شنيده از محبوبه ؟
- آره ، مثل اينكه با محبوبه حرف زده .
فاطي با سيني چاي آمد ، فيروزه خندان ورجه ورجه كنان ظرف شيريني را آورد گفتم :
- فاطي جون بچه ها بيا بشين برام درست حرف بزن ، محبوبه چي گفته ؟
- گفت ، كار تمومه ، انشاءالله همين روزا سيامك آزاد مي شه !!
- تو رو خدا راس مي گي ؟ مثلاً كي ؟
- شايد توي اين هفته !
- واي خدا جونم ، يعني ممكنه ؟!
به مبل تكيه دادم . فاطي گويي همه چيز را از قبل حاضر كرده بود . فوراً قطرۀ قلب با ليوان آب به دستم داد . آنرا خوردم ، تا كمي آرام شدم . از جا جستم .
- كجا ؟ چه خبره ... ؟
بايد برم اطاقشو مرتب كنم . اگه بچه ام فردا بياد بايد همه چي مرتب باشه . هزار تا كار دارم .
- نه خواهر ، بشين ، چرا تو آروم و قرار نداري ؟ راستش محبوبه گفت ، شايد امشب بياد .
دوباره روي مبل اقتادم .
- يعني چه ؟ درست بگو ببينم .
- والله محبوبه اينا رفتن كه اگه آزاد شد بيارنش . تو بايد به اعصابت مسلط باشي . مي خواهي چند قطرۀ ديگه كرامين بهت بدم ، بيا اين قرصو هم بخور ، هر لحظه ممكنه پيداشون بشه ، تو بايد آمادگي داشته باشي .
بي قرار و دست پاچه يك ريز مي پرسيدم :
- پس چي شد ، كي ميان ؟
در همين موقع مسعود فرياد كشيد :
- سيامك !
سيامك از پشت ديوار بيرون آمد ، واقعاً قلبم كشش اينهمه شادماني و هيجان را نداشت ، مي خواست از قفسۀ سينه بيرون بزند.در آعوشش گرفتم . خيلي لاغرتر و دراز تر شده بود ، نفسم بند آمد ، به صورتم آب ريختند .
دوباره در آغوشش گرفتم ، صورت ، چشمها و دستهايش را لمس كردم . يعني اين واقعاً خود او بود . سيامك نازنين خودم .
مسعود يك ساعتي در آغوش سيامك گريه كرد ، پسر خوب و مهربان كه در اين مدت شجاعانه بارمسئووليت خانه را بر دوش كشيده ، آرام وشكيبا به من اميد مي داد ، اينهمه اشك را در تمام اين مدت چگونه پنهان كرده بود ؟
شيرين خندان و هيجان زده از اينهمه شلوغي و شادي بعد از كمي خجالت و اطوار به آغوش سيامك پريد . تمام آن شب در شادي ، هيجان ، هذيان و شوق وصف ناپذيري گذشت . گفتم :
- بايد پاهاتو ببينم .
خنديد و گفت :
- مامان ولم كن ، اين حرفا چيه مي زني .
قبل از همه به حاج آقا تلفن كردم ، تا مي توانستم قربان صدقه اش رفتم و اشك ريزان سپاسگزاري كردم . گفت :
- من كه كاري نكردم .
- چرا ! مي ئونم چه كرديد ، من سيامكو از شما دارم .
*
دو روزي در ازدحام ديدارها گذشت منصوره و منيژه هواي مادر بزرگ را داشتند . او که روز به روز گیج تر و فراموش کار تر می شد.دیگر فرقی بین سیامک وحمید نمی گذاشت.
آنقدر نذر داشتم که نمی دانستم کدام را باید انجام دهم.کارها را رهاکردم وچهارنفری به زیارت حضرت رضا رفتیم.بعد به قم وحضورا از عمه،محبوبه،آقا محسن و فرشتهٴ نجاتم حاج آقا تشکر کردیم.چه روزهای شیرینی بود.احساس می کردم دوباره زنده شده ام .با حضور وسلامت بچه ها هیچ غمی نمی توانست مرا از پای در آورد.
**********
سیامک به هیجده سالگی نزدیک می شد.با اینکه یکسال از مدرسه عقب افتاده بود ولی به دلیل اینکه زودتر او را به مدرسه گذاشته بودم از نظر سنی عقب نبود.باید در دبیرستان نام نویسی می کرد .ولی به دلیل سابقه ی سیاسی نام او را در دبیرستان ننوشتند .هرچه دوندگی کردیم بی فایده بود.من که آرزوی بالاترین سطوح تحصیلی را برای فرزندانم داشتم حالا باید می پذیرفتم که حتی از گرفتن دیپلم هم محروم شوند.سیامک عصبی بود،این محرومیت ضربه ی دیگری به روحیه حساسش وارد کرد.بیکاری ،بی برنامگی و در خانه ماندن اصلا به صلاح نبود .خصوصا که اخیرا سروکله ی چند نفر از دوستان سابقش هم پیدا شده بود.هر چند که او هیچ تمایلی به آنها نداشت ولی حضورشان دلم را به لرزه در می آورد و احساس خطر می کردم .تصمیم گرفت سر کار برود .می دید که من چگونه کار می کنم و با صرفه جویی و زحمت زندگی را می گردانم .می خواست کمکی به حال من باشد.ولی او چه کاری می توانست بکند.نه سرمایه ای داشت ونه تحصیلاتی .از سوی دیگر جنگ تمام نشده بود و روز به روز به ما نزدیکتر می شد .با این فکر و خیال ها دست وپنجه نرم می کردم که منصوره به دیدنم آمد.نگرانیهایم را در مورد سیامک با او در میان گذاشتم ،گفت
-راستش منم برای همین اومدم ،سیامک باید تحصیل کنه .تو خونواده ی ما در نسل اخیر همه دانشگاه رفتن .مگه می شه سیامک حتی دیپلم نگیره.


ادامه دارد

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#69 | Posted: 11 Sep 2013 18:34




ادامه داستان

-تحقیق کردم ،می تونه متفرقه امتحان بده .ولی باید به کلاس شبانه بره اما خودش می خواد کار کنه .می گه وقتی نمی تونم کنکور بدم و دانشگاه برم،دیپلم به چه دردم می خوره.اون موقع هم باید آزاد کار کنم پس بهتره از حالا شروع کنم.
-راستش معصوم جون من برنامه ی دیگه ای دارم ،نمی دونم عکس العملی در مقابلش نشون می دی .ولی خواهش می کنم درهر حال اونو محرمانه بدون و به هیچ کس نگو .
با تعجب نگاهش کردم.
-باشه ،چی هست؟
-می دونی اردشیر من یکساله که دیپلم گرفته ،باید بره سربازی ،این جنگ هم که تموم نمی شه ،منم به هیچ عنوان راضی نیستم اونو بفرستم جنگ.خودش هم که یادته از بچگی خیلی ترسو بود.اینقدر می ترسه که اگه از گلوله نمیره از ترس می میره.ما هم تصمیم گرفتیم ردش کنیم.
-ردش کنی؟چطوری؟اینا که ممنوع الخروجند!
-خوب مشکل همینه،باید غیرقانونی از مرز ردشون کنیم،یه نفرو پیدا کردیم دویست وپنجاه تومن می گیره ،بچه ها رو رد می کنه.من فکر کردم دوتاشونو با هم بفرستیم ،به نفع هر دوشونه ،مواظب همدیگن .نظرت چیه؟
-والله خوبه،ولی باید پولشو جور کنم.
-خیلی نگران نباش اگه کم وکسری بود،ما کمک می کنیم .این خیلی مهمه که با هم باشن .شاید بیشتر به نفع اردشیر باشه ،چون سیامک می تونه گلیم خودشو از آب بیرون بکشه . ماشاالله کاملا یه مرده ولی ارشیر احتیاج به کمک داره .اگه بدونه تنها نیست راحت تره می ره.ماهم خیالمون راحت تره.
-ولی کجا برن؟
-خیلی جاها ،ما تحقیق کردیم،همه جاپناهنده می پذیرن .اینا اونجا می تونن تحصیل کنن،بهشون حقوق هم می دن ببینم تو نگران چی هستی ؟پولش؟
-نه اگه به نفع بچه ام باشد زندگیم و می فروشم ،قرض می کنم ، می فرستمش. ولی باید مطمئن بشم که به نفعشه باید فکر کنم،با خودش مشورت کنم به من یه هفته مهلت بده.
دو روز با خودم فکر کردم که چه باید بکنم،آبا سپردن بچه ای با این سن وسال به دست قاچاقچی که به هر حال خلاف کار است،کار صحیحی است ؟رد شدن از مرز چقدر خطر دارد و بعد زندگی در کشورهای غریبه و تنها در آن سر دنیا ،اگر احتیاج به کمک داشته باشد په کسی به او خواهد رسید ،باید با کسانی مشورت می کردم .داستان را محرمانه به آقا صادق گفتم،گفت:
-والله من نمی دونم ،بالاخره هر کاری ریسک هم داره اینم کار خطرناکیه،از طرفی من هیچ تصویری از زندگی در خارج ندارم ولی خوب خیلی ها رو می شناسم که اخیرا پناهنده شدن ،البته چند نفری رو هم بر گردوندن.
روز بعد با آقای زرگر برای تحویل گرفتن کارقرار داشتم ،او که تحصیلات عالیه خود را در خارج گذرانده بود می توانست راهنمای خوبی برای من باشد،موضوع را با او در میان گذاشتم،فکری کرد وگفت :
-من البته در مورد خروج غیر قانونی از مرز تجربه ای ندارم و نمی دونم تا چه حد خطرناکه ،هر چند که اخیرا بسیار رایج شده،ولی اگه او رو به عنوان پناهنده بپذیرن که با سابقه ی زنداتی که داره حتما می پذیرن،مشکل مالی نخواهد داشت،اگه خودش توانایی داشته باشه به بهترین صورت می تونه تحصیل کنه ،فقط مسأله تنهایی وغربته که خیلی هم جدیه ،اغلب بچه ها در سن او دچار مشکل وافسردگی می شن و بسیاری ناراحتی های روانی جدی تر پیدا می کنن و نه تنها نمی تونن درس بخونن بلکه زندگی طبیعی هم نمی تونن داشته باشن،نمی خوام بترسونمت ولی خودکشی در بین این جور بچه ها رایجه،در صورتی این کاروبکن که یه آدم واقعا دلسوز و مهربون اونجا داشته باشی که بتونه تا حدودی جای خالی تورو پرکنه و ازش سرپرستی کنه.
تنها کسی که در خارج از ایران می شناختم و به او اطمینان داشت پروانه بود،از خانه ی منصوره به او تلفن کردم می ترسیدم تلفن ما تحت کنترل باشد،وقتی جریان را برایش گفتم با خوشحالی گفت:
-حتما این کارو بکن،نمی دونی جقدر نگرانش بودم ،تو رو خدا هر طور شده بفرستش بهت قول می دم که خوب ازش نگهداری کنم ،مثل پسر خودم بهش می رسم،تو اصلا نگران نباش.
لحن صمیمانه ی او واستقبال دلپذیرش نگرانیم را از آن طرف تخفیف داد دیگر وقتش رسیده بود که وضوع را با سیامک در میان بگذارم،هیچ نمی دانستم چه عکس العملی نشان خواهد داد ؟شیرین خواب بود ،آرام در اطاق پسرها را باز کردم و به داخل رفتم،او روی تخت دراز کشیده و به سقف خیره شده بود،مسعود پشت میز نشسته ،درس می خواندروی تخت نشستم و گفتم:
-می خوام باهاتون حرف بزنم .
سیامک نیم خیز شد و مسعود دست از کار کشید و به طرف من برگشت و گفت:
-چی شده مامان؟اتفاقی افتاده؟
-نه پسرم هنوز نه،فکرایی کردم،می خوام در مورد آینده ی سیامک تصمیمی بگیریم.
-چه تصمیمی ،مگه ما تصمیم هم می تونیم بگیریم ،ما هرچه بهمون گفتن باید بگیم چشم.
-نه مادرجون از این خبرا هم نیست،من یه هفته اس که به فرستادن تو به خارج فکر می کنم .
-به! دلت خوشه ،پولشو از کجا می خوای بیاری؟می دونی چقدر می خواد اقلا دویست هزار تومن برای قاچاقچی ،همینقدر هم برای ذندگی تا تعیین تکلیف پناهندگی .
باریکلا!چه دقیق ...تو از کجا می دونی ؟
-اوه اینقدر تحقیق کردم ،میدونی تا حالا چند تا از دوستام رفتن؟
-نه !چرا به من نگفتی؟
چی بگم؟می دونستم که نداری بیخودی غصه میخوری .
-پول مهم نیست،اگه به نفع تو باشه هر جور شده تهیه می کنم .تو فقط اینو بگوکه دلت می خواد بری یا نه؟
-البته که دلم می خواد؟
-می خوای بری چکار کنی؟
-برم درس بخونم اینجا هیچ آینده ای ندارم دانشگاه هم رام نمی دن.
-فکر نمی کنی دلت برای ما تنگ بشه؟
-چرا خیلی هم تنگ می شه ولی تا کی می تونم بغل دست تو بشینم و خیاطی و تایپ کردنتو نگاه کنم.آینده ام چی می شه ؟
-ولی باید غیر قانونی از مرز رد بشی ،خیلی خطر ناکه،حاضری این ریسک و بپذیری؟
-ریسکش بیشتر از سربازی و جبهه نیست،هست؟
راست می گفت ،او سال دیگر مشمول بود واین طور که پیدا بود جنگ هم نمی خواست تموم شود.
-ولی اگه فرستادمت چند شرط داره که باید قول بدی ،قسم بخوری که انجام بدی و همیشه هم به قولت وفادار بمونی.
-باشه ولی اونا چیه؟
-اول اینکه به هیچ عنوان دور و بر گروههای سیاسی نگردی، با اونا قاطی نشی ودیگه آلت دست قرار نگیری .دوم اینکه تا بالاترین مدارج ممکن درس بخونی ویه آدم حسابی و تحصیل کرده بشی وسوم اینکه مارو فراموش نکنی،هر وقت تونستی دست خواهر و برادرت رو بگیری وکمکشون کنی.
-احتیاج به قول گرفتن نداره اینها همه هدف های خودمه.
-همه همینو می گن ولی بعد یادشون می ره.
-چطور ممکنه من شماهارو یادم بره،شماها تمام زندگی من هستین من تنها آرزوم اینه که یه روز خوبیها وزحمات تورو تلافی کنم،مطمئن باش درسمو خوب می خونم،با سیاست هم کاری ندارم،راستش دیگه از هر چی گروه سیاسیه حالم بهم می خوره.
**********
ساعتها در مورد چگونگی سفر،تهیهٴ پول،برنامه های آینده صحبت کردیم ،سیامک انگار زنده شده بود،هیجان زده وامیدوار در عین حال نگران و مضطرب بود .دو قطعه فرش،طلاهای باقیمانده حتی حلقهٴخودم و النگوی شیرین را فروختم،مقداری از پروین خانم قرض کردم ولی هنوز کم بود،آقای زرگر که همواره نگاه دلسوزانه به زندگی من داشت و مسایل ومشکلاتم را قبل از بیان می دانست یکروز با پنجاه هزار تومن پول به خانهٴ ما آمد و گفت حقوقهای عقب افتادتو جمع کردم.
-من اینقدر حقوق عقب افتاده نداشتم.
کمی هم من گذاشتم روش.
چقدر؟من باید بدونم چقدر بدهکارم،و چطوری باید قرضمو ادا کنم.
چیزی نیست خودم حسابشو دارم،از حقوقهای بعدی کم می کنم.
سر هفته دویست وپنجاه هزار تومان به منصوره دادم و با اطمینان اعلام کردم که ماآماده ایم، متحیر نگاهم کرد وگفت:
-از کجا اینهمه پول آوردی؟من برات صد هزار تومان گذاشته بودم.
-خیلی متشکر خودم جور کردم.
-برای خرید ارز و خرج ماههای اول که توی پاکستان هستند چی؟برای اونم داری؟
-نه ولی جور می کنم تو فعلا اینو بگیر و قرار مدار وبذار تا بعد.
-نه دیگه نمی خواد این پول هست.
-باشه من به تدریج بهت پس می دم.
-لازم نیست ،این پول خودتونه،سهم بچه هاته آه که اگه حمید یه هفته دیرتر مرده بود نصف خونه و بقیه چیزا مال شماهابود.
اگه حمید نمرده بود پدربزرگ هم الان زنده بود.-
ارتباط با این قاچاقچی که پسری جوان ولاغر اندام و سیه چرده با لباس محلی بود.خود داستانی داشت اسم رمز او «مهین خانم»بود،او فقط به تلفنهایی که مهین خانم را می خواست جواب می گفت .قرار بود بچه ها حاضر باشند تا با دستور او در یک فرصت مناسب حرکت کنند و به زاهدان بروند.او تعهد کرده بود که به کمک دوستانش آنها را از مرز رد کرده به شهر کویته و دفتر سازمان ملل برساند.می گفتند،پوست گوسفند به آنها می پوشاند و در میان گله از مرز ردشان می کند.شنیدن این داستانها تن مرا لرزاند ولی سعی می کردم سیامک متوجهٴ وحشت ،ودلهره وتردید من نشود .ولی خودش به اندزهٴ کافی ماجراجو و بی باک بود، بیشتراز این قصه ها لذت می برد و به هیجان می امد تا ترس و وحشت.
**********
شبی که دستور حرکت رسید بچه ها با بهمن خان شوهر منصوره به طرف زاهدان به راه افتادند .هنگام خداحافظی احساس می کردم تکه ای از وجودم را از بدنم جدا می کنند.نمی دانستم کار درستی کرده ام یا نه.غم دوری از یک طرف و وحشت از خطری که او را تهدید می کرد از سوی دیگر مرا در منگه گذاشته بودند .آنشب تا صبح از سر جانماز بلند نشدم،یک ریز دعا کردم واشک ریختم و پسرم را به او سپردم.
سه روز در وحشت و نگرانی گذشت تا اینکه خبر رسید که بالاخره به سلامتی از مرز گذشته اند .بعد از ده روز با خودش که به اسلام آباد رسیده و تقریبا جا افتاده بود صحبت کردم .صدایش دور و غمگین بود.
پس از آن من بودم و درد دوری و فراق ،مسعود از رفتن سیامک بسیار متأثر بود و گریه های شبانه من او را بیشتر می آزرد.حال منصوره از من خیلی بدتر بود.او که حتی یک روز از بچه اش جدا نشده بود به شدت بی تابی می کرد .در ظاهر به او و در واقع به خودم نهیب می زدم.
-ما باید قوی باشیم ما مادران این دوره برای حفظ فرزندانمان و آینده و سعادت آنها باید غم دوری و فراقشان را تحمل کنیم.این بهایی است که ما به دلیل عشق به فرزندانمان باید بپردازیم و گرنه مادرانی خود خواه خواهیم بود.
چهار ماه بعد ،یک شب پروانه تلفن کرد و گوشی را به دست سیامک داد،از خوشحالی فریاد زدم.او به مقصد رسیده بود،پروانه به من اطمینان دادکه مراقب سیامک هست.ولی سیامک باید مدتی در کمپ پناهندگان بماند.او در آنجا بر خلاف دیگران که وقت خود را به بطالت می گذراندند شروع به یادگیری زبان کرد ،به سرعت وارد مدرسه شد و پس از آن به دانشگاه رفت.در رشته ی مهندسی مکانیک ادامه تحصیل داد و هرگز قولش را فراموش نکرد.پروانه ترتیبی داده بود که او تمام تعطیلات را در منزل آنها بگذراند،بدین ترتیب مدام از وضعیتش خبر داشتم،پروانه هم با حوصله مرا در جریان پیشرفتهایش قرار می داد.خیلی خوشحال و سر افراز بودم احساس می کردم یک سوم از وظیفه ام را به انجام رسانده ام با قدرت کار می کردم و به تدریج قرضهایم را ادا می نمودم.مسعود با دقت و وسواس مواظب من و زندگیمان بود،نقش پدر خانواده را در ضمن درس خواندن به خوبی بازی می کرد و با محبتهای بی دریغش مرا غرق در سرور و امید می نمود.شیرین با شیرین زبانیها ،قر و اطوار و شیطنت هایش نشاط وشادمانی به خانه امان می آورد،آرامش به زندگیم راه یافته بود،هر چند می دانستم موقتی است زیراهنوز در اطرافم مشکلاتی می چرخیدند وجنگ خانمانسوز !بدی به نظر می رسید .در همان روزها که من خندیدن را دوباره یاد گرفته بودم،آقای زرگر در نهایت جدیت در حالیکه به میز جلوی مبل چشم دوخته بود از من خواستگاری کرد.می دانستم که زن فرانسوی و بچه اش از ایران رفته اند. ولی نمی دانستم که طلاق هم گرفته اند .آقای زرگر مردی فهمیده و از هر نظر موجه بود.زندگی با او می توانست بسیاری از مشکلات مادی ومعنوی مرا حل کند.من هم نسبت به او بدون احساس نبودم،همیشه او را به عنوان انسانی والا و دوستی خوب و همراه تحسین می کردم و دوست می داشتم ،به راحتی می توانستم سفره دلم را پیش او بگشایم .مدتها بود که می دانستم نسبت به من علاقه ی خاصی دارد .شاید آن علاقه و محبتی که هرگز به طور کامل از حمید ندیده بودم را می توانست به من عرضه دارد.او سومین نفری بود که بعد از مرگ حمید از من خواستگاری می کرد،در دو مورد دیگر بدون هیچ تردیدی در همان لحظه پاسخ منفی داده بود.ولی در مورد آقای زرگر نمی دانستم چه کنم،ازدواج با او هم از نظر عقلی و هم احساسی درست به نظر می رسید ولی مسعود که مدتی بود با کنجکاوی رفتارم را زیر نظر داشت عصبی و بی قرار می نمود و یک بار بی مقدمه گفت:
-مامان ما به هیچ کس احتیاج نداریم ،مگه نه؟هر چیزی که احتیاج داشتید فقط به خودم بگید من براتون فراهم می کنم،به این آقای زرگرم بگید ،اینقدر اینجا نیاد.دیگه تحمل دیدنشو ندارم.
بدین ترتیب فهمیدم که نباید آرامش تازه کسب شده را برهم زنم،و توجه خود را به کس دیگری جز فرزندانم معطوف نمایم من وظیفه ی خود می دانستم که باتمام وجود در خدمت آنها باشم،خودم باید جای خالی پدر را برایشان پر کنم نه فردی غریبه .حضوراو ممکن است برای من یسیار مغتنم باشد ولی کاملا مشخص بود که فرزندانم خصوصا پسران نوجوانم را معذب و ناخرسند می کند،پس از چند روز با نهایت معذرت جواب رد دادم ولی از او خواستم که دوستیش را هرگز از من دریغ نکند.


ادامه دارد

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#70 | Posted: 11 Sep 2013 18:35




ادامه داستان

وقایع زندگی من همیشه به نحوی رخ می داد که مهلتی برای نفس کشیدن و تجدید قوا داشته باشم هر چه دوران آرامش طولانی تر بود شوک واقعه بعدی شدیدتر می شد، این باور باعث شده بود که در بهترین شرایط نیز دلهره ای پنهان داشته باشم و ناگهان قلبم فرو ریزد.
با رفتن سیامک ظاهرا مشکل اصلی زندگی ما حل شده بود، هر چند که دلم برایش پر می زد و دلتنگی ام گاه غیرقابل تحمل می شد ولی هرگز از فرستادن او پشیمان نشدم و نخواستم که برگردد. با عکسش حرف می زدم و برایش نامه های مفصل می نوشتم تا در جریان همه مسایل باشد و با غریبه نگردد. مسعود به قدری آرام و مهربان بود که نه تنها هیچ مشکلی ایجاد نمی کرد بلکه مشکل گشایم بود، دوران پرجوش و خروش بلوغ را نیز با متانت و صبوری گذراند، خود را مسؤول ما می دانست، همه کارها را به دوش می گرفت، باید مواظب می بودم تا مبادا از این همه محبت و از خود گذشتگی او سوء استفاده کنم و از این جوان نورسته بیش از توانش مسؤولیت بخواهم. ولی خودش باز هم راضی نبود، اغلب با نگرانی نگاهم می کرد. پشتم می ایستاد، گردنم را ماساژ می داد و می گفت:
- می ترسم مریض بشی، برو بخواب.
- نه عزیزم نگران نباش، کار کردن کسی رو مریض نمی کنه، خستگی کار با یک شب خواب راحت یا دو روز استراحت هفتگی تموم می شه، این بیکاری، فکر و خیال بیهوده، و اعصاب خسته اس که بیماری میاره، کار جوهر زندگیه.
- بیش از آنکه فرزندم باشد، شریکم، دوستم، مشاورم بود، همه چیز را به هم می گفتیم، هر تصمیمی را با مشورت هم می گرفتیم، خانواده کاملی بودیم، او راست می گفت ما به هیچکس دیگر احتیاج نداشتیم. تنها نگرانی من این بود که در جامعه از حسن سلوک و فداکاری های داوطلبانه اش سوء استفاده کنند همانطور که خواهر شیطانش می کرد و او را با بوسه ای، عشوه ای، اشکی یا خواهشی به هر کاری که می خواست وا می داشت. مسعود مانند پدری مسؤول در مقابل او رفتار می کرد، اسمش را در مدرسه می نوشت، با معلمهایش صحبت می کرد، او را به مدرسه می رساند و برمی گرداند، برایش خوردنی و لوازم تحریر می خرید. موقع بمب بارانها در آغوش می گرفت و زیر پله ها پنهانش می کرد، و من از رابطه دلپذیر آنها غرق در مسرت می شدم. ولی برعکس همه مادران دنیا از بزرگ شدنشان اصلا خوشحال نبودم و در واقع از آن می ترسیدم، وحشت عمیق من با ادامه جنگ شدت می گرفت، هر سال به خودم می گفتم تا سال دیگر تمام می شود به مسعود نخواهد رسید ولی جنگ خیال تمام شدن نداشت. خبر شهادت بچه های همسایه و اطرافیان وحشت زده ام می کرد و با خبر شهادت غلامعلی بیش از پیش خود را باختم. هرگز آخرین ملاقات مان را فراموش نمی کنم از دیدنش جلوی در خانه یکه خوردم، چند سالی بود که ندیده بودمش، نمی دانم به خاطر لباس سربازی بود با چیز غریبی که در عمق چشمانش می درخشید که خیلی بزرگ تر از سنش به نظر می رسید، به هر حال غلامعلی همیشگی نبود، سلامش را با تعجب پاسخ گفتم و پرسیدم:
- چیزی شده؟ با سرزنش نگاهم کرد و گفت:
- مگه باید چیزی بشه تا من به دیدن شما بیام.
- اوه، نه عزیزم، خوش آمدی فقط چون اولین باریه که یه همچنین کاری کردی تعجب کردم، بیا تو، بچه ها خانه نبودند، کمی معذب به نظر می رسید برایش چای ریختم و با حرف زدن و احوال پرسی از همه فامیل سعی کردم فضا را مأنوس تر کنم، ولی هیچ اشاره ای به لباس سربازی و بودن او در جبهه نکردم، انگار از این موضوع می ترسیدم، جنگ در چشم من آکنده از وحشت و غرق در اشک و خون و مرگ و درد بود، وقتی بالاخره ساکت شدم و روبرویش نشستم گفت:
- عمه اومدم ازتون حلالیت بطلبم.
- ای وای عمه! مگه تو چکار کردی یا قراره چه اتفاقی بیفته؟
- می دونم خبر دارید که من جبهه بردم، حالا برای مرخصی اومدم، دوباره بر می گردم، خوب جنگه دیگه، اگه انشاالله سعادت داشته باشم امید شهادت هست.
- خدا مرگم بده عمه این چه حرفیه؟ خدا نکنه تو حالا اول جونیته، خدا اون روز رو نیاره که بلایی سرت بیاد.
- ولی عمه این که بلا نیست، رحمته، منتهای آرزوی منه.
- از این حرفا نزن این چیزا تو کت من نمی ره، به مادر بیچاره ات فکر کن، اگه بفهمه تو از این حرفا می زنی خدا می دونه چه حالی می شه... اصلا نمی فهمم چطوری گذاشته تو بری جبهه، مگه نمی دونی رضایت پدر، مادر از همه چیز واجب تره.
- چرا می دونم ولی رضایتش و همون اول گرفتم، اوایل گریه زاری می کرد راضی نمی شد بردمش توی اون هتلی که جنگ زده ها هستن، بهش گفتم ببین چطور مردم و بی خان و مان و عزادار کردن، این وظیفه شرعی منه که از اسلام و وطنم و مردم بیگناهمون دفاع کنم، تو می خوای مانع انجام وظیفه شرعی من بشی؟ عمه! مامان واقعا معتقده! به نظر من ایمان اون از بابام خیلی قوی تره، گفت من کی باشم که رو حرف خدا حرف بزنم، راضیم به رضای او.
- خوب عزیزم برو ولی بعد از تموم شدن درس و مشقت، شاید انشاالله تا اون موقع جنگ تموم بشه و تو بتونی به زندگی خوب و مفصل برای خودت درست کنی.
با لبخندی تمسخر آمیز گفت:
- آره مثل بابام، منظورت اینه؟
- خوب آره مگه بابات چه عیبی داره؟
- اه چی می گی عمه اگه هیچکی ندونه تو خوب می دونی. نه نمی خوام!
جبهه، چیز دیگه اس، تنها جائیه حس می کنم به خدا نزدیکم، نمی دونی چه حال و هوایی داره، همه از جان گذشته، همه در راه یک هدف، نه کسی از پول حرف می زنه نه از مقام، نه کسی می خواد چیزی رو نمایش بده، نه کسی به دنبال استفاده و سود بیشتره، مسابقه از خودگذشتگی و ایثاره، نمی دونی بچه ها برای بودن در خط مقدم چطوری از هم سبقت می گیرن. ایمان کامل بدون ریا و نیرنگ اونجاس، من اونجا با مسلمونای واقعی آشنا شدم که هیچ ارزشی برای مال دنیا و مادیات قایل نیستند، کنار اونا آرامش دارم. به خدا نزدیکم.
بر را پایین انداخته به گفتار پر از باور این نوجوان به حقیقت رسیده می اندیشیدم، سکوت برقرار شده را بار دیگر صدای گرفته غلامعلی شکست:
- این اواخر عصرها که با بابام می رفتم حجره، از دیدن کاراش ناراحت می شدم، داشتم به همه چیز شک می کردم، شما که خونه ما نمیاین، خونه تازه رو ندیدین.
- نه ندیدم ولی شنیدم خیلی بزرگ و قشنگه.
- آره بزرگه، تا دلت بخواد بزرگه، آدم توش گم می شه، یه جاهایی داره که ما نمی فهمیم به چه دردی می خوره، ولی عمه غصبیه، غصب، می فهمی؟... من نمی دونم بابام که این همه دم از مسلمونی می زنه چطور حاضر شده اون جا زندگی کنه؟ هر چی بهش می گم بابا این خونه نماز نداره، صاحبش راضی نیست می گه:«غلط کرده، صاحبش یه مال مردم خور دزد بوده که حالا فرار کرده، وقتی مال دزدی رو پس می گیری حق نداری ازش استفاده کنی چون آقا دزده راضی نیست؟» حرف ها و کاراش گیجم می کنه، دلم می خواد فرار کنم، می خوام مسلمون واقعی باشم نه مثل اون.
آن شب برای شام نگهش داشتم، وقتی برای نماز ایستاد خلوص نیت، اعتقاد و ایمانش تنم را به لرزه در آورد، به مسعود که تازه از راه رسیده بود گفتم:
رشکم آید از آن حضور شگرف اشکم آید از آن خدا خوانی
او در آن حالتست و من مشغول به هزاران دریغ پنهانی
موقع خداحافظی مرا بوسید و به آرامی در گوشم گفت:
- دعا کن شهید بشم.
- *
او به آروزیش رسید و من در غم از دست دادنش مدتها اشک ریختم ولی حتی بدین دلیل نتوانستم پا به خانه محمود بگذارم،خانم جون به شدت از من دلخور بود و می گفت که کینه شتری دارم، سنگدلم، ولی دست خودم نبود نمی توانستم به آن ها خانه پای بگذارم بعد از چند ماه یک روز احترام سادات را در خانه خانم جون دیدم، پیر و شکسته شده بود، پوستهای صورت و گردنش آویزان بودند، با دیدن او بی اختیار اشکهایم سرازیر شد، بغلش کردم، نمی دانستم به مادری که بچه اش را از دست داده چگونه باید تسلیت گفت، به سختی یکی از همان جمله های معمول را زمزمه کردم. به آرامی مرا کنار زد و گفت:
- تبریک بگو، بچه ام شهید شده، این که تسلیت نداره.
وا رفتم با ناباوری نگاهش کردم، اشکهایم را با پشت دست پاک کردم چگونه می شد به مادری که فرزندش را از دست داده تبریک گفت؟
بعد از رفتن او به خانم جان گفتم:
- واقعا احترام السادات از مرگش بچه اش ناراحت نیست؟
- نه! ننه این حرفو نزن، نمی دونی داره چی می کشه، این جوری خودشو آروم می کنه. ایمانش بسکه قویه تونسته تحمل کنه.
- نمی دونم من نمی فهمم! در مورد احترام حق با شماست ولی مطمئنم که محمود از شهادت بچه اش کلی استفاده کرده و امتیاز گرفته...
- وا خدا مرگم بده این حرفها چیه می زنی دختر؟ بچه شونو از دست دادن پشت سرشون هم لیچار می گی؟
- من محمود و می شناسم، یعنی می خوای بگی از شهادت بچه اش بهره برداری نکرده؟ مگه می شه؟ پس این پولها رو از کجا می آره؟
- خوب تاجره مادر، تو چرا حسودیت می شه؟ هرکس تو زندگی یه سهمی داره.
- دست وردار، خودتم خوب می دونی پول حلال این جوری به دست نمی آد، مگه عمو عباس تاجر نبود، سی سال هم زودتر از این شروع کرده، چطور هنوز همون یدونه مغازه رو داره، انوقت علی آقا که تازه شروع کرده داره پولش از پارو بالا می ره، شنیدم اونم خونه چند میلیونی قول نامه کرده.
- حالا به علی بند کردی، ماشاالله بچه هام زرنگن، با خدان، خدا هم کمکشون می کنه، بعضیا هم سیاه بختن مثل تو، خدا اینجوری خواسته. آدم نباید اینقدر حسود باشه.
*
تا مدتها به دیدن خانم جون نرفتم، منزل پروین سر می زدم ولی دلم نمی خواست در خانه او را بزنم، شاید هم راست می گفت من حسادت می کردم ولی نمی توانستم قبول کنم که مردم در جنگ و سختی و مشقت باشند و اینها روز به روز بر ثروتشان افزوده شود نه! این انسانی نبود و من آن را گناه می دانستم.
*

ادامه دارد

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
صفحه  صفحه 7 از 9:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  9  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / My Share | سهم من بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites