تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

My Share | سهم من

صفحه  صفحه 8 از 9:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  9  پسین »  
#71 | Posted: 11 Sep 2013 17:40




ادامه داستان

روزهای آرام زندگی من در میان جنگ، فقر نسبی، تلاش زیاد و نگرانی برای آینده می گذشت، مادر حمید یک سال بعد از رفتن سیامک از بیماری سرطان که خیلی سریع پیشرفت کرد به درود زندگی گفت، تمایل به رفتن را در تمام وجودش می دیدم، احساس می کردم این خودش است که بیماری را تسریع می کند و گسترش می دهد. با وجود حال وخیمی که داشت در وصیت هایش ما را فراموش نکرد و از بچه هایش قول گرفت که نگذارند ما در به در شویم، البته می دانستم منصوره در این میان نقشی داشته، بعد از آن هم با قوا سعی کرد این آرزوی مادرش را جامه عمل بپوشاند و در مقابل بقیه خواهرها ایستاد. شوهرش که مهندس ساختمان بود، با سرعت خانه را تخریب کرد و به جای آن عمارتی چند طبقه بنا نهاد در تمام طول کار سعی بر این بود که با این طرف حیاط که ما بودیم کاری نداشته باشند تا مجبور به جابه جایی نشویم دو سال در خاک و کثافت و سر و صدا زندگی کردیم تا خانه چهار طبقه و زیبایی آماده شد، هر طبقه شامل دو آپارتمان صد و پنجاه متری بود، تنها طبقه سوم از یک آپارتمان سیصد متری تشکیل می شد که منصوره در آن زندگی می کرد، به ما یک آپارتمان در طبقه اول روی پارکینگ دادند، آپارتمان بغل ما دفتر کار شوهر منصوره بود، طبقه دوم به منیژه رسید که در یک آپارتمان زندگی می کرد و دیگری را اجاره داد، وقتی سیامک فهمید که ما یک آپارتمان داریم در تلفن با عصبانیت گفت:
- باید یه آپارتمان دیگه هم به ما می دادن تا شما اجاره بدید و کمک خرج زندگیتون باشه، این تازه نصف حق ماست.
با خنده گفتم:
- بچه جون تو هنوز ول کن نیستی؟ همین آپارتمانم که به ما دادن نهایت لطف و محبتشونه، می تونستن ندن، تو به این فکر کن که ما بدون هیچ خرجی صاحب یه خونه نوساز، تمیز و خوشگل شدیم، باید خیلی هم راضی و شکرگزار باشیم.
آپارتمان ما زودتر از بقیه حاضر شد، تا ما بتوانیم اطاقهای ته حیاط را خالی کنیم و امکان بازسازی آن قسمت هم فراهم شود. ما از اینکه سه اطاق خواب داشتیم خیلی شادمان بودیم، هر کدام می توانستیم اطاقی برای خود داشته باشیم، من از شلوغ بازی ها و سر و صدای شیرین که هم اطاقی بسیار بدی بود راحت شدم شیرین از نظم و ترتیب و ایرادهای من خلاص شد، مسعود از اطاق روشن و زیبای خودش راضی بود وهنوز خودش را هم اطاق سیامک می دانست.
*
*
سالها به سرعت می گذشت، مسعود به سال آخر دبیرستان رسیده بود ولی جنگ هنوز ادامه داشت، هر سال که با نمره های خوب قبول می شد. قلبم فرو می ریخت و با اعتراض می گفتم:
- چه عجله ای داری مادر؟ حالا یکی دو سال دیرتر دیپلم بگیر.
- چی می گی مامان! یعنی می خوای من رد بشم؟
- چه اشکالی داره؟ دلم می خواد تا وقتی جنگ تمام نشده تو توی دبیرستان بمونی.
- وای نه! من باید زودتر بزرگ بشم، بار زندگی رو از دوش تو بردارم، می خوام کار کنم. از سربازی هم خیالت راحت باشه من بهت قول می دم که دانشگاه قبول شم، باز هم سالها فرصت خواهم داشت.
چگونه می توانستم از نگرانیم برای عدم پذیرش او در سیستم گزینش سیاسی، اجتماعی حرف بزنم و او را دلسرد کنم؟
*
بالاخره او با زحمات زیاد و درس خواندنهای شبانه روزی با نمرات بسیار خوب دیپلم گرفت و در کنکور شرکت کرد، هر دو می دانستیم که با این سوابق خانوادگی شانس پذیرش او کم است ولی سعی می کردیم به روی هم نیاوریم، گاه او برای تسلای من و در واقع برای قوت قلب دادن به خودش می گفت:
- من هیچ سابقه سیاسی ندارم همه مدرسه ازم راضین در تحقیقات ازم دفاع می کنن.
ولی فایده ای نداشت او خیلی ساده و صریح به دلیل مسایل سیاسی خانواده از ورود به دانشگاه محروم شد، وقتی خبر را شنید با تمام خودداری و استقامتی که داشت، مشت بر میز کوفت، کتابهایش را از پنجره به بیرون پرت کرد و زار زار گریست. و من که تمام امیدم را برای آینده او بر باد رفته می دیدم، پا به پایش اشک ریختم و نمی توانستم تسلایش دهم.
بعد از آن تمام فکر و ذکرم چگونگی حفظ او بود، تا چند ماه دیگر باید خودش را برای رفتن به خدمت وظیفه معرفی می کرد، سیامک و پروانه از آنجا تلفن کردند و گفتند به هر وسیله که شده بفرستش، ولی خودش راضی نمی شد، می گفت:
- نمی تونم شماها رو تنها بذارم، از طرفی پولشو از کجا بیاریم؟ تازه قرض هایی که برای رفتن سیامک کرده بودی تموم شده.
- پول مهم نیست، از زیر سنگ هم شده جور می کنم، موضوع پیدا کردن فرد مطمئنه.
که البته کار ساده ای نبود، تنها سرنخی که داشتم یک شماره تلفن بود و همان اسم رمز «مهین خانم» تلفن کردم، مردی گوشی را برداشت، گفت خودم هستم ولی لهجه آن جوانک را نداشت، به حرفم گرفت، مسایل عجیب و غریبی پرسید، ناگهان هشیار شدم که دارم در دام می افتم، دیگر اطلاعاتی ندادم و تلفن را قطع کردم، از بهمن خان که هنگام رفتن سیامک و اردشیر با آنها به زاهدان رفته بود کمک خواستم، مدتی تحقیق کرد و خبر داد که آن باند همگی دستگیر شده اند و اخیرا مراقبت از مرزها بیشتر شده، با مواردی برخوردم که بچه ها در مرز دستگیر شده و یا قاچاقچی ها پول را گرفته و بچه ها را در بیابان رها کرده بودند، نمی دانستم چه کنم، علی می گفت:
- این که ماتم نداره، بچه تو مگه تافته جدا بافته اس، همه جونا وطیفه دارن برای مملکتشون بجنگن. مگه غلامعلی نبود؟
با عصبانیت گفتم:
- البته شماها باید بجنگید چون از مواهب این مملکت برخوردارید، ما این جا غریبه ایم، شما ما رو پس می زنید، ما هیچ حقی نداریم، پول، مقام، احترام، زندگی راحت، مال شماهاست. ولی بچه من که با اینهمه استعداد حتی حق درس خوندن و ادامه تحصیل و بعد هم کار کردن در مملکت نداره، و در هر گزینشی به دلیل عقاید بستگانش که هیچ اعتقادی هم به اونا نداره رد می شه برای ادای کدوم دین باید در راه این مملکت کشته بشه؟
در آن زمان جز منطق حفظ و بقای فرزندم هیچ منطق دیگری نمی شناختم، گیج و سرگشته بودم، هیچ سرنخ مطمئنی برای خروج او از کشور پیدا نمی کردم، خود مسعود هم مطلقا همکاری نمی کرد، می گفت:
- به این راحتی نمی تونم کسی رو پیدا کنم.
و مدام با من بحث می کرد که:
- چرا اینقدر خودتو باختی؟ دو سال سربازی رفتن که مهم نیست، همه وظیفه دارن که برن، برای نجات مملکتمونه، منم می رم، بعد با خیال راحت پاسپورت می گیرم و با خرج کم به صورت قانونی از کشور خارج می شم.
ولی من نمی توانستم خودم را راضی کنم می گفتم:
- ولی آخه جنگه، شوخی که نیست، اگه خدای نکرده بلایی سرت بیاد، من چه کنم؟
- کی گفته هر کس رفته سربازی باید کشته بشه؟ اینهمه بچه ها سالم برگشتن، بالاخره هر کاری ریسک داره، فکر می کنی ریسک و خطر فرار به صورت غیر قانونی کمتر از جنگه؟
- ولی خیلی ها هم کشته می شن مگه غلامعلی طفلک و یادت رفته؟
- ای بابا مادر من اینقدر سخت نگیر، شما بعد از غلامعلی چشمتون ترسیده، من قول می دم سالم برمی گردم، اصلا شاید تا من احضار بشم و دوره آموزشی رو طی کنم جنگ هم تموم بشه، تازه شما چرا اینقدر ترسو شدی؟ شما تنها زنی بودی که اینهمه سال از آژیر و موشک و بمب بارون نمی ترسیدی و خیلی منطقی با اون برخورد می کردی، می گفتی، احتمال برخورد موشک به خونه ما مثل احتمال تصادف با ماشینه همونطور که هر روز درباره تصادف ماشین فکر نمی کنیم. در مورد موشک هم نباید فکر کرد، حالا چی شد اینقدر غیر منطقی شدی؟ مادرای بقیه بچه ها هیچکدوم این کارای تو رو نمی کنن.
- وقتی شماها با من هستین از هیچ چیز نمی ترسم، موقع بمب بارون هم اگه آژیر خطر زده بشه و من دور از شماها باشم نمی دونی چه وحشتی سراپامو می گیره و چطور خودمو به آب و آتیش می زنم تا به شماها برسم، حالا هم اگه منو با تو به جبهه بفرسن من هیچ نگرانی و ترسی نخواهم داشت.
- عجب! چه حرفا می زنی؟ می خوای برم بگم من بدون مامانم جایی نمی رم، من مامان جونمو می خوام.
همیشه همینطور بود نگرانیهای من به شوخی و خنده می کشید و با بوسه ای خاتمه یافته تلقی می شد.
بالاخره روز موعود فرا رسید و او با هزاران جوان دیگر برای طی دوره ی آموزشی راهی پادگان شد ، سعی می کردم که عاقل و خوشبین باشم ، شبانه روزم سجاده ای بود گسترده بر آستان حق و دستهایی برخاسته به دعا تا شاید این جنگ هر چه زودتر تمام شود و فرزندان دلبندمان به آغوش خانواده باز گردند ، چنگی که هفت سال با ما بود ولی تا آن زمان خطر ، وحشت و نگرانی مداومش را این چنین احساس نکرده بودم ، هر روز شاهد تشییع جنازه های شهدای جنگ بودیم ، نمي دانم در آن روز ها شهيد و مجروح بيشتر مي آورند يا هميشه اين طور بود و من توجه نداشتم ، هر كجا مي رفتم مادراني را كه در شرايط من بودند پيدا مي كردم ، انگار به غريزه آن ها را مي شناختم ، همگي تسليم شده با چشماني وحشت زده و صدايي سخت غريبه همديگر را تسلي مي داديم و همه نا اميدانه مي دانستيم كه دروغگوهاي بدي هستيم .
دوران آموزشي هم پايان يافت ولي هيچ معجزه اي رخ نداد و جنگ تمام نشد ، تلاش هايم براي فرستادن او به جايي كم خطر تر بي نتيجه ماند و يك روز در حاليكه دستهاي كوچك شيرين را در دست داشتم او را براي رفتن به جبهه بدرقه كردم ، در آن اونيفورم به نظر بزرگتر مي رسيد ، چشمان روشن و پر محبتش نگران به ما مي نگريست ، نمي توانستم از ريختن اشك هايم جلوگيري كنم ، مدام مي گفت :
- مامان خواهش مي كنم، شما بايد خود دار باشيد ، بايد مواظب شيرين باشيد ، ببينيد مادر فرامرز چطور محكم و قوي ايستاده ، ببينيد بقيه چطور با آرامش با بچه هاشون خداحافظي مي كنن و به اونا روحيه مي دن .
برگشتم نگاه كردم به نظر من همه ي مادر ها داشتند زار مي زدند حتي اگر اشكي برچهره نداشتند .
- باشه مادر تو ناراحت نشو ، بعد خوب مي شم ، يه ساعت ديگه آروم مي شم ، تا چند روز ديگه هم عادت مي كنم .
- شيرين را بوسيد و سعي كرد او را بخنداند و در گوش من گفت :
- قول بده وقتي برگشتم مثل هميشه خوشگل و سالم و قوي باشي .
- تو قول بده سالم برگردي .
- تا لحظه اي كه چشم كار مي كرد نگاهم برصورتش خيره بود انگار مي خواستم خطوط چهره اش را در صورتم حك كنم ، بي اختيار و به عبث چند قدمي به دنبال قطار دويدم .


يك هفته طول كشيد تا رفتنش را پذيرفتم ولي به جاي خاليش عادت نمي كردم ، جز دلتنگي براي دوري و نگراني براي خطر هايي كه او را تهديد مي كرد كمبودش را در تمام كارهاي زندگي روز مره احساس مي كردم ، با رفتنش تازه مي فهميدم كه او چقدر در كارهاي خانه يارم بوده و چه بارهاي سنگيني را از دوشم بر مي داشته كه انجام آنها در غيبت او بر سختي زندگي ام مي افزود ، با خود مي انديشيدم كه چه خود خواهانه خدمات ديگران را پس از مدتي وظيفه ي آن ها تلقي كرده به كلي لطفي را كه به ما مي كنند فراموش مي كنيم ، حالا كه همه ي كارها را بايد خودم انجام مي دادم ، قدر زحمت او را مي فهميدم و با هر كاري به يادش مي افتادم و قلبم فشرده مي شد . به فاطي گفتم :
- وقتي حميد اعدام شد ، خيلي دلتنگ و افسرده بودم ، از نظر روحي و عاطفي درد مي كشيدم ولي واقعيت اين بود كه مرگ او هيچ تاثيري در روال زندگي ما نداشت ، چون او هرگز در خانه وظيفه اي بر عهده نگرفته بود ، ما تنها در فقدان انساني عزيز عزادار بوديم و چند روز پس از مرگش زندگي ما به حال عادي برگشت چون رفتن او چيزي را تغيير نداد ولي مرداني كه نقش ياري دهنده در خانه و خانواده دارند كمبودشان محسوس تر و فراموش كردنشان به همان نسبت سخت تر است .


سه ماه گذشت تا ما ياد گرفتيم كه چگونه بدون مسعود زندگي كنيم ، شيرين كه دختري شيطان و شاد بود كمتر مي خنديد و حد اقل شبي يك بار بهانه اي مي گرفت و به گريه مي نشست ، من آرامشم را تنها در نماز و نيايش و دعا مي يافتم ، ساعتها بر سر جانماز مي نشستم و خود و اطرافيان را فراموش مي كردم و اغلب متوجه نمي شدم كه شيرين شام نخورده ، جلوي تلوزيون يا روي دفترهاي مشقش به خواب رفته است . مسعود از هر فرصتي براي تلفن زدن استفاده مي كرد ، وقتي با او حرف مي زدم تا بيست و چهار ساعت آرامش خيال داشتم و مطمئن بودم كه او زنده و سالم است ، ولي بعد به تدريج دلهره ها شروع مي شد و مانند قطعه سنگي در سراشيبي هر لحظه بر سرعت و شدت آن افزوده مي گرديد .


وقتي دوهفته گذشت و از او خبري نرسيد به تقلا در آمدم ، به خانه ي دوستانش كه با او عازم جبهه شده بودند تلفن كردم ، مادر فرامرز منطقي و جدي گفت :
- خانم براي نگران شدن خيلي زوده ، فكر مي كنم اين بچه شما رو بد عادت كرده ، خونه ي خاله كه نرفتن ، تلفن هم تمام مدت دم دستشون نيست ، گاه به مناطقي اعزام مي شن كه مدتها به حمام دسترسي ندارن چه برسه به تلفن ، اقلا يك ماهي صبر كنيد .
- يك ماه بي خبري از جگر گوشه اي كه زير رگبار و مسلسل و توپ و تانك به سر مي برد خيلي سخت است ، ولي من صبر كردم ، خودم را مشغول مي كردم ، سعي مي كردم تمام وقتم را با كار پر كنم هر چند كه فكرم همراهي نمي كرد و تمركز نداشت .

بعد از دو ماه بالاخره خودم را راضي كردم كه به اداره مربوطه مراجعه كنم ، بايد زودتر اين كار را مي كردم ولي از پاسخي كه ممكن بود بدهند مي ترسيدم ، با قدم هايي لرزان مدتي جلوي در ايستادم ، چاره اي نبود بايد داخل مي شدم ، مرا به اطاق شلوغي راهنمايي كردند ، زنان و مردان با رنگهاي پريده ، چشماني خون بار ، مغلوب و مسخ شده در صف ايستاده بودند تا به نوبت به آن ها بگويند كه فرزندانشان در كجا و چگونه سر به نيست شده اند ، وقتي جلوي ميز رسيدم زانو هايم مي لرزيد ، ته مانده ي توانم را جمع كردم و خودم را سر پا نگه داشتم ، صداي قلبم چنان طنيني در گوشهايم داشت كه صداهاي ديگر را خوب نمي شنيدم ، او مدتي كه به اندازه يك سال به نظرم رسيد در دفاترش جستجو كرد و بالاخره پرسيد :
- شما چه نسبتي با سرباز وظيفه مسعود سلطاني داريد ؟
- چند بار دهانم باز و بسته شد تا توانستم بگويم كه مادرش هستم ، انگار خوشش نيامد كمي اخم كرد ، سرش را پايين انداخت و باز دفاترش را ورق زد و بعد با مهرباني و ادبي ساختگي به نشستن دعوت كرد ، دوباره پرسيد :
- تنها هستين ؟ پدرشون با شما نيستن ؟

ادامه دارد

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#72 | Posted: 11 Sep 2013 17:41




ادامه داستان

قلبم داشت از حلقم خارج مي شد ، آب دهانم را فرو دادم سعي كردم اشكهايم را مهار كنم با صداي لرزان كه براي خودم هم غريبه بود گفتم :
- نه ! پدر نداره ، هر چه هست به من بگيد ؟
- و با فريادي خفه ادامه دادم :
- چي شده ؟ به من بگيد ، چي شده ؟
- هيچي خانم ناراحت نشيد چيزي نشد ، آروم باشيد .
- پس پسر من كجاس ؟ چرا هيچ خبري ازش نمي آد ؟
- نمي دونم !
- نمي دوني ؟ يعني چي نمي دوني ؟ شما اونو فرستادين ، حالا مي گيد نمي دونم كجاس .
- ببينيد مادر عزيز ، واقعيت اينه كه عملياتي در منطقه بوده ، بخشهايي از مرز دست به دست شده ، ما از سرنوشت تمام پرسنل خود دقيقا خبر نداريم در حال تجسس هستيم .
- من نمي فهمم شما چي مي گيد ، اگه اون جا رو پس گرفتيد لابد چيزايي هم پيدا كرديد .
- نمي خواستم بگويم جنازه اي پيدا كرده ايد ، ولي او منظور مرا فهميد .
- نه مادر جان تا كنون جنازه اي با مشخصات و پلاك پسر شما پيدا نكردن ، من كه گزارشي ندارم .
- كي خبردار مي شيد ؟
- معلوم نيست ، دارن در منطقه تجسس مي كنن ، حالا نمي شه اظهار نظر كرد .
- چند نفري كمكم كردند تا از روي صندلي بلند شوم ، زنان و مادراني مثل خودم كه در انتظار چنين خبرهايي بودند ، خانمي در حالي كه نوبتش را در صف به خانم جلويي مي سپرد مرا تا دم در همراهي كرد عينا صف خريد اجناس كوپني بود ، نفهميدم چطور به خانه رسيدم ، شيرين هنوز از مدرسه به خانه نيامده بود ، در اطاقهاي خالي راه مي رفتم و پسرانم را صدا مي كردم ، انعكاس نامشان در خانه مي پيچيد ، سيامك ! مسعود ! بلندتر مي خواندمشان گويي در جايي پنهان بودند و صداي من آن ها را به پاسخگويي وادار مي كرد ، در كمد لباس را باز كردم ، لباس هاي سالهاي پيششان را در آغوش گرفته ، بوييدم . ديگر چيز زيادي يادم نيست ، شيرين عمه هايش را خبر كرده بود ، دكتري آوردند و چند آرام بخش تزريق كردند ، خواب هاي آشفته و كابوس هاي سياهم دوباره شروع شدند .

صادق خان و بهمن خان شوهر منصوره به مراجعات خود ادامه دادند ، هفته بعد گفتند نام او در فهرست اسامي مفقود الاثر هاست . منظورشان را نمي فهميدم ، يعني چه ؟ يعني او دود شده به هوا رفته ، پسر رشيدم پسر جوانم چنان از ميان برود كه هيچ اثري از او باقي نماند ؟ گويي هرگز نبوده است ، نه منطقي نبود ، بايد كاري مي كردم يادم آمد يكي از همكارانم گفته بود كه پسر خواهرش را ماهها بعد در يك بيمارستان پيدا كردند ، نمي توانستم بنشينم و منتظر كارهاي اداري شوم ، تمام شب با افكار بيمارم كلنجار رفتم و صبح با يك تصميم از رختخواب بيرون آمدم ، نيم ساعت زير دوش ايستادم تا نشئه ي داروهاي آرام بخش و خواب آور از سرم پريد . لباس پوشيدم ، چشمم به آينه افتاد ، واي كه چقدر موهايم سفيد شده بود . پروين خانم كه در تمام اين روزهاي سياه در كنارم مانده بود از خواب بیدار شد.با تعجب نگاهم کرد و گفت:
- چه خبره؟کجا می خوای بری؟
- به منطقه می رم خودم باید دنبال بچه ام بگردم.
- تنهایی مگه میشه،یه زن تنها رو تو منطقۀ جنگی راه نمی دن.
- بیمارستان های اطرافو که می تونم بگردم.
- صبر کن به فاطی تلفن کنم شاید صادق کاراشو راس و ریس کنه و باهات بیاد.
- نمی خوام،اون بیچاره چرا باید از کار و زندگی بیفته؟چه گنهای کرده داماد ما شده؟
- به علی بگو،حتی محمود،بالاخره برادن،تنهات نمی ذارن.
با زهرخندی گفتم:
- خودتم می دونی که مزخرف می گی،اونا بیشتر از هر غریبه ای منو در روزهای سخت زندگیم تنها گذاشتن.اصلاً باید تنها برم،اینجوری با خیال راحتتر دنبال طفل معصومم می گردم.اگه کسی باهام باشه مجبور می شم نیمه کاره رها کنم.
با قطاری که بیشتر مسافرانش سرباز بودند عازم اهواز شدم.در کوپه همسفر زن و مردی شدم که آنها هم به دنبال عزیزشان بودند با این تفاوت که آنها می دانستند پسرشان زخمی شده و در یکی از بیمارستان های اهواز بستری است.هوای بهاری در آنجا تابستانی گرم بود.در آن منطقه بود که پس از نزدیک به هشت سال معنی واقعی جنگ را فهمیدم،چه مصیبتی،چه رنجی،چه ویرانی و چه آشوبی.هیچ چهرۀ خندانی ندیدم. همه در حرکت و جنب و جوش بودند ولی حرکتشان مانند کار کردن عزاداران و گورکنها در مراسم به خاک سپاری خالی از نشاط و زندگی بود و در عمق چشمانشان ترسی مداوم و اضطرابی پنهانی می درخشید.با هر که حرف می زدم به نوعی داغدار بود.
با خانم و آقای فراهانی که در قطار آشنا شده بودم به بیمارستان ها سر زدیم.آنهاپسرشان را که از ناحیه صورت مجروح شده بود یافتند.صحنۀ ملاقات پدر و مادر با فرزند مجروح رقت انگیز بود.با خود گفتم اگر مسعود تمام صورتش را هم از دست داده باشد من او را از روی ناخن پا خواهم شناخت.برایم مهم نبود که او را ناقص العضو و بدون دست و پا پیدا کنم.فقط می خواستم زنده باشد.وجودی که بتوانم دوباره در آغوش بگیرم.دیدن آنهمه مصدوم،آنهمه مجروح،آنهمه جوان ناقص العضو که درد می کشیدند دیوانه ام می کرد.دلم برای تک تک مادرانشان آتش می گرفت،خدایا چه کسی پاسخگوست؟ما چطور متوجه نبودیم،همان بمباران های متناوب را جنگ می پنداشتیم،در صورتی که هشت سال است مردم چنین زندگی می کنند و ما در آنجا هرگز عمق فاجعه را درک نکردیم.
همه جا را گشتم،به ادارات مختلف مراجعه کردم و بالاخره توانستم کسی را که شب عملیات،مسعود را دیده بود پیدا کنم.او که به تازگی جراحاتش التیام یافته و در حال انتقال به تهران بود با لبخندی که سعی می کرد امیدوار کننده باشد گفت:
- مسعود و می دیدم،اونشب با هم جلو می رفتیم اون چند قدم جلوتر از من بود که انفجار شروع شد.من بیهوش شدم و دیگه نفهمیدم چه به سر بقیه اومد.ولی شنیدم از گردان ما بیشتر شهدا و مجروحین پیدا شدن.
فایده ای نداشت،هیچکس نمی دانست چه بر سر پسر آمده.کلمۀ مفقودالاثر مثل پتکی بر سرم می خورد.در راه بازگشت احساس می کردم کوله بار دردهایم هزاران بار سنگین تر شده است.گیج و منگ به خانه آمدم،یک راست به اطاق مسعود رفتم و گویی وظیفه ای را فراموش کرده بودم با عجله لباسهای مسعود را بیرون آوردم.به نظرم چند تا از پیراهنهایش اطو نداشتند،وای لباسهای بچه ام اطو نداشت،شروع به اطو کشیدن کردم گویی این مهم ترین کاری است که دارم،تمام حواسم متوجۀ چروکهای ناپیدای لباس بود،ولی وقتی آنها را در مقابل نور نگاه می کردم باز هم چروک بودند،باید دوباره اطو کنم... وای که چقدر منصوره حرف می زد حضور او را تنها با قسمت کوچکی از مغزم احساس می کردم،ناگهان متوجه شدم که می گوید:
- فاطی جون،اینجوری بدتره،دیگه رسماً داره دیوونه می شه.الان دو ساعته که داره یه پیرهن مسعود و اطو می کنه.اگه می گفتن شهید شده بهتر بود.یه طرفه می شد،درست عزاداری می کرد.
مانند سگی وحشی از اطاق بیرون پریدم و گفتم:
- نه!اگه بگن اون مرده،خودکشی می کنم،اگه هنوز زندم و راه می رم به امید زنده بودن اونه.
خودم هم احساس می کردم که با جنون فاصلۀ چندانی ندارم.بی اختیار حرف می زدم مخاطبم همیشه خدا بود،رابطه ام با او قطع شده بود یا نه تبدیل به رابطۀ خصومت آمیز مغلوبی خشمگین و دست از جان شسته با قدرتی بی رحم شده بود،شکست خورده ای که هیچ امیدی به نجات ندارد و شهامت واپسین لحظات،او را بر آن می دارد که هر چه در دل دارد بگوید،کفر می گفتم،او در نظرم مانند بتی بزرگ جلوه می کرد که احتیاج به قربانی دارد و من باید یکی از بچه هایم را با دست خود به قربانگاه بفرستم،آنوقت سعی می کردم از بین آنها انتخاب کنم،گاه سیامک و گاه شیرین را به جای مسعود می فرستادم و آنوقت با عذاب وجدان و تنفری شدید نسبت به خود دوباره عزادار می شدم،اگر بچه هایم بفهمند من یکی را به جای دیگری قربانی می کنم چه احساسی نسبت به من پیدا خواهند کرد؟هیچ کاری نمی کردم حتی پروین خانم مرا به زور به حمام می برد،خانم جون و احترام سادات نصیحتم می کردند،از مقام شهید و جایگاه او می گفتند،خانم جون مرا از خدا می ترساند می گفت:
باید راضی به رضای او باشی،هر کسی در زندگی یه قسمتی داره،وقتی او می خواد چکار می تونی بکنی؟
ولی من دیوانه می شدم و فریاد می زدم:
- چرا باید همچین سهم و قسمتی رو نصیب من بکنه؟نمی خوام،این چه قسمتیه؟این همه بلا کشیدم بسم نبود چقدر از این زندون به اون زندون رفتم،لباسای خون آلود عزیزامو شستم،تنها بودم،داغ دیدم،شبانه روز کار کردم دلم به بچه هام خوش بود با هزار بدبختی بزرگشون کردم،که چی؟ که آخر سر اینطوری بشه.
احترام سادات با گریه گفت:
- کفر نگو،اینها امتحان الیهه.
- تا کی باید امتحان پس بدم؟خدایا چرا منو اینقدر امتحان می کنی؟مگه من کیم؟... می خوای قدرتت و به رخ من افتادۀ بدبخت بکشی،نمی خوام توی امتحانت قبول بشم فقط بچه امو می خوام بچه امو بهم بده و رفوزه ام کن.
- خدا مرگم بده،این حرفها رئ نزن،خدا غضبش می گیره،مگه فقط تو تنها هستی؟اینهمه مادر،هر زنی که پسری به سن بچه های ما داره توی همین وضعه بعضی ها چهار پنج تا بچه شهید دادن.بیا ببین و اینقدر نا شکری نکن.
- تو خیال می کنی من بدبختی بقیۀ مردمو ببینم شکر می کنم؟من برای اونا هم دلم کبابه،برای تو هم دلم می سوزه،برای خودم که جوون نوزده ساله ام نیست و نابود شده آتیش می گیرم،حتی جسدی نداره در آغوشش بکشم...
ظاهراً داشتم مرگ او را می پذیرفتم چون برای اولین بار از جسدی حرف زدم.این برخوردها وضعم را خرابتر می کرد،دیگر حساب روز و ماه و سال از دستم در رفته بود.مشت مشت قرص اعصاب و آرام بخش می خوردم و در عالمی بین خواب و واقعیت دست و پا می زدم.
یک روز صبح از خواب بیدار شدم،داشتم از تشنگی خفه می شدم،آشفته و منگ به آشپزخانه رفتم تا لیوانی آب بردارم.دیدم شیرین مشغول شستن ظرفهاست.با تعجب نگاهش کردم،او هیچوقت از این کارها نمی کرد.اصلاً دوست نداشتم با آن دستهای کوچکش از حالا کار خانه کند گفتم:
- شیرین تو چرا مدرسه نرفتی؟
با حیرت نگاه کرد و با لبخندی تلخ و سرزنش آمیز گفت:
- مامان یه ماهه مدرسه ها تعطیل شده!
متعجب بر جا ماندم... یعنی چه؟من کجا بودم؟
- امتحانت چی؟امتحان ثلث سومو دادی؟
با بغض گفت:
- آره،خیلی وقت پیش امتحان دادم،تو نفهمیدی؟
نه من نفهمیده بودم،چقدر لاغر شده.چقدر زرد و غمگین است وای چه خودخواهانه،تمام این ماهها غرق در غم و دلسوزی برای خود،وجود او را به کلی از یاد برده بودم.این کوچولویی که شاید به اندازۀ من غمگین و عزادار بود.در آغوشش گرفتم،گویی مدتها بود آروزی چنین لحظه ای را داشت.سعی می کرد خودش را هر چه بیشتر در آغوش من پنهان کند.هر دو گریه می کردیم.گفتم:
- منو ببخش،عزیزم منو ببخش.من حق نداشتم تو رو فراموش کنم.
دیدن شیرین با آن چهرۀ غم زده،آنهمه تشنۀ محبت،زرد و ضعیف پتکی بود که بر پیکر رخوت زده و خواب آلود من فرود آمد و مرا بیدار کرد.قسم خوردم که دیگر چنین خودخواهانه با مسایل برخورد نکنم.من هنوز فرزند دیگری داشتم که موظف!بودم به خاطرش زندگی کنم.باید راه می افتادم.
دلشکسته و تنها زندگی روزمره را شروع کردم سعی می کردم بیشتر در شرکت بمانم و کار کنم.در خانه مطلقاً تمرکز نداشتم تصمیم گرفتم جلوی شیرین گریه نکنم،او احتیاج به زندگی طبیعی،تفریح و شادی داشت.این بچۀ نه ساله به اندازه کافی صدمه دیده بود.از منصوره خواهش کردم که او را با خودشان به شمال ببرد،ولی او حاضر نبود مرا تنها بگذارد.به ناچار منهم رفتم.ویلای منصوره همان ویلای ده سال پیش بود و شمال با همان زیبایی منتظر بود تا مرا به بهترین روزهای زندگیم ببرد و آنهمه خاطرات شیرین را بار دیگر برایم زنده کند. صدای پسرها که با هم بازی می کردند در گوشم می پیچید. نگاه مشتاق حمید را پشت سرم احساس می کردم، ساعتها می نشستم و به توپ بازی حمید و بچه ها نگاه کردم، ساعتها می نشستم و به توپ بازی حمید و بچه ها نگاه می کردم، حتی یک بار دولا شدم و توپشان را برایشان پرتاب کردم. تصاویر زیبایی که با صدایی نا به هنگام بهم می ریخت. خدایا چه زود گذشت. سهم من از زندگی شیرین خانوادگی همان چند روز بود. بقیه هر چه بود درد بود و ستم. به خودم گفتم:
ز ما گذشت، ولی ظلم این چنین شدنی است؟
که عمر کس به سر آید به رنج و ماتم ها؟

در هر گوشه خاطره ای و یادی زنده می شد. گاه بی اختیار دستهایم را می گشودم که عزیزان باز یافته ام را در آغوش بکشم. ناگهان به خود می آمدم، وحشت زده به دور و بر نگاه می کردم، آیا کسی مرا در این حالت دیده بود؟ شب کنار دریا نشستم، غرق در افکارم سنگینی دست حمید را بر شانه ام احساس کردم حضور او پشت سرم کاملا طبیعی به نظر می رسید به نجوا گفتم:

- وای حمید نمی دونی چقدر خسته ام.

شانه ام را فشرد، سرم را روی دستش گذاشتم، موهایم را به آرامی نوازش کرد، ناگهان با صدای منصوره از جا پریدم:

- یک ساعته دنبالت می گردم، کجایی؟

از جا پریدم، چگونه رویایی می تواند تا این حد واقعی باشد؟ هنوز گرمی دستش را بر شانه ام حس می کردم، اگر تعریف دیوانگی قطع تماس با واقعیت باشد، من به همین مرز رسیده ام، ولی چقدر لذت بخش بود، می توانستم به آن تسلیم شوم و تا ابد در رویاهای شیرینم به سر برم، از آزادی دیوانگان بهره مند شوم و هیچ مسئولیتی را احساس نکنم وسوسه جنون و رها شدن و به دنیای رویاها قدم گذاشتن مرا در لبه پرتگاه گذاشته بود، تنها یاد و مسؤولیت شیرین وادار به مقاومتم کرد. به سرعت تصمیم گرفتم، باید برمی گشتم، نمی توانستم اینجا دوام بیاورم، این رؤیاها مقاومت ناپذیر بودند و می ترسیدم بالاخره بر من پیروز شوند، دوباره داشتم بهم می ریختم، روز سوم اسبابهایم را جمع کردم و به تهران برگشتم.
*


ادامه دارد

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#73 | Posted: 11 Sep 2013 17:48




ادامه داستان

یک روز گرم مرداد ساعت دو بعدازظهر از صدای فریاد شادی بچه ها که در راهروی اداره می دویدند به خود آمدم، همه به هم تبریک می گفتند. علی پور در اطاقم را باز کرد و فریاد زد جنگ تمام شد. از روی صندلی تکان نخوردم. اگر این خبر را یکسال پیش به من می دادند چه می کردم؟
*
*
مدتها بود که به هیچ اداره نظامی سر نمی زدم. هر چند این بار به عنوان مادر یک رزمنده مفقود الاثر بسیار احترامم می کردند. ولی این احترامها هم مانند آن ناسزاها که پشت زندانها به عنوان مادر یک مجاهد، یا همسر یک کمونیست می شنیدم دردناک بود، طاقت تحملش را نداشتم.
*
*
بیش از یک ماه از پایان جنگ می گذشت، هنوز مدارس باز نشده بودند. ساعت 11 صبح بود که در اطاقم باز شد، شیرین و منصوره، دگرگون و آشفته وارد شدند. وحشت زده از جایم بلند شدم، می ترسیدم بپرسم چه شده؟ شیرین خودش را به آغوشم انداخت، گریه می کرد. و نمی توانست حرف بزند. منصوره خیره در چشمانم می نگریست و اشکهای بی صدایش سرازیر بود. بالاخره به صدا در آمد و گفت:
- معصوم...!! زنده اس! زنده اس!
روی صندلی افتادم، سرم را به پشتی تکیه دادم و چشمانم را بستم. می خواستم اگر خواب می بینم در همان حال باقی بمانم و هرگز بیدار نشوم. شیرین با دستهای کوچکش به صورتم می زد. می خواست ببیند آیا زنده ام یا نه. با التماس گفت:
- مامان، پاشو، تو رو خدا حرف بزن.
چشمانم را باز کردم، خندید و گفت:

- از ستاد تلفن کردن، خودم باهاشون حرف زدم.

با نگاه پرسیدم چه گفتند، نمی دانم آیا صدایی هم از گلویم بیرون آمد یا نه. گفتند:

- اسم مسعود در فهرست اسرا آمده. توی فهرست سازمان ملل.

- مطمئنی، شاید اشتباه شنیده باشی. باید خودم برم اونجا ببینم.

- نه! وقتی شیرین با اون حال پیش من اومد، خودم تلفن کردم. مفصل باهاشون حرف زدم. اسم مسعود با تمام مشخصات در فهرست بود. گفتند بزودی مبادله می شن.

نمی دانم چه کردم. فکر می کنم مثل دیوانه ها رقصیدم. بعد به سجده افتادم. خوشبختانه منصوره بود. همه را از اطاق بیرون کرد تا شاهد دیوانه بازیهای من نباشند باید خودم را به جایی می رساندم. نمی دانم کجا، جایی مقدس، منصوره نزدیکترین جایی که به خاطرش رسید امام زاده صالح بود. می ترسیدم، باید هر چه زودتر از آنهمه کفرگویی هایم استغفار کنم و گرنه این خوشبختی مثل آبی از میان انگشتانم خواهد ریخت. ضریح امام زاده را گرفتم. صدها بار گفتم خدایا غلط کردم، غلط کردم، مرا ببخش، خدایا تو بزرگی، تو رحیمی، تو باید مرا ببخشی، قول می دم تمام نمازای قضا شده مو بخونم. پول به گدا می دم به پابوس امام رضا می رم. و هزاران نذر و نیاز دیگر. برایش دلیل می آوردم که چرا آنهمه کفر گفته بودم، استدلال می کردم، می گفتم بدبختی که از حد بگذره، آدم دیگه چیزی نداره که از دست بده آنوقت تو رو فراموش می کنه. کفر می گه. خواهش می کنم هر چه می خوای با من بکن. فقط منو از طریق بچه هام امتحان نکن.
*

حالا که به آن روزها نگاه می کنم می بینم واقعا خل شده بودم، با خدا چنان حرف می زدم که بچه ای با همبازیش. قواعد بازی را مشخص می کردم، با تهدید مواظب بودم که هیچ کدام پا از این قوانین فراتر نگذاریم. در روز بارها و بارها احساس می کردم تا مبادا که دوباره از من روی گردان شود، مانند عاشقی که پس از مدتها قهر و جدایی به آشتی رسیده حالتی از بیم و امید داشتم، با شرمندگی از آنچه گفته بودم مدام با او راز و نیاز می کردم، شاید ناسپاسی هایم را به دست فراموش بسپارد و شرایط مرا در آن زمان درک کند.
*
*
دوباره زنده شدم، شادی به خانه ام بازگشته بود، صدای خنده شیرین که مدتها خاموش بود بار دیگر در خانه طنین انداز شد، می دوید، بازی می کرد، دست برگردنم می انداخت و مرا می بوسید. می دانستم که اسارت هزاران سختی و مشقت دارد، می دانستم که او در آنجا رنج می کشد، ولی اینها همه می گذرد، مهم زنده بودن اوست، حالا هر روز منتظر آزادیش بودم، خانه را تمیز نگه می داشتم، لباسهایش را مرتب می کردم، ماههای فراق را یکی بعد از دیگری می گذراندم، هر ماه سخت تر از ماه پیش بود ولی امید دوباره دیدنش مرا زنده و سر پا نگه می داشت. تا بالاخره در یک شب تابستانی او را به منزل آوردند، از روز قبل کوچه و خیابان را چراغانی کردند، روی پارچه های بزرگ نامش را نوشته و بازگشتش را تبریک گفته بودند، بوی گل و شیرینی و شربت خانه ام را غرق در عطر زندگی کرده بود، خانه مملو از آدم بود، بسیاری را نمی شناختم، از آمدن محبوبه و شوهرش ذوق زده شدم و وقتی دیدم حاج آقا هم آمده دلم می خواست دستش را ببوسم، چهره او در چشم من سمبل روحانیت، محبت و عشق بود...مدیریت و پذیرایی بر عهده پروین خانم، منصوره، فاطی، منیژه و فیروزه که حالا نوجوان زیبایی شده بود از چند روز قبل در خانه ما مشغول تهیه مقدمات بودند، روز قبل فاطی گفته بود:

- آبجی موهاتو رنگ کن، این بچه اگه تو رو این جوری ببینه که دور از جونش پس می افته، قبول کردم آماده پذیرش همه چیز بودم خودش موهایم را رنگ کرد ابروانم را برداشت و صورتم را بند انداخت، فیروزه خندید و می گفت:

- انگار عروسی خاله اس، خودشم شکل عروس خانوما شده.

- آره عزیزم عروسیمه، خیلی بهتر از عروسی چون شب عروسیم اینقدر خوشبخت و خوشحال نبودم.

لباس سبز زیبایی پوشیدم مسعود عاشق این رنگ بود، برای شیرین پیراهنی صورتی خریده بودم، از بعدازظهر لباس پوشیده و منتظر نشستیم، خانم جون، علی و خانواده همراه با احترام سادات و بچه هایش هم آمدند، احترام داغون بود، این عزاداری فرو خورده و دیرهنگام روز به روز بیشتر او را در خود می شکست، سعی می کردم چشمانم را از نگاهش بدزدم، از اینکه بچه من زنده بود و بچه او نبود خجالت می کشیدم، گویی تقصیر من بود که بچه او برنمی گشت، به خانم جون گفتم:

- چرا احترامو آوردین؟

- خودش خواست بیاد مگه چی شده؟

- هیچی ناراحتم، حسرتی که توی نگاهشه معذبم می کنه.

- چه حرفا؟ اون اصلا حسرت تو رو نمی خوره، اون مادر شهیده، مقامش خیلی بالاتر از توس، می دونی چه ارجی پیش خدا داره، فکر کردی به تو که یک صدم اونم نیستی حسودی می کنه؟ نه جونم، اون خیلی هم خوشحاله تو هم ناراحتش نباش.

شاید هم راست می گفت، این من بودم که درک نمی کردم، شاید به راستی ایمان او آنقدر قوی بود که می توانست سر پا نگه اش دارد و من در این مورد از او بسیار ضعیف تر بودم، سعی کردم دیگر به او فکر نکنم ولی هنوز از نگاهش می گریختم.

شیرین بیش از صدبار منقل کوچک اسفند را روشن کرد و دوباره خاموش شد، دیگر طاقت من تمام شده و ساعت از نه شب گذشته بود که کاروان رسید، با تمام تمرینی که کرده بودم، قرصهای آرامبخشی که خورده بودم باز هم دچار تشنجی شدید شدم و از حال رفتم، چقدر زیبا بود لحظه ای که چشم گشودم و خود را در آغوش او دیدم.
مسعود درازتر، ولی بسیار لاغر و رنگ پریده بود. نگاهش تغییر کرده و با انبوهی از تجارب دردناک بزرگ شده بود، یک پایش می لنگید و اغلب درد داشت، از حالتش، از کابوسهای شبانه و بی خوابیهایش می فهمیدم که چقدر زجر کشیده ولی برای من چیزی تعریف نمی کرد. معلوم شد که او زخمی و نیمه جان به دست دشمن افتاده و در چند بیمارستان مختلف بستری بوده است. هنوز زخمهایی التیام نیافته داشت که گاه باعث تب و درد می شد. دکتر گفت پایش را با عملی مشکل می توان درست کرد، بعد از کمی تقویت به اطاق عمل رفت که خوشبختانه موفقیت آمیز بود، مثل یک کودک مراقبش بودم، بر و خشکش می کردم و قدر هر لحظه با او بودن را می دانستم، وقتی خواب بود بالای سرش می نشستم و به چهره اش نگاه می کردم، از دیدن صورت زیبا و مردانه اش که در خواب مانند کودکی معصوم بود سیر نمی شدم. اسمش را گذاشته بودم، «خداداد»، واقعا خدا او را دوباره به من بخشیده بود. کم کم سلامتی جسمی اش را به دست آورد ولی روحا شاد و سرحال نبود. نقاشی نمی کرد. هیچ برنامه ای برای آینده نداشت. گاهی دوستانش، همرزمان و هم بندانش بدیدنش می آمدند، کمی مشغول می شد. ولی باز در خود فرو می رفت، از آنها خواستم که او را تنها نگذارند، از هر سن و سالی در میان آنها بود و همه دوستش داشتند. با یکی از آنها به نام آقای مقصودی که حدود 50 سال داشت و مسعود او را بسیار محترم می داشت و به نظر مهربان و جهان دیده می رسید، مشکل دلمردگی او را در میان گذاشتم، گفت:

- نگران نباشید همه کم و بیش همینطور بودیم، این طفلک که به شدت هم زخمی بود، کم کم خوب می شه، باید سرکار بره.

- ولی او بچه با استعدادی بود، دلم می خواد درس بخونه.

- البته، البته، باید بخونه اون می تونه از سهمیه آزادگان استفاده کنه و به دانشگاه وارد بشه.

خیلی خوشحال شدم. کتابهایش را جمع کردم و گفتم:

- خوب دیگه دوران نقاهت تمام شده، باید برای آینده برنامه ریزی کنی و کارای نیمه تمامتو به پایان برسونی، مهمترین کار نیمه تمام تو درسه که باید از همین امروز شروع کنی.

- نه مامان از من گذشته، دیگه فکرم کار نمی کنه حوصله کنکور و درس خوندن ندارم. تازه محاله قبول شم.

- نه مادر، این بار حتما قبول می شی. برای تو تسهیلاتی در نظر می گیرن. از سهمیه آزادگان استفاده می کنی.

- یعنی چه؟ من اگه صلاحیت علمی نداشته باشم چه فرقی می کنه چه آزاده چه یه آدم دیگه نمی تونم دانشگاه برم.

- تو اگه بخونی بیش از همه صلاحیت داری. اینم حقیه که برای شماها قائل شدن.

- یعنی به من حق دادن که حق دیگری رو بگیرم؛ نه نمی خوام.

- تو حق خودتو می گیری، حقی که سه، چهار سال پیش به ناحق از تو گرفتند.

- چون اون موقع حق منو گرفتن. منهم حالا برم و حق کسی دیگه ای رو بگیرم. آره؟!

- درست یا غلط این قانونه، باید اطاعت کنی، نکنه تو عادت کردی قانون همیشه به ضررت باشه؟ نه جونم گاهی هم به نفع آدمه. تو برای این مردم، این مملکت زجر کشیدی، جنگیدی. حالا همین مردم و دولت می خوان به تو پاداش بدن صحیح نیست که نپذیری!

بحثهای پایان ناپذیر ما در نهایت به پیروزی من انجامید. البته وجود فیروزه نیز بی تاثیر نبود. او که حالا سالهای آخر دبیرستان را می گذراند کتابهایش را آورده و با سوال کردن از مسعود او را وادار به درس خواندن می کرد. چهره زیبا و پر محبت او نشاط زندگی را به مسعود برمی گرداند، با هم درس می خواندند، حرف می زدند، می خندیدند، گاه وادارشان می کردم که گردشی بکنند. این روش در بهبود سریع مسعود بسیار مؤثر بود.

مسعود در رشته معماری که آرزوی همیشگی اش بود قبول شد. بوسیدمش و تبریک گفتم، با خنده گفت:

- خودمون که می دونیم حق من نبود، ولی خوب خیلی خوشحالم.

مشکل دیگر مسعود بیکاری بود. او می گفت:

- خجالت آوره پسری در سن و سال من هنوز سربار مادرش باشه.

حتی چند بار زمزمه هایی در مورد رها کردن دانشگاه و آغاز به کار کرد. موضوع را مجددا با آقای مقصودی که حالا به شغلی در سطوح بالا منصوب شده بود در میان گذاشتم. با اطمینان و خوشحالی گفت:

- البته که کار براش هست. درسش رو هم اصلا نباید رها کنه.

برای او کار خوبی در همان وزارتخانه ای که خودش مسؤولیت داشت پیدا کرد. او به راحتی از مراحل گزینش و امتحان و مصاحبه که بیشتر جنبه فرملیته داشت گذشت و رسما استخدام شد. داغ خانوادگی ما از پیشانی او پاک شده بود و حالا نگین محبوبیت بر انگشت داشت. همه جا در صدر بود. هر چند که خودش از این وضع احساس رضایت نمی کرد. حالا به من به عنوان مادر یک آزاده احترام زیادی می گذاشتند و کارها و امکانات زیادی پیشنهاد می شد که گاه مجبور بودم آنها را رد کنم. از اینهمه دگرگونی خنده ام می گرفت، چه دنیای عجیبی بود، حالا با تمام وجودم می فهمیدم که نه قهرش ارزشی دارد و نه لطفش.


ادامه دارد

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#74 | Posted: 11 Sep 2013 17:50




ادامه داستان

زندگیم روال طبیعی و آرامی را طی می کرد. بچه هایم همه سالم و موفق مشغول تحصیل بودند، از نظر مادی مشکلی نداشتیم، در آمد من نسبتا خوب بود و مسعود حقوقی بالاتر از معمول می گرفت، تسهیلاتی هم برای خرید ماشین و خانه در اختیارش گذاشتند، سیامک درسش تمام شده کار می کرد و همیشه آماده فرستادن پول برای ما بود، پروانه بعد از خاتمه جنگ مرتبا به ایران می آمد، وقتی به هم می رسیدیم فاصله تمام این سال ها از میان می رفت و ما دوباره به روزهای نوجوانی برمی گشتیم، پروانه هنوز شوخ و شیطان بود و کارهایش مرا از خنده بی حال می کرد، هرگز دینی را که به او داشتم فراموش نمی کردم، او ده سال مانند مادری دلسوز از پسرم سرپرستی کرده بود هنوز هم سیامک تمام تعطیلاتش را در خانه آنها می گذراند، پروانه جزییات پیشرفت، رشد و تکاملش را برایم تعریف می کرد، من چشمانم را می بستم و سعی می کردم زمانی را که از دست داده ام در ذهنم بسازم و او را در مراحل مختلف در نظر مجسم می کردم، دلم برایش یک ذره شده بود، این تنها اندوهی بود که گهگاه چهره زندگیم را تیره می کرد، دو سالی بود که اصرار داشت برای دیدنش به آلمان بروم ولی فکر و خیال مسعود و نگرانی برای شیرین که هنوز نسبتا کوچک بود مانع می شد، تا بالاخره آن سال احساس کردم که واقعا طاقتم تمام شده، در عکسها به نظرم غریبه می آمد، با اصرار بچه ها و پروانه راهی آلمان شدم، چه التهابی داشتم، هر چه تاریخ سفر نزدیکتر می شد، صبرم کاهش می یافت، تعجب می کردم که چطور ده سال دوری او را تحمل کرده ام، گرفتاریهای زندگی چگونه مرا در خود گرفته بود که گاه روزها می گذشت و من حتی به عکس او نگاه نمی کردم، یاد حمید بخیر، همیشه می گفت، ناراحتی اعصاب، دلتنگی و غم و غصه بی خودی از خواص زندگی بورژوازیست، وقتی شکمت سیر بود و بدبختی دیگران هم برات اهمیتی نداشت به یاد این احساسات آبکی می افتی. شاید حق با او بود، ولی من این دلتنگی را همیشه در قلبم داشتم که چون امکان رفع آن نبود بر رویش سرپوش می گذاشتم و حتی به خود نیز اعتراف نمی کردم که چقدر به دیدنش نیازمندم ولی حالا در آرامشی نسبی بودم و مثل بقیه مردم حق دلتنگ شدن و آرزوی دیدار فرزندم را داشتم.
*
موقع خداحافظی، شیرین خیلی دلخور بود، در کمال پروریی گفت از رفتن تو ناراحت نیستم، از اینکه به من ویزا ندادن ناراحتم، او حالا دختری چهارده ساله بود که خود را عقل کل می دانست و با بی پروایی خاص بچه های سیراب از محبت هر چه دلش می خواست می گفت، با وجود اعتراضهای بسیارش او را به دست مسعود، فاطی و منصوره و فیروزه سپردم و راهی سفر شدم.
*
*
وقتی از سالن ترانزیت فرودگاه فرانکفورت بیرون آمدم ایستادم، با قلبی ملتهب به اطرافم نگریستم، مرد جوان و زیبایی جلویم ایستاد، به چهره اش خیره شدم، فقط نگاه و لبخندش برایم آشنا بود، چند حلقه موی پریشان بر پیشانیش مرا بیشتر به یاد حمید می انداخت تا سیامک، با آنهمه عکسی که خانه ام را رنگین کرده بود باز هم انتظار پسر نوجوانی را با گردن باریک و رفتاری ناپخته داشتم، ولی او حالا مردی بود بلند قد، خوش قیافه، و موقر که دستانش را بررویم گشوده بود، صورتم را بر زیر سینه اش گذاشتم، مرا محکم در بر گرفت، وای که چه لذتی است در آغوش فرزند چون کودکی پناه گرفتن. سرم تا شانه اش می رسید، عطر تنش را به مشام کشیدم و زار زار گریستم، گریه ای از سر شوق، مدتی گذشت تا متوجه دختر جوان و با طراوتی شدم که تند تند از ما عکس می گرفت، سیامک او را معرفی کرد باور کردنی نبود، او لیلی دختر پروانه بود، در آغوشش گرفتم و گفتم:-چقدر بزرگ و خوشگل شدی،عکساتو دیده بودم ولی خودت چیز دیگه ای.
با خنده ای از ته دل دندانهای زیبا و سفیدش را نشانم داد.سوار ماشین کوچک سیامک شدیم،گفت:
-اول می ریم منزل لیلی،خاله پروانه ناهار درست کرده و منتظره،اگه دلت خواست امشب،اگر نه فردا می ریم شهر من،تا شهر لیلی اینها دو ساعت فاصله داره.
-آفرین فارسی یادت نرفته لهجه نداری.
-معلومه که یادم نرفته!اینجا کلی ایرانی هست از همه مهم تر خاله پروانه که به هیچ زبونی غیر از فارسی جواب نمی ده،پدر بچه های خودشو هم در آورده مگه نه لیلی.
قبل از رسیدن به خانۀ پروانه فهمیدم بین این دو جوان کششی بیش از دوستی دوران کودکی و خانوادگی وجود دارد.
.....
پروانه خانۀ زیبا و دلپذیری داشت،با خوشحالی بسیار از ما استقبال کرد.خسرو شوهر پروانه به نظرم پیر شده بود،با خود گفتم:طبیعی است چهارده پونزده سال گذشته ،حتماً من هم از نظر او پیر و شکسته شده ام،بچه ها همه بزرگ شده بودند لاله فارسی را با لحجۀ غلیظ صحبت می کرد و اردلان بچۀ سومش که متولد همانجا بود حرفهای ما را می فهمید ولی به فارسی جواب نمی داد.پروانه خیلی اصرار کرد که پیش آنها بمانیم ولی ما تصمیم گرفتیم به شهر سیامک برویم و برای تعطیلات هفتۀ بعد باز گردیم،من حداقل یک هفته وقت می خواستم تا دوباره با پسرم آشنا شوم،خدا می داند چقدر حرف برای گفتن داشتیم ولی وقتی تنها شدیم تا مدتی نمی دانستم چه باید بگویم؟از کجا شروع کنم؟چگونه روی اینهمه سال جدایی پل بزنم،تا مدتی او از فامیل می پرسید من می گفتم خوبند،سلام رساندند و من می گفتم هوا همیشه اینقدر خوبه؟نمی دونی تهرون چقدر گرم بود و از این قبیل،یک روز گذشت تا یخ های غریبی ناشی از سالها دوری آب شدند و ما با گرمی شروع به حرف زدن کردیم،خوشبختانه روزهای بعد شنبه و یکشنبه بود و ما به اندازۀ کافی وقت داشتیم،او برایم از سختی های پس از جدایی،خطرهای فرار از مرز،چگونگی زندگی در کمپ،ورود به دانشگاه و بلاخره درس و کارش گفت و من از مسعود،صدماتی که کشید،روزهایی که او را مرده می پنداشتم،بازگشتش و همین طور از شیرین،شیطنت ها،حاضر جوابیهایش،روحیات سرکشش که بیشتر به او می ماند تا مسعود گفتم حرفهایمان تمامی نداشت،از روز دوشنبه او سرکار رفت،من خیابان های اطراف را گشتم،از بزرگی و زیبایی دنیا متحیر شدم و از اینکه کوته نظرانه سعی می کنیم خود را مرکز عالم بدانیم خنده ام گرفت.یاد گرفتم خرید کنم،غذا می پختم و منتظرش می نشستم،هر روز عصر به گوشه ای می رفتیم و او جایی را نشانم می داد ولی هرگز از گفتگو غفلت نمی کردیم،بحث های سیاسی را خیلی زود کنار گذاشتیم،او آن چنان از مسایل و جو واقعی کشور دور بود که حتی کلمات و اصطلاحاتش قدیمی به نظر می رسید و مرا به یاد اوایل انقلاب می انداخت،از گفته هایش خنده ام می گرفت،یک بار با ناراحتی گفت:
-چرا مسخره می کنی؟
-نه عزیزم مسخره نمی کنم،فقط بعضی حرفات یه جوریه.
-چه جوریه؟
-مثل حرفهای رادیو های بیگانه میمونه.
-رادیوهای بیگانه؟
-آره توی ایرون به رادیوهایی که از خارج پخش می شه مخصوصاً رادیو های گروه های ضد انقلاب می گن.
-مگه اونا چطوری حرف می زنن؟
-مثل تو،اخبار راست و دروغو قاطی می کنن،اصطلاحاتی که مال سالها پیشه هر بچه ای می فهمه که اینا توی مملکت نیستن،بعضی وقتا آنقدر از جو واقعی دورن که حرفاشون خنده دار به نظر می رسه و البته لج آور.راستی تو هنوز سمپات مجاهدین هستی؟
-نه!راستش بعضی کاراشونو هیچ جوری نمی تونم بپذیرم.
-مثلاً؟
-حمله به ایران و جنگ با سربازای ایرونی،گاهی فکر می کنم اگه هنوز با اونا بودم و در مقابل مسعود قرار می گرفتم چی می شد؟راستش این کابوس منه که بعضی شبا وحشت زده از خوابم بیدارم می کنه.
-خدا رو شکر ،عاقل شدی.
-نه خیلی هم،حالا بیشتر به بابام فکر می کنم،خیلی مرد بزرگی بود،مگه نه؟ما باید بهش افتخار کنیم،این جا همفکر اون زیاده،منو هم خیلی دوست دارن،اونا چیزایی در مورد بابام می گن که ما خبر نداشتیم،خیلی دلشون می خواد تو رو ببینن و براشون از بابا بگی.
با تردید نگاهش کردم،مشکل همیشگی از روح او دست بر نمی داشت،دلم نمی خواست تصویر پدرش را مغشوش کنم یا این سربلندی را از او بگیرم ولی این نوع وابستگی را هم نشانۀ عدم بلوغ شخصیت او می دانستم گفتم:ببین پسرم!من اصلاً حوصلۀ این نمایشا رو ندارم،تو می دونی که من با عقاید پدرت موافق نبودم،اون مرد بسیار خوب،شریف و مهربانی بود ولی معایب و نواقصی هم داشت که مهمتر از همه نگرش یک بعدی اش بود از نظر او و همفکرانش دنیا دو بخش بود یا با اونا بود یا بر ضد اونا،هر چه مربوط به جناح مقابل بد بود،حتی در هنر هم تنها هنرمندانی که به اونا تمایل داشتند هنرمند واقعی بودند،شاهکار خلق می کردند و بقیه هیچی سرشون نمی شد،حتی پدرت با من دعوا می کرد که چرا از صدای فلان خواننده خوشم می آد و یا می گم فلان کس شاعر خوبیه اینا درباری هستن یا ضد کمونیستن و من احساس گناه می کردم که پس چرا صدای او اینقدر به دلم می شینه و یا شعرای اون شاعرو دوست دارم،اونا حق داشتن سلیقۀ شخصی هم نداشتند،یادت می آد روزی که آقای طالقانی فوت کرده بود خانم دهقانی همسایمون که با شوهرش طرفدار یکی از احزاب چپ بودن مدام به خونۀ ما می اومد،تلفن می کرد و نمی دونست چه باید بکنه،چون آقا در اواخر عمرش حرفهایی بر ضد کسانی که در کردستان شلوغ کرده بودند زده بود،اونا هم نمی دونستن برای مرگش چه موضعی بگیرن تمام روز دنبال سران بودند تا ببینند که باید عزادار باشند،غصه بخورند یا نه و تا دستور رسید که بله او از حامیان خلق بود؛چطوری آن خانم شروع به گریه کرد.و چه عزاداری از ته دلی راه انداخت،یادته؟
-نه،!


ادامه دارد

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#75 | Posted: 11 Sep 2013 17:51




ادامه داستان

-ولی من یادمه،دلم می خواد خودت با فکر و عقیدۀ خودت و از طریق مطالعه به خوب و بد بودن امور پی ببری و تصمیم بگیری طرفداری صرف از هر ایدئولوژی تو رو به بند می کشه،پیش داوری در ذهنت ایجاد می کنه،مانع قضاوت فردی و داشتن سلیقه و بی طرفی می شه و در نهایت متعصب و یک بعدیت می کنه،اگه بخوای من همینا رو به دوستات هم می گم و اشتباهات اونا و پدرت رو براشون می شمارم.
-اِ...مامان،چه چیزا می گی،ما باید خاطرۀ اونو زنده نگهداریم،اون یک قهرمان بود
-از قهرمان بازی خسته شدم،خاطرات گذشته هم به قدری تلخند که دیگه حاضر نیستم غرغره شون کنم،تو هم دست بردار و به آینده بچسب،زندگی جلوی روی توس،چرا می خوای خودتو در گذشته ها غرق کنی؟این رو هم بهت بگم که از این هواداران هم اصلاً خوشم نمی آد.به قول معروف:
خلقم اگر آشنا ی خود می خواهد الحق سپر بلای خود می خواهد
نفهمیدم تا چه میزان حرفهایم را پذیرفت و یا در او اثر گذاشت ولی دیگر هیچ کدام به بحث های سیاسی علاقه ای نشان ندادیم، و باز به مسایل شخصی و خانوادگی برگشتیم،از او خواستم تا برایم از پروانه و خانواده اش بگوید تا بهتر به مکنونات قلبیش پی ببرم،بلاخره به حرف آمد:
-نمی دونی لیلی چقدر مهربون و با شعوره،مدیریت بازرگانی می خونه،امسال درسش تمام می شه و سر کار می ره.
-دوستش داری؟
_آره ،از کجا فهمیدی؟
غش غش خندیدم.
-از توی همون فرودگاه،مادرا زود می فهمن.
-می خوایم نامزد کنیم ولی موانعی هست.
-چه موانعی؟
-خانواده اش،البته خاله پروانه خیلی ماهه،توی این مدت مثل یک مادر به من رسیده،می دونم که دوسم داره،ولی خوب در این مورد طرف شوهرشو می گیره.
-مگه خسرو چی می گه؟
-نمی دونم انگار از این موضوع راضی نیست،محدودیت های عجیب و غریب برامون ایجاد می کنه،نمی ذاره با خیال راحت همدیگرو ببینیم،اخلاقش مثل مردای صد ساله پیش ایرونه،انگار نه انگار که اینجا درس می خونه و اینهمه سال زندگی کرده.
- حرف حسابش چیه؟
-ما می خوایم نامزد بشیم می گه نه!نمی شه.
-همین؟،نگران نباش خودم می رم صحبت می کنم ببینم مشکل کجاس.
....
پروانه با سیامکِ من هیچ مخالفتی نداشت،حتی خوشحال و راضی هم بود،گفت:
-سیامک مثل بچۀ خودم می مونه،ایرونیه،هم زبون خودمه،می تونم باهاش درد و دل کنم،همیشه از این که بچه هام با یه آلمانی وصلت کنند که نتونم هیچ رابطه ای با اونا برقرار کنم وحشت داشتم،سیامکو از همه نظر می شناسم،می دونم جد و آبادش کیه،بچه توس که عزیزترین دوستمی،شاهد رشد و بزرگ شدنش بودم،می دونم اهل هیچ کثافت کاری نیست،باهوشه،خوب درس خونده،الان هم موفقه،آینده اش در خشانه از همه مهم تر همدیگه رو دوست دارن،اینجا دیگه ایرون نیست که من بتونم به زور از هم جداشون کنم.
-آخه پس مشکل کجاس،ظاهراً خسرو خان مثل تو فکر نمی کنه.
-چرا بابا، مشکل چیز دیگه ایه،مشکل اختلاف طرز فکر ما با بچه هامونه،ما هنوز ایرونی هستیم،خیلی چیزارو نمی تونیم بپذیریم،ولی بچه ها اینجا بزرگ شدن،اصلا درک نمی کنن که ما چی می گیم،مدام از نامزدی طولانی مدت حرف می زنن.
-پروانه از تو تعجب می کنم،حالا اگه یه سال هم نامزد بمونن چه اشکالی داره؟توی ایرون هم مرسومه،شاید می خوان بهتر همدیگرو بشناسن شاید می خوان پول جمع کنن یا به هر دلیلی کمی وقت می خوان.
-چقدر ساده ای؟می دونی نامزدی از نظر اونا چیه؟
-خوب نامزدی دیگه مثل همه.
-اینکه الان هم هست،نه جونم منظور اونا ازدواج غیر رسمیه،اونا می خوان مثل جوونای دورو برشون مدتی بدون عقد رسمی با هم زندگی کنن،منظور از طولانی هم حداقل پنج ساله،تا اگه بعد از این مدت هنوز همدیگرو می خواستن ازدواجو به ثبت برسونن وگرنه جدا می شن،اگه این وسط بچه ای هم بود مهم نیست بلاخره یک کدومشون بر می دارن.
چشمهایم از تعجب گرد شده بود متحیرانه گفتم:
-نه!فکر نمی کنم منظورشون این باشه.
-چرا جونم همینه،هر شب لیلی با باباش سر همین دعوا داره،راستش معصوم جون این موضوع هم هیچ جوری تو کَلۀ خسرو نمی ره،با اینکه خودش یه پا آلمانیه ولی نمی تونه بپذیره،فکر نمی کنم تو هم همچین انتظاری داشته باشی.
-البته که ندارم،چه غلطهای زیادی،آخ اگه دایی محمود و بقیه بفهمن،بیخود نبود خسروخان اینطور با ما سر سنگین بود،بیچاره حق داشت،از سیامک تعجب می کنم به کلی یادش رفته از کجا اومده،یعنی واقعاً اینقدر فرنگی شده؟تو ایرون هنوز سر یک حرف زدن ساده با دختر و پسر خون راه می افته،اونوقت آقا می خواد پنج سال با دختر مردم بدون عقد رسمی زندگی کنه،به حق چیزای ندیده و نشنیده!
-قربونت برم معصوم،خودت باهاشون حرف بزن،ما که زبونمون مو در آورده.
-باشه،همین امشب می شینیم و حرف می زنیم.خدایا چقدر دنیاها با هم فرق دارن.
.....
آن شب تا نزدیکیهای صبح حرف زدیم،بچه ها از ارزش آشنایی عمیق قبل از ازدواج، و بی ارزش بودن یک نوشته در مثابل عشق می گفتند و ما از ارزش خانوادۀ منسجم،لزوم ثبت عقد،احترام به زندگی زناشویی گفتیم و بلاخره به این نتیجه رسیدیم که بچه ها این کار بی ارزش!و احمقانه را به خاطر ما انجام دهند وهر وقت که احساس کردند به درد هم نمی خورند باطلش کنند،قرار شد تا من هستم عقد صورت بگیرد و هر وقت خانه و زندگیشان را درست کردند و آمادگی داشتند زندگی مشترکشان را آغاز کنند.خسرو خان با خوشحالی گفت:
-متشکرم بار سنگینی رو از روی دوشم برداشتی.
-واقعاًکه چه دنیای عجیبیه،هنوز برام قابل هضم نیست.
.....
شیرینی و زیبایی این سفر دل انگیز با مراسم عقد سیامک و لیلی کامل شد،از اینکه عروسم دختر پروانه بود با اینهمه لطف و شعور و ملاحت در پوست نمی گنجیدم،آنقدر به من خوش گذشته بود که دلم نمی خواست برگردم،خاطرۀ شیرین این سفر از زیباترین تصاویریست که تا ابد در ذهنم نقش بسته است و بهترین سوغاتم عکسهایی بود که تمام دیوارها و طاقچه ها و میزهای خانه ام را آراست.
.....
سالهای خوب سریع می گذرند،در چشم بر هم زدنی شیرین به سال آخر دبیرستان رسید و مسعود آخرین ترم های دانشگاهش را می گذراند،مسعود برای تهیۀ پروژه و پایان نامه اش به شدت گرفتار بود،خصوصاً که مسؤولیت های اداریش هم ظاهراً سنگین تر شده بودند،در خانه مدام طرح و نقشه می کشید،ولی ساکت شدن اخیرش به این مربوط نبود،چیزی در دل داشت،می فهمیدم که مدتی است می خواهد مطلبی را با من در میان بگذارد ولی مردد است،تعجب می کردم چون ما همیشه خیلی راحت و صمیمی حرف می زدیم،نمی فهمیدم مسأله چیست که او این چنین در بیانش مشکل پیدا کرده،گذاشتم با تردیدهایش کلنجار برود،با خودش کنار بیاد و آماده صحبت شود،بلاخره یک شب که شیرین برای شرکت در جشن تولد دوستش به مهمانی رفته بود آمد و کنارم نشست و گفت:
-مامان اگه من بخوام از شماها جدا بشم و در خانۀ دیگری زندگی کنم تو خیلی ناراحت می شی؟
قلبم فرو ریخت،چه شده بود که می خواست ما را ترک کند،سعی کردم به خود مسلط باشم،گفتم:
-بلاخره هر بچه ای یه روزی از پدر و مادرش جدا می شه،تا دلیل این جدایی چی باشه؟
-مثلاً ازدواج.
-ازدواج ؟می خوای زن بگیری؟الهی قربونت برم،چه خوب بلاخره تصمیم گرفتی،این از آرزوهای منه.
واقعیت این بود که من خیلی به ازدواج او فکر کرده بودم،سالها بود که آرزو داشتم فیروزه را برای او بگیرم،آنها از بچگی بهم علاقه داشتند.
-خدا رو شکر می ترسیدم راضی نباشی.
-چرا راضی نباشم،انشالله مبارکه،خوب کی قرار عقدو بذارم؟
-چقدر تند می ری مامان،هنوز نه به باره نه به داره،اول باید بریم خواستگاری ببینیم قبول می کنن یا نه.
-واچه حرفا؟معلومه قبول می کنن،کی از تو بهتر؟اونا همه از بچگی عاشق تو بودن،چند بار هم بفهمی نفهمی به من کنایه زدن که چرا پا پیش نمی ذاری؟فیروزه هم که از همه بدتر،طفلکی هیچوقت نتونست رازشو از من پنهون کنه توی چشماش همه چی پیدا بود،الهی فداش شم چه عروس خوشگلی می شه.
مسعود با اخم و به سردی گفت:
-فیروزه چیه ؟فیروزه برای من مثل شیرینه،مثل خواهرم میمونه.
یخ کردم،چطور ممکن بود من اینهمه اشتباه کنم،یعنی این رابطۀ صمیمانه،این نگاه های پر معنی،این درد و دلهای طولانی همه از احساسات خواهر برادرانه نشأت می گرفت؟به خودم لعنت فرستادم که چرا بی گدار به آب زدم،سعی کردم عکس العمهایم را کنترل کنم گفتم:
-خوب پس طرف کیه؟
ولی سردی در صدایم موج می زد.
-دختر خالۀ رامینه،بیست و چهار سالشه خیلی خوشگله،واقعاً جذابه،خانوادۀ محترم و معتبری هستن،پدرش بازنشستۀ وزارت راهه.
-معلومه خوب می شناسیشون چند وقته بدجنس؟چطور تا به حال صدات در نیومده بود.
و خندیدم،می خواستم کمی از سردی برخوردم کاسته شود.مثل بچه ها از خندۀ من خوشحال شد و به حرف آمد:
-تازه سه ماهه باهاش آشنا شدم،یه ماهه که با هم صمیمی شدیم و به هم اظهار علاقه کردیم.
-فقط سه ما هه باهاش آشنا شدی و به این سرعت تصمیم به ازدواج گرفتی؟ چه تب تندی؟
-مامان شما چرا این حرفو می زنی؟مردم می رن خوستگاری دوبار همدیگه رو می بینن و چند بار بیرون می رن و ازدواج می کنن.


ادامه دارد

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#76 | Posted: 11 Sep 2013 17:52




ادمه داستان

-بله،ولی آخه می دونی پسرم ما دو نوع ازدواج داریم،یکی بر مبنای عقل و شرایط مشخص و دیگری بر مبنای عشق.ازدواج های سنتی و از طریق معرفی یک نفر و خواستگاری،ازدواج از نوع اوله،در این روش شرایط دو طرف بررسی می شه،تحقیق می کنن،خواسته ها رو می گن،عده ای بز رگتر این شرایط،موقعیتها،و خواسته ها رو تطبیق می دن و می سنجن وقتی مطمئن شدند شرایط هماهنگ و مساعده جوونها رو وارد میدان می کنن اونا چند بار همدیگه رو می بینن اگر حساسیت خاصی نسبت به هم نداشتند از ریخت و ظاهر همدیگه خوششون اومد قرار ازدواجو می ذارن به این امید که چون همۀ شرایط مناسبه عشق بعداً به وجود بیاد،ولی نوع دوّم ازدواج بر پای عشقه در این نوع دو نفر به هم علاقمند می شن،احساسات عمیقی نسبت به هم پیدا می کنن و دیگر به سایر شرایط توجه چندانی ندارن،به خاطر عشقی که بهم دارن از کم و کسری ها می گذرن،شرایط رو برای هم تعدیل می کنن،اگه با مخالفت روبه رو شدند خودشون مسؤولیت ر و می پذیرند جلوی دیگران می ایستند و علی رغم همه دلایل عقلی ومنطقی به عقد ازدواج همدیگه در می آن،البته تلفیق های متعددی از این دو حد نهایی هم هست ولی ظاهراً برنامۀ شما از نوع دومه برای این منظور دو نفر باید خیلی خوب همدیگه رو بشناسن،با روحیات و مشخصات هم آشنا باشن،از عشق عمیق و پایدارشون مطمئن بشن تا بتونن هر عدم هماهنگی رو جبران کنند و در مقابل نظرات دیگران بایستند،حالا به نظر تو برای رسیدن به چنین شناخت عمیق و عشق راستینی یک ماه یا حتی همان سه ماه کم نیست؟
-مامان ببخشید ولی باز فلسفه می بافید،من می خوام ازدواجم مخلوطی از دو نوع شما باشه،چه اشکالی دارد که هم عاشق باشیم و هم شرایط عقلی،صحیح و مناسب باشن،اصلاً می دونین اشکال اینه که شما هیچ چیز در مورد عشق نمی دونین،شما که به قول خودتون تا دو سه روز بعد از عروسی هم قیافۀ شوهرتونو درست ندیده بودین ونمی شناختین نمی تونین در مورد عشق قضاوت کنین،لادن می گه«عشق مثل افتادن یه سیب در دامن انسانه در یک لحظه اتفاق می افته»می بینی چه تعبیر زیبایی از عشق داره ،خیلی احساساتی و جذابه شما باید ببینیدش.
دلم گرفته می خواستم بگویم ،من روزی می خواستم در راه عشق بمیرم قسم می خورم که این خواستهٴ واقعیم بود ولی لب گزیدم و گفتم:
-من از عشق چی می دونم؟تو از من چی میدونی؟به قول فروغ تمام زخمهای من از عشق است.
-ولی تو هیچوقت حرفی نزدی.
-حالا هم حرفی نزدم،فقط اینو بدون که در بین ما این تنها تو نیستی که با عشق آشنایی.
-خوب حالا می گی چکار کنم؟
-کاری نباید بکنیم،باید به خودتون فرصت بدین تا زمان ،عشقتون رو محک بزنه،بذار ازآزمونهای مختلف بگذره، آب دیده بشه.
-ما از این فرصتا نداریم،اون خواستگار داره،ممکنه همین روزا شوهرش بدن و ما برای همیشه همدیگه رو از دست بدیم.
-این خودش یکی از همون آزمونهاست،اگه واقعا به تو علاقه مند باشد زیر بار این ازدواج نمی ره.
-شما شرایط اونو نمی دونین،خانوده اش در فشارش گذاشتن ،مگه شما رو به زور شوهر ندادن،باید وضعیت اونو درک کنید.
-پسرم ،اون دختر تحصیل کرده و با شعوریه،خانواده اش هم اینطور که تو
می گی آدمای فهمیده ای هستن با خانم جون و آقاجون سی سال پیش من خیلی فرق دارن،اگه بگه حالا نمی خوام ازدواج کنم حتما می فهمن وبه زور سر سفرهٴ عقد نمی شوننش.حالا اوضاع خیلی عوض شده.
-چی عوض شده؟ فرهنگما همون فرهنگه ،هنوز هم خانواده ها تنها هدف زندگی یک دخترو شوهر کردن می دونن و می تونن به این کار مجبورش کنن،در واقع از هجده سالگی می خواستن شوهرش بدن او مقاومت کرده.
-پس می تونه یه سال دیگه هم مقاومت کنه.
-مامان! شما چرا اینطور جبهه گرفتین؟یک کلمه بگید نمی خوام با اون ازدواج کنی.
-من چنین حرفی نمی زنم،من که هنوز اونو ندیدم،شایدم خیلی خوب باشه،فقط می گم کمی صبر کن.
-وقت برای صبر کردن نداریم.
-خوب بفرما بنده چه باید کنم؟
از جایش پرید ،کاغذی جلویم گذاشت و گفت:
-این شماره تلفنشونه،همین حالا تلفن کن و برای پس فردا قرار بذار.
گیج بودم به خودم نهیب می زدم با خواست مشروع او مخالفت کنم،آیا من در مقابل این دختر نادیده جبهه گرفته ام،یاد خانم جون افتادم که دلش می خواست دختر خواهرش را برای محمود بگیرد تا چه حد در خواستگاری از محبوبه تعلل کرد.این اولین باری بود که این بچه چیزی را با این اصرار از من می خواست نباید مخالفت کنم ولی قیافهٴ فیروزه،فاطی و صادق خان از نظرم محو نمی شد،این خبر چه ضربه ای به آنها وارد خواهد کرد!!
-حالا نمی خوای یک کمی بیشتر مطالعه کنی؟
-نه مادر همهٴ حرفامونو زدیم،باباش گفته اگه کس دیگه ای هست باید تا آخر همین هفته بیاد و گرنه لادن باید زن همون خواستگار مورد نظر بشه.
چاره ای نبود تلفن را برداشتم ،به محض معرفی مرا شناختند،ظاهرا منتظر بودند و با گرمی استقبال کردند.
مسعود خوشحال بود گویی بار از دوشش برداشته بودم، دور و بر من می پلکیدو سعی می کرد مرا خوشحال کند.گفت:
-پاشو بریم دنبال شیرین،ساعت نزدیک یازده اس.
حوصله نداشتم،کارهایم نیمه کاره مانده بود ولی فکر کردم اگر بگویم نه، حمل بر مخالفت ونارضاییم می شود،نمی خواستم شادمانیش را بگیرم،در ماشین هم یک ریز حرف می زد،ولی من از فکر فاطی و فیروزه بیرون نمی آمدم،با خود می گفتم مگر نه اینکه وجود فیروزه او را به زندگی بازگرداند شوق تحصیل را در نهادش بیدار کرد،پس چی شد؟ یعنی من که ادعا می کنم پسرم را می شناسم تا این حد در اشتباه بودم؟
************
شیرین با آن تیزی و شیطنت همیشگی پس از چند دقیقه حال غیر معمول مسعود را دریافت و گفت:
-چه خبره؟آقا با دمشون گردو می شکنن.
-خبری نیست،تو از مهمونی بگو،خوش گذشت؟
-آره،خیلی خوب بود،کلی آهنگ گذاشتیم و رقصیدیم ،راستی من باید دعوتشون کنم،حتما باید تولد بگیرم،آخه خونهٴ همه رفتم ولی هیچوقت مهمونی ندادم.می خوام ماه دیگه دعوتشون کنم.
-تو که تولدت تابستونه.
-عیب نداره،بالاخره باید یه بهانه ای داشته باشم،تو خونهٴ ماکه هیچ اتفاقی نمی افته تا من دوستامو دعوت کنم.
-شایدم افتاد و تو بتونی دوستانو برای عروسی دعوت کنی.
شیرین با چشمان گرد شده نگاه مشکوکی به مسعود وبعد به من انداخت و گفت:
-عروسی ؟عروسی کی؟
-عروسی من،برادرت،دوست داری من زن بگیرم؟
با تردید مرا نگاه کرد:
-تو زن بگیری؟نه! راستش دوست دارم،ولی خوب تا طرف کی باشه؟
-ما نمی شناسیمش،خودشون همدیگه رو دیدن و پسندیدن.
-نکنه همون دختر پررواس که دم به دقیقه زنگ می زنه؛ آره مسعود خودشه ،نه؟ حدس می زدم که کاسه ای زیر نیم کاسه اس .می دونی مامان ،همون مزاحمس دیگه ؟مسعود سرخ شد.
-مزاحم کیه!خوب وقتی تلفن می کنه،من گوشی رو بر نمی دارم روش نمی شه با ما حرف بزنه،قطع می کنه.
-چی چی روش نمی شه؟خیلی وقتها هم حرف می زنه،در کمال پررویی می گه،مسعود خان تشریف دارن؟وقتی می گم شما؟ با عشوه می گه خودم بعد تلفن می کنم. اینقدر با ادا و اطوار حرف می زنه که لج آدم در می آد.
-بسه دیگه؛ راستی مامان برای فردا باید گل سفارش بدیم،یادتون باشه لباس شیک بپوشیدها...
با تعجب نگاهش ردم.
-انگار صد دفعه رفتی خواستگاری، چه خوب واردی.
-نه بابا!لادن بهم گفته که چکار باید بکنم که پدر ومادرش خوششون بیاد.
-منم می آم.
-نه نمی شه ،دفعه بعد تو بیا.
-چرا؟من باید ببینمش.منم خواهر دامادم باید بپسندم!
-نه وقتی خواهر داماد بچه اس.
-من کجام بچه اس!؟هیجده سالمه!مامان تو رو خدا تو یه چیزی بگو.
-مسعود چه اشکالی داره اونم بیاد،معمولا مادروخواهر داماد می رن خواستگاری.اینقدم بهش نگو بچه، باور می کنه، من که به سن اون بودم خودم بچه داشتم.
-نه مامان،حالا نه،صلاح نیست.دفعهٴ دیگه بیاد.
به خانه رسیده بودیم،شیرین با عصبانیت در را بهم کوفت و پیاده شد،قهر کرد ولی قهر،گریه و دلخوری او در تصمیم مسعود هیچ خللی ایجاد نکرد. ظاهرا دستور از جای دیگری می رسید و امکان سر پیچی نبود.
**********
سبد گل آنقدر بزرگ بود که در ماشین جا نمی گرفت،به هر زحمتی بود آن را در صندوق عقب جا دادیم و در صندوق را باز گذاشتیم گفتم:
-حالا چرا سبد به این بزرگی گرفتی؟
-لادن گفته باید بزرگترین سبدی که می تونی بیاری تا از مال بقیه بزرگتر باشه...
-چه حرف احمقانه ای!!
**********
خانه اشان قدیمی و بزرگ بود. اطاقها با انواع اشیاء عتیقه تزیین شده بود.هرچه گلدان بزرگ چینی که در جاهای مختلف و مغازه ها دیده بودم در آن خانه بود. مبلهای استیل با پایه های بلند،دسته های طلایی و روکش سرخ و زرد ونارنجی،تابلوهای بزرگ از روی نقاشیهای قدیمی در قابهای پهن و کنده کاری شده طلایی پرده ها به رنگ سرخ با شرابه و مغزهای طلایی.بیشتر شبیه هتل ورستوران به نظر می رسید تا خانه ای آرامش بخش و راحت.مادر لادن زنی بود همسن و سال خودم با موهای رنگ کردهٴ طلایی آرایشی کامل،صندلهای پاشنه بلند و پای بدون جوراب،مرتب هم سیگار می کشید،پدرش مردی موقری بود بود با موهای جو گندمی،که پیپی کنار دهان می گذاشت و مدام در مورد خودشان،شأن و مقام گذشته،فامیلهای مهم،سفرهای خارج صحبت می کرد.من بیشتر شنونده بودم.آنشب به آشنایی و حرفهای متفرقه گذشت .هر چند ظاهرا منتظر بودند که من مسایل جدتری را مطرح کنم ولی واقعا احساس می کردم که هنوز زود است.وقتی خواستم به دستشویی بروم مادر لادن با اصرار مرا به دستشویی که در قسمت خصوصی خانه بود برد. می خواست بقیهٴ خانه وزندگیشان را هم نشان دهد.ولی حتی در محل نشیمن هم یک مبل راحت با رنگ آرام وجود نداشت.برای رعایت ادب گفتم:
-خانه قشنگی دارید.
با خوشحالی گفت:
-می خواین بقیهٴ اطاقها را هم ببینین.
-نه،نه،متشکرم،جسارت نمی کنم.
-نه خواهش میکنم.بفرمایید.
و با دستی که بر پشتم گذاشته بود تقریبا مرا به طرف اطاق خواب ها هل داد.هر چند که ازاین کار نفرت داشتم واگر کسی می خواست به بخشهای خصوصی زندگیم تجاوز کند حتما مانع می شدم.ولی یک نوع کنجکاوی آمیخته با بدجنسی باعث شد که به این کار تن در دهم. پردهٴ تمام اطاقها کلفت و گران قیمت با نوار وآویز بود.بقیه اسباب خانه هم در همان مایه بودند.هنگام بازگشت مسعود با دلخوری گفت:
-چرا صبت نکردی؟


ادامه دارد

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#77 | Posted: 11 Sep 2013 17:54




ادامه داستان

-چه صحبتی؟تازه جلسه اول بود.
او رو برگرداند و دیگر کلامی حرف نزد. در خانه،شیرین که با مسعود قهر بود رو به من کرد وگفت:
-خوب!تعریف کنین.در قلعهٴ سنگباران چه خبر بود.
-خبری نبود.
شیرین که معلوم بود دلش پر است،زد زیر گریه وگفت:
-خوب نگین،من غریبه ام،من اصلا آدم نیستم شماها منو بچه و جاسوس می دونین همه چیزو از من پنهون می کنین.
-نه مامان جون این چه حرفیه!تو یه دونه خواهر دامادی.بذار لباسامو در بیارم بعد همه رو می گم.
او به دنبالم آمد،روی تخت چهار زانو نشست.
-خوب بگو.
همانطور که مشغول عوض کردن لباسهایم بودم گفتم:
-تو بپرس تا من بگم.
-دختره چطوری بود؟
هر چه فکر کردم بک خصوصیت بارز در وجودش را عنوان کنم چیزی یه نظرم نرسید کمی مکث کردم و گفتم:
-قدش کمی کوتاه بود.یک کمی از من کوتاه تر .ولی خوب از من خیلی درشت تر.
-یعنی چاق بود.
-نه تو پر بود.خوب من لاغرم.کسی که از من چاق تر باشه،الزاما چاق نیست.
-خوب بقیه اش.
-پوستش فکر می کنم سفید بود.البته چون خیلی آرایش داشت واطاق هم نور کافی نداشت درست متوجهٴ رنگ پوستش نشدم.چشماش فکر می کنم قهوه ای بود.موهاش هم رنگ کرده بود قهوه ای روشن بود به بور می زد.
-وا...!چی پوشیده بود؟
-یه دامن مشکی تنگ،تا بالای زانو.با یه کت طرحدار مشکی وصورتی وبنفش.
-موهاش صاف بود؟
-نه فکر نکنم چون با اینکه پیچیده بود باز کمی فرهای اضافی داشت.
-به به!چه لعبتی؟!!حالا ننه،باباش چطوربودن؟
-اینطوری حرف نزن.زشته پدر ومادرش آدمای محترمی به نظر می رسیدن.
مادرش تقریبا همسن وسال من بود .ولی خوب خیلی به خودش ور رفته بود خیلی هم شیک پوشیده بود .خونشون هم پر از گلدونای چینی واشیاء عتیقه بود
با پرده های منگوله دار ومبلهای استیل طلایی.
-این آقا که بعد از اومدن از جنگ اونهمه مسلمون شده بود،اگه من یک کمی آرایش می کردم غیرتی می شد،می گفت چرا همیشه روسری ات عقبه؟حالا چطور می خواد همچین زنی بگیره؟!اونم با اون دوستای حزب الهی؟
-والله منم اصلا نمی فهمم.انگار همه چیز از این رو به اون رو شده.
-اینها که گفتی یک جوریه.خوب حالا تو خوشت اومده؟
-والله چی بگم!
در همین موقع برگشتم ،مسعود بر سینهٴ در تکیه داده،با چشمانی مملو از سرزنش و ناراحتی مرا نگاه می کرد.بعد سرش را تکان داد و بدون کلامی حرف به اطاقش رفت.
*********
با هر دیدار اختلاف افقهای فکری آنها با ما بیشتر مشخص می شد و من عدم هماهنگی بین این دو جوان را با وضوح بیشتری می دیدم.ولی مسعود اصلا متوجه نبود.چنان واله و شیدا بود که گویی چشمهایش اطراف را نمی دیدند.در عین حال می ترسید با من صحبت کند،من هم هیچ نمی گفتم و منتظر بودم تا خودش به زبان بیاید.تنها حرفی که در مورد آنها بین ما ردو بدل می شد این بود که مثلا می گفت قرار است آنها فردا به بازدید بیایند یا خواهر بزرگ لادن ما رادعوت کرده و من بدون هیچ اظهار نظر و گفت وگویی همه جا با او می رفتم و حرفها را می شنیدم.در این مدت فهمیده بودم که مهریهٴ دختر بزرگ چند صد سکه طلا بوده که بعد داماد رفته خودش آنرا دو برابر کرده است.یا اینکه دختر خالهٴ لادن که به تازگی ازدواج کرده حلقهٴ برلیانش را از کجا خریده،سرویس جواهرات دختر عمه با چه سنگی بوده و عروس هفته پیش چقدر پول لباس داده،که البته همه هم راست نبود چون گاه گفته ها ضدونقیض می شد،یک بار در کمال بدجنسی گفتم:
-خوش به حالتون،شما توی این چند هفته حداقل ده تا عروسی رفتین!
آنها ساکت شدند وبه هم نگاه کردند .حوصله اشان داشت کم کم سر می رفت،حالا دیگر در مورد اینکه تابستان بهترین فصل برای ازدواج است یا پاییز با هم بحث می کردند.نمی دانستم چه کنم،هر چه با خود کلنجار می رفتم این دختر به دلم نمی نشست و نمی توانستم با این خانوادهٴ سطحی که در تمام این مدت حرفی به جز پول ،تشریفات ،لباس ،مو وآرایش نزده بودند،رابطهٴصحیح برقرار کنم .نمی خواستم با مسعود به گفتگو بنشینم می ترسیدم هر اظهار نظری از سوی من به جبهه گیری از جانب او منتهی شود. او باید خودش به این عدم هماهنگی پی می برده بالاخره با فشار لادن،مسعود زبان به صحبت گشود.با نهایت دلخوری و سردی که هرگزاز او نشنیده بودم گفت:
-خوب مامان تاکی می خوای این بازی رو ادامه بدی؟
-کدوم بازی رو؟
-همین که هیچ حرفی در مورد لادن و برنامهٴ من نمی زنی.
-چی می خوای بگم؟
-نظرتو!
-خودت چه نظری داری؟ فکرمی کنم تو هم با خونوادهٴ لادن تازه آشنا شدی،اونا رو چطوری دیدی؟
-من به خونواده اش چکار دارم؟!من خودشودوست دارم.
-هر آدمی توی یک خونواده ای بزرگ می شه و زمینهٴ فرهنگی و تربیتی همون خونه رو داره.
-حالا مگه زمینهٴ فرهنگی اونا چه اشکالی داره؟خیلی هم باکلاسن.ساکت ماندم،اصلا این کلمه در فرهنگ لغات مسعود نبود.
-یعنی چی ،با کلاسن؟اصلا چه آدمایی از نظر تو کلاس دارن؟
-چه می دونم ؟چه چیزا می پرسی،آدم حسابین.
-چطور فهمیدی آدم حسابین؟چون گلدونای عتیقه اشون زیاد بود؟یا برای نمایش به جای توجه به راحتی و هماهنگی و زیبایی محیط،هر چیزی رو تنهابه دلیل گران بودن دور وبرخودشون جمع کردن؟ مدام از مد ولباس و رنگ مو میگن،یا پشت سر همدیگه بدگویی و چشم و همچشمی می کنن؟
-ولی مامان تو خودت خیلی زیبا پسندبودی همیشه به من ایراد می گرفتی که رنگ بلوز و شلوارم جور نیست،برای هر وسیلهٴخونه صد تا مغازه رو می گشتی.
-عزیزم زیبا پسندی یا اشتیاق برای تمیز تر ،زیباتر و دلپذیر تر کردن خانه نشانهٴ شوق زندگیه با اون اصلا مخالف نیستم ، زندگی هر کسی نشونهٴ سلیقه، طرز فکر و فرهنگ اونه.
-حالا تو از خونه و زندگیشون فهمیدی که اونا طرز فکر و فرهنگشون ایراد داره؟
-یعنی تو نفهمیدی؟
-نه!تا حالا یک کتابخونهٴ کوچیک توی خونهٴ اینا دیدی؟ یا حتی یک کتاب توی دست یک نفرشون بوده.تاحالا از یک اثر هنری ،علمی ،فرهنگی بدون ذکر قیمت مادی اش حرفی زدن؟
-چه حرفا می زنید؟همهٴ مردم که کتاباشونو جلوی چشم نمی ذارن،اصلا تو چکار به کتابای اونا داشتی؟
-می خواستم بدونم خط فکریشون چیه.
-ای بابا ما از هر فرقه ای کتاب داریم،کی می فهمه خط فکریمون چیه!؟
-کسی که ژرف اندیش باشه.
-چطور؟
-کتابای یک کمونیست از سر تا ته ،کتابای ایدئولوژیکی چیه از پایه تا پیشرفته،کتابای داستانش کتابای ماکسیم گورکی وبقیهٴ نویسندگان روسی و رومن رولانه و بقیه هم در این مایه،تک وتوک کتابای سایر مکاتب رو در کتاب خونه اش می بینی. کتابخونهٴ یک روشنفکر غیر کمونیست ،کتابهای پایهٴ کمونیستو داره،ولی نه کامل،نیمه کاره رها شده.تعدادی هم کتاب در نقد کمونیست بینشون پیدا می شه.بقیهٴ کتاباش به قول کمونیستا از کتابای بورژوازیه... مثلا داشتن کتابای علی شریعتی الزاما بیانگر این نیست که این خانواده تمایلات مذهبی دارن چون در بیشتر خونه ها بعد از انقلاب این کتابا وارد شد،ولی کتابخونهٴ مذهبیون سرشار از داستانهای مذهبی،کتابهای دعا ،تفاسیر، توضیح المسایل ها و از این قبیله ،در کتابخونهٴ ملی گرایان تا بخوای کتاب خاطرات سیاستمداران و تاریخهای مختلف ایران هست؛ در ضمن هر آدم تحصیل کرده که واقعا اهل مطالعه آزاد باشه،تعدادی کتاب هم در رشته ٴ تحصیلی و کاری خودش داره .که بیانگر زمینهٴ تخصصی اونه.


ادامه دارد

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#78 | Posted: 11 Sep 2013 17:56




ادامه داستان

- حالا براي چي اينقدر دنبال خط فكر ي، سياسي اونا هستي ؟
- براي اينكه تمام زندگيم از خطوط سياسي مختلف و خط مشيهاي فكري افرادي كه با اونا طرف بودم تأثير پذيرفته بايد مي فهميدم اين بار با كي طرفم .
- ولي تو كه با سياست بازي مخالفي . مرتب از ما قول مي گيري كه توي هيچ گروهي نريم .
- ولي تا بحال بهتون گفتم كه مطالعه هم نكنين !؟ شما مثل هر آدم باشعور ديگه بايد بدون تعصب تمام خطوط و ديدگاهها رو مطالعه كنين ، بفهمين ، تا بتونين حق رو از باطل تشخيص بدين ، آلت دست قدرت خواهان نشين . خوب تا به حال لادن در مورد چيزي كه خونده يا ايده يا جهان بيني خاصي با تو حرف زده ؟ پسر تو يك هنرمندي ! تو با كتاب بزرگ شدي . اصلاً هيچ زمينه فكري . مشابه در مسايل هنري داريد ؟ از همه مهم تر پسرم تو با اون زمينۀ مذهبي كه به خصوص بعد از دوران اسارت پيدا كردي چطور مي خواي با خونواده اي كه از دين فقط سفرۀ حضرت ابوالفضل رو بلدن ، اون رو هم مثل عروسي برگزار مي كنن كنار بيايي ؟ اينا شاهي هستند منتظرن وليعهد برگرده ، اونم نه از روي درك ومنطق بلكه چون اون زمانها مشروب خوردن آزاد بوده ، مي شده كنار دريا بيكني بپوشن و از اين چيزها ، ما با اون سابقۀ سياسي وفرهنگي چي مي تونيم به همديگه بگيم ؟ مسعود جان اين دختر هيچ هماهنگي با تونداره . هرگز اون طوري كه تو مي خواي لباس نمي پوشه ، هر بار كه بخواهين جايي برين يك دعوا با هم خواهيد داشت .
- نگران نباش ، گفته به خاطر من حاضره چادر هم سر كنه .
- تو هم باور كردي ؟ تازه اين هم درست نيست . يك آدم با شخصيت ، با فكر وايده نبايد اينقدر هُرهُري مذهب باشه .
- بيچاره حالا ديگه هُرهُري مذهب هم شد ، به خاطر علاقه به من مي گه ، نه مامان جون تو اصلاً دنبال بهانه هستي به نظرت همه بـَدَن ، غير از ما .
- نه جونم ، من كي اينو گفتم اونا خيلي هم خوبن ، شايد بهتر از ما باشن . ولي با ما فرق دارن .
- نه ! تو ايراد بني اسرائيلي مي گيري .
- تو از من پرسيدي منم نظرمو گفتم . اين به تمام زندگي . آيندۀ تو مربوط مي شه ، كه مي دوني براي من بيش از هر چيز اهميت داره .
- مامان من دوسش دارم ، اصلاً وقتي حرف مي زنه يه جوري مي شم حركات و خنده هاش برام خيلي جالبه ، تا به حال زني با اينهمه خصوصيات زنونه نديده بودم با همه فرق داره .
مبهوت نگاهش كردم ، درست است ، چطور تا به حال نفهميده بودم ، بله اين دختر براي مسعود جالب است چون با تمام زنهايي كه در طول زندگيش با آنها سروكار داشته متفاوت است . چيزي خاص وبسيار زنانه دارد كه ما كه زنهاي زندگي او بوديم با كوشش بسيار سعي در پنهان كردنش داشتيم . از انصاف نبايد گذشت اين دختر درتمام حركات ورفتارش عشوه و نازي خاص دارد ، حتي حرف زدنش از پشت تلفن اين عشوه گري را به شنونده القا مي كند . حركاتش فريبا وتحريك كننده است ، در يك كلام دختر بسيار فتاني است . طبيعي است كه پسر چشم وگوش بسته وسادۀ من كه در اطرافش كمتر با اين خصوصيات زنانه روبرو بوده چنين تحت تأثير قرار گيرد . به شوق بيايد و فكر كند زني متفاوت با ديگران يافته است . من چكونه مي توانم به اين پسر بفهمانم كه اين جذابيت كه مطمئناً به شدن اميال جنسي او را تحريك مي كند با عشق فاصلۀ زيادي دارد و پايۀ صحيحي براي زندگي آينده نيست . در اين شرايط هيچ حرف و منطقي نمي توانست كار ساز باشد و به لجاجت و جبهه گيري تعبير مي شد پس گفتم :
- من بزرگترين آرزوم خوشبختي فرزندامه و معتقدم كه خوشبختي در گرو ازدواجي سرشار ازعشق و محبته . من به عشق تو احترام مي ذارم و هر چه بخواهي برات مي كنم ، حتي اگر علي رغم ميل خودم باشه . تنها خواهشي كه ازت دارم اينه كه يكسال نامزذ باشين . در اين مدت مي تونين بهتر همديگه رو بشناسين . چون محدوديت رفت وآمد تون كم مي شه ، ما هم مي تونيم پولهامونو جمع كنيم و براي جشني مطابق ميل اونا آماده بشيم ، چون مي بيني كه خواسته هاي زيادي دارن . اين تنها شرط منه .
*
حانوادۀ لادن با وجود اصرار ومخالفت زياد وقتي مرا مصمم ديدند پذيرفتند كه بچه ها مدتي نامزد باشن . مطمئن بودم كه نگراني آنها از نامزدي طولاني ناشي از اعتقادات مذهبي نيست . بلكه بيشتر نوعي محكم كاري است . آنها مي خواستند مراسم نامزدي مفصلي برگزار كنند تا تمام فاميل بزرگشان با داماد آيندۀ آشنا شوند ، و تاريخ اين مراسم را براي هفتۀ بعد تعيين كردند . ديگر بيش از اين نمي توانستم موضوع را پنهان كنم . بايد به همه خبر مي دادم . ولي چگونه داستان اين عشق و خواستگاري را به فاطي و فيروزه و آقا صادق بگويم ؟
*
*
يك روز صبح منزل فاطي رفتم . مدتي از خواست خدا ونصيب وقسمت گفتم . فاطي با سوءظن و ترديد نگاهم مي كرد ، بالاخره گفت :
- آبجي ، چي شده ؟ درست حرف بزن چي مي خواي بگي ؟
- چي بگم ؟! هميشه آرزو داشتم بيام در مورد فيروزه باهات حرف بزنم و اونو براي مسعود خواستگاري كنم . ولي نشد . مثل اينكه خدا نمي خواد .
- چهرۀ فاطي تيره شد و در هم رفت ، با دلخوري گفت :
- مدتي بود حس مي كردم چيزي اتفاق افتاده . حالا خدا نمي خواد يا شما نمي خواين ؟
- اين چه حرفيه فاطي . من فيروزه رو از شيرين بيشتر دوست دارم . اين بزرگترين آرزوم بود . اصلاً همه چيز تموم شده مي دونستم . ولي نمي دونم چي شد كه اين پسره يكدفعه زد به سرش و عاشق شده . پاشو كرده تو يه كفش كه مي خوامش . مجبورمون كرد بريم خواستگاري . حالا قراره ديگه نامزذ بشن .
سايۀ فيروزه را كه با سيني چاي در چهارچوب در خشك شده بود ديدم . فاطي دويد وسيني را از او گرفت . فيروزه خيره به من با چشمهايش مي پرسيد :
- چرا ؟
سرخوردگي ، نااميدي و غم ، صورتش را پوشانده بود . ولي به تدريج سايه اي از خشم و احساس اهانت به آن افزوده شد . به طرف اطاقش دويد . فاطي برگشت و با خشم نگاهم كرد و گفت :
- آخه از بچگي راه رفتين و گفتين فيروزه مال مسعوده ، روابطشونم خيلي خوب بود . نمي توني بگي مسعود فيروزه رو دوس نداشت .
- خيلي هم دوست داشت . هنوز هم داره ولي مي گه احساسم به اون برادرانه اس .
- فاطي با عصبانيت خندۀ مسخره اي كرد و از اطاق خارج شد . مي دانستم مي خواهد خيلي چيزها بگويد ولي احترام مرا نگهداشته . به دنبالش به آشپزخانه دويدم .
- فاطي جون به خدا هر چي بگي حق داري . منم دارم ديونه مي شم . تنها كاري كه تونستم بكنم به تأخير انداختن اين عروسي مسخره بود . حالا قراره يكسال نامزد بمونن . شايد چشماي اين پسره باز بشه .
- اين حرفها چيه مي زني خواهر ، خوب عاشق شده . انشاءالله با هم خوشبخت بشن . تو هم نبايد مثل مادر شوهراي بدجنس از قبل از نامزدي به فكر جداييشون باشي .
- آخه تو نمي دوني فاطي . دلم خونه ، اگه يه نقطۀ مشترك داشتن دلم نمي سوخت . نمي دوني چقدر با هم فرق دارن نمي گم دختر بديه . ولي اصلاً وصلۀ ما نيستن . حالا خودت مي آيي و مي بيني . اتفاقاً خوبه تو هم نظر بدي . شايد من چون از اول موافق نبودم پيش داوري مي كنم . تازه منكه خوبم ، حرفي نمي زنم . تحمل مي كنم . ولي شيرين اصلاً حاضر نيس نگاش كنه . اصلاً بهش حساسيت پيدا كرده ، اگه مسعود بفهمه شيرين چه حرفها در مورد دختره مي زنه ديگه اسممونو نمياره و من براي هميشه از دست مي دمش .
- حتما يه چيزي داره كه مسعود اينقدر مي خوادش . علف بايد به دهن بزي شيرين باشه .
- مي خواي من برم با فيروزه صحبت كنم . نمي دوني چقدر ناراحت اين بچه ام . تو اين مدت اينقدر كه به فكر اون بودم به هيچكس فكر نكردم .
- فاطي شانه بالا انداخت و گفت :
- نمي دونم ، شايد حوصله نداشته باشه .
- عيبي نداره ، فوقش از اطاقش بيرونم مي كنه ، مهم نيست .
آرام در اطاق را زدم لاي در را باز كردم . روي تخت دراز كشيده بود چشمهاي آبي وصورت اشك آلودش سرخ بود . تا مرا ديد پشتش را به من كرد تا صورتش را نبينم . دلم خيلي مي سوخت ، اصلاً طاقت گريۀ اين دختر مهربان و نازنين را نداشتم . كنار تخت نشستم ، نوازشش كردم . گفتم :
- مسعود لياقت تو رو نداره . بذار ببين چه روزي بهت مي گم . مثل سگ پشيمون مي شه ، اين وسط كسي كه ضرر كرده خودشه . نمي دونم چرا خدا نمي خواد اين بچه بعد از اونهمه صدمه و مشقت ، زندگي آروم و سعادتمندي داشته باشه ، همۀ اميدم اين بود كه تو اون زندگي شيرينو براش فراهم مي كني . حيف كه عرضه نداشت .
شانه هاي ظريفش تكان مي خورد . ولي هيچ حرفي نمي زد . درد شكست در عشق را مي دانستم ، برخاستم ، خسته و خرد به خانه برگشتم .
*
*
در مراسم نامزدي از طرف ما عمه هاي مسعود به اضافۀ خانم جون ، فاطي ، صادق خان و پروين خانم آمدند ، مسعودم رشيد و زيبا با كت وشلوار شيك و كراوات كنار لادن كه تازه از سلماني آمده ، لباس توري پوشيده گلهاي صورتي به موهايش داشت ، ايستاده بود . شيرين با حرص گفت :
- به به ! شادومادو ؟ مگه اين نبود كه مي گفت از كراوات بدم مي آد مثل افسار مي مونه ، نمي تونم تحملش كنم ، پس چي شد ؟ افسار و به اين راحتي انداخت گردنش ؟ اخ كه اگه همكاراش ببينن .
سعي مي كردم خودم را خوشحال و سرزنده نشان دهم ، ولي راستش هيچ احساس خوبي نداشتم ، با خود گفتم چه رؤياهايي براي شب عروسي مسعود داشتم فكر مي كردم يكي از بهترين شبهاي زندگيم خواهد بود . شيرين خيلي بدخلقي مي كرد ، از همه چيز ايراد مي گرفت ، تا كسي تبريك مي گفت و برايشان آرزوي خوشبختي مي كرد رويش را بر مي گرداند و مي گفت ايش ... ! كلمۀ ناتمامي كه من خيلي از آن بدم مي آمد و متأسفانه گفتن آن عادت ثانويه شيرين شده بود ، هر چي مي گفتم زشته ، به خاطر مسعود نكن به گوشش نمي رفت . از همه بدتر وقتي بود كه با اصرار زياد خواستند كه خواهر داماد به قول خودشان رقص چاقو را بكند و در حال رقص كارد را براي بريدن كيك به عروس بدهد ، شيرين با بدخلقي رد كرد و گفت :
- اينقدر از اين مسخره بازي ها بدم مي آد . مسعود با سرزنش و دلخوري نگاهمان مي كرد ، نمي دانستم در اين بين من چه بايد بكنم .
*
سه ماه از نامزدي مسعود نگذشته بود كه فيروزه ازدواج كرد ، ظاهراً من آخرين نفري بودم كه خبردارشدم ، دلم گرفته بود ولي به آنها حق مي دادم ، مي دانستم كه فيروزۀ ، خانم و با شعور ما خواستگاران زيادي دارد ولي فكر نمي كردم به اين زودي ازدواج كند ، به ديدارش رفتم وگفتم :
- عزيزم چرا به اين سرعت ؟ مدتي به خود مهلت بده تا با فكر بازتر و آرامش بيشتر به كسي علاقمند بشي ، كسي كه ارزش جواهري مثل تو رو درك كنه . با خندۀ تلخي گفت :
- نه خاله من ديگه عشق وعلاقه آنچناني به كسي نخواهم داشت ، در نتيجه به پدر ومادرم وكالت دادم تا هر كسي رو صلاح مي دونن انتخاب كنن ، البته منم از سهرام بدم نمي ئآد ، پسر خوب وبا شعوريه ، فكر مي كنم بعدها بهش خيلي هم علاقمند بشم و همه چيزو فراموش كنم .
- بله ، البته ( و در دل گفتم : ولي هرگز اين آتش خاموش نخواهد شد ) ولي كاشكي يك سالي صبر مي كردي ، خيال نمي كنم اين نامزدي خيلي طولاني باشه ، از حالا رگه هاي اختلاف پيدا شده .
- نه خاله ، اگه مسعود همين الان هم بياد ، روي دست و پام بيفته ، نامزديشو بهم بزنه و خواستگاري كنه نمي پذيرم ، بتي كه از مسعود ساخته بودم و يك چيزي در درون خودم شكسته و هرگز مثل روز اول نمي شه .
- ببخش كه اين حرفو زدم ، منظوري نداشتم ، حق با توس ، ولي آخه نمي دوني چقدر آرزو داشتم تو عروسم باشي .
- واي خاله بسه ديگه ، كاشكي هيچ وقت اين حرفو نمي زدين ، همين حرفها بدبختم كرد ، از روزي كه چشم باز كردم خودمو عروس شما و زن مسعود ديدم ، و حالا احساس زني رو دارم كه همسرش جلوي چشمش بهش خيانت كرده ، در صورتي كه مسعود بيچاره هم كاري نكرده ، ما تعهدي به هم نداشتيم ، اونم حق داره براي آيندۀ خودش تصميم بگيره و زني رو كه دوست داره انتخاب كنه ، حرفاي شماها اين توهمو در ذهن ايجاد كرد و رشد داد .
خوشبختانه سهراب پسري مهربان ، فهميده ، خوش قيافه و تحصيل كرده بود ، در خانواده فرهنگي پرورش يافته ، در فرانسه تحصيل مي كرد . يك ماه بعد از ازدواجشان راهي پاريس شدند و من به همراه فاطي و خانواده اش با قلبي فشرده و چشمي گريان با آرزوي سعادت ابدي بدرقه اشان كرديم

ادامه دارد

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#79 | Posted: 11 Sep 2013 17:58




ادامه داستان

نامزدي مسعود و لادن تنها هفت ماه طول كشيد ، مسعود گويي ناگهان از خوابي سنگين بيدار شده بود و گفت :
- ديگه هيچ حرفي براي گفتن نداشتيم ، من ساعتها از معماري و نقاشي و هنر و تنديشه و دين وفرهنگ حرف مي زدم ولي او كه اوايل اونهمه علاقه نشون مي داد و مي گفت گفت عاشق اين چيزاس ، اصلاً نمي فهميد . فقط در فكر سرو لباس و مو وناخن بود ، حتي به ورزش هم علاقه نداشت ، حرفا وايده هاش نمي دوني چقدر پوچ و مسخره بودند ، تنها زماني كه از پول حرف مي زدم توجهش جلب مي شد . آدم هاي عجيبي بودند حاضر بودند شام شب نداشته باشند ، هر خفت و خواري و قرض و قوله را تحمل كنند ، ولي در فلان مهماني لباسي بپوشند كه قبلاً كسي نديده باشد ، اصلاً تعريف آنها از حيثيت و آبرو با آن چه ما بدان معتقديم زمين تا آسمان فرق داشت .
بعد از ماهها نفس راحتي كشيدم ، ولي بسيار متأسف بودم كه در اين ميان فيروزه نازنين را از دست داديم به خصوص كه اين تأسف را در رفتار و گفتار مسعود هم حس مي كردم ، فكر مي كنم ازدواج فيروزه اولين ضربه براي بيداري او بود ولي چه سود كه خيلي دير اتفاق افتاد .
مسعود دوباره به كارش چسبيد ، روابطش با شيرين خوب شد و محفل خانوادگيمان گرمي سابق را به دست آورد . مسعود خود را براي آن چند ماهي كه مرا آزرده بود سرزنش مي كرد ، مي خواست به نوعي آن را جبران كند ، يك روز شادمان به منزل آمد و گفت :
- مامان مژده ، مارت درست شد .
- كار من ؟ كار من درست بود .
- نه ، منظورم كار ادامۀ تحصيلته . مي دونم چقدر آرزو داشتي ليسانس بگيري و ادامه تحصيل بدي . هيچوقت قيافه اتو وقتي از دانشگاه اخراج شده بودي فراموش نمي كنم ؛ حالا با چند نفر صحبت كردم . معاون دانشكدۀ ادبيات از همرزمان سابقه ، قبول كردن كه شما اون چند واحدو پاس كنين و ليسانستونو بگيرين . بعد به راحتي وارد دورۀ فوق ليسانس مي شين . با شناختي كه من از شما دارم حتماً دكترا هم مي گيرين .
افكار مختلفي به مغزم هجوم آوردند ، متفكر بر جاي ماندم مسلماً در دلم ديگر هيچ شوقي براي دريافت اين تكه كاغذ نداشتم . گفتم :
- در دانشگاه يك همكلاسي داشتم به اسم مهناز ، جمله اي داشت كه داده بود با خط خوش نوشته بودند و به ديوار زده بود و مي گفت : « هر چه را كه مي خواستم ، روزي به دست آورم كه ديگر نمي خواستم . »
- چي مامان ؟ يعني نمي خواي ؟
- نه عزيزم بيخود زحمت كشيدي .
- آخه چرا ؟
- چرا ؟ حق منو اينهمه سال گرفتند . حداقل صدمۀ اون اين بود كه اضافه حقوقي كه در سالهاي سختي بهش احتياج داشتم از دست دادم . حالا با هزار منت و پارتي بازي مي خوان لطف كنن ... نه ! نمي خوام ، حالا همه منو به خاطر سوادم مي شناسن . گاهي معادل كسي كه دكترا داره براي ويرايشهام دستمزد مي گيرم ، همه قبول دارن . ديگر كسي اين مدرك و تزم نمي خواد . عنوانش هم برام خنده داره . پس كه لقب دكتر و مهندس پيشكش كردن ، ديگه ارزششو برام از دست داده . من مي خواستم با شايستگي خودم به چيزي برسم . نه با تصدّق .
*
همان سال شيرين در كنكور دانشگاه در رشتۀ جامعه شناسي پذيرفته شد . خيلي خوشحال و سربلند بودم . از اينكه هر سه فرزندم به دانشگاه راه يافته اند غرور و لذتي ناگفتني احساس مي كردم . شيرين خيلي زود در دانشگاه دوستاني پيدا كرد ف من براي اينكه بتوانم معاشرت هايش را دورادور زير ظر داشته باشم . تشويقش مي كردم كه گردهمايي هايشان در خانۀ ما برگزار شود . به اين ترتيب احساس امنيت بيشتري مي كردم ، اطرافيانش را بهتر مي شناختم و شرايط معاشرت سالم را برايش فراهم مي كردم . كم كم خانۀ ما به پاتوقي راحت براي دوستان شيرين تبديل شد . هرچند كه گاه مانع كار ، تمركز و آرامشم مي شدند و زحمت بيشتري براي نظافت ، پخت وپز و پذيرايي تحميل مي كردند ولي من راضي بودم و همه را به جان مي خريدم .
*
*
دو سال بعد ر اوايل زمستان نوۀ اول من و پروانه متولد شد . من براي تولد او به آلمان رفتم ، نوزاد دختري زيبا ودوست داشتني بود كه اسمش را درنا گذاشتند .من و پروانه عاشقانه با اين بچه ور مي رفتيم ف ترو خشكش مي كرديم و مدام بر سر اينكه بيشتر شكل كدام يك از ماست بحث و جدل داشتيم ، خوشبختي و سعادت درونم را آرامش مي بخشيد ، با اينكه مادر بزرگ شده بودم ولي خيلي بيش از 10 سال پيش احساس جواني و شادابي مي كردم . بچه دو ماهه بود ، با وجود اينكه دل كندن از او برايم سخت بود ، ناچار براي عيد نوروز به ايران برگشتم چ.ن دلم نمي آمد شيرين و مسعود را بيش از آن تنها بگذارم .
در بازگشت متوجۀ تغييراتي در اطرافم شدم . بين دوستان شيرين جواني حدود بيست وشش سال بود كه قبلاً نديده بودم . او را به نام فرامرز عبداللهي معرفي كرد . گفت كه دانشجوي فوق ليسانس است . پس از سلم و احوالپرسي گفتم :
- به جمع اين جامعه شناسان كبير خوش آمدين ولي چطور تحملشون مي كنين ؟
خنديد وگفت :
- به سختي !
با دقت وكنجكاوانه براندازم كرد . شيرين با حالتي خاص گفت :
- اِوا ... ، فرامرز ما رو مسخره مي كني ؟
- اختيار دارين خانم ، شما تاج سر ما هستين .
شيرين شادمانه خنديد در دل گفتم :
- عجب ! غلط نكنم اينجا خبراييه !
بعد از رفتن بچه ها شيرين نظرم رو در مورد دوستانش پرسيد :
- در غيبت من خيلي عوض نشدن ، بيشترشونو قبلاً ديده بودم و مي شناختم .
- خوب نظرتو در مورد اونا كه نديده بودي و نمي شناختي بگو .
- اون دختره قد بلنده كه روي كاناپه نشسته بود و نديده بودم ، نه ؟
- نه ، اون نگينه ، اون پسره هم كنارش نشسته بود نامزدشه ، خيلي بچه هاي خوبي هستن قراره ماه ديگه عروسي كنن ، ما هم همه دعوت داريم .
- خوبه به هم ميان .
- خوب ... !
- نظرت در مورد بقيه .
-کدوم بقیه؟مگه کس دیگه ای هم بود؟
می دانستم تمام این سوالات به خاطر کسب نظر من در مورد پسری است که فرامرز معرفیش کرده ولی خوشم می آمد سر به سرش بگذارم.
با حرص گفت:یعنی مرد به اون گندگی رو ندیدی؟
-همشون گندن کدومشونو می گی؟
-اِه...فرامرز دیگه،اون از تو تعریف کرد گفت چه مادر خوشگلی داری،معلومه جوانی هاش تیکه ای بوده.
-عجب پسر خوبی و بلند خندیدم...اونم به نظر من بد نبود.
-همین...؟!
-خوب من در این ملاقات کوتاه با دو کلمه حرف چه شناختی می تونم پیدا کنم،تو از مشخصاتش بگو،تا من ببینم با قیافه اش جور در می آد یا نه.
-من چی بگم؟
-هر چی ازش می دونی،حتی اونا که به نظرت بی اهمیته.
-پسر دوم یک خانواده اس که سه تا بچه دارن،عین ما،فرامرز مسعودشونه،بیست و هفت سالشه،خیلی با سواده،مادرش دبیره،پدرش مهندس راه و ساختمانه،بیشتر مسافرته،اونم تو دفتر پدرش کار می کنه.
-ولی به رشته اش که نمی خوره،مگه دانشکدۀ شماها نیست؟
-نه!مگه نگفتم اون دانشکدۀ فنّیه.
-پس با شماها چکار داره،از کجا باهاش آشنا شدی؟
-دوست خیلی صمیمی سروش نامزد نگینه،همیشه با سروش بود،ما توی دانشکده زیاد می دیدیمش ولی تقریباً از وقتی تو رفتی رسماً جزء گروه شد و بیشتر باماهاس.
-خوب،دیگه بگو.
-دیگه چی بگم؟من که همه چیز و گفتم.
-نه عزیزم تو مشخصات ظاهری رو گفتی حالا از خصوصیات اخلاقی و شخصیتی اش بگو.
-وا!من چه می دونم؟
-یعنی چه من چه می دونم؟تو با اون دوست شدی چون بچۀ دوم خانواده اس،مادرش دبیره،باباش مهندسه،خودش دانشکدۀ فنّیه؟
-مامان اصلا نمیشه با شما حرف زد،همچین می گی باهاش دوست شدی که انگار بوی فرندمه.
-خوب شاید هم باشه،من نگران این مسأله نیستم،فعلا مهم اینه که بدونیم اون چطور آدمیه.
-تو نگران نیستی؟یعنی از نظر تو اشکال نداره اگه من با او خیلی دوست باشم؟
-ببین دخترم تو دختر بزرگی هستی،به زودی بیست و یک سالت می شه یعنی کاملا عاقل و بالغ،من بهت اعتماد دارم،به تربیت خودم اطمینان دارم،می دونم تو کمبود محبت نداری که با اولین دست محبتی که به طرفت دراز بشه ندیده و نشناخته جواب بدی،با حق و حقوق خودت آشنایی،نمی ذاری کسی اونو پایمال کنه،به قوانین شرع و اجتماع پابندی،فکر و عقل و آینده نگری داری،در دام هوسها نمی افتی،می تونی احساساتتو کنترل کنی و تصمیم عاقلانه بگیری.
-واقعاً...!جداً شما فکر می کنید من اینجوریم؟
-بله عزیزم،البته!تو گاه عاقلانه تر از من فکر می کنی و تصمیم می گیری،بهتر از من می تونی احساساتتو کنترل کنی.
-راس می گی؟
-چرا به خودت شک داری؟شاید اخیراً احساساتت آنقدر قوی شده که می ترسی عقلتو تحت تأثیر قرار بده؟
-آه،آره،نمی دونی چقدر می ترسم.
-خیلی خوبه،همین ترس تو نشون می ده که عقل و منطقت هنوز کار می کنه.
-راستش نمی دونم چکار باید بکنم.
-مگه باید کاری بکنی؟
-نباید کاری بکنم؟
-نه!الان وقت انجام هیچ کاری نیست جز درس خواندن،شناختن،برنامه ریزی برای آینده،به خودت فرصت بده که هم خودت و هم اونو بهتر بشناسی.
-ولی من همش تو فکرشم،دلم می خواد بیشر ببینمش،بیشتر باهاش آشنا بشم...
-خوب توی دانشکده می بینیش،هر وقت هم دلت خواست دعوتش کن خونه،البته وقتی من هستم،من هم دوست دارم بیشتر باهاش آشنا بشم.
-نمی ترسی که من یک وقت،...چه می دونم...زیاده روی کنم؟
-نه...!تو نمی کنی،من به تو بیشتر از چشمم اطمینان دارم،دختری که بخواد کاری بکنه اگه غل و زنجیرش هم بکنن کار خودش و می کنه،و از هر مانعی رد می شه،آدم باید مانع درونی داشته باشه که تو داری.
-مرسی مامان،چقدر تو خوبی،خیالم راحت شد مطمئن باش همه چیزو در کنترل می گیرم.
.
بعد از تعطیلات عید نوروز یک بعد از ظهر من و مسعود تنها در خانه بودیم کنارم نشست و گفت:
-مامان احساس می کنم باید یه تصمیم جدی برای آینده ام بگیرم به نظر تو اینطور نیست؟
-چرا نیست؟اتفاقاً مدتیه می خوام در این مورد باهات حرف بزنم ولی من راستش خیلی به خواستگاری اعتقاد ندارم دلم می خواد خودت کسی رو بپسندی،کسی که خوب بشناسی و باهات جور باشه،امیدوار بودم توی دانشکده یا محیط کارت با دختر مناسبی آشنا بشی .
-راستش مامان اون دفعه اونقدر اشتباه کردم که دیگه چشمم ترسیده،فکر هم نمی کنم دیگه اونطوری عاشق بشم،حالا موقعیتی پیش اومده که به قول تو از نظر عقلی همه چیزش درسته،فکر کردم اگه تو هم به نظرت مناسب آمد اقدام کنم راستش تمام دوستام سر و سامون گرفتن،دارم خیلی تنها می شم.
-الهی قربونت برم،تو حقته که خوشبخت بشی،یاد فیروزه قلبم را فشرد،آه بلندی کشیدم و گفتم خوب تعریف کن ببینم این چه موقعیتیه؟
-آقای مقصودی یه دختر بیست و پنج ساله داره که دانشجوی رشتۀ شیمیه.از رفتار آقای مقصودی فهمیدم که بدش نمی آد من دامادش بشم.
-آقای مقصودی مرد نازنینیه،حتماً خانواده اش هم خوبن فقط یه عیب داره.
-چه عیبی؟
-معاون وزیره،پست سیاسی داره.
-مامان ول کن.تو واقعاً داری شورشو در می آری.نکنه می ترسی اونم زندانی و اعدام بشه!
-چرا نه؟!راستش دیگه از هر بازی سیاسی می ترسم،برای همین نگران تو هم بودم و ازت قول گرفتم که هیچوقت پست حساس و سیاسی نداشته باشی.
-اگه همه اینطور فکر کنن،کی مملکتو بچرخونه.ببخشید ها،ولی به نظرم احتیاج به دکتر روانشناس داری.


ادامه دارد

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#80 | Posted: 11 Sep 2013 17:59 | Edited By: nazi220




ادامه داستان

به هر حال قرار خواستگاری گذاشته شد.من و شیرین آمادۀ رفتن بودیم که مسعود گفت:
-می شه یه خواهشی ازتون بکنم.اگر ممکنه برای احترام به آقای مقصودی یک چادر هم سرتون بندازین.بی اختیار عصبانی شدم و گفتم:
-ببین مسعود جان،فکر نمی کنی ما هم آدمیم.فکر و نظر و عقیده داریم.نمی تونیم هر لحظه خودمونو یه شکل در آریم.می دونی من از اول عمرم چند بار پوششم رو به خواست آقایون عوض کردم؟در قم چادری بودم،تهران با روسری شدم.بعد از ازدواج،پدرت خواست که بی حجاب بشم،بعد انقلاب شد،باید روسری و مانتو می پوشیدم.بعد جنابعالی برای خواستگاری لادن خانم می خواستی که شیک باشم.اگه دکولته هم می پوشیدم بدت نمی اومد.حالا برای خواستگاری از دختر رییست می گی چادر سر کنم.نه پسرم،من اگه جلوی خیلی ها نمی تونستم بایستم،جلوی تو که پسرمی می تونم و به عنوان زنی بالغ،میانسال و سرد و گرم چشیده بگم خودم شعور دارم،می تونم پوششمو انتخاب کنم.ما باید با همون شکلی که واقعاً هستیم به خواستگاری بریم نه اینکه به خاطر خوش آیند اونا کاری که واقعیت نداشته باشه بکنیم.
.
عاطفه دختری متدین،موّقر،آرام و از همه مهمتر فهمیده و با شعور بود،پوستی روشن و چشمانی درشت و میشی داشت،مادرش که حتی از من و شیرین هم رو می گرفت خیلی خوش تعارف بود و مرتب پذیرایی می کرد،آقای مقصودی هم مثل همیشه مهربان و آقا بود و من هنوز به خاطر کمکهایی که به مسعود کرده بود خود را مدیون او می دانستم،کمی چاق شده و موهایش سفید شده بود،مدام با تسبیحی که در دست داشت بازی می کرد.از بدو ورود با مسعود مشغول بحثهای اداری شدند،انگار نه انگار که ما به خاطر کار خاصی به خانه اشان آمدیم،جو حاکم بر خانه هر چند از بعضی جهات مرا به یاد خانۀ محمود و علی می انداخت ولی هیچ احساس منفی در من ایجاد نکرد،اینجا نوعی از خداشناسی و ایمان حاکم بود که آرامش و محبت را به انسان القا می کرد،از مَلکهای عذاب و آتش جهنم خبری نبود،رد پایی از گناه و وحشت احساس نمی شد،در عوض فرشتگان عشق،عطوفت و دوستی را در پرواز می دیدی بر خلاف خانۀ محمود،خنده و شادمانی در این جا گناه نبود،به طوری که حتی شیرین که به خاطر طرز فکر و زندگی دایی هایش از خانواده های مذهبی دل خوشی نداشت،آنها را پسندید و خیلی زود با عاطفه گرم حرف زدن شد،صحبت ها سریع و بدون مشکل پیش رفت و در اواسط بهار جشن عقد و ازدواج برگزار گردید،هر چند که مسعود با استفاده از امکانات اداره چند سال پیش آپارتمان خوبی خریده بود و می توانست همسرش را به آنجا ببرد،ولی آقای مقصودی به اصرار از او خواست که در طبقۀ دوم خانه اشان که خالی بود و برای عاطفه در نظر گرفته بودند ساکن شوند.
.
روزی که مسعود وسایلش را جمع کرد تا از ما جدا شود و برای همیشه به خانۀ خودش برود خیلی سعی کردم ظاهری بشاش داشته باشم،کمکش می کردم و سر به سرش می گذاشتم،وقتی خداحافظی کرد و رفت روی تخت به جا مانده در اطاق خالی نشستم،به در و دیوار نگاه کردم،خانه بدون خالی و بی روح به نظر می رسید،غم سنگینی در قلبم بود با خود گفتم،«جوجه ها پرواز کردند و تهی شد آشیان»و برای اولین بار از آینده و تنهایی که در پیش داشتم به وحشت افتادم.شیرین که تازه از راه رسیده بود لای در را باز کرد و گفت:
-رفت؟چقدر این جا خالی شده.
-آره همۀ بچه ها می رن،ولی خوب این بهترین نوع جداشدنه،خدا رو صد هزار مرتبه شکر که زنده و سالمه و بلاخره عروسیشو دیدم.
-ولی مامان خودمونیم خیلی تنها شدیم،نه؟
-آره،ولی هنوز ما همدیگرو داریم،الحمدالله تو هستی و هنوز چند سالی به رفتنت باقی مونده.
-چند سال...؟!
-حداقل تا درست تمام بشه که خیال شوهر کردن نداری؟هان؟
-لبهایش را جمع کرد،شانه بالا انداخت و گفت:
-خدا رو چه دیدی شاید تا یکی دو ماه دیگه منم شوهر کردم
-وا مگه من می ذارم،چه عجله ای داری،تا درست تمام نشده نباید از این فکرا بکنی
-آخه شاید شرایطی پیش بیاد که مجبور بشم.
-چه شرایطی؟زیر بار نرو،با آرامش و بدون مسؤولیت درستو بخون،سر کار برو،روی پای خودت بایست،تا بعد تو سری خور و دست و پا بسته مجبور نشی به هر خواری تن بدی.بعد به ازدواج فکر کن،برای شوهر کردن همیشه فرصت هست،وقتی هم ازدواج کردی برای همیشه زن شوهرداری با مسؤولیت خونه و زندگی،ولی دوران تجرد،جوانی،بی خیالی و بدون گرفتاریه که هیچوقت تکرار نمی شه،خودش به اندازۀ کافی کوتاهه چه اصراری داری بهترین دوران زندگیتو کوتاهتر کنی؟
.
مسعود مرتب به من سر می زد و می گفت:
-بسه دیگه نمی خواد کار کنی،تو دیگه به سن استراحت رسیدی.
-ولی پسرم من کارمو دوست دارم،حالا دیگه برای من بیشتر حکم سرگرمی داره،بدون اون احساس بیهودگی می کنم.
ولی او گوشش بدهکار نبود نمی دانم از چه طریقی توانست تمام سوابق مرا جمع و جور کند و برایم بازنشستگی فراهم کرد.از اینکه حقوق مطمئنی داشتم راضی بودم ولی نمی توانستم کار نکنم باز هم با قراردادهایی خودم را مشغول می کردم،مسعود هم بیش از حدّ نیاز،پول در اختیارم می گذاشت،می دانستم بحمدالله وضع مالی اش خوبست ولی از کارش راضی نبودم،نمی خواستم پست اداری داشته باشد،مرتب غر می زدم که:
-تو یه هنرمندی،یه مهندس معمار هستی،چرا خودتو درگیر کارهای خسته کننده و پر پیچ و خم اداری کردی؟پیشرفت های اداری کاذبن،به محض اینکه دار و دستۀ تو برن با مغز به زمین می خوری،فقط وقتی کار قبول کن که به راستی شرایط احرازشو داشته باشی،شماها که همگی اینقدر مؤمن و معتقدید چرا وقتی پای پست و مقام در میون می آد اینطور سهل انگار و حق به جانب می شید و خودتونو شایستۀ هر مقامی می دونید؟
-مامان می دونم چته؟مارگزیده ای،ولی نگران نباش خودم هم هیچ حوصلۀ این اداره بازی رو ندارم،بزودی کار مستقلی شروع می کنم،قراره با چند نفر از بچه ها شرکتی باز کنیم فعلاً چند صباحی کار می کنم تا به تعهداتم عمل کرده باشم،شرکت که سر و سامون بگیره همه رو ول می کنم.
با تمام فراری که می کردم چند ماه بعد مجبور شدم به صحبت های جدی تری در مورد ازدواج شیرین تن در دهم،فرامرز فوق لیسانسش را گرفته و مقدمات را برای فراهم رفتن به کانادا فراهم کرده بود،اصرار داشتند تا قبل از رفتن او رسماً شیرین را عقد کنند،تا او بتواند کارهای مربوط به اقامت همسرش را هم درست کند،من به هیچ عنوان با ترک تحصیل شیرین موافق نبودم ولی آنها اطمینان دادند که جریان کارهای شیرین یک سالی طول می کشد و او فرصت تمام کردن درسش را خواهد داشت.فکر دور شدن از شیرین خیلی سخت بود ولی وقتی خوشحالی و تمایل او را به این وصلت می دیدم به خود اجازۀ اظهار کوچکترین دلتنگی نمی دادم،آنها عقد کردند و مدتی بعد فرامرز رفت تا وقتی که درس شیرین تمام شد و اجازۀ اقامت او آمد باز گردد،جشن ازدواج بگیرند و عروس و داماد برای همیشه بروند.
احساس می کردم وظایفم را با هر سختی که بود به خوبی انجام دادم،بچه هایم همگی به سر و سامان رسیده اند،خوب درس خوانده و موفق هستند،باری را بر زمین گذاشته بودم،ولی مثل روزهای بعد از امتحان خالی و بدون هدف بودم،حالا باید چه می کردم،ظاهراً کار دیگری نداشتم،بیش از بیش خدا را شکر می کردم تا مبادا مرا ناسپاس بداند و تنبیهم کند خودم را دلداری می دادم و می گفتم خوشبختانه هنوز فرصت هست،حداقل یک سالی رفتن شیرین مانده ولی نمی توانستم ابرهای تیرۀ پیری و تنهایی را که بر سرم سایه انداخته بود نادیده بگیرم.
هر چه به زمان رفتن شیرین نزدیکتر می شدم نگرانی و دلتنگیم بیشتر می گردید.با خودم کلنجار می رفتم تا وابستگیم را به بچه ها کمتر کنم،نمی خواستم مانند مادران پیر و مزاحم آویزان شوم و وادارشان کنم که مدام نگران من باشند،سعی می کردم دایرۀ معاشرتهایم را وسیع تر کرده،وقت آزادم را که روز به روز هم بیشتر می شد به نوعی پٌر کنم،ولی یافتن دوستان جدید در این سن و سال ساده نیست،با خانواده ام نیز چندان مراوده ای نداشتم،خانم جون کاملاً پیر و از کار افتاده شده بود و در خانۀ محمود زندگی می کرد،حاضر نبود به خانۀ ما بیاید و چند روزی را با ما بگذارند و من هم چون به خانۀ محمود نمی رفتم خیلی کم او را می دیدم،پروین خانم پا به سن گذاشته بود و دیگر حوصله و توانایی سابق را نداشت،هر چند که هنوز تنها کسی بود که هنگام نیاز می توانستم رویش حساب کنم و فاطی بعد از جریان فیروزه و رفتن او افسرده و دلگیر بود،با من نمی جوشید،معلوم بود که ما را به نوعی در رنجی که از هجران فرزندش می کشد مقصر می داند،با خانم های ادارۀ سابق دوره داشتم و گاه دور هم جمع می شدیم،هنوز گاه گاهی آقای زرگر را می دیدم،او هم چند سالی بود که ازدواج کرده و به نظر سعادتمند می رسید.تنها زمانی فکر،خیالات و نگرانیهای من کاهش می یافت که پروانه در تهران بود،با او به روزهای خوش جوانی می رفتیم،می خندیدیم،حرف می زدیم،اتفاقاً آن سال مادر پروانه بیمار شده بود و او وقت بیشتری را در تهران می گذراند.پروانه عقیده داشت که:
-بعد از رفتن شیرین تو باید این خونه رو اجاره بدی و هر چند ماه رو پیش یکی از بچه هات بگذرونی.
-ابداً!حاضر نیستم استقلال و احتراممو از دست بدم،خیال هم ندارم مزاحم بچه هام بشم،اونا زندگی خودشونو دارن،دیگه زندگی چند نسل در یه خونه مقدور و صحیح نیست.
-چه مزاحمتی؟!خیلی هم دلشون بخواد اینهمه براشون زحمت کشیدی،حالا باید جوابگو باشن.
-این حرفو نزن یاد ننه جون،مادر بزرگم می افتم،همیشه می گفت:«پسر بزرگ کردن مثل بادمجون سرخ کردن می مونه کلی روغن مصرف می کنه ولی بعدش باید روغن پس بده»من همچین انتظاری از بچه هام ندارم،وظیفه ام بوده،به خاطر خودم کردم،دینی بر گردن کسی نیست،تازه اونا مضایقه ندارن من می خوام مستقل باشم.
-مستقل باشی که چی بشه؟تنها بشینی گوشۀ خونه،اونا هم با وجدان آروم و خیال راحت،فراموشت کنن.
-چه حرفها می زنی،تمام انقلابای دنیا برای کسب استقلال بوده،حالا من بیام دستی دستی اونو از دست بدم.
-ولی معصوم چقدر زود بچه ها بزرگ شدن و همه چی گذشت،خوشا به حال اون روزا،کاش بر می گشتند.
-نه!نمی خوام حتی یک ساعتش برگرده،خدا رو شکر که گذشت،امیدوارم این باقیمونده هم هر چه زودتر بگذره.
روزهای گرم تابستان شروع شده بود من مشغول تهیه و تدارک جهیزیه شیرین بودم اغلب با پروانه برای خرید می رفتیم و هر روز را به بهانه ای با هم می گذراندیم.آن روز یکی از گرم ترین ظهر های تابستان بود،تازه کمی دراز کشیده بودم که صدای بی وقفۀ در مرا از جا پراند با عجله پرسیدم.
-کیه؟
-منم بابا درو وا کن، زود باش.
- تويي پروانه ؟ چي شده ؟ ما عصري قرار داشتيم .
- - درو باز مي كني يا بزنم بشكنمش ؟
- دكمه رو فشار دادم ، در چشم بر هم زدني بالاي پله ها رسيد ، گونه هايش سرخ شده بود و ئانه هاي عرق بر پيشاني و پشت لبهايش برق مي زد .
- چي شده ؟ چه خبره ؟
- برو ، برو تو .
- با تعجب به داخل آپارتمان رفتم ، پروانه روسريش را كند مانتويش را به طرفي انداخت و روي مبل ولو شد و گفت :
- آب ، آب خنك بده . يك ليوان آب به دستش دادم و گفتم :
- بعد شربت مي آرم بگو چي شده ، خفه ام كردي .
- اگه گفتي ؟ اگه گفتي كي رو ديدم ؟
احساس كردم قلبم مثل سنگي بر زمين افتاد و سينه ام خالي شد ، مي دانستم ، مي دانستم حالت و رفتار او دقيقا سي و سه سال پيش را برايم ترسيم كرده بود ، با صدايي شكسته گفتم :
- سعيد ... ؟ !
- اي پدر سوخته ، از كجا فهميدي ؟
- دوباره دو دختر نورسيده بوديم كه در اتاق طبقه ي بالاي خانه ي پدرم پچ پچ مي كرديم ، من همانطور قلبم به تپش افتاده بود و او همان گونه هيجان زده و بي تاب بود .
- خوب بگو ، بگو كجا ديديش ؟ چطوري بود ؟ چه شكلي شده ؟
- اي بابا صبر كن يكي يكي ، رفته بودم داروخانه داروهاي مامانو بگيرم ، دكترش با من آشناس ، مهمون داشت ، هر دو پشت پيشخوان ايستاده بودند ، ولي من صورت مهمونشو نمي ديدم پشتش به من بود ، صدا به نظرم آشنا اومد چون پشت موها و قد و هيكلش هم تر و تميز و خوشگل بود كنجكاو شدم كه قيافه اشو ببينم ، دستيارش دواها رو داد ولي من نمي تونستم اين مردو نبينم و برم ، بي خودي رفتم طرف دكتر و گفتم سلام آقاي دكتر ، حالتون خوبه ؟ به نظر شما روزي چند تا قرص خواب آور ميشه خورد ... ؟ فكر كن چه سوال احمقانه اي كردم ولي همين باعث شد كه مهمونش برگشت و با تعجب نگاهم كرد ، واي معصوم خودش بود ، نمي دوني چه حالي شدم ، حسابي دست و پامو گم كردم .
- اونم تو رو شناخت ... ؟
- آره ماشا الله ، چه هوشي داره ، بعد از اين همه سال با اين روپوش و روسري و موهاي رنگ كرده منو شناخت ! البته اولش كمي مكث كرد ، من هم فورا عينكمو برداشتم و بهش خنديدم تا خوب ببينه و روش بشه سلام عليك كنه .
- حرف هم زديد ؟
- پس نه ... ؟ معلومه كه زديم خيال كردي هنوز از داداشت مي ترسم .
- چه شكلي شده ؟ خيلي پير شده ؟
- موهاي شقيقه هاش كاملا سفيده بقيه هم جوگندمي شده ، عينك پنسي هم زده بود . آن وقت ها كه عينكي نبود ؟ بود ؟
- نه نبود .
- صورتش هم البته پير شده ولي خيلي فرق نكرده ، مخصوصا چشماش هنوز همون چشماس .
- چي گفت ؟
- سلام عليك كرد ف اول از حال بابام پرسيد ، گفتم خيلي وقته فوت كرده ، تسليت گفت ، منم با پر رويي ازخودش پرسيدم گفتم :


ادامه دارد

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
صفحه  صفحه 8 از 9:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  9  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / My Share | سهم من بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites