تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

در آغوش مهربانی

صفحه  صفحه 10 از 18:  « پیشین  1  ...  9  10  11  ...  17  18  پسین »  
#91 | Posted: 15 Sep 2013 13:07
سلطان: چرا ماهان و کیارش رو با خودت نیاوردی؟
ماکان: میخواستیم زود برگردیم
از بس اینا حرف میزنن حوصلم سر رفته.. هی سر جام وول وول میخورم... با خودم فکر میکنم این سلطان اونقدرا هم بد نیستا... حداقل مثله بقیه شلاقشو در نیاورد... کامران منو یاد ماهان میندازه... جدیت پدرشو نداره... با صدای ماکان به خودم میام
ماکان: روژان چیزی شده؟
نگاهی به ماکان و بقیه میندازم که با تعجب نگام میکنند میگم: نه... چطور؟
ماکان: پس چرا آروم نمیگیری؟
با تعجب میگم: من که آرومم
ماکان: پس چرا اینقدر تکون میخوری؟
-اسیر که نگرفتی... ایکاش میگفتم کیهان با تو بیاد خودم میرفتم شهر... حوصلم سر رفت از بس اینجا نشستم
ماکان: امان از دست تو
کامران با تعجب مبیه: ماکان نکنه خبراییه؟
ماکان با اخم میگه: منظورت چیه؟
سلطان با جدیت میگه: هیچکدوم از دوست دخترات باهات اینجوری حرف نمیزدن... ولی این دختر زیادی باهات راحته
میخوام چیزی بگم که ماکان میگه: روژان کلا آدم راحتیه... با خوده شما هم اینطور صحبت میکنه
سلطان: خودت که داییت رو میشناسی... روت حساب باز کرده... بهتره سرخود واسه ی خودت تصمیم نگیری؟
ماکان اخماش میره تو همو میگه: سلطان شما دیگه این حرفو نزنید... من قصد ازدواج با هیچکسو ندارم
سلطان سری تکون میده و میگه: از من گفتن بود... دائیت هم خیلی از دستت کفری بود
ماکان: اومد با شما صحبت کرد؟
سلطان: آخرین باری که اومده بود خیلی کلافه بود... میگفت ماکان قدر دخترمو نمیدونه
با کنجکاوی به حرفاشون گوش میدم
ماکان: من از شهناز زیاد خوشم نمیاد
سلطان: به نظر من رفتارای تو و شهناز خیلی شبیه هم هست
ماکان: ای بابا... من زن زوری نمیخوام
سلطان با صدای بلندی میخنده و میگه: یعنی یکی رو زیر سر داری؟
ماکان با کلافگی میگه: معلومه که نه... من اصلا زن نمیخوام
سلطان: یادت باشه اگه روزی بخوای ازدواج کنی دائیت آروم نمیشینه
ماکان: ممن اگه بخوام ازدواج کنم به هیچکس ربطی نداره... خوشم نمیاد کسی تو کارام دخالت منه
سلطان: مثله بابات غد و یکدنده ای
اینو میگه و بعد برمیگرده طرف منو میگه: یکم از خودت بگو
از این که اینقدر در مورد من کنجکاوی میکنه تعجب میکنم
-روژانم... 22 ساله... رشته ی نرم افزار... پدر و مادرم هم فوت شدن و با تنها خواهرم زندگی میکنم
سلطان با جدیت میگه: پدر و مادرت کی فوت شدن؟
با یادآوری خونوادم اشک تو چشام جمع میشه و میگم: یه چند ماهی میشه
ماکان با ناراحتی نگام میکنه و یه دستمال به طرفم میگیره
سلطان: بهت تسلیت میگم
با لحن غمگینی میگم: ممنون
سلطان: ماکان رو دوست داری؟
نگاهی به قیافش میندازم... جدیت ازش میاره... نگاهی به ماکان میندازم... رنگش پریده... تو چشماش التماس موج میزنه... نمیدونم چی بگم... اگه بگم دوستش ندارم خیلی زشته... اگه بگم دوستش دارم ولی بعد ترکش کنم بعد ممکنه برای رزا بد بشه... نگاهی به سلطان میندازمو میگم: هنوز خودم هم نمیدونم
سلطان بهت زده میگه: یعنی چی؟
-من چه جوری توی چند روز میتونم بفهمم کسی رو دوست دارم یا نه؟
سلطان اخماش میره تو همو میگه: ماکان یه مرد همه چیز تمومه... دلیلی برای شک وجود نداره... باید به این دوستی افتخار هم کنی
-ماکان اگه بهترین مرد روی زمین هم باشه اگه خصوصیات رفتاریمون بهم نخوره نمیتونم باهاش بمونم
سلطان: دختر یکدنده ای هستی
-اشتباه میکنید... من فقط میخوام با منطق تصمیم بگیرم
سلطان: تا حالا دختری مثله تو ندیدم
-دلیلش روشنه... تو این دنیا هیچکس شبیه هم نیست
سلطان: به نظرت خواهرت راضی میشه با کیارش ازدواج کنه؟
-نمیدونم... خودش باید تصمیم بگیره
سلطان: یه بار خواهرتو بیار دوست دارم عشق کیارش رو ببینم
لبخندی میزنمو هیچی نمیگم
سلطان: نگفتی کی این بلا رو سرت آورد
-بیخیال با گفتنش که چیزی حل نمیشه
سلطان: میدونی اگه با ماکان نبودی زنده از اینجا بیرون نمیرفتی
-اگه با ماکان نبودم اصلا اینجا نمیومدم
با صدای بلند میخنده و میگه از این رک بودنت خیلی خوشم اومد
سلطان برمیگرده سمت ماکانو میگه: تو باهاش این کارو کردی؟
ماکان: نه... قاسم و عباس با پسراش ریختن سرش
سلطان با تعجب میگه: آخه چرا؟
ماکان ماجرا رو واسه ی سلطان تعریف میکنه
سلطان با خشم میگه: اون قاسم دیگه خیلی روشو زیاد کرده
ماکان: من هم خیلی از دستش عصبانیم... نقشه های زیادی براش دارم... فقط موکولش کردم به آینده
سلطان: اون عباس و احمد رو نباید زنده میذاشتی... چطور به خودشون جرات دادن دست رو کسی بذارن که تو انتخابش کردی
اصلا از این حرفش خوشم نیومد... اخمی میکنم ولی چیزی نمیگم... چون میدونم سلطان هم یکی مثله ماکانه... حرف زدن باهاشون هیچ فایده ای نداره
ماکان: اگه روژان نرسیده بود... احمد رو زنده نمیذاشتم
سلطان با اخم به سمت من برمیگرده و میگه: نباید اون کار رو میکردی؟
-یعنی یه گوشه وایمیستادمو مرگ یه نفر رو تماشا میکردم... من هنوز اونقدرا بی رحم نشدم
سلطان: مثله اینکه یادت رفته از دست همینا کتک خوردی
-کتک خوردم ولی دلیل نمیشه که جلوی چشمام جون دادنشون رو ببینمو هیچ کار نکنم
سلطان با اخم میگه: زیادی احساساتی هستی
-احساساتی بودن رو به بی احساس بودن ترجیح میدم
سلطان: شنیدم با دایی ماکان هم دعوا راه انداختی
-من با هیچکس دعوا ندارم... من همیشه جواب برخوردایه افراد رو شبیه خودشون میدم
با پوزخند میگه: شنیدم کتک هم خوردی
-پس باید اینم شنیدی باشین که خان دایی هم یه سیلی نوش جان کرد
ماکان: روژان
-چیه؟بده نمیخوام خبرا نصفه و نیمه پخش شه
کامران و سلطان با دهن باز نگام میکنند
     
#92 | Posted: 15 Sep 2013 13:38
کامران و سلطان با دهن باز نگام میکنند... سلطان به خودش میادو میگه: دختر با این زبونت آخر سر خودت رو به باد میدی... مطمئن باش پرویز تلافی میکنه
-پرویز دیگه کیه؟
کامران با شوخی میگه: همون خان دایی
-یکی زدم یکی خوردم دیگه تلافی واسه ی چی؟
سلطان: خیلی ساده ای دختر... خیلی
نگاهی به ماکان میندازه و میگه برید استراحت کنید... موقع شام صداتون میکنم... لحنش خیلی آرومتر شده... ماکان بلند میشه
ماکان: پس فعلا با اجازه
نگاهی متعجبی بهش میندازم... چه از خدا خواسته هم بود
بازوم رو میکشه به زور بلندم میکنه
یه لبخند اجباری میزنمو میگم: بااجازه
سلطان با جدیت سری تکون میده و اجازه ی رفتن ما رو صادر میکنه... اه.... اه... فکر کنم اینجا برای دستشویی رفتن هم باید اجازه بگیریم... همونجور که بازوم تو دست ماکانه باهاش همقدم میشم
-ول کن دستمو... از بس کشیدی کش اومد
ماکان با اخم میگه: جنالعالی حرف نزن که از دستت خیلی کفریم
میخوام یه چیزی بگم که میگه: یه کاری نکن بزنم زیر قولما
-داری تهدیدم میکنی؟
ماکان: دارم بهت اخطار میدم
-خوب اینم که شد همون
دیگه هیچی نمیگه و من رو به سمت یکی از اتاقا میبره... در رو باز میکنه و داخل میشه منم با خودش میکشه تو اتاق و در رو میبنده... منو به سمت کاناپه هل میده و خودش جلوم میشینه... سعی میکنه طوری صحبت کنه که صداش از اتاق بیرون نره
ماکان: این آبروریزی چی بود راه انداختی؟
با تعجب میگم: آبروریزی کدومه؟ هر کی هر چی گفت جواب شنید
ماکان سعی میکنه خشم خودش رو کنترل کنه و با ملایمت میگه: روژان تو نباید اونجور با سلطان حرف بزنی
-یعنی ساکت بشینم هر چی دلش خواست بارم کنه
ماکان: سلطان اصلا اونی که نشون میده نیست؟ سلطان نسبت به پدر و دائیم خیلی خیلی نرم تره... نمیگم خیلی دلرحمه ولی آدم شناسه... سلطان رو مثله پدرم دوست دارم... دوست ندارم دیگه بهش توهین کنی
-اگه کسی بهم توهین نکنه من کاری بهش ندارم
با عصبانیت نفسشو بیرون میده و میگه: آخه من چیکارت کنم؟
سعی میکنه خودش رو آروم کنه... معلومه خیلی داره خودش رو کنترل میکنه که صداش بالا نره
ماکان: چرا اینقدر کله شقی میکنی؟ امشب کلی شرمندم کردی
-مجبور نبودی منو با خودت بیاری
با عصبانیت میگه: به خاطر تو اومدم بعد تو رو با خودم نیارم
ماکان: ما اینجا مهمون هستیم... مهم نیست طرف مقابل چه برخوردی داره... تو باید حداقل به میزبانت احترام بذاری... اصلا میزبان هیچی... لااقل احترام سنش رو نگه میداشتی
-مگه ما امروز خونه ی مباشر رفتیم تو به میزبانت احترام گذاشتی... اون موقع که بهت گفتم تشکر کن گفتی وظیفشه ولی الان میای میگی حداقل احترام میزبانت رو داشته باش... اون هم چه میزبانی، میزبانی که بهم توهین کرده... در صورتی که امروز خونه ی مباشر فقط و فقط با احترام باهامون برخورد کردن ولی تو اصلا هیچ ارزشی براشون قائل نشدی... از همه ی اینا بگذریم بهم میگی احترام سنشو داشته باش مگه تو به حرمت موهای سفید اون پیرمرد اون روز از چند تا میوه گذشتی که امروز از من این انتظار رو داری؟ من اگه حرفی میزنم برای اینه که حقم پایمال نشه ولی تو فقط و فقط برای غرورت دست به چنین کارایی میزنی... اگه امروز توهینی به سلطان شد جوابه حرفایی بود که بهم زده شد، من با توجه به شخصیت آدما ببهشون احترام میذارم اما تو برای کسایی احترام قائلی که از لحاظ مال و ثروت در سطح بالایی باشن... خواهش میکنم بیخودی منو نصیحت نکن وقتی خودت همه ی این رفتارا رو داری چطور از من انتظار داری رفتارم رو اصلاح کنم...
ساکت میشه... هیچ جوابی برای حرفام نداره... معلومه از دستم کلافه شده... با خشم دستشو لای موهاش فرو میبره... بعد از مدتی به آرومی میگه: روژان خواهش میکنم یکم مراعات کن... عصبانیت زیاد برای سلطان خوب نیست... اون قلبش مشکل داره
سری تکون میدمو میگم: سعیمو میکنم... اما قول نمیدم
ماکان با ناراحتی میگه: همینش هم خیلیه
هیچی نمیگم و ماکان هم از جاش بلند میشه و به سمت تخت حرکت میکنه و خودش رو روی تخت دو نفره پرت میکنه و طاق باز دراز میکشه
-چرا دراز کشیدی... برو از اتاق بیرون
به پهلو میشه و با شیطنت نگام میکنه... دیگه خبری از ناراحتی چند دقیقه پیش تو چهرش نیست... با شیطنت میگه: کجا برم؟
-چه میدونم... یه اتاق دیگه... مگه من نباید اینجا استراحت کنم؟
ماکان: اوهوم
-پس تو اینجا چیکار میکنی؟
ماکان: خوب من هم باید اینجا استراحت کنم
با داد میگم: چی؟
ماکان به سرعت رو تخت میشینه میگه: چه خبرته... یواش تر
اینبار آهسته تر میپرسم: چی میگی؟
ماکان: من همیشه با دوست دخترام تو یه اتاق میخوابم
با دهن باز نگاش میکنم... بعد از چند دقیقه اخمام میره تو هم... از جام بلند میشمو به سمت در حرکت میکنم... صدای قدمهای ماکان رو پشت سرم میشنوم... هنوز دستم به دستگیره نرسیده خودش رو بهم میرسونه و میگه: کجا؟
با اخم میگم: هر جایی به جز اینجا
ماکان: من کاریت ندارم... دوست ندارم سلطان به رابطه مون شک کنه
-چه دلیلی داره به سلطان دروغ بگی؟
ماکان با خونسردی بازومو میگیره و با خودش میکشه و میگه: من به کسی دروغ نگفتم تو واقعا دوست دخترمی...
-چرا نمیفهمی من اصلا نمیخوامت.... اصلا دلم نمیخواد باهات دوست باشم
با لحن خشنی میگه: برام مهم نیست... قبلا هم گفتم من اگه چیزی رو بخوام به دست میارم
منو رو کاناپه پرت میکنه... خودش به سمت میز میره... از روی میز یه کلید رو برمیداره... بعد به سمت در میره و در رو قفل میکنه
بهت زده نگاش میکنم
وقتی تعجبمو میبینه میگه: از بچگی زیاد اینجا می یومدم...سلطان هم این اتاق رو به من داد... هر وقت اینجا بیام تو همین اتاق استراحت میکنم... اگه کسی هم باهام باشه با خودم تو همین اتاق میارم... حالا بهتره دختر خوبی باشی کاری به کارت ندارم
با اخم میگم: هیچ خوشم نمیاد منو مجبور به کاری کنی که دوست ندارم
ماکان: اگه ببینم داری از مهربونیم سواستفاده میکنی بدجور حالت رو میگیرم... من با همه دوست دخترام همینطور رفتار میکنم بهتره خودت رو تافته جدا بافته ندونی... اگه میبینی بهت کاری ندارم دلیلش اینه که من رابطه جنسی رو به زور نمیخوام... اما اگه حس کنم داری از این مهربونیم سواستفاده میکنی مطمئن باش بر خلاف میلم عمل میکنم... برام هم مهم نیست تو از چی خوشت میاد یا از چی بدت میاد... وقتی با منی باید به حرفام گوش کنی
نفسمو با حرص بیرون میدم و رو کاناپه دراز میکشم... چشمامو میبندمو به حرفهای ی سر و ته ماکان فکر میکنم...ماکان هم دواره رو تخت دراز میکشه... نمیدونم چقدر گذشته با شنیدن نفس های منظم ماکان میفهمم به خواب رفته... من هم تو فکر هستم که با صدای در به خودم میام... ماکان هم با صدای در بیدار میشه و سرجاش میشینه... یه خمیازه میکشه و از تخت پایین میاد... به سمت در میره و در رو باز میکنه
با اخم میگه: چیکار داری؟
نمیبینم کی پشت در واستاده... فقط صدای یه دختر رو میشنوم...
دختر: آقا غذا آماده ست... ارباب گفتن صداتون کنم
ماکان: میتونی بری... الان میایم
دختر: بله آقا
ماکان به سمت من برمیگرده و میگه: روژان پاشو باید بریم
از رو کاناپه بلند میشمو لباسم رو مرتب میکنم... به سمت ماکان میرم که کنار در منتظرمه... تا بهش میرسم میگه: روژان دیگه سفارش نکنما... درست رفتار کن
بی توجه به حرفش از در خارج میشم... سریع بازومو میگیره منو میکشه داخل اتاق... در رو میبنده و میگه: جوابی نشنیدم
با جدیت میگم:کاری نکن همین حالا اینجا رو ترک کنم... بهتره بازوم رو ول کنی؟
ماکان: روژان
نمیذارم حرفی بزنه بازومو از دستش بیرون میکشم ... درو باز میکنم از اتاق خارج میشم... میدونه اگه بخواد تهدیدم کنه بیشتر تحریک میشم... میدونه تسلیم نمیشم به ناچار لحنشو ملایمتر میکنه و میگه: روژان خواهش میکنم
-سعیمو میکنم... ادامه نده
لبخندی رو لباش میشینه و هیچی نمیگه ... با من هم قدم میشه و منو هدایت میکنه... وقتی میز غذاخوری رو میبینم دهنم از تعجب باز میمونه... اونقدر غذا رو میز هست که میتونه یه گردان رو سیر کنه... از این جور زندگیهای تجملاتی به شدت متنفرم... سلطان و کامران پشت میز نشستن... یه پسر دیگه هم بهشون اضافه شده... با پوزخند به من و ماکان نگاه میکنه... ماکان با دیدن پسره اخماش میره تو همو میگه: سلام کامیار... کامران میگفت فردا میای
کامیار از جاش بلند میشه با ماکان دست میده و میگه: سلام ماکان خان... چطوری پسر؟... حالا ناراحتی زود اومدم
ماکان فقط میگه: خوبم... تو چطوری؟
کامیار به سمت من برمیگرده و براندازم میکنه و میگه: با همچین هلویی باید هم خوب باشی
از این حرفش حرصم میگیره نگاهی تندی به ماکان میندازم که رنگ از صورتش میپره... کامران با لبخندو سلطان بی تفاوت نگامون میکنند... کامیار هنوز داره براندازم میکنه... از نگاش اصلا خوشم نمیاد... معلومه از اون آدمای هیزه
به سردی به همه سلام میکنم... یه صندلی رو عقب میکشم و میشینم... ماکان که انگار خیالش از بابت من راحت شده باشه میگه: بشین غذات رو بخور الان سرد میشه
     
#93 | Posted: 15 Sep 2013 13:39
کامیار دقیقا جلوی من میشینه... ماکان هم صندلی کنار من رو عقب میکشه و کنارم میشینه... یه مقدار سوپ برای خودم میکشمو شروع به خوردن میکنم
ماکان: روژان جان برنج برات بکشم؟
به سردی میگم: ممنون میل ندارم
ماکان دیگه هیچی نمیگه یه خورده برای خودش غذا میکشه و شروع به خوردن میکنه... در تمام مدتی که غذا میخوردم سنگینی نگاه کامیار رو روی خودم احساس میکردم... غذا کوفتم شد... چند بار نگام به نگاهش گره خورد که با اخم نگامو ازش گرفتم اما لعنتی دست بردار نبود... بالاخره هم ساکت نمیشینه و میگه: بهتره تا میتونی اینجا غذا بخوری چون میترسم از سوهاضمه تلف شی
با خونسردی میگم: شما نگران بنده نباشین... بهتره به جای خوردن اون همه غذا یه خورده رژیم بگیرین... چیزی نمونده منفجر بشین
حالا بدبخت اونقدرا هم چاق نیست ولی همون یه خورده هم بدجور تو ذوق میزنه... با این حرف من کامران میزنه زیر خنده... رو لبای سلطان هم یه لبخند میشینه... ماکان هم خندش میگیره اما سعی میکنه جلوی خودش رو بگیره... اما کامیار تا مرز انفجار فاصله ای نداره.... ولی با همه ی خشمش سعی میکنه با خونسردی رفتار کنه
با آرامش تصنعی میگه: ماکان جان بهتره چند روز دوست دخترتو بهم قرض بدی... زیادی چموشه... بد نیست یه خورده ادب بشه
اخمای ماکان تو هم میره ... میخواد چیزی بگه که من میگم: آقای مدعی ادب شما بهتره سر میز غذا صحبت نکنید... اینو یه بچه شش ساله هم میدونه که ادب حکم میکنه موقع غذا خوردن حرفی زده نشه...اونوقت شمایی که میخواین بقیه رو ادب کنید این چیز کوچیک رو هم نمیدونید
دیگه تحمل نمیکنه با خشم میگه: دختره ی دهاتی فکر کردی اگه با یه آدم حسابی دوست بشی خودت هم آدم حسابی میشی
با خونسردی میگم: بنده چنین فکری نکردم، بنده میگم آدم حسابی بودن به پول و ثروته آدما نیست بلکه به شخصیت آدما بستگی داره ... مثلا خود شما این همه پول و ثروت دارین ولی من اصلا شما رو جز آدمیزاد حساب نمیکنم ولی خیلیای دیگه به نون شبشون محتاجن ولی شخصیتشون اونقدر والاست که من هم جلوشون کم میارم
یه لبخند رو لبای سلطان میشینه... تعجب میکنم... من دارم با پسرش این طور حرف میزنم بعد این لبخند میزنه
کامیار با خشم میگه: میخوای بگی تو خیلی آدم حسابی هستی
به سمت کامیار برمیگردمو میگم: من چنین ادعایی ندارم ولی اینو میدونم کسی که خودش رو خیلی بزرگ میدونه از همه کوچیکتره
از پشت میز بلند میشمو میگم: ممنون بابت غذا
بعد هم به سمت اتاقی که با ماکان رفتیم میرم و داخل اتاق میشم... رو کاناپه میشینم و به لبخند سلطان فکر میکنم... یکی از عجیب ترین آدمایی هست که تا حالا دیدم... فکر میکردم با حرفم عصبی بشه... سرم داد بزنه... منو از خونه بیرون کنه... اما اون هیچ کار نکرد... نا خودآگاه یه لبخند رو لبم میشینه... شاید برخوردم با سلطان اشتباه بود... هر چند خودش باعث شد اما من هم زود قضاوت کردم.. یادم باشه موقع رفتن ازش عذرخواهی کنم... همینجور که دارم با خودم فکر میکنم در اتاق باز میشه و ماکان وارد اتاق میشه... با عصبانیت در رو محکم میبنده و به سمت تختش میره
بی مقدمه میگه: خوشم نمیاد با کامیار دهن به دهن بشی... فردا هم بعد از اینکه خیالمون از بابت قادر راحت شد زود از اینجا میریم
آهی میکشمو سرمو تکون میدمو میگم: اصلا از کامیار خوشم نیومد... خیلی هیزه
ماکان: لعنتی... نباید قبول میکردم بمونیم.. فکر کردم تا فردا ظهر پیداش نمیشه... اکثرا میره شهر دیر میاد...
-بیخیال
ماکان: بیا رو تخت بخواب
-فقط همین مونده با تو رو یه تخت بخوابم
ماکان: کاری بهت ندارم... من این طرف میخوابم تو هم اون طرف بخواب
-ترجیح میدم رو کاناپه بخوابم
زیر لب زمزمه میکنه: به جهنم
رو کاناپه دراز میکشم و هیچی نمیگم... اون هم رو تخت دراز میکشه و پشت به من میخوابه... چشمامو میبندمو ترجیح میدم به چیزی فکر نکنم کم کم پلکام خسته میشنو به خواب میرم
با تکون های دستی از خواب بیدار میشم... نگاهی به اطرافم میندازمو تازه یاد موقعیتم میفتم... خودم رو روی تخت میبینم که ماکان بالای سرم واستاده
-من اینجا چیکار میکنم؟
ماکان: صبح بیدار شدم رفتم صبحونه خوردم... موقع رفتن آوردمت رو تخت... برای تو هم صبحونه آوردم که همین جا بخوری؟
-خوب بیدارم میکردی با هم میرفتیم
ماکان: نمیخواستم با کامیار رو به رو بشی.. بشین صبحونت رو بخور سلطان یه نفر رو دنبال قادر فرستاده
شالم دور گردنم پیچیده... شال رو روی سرم مرتب میکنمو سینی صبحونه رو میذارم جلوم... صبحونمو کامل میخورم و سینی رو گوشه ی میزی که تو اتاق هست میذارم
-ممنون
ماکان سری تکون میده و بی مقدمه میگه: بهتره این چند روز تو ویلای ما بمونید... اینجوری حداقل غصه خوراک رو ندارین
-نه بابا.. بیشتر از این مزاحمتون نمیشم.. خودم یه چیزایی بلدم... رزا هم به زودی پیداش میشه... بهتره برم ویلا رو واسه ورود رزا و دوستم آماده کنم
ماکان: دوستت هم داره میاد؟
-اوهوم... هم دوستم... هم خواهر حمید... هم رزا... واسه همین میخوام چند روز بیشتر بمونم وگرنه که جمعه برمیگشتیم
ماکان: اگه خواهر حمید بود برای چی دیگه رزا رو اونجا گذاشتی؟
با بیخیالی میگم: خواهر حمید خیلی بچه ست... فقط شش سالشه
لبخندی رو لباش میشینه و میگه: اسمش چیه؟
با ذوق میگم: اسمش هاله ست... کیارش دیده... اینقده ناز و خوشگله... آدم دلش میخواد لپشو گاز بگیره... وای یه بار با هم رفتیم از این لباس خوشگلا براش خریدیم اینقده خوشگل شده بود
با لبخند میگه: اینجور که معلومه خیلی بچه دوست داری
-عاشقشونم
با صدای در به خودمون میایم
ماکان در رو باز میکنه و میره بیرون... بعد از چند دقیقه میاد داخلو میگه: روژان بیا
بلند میشمو میگم: باشه
ماکان: یادت باشه چیزی رو جا نذاری دیگه برنمیگردیم
سری تکون میدمو نگاهی به اطراف میندازم... وقتی مطمئن میشم چیزی رو جا نذاشتم به سمت ماکان میرم... ماکان که منتظرم واستاده بود تا منو کنار خودش میبینه دستشو رو شونه هام میذاره و منو به خودش میچسبونه
-باز تو بهم چسبیدی؟
با خنده میگه: همینه که هست... آش کشکه خالته بخوری پاته نخوری پاته
سری به نشونه ی تاسف تکون میدمو هیچی نمیگم اونم با خنده منو به سمت سالن میبره... سلطان و کامیار و کامران رو مبل نشستن... سه تا مرد غریبه هم سرپا واستادن... دو تا از اون مردا به قیافشون میخوره نوچه های سلطان باشن که دو طرف مردی واستادن... اون مرد وسطی هم با ترس به سلطان نگاه میکنه و هیچی نمیگه... ماکان منو به سمت یه مبل دونفره هدایت میکنه و مجبورم میکنه بغلش بشینمو با جدیت به اون مرد که حدس میزنم قادر باشه نگاه میکنه
سلطان با لحن جدی به قادر میگه: شنیدم میخوای ازدواج کنی؟
قادر: بله آقا... با اجازتون میخوام ازدواج کنم
سلطان: حالا خونواده ی اون دختر کیا هستن؟
قادر: از روستای پایینه.. شما نمیشناسین
سلطان: شنیدم توی قمار یکی از اهالی روستاهای اطراف دخترشو بهت باخته... احیانا که این همون دختر نیست؟
قادر رنگش میپره و میگه: نه آقا..مط.......
سلطان با خشم میگه: خفه شو... میدونی از دروغ خوشم نمیاد
قادر: آقا باور کنید خود دختر هم راضیه؟
سلطان: چند سالشه؟
قادر: 28 سالشه ارباب
سلطان: اونوقت جنابعالی چند سالته؟
قادر: 54 سال ارباب
سلطان: دختر و پسرای خودت همسن اون دختر هستن... بعد تازه یاد تجدیدفراش افتادی... مگه خودت زن و بچه نداری؟
قادر: آقا وضع مالیم خوبه... میتونم دو تا زندگی رو بچرخونم... پدر اون دختر هم نمیتونه خرج دخترشو بده... دارم ثواب هم میکنم
پوزخندی رو لبام میشینه... عجب دلایل مسخره ای
سلطان: بهتره دور اون دختر رو خط بکشی
قادر: اما ار...........
سلطان دادی میزنه که من از ترس به بازوی ماکان چنگ میزنم ماکان نگاهی بهم میندازه و لبخندی بهم میزنه... سریع دستمو عقب میکشم که لبخندش پررنگ تر میشه... دوباره حواسمو جمع میکنم به حرفای قادر و دادهای سلطان گوش میدم
سلطان با داد میگه: داری رو حرف من حرف میزنی؟
قادر: نه آقا... بنده غلط میکنم... هر چی شما بگین من همون کار رو میکنم
سلطان: خوبه... خوشم نمیاد اطراف خونشون پرسه بزنی... دیگه گم شو بیرون
قادر با ترس و لرز میگه: هر چی شما بگین
سلطان با سر به نوچه هاش اشاره میکنه تا بیرونش کنند... نوچه ها هم تو یه چشم بهم زدن قادر رو با خودشون میبرن... یه لبخند رو لبام میشینه... خیالم راحت میشه
     
#94 | Posted: 15 Sep 2013 13:40
با دور شدن قادر، سلطان نگاهی به ماکان میندازه و میگه: خیالت راحت باشه، مطمئن باش دیگه اونورا پیداش نمیشه
ماکان با لبخند میگه: واقعا ممنونم
سلطان: این حرفا چیه ماکان؟ تو و ماهان برام مثل کامران و کامیار هستین... بهتره واسه نهار بمونید
ماکان از رو مبل بلند میشه و من هم به تبعیت از اون بلند میشم
ماکان: بابت همه چیز ممنون... ولی یه خورده کار دارم مجبورم برم تا همین حالا هم کلی از کارام عقب افتادم
سلطان: باز این طرفا بیا
بعد از گفتن این حرف به طرف من برمیگرده و میگه: البته با این خانم کوچولو
یه لبخند رو لبای ماکان میشینه
با ملایمت میگم: بابت رفتار دیروزم معذرت میخوام... فکر میکنم یه خورده زود در موردتون قضاوت کردم
ماکان بهت زده،کامیار با پوزخند و کامران با لبخند نگام میکنند
سلطان با صدای بلند میخنده و میگه: دختر آدمو بدجور غافلگیر میکنی؟... فکر میکردم منو دشمن خونی خودت میدونی
با جدیت میگم: خوب اشتباه فکر میکردین... من که باهاتون دشمنی ندارم... شما باهام بد برخورد کردین من هم در موردتون بد قضاوت کردم
با لبخند میگه: تو زیادی بی ریایی دخترجون... این رک و راست بودنت به همراه اون زبون تندت ممکنه کار دستت بده... همه مثله من آدم شناس نیستن
منظورشو نمیفهمم وقتی تعجبمو میبینه با لبخند به ماکان نگاه میکنه و میگه: مواظبش باش
ماکان سری تکون میده و میگه: حتما سلطان
کامیار: بابا بهتر نیست من و کامران هم برای بدهی ها با ماکان بریم
اخمای ماکان تو هم میره... سلطان فکری میکنه و میگه: باشه برید... اگه امروز پول رو ندادن بگو تا آخر هفته بیشتر فرصت ندارن اما تا شب خودتون رو برسونید
کامران: باشه بابا
کامیار با اخم میگه: چی باشه... تا بریم و بیایم خیلی دیر میشه بهتره امشب رو همونجا بمونیم و صبح حرکت کنیم
سلطان متفکر میگه: اگه ببینم رفتی دنبال الواطی من میدونم و تو... صبح زود برگردین
کامیار با لبخند میگه: باشه
با تعجب بهشون نگاه میکنم و با خئدم فکر میکنم ارباب اینجا چه ربطی به اهالی روستا پایین داره...وقتی کامیار نگاه متعجب منو میبینه یه چشمک برام میزنه که از چشمای ماهان دور نمیمونه... اخمای من هم میره تو هم... ماکان دستشو دور شونه هام حلق میکنه و میگه: سلطان منو و روژان زودتر حرکت میکنیم
سلطان سری تکون میده و بعد از خداحافظی من و ماکان به سمت در ورودی حرکت میکنیم... تند تند راه میره که بهش میگم: چه خبرته... میدونی که پام درد میگیره
ماکان متفکر میگه: حواسم نبود
سری تکون میدمو هیچی نمیگم... حس میکنم از چیزی ناراحته اما نمیفهمم از چی... وقتی به ماشین میرسیم سریع سوار میشه و ماشین رو روشن میکنه... منم سوار ماشین میشم و ماکان به سرعت حرکت میکنه... چیزی نمیگم همینجور جاده رو نگاه میکنم که میگه: خوشم نمیاد با کامیار گرم بگیری
نگاهی بهش میندازم مثله شوهرا رفتار میکنه... از این فکر پخی میزنم زیر خنده... اول با تعجب و بعد با اخم نگام میکنه و با عصبانیت میگه: من واست جوک تعریف نکردم که میخندی
با خنده میگم: ولی خیلی بانمک گفتی
با اخم میگه: کجای حرفم بانمک بود؟
-حرفت بانمک نبود... ولی لحن بیانت مثله شوهرا بود
کم کم اخمش جاشو به لبخند میده ولی باز با جدیت میگه: با همه ی اینا بهتره مراقب رفتارت باشی... کامیار آدم درستی نیست
-من به اون یارو کاری ندارم... اصلا ازش خوشم نیومده که بخوام باهاش شوخی و خنده کنم
ماکان: بهتره امشب رو تو ویلای من باشی فردا که کامیار رفت برو ویلای خودتون
-اما...
ماکان: رو حرف من حرف نزن... اگه میبینی زیاد دور و برت نمیچرخه دلیلش اینه که فکر میکنه مال منی
با اخم میگم: منظورت چیه؟
ماکان: فکر کردی به خاطر قرض اهالی روستا داره باهامون میاد؟... اگه چنین فکری کردی کاملا در اشتباهی بذار روشنت کنم... چشمش رو گرفتی... وقتی دختری به چشمش بیاد اونقدر پافشاری میکنه که دختر رو مال خودش کنه وقتی به خواستش رسید واسه ی همیشه ترکش میکنه
با تفکر میگم: این که شد یکی مثله خودت
با خشم نگام میکنه و میگه: من هیچوقت به کسی تجاوز نکردم... اگه رابطه ای بوده خواست دو نفره بوده اینو بفهم... اما این آقا تا حالا چند بار به دخترای روستا تجاوز کرده... حتی سلطان هم از دستش ذله شده... یه بار نزدیک بود به یه دختر چهارده ساله تجاوز کنه؟
جیغ خفیفی میکشمو با دستامو میذارم جلوی دهنم و میگم: چه بلایی سر اون دختر اومد؟
با اخم میگه: کامران میرسه و اون دختر رو نجات میده
-پس چرا کسی ازش شکایت نمیکنه
ماکان: مثله اینکه فراموش کردی ما ارباب هستیم
با اخم میگم: هستین که هستین... دلیل نمیشه که هر غلطی بکنید
ماکان با ملایمت میگه: اینا رو بهت نگفتم که برای این مردم دل بسوزونی... اینا رو گفتم که بیشتر مراقب خودت باشی... البته تا وقتی که با منی باهات کاری نداره
بدجور فکرم مشغول میشه... فقط همین رو کم داشتم
ماکان: بهش فکر نکن فقط امشب رو هم تو ویلای ما بمون تا مطمئن بشه مال منی
-خوشم نمیاد دروغ بگم
با شیطنت میگه: ما که دروغ نمیگیم... تو واقعا مال منی
با داد میگم: تو از اونم بدتری
با صدای بلند میخنده و میگه: خوشم نمیاد کسی دست رو انتخابام بذاره... کسی رو که من انتخاب میکنم فقط و فقط مال منه
با اخم نگاهمو ازش میگیرمو به جاده نگاه میکنم... کنار جاده یه مرد واستاده و یه زن هم رو زمین نشسته
-ماشینو نگه دار
با تعجب نگام میکنه و میگه: چی؟
-گفتم ماشینو نگه دار
با اخم میگه: روژان الان وقت مسخره بازی و قهر و دعوا نیست
     
#95 | Posted: 15 Sep 2013 13:40
با اخم میگم: نمیخوام قهر کنم... برای اون مرد و زن کنار جاده میگم... فکر کنم به کمک احتیاج دارن... ماشینو نگه دار
اخماش بیشتر میشه و میگه: خوشم نمیاد وقتمو بیخودی تلف کنم
با داد میگم: گفتم این ماشین لعنتی رو نگه دار
اونم متقابلا داد میزنه و میگه: حرفشم نزن
در سمت خودم رو باز میکنم که سریع میزنه رو ترمزو میگه چه غلطی داری میکنی.... بی توجه به حرفاش پیاده میشمو به طرف مرد و زن جوون میرم... ماشین کامیار هم پشت ماشین ما توقف میکنه
-سلام آقا... چیزی شده؟
مرد: خانم زنم حامله ست... داشتیم از روستای پایین میومدیم که یهو دردش گرفت... تو رو خدا بهمون کمک کنید
کامیار از ماشین پیاده میشه... ماکان با دیدن کامیار اخماش میره توهم و به سرعت از ماشین خارج میشه و به طرف من میاد... کامیار هم خودش رو به ماکان میرسونه و هر دو تا بک مسیر رو در پیش میگیرن
ماشین ماهان رو به مرد نشون میدمو میگم زنتون رو بیارین تو اون ماشین
بالاخره ماکان و کامیار بهمون میرسن... مرد تا ماکان و کامیار رو میبینه به تته پته میفته و به زحمت سلام میکنه
ماکان با اخم میگه: چی شده
ماجرا رو براش تعریف میکنم
کامیار:فکر نکنم اونقدر بیکار باشیم که بخواییم این آدما رو با خودمون ببریم
مرد هنوز سرجاش واستاده... با داد میگم: آقا نشنیدین چی گفتم: مگه نمیگین حال زنتون بده؟
مرد سریع دست به کار میشه و بی توجه به ماکان و کامیار زنش رو تو ماشین میذاره... کامران هم از ماشین پیاده میشه و میگه چی شده... کامیار میخواد جواب بده که رو به ماکان میکنمو میگم: چیکار میکنی میای یا میخوای مثله طلبکارا همین جا صبر کنی؟
ماکان با اخم به سمت ماشین میره که میگم: خودم میرونم
و زودتر از ماکان سوار میشم... ماکان هم بغل دستم میشینه... بی توجه به کامران و کامیار ماشین رو روشن میکنم و به سرعت حرکت میکنم... ناله های زن هر لحظه بیشتر میشه... هر لحظه به سرعتم اضافه میشه
ماکان با نگرانی میگه: یه خورده آهسته تر برو
-نمیبینی حالشو
به عقب برمیگرده و با دیدن حال زن، دیگه چیزی نمیگه... درد زن خیلی زیاد شده کم کم دارم میترسم نکنه بچش به دنیا بیاد...
مرد میگه: خانم تو رو خدا یکم تندتر برین
باز سرعتمو بیشتر میکنم
ماکان با نگرانی میگه: نکنه به دنیا بیاد
همه با نگرانی به من نگاه میکنند... انگار من دکترم... نباید خودم رو ببازم... با لبخند میگم: من مطمئنم به موقع میرسیم
مرد: خانم مطمئنید؟
با آرامش تصنعی میگم: مطمئنه مطمئن.... شک نکنید
به روستا که میرسیم به سرعت به سمت درمونگاه میرونم... زن از حال رفته.... جلوی درمونگاه سریع میزنم رو ترمزو میگم:زنتو ببر درمونگاه...
زنش رو بغل میکنه و به سرعت از ماشین پیاده میشه... نفس عمیقی میکشمو به ماکان میگم: خیلی نگرانم... باید خیالم از بابت این زن راحت بشه... اگه دیرت شده برو
ماکان: کم کم دارم فکر میکنم تو از دردسر خوشت میاد... پیاده شو تا به دنیا اومدن بچه صبر میکنیم
با گفتن این حرف از ماشین پیاده میشه من هم با لبخند پیاده میشم... هر دو به سمت درمونگاه میریم که میبینم دکتر داره با اون مرد جروبحث میکنه
ماکان با تحکم میگه: اینجا چه خبره؟
دکتر با عصبانیت میگه: زن ایشون داره میمیره بعد آقا میگه من اجازه نمیدم دکتر مرد به زنم دست بزنه
از عصبانیت منفجر میشمو میگم: آقا حالتون خوبه؟ یعنی زندگی زن و بچه تون براتون مهم نیست
مرد با خشم میگه: هنوز اونقدر بی غیرت نشدم که هر مردی از راه میرسه به زنم دست بزنه
با عصانیت میگم: پس چرا اینجا واستادین؟
مرد: پس چیکار کنم؟
-برین به فکر یه قبر برای زن و بچه تون باشین... چون اگه الان دکتر کاری نکنه زندگی زن و بچه تون به خطر میفته
چشماش پر از نگرانی میشه و میگه: هیچکس تا حالا بخاطر یه حاملگی ساده نمرده
دکتر با پوزخند میگه: اتفاقا خیلیا مردن و جنابعالی خبر نداری... بذار راحتت کنم بخاطر اینکه زنت از حال رفته باید سزارین بشه... اگه همینجور اینجا بمونم و با شما بحث کنم یا زنتون یا بچه تون یا هردوتاشون رو از دست میدی
ماکان با تحکم میگه: برو کارت رو انجام بده
مرد میخواد حرفی بزنه که ماکان با خشم میگه: خفه میشی یا خفت کنم
مرد با اخم روی یکی از صندلی های رنگ و رفته میشینه و دیگه چیزی نمیگه... دکتر هم میره تا به کارش برسه... بعد از یه مدت کامیار و کامران هم پیداشون میشه
     
#96 | Posted: 15 Sep 2013 13:41
کامیار: ماکان چی شده؟
ماکان با اخم نگاهی به کامیار میندازه و میگه: شما اینجا چیکار میکنید؟ مگه سلطان نگفت سریعتر به کارا برسید
کامران: هر چی بهش میگم حرف تو گوشش نمیره
کامیار به کامران میگه: این همه رانندگی کردم خسته شدم... بهتره تو دنبال بدهی ها بری
اخمای ماکان تو هم میره و دستو منو میکشه و به سمت صندلی ها میره و با تحکم میگه: بشین
به آرومی رو صندلی میشینم و با نگرانی به اتاقی که اون زن توشه نگاهی میندازم... ماکان هم کنارم میشینه... صدای کامران رو میشنوم که با عصبانیت میگه: خوبه... پیشنهاده خودت بود... باز داری از زیر کار شونه خالی میکنی؟
با عصبانیت نگاهی به کامران و کامیار میندازم که با داد و فریاد حرف میزنند... اینجا رو با چاله میدون اشتباه گرفتن... به ماکان میگم: بهشون میگی اینقدر داد و بیداد راه نندازن
ماکان با خشم میگه: لعنتی تا اینجا هم اومده
بعد با عصبانیت بلند میشه و به سمت کامیار و کامران میره... با عصبانیت بهشون چیزی میگه که من نمیشنوم
کامیار بی تفاوت و کامران با خشم به حرفش گوش میدن... صدای کامیار رو میشنوم که میگه: من که خسته ام میرم بشینم
ماکان و کامران با خشم نگاش میکنند...
کامران: ماکان جان من میرم... امشب میام ویلا
ماکان سری تون میده و به سمت من برمیگرده
کامیار میخواد بیاد کنار من روی صندلی خالی بشینه که با صدای ماکان متوقف میشه
ماکان: بهتره دور روژان رو خط بکشی... میدونی اگه عصبانی بشم هیچکس جلودارم نیست
کامیار: داداش من به این دختره کاری ندارم
ماکان با پوزخند میگه: کاملا معلومه... کامیار فقط کافیه ببینم اطراف روژان پرسه میزنی... میدونی که خوشم نمیاد کسی به انتخاب من چشم داشته باشه
کامیار سری تکون میده و هیچی نمیگه
ماکان با خشم میگه: جوابتو نشنیدم
کامیار: ماکان چرا این طور برخورد میکنی... یه دختره هرجایی ارزشش رو داره که دوستی چندین و چند سالمون بهم بخوره
از عصبانیت دستمو مشت میکنمو میخوام یه چیز بگم که با داد ماکان به خودم میام
ماکان با فریاد میگه: تو چی گفتی؟
کامیار با ترس و تعجب نگاش میکنه و میگه: ماکان منظور بدی نداشتم
ماکان دستشو مشت میکنه و به صورت کامیار میکوبه... از شدت ضربه گوشه ی لبش پاره میشه و روی زمین میفته
ماکان: فقط کافیه یه بار دیگه این حرفا رو از دهنت بشنوم اونوقت من میدونم و تو
کامیار با عصبانیت از روی زمین بلند میشه... نگاهی خشمگینی به من میندازه و از درمونگاه خارج میشه... اون مرد با ترس به ما نگاه میکنه... ماکان دوباره کنارم میشینه و میگه: وقتی بچه به دنیا اومد سریع میریم شیرفهم شد؟
زیر لبی یه باشه ای میگم که خودش میشنوه و دیگه حرفی نمیزنه... فقط با عصبانیت دستشو لای موهاش فرو میکنه و به موهاش چنگ میزنه... بعد از مدتی صدای گریه ی بچه از اتاق شنیده میشه... یه لبخند رو لبای من میشینه... اون مرد هم مدام خدا رو شکر میکنه اما ماکان با اخم بغلم نشسته و چیزی نمیگه... یه ربع میگذره و دکتر با لبخند از اتاق خارج میشه و خبر سلامتی اون زن و بچه رو به ما میده... مرد هم که انگار ماجرای مرد غریبه و دکتر مرد و این حرفا رو به کل فراموش کرده از دکتر تشکر میکنه
ماکان با اخم میگه: اینجور معلومه دیگه اینجا کاری نداریم
-یکم دیگه بمونیم بچه رو هم ببینم
با خشم میگه: لازم نکرده... مچ دستمو میگیره به زور بلندم میکنه و با خودش میکشه... منو از درمونگاه خارج میکنه... حتی اجازه نمیده از دکتر خداحافظی کنم... منو به سمت ماشین میبره
-چته؟ چرا اینجوری میکنی؟
جوابمو نمیده... وقتی به کنار ماشین میرسیم من رو با عصبانیت به داخلش هل میده... ماشین رو روشن میکنه و به سرعت به سمت ویلا میرونه...
-ماکان چی شده؟
ماکان با اخم میگه: از کارای تو حرصم میگیره... من معنی این همه دلسوزی رو نمیتونم درک کنم... به ما چه ربطی داره که اون زن و مرد رو سوار کنیم... چرا باید اونجا منتظر بمونیم... چرا باید تو اون بچه رو ببینی... نهایتش وقتی رسوندیمش باید برمیگشتیم اما تو باز به حرف من گوش نکردی... من واقعا نمیتونم درکت کنم
-برای درک کردن من کافیه خودت رو بذاری جای اون مرد... اون موقع میفهمی که وقتی زنی کنار جاده داره درد میکشه و مردش هیچ کاری نمیتونه کنه یعنی چی؟... اون موقع دیگه برای دلسوزی های من دنبال دلیل نمیگردی... یادته اون روز ماهان رو تخت بود... تو چه حالی داشتی وقتی برادرت رو با اون حال و احوال میدیدی؟... امروز اگه اون مرد و زن رو سوار نمیکردیم یا به داخل درمونگاه نمیرفتیم... صد در صد یه بلایی سر بچه یا اون زن یا هر دوتاشون میومد... شاید بگی به من چه اون زن بمیره... به من چه اون بچه ازبین بره... اما من میگم ممکنه یه روزی خودم هم نیازمند کمک باشم... امروز که میتونم من به بقیه کمک کنم که اگه فردا دست نیازمو به طرف کسی بلند کردم شرمنده رفتار گذشتم نشم... همین مردی که امروز بهش کمک کردیم ممکنه یه روز تو بدترین شرایط زندگی بدادمون برسه...
ماکان متفکر به حرفام گوش میده و میگه: همیشه استدلالهای عجیبی داری... چرا اینقدر فهمیدنت سخته؟
با لبخند میگم: فهمیدن من سخت نیست... چون عقایدمون خیلی متفاوته نمیتونی حرفامو درک کنی
لبخندی رو لباش میشینه و میگه: شاید حق با تو باشه
بعد حرف رو عوض میکنه میگه: خواهرت فردا میاد؟
-فکر کنم امشب حرکت کنند... دقیق نمیدونم
ماکان سری تکون میده و میگه: بهتره تا به ویلا برسیم یه خورده استراحت کنی
سری به نشونه باشه تکون میدمو چشمامو میبندم... نمیدونم چرا این همه احساس خستگی میکنم... با تکون های ماشین کم کم به خواب میرم
     
#97 | Posted: 15 Sep 2013 13:41
******************
&&ماکان&&
ماشین رو یه گوشه ی پارک میکنه و خاموشش میکنه... جاده ی خلوتیه... به شیشه تکیه میده و به روژان خیره میشه... دوست داره ساعتها نگاش کنه بدون وجود هیچ مزاحمی... خودش هم تغییراتی رو در وجوش احساس میکنه اما دیگه مثله قبل تلاشی برای پنهان کاری نمیکنه... خودش هم نمیدونه چرا؟؟
وقتی یاد شیطنتهای روژان تو خونه سلطان میفته خندش میگیره... هر چند این دختر بچه خیلی خیلی اذیتش میکنه اما فکر اینکه تا چند روز دیگه بخواد اینجا رو ترک کنه بدجور اذیتش میکنه... آهی میکشه زیر لب زمزمه میکنه: چه جوری پایبندش کنم؟
با خودش فکر میکنه شاید بهتر بود توی کلبه کار رو یکسره میکردم تا الان اینقدر حرص نخورم...ولی با دیدن قیافه ی مظلوم روژان دلش آتیش میگیره و حرفش رو پس میگیره... یاد کامیار میفته و آه از نهادش بلند میشه... توی این همه مشکلات فقط وجود کامیار رو کم داشت.. اگه میدونست کامیار برمیگرده اصلا شب رو خونه سلطان نمیموند... خودش هم میدونه کامیار چه آدم کثیفیه... یاد حرف روژان میفته: «اینم که شد یکی مثله خودت»... اخماش تو هم میره و با خودش زمزمه میکنه: هنوز اونقدر پست نشدم که دختری رو بی آبرو کنم... ولی وقتی یاد اون لحظه میفته که میخواست به روژان تجاوز کنه بدجور عذاب وجدان میگیره... با خودش میگه: یعنی اینقدر پست شدم
سری به نشونه ی تاسف واسه خودش تکون میده و ماشین رو روشن میکنه و به حرکت در میاره... همونجور که داره به سمت روستا میرونه به دیشب فکر میکنه... وقتی روژان میز رو ترک کرد... سلطان با کامیار بحثش شد... کی فکرشو میکرد سلطان به خاطر روژان این کارو کنه... اما سلطان با عصبانیت کامیار رو متهم کردو گفت حق نداشتی با اون دختر اونجور برخورد کنی... هر چند سلطان خیلی خیلی توی کارش جدیه اما هیچوقت مثل پدر و دائیش نبود... پدرش همیشه میگفت سلطان زیادی دلرحمه... یاد حرفای سلطان میفته... وقتی میخواست شب به اتاق برگرده سلطان صداش زدو گفت: حس میکنم داری دلت رو میبازی... هر چقدر ماکان انکار میکرد سلطان با لبخند نگاش و میکردو میگفت من با این حس آشنام... بیخودی خودت رو گول نزن... شاید بتونی تا یه مدت جلوی خودت رو بگیری ولی وقتی احساست به اوج برسه دیگه نه تنها از اون مخفی نمیکنی بلکه دوست داری همه دنیا هم خبردار بشن... وقتی به سلطان گفت شما اشتباه میکنید... سلطان فقط خندیدو ازش دور شد... یاد اون لحظه ای میفته که به اتاق میره و روژان قبول نمیکنه بیاد رو تخت بخوابه... خندش میگیره... با شیطنت نگاهی به روژان میندازه... دیشب منتظر شد تا روژان به خواب بره... بعدش روژان رو روی تخت گذاشتو خودش هم کنارش خوابید... با اینکه میترسید بیدار بشه اما باز این ریسکو کرد و چقدر خوشحاله که این کارو کرده... خوابیدن کنار روژان براش هزار برابر لذت بخش تر از همه لذتهایی بود که تا حالا تجربه کرده بود... اگه کامیار نبود دیشب براش بهترین شب میشد... اما فکر کردن به کامیار نه تنها دیشبش رو بلکه امروزش رو هم خراب کرد... به تهدیدهای دیشبش که فکر میکنه خندش میگیره... حالا میفهمه که روژان هیچوقت با تهدیداش رام نمیشه... فقط میتونه با ملایمت اون رو راضی کنه... خودش هم نمیفهمه چرا داره این همه کوتاه میاد؟... شاید هم میفهمه ولی نمیخواد قبول کنه که اسیر یه دختر شده... خیلی خوشحاله که اجازه نداد روژان این چند روز با کیهان تنها بمونه... امشب هم روژان تو ویلا کنارشه و فردا هم رزا میرسه و باز نمیتونه با کیهان تنها باشه... دست خودش نیست به موقعیت کیهان حسادت میکنه... وقتی میبینه کیهان چه راحت میتونه کنار روژان باشه اما خودش به سختی میتونه موقعیتی رو جور کنه حرصش در میاد... امروز برای اولین بار به خاطر یه دختر دست روی دوستش بلند کرد... هر چند بعضی موقع از کارای کامیار حرصی میشد... اما اون رو همیشه دوست خودش میدونست... تنها دلیلی که نمیخواست کامیار رو ببینه روژان بود... حتی بارها شده بود دوست دخترایی رو که باهاشون دوست بود رو با کامیار آشنا کرده بود و اصلا براش مهم نبود بعدش چی میشه... اما با وارد شدن روژان تو زندگیش همه برنامه هاش بهم ریخته... حالا باید کلی دروغ برای ماهان و کیارش سرهم کنه تا بهش شک نکنند... نگاهی به روژان میندازه و با خودش میگه: زیادی سرسخته
یاد حرفای روژان میفته... چقدر عقایدشون متفاوته... تا حالا اینجور به زندگی نگاه نکرده بود... با خودش میگه: چور میتونه به عباس و احمد کمک کنه در صورتی که اونا ازش بیذارن... چطور میتونه به آدمایی کمک کنه که هیچ نسبتی باهاش ندارن... چرا اینقدر فهمیدنش سخته... حرف روژان تو گوشش میپیچه...« فهمیدن من سخت نیست... چون عقایدمون خیلی متفاوته نمیتونی حرفامو درک کنی»...برای اولین بار داره در برابر یه دختر کم میاره... از راه تهدید و دعوا و کتک وارد شد جواب نداد... حتی با ملایمت باهاش رفتار کرد باز هم نتونست روژان رو به خودش جذب کنه... واقعا نمیدونه باید چیکار کنه... برای اولین بار از خودش میپرسه: مگه من چی کم دارم که قبولم نمیکنه؟ نکنه یه نفر تو زندگیش باشه
تصمیم میگیره سر بسته از کیهان بپرسه... از خود روژان بخاری بلند نمیشه... فقط و فقط حرصش میده... از اینکه نمیتونه جلوی احساسش رو بگیره از دست خودش عصبانیه... ترجیح میده فعلا به چیزی فکر نکنه... همینجور به جاده خیره میشه و آروم آروم میرونه... دوست داره این مسیر طولانی تر از همیشه باشه
******************
با صدای ماکان که اسممو صدا میکنه از خواب بیدار میشم... چشمامو به زحمت باز میکنم و خمیازه ای میکشم
ماکان: روژان
-هان
ماکان خنده ای میکنه و میگه: هان نه بله
-منو بیدار کردی تا بهم درس ادب بدی
با خنده میگه: نه خانم کوچولو بیدارت کردم که بگم رسیدیم
تازه متوجه اطراف میشم... میبینم جلوی ویلا هستیم
-چقدر زود
ماکان: واسه ی جنابعالی زوده واسه ی منی که تمام مسیر رو رانندگی کردم خیلی هم دیره
با شیطنت میگم: باید کلی به خودت افتخار کنی که رانندگی شخصی من شدی
تا میخواد مچ دستمو بگیره با جیغ از ماشین پیاده میشمو با خنده ازش دور میشم
با خنده میگه: جرات داری واستا
-جراتشو که دارم ولی میترسم بزنم ناقصت کنم بعد پول ندارم... دیه تو بدم
ماکان: تو واستا اگه من ناقص شدم ازت دیه نمیگیرم
به سمتش برمیگردمو زبونمو براش بیرون میارمو میگم: بچه گول میزنی... میخوای کتک بخوری بعد بری از من شکایت کنی و بگی دیه میخوام
ماکان با صدای بلند میخنده و میگه: ترسو
-اصلا هم این.........
هنوز حرفم تموم نشده که بهم میرسه و بازوم رو میگیره و فشار میده و با خنده میگه: کی راننده شخصی جنابعالی بود؟
چشمامو مظلوم میکنم و میگم: وقتی اینجوری بازوم رو میگیری حرفام یادم میره... بازوم رو ول کن تا با آرامش بهت بگم
مشکوک نگام میکنه و میگه احیانا که نمیخوای فرار کنی
با خونسردی میگم: فرار.. کی ... من؟... اصلا بهم میخوره اهل فرار باشم
با جدیت میگه: اوهوم
-نه بابا... خیالت راحت... تو این بازو رو ول کن...اگه من فرار کردم اصلا جز آدمیزاد نیستم
با شک بازوم رو ول میکنه که من به سمت در ویلاشون میدوم
ماکان با داد میگه: یادت باشه جز آدمیزاد نیستی
همونجور که میدوم میگم:با این حرفت موافقم... من یکی از فرشته های مهربون خدا هستم
ماکان با سرعت به طرفم میاد که من به در ویلا میرسمو چند بار پشت سر هم در میزنم... هنوز در باز نشده که ماکان بازومو میگیره و میگه: خوب خانم کوچولو گیر افتادی؟ دیگه گولتو نمیخورم... که جز فرشته های مهربون خدایی آره؟
دوباره میخوام چشمامو مظلوم کنمو چیزی بگم که میگه: الکی چشماتو اونجوری نکن محاله دیگه گولتو بخورم
-من کی گولت زدم؟... بده خواستم زودتر به ویلا برسم؟
ماکان با لبخند میگه: آره جونه خودت
-چرا کسی در رو باز نمیکنه؟
ماکان چند ضربه به در میزنه و میگه: حرف رو عوض نکن کی راننده شخصی جنابعالیه؟
-هوم... وقتی اعصابم متشنج بشه از یادم میره
تو همین موقع صدای قدمای یه نفر رو از پش در میشنوم و بعد در ویلا باز میشه میخوام بازوم رو از دست ماکان بکشم بیرون که ماکان نمیذاره... آقا جعفر با تعجب به من و ماکان نگاه میکنه
ماکان با داد میگه: برو کنار... چرا جلوی در واستادی
جعفر تازه به خودش میادو میگه: ببخشید آقا
ماکان همونجور که بازومو گرفته مجبورم میکنه باهاش به داخل ویلا برم... بازوم رو ول میکنه و میگه: برو لباسات رو عوض کن اگه میخوای یه دوش هم بگیر تا من بیام
-من که اینجا لباس ندارم
ماکان: خوب کلید ویلا رو بده جعفر بره چمدونت رو از ویلای خودتون بیاره
یکم فکر میکنمو میگم: از وقتی اومدیم اینقدر درگیری داشتیم که نشد چمدونا رو تو ویلا ببرم باید تو ماشینم باشن... اما من موقع اومدن به ویلا ماشینم رو ندیدم
ماکان متفکر میگه: لابد کیهان جایی رفته
سری تکون میدمو میگم: شاید... یعنی ممکنه کیهان چمدونا رو داخل ویلا گذاشته بباشه
ماکان: فکر نکنم... چون از بس دردسر درست کردی واسه ی اون بیچاره وقتی واسه ی این کارا نذاشتی
با اخم نگاش میکنم که خندش میگیره و میگه: باشه بابا... تسلیم... صبرکن وقتی کیهان اومد برو لباساتو بیار
سری تکون میدمو اونم میره دوش بگیره... میرم آشپزخونه که یه چیز از یخچال بردارمو بخورم... چون خیلی گرسنمه که با دیدن اقدس میگم: سلام اقدس خانم
-سلام دخترم... بالاخره اومدی؟
با لبخند سرمو تکون میدمو میگم: اقدس خانم از ماهان و کیارش و کیهان خبر نداری؟
اقدس: راستش دیروز سه نفری رفتن شهر... وقتی برگشتن خیلی ناراحت بودن
نگران میشمو میگم: چرا؟ مگه چی شده بود؟
اقدس: نمیدونم خانم
-الان کجا هستن؟
اقدس: نمیدونم خانم از صبح ندیدمشون... حتی برای صبحونه هم نموندن
از اقدس تشکر میکنمو با ناراحتی آشپزخونه رو ترک میکنم... اشتهام رو از دست دادم... با نگرانی رو مبل میشینمو سرمو تو دستام میگیرم... صدای قدمهای یه نفرو پشت سرم میشنوم... فکر میکنم بچه ها برگشتن... از رو مبل بلند میشمو برمیگردم... که با دیدن کامیار اخمام تو هم میره
     
#98 | Posted: 15 Sep 2013 13:42
با پوزخند مسخره ای نگام میکنه... تصمیم میگیرم توی اتاقم برم... مسیر راهمو به سمت اتاق کج میکنم... که با چند قدم بلند خودشو بهم میرسونه و میگه: کجا خانم کوچولو... بودی حالا؟
با مسخرگی میگم: ممنون بابابزرگ... اگه شما نبودین حتما میموندم
اینو میگمو با اخم از کنارش میگذرم که سریع خودش رو بهم میرسونه و مچ دست آسیب دیدمو تو دستش میگیره و فشار میده... جیغم میره هوا و میگم چه غلطی داری میکنی؟
با خشم نگام میکنه و میگه: زیادی زبون درازی... ولی من خوشم میاد... کوتاه کردن زبون دخترایی مثله تو کار منه
با مسخرگی میگم: از بیکاری زیاد مردم به چه کارا که دست نمیزنن
کامیار با نیشخند میگه: عزیزم از این کار بهترش هم میکنم... نظرت چیه یه شب رویایی رو باهم تجربه کنیم... به ریخت و قیافت هم میخوره این کاره باشی
اون یکی دستم رو میبرم بالا و محکمترین سیلی عمرم رو بهش میزنم... با جیغ و داد میگم: تو چطور به خودت جرات میدی این پیشنهاد بیشرمانه رو بهم بدی؟
تو همین موقع اقدس به سالن میادو با دیدن ما جیغ خفیفی میکشه کامیار با داد میگه: تو اینجا چه غلطی میکنی گمشو توی آشپزخونه
اقدس میخواد چیزی بگه که کامیار با دادی بلندتر از قبل میگه: نشنیدی چی گفتم
اقدس بیچاره عقب عقب میره و بهم نگاه میکنه... تو چشماش شرمندگی رو میخونم... یه لبخند بهش میزنم تا نگرانم نباشه... انگار با دیدن لبخند من خیالش راحت میشه و به سمت آشپزخونه حرکت میکنه
کامیار: بدون با زدن این سیلی گور خودت رو کندی؟
پوزخندی میزنمو میگم: این سیلی حقت بود... پاش برسه باز هم میزنم
لعنتی اگه دست و پام رو ناقص نکرده بودم یه خورده زورم بهش میرسید...
کامیار: ماکان جونت کجاست... میبینم تنهات گذاشته و رفته... نظرت چیه تا آقا ماکانت بیاد ماهم یه کوچولو باهم حال کنیم
ته دلم یه خورده میترسم... این ماکان اون بالا داره چه غلطی میکنه که صدای داد و فریاد ما رو نمیشنوه... سعی میکنم با داد و فریاد حرف بزنم تا صدام به ماکان برسه
با جیغ میگم: جنابعالی خیلی بی جا میکنید...
میپر وسط حرفمو میگه: نکنه فکر کردی ماکان میخوادت... نه خانم کوچولو اون هم فقط چند روز باهات تفریح میکنه و بعد میندازتت دور... میدونی با چند تا از دوست دخترای ماکان بودم.. آخرش هم فهمید هیچ کار نکرد... اون هیچوقت دوست چندین و چند سالشو به خاطر یه دختره هرزه ول نمیکنه
-دوست چندین و چند ساله وقتی به دوست دختر رفیقش چشم داره که دیگه نمیشه دوست... میبینم که امروز خوب کتکی از ماکان خوردی
با این حرفم عصبی میشه و دستش رو میبره بالا... که چشمامو میبندم... اما هر چی منتظر سیلی میشم... میبینم خبری نیست... با تعجب چشمامو باز میکنم که کیارش رو میبینم که دست کامیار رو گرفته...
کیارش: داشتی چه غلطی میکردی؟
کامیار دست پاچه میشه و میگه: کیارش باور کن خودش مقص.......
کیارش با داد میگه: گفتم داشتی چه غلطی میکردی؟
تو همین موقع ماکان هم روی پله ها ظاهر میشه و با دیدن مچ دست من توی دستای قوی کامیار و دست کیارش که اون یکی دست کامیار رو تو هوا گرفته خشکش میزنه... اخماش تو هم میره و با سرعت خودش رو به ما میرسونه و با داد به کامیار میگه: مچ دستش رو ول کن
کامیار رنگش میپره... کیارش و ماکان با خشم نگاش میکنند... کامیار مچ دستم رو ول میکنه... اما مچ دستم عجیب تیر میکشه... لعنتی بدجور فشار داد... کیارش هم دست کامیار رو ول میکنه و با داد میگه: تو خجالت نمیکشی
کامیار میگه: شما دو تا چرا اینجوری میکنید؟... یه دختره ی هرز........
حرف از دهنش در نیومده که ماکان با مشت به صورتش میزنه... نه یکی... نه دوتا... همینجور پشت سر هم... اشکام در میاد... کامیار رو زمین میفته و ماکان با لگد به جونش میفته... کیارش به طرفم میادو میگه: روژان حالت خوبه؟
سری تکون میدمو با گریه میگم: کیارش جلوی ماکان رو بگیر میترسم بزنه کامیار رو بکشه؟
کیارش با خونسردی میگه: نترس سگ جون تر از این حرفاست...
با داد میگم: کیارش
وقتی قیافه ی مصمم من رو میبینه سری تکون میده و میگه: امان از این دلرحمی های بی مورد تو
بعد هم به ناچار به سمت ماکان میره و سعی میکنه اونو از کامیار دور کنه...
ماکان با داد: ولم کن... لعنتی مگه بهت نگفتم حق نداری به کسی که من دست روش گذاشتم فکر کنی؟ تو چطور به خودت این اجازه رو دادی که بهش دست درازی کنی
خودش رو از دست کیارش آزاد میکنه و دوباره به سمت کامیار میره... کیارش با شنیدن حرف ماکان بهت زده میشه... کامیار هم از بس کتک خورده نمیتونه از جاش بلند شه... ماکان دوباره خودش رو به کامیار میرسونه و میخواد کتکش بزنه... مثله اینکه مجبورم خودم وارد عمل بشم... با چشمای اشکی به طرف ماکان میرمو بازوش رو میگیرم و میگم: ماکان تو رو خدا ولش کن.... تو که کشتیش
ماکان با خشم به طرف من برمیگرده و میخواد چیزی بگه که حرف تو دهنش میمونه...
با ناراحتی میگم: ماکان تمومش کن... باشه؟
دستشو لای موهاش فرو میکنه و با کلافگی به بازوم چنگ میزنه و منو در برابر چشمای بهت زده ی کیارش به اتاقش میبره...
     
#99 | Posted: 15 Sep 2013 13:42
در رو از داخل قفل میکنه و کلید رو تو جیب شلوارش میذاره... من رو به سمت کاناپه میبره و هل میده... رو کاناپه میشینمو با تعجب به قیافه ی آشفته ش نگاه میکنم... با عصبانیت تو اتاق راه میره و از بس جلوم رژه رفت سرگیجه گرفتم... صبرم تموم میشه و میگم: چته؟ چرا اینجوری میکنی؟
ماکان که انگار منتظر یه تلنگر بود تا عصبانیتش رو سر یه نفر خالی کنه با داد بهم میگه: مگه بهت نگفتم دور و برش نگرد؟
با صدایی که توش تعجب موج میزنه میگم: حالت خوبه... چرا پرت و پلا میگی... اون وارد سالن شد... من هم تو سالن بودم... خواستم بیام تو اتاقم که بهم رسیدو نذاشت
میاد جلوم میشینه و با صدای ترسناکی میگه: چرا مچ دستت رو گرفته بود؟... چرا دستت رو از توی دستش بیرون نکشیدی؟
با اخم میگم: مگه وقتی تو مچ دستمو میگیری زورم بهت میرسه که الان انتظار داری زورم به اون خرس گنده برسه
یکم آرومتر میشه و میگه: میخواست چیکار کنه؟
-فکر کرد خونه نیستی... من هم هر چقدر با داد و بیداد حرف زدم خبری ازت نشد
با لحن آرومی میگه: حموم بودم اصلا هیچی نشنیدم... پس اقدس کجا بود؟
-اون بدبخت هم اومد کمک کنه اما کامیار سرش داد زد؟
ماکان: یعنی اون احمق باید همونجور ولت میکردو میرفت
-ماکان اینجوری نگو... خودم گفتم بره... کاری از دستش ساخته نبود
با داد میگه: جنابعالی خیلی بیجا کردی
بعد انگار چیزی یادش اومده باشه میاد روبروم زانو میزنه و چونمو با یه دستش میگیره و میگه: مگه بهت نگفته بودم تو کارام دخالت نکن... اون گریه و زاری چی بود راه انداختی... چرا باز خودت رو نخود هر آشی کردی؟... میدونی این دلسوزی های بیجات آخر کار دستت میده... اصلا نکنه با کامیار سر و سری داشتی که اقدس رو فرستادی بره... اگه کیارش هم نرسیده بود به ریش من میخندیدین و کلی حال میکردین
هلش میدم عقب و میخوام بلند شم که دوباره پرتم میکنه رو کاناپه و با داد میگه: جواب من رو بده... چرا داشتی واسه کامیار اشک میریختی؟
با داد میگم: خیلی بی شعوری... من میترسیدم بزنی بکشیش من تحمل اینو ندارم که کتک خوردن یه نفر رو جلوی چشمام ببینم... واقعا برات متاسفم
انگار از حرفاش پشیمون شده... تو چشماش شرمندگی رو میبینم ولی مثله همیشه مغرورتر از این حرفاست که بخواد عذرخواهی کنه...
با عصبانیت از جام بلند میشمو به طرف در میرم اونم با خونسردی به طرف من میادو میگه: تقصیر خودته؟ ده هزار بار بهت گفتم اینقدر واسه این و اون دلسوزی نکن ولی تو میای جلوی من اشک میریزی که دست از کتک زدم کامیار بردارم
-برام مهم نیست در مورد من چی فکر میکنی... تو هم یه احمقی هستی مثله همون کامیار
با این حرفم عصبانی میشه با خشم چند قدم با قی مونده رو طی میکنه و خودش رو به من میرسونه و میگه: من اگه مثله کامیار بودم اون روز تو کلبه ولت نمیکردم... یه کاری نکن الان کاره نیمه تمومم رو تموم کنم
با اخم میگم: تو فقط و فقط من رو تهدید میکنی... من از این رفتارا خوشم نمیاد... تو حتی خودت هم نمیدونی چی میخوای؟
بعد از چند لحظه مکث ادامه میدم: در رو باز کن... خوشم نمیاد بقیه در موردم فکر بد کنند
بهت زده بهم نگاه میکنه... نمیدونم از چی اینقدر تعجب کرده... بعد از چند دقیقه به خودش میادو با جدیت به چشمام زل میزنه و میگه: کامیار میخواست چیکار کنه؟
از دستش کلافه شدم... دلم نمیخواد در این مورد توضیحی بهش بدم... نه از روی لجبازی... یه خورده خجالت میکشم... وقتی میبینه هیچی نمیگم با فریاد میگه: گفتم اون لعنتی میخواست چه غلطی بکنه؟
با عصبانیت دستشو لای موهاش فرو میکنه... فکر کنم هر وقت کلافه یا عصبانی باشه این کارو میکنه... از این حرکتش خوشم میاد... با این فکر اخمام میره تو هم... یعنی چی از این حرکتش خوشم میاد... سرمو تکون میدمو بهش نگاه میکنم اونم منتظر نگام میکنه... بعد از چند دقیقه وقتی میبینه چیزی نمیگم با خونسردی میگه: تا جواب سوالمو ندی در این اتاق باز نمیشه
با کلافگی میگم: چی میخوای بدونی... واقعا خیلی دلت میخواد از زبون من بشنوی... من که میدونم تا حالا پیش خودت هزار بار حدس زدی... باشه خودم بهت میگم... میخواست همون بلایی رو سرم بیاره که جنابعالی میخواستی تو کلبه سرم بیاری
هر لحظه بیشتر اخماش تو هم میره.... با فریاد میگه: چه طور جرات کرد؟
با عصبانیت کلید رو از جبیش در میاره و در رو باز میکنه... میخواد دوباره به سالن بره که به بازوش چنگ میزنمو میگم: تو رو خدا دست بردار..... حالا که چیزی نشده
ماکان با داد میگه: دیگه میخواستی چی بشه... من بهش تذکر دادم... من تا حالا فکر میکردم فقط به خاطر سیلی امروز میخواد تلافی کنه... اما الان موضوع فرق میکنه... هوام میده که به شدت به دیوار برخورد میکنم و بعد هم تعادلم رو از دست میدمو محکم به زمین برخورد میکنم... درد زیادی رو تو مچ دستم احساس میکنم... از شدت درد اشکم در میاد... ماکان تازه به خودش میادو به سرعت خودش رو به من میرسونه کنارم زانو میزنه
و با نگرانی میگه: روژان خوبی؟
با همه ی دردی که دارم ترجیح میدم جوابشو ندم... به زحمت از جام بلند میشم... میخواد کمکم کنه که اجازه نمیدم... اونم وقتی مقاومته من رو میبینه بغلم میکنه و میگه: همه ش لجبازی میکنی؟
همونجور که تو بغلش هستم منو به سمت اتاقم میبره و با آرنجش دستگیره در رو باز میکنه و با پا در رو هل میده... داخل اتاق میشه و من رو روی تخت میذاره... برمیگره در رو میبنده و بعد میاد کنارم میشینه و با مهربونی میگه: روژان بهم بگو کجات درد میکنه؟
نگامو ازش میگیرمو به دیوار نگاه میکنم... هیچی نمیگم... با عصبانیت صورتمو به طرف خودش میچرخونه و تو چشمام زل میزنه و میگه: گفتم بگو کجات درد میکنه؟
حوصله ی دردسر ندارم با بی تفاوتی میگم: مچ دستم
با نگرانی میگه: همونی که قبلا آسیب دیده
سری تکون میدم... مچ دستمو تو دستش میگیره که جیغم میره هوا
ماکان: خیلی درد داری؟
-اوهوم
نگاهی بهش میندازه و بعد نفس عمیقی میکشه و میگه: خدا رو شکر چیزی نشده... به خاطر ضربه ای که بهش وارد شد احساس درد میکنی
میخواد بلند شه و از اتاق بیرون بره که مچ دستش رو میگیرم
با تعجب به طرفم برمیگرده میگه: چیزی شده؟
-کاری به کار کامیار نداشته باش
با اخم نگام میکنه و رو تخت میشینه و با جدیت میگه: روژان چرا اینجوری میکنی؟
-من که حالم خوبه... دلم نمیخواد به خاطر من کسی آسیب ببینه
ماکان: تو عمرم دختری مثله تو ندیدم... مگه الان نباید خوشحال باشی که من میخوام کامیار رو تنبیه کنم
-آخه با تنبیه کردن کامیار که چیزی درست نمیشه... فقط کینه اش از من بیشتر میشه
تو چشمام زل میزنه و میگه: بعضی مواقع فکر میکنم واقعا یه فرشته ای
با شیطنت میگم: اونو که واقعا هستم
از این تغییر حالتم خندش میگیره و میگه: کاریش ندارم... فقط مراقب خودت باش
سری تکون میدمو با لبخند میگم نگران نباش من خو....
حرف تو دهنم میمونه... تازه یاد حرف اقدس میفتم...« راستش دیروز سه نفری رفتن شهر... وقتی برگشتن خیلی ناراحت بودن»... لبخند از لبام محو میشه... ماکان که با دیدن حالتهای من نگران میشه با نگرانی میگه: روژان چت شده؟
با نگرانی میگم: ماکان سریع برو کیارش رو صدا کن
ماکان با نگرانی میگه: مگه چی شده؟
با التماس میگم: صداش کن... بهت میگم
با بی میلی سری تکون میده... از روی تخت بلند میشه واز اتاق خارج میشه
     
#100 | Posted: 15 Sep 2013 13:42
همین جور که منتظر برگشتن ماکان هستم... به این چند روز فکر میکنم... یه لبخند رو لبام میشینه... کی فکرشو میکرد ماکانی که همیشه ازش بد میگفتم تو این چند روز فرشته ی نجاتم بشه... هر چند خیلی اذیتم کرد ولی حس میکنم اونقدرا هم آدم بدی نیست... همیشه فکر میکردم ممکنه کیارش و ماهان اخلاقای بدشون رو کنار بذارن ولی ماکان هرگز.... اما حالا که فکر میکنم میبینم اشتباه میکردم... هر چند از زورگویی های ماکان کلافه شدم ولی باید بابت کمکهایی که بهم کرده حتما ازش تشکر کنم... با صدای کیارش به خودم میام
کیارش: روژان باهام کار داشتی؟
من که روی تخت دراز کشیده بودم... نیم خیز میشم که بشینم اما کیارش میگه: راحت باش... مسئله ای نیست
دوباره دراز میکشمو میگم: امروز که اومدم ویلا از اقدس خانم در مورد شماها پرسیدم... اقدس خانم گفت دیروز هر سه نفرتون با هم رفتین شهر ولی وقتی برگشتین ناراحت بودین... کیارش قرار بود کیهان به رزا زنگ بزنه... برای رزا اتفاقی افتاده؟
ماکان هم که تمام مدت داشت به حرفم گوش میداد با نگرانی به کیارش خیره میشه
کیارش که سعی میکنه خودش رو خونسرد نشون بده میگه: نه بابا... رزا سالمه سالمه.. یکی از دوستای ماهان تصادف کرده بود حال همه مون گرفته بود
نگاهی بهش میندازم ضایع هست داره دروغ میگه... معلومه خونسردیش تصنعیه...
با پوزخند میگم: بچه گیر آوردی... من با یه نگاه میتونم بفهمم طرفم داره بهم حقیقتو میگه یا نه؟... اصلا بگو ببینم کیهان کجاست؟
کیارش: با ماهان رفتن شهر یه خورده خرید کنند
روی تخت نیم خیز میشم و با داد میگم: کیارش بهم حقیقتو بگو من حوصله ی پرت و پلا شنیدن ندارم
ماکان خودشو بهم میرسونه و میگه: روژان آروم باش
-چه جوری آروم باشم... ضایعست داره بهم دروغ میگه
ماکان نگاهی به کیارش میندازه و میخواد چیزی بگه که نمیذارمو خودم ادامه میدم... از شدت نگرانی دستم میلرزه و قلبم تند تند میزنه... رو تخت میشینمو میگم: کیارش من تحملشو دارم... بهم بگو چی شده
کیارش: باور کن هیچ اتفاقی واسه رزا نیفتاده... قسم میخورم
یه خورده آرومتر میشمو میگم: پس بگو چی شده؟
با ناراحتی نگاهی به ماکان میندازه... ماکان هم نمیدونه چیکار کنه
-کیارش مجبورم نکن همین حالا راه بیفتم برم شهر... حتی شده پیاده همه ی راه رو برم میرم... تا حالا باید منو شناخته باشی اگه همین حالا بهم نگی چی شده مجبورم برم
وقتی میبینم حرفی نمیزنه به زحمت از تخت بلند میشمو به ماکان نگاهی میندازمو میگم: میشه لطف کنی سوئیچ ماشین رو بدی و گرنه باید راه زیادی رو پیاده برم
کیارش با ناباوری نگام میکنه... ماکان اول بهت زده نگام میکنه بعد با اخم برمیگرده طرف کیارش و میگه: بگو چی شده؟
کیارش: اما.....
ماکان با داد میگه: میگم بگو
کیارش با ناراحتی سری تکون میده و میگه: مادر حمید فوت شد
بهت زده به کیارش نگاه میکنم... باورم نمیشه... حتما دروغه... به کیارش نگاه میکنم... شاید آثار شوخی رو تو چهرش ببینم... ولی اون جدیه جدیه...
ماکان با نگرانی میگه: روژان حالت خوبه
نمیدونم چرا نمیتونم چیزی بگم... نفسم بالا نمیاد... حتی یه قطره اشک هم از چشام سرازیر نمیشه... اون زن خیلی جوون بود... برای رفتنش خیلی زود بود
کیارش با نگرانی میگه: ماکان حالش خیلی بده
ماکان با داد میگه: آخه اینجوری خبر میدن؟
دوباره صدام میکنه و میگه: روژان
بهت زده نگاش میکنم...
ماکان: روژان گریه کن... روژان... روژان یه چیزی بگو دختر
وقتی میبینه حالم هر لحظه بدتر میشه... دستاشو میبره بالا و یه سیلی به گوشم میزنه... با فرود اومدن سیلی تو صورتم اشکام هم سرازیر میشن
کیارش و ماکان هر دو نفسی از سر آسودگی میکشنو ماکان کنارم میشینه...
ماکان رو به کیارش میگه: برو براش یه لیوان آب بیار
کیارش سری تکون میده و به سرعت از اتاق خارج میشه... از شدت گریه به هق هق افتادم
واسه اون زن خیلی زود بود... اون حالا حالاها باید زندگی میکرد... عمل که موفقیت آمیز بود پس چی شد؟... یعنی هاله بی مادر شد؟... حمید از همیشه تنهاتر شد... باورم نمیشه که سولماز واسه ی همیشه رفت
ماکان: روژان آروم باش
-چه جوری آروم باشم ماکان... چه جوری آروم باشم... اون زن فقط سی و خورده ای سن داشت شاید هم کمتر ولی رفت... میفهمی واسه ی همیشه رفت... بچه ی شش سالش یتیم شد... دو تا بچه بدون پدر بدون مادر تو این جامعه بی رحم چه جوری دووم بیارن
ماکان آروم منو تو بغل خودش میکشونه و میگه: آروم باش
میخوام از بغلش بیام بیرون که میگه: هیس... کارت ندارم... آروم باش... فقط نمیخوام تنهلت بذارم... چرا میخوای تنهایی با مشکلات مقابله کنی؟
منو محکم به خودش فشار میده و میگه: از روی هوس بغلت نکردم... امروز فقط میخوام دلداریت بدم... باور کن
و امروز چقدر نیاز به وجود یه نفر داشتم... اگه رزا اینجا بود صد در صد الان تو بغل رزا بودم... چقدر خوبه که درکم میکنه... قدر خوبه که میفهمی الان به یه آغوش نیاز دارم که بی هیچ چشم داشتی آرومم کنه... برای اولین بار فکر کردم چقدر از رفتار گذشته ام شرمنده ام...
ماکان: برام حرف بزن... هر چی دوست داری بگو.... بگو تا آروم بشی
با هق هق میگم: من میخوام برگردم تهران... میخوام برم پیشه حمید... من نباید تنهاشون میذاشتم
ماکان با آرامش میگه: مطمئن باش خواهرت هیچ چیز براشون کم نذاشته... من مطمئنم وجوده تو هم هیچ چیزی رو تغییر نمیداد
-ولی میتونستم حمید رو آروم کنم... اون چطور میتونه تنهایی از پس مشکلات بربیاد
همونجور که تو بغلش هستم میگه: اون تنها نیست رزا کنارشه... مگه به رزا اعتماد نداری؟
-چرا اعتماد دارم... بیشتر از همه ی دنیا
ماکان: پس مطمئن باش همه ی اون کارایی که تو میخواستی برای حمید انجام بدی اون براش انجام داده
از بغلش میام بیرون... اون هم با آرامش نگام میکنه... اشکام بند اومده... حس میکنم آرومتر شدم... بهش نگاه میکنمو با خجالت میگم: ممنون که آرومم کردی
با لبخند نگام میکنه و چیزی نمیگه... با سرفه ی کیارش به خودمون میایم
ماکان با خونسردی میگه: رفتی آب بیاری یا بسازی؟
کیارش با شیطنت میگه: واسه تو که بد نشد
با خجالت جهت نگامو عوض میکنم... ماکان چشم غره ای به کیارش میره و میگه: ماهان و کیهان کجا رفتن
سریع به کیارش نگاه میکنمو میگم: ماکان راست میگه آخرش نگفتی ماهان و کیهان کجا رفتن
کیارش: دیروز که رفتیم شهر... کیهان هر چی برای رزا زنگ زد جواب نداد... اونم زنگ زد به پدرش که فهمید مادر حمید فوت شده و رزا هم برای اینکه حال و هوای حمید و هاله رو عوض کنه زودتر به سمت روستا حرکت کرده... اما مثله اینکه ماشین بین راه خراب میشه و بچه ها خودشونو با ماشین هایی که تو جاده رفت و آمد میکردن به نزدیک ترین شهر میرسونند و به پدر کیهان زنگ میزنن... قرار بود دیشب توی هتل بمونند و صبح برای خرابی ماشین یه فکری کنند... از اونجا که پدر کیهان میدونست رزا به کدوم هتل میره... اسم هتل رو به کیهان میده... کیهان هم شماره هتل رو به زحمت پیدا میکنه و بالاخره میتونه با رزا تماس بگیره... به رزا میگه که منتظرش بمونه تا خودش رو برسونه الان دیگه باید رسیده باشن چون اینجور که معلوم بود همین نزدیکی ها بودن... قرار بود دیشب حرکت کنند که فهمیدن تو جاده تصادف شده و جاده بسته شده... واسه ی همین امروز صبح زود حرکت میکنند
     
صفحه  صفحه 10 از 18:  « پیشین  1  ...  9  10  11  ...  17  18  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / در آغوش مهربانی بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites