تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

در آغوش مهربانی

صفحه  صفحه 11 از 18:  « پیشین  1  ...  10  11  12  ...  17  18  پسین »  
#101 | Posted: 15 Sep 2013 14:43
با تموم شدن حرفای کیارش، ماکان میگه: پس تو اینجا چیکار میکنی؟
کیارش: بالاخره باید یکی میموند که خبرتون کنه؟
با تعجب نگاش میکنمو میگم: چرا ماهان رو فرستادی؟
کیارش سرشو با ناراحتی تکون میده و میگه: کیهان گفت ممکنه رزا با وجود من معذب بشه
ماکان: اشتباه کردی باید میرفتی... با اینجا نشستن که چیزی درست نمیشه
قیافه ی کیارش گرفته تر میشه... هر چند حوصله ی دلداری دادن به کسی رو ندارم اما میگم: خودت رو ناراحت نکن... وقتی رزا اومد فرصت زیادی داری واسه اینکه خودت رو نشون بدی... این بار من هم با رزا صحبت میکنم
کیارش: نه روژان... این دفعه همه چیز فرق داره... میخوام خودم همه ی تلاشم رو کنم... این روزا خیلی به حرفات فکر کردم... حالا میفهمم تو زندگی خیلی جاها اشتباه کردم
ماکان با تعجب نگاش میکنه و میگه: چی میگی کیارش؟
کیارش: ماکان وقتی برای دیدن رزا رفتم شرکت روژان رو دیدم... خیلی با هم حرف زدیم... اون موقع معنی حرفای روژان رو به خوبی درک نمیکردم... ولی وقتی ساعتها به حرفاش فکر کردم دیدم همه ی حرفاش درست بود... میدونی چرا اون روز که با شلاق به جون عباس و احمد افتادی نتونستم دووم بیارم... چون حرفای روژان تو گوشم میپیچید... با هر ضربه ای که تو به عباس وارد میکردی... یکی از حرفای روژان یادم میومد
با تعجب میگم: ولی تو که اصلا اونجا نبودی
با لبخند تلخی میگه: من و کیهان هم بودیم... اما اون روز برای اولین بار وقتی اشکای زن عباس رو دیدم از خودم متنفر شدم که همیشه با لذت به اون صحنه ها نگاه میکردم... وقتی دیدم ماکان دست از شلاق زدن برنمیداره جلو رفتمو خواستم جلوش رو بگیرم ولی راضی نشد و بدتر شلاقش زد...منم از جمعیت دور شدم... کیهان هم که تا حالا چنین صحنه هایی ندیده بود شوکه شده بود... واسه همین با من اومد
ته دلم میلرزه... باورم نمیشه این همون کیارشه... ماکان بهت زده از حرفای کیارش نگاهی به من میندازه و میگه: روژان تو با کیارش چی کار کردی؟
با مهربونی به کیارش نگاه میکنمو میگم: من کاری نکردم... فقط اشتباهاتش رو بهش نشون دادم... بقیه کارا با خودش بود
بعد خطاب به کیارش میگم: واسه ی شروع کارت عالی بود... فقط سعی کن همونی باشی که هستی.... اینو همیشه یادت باشه که واسه اشتباهات گذشته فرصت داری ولی با تکرار اشتباهات فرصتها از دست میرن
کیارش: همه سعیمو میکنم روژان... خیلی دلم میخواست به جای ماهان برم ولی با خودم گفتم شاید خودخواهی باشه که بخاطر دله خودم رزا رو ناراحت کنم
-تو خیلی مهربونی کیارش.... حتی اون روزایی که از دستت ناراحت بودم این رو میدونستم... من مطمئنم تو موفق میشی...
کیارش: ممنون روژان... تو واقعا خواهر خوبی برام هستی... خیلی چیزا بهم یاد دادی... اوایل فکر میکردم یه دختر لوس و ننری که تو دنیا لنگه نداره اما کم کم شناختمت... توی بدترین شرایط هم تلافی نکردی... من فکر میکردم اگه رزا هم راضی بشه تو مخالف میمونی اما دیدم راضی کردن تو خیلی خیلی راحت تر از راضی کردن رزاهه... به حرفای طرف مقابلت گوش میدی، بعد فکر میکنی، بعد تصمیم میگیری، به راحتی به آدما فرصت میدی و با مهربونیه ذاتیت اونا رو میبخشی... فکر نکن موضوع کلبه رو نفهمیدم... درسته مطمئن نیستم ولی حسه ششم من میگه ماکان بیخودی تو رو به کلبه نبرد
ماکان با دهن باز میگه: کیارش
کیارش: میشناسمت... برای اینکه طرف مقابلت رو به زانو در بیاری هر کار میکنی... اما حس میکنم اینبار برعکس شده
با تعجب نگاشون میکنم: حرفای آخرش رو خوب درک نمیکنم
ماکان هم مات و مبهوت به کیارش نگاه میکنه
کیارش با لبخند میگه: من میرم یه خورده استراحت کنم... ترجیح میدم سری به خونه بزنم... کامیار رو هم با خودم میبرم... ماهان و کیهان یا امشب یا فردا صبح همراه رزا و بقیه میرسن... من هم فردا صبح برمیگردم
بعد هم بدون توجه به قیافه ی بهت زده ی من و ماکان از اتاق خارج میشه... ماکان به خودش میادو میگه: روژان چرا با کیارش اینجوری میکنی؟ چرا داری اینقدر ضعیفش میکنی؟ واقعا آدم خودخواهی هستی
با لبخند میگم: ماکان تو اشتباه میکنی... من با کیارش کاری نمیکنم... این نیروی عشقه که اینقدر کیارش رو تغییر داده... من فقط راهنماییش کردم... بهتره تو دخالت نکنی... رزا مثله من راحت نمیبخشه
ماکان با اخم میگه: دیگه داری روتو زیاد میکنی
بی توجه به حرفش روی تخت دراز میکشمو به سولماز فکر میکنم... یاده اون لحظه ای میفتم که داشت به اتاق عمل میرفت... چقدر مهربون بود... توی لحظه های آخر که باهام حرف زد بچه هاشو به من سپرد... اشک تو چشمام جمع میشه
ماکان: چی شده روژان؟
-دارم به آینده فکر میکنم... به نظرت اگه رزا با کیارش ازدواج کنه کیارش همین جا زندگی میکنه؟
ماکان: به احتمال زیاد آره
آهی میکشمو میگم: خیلی تنها میشم
ماکان: خوب تو هم بیا همینجا زندگی کن
-درسته من خیلی زندگی رو آسون میگیرم... ولی باید به فکر شرکت هم باشم... اگه رزا ازدواج کنه کارای من سنگین تر میشه.... تازه الان مسئولیت حمید و هاله با منه
با اخم میگه: چه ربطی به تو داره؟
-مادرشون قبل از اینکه بره اتاق عمل اونا رو به من سپرد... هر چند اگه این کار رو هم نمیکرد باز تغییری در اصل قضیه ایجاد نمیشد... اونا نمیتونند تنها زندگی کنند... به احتمال زیاد اونا رو پیش خودم میبرم
ماکان: بالاخره چی؟... بالاخره که باید ازدواج کنی... اون موقع چیکار میکنی؟
-برام مهم نیست... شرایط من همینه... کسی که من رو میخواد باید هاله و حمید رو هم بخواد
ماکان: یعنی هیچ فامیلی ندارن؟
-نمیدونم شاید داشته باشند... ولی فکر نکنم قبولشون کنند
ماکان: چرا؟
رو تخت میشینمو میگم: ماکان تا حالا شده شب به خاطر نداشتن غذا گرسنه بخوابی؟
با تعجب نگام میکنه و میگه: یعنی چی؟
-تو به سوالم جواب بده
ماکان: بعضی موقع آره
-ولی صد در صد دلیلش این نبود که پول نداشتی... یا چیزی تو خونه واسه خوردن نبود... حتما یا حوصله ی غذا خوردن نداشتی... یا شاید هم غذا آماده نبود... یا اونقدر خسته بودی که خواب رو ترجیح میدادی یا هزار دلیل این چنینی... حرفمو قبول داری؟
سری تکون میده و میگه: ولی این چه ربطی به سوال من داره
-حالا برات میگم... حمید پدر نداره... ارث پدری هم نداره... پس اندازی هم نداره... فقط هم چهارده سالشه... شاید فامیلای زیادی داشته باشه ولی اگه میخواستن بهشون کمک کنند همون موقع که پدرش مرد بهشون کمک میکردن که یه پسر بچه از درسش نزنه و بره به خاطر پول تو خیابون کفش مردم رو واکس بزنه
ماکان زیر لب زمزمه میکنه: واکس
-صد در صد فامیلاشون هم به نون شبشون محتاجند... اگه خودت غذای شبت رو به زور تهیه میکردی راضی میشدی دو تا بچه ی دیگه هم بیاری تو خونوادت
ماکان سری تکون میده و میگه: معلومه که نه
-درسته... و فامیلای حمید هم اگه زندگیشون در سطح خونواده ی حمید باشند همینطور هستن... یا قبولشون نمیکنند یا اگه قبولشون کنند حمید و هاله زندگی خوبی نخواهند داشت... باید به سختی زندگیشون رو بگذرونند... حتی اگه تو فامیلشون آدمی باشه که پولدار باشه باز هم صلاح نمیدونم حمید و هاله رو به اون بسپرم
ماکان: اونوقت چرا؟
-چون اگه واقعا آدم خوبی بود زودتر از اینا به حمید کمک میکرد و مهمتر از همه ی اینا سولماز مادر بچه ها در آخرین لحظه اونا رو به من سپرد... همین نشون میده که کسی رو نداشته تا مراقب بچه ها باشه
ماکان متفکر میگه: خوب میتونی بفرستشون یتیم خونه
با اخم میگم: مگه خودم مردم... من هرگز چنین کاری نمیکنم... بچه ها خیلی اذیت میشن... اونا الان به محبت احتیاج دارن... یه بار این حرف رو جلوشون نزنی
یه جوری نگام میکنه و میگه: روژان تو چرا این جوری هستی؟ زیادی مهربونی... بعضی موقع دوست دارم بیرحم باشی... به کسی رحم نکنی... میترسم با این دلرحمی هات یه روزی آسیب ببینی
-ترجیح میدم آسیب ببینم تا اینکه به کسی آسیب برسونم
ماکان متفکر نگام میکنه و میگه: اگه رزا ازدواج کنه... میخوای با حمید و هاله زندگی کنی؟
-چه رزا ازدواج کنه چه رزا ازدواج نکنه میخوام با حمید و هاله زندگی کنم
ماکان: بعد از ازدواجت چی؟
-تا زمانی که حمید درسش رو بخونه باید با من زندگی کنه
ماکان: درسته حمید از تو کوچیکتره ولی باز 14 سالشه... هیچ مردی راضی نمیشه چنین شرایطی رو قبول کنه
با لبخند میگم: تو نگران نباش... خودم یکی رو خر میکنم
خندش میگیره و میگه: دیوونه... مثلا دوست پسرتما
با اخم میگم: تو نمیخوای تمومش کنی
با خنده میگه: نه تازه جدی تر هم شدم

If your goal sets you apart from the crowd saty alone !
     
#102 | Posted: 15 Sep 2013 14:44
با عصبانیت میگم: برو بیرون میخوام بخوابم
به سمت کاناپه میره... میشینه و میگه: راحت باش... من کاری به کارت ندارم
زیر لب میگم: بچه پررو
ماکان با شیطنت میگه: چی زیر لب زمزمه میکنی؟
براش زبون درازی میکنمو میگم: خصوصی بود
ماکان: اینجوریه؟
با شیطنت میگم: اوهوم
ماکان: باز که داری دختر بدی میشی؟
با مظلومیت میگم: دختر به این خوبی، خانمی، با فرهنگی، مهربونی، خوشگلی
ماکان میپره وسط حرفمو میگه: چه خبرته... این اعتماد به نفست منو کشته
-تو که هنوز زنده ای... راستی یادت باشه تو وصیت نامت ذکر کنی که به جای کفن تو رو با مایو تو قبر بذارن
خندش میگیره و میگه: دیوونه... آخه چرا؟
با جدیت میگم: هر چند قبلا هم بهت گفتم ولی چون آلزایمر داری باید زود به زود بهت یادآوری کنم....از اونجایی که قراره جنابعالی تو مواد مذاب شنا کنی کفن یه خورده دست و پاگیره.. از الان بهت گفتم که آینده نگر باشی
با صدای بلند میخنده
ولی من با همون جدیت ادامه میدم: از اونجایی هم که قراره تو اون دنیا آب جوش تو حلقت کنند بهتره از همین حالا تا میتونی آب یخ بخوری تا توی اون دنیا حسرت به دل نمونی... منم اگه دلم برات سوخت بعضی مواقع از بهشت یه سری بهت میزنم... ولی اون آخر آخرا نمیاما ممکنه لباسام خراب بشه... همون اول اولای جهنم میام یه نگاهی بهم بندازی و دلت وا بشه بعد دوباره میرم
با شیطنت میگه: من که شنیدم تو جهنم دخترای خوشگلی پیدا میشن
یه خورده فکر میکنمو میگم: تا اونجایی که من میدونم همه ی دخترای جهنمی سیاه و سوخته و جزغاله شده هستن... زیاد به این حرفا توجه نکن... شایعه پراکنی زیاد میکنند... اگه دوست داشتی با همون جزغاله ها دوست شو... دستت به من که نمیرسه حداقل عقده ای نشی
ماکان: مگه تو رفتی و دیدی که این حرفا رو میزنی؟
با غرور میگم: خوبه دارم بهت میگم من یکی از فرشته های خوب خدا هستما... وقتی فرشته باشم از همه ی اینا خبر دارم دیگه
ماکان: حالا نمیشه یه پارتی بازی کنی من هم بیام پیشه خودت
-مگه دیوونه شدم... تو اگه بهشتی هم بودی برات پاپوش درست میکردم تا راهی جهنم بشی
ماکان با صدای بلند میخنده و میگه: آخه چرا؟
-اینم پرسیدن داره؟... چون تا میخواستم با چند از این مردای خوشگل بهشتی توی بهشت قدم بزنم میومدی و میگفتی من دست دخترتم... بعد بازار من کساد میشد... پس نتیجه میگیریم که تو جهنمی باشه به نفعه همه هست
ماکان از خنده رو کاناپه ولو میشه و میگه: اونجوری که فقط به نفع تو میشه
-رو حرف من حرف نزن... من فرشته ام... اگه تصمیمی میگیرم برای پیشرفت جوامع بشریه... تو که عقلت به این چیزا قد نمیده... تو برو از همین حالا مایو رو واسه اون دنیات آماده کن... مرگ خبر نمیکنه... شاید همین حالا که داشتی از این پله ها میرفتی پایین پات لرزید و از پله ها پرت شدی پایینو مردی... همه مون هم از دستت خلاص شدیم
با بهت نگام میکنه و میگه: بد نیست یه دور از جونی... یه خدای نکرده ای... یه چیزی بگیا
-این چیزا فقط حرفه... خدا که بخواد تو رو ببره میبره... به حرف من و تو گوش نمیده
ماکان: حقته یه کتک مفصل نوش جان کنی
-نه جون عمت... کتک رو بیخیال شو... تو عمرم اینقدر کتک نخورده بودم
ماکان: من اگه بتونم این زبونه تو رو کوتاه کنم... نیمی از این مردم رو راحت کردم
-نیمی از این مردم رو یا فقط خودت رو
ماکان سری تکون میده و با لبخند میگه: امان از دست تو
اینو میگه و از جاش بلند میشه
همونجور که داره از اتاق خارج میشه میگه: یه خورده استراحت کن... من هم برم از پایین چیزی بیارم بخوری
هنوز از اتاق بیرون نرفته که صداش میکنم... با تعجب به طرفم برمیگرده و میگه: کارم داری؟
-به اقدس خانم چیزی نگو
نگاهی با اخم بهم میکنه که میگم: خواهش میکنم چیزی بهش نگو
با اخم میگه: امان از دست تو
-ماکان
ماکان: کاریش ندارم... یه کوچولو سرش داد میزنم
با اخم میگم: ماکان
ماکان: باشه بابا... اصلا همین حالا میرم ازش تشکر میکنم راضی شدی؟
با مظلومیت نگاش میکنم شاید دلش به رحم بیاد
خندش میگیره و میگه اونجوری نگام نکن... هیچی نمیگم خیالت راحت شد؟
میخندمو میگم: دمت گرم
با خنده سری تکون میده و از اتاق خارج میشه

If your goal sets you apart from the crowd saty alone !
     
#103 | Posted: 15 Sep 2013 14:44
تا تنها میشم دوباره یاد سولماز میفتم دست خودم نیست... هر چی میخوام به چیزای دیگه فکر کنم نمیشه... دلم آتیش میگیره... ای کاش ماکان زودتر بیاد... تنهایی بدجور حالمو بد میکنه... دلم نمیخواد به هیچی فکر کنم... سرمو بین دستام میگیرمو فشار میدم... خدایا چیکار کنم... به سقف زل میزنمو سعی میکنم به سولماز فکر نکنم... نمیدونم چقدر تو اون حالت موندم که با صدای نگران ماکان به خودم میام
ماکان: روژان چی شده؟ چرا گریه میکنی؟
با تعجب نگاش میکنمو میگم من که گریه نمیکنم
ماکان با اخم میگه : بهتره یه دست به صورتت بکشی
با تعجب به صورتم دست میکشم و در کمال ناباوری میبینم صورتم خیسه خیسه... خودم هم نفهمیدم کی گریه کردم.. کی اشکام در اومد... آهی میکشمو میگم: خودم نفهمیدم کی اشکام در اومد
ماکان با ناراحتی گوشه ی تخت میشینه و میگه: روژان داری با خودت چیکار میکنی؟ مطمئن باش حکمتی تو کاره... تو که بیشتر از خدا نمیفهمی... خدا هم بد بنده هاش رو نمیخواد
-اما.......
ماکان:هیس.... دیگه اما و آخه نداره... بهتره یه چیز بخوری
با تموم شدن حرفش یه لیوان شربت با شیرینی رو به دستم میده و میگه: زودی اینا رو بخور تا ضعف نکردی
-باشه آقای گارسون
با حرف من چشماش گرد میشه و میگه: همه چیزی بهم نسبت داده بودی به جز این یکی
یه گاز بزرگ به شیرینیم میزنمو میگم: خوب اینم الان بهت نسبت دادم دیگه
ماکان: حیف که در وضعیت روحیه مناسبی نیستی وگرنه حالتو میگرفتم
پخی میزنم زیر خنده و میگم: یه جور میگی انگار اون موقع که در وضعیت روحی مناسبی بودم چیکار میکردی؟
ماکان لبخند به لب نگام میکنه و میگه: روژان این همه شیطنت رو از کی به ارث بودی؟
-باورت میشه خودم هم نمیدونم... پدر و مادر من آدم های جدی در عین حال مهربونی بودن... ولی شیطنت تو ذات هیچکدومشون نبود
ماکان: همیشه شماها رو تنها دیدم پس فامیلا و خونوادتون کجا هستن؟
-مادر من تو پرورشگاه بزرگ شد... تو این دنیا کسی رو نداشت... وقتی در به در دنبال کار میگشت به شرکت بابام برمیخوره
ماکان با لبخند میگه: لابد بابات هم یه دل نه صد دل عاشق مامانت میشه
خنده ای میکنمو میگم: نه دیگه اونجوری... عشق در نگاه اول تو کارشون نبود... مامان من یه قیافه ی معمولی داشت... بابای من بعد از یه مدت که مامانم به عنوان منشی براش کرد با اخلاق و رفتارش آشنا شد و فکر کرد بهش علاقه داره...بعدش هم از مامانم خواستگاری کرد و مامان هم قبول کرد... اما تو زندگی واقعا عاشق و شیدای همدیگه شدن... از اونجایی که مامانم تو زندگی به جز بابام هیچکس رو نداشت همه محبتش رو نثار بابام میکرد... مامانم خیلی مهربون بود خیلی خیلی زیاد...
ماکان با مهربونی میگه: دقیقا مثله خودت
-نه اشتباه نکن... اگه مامانم رو میدیدی اصلا فکر نمیکردی یه انسان باشه... مثله فرشته ها بود... مظلومیت وسربزیری رزا دقیقا شبیه مامانمه... اگه بخوام شخصیت اخلاقی مامانم رو بهت نشون بدم از خیلی جهات مبتونم به رزا اشاره کنم...
آهی میکشمو میگم: عجیب دلم براشون تنگ شده... ولی از یه جهت خوشحالم... اونم اینکه دو تاشون با هم رفتن... اگه یکیش میرفت اون یکیشون میموند... براش مرگ تدریجی بود
ماکان سری تکون میده و میگه: باهات موافقم
-میدونی مامانم نمیتونست باردار بشه ولی بابام هیچوقت ترکش نکرد
ماکان با تعجب میگه: پس تو بچه ی کی هستی؟
با شیطنت میگم: بچه ی مامان و بابامم دیگه
ماکان میخواد چیزی بگه که میگم: میدونم چی میگی... منظورم از اینکه نمیتونست باردار بشه این بود که حامله میشد ولی بچه ها نمیموندن... به چند ماه که میکشید سقط میشدن
ماکان: پس بابات خیلی اذیت شد
-بابام به خاطر بچه اصلا ناراحت نبود... وجود مامانم براش کافی بود... شاید اوایل ازدواج فقط یه خونواده ی گرم و صمیمی میخواست... اما وقتی محبتهای مامانم رو دید اونقدر بهش وابسته شد که حتی اجازه نمیداد مامان خونه بمونه...
با لبخند میگم: مجبورش میکرد باهاش سر کار بره
میخنده و میگه: یعنی چی؟
-بعد از ازدواج هم مامان منشی بابام میمونه
ماکان: چه باحال
-اره
ماکان: پس چی میشه تو به دنیا میای؟
-مامان و بابا واسه ی همیشه قید بچه دار شدن رو زده بودن... یه روز که تو این روستا اومده بودن متوجه ی قاسم و ثریا میشن... قاسم هم که در نهایت بچه رو بهشون میفروشه...البته بابام به خاطر مامانم قبول کرد ولی بعدش اونم عاشق رزا شد... یه دو سالی گذشت و مامانم دوباره حالش بد شد... وقتی رفت آزمایش داد و متوجه شد بارداره... بابام میگفت سقط کنه.... اما مامان قبول کرد
ماکان با تعجب میگه: چرا بابات به مامانت میگفت بچه رو سقط کن
-آخه تا حد زیادی مطمئن بود من هم موندگار نیستم... فکرشو کن بعد از چند ماه یه زن حامله باشه بعد بچش سقط بشه خوب صد در صد هم از لحاظ جسمی هم از لحاظ روحی اون زن خیلی اذیت میشه
سری تکون میده و هیچی نمیگه
-ولی من موندم... دو دستی این دنیا رو چسبیدم ... در یه جمله موندگار شدم
میخنده و هیچی نمیگه
ادامه میدم همیشه حس میکنم مامان و بابام خیلی خوشبخت بودن... هم همدیگه رو داشتن... هم رزا رو داشتن...
ماکان با لبخند ادامه میده: و هم یه بچه که ثمره ی عشقشونه
میخندمو میگم: آره
ماکان: چرا تو اینقدر تخس و شیطونی ولی رزا اینقدر آروم و سربه زیر
با لبخند بهش نگاه میکنم... نگام پر از مهربونی میشه... همون کارایی رو میکنه که بعد از فوت مامان و بابا من برای رزا کردم... باهام حرف میزنه که ذهنم از ماجرای سولماز دور بشه... که توی تنهایی فکر نکنم... چقدر داره منو به خودش مدیون میکنه

If your goal sets you apart from the crowd saty alone !
     
#104 | Posted: 15 Sep 2013 15:10
ماکان: روژان حالت خوبه؟
سری تکون میدمو میگم: خوبم... من از اول هم بچه ی شری بودم... نمیدونم چرا ولی هیچوقت آروم و قرار نداشتم ولی رزا بچه ی حرف گوش کن خونواده بود... کلا بچه مثبت خونواده... مامان و بابا هم با رزا خیلی راحت تر بودنو راحت باهاش کنار میومدن.. رزا هیچوقت رو حرفشون حرف نمیزد... اما من همیشه ساز مخالف میزدم... مامان و بابا که شیطنتامو میدیدن بدجور کلافه میشدن اما رزا خیلی وقتا هوامو داشت... وقتی از شیطنتام با خبر میشد دعوام میکرد ولی به مامان و بابا نمیگفت
ماکان: خونواده ی پدری چی؟
-مامان بزرگ و پدربزرگم قبل از به دنیا اومدنم فوت شدن... یه عمو دارم که اونم بعد از فوت شدن پدر و مادرش از ایران رفت... با بقیه فامیلای دور هم رفت و آمد آنچنانی نداریم... با تنها کسی که رفت و آمد میکنیم دوست صمیمی بابامه... که این روزنامه هم پسرشه
ماکان با تعجب میگه: روزنامه؟
-اوهوم... کیهانو میگم دیگه
با صدای بلند میخنده و میگه: تو دیگه کی هستی
بعد از چند دقیقه که خنده هاش تموم میشه میگه: تو مدرسه و دانشگاه هم اینقدر شیطون بودی؟
-اوف..... تا دلت بخواد... همه از دستم ذله بودن... تو مدرسه که نصف سال رو اخراج بودم
با چشمای گرد شده نگام میکنه و میگه: پس چه جوری به اینجا رسیدی؟
با خنده میگم: هویجوری
مردد مپرسه: هیچوقت هیچ پسری تو زندگیت نبود... نامزدی... یا پسری که خونوادت بخوان باهاش ازدواج کنی
با خنده میگم: نامزد که نداشتم... ولی چند باری چند تا خواستگار اومد که تا پاشون به خونه میرسید فرار رو به قرار ترجیح میدادن... یکیش همون علیرضا که رزا برات تعریف کرد
خنده ای میکنه و میگه: مگه بعد از علیرضا باز هم خونوادت راضی شدن کسی به خواستگاریت بیاد
-نه... ولی قبلش که یه خورده کوتاه میومدم اجازه میدادن
ماکان: اونا رو چه جوری رد میکردی؟
-دور از چشم مامان و بابا... ولی وقتی ماجرای علیرضا رو شنیدم دیگه خیلی عصبی بودم واسه ی اولین بار جلوی چشمشون اون همه بلا سر علیرضا آوردم... میدونستم اگه این بار هم کوتاه بیام... پدر و مادرم دیگه دست بردار نیستن... هر دفعه میگفتن این اخریه اگه نپسندیدی دیگه کسی رو راه نمیدیم اما دفعه ی بعد دوباره همینو میگفتن
ماکان: چرا مامان و بابات اینقدر اصرار داشتن که ازدواج کنی... رزا که ازت بزرگتر بود
-رزا بچه ی سر به زیری بود، واسه ی همین تو همه چیز بهش اعتماد داشتن... من خیلی جاها زیر آبی میرفتم... خیلی شیطنتا میکردم... بیشتر اوقات نمیگفتم ولی اونا بالاخره میفهمیدن... میخواستن شوهرم بدن شاید آدم بشم
میخنده و میگه: مطمئنی بچه ی سرراهی نیستی... رزا که بیشتر به خونوادت شباهت داره تا تو؟
با صدای بلند میخندمو میگم: باور میکنی هزار بار این حرفو بهشون میزدم... ولی اونا میخندیدنو میگفتن امان از دست تو
با لبخند نگام میکنه و میگه: هیچوقت تو عمرم دختری مثله تو ندیدم مهربونیه تو با این همه لجبازی و شیطنت خیلی برام جالبه
-من کلا موجوده جالبی هستم... بعد از این مدت تازه کشف کردی؟
با خنده میگه: تو این دنیا فکر نکنم هیچکس از پس زبون تو بربیاد
با لبخند میگم: اشتباه فکر میکنی... یکی از دوستام دقیقا مثله خودمه... البته از لحاظ رفتاری خیلی با هم فرق میکنیم اما از لحاظ شیطنت همپای هم هستیم... بهترین دوست منه
ماکان: پس باید موجوده جالبی باشه
-اوهوم... داره با رزا میاد
ماکان: پس همین دوستته
-آره... راستی تو یه خورده از خودت بگو؟ این دهنم خسته شد از بس حرفیدم
با شیطنت میگه: تو که همیشه اینقدر حرف میزنی
-نه دیگه تا این حد
ماکان میخنده و میگه: پدر و مادر من یه ازدواج از پیش تعیین شده داشتن که ثمره ی ازدواجشون من و ماهان بودیم... من یه سال از ماهان بزرگترم
با تعجب میگم: من فکر میکردم یه چهار پنج سالی از ماهان بزرگتر باشی... آخه خیلی باهم فرق دارین
ماکان: شاید چون من مسئولیتام زیادتره... واسه همین جدی تر هستم... خودت هم با خواهرت خیلی فرق داری
-اوهوم... داشتی میگفتی
ماکان: من همیشه زندگی معمولی و آرومی داشتم... تو دوران کودکی و نوجوانی هم همیشه با ماهان و کیارش بودیم... دو تا عمو... یه خاله... یه عمه و دو تا دایی دارم... خونواده ی کیارش رو که دیدی...
با پوزخند میگم: با خان دایی و دختر دایی جنابعالی هم دیداری داشتم
ماکان: روژان بهتره زیاد سر به سر دائیم نذاری
-من کاری به کار کسی ندارم... اونا هستن که بهم زور میگن من هم نمیتونم زیر بار حرف زور برم
با گفتن این حرف خمیازه ای میکشم که ماکان میگه: یه خورده استراحت کن
سری تکون میدمو میگم: ممنون بابت امروز... خیلی کمکم کردی
ماکان: من کاری نکردم
با لبخند میگم: خودمو خودت خوب میدونیم که چرا اومدی اینجا تا من تنها نباشم
با لبخند میگه: کاری نکردم... بهتره استراحت کنی
با این حرف از جاش بلند میشه و به سمت در حرکت میکنه... من هم چشمامو میبندمو کم کم به خواب میرم

If your goal sets you apart from the crowd saty alone !
     
#105 | Posted: 15 Sep 2013 15:11

*********************
&& ماکان&&
از اتاق روژان خارج میشه و به سمت اتاق خودش میره... لبخندی رو لباش میشینه... حالا دیگه مطمئنه کسی تو زندگی روژان نیست... از این بابت خیالش راحته راحت میشه... احساس آرامش عجیبی میکنه... همینجور که به سمت اتاقش میره یاد کامیار میفته...با یادآوری امروز اخماش تو هم میره... به در اتاقش میرسه... در رو باز میکنه و میره داخل... فکرشم که میکنه ممکن بود کامیار چه بلایی سر روژان بیاره عصبانی میشه... در رو میبنده و با خودسش فکر میکنه اگه کامیار به روژان دست میزد... صد در صد میکشتش... نه سلطان براش مهم بود نه هیچکس دیگه... تحمل اینکه دست کسی به غیر از خودش به روژان بخوره براش خیلی سخته... رو تختش میشینه و سرشو بین دستاش میگیره... با یادآوری اینکه رزا امروز فردا میرسه دلش میگیره... با اومدن رزا، روژان هم به ویلای خودشون میره... دوری از روژان براش خیلی سخته... با اینکه روژان دو بار دیگه هم به روستا اومده بود... ولی فقط زبون درازی رو توجهش رو جل کرده بود... اما الان حس میکنه همه چیز تغییر کرده... اتفاقای اخیر باعث شد بیشتر با احساساتش آشنا بشه
زیر لب زمزمه میکنه: چه جوری نگهش دارم؟
تو عمرش اینقدر درمونده نشده بود... همیشه هر چیزی رو که میخواست به راحتی به دست میاورد... اما الان هیچ راهی رو جلوی خودش نمیبینه... حس میکنه به بن بست رسیده... از خودش میپرسه: یعنی عاشقشم؟
با عصبانیت از رروی تخت بلند میشه و با اعصابی داغون تو اتاق راه میره و زیر لب زمزمه میکنه: دیونه شدی... معلومه که نه... تو عاشقش نیستی... تو عاشقش نیستی... تو عاشقش..........
با ناامیدی به دیوار تکیه میده و آهسته تر از همیشه میگه: هستی
آهی میکشه و سر میخوره پایین... رو زمین میشینه... به رو بروش خیره میشه... با خودش میگه: بیخودی دارم خودم رو گول میزنم... سلطان هم فهمید... کیارش هم زود فهمید... اما خودم بیخودی انکار میکنم...
با عصبانیت به موهاش چنگ میزنه و با خودش میگه: مگه قرار نبود رامش کنی... مگه قرار نبود گرفتارش کنی... مگه قرار نبود آدمش کنی... پس چی شد همه اون حرفا... مگه قرار نبود زبونش رو کوتاه کنی... مگه قرار نبود ادبش کنی... پس چرا هیچی اونجور که باید پیش نرفت
نفس عمیقی میکشه و با خودش فکر میکنه: روژان چی داره که بقیه دخترا ندارن؟... دخترای اطراف از روژان زیباتر و خوش هیکل تر هستن... همیشه به حرفاش گوش میدن... از دستوراش اطاعت میکنند... بی چون و چرا خودشن رو در اختیارش میذارن
خودش به خودش جواب میده: روژان همیشه خودش بود... اما دخترای اطراف فقط و فقط تظاهر میکردن.. همه شون از من میترسیدن پشت سرم حرف میزدن ولی جلوم تعریف و تمجید میکردن... تمام مدت من رو به خاطر پول و ثروتم میخواستن... دستیابی به همه شون راحت بود... اما فرشته کوچولوی من بی ریای بی ریاهه... هیچوقت سعی نکرد منو به خودش جذب کنه... واسه همینه که جذبش شدم
با لبخند میگه: چه زود شد فرشته کوچولوی من
به حرفای روژان فکر میکنه... به عشقی که پدر روژان به مادرش داشت... زیر لب زمزمه میکنه: اگه مادر روژان هم اینقدر مهربون بود اون همه عشق حقش بود
یاد مادر خودش میفته... همیشه به فکر تفریح های خودش بود.... پدرش هم همیشه به فکر زیاد کردن مال و اموال بود... امروز که روژان از زندگی پدر و مادرش براش تعریف میکرد دوست داشت خودش هم چنین خونواده ای داشته باشه...
زیر لب زمزمه میکنه: حق با کیارشه...
کیارش وقتی عاشق رزا شده بود بهش گفته بود: ماکان من عاشق رزا شدم... من ممکنه همه چیز تو زندگی داشته باشم اما هیچوقت عشق و محبت رو تو زندگیم تجربه نکردم... شاید ما خیلی چیزا داشته باشیم اما خونواده هامون بیشتر از ما به ثروتشون اهمیت میدن
اون روز به این حرف کیارش خندیده بود اما الان درکش میکرد... الان معنی حرفای کیارش رو میفهمید...
از روی زمین بلند میشه و روی تخت دراز میکشه...با لبخند به سقف نگاه میکنه و میگه: محاله از دستش بدم... به هر قیمتی شده به دستش میارم... الان دیگه میدونم روژان رو واسه ی چی میخوام
با خودش فکر میکنه دوست دارم بچه هام مثله روژان باشن... شیطون و با انرژی... پاک و بی ریا... مهربون و صادق
ولی با یادآوری سرسختی روژان لبخند رو لباش خشک میشه و با خودش میگه: چه جوری روژان رو ماله خودم کنم؟ چه جوری؟
یاد حمید و هاله میفته... آه از نهادش بلند میشه... حرفای روژان تو گوشش میپیچه...« تا زمانی که حمید درسش رو بخونه باید با من زندگی کنه».... آهی میکشه و با ناامیدی چشماش رو میبنده و به آینده ی نامعلوم خودش و روژان فکر میکنه
*****************
با صدای یه نفر از خواب بیدار میشم اقدس رو بالای سرم میبینم... سریع روی تخت میشینمو میگم: چی شده اقدس خانم
با مهربونی میگه: خواهرتون اومده... ارباب گفتن صداتون کنم
سری تکون میدمو میگم: ممنون... الان میام... اقدس خانم شما برید به کاراتون برسین
اقدس:بله خانم
با لبخند نگاش میکنم که از اتاق خارج میشه... سر و وضعم رو مرتب میکنمو با سرعت از اتاق خارج میشم... از پله ها پایین میرمو خودم رو به سالن میرسونم... با دیدن حمید و هاله که با مظلومیت رو مبل نشستن اشکم در میاد... حمید تا من رو میبینه از جاش بلند میشه و به طرفم میاد... من هم به سمتش میرمو بغلش میکنمو میگم: حمید آخه چی شد؟
اشک از گوشه ی چشمش سرازیر میشه میگه: آجی خیلی سخت بود... خیلی
هاله هم به طرفمون میاد و میگه: خاله، داداشی میگه مامانمون رفته تو آسمونا
حمید از بغلم در میادو به هاله نگاهی میندازه و بعد هم از سالن خارج میشه و به سمت حیاط میره... کیهان هم با ناراحتی به مسیر رفته شده حمید نگاهی میندازه و آهی میکشه... بعد هم پشت سرش راه میفته و به دنبالش میره
رزا و مریم با چشمای خیس منو نگاه میکنند... ماهان با ناراحتی به من خیره شدن... ماکان هم با نگرانی نظاره گر این ماجراست... اشکامو پاک میکنمو جلوی هاله زانو میزنمو میگم: هاله ای، داداشی راست میگه... مامانی رفته تو آسمونا
هاله: یعنی دیگه نمیاد پیشم... من خیلی دلم براش تنگ شده
خیلی سعی میکنم جلوی خودم رو بگیرم ولی موفق نمیشم... اشک تو چشمام جمع میشه... با بغض میگم: مامانی هم دلش برات تنگ میشه... اما مامانی نمیتونه بیاد پیشت... رفته یه جای خوب
هاله: منو میبری اونجا
اون رو از بغلم بیرون میارمو میگم: همه ی آدما یه روزی میرن اونجا... فقط باید دختر خوبی باشه
هاله: ما کی میریم؟
-ما باید کارای ناتمومی که داریم تموم کنیم... یه عالمه کارای خوب خوب کنیم تا بتونیم به اونجا بریم
هاله: یعنی مامانی هم کارای خوب خوب کرد؟
من چه مرگم شده؟... الان باید قوی باشم... الان باید برای این بچه ها تکیه گاه باشم... الان وقت گریه نیست... همه ی سعیمو میکنم تا لبخندی بزنم... اشکامو پاک میکنمو با لبخند میگم: آره خانم خانما... میدونی مامانی میتونه همه ی کارات رو ببینه؟
با ذوق میگه: واقعا؟
-آره گلم
با خنده ادامه میدم... اگه یه عالمه کارای خوب خوب کنی هم مامانی رو خوشحال میکنی و هم بعد از یه مدت طولانی میری پیش مامانی
ذوقش ازبین میره و با ناراحتی میگه: چرا طولانی؟
-آخه اگه زود بری پیش مامانی باید برگردی... ولی اگه کارای خوب بیشتری انجام بدی و دیرتر بری... واسه همیشه همونجا میمونی
دوباره به ذوق و شوق میگه: برای همیشه ی همیشه
-اوهوم... از همین حالا باید همه ی سعیتو کنی که اونجور باشی که مامانی دوست داشت... تا مامانی رو خوشحال کنی
هاله: ولی من که مامان ندارم
با اخم میگم: کی گفته تو مامان نداری؟
هاله: هاجر دختر همسایه گفت... تو که مامانت مرده دیگه مامان نداری
-عزیزم تو هم مثله بقیه مامان داری... فقط مامانت کنارت نیست... اون رفته پیشه خدا
هاله: چرا مامانی رفته پیش خدا؟
-آخه خدا آدمایی رو که دوست داره پیش خودش میبره
هاله: خدا چه آدمایی رو دوست داره
-آدمایی که یه عالمه کارای خوب خوب بکنن
هاله: اگه من قول بدم یه عالمه کارای خوب خوب بکنم خدا من رو هم میبره پیشه خودش
مریم طاقت نمیاره و خودش رو تو بغل رزا میندازه و میزنه زیر گریه... اشکهای رزا هم صورتش رو خیس کرده...
هاله با تعجب به مریم نگاه میکنه و میگه: خاله روژان چی شده؟
با لبخند میگم: چیزی نشده گلم... خاله مریم مثله تو دلش واسه مامانش تنگ شده...
هاله: مگه مامان خاله مریم هم رفته پیشه خدا؟
-نه گلم... ولی خاله مریم اولین باره از مامانش دور شده، اومده مسافرت واسه همین گریه میکنه
هاله با دلسوزی میگه: اخیش... طفلکی
بعد برمیگرده طرف مریم و مبگه: خاله مریم گریه نکن... ببین مامان منم پیشم نیست
مریم به سختی میخواد جلوی خودش رو بگیره ولی زیاد هم موفق نیست...یه لبخند غمگین میزنمو میگم: خانم خانما نظرت در مورد یه عصرونه ی خوشمزه چیه؟
سریع به طرفم بر میگرده و با خنده میگه: وای موافقم... خیلی گشنمه
از این تغییر ناگهانیش لبخندم پررنگتر میشه
-پس بریم آشپزخونه تا یه چیز بدم بخوری...
میخنده و میگه خاله شیرینی هم بهم میدی
-وای آره... چرا که نه... اصلا نظرت چیه با هم مسابقه بدیم هر کی زودتر شیرینیشو خورد برنده هست
با ذوق و شوق میپره و میگه موافقم... نگام به ماهان میفته که با مهربونی نگام میکنند... ماکان هم لبخند میزنه... مریم و رزا هم آرومتر شدن... دست هاله میگیرمو ببا هم به سمت آشپزخونه میریم...از اقدس خانم میخوام که دو تا دونه شیرینی با شربت بیاره... که اقدس خانم زحمتشو میکشه... بعد از مسابقه ای که با هم میدیم و من از قصد میبازم... هاله رو به اتاق میبرم تا بخوابونم... حس میکنم خیلی خسته شده... بعد از اینکه براش یه قصه تعریف میکنم....خیلی زود به خواب میره و من هم از اتاق خارج میشم تا زودتر خودم رو به بقیه برسونمو از اتفاقات اخیر باخبر بشم

If your goal sets you apart from the crowd saty alone !
     
#106 | Posted: 15 Sep 2013 15:11
با سرعت خودم رو به سالن میرسونم که میبینم همه به جز حمید و کیهان تو سالن نشستن...
-سلام
همه جوابمو میدنو رزا و مریم هم از جاشون بلند میشن... هر دو تاشون رو به نوبت بغل میکنمو کنارشون میشینم
-حمید و کیهان کجان؟
ماکان: نگران نباش... رفتم بهشون سر زدم... کیهان داره با حمید حرف میزنه تا یکم آروم بگیره
آهی میکشمو میگم: ضربه ی سختی بود
رزا: خیلی سخت بود... مجبور شدم واسه ی مریم زنگ بزنم... روز بعد از رفتنت حال سولماز دوباره بد میشه
-اما دکتر گفته بود حالش خوبه
رزا سری تکون میده و میگه: حالش خوب بود... به خاطر یه شوک عصبی اینجوری شد... استرس و نگرانی براش سم بود.... ساعت ملاقات یه نفر اومد و داد و بیداد راه انداختو گفت: تو این همه پول داشتی بعد قرض شوهرتو نمیدادی... تا آخر هفته ی دیگه فرصت داری همه پول رو کامل بدی وگرنه ازت شکایت میکنمو از این حرفا
از عصبانیت فریاد میزنم: پس تو اونجا چیکار میکردی؟
رزا اشک تو چشماش جمع میشه
ماکان با نگرانی میگه: روژان آروم باش
رزا با چشمای اشکی میگه: حمید با غذای بیرون مسموم شده بود دکتر براش سرم نوشته بود... من هم اون لحظه دیدم سولماز خوابه و ملاقات کننده هم نداره پیش حمید موندم تا تنها نباشه
-پس این ماجراها رو از کجا فهمیدی؟
پرستارا واسم تعریف کردن... مثله اینکه بعدش حال سولماز بد شد و دکتر بالای سرش اومد... من و حمید وقتی رسیدیم دکتر توی اتاق بالای سر سولماز بود... ما پشت در منتظر بودیم که دکتر بیاد و بگه مشکلی نیست... اما در کمال ناباوری دکتر با ناراحتی اومد بیرونو گفت متاسفم... هیچکدوممون باورمون نمیشد... بعد واسه عمو زنگ زدمو عمو هم همه ی کارا رو انجام داد... دلداری حمید و هاله خیلی سخت بود... من اصلا تو این زمینه تجربه ای نداشتم... همیشه تو بهم دلداری میدادی و من آروم میشدم تو اون روزای سخت یاد مریم افتادمو واسش زنگ زدم... مریم بعد از شنیدن ماجرا خودش رو رسوندو خیلی کمک کرد
نگاهی به مریم میندازمو با قدردانی نگاش میکنم... اونم لبخند غمگینی میزنه....آهی میکشمو میگم: هنوز باورم نمیشه... نباید تنهات میذاشتم... تنهایی خیلی برات سخت بود
رزا آهی میکشه و میگه: خودم اینجوری خواستم... پیشنهاد من بود
-هیچکدوم فکر نمیکردیم یه از خدا بیخبری از راه برسه و همه چیز رو خراب کنه
رزا هم سری تکون میده
-راستی حمید و هاله خونواده ای دارن؟
یه پوزخند میزنه و میگه: بهتره اسمشون رو نیاری... یه عمو داره که روز خاکسپاری سولماز دیدمشو فهمیدم همون کسی بود که به بیمارستان اومده بود
با عصبانیت میگم: اونجا اومده بود چه غلطی کنه؟
رزا: به گوشش رسیده بود که یه نفر داره به سولماز کمک میکنه خودشو رسوند تا پولشو وصول کنه
آهی میکشمو میگم: در مورد حمید و هاله چیزی نگفت؟
ماکان نگاه کنجکاوی به رزا میندازه... رزا آهی میکشه و میگه: گفت من دو تا نون خور اضافه نمیخوام
آه از نهادم بلند میشه... ماکان با تعجب میگه: یعنی هیچ کس دیگه ای رو ندارن؟
رزا: تو این چند روز اینطور فهمیدم که فامیل نزدیک دیگه ای ندارن... فامیلای دورشون هم که اصلا تو خاکسپاری نیومدن چه برسه بخوان به فکر حمید و هاله باشن... تنها فامیل نزدیکشون همین عموشون بود
-ایکاش همین عمو رو هم نداشتن
ماهان نگاهی بهم میندازه و میگه: پس باید به بهزیستی بسپریشون
اخمام تو هم میره و مریم هم با داد میگه: چـــــی؟
ماهان: چرا اینجوری نگام میکنید؟
ماکان پوزخندی میزنه و میگه: تو این خانمای فداکار رو نمیشناسی؟... میخوان خودشون از بچه ها مراقبت کنند
ماهان بهت زده نگامون میکنه و میگه: مثله اینکه عقلتون رو از دست دادین
با خشم میگم: مشکلش چیه؟
ماهان: سرتاپاش مشکله
مریم با اخم میگه: شما یه موردش رو بگو
ماهان: شما خودتون هنوز به مراقبت دارین
-نه بابا... راست میگی... ما نمیدونستیم... زودی برو شیرخشکمون رو بگیر بیار... از گشنگی ضعف کردم
ماکان خندش میگیره و ماهان میخواد چیزی بگه
ماهان: اما..........
مریم با خشم میگه: تو کاری که بهتون مربوط نیست دخالت نکنید... ما تصمیم میگیریم چیکار کنیم
ماهان دستاشو به علامت تسلیم بالا میاره و میگه: چرا میزنید... اصلا هر کار دوست دارین بکنید
مریم نگاشو از ماهان میگیره و میگه: روژان اصلا خودت رو ناراحت نکن... میتونی رو کمک من و مامان و بابا هم حساب کنی... وقتی به مامان و بابا گفتم اونا هم همین حرفو زدن
مریم یهو ساکت میشه... همونجور که من رو نگاه میکنه کم کم اخماش تو هم میره
رزا با تعجب میگه: مریم چی شده؟ چرا ساکت شدی؟
مریم با اخم میگه: رزا یه نگاهی به صورت روژان بنداز
رزا نگاهی بهم میکنه و میگه: خب
مریم با خشم میگه: گوشه ی لبش رو میگم
رزا هم با دیدن گوشه ی لبم با داد میگه: روژان اینجا چه اتفاقی افتاد؟
مریم نگاه خشمگینی به ماهان و ماکان میندازه و به من میگه: روژان چی شده؟
-فکر بد نکنید... اینجا همه چیز در صلح و صفا بود... تو روستا دعوا کردم
رزا: یعنی چی؟
با ناراحتی میگم: یه کتک مفصل از عباس و احمد و قاسم و سلمان نوش جان کردم
مریم با اخمهای تو هم رفته میگه: روژان مثله بچه ی آدم حرف بزن بفهمیم چی میگی
ماکان وقتی میبینه رزا و مریم کلافه شدن به حرف میاد... مریم و رزا با ناراحتی به ماجرا گوش میدن
رزا سرشو بین دستاش میگیره و میگه: روژان شرمندتم... بخاطر من خیلی اذیت شدی
همه با ناراحتی به رزا خیره شدیم... من و مریم نگاهی بهم میندازیم... یه چشمک براش میزنم که جو سنگین سالن رو عوض کنه... ماهان و ماکان هم متوجه چشمک من شدن ولی چیزی نفهمیدن
مریم متوجه حرفم میشه و میگه: رزا واسه چی غصه میخوری؟
یه قطره اشک از چشمای رزا سرازیر میشه و میگه: هیچوقت خودم رو نمیبخشم... ما خیلی خوشبخت بودیم من نباید دنبال پدر و مادرم میگشتم از وقتی پیداشون کردم فقط و فقط برای خودمو روژان مشکل درست میشه... الان خواهرم کتک خورده جلوم نشسته و من هیچ کاری نمیتونم کنم

If your goal sets you apart from the crowd saty alone !
     
#107 | Posted: 15 Sep 2013 15:11
مریم با صدای بلند میخنده که باعث میشه همه با تعجب نگاش کنند... اما من میدونم که الان میخواد مسیر صحبت رو عوض کنه
رزا با تعجب میگه: چرا میخندی
مریم با خنده میگه: دختره دیوونه... تو واسه ی روژان گریه میکنی... این که همینجوری ناقص هست... یکی دو تا بیشتر کتک بخوره چیزی ازش کم نمیشه
رزا میخواد چیزی بگه که من ادامه حرف رو میگیرمو به رزا اجازه صحبت نمیدم
-چی واسه ی خودت بلغور میکنی... من ناقصم؟... از جام بلند میشمو میگم من و نگاه کن خوشگل، سالم، خوش هیکل، عاقل... بهتره بری یه عینک واسه چشمات جور کنی... کلا کور شدی رفت
مریم با خونسردی میگه: من با این چشمای کورم نقصتو دارم میبینم
با اخم میگم: خوبه خودت میگی با چشمای کورت... واسه همینه که اشتباه میبینی... اصلا یه سوال مگه با چشمای کور هم میشه جایی رو دید
مریم: آره، نقصه جنابعالی رو
- من کجام ناقصه؟
مریم: اشاره ای به مخش میکنه و میگه اینجات
با شیطنت میگم: اونجایی که تو داری اشاره میکنه مغز خودته گلم
با اخم میگه: روژان منظورم مغز تو بود
-نه دیگه... خودتو لو دادی
مریم با جیغ بلند میشه و میگه: روژان
ماهان و ماکان به حرکتای ما میخندن... رزا هم همه چیز رو فراموش کرده با خنده نگام میکنه
-جونم خانمی؟
مریم: میکشمت
-اول دیه رو بده... خرجش کنم بعد بکش
مریم: من تو رو بکشم همه یه پولی هم بهم میدن
-کجا میخوای اون پول رو بخوری... اگه منو بکشی که اعدامت میکنن
مریم: تو نگران نباش من اگه تو رو بکشم همه یه دعایی هم به جونم میکنند... هیچ کس برای اعدام من اقدامی نمیکنه
-مریـــــــــــم
مریم: کوفت، همیشه حقیقت تلخه
رزا از دستمون کلافه میشه و میگه: آروم بگیرین
-نه رزا بذار حالشو بگیرم
مریم: برو بچه... مامانت صدات میکنه
رزا: مریم
مریم مظلوم به رزا نگاه میکنه و میگه: رزا......
رزا: اونجوری نگام نکن... میدونم لنگه ی روژانی گول نمیخورم... رو مبل بشینو حرف هم نزن
ماکان و ماهان با خنده به بحث ما نگاه میکنند
زبونمو برای مریم در میارمو میگم: برو پستونکت رو بخور بچه
رزا با اخم میگه: روژان تو هم خفه شو . سرجات بشین
مریم ریز ریز میخنده و من هم با اخم میرم کنارش میشینم و آهسته میگم:کوفت
مریم:درد
-زهرمار
مریم: زهر عقرب
-زهر مار افعی
مریم: زهر مار کبری
رزا: باز دارین چی بهم میگین؟
مریم با لبخند نصنعی میگه: رزاجون داریم ابراز علاقه میکنیم
با شیطنت میگم: مگه همجنس بازیم
جیغ مریم میره هوا و من هم به سرعت از جام بلند میشمو به سمت رزا میرمو کنارش میشینم
مریم: بچه پررو
با شیطنت میگم: خودتی
رزا سری تکون میده و میگه: از دست شما دو تا... برام اعصاب نذاشتین
ماهان: مریم خانم، دوست رزا هستن؟
مریم با بدجنسی میگه: پ نه پ بی افشم
ماکان پخی میزنه زیر خنده... ماهان با دهن باز به مریم نگاه میکنه که رزا میگه: اونجوری نگاش نکن، لنگه ی روژانه... اینجور که من از دوستاشون شنیدم تو دانشگاه هم هیچ کس از دستشون در امون نبود
ماهان نگاهی به تیپ ساده ی مریم میندازه... همین الان هم چادر رو سرشه... بعد با تعجب میگه: اصلا به قیافشون نمیخوره
رزا: گول ظاهرش رو نخور... فقط کافیه که با یکی چپ بیفته با همدستی همین روژان دمار از روزگار طرف درمیاره
ماهان با ناباوری میگه: نـــــــــه
مریم با مظلومیت میگه: روژان من واقعا اینجوریم؟
-نه گلم... تو و شیطنت از محالاته... فقط یه خورده به خودم رفتی
مریم با اخم میگه: روژان
ماهان و ماکان میخندن
ماهان با کنجکاوی میگه: تو دانشگاه چیکار میکردین؟
من و مریم همزمان جواب میدیم: درس میخوندیم
بعد نگامون بهم میفته و پخی میزنیم زیر خنده
بقیه هم به خنده میفتن

If your goal sets you apart from the crowd saty alone !
     
#108 | Posted: 15 Sep 2013 15:12
ماهان: چه شیطنتایی میکردین؟
مریم: کار زیادی نمیکردیم فقط چند تا شیطنت کوچولو
-آره بابا... ما دانشگاه میرفتیم درس بخونیم نمیرفتیم که شیطنت کنیم
رزا: چقدر هم که تو درس میخوندی
بعد رو به ماهان و ماکان برمیگرده و میگه: یه دونه هم جزوه توی وسایلاش پیدا نمیشه... تازه همین ترم تموم کرده ولی انگار اصلا درس خوندن رو شروع نکرده باشه یه کتاب درسی تو وسایلاش پیدا نمیشه... همه ی جزوه هاش کپی شده بودن بعد از امتحان هم راهی سطل آشغال میشدن... خودش هیچی نمینوشت موقع امتحان از بچه ها کپی میگرفت... حتی شده بود کتاب رو هم کپی کنه... بهش که میگفتی خوب کتاب بخر جواب میداد اگه کتاب بخرم باید علامت بزنم حوصله ندارم...همه ش تو کلاس هنزفری تو گوشش بود...
تا اینو میگه مریم به خنده میفته و میگه: یه روز تو کلاس بودیم روژان تو گوشش هنزفری گذاشته بودو داشت با لبخند به پای تخته نگاه میکرد... درسش خیلی سخت بود... همه از استاد ناراضی بودن... استاد واسه ی خودش توضیح میدادو رد میشد... تنها کسی که سر کلاسش لبخند به لب داشت روژان بود... استاد هر چی میگفت روژان سرشو به نشونه ی مثبت تکون میداد... تا اینکه یکی از بچه ها گفت استاد این قسمتو دوباره توضیح بدین... استاد هم اون لحظه عصبانی شد و گفت: اقا یعنی چی؟
به روژان اشاره رد و گفت ایشون دانشجو هستن شما هم دانشجو هستین... چطور ایشون سر کلاس میفهمن ولی شماها متوجه نمیشین... حواست سر کلاس نیست آقا... حواست نیست... اگه حواست رو به درس بدی نیمی از مشکلات حل میشه... بچه ها به مسیری که استاد نشون داده بود نگاه کردن و با دیدن روژان کل کلاس از خنده منفجر میشه... همه روژان رو میشناختن
خودم هم از یادآوری اون روزا خندم میگیره و میگم: تازه امتحان میان ترم نگرفتو گفت براساس شناختی که از بچه ها دارم نمره میانترمو میدم
مریم با اخم میگه: و تنها کسی که نمره ی کامل رو گرفت همین خانم بود
ماهان و ماکان با تعجب نگامون میکنند
ماکان: تو اصلا سر کلاس درس میخوندی؟
-من دانشجوی با فرهنگی هستم سرکلاس فقط گوش میدادم
مریم: البته به همه چیز به جز درس
-مهم عمل گوش دادن بود که صورت میگرفت
ماهان: پس چه جوری قبول میشدی
-شب امتحانی بودم
رزا: به راحتی میتونست با بالاترین نمره ها قبول بشه ولی حتی سر امتحان هم دست از مسخره بازی برنمیداشت
ماکان: چطور؟
رزا: یه بار رفت امتحان بده یه درس سه واحدی بود...به اکثر درسای سه واحدی 120 دقیقه وقت میدن... من و مامان خونه بودیم دیدیم روژان برگشت... مامان گفت هنوز 50 دقیقه هم نگذشته که تو رفتی... کی رفتی... کی نشستی... کی نوشتی... کی برگشتی... روژان با کمال خونسردی گفت زودی رفتم زودی نشستم زودی نوشتم زودی برگشتم
یاد اون روز که میفتم خندم میگیره و میگم: بد کاری کردم بیخود دستم رو خسته نکردم
رزا با اخم نگام میکنه و میگه: دختره ی خل و چل شش تا سوال اول رو مینویسه چهار تا سوال آخر رو حل نمیکنه
ماکان با تعجب میگه: آخه چرا؟
مریم با خنده میگه: این خانم نه تنها سر درس خوندن تنبل بود... سر جواب دادن سوالا هم تنبلی میکرد... اگه حوصلش نمیکشید فقط در حد قبولی مینوشت
-شبش اونقدر درس خونده بودم خسته بودم دیگه سر امتحان حوصله ی نوشتن نداشتم
ماکان: چند شدی؟
-ده
ماکان: یعنی افتادی؟
-نه بابا... دانشگاه آزاد با ده قبولی
ماهان: واقعا دیوونه ای
مریم: از این دیوونگی ها زیادکرده
ماهان: باز هم بوده؟
مریم: تا دلت بخواد سر درس زبان تخصصی که ریسک بزرگی کرد... فقط میتونم بگم شانس آورد
ماهان: مگه چیکار کرد؟
-کلاس زبان تخصصی در دو ساعت مختلف برگزار میشد من و روژان ساعت 9 کلاس داشتیم... یه کلاس دیگه هم بود ساعت 11 تشکیل میشد... استاد گفته بود هر جلسه باید درس جلسه ی بعد رو ترجمه کنید... همین فعالیت کلاسی 5 نمره داشت... این خانم هم از تنبلی اومد با استاد صحبت کرد هر جلسه ساعت 11 بیاد... استاد هم مخالفتی نکرد... چون ساعت 11 خلوت تر هم بود... من هم به ناچار باهاش ساعت 11 میرفتم... ما هر جلسه زودتر میرفتیم که خانم از کلاسای قبلی ترجمه بگیره و بیاد سر کلاس بعد همون رو بخونه... اینجوری پنج نمره رو گرفت... استاد سر کلاس 4 تا پاراگراف مهم رو مشخص کردو گفت اینا نسبت به بقیه مهم تر هستن اینا رو بیشتر بخونید... موقع امتحان زنگ زدم بهش گفتم چقدر خوندی؟ میگه من که 5 نمره رو گرفتم اون چهار تا پاراگراف هم میخونم ایشاله 5 نمره دیگه هم حاصل میشه
ماهان با ناباری میگه: محاله؟
با خونسردی میگم: کجاش محاله... تازه من 11 شدم... یعنی 6 نمره گرفتم
مریم: اون ترم برای اولین بار معدلش نوزده و خورده ای شده بود... اما امتحان آخر رو گند زدو معدلش به هجده و خورده ای کشید
رزا با پوزخند میگه: اونم اگه بابا بهش قول ماشین نداده بود نمیخوند... تو چه ساده ای دختر
مریم با تاسف سری تکون میده و میگه: هر وقت موقع امتحان براش زنگ میزدم میگفتم چیکار میکنی... میگفت رمان میخونم... یه بار از صبح تا ساعت 12 ده بار براش زنگ زدم و میگفتم چیکار میکنی؟ خانم میگفت رمان میخونم... آخرین بار که بهش زنگ زدم گفتم اون رمان لعنتی تموم نشد... با کمال خونسردی میگه: چرا اون یکی تموم شد... یکی دیگه رو شروع کردم
ماهان و ماکان و رزا خندشون میگیره و مریم هم از خنده ی اونا میخنده( اینو همین جا بهتون بگم که اینا خاطرات و تجربه های گرانبهای خودمه)
با یادآوری اون لحظه ها لبخند به لبم میاد... عجب روزایی بود

If your goal sets you apart from the crowd saty alone !
     
#109 | Posted: 15 Sep 2013 15:12
ماهان: دختر تو دیگه کی هستی؟
-عجب دوره زمونه ای شده... تو جوونی مردم آلزایمر میگیرن...
بعد برمیگردم سمت ماکانو میگم این داداشت رو به یه دکتر نشون بده... یهو دیدی فردا از خواب بیدار شد گفت من کیم... اینجا کجاست.. چرا منو دزدیدین
مریم: از بیکاری زیاده خواهر
با طعنه ادامه میده: اینقدر مردم مفت خوردن... مفت گشتن... از خوشی زیاد آلزایمر گرفتن
-راست میگی مریمی؟
با شیطنت میگه: شک نکن
-مریمی من و تو باید فعالیتامون رو گسترش بدیم من نمیخوام آیندم شبیه اینا بشه
رزا: لازم نکرده فعالیتتون رو گسترش بدین... هنوز کاری نکردین همه از دستتون کلافه هستن... وای به حال اینکه بخواین کاری هم کنید
من و مریم با هم میگیم: رزا
رزا: کوفت... هر دو تاتون ساکت باشین
بعد برمیگرده سمت منو میگه: از مامانم خبری نداری؟
با مظلومیت نگاش میکنم
با نگرانی میگه: روژان بلایی سر مامانم اومده؟
به نشونه ی نه سرمو تکون میدم
رزا با اخم میگه: پس چرا چیزی نمیگی؟
با دست اشاره میکنم تو گفتی ساکت بشم... هیچی نمیفهمه... نگاهی به ماهان و ماکان میندازه و میگه: این چرا اینجوری میکنه؟
اونا هم با تعجب شونه ای بالا میندازن... به مریم نگاه میکنه و میگه: مریم این چشه؟ مریم هم مثله من با دست اشاره میکنه
با این کار مریم ماهان و ماکان میزنن زیر خنده و رزا با عصبانیت میگه: منو گیر آوردین
-خودت میگی ساکت باشین
رزا: من میگم چرت و پرت نگین... منظورم این نیست خفه خون بگیرین
-یه دور از جونی... چیزی... عجب بی ادبی شدی رزا...خوبه فقط چند روز نبودم... همنشینی با مریم اثرات منفی خودشو داره نشون میده
مریم: من این چند روز داشتم اثرات منفی تو رو از بین میبردم
-مریم فقط میتونم بگم گند زدی... اونایی که از بین بردی اثرات مثبت بود... اثرات منفی خودت هم به رزا منتقل کردی... چه جوری اینو دوباره مثله قبلش کنم
مریم: گم شو...
رزا میپره وسط بحثمونو میگه: کمتر مزخرف بگین... روژان با تو هم از حال مامان بگو
-رزایی حرفا میزنیا... من تو روستا پیدام بشه کتک میخورم تو میگی از مامانت بگم ولی فکر کنم حالش خوب باشه چون وقتی یه بار سوسن رو دیدم چیزی در مورد ثریا نگفت... اگه حال ثریا بد بود لابد بهم میگفت
رزا: حال سوسن خوب بود؟
نمیدونم واقعیت رو بهش بگم یا نه... ماکان فقط در مورد کتک خوردن من گفته بود... نگاهی به ماهان و ماکان میکنم اونا هم با ناراحتی نگامون میکنند...
رزا که سکوت من رو میبینه میگه: روژان چرا ساکتی؟ باز شوخیت گرفته؟
- راستش قاسم وقتی میفهمه که سوسن با من حرف زده اون رو کتک میزنه... سوسن راهی درمونگاه میشه
رزا با داد میگه: چــــی؟
-تازه این همه ماجرا نیست
رزا با ناراحتی میگه: مگه باز هم اتفاقی افتاده؟
سری تکون میدمو میگم قاسم میخواست سوسن رو به زور شوهر بده
اشک تو چشمای رزا جمع میشه و میگه: بیچاره سوسن
رزا رو بغل میکنمو میگم: نگران نباش با کمک ماکان ازدواج رو کنسل کردیم
سریع از بغل من میاد بیرونو میگه: واقعا؟
-اوهوم
لبخندی به لباش میشینه و میگه: خدا رو شکر
-رزا ولی من نگرانم.... این قاسم بدجور داره اذیت میکنه
رزا متفکر میگه: میگی چیکار کنیم؟
ماهان: فکر نمیکنید بهتره این قاسم یه تنبیه درست و حسابی بشه
رزا: پس مادرم چی میشه؟
ماکان متفکر میگه: از علاقه تو نسبت به مادرت داره سواستفاده میکنه
مریم: عجب آدم کثیفیه
رزا: دلم برای مادرم تنگ شده... اما با این اتفاقایی که افتاده نمیدونم چیکار باید کنم
ماکان: شماها تا وقتی که با ما باشین قاسم بهتون کاری نداره؟
رزا: اما به مادر و خواهرم که آسیب میرسونه
ماهان سری به نشنونه ی موافقت تکون میده و میگه: اختیار زن و بچش با خودشه
ماکان با خشم میگه: قاسم بدجور داره اذیت میکنه... نمیتونم هیچ کاری نکنم؟
رزا: اما........
ماکان با خشم میگه: اگه بخوام همین جور آروم بشینمو هیچی نگم سواستفاده میکنند... چند روز پیش سلمان به خودش جرات داد دوباره رو روژان دست بلند کنه اگه من نرسیده بودم خواهرت دوباره کتک میخورد
رزا سریع به طرف من برمیگرده و میگه: روژان پس چرا چیزی نمیگی؟
با ناراحتی میگم: با گفتن این حرفا چیزی درست نمیشه... پس دلیلی نداره که بیخودی ناراحتت کنم
رزا با جدیت به ماکان نگاه میکنه و میگه: هر کاری که صلاح میدونید انجام بدین... فقط هوای مادر و خواهرم رو داشته باشین... خیلی نگرانشون هستم
ماکان: خیالت راحت
رزا هنوز خشم ماکان رو اونجور که باید ندیده... تا میام حرف بزنم ماکان میگه: روژان این بار دخالت نکن
-اما...
ماهان: نترس... اینبار با کتک و شلاق حرفمون رو پیش نمیبریم
نگاهی به ماکان میندازم تا چشمای نگران من رو میبینه لبخند میزنه و میگه: قول میدم... فردا صبح به روستا میرم تا تکلیف همه چیز رو روشن کنم

If your goal sets you apart from the crowd saty alone !
     
#110 | Posted: 15 Sep 2013 16:06
-پس منم میام تا خیالم راحت باشه
رزا با خجالت میگه: میشه منم بیام یه سر به مادرم بزنم
ماکان: باشه... ولی روژان حق نداری تو کارم دخالت کنی
-به شرطی که کتک کاری تو کار نباشه
ماکان: امان از دست تو... گفتم که نیست... هر چند دلم میخواد تلافی خیلی چیزا رو سر قاسم در بیارم
-کیهان و حمید چرا پیداشون نیست
ماهان: میرم ببینم کجا رفتن؟
سری تکون میدمو هیچی نمیگم
رزا: روژان کار ویلا به کجا رسید؟
-همه چیز آماده ست ولی این چند روز اینقدر کارا قاطی پاتی شد ویلا رو تمیز نکردیم
رزا: عیبی نداره الان میریم همه چیز رو درست میکنیم
ماکان: لازم نیست خودتون رو خسته کنید... بهتره الان همین جا استراحت کنید... حتی اگه الان به ویلا هم برید چیزی برای خوردن پیدا نمیشه... فردا دو نفر رو میفرستم ویلاتون رو سروسامون بدن
رزا: پس فردا موقع برگشت از روستا یکم خرید میکنیم
سری تکون میدمو میگم: باشه... این چند روز که من مزاحمشون بودم... این یه شب هم روش
ماکان: این حرفا چیه... مراحمی
-خودم میدونم... تعارف کردم تو چرا جدی گرفتی
همه با حرف من میخندن و ماهان داخل سالن میشه و میگه جعفر گفت رفتن اطراف یه خورده قدم بزنند
رزا سری تکون میده و میگه: من هم برم به هاله یه سر بزنم... شاید بیدار شده باشه... اینجا احساس غریبی میکنه
با لبخند نگاش میکنم که از جاش بلند میشه و میگه: همون اتاق قبلیه؟
-آره
باشه ای میگه و ازمون دور میشه... تو سالن فقط من و مریم روی مبل نشستیم ماکان و ماهان هم روبرومون نشستن...
ماهان با لبخند میگه: مریم خانم راحت باشین... اینجا غریبه نیست چادرتون رو بردارین
پخی میزنم زیر خنده و میگم: پس شما دو تا چی هستین؟
مریم هم میخنده و میگه: همینو بگو
ماکان با لبخند و ماهان باشیطنت میگه: کی بود میگفت ماهان تو از خودمونی
-من میگفتم... مریم که نمیگفت
ماهان: خوب وقتی مریم خانم باهات اومد یعنی حالا همه خودمونی هستیم دیگه
مریم با لبخند میگه: خودمونی بودن مسئله رو حل نمیکنه... شما نامحرم هستین پس من باید خودم رو از شما بپوشونم
ماهان: من به خاطر خودتون گفتم بالاخره گرمتون میشه
مریم: من راحته راحتم... شما نگرانه بنده نباشین
ماکان: شما ازدواج کردین؟
مریم لبخند غمگینی میزنه و میگه: ازدواج نه... ولی نامزد دارم
ماهان که میخواست چیزی بگه ساکت میشه
با ناراحتی میگم: من که میگم کارت حماقته
ماکان و ماهان با تعجب نگامون میکنند و مریم با ناراحتی میگه: دیگه واسه ی این حرفا خیلی دیر شده
من هم دیگه ادامه نمیدم ولی با یادآوری نامزدی مریم بدجور عصبی میشم... نفسمو با حرص بیرون میدمو سعی میکنم با ملایمت حرف بزنم
-مریمی برو یه خورده استراحت کن... من تا قبل از اینکه شما بیاین خواب بودم
مریم هم که هم از یادآوری نامزدی ناراحته هم خستگی از سر و روش میباره از جاش بلند میشه... میخوام بلند شم که ماکان اقدس خانم رو صدا میکنه و بهش میگه راه رو به مریم نشون بده... میخوام همراه مریم برم که مریم اجازه نمیده و میگه: روژان راحت باش... اقدس خانم راه رو بهم نشون میده
باشه ای میگمو راحت رو مبل میشینم... مریم هم با اقدس از ما دور میشه... با ناراحتی به رو به رو خیره میشمو به مریم فکر میکنم... بیچاره مریم... چقدر سخته که کسی رو دوست نداشته باشی ولی بخوای یه عمر تحملش کنی.... با صدای ماهان به خودم میام
ماهان: روژان
با ناراحتی میگم: هوم؟
ماهان: چرا گفتی نامزدی مریم حماقته؟
ماکان هم با کنجکاوی بهم خیره میشه... با ناراحتی میگم: چون مریم راضی به این وصلت نبود
ماهان: پس چرا قبول کرد؟
-از کوچیکی نشون کرده ی هم بودن... دختر عمو... پسر عمو
ماهان: چرا بهم نزد؟
-همیشه به خونوادش میگفت مخالفم اما خونوادش قبول نمیکردن... تا اینکه چند ماه پیش حال پدرش بد شد و توی بیمارستان بستری شد... اونجا فهمید که چند تا از رگهای قلب پدرش گرفته و هرگونه استرس براش سمه... برای اینکه حال پدرش بدتر نشه قبول میکنه... تا چند ماه دیگه میخوان ازدواج کنند
ماهان با ناراحتی میگه: اینجوری که زندگی براش سخت میشه
-خودش میگه شاید تو زندگی بهش علاقه مند شدم
ماکان با پوزخند میگه: این همه سال باهم رفت و آمد داشتن هیچ احساسی بهش پیدا نکرده بعد میخواد تو زندگی بهش علاقه مند بشه... به اون نمیگن عشق و علاقه بهش میگن عادت
-میگی چیکار کنم... از بس گفتمو گوش نکرد خسته شدم... نمیذاره با خونوادش هم حرف بزنم
ماهان: پسرعموش بهش علاقه داره؟
-اون هیچ مخالفتی با ازدواج نکرد حالا نمیدونم از روی علاقه هست یا چیز دیگه... ولی من از پسره خیلی بدم میاد... اون هم از من خوشش نمیاد... بارها جلوی خودم به مریم گفته خوشم نمیاد با این دختره بگردی... اصلا شعور نداره که حداقل جلوی من این حرف رو نزنه... خونواده ی مریم چون خونوادم رو میشناسن با رفت و آمد مریم با من مشکلی ندارن اگه با خونوادم آشنایی نداشتن تا حالا هزار بار شایان دوستی من و مریم رو بهم زده بود...
ماهان: چرا باهات مشکل داره؟
با پوزخند میگم: به خاطر ظاهرم... خیلی از رفتاراش بدم میاد... نه به خاطر اینکه با من مشکل داره دلیل اینکه ازش خوشم نمیاد رفتار کردارهای زشته خودشه... یه بار که آبروریزی شد یکی از پسرای دانشگاه داشت از مریم جزوه میگرفت که آقا سر رسید و دعوا راه انداخت که چرا مزاحم نامزدم شدی... بعد هم دست مریمو گرفت و با خودش برد... من هم که اونجا بودم مجبور شدم کلی از پسره معذرت خواهی کنم... بالاخره همه میدونستن من دوست مریم هستم و من هم وقتی که این اتفاق رخ داد کنار مریم واستاده بودم پس مجبور شدم به خاطر اون پسره ی بی شخصیت عذرخواهی کنم... مریم که فرداش دانشگاه اومد با شرمندگی از پسره عذرخواهی کرد هرچند پسره بدبخت چیزی نگفت ولی بعد از اون از یه فرسنگی ما هم رد نشد
ماکان: صد در صد در آینده به مشکل برمیخورن
ماهان آروم و متفکر از جاش بلند میشه و میگه: میرم دنبال کیهان و حمید بگردم... خیلی دیر کردن
بعد هم منتظر حرفی از جانب من و ماکان نمیشه و زود از سالن خارج میشه
ماکان با تعجب میگه: این پسره چش شد؟
شونه هامو به نشونه ی ندونستن بالا میندازمو چیزی نمیگم

If your goal sets you apart from the crowd saty alone !
     
صفحه  صفحه 11 از 18:  « پیشین  1  ...  10  11  12  ...  17  18  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / در آغوش مهربانی بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites