تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

در آغوش مهربانی

صفحه  صفحه 16 از 18:  « پیشین  1  ...  15  16  17  18  پسین »  
#151 | Posted: 15 Sep 2013 15:41
از خونه خارج میشمو خودم رو به ماشین میرسونم... سوار ماشین میشمو منتظر عمو و اردلان میمونم... حدود یه ربع بعد هر دوتا میرسنو سوار میشن... عمو رو صندلی عقب و اردلان روی صندلی جلو کنار من میشینه... ماشین رو روشن میکنمو به حرکت در میارم... هیچکدوم حرفی نمیزنیم... ترجیح میدم یه آهنگ گوش کنم... چند تا آهنگ رو عقب و جلو میکنم تا اینکه یکیشون به دلم میشینه.... یه خورده صداش رو بلند میکنمو با آرامش گوش میدم:
بزار این بار با یه دنیا از غصه از دلت بخونم
یادته بهم میگفتی که میخوام با توبمونم
وقتی یادت منو خط زد رو دلم غمو نوشتند
گریه هامو هدیه کردم به خزون سرنوشتم
با شنیدن این قسمت از آهنگ لبخند تلخی رو لبام میشینه
آسمونم گریه میکرد وقتی قلبمو شکستی
وقتی گفتی خداحافظ وقتی که چشماتو بستی
بزار تقصیر زمونه تا دلت آروم بگیره
حیفه این دلم که میخواد پای دلتنگیت بمیره
بغضی تو گلوم میشینه... دلم عجیبی گرفته... دلم هوای ماکان رو کرده... اولین باره که اینقدر راحت به خودم اعتراف میکنم که دلتنگشم... کسی که ذره ذره عاشقم کرد و بعد همه چیز رو زیر پا گذاشت و رهام کرد... این آهنگ رو قبلا بارها و بارها گوش دادم ولی انگار الان برای اولین بار دارم به مفهومش پی میبرم... الان دارم احساس خواننده رو درک میکنم... کی اینقدر عاشق شدم که نفهمیدم... کی اون همه مقاومتم شکست... مگه من قبلنا ازش متنفر نبودم.. چطور شد اون همه تنفر به عشق تبدیل شد... و از همه مهمتر چی شد با اون همه حرفی که ازش شنیدم باز هم حس میکنم تو قلبم جا داره... مگه نگفتم دیگه هیچوقت پامو تو اون روستا و ویلا نمیذارم... پس با این همه بی تابیه چیکار کنم... حواسم میره به ادامه آهنگ
شاید قسمتم بود که تنها بمونم
که با غصه تو همیشه بمونم
بگو تا بدونم چرا دل بریدی
به جز من به هر کی که خواستی رسیدی
این همه بی تابی از جانب خودم برام جای تعجب داره... مگه به همه نمیگفتم غرور در دنیای عاشقا معنایی نداره... پس چرا دارم غرورم رو انتخاب میکنم... همینجور که رانندگی میکنم با خودم فکر میکنم امشب هر جور شده باید بیگناهیم رو ثابت کنم... منی که ادعای عاشقی دارم باید همه ی سعیمو کنم... امشب آخرین فرصته... درسته غرور برام جایی نداره اما دلیل نمیشه خودم رو خرد کنم امشب مثله همیشه محکم و استوار قدم برمیدارم... برای اثبات خودم احتیاجی به شکستن ندارم... امروز بدون غرور ولی محکم به جلو میرم، میرم تا حرفامو بزنم، میرم تا حرفی نگفته نمونه، اما اگه باورم نکرد پا رو دلم میذارم... نباید بدون هیچ تلاشی تسلیم بشم.... لبخند رضایتی رو لبم میشینه... از تصمیمی که گرفتم راضی هستم... اونقدر تو فکر بودم که اصلا متوجه ی ادامه آهنگ نشدم... با صدای عمو به خودم میام
عمو: اون آهنگ رو خفه کن کارت دارم
خوشم نمیاد کسی باهام این طور حرف بزنه... با حرص آهنگ رو به قول عمو خفه میکنمو میگم: بفرمایید
عمو: همونطور که بهت گفتم یه چیزایی در گذشته ی خونوادت وجود داره که تو نمیدونی؟
مکثی میکنه و منتظر میشه تا من با کنجکاوی ازش در مورد گذشته بپرسم... آخه مرد حسابی اگه کنجکاو بودم تو همون خونه ازت میپرسیدم... در کل آدمه فوضولیم عمو هم اینو خوب میدونه ... میفهمم که از این همه آرومی و خونسردی من در تعجبه.... حرفی نمیزنم یعنی حرفی واسه گفتن ندارم که بزنم... وقتی میبینه که چیزی نمیگم خودش ادامه میده و میگه: اصلا کنجکاو نیستی بدونی؟
تو دلم میگم اگه نمیدونستم از فوضولی میمردم ولی الان که میدونم خانمانه رفتار میکنم
با خونسردی میگم: اگه چیز مهمی بود لابد پدر و مادرم بهم میفتن
اردلان با تعجب نگام میکنه... عمو هم یکم متعجب میشه و به آرومی میگه: خوب... آره... ولی شاید میخواستن بگن ولی اجل بهشون این فرصت رو نداد
با لبخند میگم: خوب اگه چیز مهمی باشه شما برام تعریف میکنید
با این حرف من لبخند رضایتی رو لباش میشینه و میگه: مطمئن باش مهمه... اما قبل از اینکه در مورد گذشتت حرف بزنم باید در مورد اردلان چیزی بهت بگم
اخمام تو هم میره و میگم: موضوع اردلان چه ربطی به من داره
     
#152 | Posted: 15 Sep 2013 15:42
عمو با خونسردی میگه: من در مورد ازدواج تو و اردلان با بابات صحبت کرده بودم و بابات........
میپرم وسط حرفشو با اخم میگم: تکلیف این موضوع قبلا روشن شده... پس در مورد مسئله های دیگه بگین
اخماش تو هم میره و میگه: منظورت چیه؟
خیلی برام جالبه که در مورد مسئله ای میخواد حرف بزنه که قبلا تموم شده
با آرامش میگم: شما پیشنهادی دادین و پدر بنده هم مخالف بود... پس موضوع تمام شدست
اردلان با عصبانیت بهم خیره میشه و میخواد چیزی بگه که عمو میگه: به هیچ وجه این طور نبود... بابات اون موقع گفت روژان هنوز بچه ست و ازدواج براش زوده
با این حرفش پوزخندی رو لبم میشینه پس اون خواستگارهای اجباری رو من تو خونه راه میدادم
به آرومی میگم: عموجان من هنوز هم بچه ام و قصد ازدواج ندارم لطفا برید سر مسائل دیگه
معلومه به سختی داره خشم خودش رو کنترل میکنه
عمو: موضوع دیگه در مورد رزاست
با پوزخند ادامه میده: فکر کنم اگه بفهمی رزا خواهر واقعیت نیست بدجور شوکه بشی
با لبخند میگم: این رو که خودم میدونم پس دیگه جای شوکه شدن نداره
عمو و اردلان با داد میگن: چی؟
با آرامش میگم: چند ماه بعد از مرگ پدرم این موضوع رو فهمیدم... رزا درسته خواهر تنی من نیست اما از هر کسی برام تو این دنیا عزیزتره... با فهمیدن این موضوع هم چیزی تغییر نمیکنه
عمو کنترل خودش رو از دست میده و میگه: لابد حاضری نیمی از ثروتت رو هم به اون دختره بی پدر و مادر ببخشی
با اخم میگم: عمو بهتره مراقب حرف زدنتون باشین... بزرگتر بنده هستین احترامتون واجبه... ولی من توهین به خونوادم رو به هیچ عنوان نمیتونم ببخشم... رزا خواهرمه و من خواهرم رو به هرکسی ترجیح میدم
عمو: به طور غیر مستقیم داری میگی خواهرت از من هم مهمتره
-به طور مستقیم دارم میگم اگه شما فامیل من هستین رزا پاره ی تنمه خواهرمه همه وجودمه پس بهتره هر دو طرف احترام هم رو نگه داریم در مورد ارث و میراث هم باید بگم من از همون اول که همه چیز رو فهمیدم به وکیلمون سپردم تا همه کارها رو انجام بده... و الان هم همه ی کارا انجام شده... رزا هم فرزند پدر و مادرمه پس نیمی از اون اموال ماله رزاست
اردلان با ناباوری و عمو با دهن باز نگام میکنند
اردلان بعد از چند دقیقه به خودش میادو میگه: تو چطور تونستی این کارو کنی؟
-اون اموال حقه رزا بود من حقش رو بهش دادم پس حرفی باقی نمیمونه
عمو تا آخر مسیر با اخم به بیرون خیره شدو حرفی نزد... اما اردلان بعضی موقع با ناباوری بهم نگام میکردو به موهاش چنگ میزد... این رفتارش من رو یاد ماکان میندازه... این روزا با کوچکترین اتفاقا یاد ماکان میفتم و این بدجور اذیتم میکنه... وسط راه توقف میکنم... تا به یکی از رستورانهای بین راهی بریم... بعد از خوردن غذا دوباره سوار ماشین میشیم... عمو میخوابه و اردلان به بیرون خیره میشه... پس از مدتی اردلان به حرف میادو میگه: واقعا نیمی از اموال رو به خواهرت دادی یا داری دروغ میگی؟
نگاهی بهش میندازمو با اخم میگم: چه دلیلی داره بخوام بهتون دروغ بگم... کجای حرفم اینقدر تعجب آوره؟
اردلان: میدونی اون اموال چقدر ارزش داشت
-داشته باشه... تو خودت با اون همه اموالی که داری چیکار داری میکنی؟
نگاهی بهم میندازه و میگه: من با این همه اموال بهترین موقعیت اجتماعی رو دارم، تو بهترین رشته تحصیل کردم، همه با احترام باهام برخورد میکنند
پوزخندی میزنمو میگم: اینا رو هم اضافه کن مادرت همیشه مشغوله کاره... پدرت رو به سختی میبینی اکثر دخترای دور و برت به خاطر پول باهات میگردن... عشق و محبتی تو خونوادت وجود نداره... با همه ی اینا باز خوشبختی.... اصلا همه ی اینا به کنار مگه من با بخشیدن نصف اون اموال به خواهرم حاال بدبخت و فقیر شدم... طرز تفکرت خیلی خیلی اشتباهه
اخماش توهم میره و میگه: خوشم نمیاد بهم توهین کنی... همیشه همینطوری هستی یه خورده بهت رو میدم پررو میشی
-میدونی مشکل تو چیه؟ تحمل شنیدن واقعیت رو نداری... ترجیح میدم آهنگ گوش بدمو با آرامش رانندگی کنم تا با تو حرف بزنم تو هم بهتره بیرون رو تماشا کنی... مطمئننا به زودی با پدرت به همون دنیای پر از تجمل ریاتون برمیگردین پس الکی خودت رو با فکرای بیهوده خسته نکن... من این زندگی رو میپسندم تو هم اون زندگی رو
دهنشو باز میکنه که چیزی بگه اما من آهنگی میذارمو بی توجه به اون به آهنگ گوش میدم... اون هم که میبینه بهش توجهی ندارم ساکت میشه و به بیرون خیره میشه... منم با لذت خودم رو به آهنگ میسپرم
با نگاهت آخرین بار تو خداحافظی کردی
آتیشم زد اون غرورت اما تو اعتنانکردی
کاشکی آوار مصیبت روی قلبم جا نمیکرد
لحظه های این جدایی دلمو دیوونهتر کرد
با صدای آروم خواننده تو رویاهام غرق میشمو با آرامش رانندگی میکنم... نمیدونم چقدر طول میکشه ولی وقتی به خودم میام ماشین رو جلوی ویلای ماکان میبینم... قلبم تند تند میزنه این همه استرس و هیجان برای خودم هم تعجب آوره... قرار بود جشن رو تو ویلای ماکان بگیرن... نگاهی به عمو و اردلان میندازمو میگم: رسیدم... همینجاست
ماشین عمو کیوان رو هم میبینم انگار از ما زودتر رسیدن.... همه از ماشین پیاده میشیم... لباسا رو برمیدارم و همگی به سمت ویلا حرکت میکنیم... تعجب و ناباوری به راحتی تو چهره ی عمو و اردلان هویداست... برای امشب خیلی نگرانم... ایکاش همه چیز خوب پیش بره
     
#153 | Posted: 15 Sep 2013 15:42
هر لحظه به ویلا نزدیکتر میشم... نوک انگشتام از استرس یخ زده... همه ی سعیمو میکنم که خونسرد به نظر بیام... عمو و اردلان هم هیچی نمیگن فقط در کنار من حرکت میکنند... همین که به ویلا میرسم چشمم به هاله میفته که با یه گروه از دختر پسرای هم سن خودش داره بازی میکنه.... تا چشمش به من میفته از دوستاش جدا میشه ...با دو خودش رو به من میرسونه و با جیغ میگه: سلام خاله
رو زمین زانو میزنمو بسته های لباس رو روی زمین میذارمو... هاله رو محکم بغل میکنم... چند تا ماچ آبدار هم ازش میگیرمو میگم: سلام خانم کوچولو چه خوشگل شدی... عجب لباسای خوشگلی
هاله با صدای بلند میخنده و میگه: خاله رزا و خاله مریم واسم خریدن... خوشگله؟
میخندمو میگم: اوهوم... خیلی زیاد
هاله: خاله دلم برات تنگ شده بود
لبخندی میزنمو میگم: چقدر هاله ای؟
از بغلم بیرون میادو ده تا انشگتش رو بهم نشون میده و میگه: اینقدر
چشمامو باریک میکنمو میگم: این که خیلی کمه باید انگشتای پات رو هم بهش اضافه کنی
خنده ی بانمکی میکنه و میگه: خاله امروز کلی دوست پیدا کردم
هاله به خودم میچسبونمو لپشو محکم بوس میکنمو میگم: آفرین خاله... کاره خوبی کردی... دوستاتو بهم نشون بده ببینم
هاله با دست دوستاشو بهم نشون میده نگاهی بهشون میندازمو لبخندی میزنم... دستمو براش تکون میدم که اونا هم برام دست تکون میدن
- خانمی برو با دوستات بازی کن من هم برم به بقیه سر بزنم... باز میام پیشت
هاله با خوشحالی میگه: باشه خاله... زود بیا
سری تکون میدم که بعدش هاله با دو از من دور میشه... بسته های لباس رو برمیدارمو بلند میشم
عمو با اخم میگه: یک ساعته ما رو علاف کردی تا با یه الف دختربچه حرف بزنی؟
با خونسردی میگم: شما میتونید برید داخل... آشناهای ما هم داخل هستن... پس در نتیجه تنها نیستین... عمو کیوان رو که میشناسین؟
با این حرفم اخمای عمو بیشتر تو هم میره و میخواد چیزی بگه که من قدمامو تند تر میکنموخودم رو به در ورودی ویلا میرسونم... عمو هم از حرف زدن منصرف میشه خودش رو به در میرسونه... آدمایی که توی حیاط هستن برام غریبه اند... دنبال عمو کیوان میگردم تا عمو و اردلان رو به اونا بسپرم
عمو بازومو میگیره و میگه: لباساتو عوض نکن زود برمیگردیم... من حوصله ی آدمای دهاتی رو ندارم
نفسمو با حرص بیرون میدم... خیلی دارم سعی میکنم امشب رو برای خودم خراب نکنم
تو همین موقع صدای عمو کیوان رو میشنوم که منو صدا میگه و به طرفم میاد بازومو سریع از دست عمو بیرون میکم که تو همین موقع عمو کیوان هم بهمون میرسه و نگاه مشکوکی بهمون میکنه وقتی نگاه ملتمس من رو میبینه انگار همه چیز دست گیرش میشه... لبخندی میزنه و با من ، عمو و اردلان سلام و احوالپرسی میکنه
اردلان زیر لبی و عمو با بی میلی جوابش رو میدن
ولی من با گرمی میگم: سلام عمو کیوان... حالتون خوبه؟
میخنده و میگه: من خوبم... فقط اون خواهرت کچم کرد... هر چقدر بهش میگم این خواهر دیوونه ات میاد میگه خیلی دیر کرده
-بعنی الان این مویی که سرتونه کلاه گیسه؟
عمو کیوان میگه: الان وقتش نیست که جوابتو بدم بعد جواب دندون شکنی بهت میدم
-روزای عادیش نتونستین الکی واسه خودتون وقت نخرین که بعد هم نمیتونید
عمو کیوان با اخم میگه: برو تا نزدم آش و لاشت نکردم من پیش عمو و پسرعموت هستم تو برو پیش خواهرت
از وقتی اومدیم اخمای عمو همینجور توهمه... الان هم که دیگه ابروهاش بهم دیگه گره خوردن... اما اردلان بی تفاوته
به عمو نگاهی میندازمو میگم: پس شما خوش بگذرونید من هم برم آماده شم و یه سر به خواهرم بزنم
این حرفو میزنمو سریع ازشون دور میشم... عمو کیوان نجاتم داد... چه غلطی کردم خبرشون کردما... تا حالا هزار بار به غلط کردن افتادم
خودم رو به داخل ساختمون میرسونم که با ماهان و کیهان رو از دور میبینم... مهمونای دیگه هنوز زیاد نیومدن... کیهان تا چشمش به من میفته دستی برام تکون میده... ماهان هم مسیر نگاه کیهان رو دنبال میکنه و با دیدن من لبخندی رو لباش میشینه... ماهان چیزی در گوش کیهان میگه... اون هم سری تکون میده و بعد هر دو تا به طرف من میان... وقتی به من میرسند کیهان میگه: چه عجب بالاخره اومدی؟
     
#154 | Posted: 15 Sep 2013 15:43
ماهان: این آخرا دیگه اشک رزا در اومده بود
با ناراحتی میگم: دست رو دلم نذارین که دیگه از خون هم گذشته
کیهان با خنده میگه: لابد عمو
سری تکون میدم
کیهان: به رزا میگفتم باور نمیکرد
ماهان با تعجب نگامون میکنه و میگه: یعنی چی؟
-عموم دیشب از آلمان اومد
ماهان: آهان... عجب شانسی تو داری
-قرار بود برای عروسی بیاد... ولی نمیدونست تو روستاهه
ماهان:پس ماجرا از این قرار بود
-اوهوم
کیهان: بهتره یه سر به رزا بزنی؟
-دستم خسته شد این لباسا رو یکی از من بگیره
ماهان: صبر کن... الان یکی از خدمتکارا رو صدا میزنم تا لباسا رو به اتاقت ببره
تو همین موقع ماکان با لبخند و دختردائی و دائیش با اخم وارد سالن میشن و پشت سر اونا هم زن دائی و پسردائیش به داخل سالن میان
ماکان که چند لحظه بعد از ورود به سالن چشمش به من میفته و ماهان رو هم در نزدیکی من میبینه... لبخند رو لباش خشک میشه و اخم غلیظی رو پیشونیش میشینه
ماهان با دیدن خونواده ی دائیش زیر لبی چیزی میگه که متوجه نمیشم و بدون توجه به اونا به سمت آشپزخونه میره
کیهان هم با اخم نگاشون میکنه
با تعجب میگم: چی شده؟
کیهان با اخمای گره خورده: اینجور که امروز فهمیدم وقتی خبر ازدواج کیارش و رزا به گوش خان دائی میرسه مخالفت خودش رو اعلام میکنه و میگه اجازه نمیده این ازدواج سر بگیره
با ناراحتی میگم: خوب بعدش؟
-هیچی دیگه همه خونواده میرن دست بوس خان دائی تا راضیش کنند ولی دائیش مگه راضی میشد... آخرش هم کیارش عصبانی میشه باهاشون دعوا راه میندازه و میگه: من با هر کسی که بخوام ازدواج میکنمو به کسی هم ربطی نداره... دائی هم عصبانی میشه و میگه: در مراسم شرکت نمیکنه... ماکان هم تصمیم میگیره امروز بره دنبالشون تا راضیشون کنه بیان
لبخندی رو لبم میشینه... کیارش بهترین تکیه گاه برای خواهرمه... ایشاله باهم خوشبخت بشن
زیر لب میگم: که اینطور
تگاهم به ماکان میفته پوزخندی میزنه و نگاشو از من میگیره... به سمت دختردائیش میره و اون رو به سمت مبل دونفره ای هدایت میکنه
با دیدن این منظره عجیب دلم میگیره... خدمتکاری به طرف من میادو لباس رو از دستم میگیره...
-رزا کجاست؟
کیهان: باید تو اتاقی باشه که خودش و دوستت اونجا بودن
-مریم رو میگی دیگه
کیهان: اره
سری تکون میدمو میگم: برم ببینم چه خبره
کیهان: باشه... فقط زودتر آماده شو... کم کم مهمونا دارن میرسن... بده خواهر عروس آماده نباشه
-نگران نباش سریع آماده میشم... پس فعلا من برم به کارام برسم... کیهان سری تکون میده و من هم به سمت اتاقی که رزا داره اونجا آماده میشه میرم... توی راه نگاهم به ماکان میفته که کنار دختردائیش نشسته و دستش رو روی شونه اش انداخته... دیدن اسن صحنه برام خیلی سخته لی من روژانم... روژان هیچوقت نمیشکنه... از درون آتیش میگیرم ولی از بیرون خونسرده خونسردم... با بی تفاوتی کامل از کنارش رد میشم... به زحمت از پله ها بالا میرم... بغضی بدی تو گلوم نشسته... ایکاش امشب زودتر تموم بشه... منی که میخواستم همه ی تلاشمو بکنم تا بیگناهیم ثابت بشه کم کم دارم پشیمون میشم... بالاخره به اتاق مورد نظر میرسم... چند ضربه به در میزنمو وارد میشم... با دیدن رزا دهنم باز میمونه... فوق العاده شده... هر چند از اول هم زیبا بود... اما الان زیباییش دو چندان شده... رزا با دیدن من از زیر دست آرایشگر خودش رو خلاص میکنه و به طرف من میاد
با صدایی لرزون میگه: روژان کجا بودی؟
با مهربونی میگم: خودت که عمو رو میشناسی... میخواستم تنها بیام ولی با هزارتا معطلی بالاخره اونا هم اومدن
رزا محکم بغلم میکنه و میگه: کم کم دارم پشیمون میشم
با نگرانی بازوهاش میگیرمو اون رو یکم از خودم دور میکنمو میگم: چی میگی رزا؟ نکنه کیارش اذیتت میکنه؟ آره؟
رزا لبخند تلخی میزنه و میگه: از کیارش عاشق تر تو عمرم ندیدم... پشیمونی من بخاطر توهه... چه جوری دوریتو تحمل کنم
من هم همین غم رو دارم ولی نمیخوام ناراحتش کنم با صدای بلند میخندم، یه خنده تلخ که هیچکس از عمق اون خبر نداره... با خنده میگم: دیوونه، تو بهم سر میزنی... من بهت سر میزنم... یه جور میگی انگار چقدر فاصله بینمون هست
رزا: ایکاش کنارم بودی؟
با لبخند و در عین حال تحکم میگم: رزا الان مهمترین چیز کیارشه... تو عشقت رو داری و قبل از من باید به فکر عشقت باشی
رزا با نارارحتی میگه: اما...
با اخم میگم: و اما الان جنابعالی باید بخندی... نکنه میخوای کیارش با دستای خودش من رو خفه کنه به خاطر اینکه زنش رو ناراحت کرده
اشک تو چشمای خوشگلش جمع میشه و میگه: روژان خیلی دوستت دارم
آرایشگر که تخت تاثیر قرار گرفته میگه: خانم خواهرتون بهتون سر میزنه شگون نداره دختر تو روز عروسیش گریه کنه
-اه اه... دختره ی لوس برو اونور حالا خیسم میکنی
رزا میخنده و میگه: فقط یه قطره اشک بودا
-قطره قطره جمع گردد وانگهی دریا شود... راستی رزا اگه سر حرفت هستی این مراسمو بهم بزنم
آرایشگر و رزا با تعجب نگام میکنند
رزا: کدوم حرف؟
با شیطنت میگم: همینکه دوستم داری... اونم از نوع خیلیش
رزا دادش میره هوا و میگه: گم شو بیرون
آرایشگر هم میخنده و میگه: خانم بشینید تا بقیه کارا رو انجام بدم
رزا سر جاش میشینه و با اخمای درهم زیر لب غرغر میکنه
-خوبه الان گفتی دلتنگم بودیا... نه به اون ابراز دلتنگی نه به اون فحش دادنت
رزا: تو آدم بشو نیستی... فقط کافیه بگی فرشته ای اونوقت من میدونمو تو
خنده ای میکنم و میگم: اینقدر غر نزن... از اینی که هستی زشت تر میشی
رزا میخواد از جاش بلند شه که آرایشگر با خنده جلوش رو میگیره... من هم لخندی میزنمو میگم: رزا من میرم لباسامو عوض کنم و آماده شم... نیام ببینم از دوری من آبغوره گرفتیا
رزا با اخم میگه: تو لیاقت نداری... برو آماده شو... دیگه چیزی نمونده کارم تموم شه
سری تکون میدمو از اتاق خارج میشم
ا قدمهای کوتاه به سمت اتاقم حرکت میکنم... باید زودتر لباس بپوشم... ایکاش پدر و مادرم زنده بودن... عروسی من و رزا آرزوشون بود... میدونم که از همه چیز خبر دارن و از خوشحالی ما خوشحال میشن... این روزا عجیب دلتنگ پدر و مادرم میشم... عمو کیوان هم که یه مدتی رو ایران نیست و من از همیشه تنهاتر میشم... عمو و اردلان هم صد در صد به زودی میرن و شاید با فهمیدن حقایقی که امروز گفتم حتی دیگه سال به سال زنگی هم بهم نزنند... همه ی دلخوشیم به حمید و هاله هست... رزا هم که دیگه اینجا موندگار شده... امکان اینکه مریم هم اینجا موندگار بشه زیاده... شاید کنکور دادمو برای ارشد ثبت نام کردم... شاید قبول شدم... بالاخره باید عادت کنم... دلم میخواد به ماکان ثابت...
با دیدن صحنه ی رو به رو سرجام خشکم میزنه... باورم نمیشه.... واقعا باورم نمیشه.... ای کاش همه اینا یه کابوس وحشتناک باشه... ماکان... شهناز.... بوسه... کسی که اون همه ادعای دوست داشتن میکرد الان داره جلوی من کسه دیگه ای رو میبوسه... ماکان لباشو از لبای شهناز جدا میکنه و نگاهی بهم میندازه و نیشخندی تحویلم میده... تنها چیزی که احساس میکنم اشکیه که از گوشه ی چشمم سرازیر میشه... حس میکنم قلبم نمیزنه و نفسم بالا نمیاد.. نمیدونم کی اینقدر عاشق شدم ولی میدونم همش یه اشتباه بود... احساسی که تو وجودمه رو درک نمیکنم... تنفر... شاید هم پشیمونی... پشیمونی از باور عشقی که همش ادعا بود... شاید هم احساس حماقت میکنم... خودم هم نمیدونم چه احساسی دارم... فقط میدونم یه چیزی تو وجودم داره داغونم میکنه... ماکان از دیدن اشکم تعجب میکنه... شهناز هم مسیر نگاه ماکان رو دنبال میکنه
با دیدن من پوزخندی میزنه میگه: عزیزم چرا هر بی سر و پایی رو این اطراف راه میدی...
بعد با همون لحنش خطاب به من ادامه میده: چیه؟... نکنه به ماکان دل بسته بودی باید بهت بگم که ماکان نامزد منه بهتره خودت رو برای تور کردن ماکان خسته نکنی ما به زودی باهم ازدواج میکنیم
نمیخوام بیشتر از این خرد بشم... اشکامو پاک میکنم... همه ی سردیمو تو چشمام میریزم نگاهی بهشون میندازم... با قدمهایی محکم به سمتشون میرمو با خونسردی و با لحنی کاملا سرد میگم: هنوز اونقدر بدبخت نشدم که به نامزد کس دیگه چشم بدوزم... خوشبخت بشین
میخوام از کنارش رد بشم که با تمسخر میگه: پس اون اشکا.........
نگاهی بهش میندازم... پوزخندی میزنمو میپرم وسط حرفشو میگم: من اشکامو برای هر بی سر و پایی حروم نمیکنم این اشکا برای دوری خواهرمه.... بهتره به جای این فکرای بچه گانه به بقیه عشق بازیتون برسین... ممکنه اگه براش کم بذاری یه نفر دیگه رو انتخاب کنه
شهناز با خشم نگام میکنه ولی من بی تفاوت از کنارشون رد میشم در لحظه ی آخر نگاهی سرشار از گلایه به چشمهای ماکان میندازم... نمیدونم تا چه حد در تظاهر موفق بودم... شاید شهناز رو فریب داده باشم اما ماکان رو نمیدونم
ماکان هیچی نمیگه... فقط و فقط بهت زده بهم نگاه میکنه... شاید هم حرفی واسه گفتن نداشت... شاید هم تو دلش داره به حماقتم میخنده و میگه دیدی ادبت کردم به زحمت خودم رو به اتاق میرسونم... در رو میبندم و پشت در میشینم... اشکام سرازیر میشن... دلم شکسته... صدای شکستنش رو شنیدم... یاد اون صحنه که میفتم حالم بد میشه... ماکان شهناز رو به دیوار چسبونده بود مهناز هم دستش رو دور گردن ماکان حلقه کرده بود ...تصویر لبای ماکان رو لبای شهناز هر لحظه تو ذهنم تکرار میشه.. سرمو تکون میدم... اشکام با سرعت بیشتری سرازیر میشن... یاد حرف شهناز میفتم...«ماکان نامزد منه بهتره خودت رو برای تور کردن ماکان خسته نکنی ما به زودی باهم ازدواج میکنیم»... یعنی هیچوقت عاشقم نبود... دلم بدجور میگیره... سعی میکنم بهش فکر نکنم هر چند غیر ممکنه... آهی میکشمو از روی زمین بلند میشم... بعضی مواقع چقدر مقاومت سخت میشه... به سمت بسته ی لباسام میرم... خدمتکار بسته رو روی تخت گذاشته... لباسای هاله و حمید رو یه گوشه میذارم این جور که معلومه رزا و مریم واسه اونا هم خرید کردن.. پس احتیاجی به این لباسا نیست... با خودم فکر میکنم چقدر بده که تو این شب این همه غمگینم... نفس عمیقی میکشمو سعی میکنم آروم باشم امشب باید همه چیز خوب پیش بره... با این فکر یه لبخند تصنعی مهمون لبام میکنم و بعد شروع میکنم به لباس پوشیدن
     
#155 | Posted: 15 Sep 2013 15:44
************
&&ماکان&&
با صدای شهناز به خودش میاد
شهناز: چی شده عزیزم؟
حوصله ی خودش رو نداره چه برسه به این دختره که مثله چسب بهش میچسبه
اخمی میکنه و با دست شهناز رو به عقب هول میده
-گم شو... فعلا حوصلت رو ندارم
با عصبانیت میخواد به سمت اتاقش بره که شهناز با حرص میگه:واسه اون دختره ی بی سر و پا به من توهین میکنی
با اینکه حس میکنه روژان بهش خیانت کرده اما تحمل این رو نداره که کسی در موردش بد حرف بزنه
با خشم به سمت شهناز برمیگرده و اونو به شدت هل میده... شهناز تعادلشو از دست میده... محکم به دیوار برخورد میکنه با ترس بهش خیره میشه
دستاشو تو جیبش فرو میکنه و با پوزخند به شهناز نزدیک میشه... یاد روژان میفته که در چنین مواقعی با همه ی نیروش جلوش وایمیستاد اما دخترای دیگه.......... حتی حوصله ی فکر کردن به اینا رو هم دیگه نداره با خشم به چشمای شهناز زل میزنه... این چشمها با اینکه از چشمهای روژان خوشگلتره اما اونو جذب نمیکنند
با جدیت میگه: اگه برای ازدواج روی من حسابی باز کردی از همین حالا بهت میگم از این خبرا نیست... قبلا بهت گفتم الان هم بهت میگم من علاقه ای به تو ندارم... فکر کردی از دوست پسرات خبر ندارم... فکر کردی خبر ندارم همون موقع که پدرت تو رو فرستاد تهران درس بخونی ولی جنابعالی هر روز با یه نفر بودی... من از دخترایی که خودشون رو در اختیار کسی میذارن خوشم نمیاد ولی جنابعالی تو همه ی مهمونیها آویزون این و اون میشدی... من حالم از تو و امثال تو بهم میخوره... اگه میخوای خبر گندکاریهات به بابات نرسه بهتره دور من رو خط بکشی... هیچ خوشم نمیاد تو کارای من دخالت کنی
شهناز با عصبانیت میگه: به خاطر اون دختره ی هرز.....
هنوز حرف مهناز تموم نشده که ماکان دستش رو از جیبش بیرون میاره و یه سیلی محکم مهمون صورتش میکنه
-اینو زدم که بدونی حق نداری رو حرف من حرف بزنی... فکر کردی با دو تا بوسیدن من رو خر میکنی و من گذشته ی سیاه تو رو فراموش میکنم... خونواده ی ما یه تصمیمی گرفته بودن که من از اولش هم باهاش مخالف بودم هیچ دختری برای من مهم نیست نه تو نه روژان نه هیچکس دیگه... دختر برای من فقط اسباب سرگرمیه... پس از بوسه های من هیچ برداشتی نکن
اشک تو چشمای خوشگل شهناز جمع میشه... اما این همه زیبایی هم دلش رو به رحم نمیاره... با بی تفاوتی از کنار شهناز میگذره و به اتاقش میره... در رو محکم میبنده... به حرفایی که زد اعتقادی نداره... حس میکنه هنوز یه دختر براش مهمه...
اسم روژان رو به زبون میاره و آه میکشه
با خشم مشنش رو به دیوار میکوبه و میگه: آخه چرا باهام اینکارو کردی لعنتی... من که دوستت داشتم
بدجور عصبیه... خودش هم نمیدونه چشه؟... مگه قرار نبود تلافی کنه... مگه قرار نبود به روژان بفهمونه که براش مهم نیست... پس چرا با اشک روژان دلش گرفت... پس چرا الان آروم نیست... پس چرا الان خوشحال نیست... میخواست به روژان بفهمونه که تو هم مثله بقیه بودی... اما الان به خودش ثابت شد که اون هنوز براش متفاوته
زیر لب زمزمه میکنه: نکنه واقعا دوستم داره
ولی خیلی سریع یاد خنده های ماهان و روژان میفته... یاد شوخی های ماهان... خوشحالی های این چند روز اخیر ماهان... قول گرفتنش از روژان... یاد حرفش که به روژان گفت... هنوز حرف ماهان تو گوششه...« ضعیفه زن من میشی؟»
زیر لب میگه: اگه من رو میخواست پس چرا ماهان رو وارد زندگیش کرده؟
رو تخت میشینه... سرش رو بین دستاش میگیره... یاد اون روز میفته که روژان اومده بود توی اتاقش... ولی خودش همه چیز رو خراب کرد...
با خودش میگه: اون بهم اعتماد کرده بود نباید حرف پسرعموش رو پیش میکشیدم... در بدترین شرایط هم از ضعفهای من سواستفاده نکرد... اما من.......
آهی میکشه و از رو تختش بلند میشه...اون روز حس میکرد غرورش خرد شده... واسه همین میخواست غرور روژان رو هم بشکنه... ولی با دیدن اشک روژان هزار بار خودش رو به خاطر این کار لعن و نفرین کرد
با خودش زمزمه میکنه: ای کاش بهش فرصت میدادم
هیچوقت از کاری که کرد بود پشیمون نمید اما از وقتی که روژان رو دیده هر روز از اعمال دیروزش پشیمونه
به موهاش چنگ میزنه و با کلافگی میگه: خدایا چیکار کنم؟
با ناراحتی به سمت در میره و از اتاقش خارج میشه
***********
بعد از پوشیدن لباس و کامل شدن آرایشم از اتاق خارج میشم... تصمیمم رو گرفتم اینبار میخوام با دلم بجنگم... به هر قیمتی شده... دیگه هیچی برام مهم نیست... عشقی که با شک و تردید شروع بشه آخرش هم به خیانت ختم بشه عشق نیست... وسطای پله ها هستم که سنگینی نگاه کسی رو پشت سرم احساس میکنم... به عقب برمیگردم و با دیدن ماکان اخمام تو هم میره... با دیدن من یه خورده دستپاچه میشه انگار انتظار نداشت که برگردم... پوزخندی میزنمو با اخم نگامو ازش میگیرم.... به سرعت ازش دور میشمو به اطراف نگاهی میندازم تا شاید آشنایی رو ببینم... به جز اردلان که رو یه مبل دو نفره نشسته فرد آشنای دیگه ای رو نمیبینم... اردلان هم که تا چشمش به من میفته از رو مبل بلند میشه با جدیت به طرف من میاد... وقتی به جلوم میرسه میگه: هیچ معلومه کجایی؟ بابا خیلی وقته دنبالت میگشت
-رفته بودم آماده شم... بقیه کجان؟
با پوزخند میگه: وکیل جنابعالی بابا رو به زور بردش تا با آدمای هم سن و سال خودش آشنا کنه
خندم میگیره... امان از دست عمو کیوان... میدونه عمو خوشش نمیاد با غریبه ها صحبت کنه از قصد این کارو کرد
-پس تو اینجا چیکار میکنی؟... با کیهان میرفتی تا با جوونا آشنا بشی؟
اردلان با اخم میگه: حوصله ی آدمای غریبه رو ندارم
-تو این مورد هم به پدرت رفتی
به سمت مبلی که گوشه ی سالن هست حرکت میکنم... اردلان هم به ناچار باهام همقدم میشه و با بیحوصلگی میگه: کی این مراسم مسخره تموم میشه؟
همینجور که دارم رو مبل دو نفره میشینم با تعجب میگم: هنوز شروع نشده... بعد تو حرف از تموم شدنش میزنی؟
میگه: از این جور جاها خوشم نمیاد
با تمسخر میگم: بله... خوب میدونم از چه جور جاهایی خوشت میاد
اردلان هم خودش رو کنار من پرت میکنه
اخمام تو هم میره و میگم: راحتی؟ بیرون بده بیا داخل؟
از این رفتاراش خوشم نمیاد... زیادی احساس راحتی میکنه...
اردلان: همه آرزوشونه من کنارشون بشینم... هر چند تو عقل نداری؟
-نه اینکه جنابعالی داری؟ در مورد چیزایی حرف بزن که خودت داری
اردلان با اخم میگه: یه دختر خوشگل هم اینجا پیدا نمیشه که من مجبور نباشم با توی زبون نفهم حرف بزنم
با پوزخند میگم: مگه خدا زبون رو از پسرا گرفته که تو میخوای با دخترا حرف بزنی
اردلان: از آدمای پاستوریزه ای مثله تو خوشم نمیاد
-من هم از آدمای استریزه ای مثله تو خوشم نمیاد
اردلان: چه ربطی داشت
-ربطش به قافیه اش بود... زیاد بهش فکر نکن بچه های زیر دو سال نمیفهمی...
با مسخرگی میگه: اگه من دوسالمه اونوقت جنابعالی چند سالته؟
با جدیت میگم: بزرگی به عقله نه قد و هیکل
اردلان: واقعا برات متاسفم... حتی بلد نیستی با یه اقای متشخص درست صحبت کنی
-تو اول یه دونشو بهم نشون بده بعد قضاوت کن
با پوزخند میگه: خوده من
میخندمو میگم: جوک میگی؟
با اخم میگه: نمیدونم تو چی چی داری که بابا اینقدر پافشاری میکنه تو رو بگیرم
تو دلم میگم: شهرت و محبوبیت پدرم رو
اما به زبون میگم: فهم و شعور دارم که تو نداری... عمو فکر میکنه اگه با من ازدواج کنی همنشینی با من در تو اثر میکنه و باعث میشه یه خورده فهم و شعورم به تو برسه... اما نمیدونه که فهم و شعور ذات....
میپره وسط حرفمو با عصبانیت میگه: دیگه داری گنده تر از دهنت حرف میزنی
با پوزخند میگم: مطمئن باش اندازه ی دهنمه وگرنه اصلا از دهنم بیرون نمیومد...
چشمام به ماکان میفته که به دیوار تکیه داده و رگ گردنش متورم شده... با چشمهای سرخ شده به من نگاه میکنه... از همینجا هم ابروهای درهم رفته شو میبینم... پوزخندی میزنمو نگامو ازش میگیرم... نگاهی به اردلان میندازم که میبینم به همونجایی نگاه میکنه که من نگاه میکردم... پس بگو چرا ساکت شده... گند زدی دختر... گند زدی
     
#156 | Posted: 15 Sep 2013 15:45
با اخم میگم چیزی شده؟
اردلان نیشخندی میزنه و میگه: دوست پسرته، نه؟
خودمو به اون راه میزنمو با تعجب ظاهری میگم: کی؟
با مسخرگی میگه: همون که داشتی میخوردیش؟
-من که نمیفهمم چی میگی
میخنده و مجبورم میکنه به ماکان نگاه کنم و میگه: اون پسره رو میبینی داره با حرص نگامون میکنه؟
با خونسردی ظاهری میگم: خوب که چی؟
با جدیت میگه: خوب که چی نداره... با یه نگاه هم به راحتی میشه فهمید نسبت بهت احساس مالکیت میکنه
با اخم میگم: درست حرف بزن... مگه زمین و خونه ام
اردلان با لحن حرص درآری میگه: از اونم کمتری... ولی نمیدونم این پسره چه جوری انتخابت کرده؟
با عصبانیت میگم: اگه حرف نزنی کسی نمیگه لالی؟
با یه لحن خاصی میگه: شرط میبندم دوست پسرته
-پس از همین حالا بهت میگم شرط رو باختی
اردلان تو چشمام خیره میشه و میگه: من خودم این کاره ام... با یه نگاه میتونم تا ته ماجرا رو بخونم
با مسخرگی میگم: نه بابا... مگه فال گیری
با پوزخند میگه: محاله تو اینجور موارد اشتباه کنم
-تو رو خداببین چه افتخاری هم میکنه... آخه مرد حسابی این کارا خجالت داره نه افتخار... بعدش هم همیشه یه اولین باری وجود داره... الان هم اولین اشتباه زندگیت رو بهت تبریک میگم
اردلان با اخم میگه: واسه من کاری نداری بهت ثابت کنم که اشتباه نمیکنم
-برو بابا
میخوام از جام بلند بشم که دو تا مچ دستمو میگیره و محکم با یه دستش نگه میداره
با تعجب نگاش میکنم که میگه: شرط میبندم که تو هم دوستش داری
با لبخند ادامه میده: هیچ دختری بیخودی به پسری زل نمیزنه... وقتی این کار رو میکنه یعنی یا برای اون بدبخت نقشه کشیده یا دلش رو باخته... از اونجایی که تو از این عرضه ها نداری که برای کسی نقشه بکشی پس نتیجه میگیرم عاشق شدی
با اخم میگم: کمتر مزخرف بگو... من داشتم به چرندیات تو فکر میکردم حواسم نبود کجا رو نگاه میکردم
اردلان میخنده و میگه: اونی که فکر میکنی منم خودتی
-بی تربیت
اردلان با صدای بلندی میخنده و میگه: پس داشتی یه فکری میکردی
-خوب معلومه... همه که مثله تو مغزشون رو آکبند نگه نمیدارن من از مغزم استفاده های مفید میکنم
اردلان با مسخرگی میگه: اونوقت جنابعالی داشتی در مورد بنده چه فکری میکردی
با شیطنت میگم: داشتم فکر میکردم گیر عجب دراکولایی افتادم
اخماش تو هم میره و میگه: دلم میخواد اونقدر کتکت بزنم که نتونی از جات بلند شی
-آرزو بر جوانان عیب نیست
نگام دوباره به ماکان میفته... یا ابوالفضل... این چرا اینجوری شده؟... یه جور منو نگاه میکنه که انگار مال و اموالش رو بالا کشیدم... خوبه خودش جلوی من همسر آیندشو بوسید... با صدای اردلان به خودم میام که میگه: خوردیش
با اخم میگم: اردلان تمومش کن
با شیطنت میگه: چی رو؟
-این چرندیات رو
با اخم میخوام مچ دستمو از دستاش آزاد کنم که میگه: میخوای بهت ثابت کنم که حرفام چرندیات نیست؟
به سختی مچ دستم رو از دستاش بیرون میارمو بلند میشم که به بازوم چنگ میزنه و من رو روی مبل پرت میکنه و تقریبا خودش رو روی من میندازه و صورتشو نزدیک صورتم میاره و میگه مطمئنم تا چند دقیقه ی دیگه میاد جلو و من رو از روت بلند میکنه و یه مشت میخوابونه تو صورت.....
هنوز حرفش تموم نشده که از روی من کشیده میشه... یه نفر اون رو از روم بلند کرده... تو اون تاریکی چهره ی ماکان رو میبینم... اردلان رو محکم به دیوار میکوبه
نگاهی به اطراف میندازم... خدا رو شکر کسی حواسش به ما نیست... چون مبلها رو برای مراسم جا به جا کردن و نزدیک دیوار گذاشتن... این مبل هم یه گوشه تقریبا تاریک هستن زیاد در معرض دید نیستیم... به این دلیل اینجا رو برای نشستن انتخاب کردم که هر کس به من میرسه هی باهام سلام و احوالپرسی نکنه... حوصله ی دولا راست شدن ندارم... اون همه رانندگی خستم کرده... میخواستم تا شروع مراسم یه خورده استراحت کنم که این اردلان هم گند زد به همه چیز
ماکان سعی میکنه صداشو پایین نگه داره تا کسی توجهش به طرف ما جلب نشه با دندونای کلید شده به اردلان میگه: داشتی چیکار میکردی؟
اردلان با خونسردی جواب میده: فکر نکنم به جنابعالی ربطی نداره... من باید این سوال رو ازت بپرسم که داری چیکار میکنی؟
ماکان: تو ویلای من چه غلطی میکنی؟
هر دو شون مغرور... هر دوشون جدی... هر دوشون تو نگاه همدیگه خیره شدن
اردلان با پوزخند میگه: عروسی دختر عمومه... حرفیه؟
ماکان با ناباوری نگاهی به اردلان و نگاهی به من میندازه...
بعد کم کم اخماش تو هم میره و میگه: عروسی دختر عموته که باشه... دلیل نمیشه که اینجا رو با اونور آب اشتباه بگیری
پوزخندی رو لبام میشینه که از چشمهای جفتشون دور نمیمونه... جوری حرف میزنه که انگار خودش پاک و مقدسه... خوبه چند دقیقه پیش خودش رو اونجور با دختردائیش دیدم
ماکان که از پوزخند من جری تر شده به سمت اردلان میره... به لباسش چنگ میزنه و با عصبانیت میگه: خوشم نمیاد کثافت کاریهاتون رو تو ویلای من بیارین... اگه میخواین غلطی کنید از ویلای من گم شین بیرون
اردلان با خونسردی ماکان رو از خودش جدا میکنه... لباسش رو صاف میکنه و میگه: پیشنهاد خوبیه... بعد از مراسم که از اینجا رفتیم عملیش میکنیم
     
#157 | Posted: 15 Sep 2013 15:45
دستهای مشت شده ی ماکان نشون دهنده ی عصبانیت بیش از اندازشه... هیچوقت از تلافی کردن خوشم نمیومد اما ماکان امشب بدجوری دل من رو سوزوند... شاید حقشه... اون حتی از اعتمادم هم سواستفاده کرد و بعد از دعوایی که بین مون شد درد و دلای من رو پتکی کردو تو سرم زد... با همه ی اینا دوست ندارم غرورش رو بشکونم... ترجیح میدم چیزی نگم... ماهان رو میبینم که وارد سالن میشه لبخندی رو لبام میشینه... بی تفاوت از کنار هر دو تاشون رد میشمو به سمت ماهان حرکت میکنم... ماهان رو صدا میکنم... ماهان به طرف من برمیگرده و با لبخند میگه: به به... چه خوشگل شدی خانم خانما
با شیطنت میگم: اینا رو میگی چون کارت پیشه من گیره
میخنده و میگه: مثله همیشه بلایی
-جنابعالی هم تنبله تنبلایی
با خنده سری تون میده و میگه: چه خبر؟
موزیانه میگم: خبرا که زیاده کدومش رو میخوای؟
ماهان با مظلومیت میگه: روژان اذیت نکن دیگه
تو همین موقع ماکان هم با اخم به کنار ما میادو به ماهان میگه: ماهان بهتره بری سری به خدمتکارا بزنی تا کم و کسری وجود نداشته باشه؟
ماهان با جدیت میگه: خیالت راحت... به همه ی کارا رسیدم... مشکلی نیست
ماکان میخواد چیزی بگه که ماهان میگه: روژان منو کشتی بگو باهاشون صحبت کردی؟
ماکان با تعجب میگه: ماهان حالت خوبه چی میگی؟
ماهان با بی حوصلگی میگه: بعدا برات میگم
بعد هم منتظر نگام میکنه
با لبخند میگم: صحبت کردم
ماهان با ذوق میگه: خوب... بعدش؟
میخندمو میگم: قرار شده با مریم حرف بزنند... پدرش میگفت در مورد بی علاقگی مریم به شایان خبر نداشت... اگه میدونست هیچوقت اونو مجبور به این کار نمیکرد... پدر مریم فکر میکرد مریم از روی لجبازی راضی به ازدواج نمیشه
ماهان با صدای بلند میخنده... چند نفر به طرف ما برمیگردنو بهمون نگاه میکنند
ماهان بی توجه به اونا بهم میگه: روژان به خدا خیلی ماهی
با شیطنت میگم: منظورت که احیانا ماهی تابه نیست
ماهان میخواد چیزی بگه که ماکان با تعجب میگه: یکی به من هم بگه اینجا چه خبره؟
من با بی تفاوتی و ماهان با خوشحالی به ماکان نگاه میکنیم
ماهان با شوق و ذوق ماجرا رو واسه ماکان تعریف میکنه... ماکان با شنیدن حرفای ماهان رنگش بیشتر میپره... با شرمندگی نگام میکنه که من با نگاهی سرد تو چشماش خیره میشمو بهش پوزخند میزنم... وقتی حرفای ماهان تموم میشه
ماکان با اخم بهش میگه: چرا بهم نگفتی؟
ماهان: میخواستم مطمئن بشم... بعد خبرت کنم... هر چند هنوز خیلی کارا مونده ولی روژان اصلیترین کار رو انجام داد
بی توجه به ماکان و نگاه خیره اش رو به ماهان میکنمو میگم: من اگه کاری کردم به خاطر مریم بوده که مثله رزا برام عزیزه... بقیه کارا با خودته... فقط امیدوارم درست انتخاب کنی و درست تصمیم بگیری
ماهان با لبخند میگه: ممنونم ازت... خیلی بهم لطف کردی... تو این چند روز تا حدی با خصوصیات رفتاری مریم آشنا شدم... باور میکنی هر روز شیفته ترش میشم
لبخندی میزنم و میگم: توی چند روز نمیشه یه نفرو شناخت... باز هم به همدیگه فرصت بدین
ماهان: تو این چند روز مریم خیلی ازم دوری کرد
-دلیلش رو که میدونی... پس دیگه غمت چیه؟
ماهان: ممکنه خونوادش هم راضی نباشن؟
-خوب نباشن... اونقدر میری و میای راضی بشن
لبهای ماهان به خنده وا میشنو میگه: حق با توهه
-حالا بهتره شب آخر بری یه خورده از یار دیدن کنی
اخماش تو هم میره و میگه: روژان نمیشه باز بمونید
-حرفا میزنیا ماهان، مجبورم برم... شماره ی من رو هم که داری... هر وقت کمک خواستی میتونی روم حساب کنی.... فقط در مورد صحبتم با پدر مریم بهتره چیزی بهش نگی... پدرش دوست داره همه چیز رو از زبون خودش بشنوه
ماهان با ناراحتی سری تکون میده و میگه: باشه خیالت راحت... ولی ایکاش چند روز دیگه هم میموندی
-ماهان یه خورده هم به من فکر کن... من همه ی زندگیم تهرانه... فکر نکنم خونواده ی مریم هم بیشتر از این راضی به موندن مریم باشن
ماهان با غصه میگه: حق با توهه... برای داشتن مریم باید اقدام دیگه ای بکنم
لبخندی میزنمو میگم: امیدوارم موفق باشی
ماهان یه چند دقیقه ای باهام حرف میزنه و بالاخره میره اما ماکان تمام مدت به حرفامون گوش میده و هیچی نمیگه با رفتن ماهان میخواد با من حرف بزنه که حضورش رو نادیده میگیرمو به سمت همون مبلی میرم که لحظاتی قبل اونجا نشسته بودم... خبری از اردلان نیست
نفسمو با حرص بیرون میدمو زیر لب میگم: چه بهتر
     
#158 | Posted: 15 Sep 2013 15:45
رو همون مبل که دفعه پیش نشستم میشینم... ماکان به سرعت خودش رو به من میرسونه و کنارم میشینه
با اخم از جام بلند میشمو رو مبل یه نفره ای که کنار همین مبل قرار داره میشینم
ماکان: روژ....
میپرم وسط حرفشو بهش میگم هیچی نگو... خوشم نمیاد با مردی که نامزد داره حرفای بیخود بزنم
ماکان با لحن غمگینی میگه: باور کن بین من و شهناز هیچی نیست
با تمسخر میگم: بله... بله کاملا معلومه... از اون بوسه ی عاشقانه تون کاملا معلوم که هیچی بین تون نیست
ماکان: به خدا فقط میخواستم....
با پوزخند میگم: دل من رو بسوزونی... بهت تبریک میگم موفق شدی... الان میتونی بری کلی خوشحالی کنی ولی دور من رو خط بکش... حتی این حق رو بهت نمیدم که بهم فکر کنی... اینو بدون که هیچی بین من و تو نیست... بر طبق گفته ام امشب هم بعد از مراسم واسه همیشه از اینجا میرم ولی از یه چیز خیلی خوشحالم که زود شناختمت که فهمیدم همه ی حرفات ادعا بود
ماکان با خشم میگه: نمیذارم بری
با پوزخند میگم: جنابعالی کی باشی که بخوای جلوم رو بگیری؟
با جدیت میگه: دوست پسرت و همسر آیندت
-خیلی رو داری که باز چنین ادعایی میکنی ولی بذار خیالت رو راحت کنم... من به هیچ عنوان حاضر نیستم باهات ازدواج کنم... حتی شده خودمو بکشم میکشم ولی با تو ازدواج نمیکنم
نگاهش غمگین میشه
ماکان: فقط یه فرصت دیگه
با بی رحمی تمام میگم: فرصتهای زیادی بهت دادم خودت همه شون رو دونه دونه نابود کردی... به نظر من شهناز از هر لحاظ برای تو مناسب تر
ماکان با اخم میگه: حرف بیخود نزن
لبخند تلخی میزنم... تلخ تر از همیشه... با آه میگم: اگه تو عمرم یه حرف درست زده باشم اون هم همینه... دنیای من و تو خیلی متفاوته... از اول هم اشتباه کردم نباید هیچ فرصتی بهت میدادم... هر دومون اشتباه کردیم
ماکان: روژان چرا با من و خودت اینکارو میکنی
با دلی گرفته اما لحنی سرد میگم: من با تو کاری ندارم فقط و فقط دارم واسه آیندم تصمیم میگیرم
ماکان با اخم میگه: باید به من در مورد مریم میگفتی
-یادمه که چقدر جنابعالی بهم فرصت حرف زدن دادین
ماکان: روژان باور کن اون لحظه دیوونه شده بودم
با سردی میگم: برام مهم نیست اون لحظه چه مرگت شده بود... مهم اینه که مثله همیشه خودخواهانه عمل کردی
ماکان با عصبانیت میگه: اصلا من خودخواه، من احمق، من مغرور...... تو چرا سکوت کردی.... باید به زور بهم میگفتی
-خوشم نمیاد خودم رو برای کسی توجیح کنم اگه واقعا دوستم داشتی هیچوقت بهم شک نمیکردی... عشق تو زندگی مهمه اما همه چیز نیست... مهمتر از عشق شناخت و اعتماد طرفینه...چیزی که از روز اول تو نسبت به من نداشتی... اون اوایل کلی تهمت بهم زدی و باورم نکردی گفتم شناختی از من نداری ولی روزای آخر دوباره کارت رو تکرار کردی... پس اعتمادی نبود... شناختی نبود.. مهمتر از همه عشقی نبود... صد در صد احساس تو به من به یه احساس زودگذره... با رفتن من همه چیز حل میشه... بعد از یه مدت که همدیگه رو نبینیم به راحتی همدیگه رو فراموش میکنیم...
تقریبا همه مهمونا اومدن ولی من و ماکان هنوز گوشه ی سالن نشستیم... اون اصرار به بخشش میکنه ولی من بی توجه به حرفاش فقط یه چیز میگم: نه
برام خیلی سخته کسی رو ببخشم که با نهایت بی رحمی رو به روم وایمیسته من رو از خونش بیرون میکنه... درسته عملا این کارو نکرد ولی اگه پای رزا وسط نبود صد در صد اینکارو باهام میکرد... با حرفاش اونقدر اذیتم میکنه که الان تو عروسی خواهرم حتی حوصله ندارم برم با بقیه حرف بزنمو شادی کنم... بهم تهمت میزنه و فرصت دفاع رو از من میگیره... جلوی چشمای من دختری رو میبوسه و اون دختر هم اون رو همسر آیندش معرفی میکنه... برام سخته کسی رو ببخشم که ذره ذره عاشقم کردو بعد پشت پا به همه چی زد... ماکان همونجور داره برای قانع کردن من حرف میزنه ولی من هیچی نمیشنوم من به دل شکسته شده ام فکر میکنم... دلی که دست نخورده و بکر بود... اما الان برای کسی میتپه که بدجور اون رو شکسته
ماکان: ....... روژان درسته که زود قضاوت کردم ولی تو هم اشتباه کردی نباید تنهایی به اتاق ماهان میرفتی حتی اگه اون شخص برادرم باشه.....
بی توجه به حضور ماکان زیر لب شعری رو واسه خودم زمزمه میکنم:
قصه کهنه دروغ بود
من و تو بچگی کردیم
که به جای قصه خوندن
قصه رو زندگی کردیم
تو همین موقع رزا و کیارش از طبقه ی بالا وارد سالن میشن... رزا لباس عروس نپوشید وقتی دلیل کارش رو ازش پرسیدم گفت مادرم تازه فوت شده دلم نمیخواد جشن بگیرم، به کیارش هم از اول گفته بودم ولی چون کیارش عجله داشت قبول کردم زودتر ازدواج کنیم ترجیح میدم همه چیز ساده برگزار بشه... از قاسم و سوسن و خونواده ی رزا هم خبری نیست... نمیدونم دعوتشون نکردن یا دعوتشون کردن و اونا نیومدن
     
#159 | Posted: 15 Sep 2013 15:46
اونقدر حواسم به رزا و کیارش میره که وجود ماکان رو به کل فراموش میکنم... دستی رو شونم قرار میگیره... با تعجب به عقب برمیگردمو با دیدن ماکان که دستشو رو شونم گذاشته اخمام تو هم میره و به شدت دستشو پس میزنم... ماکان میخواد حرفی بزنه که بهش فرصت نمیدمو با سرعت ازش دور میشم... حرفای گفتنی رو قبلا گفته... دیگه چیزی واسه شنیدن نمونده... نمیگم دوستش ندارم... نمیگم عاشقش نیستم... اما دوست داشتن و عاشق بودن دلیل نمیشه که هر غلطی کرد من ساکت بشینمو کاری نکنم... اومده جلوی من دختر مردمو بوسیده بعد میگه چیزی بین ما نیست... حتما باید ازت حامله بشه که چیزی بین تون باشه... بدجور حالم گرفته شد... به سمت رزا و کیارش میرمو میگم: به به سلام بر عروس خانم خوشگل
به کیارش نگاهی میندازمو میگم: توام بدک نشدی اما خواهر من یه چیز دیگه ست
کیارش با صدای بلند میخنده که باعث میشه خواهرش به طرفمون بیاد و بگه: چی شده کیارش؟
کیارش سعی میکنه خندشو کنترل کنه اما نمیتونه... خواهرش با تعجب نگاش میکنه
با شیطنت میگم: کیارش زشته... اونجوری نخند... مردم فکر میکنند چقدر عجولی
خواهرش هم میخنده و میگه: مگه نیست؟
با لبخند پلیدی میگم: هست ولی باید یه خورده آبروداری کنیم
کیارش: روژان داشتیم؟
-چی رو؟
کیارش: روژان امشب رو خراب نکن قول میدم تا آخر عمر نوکرت باشم
-تعهد کتبی بده تا باور کنم
کیارش: روژان
-هوم؟
کیارش: اذیت نکن دیگه
-من که کاری بهت ندارم
بعد با خنده ادامه میدم: زن ندیده
کیارش: اگه شماها هم مثله من با بدبختی زن میگرفتین دلیل عجله مو میفهمیدین
میزنم تو صورتمو برمیگردم به سمت خواهرش... خواهرش با نگرانی به من نگاه میکنه... اما کیارش و رزا میدونند باز میخوام شوخی کنم
-وای بلا به دور... خواهر عجب دوره زمونه ای شده... برادرت رو فرستادین اونور آب یه بی حیا تحویل گفتین
خواهرش با نگرانی میگه: مگه چی شده روژان خانم؟
-مگه نشنیدی چی گفت؟
خواهرش با سردرگمی نگام به من و نگاهی به کیارش میکنه که میگم: داره به ما به طور غیر مستقیم اشاره میکنه زن بگیریم
دهن خواهرش از تعجب باز میمونه رزا برمیگرده به سمت خواهرشوهرشو میگه: حرفای روژان رو جدی نگیر... چرت و پرت زیاد میگه
با اخم میگم: اجی باز من چند روز اینجا نبودم بی تربیت شدی آدم باید احترام خواهر کوچیکشو نگه داره
کیارش و خواهرش میخندن... با اخم به طرف کیارش میرمو به عقب هلش میدمو میگم برو عقب ببینم، چند روز اینجا نبودم خواهر باادبم رو بی تربیت کردی تحویلم دادی
رزا: برو اونور ببینم الان آبروریزی راه میندازی
من رو به طرف خواهرشوهرش هل میده و خودش کنار کیارش وایمیسته
با مسخرگی میگم: رزا کی بود اون بالا میگفت دوستت دارم دوستت دارم... من رو به این زودی فروختی... برو... برو که دیگه از چشمم افتادی
کیارش و خواهشو رزا با حرفای من میخندن... تو همین لحظه عاقد هم میرسه
کیارش و رزا به سمت سفره ی عقد میرنو من هم یه گوشه وایمیستم... رزا و کیارش تو جایگاهی که براشون درست کردن میشینند و مریم و سه تا از دخترایی که من نمیشناسم یه پارچه سفید بالای سرشون میگیرن... خواهر کیارش هم میره بالای سرشون قند بسابه... عاقد بعد از سلام و احوالپرسی میشینه و شروع به خوندن خطبه ی عقد میکنه وقتی در آخر از رزا وکالت میخواد
خواهر کیارش میگه: عروس رفته.......
با صدای بلند میگم: گلدونه کاکتوسش رو بیاره
همه ی مهمونا به سمت من برمیگردنو با تعجب نگام میکنند... رزا با اخم بهم زل زده و کیارش با خنده نگام میکنه از قیافه ی کیارش معلومه که داره از خنده منفجر میشه.... با مظلومیت میگم: خوب مگه کاکتوس گل نیست
با این حرف من همه ی سالن از خنده منفجر میشن... حتی عاقد هم لبخندی رو لباش میشینه... کیارش هم دیگه با خیال راحت میخنده و فراموش میکنه که امشب باید یه خورده سنگین باشه... بعد از مدتی همه ساکت میشن تا عاقد برای دومین بار خطبه عقد رو بخونه
وقتی عاقد خطبه عقد رو میخونه... خواهر کیارش به من نگاه میکنه و فکر میکنه باز میخوام یه چیز بگم... همه نگاهش رو دنبال میکنندو با دیدن من لبخندی رو لباشون میشینه
سری به نشونه ی ندونستن تکون میدم که یه دستی رو شونم میاد... به سمت عقب برمیگردمو یه پیرزن رو میبینم که با مهربونی میگه: این یکی رو هم تو بگو
تازه برام میفته ماجرا از چه قراره... یه بار هم که من میخوام خانمانه رفتار کنم خودشون نمیذارن
با مظلومیت میگم: مگه میشه از کاکتوس گلاب گرفت که من بگم عروس رفته گلاب بیاره
با این حرف من دوباره همه ی جمع به خنده میفتن
عاقد هم اینبار میخنده و سری تکون میده... وقتی همه آروم میگیرن... عاقد برای سومین بار خطبه عقد رو میخونه و اینبار رزا بله رو با اجازه ی من و روح مامان و بابا میده... وقتی اسمه من رو آورد خیلی شرمندش شدم... همیشه من رو شرمنده مهربونیهاش میکنه....بقیه کارا خیلی سریع اتفاق میفته... امضای دفتر... به دست کردن حلقه ها... چشیدن عسل... کادو دادن من بهشون که یه جفت ساعت مردونه و زنونه شیک بود و در آخر یادگاری های پدر و مادرم رو که برای رزا و شوهر آیندش بود رو بهشون میدم... بعد از اینکه کادوها و یادگاری ها رو به رزا میدم ازشون دور میشمو به سمت حیاط میرم... بدجور دلم گرفته... فکرش هم برام سخته که اون خونه رو بدون رزا ببینم... همینجور که تو حیاط برای خودم قدم میزنم شهناز رو میبینم که با پوزخند نگام میکنه... میخوام بی تفاوت از کنارش رد بشم که با شنیدن صداش متوقف میشم
--------------------
دوستای گلم فردا از صبح تا غروب دانشگاهم برای همین فردا از ساعت 12 شب به یعد پست میذارم... البته امشب باز هم پست میذارم اما ممکنه دیر بشه
     
#160 | Posted: 15 Sep 2013 15:46
شهناز: بهتره پات رو از زندگی من بیرون بکشی
دوست دارم یه جواب دندون شکن بهش بدم و حالش رو بگیرم ولی یاد اون لحظه ای میفتم که لبهای ماکان رو لبای شهناز بود... نگاهی به ظاهرش میندازم از لحاظ ظاهری خیلی از من سرتره... برای اولین بار به یکی حسودیم میشه... ایکاش ماکان همه چیز رو خراب نمیکرد... وجدانم قبول نمیکنه خوشبختیم رو روی دل شکسته شده ی یه نفر دیگه بنا کنم... شاید حق با شهنازه... ماکان از اول هم سهم من نبود... حتی اون روز سلطان هم در مورد شهناز حرف میزد... هر چند از شهناز خوشم نمیاد اما دلیل نمیشه که دلش رو بشکونم... ترجیح میدم بی تفاوت باشم و چیزی نگم... وقتی میبینه جوابشو نمیدمو با خونسردی میگه: مثله اینکه خیلی دلت میخواد یه بلای سر خواهرت بیاد
چنان اخمم تو هم میره که شهناز از ترس یه قدم به عقب میره... از اینجور آدما متنفرم... از آدمایی که وقتی کم میارن شروع میکنند به تهدید کردن... با اخمهای در هم به سمتش گام برمیدارم خودم رو به جلوش میرسونمو دقیقا رو به روش وایمیستم
با تحکم و خشم میگم: اگه جراتشو داری این کارو بکن... اونوقت اون بابات رو به عزات مینشونم... ممکنه از حق خودم راحت بگذرم ولی از حق خواهرم محاله... کافیه نوک انگشتت به خواهرم بخوره بهتره اون وقت خودت رو مرده فرض کنی
وقتی این حرفو میزنم واقعا عملیش میکنم... چون رزا همه ی دنیای منه... نمیتونم تحمل کنم کسی از گل نازکتر بهش بگه...
اون قدر لحنه گفتارم جدی و با تحکمه که به سرعت روش اثر میکنه... با ترس نگام میکنه... پوزخندی میزنم
شهناز: من.....
یهو حرف تو دهنش میمونه و نگاهش به مسیری خیره میشه.... با تعجب نگاهش میکنم... صدای قدمهای کسی رو میشنویم... سرم رو به عقب برمیگردونم و با دیدن ماکان اخمام تو هم میره... اه خستم کرد... حوصله ی هیچکدومشون رو ندارم... از کنار هر دوشون بی تفاوت رد میشم... هر کدومشون یه جور اعصابم رو خرد میکنند...صدای ماکان رو میشنوم که با داد به شهناز میگه: داشتی چه غلطی میکردی؟
شهناز با صدای لرزون میگه: ماکا..........
ماکان فریاد میزنه و میگه: دوست نداری که تهدید امروزم رو عملی کنم
پوزخندی رو لبام میشینه لابد میخواد این رو هم حامله کنه... از فکر خودم خندم میگیره... این دختره از خداشه
صدایی از شهناز در نمیاد
ماکان: هیچ خوشم نمیاد دور و بر روژان ببینمت دفعه ی بعد دیگه حرف نمیزنم... عمل میکنم... پس بهتره حواستو جمع کنی
اونقدر ازشون دور میشم که دیگه حرفاشون رو هم نمیشنوم.... به قسمت پشتی ساختمون میرمو روی اون سنگ بزرگ میشینم... اینجا رو خیلی دوست دارم... چشمامو میندم و زیر لب شعری رو زمزمه میکنم:
عصری است غروب آسمان دلگیر است
افسوس که برای دل سپردن دیر است
هر بار بهانه گرفتیم و گذشت
عیب از من و توست عشق بی تقصیر است
با صدای ماکان به خودم میام
ماکان: روژان
چشمامو باز میکنمو اون رو کنار خودم میبینم... سرپا کنارم واستاده... به دیوار تکیه داده و با محبت نگام میکنه
با بی تفاوتی نگامو ازش میگیرم... با خودم فکر میکنم کی اومد که من متوجه نشدم
انگار فکرمو به زبون آوردم چون ماکان میگه: اونقدر تو فکر بودی که هیچ توجهی به اطرافت نداشتی... شهناز بهت چی میگفت؟
-اونش به جنابعالی ربطی نداره
اخماش تو هم میره و میگه: روژان باور کن من هیچوقت شهناز رو نمیخواستم
آهی میکشم... زل میزنم تو چشماش و میگم: ماکان رو زندگیتو کن... بیخودی خودت رو علاف من نکن... من محاله بهت جواب مثبت بدم... شاید از لحاظ مالی در سطح بالایی باشی... اما از لحاظ اخلاقی مورد قبول من نیستی... من عشق رو میخوام چیکار کنم وقتی باعث خرد شدنم میشه... وقتی شخصیتم رو زیر سوال میبره...
ماکان: روژان فقط یه فرص........
میپرم وسط حرفشو میگم: هنوز هم به خاطر همون یه فرصتی که بهت دادم خودم رو نبخشیدم بعد تو یه فرصت دیگه هم طلب میکنی
ماکان: میدونم زود قضاوت کردم... میدونم باید بهت فرصت میدادم... میدونم اشتباه کردم... اما این یه بار رو ببخش... به خدا جبران میکنم
پوزخندی میزنمو میگم: با دونستن تو هیچ چیز درست نمیشه... من هربار در برابر اشتباهات تو کوتاه اومدمو تو هم هر بار با زورگوییهات کارات رو پیش بردی... تو حتی از اعتمادم هم سواستفاده کردی
دوست ندارم تو چشماش نگاه کنم... میترسم غرقم کنه... دوباره نگامو ازش میگیرمو به رو به روم خیره میشم... ماکان کنارم میشینه و با شرمندگی میگه: روژان میدونم اون روز نباید در مورد پسرعموت اون حرفا رو میزدم ولی اون لحظه خیلی عصبی بودم
-اشتباه نکن... اون روز با اون حرفات خیلی چیزا رو فهمیدم... الان میدونم که من حق ندارم برای هیچ غریبه ای درد و دل کنم... حتی اگه اون غریبه خودش رو برای من از هر آشنایی آشناتر بدونه... با حرفای اون روزت خیلی درسا بهم دادی... هر چند حرفات تلخ بود اما خیلی چیزا بهم یاد داد
با تموم شدن حرفم از روی سنگ بلند میشم تا به سمت ساختمون ویلا برم که ماکان به سرعت مچ دستمو میگیره و میگه: روژان اینجوری نگو
با لبخند تلخی میگم: حقیقت هر چقدر هم که تلخ باشه ولی حقیقته... یه سراب هر چقدر هم که زیبا باشه فقط و فقط یه سرابه... اول غرقت میکنه تو رو به طرف خودش هدایت میکنه اما وقتی به دو قدمیش میرسی هیچی ازش باقی نمیمونه... ترجیح میدم تو دنیای واقعی زندگی کنم تا توی یه دنیای خیالی... به تو هم همین پیشنهاد رو میکنم... یه فرصت خواستی... یه فرصت دادم... خوب تو اون فرصتی که بهت دادم شاید خیلی چیزا رو از دست داده باشم ولی به جاش یه دنیا تجربه کسب کردم... به نظر من شهناز از هر نظر برای تو مناسب تره... دقیقا شبیه خودته و این زندگی رو برات آسونتر میکنه... من و تو نه از لحاظ مالی نه از لحاظ رفتاری در یک سطح نیستیم
میخوام مچ دستم رو از دستش بیرون بکشم که من رو به طرف خودش میکشه... به شدت بغلم میکنه و کنار گوشم زمزمه میکنه: روژان مثله گذشته ها داد بزن.. فریاد بزن.. اذیت کن.... ولی حرفی از رفتن نزن
تقلا میکنم که خودم رو از بغلش بیرون بکشم که منو محکمتر تو بغلش میگیره و میگه: روژان صدای قلبت رو میشنوم... ببین به چه سرعتی میزنه... چرا وقتی تو هم عاشقی این کار رو با دو نفرمون میکنی
با جدیت میگم: ماکان ولم کن... هیچ خوشم نمیاد که اینجور رفتار کنی... من امشب به همراه عمو و پسرعموم از اینجا میرم... خیالت از جانب هاله و حمید هم راحت باشه با خودم میبرمشون
ماکان: روژان لجبازی نکن... درسته اشتباه کردم ولی نمیتونم ولت کنم... یه کاری نکن همین امشب بدزدمت و واسه همیشه مال خودم کنمت... خوب میدونی که میتونم
همه نیروم رو جمع میکنم با خشم به عقب هلش میدم...
داد میزنم: تمومش کن ماکان... چرا نمیفهمی حرفام از روی لجبازی نیست... اگه من حرفی میزنم از روی منطقمه نه از روی عصبانیت یا لجبازی یا هر چیزی که تو اسمش رو میذاری... من به عشق معتقدم اما عشقی که با عقل انتخاب بشه و با دل درک بشه نه عشقی که هیچ حرفی واسه گفتن نداره... قبل از عاشق بودن باید طرفت رو بشناسی... باید بهش اعتماد کنی... باید بهش احترام بذاری... باید تو هر شرایطی دوستش داشته باشی... باید در بدترین شرایط درکش کنی... با هر دعوایی که شد به فکر تلافی نیفتی... زندگی کل کل و لجبازی نیست که من حرفی بزنم و تو هم در صدد تلافیه حرفم در بیای...نه آقا وقتی من قبولت کنم یعنی آینده ی خودمو بچه های احتمالیم رو به دست تو سپردم... اون موقع دیگه هیچی مثله الان نیست... با یه تصمیم اشتباه تو زندگی من و بچه هایی که در آینده خواهم داشت نابود میشه... ترجیح میگیرم با عقل و منطق تصمیم بگیرم تا در آینده خودم رو مدیون بچه هام ندونم...درسته خیلی وقتا شوخی میکنم... خیلی وقتا مسخره بازی در میارم... خیلی وقتا بی تفاوت از کنار مسائل میگذرم اما هیچوقت زندگی رو به شوخی نمیگیرم... با احساسات کسی بازی نمیکنم... برای تلافی دست به هر کاری نمیزنم... ماکان من تصمیمم رو گرفتم... بهترین کار رو توی رفتن میبینم... پس تمومش کن... این حرفا رو همینجا تموم کن
با تموم شدن حرفم پشتم رو بهش میکنمو میخوام ازش دور بشم که از پشت بغلم میکنه و میگه: روژان... نرو... زندگی بدون تو خیلی سخت میشه... میدونم خیلی بد کردم اما قول میدم جبران کنم... قول میدم هیچوقت پشیمون نشی... قول میدم خوشبختت کنم...
با صدای ماهان به خودمون میایم
ماهان: اینجا چه خبره؟
ماهان رو روبه روی خودمون میبینم نمیدونم از کی اینجا واستاده... نمیدونم کدوم حرفامون رو شنیده.... نمیدونم تا چه حد از رابطه مون با خبر شده... فقط میدونم یه بوهایی برده
ماکان با شنیدن صدای ماهان با اکراه ولم میکنه... اخماش تو هم میره
ماهان بهت زده به من و ماکان نگاهی میندازه و میگه: پس حدس کیارش درست بود... شما همدیگرو دوست دارید... پس این مدت رو با هم دوست بودین
نمیدونم چی بگم... نمیدونم اون مدتی که باهاش بودم یه دوستی ساده بود یا یه دوستی همراه با عشق... چون من زمانی به عشقم پی بردم که ماکان بهم شک کرد... یعنی با بهم خوردن رابطه مون من به علاقم پی بردم... هرچند الان دیگه واسه فکر کردن به این چیزا خیلی دیره... هر چی که بین من و ماکان بود دیگه تموم شده.... ماکان هم دستاشو تو جیبش کرده و انگار هیچ حرفی واسه گفتن نداره
ماهان با تعجب میگه: شما که همیشه در حال جنگ بودین
به زحمت میگم: ماجرای ما قبل از اینکه شروع بشه تموم شد... بهتره همه چیز رو فراموش کنی
و بعد از گفتن این حرف از مقابل چشمای بهت زده ی ماهان رد میشم... آخرین لحظه چشمم به چشمای غمگین ماکان میفته... دل خودم هم میگیره.... نه اینکه بخوام لجبازی کنم... اصلا و ابدا قصدم این نیست... فقط و فقط نمیخوام حق کسی رو ضایع کنم... از اول هم نباید ماکان رو انتخاب میکردم... ماکان از اول هم حق شهناز بود... هر چند بخشیدن دوباره ماکان هم خیلی سخته.. خیلی سخته بخوام دوباره باورش کنم
     
صفحه  صفحه 16 از 18:  « پیشین  1  ...  15  16  17  18  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / در آغوش مهربانی بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites