تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

در آغوش مهربانی

صفحه  صفحه 2 از 18:  « پیشین  1  2  3  4  5  ...  14  15  16  17  18  پسین »  
#11 | Posted: 15 Sep 2013 09:14
با تکونهای دستی بیدار میشم...
با خواب آلودگی میگم: چی شده رزا، رسیدیم؟
رزا: بیدار شو... بقیه ی راه ماشین رو نیست
-اه... لعنتی... خیلی خسته ام... پس زودتر راه بیفت
رزا: چمدونا چی؟
-بذار فردا میایم... برمیداریم... الان فقط زودتر بریم خونه تون
رزا: باشه... پس راه بیفت
از ماشین پیاده میشم... رزا هم از ماشین پیاده میشه... بیست دقیقه ی بعد جلوی در خونه اشون هستیم... رزا در میزنه.... صدای یه مرد رو میشنویم
-این دیگه کیه؟
رزا: یکی از برادرامه
در باز میشه و یه پسر حدودا بیست و نه ساله جلوی در ظاهر میشه... تا چشمش به رزا میفته میگه: تو اینجا چه غلطی میکنی؟ بعد اون آبروریزی با چه رویی برگشتی؟... گورتو از اینجا گم کن
-ما با حرفه شما نیومدیم که بخوایم با حرفه شما برگردیم
تازه متوجه من میشه میخواد چیزی بگه که من دست رزا رو میگیرم و پسره رو هل میدم عقب و وارد میشم... رزا رو هم با خودم میکشم
پسر:خانم کجا؟؟ همینجوری سرتو انداختی پایین میری تو خونه ی مردم...
بی توجه به حرفهای پسر میریم داخل خونه.... یه خونه کاملا فقیرونه... وسایلای خونه همه رنگ و رو رفته هستن... حیاطش هم خیلی درب و داغونه
همونجور که دارم اطراف رو دید میزنم با داد و فریاد قاسم به خودم میام
قاسم: شماها اینجا چه غلطی میکنید... سلمان... سلمان... این دو تا رو از خونه پرت کن بیرون
-یعنی میخوای بگی سلمان از محافظای اربابتون هم قویتره؟
همونجور که داشتم حرف میزدم چشمم میخوره به سر و صورت زخمی قاسم... دهنم باز میمونه... ولی زودی به خودم میام... سه تا پسر ویه مرد و زن میانسال و یه دختر تو ایوون نشستن... برادر رزا که حالا فهمیدم اسمش سلمانه میاد به طرفمون و دست منو میگیره که به شدت دستشو کنار میزنم....
برمیگردم طرف قاسمو با خونسردی میگم: ببین آقای کوهدل بابت کتکهایی که به رزا زدی ازت شکایت نکردم... کاری نکن که از کارم پشیمون بشم...
با پوزخند ادامه میدم: پولی که از فروختن دوباره ی دخترت نصیبت نشد، کاری نکن یه پولی هم از دست بدی
قاسم با عصبانیت نگام میکنه و میگه: چرا اینجا اومدین؟
-رزا میخواد مادرش رو ببینه
قاسم: تا دیروز که ما پدر و مادرش نبودیم
-هنوز هم میگم شما پدرش نیستین... اما رزا اون زن رو به مادری قبول داره
قاسم با عصبانیت به سوسن اشاره ای میکنه: ببرش پیش ثریا
ثریا اسمه مادر رزاست... من رو ایوون میشینمو رزا هم به دیدن مادرش میره
زن میانسال با پوزخند میگه: رزا اومده مادرشو ببینه تو اینجا چی میخوای؟
منم متقابلا بهش پوزخند میزنمو میگم: من چیزی نمیخوام... فقط اومدم مراقبه خواهرم باشم.. اینجا آدمای حیوون صفت زیاد پیدا میشه.... یکیش همین آقا
و به قاسم اشاره میکنم
زن با عصبانیت میگه: تو خونه ی برادرم نشستی و بهش توهین میکنی؟
-من که یادم نمیاد توهینی کرده باشم... من فقط و فقط حقیقتو گفتم... این مرد اگه آدم بود هیچوقت بچه اشو نمیفروخت... حالا میگیم اون موقع یه نوزاد یه روزه رو فروختی بعد سالها که اومد به دیدنت باید با جون و دل ازش پذیرایی میکردی ولی آقا اومده کسی رو که از قبل فروخته دوباره میفروشه
قاسم: من پول اضافه ندارم که یه نون خور اضافه کنم
-اگه چشماتو باز میکردی میفهمیدی که رزا برای پول نیومده بود برای محبت اومده بود اون خودش الان اونقدر مال و اموال داره که بتونه همه ی این روستا رو بخره
همه شون با ناباوری بهم خیره شدن
قاسم: چرا چرت و پرت میگی؟
-چیه حالا که حرف حقیقتو گفتم شد چرت و پرت.. ولی بذار یه چیزی رو از همین الان بهت بگم... روی رزا هیچ حسابی چه از لحاظ مادی چه از لحاظ معنوی باز نکن... که بدجور بد میبینی
هیچ کس دیگه هیچی نگفت... رزا سمت من میادو میگه: روژان حال مامانم خیلی بده... بهتره بریم دنبال دکتر
-مگه قبلا دکتر بالای سرش نیاوردین
سوسن: قراره یه هفته دیگه برامون یه دکتر از شهر بفرستن
-یعنی چی؟... تا اون موقع که این زن تلف میشه
سوسن: آخه دیگه این طرفا کسی نیست...
زن: با یه هفته تو رختخواب موندن کسی نمرده
-برام جای سواله اگه خودت هم تو رختخواب بودی همین حرف میزدی؟
بعد برمیگردم سمت سوسن و میگم: یعنی واقعا باید یه هفته صبر کنیم... خوب با ماشین میرسونیمش به نزدیکترین درمانگاه
سلمان با ناراحتی میگه: نمیتونیم حرکتش بدیم... خیلی درد میکشه
-آخه مگه چی شده
رزا با پوزخند میگه: مثله اینکه کتک خورده... فکر کنم یکی از دنده هاش شکسته
-چـــــــــــی؟
با خشم برمیگردم سمت قاسم که چیزی بگم که سوسن میگه: یه نفر هست که پزشکی خونده اما.....
دیگه ادامه حرفشو نمیشنوم با خوشحالی میگم: خوب آدرس بده؟
سوسن: آخه قبول نمیکنه بیاد
با تعجب میگم آخه چرا: آخه برادر کوچیکه ی اربابه...
رزا با تعجب میگه: ماهان رو میگی؟
سوسن سری تکون میده... من دیگه هیچی نمیشنوم... دست رزا رو میگیرمو با خودم میکشم
رزا: روژان چیکار میکنی؟
-میرم که پسره رو بیارم
رزا هم سری تکون میده و با من هم قدم میشه... با قدمهای بلند از جلوی چشمهای بهت زده ی دیگران عبور میکنیم
     
#12 | Posted: 15 Sep 2013 09:14
تو ماشین نشستمو با سرعت میرونم
رزا: سوسن بهم گفت وقتی قاسم میفهمه که مادر باهام در تماسه این بلا رو سرش میاره
-لعنتی... آدمایی که تو خونتون بودن رو میشناختی؟
رزا: اون زن میانسال عمه زری بود و اون مردی هم که کنارش نشسته بود شوهرش بود... دو تا پسراش هم کنار اون یکی برادرم نشسته بودن....
-بقیه داداشات کجان؟
رزا: ازدواج کردن... راستی میدونی چرا سر و صورت قاسم زخم و زیلی بود؟
با کنجکاوی میگم: نه...چرا؟
رزا: کاره ارباب بود.. همه پولایی که از ارباب گرفت تو قمار باخت... مثله اینکه ارباب اول یه گوش مالی حسابی به خاطر دروغاش بهش میده و بعد پولشو میخواد ولی وقتی میبینه از پولاش خبری نیست... قاسم رو از کار اخراج میکنه
-یعنی چی؟ مگه قاسم واسه ارباب کار میکرد؟
رزا سری به نشونه ی تائید تکون میده و میگه: اکثر مردم اینجا واسه ارباب کار میکنند
-حالا چیکار میکنند؟
رزا: خودم هم نمیدونم
اونقدر حرف زدیم که خودمون هم متوجه نشدیم کی رسیدیم... تا رزا چشمش به ویلا میفته میگه: هر وقت این ویلا رو میبینم یاد اون روزا میفتم...
-رزایی گذشته رو فراموش کن... همه چیز تموم شده گلم
رزا: همه سعیمو میکنم روژان.. خیلی خوشحالم که تو رو دارم
-منم گلم... حالا تا اینجا اومدیم... بهم بگو چه جوری داداشه اون هاپو رو بیارم بیرون
رزا: روژان این چه طرزه حرف زدنه.. یکم خانمانه رفتار کن
-تو که از خودمونی... پس مسئله ای نیست
رزا با اخم میگه:روژان
-تو بشین تو ماشین، من ببینم چه خاکی باید تو سرم بریزم
میرم یه بار زنگ میزنم... خبری نمیشه... دوباره زنگ میزنم که صدای آشنای پیرمرد رو میشنوم
پیرمرد:اومدم
در باز میشه تا منو میبینه میگه: دختر بازم تو؟
با خنده میگم: ممنونم از مهمون نوازیتون... تو رو خدا اینقدر منو تحویل نگیرین... از خجالت آب شدما
پیرمرد با اخم میگه: برو دخترجون... اون دفعه به خاطر تو نزدیک بود اخراج بشم
نگران میشمو میگم: بلایی که سرتون نیومد پدرجون
نگرانیمو که میبینه با لبخند میگه: نگران نباش.. چیزی نشد... حالا بگو چی کار داری؟
-حال یکی از اهالی روستا خیلی بده... شنیدم آقا ماهان پزشکی خونده... اومدم ببرمش بالای سر مریض
با چشمهای گرد شده نگام میکنه و میگه: ارباب اجازه نمیده آقا ماهان بیاد... آقا ماهان هم بدون اجازه برادرش هیچ کار نمیکنه
-یعنی چی... یه نفر داره میمیره اونوقت این آقا نمیاد چون بزرگترش اجازه نمیده
صدای ماهان رو میشنوم: چی شده آقا جعفر؟
آقا جعفر:آقا این خانم با شما کار دارن؟
ماهان میاد جلوی در و با دیدن من شوکه میشه: چیزی شده روژان خانم؟
نگاهی بهش میندازمو میگم: حاله یه از اهالی روستا بده؟ میتونید خودتونو برسونید یا باید بیام از بزرگترتون اجازه بگیرم
ماهان خنده ی بانمکی میکنه میگه: بزرگترم خونه نیست فعلا نمیتونم بیام
با عصبانیت میگم: یکی داره میمیره بعد شما میخندین
یهو جدی میشه و میگه: بریم... فقط اجازه بدین ماشینو روشن کنم
-احتیاجی نیست... وسیله داریم بعد دوباره شما رو صحیح و سالم برمیگردونم
لبخندی میزنه و آقا جعفر رو صدا میکنه
آقا جعفر: بله آقا؟
ماهان: داداشم اومد بگو یه سر رفتم روستا
آقا جعفر: چشم آقا
ماهان پشت سرم میاد و وقتی رزا رو تو ماشین میبینه میره صندلی عقب میشینه
ماهان: به به، سلام رزا خانم
رزا با خجالت میگه: سلام آقا ماهان، ببخشید مزاحم شدیم
ماهان: این حرفا چیه؟ شما مراحمید... حالا کدوم یکی از اهالی روستا حالشون بده؟
رزا با ناراحتی میگه: مادرم...
یه قطره اشک از چشمای خوشگلش سرازیر میشه و میگه: فکر کنم دنده اش شکسته
ماهان با ناراحتی میگه: آخه چرا؟
-آقا قاسم متوجه میشه رزا با مادرش در تماسه...دیگه حدس زدن بقیه ماجرا کاره آسونیه
ماهان با تاسف سری تکون میده
     
#13 | Posted: 15 Sep 2013 09:15
دیگه هیچکدوم حرفی نمیزنیم... ماشینو پارک میکنمو میگم: شرمنده، بقیه راه رو باید با پای مبارکتون بیاین
ماهان لبخندی میزنه و از ماشین پیاده میشه... وقتی جلوی خونه میرسیم رزا در میزنه... سوسن درو باز میکنه و با دیدن ماکان دست و پاشو گم میکنه... دستپاچه میگه: سلام آقا
ماهان: سلام
-سوسن جان یه لطفی کن آقا ماهان رو راهنمایی کن... مامان رو ببینند
سوسن باشه ی دستپاچه ای میگه و راه میفته و ماهان هم پشت سرش به اتاقی که ثریا خانم خوابیده میره... بقیه هم با دیدن ماهان دستپاچه میشن ولی ماهان فقط به یه سلام سرد بسنده میکنه و داخل اتاق میره... من و رزا هم میریم تو اتاق... ماهان بعد از معاینه میگه: نشکسته... در رفته
- شما دکترین دنده رو جا بندازین
قاسم با اخم میاد داخل و میگه: این چرندیات چیه میگی؟... دست یه مرده غریبه بخوره به زنم؟... هنوز اونقدر بی غیرت نشدم
-چی واسه خودت بلغور میکنی دکتر محرم بیماره... این زن داره درد میکشه حتی اگه من فردا بخوام برم یه دکتر از نزدیکترین درمانگاه بیارم باز هم معلوم نیست دکتر زن پیدا کنم یا نه...
قاسم با عصبانیت میگه: زنه من هیچ چیزش نیست... گم شو از خونه ی من برو بیرون
بعد برمیگرده طرف ماهانو میگه: آقا شرمنده ی شما هم شدیم... میدونم این دخترا بیخودی مزاحم شما شدن
ماهان با اخم میگه: کسی مزاحم من نشد... این حرفی هم که الان روژان خانم زدن درسته... زنتون داره درد میکشه... بهتره یه فکری براش کنید
بعد دستشو میذاره تو جیبشو با قدهای بلند از اتاق خارج میشه
قاسم با عصبانیت برمیگرده سمت رزا و میگه: دست این دختره ی خیره سرو بگیر از اینجا ببر... خودت هم دیگه این طرفا پیدات نشه
میخوام یه چیزی بگم که رزا به زور دستمو میگیره و با چشمای گریون منو از خونه بیرون میاره
-چیکار میکنی رزا؟
رزا: حال مامانم بده دعوا راه ننداز... حالش بدتر میشه
با عصبانیت خودمو به ماشین میرسونم... ماهان رو میبینم که به ماشین تکیه داده و به آسمون نگاه میکنه... ماهان تا ما رو میبینه لبخند میزنه و میگه: بالاخره اومدین
با عصبانیت میگم: ببخشید دیر شد
ماهان: مهم نیست
من و رزا جلو میشینیمو ماهان هم سر جای قبلیش میشینه.... با سرعت ماشینو میرونم
رزا: روژان آرومتر... حالا همه مون رو به کشتن میدی
سرعتمو کم میکنمو میگم: فردا میرم یه دکتر زن میارم... خیلی نگرانه این زنم
رزا: بیچاره مادرم
-تو تمام زندگیم تا این حد از کسی متنفر نبودم... من واقعا نمیفهمم چرا مامان و بابا میخواستن تو از این موضوع مطلع بشی
رزا: روژان این حقه منه... من مادر و سوسن رو خیلی دوست دارم
-متاسفم رزایی، حق با توهه، ثریا و سوسن مقصر نیستن... ولی تنفرم نسبت به قاسم دست خودم نیست
رزا: امشب رو چیکار کنیم؟
-منظورت چیه؟
رزا: منظورم اینه امشب رو کجا بخوابیم؟
-خوب معلومه خونه شما
رزا: مثله اینکه نشنیدی... گفت هیچکدوم حق نداریم بریم تو اون خونه
-بیخود
رزا با خنده میگه: به زور میخوای بری تو خونه ای که ما رو ازش بیرون کردن
-پ نه پ برم تو کارتن بخوابم... فقط همین مون مونده کارتن خواب بشیم
رزا با لحن جدی میگه: نمیخوام با قاسم جر و بحث کنی... اینجوری مامان اذیت میشه
-باشه گلم... اونجا نمیریم... یه جای خوب برای خواب سراغ دارم
رزا با تعجب میگه: مگه چند بار اومدی تو این روستا که جای خواب هم سراغ داری
-با این دفعه میشه دوبار
رزا: روژان واقعا کجا؟
-تو ماشین
رزا با داد میگه: چـــــــــــــــی؟
-ای بابا میگم تو ماشین کپه ی مرگمون رو بذاریم
رزا: مگه تو ماشین هم میشه خوابید؟
-پس چی؟ همین موقع اومدنی من رانندگی کردم تو خوابیدی بعد تو رانندگی کردی من خوابیدم
رزا:روژاااااااان
- چیه رزاااااااااا؟
رزا: با اعصاب من بازی نکن
-مگه اسباب بازیه
رزا با داد میگه: روژان
صدای خنده ماهان بلند میشه
با تعجب به ماهان نگاه میکنمو میگم: خدا مرگم بده... دیوونگی تو رو این بنده خدا هم اثر کرد... بیخودی واسه خودش میخنده... بدبخت شدم جواب اون هاپو رو چی بدم
رزا هی با آبرو برام اشاره میکنه و لبشو گاز میگیره... آخر هم میگه: روژان زشته
ماهان همونطور داره میخنده
-با این حرفت موافقم رزایی
رزا: کدوم؟
- که زشته
رزا: چه عجب فهمیدی؟
-چی رو رزایی
رزا: که این رفتارا زشته
-من که رفتارا رو نمیگم
رزا با تعجب نگام میکنه و میگه: پس چی رو میگی
- تو گفتی این پسره که پشتمون نشسته زشته منم حرفتو تائید کردم
رزا از عصبانیت سرخ شده، با جیغ میگه: روژان فقط خفه شو
بعد با خجالت برمیگرده سمت ماهان که هنوز داره میخنده و میگه: به خدا شرمنده ام... روژان شوخی میکنه
ماهان با خنده میگه: میدونم
-ولی من جدی گفتمااا
رزا با خشم نگام میکنه و میگه: روژااااااان
-اونجوری نگام نکن میترسما
با شوخیهای من، حرص خوردنای رزا و خنده های ماهان بالاخره به مقصد میرسیم
ماهان: خارج از شوخی امشب کجا میمونین؟
-امشب رو تو ماشین میخوابیم فردا تکلیفمون رو روشن میکنم
ماهان: یه چیزی میگم رو حرفم نه نیارین
وقتی میبینه چیزی نمیگم ادامه میده: امشب بیاین تو ویلا بمونید فردا من خودم شما رو به یه درمانگاه میرسونم که پزشک زن داشته باشه
-ممنون مزاحمتون نمیشیم
واقعا نمیدونم چی بگم... برای من فرق چندانی نداره... چه تو ماشین بخوابم... چه تو تخت
-رزا چی میگی؟
رزا: فکر نکنم درست باشه
ماهان: از تو ماشین خوابیدن که بهتره
اونقدر اصرار میکنه که بالاخره قبول میکنم... ماشینو یه گوشه پارک میکنم و با ماهان به داخل خونه میریم... همین که پامونو تو حیاط میذاریم آقا جعفر میاد طرفمونو میگه: آقا ارباب خیلی از دستتون عصبانیه
     
#14 | Posted: 15 Sep 2013 09:15
ماهان لبخندی میزنه و میگه: آقا جعفر نگران نباش
بعد دوباره راه میفته و به سمت ساختمون حرکت میکنه... ما هم پشت سرش میریم... همینکه به سالن میرسیم صدای داد ماکان بلند میشه تا حالا کدوم گوری ب.........
تا چشمش به ما میخوره حرف تو دهنش میمونه... اخماش بیشتر تو هم میره ... میخواد چیزی بگه که ماهان سریع میگه: شما بشینید ما هم الان میایم و بعد سمت ماکان میره... دستش رو میکشه و با خودش میبره گوشه ی سالن... نمیدونم به ماکان چی میگه: که کم کم اخماش باز میشه و یه لبخند مرموز رو لباش میشینه... با ماهان به طرف ما می یاد... رو مبل مقابل ما میشینه و میگه: چون من آدم خیلی بزرگواری هستم اجازه میدم امشب رو اینجا بمونین
منم یه لبخند میزنمو برمیگردم به سمت ماهانو میگم: ببخشید آقا ماهان یه سوال برام پیش اومد
با لبخند میگه: بفرمایید
-مگه اینجا هاپوها رو تو حیاط نگه نمیدارن
لبخند رو لبهای ماهان خشک میشه و ماکان با عصبانیت بهم خیره میشه و رزا یه داد میزنه و میگه: روژان
-جونم رزایی؟
یه با چشم و ابرو بهم التماس میکنه
منم لبخندی میزنمو هیچی نمیگم
ماهان حرفو عوض میکنه و میگه: شام که نخوردین؟
با لبخند میگم: چرا اتفاقا... کلی فحش تو خونه ی قبلی صرف شد... شما که احیانا از این جور چیزا بهمون نمیدین
ماهان با صدای بلند میخنده و میگه: خیلی باحالی دختر
با شوق و ذوق برمیگردم طرف رزا و میگم: دیدی رزا... دیدی هی بگو خانومانه رفتار کن...
رزا با حرص برمیگرده سمت منو میگه: آقا ماهان یه تعریفی کردن تو چرا جدی گرفتی... برای دلخوشیت گفتن
ماهان: با من راحت باشین... منو ماهان صدا کنید
-باشه ماهان
رزا با جیغ میگه: روژان
-چرا جیغ میزنی... همین کارا رو میکنی دیگه نه واسه خودت خواستگار میاد نه واسه من بدبخت
رزا از خجالت سرخ شد... ماهان با صدای بلند میخنده و ماکان هم یه لبخندی میزنه
بعد ادامه میدمو میگم: ماهان تو دیگه از خودمونی... از دسته این خواهرم دارم دیوونه میشم... هر کی میخواد بیاد خواستگاری من، تا جیغ جیغای اینو میشنوه فرار رو بر قرار ترجیح میده... آرزوی یه شوهر خوب تو دلم موند
رزا با عصبانیت میگه: از جیغای من... یا از بلاهایی که تو سرشون میاری؟
ماهان با کنجکاوی میگه: چه بلاهایی
رزا سرشو به عنوان تاسف تکون میده و میگه: بلاهای زیادی سر خواستگارهای مختلفش آورده اما روی یه بار دیگه شورش رو در آورده بود...وقتی بابامون زنده بود... یکی از دوستهای صمیمیش برای پسرش از روژان خواستگاری کرد... بابا همیشه به نظرای ما احترام میذاشت و تصمیم نهایی رو به خودمون واگار میکرد... اما این روژان حاضر نبود یه جلسه پسره رو ببینه... تا اینکه بابا عصبانی شد و بدونه اینکه به روژان خبر بده اونا رو دعوت کرد... پسره ی بیچاره تازه از خارج اومده بود
ماکان هم کنجکاوانه به دهن رزا زل زده
ماهان با ذوق میگه: خوب بعدش؟
رزا: بعدش همین روژان خانم چنان آبروریزی راه انداخت که بابا تا یه هفته باهاش حرف نزد
ماهان: مگه چیکار کرد؟
رزا: یه بیژامه گل گلیه گشاد تنش کرد... یکی از بلوزهای کهنه شو که میخواست بندازه دور پوشید... روسریشو عینه این روستایی ها دور گردنش بست یه عینک ته استکانی که نمیدونم از کجا کش رفته بود به چشماش با یه آرایش مسخره اومد تو سالن زد... بابا و مامان اصلا فکرشو نمیکردن روژان اینکارو کنه... همه فکر میکردیم اگه شب روژان بفهمه داد و بیداد راه میندازه... اما وقتی فهمید عین این دخترای خجالتی سرش رو پایین انداخت و با مظلومیت به مامان گفت: برم حاضر بشم..
ماهان دیگه نمیتونست خودشو نگه داره از خنده رو مبل ولو شد... ماکان هم خندش گرفته بود ولی سعی میکرد خودشو نگه داره
ماکان: اون شب خونواده ی پسره هیچی نگفتن؟
رزا: مامان و بابا موضوع رو راست و ریس کردن و با گفتن اینکه دختره ما یه ذره شیطونه داره شوخی میکنه جو سالن رو عوض کردن اما روژان دست بردار نبود اون شب بلاها سر پسره آورد
ماهان به من نگاه میکنه و میگه: مگه بازم کاری کردی؟
با خونسردی میگم: رزا زیادی شلوغش میکنه... کاره زیادی نکردم... فقط تو چاییش یکم فلفل ریختم... که بدبخت آتیش گرفت بعد خانمانه رفتم چاییش رو عوض کردم که حواسم نبود ریخت رو لباسش... موقع شام تو آبش نمک ریختمو... به بهونه برداشتنه نوشابه... پارچ آب رو توظرف غذاش خالی کردم...
رزا با عصبانیت میگه: از بقیش هم بگو... که پسره ی بدبخت هر چی میپرسید داد میزدی چی بلندتر بگو... نمیشنوم...
رزا برمیگرده طرف ماهان و ماکان... بعد ادامه میده: بابا از خجالت سرخ شده بود.... آخرای مراسم بود که بابا خطاب به روژان گفت روژان جان علیرضا رو ببر توی اتاقت یکم باهم حرف بزنید... همینکه توی اتاق رفتن یه صدای بلندی از اتاقش بیرون اومد... که بعد فهمیدیم خانم صندلی رو دست کاری کرده بود... اون بدبخت هم تا روی صندلی نشست... رو زمین ولو شد... بدترین قسمت ماجرا واسه زمانی بود که پسره هر چی حرف میزد روژان با داد میگفت: پسر یکم بلندتر حرف بزن من نمیشنوم... ما که تو سالن نشسته بودیم صدای پسره رو می شنیدیم اما این خانم دوباره میگفت؟چــــــــــــی بلندتر بگو
خودمم خندم گرفت... ماکان و ماهان هم با صدای بلند میخندیدن
ماکان با خنده میگه اونشب بالاخره چی شد: پسره که با دست و پای سوخته از خونه رفت تازه یه پاش هم میلنگید... همین که پسره پاشو از خونه بیرون گذاشت بابا به طرف رفت اما هنوز دهن بابا باز نشده بود که روژان با لحن مظلومانه ای شروع کرد به حرف زدن
از یادآوری اون روزا لبخند رو لبم پررنگ تر میشه...صدای خودم تو گوشم میپیچه
«بابا اصلا از شما انتظار نداشتم... پسره چرا اینجوری بود... نه بلد بود آب بخوره... نه بلد بود چایی بخوره.. منه بدبخت هم که دوباره براش چایی آوردم همه رو روی لباسش ریخت... ای کاش از قبل بهم میگفتین یه پیش بند براش بیارم»
یادمه اون لحظه همونجور یکسره حرف میزدم تا بابا فرصتی برای تنبیه و مجازات و دعوا و نصیحت به دست نیاره
«واقعا من موندم یعنی این پسر بلد نبود رو صندلی بشینه... صندلی اتاق رو هم زد شکوند یکی نیست بهش بگه تو که اضافه وزن داری چرا رو صندلی خوشگل من میشینیم»
با صدای رزا به خودم میام... همی خانمی که اینجا نشسته تو اون لحظهچنان با یه لحن بغض آلود حرف میزد که دل آدم براش کباب میشد... اگه کسی نمیدونست فکر میکرد چه ظلمی در حق خانم کردیم... ولی من و مامان و بابا که این جونور میشناختیم
ماهان: باورم نمیشه
رزا: خانم آخرسر با کمال پررویی گفت بابایی من که جوام منفیه... خلاصه اونشب ما یه چیزی هم بدهکار روژان شدیم... مامان و بابا دیگه هیچ خواستگاری رو قبول نکردن... انتخاب رو به خود روژان واگذار کردن... تازه جالبش اینجاست که یه هفته بعد که بابا با روژان آشتی کرد نشست و حدوده یک ساعت روژان رو نصیحت کرد... اما وقتی نصیحتهای بابا تموم شد روژان چنان جوابی به بابا داد که دهن همگیمون باز موند
ماکان با تعجب میگه: مگه چی گفت
یاد حرفام میفتم
-بابا شماره ی این پسره رو بهم میدین
بابا که اون لحظه فکر میکرد من میخوام معذرت خواهی کنم در جوابم با مهربونی گفت: آره عزیزم
-آخیش خیالم راحت شد ناراحت این بودم که چه جوری خسارت صندلی اتاقم رو از این پسره بگیرم
خندم میگیره
رزا: بابا تو اون لحظه خشکش زده بود
رزا به اینجای حرفش که میرسه دیگه ماکان و ماهان از خنده رو مبل ولو شده بودن وقتی خنده هاشون تموم میشه ماهان میگه: تو دیگه کی هستی... خوب یه جلسه حرف میزدی و تموم میشد دیگه
-بده نمیخواستم بچه هام در آینده منو لعن و نفرین کنند
ماکان با تعحب میگه: لعن و نفرین برای چی؟
-اگه بچه هام کچل میشدن شماها جوابشون رو میدادین؟
ماهان: مگه پسره کچل بود؟
رزا: پسره که نه... بابای پسره موهاش یکم کم پشت بود
-کم پشت چیه یه نخ مو هم توش پیدا نمیشد
ماکان: پدره کچل بود... پسره که کچل نبود
-خوب پسره هم در آینده مثله باباش کچل میشه دیگه... ای بابا مگه زوره من شوهر کچل نمیخواممممممم
رزا: نگران نباش دیگه اصلا خواستگار نداری چه بی مو چه با مو
-کی بود دیروز میگفت اشاره کن جلو خونمون صف میکشن
رزا: بدبخت دلم برات سوخت خواستم دلداریت بدم
-پماد بدم خدمتت؟
رزا: پماد برای چی؟
-واسه سوختگیه دلت
رزا: باز شروع کردی
-چی رو؟
رزا: روژان رو اعصاب من پیاده روی نکن
-باشه میدوم
ماکان و ماهان فقط به جر و بحث های منو رزا میخندن... برمیگردم سمت ماکان و میگم: به خدا اگه ببینم تخم مرغ سرخ کنید... ماست بیارین... نوشابه بخرین... من ناراحت میشما... همون سه تا جوجه کباب و سه پرس برنج و با دوغ بسه
رزا: روژان تو خجالت نمیکشی
-مگه کشه شلواره که بکشم
تو همین موقع زنگ خونه به صدا در میاد و چند دقیقه بعد کیارش داخل سالن میشه
     
#15 | Posted: 15 Sep 2013 09:17
اخمام تو هم میره... حالا معنی اون لبخند مرموز آقا و اصرارهای ماهان رو میفهمم... کیارش با دیدن ما تعجب میکنه و سلام میکنه... من به شخصه با کیارش مشکلی ندارم فقط نگران حال رزا هستم... سرمو به گوش رزا نزدیک میکنم و آهسته میگم: رزا اگه اذیت میشی بریم
انگار یاد گذشته افتاده... با یه لحن خیلی غمگین میگه:روژان اگه اینجوری بریم خیلی زشته
دیگه هیچی نمیگم... یه نگاه به ماهان میندازم که با لبخند بهمون نگاه میکنه... چشمم میفته به ماکان که به من خیره شده... خوب میدونه چقدر عصبی ام... یه نیشخند تحویلم میده.. نگامو ازش میگیرمو سعی میکنم عادی برخورد کنم با یه لحن جدی میگم: خوب این شاممون چی شد؟ یه چیزی بیارین بخوریم بعد بریم بخوابیم که با این حرف من ماهان دوباره میزنه زیر خنده... کیارش با تعجب نگام میکنه و ماکان هم یه لبخند محو رو لباش میشینه
رزا با خجالت یه نگاه به جمع میندازه و یکی میکوبه به پهلوم که از چشم ماکان دور نمیمونه
رزا با شرمندگی میگه روژان شوخی میکنه؟
دهنمو باز میکنم و میخوام یه چیزی بگم که رزا یه نگاه تند بهم میندازه که خفه خون میگیرمو زیر لب میگم: بداخلاق
نگاهم تو نگاه کیارش گره میخوره... تو چشماش یه دنیا غم میبینم... باورم نمیشه اینقد عاشق رزا باشه... ایکاش میشد به هر دو تاشون کمک کنم... رزا مستحق یه زندگیه خوبه ولی خوب خودش باید انتخاب کنه
بعد شام ماکان بهمون یه اتاق میده و ما میریم بخوابیم
-رزا یه چیز بگم ناراحت نمیشی؟
رزا: بگو
-من حس میکنم کیارش خیلی عاشقته
رزا با ناراحتی میگه: ولی من هیچ احساسی بهش ندارم
دیگه هیچکدوم حرفی نمیزنیم... به ماکان فکر میکنم که موقع شام تمام مدت سنگینی نگاهش رو احساس میکردم... هر وقت سرمو بالا می آوردم با پوزخند نگام میکرد... حس میکنم اونجور که اهالی روستا میگن ماکان خشن نباشه... وقتی نگاه های مهربونش رو به ماهان و کیارش میفهمم عاشقه خونوادشه... از لحاظ تیپ و قیافه چیزی کم نداره... ماهان هم خوشتیپه ولی به پای ماکان نمیرسه... از ماهان خوشم میاد آدم بی شیله پیله ایه اما ماکان زیادی مرموزه... بعضی موقع شک میکنم این دو تا با هم برادر باشن.... نگاهی به رزا میندازم خوابیده... ولی من خوابم نمیبره، با اینکه خیلی خسته ام ولی نمیتونم بخوابم...یکم تشنه ام شده... از اتاق خارج میشمو به سمت سالن میرم... همین که پامو میذارم تو سالن صدای غمگین کیارش رو از داخل سالن میشنوم... که با دیدن من سکت میشه... باورم نمیشه اشک تو چشماش جمع شده... ماهان و ماکان که متوجه من نشدند مسیر نگاه کیارش رو دنبال میکنند و تازه منو میبینند
ماکان با اخم میگه: کاری داشتی؟
-جام عوض شده خوابم نمیبره... دیدم تشنمه گفتم بیام یه لیوان آب بخورم
سری تکون میده و میگه: بشین... حالا اقدس رو صدا میزنم برات بیاره
-نمیخواد، خودم میرم میخورم
و بعد بدون اینکه منتظر جوابش بمونم به سمت آشپزخونه میرم و یه لیوان آب میخورم... سنگینی نگاه کسی رو روی خودم احساس میکنم برمیگردم میبینم ماکان به دیوار تکیه داده و داره نگام میکنه
-چیزی میخوای؟
ماکان: نه
-پس چرا اینجایی؟
ماکان: خونه ی خودمه، هر جا دوست داشته باشم میمونم
با بی تفاوتی از کنارش رد میشم میرم تو سالن...
ماهان: اگه خوابت نمیبره بیا بشین
-این بار چه نقشه ای کشیدی؟
ماهان: نقشه؟
-بله نقشه، نگو که از روی انسان دوستی ما رو دعوت کردی؟
ماهان: روژان باور کن من......
دستمو بالا میارم که ساکت میشه... ماکان هم در همین حین میاد تو سالن و رو به روی من میشینه... بی توجه به ماکان ادامه میدم
-نکنه فکر کردی من با کیارش دشمنی دارم؟
کیارش با ناراحتی میگه: مگه ندارین؟
-مگه دیوونه ام. با کسی که نشناسم دشمنی داشته باشم
ماکان با اخم میگه: اگه دشمنی نداری پس رضایت بده خواهرت با کیارش ازدواج کنه...
- چرا متوجه نیستین اونی که مخالفه من نیستم
کیارش زمزمه میکنه: رزاهه
-درسته... رزا مخالفه
ماهان با ناراحتی میگه: نمیشه راضیش کنی؟
-آخه من چیکار میتونم کنم... ازدواج فقط یه عقد دفتری نیست... به نظر من ازدواج پیونده دو قلب و دو روحه... وقتی از جانب رزا عشق و علاقه ای نیست چیکار میتونم کنم
ماهان: فکر میکردم از روی لجبازی اجازه نمیدی
با اخم میگم: من هیچوقت با زندگی خواهرم بازی نمیکنم
کیارش: من واقعا دوستش دارم ولی نمیدونم چه جوری بهش ثابت کنم... هر یه قدمی که من بهش نزدیک میشم اون بیشتر و بیشتر از من دور میشه
-ببینید آقا کیارش شاید اگه نحوه ی آشناییتون جور دیگه ی بود تا حالا با رزا ازدواج هم کرده بودین اما شماها بد شروع کردین... من خودم هم زیاد در جریان نیستم چی شد.... رزا اصلا دوست نداره به اون روزا فکر کنه
بعد با یه لحن غمگین ادامه میدم: همه دار و ندار من از دنیا همین خواهرمه... نمیخوام از دستش بدم... اون روزا که رزا رو با خودم برگردوندم داغون بود... هر چند رزا از قبل این ماجرا هم دغون شده بود
کیارش با ناراحتی میگه: مگه چه اتفاقی افتاده بود؟
آهی میکشمو میگم: پدر و مادرم تازه فوت شده بودن... رزا به پدر و مادرم خیلی وابسته بود... وابستگی من به خواهرم خیلی شدیده... اما وابستگی خواهرم به خونوادم دیوونه کننده بود.. همیشه پدرم از این همه وابستگی وحشت داشت... رزا تو اون روزا داغون بود... مجبور شدم خونمون رو بفروشم و یه آپارتمان بخرم میخواستم اونو از گذشته دور کنم... تازه حالش یه خورده بهتر شده بود
ماهان: چی شد که رزا رو فرستادی اینجا؟
-من نفرستادم... به زور اومد... برای اولین بار تو عمرم کوتاه اومدم که ایکاش نمی اومدم
ماهان: خواهرت قبل از مرگ پدر و مادرت در مورد هویت اصلیش همه چیز رو میدونست؟
-نه و این دومین ضربه ای بود که حال رزا رو خراب کرد... من میگم بهتره رزا رو فراموش کنید
کیارش با آشفتگی میگه: دارم دیوونه میشم... هیچوقت اینقدر پریشون نبودم... هر کار میکنم نمیتونم فراموشش کنم
ماهان: کیارش چند سالی بود که برای ادامه تحصیل ایران نبود... هفت هشت ماهی میشه که درسش تموم شده... کیارش اومد ایران یه سر به خونوادش بزنه و بره... اما با دیدن رزا موندگار شده... اون دیگه نمیخواست ایران بمونه... تنها دلیله موندش رزاهه
کیارش: اگه بفهمم رزا در کنار من عذاب میکشه واسه ی همیشه از ایران میرم...
ماکان و ماهان با ناراحتی به کیارش نگاه میکنند
ماکان با عصبانیت برمیگرده سمت منو میگه: خواهرت زیادی داره ناز میکنه، چه کسی رو بهتر از کیارش میتونه پیدا کنه
با خشم زل میزنم تو چشماشو میگم: خواهرم ناز نمیکنه فقط احساسی نسبت به این آقا نداره... فکر میکنی خودم متوجه احساسه کیارش به خواهرم نشدم... من حتی امشب یه اشاره کوچیک هم کردم
ماهان با تعجب میگه: واقعا؟
-اوهوم
ماهان با کنجکاوی میگه: خواهرت چی گفت؟
-گفت به کیارش احساسی ندارم
کیارش آهی میکشه و سرشو بین دستاش میگیره...
-ولی شاید یه راهی بشه
کیارش سریع سرشو بالا میاره... ماهان و ماکان هم با کنجکاوی نگام میکنند
کیارش: چه راهی؟
-اول از همه جبران گذشته
کیارش: هر چی که بگی انجام میدم
یه لحظه اجازه بده برم یه سر به خواهرم بزنم... بعد بلند میشمو به سمت اتاق خواهرم میرم... میترسیدم مثله دفعه پیش بیدار باشه و باز دردسر درست بشه... وقتی خیالم راحت شد برمیگردم و میگم: باید از اول شروع کنی
ماهان: چه جوری؟
-اول باید بابت گذشته ازش معذرت خواهی کنی
ماکان: کیارش کاری نکرده که بخواد معذرت خواهی کنه
کیارش و ماهان با هم دیگه میگن:ماکان
اونم ساکت میشه و مثله برج زهرمار جلوم میشینه
کیارش:بعدش؟
- من و رزا یه هفته قراره تو روستا بمونیم... تو این یه هفته فرصت داری خودت رو به خواهرم نشون بدی... باز هم تاکید میکنم تحمیل نه... باید رزا بفمه که عاشقشی... اینبار تنها اقدام میکنی... بدون پدر... بدون مادر... بدون ماکان... بدون ماهان... بدون دخالت دیگران... همین حالا هم اونقدر وضعت بد نیست؟
کیارش:چطور؟
-رزا میگه احساسی بهت نداره، نمیگه ازت متنفره... حس میکنم رزا عشقت رو باور نداره... شاید اگه باورش کنه قبولت کنه... همه ی سعیت رو کن اما بی تفاوت به نتیجه... مهم نیست آخرش چی میشه... مهم اینه که همه تلاشتو بکنی تا اگه چند سال دیگه به این روزا فکر کردی نگی ایکاش بیشتر تلاش میکردم
کیارش با مهربونی میگه: ممنونم... واقعا ازت ممنونم... قول میدم اگه موفق نشدم برای همیشه از زندگی رزا بیرون برم
-خواهش میکنم... من خیلی خسته ام... میرم یکم دراز بکشم شاید خوابم ببره... شب همگی بخیر
بعد بی توجه به بقیه میام تو اتاق و به آینده ی خودم و رزا فکر میکنم.... یه لحظه یاد صحبتام میفتم همیشه همین طوری ام اول رسمی حرف میزنم و بعد کم کم خودمونی میشم... اصلا نفهمیدم کی لحنه رسمیم رو با کیارش تغییر دادم... مامان همیشه سر این موضوع دعوام میکرد... اونقدر فکر میکنم که خودم هم نمیدونم کی خوابم میبره
     
#16 | Posted: 15 Sep 2013 09:19
فصل سوم

چشمامو باز میکنم... به ساعت نگاهی میندازم.. با دیدن ساعت جیغی میکشم... ساعت یازده ست و من هنوز خوابم... قرار بود با رزا بریم درمانگاه... سریع مانتوم رو میپوشمو از اتاق خارج میشم... دارم به سمت سالن میرم که ماکانو میبینم
ماکان:کجا میری؟
-خواب موندم... قرار بود با رزا بریم درمانگاه
ماکان: با ماهان رفت... گفت خسته ای بیدارت نکنیم
-یعنی چی؟
ماکان با بی حوصلگی میگه: یعنی همین... من باید برم بیرون کار دارم تو میخوای چیکار کنی؟
-خوب میرم جلوی خونه پدری رزا منتظرش میشم
ماکان: احتیاجی نیست
با اخم میگم: تو کاری که بهت مربوط نیست دخالت نکن
ماکان خشمگین نگام میکنه و با چند قدم بلند فاصله ی بین مون رو ازبین میبره و میگه: ببین دختر خانم بهتره که پا رو دم من نذاری که بدجور بد میبنی اگه تا حالا هم باهات کاری نداشتم فقط و فقط به خاطر ماهان بود...
با یه پوزخند میگم:اونقدر دمت درازه که من هر جا پامو میذارم یه تیکه از دمت میره زیر پام... اینا که دیگه دست من نیستن
مچ دستمو میگیره و محکم فشار میده از لای دندونای کلید شده میگه: خواهرت جز رعیته منه پس تو هم میشی جز رعیت من... یاد بگیر با من درست صحبت کنی
سعی میکنم مچ دستمو از دستش در بیارم که یه پوزخند رو لبش میشینه و میگه: خودتو خسته نکن تا من نخوام از دست من خلاصی نداری
با عصبانیت نگاش میکنمو میگم: نه رزا نه من هیچکدوم از رعیت جنابعالی نیستیم من تو رو حتی سگ خونمون هم حساب ...
هنوز حرفم تموم نشده که یه دستش میره بالا و رو صورت من فرود میاد... حس میکنم یه طرف صورتم بی حس شده... مچ دست چپم رو گرفته... دست آزادم رو بالا میبرم تا جواب سیلی رو بدم که با اون یکی دستش دستمو میگیره و با خونسردی میگه: کاری نکن که بعدا پشیمون بشی... من فقط و فقط بخاطر ماهان بهت چیزی نمیگم بهتره اینو از همین الان بدونی که اگه کاری نمیکنم دلیل بر این نیست که نمیتونم دلیلش اینه که دوست ندارم داداشم رو ناراحت کنم... بهتره حواستو جمع کنی
همینجور که تقلا میکنم تا دستامو از دستاش خارج کنم میگم: تو هیچی نیستی به جز یه عوضیه زورگو... حالم ازت بهم میخوره
هر دو تا دستامو ول میکنه و یه سیلی دیگه نثارم میکنه... چشماش از عصبانیت سرخ میشه... اینقدر تقلا کردم شالم رو زمین افتاده... هر دو تا مچمو با یه دست میگیره و با اون یکی دستش چنگ میزنه تو موهای بلندم و موهامو به شدت میکشه
ماکان: مثله اینکه خیلی دلت میخواد تنبیه بشی
حس میکنم موهام داره از ریشه کنده میشه... هر چی تقلا میکنم فایده ای نداره
یه تف میندازم توی صورتش و میگم متنفرم از آدمایی که فقط زور و بازوشون رو به دیگران نشون میدن
از عصبانیت منفجر میشه... مچ دستم و موهام رو ول میکنه... یه سیلی محکم دیگه نثارم میکنه و هلم میده که تعادلمو از دست میدمو سرم به چیزی برخورد میکنه و بعدش همه جا سیاه میشه
وقتی چشمامو باز میکنم... رزا رو با چشمای سرخ شده بالای سرم میبینم... رزا تا چشمای باز منو میبینه میگه: روژان حالت خوبه؟
-اوهوم... چی شده؟
رزا: نمیدونم... وقتی من و ماهان و کیارش به خونه میرسیم...من از آقا جعفر میپرسم که بیدار شدی یا نه که اون اظهار بی اطلاعی میکنه... میام تو سالن... میبینم رو زمین بیهوش افتادی... اگه بدونی چه حالی داشتم... ماهان معاینت میکنه و میگه چیزیت نیست... فقط بر اثر ضربه ای که به سرت خورده بیهوش شدی
کم کم همه چیز یادم میاد... لعنتی... لعنتی... حتی به خودش زحمت نداد ببینه من زنده ام یا نه
رزا: روژان چی شده؟
روژان:از خواب که بیدار شدم اینقدر خواب آلود بودم... همونجور خواب آلود توی سالن اومدم که نمیدونم به چی برخورد کردم... فقط یادمه سرم به یه چیز خورد و بعدش هم که دیگه نمیدونم چی شد
رزا با عصبانیت میگه: چرا مواظبه خودت نیستی؟
با ناراحتی میگم: رزایی بخشید
رزا: خیلی ترسیدم روژان... خیلی ترسیدم
-شرمندتم رزایی... تو رو خدا منو ببخش... حواسم نبود
رزا: عیبی نداره... ولی تو رو خدا دفعه ی بعد بیشتر مواظب خودت باش
روژان: خیلی گلی آجی جونم، حتما حتما مواظبه خودم هستم
رزا میخنده و منو محکم بغل میکنه
-رزایی؟
رزا:هوم؟
- چه طور دلت اومد منو اینجا بذاری؟
رزا با اخم میگه: اگه تو رو میبردم باز هم با قاسم دهن به دهن میشدی
-اذیتت نکردن؟
رزا: چون ماهان باهام بود جرات نکردن چیزی بهم بگن
-کیارش کجا بود؟
رزا: موقع برگشت تو راه دیدیمش ماهان هم سوارش کرد... روژان یه چیز بهت میگم ولی میدونم باورت نمیشه؟
-چی؟
رزا: کیارش از من عذرخواهی کرد
سعی میکنم خودمو متعجب نشون بدم
-واقعا؟
رزا: اوهوم... اولش باورم نمیشد... فکر میکردم کلکی تو کارشه... اما وقتی همه چیز رو برام تعریف کرد فهمیدم که اون تو هیچکدوم از کارای قاسم و ماکان نقش نداشته... مثله اینکه ماجرا رو برای ماهان و ماکان تعریف میکنه... که ماکان از روی دلسوزی برای پسرعموش به قاسم پول میده تا منو اینجا موندگار کنه... اون روز که تو اومدی خیلی ترسیده بودم واسه همین حرفاشو باور نکردم... اما الان که همه حرفاشو کامل شنیدم میدونم اون قصد بدی نداشت
موزیانه میگم: یعنی میخوای از ترشیدگی نجات پیدا کنی؟
رزا: روژان باز شروع کردی؟ من هنوز هم به کیارش احساسی ندارم... اما حس میکنم مرد بزرگیه... با اینکه کار اشتباهی نکرده ولی خودشو مقصر میدونه و از من عذرخواهی میکنه
-با حرفت کاملا موافقم
رزا همونطور که داره از جاش بلند میشه میگه: یکم استراحت کن من هم برم به اقدس خانم بگم یکم سوپ برات درست کنه
-مگه سرما خوردم؟
رزا همونجور که داره بیرون میره میگه: ساکت باش و استراحت کن
بعد هم در رو میبنده... همونجور که دراز کشیدم به امروز فکر میکنم... پسره ی عوضی مزخرف اون بلا رو سرم آورد بعدش حتی منو به یه درمانگاه نرسوند... از یه حیوون هم پست تره... از تختخواب بلند میشمو جلوی آینه میرم... خدا رو شکر جای ضربه ها کبود نشده... فقط خدا خدا میکردم که علامتی رو صورتم نمونده باشه... یه کم سرخ شده اما زیاد معلوم نیست... دوست نداشتم رزا رو ناراحت کنم... خوب شد چیزی نگفتم ممکن بود دوباره همه چیز خراب بشه... شاید کیارش تونست نظر رزا رو عوض کنه... همونجور که دارم فکر میکنم به سمت تخت میرمو دوباره خودمو به خواب میسپار
     
#17 | Posted: 15 Sep 2013 09:19
با تکون های دستی چشمامو باز میکنم
رزا: روژان بیدار شو برات سوپ آوردم
خمیازه ای میکشمو میگم: رزا چرا مسخره بازی در میاری من خوبم... سوپ نمیخورم... من تا حالا چند بار سوپ خوردم که این بار دومم باشه... سوپ دوست ندارم
بعد از رختخواب بلند میشمو به سمت در میرم
رزا: روژان بشین غذاتو بخور
درو باز میکنمو از اتاق میرم بیرون... همه تو آشپزخونه دارن غذا میخورن... یه سلام زیر لبی به همه میگم که نگام تو نگاه ماکان قفل میشه... با نفرت نگامو ازش میگیرم
تا چشم ماهان به من میفته میگه: تو اینجا چیکار میکنی؟ حالا باید تو رختخواب باشی
با اخم بهش نگاهی میکنمو میرم یه بشقاب برمیدارم... پشت میز میشینم
- کم به اون یکی جواب پس دادم حالا نوبته توهه... اومدم غذا کوفت کنم حرفیه؟
صدای رزا رو میشنوم که میگه: روژان کجایی؟
زمزمه میکنم: وای این دوباره پیداش شد
جواب نمیدمو برای خودم برنج میکشمو یکم فسنجون هم روی غذام میریزمو شروع به خوردن میکنم
رزا میاد داخل آشپزخونه و با داد میگه: روژااااااااااان
همونجور که دارم غذا میخورم میگم: هوم؟
رزا: هوم و کوفت، هوم و درد، هوم و مرض، هوم و زهرمار
-بقیه فحشاتو بذار برای بعد غذا... بیا غذا بخور که دیگه از این غذاهای مفت و مجانی گیرمون نمیاد
صدای خنده ی ماهان و کیارش بلند میشه... یه نگاه به کیارش میندازمو میگم: تو مگه خونه زندگی نداری همیشه اینجا پلاسی؟
رزا: روژاااااااااااااااااااااا ااااان
بی توجه به داد رزا میگم: رزایی میذاری من سهم تو رو بخورم؟... تو یه خورده چاق شدی... رژیم بگیری خوبه هااااااااااا
رزا با عصبانیت میاد سمت منو گوشمو میگیره و بلندم میکنه و میگی میری تو اتاق استراحت میکنی
دیس برنج رو از رو میز برمیدارمو میگم: بی غذا هیچ جا نمیرم
کیارش از بس خندیده از چشماش اشک میاد... ماهان هم از خنده دلشو گرفته... ماکان هم با خنده نگامون میکنه... چقدر ازش متنفرم... تنها آدمایی که ازشون متنفرم یکی قاسمه و اون یکی ماکان... با خشم نگامو ازش میگیرم... با صدای رزا به خودم میام...
رزا: اون دیس رو بذار سرجاش
-نمیخوام
رزا: روژااااااااان میگم بذار سر جاش
-نمیخوام
رزا دیس رو ازم میگیره منم سریع بشقاب غذام رو برمیدارم و تند تند میخورم
رزا: روژان چرا عینه بچه ها رفتار میکنی؟ به خدا این غذا تموم نمیشه
با لحنی مظلوم میگم: از کجا معلوم شاید شد؟
ماهان از بس خندید به سرفه افتاد... کیارش هم دست کمی از ماهان نداره...
رزا: اقدس خانم اون همه زحمت کشیده برات سوپ درست کرده
-سوپ دوست ندارم
رزا: سوپتو بخور بعد بیا غذا بخور
-بچه خر میکنی؟
رزا: تو خودت از هر بچه ای بچه تری
-اگه راست میگی اول خودت سوپ بخور
رزا: باشه منم میخورم
-تو خجالت نمیکشی این همه آدم اینجا نشستن بعد میخوای تنهایی سوپ بخوری... برو ظرف بیار واسه همه سوپ بریز
رزا تازه متوجه بقیه میشه و با شرمندگی به همه نگاه میکنه...با این کارش دوباره صدای خنده همه بلند میشه
ماهان با خنده میگه: رزا خانم سوپ رو بیارین همه میخوریم
رزا لبشو گاز میگیره و با چشم و ابرو برام خط و نشون میکشه.. بعد میره سوپ بیاره... سوپ رو ازش میگیرمو میگم: آجی تو برو ظرفا رو بیار من واسه همه سوپ میکشم
رزا: باز چه نقشه ای داری؟
ماهان: روژان من هنوز هزارتا آرزو دارما مرگ موش که توش نریختی؟
-اصلا خوبی به هیچکدومتون نیومده منو بگو که گفتم خواهرم خسته نشه و بعد با حالت قهر پشت میز میشینم
کیارش با خنده میگه: قهر نکن... اصلا بیا واسه من سوپ بریز
رزا به نشونه ی تاسف سری تکون میده و میره ظرف میاره... برای کیارش یه عالمه سوپ میریزم
کیارش: بسه دیگه... چه خبره؟
نگاهی به رزا میکنمو میگم: بفرما کیارش هم سوپ دوست نداره
کیارش دستپاچه میشه و میگه: چی واسه خودت میگی... اصلا بازم برام سوپ بریز من عاشق سوپم
یه لبخند موزی میزنمو هیچی نمیگم واسه همه یه عالمه سوپ میریزم... همه برای اینکه مجبورم کنند بخورم با به به چه چه میخورن... که یهو با صدای بلند میگم: وااااااااااااااای
ماکان که داشت سوپ میخورد... سوپ میپره تو گلوش و به سرفه میفته... رزا دستپاچه یه لیوان آب میریزه و به دست ماکان میده... ماکان آبو میخوره با خشم نگام میکنه
رزا با عصبانیت میگه: دیگه چی شده؟
با مظلومیت میگم: اینقدر شماها از سوپ خوشتون اومد که دیگه واسه من چیزی نذاشتین و قابلمه خالی رو بهشون نشون میدم
بعد یه آهی میکشمو میگم: عیبی نداره... خودتونو ناراحت نکنید من زیاد سوپ دوست ندارم... خیلی خوشحالم که تونستم دل همه تون رو شاد کنم و غذای مورد علاقه تون رو بهتون بدم...
ماهان و کیارش مات و مبهوت به من نگاه میکنند... ماکان خندش گرفته... رزا از شدت عصبانیت سرخ شده
رزا با داد میگه: روژان میکشمت
بعد با سرعت به سمت من میاد من میرم اون سمت میزو میگم: رزایی این کارا از یه خانم متشخص بعیده، تقصیر من چیه شماها عاشق سوپ هستینو واسه من چیزی نذاشتین؟
رزا دوباره میاد سمت من که منم سریع میرم طرف دیگه میز
رزا: بهتره خودت تسلیم بشی اگه خودم بگیرمت کارت تمومه
-آجی بد کردم خودم نخوردم سهمم رو دادم به شماها... من خواستم دل شماها رو شاد کنم... آخه اینه جواب ایثار؟اینه جواب فداکاری؟
اون قدر دور میز چرخیدیم که ماهان و ماکان و کیارش سرگیجه گرفتن
رزا:چرت و پرت نگو... میگم وایستا
- مگه دیوونه ام
اینو میگم و قابلمه رو میندازم رو میزو فرار میکنم...همونجور که فرار میکنم بلند میگم: رزایی تو حالا داغی... نمیفهمی... حواست نیست... یه بار میزنی منو میکشی... فردا میان اعدامت میکنند... من دارم با فرارم باز در حق تو فداکاری میکنم
ماهان و ماکان و کیارش فقط میخندن
رزا: بذار اعدامم کنند...اینجوری بهتر هم میشه... از دست تو خلاص میشم... تو دیگه برام آبرو حیثیت نذاشتی
-آجی میخوای خودم بکشمت... اینجوری هم از دست من خلاص میشی هم یه موجوده بی گناه رو بیخودی به کشتن نمیدی...
رزا: روژژژژژژژژژژان
میرم داخل اتاق و درو از داخل قفل میکنم
     
#18 | Posted: 15 Sep 2013 09:20
موقع شام از اتاق بیرون میرمو به سمت سالن حرکت میکنم یه سلام مظلومانه به همه میکنم و میرم کنار رزا میشینم... رزا به حالت قهر از جاش بلند میشه و میره رو یه مبل تک نفره میشینه
-هــــــی .....
رزا: حرف زدی نزدیا شنیدی؟
مظلومانه میگم: اوهوم
رزا: خوبه
ماهان و کیارش با خنده نگامون میکنند اما ماکان خونسرد رو مبل نشسته و هیچی نمیگه
ماهان: حالت خوبه روژان؟
سکوت میکنمو هیچی نمیگم
کیارش: روژان چرا هیچی نمیگی؟
با مظلومیت به همه نگاه میکنم
رزا با نگرانی از جاش بلند میشه و میگه: روژان چی شده؟ چرا حرف نمیزنی
با مظلومیت میگم: خودت گفتی حرف زدی نزدیا... من آخه به کدوم ساز تو برقصم؟ بابا قاطی میکنم هر لحظه یه ج.........
با به پس گردنی که رزا نثارم میکنه ساکت میشم
رزا: منو بگو که نگران تو میشم
-مظلوم گیر آوردی... هی کتکم میزنی...
رزا: اگه تو مظلومی پس مظلوم کیه؟
-خوب معلومه دیگه من...
بعد با یه لحن جدی ادامه میدم: یکم به خواهرت احترام بذار... همین کارا رو میکنی دیگه... هیشکی نمیگیردت تا منم از دستت خلاص بشم... اینجوری نمیشه رزا من باید یه فکری برات کنم
بعد برمیگردم به سمته ماهانو میگم: ماهان یه خودکار و یه کاغذ برام میاری؟
ماهان با تعجب از جاش بلند میشه و تو یه اتاقی میره... بعد از چند دقیقه با یه کاغذ و خودکار برمیگرده و بی حرف جلوم میذاره... همه از لحن جدی من تعجب کردن... حتی ماکان هم با تعجب داره نگام میکنه
کاغذ رو برمیدارمو زیر لب ازش تشکر میکنم
-چرا همه منو نگاه میکنید؟نهار درست و حسابی که بهم ندادین... حداقل یه شام بدین بخورم
بعد بی توجه به بقیه شروع میکنم به نوشتن... وقتی تموم میشه میگم: آخیش... تموم شد
رزا با کنجکاوی میگه: اون تو چی نوشتی؟
با اخم میگم: به توچه؟ فوضولی نکن به کاره خودت برس... من میرم این کاغذو بچسبونم پشت ماشینم و بیام
رزا: روژان تو رو خدا آبروریزی راه ننداز
-آبروریزی چیه؟... من دارم کار خیر هم میکنم
کیارش با کنجکاوی میگه: چه کاره خیری؟
-من اهل ریا نیستم اگه کار خیر کنم همه جا جار نمیزنم
از سالن خارج میشم و میرم تو حیاط... آروم آروم به سمت ماشینم میرم... در ماشین رو باز میکنمو... چسب رو از داشبورد ماشین برمیدارم... برمیگردم برم سمت شیشه عقب ماشین که میبینم همه دنبالم اومدن و با کنجکاوی بهم نگاه میکنند... نچ نچی میکنمو سرمو به عنوان تاسف تکون میدم
-عجب آدمای بیکاری هستینا... مگه شماها کار و زندگی ندارین که دنبال من راه میفتین
بدون اینکه منتظر جوابشون باشم کاغذ رو به شیشه عقب ماشین میچسبونم
ماهان با کنجکاوی جلوتر میاد و کاغذ رو میخونه و بعد از خنده منفجر میشه... کیارش هم با تعجب میاد جلو و با صدای بلند نوشته های رو کاغذ رو میخونه:
فوری ....فوری....
به یک عدد شوهر چلاق.... کر و لال... پولدار.... نیازمندیم
در صورت نداشتن چنین خصوصیاتی بیخودی تماس نگیرین
شماره تماس: ............(شماره تماس رزا)
کیارش هم از خنده منفجر میشه... ماکان هم خندش گرفته اما رزا با حالت قهر به سمته خونه میره
ماهان: حالا چرا چلاق؟
- اگه چلاق هم نباشه دو روزه از دست کتکای رزا چلاق میشه
کیارش با لبخند میگه: چرا عشقه منو اذیت میکنی؟ گناه داره هااااااااااا
-یه کار نکن همین فردا دست رزا رو بگیرمو با خودم ببرم
کیارش: غلط کردم خواهرزن عزیز
-هنوز زنه رو راضی نکردی ما شدیم خواهرزن
کیارش: حالا اگه چلاق و کرولال نباشه نمیشه
یکم فکر میکنمو میگم:اگه کر هم نبود مسئله ای نیست ولی با لال نبودنش نمیتونم کنار بیام
ماهان: آخه واسه چی؟
-وقتی میگم کر باشه چون دلم واسه پسره میسوزه چون اگه کر هم نباشه در آخر با جیغای رزا کر میشه.... اما وقتی میگم لال باشه چون من از دست رزا به اندازه ی کافی میکشم تازه بیام یکی دیگه تحمل کنم... اصلا حرفشم نزن که راه نداره
کیارش کاغذو از رو شیشه میکنه و همه با خنده میریم داخل خونه
دو روز از اون شب میگذره... رزا یه چند ساعتی باهام قهر کردو بعد باهام آشتی کرد... هر چقدر اصرار کردیم بذارن بریم ماهان و کیارش نذاشتن... ماکان هم با پوزخند نگامون میکرد... امروز رزا میخواد بره به مادرش سر بزنه....
-رزا بذار منم بیام، قول میدم چیزی نگم
رزا: گفتم نه... میای اونجا بیخودی اعصابتو خورد میکنی
-تو هم میری اونجا فقط بد و بیراه بارت میکنند و برمیگردی
رزا: روژان باور کن خیلی نگرانه مادرم هستم وگرنه نمیرفتم
-من که نمیگم نرو میگم منم باهات بیام
رزا میخواد چیزی بگه که کیارش میپره وسط حرفش
کیارش: خانما اکه اجازه بدین من با شماها میام
رزا: آخه نمیخوام مزاحم شما بشم
-اجازه نمیدی من بیام... پس اینو با خودت ببر... اینقدر با اعصابم بازی نکن
رزا: روژان این چه طرز حرف زدنه؟
با بی حوصلگی میگم: تو رو خدا درس اخلاق رو ول کن
و بعد برمیگردمو میگم: کیارش یه لطفی کن باهامون بیا... من داخل خونه نمیرم... فقط رزا رو میرسونم ولی تو باهاش برو داخل... نذار حرفی بهش بزنند
رزا: روژژژژژژان
بعد هم بی توجه به رزا با اعصابی داغون از خونه خارج میشمو میام تو ماشینم میشینم.... واقعا نمیدونم چیکار کنم... دوست ندارم خواهرم از هیچکس بد و بیراه بشنوه... تحملش خیلی خیلی برام سخته.... از ماهان و ماکان هم خبری نیست... ماهان رفته شهر... ماکان هم رفته داخله روستا... اکثر مردم روستا تو باغ و زمیناش کار میکنند... اصلا ازش خوشم نمیاد... تو این دو روز فهمیدم به جز خونوادش هیچکس براش مهم نیست... دیوونه وار عاشقه برادرشه... مثله من که رزا رو دیوونه وار دوست دارم... با صدای رزا به خودم میام...
رزا: روژان از دستم ناراحت نباش من دوست ندارم به خاطر من ناراحت بشی هر وقت میای اونجا اعصابت داغون میشه
-بیخیال رزا
ماشینو روشن میکنم... کیارش هم رو صندلی عقب میشینه و من ماشینو به حرکت در میارم... وقتی به نزدیکای خونه میرسیم ماشینو پارک میکنم
-من میرم یکم تو روستا قدم بزنم... چند ساعت میمونی؟
رزا: دو ساعت دیگه اینجا باش
سری تکون میدمو بی توجه به اونا شروع میکنم به قدم زدن... اینجا رو دوست دارم... هواش خیلی خیلی تمیزه... مردم رو زمینها و باغ ها کار میکنند... با لذت بهشون نگاه میکنم... حس میکنم مردم بی ریا و ساده ای هستن... همینجور که دارم با خودم فکر میکنم یه صدای آشنا رو میشنوم... برمیگردم به طرف صدا... آره .... خودشه... ماکانه... داره به محافظایی که قبلا برای رزا گذاشته بود با داد و فریاد دستور میده... یه پیرمرد التماس میکنه و بقیه مردم روستا هم اونجا جمع شدن...
ماکان به نوچه اش میگه: شلاق رو بیارین
     
#19 | Posted: 15 Sep 2013 09:20
این چی میگه؟... یکی از نوچه هاش شلاق رو میاره... یکی از نوچه ها میره به طرف پیرمرده و اونو به شدت هل میده... پیرمرده بیچاره میفته رو زمین... ماکان هم با بی رحمی تمام شلاقو بالا میبره و بر تن نحیف پیرمرد فرود میاره... دومین ضربه... سومین ضربه... به خودم میام... با عصبانیت به سمت ماکان میرمو دستشو که برای بالا بردن ضربه ی بعدی بالا برده میگیرم ...با تعجب به عقب برمیگرده... وقتی چشمش به من میفته تعجب جای خودش رو به عصبانیت میده
با فریاد میگم: تو خجالت نمیکشی... رو این پیرمرد دست بلند میکنی... ناسلامتی جای پدرته؟
با فریادی بلندتر از من میگه: تو کاری که بهت مربوط نیست دخالت نکن... بهتره همین حالا گورتو گم کنی
-که بزنی این پیرمرد رو آش و لاش کنی
با پوزخند میگه: نکنه دلت میخواد به جای اون تو رو بزنم آش و لاش کنم
-از آدم حیوون صفتی مثله تو هیچ بعید نیست همچین کاری کنی
چشماش از عصبانیت سرخ شده... رگ گردنش متورم شده... شلاق رو میبره بالا و سمت صورتم فرود میاره... دستمو میبرم جلو که شلاق به صورتم نخوره... شلاق به بازوم برخورد میکنه... برای دومین بار شلاقو میاره بالا... باید شلاقو ازش بگیرم و گرنه چیزی ازم نمیمونه اینبار با شدت بیشتری بهم ضربه میزنه کف دستم که حائل صورتم بود از سوزش میسوزه برای سومین بار داره شلاقو برای ضربه پایین میاره که با کف دستم سر شلاق رو میگیرم... ضربه دوم کاری بود... بدجور دستم رو زخم کرده... بدجور خون از دستم جاریه... با اینکه تا حد مرگ درد دارم اما سر شلاق رو محکم گرفتم اونم داره سعیشو میکنه که شلاق رو از دست من دربیاره
با پوزخند میگم: تو این دنیا فقط آدمای بزدلی مثله تو هستن که به ضعیفا زور میگن... چون میدونند با قویتر از خودشون نمیتونند بجگند عقده هاشون رو سر ضعیف ترها خالی میکنند
بعد شلاق رو ول میکنم و از جلوش میگذرم هنوز چند قدم نرفتم که با عصبانیت خودشو به من میرسونه و میگه: چطور جرات میکنی با من اینجوری حرف بزنی
-چیه لابد میخوای دوباره شلاق دستت بگیری و منو بزنی یا نه نکنه دلت میخواد چند تا سیلی نثارم کنی... ولی به نظرم تکراری شده
بعد با دست خونی به طرفی هلش میدم که لباسش کثیف میشه... نگاهی به لباسش و نگاهی به دستم میندازه... مچ اون دستمو که آسیب دیده میگیره و با شدت فشار میده
ماکان: با یکم فشار بیشتر میتونم بشکونمش... نظرت چیه؟
با اینکه خیلی درد دارم اما یه پوزخند میزنم و همه ی سعیمو میکنم که صدام نلرزه
-اگه غیر از این رفتار میکردی تعجب داشت
با عصبانیت مچ دستمو ول میکنه و شلاق رو روی زمین میندازه و از من دور میشه
وچه هاش هم دنبالش میرن... به پیرمرد بیچاره نگاهی میکنم... اهالی روستا دارن بهش کمک میکنند... به سمت پیرمرد میرمو میگم
-پدرجان حالتون خوبه؟
پیرمرد:خوبم دختر... این چه کاری بود که کردی؟ میدونی ممکن بود یه بلایی سرت بیاره
متوجه ی حرفش نمیشم... به دستم نگاهی میکنمو با خودم میگم همین حالا هم کم بلایی سرم نیاورد
-پدرجان حالا که چیزی نشده... میتونم بپرسم موضوع چی بود؟
پدرجان: راستش نوه ام تو باغ اومده بود... ما که داشتیم میوه ها رو میچیدیم میره سر یکی از جعبه ها چند تا از میوه ها رو میخوره
با تعجب میگم: خوب این که مسئله ای نیست... مشکل کجاست؟
پدرجان: دخترم همه این باغها متعلق به آقاست... ما فقط کارگر هستیم حق نداریم بی اجازه از این میوه ها استفاده کنیم
با ناراحتی میپرسم نوه تون کجاست؟
نوه شو بهم نشون میده... یه دختر کوچولو حدودا شش هفت ساله گوشه ای وایستاده و داره گریه میکنه... الهی بمیرم چقدر هم خوشگله... میرم سمت دخترک... با ترس یه قدم عقب میرم... اثر انگشتهای یه دست رو روی صورتش میبینم... باورم نمیشه... یعنی به این بچه هم رحم نکرد... جلوش زانو میزنمو با مهربونی میگم: سلام خانم خانما
دختر با صدای لرزون میگه: سلام خانم
-اسمت چیه خانم خوشگله؟
دختر: سمیه
-چه اسم خوشگلی هم داری دقیقا مثله خودت... بگو ببینم سمیه خانم، چرا گریه میکنی؟
سمیه با هق هق میگه: همش تقصیر من بود
بغلش میکنمو میگم:هیس... گریه نکن گلم... هیچی تقصیر تو نبود... آروم باش.... هیس... آروم.... تو کاره اشتباهی نکردی... مگه پدربزرگت رو دوست نداری؟
سمیه: اوهوم
-پس نباید گریه کنی و غصه بخوری... چون پدربزرگت با گریه تو ناراحت میشه و غصه میخوره
سمیه: ولی من باعث شدم اونا بابایی رو بزنن
- عزیزم تو باعث نشدی... هیچکس مقصر نیست... جز اون مرتیکه زورگو که یه روز بدجور حالشو میگیرم
سمیه با تعجب نگام میکنه: عزیزم مگه نمیخوای بابابزرگ شاد بشه
سمیه با ذوق بهم نگاه میکنه و میگه: آره
-خوبه... پس حالا برو پیشه بابایی و بهش نشون بده ضعیف نیستی... اینجوری بابایی خوشحال میشه
سمیه: چه جوری نشون بدم
-بیخودی اشک نریز... برو پیشش بغلش کن... بوسش کن... اینجوری بابایی همه چیز رو فراموش میکنه
بعدش هم دو تا شکلات از جیب مانتوم در میارمو بهش میدم... ازم خداحافظی میکنه و با سرعت به سمت پدربزرگش میره... پیرمرد تا نوه شو میبینه یه لبخند میزنه... سمیه میره تو بغل پیرمردو آروم بوسش میکنه... دیگه اشک نمیریزه... سمیه یه دونه از شکلاتها رو به پیرمرد میده... نگاه پیرمرد به من میفته... یه دنیا قدردانی رو تو چشماش میبینم.... لبخندی میزنمو از اونجا دور میشم... تو این روستا با این همه قشنگی فقط و فقط ظلم و ستم بیداد میکنه... دلم میخواد به این مردم کمک کنم اما چه جوری؟... مگه چاره ای هم وجود داره؟... مگه کاری هم از دستم برمیاد... با صدای یه نفر به خودم میاد... به طرف صدا برمیگردم کیارشه
کیارش:روژان کجایی؟ میدونی ما از ک........
یهو حرف تو دهنش میمونه...
-چی شده؟ چرا ساکت شدی؟
باز چیزی نمیگه... مسیر نگاشو دنبال میکنم... آه از نهادم بلند میشه... دستم هنوز خونریزی داره... اصلا حواسم نبود... اون بچه هم همینجوری بغل کردم... لابد لباسش کثیف شد... وای حالا جواب رزا رو چی بدم... با صدای لرزون کیارش به خودم میام: روژان چی شده؟
-از اون پسرعموی احمقت بپرس؟
زیر لب زمزمه میکنه: ماکان این کارو کرده؟
-نه بابا.... خودم دیدم زیادی سالمم گفتم برای تنوع یکم خودمو ناقص کنم
کیارش با نگرانی میگه: آخه واسه ی چی؟
وقتی ماجرا رو براش تعریف میکنم میگه: آخه چرا این کارو کردی؟
-تو حالت خوبه؟ من باید میذاشتم فقط برای چند تا میوه ی ناچیز یه پیرمرد رو تا حد مرگ کتک بزنه؟
کیارش: روژان تو چرا متوجه نیستی... ما اگه به این مردم یکم رو بدیم سرمون سوار میشن
با ناباوری به کیارش نگاه میکنم... این همون کیارشه مهربونه... این همون آدمیه که برای خواهر من اشک از چشماش جاری شد... نه... این اون آدم نیست... من با این آدم چقدر غریبه ام... من کلا با این خونواده چقدر غریبه ام... چرا هر روز تو این روستا یه چیز عجیب میبینم
با داد میگم: کیارش من حالم از تو و اون پسرعموی بدتر از خودت به هم میخوره... از همین حالا بهت میگم اگه رزا هم راضی بشه باهات بمونه من یکی نمیذارم،من اگه راضی شدم بهت کمک کنم چون تو رو یکی از مهربونترین آدما دیدم... من تو چشماعت عشق و محبت دیدم... ما حالا میفهمم تو فقط به کسایی محبت میکنی که برات عزیزن... مردم عادی واسه تو هیچی نیستن... من دوست ندارم چنین مرد پستی شوهر خواهرم بشه
بعد هم از کنارش میگذرم... باید یه فکری به حال دستم کنم
کیارش: روژان کجا میری؟
یکی از اهالی روستا رو میبینم
-خانم... خانم
زن جوونی به سمتم برمیگرده... تا کیارش رو کنار من میبینه دستپاچه میشه و میگه: بله خانم جان؟
دلم میگیره... همه ی اهالی روستا از این خونواده میترسن بعد من دست خواهرم رو گرفتمو اونجا موندگار شدم
-ببخشید گلم میخواستم بدونم کجا میتونم دستمو بشورم
زن: خانم خونه من خیلی نزدیکه با من بیاین
نگاهی به دستم میکنه و منو به سمت خونش میبره، کیارش هم دنبالم میاد... برمیگردم به سمت کیارشو با اخم میگه: تو کجا میای؟ بهتره به جای دنبال کردن من رفتارتو اصلاح کنی
کیارش: من....
-از جلوی چشمام گم شو، حوصله ی آدمای رذلی مثله تو و پسرعموت رو ندارم
کیارش چشماش غمگین میشه و من بی تفاوت از کنارش رد میشم... من نمیخواستم تلافی پسرعموشو سرش در بیارم... اگه باهاش اینجور رفتار میکنم فقط و فقط واسه حرفیه که زده... اونا واسه هیچکس جز خودشون ارزش قائل نیستن... همین حالا هم کیارش فقط و فقط بخاطر رزا بهم چیزی نمیگه... صدای زن رو میشنوم
زن: خانم رسیدیم
به داخل خونه میرم...دستم رو میشورم... یه تیکه پارچه برام میاره تا دستمو باهاش ببندم... پارچه رو ازش میگیرمو میبندم... فقط میتونم امیدوار باشم عفونت نکنه...
-ممنون گلم، خیلی بهم لطف کردی
زن: وظیفمه خانم
آهی میکشمو میگم: لطفه گلم... لطفه...
بعد ادامه میدم: اینجا کسی نیست که به من و خواهرم یه اتاق اجاره بده... فقط واسه چند روز میخوام
زن: چرا خانم، حاج رضا به کسایی که از شهر میان اتاق اجاره میده
-آدرسشو بهم میگی
آدرسو بهم میگه و من هم ازش تشکر میکنم و از خونه خارج میشم
     
#20 | Posted: 15 Sep 2013 09:21
میرم به اون سمتی که ماشین رو اونجا پارک کردم... بدجور اعصابم خورد شده... هنوز هم باورم نمیشه کیارش اون حرف رو زده باشه... تصمیم دارم بعد از رسوندن خواهرم برگردم و با حاج رضا صحبت کنم... به ماشین رسیدم رزا و کیارش دارن با هم صحبت میکنند... رزا تا چشمش به من و دستم میفته جیغ کوتاهی میکشه و میگه: روژان چی شده؟
حتی حوصله ی خنده و شوخی هم ندارم... سعی میکنم لبخند بزنم
-چیزی نیست گلم نگران نباش
اشک تو چشمای رزا جمع میشه و میگه: روژان تو چت شده؟
تو چشمای کیارش التماس رو میبینم... یه پوزخند میزنم و نگامو ازش میگیرم به سمت رزا برمیگردمو به زحمت میخندم
- باور کن چیزیم نیست... داشتم برمیگشتم پام به سنگ گیر میکنه و میفتم یه خورده دستم زخمی میشه
رزا به طرفم میاد و میگه: بذار دستت رو ببینم ممکنه عفونت کنه
از ترس اینکه پارچه رو باز کنه میگم: رزا اینجا که چیزی نداریم بریم خونه بعد ببینیم چی شده؟
رزا: راست میگی... سوار شو من رانندگی میکنم
تو ماشین میشینیم... رزا ماشین رو روشن میکنه... همونجور که ماشینو میرونه منو سرزنش میکنه
رزا: آخه حواست کجا بود... کیارش اومد دنبالت پیدات نکرد....
با شنیدن این حرف نیشخندی میزنمو چیزی نمیگم
رزا:هنوز دو روز از اون اتفاق........
دیگه هیچی نمیشنوم همه حواسم میره به سمت حوادث اخیر... من اینجا چیکار میکنم... بین این مردم... ین این آدما... و از همه بدتر تو خونه ی آدمای نفرت انگیزی مثله ماکان... من دارم چه غلطی میکنم... خیلی خوشحالم که رزا علاقه ای به کیارش نداره... حس میکنم رزا تغییر کرده... رزای این رزا به ضعیفی رزای قبل نیست... دوست ندارم با گفتن این حوادث بذر ترس رو تو دلش بکارم... باید خودم همه چیز رو حل کنم... با صدای رزا به خودمم میام
رزا: روژان حواست کجاست؟ یک ساعته دارم صدات میکنم
-رسیدیم؟
رزا از رفتارم تعجب میکنه... میدونم این همه جدیت خیلی براش عجیبه ...
رزا با تعجب میگه: آره
همه پیاده میشیم و من میرم به طرف صندلی راننده
رزا با تعجب میگه: کجا میری؟
-یادم اومد یه کار نیمه تموم تو روستا دارم... باید برگردم
رزا با تعجب و کیارش با نگرانی و شرمندگی نگام میکنه... ماشین ماهان هم همون لحظه میرسه... پشت ماشین من نگه میداره و پیاده میشه
ماهان با خنده به همه سلام میکنه که با دیدن قیافه ی جدی من، چهره ی گرفته ی کیارش خنده رو لباش خشک میشه
ماهان: چیزی شده
-نه چیزی نشده... یه کاری برام پیش اومد باید برم روستا
ماهان: بیا من میرسونمت
-ممنون ترجیح میدم تنها باشم
رزا: روژان چیزی شده؟
دلم برای خواهرم میسوزه باید یه بهونه بیارم تا از نگرانی در بیاد... دستشو میگیرم و با خودم یه گوشه میبرم... تو چشمای کیارش خواهش و التماس موج میزنه با نفرت نگامو از کیارش میگیرم که این حرکت من از چشمای ماهان دور نمیمونه
-رزا راستش یه اتفاقی افتاده... اما چیز زیاد مهمی نیست
رزا: چی شده روژان؟
-همونطور که بهت گفتم موقع برگشت حواسم نبود پام به سنگ گیر کرد... یه دختر بچه هم جلوم بود... هم من میفتم هم باعث میشم اون دختربچه یه خورده اذیت بشه.. الان خیلی نگران هستم... واسه همینه که یه خورده اعصابم خورده
رزا لبخندی میزنه و بغلم میکنه و من رو به خودش فشار میده بازوم از درد تیر میکشه.. لبمو محکم گاز میگیرمو هیچی نمیگم
رزا: قربونت برم که اینقدر مهربونی... فکر کردم چی شده؟ حالا چرا میخوای دوباره به روستا برگردی؟
-امروز از یکی از اهالی روستا شنیدم که یه نفر به مسافرا خونه اجاره میده میخوام برم یه پرس و جویی کنم
رزا: ما که اینجا هستیم دیگه اتاق واسه چی؟
-رزا مثله اینکه یادت رفته ما قرار بود یه شب اینجا بمونیم ولی الان چندین شب و روزه که اینجا هستیم... تازه بیشتر کارامون هم اینا انجام میدن... من خوشم نمیاد سربار کسی باشم... اینجوری احساسه خوبی ندارم... تازه احساس میکنم ماکان هم تو رودربایستی قرار گرفت و قبول کرد
رزا میخواد حرفی بزنه که میگم: رزا من اینجا راحت نیستم... یه روز دو روز سه روز به نظرت یکم زیاد نشده... من خوشم نمیاد سربار کسی باشم... احساسه خوبی ندارم... تازه احساس میکنم ماکان هم تو رودربایستی قرار گرفت و قبول کرد
انگار رزا با حرفهای من متقاعد شده: حق با توهه... ما نباید مزاحم اینا بشیم... بهتره چند روز باقیمونده رو یه اتاق اجاره کنیم... ولی بهتر نیست من باهات بیام
-تو یه خورده استراحت کن... من زود خودم رو میرسونم
رزا سری تکون میده و میگه: مواظب خودت باش
-رزا؟
رزا: چیه خواهری؟
-فعلا چیزی بهشون نگو... من اتاق رو جور میکنم و ما فردا صبح که داریم میریم روستا بهشون همه چیز رو میگیم
     
صفحه  صفحه 2 از 18:  « پیشین  1  2  3  4  5  ...  14  15  16  17  18  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / در آغوش مهربانی بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites