تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

در آغوش مهربانی

صفحه  صفحه 4 از 18:  « پیشین  1  2  3  4  5  ...  14  15  16  17  18  پسین »  
#31 | Posted: 15 Sep 2013 09:30
چشمامو کم کم باز میکنم...عجب خواب خوبی بود یکم سرحالتر شدم.... اما حس میکنم همه بدنم درد میکنه... البته اینجور که من خوابیدم اگر بدنم درد نمیکرد جای تعجب داشت... باید میذاشتم رزا رختخواب رو پهن کنه... به زحمت رو جام میشینم... یه خمیازه میکشم... نگام میره به سمت لباسام... ای وای ... چرا اینا رو عوض نکردم... همه چروک شدن... شال هم دور گردنم پیچ خورده... به سختی از جام بلند میشمو لباسام رو عوض میکنم... از اتاق خارج میشم... هوا تاریک شده... رزا رو نمیبینم... در حیاط بازه... صدای یکی رو میشنوم که داره با خواهرم حرف میزنه... یکم که بیشتر دقت میکنم متوجه صدای کیارش میشم
کیارش: رزا با من ازدواج کن من دوستت دارم... من خوشبختت میکنم
رزا: متاسفم... جواب من به شما منفیه
کیارش: رزا به خدا اینا آدمای درستی نیستن
رزا: باز چیزی تغییر نمیکنه... شما هم آدمای درستی نیستین فقط فرق شما با اهالی این خونه در اینه که من و خواهرم از شما کلی صدمه دیدیم اما آدمای این خونه تا حالا کاری به کارمون نداشتن
کیارش: رزا برگردین ویلای ماکان... من نگرانتون هستم... چرا باورم نمیکنی
رزا: چیزی به جز دروغ و ریاکاری ازت ندیدم که بخوام باورت کنم
کیارش: رزا باور کن من دوستت دارم... من دیوونه وار عاشقتم... تنها دلیلی که ایران موندم تویی
رزا پوزخند صداداری میزنه و میگه: متنفرم از آدمای متظاهر... از آدمایی که فقط و فقط هدفهای خودشون براشون مهمه... برای رسیدن به آرزوهای خودشون آرزهای دیگرون رو زیر پاهاشون له میکنند... برای رسیدن به آرمانهای خودشون آرمانهای دیگران رو زیر پا میذارن... باورهای خودشون رو باارزش نشون میدنو از باورهای دیگران بیتفاوت میگذرن... کیارش من کم کم داشتم باورت میکردم... حس میکردم اونی هستی که نشون میدی... ولی با شنیدن حرفهای روژان به خیلی چیزا پی بردم فهمیدم که نباید از رو ظاهر قضاوت کنم... میدونم که میدونی پسرعموت چه بلاهایی سر روژان آورده... ولی چیکار کردی؟... هیچی... فقط و فقط سکوت... روژان هم برای اینکه منو ناراحت نکنه هیچی بهم نگفت... تا اینکه امروز اثر انگشت سیلی رو روی صورتش دیدم... چقدر از خودم متنفرم که از خواهرم غافل شدم... خواهرم به خاطر من اینجا اومد... حرف شنید... سیلی خورد... شلاق خورد و اونوقت کسی که ادعا میکنه عاشقه منه فقط و فقط تماشاگر این بازی مسخره بود... نه آقا... من هیچوقت نمیتونم قبولت کنم... چون تو هم یکی هست مثله ماکان... اون با زورگویی هاش به همه بد میکنه... تو با سکوتت که نشون میده همه کاراشو تائید میکنی
به سمت در میرم... کیارشو میبینم که با همون لباسه شب قبل و موهای آشفته جلوی در خونه واستاده... تا منو میبینه دهنش باز میمونه... بعد از چند دقیقه به خودش میاد
کیارش: روژان صورتت چی شه؟
رزا پوزخند میزنه و میگه: بهتره این سوالو از پسرعموی عزیزت بپرسی که در جریان همه چیز هست... دیگه هم وقت من رو نگیر... تمایلی به دیدن دوبارت ندارم...امیدوارم دیگه جلو راهم سبز نشی
و بعد هم دستم رو میگیره و با خودش به داخله خونه میکشه
رزا زیر لب غرغر میکنه: پسره ی احمق میگه عاشقمه
-رزا تو واقعا هیچ علاقه ای به کیارش نداشتی یا نداری؟
همونجور که قدم میزنیم رزا آهی میکشه و میگه: کم کم داشتم باورش میکردم
با لبخند میگم: رزا کیارش اونقدرا هم بد نیست
رزا: روژان بیخودی ازش طرفدار.......
میپرم وسط حرفشو میگم: گوش کن
رزا ساکت میشه و من ادامه میدم: من هیچکدوم از کارای کیارش رو تائید نمیکنم ولی باید به یه چیز دیگه هم توجه کنیم... اون در خونواده ای با چنین فرهنگی بزرگ شده، نمیشه ازش انتظار مهربونی با رعیت رو داشت... همه مون یه جاهایی رو اشتباه میریم... مهم نیست کدوم مسیر اشتباهه مهم اینه بعضی موقع احتیاج به یه تلنگر داریم تا به خودمون بیایم...همیشه سعی کن به طرف مقابلت فرصت جبران بدی... خودتو جای اون طرف بذار... اگه به جای اون بودی چیکار میکردی؟ اگه در چنین خونواده ای بزرگ میشدی چه رفتاری با بقیه داشتی؟ اگر فقط یه درصد هم احتمال دادی که شاید من هم اگر جای اون بودم همین برخوردها و رفتارها رو داشتم پس باید بهش فرصتی دوباره بدی.. من کاری با احساست ندارم.. خودت میدونی همیشه آزادی هرکس رو دوست داری واسه آیندت انتخاب کنی... هواتو دارم... تنهات نمیذارم... پا به پات میام اما دخالت نمیکنم... اون کسی که تصمیم نهایی رو میگیره فقط و فقط خودتی... چچون خودت عاقل و بالغی... خودت از همه بهتر میدونی از طرف مقابلت چی میخوای... اگر حس میکنی احساسی به کیارش داری به خاطر من یا کس دیگه پا رو احساست نذار... گذشتن از احساس یعنی فرار از سختیها... اگه بمونی و بجنگی... اگه بمونی و طرف مقابلت رو متوجه اشتباهاتش بکنی هنر کردی... فرار کردن که هنر نیست
رزا با حرفام به فکر فرو رفته... اصلا فکر نمیکردم خواهرم احساسی به کیارش داشته باشه... اون همه بی تفاوتی... اون همه سرسختی... اما امروز با حرفش جرقه ای تو ذهنم زده شد... وقتی به کیارش گفت کم کم داشتم باورت میکردم فهمیدم رزا نسبت به کیارش بی تفاوت نیست... هر چند خیلی از دست کیارش دلخورم ولی اگه متوجه ی اشتباهاتش بشه خیلی از مشکلات حل میشه... با صدای رزا به خودم میام
رزا میگه: نمیدونم... شاید باورت نشه روژان ولی خودم هم هنوز هیچی از احساسم نمیدونم... قبل از این ماجرا حس میکردم یه احساسی نسبت به کیارش دارم اما وقتی همه چیز رو ازت شنیدم حس میکنم کیارش رو نمیشناسم... حس میکنم هیچ چیز اون جور که باید باشه نیست.. حس میکنم با کیارش خیلی خیلی غریبه ام... آخه من چه جوری میتونم کیارش رو تغییر بدم؟
لبخندی میزنمو میگم: لازم نیست کیارش رو تغییر بدی... اصلا کیارش نباید تغییر کنه... فقط باید متوجه ی بعضی از اشتباهاتش بشه... اشتباه ما اینه وقتی کسی رو دوست داریم میخوایم اونو اونجور بسازیم که تو ذهن خودمون رویاپردازی کردیم.. اما ما تو زندگی واقعی هستیم...زندگی ما قصه وداستان نیست.... مرد ایده آل یا زن ایده آل ما همه چیز تموم نیستن... اونا هم ممکنه مشکلاتی داشته باشن... همه اشتباه میکنند همه مشکلاتی دارن... چه خوب میشه پا به پای هم با طرف مقابلمون پیش بریم... کیارش آدم بدی نیست فقط از خیلی چیزا بی اطلاعه...کمکش کن که مردم عادی رو بشناسه... رعیت رو بشناسه... زندگی سخت دیگران رو درک کنه... اون فقط زندگی ارباب سالاری رو دیده... از سختیهای مردم عادی چیزی نمیدونه... کمکش کن تا این مردم رو درک کنه... بعد بذار خودش انتخاب کنه... مهم نیست انتخابش چی باشه... مهم اینه تو همه سعیتو کردی... تو همه کمکاتو کردی...
رزا: اگه باز هم همین رفتارش رو ادامه داد چی؟
با شیطنت لبخندی میزنمو میگم: کم کم داری منو میترسونیا... یعنی اینقدر بهش احساس داری که نمیتونی ازش بگذری
رزا سرخ میشه و بلند میگه: روژان اصلا هم این طور نیست
-کاملا معلومه
رزا: روژان
-شوخی کردم گلم... اگه به رفتارش ادامه داد باز هم حق انتخاب رو از تو نگرفتن... یا همین کیارش رو میپسندی یا ترکش میکنی... فقط حواست باشه تا از احساست مطمئن نشدی هیچ جواب مثبتی به کیارش نده
رزا: نه حواسم هست... از این جهت خیالت راحت باشه...دنیا برعکس شده به جای اینکه من تو رو راهنمایی کنم تو منو راهنمایی میکنی
-خوبه خودتم میدونی... از بس بی عرضه ای
بعد همونجور که زیر لب غرغر میکنم ازش دور میشم... میخوام تنهاش بذارم تا با خودش کنار بیاد...
     
#32 | Posted: 15 Sep 2013 09:30
در یکی از اتاقا باز میشه و احمد از اتاق میاد بیرون... زیر لب زمزمه میکنم: اه... حوصله ی این یکی رو ندارم
احمد با پوزخند یه نگاه به سمت چپ صورتم میندازه که کبود شده میخواد چیزی بگه که منیر از اتاق خارج میشه و منم به سرعت به سمت منیر میرم
-سلام منیرجون
منیر نگاهی بهم میندازه و میگه: سلام روژان... رزا رو صدا کن غذا آماده ست
بعد برمیگرده به سمت احمدو میگه اینجا چیکار میکنی؟ برو بابا کارت داره
احمد با اخم باشه ای میگه و میره... منم میرم تا رزا رو صدا کنم... بعد از شام من و رزا به اتاقمون میریم
-از بس خوابیدم دیگه خوابم نمیاد
رزا با اخم میگه: بیخود... این روزا از بس از این و اون کتک خوردی جون تو بدنت نمونده... میگیری میخواببی
خندم میگیرمو میگم: مگه کیسه بوکسم
رزا: کمتر از اونم نیستی
-رزا
رزا: روژان... راستی یادت باشه فردا یه سر به درمونگاه بزنی
-مگه دکترم
رزا: واسه دستت میگم دیوونه
-مگه نگفتن دکتر یه هفته ی دیگه میاد
رزا: از منیر شنیدم دیروز یه نفرو فرستادن
-فقط از شانس بد ما بود تو اون چند روز اسیر شدیم
رزا سری تکون میده و چیزی نمیگه... صبح که از خواب بیدار میشم با رزا میریم تا صبحونه بخوریم... صبحونه که تموم میشه رزا بهم میگه: عجله کن باید بریم
با تعجب میگم: کجا؟
رزا: من دیروز اون همه حرف زدم تو تازه میگی کجا؟... درمونگاه دیگه
با بیخیالی میگم: فکر کردم چی میگی همچین میگی راه بیفت که من فکر کردم کجا میخوایم بریم
رزا: دستت رو به یه دکتر نشون بدی خیالم راحت تره
-باشه ... بذار یه ساعت دیگه میرم
رزا با صدای بلند میگه: یک ساعته دیگه
-رزا چرا اینجوری میکنی... این همه مدت تحمل کردم این یه ساعتم روش... بذار این غذایی که خوردیم هضم بشه
رزا: همین که گفتم همین الان میریم
-اصلا واستا ببینم تو میخوای کجا بیای... نکنه تو هم کتک خوردیو من خبر ندارم
رزا داد میزنه: روژان
-اه چته؟... سرمو خوردی باشه بابا حالا لباس میپوشم
لباسامو بر میدارم تا لباس بیرونم رو بپوشم که میبینم رزا هم میخواد لباساشو عوض کنه
-رزا به خدا من حالم خوبه... بدم میاد هزار نفر پشت سرم راه بیفتن... ترجیح میدم تنها برم
رزا: اما....
-رزا دیگه اما و اگر نداره... میخوای ماشینو بذارم یکم تو روستا بچرخی؟
رزا: نه بابا... حوصله ندارم... پس خودت با ماشین برو زود هم برگرد
سری تکون میدم و میگم روسریت کجاست؟
رزا: کدوم رو میخوای؟
- همون که یاسی رنگه
رزا: تو چمدونه بردار... پس دیگه سفارش نکنم؟ خیالم راحت باشه؟
میرم سمت چمدونش همونجور که دارم میگردم میگم: بابا خیالت راحت باشه
رزا: روژان چیکار میکنی همه وسایلامو بهم ریختی
-اه بیا روسری رو برام پیدا کن... اینقدر لباس آوردی که روسری توش گمه
رزا به طرف چمدونش میادو منو به عقب هل میده و میگه: میبینی که باز وضع من از تو بهتره... حداقلش من روسری عاریه ای سرم نمیکنم
روسری رو پیدا میکنه و به دستم میده
-بیخیال بابا... من و تو نداریم
سری به نشونه تاسف تکون میده و میگه: هر وقت تو رو تنها جایی میفرستم ناقص برمیگردی... نبینم چلاق بیای
با شیطنت میگم: اونش دیگه تقصیر من نیست تقصیرخونواده ی عاشقه سینه چاکته
رزا با داد میگه: روژان
و من با خنده از اتاق خارج میشم
     
#33 | Posted: 15 Sep 2013 09:31
از خونه بیرون میامو به سمت ماشین میرم... از دور احمد رو میبینم سریع ماشین رو روشن میکنمو حرکت میکنم... یه آهنگ میذارمو زیر لب باهاش زمزمه میکنم:
تو دلیل گریه هامی
هر جایی میرم باهامی
تو همون رویای شیرینی
که دلیل خنده هامی
هرجا باشی پا به پاتم
همیشه تو لحظه هاتم
من ی روحم که سرگردون اون ناز چشاتم
با اینکه یک ناله ی گریون
تو طنین خنده هاتم
با ی ماتم پا به پاتم
هنوز که هنوزه قلبم
باز از تو میخونه هر دم
با اینکه من زیر خاکم
تو فکرت همیشه غرقم
هنوز که هنوزه چشمم
میباره از داغ عشقم
با اینکه من زیر خاکم
به فکرت همیشه تشنم
اگه چشمات منو میخواد
تو بیا پیشم بمونو
اگه دستات منو میخواد
تو بیا واسم بخونو
تو بیا واسم بخونو....
همینجور که دارم ماشین رو میرونم متوجه ی جمعیت زیادی میشم که جاده رو بستن... ماشین رو گوشه ای پارک میکنمو با کنجکاوی پیاده میشم از یه پیرزن میپرسم: مادر اینجا چه خبره؟
پیرزن: چه میدونم مادر... اینجور که شنیدم میگن ماشین برادر ارباب پرت شده تو دره
قلبم هری میریزه پایین... یعنی چی... از پیرزن تشکر میکنمو میرم جلوترو از یه زن جوون میپرسم: ببخشید خانم اینجا چه خبر شده؟
لبخندی میزنه و میگه: بالاخره آه این مردم بیگناه خونواده ی ارباب رو گرفت... ماشین برادرش پرت شد تو دره
با اینکه ازشون دل خوشی نداشتم ولی اصلا دلم نمیخواد بلایی سر هیچکدومشون بیاد... با ناراحتی میپرسم: زنده هست؟
زن جوون: اینجور که شنیدم زنده هست ولی به خون احتیاج داره ولی گروه خونیش o منفیه و مثله اینکه این گروه خونی به سختی پیدا میشه... درمانگاه هم این گروه خونی رو نداره
سری به نشونه ی فهمیدن تکون میدمو میگم: چرا اهالی روستا اینجا جمع شدن؟
زن جوون: ارباب دستور داده همه باید خون بدن... مردم مجبوری اومدن... چاره ای نداریم
-یعنی همه اینا گروه خونیشون o منفیه؟
زن جوون: مردم روستا که سواد درست و حسابی ندارن... دکتر مجبوره اول گروه خونیشون رو تشخیص بده بعد اگه چنین گروه خونی پیدا کرد از اون طرف خون بگیرن... مثله اینکه تو خونواده و فامیلای ارباب کسی چنین گروه خونی ای نداره
سری تکون میدم و میخوام برم سمت ماشینم که تازه یادم میاد گروه خونیه من o منفیه... همیشه رزا میگفت گروه خونیه o- برات دردسره... اگه خدای نکرده به خون احتیاج داشته باشی پیدا کردنش خیلی سخته... اما من الان از داشتن این گروه خونی خیلی خوشحالم... درسته خیلی با این خونواده لجم ولی الان موقع تلافی نیست... الان پای زندگی یه آدم وسطه... مهم نیست از چه جنسی هست یا چه رفتار و شخصیتی داره مهم اینه که یه انسانه و من وظیفه دارم بهش کمک کنم... بقیه راه رو تا درمانگاه باید پیاده برم... چون مردم جمع شدن و راه رو بستن... نمیشه با ماشین رفت... بعد از حدوده ده دقیقه پیاده روی به درمانگاه میرسم... خونواده ی ماکان همه جمع هستن...ماکان رو نیمکت نشسته و سرشو بین دستاش گرفته... برای اولین بار اینقدر داغون میبینمش... کیارش و خونوادش که روز اول تو خونه ی ماکان دیدم و همینطور اون دختره که دیروز بهش سیلی زدم و چند نفر دیگه که اصلا نمیشناسمشون تو درمانگاه با ناراحتی رو نیمکتهای رنگ و رو رفته نشستن...
     
#34 | Posted: 15 Sep 2013 09:32 | Edited By: sepanta_7
اول از همه چشم دختره به من میفته و با صدای بلند میگه: تو اینجا چه غلطی میکنی؟ بقیه هم نگاهی بهم میندازن... ماکان هم با بی حوصلگی سرشو بالا میاره و نگام میکنه... با بی تفاوتی به سمت دکتر میرمو میگم: ببخشید آقای دکتر
دکتر هم که معلومه خیلی ناراحته با کلافگی میگه: بله خانم
صدای اون دختره رو میشنوم که میگه: تو خجالت نمیکشی وقت دکتر رو میگیری مگه نمیبنی...
بی توجه به ادامه حرفه دختره میگم: من گروه خونیم o منفیه
ماکان با شنیدن حرف من از رو نیمکت بلند میشه... بقیه هم دست کمی از ماکان ندارن... دکتر با خوشحالی میگه مطمئنید؟
-بله آقای دکتر
دکتر: همراه من بیاین
من رو به یه اتاق میبره... دو تا تخت داخله اتاقه
دکتر: رو تخت دراز بکشین و آستینتون رو بالا بزنید...
همه کارایی که گفته انجام میدم... چشمامو میبندمو دکتر کارش رو انجام میده... یکم احساس ضعف میکنم... اما خوشحالم که میتونم جون یه نفر رو نجات بدم... حتی اگه اون یه نفر بدترین آدم روی زمین باشه... آرنجمو میذارم رو چشمام...
صدای قدمهای کسی رو میشنوم چشمامو باز میکنم... ماکان و کیارش رو جلوی در میبینم ماکان میاد رو صندلی کناره تخت میشینه و کیارش هم بالای سرم وامیسته
کیارش: ممنونم روژان... واقعا ممنونم
با سردی میگم: هر کس دیگه ای هم به جای من بود همین کارو میکرد احتیاجی به تشکر نیست
ماکان با جدیت میگه: با همه ی این حرفا باز هم بهت مدیونیم... این گروه خونی خیلی کم پیدا میشه... اگه تو نبودی ممکن بود....
صداش میلرزه و میگه ممکن بود واسه همیشه ماهان رو از دست بدم
دلم براش میسوزه... با همه ی بدی هایی که در حقم کرد ولی درکش میکنم... یاد نگرانیهای خودم برای رزا میفتم... الان وقت تلافی نیست... بعد هم میشه تلافی کرد... پس با یه لحن نرم تر میگم: ناراحت نباش همه چیز درست میشه... حالا که دیگه مشکلی نیست... من مطمئنم ماهان چیزیش نمیشه
با تعجب نگام میکنه... میدونم از لحن نرمم تعجب کرده... بدون توجه به تعجبش ازش میپرسم: اهالی روستا میگن از ماشین تو دره پرت شده، درسته؟
کیارش زودتر جواب میده: نه بابا، اونقدرا هم توی دره نبود تونست ماشین رو کنترل کنه... منم تو ماشین بودم فقط یکم دستم زخمی شد
نگاهی به دستش میندازم و تازه متوجه میشم دست اونم باندپیچی شده هست
کیارش ادامه میده: اما ماهان بیشتر آسیب دید و خونریزی داشت
سری تکون میدمو هیچی نمیگم
دکتر وارد اتاق میشه سوزن رو درمیاره و کیسه خون رو میبره... یه لبخند میزنه و میگه: کارتون واقعا قابل تحسین بود
بعد از اتاق بیرون خارج میشه... کیارش هم از اتاق بیرون میره... منتظرم ماکان هم اتاق رو ترک کنه اما اون با خونسردی رو صندلی نشسته و چیزی نمیگه... چشمامو میبندم تا یکم حالم جا بیاد... بدجور احساس ضعف میکنم
صدای ماکان رو میشنوم که میگه: حالت خوبه؟
همونجور که چشمام بسته هست سری تکون میدمو چیزی نمیگم... صدای قدمهای کسی رو میشنوم چشمامو باز میکنم... کیارش رو میبینم که چند تا آب میوه دستشه... یه آبمیوه ی آلبالو رو میگیره جلومو میگه: بخور... رنگت بدجور پریده
بدون درنگ از دستش میگیرمو با خودم فکر میکنم آب میوه رو از کجا پیدا کرده... آبمیوه رو میخورم حس میکنم حالم بهتر شده... با پررویی پلاستیکی رو که تو دست کیارشه از دستش میکشمو یه دونه دیگه هم آب میوه میخورم... یه لبخند رو لبای کیارش و ماکان میشینه... حالم جا اومده... بی تفاوت به حضور دو نفرشون از جام بلند میشم تا از اتاق خارج بشم
کیارش: کجا... بمون برسونمت
حالا که خون به ماهان رسید... حال ماکان و کیارش هم بهتر شده... بهتره بهشون رو ندم... با لحن سردی برمیگردم طرفشونو میگم: احتیاجی نیست
هر دو بهت زده بهم نگاه میکنند میدونم از تغییر ناگهانیم در تعجب هستن... پوزخندی میزنمو از اتاق خارج میشم... دکتر رو از دور میبینم... با لبخند به سمتش میرمو صداش میکنم... به سمتم برمیگرده و وقتی متوجه من میشه لبخندی میزنه و میگه: مشکلی که براتون پیش نیومد
-نه آقای دکتر... حال ماهان چطوره؟
دکتر: خدا رو شکر بخیر گذشت
لبخندی میزنمو میگم آقای دکتر راستش من دستم احتیاج به پانسمان داره
دکتر متوجه دستم میشه و میگه: با من تشریف بیارین... منو به یه اتاق دیگه میبره و میگه جلوش بشینم خودش هم روبروم میشینه و شروع میکنه به پانسمان کردن دستم
ماکان هم همون لحظه وارد اتاق میشه و میگه: آقای دکتر حال برا.........
که حرف تو دهنش خشک میشه و دکتر رو در حال پانسمان کردن دستم میبینه
دکتر: آقا چیزی شده؟؟
ماکان به خودش میادو همونجور که نگاش به دست منه میگه: میخواستم در مورد حال برادرم بپرسم؟
دکتر همونجور که داره دستمو پانسمان میکنه میگه: ایشون مشکلی ندارن... فقط به خون احتیاج داشتن که حل شد
دکتر که میبینه ماکان هنوز داخله اتاق هست میگه: امر دیگه ای هست؟
ماکان زیر لب نه ای میگه و از اتاق خارج میشه
     
#35 | Posted: 15 Sep 2013 09:33
چند دقیقه ی بعد پانسمان دستم تموم میشه و من از اتاق خارج میشم.... هنوز همه ی فامیل توی درمانگاه هستن... همه با مهربونی نگام میکنند به جز اون دختره ی دیروزی و با چند نفری که من نمیشناسم... نمیدونم چرا این چند نفر با اخم نگام میکنند... دختره با پوزخند میگه: چقدر میخوای؟
منم متقابلا پوزخندی میزنمو میگم: خوب از جیب بابات بذر و بخشش میکنی
با خشم نگام میکنه... کیارش و خونوادش با نگرانی نگامون میکنند... از ماکان هم خبری نیست
دختر:تو به اوناش کاری نداشته باش... بالاخره باید پول لباسایی که تنته رو از یه جایی در بیاری؟
-همه مثله جنابعالی نیستن که از جیبه بابا و شوهر بخورن... ما خودمون کار میکنیم خودمون هم خرج میکنیم... بهتره تو به خاله بازیت برسی و به کار بزرگترا کاری نداشته باشی
مردی با اخم جلو میادو بهم میگه: دختر خانم بهتره با دختر بنده مودبانه صحبت کنی؟
- مگه دختره شما با بنده مودبانه صحبت کرد که من باهاش مودبانه صحبت کنم... بنده با هر کس اونجوری صحبت میکنم که لایقشه
کیارش میخواد چیزی بگه که مرد داد میزنه چه طور جرات میکنی با من اینجوری حرف بزنی ؟
با خونسردی میگم: همونطور که شما جرات میکنی سرم داد بزنید
مرد با داد میگه: دختره ی بی اصل...
میپرم وسط حرفشو میگم: شما که اینقدر ادعاتون میشه هنوز نمیدونید نباید تو جایی که بیمار داره استراحت میکنه داد و هوار راه بندازین
مرد میخواد چیزی بگه که اجازه نمیدم... حرفمو ادامه میدمو میگم: هر چند از رفتار دخترتون میشه به راحتی فهمید شما هم چه شخصیتی دارین
مرد از عصبانیت سرخ میشه
مرد: کاری نکن همین جا به شلاقت بکشم با پوشیدن لباسهای شهری آدم شهری نمیشه
پوزخند صداداری میزنمو با خونسردی میگم: جرات داری فقط یه سیلی بهم بزن چنان کاری میکنم که مرغای آسمون به حالت گریه کنند... اگه باور نمیکنی از دختر یکی یه دونت بپرس... یه سیلی زد یه سیلی هم نوش جون کرد... من هیچ خوشم نمیاد به کسی بدهکار باشم... حالا میفهمم فهم شعور دخترت به کی رفته... بهتره اینو هم بدونی با داد و فریاد آدم با اصل و نسب نمیشه... اینقدر هم اصل و نسب نداشتت رو به رخ من نکش
فقط میتونم بگم صورتش قرمزه قرمز شده... رگ گردنش هم متورم شده... همه با ترس به ما دو نفر نگاه میکنند... ماکان از اتاقی بیرون میاد... وقتی من و اون مرد رو با اون حال میبینه میگه: اینجا چه خبره؟
کیارش: چیزی نشد.........
مرد با فریاد: تو.... تو .... دختره هرجایی...........
صبرم تموم میشه دست سالمم رو میبرم بالا و یه سیلی نثار اون مرد میکنم و با داد میگم: هرجایی اون دختره ی نفهمته... چطور به خودت اجازه میدی با من اینطور صحبت کنی... به اون دختر بی شعورت هم گفتم من کاری به کار کسی ندارم... اما اگه کسی پا تو کفشم کنه نمیتونم ساکت بشینم
دکتر و ماکان و کیارش و همه فامیل با دهن باز نگام میکنند.... مرد که انتظار اون برخورد رو نداره به یه پسره میگه: برو شلاق رو بیار
-من فقط و فقط منتظرم دستت بهم بخوره بعدش مطمئن باش با وکیلم مزاحمت میشم... جرات داری دستت رو روی من بلند کن تا ببینی چیکارت میکنم... اگه فکر کردی میتونی مثله این مردم ساده من رو با داد و فریاد و کتک ساکت کنی باید بگم خواب دیدی خیر باشه... برای اولین بار ترس رو تو چشمای ماکان دیدم... به سمت داییش میادو میگه: دایی جان........
مرد: ماکان هیچی نگو... من باید تکلیفم رو با این دختره ی زبون دراز روشن کنم
پوزخندی میزنمو میگم: تکلیفتون از همین حالا روشنه
اون پسره با شلاق برمیگرده... به پسره اشاره میکنه به سمتم بیاد... نگاهی به پسره میکنمو پوزخندی میزنم پسره به سمت من میادو با پوزخند دستشو میاره بالا تا بازوهامو بگیره که با یه ضربه نقشه زمینش میکنم... برای دومین بار کاراته به دردم خورد... نگاهی به پسره میکنمو میگم: پسرجون بهتره بری خونتون لالا کنی اینجا جای خواب نیست
مرد با عصبانیت شلاق رو میبره بالا که با یه عکس العمل سریع دست پانسمان شدمو بالا میبرمو ضربه ی محکمی به همون زخم قبلی برخورد میکنه سریع دستمو مشت میکنم و سر شلاق رو میگیرم.. دردش وحشتناکه... پانسمانم خونی شده... مرد با تعجب نگام میکنه... میدونم براش باور این همه مقاومت سخته ولی من آدمی نیستم که در برابره زور تسلیم بشم...
-همه تنبیه ات همین بود... من که اگه به جای شما بودم میرفتم خودمو بازنشست میکردم... کسی که همه چیز رو تو کتک و شلاق میبینه اصلا لایق زنده بودن نیست چه برسه به کار کردن ... بعد با پوزخند مسخره ای سر شلاق رو رها میکنمو به سمت دکتر میرم و دستامو بالا میبرمو میگم: دکتر کارت امروز در اومده ها
مرد میخواد به طرف من بیاد که کیارش و ماکان به زور اونو از درمانگاه بیرون میبرن... اون دختره ننر و اون پسری که درازکش وسط درمانگاه افتاده بود و یه زنی که نمیشناسم هم از درمانگاه خارج میشن... هر چند خشم تو نگاه همه شون به راحتی هویدا بود
دکتر سری به نشونه تاسف تکون میده و میگه: این چه کاری بود دختر؟
با شوخی میگم: واقعا نمیدونید الان براتون با جزئیات کامل توضیح می.......
صدای کیارش رو میشنوم
کیارش: روژان حالت خوبه؟
یه بله ی زیر لبی میگمو برمیگردم سمت دکتر که دکتر بهم میگه: بیا پانسمانت رو عوض کنم
همونجور که داریم میریم به شوخی میگم دکتر نمیشه چون زیاد زیاد مزاحمتون میشم یکم ارزونتر حساب کنید
دکتر منو به همون اتاق قبلی هدایت میکنه و با خنده میگه: نه اصلا حرفشم نزن... تازه چون سر و صدا راه انداختی باید جریمت هم کنم
بعد با دست اشاره میکنه روبروش بشینم... روبروش میشینمو میگم: دکتر من فقط یه بار داد زدم اصله سر و صدا رو اون پیرمرد بداخلاق، گند دماغ، کچل، شکم گنده ی خرفت کرد
دکتر با خنده میگه: چیزی دیگه یادت نمیاد
-نه فعلا همینا رو داشته باش تا بقیه یادم بیاد
همونجور که دستم رو پانسمان میکنه میگم: خوب شد با همین دستم شلاق رو گرفتما
دکتر: چرا؟
-آخه اگه با اون یکی دستم میگرفتم هر دو تا دستم داغون میشد
دکتر: اون دفعه دستت چی شده بود؟
-شنیدین میگن حلال زاده به داییش میره
دکتر سری به نشونه ی آره تکون میده و میگه: ولی ربطش به الان چیه؟
-آخه دو روز قبل خواهرزاده همین پیرمرد بداخلاق، گند دماغ، کچل، شکم گنده ی خرفت این بلا رو سر دستم آورد... امروز هم که داییش رسیدو همون کارو تکرار کرد... ولی از همین حالا میدونم این ماکان در آینده چی شکلی میشه
دکتر میگه: ماکان دیگه کیه؟
-همین که برادرش به خون احتیاج داشت... همون برادرزاده ی پیرمرد بداخلاق، گند دماغ، کچل، شکم گنده ی خرفت
دکتر با صدای بلند میخنده و میگه: دختر تو چقدر بانمکی
با لحن جدی میگم: کاملا اشتباه میکنید
دکتر با تعجب میپرسه: آخه چرا؟
-آخه من با خودم نمکدون ندارم پس چه جوری بانمکم؟
صدای خنده ی همه بلند میشه... با تعجب سرمو به سمت در برمیگردونم میبینم همه به جز ماکان جلوی در واستادن.. دکتر هم با خنده میگه: آخر نگفتی ماکان در آینده چی شکلی میشه؟
-مثله داییش یه پیرمرد بداخلاق، گند دماغ، کچل، شکم گنده ی خرفت
دکتر با صدای بلندی میخنده.... صدای قدمهای یه نفر رو میشنوم که از پشت بهم نزدیک میشه... با چشمهای گرد شده ماکان رو میبینم... پس از اول اینجا بوده... همه جلوی در بودن ولی این آقا تو اتاق پشت سرم واستاده بود... بی توجه به بقیه میگم دکتر تموم شد؟
دکتر: آره... ولی یه خورده استراحت به دستت بده
سری تکون میدمو مبلغش رو حساب میکنم
     
#36 | Posted: 15 Sep 2013 09:35
از دکتر خداحافظی میکنم و خداحافظی سردی هم تحویل بقیه میدم... میخوام از اتاق خارج بشم ولی همه جلوی در جمع شدن... سمت دکتر برمیگردم و میگم: ببخشید آقای دکتر؟
دکتر: بله؟
-اینجا آش نذری میدن؟
دکتر با تعجب نگام میکنه و میگه: متوجه منظورت نمیشم
میگم اگه میخواین آش نذری بدین من خونه نرم؟ بمونم چند کاسه ای بخورم بعد رفع زحمت کنم
دکتر مبهوت حرف من شده و میگه: باز نفهمیدم
-با این همه آیکیو چه جوری دکتر شدی؟ منظورم اینه این همه آدم جلوی این اتاق جمع شدن قراره آش نذری پخش کنی
دکتر با صدای بلند میزنه زیر خنده... بقیه هم خندشون گرفته
-مگه من باهاتون شوخی دارم من جدی جدی پرسیدم
دکتر با خنده میگه همه این جمع نگرانه جنابعالی بودن
با پوزخند میگم: کاملا معلومه... چه آدم مهمی شدم که خودم خبر ندارم... من دیگه برم دیرم شده
همه میرن کنارو من هم از اتاق خارج میشم... به سمت ماشینم حرکت میکنم.. صدای قدمهای کسی رو پشت سرم میشنوم... سرمو برمیگردونم که میبینم ماکان داره با قدم های بلند خودش رو به من میرسونه... با بی تفاوتی دوباره راهمو ادامه میدم... به ماشین میرسمو ماشین رو روشن میکنم که میبینم در ماشین رو باز میکنه و خودش رو تو ماشینم پرت میکنه... با تعجب نگاش میکنمو میگم: کاری داری؟
با عصبانیت تو چشمام زل میزنه و میگه: تو به چه جراتی با خونواده ی من اونطور حرف زدی؟
بهتره من اول این سوال رو از تو بپرسم: خونواده ی جنابعالی به چه جراتی با من اونطور حرف زدن؟
بعد از مکثی ادامه میدم... این همه راه اومدی این چرت و پرتا رو تحویلم بدی؟ بهتره پیاده شی دیرم شده
دستاشو از شدت عصبانیت مشت میکنه و میگه: حتی بزرگتر کوچکتر هم سرت نم....
میپرم وسط حرفشو میگم: نیست که جنابعالی سرت میشه و گرنه با اون پیرمرد اونکارو نمیکردی... من از روی سن آدما قضاوت نمیکنم من از فهم و شعورشون در موردشون قضاوت میکنم و نحوه برخوردم رو باهاشون انتخاب میکنم... که دایی جنابعالی مثله خودت به اندازه ی یه فندوق هم فهم و شعور نداره
با داد میگه: خفه شو دختره ی بی شعور... اگه بخوام میتونم همین الان از روستا پرتت کنم بیرون
-منم حتما آروم یه گوشه میشینم و نگات میکنم تا جنابعالی پرتم کنی
ماکان: حتی اگه یه روز هم به عمرم مونده باشه حالتو میگیرم
-بهتره اگه یه روز به عمرت مونده بری دنبال قبر و کفن... راستی یه مایو هم بخر تو اون دنیا نیازت میشه... بالاخره برای همیشه باید تو مواد مذاب شنا کنی و آب جوش قورت بدی....
ماکان از عصبانیت سرخ شده... خم میشمو از داشبورد آب معدنی کوچیکی رو برمیدارمو میدم دستش
با بی حوصلگی میگه: این چیه؟
با نیشخند میگم: دیدم سرخ شدی گفتم حتما گرمته... بده دارم بهت لطف میکنمو آب میدم خدمتت
با عصبانیت آب معدنی رو به طرفم پرت میکنه و از ماشین پیاده میشه... درو هم محکم میبنده
پوزخندی میزنمو ماشین رو به حرکت در می یارم... وقتی به خونه رسیدم همه چیز رو واسه ی رزا تعریف کردم
رزا: عجب آدمای پررویی هستن
-اوهوم... رزا بهتره فردا یه سر به خونوادت بزنیمو بعد هم برگردیم... نظرت چیه؟
رزا: باهات موافقم، خودم هم دیگه خسته شدم... از این به بعد هفته ای یه بار به خونوادم سر میزنم... از اول هم موندنمون درست نبود
-نمیشد مادرتو تنها بذاری... همین که اینجا موندی براش دلگرمی بود
سری تکون میده و هیچی نمیگه
اونشب بدون هیچ اتفاقی گذشت... تنها مسئله ای که خیلی ناراحتم میکرد نگاه های گاه و بی گاه احمد موقع شام بود که سعی میکردم بی تفاوت باشم... صبح قرار شد بعد از صبحونه با عباس و خونوادش صحبت کنیم و مبلغ اجاره رو حساب کنیم تا بعد از دیدار رزا با مادرش یکسره به تهران بریم.... صبح بعد از صبحونه رزا میگه: واقعا این مدت به همه تون زحمت دادیم، اگه بدی، خوبی از ما دیدین حلالمون کنید
اینا چرا اینجوری نگامون میکنند، همه با تعجب زل زدن به دهن رزا... نکنه رزا به یه زبون دیگه حرف زده و من نفهمیدم
     
#37 | Posted: 15 Sep 2013 09:36
رزا هم متوجه تعجبشون میشه و با تعجب میرپسه: چیزی شده؟
معصومه به خودش میادو میگه: چرا اینقدر زود... حالا بودین
همونجور که دارم چایی میخورم میگم: نه دیگه هر چقدر موندیم بسه... کلی کار داریم....
رزا هم سری به نشونه ی موافقت تکون میده...
رزا: بهتره من برم چمدونا رو بذارم تو ماشین
بعد نگاهی به من میکنه و میگه: تو هم زودتر بخور و بیا
همین که رزا میخواد بلند شه عباس میگه: یه لحظه بشین کارتون دارم
من و رزا با تعجب نگاهی بهم میندازیم و چیزی نمیگیم... وقتی من و رزا رو منتظر میبینه برمیگرده به سمت رزا و میگه: احمد از روژان خوشش اومده... اونجور که فهمیدیم پدر و مادرتون مردن... واسه همین میخوام با قاسم صحبت کنمو مراسم خواستگاری رو تو خونه ی شما بگیرم
من که داشتم چایی میخوردم... چایی میپره تو گلوم و به سرفه میفتم... بهت زده به عباس نگاه میکنم... نگرانی رو تو چشمای رزا میبینم... میترسه یه چیزی بارشون کنم... یعنی واقعا به این تفاوت ها فکر نکردن... سعی میکنم آروم باشم، خوشم نمیاد غرور کسی رو به بازی بگیرم... لبخندی میزنمو میگم: شما لطف دارین ولی بنده قصد ازدواج ندارم
عباس با اخم برمیگرده سمت منو میگه: من به نظر تو کاری ندارم... دارم با خواهرت حرف میزنم
میخوام چیزی بگم که رزا با اخم میگه: خواهر من توی تصمیم گیری آزاده
عباس با عصبانیت میگه: اصلا اشتباه کردم با شماها صحبت کردم از اول باید با قاسم حرف میزدم
با خونسردی میگم: قاسم چیکاره ی بنده هست که خودم خبر ندارم
با فریاد میگه: فعلا که بزرگتر شما قاس.........
میپرم وسط حرفشو میگم: قاسم دماغشو به زور بالا میکشه بعد میخواد برای ما بزرگتری بکنه... من و رزا خودمون بزرگتر خودمون هستیم... قبلا گفتم الان هم میگم در آینده هم اگه لازم باشه این حرفمو تکرار میکنم... قاسم تو زندگی من و رزا هیچ نقشی نداره
پوزخندی میزنه و میگه: پدر رزا که هست
منم متقابلا پوزخندی میزنمو میگم: کدوم پدر؟ اون هیچ حقی نداره؟ دیدی که به راحتی ازدواج رزا رو بهم زدم چه کاری تونست بکنه؟ قاسم همون موقعی که مبلغ هنگفتی از پدر من گرفت رزا رو واسه همیشه از دست داد... خوشم نمیاد سر این موضوع های بیخود بحث کنیم... من جوابمو به شما دادم
برمیگردم سمت رزا و میگم: بلند شو
میخوام از جام بلند شم که عباس داد میزنه و میگه: بهتر از احمد کجا گیرت میاد؟
میخوام بگم اگه با سوپور محلمون هم ازدواج کنم از احمد بهتره اما با خونسردی میگم: مثله اینکه متوجه ی حرفم نشدین من نگفتم پسرتون آدم خوب یا بدیه من میگم فعلا برای ازدواج آمادگی ندارم
احمد با پوزخند میگه: مگه ازدواج آمادگی میخواد؟
-پس نه خاله بازیه
برمیگردم سمت رزا و بهش میگم: برو چمدونا رو تو ماشین بذار
رزا با نگرانی از اتاق خارج میشه... خودم هم بقیه مبلغ توافقی رو به عباس میدم که با اخم نگام میکنه
میخوام از معصومه خداحافظی کنم که عباس میگه: تکلیف پسره من چی میشه؟
-تکلیف پسرتون از همین الان هم روشنه... جواب من منفیه
عباس از عصبانیت منفجر شد: تو چطور جرات میکنی به پسر من جواب منفی بدی... بهترین دخترا براش سر و دست میشکنند
با پوزخند میگم: پس بهتره یکی از همون دخترا رو بگیره
به طرف معصومه میرمو با مهربونی ازش خداحافظی میکنم دم گوشش میگم: متاسفم باور کن تفاوتهای زیادی بین من و احمد وجود داره
یه لبخند مهربون میزنه و آروم میگه: از اول هم میدونستم جوابت منفیه... اما هر چی گفتم احمد و عباس گوششون بدهکار نبود
-مهم نیست خودت رو ناراحت نکن... ممنونم بابت غذاهای خوشمزت... این چند روز خیلی اذیت شدی
معصومه: وظیفم بود
-لطف بود.. از طرف من از منیر هم خداحافظی کن
لبخندی میزنه و سرش رو تکون میده... بی توجه به عباس و احمد از اتاق خارج میشم... رزا رو تو حیاط منتظر میبینم با نگرانی به طرفم میادو میگه: چی شد؟
-چی چی شد؟
رزا: به عباس چی گفتی؟
-هیچی فقط جواب منفی دادم... داشتم با معصومه خداحافظی میکردم
عباس با عصبانیت از اتاق خارج میشه و میگه: دختره ی بی پدر و مادر من داشتم بهت لطف میکردم... حقا که بی لیاقتی
خیلی عصبانی شدم... رزا دستمو گرفتو گفت روژان تو رو خ.........
بی توجه به ادامه ی حرف رزا به شدت دستمو از دست رزا بیرون میکشمو به سمت عباس میرمو و میگم: درسته من پدر و مادر ندارم ولی حداقل اونقدر شعور دارم که بفهمم نباید پسره ی ترشیدمو به این و اون قالب کنم
رگ گردنش متورم شد و با داد گفت: تو چی گفتی؟
بلندتر از قبل میگم: بنده گفتم درسته من پدر و مادر ندارم ولی حداقل اونقدر شعور دارم که بفهمم نباید پسره ی ترشیدمو به این و اون قالب کنم
با پوزخند ادامه میدم: بهتره به فکر یه سمعک باشی همه مثله من حرفشونو تکرار نمیکنند
عباس: چطور جرات میکنی با من اینطور حرف بزنی؟
-از وقتی پامو تو این روستا گذاشتم هزار بار این جمله رو شنیدم برای بار هزارم میگم من با هر کس اونجور صحبت میکنم که لایقشه... رزا راه بیفت
خودم هم پشت سر رزا حرکت میکنم و از خونه خارج میشم
صدای عباس رو میشنوم که میگه: معلوم نیست اون همه مدت خونه ی ارباب چه غلط........
اونقدر از خونه دور میشیم که بقیه حرفاشو نمیفهمم به کنار ماشین رسیدیم
رزا: خودم رانندگی میکنم
-از وقتی پامو تو این روستا گذاشتم با همه درگیرم.. همه اینجا زور میگن... واقعا نمیتونم بفهمم
رزا: روژان بهش فکر نکن
-بدجور اعصابم بهم ریخته ست... اینا پیشه خودشون چه فکری کردن... این همه تفاوت هیچی حداقل فکر نکرد من هیچ علاقه ای به اون پسره ی کروکودیلش نداریم
رزا که خندش گرفته میگه: روژان بس کن تموم شد
با عصبانیت اداشو در میارمو میگم: با قاسم که بزرگترتونه صحبت میکنم
رزا از خنده منفجر میشه
-مرض... اه اه خدایا شوهر نفرستادی نفرستادی نفرستادی آخرش هم یه کروکودیل برامون از آسمون فرود آوردی... خدایا غلط کردم من اصلا شوهر نمیخوام...
با جدیت به سمت رزا برمیگردمو میگم: فکر کنم خدا آدمیزاد تموم کرده بود منم بیخودی اصرار میکردم شوهر میخوام شوهر میخوام خدا هم برای اینکه دهنمو ببنده این کروکودیل رو برام فرستاد
سرمو به سمت آسمون میگیرمو میگم: خدایا من عجله ای ندارم... من منتظر میمونم هر وقت شوهرای جدید ساخته شدن برام بفرست...نمیخوام زیاد خودتو خسته کنی فقط شوهرم پولدار، خوشتیپ، مهربون، خوش اخلاق و زن زلیل باشه... باشه خداجون؟... من به همینا راضیه راضی ام
بعد دوباره به سمت رزا برمیگردمو میگم: میبینی چقدر آدم قانعی هستم... یکم از من یاد بگیر
رزا با خنده میگه: بله... بله... کاملا پیداست
تا رسیدن به نزدیکیهای خونه ی قاسم من حرف میزدمو رزا فقط میخندید...
رزا: ماشینو نگه دار بقیش پیاده رویه
-اه... اه... باز باید با خط یازده بریم
همونجور که از ماشین پیاده میشدم میگم: رزا مطمئنی کارم درسته؟
رزا از لحن جدیه من تعجب میکنه و میگه: کدوم کار؟
-همین که این کروکودیل رو رد کردم نکنه خدا حالا حالاشوهر برام نفرسته
رزا زیر لب غرغر میکنه: باز من اینو جدی گرفتم
     
#38 | Posted: 15 Sep 2013 09:36
-مگه نباید جدی بگیری؟
رزا: میدونی چیه؟ اصلا لیاقت تو همون احمده
-دستت درد نکنه دیگه، آدم یه خواهر مثله تو داشته باشه... احتیاج به دشمن نداره... ولی رزا فکرشو کن من بشم عروس عباس
بعد پخی زدم زیر خنده
رزا هم لبخندی زدو گفت ساکت باش رسیدیم... روژان با قاسم دهن به دهن نمیشیا
-رزا دیگه از قاسم نمیترسی؟
رزا: نه تا وقتی که تو پیشم هستی
آهی میکشمو هیچی نمیگم... دوست داشتم خواهرم واسه همیشه این ترسو کنار میذاشت...دوست ندارم به هیچکس وابسته باشه... با اینکه خیلی تغییر کرده ولی حس میکنم بخاطر اینه که همیشه منو کنار خودش داره... رزا چند ضربه به در میزنه... سوسن در رو باز میکنه و ما به داخل خونه میریم.... قاسم با دیدن من اخماش تو هم میره... انگار کار و زندگی نداره ما هر وقت اومدیم این خونه بود رزا سلام زیر لبی به قاسم میکنه و به داخل اتاق میره منم بدون هیچ حرفی پشت سرش میرم
رزا: سلام مامان
ثریا با مهربونی رزا رو تو بغلش میگیره و میگه: سلام دخترم، دلم برات تنگ شده بود
-سلام ثریاجون
ثریا تازه متوجه من میشه و میگه: سلام گلم
بعد بهم اشاره میکنه برم کنارش بشینم... لبخندی میزنمو کنارش میشینم
رزا: مامان من که تازه اینجا بودم
ثریا آهی میکشه و میگه: به اندازه ی همه سالهایی که کنارم نبودی دلتنگت هستم... هر چند اونجا خوشبخت تر بودی... باید خدا رو شکر کنم که اون زن و مرد مهربون تو رو با خودت بردن وگرنه اینجا عذاب میکشیدی
اشک تو چشمای ثریا جمع میشه... دلم آتیش میگیره... دوست دارم اونقدر قاسم رو کتک بزنم تا بمیره
با خنده میگم: ثریا خانم گذشته ها رو فراموش کنید... من و رزا تصمیم گرفتیم از این به بعد هفته ای یه بار بهتون سر بزنیم... اگه شد بیشتر هم میایم
ذوق و شوق رو تو چشماش به خوبی میبینم چشماش دقیقا همون چشمای رزاهه... حالا میفهمم این همه زیبایی رزا از کجاست.... منو تو آغوشش میگیره و میگه: مرسی که مواظب دخترم هستی... همیشه میخواستم بابت نجات دخترم ازت تشکر کنم اما موقعیتش دست نمیداد... یه روزی تو همین روستا پدر و مادرت رزا رو نجات دادن... بعدها هم تو اومدی و دخترم رو نجات دادی...
-این حرفا چیه؟ رزا خواهر منه خیلی جاها اون هوامو داره بعضی وقتا هم من باید یه تکونی به خودم بدمو هوای خواهرم رو داشته باشم
رزا آهی میکشه و میگه: روژان مادرم راس میگه اگه تو نبودی من زندگیم نابود میشد... شاید کیارش به اون بدیها هم نبود... اما خوب اون ترس زندگیمو نابود میکرد... اگه کیارش بهترین مرد دنیا هم بود ولی چون یه اجبار بود زندگیم به تباهی کشیده میشد
منظورش رو درک میکنم... میفهمم چی میگه... ولی من مطمئنم خودش میتونست به راحتی همه چیز رو حل کنه فقط خودش رو زیادی دست کم میگیره... ولی الان وقت این حرفا نیست... بهتره جو سنگینی که تو اتاق ایجاد شده رو ازبین ببرم
-ای بابا هر چی بوده تموم شد، بهتره فراموشش کنیم
بعد برمیگردم سمت ثریا و میگم: ثریاجون حالتون خوبه؟ دیگه درد ندارین؟
ثریا: خوبم مادر، کی برمیگردین؟
-امروز میریم ولی فکر کنم یه بار با عمو بیام واسه خرید خونه ای ویلایی چیزی... به نظرتون میشه تو روستا خونه ای خرید
ثریا یکم فکر میکنه و میگه: خونه که فکر نکنم ولی میتونی اطراف روستا ویلا پیدا کنی
رزا: همون هم خوبه
منم سری به نشونه تائید تکون میدم
-یه جایی باشه که بتونیم شب سرمون رو زمین بذاریم بقیش به کنار
ثریا با شرمندگی میگه: واقعا شرمندتون هستم اینجا جا داریم اونوقت شما مجبو.......
میپرم وسط حرفشو میگم: این حرفا رو نزنین که ناراحت میشم... حتی اگه آقا قاسم هم میگفت که اینجا بمونید من معذب بودم
هر چند دروغ میگفتم ولی دلیلی نداشت ثریا رو بیخودی ناراحت کنم... درسته از قاسم بدم میومد ولی دوست داشتم تو این مدت رزا هر روز کنار مادرش باشه
رزا هم حرفمو تائید میکنه و میگه: مامان ما دیگه باید کم کم بریم
غم رو تو چشمای ثریا میبینم
با لبخند میگم: زود برمیگردیم
لبخندی میزنه و میگه: مواظب خودتون باشین
یه خورده دیگه رزا و ثریا با هم حرف میزنند بعد من و رزا از اتاق خارج میشیم... قاسم که ما رو میبینه برمیگرده سمت منو با طعنه میگه: سلام کردن که بلد نیستی لااقل خداحافظی کن...
یه نگاه به رزا میکنم با چشماش بهم التماس میکنه... سری به عنوان تاسف تکون میدمو به خاطر رزا و مادرش چیزی نمیگم... ولی قاسم دست بردار نیست
قاسم: شنیدم پسر عباس رو تور کردی؟ هر چند با اون عشوه های خرکی که میومدی اگه این اتفاق نمیفتاد جای تعجب داشت... حالا که داری ازدواج میکنی یکم خانمانه رفتار کن
خونم به جوش اومده ولی باز چیزی نمیگم
-رزا راه بیفت دیرمون میشه
رزا سری تکون میده و جلوتر از من حرکت میکنه
قاسم: مثله اینکه احمد خوب زبونتو چیده... کی بیایم واسه عقد و عروسیت؟؟
تو دلم میگم متاسفم رزایی... اگه جوابشو ندم میمیرم... با خونسردی برمیگردم طرفشو میگم: تو که نسبتی با بنده نداری پس به عقد و عروسی من هم دعوت نمیشی اگه میخوای بیای غذای مفت بخوری برات میفرستم چند پرس میخوای؟
رزا دستمو میکشه و میگه روژان دعوا راه ننداز
قاسم با عصبانیت میگه: چرا زر مفت میزنی... احمد پسر بهترین دوستمه... صد در صد من از طرف اونا دعوت میشم
نگاهی به رزا میندازمو و میگم: عزیزم من دارم حرف میزنم با کسی دعوا ندارم
بعد برمیگردم سمت قاسمو میگم: خوب احمد پسر بهترین دوستت باشه چه ربطی به ازدواج من داره... مگه عروسیه احمده
قاسم با دهن باز نگام میکنه و بعد از چند لحظه میگه: مگه قرار نیست که با احمد ازدواج کنی؟ اینو همه ی روستا میدونن
همه ذهنم علامت سوال میشه من خودم امروز صبح فهمیدم پس این ملت چه جوری خبر دار شدن همه سعیمو میکنم که قیافم متعجب نباشه
پوزخندی میزنمو میگم: مگه دیوونه ام با انگی مثله تو و دوستت ازدواج کنم
بعد هم برای جلوگیری از دعواهای احتمالی سریع از خونه میزنم بیرون و پخی میزنم زیر خنده
رزا با اخم نگام میکنه و میگه: مگه قول ندادی دعوا راه نندازی
-رزا من که دعوا راه ننداختم فقط حرف زدم... تو چرا اینجوری میکنی... اصلا صدای من بلند شد؟
رزا با تاسف سری تکون میده و میره داخل ماشین بشینه... من هم به سمت ماشین میرم اما قبل از حرکت برمیگردم به سمت رزا و میگم: رزا شینیدی قاسم چی گفت؟
با بی حوصلگی میگه: چی گفت؟
-گفت همه روستا میدونن که قراره با احمد ازدواج کنم
رزا با دهن باز بهم نگاه میکنه
-اه اون دهنتو ببند حالا یه خرمگس میره تو دهنت... به سلامتی خفه میشی منم از دستت راحت میشم.. همه پولات به من میرس......
بی توجه به حرفام میگه: اون موقع اونقدر داشتم حرص میخوردم اصلا متوجه حرفای قاسم نشدم... باورم نمیشه
-خودم هم خیلی تعجب کرده بودم اما به زحمت سعی کردم قیافم رو جمع و جور کنم
رزا: ما خودمون تازه فهمیدیم پس بقیه چه جوری با خبر شدن؟
-از اون حرفا بودا... تو چه ساده ای... خوب معلومه دیگه عباس و احمد از قبل همه جا رو پر کردن... فکر کن عجب اعتماد به نفسی داشتن که بدون اینکه به من بگن همه جا گفتن قراره من با احمد ازدواج کنم
رزا: حتما میخواستن تو رو تو عمل انجام شده قرار بدن
-منم که چقدر قرار گرفتم... بیخیال رزا... بهتره بهش فکر نکنیم
رزا به فکر فرو میره ولی من با بیخیالی ماشین رو روشن میکنمو یه آهنگ میذارم و به سمت تهران حرکت میکنم
سلام همه قراره من
نیستی تو در كنار من
دلم برات تنگه بیا
تموم انتظار من
یه عالمه ترانه رو
به چشمات هدیه می كنم
تو هم دلت تنگ میشه باز
وقتی كه گریه می كنم
نه من ستاره ای می خوام
نه تو ستاره منی
من تو خودم مرده بودم
عمر دوباره منی
نه من ازت چیزی می خوام
نه تو برام دلواپسی
نفرین به این زندگی و
این روزگار بی كسی
وقتی چشمات وا می شن
انگاری پیدا میشه روز
تو خوب می دونی عاشقت
بد جوری دل تنگه هنوز
گل منی حتی اگه
زمستون از راه برسه
فاصله بین من و تو
كوتاه تر از یك نفسه
آهای همه قراره من
نیستی تو در كنار من
دلم برات تنگه بیا
تموم انتظار من
یه عالمه ترانه رو
به چشمات هدیه می كنم
تو هم دلت تنگ میشه باز
وقتی كه گریه می كنم
نه من ستاره ای می خوام
نه تو ستاره منی
من تو خودم مرده بودم
عمر دوباره منی
نه من ازت چیزی می خوام
نه تو برام دلواپسی
نفرین به این زندگی و
این روزگار بی كسی
     
#39 | Posted: 15 Sep 2013 09:37
فصل پنجم

چه حسه خوبیه... بعد از مدتها تو خونه ی خودت، تو اتاق خودت و از همه مهمتر تو رختخواب خودت باشی... روزای سختی بود ولی با همه سختیهاش گذشت... تو مسیر برگشت اتفاق خاصی نیفتاد اولش یه خورده با رزا حرف زدم بعدش هم رزا خوابید... خیلی خسته ام... فردا میخوام یه سر به شرکت بزنم... وای به کل حمید رو فراموش کرده بودم... فردا یه سر به حمید هم میزنم... شاید با دوستام هم یه قراری گذاشتم خیلی وقته با دوستام جایی نرفتم... میدونم رزا باهام نمیاد... همیشه بچه مثبت بود... زندگیش خلاصه میشد تو درس و کار... دوستاش هم مثله خودش زیادی خانمانه رفتار میکردن دو سه تا دوست بیشتر نداره هرچقدر هم اصرار میکنم با من و دوستام بیاد حتی دوستاش رو هم با خودش بیاره قبول نمیکنه... اما من برعکس رزا همه جور دوستی دارم... دوستای پولدار.. دوستایی که از لحاظ مالی سطح متوسطی هستند... یا حتی بعضیاشون از لحاظ مالی اصلا به من نمیخورن... از لحاظ اخلاقی هم همینطور شاید خیلی از دوستام از رزا هم بی زبون تر باشن... رزا معتقده باید با کسی دوست بشه که هم از لحاظ مالی هم از لحاظ اخلاقی باهاشون در یک سطح باشه... اما من میگم آدم باید با همه جور افرادی معاشرت کنه تا با زندگی افراد مختلف آشنا بشه تا از تجربه هاشون استفاده کنه مثلا من دید درستی از دخترای چادری نداشتم ولی وقتی با یکی از دخترای دانشگاه که چادری بود آشنا شدم و برخودش رو دیدم کم کم عاشقش شدم الان اون یکی از بهترین دوستای صمیمیه منه... با این که صد و هشتاد درجه رفتارامون باهم فرق میکنه اما من واقعا بهش افتخار میکنم خیلی چیزا ازش یاد گرفتم همونجا بود که فهمیدم ظاهر افراد مهم نیست بلکه باطنشون مهمه... خیلی از دخترای چادری وقتی لباسای منو میدیدن سری به نشونه تاسف تکون میدادن... وقتی از مریم پرسیدم تو با پوشش من مشکلی نداری گفت چرا باید با پوششت مشکل داشته باشم؟ من و تو مختاریم هر جور که راحتیم لباس بپوشیم کسی حق نداره در مورد نحوه ی پوشش ما قضاوت کنه... واقعا هم درست میگفت در طول سه و سال و خورده ای که باهاش آشنا شدم اصلا پوشش و عقایدمون رو دوستیمون تاثیر نذاشت...شاید اولین دختری بود که میدیدم با خونسردی از خودش دفاع میکنه بدون اینکه به عقاید و باورهای افراد دیگه توهین کنه... شاید این خونسردی رو مدیون مریم هستم... چند وقتیه ازش بیخبرم فردا حتما بهش زنگ میزنم... بعد از اون همه رانندگی واقعا خسته ام... چشمامو میبندم که یه خورده بخوابم و کم کم به خواب میرم
چرا همچین میشه... چرا اینقدر تکون میخورم... مگه زلزله اومده... به زور چشمامو باز میکنمو رزا رو عصبانی بالای سرم میبینم که داره تکونم میده
رزا با اخم میگه: چرا بیدار نمیشی؟یک ساعته دارم صدات میکنم
-برو بابا، فکر کردم زلزله اومده... من خوابم میاد... بذار امروز با آرامش بخوابم
رزا: مگه دیروز تو ماشین نگفتی بریم شرکت
-پشیمون شدم... برو بعد خودم میام
رزا: روژان
-ها.. ولم کن بابا... اه نمیذاره یه خورده بخوابم
پتو رو میکشم رو سرم... صدای قدماشو میشنوم که ازم دور میشه... لبخندی رو لبم میشینه و میخوام بخوابم که حس میکنم داره برمیگرده... با عصبانیت پتو رو از سرم میکشه و بعدش فقط و فقط احساس قندیل بستن میکنم... به سرعت رو تخت میشینمو رزا رو پارچ به دست میبینم که داره با لبخند نگام میکنه
با عصبانیت شروع میکنم به نفرین کردن: الهی جیز جیگر شی من از دستت راحت شم... ایشاله بری رو یه صندلی بشینی که روسش آدامس چسبیده باشه... ایشاله وقتی میخوای بشینی رو صندلی مانتو و شلوارت باهم جر بخورن... ایشاله چهار تا چرخ ماشینت باهم پنچر بشن و نتونی هیچ غلطی کنی... ایشاله وقتی برمیگردی روستا کیارش زن گرفته باشه... ایشاله یه شوهر کوتوله ی شکم گنده ی کچل گیرت بیاد... ایشاله
رزا همونجور هر هر میخنده و میگه: با دعای گربه کوره بارون نمیاد... بیا صبحونتو کوفت کن باید بریم شرکت
-گربه خودتی بی تربیت... من یه جوجوی ملوسم... همه که مثله تو چنگول نمیکشن
بعد همونجور که با اخم از جام بلند میشم زیر لب غرغر میکنم: اه...... روزی که اینجوری شروع بشه خدا تا شبش رو بخیر کنه
رزا با خنده از اتاق خارج میشه منم با اخم میرم دستشویی بعد هم مثله برج زهرمار میرم صبحونمو میخورم... بعد از صبحونه رزا ظرفا رو میشوره و من میرم لباس بپوشم...
رزا: روژان آماده ای؟
از اتاقم بیرون میرمو سر سنگین میگم: اوهوم
رزا: اخماتو وا کن... تقصیر خودت بود
-هزار بار گفتم این شیوه ی بیدار کردن مال ماقبل تاریخه... بکم آدمانه رفتار کن
رزا با اخم میگه: در صورتی میتونم آدمانه رفتار کنم که تو آدم باشی... وقتیآ دم نمیشی مجبورم از همین شیوه استفاده کنم
میخوام چیزی بگم که میگه: امروز با ماشین من بریم
-نه امروز با ماشین خودم میام تو هم ماشینتو بیار... ظهر میخوام برم به چند تا از دوستام سر بزنم
رزا سری تکون میده و میگه: امان از دست تو... هیچوقت شرکت نیستی
-همون که تو هستی کافیه... از صبح تا غروب تو شرکت پلاسی... یه تفریح... یه گردشی... یه چیزی.... بابا یکم تنوع هم بد نیست... اگه با من نمیای لااقل با دوستت برو...راستی شاید یه سر به عمو هم زدم واسه ی خونه هم بهش میگم
رزا: آره حتما برو... به عمو بگو تو همین هفته یه جایی رو جور کنه... دیگه حوصله ی دردسر ندارم
سری تکون میدمو هر کدوم به طرف ماشین خودمون میریم... تا ظهر شرکت موندم... الان دارم میرم دفتر عمو... خدا رو شکر پیاده رویی که حمید اونجا میشینه تو مسیر راهمه... پس امروز حتما میبینمش... وقتی به اونجا میرسم خبری از حمید نیست... یکم جلوتر میرم باز هم خبری ازش نیست همینجور ماشینو به جلو میرونم ولی حمید اصلا تو هیچ جای پیاده رو نیست... با خودم فکر میکنم حتما امروز نیومده یا شاید زودتر رفته... حالم گرفته میشه تصمیم میگیرم فردا دوباره بیام... به سمت دفتر عمو کیوان میرونم... وقتی به جلوی دفتر میرسم... ماشین رو گوشه ای پارک میکنمو بالا میرم... چند تا ارباب رجوع منتظر هستن تا نوبتشون بشه... منشی منو میشناسه با لبخند سلامی میکنه و میگه: به آقای مجیدی خبر بدم؟
با مهربونی میگم: احتیاجی نیست... عجله ای ندارم... اول کار بقیه رو راه بنداز... من منتظر میمونم
اونم با مهربونی لبخندی میزنه و میگه: هر جور مایلی عزیزم
چیزی نمیگم فقط با لبخند سری تکون میدم... حدود یه ساعتی اونجا نشستم و مجله های روی میز رو مطالعه میکنم با صدای منشی به خودم میام
منشی: عزیزم میتونی داخل بری
-ممنون گلم
چند ضربه به در میزنمو منتظر اجازه نمیشم خودمو تو اتاق پرت میکنمو با جیغ میگم: سلام عمو
عمو از ترس دستشو میذاره رو قلبشو میگه: وای دختر سکته ام دادی... یکم از رزا یاد بگیر... چرا تو آدم نمیشی
-عمو این کارا چیه... چرا این همه پذیرایی میکنید... قهوه چیه... چایی چیه... میوه که اصلا حرفشو نزنید... عمو فقط میخنده و اشاره میکنه بشینم
عمو: چه طوری؟ حالت خوبه؟ مگه قرار نبود یه هفته بمونید
-یکی دو روز زودتر اومدیم راستش برنامه ها داشتیم
عمو با نگرانی میگه: دوباره اذیت کردن؟
-نه بابا.. این سفر برای من بخت گشا بود یه خواستگار پیدا کرده بودم توپ
عمو با خنده میگه: سفر به این روستا واستون بد هم نشد... حالا که دارم فکر میکنم تو و رزا هم دارین از ترشیدگی خلاص میشین
-یعنی اینقدر وضع خراب بود... پس چرا چیزی نمیگفتین؟
عمو با شیطنت میگه: دلم نمیومد ناراحتتون کنم
با ناراحتی تصنعی میگم: عمو خیلی اشتباه کردین وگرنه اون کروکودیل رو رد نمیکردم
عمو با تعجب میگه: کروکودیل؟؟
منم میگم: اوهوم
عمو با یه لحن جدی میگه: با خودم میگفتم چطور ممکنه یه آدم بیاد از این دختره خواستگاری کنه... نگو کروکودیل بود... اشتباه کردی دختر... خریت کردی... باید با چنگ و دندون نگهش میداشتی
با اخم میگم: همش تقصیر شماست... بهم نگفتین بوی ترشیدگیم همه جا رو پر کرده... منم جوگیر شدم ردش کردم... ولی عیبی نداره اینبار که به روستا برگشتم میرم به زور زنش میشم... باید منو بگیره
عمو با خنده سری تکون میده و میگه: خارج از همه ی این شوخیها اینبار تو اون روستا چه خبر....
یهو ساکت میشه
با تعجب نگاش میکنم مسیر نگاش رو دنبال میکنم... میبینم داره به دست پانسمان شدم نگاه میکنه
عمو با نگرانی میگه: روژان اینبار دیگه چی شده؟
سری به عنوان تاسف تکون میدمو میگم: عمو اینبار هم سفر تلخی بود
و بعد همه ی ماجراها رو براش تعریف میکنم...
     
#40 | Posted: 15 Sep 2013 09:38
عمو خیلی خیلی ناراحت شد
عمو: نباید شماها رو تنها میفرستادم
-عمو همیشه که نباید یکی دستمونو بگیره... امروز شما با ما بیاین... فردا شما با ما بیاین... آخرش چی؟ بالاخره که باید رو پاهای خودمون وایسیم
عمو با ناراحتی سری تکون میده و هیچی نمیگه
-عمو به کمکتون احتیاج دارم
عمو: من که از اول هم گفتم بذار کمکتون کنم
-در این مورد نه... در مورد خرید خونه
عمو: امان از دست تو... همیشه میخوای تنهایی از پس مشکلات بربیای
-خوشم نمیاد بقیه رو درگیر مشکلات خودم کنم
عمو: مامان و بابات هم همیشه از این رفتارت دلگیر میشدن... خودت که میدونی همه دوست دارن کمکت کنن پس چرا اجازه نمیدی؟
-دوست ندارم به کسی وابسته باشم
عمو که میبینه حریف من نمیشه میگه: چیکارت کنم؟... هر جور خودت دوست داری عمل کن... اما اینو بدون که همیشه میتونی رو کمک منو خونوادم حساب کنی
با لبخند میگم: میدونم عمو... راستی عمو توی یه هفته میتونید خونه ای ویلایی آغلی طویله ای جایی واسه خواب برامون تو اون روستا پیدا کنید
با خنده سری تکون میده و میگه: امان از دست تو... نگران نباش ترتیبشو میدم
-مرسی عمو
عمو: وظیفمه دختر.... راستی میدونستی کیهان اومده؟
با صدای بلند میگم: بالاخره روزنامه تون برگشت
عمو با داد میگه: تو دوباره پسرمو مسخره کردی؟
با صدای بلند میخندمو میگم: مگه دروغ میگم... عمو خارج از شوخی چرا این اسمو رو پسرتون گذاشتین؟... اسم روزنامه رو گذاشتین رو پسرتون نگفتین فردا میره مدرسه دانشگاه سر کار بدبخت رو مسخره میکنن... حالا این روزنامه تون کجاست؟
عمو با اخم میگه: اینقدر این طفله معصوم رو اذیت نکن
خودمو متعجب نشون میدمو میگم: عمو چرا بهم نگفتین؟
عمو با تعجب میگه: چی رو؟
-که اسم پسرتون رو عوض کردین؟
عمو متعجب تر از قبل میپرسه: چی میگی؟ من که اسم کیهان رو عوض نکردم
-عمو الان خودتون معصوم صداش کردین... عمو من که میگم همون کیهان بهتره... شما اصلا تو اسم گذاشتن سلیقه ندارین... یا اسم روزنامه رو رو پسرتون میذارین یا اسمه دختر... شانس آوردین خدا بهتون یه بچه ی دیگه نداد لابد اسمش رو میذاشتین جام جم
بعد با صدای بلند زیر خنده میزنم
عمو از جاش بلند میشه و میگه: تو آدم نمیشی نه؟...
منم از جام بلند میشمو میگم: مگه دیوونه ام فرشته بودن رو ول کنمو یام آدم بشم...
عمو: دلت کتک میخواد
-نه به جون شما عمویی...من الان تنها چیزی که دلم نمیخواد همین کتکه
عمو میخواد به طرفم بیاد که سریع به سمت در میدومو در رو باز میکنم ... عمو به سرعت به دنبالم میاد که با ارباب رجوع رو مواجه میشه.... یکم دست و پاش رو گم میکنه و میگه: آره، روژان جان حتما امشب مزاحمتون میشیم
منم با لبخند میگم: تشریف بیارین... راستی عمو معصوم رو هم با خودتون بیارین
عمو با چشم برام خط و نشون میکشه و میگه: حتما... حتما
بعد برمیگرده سمت ارباب رجوع و میگه بفرمایید داخل
منم که اوضاع رو خیط میبینم میگم: عمویی من رفتم سلام منو به معصوم برسونید... بای
دیگه صبر نمیکنم... خودم رو به ماشین میرسونم... همین که تو ماشین میشینم از خنده منفجر میشم... همیشه همینجوری بودم... عمو یه پسر بیشتر نداره... اسمش کیهانه... کیهان همبازی بچگی من و رزاست... مثله رزا بچه مثبت... آخر خرخونیه... تا اینکه تصمیم میگیره برای ادامه تحصیل به مالزی بره... همیشه من کیهان رو اذیت میکردمو روزنامه صداش میکردم... همه ی زمانهایی که کیهان و رزا با هم درس میخوندن من هم آتیش میسوزوندم... با یاد گذشته ها لبخندی رو لبام میشینه... چه بلاها که سر این کیهان بدبخت نیاوردم.... آخرین بار که باهاش حرف زدم گفت: از یه دختره خوشش اومده میخواد بیاد با پدر و مادرش درباره اون دختر صحبت کنه... حتما دلیل برگشتنش همینه وگرنه هنوز درسش تموم نشده... ماشین رو روشن میکنم و به سمت خونه حرکت میکنم.... باز هم از اون مسیری رد میشم که حمید اونجا مینشست... خبری ازش نیست... یه خورده دلواپس میشم ولی باز همه چیز رو به فردا موکول میکنم...
     
صفحه  صفحه 4 از 18:  « پیشین  1  2  3  4  5  ...  14  15  16  17  18  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / در آغوش مهربانی بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites