تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

در آغوش مهربانی

صفحه  صفحه 9 از 18:  « پیشین  1  ...  8  9  10  ...  17  18  پسین »  
#81 | Posted: 15 Sep 2013 12:48
واقعا درکش نمیکنم... چطور انتظار داره باهاش باشم... با اون حرفایی که بهم زد واقعا باید یه احمق به تمام معنا باشم که قبولش کنم.. با صدای ماهان از فکر بیرون میام
ماکان: روژان دوست ندارم رزا از این ماجراها چیزی بدونه
یه پوزخند میزنمو میگم: اگه امر دیگه ای هم هست تعارف نکن
ماکان: چرا اینقدر لجبازی میکنی؟
-تو واقعا خیلی رو داری... میای به من توهین میکنی... شخصیتم رو زیر سوال میبری.. کتکم میزنی... به زور میخوای باهام دوست شی... جالبش اینجاست از همین حالا هم بهم میگی بعدها باید از زندگیت برم بیرون... من واقعا نمیتونم درکت کنم.. الان هم در کمال پررویی داری بهم دستور میدی که به رزا چیزی نگم... تو هدفت چیه؟ واقعا میخوای چیکار کنی؟ یا تو دیوونه ای یا داری منو مسخره میکنی؟
ماکان: من قصد ازدواج ندارم... فعلا هم دوست دختری ندارم...با آخریش شش ماه پیش بهم زدم... فعلا در دسترس ترین دختر تویی... تو هم که با چند نفر دوستی... پس چه فرقی میکنه یه مدت با من باشی یا نه
-بابا به پیر به پیغمبر من با کسی دوست نیستم... چرا هر چی میگم نمیفهمی
ماکان با بدبینی نگام میکنه و میگه: پس کیهان کیه؟
با خشم نفسمو بیرون میدم شاید بهتره بهش بگم تا پاشو از زندگیم بکشه بیرون...
-همبازی دوران بچگیم... تا یه مدت دیگه هم داره ازدواج میکنه... ما از بچگی با هم صمیمی بودیم کیهان مثله داداشمه... اینو بفهم... ما حتی اگه تو یه اتاق باشیم باز هم این احساس تغییر نمیکنه.
ماکان متفکر میگه: حمید کیه؟
با خشم میگم: خوب داری سواستفاده میکنیا
لبخندی رو لباش میاد ولی چشماش یه جوریه.... حس میکنم تو چشماش یه دنیا غم نشسته.. با همون صلابت همیشگی میگه: بالاخره باید یه چیزایی از تو بدونم یا نه؟
-اونوقت چرا
لبخندش پررنگ تر میشه و با خونسردی میگه: چون جنابعالی دوست دخترمی
آخ که چقدر دلم میخواد سر خودمو این زبون نفهم رو بکوبم به دیوار
ماکان: نگفتی حمید چیکارت میشه؟
با عصبانیت میگم: اونم یکی هست مثله کیهان... مادرش مریض بود و اون به کمک احتیاج داشت منم کمکش کردم
ماکان با جدیت میگه: یعنی هیچ کس دیگه نبود به این آقا پسر کمک کنه
-اون هنوز خیلی بچه ست
با تعجب میگه: مگه چند سالشه
-چهارده سالشه... پدر نداره... درسشو کنار گذاشتو به خاطر خونوادش داره کار میکنه... به نظرت یه خورده کمک از جانب من خیلی تعجب آوره؟
ماکان با دهن باز نگام میکنه... نمیدونم چرا اینقدر تعجب کرده...
زیر لب زمزمه میکنه: چهارده سالشه؟
-اوهوم
با آرومی میگه: تو واقعا تا حالا با کسی دوست نشدی؟
-چرا به زور میخوای بگی من با کسی دوستم یا کسی تو گذشتم بوده؟
ماکان با اخم میگه: بدم میاد سوالم با سوال جواب داده بشه
-منم از خیلی چیزا بدم میاد... همین که جلوت بشینمو بخوام به سوالات جواب بدم سخت ترین کار دنیاهه ولی مگه من اعتراض میکنم
جوابمو نمیده و میگه: من نمیتونم باور کنم دختری به شیطونی تو تا حالا هیچ شیطنتی تو این زمینه نکرده باشه
-بابا شیطونم هرزه که نیستم... بعدش هم کسی مجبورت نکرده که باور کنی
حس میکنم رنگ نگاش عوض شده... یه جورایی آرومه آرومه... من این حالتاشو درک نمیکنم... اگه من رو فقط برای چند روز میخواد پس چرا اینقدر به گذشتم گیر میده
ماکان: بیا یه مدت رو باهم باشیم... من نمیخوام اذیتت کنم... اون روزایی که میای روستا میتونیم با هم باشیم
-من نمیتونم
ماکان:دیگه چرا؟
- قبلا هم گفتم حس میکنم اگه در آینده ازدواج کنم عذاب وجدان میگیرم
ماکان: ای بابا... چرا اینقدر سخت میگیری؟ من که ازت رابطه جنسی نمیخوام
-به نظر من خیانت این نیست که جسمتو در اختیار دیگری بذاری اگه یه روزی روحت هم دست خورده شد باز هم تو یه خائنی... من میخوام جسم و روحم رو برای شریک زندگیم نگه دارم... چرا من هر چی میگم مثله آدمای عهد قاجار باز حرفه خودت رو میزنی... اصلا بذار اینجوری بگم تو خودت دوست داری همسر آیندت در گذشتش با کسی رابطه داشته باشه؟... اصلا رابطه هیچی تو خوشت میاد همسر آیندت با یه پسر یه دوستی معمولی داشته باشه؟... با همه ی روشنفکری ای که الان ازش حرف میزنی ولی وقتی پاش برسه مطمئنم نمیتونی این موضوع رو تحمل کنی
ماکان با لبخند نگام میکنه... خدایا باز چه نقشه ای داره... به ساعتم نگاهی میندازم... این همه حرف زدیم هنوز شش شده... بارون هم قطع نشده... بدشانسی پشت بدشانسی
ماکان: اونقدرا هم که به نظر میرسه بچه نیستی
-پس دست از سرم بردار... اصلا من میگم برو با اون دخترداییت دوست شو... به خدا خیلی بهم میاین... فامیل هم هستین... همدیگه رو هم میشناسین در آینده میتونید با هم ازدواج کنید
با صدای بلند میخنده و میگه: دختر تو چقدر ساده ای... ازدواج تو برنامه ی زندگی من جایی نداره
متعجب نگاش میکنم
وقتی تعجبم رو میبینه خندشو جمع میکنه و میگه: خوشم نمیاد متعهد باشم... با ازدواج خیلی از آزادیها رو از دست میدم.. دیدگاه من در مورد ازدواج اینه که مثله یه زنجیر دست و پات رو میبنده و نمیذاره اونجور که باید از زندگی لذت ببری
-باید بگم دیدگاه مزخرفی داری
از این همه رک بودنم دوباره خندش میگیره و میگه: بچه تو نمیترسی یه بلایی سرت بیارم.. همیشه باید جواب حرفامو بدی
یه چشم غره براش میرمو میگم: اینقدر بلا سرم آوردی دیگه برام عادی شده... از همین الان منتظرم ببینم امروز چه بلایی سرم نازل میکنی؟
ماکان با لبخند نگام میکنه و میگه: بیا یه فرصت بهم دیگه بدیم کی از آینده خبر داره؟
-چرا اینقدر اصرار داری؟ تو که حاضر به ازدواج نیستی... من هم که دوست ندارم به همسر آیندم خیانت کنم... دو تا آدم متفاوت با دو تا دیدگاه متفاوت... چرا اینقدر اصرار میکنی؟ من حتی رفتار و عقاید تو رو نمیپسندم... من و تو مثله دو تا خط موازی هستیم
ماکان جوابمو نمیده و میگه: بهتره فعلا استراحت کنی
دستشو به سمت صورتم میاره.. با پشت دست گونمو لمس میکنه و میگه: هنوز یه خورده داغی... بارون هم که قصد بند اومدن نداره
-گرسنمه
دستشو تو موهاش فرو میکنه و میگه خودم هم گرسنه هستم... یه خورده استراحت کن برم ببینم تو ماشین چیزی واسه خوردن پیدا میشه؟
اینو میگه و از جاش بلند میشه به سمت در کلبه حرکت میکنه... درو باز میکنه و از کلبه خارج میشه... به فکر فرو میرم.. واقعا دلیله این همه اصرارش چیه؟... حتی از اول هم بهم میگه قصد ازدواج نداره... از هیچ چیزش هم خوشم نیومده باشه ولی این صداقتش قابل تحسینه... در بدترین شرایط هم برای به دست آوردنم دروغ نگفت... مثله خیلیا میتونست با دروغ و فریب کارای خودش رو پیش ببره اما این کارو نکرد... از این فکر لبخندی رو لبام میشینه... با همه ی اینا نمیتونم قبولش کنم... عقاید و باورهام بهم این اجازه رو نمیدن... من اصلا نمیتونم زورگویی ها و خودخواهیهاش رو تحمل کنم... حتی اگه باهاش دوست هم بشم باز آینده ای در کار نیست... فقط دوستیه... اون هیچوقت قصد ازدواج نداره... یهو به خودم میام... این حرفا چیه که پیشه خودم میزنم... سرمو تکون میدم... من نباید اصلا به این حرفا فکر کنم... سعی میکنم به ماکان فکر نکنم اما باز یاد حرفاش میفتم...«وقتی اراده کنم باید تو دستم باشی وقتی هم نخوامت باید از زندگیم گورتو گم کنی»... سرمو تو دستام میگیرمو میگم: روژان چه مرگت شده... تو قرار نیست باهاش باشی پس بیخودی با فکر کردن به این حرفا خودت رو ناراحت نکن...طاق باز دراز میکشمو به سقف نگاه میکنم... خودم هم نمیدونم چه مرگمه...حس میکنم ناراحتم اما از چی... زیر لب زمزمه میکنم: حتما این ناراحتی به خاطر توهین هایی هست که ماکان بهم کرده
بعد هم چشمامو میبندمو با خودم فکر میکنم چقدر دیر کرده... مثلا رفته یه چیز بیاره بخوریم ولی انگار رفته بسازه
     
#82 | Posted: 15 Sep 2013 12:49
******************
&&ماکان&&
از کلبه خارج میشه... همونجور که به سمت ماشین میره به حرفای روژان فکر میکنه... بدجور تو فکره... تا حالا به ماجرا اینجوری نگاه نکرده بود... حرفاشو قبول داشت خودش هم هیچوقت دلش نمیخواست همسر آیندش دست خورده باشه حتی نمیتونست راضی بشه که همسر آیندش با پسری دوست بوده باشه هر چند قصد ازدواج نداشت ولی وقتی به حرفای روژان فکر میکردو خودش رو جای اون مرد میذاشت حق رو به روژان میداد اما از یه طرف هم نمیتونست ازش بگذره ... برای اولین بار پیشه خودش اعتراف میکنه: چقدر دوست دارم این خانم کوچولو رو ماله خودم کنم
حالا که میدونست دست هیچکس بهش نخورده... حالا که میدونست تا الان اسیر هیچکس نشده... حالا که میدونست اولین بوسه رو خودش رو لبهاش زده... یه حسه خوبی داشت... یه حسی که نسبت به هیچکدوم از دوست دختراش نداشت... شاید دلیلش این بود که هیچ کدومشون تجربه ی اولشون نبود... اما او برای روژان اولین تجربه بود... این بهش آرامش میداد نمیدونست چرا؟ ولی فکر به اینکه دست هیچ کس تا الان به روژان نخورده آرومش میکرد
خودش هم نمیدونست چرا دوست داره اونو ماله خودش کنه... خودش هم نمیفهمید چرا از نبودن کسی تو زندگی روژان اینقدر خوشحاله... فقط میدونست دوست داره این دختر ماله اون باشه... به هر قیمتی... یه لبخند رو لباش میشینه و زمزمه میکنه: چرا تسلیم نمیشی خانم کوچولو... وقتی بی پروا جوابمو میدی دوست دارم محکم بغلت کنمو همون لحظه مال خودم کنم...
با لبخند ادامه میده: خودم کم کم رامت میکنم
همونجور که به سمت ماشین میره یاد حرفایی میفته که به روژان زده... با خودش میگه: آخرش چی؟ من که قصد ازدواج ندارم...
دوست دخترای قبلیش همه و همه از این موضوع خبر داشتن... از همون اول میگفت که قصدم ازدواج نیست و هر کس که نمیخواست خودش عقب میکشید... براش زیاد هم مهم نبود دختری شرایطش رو قبول کنه یا نه... پس چرا الان داره همه سعیشو میکنه که روژان راضی بشه.... یاد حرف روژان میفته...«چرا اینقدر اصرار داری؟ تو که حاضر به ازدواج نیستی... من هم که دوست ندارم به همسر آیندم خیانت کنم... دو تا آدم متفاوت با دو تا دیدگاه متفاوت... چرا اینقدر اصرار میکنی؟ من حتی رفتار و عقاید تو رو نمیپسندم... من و تو مثله دو تا خط موازی هستیم»
از فکر ازدواج روژان قلبش فشرده میشه
با دندونای کلید شده زمزمه میکنه: من هیچوقت نمیذارم ازدواج کنی... تو باید مال من باشی... حتی اگه قصدم ازدواج نباشه... من اگه چیزی رو بخوام باید به دستش بیارم
دلیل این همه خشم و ناراحتی رو نمیفهمید... تا الان هیچ دختر براش این جایگاه رو نداشت... از فکر کردن به اینکه به یه پسر چهارده ساله حسادت میکرد خندش میگیره
زیر لب میگه: چرا حسودی میکردم؟ واقعا چرا؟
یاد حرف پدرش میفته: عشق و دوست داشتن فقط و فقط آدما رو به تباهی میکشونه... هیچوقت عاشق نشو... هیچوقت
با خودش میگه: من دوستش ندارم... من عاشقش نیستم... من فقط میخوام داشته باشمش... فقط میخوام ماله من باشه... مثله همه ی اون چیزایی که خواستمو به دست آوردم
یه صدایی تو ذهنش میگه پس چرا اینقدر کوتاه میای... پس چرا به زور تصاحبش نمیکنی
اخماش تو هم میره و به خودش جواب میده: میخوام همه وجودش رو رام خودم کنم... هم قلبش هم جسمش باید در اختیار من باشه... من هیچوقت به خاطر رابطه جنسی خودم رو خار و ذلیل نمیکنم
به کنار ماشین رسیده... لباساش خیسه خیس شده...با عصبانیت نفسشو بیرون میده و میگه: این بارون چرا بند نمیاد؟
در ماشین رو باز میکنه و با عصبانیت دنبال اون چند تا بیسکوئیت میگرده... یادش بود آخرین باری که رفته بود شهر چند تا بیسکوئیت خرید که بخوره ولی براش کاری پیش اومد که باعث شد بیسکوئیتا دست نخورده باقی بمونند... یادش نمیاد کجا گذاشته... همه جا رو زیر و رو میکنه و بالاخره پیداشون میکنه... لبخندی رو لباش میشینه و میگه: از هیچی بهتره
از دیروز هیچی نخورده بود... حتی صبحونه هم نخورده بود زودتر میخواست بره تا اون احمد و عباس رو تنبیه کنه... شاید اگه روژان نمیرسید احمد رو زیر تازیانه های شلاق به کشتن میداد... فکر این که روژان ماله احمد بشه دیوونش میکرد... حتی اگه یه خواستگاری ساده بود... بابت شایعه هایی که عباس درست کرد خیلی هم از عباس ممنون بود اینجوری تو این روستا همه میدونستن روژان ماله اونه... آخرین لحظه هم به احمد اخطار داد... خیالش از بابت اهالی روستا راحته... اما وقتی روژان برگرده تهران، اون موقع باید چیکار کنه؟ تازه مصیبتاش شروع میشه
با حرص نفسشو بیرون میده و میگه: قبل اومدنش چه جوری زندگی میکردی الان هم همون کار رو کن
ته دلش میدونست که دیگه هیچی مثله سابق نمیشه از وقتی که روژان رو توی جنگل بغل کرد... از وقتی که طعم لباشو چشید... از وقتی که فهمید بوسه خودش اولین بوسه روژان بوده... از وقتی که فهمید کسی تو زندگی روژان نیست... خیلی چیزا تغییر کرد... برای اولین بار ترس از دست دادن کسی تو دلش آشیونه کرد
******************
با صدای باز شدن در چشمامو باز میکنمو به در کلبه نگاهی میندازم... ماکان با لبخند داخل میشه و بیسکوئیتا رو بهم نشون میده
با اخم میگم: فقط همین؟
خندش میگیره و میگه: نکنه انتظار داری برات جوجه کباب بیارم
با شیطنت میگم: بدم نیست اما به یه پرس رضایت نمیدما
ماکان: بله بله... بنده میدونم شما هر جا حرف از غذای مجانی باشه چادر میزنید
میاد بالای سرمو یه بیسکوئیت رو به طرفم میگیره... به دستش چنگ میزنمو بیسکوئیت رو ازش میگیرم
ماکان با صدای بلند میخنده و میگه: دختر چه خبرته؟... آرومتر
-من که مثله تو چربی های اضافه ندارم
ماکان: به اینا میگن عضله نمیدونستی بدون
-هه..هه... حالا میدونم اما این دونستن به علم بشریت کمک چندانی نمیکنه
ماکان: یه کار نکن همون بیسکوئیت رو هم ازت بگیرم
-لابد میخوای مثله اون دفعه سهم مگسه بشه
با یادآوری اونبار لبخندی رو لب هر دوتامون میاد و من ادامه میدم: کوفتش بشه... من که راضی نیستم.. اون آب پرتغال سهم من بود
ماکان: اشتباه نکن سهم من بود که من حاضر بودم اون مگسه آب پرتغال رو بخوره ولی تو نخوری؟
-از بس بی لیاقتی
هیچی نمیگه و یه بیسکوئیت رو میذاره تو دهنش... من هم یکی از بیسکوئتا رو برمیدارمو میذارم تو دهنم... از بیسکوئیت بدم میاد ولی از گشنگی بهتره... بعد ازخوردن بیسکوئیتا نگاهی به ماکان میندازم که میبینم دست به جیب کنار شومینه واستاده نگام میکنه
     
#83 | Posted: 15 Sep 2013 12:50
-تا کی باید اینجا بمونیم... میترسم کیهان نگران بشه
اخمی میکنه و میگه: میگی چیکار کنم... ماشین که روشن نمیشه... بارون هم که بیشتر شده...کاری از دستم برنمیاد
با خشم میگم: همش تقصیر توهه
با بی حوصلگی میگه: دوباره شروع نکن که حوصله ی یه بحث دوباره رو ندارم
بعد با چند قدم خودشو به من میرسونه و میگه: مچ دستت بهتر شده؟
تا میام جواب بدم مچ دستمو تو دستش میگیره و نگاهی بهش میندازه... آروم دستمو ازدستش بیرون میکشمو میگم: خوبه
رو تخت کنارم میشینه و نگام میکنه
-چته.. چرا اینجوری نگام میکنی؟
ماکان: دلم میخواد حرفیه؟
از جام بلند میشم که اون هم بلند میشه و میگه: حق نداری از رختخواب بلند شی؟
با اخم میگم: اونوقت چرا؟
ماکان: چون تا از جات بلند میشی هزار تا دردسر درست میکنی
-من کی دردسر درست کردم؟ چرا دروغ میگی؟
ماکان: بفرما همین تب و لرزی که دیشب کردی کی باعثش بود
-خوب هوس بارون کرده بودم
ماکان: جنالعالی هوس بارون میکنی اونوقت من باید پرستاری کنم
-خوب کسی مجبورت نکرده بود؟
ماکان: خیلی حرف میزنیا... داری مجبورم میکنی از شیوه ی خودم واسه ساکت کردنت استفاده کنم
با پوزخند میگم مثلا میخوای چیکار کنی؟
ماکان با لبخند میگه: مثله اینکه خیلی دلت میخواد بدونی
میخوام چیزی بهش بگم که خودش رو روی من پرت میکنه که رو تخت میفتم خودش هم روم میفته... میخوام دست و پا بزنم که پاهامو با پاهاش قفل میکنه و هر دو تا دستامو با یه دستش میگیره و خیلی آروم لبامو با لباش قفل میکنه و شروع میکنه به بوسیدنم... چشماشو بسته و با آرامش منو میبوسه... هیچ چیز مثله دیروز نیست... خبری از خشم دیروز نیست... قلبم تند تند میزنه... با ملایمت با لبام بازی میکنه... حس میکنم دارم غرق میشم... انگار تو یه دنیای دیگه ام... ناخودآگاه داره چشمام بسته میشه.... نمیدنم چرا ولی دلم میخواد همینجور ادامه بده... نمیدونم چرا خوشحالم که اون همونجور با لبام بازی میکنه و اجازه ی هیچ حرکتی رو بهم نمیده... یاد حرفش میفتم...« من عاشق دست نیافتنی هام... وقتی چیزی رو بخوام به هر قیمتی شده به دست میارم»... تازه به خودم میام... من دارم چه غلطی میکنم... اون میخواد ازم استفاده کنه... من چرا دارم باهاش راه میام... اخمام تو هم میره ... شروع میکنم به تقلا کردن... اما فایده ای نداره اون باز به کارش ادامه میده... ولی من همچنان سعی میکنم ازدستش خلاص شم ولی نمیتونم منکر لذتی بشم که داره بهم میده... تا حالا چنین حسی رو تجربه نکرده بودم... وقتی تقلامو میبینه لباشو از لبام جدا میکنه... هردومون نفس نفس میزنیم... من که نفس کم آورده بودم چند بار نفس عمیق میکشم... با لبخند نگام میکنه میخوام چیزی بگم که دوباره خم میشه و اینبار با یه خورده خشونت به لبام بوسه میزنه و باهاشون بازی میکنه... بعد از یه مدت که خودم هم نمیدونم چقدر گذشته لباشو از لبام جدا میکنه و روی تخت میشینه
همونجور که نفس نفس میزنم میگم: تو... تو...
میپره وسط حرفمو با خنده میگه: طعم لبات خیلی خوشمزه بود... اگه دوباره بخوای حاضر جوابی کنی به نفع من میشه
از عصبانیت دستامو مشت میکنمو میکوبم به سینش که خندش بیشتر میشه و میگه: دختر خودتو از این ناقص تر نکن
با داد میگم: تو چطور جرات میکنی
با خونسردی و ملایمت انگشت اشارش رو روی لبم میکشه و بی توجه به حرفم میگه: طعم لبات خیلی متفاوته
با خشم دستش پس میزنم که از جاش بلند میشه و همونطور که به سمت پنجره میره میگه: بهت گفتم که اگه ساکت نشی از شیوه ی خودم استفاده میکنم
میخوام چیزی بگم که میگه: مثله اینکه تو هم خوشت اومده... چون هنوز خیلی حاضرجوابی میکنی
با این حرفش ساکت میشم... وقتی عکس العمل من رو میبینه از خنده منفجر میشه و دیگه هیچی نمیگه... حوصله ی جروبحث ندارم... میدونم کاره خودش رو میکنه... اعصابم خیلی خورده... چرا داشتم تسلیم میشدم؟... حرفش تو گوشم میپیچه....«مثله اینکه تو هم خوشت اومده»... یعنی واقعا خوشم اومده بود؟... دستمو میذارم رو قلبم... تنده تند میزنه... من چمه؟... نگاهی به ماکان میندازم داره از پنجره به بیرون نگاه میکنه... چرا امروز اینجوری شدم... دلم میخواست به کارش ادامه بده... حتی وقتی که تقلا هم میکردم دوست داشتم به کارش ادامه بده... خدایا منو ببخش من نمیخواستم اینجوری بشه... خودم هم نمیفهمم چم شده... با ناراحتی به ماکان نگاه میکنم و حس میکنم چقدر با خودم غریبه ام
همه ی باورهام همه اعتقاداتم همه چیزم نابود شد... اگه دیروز بوسه ای بود با خشونت بود... به زور بود...اما امروز داشتم تسلیم میشدم.. حتی داشتم لذت میبردم... اشک تو چشام جمع میشه... حالم از خودم بهم میخوره... ماکان حق نداشت این کار رو باهام کنه... از ماکان متنفرم... اولین کسی که من رو میبوسه باید عشقم باشه ولی من الان توسط کسی بوسیده شدم که تا حد زیادی از خودش و رفتاراش متنفرم.. پشتش به منه... نباید اشکامو ببینه... سریع اشکی رو که تو چشمام جمع شده با دستام پاک میکنم... من باید مقاوم باشم... نباید تسلیم یه هوس زودگذر بشم... چقدر از خودم بدم میاد... من با اون همه ادعا داشتم در برابر یه بوسه تسلیم میشدم... تنها امیدواری که به خودم میدم اینه که به خودم اومدم... نباید بذارم ماکان از زن بودنم سواستفاده کنه... نمیدونم چقدر گذشته اما با صدای ماکان به خودم میام
ماکان: بارون بند اومده بهتره بریم بیرون ببینم چیکار میتونم کنم
با سردی میگم: لباسامو بدین باید عوض کنم؟
بهت زده بهم نگاه میکنه... وقتی تعجبش رو میبینم با بی تفاوتی نگامو ازش میگیرمو نگاهی به اطراف کلبه میندازم... چشمم به لباسام میفته به سمت لباسام میرمو اونا رو برمیدارم... هنوز بهت زده نگام میکنه از کلبه خارج میشمو به سمت پشت کلبه میرم تا لباسامو عوض کنم... لباسای ماکان رو هم تا میکنم... کارم چند دقیقه ای طول میکشه... وقتی از پشت کلبه بیرون میام ماکان رو میبینم که با نگرانی به اطراف نگاه میکنه و دنبالم میگرده... چشمش به من میخوره.. با عصبانیت به طرف من میاد و میگه: کدوم گوری رفتی؟
با لحن سردی میگم: رفتم پشت کلبه لباسام رو بپوشم...
بعد لباسای خودش رو به طرفش میگیرمو میگم: ممنون بابت لباس
با دهن باز نگام میکنه... از منی که همیشه شوخی و خنده میکردم این لحن بعیده... خودم هم اینو خوب میدونم... اما وقتی ببینم کسی داره از رفتارم سواستفاده میکنه ترجیح میدم تغییر کنم... امروز فهمیدم که هر کسی جنبه شوخی و خنده نداره... ماکان وقتی شوخی ها و شیطنتهای من رو دید فکر کرد که میتونه یه مدت خودش را با من سرگرم کنه و بعد هم بره سراغ زندگیش... هر کاری کرد من باز هم همونجور رفتار کردم... بزرگترین اشتباه زندگیم اینه که با همه یه جور برخورد میکنم اینو خیلی دیر فهمیدم اما بالاخره فهمیدم... بالاخره فهمیدم که شوخی و خنده با یه غریبه عواقب خوبی رو برام به همراه نداره.... وقتی میبینم همونجور نگام میکنه خودم به سمت کلبه میرمو لباساش رو روی تخت میذارم... میخوام از کلبه خارج شم که میبینم به در تکیه داده و نگام میکنه و با جدیت میپرسه: چی شده؟
با خودم فکر میکنم که خیلی چیزا شده... همه ی اون کارها رو هم خودت انجام دادی... خودت هم میدونی چی شده... پس چه دلیلی داره که من دوباره توضیح بدم و تو دوباره بهم جواب تکراری بدی
با خونسردی نگاش میکنمو میگم: چیزی نشده... لطفا بگین الان باید چیکار کنیم؟
با تعجب نگام میکنه... دهنشو باز میکنه که چیزی بگه اما منصرف میشه... دستشو لای موهاش فرو میکنه و با حرص نفسش رو بیرون میده و میگه: ماشین که روشن نمیشه فکر کنم بهتره یه مسیری رو پیاده بریم... یه خورده طولانیه اما چاره ای نداریم
سری تکون میدمو میگم: باشه
به سمت در کلبه میرمو میگم: اجازه میدین؟
حرفی نمیزنه و از جلوی در میره کنار.... من هم از کلبه خارج میشم... متفکر پشت سرم راه میادو هیچی نمیگه... من هم ترجیح میدم هیچی نگم... به ماشین که میرسم صبر میکنم بهم برسه
با تعجب میگه: چرا واستادی؟
-بهتره شما جلوتر حرکت کنید من که مسیر رو بلد نیستم
متعجب از رفتارای من سری تکون میده و میگه: باشه
ماکان جلوتر از من حرکت میکنه و من هم پشت سرش راه میفتم... هنوز یه خورده حالم بده... با اون تب و لرزی که من دیشب کردمو با اون غذایی که من خوردم همین که زنده ام جای شکرش باقیه... حدود یک ساعتی داریم راه میریم خیلی خسته شدم اما هنوز به روستا نرسیدیم... از شدت خستگی رو به موتم... ماکان هم با قدمهای بلند حرکت میکنه که هر قدمش دو سه برابر قدمهای منه ... من مجبور میشم تقریبا پشت سرش بدوم... از یه طرف خسته ام و از یه طرف هم غرورم اجازه نمیده ازش بخوام سرعتشو کم کنه... همونجور که با سرعت پشتش حرکت میکنم پام به یه سنگ گیر میکنه و میفتم زمین... ماکان با سرعت به طرفم برمیگرده و میگه: چی شد؟
مچم به شدت درد گرفته... پام هم بدجور پیچ خورد... خدایا دارم دیوونه میشم... همینجور بدشانسی پشت بدشانسی... باز درد پام خوبه ولی مچ دستم بدجور درد میکنه... از شدت اشک یه قطره اشک از چشام سرازیر میشه... خیلی دارم سعی میکنم گریه نکنم....
ماکان به سرعت خودش رو به من میرسونه و کنارم زانو میزنه و میگه: روژان حالت خوبه؟
با همه دردی که دارم میکشم با سردی میگم: ممنون خوبم
میخواد کمک کنه بلند شم که میگم: ممنون خودم میتونم
از عصبانیت دندوناشو رو هم فشار میده و هیچی نمیگه و از من فاصله میگیره... با زحمت از روی زمین بلند میشم... با این پا حتی نمیتونم درست و حسابی راه برم... ماکان بی توجه به من با سرعت راه میره... ولی من آروم آروم پشت سرش حرکت میکنم... هر چی بیشتر راه میرم درد پام هم زیادتر میشه... مچ دستم هم که دیگه غیرقابل تحمله... از شدت درد نفس نفس میزنمو عرق رو پیشونیم میشینه... ماکان خیلی جلوتر از من واستاده و منتظرمه... پشتش به منه و به من نگاه نمیکنه... مسیری که میتونم توی یه دقیقه طی کنم توی ده دقیقه به سختی طی میکنمو خودمو به ماکان میرسونم... با شنیدن قدمهام بی توجه به حال من حرکت میکنه و میگه: اگه بخوای همین جوری بیای از من انتظار نداشته باش برات صبر کنم... من تا همین الان هم کلی دیرم شده.... اینو بهت گفتم که بعد نگی منو گذاشت و رفت... من حوصله لوس بازیهای دخترونه رو ندارم... بهتره مثله بچه ی آدم دنبالم راه بیای
با صدایی که از شدت بی حالی به سختی شنیده میشه میگم: من از اول هم نمیخواستم مزاحم شما بشم اگه اینقدر دیرتون شده میتونید زودتر از من خودتون رو به روستا برسونید
با شنیدن صدام سریع به سمتم برمیگرده و با دیدن حال و روزم با دو قدم بلند خودش رو بهم میرسونه و میگه: روژان چت شده؟
با همون حال خرابم به عقب هلش میدمو از کنارش میگذرم... چند قدم بیشتر نرفتم که خودشو بهم میرسونه و بازوم رو میگیره... متوقفم میکنه و میگه: روژان تو حالت خوب نیست.... بهم بگو چت شده؟
با چشمایی که از شدت درد خمار شده میگم: من حالم خوبه
میخوام بازوم رو از دستش بیرون بکشم که با اون همه ضعف زورم بهش نمیرسه.... با نگرانی نگام میکنه و مجبورم میکنه رو زمین بشینم... خودش هم روبروم زانو میزنه و میگه: بهم بگو کجات درد میکنه؟
بدجور نفس نفس میزنم... وقتی جوابی از جانبم نمیشنوه داد میزنه و میگه: میگم چه مرگته؟
به زحمت میگم:پام پیچ خورده یه خورده درد میکنه چیز زیاد مهمی نیست
بعد با پوزخند ادامه میدم: شما بهتره زودتر از من حرکت کنید... من خودم میتونم از پس کارهای خودم بربیام
با عصبانیت نگام میکنه و میگه: تو این موقعیت هم دست برنمیداری
بعد از رو زمین بلندم میکنه و منو تو بغلش میگیره
با صدایی که به زور شنیده میشه میگم: خودم میتونم بیام
ماکان: کاملا معلومه... بهتره حرف نزنی که خیلی از دستت کفری ام... اگه همون اول میگفتی اینجوری نمیشد
     
#84 | Posted: 15 Sep 2013 12:50
دیگه جوابشو نمیدم... اصلا نمیتونم جوابشو بدم...دیگه حتی نای حرف زدن هم ندارم... درد زیاد امونم رو بریده... اشکم از شدت درد در اومده... ماکان متوجه ی اشکام میشه و وایمیسته... منو با نگرانی رو زمین میذاره جلوم میشینه و میگه: روژان حالت خیلی بده؟
خوبه داره میبینه ها... باز میپرسه... یکی نیست بگه مگه کوری... وقتی میبینه جواب نمیدم با اخم میگه: کدوم پاته؟
به سختی میگم: راست
نگاهی به پام میندازه و میگه: فقط پیچ خورده... چون باهاش راه رفتی دردش بیشتر شده
یه جور برام توضیح میده انگار دکتره... اینو دیگه هر احمقی میدونه... منه بدبخت هم اگه نمیخواستم ازت عقب بمونم میتونستم یه خورده استراحت کنم اما جنابعالی اینقدر تند میرفتی که انگار دنبالت کردن... همینجور که دارم با خودم فکر میکنم مچ دستم رو هم میمالم... از شدت درد چشمامو بستم و لبمو گاز میگیرم... که با صدای داد ماکان از ترس چشمامو باز میکنم... مسیر نگاشو دنبال میکنم... نگاهش روی مچ دستم ثابت مونده
با داد میگه: چرا بهم نگفتی مچ دستت هم درد می....
من نای حرف زدن ندارم و این پسره هی از من بدبخت حرف میکشه... احساس میکنم از شدت درد دارم دارم از حال میرم... چشمام بدجور سیاهی میرن ولی هنوز باز نگهشون داشتم... صدای داد و فریاد ماکان هر لحظه گنگ تر میشه... چشمای من هم کم کم داره بسته میشه... احساس میکنم از زمین کنده میشم و بعد هم از حال میرم و دیگه هیچی از دنیای اطرافم نمیفهمم
چشمامو باز میکنم... رو یه تخت هستم... مثله تخت درمونگاه میمونه... یه سرم بهم وصله... سرمو برمیگردونم که ماکان رو با موهای بهم ریخته جلوی در میبینم... با اخم میاد جلو و میگه: بالاخره بهوش اومدی؟
سری به نشونه ی مثبت تکون میدمو به سردی میگم: ممنون بابت کمکتون
ماکان بی توجه به حرفم میاد رو صندلی کناره تخت میشینه و میگه: روژان چرا اینجوری حرف میزنی؟ آخه چت شده؟
دردم خیلی کمتر شده... مچ دستم یه خورده درد داره ولی درد پام خیلی خیلی کم شده
-ببخشید این سوال رو میپرسم ولی بنده باید با یه غریبه چه جوری حرف بزنم؟
با اخم میگه: با غریبه هر جور که دلت میخواد ولی با من مثله سابق
-ولی شما امروز برای من از هر غریبه ای غریبه تری
میخواد چیزی بگه که دکتر وارد اتاق میشه... با لبخند به طرفم میادو میگه: دختر تو که زدی خودت رو ناقص کردی
میخندمو با خنده میگم: من نزدم خودش شد
با لحنی که مثلا داره فکر میکنه میگه: هوم... راست میگی بابا... اختیار دست و پامون که با خودمون نیست
-آفرین... از کجا فهمیدی؟
دکتر با مهربونی نگاهی بهم میندازه و میگه: ای شیطون بلا... یه بار از زبون کم نیاری
-اگه کم آوردم از جنابعالی قرض میگیرم
با شیطنت میگه: حرفشم نزن که خودم بهش احتیاج دارم
با صدای بند میخندم که چشام به ماکان میفته که با حرص نگام میکنه ولی من بی تفاوت به حضور ماکان به دکتر میگم: این همه خسیسی اصلا خوب نیستا
دکتر: اگه خوب نیست جنابعالی یه خورده از اون زبونت رو به ما قرض بده
-دکتر از این نوع خساستا واسه من خوبه ولی واسه ی شما بده
با خنده سری تکون میده و میگه: خیلی بلایی دختر
بعد میاد مچ دستمو تو دستش میگیره و نگاهی بهش میندازه و میگه: خدا رو شکر مشکلی نداره فقط یه پماد میدم که اگه چند روز بهش بزنی دردش کم میشه برای مچ پات هم از همون پماد استفاده کن
بعد به طرف در میره و میگه: بهتره یه خورده استراحت کنی
بعد از گفتن این حرف از اتاق خارج میشه... ماکان همونجور با عصبانیت نگام میکنه... اخماش بدجور توهمه
ماکان: که با غریبه ها اینجور حرف میزنی... میخوای بگی دکتر برات آشناست ولی من غریبه ام
با خونسردی میگم: دکتر هم غریبه ست اما قبلا امتحانشو پس داده...
ماکان: فکر نمیکنی این همه طرفداری از دکتر اون همه جلوی من براش ضرر داشته باشه
ته دلم خالی میشه... نکنه بلایی سر این بیچاره بیاره
با اخم میگم: منظورتون رو نمیفهمم
ماکان: اگه به بلایی که سر احمد اومد فکر کنی منظورم رو خوب میفهمی
ترس همه ی وجودم رو میگیره... انگار ترس رو تو چشمام میبینه که با پوزخند به طرفم میادو روی صندلی کنار تختم میشینه و میگه: نترس کاری بهش ندارم... تا وقتی پاشو از گلیمش درازتر نکنه کاری بهش ندارم
از این ماکان هیچی بعید نیست بدجور نگرانه دکتر شدم
     
#85 | Posted: 15 Sep 2013 12:50
ترجیح میدم چیزی نگم میترسم یه حرفی بزنم تلافی شو سر بقیه در بیاره... هیچکدوم حرفی نمیزنیم... ماکان با لبخند نگام میکنه و من هم زیر سنگینی نگاش معذب میشم ولی به روی خودم نمیارم... بالاخره سرم تموم میشه... ماکان خودش سرم رو از دستم جدا میکنه و به دکتر چیزی نمیگه
ماکان: یه نفرو فرستادم شهر که بره تعمیرکار بیاره... یه نفر دیگه هم فرستادم ویلا که به بچه ها خبر بده
سری به نشونه ی فهمیدن تکون میدمو میگم: حالا ما باید چیکار کنیم؟ کسی نیست ما رو به ویلا برسونه؟
ماکان: اینجا کسی ماشین نداره... همونی رو هم که به ویلا رسوندم با اسب رفته... سوارکاری بلدی؟
با ناراحتی میگم: نه... بعد مردم چه جوری خودشونو به شهر میرسونن؟
ماکان: تا جاده ی اصلی باید پیاده برن... بعد از اون میتونند با اتوبوس برن
-اینجوری که خیلی سخته
ماکان: واسه جنابعالی سخته ولی این مردم عادت دارن
-یعنی الان باید تو روستا منتظر بمونم؟
ماکان: بنده هم مجبورم به خاطر تو منتظر بمونم
-کسی شما رو مجبور نکرده
ماکان: مثله اینکه خبر نداری بیشتر اهالی روستا به خونت تشنه هستن... اگه من برم باید منتظر جنازت باشم
میخوام جوابشو بدم که دکتر با لبخند وارد میشه و میگه: سرمت تموم شده بود؟
ماکان با اخم میگه: تموم شد خودم در آوردم
دکتر با لبخند میگه: کاش خودم رو صدا میزدی
ماکان با سردی میگه: احتیاجی نبود
میپرم وسط حرفشونو میگم: آقای دکتر دیروز دو نفر رو به درمونگاه نیاوردن؟
دکتر: منظورت کیه؟
-عباس و احمد رو میگم که بدجور کتک خورده بودن
دکتر سری به نشونه تاسف تکون میده و به ماکان نگاه میکنه و میگه: اصلا کارتون درست نبود... اون چه بلایی بود که سر بیچاره ها آوردین
ماکان با اخم میخواد چیزی بگه که من اجازه نمیدمو خودم با ناراحتی میگم: حالشون خوبه؟
دکتر: خانم خانما تو که باید خوشحال باشی اون روز بدجور کتکت زدن
-من راضی نبودم که تا حد مرگ کتک بخورن
ماکان با عصبانیت میگه: این عبرتی میشه واسه بقیه که حساب کار دستشون بیاد
دکتر با تاسف سری تکون میده و میگه: زخماشون خیلی عمیق بود... حالا حالاها نمیتونند درست و حسابی کار کنند... شنیدم دامادشون رو هم از کار بیکار کردین
با سرعت رو تخت میشینمو با داد میگم: چــــــــــــــی؟
که هم دکتر و هم ماکان خودشونو به من میرسونند
دکتر: چرا داد میزنی؟
یکم از بلندی صدام کم میکنم و میگم: شما چی گفتین؟
-گفتم زخماشون......
-نه...در مورد دامادشون
دکتر: آها... شنیدم آقا ماکان دامادشون رو هم از کار بیکار کردن
میخوام چیزی بگم که میگه این هفته بدترین هفته ی کاریم بود... اول تو رو اونجور کتک خورده میبینم... بعد از تو دختر یکی از اهالی روستا که تا حد مرگ از پدرش کتک خورده بود... دیروز هم احمد و عباس رو اونطور میبینم
ماکان با اخم به حرفهای ما گوش میده... اخمام میره تو همو میگم: چرا دختره کتک خورده بود؟
دکتر با تاسف سری تکون میده و میگه: مثل اینکه با یه نفر حرف زده بود که نباید میزد... من اول فکر کردم شاید با یه پسر حرف زده
ماکان هم با کنجکاوی به حرفای دکتر گوش میکرد
دکتر: اما بعدش دیدم که پدرش با داد میگه تا تو باشی با اون دختر هرزه حرف نزنی
نگاه من و ماکان بهم گره میخوره... از شدت عصبانیت دستامو مشت میکنم... هر چی دکتر بیشتر حرف میزنه خشم من هم بیشتر میشه
دکتر: مثله اینکه میخوان به زور شوهرش بدن
با صدایی لرزون میپرسم: میدونید میخوان به کی شوهرش بدن؟
دکتر با ناراحتی میگه: به یکی که هم سن باباشه
ماکان به دکتر نگاهی میندازه و میگه: میدونه طرف کیه؟
دکتر: اون روز اون مرتیکه بی غیرت هم با خودشون آورده بودن... اصلا براش مهم نبود همسر آیندش داره جون میده... وقتی گفتم زنت داره جون میده چرا هیچ کاری نمیکنی بهم میگه به زن جماعت نباید رو داد این کتکا براش لازم بود... حیف که هنوز زنم نشده اگه زن من بود با این خودسری ها زندش نمیذاشتم
با داد میگم: غلط کرده
ماکان با نگرانی میگه: خودتو عصبانی نکن
-چه جوری خودم رو عصبانی نکنم... اون دختر به خاطر من کتک خورده
دکتر با دهن باز میگه: چرا بخاطر تو باید کتک بخوره؟
-اون قاسم لعنتی بدجور با من لجه اجازه نمیده من با خونوادش حرف بزنم... اون روز سوسن منو دیدو
با یادآوری اون روز اشک تو چشمام جمع میشه
-بهم گفت بهتره زودتر روستا رو ترک کنم چون بدجور اهالی روستا باهام لج هستن... نگرام بود بلایی سرم بیاد
ماکان با نگرانی نگام میکنه و دکتر با ناراحتی میپرسه : آخه چرا؟
-چون من به پسر عباس جواب رد دادم اون عباس و قاسم لعنتی حرفای نامربوطی رو تو روستا پخش کردن
دکتر با تعجب میگه: یعنی احمد ازت خواستگاری کرد
-اوهوم
دکتر خندش میگیره اما سعی میکنه خودش رو کنترل کنه
دکتر: باورم نمیشه
-منم باورم نمیشد
     
#86 | Posted: 15 Sep 2013 12:57
آهی میکشمو به ماکان نگاه میکنم و میگم: هیچ جور نمیشه به سوسن کمک کرد؟
ماکان: اختیار سوسن با پدرشه
-اما وقتی دختر راضی نباشه عقد درست نیست
ماکان: اینجا خیلی وقتا دختر رو به زور به عقد کسی در میارن
دکتر: واقعا برام جای تعجب داره... از وقتی به این روستا اومدم هر روز چیزای عجیب غریب میبینم
-خوبه شما فقط چیزای عجیب غریب میبینید من هم کلی بلا سرم میاد هم چیزای عجیب غریب میبینم
با حرف من خنده ای میکنه و میگه: به خورده دیگه دراز بکش من هم برم به کارام برسم
سری تکون میدم... دکتر هم با لبخند از اتاق خارج میشه.... نگران سوسن هستم... بدجور اعصابم خورد شد... نگاهی به ماکان میندازم الان وقت لجبازی نیست... شاید بتونه بهم کمک کنه... بیچاره ثریا چقدر عذاب میکشه اون از رزا که از همون اول تو آغوش یه نفر دیگه بزرگ شد اون از سوسن که دارن به زور شوهرش میدنو کسی نیست کمکش کنه
اشک تو چشمام جمع میشه
ماکان با ناراحتی میگه: چرا اینقدر خودت رو عذاب میدی
-من باید به سوسن کمک کنم... مهم نیست چه جوری... من بهش مدیونم
ماکان: باشه دختر... یکم آروم بگیر... حالت بهتر شد باهم میریم پرس و جو میکنیم ببینیم اون طرف کیه که میخواد با سوسن ازدواج کنه
با چشمای خیسم بهش خیره میشمو با خوشحالی میگم: واقعا؟
با لبخند نگام میکنه و میگه: آره... به شرطی که یه خورده آروم بگیری
سرمو تکون میدمو میگم من آرومم... نمیشه الان بریم؟
خندش میگیره و میگه: بعضی وقتا دقیقا مثله بچه ها میشی؟
وقتی میبینه چیزی نمیگم بازومو میگیره کمک میکنه از تخت بیام پایین
ماکان: پات درد نمیکنه
-نه خوبم
سری تکون میده و میگه: نباید زیاد به پات فشار بیاری
-مراقبم
ماکان: باشه بریم
تا دکتر ما رو میبینه میگه: بهتر نبود یه خورده دیگه استراحت کنی؟
-نه خوبم
دکتر: پس مراقب خودت باش
-باشه حتما... راستی دکتر یادت نیست اسمه اون طرفی که میخواست با سوسن ازدواج کنه چی بود؟
دکتر یکم فکر میکنه و بعد میگه: فکر کنم اسمش قادر بود... اما اینجور که فهمیدم از این روستا نبود
-یعنی از شهر بود؟
دکتر: نه... فکر کنم از روستاهای اطراف بود
-مرسی
دکتر: خواهش میکنم
من و ماکان از دکتر خداحافظی میکنیمو هر دو از درمانگاه خارج میشیم... دلم عجیب گرفته... نمیدونم چرا ولی حس میکنم سوسن رو هم مثله رزا دوست دارم... احساسم دقیقا مثله روزیه که واسه رزا نگران بودم
-الان باید چیکار کنیم؟
ماکان: اول باید بفهمم قادر کیه؟ قاسم دختراشو بیخودی شوهر نمیده
با تعجب نگاش میکنم وقتی تعجبمو میبینه میگه: تا طرف یه پول درست و حسابی بهش نده... یا به پیشنهاد خوب براش نداشته باشه محاله راضی به ازدواج دختراش باشه
ماکان با شیطنت نگام میکنه و میگه: بهتر نیست یکم مهربونانه تر قدم بزنیم
با اخم نگاش میکنمو میگم: همین که دارم راه میرمو فحش نثارتون نمیکنم باید خدا رو شکر کنید
ماکان: چرا باهام اینطور رسمی حرف میزنی؟
-چون خوشم نمیاد کسی از رفتار خوبم سواستفاده کنه
ماکان: اونوقت بنده کی سواستفاده کردم؟
-خیلی زیاد
ماکان: بابت کدوم ماجرا ناراحتی؟
-بابت خیلی چیزا ناراحتم ولی بیشترین ناراحتیم اون بوسه مسخره تون بود
ماکان با شیطنت میگه: من که فکر کردم خوشت اومده
-شما خیلی بی جا کردین که چنین فکری کردین
بعد قدمامو بلندتر میکنم اونم با سرعت بیشتر باهام همقدم میشه و میگه: همه از خداشونه توسط من بوسیده بشن
-ولی من چنین علاقه ای ندارم... شما باعث شدین همه باورهای من زیر سوال بره...
ماکان: مگه یه بوسه چقدر میتونه مهم باشه؟
-من قبلا هم بهتون گفتم... من دوست دارم همه وجودم برای همسر آیندم باشه... دلم نمیخواد قبل از ازدواج دست کسی بهم بخوره
آهی میکشه میگه: باشه... قول میدم از این به بعد حد و مرزمو بدونم حالا بخند
-نمیخوام... خندم نمیاد
ماکان: مثله اینکه دلت تنبیه میخواد
-خوبه الان قول دادین
ماکان: به شرطی که اذیتم نکنی عملیش میکنم
-من که اصلا کاری بهتون ندارم
ماکان: نکنه دلت میخواد وسط روستا ببوسمت
جیغی میزنم که باعث میشه از ته دل بخنده
ماکان: خیلی بانمکی دختر
با اخم نگاش میکنم که میگه: باشه بابا... چته؟
بعد دستشو میندازه رو شونمو باهام هم قدم میشه... از این همه پرروییش دهنم باز میمونه... بعد از چند دقیقه به خودم میامو میگم: این چه کاریه؟
ماکان با شیطنت میگه: کدوم؟
با خشم میگم: دستتون رو بردارین
ماکان: نشد دیگه... اینا دیگه جز اون حد و مرزه نیست
میخوام چیزی بگم که با عصبانیت میگه: یه کاری نکن اصلا کمکت نکنما
منم با عصبانیت میگم: وقتی قراره کمکی با منت باشه همون بهتر که اصلا نباشه
هردومون با اخم بهم خیره شدیم که یکی از دخترای روستا ما رو میبینه... ماکان همونجور دستش رو شونم هست... دختر هم با یه حالت بدی نگام میکنه... ماکان که متوجه اون دختر میشه... صورتشو نزدیک گوشم میاره و با شیطنا میگه: اینجوری به نفع منه... همه میفهمن مال منی دورت رو خط میکشن
از عصبانیت دارم منفجر میشم... شونمو محکم گرفته نمیذاره از دستش خلاص شم... مجبورم میکنه به سمت اون دختر بریم... دختر که میبینه داریم به سمتش میریم با ترس سر جای خودش وایمیسته... نگاهی به ماکان میندازم با اخم و جدیت همیشگی داره حرکت میکنه... دیگه از ماکان چند دقیقه پیش خبری نیست... به دختره میرسیم که دختر با لکنت میگه: س سل ام... آقـ ا
ماکان پوزخندی میزنه و میگه: سوسن دختر قاسم رو میشناسی؟
دختر به نشونه ی مثبت سری تکون میده که ماکان با داد میگه: زبون نداری؟
دختره با ترس میگه: میشناسم آقا
ماکان: خوبه... شنیدم میخواد ازدواج کنه درسته؟
دختر: بله آقا
ماکان: با کی؟
دختر: یه نفر از روستاهای اطراف
ماکان: قاسم چطوری راضی شده؟
دختر: تو قمار رو دخترش شرط بندی کرد
آه از نهادم بلند میشه
ماکان سری تکون میده و میگه: میتونی بری
دختر یه خداحافظ زیر لبی میکنه و با سرعت از ما دور میشه
-باورم نمیشه
ماکان با اخم میگه: باید حدس میزدم
-حالا باید چیکار کنیم؟
ماکان: باید بفهمم از کدوم روستاهه
-چه جوری؟
ماکان: آدمشو دارم... سریع برام آمار قادر رو میگیره
-پس سریعتر بریم پیشش دیگه
خندش میگیره و سری تکون میده
ماکان: حالا هم داریم همین کار رو مبکنیم
هر کاری کردم راضی نشد با فاصله از من راه بیاد... دستشو انداخت رو شونمو تا رسیدن به مقصد اذیتم کرد... تقلاها و حرص خوردنای من هم چیزی رو درست نکرد
     
#87 | Posted: 15 Sep 2013 12:59
نزدیکی یه خونه وایمیسته و به من میگه: همین جا منتظر بمون تا بیام
سری تکون میدمو هیچی نمیگم... میره در خونه رو میزنه و بعد از مدتی مردی در رو باز میکنه و ماکان به داخل خونه میره... ده دقیقه ای گذشته و هنوز ازش خبری نیست... حوصلم سر رفته... بعضی از اهالی روستا با بی تفاوتی و بعضی با نفرت نگاهی بهم میندازنو از کنارم عبور میکنند... همه ی نگرانی من از بابت رزاست وقتی بیادو اوضاع اینجا رو ببینه خیلی ناراحت میشه... همینجور که دارم با خودم فکر میکنم با صدای آشنایی به خودم میام...
سلمان: باز که این طرفا میبینمت... فکر نمیکردم دیگه گذرت به اینورا بیفته
با پوزخند میگم: جنابعالی اشتباه میکردی... باید فکرشو میکردی
سلمان: هنوز زبونت کوتاه نشده... نکنه دوباره دلت یه کتک حسابی میخواد
-مطمئنی تنهایی حریف منی... اونبار چهارتایی ریختین سرم... اونقدر مرد نبودین که یه نفر یه نفر بیاین جلو
از عصبانیت چشماش قرمز میشه... با داد میگه: دختره ی هرزه چطور جرات میکنی با من این طور حرف بزنی
اهالی روستا کم کم دارن دورمون جمع میشن
سلمان: اینبار که جنازتو واسه
همونجور که داره حرف میزنه دستشو میبره بالا که یه سیلی نثار صورتم کنه
سلمان: ارباب فرستادم اونوقت......
که یه نفر مچ دستشو میگیره و اونو به شدت به طرف خودش برمیگردونه... حرف تو دهن سلمان میمونه... هر چند حدس زدنش مشکل نبود ولی باز با دیدن ماکان جا خوردم... خیلی عصبانیه... رنگ سلمان پریده
ماکان با فریاد میگه: تو داشتی چه غلطی میکردی؟
سلمان با لکنت میگه: آقـ ـا مـ ـن.....
هنوز حرفش تموم نشده که ماکان یه سیلی محکم به صورتش میزنه... سلمان رو روی زمین پرت میشه و ماکان شروع به لگد زدنش میکنه
به سرعت خودمو به ماکان میرسونم میگم: ماکان تو رو خدا تمومش کن... الان میکشیش
با خشم نگاهی به من میندازه... بازوم رو میگیره و با داد میگه: فقط کافیه یه بار دیگه ببینم با روژان چنین برخوردی کردی اونوقت دیگه زندت نمیذارم شیرفهم شد
سلمان که از شدت درد ناله میکنه سری تکون میده
قیافه ی ماکان خیلی ترسناک شده با داد میگه نشنیدم
سلمان به سختی میگه: بله آقا
یه لگد دیگه به سلمان میزنه و بعد منو با خودش میکشه و از جمعیتی که دورمون جمع شده بود خارج میکنه
ماکان با عصبانیت میگه: پسره ی عوضی
آهی میکشمو هیچی نمیگم
با خشم بهم نگاه میکنه و میگه: نباید جلومو میگرفتی؟ چند بار باید اینو بهت بگم تا بفهمی
با ناراحتی میگم: با کتک کاری چیزی درست نمیشه
ماکان: حداقل دیگه جرات نمیکنند همچین غلطای اضافی کنند باز بگو رفتارت درست نیست
-من هنوز هم رو حرفم هستم رفتارتون درست نیست
با عصبانیت بازومو میکشه و منو به یه جای خلوت میکشونه و با داد میگه: اگه جرات داری باز منو رسمی صدا کن... اونوقت من میدونم و تو... گفتم حد و مرز رو رعایت میکنم... تو هم مثله گذشته باش...
نمیدونم چی بگم... از رفتاراش راضی نیستم... اما خداییش خیلی نامردیه بخوام باهاش اینطور برخورد کنم... امروز خیلی کمکم کرد... کلا این چند روز هر چقدر اذیتم کرد دوبرابرش بهم کمک کرد... منو به درمونگاه رسوند... در برابر سلمان ازم دفاع کرد... تو جنگل بهم کمک کرد... بخاطر من اینجا مونده وگرنه خودش میتونه با اسب برگرده... واقعا نمیدونم چطور برخورد کنم... سعی میکنم یکم لحنمو نرمتر کنم ولی باز باید مراقب باشم... وقتی اونو منتظر میبینم میگم: به شرطی که از حد و مرزی که برات تعیین کردم رد نشی
ماکان خنده ای میکنه و میگه: باشه خانم کوچولو
بعد دستشو دور شونم حلقه میکنه
-تو که باز.......
میپره وسط حرفمو میگه: این یکی جز حد و مرزا نیست
سری به نشونه ی تاسف تکون میدمو هیچی نمیگم میدونم حرف زدن باهاش فایده ای نداره... لبخندی رو لباش میشینه و میگه: نمیخوای در مورد قادر بپرسی؟
با شوق میگم: فهمیدی کیه؟
ماکان با لحن خاصی میگه: همینجوری مجانی که نمیشه بهت بگم
با اخم میگم: منظورت چیه؟
ماکان: اول بگو ببینم چه مدت باهام میمونی؟
باز شروع میکنم دستشو از دور شونه هام بردارمو میگم: تو آدم نمیشی برو اونور
با ناامیدی میگه: خیلی خب بابا... آروم باش... از روستای بالاست... ارباب اونجا رو میشناسم
با ذوق و شوق به حرفش گوش میدم وقتی قیافمو میبینه خندش میگیره و ادامه میده: سلطان که ارباب روستای بالاست دوست صمیمی پدرم بوده... پسراش هم با من و ماهان دوستن... یه سر به روستای بالا بزنم همه چیز حله
با خنده میگم: یعنی سوسن دیگه با قادر ازدواج نمیکنه
با مهربونی نگام میکنه و میگه: نه... خیالت راحت شد؟
نفسی از سر آسودگی میکشمو میگم:اوهوم... کی به اون روستا میری؟
ماکان: وقتی ماشینم آماده بشه... تو هم باید باهام بیای
با اخم نگاش میکنمو میگم: من دیگه بیام چیکار کنم؟
ماکان: مثلا دارم برای جنابعالی میرما... تنها اون همه راه رو برم چیکار کنم؟
-ولی.......
ماکان: رو حرف من حرف نزن... من تنها جایی نمیرم تو هم باید باهام بیای
به ناچار قبول میکنم و میگم: مسیرش خیلی طولانیه؟
ماکان: رفت و برگشتش یه شبانه روز طول میکشه... اگه امروز ماشین آماده بشه اول میریم یه خبر از سلامتیمون به ماهان و کیارش و کیهان میدیم بعد به سمت روستا حرکت میکنیم
-ممکنه خودشون زودتر برسن
ماکان: اونوقت با ماشین ماهان میریم چون اگه بیان با ماشین ماهان میان بعد وقتی ماشین من درست شد اونا با همون برمیگردن
سری تکون میدمو میگم: هنوز یه خورده نگرانم
ماکان: نگران چیزی نباش همه چیز حل میشه... تو گرسنه نیستی؟
-آخ گفتی دارم از گرسنگی میمیرم
ماکان: غذا چی میخوری؟
-هر چیزی به جز فحش و کتک
خنده ای میکنه و میگه: بهتره بریم خونه ی مباشر... هم یه خورده استراحت میکنیم... هم یه چیزی میخوریم
سری تکون میدمو هیچی نمیگم
     
#88 | Posted: 15 Sep 2013 12:59
وقتی به خونه ی مباشر میرسیم کلی به منو ماکان احترام میذارن... هر چند من عقیده دارم این احترام که ناشی از ترسه هیچ ارزشی نداره... ولی نمیشه کاری کرد... ماکان همیشه کاره خودش رو میکنه... بعد از کلی استراحت کردن مباشر خبر میده ماهان و کیارش و کیهان به روستا رسیدن ولی خبری از تعمیرکار نشده... من از مباشر و زنش تشکر میکنم اما ماکان فقط سری تکون میده و از خونه خارج میشه... بعد از خداحافظی من هم از خونه خارج میشم که ماکان رو منتظر خودم میبینم به طرف من میادو با اخم میگه: چرا این همه معطل میکنی؟
چشم غره ای بهش میرمو میگم: یه تشکر میکردی بد نبود
ماکان: اونا وظیفشون رو انجام دادن... راه بیفت بچه ها منتظرمون هستن
اینو میگه با سرعت حرکت میکنه... از این همه غرورش حرصم میگیره... اما جوابی هم براش ندارم... البته دارم ولی میدونم اون توجه ای به این حرفام نداره... پشت سرش حرکت میکنم که قدماشو آهسته میکنه تا با من هم قدم بشه... بچه ها رو از دور میبینم... تا کیهان من رو میبینه با قدمهای بلند خودش رو به من میرسونه و بغلم میکنه و میگه: روژان کجا بودی؟ هزار بار مردم و زنده شدم؟ نگفتی چه جوری جواب رزا و بابا رو بدم؟
با مهربونی میگم: شرمنده... ماشین خراب شد و بارون هم به شدت میومد نمیتونستیم کاری کنیم
کیهان: مگه کجا بودین؟
نگاهی به ماکان میندازم که با خشم منو و کیهان رو نگاه میکنه... نگامو ازش میگیرمو به کیهان میگم رفته بودیم آخر آخرای روستا
کیهان: اونجا چیکار میکردین؟
دوباره نگاهم به نگاه ماکان گره میخوره... نگرانی رو تو چشماش میبینم... هر چند عصبانی هست اما یه نگرانی هایی هم ته چشماش وجود داره... درسته خیلی اذیتم کرد... اما باید قبول کنم خیلی هم کمکم کرد... الان هم داره کمک میکنه... با گفتن اصل ماجرا هیچی درست نمیشه فقط رابطه ها خراب تر میشن... شاید در آینده رزا با کیارش ازدواج کرد دوست ندارم بین خونواده رزا با خونواده ی خودم درگیری وجود داشته باشه
کیهان: با تو هستم چرا جواب نمیدی؟
تازه به خودم میامو میگم: چی گفتی؟
کیهان: میگم اونجا چیکار میکردین؟
- هیچی بابا... ماکان میخواست بهم کلبه ی ته روستا رو نشون بده که وقتی میخواستیم برگردیم بارون گرفت... هر کار هم کردیم ماشین روشن نشد... مجبور شدیم همونجا بمونیم
کیهان: که اینطور... خیلی نگرانت بودم... من توبه کردم دیگه هیچوقت باهات مسافرت نمیام... از وقتی باهات به این روستا اومدم فقط حرص خوردم
ماهان و کیارش با تعجب به ماکان نگاه میکنند... اما ماکان تو چشماش قدردانی موج میزنه... میدونم دوست نداره برای کیارش دردسر درست کنه اما خوب هر دفعه یه مشکلی درست میکنه... حس میکنم دیگه عصبانی نیست شاید هم زیاد عصبانی نیست
به کیهان میگم: شرمنده که اذیت شدی
با لبخند نگام میکنه و منو محکم به خودش فشار میده... با این کارش چشمای ماکان پر از خشم میشه... دستاش رو مشت میکنه اما با حرف بعدی کیهان که میگه: این حرفا چیه؟؟ تو خواهر کوچولوی خودمی
ماکان دوباره آروم میشه...
ماهان و کیارش هم با خنده به طرفمون میان
کیارش: خوبه سالمی وگرنه رزا اول از همه منو به کشتن میداد
-به جای اینکه برای من نگران باشی این حرفا رو میزنی؟
کیارش: من غلط بکنم از این حرفا بزنم اصلا تو بگو من چی بگم من همون حرفو میزنم
-فعلا سرم شلوغه برو چند ساعت دیگه بیا بعد یه فکری به حالت میکنم
ماهان با خنده میگه: بچه پررو
همه مون به خنده میفتیم...ماهان به سمت ماکان برمیگرده و میگه: راستی ماکان به کدوم کلبه رفته بودین؟ ته روستا که کلبه ای نبود؟
ماکان: چرا یه دونه کلبه ته روستا ساختم... بعضی موقع برای تنوع به اونجا میرم
ماهان سری تکون میده و چیزی نمیگه... اما کیارش یه جوری به من و ماکان نگاه میکنه
ماکان:کدومتون ماشین آوردین؟
ماهان: من ماشین آوردم
ماکان: من و روژان باید یه سر به روستای بالا بزنیم سوئیچ ماشینت رو بده
ماهان: بهتر نیست بذاری واسه فردا
ماکان با جدیت میگه: نه
ماهان سوئیچ رو به سمت ماکان میگیره و میگه: نمیخوای بگی واسه ی چی میخوای به روستای بالا بری؟
ماکان به طور مختصر ماجرا رو واسه بقیه تعریف میکنه که کیهان میگه: قاسم دیگه شورش رو در آورده هر کدوم از بچه هاش رو یه جور بدبخت میکنه
ماهان: از روزی که من شناختمش همینطور بود
کیارش: بیچاره زن و بچه هاش
-همه پسراش شبیه خودش هستن؟
کیارش: فقط سلمان شبیه قاسمه... بقیه رفتارشون بهتره
کیهان به من میگه: نمیشه تو نری؟
ماکان سریع میگه: نه بهتره با من بیاد... بالاخره وقتی با سلطان صحبت میکنم نمیگه تو چرا اینقدر حرص میخوری... باید یه دلیلی داشته باشم دیگه
کیهان به نشونه ی فهمیدن سری تکون میده اما نمیدونم چرا ماهان و کیارش با تعجب به ماکان نگاه میکنند
-کیهان میتونی یه سر به شهر بزنی؟
کیهان: چرا... مگه اتفاقی افتاده؟
-راستش خیلی نگران حال رزا هستم... اگه تونستی یه سر به شهر بزن و با رزا تماس بگیر
کیهان: باشه.. پس تا تو برگردی من با ماشین خودت میرم
-مرسی... راستی از حال حمید و مادرش هم خبری بگیر
کیهان: باشه.. حتما
یه خورده دیگه حرف میزنیمو بعد من و ماکان به سمت ماشین ماهان حرکت میکنیم و سوار ماشین میشیم... ماکان ماشین رو روشن میکنه و بعدش هم حرکت میکنه
ماکان: ممنون بابت اینکه چیزی به بقیه نگفتی
-اگه تکرار بشه مطمئن باش میگم... چون خیلی کمکم کردی گفتم اینجوری جبران کنم
ماکان: ببین یه خورده مهربون میشم چقدر سواستفاده میکی
-باز داری شروع میکنی؟
خنده ای میکنه و بعد کم کم اخماش میره تو همو میگه: هیچ خوشم نمیاد کیهان اونجوری بغلت کنه
-اگه خوشت نمیاد چشماتو ببند تا نبینی
با اخم میگه: اینا رو گفتم که دیگه از این کارا نکنی
-تو با من نسبتی نداری که بخوای بهم امرونهی کنی
ماکان با داد میگه: روژان با اعصاب من بازی نکن
میترسم جوابشو بدم بعد دوباره یه اتفاقی بیفته... خوب میدونم تو اینجور مواقع بدجور اذیتم میکنه... سرمو به شیشه تکیه میدمو جوابشو نمیدم... اونم با اخم ماشین رو میرونه و دیگه چیزی نمیگه... کم کم با تکونای ماشین به خواب میرم
     
#89 | Posted: 15 Sep 2013 13:01
******************
&&ماکان&&
نگاهی به روژان میندازه و لبخندی رو لباش میشینه... با خودش میگه هر چقدر که تو بیداری تخس و حاضرجوابه همونقدر تو خواب آرومه آرومه... یاد امروز که میفته دیوونه میشه... تو عمرش هیچکس تا این حد بهش بی محلی نکرده بود... پدرش به همه فهمونده بود که باید بهش احترام بذارن... هیچکس جرات نداشت باهاش مخالفت کنه... با اون همه بی محلی باز هم نتونست باهاش با خشونت رفتار کنه... نمیدونه چرا اینقدر در برابر روژان کوتاه میاد... یاد نگاه کیارش میفته وقتی که در مورد کلبه حرف زده شد کیارش مشکوک بهش نگاه میکرد... زیر لب زمزمه میکنه: نکنه چیزی فهمیده باشه؟
هنوز یادشه وقتی اون بهونه مسخره رو برای کیهان آورد تا روژان رو با خودش همراه کنه چطور ماهان و کیارش با تعجب نگاش میکردن... ولی هیچکدوم از اون نگاه ها براش مهم نبودن تو اون لحظه فقط هدفش این بود که روژان رو با خودش همراه کنه... ترسش از این بود که روژان شب با کیهان تو اون ویلا تنها بمونه... باید روژان رو از کیهان دور میکرد... وقتی کیهان اون طور روژان رو بغل کرد دلش میخواست یه کتک مفصل نثارش کنه ولی وقتی کیهان به روژان گفت خواهر کوچولو یه خورده آروم شد... با همه ی اینا باز هم براش سخته که روژان با کیهان تنها باشه...
زیر لب زمزمه میکنه: امروز واقعا روز سختی بود
فکرش میره به لحظه ای که روژان از حال میره تا به درمونگاه برسه هزار بار میمیره و زنده میشه.... وقتی روژان به هوش میادو باز بهش بی محلی میکنه و با دکتر هم اونجور حرف میزنه دوست داشت دکتر رو از اون روستا پرت کنه بیرون... خیلی براش سخته روژان با بقیه با شوخی و خنده حرف بزنه ولی با خودش اون طور رسمی و سرد... برای اولین بار تو زندگیش کوتاه اومد... برای اولین بار تو زندگیش شرطی رو قبول کرد... با حسرت نگاهی به روژان میندازه... خیلی براش سخته کنارش باشه و لمسش نکنه... تو عمرش اینقدر به کسی وابسته نشده بود... فکرشو که میکنه ممکن بود سلمان چه بلایی سر روژان بیاره داغون میشه... اصلا ازدواج سوسن براش مهم نیست اما نمیدونه چرا دوست داره به روژان کمک کنه... وقتی روژان اونجور با کنجکاوی به حرفاش گوش میداد دوست داشت محکم به خودش فشارش بده... اون لحظه قیافش خیلی بانمک شده بود... دقیقا مثله دختربچه هایی که بهشون عروسک مورد علاقشون داده میشه... ناخودآگاه اون لحظه خندش میگیره
با همه ی اینا هنوز نمیدونه روژان کجای زندگیش قرار داره... تو این موضوع که روژان رو دوست داره شکی نیست اما نمیدونه روژان رو برای چی میخواد... برای یه مدت کوتاه... برای سرگرمیش... برای لذت جنسی یا شاید برای زندگی... حتی با فکر به اینکه دختری رو برای زندگیش بخواد اخماش تو هم میره... دلش نمیخواد با وارد کردن دختری به زندگیش، زندگیه خودش رو محدود کنه... مخصوصا دختری مثله روژان که به راحتی به حرفاش گوش نمیده... اگه رفتارش مثل رزا بود باز میشد یه کاری کرد... از فکرش خندش میگیره اگه شبیه رزا بود که اصلا توجهش به روژان جلب نمیشد... خودش هم نمیدونه چی میخواد... مثله همیشه بعد از این همه فکر کردن به هیچ نتیجه ای نمیرسه
******************
با تکون های دستی چشمامو باز میکنم... خمیازه ای میکشمو میگم: چی شد؟ رسیدیم؟
ماکان با لبخند نگام میکنه و میگه: آره خانم خواب آلود
کش و قوسی به بدنم میدمو میگم: همه ی بدنم درد میکنه
ماکان: لابد بد خوابیدی
-بی خیال... حالا باید کجا بریم؟
ماکان: پیاده شو... باید یه خورده پیاده روی کنیم
نگاهی به آسمون میندازم.. تاریکه تاریکه... شب شده... آهی میکشمو از ماشین پیاده میشم.... ماکان هم از ماشین پیاده میشه و میگه: راه بیفت
خودش هم باهام هم قدم میشه...
ماکان با جدیت میگه: به خورده تندتر بیا... خیلی دیروقته
-میترسم دوباره پام درد بگیره
ماکان که انگار ماجرای صبح رو فراموش کرده بود میگه: آخ... اصلا یادم نبود
-مهم نیست
ماکان: بهتره زیاد تند حرکت نکنی... اگه چیزی بشه اینجا درمونگاه نداره
با تعجب میگم: پس اهالی اینجا چیکار میکنند؟
ماکان: به درمونگاه روستاهای اطراف میرن
-بیچاره ها
ماکان: تو هم که فقط برای اهالی روستاها دل بسوزون
-خوب زندگیشون خیلی سخته... شما اربابها آدمای خودرای و مغروری هستین
ماکان: خجالت نکش... حرفی دیگه ای ته دلت مونده بزن
یکم فکر میکنم میگم: خودخواه و لجباز و یکدنده و خسیس هم هستین
لبخندی رو لبای ماهان میادو میگه: و دیگه؟
-هوم... خشنش یادم رفته بود
ماکان: مطمئنی دیگه چیزی اون ته مهای دلت نمونده
-نه خیالت راحت... فعلا چیزی یادم نیست اگه یادم اومد بهت میگم
ماکان با صدای بلند میخنده و میگه: خیلی پررویی دختر
با اخم میگم: بی ادب... خجالت بکش.. من دارم حقیقت رو میگم
میخنده و چیزی نمیگه
یکم دیگه پیاده روی میکنیم که میگه همینجاست... یه خونه ی قدیمی ولی بزرگ رو بهم نشون میده... خونش از بیرون خیلی ترسناک به نظر میرسه
-چرا اینجا اینجوریه؟
ماکان: چه جوری؟
-بیشتر شبیه قصرهایی هست که توشون پر از تار عنکبوته
ماکان خنده ای میکنه و میگه: اینو اگه جلوی سلطان بگی زنده زنده پوستت رو میکنه
-لابد فکر کردی من هم اونجا وایمیستم و اجازه میدم تا زنده زنده پوستم رو بکنه
ماکان با صدای بلند میخنده و میگه: تو رو که میدونم عجب جیغ جیغویی هستی... سلطان اگه بدونه کی رو با خودم آوردم اصلا رامون نمیده
-باید افتخار کنه که من میخوام وارد این خرابه بشم
با خنده سری تکون میده و چند ضربه به در میزنه
-سلطان با این همه دک و پزش یه زنگ به در خونش آویزون نکرده
ماکان: یادت باشه جلوی خودش این جوری صداش نکنی... فقط منو چند نفر از دوستاش این حق رو داریم
-پس چی بگم؟... نکنه انتظار داری برم دستاشو ببوسم و بگم آقا بنده رو خدمتکار خودتون بدونید... من رو به آشپزخونه راهنمایی کنید تا ظرفاتون رو بشورم
ماکان: نه مثله اینکه تا امروز کلا خودت رو ناقص نکنی راحت نمیشی
-اه... اه... آدم اینقدر ترسو
ماکان با اخم میگه: من ترسوام
-پس نه من ترسوام
ماکان: من به خاطر خودت میگم... اونا که با من کاری ندارن
-با من هم کاری ندارن... بیخودی که با خودم بادیگارد نیاوردم
چند ضربه دیگه به در میزنه وبا خنده میگه: من که بادیگاردی نمیبینم
-برو جلوی آینه میبینی
ماکان میخواد چیزی بگه که در باز میشه و یه پیرمرد جلوی در ظاهر میشه... تا ماکان رو میبینه میگه: آقا سلام
ماکان با اخم میگه: با سلطان کار داشتم
پیرمرد: بفرمایید داخل... الان صداشون میکنم
ماکان دستش رو دور شونه های من حلقه میکنه و من رو با خودش به داخل میکشونه... پیرمرد میخواد راه رو به ما نشون بده که ماکان با اخم میگه: برو ارباب رو صدا کن خودم راه رو بلدم
پیرمرد: چشم آقا
پیرمرد ازمون دور میشه... ماکان همونجور که دستش رو شونه هامه منو با خودش به داخل ساختمون میبره
-یه بار رودل نکنی؟
ماکان: نه خیالت راحت... من حالم خوبه خوبه
-نمیدونم چرا هر کار میکنم خیالم راحت نمیشه... بکش اون دستت رو... اومدیمو رودل کردی... قرص از کجا بیارم
ماکان: من راحتم گلم... بیخودی حرص نخور
-ولی من ناراحتم کاکتوس
ماکان میخنده و میگه: وقتی حرص میخوری بانمک میشی
داخل خونه هم مثل عهد بوقه... منو به سمت مبل هدایت میکنه... دستش رو از روی شونه هام برمیداره و بازوم رو میگیره... رو یه مبل دو نفره میشینه منو هم میکشه که بغلش بشینم... به آرومی کنارش میشینمو به اطراف نگاهی میندازم و میگم: مثله خونه ی ارواح میمونه چرا اینقدر تاریکه
ماکان: هیس... آبروداری کن... حالا معنی حرفای رزا رو درک میکنم
-مگه دروغ میگم؟
ماکان: روژان بذار از اینجا بریم بیرون حسابت رو میرسم که دیگه آبروریزی نکنی
-بهت میاد از این باباها بشی که دست بزن دارن
خندش میگیره و میگه: اگه تو مامان بچه ها بشی که بیچارم میکنی
با اخم میخوام چیزی بگم که صدای یه مرد رو میشنوم: سلام بر آقا ماکان گل
     
#90 | Posted: 15 Sep 2013 13:02
ماکان با شنیدن صدا از جاش بلند میشه... من هم مجبوری از جام بلند میشم
یه پیرمرد حدودای 70 ساله و با یه پسر همسن ماکان رو میبینم که وارد میشن...
ماکان: سلام آقا سلطان... حالتون چطوره؟
سلطان با جدیت میگه: خوبم ماکان جان
ماکان برمیگرده به سمت پسرو میگه: سلام کامران... تو چطوری؟
کامران میخنده و میگه: سلام پسر... خوبم... چی شد تو این فصل سال این طرفا اومدی؟
سلطان با تحکم میگه: بشینید
همه میشینیمو ماکان میگه یه کاری برام پیش اومد مجبور شدم بیام
سلطان نگاهی به من میندازه و میگه: معرفی نمیکنی؟
ماکان: روژان... دوست دخترم
ای لعنتی... باز گفت دوست دخترم... شیطونه میگه سوسکش کنما... حیف که فعلا بهش نیاز دارم... کارم پیشش گیره... با صدای سلطان به خودم میام که میگه: قبلنا با دخترای لال دوست نمیشدی؟
با اخم میگم: حالا خواست دوست بشه ببینه فوضولش کیه؟
رنگ از روی ماکان و کامران پرید... سلطان هم دهنش باز موند... جو سنگینی تو سالن به وجود اومد... بعد از مدتی سلطان به خودش میادو به ماکان میگه: ماکان این دختره رو هنوز ادب نکردی؟
با اخم میگم: نه... منتظر بود جنابعالی دستور بدین تا دست به کار بشه؟
ماکان میخواد چیزی بگه که سلطان با داد میگه: خفه شو
با نیشخند میگم: اول بزرگترا
از جاش بلند میشه و با داد میگه: چطور جرات میکنی با من اینطور حرف بزنی؟
با خونسردی میگم: من با هر کس همونجور صحبت میکنم که با من صحبت میکنه... اگه برخوردتون از اول درست بود اینطور برخورد رو از من نمیدیدین... بهتره بشینید سرجاتون و بیخودی داد و فریاد راه نندازین
از شدت خشم دستاشو مشت میکنه... کامران از جاش بلند میشه و میگه: آقاجون آروم باشین
و با اخم بهم نگاه میکنه.... ماکان هم با عصبانیت بهم زل میزنه ولی من با خونسردی به همه شون نگاه میکنم... سلطان به کمک کامران رو مبل میشینه و بهم میگه: خیلی گستاخی... من تحمل آدمای گستاخ رو ندارم... از خونه ام گم شو بیرون
با پوزخند از جام بلند میشمو میگم: منم تحمل آدمای بیشعور رو ندارم... وقتی شعورتون نمیکشه با یه مهمون چطور صحبت کنید انتظار دارید بهتون احترام هم بذارم
ماکان دستمو میگیره و میگه: روژان بشین
به شدت دستمو از دستاش میکشم بیرونو میگم: سوئیچ رو بده میرم تو ماشین
ماکان برای جلوگیری از دعواهای احتمالی سوئیچ رو بهم میده و میگه: زود میام
سری تکون میدمو حرکت میکنم
سلطان که باورش نمیشه من با ماکان اینطور حرف بزنم و ماکان هم اینقدر زود از من اطاعت کنه میگه: از کدوم روستا هستی؟
همونجور که دارم میرم با اخم میگم: خوشم نمیاد به هر کسی مشخصاتم رو بدم
سلطان: واستا
ولی من بی توجه به اون به راهم ادامه میدم
سلطان با داد میگه: ماکان جلوشو بگیر
ماکان: سلطان بذارید روژان بره ممکنه......
با داد میپره وسط حرفشو میگه: گفتم نگهش دار
ماکان به ناچار از جاش بلند میشه و بازوی من رو که به در ورودی رسیده بودم میگیره و با عصبانیت میکشه... صورتشو میاره نزدیک گوشمو میگه: همینو میخواستی؟
با پوزخند میگم: از تو که بدتر نیست
با خشم میگه: صد برابر من بدتره
با لبخند میگم: خوب شد نمردیمو ترس تو رو هم دیدیم
هیچی نمیگه فقط دندوناشو با عصبانیت رو هم فشار میده منو رو مبل پرت میکنه و خودش هم کنارم میشینه
سلطان با خشم میگه: بگو پدر و مادرت کیه؟
-لزومی نداره که شما بدونید
سلطان: داری با اعصاب من بازی میکنی کاری نکن عصبانی بشم
با خونسردی میگم:اولا مگه اعصابتون اسباب بازیه که من بخوام باهاش بازی کنم... ثانیا شما همین الان هم عصبانی هستین پس گردن کسی نندازین
سلطان: کاری نکن با شلاق به جونت بیفتم
-شما زحمت نکشین قبلا توسط همین آقایی که کنارم نشسته صرف شد... این راهکارها قدیمی شده... راهکار جدید ارائه بدین
سلطان از این همه پررویی من دهنش باز میمونه و به سمت ماکان برمیگرده و میگه: ماکان این دختره کیه؟
-خواهر رزاهه
کامران بهت زده میگه: دختر قاسم رو میگی... همون که خواهرش اومد همه چی رو بهم زد؟
ماکان سری تکون میده و سلطان با تعجب میگه: این دختره زبون دراز با همین نیم وجب قدش همه چی رو بهم زدو شما هیچ کاری نتونستین کنید
یه سرفه مصلحتی میکنمو میگم: خوبه من جلوتون نشستما... حداقل میخواین غیبت کنید یه جای دیگه برید
کامران با صدای بلند میخنده و میگه: این دختره واسه خودش اعجوبه ایه
-این تعریف بود یا توهین؟
کامران: جنابعالی بذارین پای تعریف
-یعتی شما توهین کردین ولی من باید بذارم پای تعریف
کامران دستشو میاره بالا و میگه: بنده تسلیمم... وقتی ماکان حریف این زبون نشه دیگه من چیکاره ام
سلطان: نه... خوشم میاد... دختره با جربزه ای هستی
-آخرش من نفهمیدم لالم یا با جربزه
سلطان: درس میخونی؟
-امسال تموم شد
سلطان: شنیدم مخالف سرسخت این ازدواج بودی؟
-اشتباه شنیدین
سلطان با تعجب میگه: یعنی چی؟
-اون کسی که مخالف بود رزا بود... من فقط و فقط به خواهرم کمک کردم... من نه مخالفم نه موافق... تصمیم با خواهرمه
سلطان: بهتره بذاری این ازدواج سربگیره... من اگه بخوام میتونم دو سوته سرتو زیر آب کنم
با پوزخند میگم: اونقدرا هم کشکی نیست... شما اگه بخواین هم نمیتونید چنین کاری کنید... اونقدر آدم دور برم هستن که اگه بلایی سرم بیاد بیکار نشینن
سلطان با خشم نگام میکنه و میگه: خودت که خوب به ماکان چسبیدی ولی برای خواهرت اجازه نمیدی؟
میخوام جوابشو بدم که ماکان با دستپاچگی میگه: سلطان همه مشکلا داره حل میشه... راستش اومدم اینجا تا ازتون درخواستی کنم
سلطان بیخیال من میشه و میگه: بگو پسرم
این جور که معلومه خیلی ماکان رو دوست داره
ماکان: راستش شنیدم کسی تو این روستا بنام قادر کوهی زندگی میکنه... شما میشناسینش؟
سلطان سری تکون میده و میگه: آره... اصلا ازش خوشم نمیاد... چه غلطی کرده... برات مشکلی درست کرده؟
ماکان: میخواد با یکی از دخترای روستا ازدواج کنه اگه میشه کمک کنید این ازدواج سرنگیره
سلطان: مگه قراره با کی ازدواج کنه؟
ماکان: راستش قاسم سر قمار روی یکی از دختراش شرطبندی کرد...
سلطان دستشو بالا میاره و میگه: فهمیدم... دلیل مخالفتت چیه؟
ماکان: کیارش داره رزا رو راضی میکنه... نمیخوام یه ناراحتیه دیگه به وجود بیادو دوباره برامون دردسر بشه... قاسم هم خیلی اذیتمون کرد
سلطان: غلط کرده... بعد تو همونجور بیکار نشستی
ماکان: فعلا نمیتونم کاری کنم
سلطان: اونوقت چرا؟
ماکان: اون لعنتی میدونه رزا خیلی رو مادرش حساسه.... تا بلایی سرش میارم رو اون زن تلافی میکنه
سلطان: تو چرا اینقدر حرص اون زن رو میخوری؟
ماکان: رزا رو مادرش حساسه... وقتی بلایی سر قاسم میارم... اون هم تلافیشو سر زنش در میاره.. همین باعث میشه که رزا فکر کنه همه ی اینها زیر سر منه و بیشتر از کیارش دور میشه
سلطان: آخه این کیارش چرا اینقدر زن زلیل بازی در میاره؟
-حالا یه نفر هم بین شما پیدا میشه که درست رفتار میکنه شماها مخالف کارش هستین
سلطان نگاهی بهم میندازه و میگه: از کی کتک خوردی؟
با تعجب میگم: بله؟
سلطان: گوشه ی لبت هنوز زخمه... صورتت هم کبوده... معلومه کتک خوردی... دارم میپرسم کی این کارو کرده؟
-چه فرقی به حال شما داره؟
سلطان: خوشم نمیاد سوالم رو با سوال جواب بدی
لبخندی رو لبام میشینه و میگم: این جمله رو زیاد شنیدم
کامران خندش میگیره و میگه: لابد از ماکان
یه لبخند محو رو لبهای سلطان میادو میگه: هر چند از دخترای زبون دراز خوشم نمیاد اما تا وقتی دوست دختر ماکانی خوشم نمیاد کسی روت دست بلند کنه... ماکان و ماهان رو مثله کامران و کامیار دوست دارم
سلطان: حالا بگو ببینم چند سالته؟
-22 سال
سلطان: هنوز خیلی بچه ای
-صورتمو نزدیک گوش ماکان میبرمو میگم: پستونکمو بده
به زور خندشو جمع میکنه و آروم میگه: روژان فقط خفه شو
سلطان: چی در گوش ماکان میگی؟
لبخندی میزنمو میگم: چیز مهمی نبود
سلطان: من هر سوالی ازت میپرسم جوابه سربالا میشنوم
با مظلومیت میگم: چرا دروغ میگین در مورد سن و درسم که جواب سربالا نشنیدین
کامران پخی میزنه زیر خنده... سلطان هم خندش میگیره... ماکان هم سری به نشونه ی تاسف تکون میده... دقیقا رفتارش مثله رزا شده... سلطان یه جوری نگام میکنه و میگه: اومدی واسه همیشه تو روستا بمونی؟
با تعجب میگم: معلومه که نه... من خیلی بتونم بمونم یه هفته هست... بعدش باید برم... من فقط آخر هفته ها با رزا سری به مادرش میزنم
حالا اون با تعجب نگام میکنه و میخواد چیزی بگه که ماکان میپره وسط حرفشو میگه: سلطان نگفتین چیکار میکنید؟
سلطان مشکوکانه نگاهی به ماکان میندازه و میگه: اون موضوع که حل شده ست... فقط باید تا فردا صبر کنید تا قادر رو بیارن... الان دیروقته
ماکان سری تکون میده و میگه: باشه، پس ما دیگه میریم بقیه کار با شما
سلطان با تحکم میگه: امشب هردوتون مهمون من هستین... فردا بعد از اینکه کارای مربوط به قادر رو انجام دادم میرین
کامران: آره... بابا راست میگه... تا فردا کامیار هم میرسه
ماکان: مگه کامیار کجا رفته؟
کامران: یه سر رفته شهر تا فردا بر میگرده
     
صفحه  صفحه 9 از 18:  « پیشین  1  ...  8  9  10  ...  17  18  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / در آغوش مهربانی بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites