تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

Ugly Girl | دختر زشت

صفحه  صفحه 1 از 7:  1  2  3  4  5  6  7  پسین »  
#1 | Posted: 13 Sep 2013 12:15




عرض سلام و ارادت

درخواست تاپیک : در تالار داستانهای ادبی
رمان دختر زشت(شیرین برقعی)
نویسنده: شیرین برقعی
بیش از ۶ صفحه
کلمات کلیدی : رمان / رمان دختر زشت / دختر زشت / نویسنده شیرین برقعی / شیرین برقعی

آن لحظه ای که بی‌ تو سر آید
مرا مباد!
     
#2 | Posted: 15 Sep 2013 14:49 | Edited By: andishmand




فصل اول

شهریور ۱۳۳۱
چشمهایش به تار و پود گلهای ناتمام قالی اش خیره مانده و سخت به فکر فرو رفته بود. صدای آهنگین کاردک قالی بافی که با سرعت هر چه تمام تر همراه با دستهای نحیف و زحمت کش او حرکت می کرد، تنها نوایی بود که سکوت سنگین حاکم بر فضا را می شکست.
اما این آهنگ آنقدر شبانه روز در گوش آن دو پیچیده بود که اکنون خود جزیی از سکوت برایشان به حساب می آمد.
شوهرش سهراب، استکان چای در دست بر پشتی زوار در رفته شان تکیه زده و از دور او را می نگریست که همچون همیشه مقابل دار قالی اش زانو زده و سعی می کند خود را سرگرم کار نشان دهد.
اینقدر از این زاویه به او نگریسته بود که گاهی حس می کرد دلش برای دیدن صورت زیبای او تنگ می شود. هرچند که آن جثۀ ظریف و ریزه و آن موهای پیچ و تاب دار به رنگ طلایش آنقدر برای او عزیز و دوست داشتنی بودند که حتی در این حالت هم از نگاه کردن به او سیر نشود.
به نظر می رسید تنها چیزی که برای سهراب ملال آور است، این سکوت مطلق اوست. از صبح تا غروب جان کنده و کار کرده بود، حالا خسته و ناتوان نزد همسرش بازگشته و انتظار داشت او مانند گذشته با شیرین زبانی هایش خستگی را از تن او بیرون کند. اما صفورا همچون تندیسی از ماتم مقابل چشمان شوهرش نشسته و سکوت اختیار کرده بود.
سهراب هم مثل همیشه رفتاری که از گذشته تاکنون با او داشته است را در ذهن خود مرور می کرد ...
به راستی او چرا تا این حد ناراحت و غمگین است؟ من که بارها به او گفته ام با مشکلش کنار آمده ام. من که هیچ گاه او را سرزنش نکرده ام. تا جایی که توانسته ام به او محبت کرده تا کمتر این خلاء را در زندگی اشت احساس کند. پس چرا با این رفتار سردش مرا عذاب می دهد، مگر نمی داند که چقدر دوستش دارم؟
آیا فراموش کرده که هرچه سختی و درد کشیده و می کشیم همه به خاطر عشقی است که من نسبت به او داشته و دارم؟ پس نگران چه چیزی است؟ یعنی می ترسد به خاطر چنین مشکل کوچک و بی اهمیتی او را که بیشتر از جانم می خواهم، ترک کنم؟
مگر من جز او کس دیگری را هم دارم؟ مگر من به جز این اتاق نمور و قدیمی میان کوچه های تاریک و تودرتو جای دیگری را هم برای رفتن دارم؟ من که به خاطر او همه ی پل ها را خراب کرده و حتی نیم نگاهی هم به خرابی های پشت سرم نکردم ...
سهراب استکان چای را از لبانش جدا ساخت، آن را میان نعلبکی ترک خوردۀ مقابلش قرار داد و دوباره به حرکت سریع دستان همسرش چشم دوخت. دلش می خواست سر حرف را باز کند اما نمی دانست که چه باید بگوید!
حرفی برای گفتن نداشت. این همه سال سعی کرده بود او را دلداری داده و موضوع را برایش بی اهمیت جلوه دهد اما تلاشش را بیهوده یافته بود.
صفورا بیش از حد این مسأله را برای خود بزرگ کرده و غصه اش را می خورد.
البته شاید هم تا حدودی حق داشت چرا که در این دنیای به این بزرگی به جز سهراب هیچ کس را نداشت و همین یک نفر را هم می ترسید از دست بدهد. این تنهایی بی اندازه او را از زندگی خسته و سرخورده کرده بود. آن هم زندگی سخت و مشقت باری که او پشت سر می گذاشت.
اکنون درست پانزده سال می گذشت. درست پانزده سال از آن شب خلوت و ساکت وهم آور که فقط صدای باران تند بهاری سکوت آن را در هم می شکست، گذشته و حالا صفورا سی و پنج ساله و سهراب چهل ساله شده بودند.

فروردین ۱۳۱۸

آن زمان سهراب جوانی بیست و پنج ساله بود. بلندبالا و چارشانه با چهره ای جذاب و مردانه و البته سوار بر اسب سرکش غرور و دارای ثروتی بی حد و حساب که متعلق به پدرش بود. در واقع او پسر نازپرورده ی امیرخان اقتداری یکی از بزرگترین ملاکین و زمین داران شهر بود که این ثروت پدری را نسل به نسل به یکدیگر انتقال داده و روز به روز بر آن می افزودند.
البته پس از امیرخان سهراب نمی توانست تنها وارث این همه ثروت پدری باشد چراکه او دو خواهر و یک برادر دیگر هم داشت.
دو خواهرش ازدواج کرده و فرزند هم داشتند و تنها برادرش شهاب چهارده سال بیشتر نداشت. مادرش هم اشراف زاده ای پرافاده بود که جز اشتباه کارهای کوچک خیاط در دوخت لباس هایش غصه ی بزرگ دیگری نداشت!
نامش را از کوکب الملوک به سلطنت الملوک تغییر داده و پیشکارها و کلفت های ریز و درشتش او را خانم خطاب می کردند.
در آن خانه ی اشرافی بعد از امیرخان او حرف اول را می زد. صدای قدم ها کوبنده اش همه را از ریز و درشت، پیر وجوان، کلفت و نوکر و حتی اصغر درشکه چی، پاروادار مخصوصشان را می ترساند. و آنچه بیش از این دل بینوای آنها را می لرزاند، قدرت و اقتدار خود امیرخان بود که با تمام قوا صدایش را در گلو می انداخت و بابت کوچکترین اشتباهی که از هرکدامشان سر می زد، قدرتمندانه بر سرشان فریاد می کشید و جریمه های سخت و سنگینی را برایشان در نظر می گرفت.
وقتی کلاهش را از سر برمی داشت و عصایش را در هوا تکان می داد همان لحظه ای بود که دست به سینه با رنگی پریده و قلبی لرزان مقابل او ایستاده و منتظر اوامر و دستورات دور از انصافش می شدند.
گذشته از امیرخان و سلطنت الملوک، شکوه و شهناز، خواهران سهراب هم که اکثر اوقات روزشان را در آنجا به سر می بردند، از انواع امر و نهی کوتاهی نکرده و بدین وسیله حضور مقتدرانه خود را در آن خانه به رخ می کشیدند.
اما الحق و الانصاف که خانه ی زیبایی داشتند. از درب بزرگ چوبی شان که یاس های زرد و سپید با شاخ و برگهای فراوان، خود را از آن آویخته تا دالانی طویل تشکیل شده از درختان بلند که سرهایشان را در هم آورده و از مقابل درِ ورودی تاپله هایی که به ایوان بزرگشان می رسید، ادامه داشت.
بزرگترین دری که به ایوان باز می شد مربوط به اتاق پنج دری بود که مهمان خانه شان به حساب آمده و برای مهمانی هایشان از آن استفاده می کردند. دیوارهایش به رنگ صورتی بسیار ملایم و پرده هایش از حریر سفید و پارچه هایی از جنس مخمل به رنگ زرشکی تهیه شده بودند. چلچراغی درخشان از میان سقف بلند و گنبدی شکلش آویزان شده و زیبایی آنجا را دوچندان کرده بود.
در دو طرف پنج دری اتاقهای دیگری قرار داشت که تلالؤ نور خورشید سایه ی شیشه های رنگی آنها را روی دیوار انداخته و آفتاب از میان خورشیدی بالای سر درب ها به وسط اتاق می تابید.
پشت اتاق ها و آن طرف باغ استخری قرار داشت که در آن زمان بیشتر به عنوان یک حوض بزرگ از آن استفاده می کردند.
اطلسی و لاله عباسی، باغچه های اطراف حوض را پر کرده بود. درخت های بیدمشک، گل های محمدی و پیچ امین الدوله ... عطرشان انسان را مست می کرد.


-

آن لحظه ای که بی‌ تو سر آید
مرا مباد!
     
#3 | Posted: 15 Sep 2013 14:50 | Edited By: andishmand





سهراب گره دستمال گردنش را منظم کرد و کلاه سفیدش را روی سر چرخی داد.
حسنعلی سطلش را از آب حوض پر کرده و شمعدانی ها را آبیاری می کرد. سهراب با غرور از کنار او گذشت و در همان حال هوای تازه را که با بوی خاک نم زده و عطر گل های یاس و محمدی آمیخته بود با تمام وجود و لذتی سرشار به ریه ها کشید.
اصغر درشکه چی زیر دالان سرسبز، کنار اسبی که به تازگی برایش خریداری کرده بودند ایستاده و درشکه را برای نشستن سهراب آماده می کرد.
نزدیک غروب بود و هوا کم کم رو به تاریکی می رفت. آسمان به شدت می بارید و سهراب بارانی سفیدی بر تن کرده بود. در حالیکه چتر کوچک مشکی رنگش را می بست روی صندلی درشکه جابجا شد و عرض احترام اصغر را پاسخ گفت.
همچون شب های گذشته باز هم با رفقایش قرار داشت. بهترین لحظاتش را با همین رفقا می گذراند. درس درست و حسابی نخوانده بود و با وجود بیست و پنج سال سن هنوز دست به هیچ کاری نبرده بود. نان مفت پدرش را می خورد و به قول خودش که می گفت: خان زاده که کار نمی کند! همچنان بیکار و آزاد از هرگونه دغدغه ی خاطر به خوشگذرانی می پرداخت.
به نظرش همه ی کارها سخت بودند و کم درآمد و احمقانه بود که با این همه ثروت پدری تن به کار دهد! شاید هم تصور می کرد می تواند همچون پدرش زندگی پر زرق و برقی داشته باشد. بدون اینکه اندکی خسته شود، غافل از اینکه دست سرنوشت حتی کمترین ذرات این ثروت پدری را هم از او دریغ می کند.
اصغر سوار بر اسب آنچنان با سرعت می تاخت که گویی قصد داشت همه ببینند و بدانند که امیرخان به تازگی اسبی خوش رکاب برای او خریده است.
شاید هم هنوز قلق آن زبان بسته دستش نیامده بود و نمی توانست درست او را مهار کند که ناگهان باعث پیش آمدن آن حادثه ی وحشتناک شد ...
صدای شیهه ی ناگهانی اسب چنان سکوت خیابان را در هم شکست که خود او از شدت ترس فاصله ای تا مرگ نداشت. تکان های شدید اتاقک درشکه سهراب را به این طرف و آن طرف می برد و صدای فریاد او را بلند می کرد:
- اصغر! چه غلطی می کنی؟!
اصغر که پس از تقلای فراوان اسب رم کرده را از حرکت باز داشته بود، هراسان از روی آن پایین آمد و وحشت زده فریاد زد:
- آقا به دادم برسید ... بدبخت شدم!
سهراب با عجله پایین آمد، خون از زیر چرخها درشکه روان شده بود. قلبش از جا کنده شد. هوا تاریک بود و باران همچنان می بارید. روی پاهای لرزانش نشست و چشمان وحشت زده اش را به اصغر دوخت که خود حالی بهتر از او نداشت. ترس از حادثه ی پیش آمده و ناراحتی اش برای دختر بینوا به یک طرف و وحشتش از عکس العمل امیرخان پس از شنیدن این خبر از طرف دیگر اشکش را جاری ساخته بود.
سهراب بی هیچ حرفی اطرافش را نگاه می کرد. گویی برای کمک به دنبال کسی می گشت. پرنده پر نمی زد. آن روزها غروب مردم در خانه هایشان بودند خصوصاً که بارانی چنین شدید هم باریدن می گرفت. خون روان شده ی دختر بر روی زمین بر وحشتش می افزود.
همه ی ترسش از این بود که نکند مُرده باشد. دستهایش زیر چرخ دشکه مانده بود. با کمک اصغر او را از زیر چرخ بیرون کشیدند.
سهراب گوشش را روی قلب او فشرد و سعی کرد ضربان قلبش را بشنود. اینقدر برای شنیدن صدای طپش قلب او به دقت نیاز داشت که حتی شُرشُر باران هم اعصابش را به هم می ریخت.
اصغر همچنان از ترس بر خود می لرزید و گریه می کرد و سهراب که حسابی بهت زده شده بود نمی دانست چه باید بکند. می کوشید با فشار انگشتان به روی شقیقه ها تسلط و خونسردی خود را حفظ کند. حلق و گلویش خشک شده و دستهایش می لرزیدند.
ناگهان انگار که یاد چیزی افتاده باشد با عجله موهای بلند دختر که پریشان شده و از اطراف روی صورت خون آلودش ریخته بودند را کنار زد و با دقت گوش های او را نگاه کرد. گوش ها و صورتش سراسر غرق به خون بودند و سهراب نمی توانست از زنده بودن او مطمئن باشد.
اصغر التماس می کرد:
- آقا! شما رو به خدا قسمتون می دهم چیزی به پدرتون نگید ... آقا خواهش می کنم ... آقا اگه پدرتون من را از کار برکنار کنند، بدبخت می شم ... آقا شما رو به خدا قسمتون می دم ...
سهراب بی توجه به التماس های او گفت:
کمک کن بگذاریمش توی درشکه...باید زودتر اون رو به یک مریضخانه ببریم...شاید زنده باشه.
اصغر با دستپاچگی سهراب را باری داد تا دختر را در درشکه بخوابانند. ان گاه با سرعت راضی مریض خانه شدند.
وقتی به مریض خانه رسیدند، قوامی پزشک حاذق شهر را دیدند که از دور می اید، با کمک ترس ها و به دستور قوامی، دختر را به اتاقی بردند. ساعتی بعد اصغر و سهراب نگران و مضطرب با قدمهای تند و سریع به طرف او که همچون همیشه با دقت و حوصله معانیاتش را انجام دادخ بود، رفتند سهراب عجولانه پرسید:
- چی شده؟
قوامی که انها را ای چنین پریشان حال دید بی درنگ لبخندی زد و گفت:
- خوشبختانه زنده است. نگران نباشید...فقط...
- فقط چی؟
- بیچاره خرد شده!
- یعنی چی؟
قوامی د ر حالی که سرش را به علامت تاسف به طرفین تکان می داد، گفت:
- سرش...دو تا دستهایش... احتمالا یکی از دنده هایش شکسته...درد شدیدی رو داره تحمل می کنه.
سهراب پرسید:
- بهوش اومده؟
- بله، ولی متاسفانه حرف نمی زنه، هنوز هویتش مشخص نشده، نمی دونم مخصوصا حرف نمی زنه و یا از شدت ترس زبانش بند آمده... شاید هم لال مادر زاده!
سهراب که از شدت ناراحتی سخت به فکر فرو رفته بود، پرسید:
- از دست من چه کاری برمیاد؟
قوامی با مهرانی دستش را روی شانه سهراب گذاشت و گفت:
- فقط دعا کنید حرف بزنه!
پس از رفتن قوامی اصغر نگاه ملتمسانه اش را به چشمان ملامت بار سهراب دوخت و قبل از اینکه چیزی بگوید، سهراب گفت:
- می دونم چی می خوای! امیر خان بویی نبرده، آب از اب تکان نخورده، و تو همین الان به خونه برگردی و بگی آقا رو به سلامت و صحیح و سالم به مقصد رسوندیم!
اصغر همچون همیشه چاپلوسی و تملق را از سر گرفت و گفت:
- آقا! ما نمک پروده شما هستیم. ما کی باشین که جرات کنیم از شما چیزی بخواهیم، به خدا اگر ارباب منو از کار بی کار کنند بچه هام از گرسنگی می میرند. من به شما التماس می کنم مثل همیشه اقایی کنید و نگذراید قضیه لو بره...
سهراب لبخند پر مهری زد و گفت:
- خیلی خب! توزودتر برگرد خونه، من امشب اینجا می مونم، حتما تصور می کنند مثل همیشه شب رو خونه رفقا به صبح رسوندم!
اصغر با خوشحالی خم شد، دست او را بوسید و پس از تشکر های پی در پی با عجله او را ترک کرد و به سوی خانه رفت.

آن لحظه ای که بی‌ تو سر آید
مرا مباد!
     
#4 | Posted: 15 Sep 2013 15:46




mereng:
خسته نباشی ‎عزیزم‎‎‏ مثل همیشه فوق العاده

ممنون عزیزم . خوشحالم که خوشت اومده

آن لحظه ای که بی‌ تو سر آید
مرا مباد!
     
#5 | Posted: 15 Sep 2013 21:55 | Edited By: andishmand




فصل دوم

سهراب روی نیمکت کنار راهرو مریضخانه خوابش برد. صبح زود تابش خورشید از پنجره به صورتش و سر و صدای رفت و آمد نرس ها او را از خواب بیدار کرد. از جایش برخاست و نزد دختر رفت. صدای او را شنید که از درد ناله می کرد و چشمانش را به هم می فشرد. آهسته و بی صدا کنار او رفت و بالای سرش ایستاد. نمی دانست چه بگوید، احساس می کرد زبانش بند امده است. در دل اصغر را سرزنش کرد و او را عامل این همه درد و زجر یک نفر دانست. مثل اینکه دختر حضور او را حس کرده بود چرا که چشمانش را بر هم فشرد و و آرام و آهسته از هم گشود. سعی کرد صدای ناله اش را د رگلو خفه کند. گویی از حضور او معذب بود که می کوشید خودش را جمع و جور کند. سهراب دلسوزانه او را نگریست. دختر نگاهش را به طرف او چرخاند. چشمانش همچنان بهار سبز بودند و پوستش به سفیدی مهتاب و موهایش را از تلالو نور خورشید که از پنجره نیمه باز بر او می تابید، همچون پاییز طلایی می درخشید.
اشک پهنای صورتش را مرطوب کرده و به نظر می رسید حضور سهراب ناراحتش می کند.
سهراب که تا ان لحظه هنوز نتوانسته بود سخن بر زبان براند، ناخودآگاه و آهسته زمزمه کرد:
- معذرت می خوام....
سپس بدون اینکه حرف دیگری بزند از اتاق خارج شد. بدن خسته اش را روی نیکت چوبی و سبز رنگ راهرو رها نمود و از کشش عضلات دست و پا رخوت دلپذیری وجودش را پر کرد. لحظه ای به انچه از شی گذشته تاکنون اتفاق افتاده بود، اندیشید و نفس عمیقی کشید.
چشمانش را که از فرط خواب می سوختند روی هم فشرد و چیزی نگذشت که خواب چشمانش را ربود.
ساعت نزدیکی نه صبح بود که ناگهان و بی جهت از خواب پرید. تمام بدنش درد می کرد. گویی تمام مفاصلش خشک شده بودند. به سختی تکانی به خود داد. گردنش چنان خشک شده بود که مجبور شد به کمک دستش آن را جابه جا کند. ساعت جیبی را از زیر بارانی اش بیرون کشید و نگاهی به ان انداخت. نه صبح را نشان می داد، سعی کرد بدون توجه به جای نامناسب و حالت نشسته اش دوباره خواب را بر وجود خودش چیره سازد. اما بی فایده بود. مثل اینکه سرما هم خورده بود چرا که شب گذشته لباسهایش زیر ان باران تند کاملا حیس شده و او انقدر خودش را فراموش کرده که با همان لباسها خوابیده و حالا سرما خورده بود. بی وقفه و پشت سر هم عطسه می کرد. طوری که لحظاتی بعد یکی از نرس ها از اتاقی بیرون آمد و با دیدن او در ان حالت با لحنی گلایه آمیز گفت:
- آقای اقتداری! من که بهتون گفتم بهتره برگردید منزل و استراحت کنید، اما گویا شما خیلی یک دنده هستید! گمون نمی کنم اون طور که وانمود می کردید عادت دارید، راحت خوابیده باشید. می خواهید براتون پتو بیارم؟
سهراب بدون توجه به کنایه های او گفت:
- چیزی نمی خوام، فقط یک داروی مسکن لطفاً!
او رفت و لحظاتی بعد با دارو و لیوانی از اب نزد سهراب بازگشت. سپس پتویی را روی دوش او انداخت. سهراب تشکر کوتاهی کرد و ترس در حالی که لبخندی بر لب داشت، سرش را به طرفین تکان داد و رفت. اما سهراب دیگر خوابش نبرد. کمی نگران به نظر می رسید. هر لحظه احتمال می داد خانواده ی ان دختر پیدا شوند و به خاطر اینکه چنین بلایی سر دخترشان آمده او را بیچاره کنند. باز هم در دل اصغر درشکه چی را به خاطر اوضاعی که راه انداخته است، سرزنش کرد. با بی حوصلگی در راهروی مریضخانه رژه می رفت و پشت سر هم خمیازه می کشید. به نظرش رسید که در این طور مواقع چقدر لحظه ها دیر می گذرند. چهره معصوم و خون آلود و دستهای یخ کرده ی ان دختر در شب بارانی گذشته مقابل چشمانش بود. لحظه ای اندیشید جواب اقا جان را چطور بدهد؟
این طور که به نظر می رسید اوضاع دختر طوری نبود که بشود قضیه را کاملا پنهان کرد. اما ناچار باید جور اصغر را هم می کشید بنابرای تصمیم گرفت این طور خبر را به خانواده اش یدهد که خودش دقایقی سوار بر اسب اصغر شده و قصد داشته اسب جدید اصغر را امتحان کند که به دلیل ناشی بودنش در مهار کردن ان حیوان زبان بسته، این اتفاق ناگوار رخ می دهد، هر چند می دانست که اقا جانش با شنیدن این خبر گوش او را خواهد پیچاند اما به هر حال بهتر از این بود که اصغر بی نوا را از کار برکنار شود و یک خانواده از نان خوردن بیفتد!
ساعت ده صبح را نشان می داد. سهراب بار دیگر به طرف اتاق رفت. قوامی هم ان حا بود . سرنگ را که روی چراغ الکی در حال جوشیدن کشید. نگاهی به سهراب انداخت که از ناله های دلخراش دختر متاثر شده و چشمان کنجکاوش را به ان سوزن کلفت دوخته است. قوامی در حالی که دوار را به دختر تزریق می کرد، لبخند رضایتمندانه ای بر لب نشاند و گفت:
- چیزی نیست الان دردش اروم می شه و کم کم خوابش می بره.
آن گاه سهراب در حالی که به دنبال او از اتاق خارج می شد، پرسید:
- پاشو برای چی آتل بستید؟ مگه پاش هم شکسته؟
قوامی به علامت تایید سرش را تکان داد و سهراب متاثرتر از قبل گفت:
- از خانواده اش خبری نشد؟
قوامی با خونسردی پاسخ داد:
- نه!
- خودش چی؟ خودش هم حرفی نزده؟
- متاسفانه لب از لب باز نمی کنه.
سپس لبخندی زد و ادامه داد:
- باید کمی صبر داشته باشیم.
آن گاه دستی از سر مهر بر شانه ی سهراب زد و از او دور شد. سهراب از پنجره نگاهی به بیرون انداخت. خسته و کلافه به نظر می رسید. گرسنگی شدید بر او فشار می آورد. از مریضخانه خارج شد و در یک اغذیه فروشی دلی از عزا درآورد. آن گاه به خانه رفت و سر و سامانی به وضعیتش داد و پس از استراحتی دلچسب دوباره به مریض خانه برگشت. وقتی که وارد اتاق دختر شد یکی از نرس ها را دید که با خشونت تمام می خواهد دختر را به حرف بیاورد. یک دستش را به کمر زده بود، دست دیگرش را با عصبانیت در هوا تکان داد و می گفت:
- کاش لال بودی ولی اینجوری مثل مجسمه به ادم زل نمی زدی! نمی خوای بگی اسمت چیه؟ پدر و مادرت نگرانت هستند. ما باید زودتر انها را خبر کنیم.
دختر با کلافگی سرش را برگرداند و باز هم سکوت کرد. سهراب که در استانه در اتاق ایستاده بود، چند قدم جلو آمده و با اشاره چشم از او خواست که این کار را به خودش بسپارد. به نظر می رسید که اطمینان دارد می تواند سکوت دختر را بشکند.
او اتاق را ترک کرد و این کار را به سهراب سپرد. بالای سر او نشست. نگاهی به اطرافش انداخت. صدای ناله بیمارانی که در همان اتاق بودند، دلش را مالش می داد. اهی کشید و با صدایی آرام و آهسته گفت:
- با کی قهری؟ فکر می کنی سکوت همه چیز رو حل می کنه؟ حرف نزدن که دردی از آدم دوا نمی کنه.
دختر که هر از گاهی از شدت درد به خود می پیچید، سرش را به طرف سهراب گرداند و با چشمان معصومش به او خیره شد اما باز هم سکوت کرده بود و هیچ نمی گفت.
سهراب که با نفس عمیقش سعی می کرد خونسردی خود را حفظ کند، ادامه داد:
- با خودت قهری، با من قهری، با اصغر درشکه جی قهری اما پدر و مادرت... یه کم به فکر اونها باش. اون بیچاره ها الان نگرانت هستند. به خاطر پدر و مادرت حرف بزن...
و دختر از دل گذراند: خوشا به حال ان کسی که مادری مضطرب و نگران با چشمانی خیس از اشک به دنبال او هراسان می گردد و پدری دلسوز اما مقاوم برای یافتن او لحظه ای آرام نمی نشیند. برادری مهربان پشت پنجره ایستاده و انتظار او را می کشید. قلب خواهر کوچولو از گم شدن او تند تند می طپد سعی می کند دعاب آمن یجیب را که از مادربزرگ پیرش آموخته چند بار بخواند تا او پیدا شود. افراد یک فامیل برای یافتن او تلاش می کنند و اهالی یک محله درباره گم شدن او پچ پچ می کنند.
اما افسوس که او در تمام طول عمر بیست ساله اش همه اینها را تنها در زوایای تاری ذهنش و در میان رویاهای تار و مه آلودش حس کرده است.
و این مرد جوان که نمی داند کیست، دست از سرش برنمی دارد، و یک ریز حرف می زند....
- آخه دختر جون حداقل یه خورده به فکر مادرت باش. می دونی الان بیچاره چه حال و روزی داره؟ نکنه مسافری؟ اهل تهران نیستی؟ اگر پدر و مادرت شهرستان هستند بگو....
اما او همچنان سکوت می کرد. سهراب عصبانی شد. خسته و کلافه نگاهش را در چشمان او دوخت و خواست فریاد بزند اما معصومیتی که در نگاه دختر موج می زد او را از این کار باز می داشت.
لب هایش به نظر سهراب خشک سفید آمدند. لیوان آبی برایش آورد اما دید که او نمی تواند لیوان را به دست بگیرد . بالش هایی را که زیر سر او بود کمی جابه جا کرده و یاری اش نمود تا به حالت نیمه نشسته درآید. آن گاه لیوان را به طرفش برد و تا کمی گلویش را تازه کند اما او سرش را برگرداند. در همین حال نرس با سینی غذایی در دست وارد اتاق شد. ان را به دست سهراب داد و از او خواست که در خودن نهار به بیمار کمک کند. چرا که او نه تنها نمی توانست دستهایش را تکان دهد بلکه به خاطر دنده های شکسته اش نمی توانست به حالت کاملا نشسته درآید.
سهراب که حسابی خسته و عصبی به نظر می رسید، سینی غذا را کنار گذاشت و به فکر فرو رفت نمی دانست که تکلیفش با این دختر لجباز و یکدنده چیست، تا ان موقع به خاطر حرف نزدنش مصیبت داشتند حالا باید برای غذا خوردن هم به او التماس می کرد.
پس از لحظاتی ناچار قاشق را از سوپ بی رنگ و رو و سرد شده مریض خانه پر کرد و به طرف او گرفت اما او لبهایش را محکم بر یکدیگر فشرد.
دست سهراب خسته شده و قاشق میان انشگتان لرزانش تکان می خورد، عاقبت برای اینکه سوپ ری لباس او نریزد ان را به ظرفش برگرداند. با مهربانی گفت:
- حداقل غذاتو بخور! می دونی ترمیم این همه استخوان شکسته چقدر قوای بدنت رو می گیره؟ تو باید خودت را تقویت کنی...اگر غذای این جا رو دوست نداری همین نزدیکی یک اغذیه فروشی بزرگ هست، میتونم برم و از اون جا برات غذا بخرم. قطره اشکی روی گونه های دختر لغزید. سهراب نگاهش کرد. قلبش همچون اسفنجی نرم فشرده شد. برای اینکه چیزی از احوال درون بر چهره اش نمایان نشود سرش را میان دو دست گرفت و لحظه ای بعد از ان میان صدای دختر را شنید که حزن آلود و آهسته گفت:

آن لحظه ای که بی‌ تو سر آید
مرا مباد!
     
#6 | Posted: 15 Sep 2013 21:56 | Edited By: andishmand




چرا نگذاشتید بمیرم؟ شب بود، تاریک بود، خلوت بود، کسی نبود، پرنده پر نمی زد، می زدید و فرار می کردید دیگه! کسی اونجا نبود که بیاد یقه تون رو بگیره ... چرا من رو اینجا آوردید؟ برای چی نجاتم دادید؟ اگر می دونستید که من چه زندگی دردآوری دارم یک بار دیگر هم با چرخهای اون کالسکه شاهانه تون از روی من رد می شدید که مطمئن شوید من مُردم و از این زندگی راحت شدم.
سهراب که با شنیدن صدای او یکدفعه سرش را بند کرده و ماتش برده بود، با حیرت او را نگریست. از اینکه بالاخره توانسته بود طلسم سکوت او را بکشند خوشحال بود، نفس راحتی کشید و لبخند کمرنگی از سر رضایت بر لب نشاند. آنگاه بی هیچ حرفی دوباره ظرف سوپ را در دست گرفت و از او خواست که این بار دستش را رد نکند.
دختر که اکنون پهنای صورتش از اشک خیس شده بود، بار دیگر سرش را از او برگرداند.
سهراب گفت:
- می دونم با من راحت نیستی ... به همین خاطره که می گم کاری کن زودتر مادرت بیاد اینجا و بهت رسیدگی کند ... این طوری خودت راحت تری.
دختر میان گریه با صدای لرزان و حزن آلود خود گفت:
- من مادر ندارم، پدر ندارم، خواهر و برادر و مادربزرگ و پدربزرگ ندارم. دایی و عمو و خاله و عمه ندارم، ندارم ...
من هیچ کس رو توی این دنیا ندارم. من ... من توی یتیم خونه بزرگ شدم و به جای همه ی اینها اکرم خال گوشتی و زری دیوونه دارم. هیچ وقت غذا که دهنم نگذاشتن هیچ ... گیسامم می کشیدند که یه وقت بیشتر از سهمم نخورم!
سهراب متحیر او را نگاه می کرد و در دل خود را به خاطر حرفهایی که زده بود، سرزش می کرد.
دختر پوزخندی زد و ادامه داد:
- اسمم صفوراست، شنیدم روزی که من رو به یتیم خونه بردند، اینقدر کوچک بودم که هنوز بند نافم نیفتاده بود! همه می گن من نتیجه ی یک رابطه ی نامشروعم!
شانه هایش را بالا انداخت و ادامه داد:
- وقتی که خیلی کوچک بودم، نمی فهمیدم یعنی چی. فقط می دیدم که اکرم و زری از صبح تا شب با لقب زشتی صدام می کنند! نمی دونم گناه من چی بود که باید به خاطر گناه و هوسرانی دو نفر دیگر مورد توهین و ناسزا قرار بگیرم؟ بعضی ها طوری باهام رفتار می کردند که انگار من نجس هستم! نمی دونم تقصیر من چی بود که پا به این دنیا گذاشتم؟
مگه من به خواست خودم قدم به این دنیای کثیف گذاشته بودم؟ من از سالهای اول زندگی ام در آنجا چیزی به خاطر ندارم اما از روزی که به یاد می آورم رفتار دیگران با من طور دیگه ای بود. شاید میان بچه های دیگر هم کسانی که مشکل مرا داشتند، بودند اما گویی ننگ من بر پیشانی ام حک شده بود که همه آنطور بی رحمانه مورد اهانتم قرار می دادند.
نمی دانم چرا باید تاوان گناهان دیگران را پس می دادم، مگه من بدم می آمد که مادر من هم مثل خیلی از زنهای دیگه مدتها قبل از بارداری اش عبادت کنه؟ مگه من دوست نداشتم که بدونم پدرم چه کسیه؟ چرا باید انگشت نمای همه می شدم؟ تا چه زمان باید این همه تحقیر را تحمل می کردم و بار گناه دو نفر دیگر رو به دوش می کشیدم؟
یادم نمی ره هرگز! زمانی که شش هفت سال بیشتر نداشتم، یکی از روزهای سرد پاییزی بود! زن و شوهری مهربان و ثروتمند که تا آن زمان نتوانسته بودند بچه دار شوند به اونجا اومده تا از بین بچه ها اونی رو که دلخواهشونه انتخاب کنند و همراه خود ببرند.
تصویر اون خانم با چهره ی دوست داشتنی اش و لباسهای فاخری که به تن داشت، هنوز جلوی چشمامه! صاف انگشت گذاشت روی من و در حالی که موهایم رو با مهربانی نوازش می کرد، رو به همسرش گفت:
- این از همه قشنگ تره! نگاه کن چه قیافه معصومی داره، اگر اشکالی نداره من همین رو انتخاب می کنم.
من که غرق در رویاهای کودکانه، خود را دست در دست آن دو در خانه ای بزرگ و اشرافی میان دهها عروسک بزرگ و کوچک تصور می کردم، نزدیک بود از خوشحالی بال درآورم.
لحظه ای بعد با صدای زمخت و گرفته ی اکرم خال گوشتی به خود آمدم و او را دیدم که آن زن زیبا و مهربان را که در رویاهای کوتاه چند لحظه پیش خود، مادر می نامیدم به گوشه ای کشید و زیر گوشش چیزی زمزمه کرد. آن زمان نفهمیدم که به آنها چه گفت و فقط آنچه دیدم صرفنظر ناگهانی آنها از انتخاب من بود که همچون پتکی بر سرم فرود آمد و در عرض چند ثانیه آرزوهایم را به حسرتی دست نیافتنی تبدیل کرد.
بعدها فهمیدم آنچه موجب بدبختی ام است، همان چیزی است که با عقاید مردم منافات دارد تا جایی که آن را به عنوان فحش و ناسزا به کار می برند.
نمی دانستم که اکرم چه پدرکشتگی با من داشت که حتماً باید این ننگ مرا برای هر کس که انتخابم می کرد، می گفت و آنها را می پراند! اما بعداً وقتی که بزرگتر شدم، فهمیدم آنها برای اینکه بیشتر مایلند بچه های شر و شیطان را رد کرده و به قولی از سر خودشان باز کنند به این طریق من رو که آرام و ساکت بودم تا جایی که توانسته نگه می داشتند و شرورها را از سر خود باز می کردند. آنها در حقیقت با نادیده گرفتن من و آرزوهای بزرگ و کوچکم به نفع خودشان کار می کردند!
در حالی که بغض گلویم را گرفته بود، آن زن و مرد رو دیدم که دختری دیگر را در آغوش گرفتند و در امتداد راهروی نیمه تاریک و نمور یتیم خونه ناپدید شدند.
به همین ترتیب اینقدر من رو آنجا نگه داشتند تا حالا که بیست ساله شدم و رخت شویی همون یتیم خونه رو به عهده دارم!
سهراب که از صحبت های صفورا مات و متحیر مانده بود، آهی کشید و هیچ نگفت. صفورا از سکوت او بهره برد و با آهنگی محزون آلود زمزمه کرد:
- سخته! خیلی سخته! مدتهاست که دیگه خسته شدم. دیگه طاقت این تنهایی و غربت رو میون اون همه سر و صدا و هیاهو ندارم! شلوغه، همه با همند ولی تنها! و شاید من تنهاتر از همه! برای من که از کودکی دختری رویایی با افکاری مملو از احساسات بودم، تحمل این خلاء بزرگ سختتر از بقیه بود.
بچه ها با هم بازی می کردند اما من در رویاهایم به عروسک های رنگارنگ فکر می کردم. بچه های دیگر روی زمین سرد و نمور نشسته و یه قل دوقل بازی می کردند اما من خود را میان باغی پر از گل به دنبال پروانه ای زیبا می دیدم! و زمانی که چشم باز می کردم و خودم را در حصار کاهگلی یتیم خونه میان تاریکی و بوی گند و کثافت می دیدم، دلم می گرفت و اشک می ریختم.
کمتر لب به غذا می زدم. نمی دونم با خودم لج بودم یا با اکرم و زری، شاید هم با روزگار که تا این حد نادیده ام گرفته بود! کم کم اینقدر ضعیف و رنجور شدم که طاقت و اعصاب هیچ کس و هیچ چیز رو نداشتم. توی سن پانزده سالگی افسردگی شدیدی گرفتم! احوالم اینقدر رقت بار بود که حتی گاهی اکرم و زری با آن همه سردی و خشونت، دلشان به حالم می سوخت و سعی می کردند بیش از گذشته به من توجه کنند.
اما فایده ای نداشت. من با آن همه رویا میان آن حصار کوچک احساس خفگی م یکردم و دنیا با همه ی بزرگی اش دیگه برام جذابیتی نداشت.
در ادامه صحبتش نگاه معناداری به سهراب کرد و آنگاه با لحنی مملو از تردید گفت:
- این بار اولی نبود که دست به خودکشی زدم ...
سهراب که به زندگی دردناک او می اندیشید، با شنیدن جمله ی آخرش متحیر او را نگریست. پوزخندی عصبی زد و گفت:
- خودکشی؟! تو مخصوصاً خودت رو انداختی زیر چرخ های درشکه؟!
از جایش برخاست، دستهایش را در جیب های بارانی اش فرو برد و گفت:
- بیچاره اصغر! بار اینکه خودت رو راحت کنی، آدم بدبخت دیگه رو توی دردسر انداختی ... اصلاً خودکشی چه معنی ای می ده؟ شماها که خودکشی می کنید لابد انتظار دارید دیگران تصور کنند خیلی شجاع هستید ... چقدر ما انسان ها خودخواهیم!
صفورا با عصبانیت آشکاری گفت:
- من از هیچ کس هیچ انتظاری ندارم. تنها چیزی که همیشه انتظارش رو کشیدم مرگه، فقط مرگ ...
گریه مجال ادامه صحبت را از او گرفت.
سهراب پاسخ داد:
- از هیچ کس انتظاری نداری؟! دروغ می گی! چیزی که می گی پیشه ی انسانهای قانعه، کسانی که توقعشون رو از زندگی کمتر می کنند. و چنین اشخاصی هرگز دست به این عمل احمقانه نمی زنند. مسلماً انتظارات زیادی از زندگی داری که به خاطر به دست نیاوردنشون حاضری طعم مرگ رو بچشی.
او که از تندی حرفهای سهراب جا خورده بود، در حالی که می کوشید خویشتن دار باشد و آهنگ صدایش را بالا نبرد، سرش را به طرف پنجره چرخاند و با صدایی محکم اما گرفته پاسخ داد:
- فکر نمی کنم شما پولدارها چیزی از مفهوم درد و سختی رو درک کنید. شما پولدارها فقط حرف می زنید ... فقط شعار می دید. حق هم دارید شعار بدید! کار دیگه ای ندارید! سنگین تر از پر بلند نکردید و تصور نمی کنید دنیا به این خوبی! زندگی به این زیبایی! چرا انسان ها باید از زندگی خسته شوند و احساس نارضایتی بکنند؟!
پوزخند تلخی زد و با صدایی آهسته تر ادامه داد:
- شما چیزی از بدبختی نمی دونید ..
سهراب برای اینکه از تندی حرفهای قبلی اش بکاهد، با صدایی آرام و مهربان گفت:
- خدا به اندازه ی سختی ها و بدبختی های هر آدمی بهش صبر و تحمل می ده.
صفورا لبخند تلخی زد و گفت:
- به من که نداده!
آنگاه نفس عمیقی کشید و گفت:
- نمی خوام فکر کنید خودخواهم ... به خاطر زحمتی که براتون درست کردم، عذر می خوام ...
سهراب با به خاطر آوردن چهره ی مضطرب و پریشان اصغر درشکه چی ابروانش را در هم گره زد. سرش را آرام تکان داد و گفت:
- درست می شه ... مسأله ای نیست ...
- وقتی با خودم فکر می کنم، به این نتیجه می رسم از روزی که پامو توی این دنیا گذاشتم، جز موجودی مزاحم و اضافی چیز دیگری نبودم. حتی برای مادر ناشناخته ام ... از روزی که در شکمش بودم ...
سهراب برای اینکه او را دلداری داده باشد گفت:
- نه، اصلاً این طور نیست.
و صفورا مصرانه پاسخ داد:
- چرا ! همین طوره، من با خودم تعارف ندارم!
- تو آدم منفی نگری هستی. همه ی مسائل رو از زاویه ی منفی نگاه می کنی. همین افکار خرابته که سبب می شه احساس پوچی بهت غلبه کنه. بهتره سعی کنی همیشه به جهات مثبت مسائل بیندیشی.
لبخند کمرنگی بر لب نشاند و در پاسخ به سهراب گفت:
- بعضی از مسائل هستند که اصلاً جهات مثبت ندارند. گفتم که شما خوشبختید! حرفهای من رو متوجه نمی شید ...
سهراب گفت:
- خوشبخت ترین انسان ها هم وقتی عینک بدبینی به چشم بزنند، نمی تونند از اونچه که دارند راضی و خشنود باشند. من هم اگر بدبین باشم می توانم احساس بدبختی کنم اما خوشبختانه چنین آدمی نیستم. از دیشب که این حادثه پیش اومده، پدرم جز اینکه چند فریاد بلند بر سرم بکشه و چند فحش و ناسزا نثارم کنه، کمک دیگه ای بهم نکرده. خوشحالم که تقصیرها رو به گردن گرفتم و اصغر بینوا رو از زیر باران ملامت نجات دادم.
عصبانیت آقاجانم را به جان خریدم و اگر او کمکی به من نکرد به پای گرفتار بودنش گذاشتم و اینکه اگر او تا این حد گرفتار و عصبیه فقط به خاطر آسایش من و بقیه ی افراد خانواده است. چه کسی گفته که تو اضافی هستی و وجودت برای هیچ کس ارزشمند نیست؟ چه چیزی باعث می شه احساس پوچی این چنین بر تو غلبه کنه؟
می دونی مهمترین کسی که برای وجود تو ارزش زیادی قائل بوده، خداست؟ او که وجودت اینقدر برایش ارزشمند بوده که تو را خلق کرده، عضوی از هستی قرارت داده و به تو اجازه ی زندگی در جهانی رو داده که متعلق به اوست.
تو از کجا مطمئن هستی که برای مادرت ارزشی نداشتی؟ شاید او در افکار خودش خوشبختی تو را در این کار دیده، اینکه اگر در یتیم خونه باشی شاید روزی خانواده ای خوب تو را به فرزندی قبول کنند. شاید بد نباشه اگه بعضی از اوقات با خودت فکر کنی که او هم انسان بوده و ممکنه مرتکب خطا شده باشه.
صفورا که گویی حرفهای سهراب چون دارویی آرام بخش در روح او اثر می کرد، لبخند دلنشین بر لب آورد و در ادامه ی صحبت های سهراب گفت:
- و اینکه اینقدر برای شما ارزش داشتم که به خاطر من از دیشب تا حالا خواب راحتی نداشته و زحمت من رو به دوش کشیدید.
سهراب خندید و گفت:
- آفرین! خیلی خوب و سریع درسِت رو یاد گرفتی!
حرفهای امیدبخش سهراب برای صفورا همچون آبی به روی آتش بود. آتشی از خشم و کینه، کینه ای سوزاننده که تا آن هنگام هر روز وجود او را آب می کرد. از دنیا، از زندگی، روزگار، پدر و مادرش و هر کسی که در زجر کشیدن او به نوعی سهیم بوده است. و حالا حرفهای سهراب مرهمی بود بر روی این همه زخم که سالها سبب آزار روح لطیف و شکننده ی او شده بود.
اکنون پس از مدتها این او بود که احساس می کرد می خواهد به روی زندگی لبخند بزند. چیزی که حتی در باور خودش هم نمی گنجید.
سهراب که از آن سوپ های سرد شده ناامید گشته و خودش به شدت احساس ضعف و گرسنگی می کرد، از مریض خانه خارج شد و ساعتی بعد با مقدار زیادی غذا نزد او بازگشت. با حوصله و دقتی تحسین برانگیز به صفورا کمک کرد تا تمام غذایش را بخورد.
خودش هم دلی از عزا درآورد. سپس او را تنها گذاشت تا کمی استراحمت کند وخود نیز به خانه رفت تا بی خوابی شب گذشته را جبران کند.

آن لحظه ای که بی‌ تو سر آید
مرا مباد!
     
#7 | Posted: 15 Sep 2013 22:01 | Edited By: andishmand




فصل سوم

حسنعلی دربها را یکی یکی به روی او می گشود و به احترامش تا کمر خم شده و عرض سلام می کرد. قطرات ریز باران به صورتش برخورد می کردند و او با لذت خاصی هوای پاک و لطیف بهاری آمیخته با عطر گلها را به ریه ها می کشید.
مادرش سلطنت الملوک به همراه دخترانش، شکوه و شهناز روی فرشی که حسنعلی سرتاسر ایوان برایشان پهن کرده و دورتادورش را پشتی های ترکمن چیده بود، نشته و گرم گفتگو بودند.
سهراب وارد ایوان شد و در حالی که خم شده و از نان برنجی های اعلایی که در ظرف مسی چیده شده و مقابل سلطنت الملوک گذاشته بودند، برمی داشت، سلام بلندبالایی به مادر و خواهرانش و ننه سکینه که خدمتکار دیرینه ی آن خانه بود و در حقیقت از جوانی در همان خانه به پیری رسیده بود، نثار کرد.
ننه با صدای بلندی، دخترش اطیه را که در مطبخ مشغول حاضر کردن شام شب بود فراخواند و گفت:
- ننه! ..عطیه! آقازاده تشریف آوردن، بیا ازشون پذیرایی کن. ببین چی میل دارن براشون بیاری.
اطیه با شنیدن صدای مادر پیرش به سرعت از پله های مطبخ بالا آمد. پیراهن بلند و چین داری به رنگ آبی بر تن کرده بود. پوست · صورتش از سفیدی به سرخی می گرایید و چشمان درشت و کشیده اش چنان بی حال می نموئ که نشان از ضعف و خستگی شدیدش بود. شانزده سال بیشتر نداشت اما درست به اندازه یک زن جا افتاده و با تجربه، کار می داسنت و بسیار زرنگ و مودب بود. مقابل سهراب ابیتاد و عرض احترام کرد:
- سلام سهراب خان! خسته نباشید. چی میل دارید براتون بیارم؟
سهراب در حالی که بارانی اش را از تن درمی آورد، سلام او را پاسخ داد و گفت:
- دیر نهار خوردم چیزی میل ندارم. فقط یک چایی داغ لطفاً
اطیه گفت:
- چشم آقا!
سپس به طرف سماور نفتی بزرگی که همان جا کنار ایوان در حال قل قل کردن بودن، رفت و یک استکان چای داغ عقیق برای سهراب ریخت و نزد او آورد. ننه سکینه گفت:
- اطیه! قلیان اقا رو هم آماده کن. الانه که ایشون هم از راه برسند.
امیر خان را می گفت. او که غروب نشده به خانه بازمی گشت و امان از وقتی که چای و قلیانش آماده نبود! چنان فریادی می کشید که مو بر اندام اطیه بی نوا راست می شد. برای همین هم بود که ننه سکینه اکثر اوقات چای و قلیان را به اطیه یادآوری می کرد.
سهراب چایش را داغ داغ نوشید و در حالی که از جایش برمی خاست رو به شکوه، خواهر بزرگش کرد و پرسید:
- آقا جون هنوز از دست من عصبانی اند؟
شکوه لبخندی پرمعنا زد و با لحن خاصی گفت:
- عصبانیت هایش مال دیشب بود و قسمت ما شد!
شهناز عشوه ای آمد و گفت:
- همیشه همین طوره! سهراب خان خراب کاری می کنند، اون وقت آقاجان عصبانی می شه و پرش ما رو هم می گیره!
سهراب گله مندانه گفت:
- یادم نمی یاد خراب کاری زیادی از حد کرده باشم. بعضی از اشتباهات کوچک رو هم هر انسانی ممکنه مترکب بشه...
سلطنت سرش را بالا گرفت و با همان تاخری که همیشه صحبت می کرد، حرف سهراب را قطع کرده و گفت:
- به هر حال تو باید این را بدونی که برای شهاب الگو هستی و رفتار و کارهای تو روی اون هم اثر می گذاره. پس سعی کن بیشتر مراقب باشی.
سهراب در دل صفورا و اصغر درشکه چی را که موجب آن باران سرزنش بر سر او شده بودند، ملامت کرد و بی هیچ حرف دیگری به یکی از اتاق ها که معمولا خودش در آن جا استراحت می کرد، رفت.
گرامافون را به راه انداخت و در حالی که یکی از تصنیف هایی را که بیش از همه مورد علاقه اش بود، گوش می کرد، دراز کشید و سعی کرد آرام باشد. تصنیف از اشعار خواجه حافظ شیرازی بود:
کجا روم چه کنم چاره از کجا جویم که گشته ام ز غم و جور روزگار ملول
خراب تر از دل من غم تو جای نیافت که ساخت در دل تنگم قرارگاه نزول
چشمانش را بست و کوشید بار دیگر تصویر او را در ذهن بیاورد. او، آن چشمان زیبا و معصوم که گاه بی آبی دریا و گاه به سبزی بهار می ماند. نامش را از ذهن گذراند...صفورا....بی اختیار یک لحظه دلش برای او پر کشید. ساعتی بیش نبود که از او جدا شده و به خانه بازگشته بود اما گویی دلش را ان جا نزند آن دختر زیبا با تمام رویاهایش جا گذاشته بود...نه! نمی خواست واقعیت را باور کند. کوشید همه چیز را فراموش کند و بی تفاوت باشد اما بی فایده بود. هر چه بیشتر سعی می کرد کمتر به نتیجه می رسید.
وقتی به خود آمد که دوباره بارانی اش را بر تن کرده و مقابل در ایستاده بود تا اصغر درشکه را برای او آماده کند!
صدای مادرش را از ابلای ایوان شنید که خطاب به او می گفت:
- سهراب! کجا داری می ری دوباره؟!
سهراب به طرف او برگشت و در حالی که چترش را باز می کرد، پاسخ داد:
- مریضخونه!
شکوه پرسید:
- مگه وقتی میومدی حالش خوب نبود؟
سهراب کمی مکث کرد و آن گاه محکم پاسخ داد :
- نه.
سلطنت پرسید:
- چند سالشه؟ زن حسابیه؟!
- نه دختره، یه دختر بیست ساله...
شهناز که به عقیده سهراب همیشه بدون در نظر گرفتن موقعیت حرف می زد، طوری که وانمود می کرد قصد شوخی و مسخره بازی دارد، با صدایی کش دار پرسید:
- خوشگله؟!
سهراب که از ان همه سوال و جواب کلافه به نظر می رسید کوتاه و مختصر گفت:
- بله! خیلی!
سپس بدون معطلی سوار بر درشکه شد و صدای شهناز را شنید که می گفت:
- پس بگو! یه چیزی هست که باعث این همه احساس مسولیت شده!
سهراب که همچون همیشه سعی می کرد آرام و خویشتن دار باشد، لبهایش را بر هم فشرد تا بی اراده و از روی عصبانیت چیزی نگوید که بیش از این موجبات شک آن ها را فراهم آورد.
شکی که خودش خوب می دانست عین حقیقت است. اما هنوز در پذیرفتن آن تردید داشت

آن لحظه ای که بی‌ تو سر آید
مرا مباد!
     
#8 | Posted: 15 Sep 2013 22:06




هنگامی که به مریض خانه رسید، وقتی از درشکه پیاده شد، صدای اصغر را شنید که برای بار چندم در طول آن دقایق از او تشکر می کرد:
- سهراب خان! خدا از اقایی کمتون نکنه، هیچ وقت این محبت شما را فراموش نمی کنم اقا!
سهراب هم با لبخند مهربان تشکز او را پاسخ گفت و در حالی که دستش را به علامت خداحافظی برای او بالا برده بود، وارد مریضخونه شد.
میان چارچوب در اتاق او قرار گرفته و بدون اینکه او متوجه حضورش شود، نظاره اش می کرد. آرام و بی صدا دراز کشیده و آن غروب انگیز را از میان قاب پنجره تماشا می کرد و هر از چندگاهی گویی از درد به خود می پیچید و صورتش را جمع می کرد.
سهراب نزدیکش رفت و سلام کرد. او که حضور سهراب در ان ساعت، ان هم در حالیکه ساعتی پیش تو او را ترک کرده، جا خورده بود، متحیر سلام او را پاسخ گفت. سهراب آهسته پرسید:
- بهتری؟
از لحن حرف زدن سهراب صورتش گر گرفت اما سعی کرد بر خود مسلط شود. او معتقد بود که نباید ایش را از گلیم خود فراتر نهد. پس باید در سخن گفتن مدارا می کرد. لبخند کمرنگی بر لب نشاند و پاسخ داد:
- خیلی بهتون زحمت دادم...باید ببخشید...
سهراب که محو زیبایی او شده بود، هیچ نگفت و او وقتی سکوت سهراب را دید ادامه داد:
- اگر خانواده ای داشتم اینقدر شما رو ....
سهراب با ان صدای محکم و مردانه اش حرف او را قطع کرد و گفت:
- حرفشو نزن...همه آدمها باید روزی به درد همدیگر بخورند، جز این باشه انسانیت از بین می ره.
شگفت انگیز می تمود برای صفورا! او با آن همه مردانگی و صداقت، او با ان همه مهرابنی... برای صفورا که تشنه ی سر سوزنی محبت و مهربانی بود، چقدر دلپذیر و دوست داشتنی می نمود. دلش می خواست سهراب برایش حرف بزند و او فقط گوش کند و سیراب گردد، هر چند که می دانست سیراب نخواهد شد...
سهراب هم این را خوب می دانست و درک می کرد که صفورا تا چه حد تشنه محبت است. این بود که از مهربانی خود نسبت به او دریغ نمی کرد و بدون اینکه متوجه باشد میان او و خودش وابستگی ایجاد می کرد. گویی به در خلسه به سر می برد. جز او به هیچ چیز دیگر نمی اندیشید. ساعتی از غروب گذشته و آن دو گرم صحبت بودند که برای صفورا شام آوردند. همچون دفعه ی پیش با دقتی خاص، او را در خوردن غذا یاری داد.
شب شده و باید به خانه بازمی گشت اما نمی توانست! می دانست که چند روز دیگر بیششتر نمی تواند کنار او باشد. می دانست اگر برود او در ان مریضخانه تنها خواهند ماند و ملاقات کننده ی دیگری جز سهراب ندارد. او به حد کافی دلگرفته و غمگین هست، پس دیگر نباید در این اتاق تنهایش می گذاشت، نباید او را با آن همه افکار پوچ و بی انتها در ان مریضخانه تنها می گذاشت.
تصمیم گرفت تا جایی که می تواند این روزها را کنار او بماند و کمکش کند. هر چند خودش خوب می فهمید که مساله فقط تنهایی صفورا نیست، با خود در جنگ بود. چه احساسی او را ان طور مصمم بر صندلی کنار صفورا چسبانده بود؟ با خود اندیشید...نه...مطمئناً این حس ترحم نبود که او را تا این حد اشفته ساخته بود. تا ا روز عشق را تجربه نکرده بود اما خوب می دانست که تنها قدرت جادویی عشق است که سبب می شد در کنار او آرام باشد و دور از او آشفته گردد. آیا این همان چیزی نبود ک تا ساعتی پیش از قبول آن می گریزید و اکنون ناخودآگاه تسلیم آن شده بود؟ پس دیگر این همه جنگیدن برای چه بود؟ خودش برا برای چه کسی می خواست توجیه کند؟ برای خودش؟ برای خودش که قبلا از همه چیز باخبر بود؟ چرا باید فرار می کرد؟ مگر این همان چیزی نبود که سالها به دنبالش گشته و میان ان همه زرق و برق دختران اطرافش نیافته بود؟ عشق... همان چیزی که هر انسانی برای زنده بودن و زندگی کردن به ان احتیاج دارد. آنچه در زندگی سبب ایثارها، گذشت ها و فداکاری هاست.
آنچه انسان ها را برای متعهد بودن و کوشیدن، هدفمند ساخته و همه خلاهای عاطفی یک انسان را لبریز می کند. پس چرا باید از ان فرار می کرد؟ کوشید با احساسات خود صادق باشد و ب یجهت به جنگ آنها نرود، تصمیم گرفت کنار او بماند و باز هم با جملات جادویی خود او را به زندگی امیدوار کند. میان دیدگان متحیر و نگاههای پرسشگر بیماران دیگری که در همان اتاق دراز کشیده و هر از چند گاهی ناله ای سر می دادند، تا صبح کنار صفورا نشست و زیر نور کمرنگ مهتاب که از پنجره به درون اتاق می تابید به چهره معصوم او که اکنون در خوابی عمیق فرو رفته بود، نگریست، در تمام طول شب کوشید افکار بهم ریخته ی خود را نظم دهد اما نمی دانست از کجا باید شروع کند. باید از چه می گذشت تا همه چیز به حالت قبلی بازگردد؟ از خودش؟ از صفورا؟ یا شرایط نامناسب موجود که مطمئناً دیر یا زود سبب جدایی ان دو از یکدیگر می شد؟ شرایط؟ جداً شرایطشان با یکدیگر جور نبود و حتی اگر خودشان هم با این شرایط نابرابر کنار می آمدند، صد در صد اطرافیان سهراب نمی گذاشتند که ان رابطه ادامه پیدا کند. اطرافیان؟ اگر آقا جانش می فهمید...صد در صد تکه بزرگه گوشش بود! پس باید فراموشش می کرد. چه کسی را؟ صفورا؟ نه هرگز...نمی توانست. این کار از عهده اش خارج بود. تا ان لحظه، دیگر صد در صد بر این موضوع .اقف گشته بود. تا صبح خواب به چشمانش نیامده و افکار درهمش هر لحظه با یادآوری آینده و مشکلات پیش رو، پیچیده تر می گشتند.
بالاخره نفهمید، چطور شد که از هوش رفت و همان طور به حالت نشسته خوابش برد. صبح شده و افتاب زده بود اما تازه به خوابی عمیق فرو رفته و حالا این صفورا بود که در سکوت و خلوت صبحگاه بر چهره ی مهربان او می نگریست. سرش را به دیوار تکیه داده، موهای نرم و مشکی اش به عقب رفته و پیشانی بلند و ابروان پیوسته اش را به نمایش گذاشته بودند.
در حالیکه محو تماشای او بود، جملات معجزه آسای او را برای چندیمن بار از ذهن گذراند و با یاد حرفهای او به روی زندگی لبخند زد. گویی طنین صدای مهربانش در گوش او می پیچید:
بخند تا دنیا به روت بخنده!
به راستی چطور می توانست او را با ان همه مهربانی به دست فراموشی بسپارد؟ یک لحظه از فکر کردن به روز جدایی دلش لرزید و اشک در چشمانش حلقه زد. م دانست که هرگز نباید چنین جسارتی بکند و به او برای همیشه بیندیشد. از دل گذراند...من کجا و او کجا!
نه.... هرگز نیم توانم برای همیشه او را کنار خود داشته باشم. باید سرسخت باشم. من نباید قدم به حریم او بگذارم. باید ثابت کنم که ظرفیت محبت هایش را داشته و پا از حد خود فراتر نگذاشته ام.
رویش را از او برگرداند و سعی کرد از همان لحظه فراموش کردن را تمرین کند! ان روز وقتی که سهراب برای ساعتی از صفورا خداحافظی کرد و به خانه رفت. مادر و خواهرانش را دید که مثل هر روز در ایوان نشسته و گرم صحبت اند. سنگینی نگاشهان را به روی خود احساس رد اما چیزی به روی خودش نیاورد. سرش را زیر انداخت و پس از سلامی کوتاه خواست به سرعت وارد اتاقش شود که با شنیدن صدای مادرش، ناچار بر جا میخکوب شد:
- دیشب تا صبح کجا بودی سهراب؟
پاسخ داد :
- بار اولی نبود که شب به خونه نیومدم!
- حتما این بار اوضاع فرق کرده که می پرسم. گفتم دیشب تا حالا کجا بودی؟
تحکم در صدایش موج می زد. سهراب با خونسردی پاسخ داد:

آن لحظه ای که بی‌ تو سر آید
مرا مباد!
     
#9 | Posted: 15 Sep 2013 22:08 | Edited By: andishmand





- می دونم که می دونید!
سلطنت پس از مکث کوتاهی با صدایی بلندتر گفت:
- مگه مادر و خواهر نداره؟ مگه خودش خانواده نداره که تو باید تا صبح کنارش بمونی و ازش مراقبت کنی؟ از کی تا حالا اینقدر مسولیت پذیر شدی؟
- شاید تا حالا مسولیتی بر دوشم نگذاشته بودید که بخوام بپذیرم.
- دیگه لازم نیست به اون مریض خونه بری. امیدوارم منظورم رو متوجه شده باشی. اون خودش خانواده داره، می تونن به بهترین نحو ازش پذیرایی کنند.
از اینکه مادرش اینچنین در مورد او حرف می زد، رنجیده بود و می خواست چیزی بگوید اما گویی زبانش بند آمده بود، چه باید می گفت؟ آیا زود نبود که همه جزئیات در مومرد صفورا را به انها بگوید؟ اگر ان احساس عشق را نسبت به صفورا نداشت و تصمیمی درباره او نگرفته بود.
حتما همه چیز را برای انها بازگو می کرد اما اکنون که تصمیم گرفته بود او را برای همیشه داشته باشد، باید کمی محتاط تر و صبورتر جلو می رفت، هر چند زیاد فرقی نمی کرد!
به هرحال می دانست که انها مانع خواهند بود. اما تصمیم گرفت فعلا چیزی نگوید تا صفورا از مریضخانه بیرون بیاید، ضمن اینکه باید اول او را هم در جریان می گذاشت و نظرش را می پرسید، بعد دست به خطر می زد.
بنابراین سرش را زیر انداخت و خواست برود که باز با شنیدن صدای مادرش همان جا ایستاد.
- سهراب! بیا بشین، می خواهم باهات صحبت بزنم.
سرش تیر کشید، می دانست که باز هم همان حرفها تکراری است که همیشه اعصابش را بهم می ریزد. لکن ناچار کفش هایش را از پا درآورد و کنار شکوه به پشتی سبز رنگی تکیه کرد.
هر سه به یکدیگر نگاه می کردند و هر کدام به دیگری اشاره می کرد که: تو بگو!
می دانتسند که عصبانی خواهد شد. بالاخره شهناز پس از کمی این پا و آن پا کردن شروع کرد:
- می گم داداش! دیگه این طفلی رو خیلی منتظر گذاشتی!
شکوه ادامه داد:
- چهارساله داری امروز و فردا می کنی و اون بیچاره هم به خاطر تو هر چه که خواستگار داشته رد کرده.
سلطنت گفت:
- درست نیست بیش از این عقب بیفته، بالاخره باید...
سهراب حرف او را قطع کرد و گفت:
- صبر کنید....صبر کنید...فکر نمی کنید دارید تند می رید؟ چه کسی گفته که من چهارساله دارم امروز و فردا می کنم؟ کسی که داره برای اون ها امروز و فدا می کنه شما هستید نه من...این رو خودتون هم خوب می دونید، این شما هستید که روتون نمی شه رک و پوست کننده حقیقت رو به زن عمو بگید. بی جهت از طرف من وعده و وعید آینده رو می دید و بعد هم من رو توی معذورات قرار می دهید.
من توی این مدت حتی همه حواسم به رفتاری که باید با سودابه داشته باشم، بوده، هیچ وقت کاری نکردم و طوری حرف نزدم که امیدوارش کنم. دیگه چقدر باید خشک و رسمی رفتار کنم تا باورشون بشه که سودابه رو نمی خوام؟
آن گاه پوزخندی زد و گفت:
- لابد سردی رفتارم رو به پای غرور مردانه ام گذاشتند!
شهناز با طعنه گفت:
- خیلی فرق کردی، سهراب خان!
- این حرفها، حرفهایی است که از چهار سال پیش دارم بهتون می گم، نمی دونم الان چه چیز تازه ای گفتم که باعث شد تصور کنید تغییر کرده ام. به هر حال من می گم هیچ چیز برام مهم نیست. اگر بیش از این ادامه اش بدید مجبور می شم خودم آب پاکی رو، روی دستشون بریزم.
شکوه گفت:
- اِ ... جلوی آقاجون هم، همین طور حرف می زنی؟! رو دست اون هم آب پاکی رو می ریزی؟
- باهاش صحبت می کنم، می گم که من سودابه رو نمی خوام. می گم که از اولش اونو نمی خواستم، این شماها بودید که بی خبر از طرف من بهشون قول دادید.
شهناز گفت:
- تا حالا کی تونسته با آقاجان این طوری حرف بزنه که تو دومیش باشی؟!
- می بینید که من می تونم
سلطنت ساکت مانده و سخت به فکر فرو رفته بود و سهراب که مثل همیشه خیلی زود از این بحث به ستوه آمده بود آنها را ترک کرد و در اتاقش به استراحت پرداخت و دربارۀ آینده بیشتر اندیشید.
تأثیر داروهای مسکن تمام شده بود. باز صفورا از درد به خود می پیچید و اشک می ریخت. سهراب نگران بالای سر او ایستاده و احساس می کرد تاب دیدن اشکهای او را ندارد، این بود که دست در جیبهایش فرو برده و پشت به او رو به پنجره ایستاده بود.
نرس ها سعی می کردند او را به آرامش دعوت کنند تا داروهایی که دوباره به او تزریق کرده اند، اثر کند. نرس هایی که سهراب همه چیز را درباره ی صفورا برایشان گفته و از آنها خواسته بود توجه و محبت بیشتری به او نشان دهند و آنها هم به خواست سهراب، با توجه و مهربانی خاصی به او رسیدگی می کردند.
اکنون پنج روز از بستری شدن او در مریضخانه می گذشت و او نُه روز دیگر را باید در آنجا سپری می کرد. سهراب در این مدت بیشتر وقتش را صرف او کرده و رفقایش را هم کمتر می دید. صفورا هم هر روز صبح به امید آمدن سهراب چشمانش را از هم می گشود و هر شب با طنین صدای مهربان او به خواب می رفت.
این که می دید با چنین عشق و علاقه ای به امورش رسیدگی می کند و هر روز هدایایی جدید برایش می آورد، در نظرش باور نکردنی و رویایی می نمود.


آن لحظه ای که بی‌ تو سر آید
مرا مباد!
     
#10 | Posted: 16 Sep 2013 21:09




فصل چهارم
گاهی نمی توانست باور کند که بیدار است و همه ی این خوشحالی ها حقیقی اند.
از اینکه همه ی اینها بخشی از رویاهایی همیشگی اش باشند و ناگهان به خود بیاید و ببیند که خواب و خیالی بیش نبوده، می ترسید، گاهی سهراب را با آن قد بلند و شانه های پهن برانداز می کرد و آهی از حسرت می کشید. چقدر دلش می خواست که آن بازوهای مردانه تکیه گاهش باشند، برای همیشه ... نه تنها برای دو هفته!
فکر جدایی او تنش را می لرزاند و گاهی می اندیشید که بعد از این بدون او چه خواهد کرد. دوری او قلبش را می فشرد و او که خود را لایق سهراب نمی دید احساساتش را پشت نقاب خویشتن داری پنهان می کرد.
اما در مقابل سهراب که از روز اول به خوبی فهمید چه احساسی دل همچون سنگش را نرم کرده به طوری که در برابر اذیت های یک دختر لجوج، این چنین صبور و آرام باشد، و از دیدن لرزش اشک در چشمان رویایی او بی تاب شود، حقیقت را پذیرفت.
بیش از این با خود جدال بیهوده نکرد و تصمیمش را گرفت. و آنقدر جسور و یک دنده بود که اگر چیزی را بخواهد برای بدست آوردنش خطر کند. این خصوصیتی بود که همه از کودکی در او سراغ داشتند.
صفورا از رسیدگی های بی دریغ سهراب و نرس ها روز به روز به سوی بهبودی می رفت. رنگ و رویش حسابی باز شده و زیبایی اش صد چندان به نظر می رسید، شکستگی سرش ترمیم شده و بازش کرده بودند. هنوز درد قفسه سینه عذابش می داد و هنگام نفس کشیدن درد سختی را تحمل می کرد.
گاهی اگر تکانی ناجور می خورد از فرط درد، فریادش بلند می شد. از خوابیدن زیاد خسته شده و بهانه گیری می کرد. گاهی از شدت خستگی گریه سر می داد. دیگر حالش از بوی الکل بهم می خورد. هوا هم آنقدر گرم شده که باز کردن پنجره برایشان مقدور نبود، ده روز قفا خوابیده بود و از اینکه نمی توانست بغلتد عصبانی بود.
سهراب هم که بیش از حد لوسش کرده بود. طوری که نرس ها گاهی به شوخی حسادت خود را بروز می دادند و دائم زیر لب زمزمه می کردند:
- خدا شانس بده!
و دیگری می گفت:
- ای بابا! ما از این شانس ها نداریم!
و گاه شوخی هایی می کردند که آن دو را به خنده می انداختند و صفورا با آن سینه ی دردناکش به سختی می خندید!
آن روز سخت در فکر فرو رفته بود. سهراب که در کنار او نشسته و نظاره اش می کرد، پرسید:
- چیزی شده؟!
- تعجب می کنم!
- از چی؟!
- از اینکه چرا از یتیم خونه ای که توش کار می کنم، کسی دنبالم نگشته؟
- شاید گشتند ولی پیدات نکردند.
شانه هایش را بالا انداخت و زمزمه کرد:
- نمی دونم!
سپس نگاه ناامیدش را به پای شکسته اش دوخت و گفت:
- نمی دونم بعد از اینکه از اینجا مرخص شدم، کجا باید برم!
سهراب نگاه پرمهرش را به چشمان او دوخت و آرام گفت:
- نگران نباش ... خدا بزرگه ...
در دل آرزو کرد که ای کاش می توانست به او بگوید:مگه من مُرد که تو ندونی کجا بری؟ کاش می توانست وعده ای محکم و دور از تردید به او بدهد، لحظه ای اندیشید که او را پس از مرخص شدن به خانه خودشان برده تا او سلامتی کامل خود را به دست آورد اما هر بار حتی فقط نام او را در خانه آورده، برخوردها و حرفها را دیده و شنیده بود.
آنها حتی از اینکه سهراب مدام به دیدن او می رود، تا جایی که می تواند به او رسیدگی می کند و هر وقت به خانه می آید از خوبی های او تعریف می کند ناراضی به نظر می رسیدند.
او خوب می دانست آنها از چه می ترسند و این در حالی بود که خبر نداشتند از آنچه می ترسیدند، بر سرشان آمده و به زودی باید پاسخگوی زخم زبانهای سودابه و مادرش و عموجان و بهتر بگویم همه فامیل باشند. اما با این حال اینقدر مغرور بودند که حاضر نمی شدند یک روز به جای سهراب به مریضخانه رفته و خودشان کنار او باشند.
با این حال یکی از از روزهای آخر سهراب دل را به دریا زده و گفت:
- صفورا با این حال و روزی که تو داری فکر می کنم خونه ی ما برات بهتر از هر جای دیگه ای باشد.
- نه اصلاً حرفشم نزنید، هیچ دلم نمی خواد مزاحم خانواده تون شوم. خودتون رو به اندازۀ کافی زحمت دادم. خود شما هم خسته شدید ... می دونم ...
سپس آهی کشید و گفت:
- باید برگردم همونجا، چاره ای نیست. بالاخره زندگی من از اول اونجا بوده! تنها چیزی که نگرانم می کنه اینه که نمی دونم با چه برخوردی از طرف آنها مواجه خواهم شد. دو هفته نبودم و بعد از دو هفته همه که برمی گردم، فکر نکنم تا مدتی بتونم کار کنم ... یعنی رخت بشو ...
سهراب حرفش را قطع کرد و گفت:
- نه! تو با اون دستهای ...
بقیه ی حرفش رو خورد. نفهمید چه شد که یکدفعه ناخواسته احساس درونی اش را بر زبان آورد. با کلافگی انگشتان دستش را میان موهای نرمش فرو برد و پشتش را به صفورا کرد.
صفورا سرش را زیر انداخت. این بار دومی بود که با آن لحن حرف زدن سهراب، صورتش گُر می گرفت.

آن لحظه ای که بی‌ تو سر آید
مرا مباد!
     
صفحه  صفحه 1 از 7:  1  2  3  4  5  6  7  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / Ugly Girl | دختر زشت بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites