تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

Ugly Girl | دختر زشت

صفحه  صفحه 5 از 7:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  پسین »  
#41 | Posted: 27 Sep 2013 19:44




فصل چهاردهم

ساعتی از غروب گذشته بود که بیتا خسته تر از همیشه به خانه بازگشت، با بی حوصلگ کیفش را روی کاناپه انداخت و شمیم را صدا زد:
- شمیمی!
- بله خانم جون! اومدم..
با مهربانی دستش را روی شانه شمیم گذاشت. چشمان خسته اش را به چهره زیبای او دوخت و گفت:
- یادت باشه به مادرت بگی صبح زودتر بیاد اینجا....فردا شب برای شام، بیست نفر مهمان داریم.
صفورا با تعجب رو به بیتا کرد و پرسید:
- مهمون؟! تو کی مهمون دعوت کردی؟!
- همین امروز صبح دعوتشون کردم.
- کیا هستند؟
- همکارهام به اضافه چند تا از کارخونه دارهای دیگه، محمد سام هم میاد.
- ساره چی؟
- نمی دونم، ممکنه!
سپس بعد از لحظاتی مقابل پاهای مادرش زانو زد و دست های او را در دست گرفت و گفت:
- ببخشید مامان، می دونم حال خوشی ندارید، می دونم سر و صدا و شلوغی خسته تون می کنه. ولی باور کنید که گاهی تنوع براتون خوبه.
صفورا لبخندی زد و گفت:
- من که اعتراضی ندارم دخترم، هر قدر که دلت می خواد مهمونی بده. من هم اگر خسته شدم می رم اتاقم. شاید هم اگر حالم خوب بود پیش مهمون ها نشستم. خدا رو چه دیدی!
بیتا دستان پیر مادرش را بوسید و گفت:
- امیدوارم همیشه سر حال و خوب باشید. حالا بگید فردا شب، شام چی درست کنم؟
- تو که از دست و پنچه محترم خبر داری نباید نگران شامت باشی. اون خودش با سلیقه است. می دونه چی کار کنه، تو فکرش رو نکن.
بیتا سرش را تکان داد و گفت:
- پس نظر خاصی برای فردا ندارین؟
- نه همه چیز رو به دست محترم بسپارم، مثل همیشه.
شمیم نزد مادرش رفت و گفت:
- مامان بیتان خانم، می گن فردا صبح زود برید اون جا، برای شام مهمون دارن.
محترم گوش او را کشید و با عصبانیت گفت:
- وَر پریده! تو دوباره رفته بودی اون جا چیکار؟
- هی...هیچی به خدا...لباسهای اقا جاوید رو اطو کشیده بودم بردم، گذاشتم تو کمدش!
محترم با حرص گوش او را رها کرد و گفت:
- ببین چقدر دارم بهت میگن اینقدر دور و بر این جووون نپلک، خوبیت نداره، نمی خوای کاری کنی که با لگد از این خونه بندازنمون بیرون؟ دختر جون! اون دیگه مرد شده، جاوید دیگه اون بچه پونزده شونزده ساله نیست! تو هم دختر بچه نیستی. دیگه بزرگ شدید.
- مامان! ما با هم بزرگ شدیم، ما مثل خواهر و برادر....
محترم حرف او را قطع کرد و گفت:
- بسه بسه...سر منو شیره نمال! اگه صد سال دیگه هم با هم زندگی کنید، باز حقیقتاً خواهر و برادر نیستید، با این حرف ها من رو گول نزن....
آن گاه کمی لحن اش مهربان تر شد و گفت:
- دختر! تو کجا و اون کجا؟ آخه کجای دنیا خواهر، کلفتی و سرایدار برادرش رو می کنه؟
- ولی مامان اون هیچ وقت مثل کلفت ها با من رفتار نکرده! هر یک کاری که براش انجام می دادم هزار بار تشکر می کنه، اون خیلی به من احترام می گذاره!
- اون با این کار، ادب و فرهنگ بالای خودش رو نشون می ده، اما تو نباید پا تو از حد خودت فراتر بگذاری. اون فرهنگش رو نشون می ده، تو هم ظرفیتت رو ثابت کن!
- اما من باید کارهای اونو انجام بدم، این وظیفه ی منه.
- بله این وظیفه توست. اما تا یک حدی. بعضی از کارها رو خودش می تونه انجام بده، چلاق که نیست.
شمیم با شیطنت گونه مادرش را بوسید و گفت:
- چشم، سعی می کنم بیشتر مراقبل رفتارم باشم.
محترم رفت و شمیم همان جا نشست. به دیوار تکیه زد و به فکر فرو رفت. ان گاه زیر لب زمزمه کرد:
- مامان راست می گه دختر! تو کجا و اون کجا!
با خود فکر کرد مادرش راست می گوید. ان دو دیگر بچه نیستند. اکنون جاوید بیست و سه سال و شمیم نوزده سال داشت. او دیگر نباید زیاد پا به ان ساختمان می گذاشت. ممکن بود انها به احساس اوپی ببرند و به قول مادرش آبروریزی شود و شاید هم از ان جا بیرونشان کنند.
هر چند بیتا بارها شمیم را در حالی دیده بود که زیر پنجره ی اتاق جاوید نشسته و چان هم نوا با ساز او غرق در رویا شده که حتی متوجه حضور بیتا در بالای سر خود نشده است، گاهی هم وقتی بیتا را می دید، یکدفعه به خود می آمد و با دستپاچگی می گفت:
- به خدا...به خدا خانم جون! ایشون انقدر زیبا می نوازند که دلم نمی یتد برم توی اتاق بنشینم.
و بیتا که فکرش را هم نمی کرد او دلباخته پسرش شده باشد، می خندید و با مرهبانی می گفت:
- خب، شمیم جان، عزیزم اگر اینقدر از صدای ساز جاوید خوشت می یاد، بیا بالا و از نزدیک گوش کن، چرا این جا نشستی؟
شمیم که از شنیدن تعارف بیتا گویی قند در دلش اب می کردند، بی درنگ پیشنهاد او را می پذیرفت و پشت سرش قدم به ساختمان انها می گذاشت.
بارها در دل بر این بخت خود لعنت می فرستاد و می گفت:
- این چه سرنوشتیه خدایا! چرا مادر من باید خدمتکار آنها باشه؟ چرا من هیچ وقت نمی تونم به آرزوم برسم؟ فقط به خاطر اینکه خدمتکار هستم. مگه نمی گن در کشور عشق هیچ کس رهبر نیست، هیچ شاهی به گدا سرور نیست؟ پس همه اینها شعاره؟ همه اش واسه تو قصه هاست؟ خودم چند تا فیلم دیدم که یک پسر پولدار عاشق خدمتکارش شد یا عشق یک دختر فقیر! مگه فیلم ها رو از روی واقعیت نمی سازند؟
سپس پوزخندی می زد و می گفت:
- مامان بیچاره راست می گه! اینقدر زیاد فیلم دیدم که پاک دیوانه شدم!
محترم در حالی که رختخواب ها را پهن می کرد، گفت:
- شمیم چیه دختر؟ چرا تو فکری؟
شمیم یک دفعه به خود آمد و گفت:
- راستی مامان، فردا چی بپوشم؟
- هر چی پوشیدی، پوشیدی.... ما نه مهمونیم و نه و صاحب خونه! فردا هم یک مهمونیه مثل مهمونی های قبلی. یه چیزی بپوش دیگه، مهم نیست...
- ولی مامان من دوست دارم، فردا شیک باشم، آخه شاید صنم بیاد.
- صنم دیگه کیه؟
- همون دختره، خوشگله که شبیه هنرپیشه های هندیه! همونی که اسم مامانش ساره است. تا حالا چند بار دیدیش.
- آره یادم اومد کیو می گی، همون دختر مغروره! تو چی کار به اون داری؟ اون که هیچ وقت تحویلت نمی گیره! مگه خواستگاره که می خوای خوشگل باشی؟
- آخه می خوام ببینه که منم شیکم! دیگه خودش را برام نگیره!
- بلوز شلوار بنفش که بیتا خانم شب عید برات خرید رو بپوش.
- اووووووه...اونو هزار بار پوشیدم.
- وا! خب پوشیده باشی. من که نمی تونم هر روز یه لباس جدید برات بخرم.
شمیم با ناراحتی گفت:
- باشه مامان جون. خودت رو ناراحت نکن. همونی رو که تو می گی رو می پوشم.
سپس آهی کشید و در رختخوابش فرو رفت.
روز بعد محترم و شمیم از صبح مشغول کار بودند. گرمای طاقت فرسای تابستان حسابی کلافه شان کرده بد. شمیم در حالی که پارکت های کف ساختمان را تی می کشید ، مدام عرق پیشانی اش می زدود! و محترم در زیر افتاب داغ تابستان حیاط را شست و شو می داد که جاوید وارد خانه شد و گفت:
- سلام محترم خانم، خسته نباشید!
- سلامت باشید آقا، کاری نکردم!
سپس جاوید وارد ساختمان شد و سلام بلند بالایی نثار شمیم کرد. شمیم بی درنگ تی را رها کرد و لحظاتی بعد با یک لیوان نوشیدنی خنک نزد جاوید بازگشت و او را در حال تی کشیدن دید. لیوان را روی میز گذاشت و با دستپاچگی گفت:
- اوا...خاک ت سرم! شما چرا تی می کشید؟!
- تو خسته شدی. اجازه بده یک کم کمکت کنم.
شمیم با حرص تی را از دست او گرفت و گفت:
- نمی خواد، آقا! پر رو می شم...
سپس با سرعت به کارش انجام داد. هر گاه هیجان زده می شد، سریع تر از همیشه کار می کرد و این یکی از خصوصیات بارز شمیم بود که همه از ان خبر داشتند و دائم به خاطر این موضوع سر به سرش می گذاشتند. اما او که در حال و هوای خود غوطه ور بود، هیچ توجهی به اطرافش نداشت و کار خود را می کرد. کمی از شور و هیاهو افتاده و این از دید دیگران دور نمانده بود. لک اینطور به نظر می رسید که ان ها ارام شدن شمیم را به پای بزرگ شدنش گذاشته اند که نسبت به تغییر رفتار او چنین بی تفاوت می باشند.

آن لحظه ای که بی‌ تو سر آید
مرا مباد!
     
#42 | Posted: 27 Sep 2013 19:48 | Edited By: andishmand




نزدیک غروب بود و هوا کم کم رو به تاریکی می رفت. محترم و شمیم مشغول چیدن میوه و شیرینی بودند که بیتا خسته از سر کار بازگشت، نظارت کوتاهی بر اوضاع کرد و از محترم و شمیم تشکر نمود. سپس نزد صفورا رفت و احوال او را جویا شد. اما او طبق معمول در میان سرفه از بوی تند ادکلن جاوید شکایت کرد و گفت:
- باز این پسر، شیشه ادکلن رو خالی کرد روی خودش....
بیتا لیوان آبی به دست مادرش داد و میان خنده گفت:
- شما ببخشید مامان! جوونه دیگه...
صفورا که جدیدا بسیار بهانه گیر شده بود گفت:
- پس حداقل بهش بگو در اتاقش رو ببنده، صدای سازش بیرون نیاد، سرم درد می کنه.
بیتا موهای سفید مادرش را نوازش کرد و گفت:
- چشم مامان، الان بهش می گم!
به طرف اتاق جاوید رفت و شمیم را دید که طبق معممول پشت دیوار اتاق او ایستاده، سرش را به عقب تکیه داده و چشمانش را بسته است.
بیتا که از دیدن شمیم در این حالت خنده اش گرفته بود، میان خنده گفت:
- شمیم!
- بـ ... بله خانم!
- چرا اینجا ایستادی؟
- می دونید خانم؟ آخه من عاشق این آهنگ هستم!
بیتا چشمانش را تنگ کرد و خیره در صورت شمیم گفت:
- یک کم عوض شدی!
و بعد با شیطنت گفت:
- دیگه آهنگ درخواستی پیشنهاد نمی دی!
شمیم که برای اولین بار مورد کنجکاوی بیتا قرار گرفته بود، حسابی دست و پایش را گم کرده و تپش قلبش تند شده بود. فوراً خودش را جمع و جور کرد و گفت:
- آخه ... آخه ... نمی دونم چرا نسبت به گذشته یک کم از آقا جاوید خجالت می کشم.
بیتا خندید و گفت:
- خب این طبیعیه، جاوید دیگه مرد شده، تو هم خانم شدی. حالا برو لباسهات رو عوض کن که الان مهمون ها می یان.
- چشم خانم جون!
شمیم به آن طرف حیاط رفت و بیتا طبق خواسته ی مادرش در اتاق جاوید را بست. شمیم لباسهایش را عوض کرد. در حال بیرون آمدن از اتاقشان بود که سر و صدای سلام و احوالپرسی مهمانها از درون حیاط به گوشش رسید. کمی جلوتر رفت و گردن کشید تا ببیند کدامیک از مهمانها آمده اند.
سه نفر مرد و به همراه دو خانم را دید. صنم و ساره و محمدسام به همراه دو مرد دیگر که شمیم آنها را نمی شناخت آمده بودند.
کم کم جلو می آمدند و شمیم تصویر واضح تری از آنها می دید. جاوید به استقبال آنها آمده بود. صنم بی نهایت زیبا شده و لباس فاخری هم بر تن کرده بود. وقتی که جاوید با او سلام و احوالپرسی می کرد، ناخودآگاه بغضی غریب در گلوی شمیم نشست. چشمانش می سوختند و آماده ی اشک ریختن بود. نگاهی به سرتاپای خود کرد. ناامید به اتاقشان بازگشت و زانوی غم در آغوش گرفت.
آروز کرد که ای کاش می شد در این میهمانی شرکت نکند! اما کوچکترین آرزوی او هم محال بود. چراکه برای پذیرایی کردن از آنها حتماً باید در این میهمانی شرکت می کرد. لاکن نه به عنوان یک میهمان و نه به عنوان صاحب خانه، بلکه در لباس یک خدمتکار باید در میان آنها حضور پیدا می کرد.
تا آن روز که هنوز نمی دانست چه احساسی نسبت به جاوید دارد از این موضوع گله ای نداشت اما از آن لحظه ای که پی برد به چه حسی گرفتار شده است، دیگر از موقعیت خود در آن خانه راضی نبود.
گاهی که غرق در رویا می شد و خود را در لباس سپید عروسی، دست در دست جاوید، میان جمعیت تصور می کرد وقتی به خود می آمد و موقعیتش را به یاد می آورد از خودش شرمنده می شد و آن موقع بود که فحش و ناسزا را بر جان خود نثار می کرد تا شاید بتواند وجدان زخمی اش را التیام بخشد.
در میان افکار خود غوطه ور بود که صدای جاوید از پشت در او را به خود آورد. فوراً از جا برخاست. با دستپاچگی اشک هایش را پاک کرد. نفس عمیقی کشیده، صدای بغض آلودش را صاف کرد و پاسخ داد:
- بله، آقا!
- مهمون ها آمدند، چرا نمی یای؟
- معذرت می خوام آقا! همین الان میام.
- عجله نکن. من ازشون پذیرایی کردم، فقط دیدم دیر کردی، نگران شدم.
پس از رفتن او دوباره شمیم به دیوار تکیه زد و در دل گفت:
- کاشکی اینقدر مهربون نبودی! ای کاش سرم داد می زدی و بهم دستور می دادی! هر چند شاید باز هم نمی تونستم فراموشت کنم!
با بی میلی قصد رفتن کرد. از حاضر شدن در میان آن جمع که حقیقتاً همه شان از طبقه ای بسیار بالا بودند، خجالت می کشید. اضطراب همه ی وجودش را فرا گرفته بود. دست های سفید و ظریفش سرد شده بودند و پاهایش می لرزیدند.
این اولین باری بود که دچار چنین حالت عذاب آوری می شد، پیش از این میهمانی های زیاد دیگری در آن خانه برپا شده بود که هیچ گاه در هیچ کدام از آنها شمیم چنین احساسی پیدا نکرده بود.
شاید وجود صنم با آن چهره ی زیبا و لباس جالب توجهش در این مهمانی باعث شده بود، شمیم تا این حد اعتماد به نفس خود را از دست بدهد علیرغم اینکه خودش در زیبایی چیزی کمتر از صنم نداشت.
در حالی که مدام لب پایینش را می جوید، وارد ساختمان آنها شد. سلام کوتاهی کرد و سرش را بالا آورد. صنم در کنار جاوید نشسته و گرم صحبت با او بود. نفس در سینه اش حبس شده و بغض کهنه باز گلویش را آزار می داد. در دل بر خود لعنت فرستاد که تا این حد حساس شده است.
دست هایش را در هم قلاب کرده و با پاهایی لرزان چند قدم جلوتر رفت. محمدسام با دیدن او لبخندی بر لب آورد و گفت:
- به به! شمیم خانم! روز به روز خوشگل تر می شی ها ... حالت خوبه دخترم؟
- بله، خیلی ممنون.
ساره گفت:
- اما نسبت به چند وقت پیش که دیدمت لاغرتر شدی، شمیم!
صفورا دست شمیم را در دست گرفت و گفت:
- از بس که زحمت می کشه، طفلی.
شمیم پاسخ داد:
- خواهش می کنم، خانم جان! من که کاری نمی کنم ...
آنگاه ناخودآگاه سرش را به طرف جاوید چرخاند. خودش نمی دانست در نگاه او چه می جوید و چشمانش در چهره ی او به دنبال چه می گردند. شاید انتظار داشت جاوید هم چیزی بگوید اما او همچنان ساکت بود و همراه بقیه به چهره ی خجالت زده شمیم خیره شده بود.
لحظاتی بعد بیتا صدا زد:
- شمیم!
- بله، خانم!
- مامانت چایی ریخته، بیا ببر، سرد می شه.
- چشم، خانم!
سپس به آشپزخانه رفت و لحظاتی بعد با سینی چای بازگشت. هنگامی که از مقابل صنم و ساره می گذشت، شنید که او به مادرش گفت:
- آخی، نازی! اینقدر خوشم می یاد از این خدمتکارها که شیک و پیک و تر و تمیزن!
دلش شکست ... در حالی که سینی چای را مقابل جاوید گرفته بود، سرش را بلند کرد و نگاهش را به او دوخت. دلش نمی خواست جاوید این ترحم تحقیرآمیز را شنیده باشد. وقتی چهره ی بی تفاوت و خندان جاوید را دید و او را مشغول صحبت با محمدسام یافت، نفس راحتی کشید و خیالش راحت شد که جاوید جمله ی صنم را نشنیده است.
از این نوع جملات تحقیرآمیز که با نوعی ترحم آمیخته بودند، متنفر بود. مخصوصاً اگر کسی مقابل جاوید این چنین با او حرف می زد، تا چند روز از جاوید خجالت می کشید و احساس حقارت می کرد.


آن لحظه ای که بی‌ تو سر آید
مرا مباد!
     
#43 | Posted: 27 Sep 2013 19:49




هنوز در فکر اتفاقات دقایق گذشته بود که باز مسأله ای جدید ذهنش را به خود مشغول ساخت. هنگامی که ساعتی از صرف شام گذشته بود، محمدسام از جاوید درخواست کرد که کمی برایشان ویولون بنوازد.
مهمان ها که تعدادشان به هفده هیجده نفر می رسید، در سالن پذیرایی نشسته و منتظر دیدن و شنیدن هنرنمایی جاوید بودند.
او کارش را با آهنگ مورد علاقه ی شمیم آغاز کرد. همه محو حرکات ماهرانه ی دست او و نوای دلنشین سازش شده بودند. پس از اتمام آن هر کس آهنگی را درخواست کرد. او همه ی پیشنهادات را به بهترین نحو پاسخ گفت و در پایان مورد تشویق فراوان میهمانان قرار گرفت.
ساعتی بعد وقتی که همه کم کم عزم رفتن کرده بودند، محمدسام نزد جاوید آمد، دستش را روی شانه ی او گذاشت، لبخندی زد و گفت:
- صنم عاشق ویولونه، مدتها بود که به من می گفت برایش دنبال یک استاد خوب بگردم ولی من فرصت این کار رو نداشتم. اما امشب می خوام از تو خواهش کنم که این لطف رو در حق دختر من بکنی.
جاوید سرش را زیر انداخت. لبخندی زد و گفت:
- اما من هنوز در حد یک استاد نیستم.
محمدسام در حالی که با دست روی شانه ی او می زد، خندید و گفت:
- شکست نفسی نکن، می دونم که می تونی.
سرانجام جاوید خواهش محمدسام را پذیرفت و قرار شد که از هفته ی آینده روزهای زوج صنم به خانه ی آنها آمده و ساعتی را با او به تمرین بپردازد.
شمیم که آرام و ساکت در گوشه ای ایستاده و صحبت های آنها را گوش می کرد، با چشمان مرطوبش نگاهی به چهره ی جذاب و زیبای صنم انداخت و به فکر فرو رفت. آنچه که امشب به سختی تحمل کرده بود از آن پس پررنگ تر شده و او باید به قدرت صبر و تحملش می افزود و یا به کلی این عشق بی حاصل را از ذهن پاک می کرد. هرچند که اطمینان داشت هر دو کار برایش غیرممکن است. بنابراین باید به انتظار روزهای آینده می نشست تا ببیند که تقدیر برای او چه سرنوشتی رقم خواهد زد.
هفته ی آینده فرا رسید و صنم قدم به خانه ی آنها و پا روی دل شمیم گذاشت. شنبه، دوشنبه و چهارشنبه ها، شمیم فقط اشک می ریخت. تمام دقایقی که صنم در آنجا حضور داشت، شمیم زیر پنجره اتاق جاوید می نشست و سر بر دیوار می گریست. به نظر می رسید صنم دختر باهوش و استعدادی هم هست. این را شمیم از پشت همان پنجره در میان حرفهای جاوید شنیده بود. گاهی هم برایشان چای و میوه می برد و از نزدیک آن دو را کنار هم تماشا می کرد. شک نداشت که این دختر جذاب و زیبا با لوندی هایش دل جاوید را خواهد برد. از صبح تا شب بارها در دل، خود را نصیحت می کرد:
- شمیم! دیوونه! تو وصله ی اینها نیستی، ببین این دو تا چقدر به هم می یان، چون از یک طبقه هستند. مثل هم هستند. اما تو با این ها فرق داری. صفورا خانم، بیتا خانم و آقا جاوید همه شون تو رو به عنوان یک خدمتکار زرنگ، جوون و خوش قیافه و تر و تمیز، دوستت دارند و بهت محبت می کنند اما تو نباید از لطف هایی که در حقت می کنند، سوءاستفاده کنی.
مطمئن باش صنم هم اگر عشق تو رو ندزده یکی دیگه می دزده و تو هیچی نمی تونی بگی، حتی باید لبخند بزنی و دور سر عروس اسفند بگردونی!
آنگاه نیشخندی می زد و از بی ثمری نصیحت هایش عصبی می شد.
یکی از روزهایی که همچون همیشه زیر پنجره ی اتاق جاوید نشسته بود، شنید که او به صنم گفت:
- هفته ی دیگه کلاس تعطیل باشه.
صنم با تعجب پرسید:
- تعطیل؟! چرا؟!
- با چند تا از دانشجوهای دیگه از طرف دانشکده قراره بریم اصفهان، جشنواره موسیقیه ... البته ما یک هفته بیشتر اونجا نمی مونیم، از هفته ی بعدش می تونی برای ادامه ی کلاست بیای.
صنم خندید و گفت:
- اشکالی نداره، موفق باشید!
آن روز وقتی که صنم خداحافظی کرد و از خانه ی آنها خارج شد، صفورا رو به بیتا کرد و گفت:
- صنم داره زیادی به جاوید نزدیک می شه. من از این وضع راضی نیستم، از مادر اون خوشم نمی یاد. نمی تونم فراموش کنم که چه روزهای سختی رو نثار ما کرد.
بیتا مقابل صندلی او نشست و به صورت پرچین و چروکش خیره شد. با یادآوری گذشته ها لبخند تلخی بر لب آورد و گفت:
- می دونید مامان! من هم وقتی که به گذشته فکر می کنم دلم از دست ساره می گیره و احساس می کنم که ازش بدم میاد ولی وقتی به الان فکر می کنم، وقتی که به جاوید نگاه می کنم و از وجودش لذت می برم، وقتی که فکر می کنم اگر او نبود، از شدت تنهایی دیوونه می شدیم، اون موقع تصمیم می گیرم که ساره رو از ته دل ببخشم و گذشته رو به دست فراموشی بسپارم. هر چند که اون روزها ضربه ی سختی به من، شما و بابای خدابیامرز وارد شد ولی امروز ثمره ی تحمل کردن اون درد و رنج ها وجود جاویده که گرمابخش زندگی سرد و ساکت ما شده، بعضی وقتها که به جاوید با اون چهره ی مهربون و دوست داشتنی اش نگاه می کنم، ته دلم از ساره تشکر می کنم!
اشک از چشمان به گود نشسته ی صفورا جاری شد و روی پوست چروک خورده اش روان گشت. موهای دخترش را نوازش کرد و گفت:
- درست مثل پدرت ... خوش بین و با گذشت ... اون هم همین طور بود همه چیز رو از زاویه ی مثبتش نگاه می کرد.
جاوید به اتاق صفورا آمد وقتی مادر و دختر را گرم صحبت دید، بی هیچ حرفی از اتاق خارج شد و نزد شمیم رفت که در زیر آفتاب داغ تابستان مشغول آبیاری گلها بود. بالای سر او ایستاد و گفت:
- شمیم!
دستپاچه به طرف او برگشت و گفت:
- بله، آقا!
جاوید خندید و گفت:
- خیلی تو فکری! چرا جواب نمی دی؟!
سرش را زیر انداخت و گفت:
- معذرت می خوام ...
- اشکالی نداره ... می خواستم بگم من فردا صبح زود، حدوداً ساعت چهار و نیم پنج، می خوام برم اصفهان.
- چشم آقا! صبح زود بلند می شم، صبحانه تون رو آماده می کنم.
- نه ... منظورم این نبود. می خواستم ... می خواستم بدونی ... راستی! سوغاتی چی دوست داری برات بیارم؟
شمیم لبخند شرمناکی روی لب نشاند و همان طور که سرش پایین بود، پاسخ داد:
- ای بابا! شما هم چه چیزهایی می پرسید، آقا!
جاوید با اصرار گفت:
- حالا یه چیزی بگو!
لبخند از لبهای شمیم محو گشت، سرش را بالا آورد، او را نگا کرد و گفت:
- هیچی نمی خوام ...
- از این جعبه های خاتم کاری دوست داری برات بیارم، طلاهات رو توش بگذاری؟!
شمیم سرش را زیر انداخت و گفت:
- آخه من که طلا ندارم!
جاوید خندید و گفت:
- خب! بعداً ازدواج که کردی، حتماً شوهرت برات می خره!
آنگاه شمیم از ترس اینکه نکند بغض بترکد، بدون اینکه چیزی بگوید جاوید را ترک کرد و به طرف اتاقش رفت.

آن لحظه ای که بی‌ تو سر آید
مرا مباد!
     
#44 | Posted: 27 Sep 2013 19:50
خسته نباشید اندیشمند جان
داستانا و رماناتون حرف ندارن

گاهـی لحـظه های ســکوت،
پـر هـیاهــو تـرین دقایـق زندگـی هـستند!
مَـملُـو از آنچه می‌خـواهـیم بگوییـم ولی نمی توانیم...
     
#45 | Posted: 27 Sep 2013 19:53




8bilbil8
مرسی عزیزم . خوشحالم که مورد پسندتون قرار گرفته

آن لحظه ای که بی‌ تو سر آید
مرا مباد!
     
#46 | Posted: 28 Sep 2013 20:29




فصل پانزدهم

صبح روز بعد خودش جاوید را تا جلوی در بدرقه و از زیر قرآن ردش کرد. پس از رفتن او پشت در نشست و سر بر زانو گریه سر داد. اینقدر دلش گرفته بود که گویی اشکهایش تمامی نداشتند.
نزدیک ظهر بود که محترم خوشحال و خندان نزد بیتا آمد و گفت:
- خانم جان! یک خواستگار خوب برای شمیم پیدا شده....
بیتا با خوشحالی جلو آمد. دستهای او را در دست گرفت و ذوق زده گفت:
- جدی می گی؟ حالا این خواستگار خوش سلیقه کی هست؟
محترم با عجله شروع به تعریف کردن نمود:
- خانم جان! اونه خونه بزرگ قشنگه، نما سنگیه که ته کوچه است رو که دیدید؟
- آره، آره...
- سرایدار شو دیدید؟ همون آقا قد کوتاهه، موفرفریه که یه خال گوشتی بزرگ تو صورتش داره...
بیتا که حالا لبخندش کمرنگ تر شده بود، گفت:
- خب، اره! زیاد تو کوچه می بینمش!
- همین الان که رفته بودم از سر کوچه ماست بخم، اون جا زنش رو دیدم.. زن سرایدار رو می گم...
- خب طاهره خانم، می شناسمش!
- هیچی خانم جان! برای پسرش شمیم رو از من خواستگاری کرد! می گفت به خدا پسرم داره درس می خونه. بعدا مهندس می شه! خانم جان انقدر از پسرش تعریف کرد...
بیتا سرش را تکان داد و گفت:
- محترم! هیچ بقالی نمی گه ماست من ترشه!
محترم متعجب زده گفت:
- یعنی چی خانم جان؟ یعنی شما مخالفید؟!
- نه من نمی گم مخالفم.... فقط می گم عجله نکن، خوب تحقیق کن، شمیم حیفه، مواظب باش دست هر کسی ندیش.
محترم خندید و گفت:
- تحقیق نمی خواد، خانم جان! من خودم تا حالا هزار بار پسر رو دیدم! به خدا اینقدر اقاست که نگو!
- می دونم، من هم دیدمش اما بد نیست یک کم از همسایه ها و همچنین صاحبخونه شون راجع بهش تحقیق و پرس و جو کنی.
- چشم، خانم جان! حتما این کار رو می کنم خیالتون راحت باشه.
بیتا دستش را روی شانه او گذاشت و لبخندی زد و گفت:
- موفق باشی.
بعدازظهر همان روز محترم این کار را انجام داد. قبل از همه سراغ صاحب خانه انها رفت و راجع به پسر سرایدارشان سوالاتی را پرسید و پس از ان نزد چند نفر همسایه ها که انها را می شناخت رفت و پرس و جو کرد.
غروب بود که به خانه بازگشت. بیتا هنوز از سر کارنیامده بود و صفورا مشغول حساب و کتاب قرص و دواهایش بود. شمیم هم اتاق ها را نظافت می کرد. محترم مشغول اماده کردن شام شب بود که بیتا از راه رسید. در همین هنگام زنگ تلفن هم به صدا درآمد. بیتا گوشی را برداشت و صدای خانم غریبه ای را از ان طرف خط شنید که پس از سلام و احوالپرسی گفت:
- ببخشید محترم خانم تشریف دارند؟
به محض اینکه اسم محترم را آورد، بیتا مطمئن شد که این خانم همان خواستگار شمیم باید باشد، این بود که لبخندی زد و گفت:
- بله، گوشی خدمتتون!
آن گاه محترم را صدا زد و گفت:
- محترم، طاهره خانم با شما کار داره!
محترم فورا از اشپزخانه بیرون دوید و با دستپاچگی گفت:
- خانم جون! قربونتون، چی بهش بگم؟
بیتا لبخند اطمینان بخشی به او زد و گفت:
- اگر نتیجه ی تحقیقاتت خوب بوده، بگذار بیان.
محترم گوشی را برداشت مشغول صحبت کردن با طاهره خانم شد. از طرز صحبت کردن و رنگ پریده اش مشخص بود که حسابی دست و پایش را گم کرده است. پس از لحظاتی گفت:
- ببخشید، طاهره خانم جون! یه لحظه گوشی...
گوشی تلفن را به شانه اش چسباند و با نگرانی خطاب به بیتا گفت:
- خانم جون! میگه الا و بلا که همین امشب می خواهیم پسرمون رو بیاریم!
- اشکالی نداره! بهتر....اینطور خیال خودت هم زودتر راحت می شه، بگو بیان.
- آخه من هنوز به شمیم چیزی نگفتم.
- خب حالا بهش می گیم. تا شب هنوز یکی دو ساعت فرصت داریم بهش می گیم خودش رو آماده می کنه.
- نمی خواهیم که همین امشب شوهش بدیم، خواستگاره، می یاد و می ره! اگر شمیم نخواست می گیم نه!
محترم گوشب را دوباره نزدیک گوشش آورد و گفت:
- الو...طاهره خانم جون! می گم مشکلی نداره، خانم میگن همین امشب تشریف بیارین. طاهره خانم خوشحال و خوشنود از محترم تشکر و خداحافظی کرد. و قرار شد که ساعت نه و نیم شب همراه شوهر و پسرش به خانه انها بروند.
محترم رو به بیتا کرد و گفت
- راستش خانم جان! من نمی دونم به شمیم چی بگم! می ترسم یکدفعه اوقات تلخی کنه. فکر می کنم شما باهاش حرف بزنید بهت باشه. رو حرف شما حرف نمی زنه.
- باشه محترم نگران نباش. من باهاش صحبت می کنم.
محترم به اشپزخانه رفت و بیتا پس از تعریف کردن جریانات پیش امده برای مادرش، نزد شمیم رفت تا با او حرف بزند و جریان را برایش بگوید. شمیم را در حالی یافت که سرگرم مرتب کردن کتابخانه جاوید بود.
بیتا کنار او رفت. دستش را زیر چانه او گذاشت و صورتش را به طرف خود برگرداند. در حالیکه نگاه پر مهر خود را به چهره زیبای او دوخته بود گفت:
- سلام خسته نباشی خوشگل خانم....
- سلام خانم! خیلی ممنون. شما هم خسته نباشید.
بیتا پاسخ داد:
- متشکرم.
سپس پیراهن زیبایی را که در دست داشت به طرف او گرفت و گفت:
- این هدیه رو از طرف من قبول می کنی؟
شمیم با شرمندگی لبخندی زد و گفت:
- خیلی ممنون خانم... ما هر چی داریم از شما داریم. من و مادرم همیشه مدیونتون هستیم.
- این حرفا چیه که می زنی شمیم؟ بیا بگیرش.
شمیم پیراهن را از دست بیتا گرفت و باز تشکر کرد. مقابل ایینه ایستاد و ان را مقابل خود گرفت. پیراهنی بود تنگ و بلند و لاجوردی رنگ که بسیار به او می آمد. شمیم که خیلی از پیراهن خوشش آمده بود با خوشحالی از بیتا تشکر کرد. ان گاه بیتا لبخندی زد و گفت:
- امشب می پوشیش؟
شمیم با تعجب تکرار کرد:
- امشب؟! نه خانوم جون حیفه می گذرام به موقع که مهمون داشتیم می پوشمش!
- اگه امشب مهمون داشته باشیم چی؟
- مگه امشب مهمون دارید، خانم جون؟
- آره! به مهمون غریبه!
- کی؟
بیتا با صدای بلند خندید و گفت:

آن لحظه ای که بی‌ تو سر آید
مرا مباد!
     
#47 | Posted: 28 Sep 2013 20:32




لبخند بر لبان شمیم خشکید و به بغض تبدیل شد. نمی دانست چه بگوید، در فکر مانده بود که چه عکس العملی می تواند نشان دهد. هیچ گاه به خود این جسارت را نداده بود که روی حرف بیتا حرف بزند و اعتراضی بکند.
اکنون هم جز سکوت در مقابل او چاره دیگری نداشت.
بیتا که حالت و چهره درهم رفته ی او را دید، تعجب کرد و گفت:
- چیه؟ ناراحتی؟
- آخه...آخه...بانو...
- آخه نداره، خواستگارند! نمی خوان که بخورنت!
این را گفت در حالی که سرش را تکان می داد و لبخندی بر لب داشت، شمیم را تنها گذاشت و نزد محترم و مادرش بازگشت و با انها مشغول حبت شد.
شمیم هم همان جا که ایستاده بود، سرش را بر کتابخانه جاوید گذاشت و گریه سر داد.
ساعت دقیقا نه و نیم شب بود که زنگ خانه به صدا درآمد. بیتا در را باز کرد. فورا به طرف اشپزخانه رفت و گفت:
- محترم! شمیم! اومدن....
سپس به حیاز رفت تا از ان ها استقبال کند. طاهره خانم به همراه شوهرش ایوب و پسرش قاسم به ان جا آمده بودند. وارد ساختمان شدند و بیتا به نشستن دعوتشان کرد و لحظاتی بعد محترم به جمع انها پیوست. صفورا هم کنارشان نشسته و در بحثشان شرکت نمود.
ایوب گفت که پسرش در حال درس خواندن است و به زودی آقای مهندس می شود اما فعلا موقعی که درسش تمام شود در همان خانه ای که هستند به باغبانی و نظافت می پردازد و با اینکه سن زیادی ندارد و فقط بیست و سه سالش می باشد. گفته است که قصد ازدواج دارد و صاحبخانه شان، خانم شکیبا، شمیم را به انها معرفی کرده است.
سپس طاهره خانم لبخندی زد و گفت:
- محترم خانم! شمیم جون نمی یاد ما ببینیمش؟
محترم گفت:
- بله، بله ...همین الان صداش می کنم بیاد.
محترم به طرف اتاق ها رفت تا شمیم را بیاورد. در دو تا اتاق را باز کرد اما شمیم نبود. در اتاق جاوید را باز کرد و شمیم را دید که در کنار پنجره نشسته است. به محض اینکه صدای مادرش را شنید فورا اشک هایش را پاک کرد و ایستاد. محترم که حسابی غرق در شور و هیاهوی خود بود، متوجه چشمان اشک الود دخترش نشد. با تعجب گفت:
- شمیم! تو این جا چه کار می کنی دختر؟ همه اتاقها رو دنبالت گشتم....
- هی...هیچی به خدا! آخه....آخه، آیینه ی اتاق آقا جاوید آدم رو خوشگل تر نشون می ده!
- وا! چه حرفها می زنی تو! زود باش بیا، منتظرند.
شمیم که حالا از شدت اضطراب و ناراحتی دچار تهوع شده بود، با پاهای لرزان و رنگی پریده، قدم به سالن پذیرایی گذاشت و آهسته سلام کرد.
طاهره خانم خوشحال و خندان به طرفش رفت و او را در اغوش گرفت و گفت:
- ماشاا...، هزار ماشاا....، مثل یک تکه ماه می مونه، الهی قربون عروس گلم برم، بیا بشین مادر....
سپس مخصوصا او را روبروی پسرش نشاند و خودش هم کنار شمیم نشست. شمیم چشمان معصوم اش را به گلهای قالی دوخته و سرش را بلند نمی کرد. تمام وجودش می لرزید و هر لحظه احساس می کرد که عن قریب از حال خواهد رفت. مدام لب هایش را گاز می گرفت و با انشگتان دستش بازی می کرد. به سختی بغضش را فرو می داد تا اشک هایش فرو نچکد.
ایوب گفت:
- شبه و دیروقت. بهتره که زودتر اگه می خوان صحبت کنند تنهاشون بگذاریم.
طاهره خانم گفت:
- وا! صحبت نمی خواد، شیک شدی ایوب!
بیتا گفت:
- چرا صحبت نمی خواد، طاهره خانم؟! حتما باید با هم حرف بزنند تا از عقاید هم با خبر شوند و همدیگه رو تا حدودی بشناسند.
طاهره خانم خندید و گفت:
- ببخشید، منظوری نداشتم، می ترسم عقایدشون با هم جور در نیاد، عروس به این خوشگلی رو از دست بدم!
محترم گفت:
- نترس طاهره خانم! هر چی که خدا بخواد و قسمت باشه پیش می یاد به امید خدا...
سپس همگی ان دو را تنها گذاشتند تا با یکدیگر صحبت کنند.
شمیم یک لحظه سرش را بلند نمی کرد. از او بدش می آمد، حتی دلش نمی خواست نگاهش کند. سر سوزنی مهرش به دل شمیم نیفتاده بود و او برای بدست آوردن دل شمیم کوشش بیهوده می کرد. سعی می کرد در هنگام حرف زدن لحنش مهربان باشد اما چهره عبوس و چشم و ابروی نزدیک به یکدیگرش این کوشش او را باطل می کرد.
او عقایدش و انچه از همسر اینده اش انتظار دارد یک به یک گفت اما شمیم لب از لب نمی گشود. دست خودش نبود. زبانش بند آمده و گویی لبهایش را به یکدیگر دوخته اند. اگر حرف می زد مطمئناً بغضش می ترکید و آن وقت آبروریزی می شد.
بنابرای هر چه قاسم می گفت او فقط سرش را تکان می داد. در پایان قاسم پرسید:
- شما حرفی برای گفتن ندارید؟
شمیم سرش را بالا آورد او را نگاه کرد. هرگز نمی توانست این چهره عبوس را به جای چهره مهربان و همیشه خندان جاوید ببیند. هرگز، هیچ کس را نمی توانست به جای او ببیند. با صدایی لرزان و آهسته گفت:
- نه!
سپس از جایش برخاست و به طرف اتاق جاوید رفت. پشت سرش در را بست و دوباره کنار پنجره نیمه بازش نشست و سعی کرد با استشمام عطر گل های شب بو حال و هوای خود را تغییر دهد. حتی برای خداحافظی از انها هم از اتاق بیرون نرفت. به پیشنهاد بیتا ان شب او را به حال خود گذاشتند تا خوب فکر کند و درست تصمیم بگیرد و او خوب کرد و تصمیم گرفت.
ساعات زیادی را با خود در جدال بود و عاقبت با یک تصمیم قاطع به این جدال خاتمه داد. با خود اندیشید، من که می دونم به آرزویم نخواهم رسید. من که می دانم این آرزوی محال است. من که می دانم وصله انها نیستم و می دانم جاوید با چه نگاهی به من می نگرد.

آن لحظه ای که بی‌ تو سر آید
مرا مباد!
     
#48 | Posted: 28 Sep 2013 20:35





پس چرا باید عشق خود را به او تحمیل کنم؟ نمی توانم خود را به او تحمیل کنم، حتی نمی توانم احساسم را به او بگویم.
باید او را فراموش کنم و برای از یاد بردن او ازدواج من راه مناسبی به نظر می رسد. آری، باید ازدواج کنم. خیلی زود و با اولین خواستگارم که همین قاسم لاغر و عبوس می باشد!
پس اولین جمله ای که صبح به مادرم خواهم گفت، اعلام موافقتم با این ازدواج است.
شمیم تصمیم خود را گرفته و از ترس اینکه نکند باز تحت تأثیر احساسات خود قرار بگیرد و تصمیمش را عوض کند، طبق قراری که با خود گذاشته بود، اولین جمله ای که صبح روز بعد تحویل مادرش داد، همین جمله بود:
- مامان! من موافقم ...
محترم از خوشحالی به خاطر شنیدن این خبر، دیگر سر از پا نمی شناخت. فوراً نزد صفورا رفت و بی صبرانه این خبر مسرت بخش را به او رساند. صفورا هم از شنیدن این موضوع خوشحال شد و به او تبریک گفت.
بعد از اعلام موافقت شمیم، یک بار دیگر قاسم به همراه پدر و مادرش به آنجا آمده و صحبت کردند.
مهریه را تعیین کرده و قرار شد آخر همین هفته مراسم عقد مختصری برایشان بگیرند. محترم و بیتا سه روز تمام در تکاپو بودند تا تدارکات این میهمانی کوچک و مختصر را مهیا کنند.
شاید تعداد مهمانها به سی نفر هم نمی رسید اما بیتا برای شمیم سنگ تمام گذاشت و سعی کرد مراسم عقد باشکوفی برای او برگزار کند.
شمیم همچنان ساکت بود و در طول این سه روز کلامی حرف نزد. گویی حرف زدن از یادش رفته بود و او دیگر توان نداشت لبهایش را از یکدیگر بگشاید. این سکوت مطلق او بیتا و محترم را نگران و معجب ساخته بود. حتی آن دو بارها به او گفتند که در این ازدواج هیچ اجباری در کار نیست و اگر او ناراضی است می تواند بگوید، اما او هیچ نمی گفت و فقط سرش را به علامت نفی حدس آنها تکان می داد. گویی با همه قصد لجبازی داشت. با محترم، بیتا، خودش و احساساتش، حتی با اشکهایش هم قهر کرده و به زور مانع از ریزش آنها می شد.
با حرص لبهایش را بر یکدیگر می فشرد و بغضش را فرو می داد. محترم ناخواسته و ندانسته نمک بر زخم او می زد و می گفت:
- شمیم! فکرش را بکن، جمعه شب که جاوید برمی گرده چقدر غافلگیر می شه ... یکدفعه می بینه توی خونه شون چه خبره! تصور کن، یکدفعه تو رو سر سفره عقد می بینه، در عرض یک هفته! همه ی این اتفاق ها در عرض یک هفته رخ داده ... حتماً چقدر خوشحال می شه ... آخه اون تو رو خیلی دوست داره، حتماً وقتی ببینه عروس شدی، خوشحال می شه ... به بیتا سفارش کردم، تلفنی چیزی بهش نگه تا وقتی که می یاد یکدفعه غافلگیر بشه!
اما شمیم همچون کر و لال ها او را نگاه می کرد و هیچ نمی گفت. فقط گاهی به زور لبخند کمرنگی بر لب می نشاند. باورش نمی شد که این همه اتفاق در عرض یک هفته رخ داده است. باورش نمی شد به خواست خودش با کسی ازدواج می کند که هیچ احساسی نسبت به او ندارد. از خودش که این همه احساساتی بود انتظار چنین کاری را نداشت.
آن روزها که شاداب و سرزنده بود، بارها به جاوید گفته بود که دلش می خواهد زندگی اش همچون فیلم ها باشد. می گفت می خواهم مثل فیلم ها عاشق شوم و زندگی ام را با عشق آغاز کنم. انگشتان دستهایش را در هم قلاب می کرد، چشمانش را می بست و چنان با احساس این جملات را ادا می کرد که جاوید را به خنده می انداخت.
یک بار به او گفته بود که می خواهد در آینده مثل فیلم ها با حوله و آب پرتغال پشت در حمام انتظار شوهرش را بکشد و جاوید اینقدر به این حرفش خندیده بود که او را از خود رنجانده بود.
حتی تا مدتها به خاطر این حرف سر به سر او می گذاشت و عصبانی اش می کرد. حالا که شمیم به یاد آن روزها و آن حرفها و آرزوهای رویاگونه اش می افتاد، نیشخند تلخی می زد و در دل به یکدندگی و لجبازی تقدیر ناسزا می گفت که این چنین حرف خود را به کرسی نشانده، اجازه ی انتخاب به هیچ کس نمی داد و هر کس را به نحوی آزرده خاطر می ساخت.
روز جمعه فرا رسید و تکاپوها چند برابر شد. شمیم را به آرایشگاه بردند و بر زیبایی او افزودند. لباس نباتی رنگ بسیار زیبایی بر تن او پوشاندند و تاج کوچک و ظریفی روی موهایش قرار دادند. شب که او را به خانه آوردند، بیتا و صفورا از زیبایی او به وجد آمدند و محترم که از نگاه کردن به او سیر نمی شد، مدام برایش اسفند دود می کرد.
ساعتی بعد عاقد خطبه ی عقد را بین آنها جاری کرد و صدای هلهله و شادی میهمانان تا بیرون از ساختمان پیش رفت. و آنکه متعجب از این همه سر و صدا و چراغانی، سنگفرش های حیاط را با عجله طی می کرد کسی جز جاوید نبود.
در ساختمان را باز کرد، وارد شد و بر جا خشکش زد. بدنش بی حس شده و قدرت حرکت نداشت. ساز از میان دست بی جانش رها شد و روی زمین افتاد. نفسش بالا نمی آمد و با چشمان سرخ شده و مرطوبش به شمیم خیره شده بود که در کنار مردی دیگر نشسته و یک نفر روی سر آن دو قند می ساید.
بوی اسفند فضا را پر کرده بود. برای اولین بار در عمرش احساس کرد که از بوی اسفند حالش بهم می خورد. برای اولین بار در عمرش احساس کرد که از بوی اسفند متنفر است. برای اولین بار در عمرش احساس کرد که از صدای هلهله و شادی متنفر است. از همه ی آن مناظر و آن حال و هوا متنفر است.
نمی توانست باور کند. شمیم او را به چه کسی داده بودند؟ به چه حقی عشق او را به دیگری دادند؟ چطور می توانست فراموشش کند؟
شمیم از میان مهمانها چشمش به او افتاد که ناتوان تکیه به دیوار زده و نگاهش روی او ثابت مانده بود. با دیدن او نزدیک بود ناخودآگاه از جا برخیزد که یک دفعه موقعیت خود را به یاد آورد و از برخاستن منصرف شد. از این حالت جاوید و نگاه بهت زده ی او تعجب کرده بود. تا آن لحظه تصور می کرد جاوید به محض اینکه از راه برسد و از موضوع باخبر شود، با ذوق و شوق نزد او آمده و ازدواجش را تبریک خواهد گفت اما او این کار را نکرده بلکه مانند یک تابلوی نقاشی، صاف و بی حرکت به دیوار تکیه کرده بود طوری که حتی پلک هم نمی زد!
برای او نگران بود، چرا اینگونه شده بود؟ چقدر دلش برای او تنگ شده بود ... نه ... دیگر نباید به او فکر می کرد. از اول نباید به او فکر می کرد. از اول کارش اشتباه بود و حالا روح و احساس خود را قربانی اشتباهش می کرد. سرش را به طرف قاسم چرخاند و نگاهش کرد. از او بدش می آمد. هنوز همان کسی را دوست داشت که روبرویش ایستاده بود و خیره به او مانده بود.
بغض کهنه هنوز گلویش را آزار می داد و او همچنان برای مهار کردنش با خود در جدال بود.
بیتا که تا آن لحظه مشغول تعارف کردن به میهمانها بود، یک دفعه متوجه آمدن پسرش شد. با خوشحالی به طرف او رفت و گفت:
- سلام! سفر بخیر ... چرا اینجا ایستادی؟! حسابی غافلگیرت کردیم، نه؟!
جاوید سرش را پایین گرفته بود و مدام با انگشتهای شست و سبابه پلک هایش را ماساژ می داد تا مانع از جمع شدن اشک در چشمانش شود.
بیتا با خوشحالی دست جاوید را گرفت و او را همراه خود نزد عروس و داماد برد. قاسم دستش را به سمت او دراز کرد و جاوید به سختی انگشتهای لرزانش را در دست او قرار داد. سپس رو به شمیم کرد، لبخند تلخی زد و گفت:
- حوله و آب پرتغال یادت نره!
شمیم که بیش از این نمی توانست جلوی ریزش اشک هایش را بگیرد، تا جایی که می شد سرش را پایین آورد که کسی متوجه احوالش نشود.
اما این از دید جاوید پنهان نماند. همان طور که قبلاً از دید او پنهان نمانده و از احساس شمیم باخبرش کرده بود. اما جاوید که خود پیش از شمیم به این حس دچار شده، منتظر بود تا در فرصتی مناسب موضوع را با مادرش مطرح کند. لکن تقدیر این فرصت را از او گرفت و حالا باید برای همیشه او را فراموش کند.

آن لحظه ای که بی‌ تو سر آید
مرا مباد!
     
#49 | Posted: 28 Sep 2013 20:55




فصل شانزدهم
بیتا با نگرانی رو به مادرش کرد و گفت:
- مامان! جاوید ... جاوید چرا اینطوری شده؟! هر چی که ازش می پرسم، می گه هیچی! به نظر شما چه ناراحتی ای ممکنه داشته باشه؟
صفورا خندید وگفت:
- هیچی! بچه ام تنهاست. دنبال جفتش می گرده! باید برایش آستین بالا بزنی ...
بیتا با تعجب گفت:
- ولی هنوز زوده، چه خبره؟! اون تازه وارد بیست و چهار سال شده.
صفورا شانه هایش را بالا انداخت و گفت:
- تو از من پرسیدی ... من هم جوابت رو دادم ... حالا می خواهی قبول کن می خواهی قبول نکن!
بیتا به فکر فرو رفت و پس از لحظاتی گفت:
- آخه شما از کجا می دونید که مشکلش اینه؟!
- از اون جا که موهام رو توی آسیاب سفید نکردم!
- آخه کیو براش بگیرم؟ خودش باید پیدا کنه!
- پس تو چه کاره ای؟!
بیتا با صدای بلند خندید و گفت:
- مادرشوهر!
- خب پس مادر شوهر! عروست رو خودت پیدا کن که بعداً ازش ایراد نگیری!
بیتا با لحنی اعتراض آمیز گفت:
- مامان! به من میاد از اون مادرشوهرها باشم؟
صفورا خندید و گفت:
- نمی دونم! بعداً معلوم می شه!
- مامان! بزنم به تخته مثل اینکه امروز خیلی سرحالید!
صفورا در حالیکه با دست لرزانش عینک را از چشم برمی داشت، پاسخ داد:
- از وقتی که دکتر قرصهامو عوض کرده،حالم خیلی بهتره.
بیتا دستش را روی شانه ی مادرش گذاشت و گفت:
- خدا رو شکر.
سپس از اتاق خارج شد. شمیم همچون همیشه زیر پنجره ی اتاق جاوید نشسته و زانوهایش را در بغل گرفته بود. جاوید هم مثل همیشه آهنگ مورد علاقه ی او را می نواخت و شمیم هم نوا با او زیر لب شعر آهنگ را زمزمه می کرد:
عاشقم من ... عاشی بیقرارم ... کس ندارد، خبر از دل زارم ... آرزویی جز تو در سر ندارم ... من به لبخندی از تو خرسندم ... مهرِ تو ای مَه آرزومندم ... بر تو پایبندم ...
بیتا آهسته در اتاق جاوید را گشود و وارد شد. جاوید به سرعت سازش را کنار گذاشت و رو به پنجره و پشت به بیتا ایستاد. سرش پایین و دست هایش در جیب ها بود. گویی می خواست صورت خود را از مادرش پنهان کند.
بیتا به طرفش آمد و او را به سمت خود برگرداند. با چشمانی حیرت زده به پسرش خیره شد و ناباورانه پرسید:
- تو گریه کردی؟!
جاوید چشمانش را بر هم فشرد تا کمی از سوزش آنها بکاهد. سرش را زیر انداخت و هیچ نگفت. بیتا که حالا نگرانی اش چند برابر شده بود با ناراحتی گفت:
- چرا جاوید؟! چی شده؟!
او که حالا به منظره ی پاییزی حیاط چشم دوخته بود، پاسخ داد:
- هیچی!
بیتا گفت:
- یعنی اینقدر، مادر بدی بودم که لایق شنیدن در دلهای بچه ام نیستم؟!
جاوید با لحنی دلجویانه گفت:
- این چه حرفیه مامان؟!
پس از اینجا نمی رم تا وقتی که علت ناراحتی ات رو بشنوم.
او که از کنجکاوی های بیتا کمی کلافه به نظر می رسید، در فکر مانده بود که چه بگوید. این بود که باز تکرار کرد:
- هیچی مامان! باور کن هیچی!
- جاوید!
- بله ...
- تو ... تو مرد این خونه ای، همه ی ما دلمون به وجود تو خوشه، تو نباید اینقدر حساس باشی. همون طوری که تا حالا نبودی. ما باید بدونیم که چی تو رو ناراحت کرده. از روزی که از اصفهان اومدی یکبار هم پات رو از خونه بیرون نگذاشتی، ناراحتی، گرفته ای، از من نخواه باور کنم که چیزی نیست.
لحظاتی سکوت بینشان برقرار شد و هر دو به فکر فرو رفتند. بیتا که ناگهان به یاد حرف مادرش افتاده بود، شانه ی جاوید را تکان داد و با شیطنت گفت:
- ای پدرسوخته! نکنه عاشق شدی؟ به قول شمیم، مثل تو فیلم ها!
بغض گلویش را فشرد. لبخند تلخی زد و برای اینکه مادرش را از این حدس دور کند، گفت:
- نه بابا!
بیتا هم برای اینکه به او یکدستی بزند، گفت:
- این نه بابایی که تو گفتی معنی صد تا بله می داد! بگو ببینم کی؟ صنم؟!
ناگها سرش را بلند کرد و در چشمان مادرش خیره شد و پس از مکثی طولانی، خودش نفهمید چه شد بی جهت برای اینکه از دست سوالهای بیتا خلاص شود، گفت:
- آره!
بیتا که از جواب یک دستی خودش شوکه شده بود، لحظه ای ساکت شد. سپس لبخندی زد و گفت:
- خب اینکه اینقدر ناراحتی نداره! همین امشب زنگ می زنم به ساره و دختر رو برات خواستگاری می کنم.
جاوید که از دروغ ناگهانی خود عصبانی شده بود، سعی می کرد خونسردی خود را حفظ کند، آنگاه برای اینکه حرف قبلی خود را درست کند مجبور شد بر خلاف میلش حرف دیگری بزند و بگوید:
- نه مامان! یعنی ... یعنی اون داره ... اون داره با یکی دیگه ازدواج می کنه!
- آهان، پس ناراحتی تو از اینه! خب حالا من خواستگاریم رو می کنم. خدا رو چه دیدی شاید قسمت ما بود!
جاوید با کلافگی گفت:
- نه مامان! ولش کن، فراموشش کردم ...
بیتا در حالیکه از اتاق خارج می شد، گفت:
- ای دروغگو!
سپس نزد صفورا رفت تا همه چیز را هر چند اشتباه، برای او بگوید.
غروب دلگیر پاییزی بر فضای خانه چیره گشته بود که بیتا با خستگی مفرط از سر کار بازگشت. یکسره به سراغ تلفن رفت و شماره ی ساره را گرفت. تماس برقرار شد و پس از سلام و احوالپرسی، بیتا به سختی سر اصل مطلب رفت و صنم را از او خواستگاری کرد. ساره که از این همه گذشت او شرمنده و تعجب زده به نظر می رسید، مکثی طولانی کرد و سپس پاسخ داد:
- راستش بیتا جون، ما که مخالفتی نداریم ولی صنم یک خواستگار خیلی پر و پا قرص دیگه هم داره. دکتر فرهاد جهان، برادر فریبا دوست صمیمی صنم که چند وقت پیش اون رو خواستگاری کرده. اون یکی از بهترین جراحان زیباییه که آلمان درس خونده و تازه یک ساله که به ایران اومده. هرچند که سی و شش سالشه و سنش نسبت به صنم یکم زیاده اما اینقدر به اون ابراز علاقه کرده که فکر کنم دل دختره رو برده .




آن لحظه ای که بی‌ تو سر آید
مرا مباد!
     
#50 | Posted: 28 Sep 2013 20:57




شمیم که در همان لحظه وارد ساختمان انها شده و مشغول دستمال کشیدن پله ها شده بود، یکدفعه همه حواسش به طرف بیتا و حرفهایش معطوف شد که گویی با هر جمله اش چنگی بر دل شمیم می زد...
- اما باور کن ساره جون! جاوی انقدر عاشق صنمه و دوستش داره که فکر نکنم هیچ کس دیگه ای به این اندازه عاشق صنم باشه....اگر بدونی از وقتی فهمیده پای کس دیگه ای وسطه و قراره که صنم با یکی دیگه ازدواج کنه، چه حال و روزی رو پیدا کرده! وقتی می بینم همه اش ناراحته و اخمهاش تو همه دلم براش می سوزه...حالا شما یه صحبتی با صنم و محمدسام بکن، ببین اونها چی می گن.
- باشه بیتا جون! فردا بهت خبر می دم.
آن گاه خداحافظی کردند و تماس قطع شدو شمیم که گویی رو پله ها خشکش زده بود با صدای بیتا به خود آمد:
- شمیم!
او که دستمال به دست روی پله خم مانده بود، دستپاچه از جا برخاست و گفت:
- بله خانم!
- یک دقیقه اونها رو بگذار کنار، می خواهم باهات حرف بزنم.
- چشم خانم، بفرمایید...گذاشتم کنار...
- می خواستم بگم درسته که تو و قاسم فعلا عقد کرده هستید و تا وقتی که او جای مناسبی رو برای زندگی مشترکتون پیدا کنه، مجبورید از هم جدا باشید. ولی می تونید بیشتر از این ها همدیگه رو ببینید. با هم بیرون برید. اون بیاد این جا، تو بری اونجا....راستش من فکر می کنم تو زیاد او را تحویل نمی گیری. توی این هفته دو بار به دیدنت اومد که هر بار سردرد شدی و تنهاش گذاشتی. هر بار هم که زنگ می زنه به من می گی: خانم! بگید دستش بنده!
- ولی اخه خانم....
هنوز حرفش را نزده بود که صدای زنگ تلفن بلند شد، جاوید که در همان لحظه از کنار تلفن رد می شد گوشی را برداشت و با بی حوصلگی گفت:
- الو...سلام...بفرمایید...
اخم هایش در هم رفت و گفت:
- گوشی....
گوشی تلفن را نزد شمیم برد و بی هیچ حرفی ان را به دستش داد و شمیم که با تعجب او را نگاه می کرد، گفت:
- الو....
جاوید به اتاقش رفت. در حال بستن در بود که بیتا از او پرسید:
- جاوید! تلفن کی بود
- قاسم!
سپس در را به هم کوبید و سرش را به ان تکیه داد.
فردای ان شب ساره به خانه انها زنگ زد و زودتر از انچه که بیتا فکرش را می کرد جواب مثبت را داد.
او با اب و تاب برای بیتا تعریف کرد که:
- دیشب بعد از تلفن شما، فورا همه چیز رو برای محمد سام تعریف کردم. نمی دونی وقتی که موضوع را شنید، داشت از خوشحالی بال درمی آورد. خودش رفت با صنم صحبت کرد و بهش گفت « به نظر من از هر جهت که فکرش رو بکنی جاوید بهتر از دکتر جهانه و عاقلانه اینه که به اون جواب مثبت بدی و فکر دکتر جهان رو از سرت بیرون کنی.»
خلاصه طولی نکشید که صنم موافقت خودش رو اعلام کرد و من هم بلافاصله گفتم زنگ بزنم و این خبر رو بهتون بدم.
بیتا خوشحال شد گفت:
- حالا کی به ما فرصت می دید خدمت برسیم؟
ساره خندید و گفت:
- هر وقت که دوست دارید!
- پس اگر اشکالی نداره پنج شنبه شب می آییم که من و محمد سام هم زودتر از کارخانه برمی گردیم.
با عصبانیت تلویزیون را خاموش کرد گفت:
- مامان! شما دارید چی کار می کنی؟
بیتا به چهره خشمگین پسرش لبخندی زد و با خونسردی گفت:
- دل پسرم رو به دست میارم.
کف دستش را به پیشانی اش کوبید و گفت:
- بس کنید مامان....گفتم که...فراموشش کردم.
بیتا قیافه جدی به خود گرفت و گفت:
- غرورت شکسته؟ یا داری فداکاری می کنی؟ اصلا همه اش تقصیر این شمیمه از بس که این دختر فیلم به خورد تو داده، دیوانه ات کرده!
- دیوار کوتاهتر از شمیم پیدا نکردید؟
- شوخی کردم بابا! بداخلاق!
جاوید بد جوری گیر کرده بود و هر چه می گفت صنم را نمی خواد مادرش باور نمی کرد. چرا که نمی توانست اشک های آن روز پسرش را فراموش کند و تصور می کرد، علتش فقط صنم است.
شب جمعه که فرا رسید بیتا حاضر و اماده مقابل در استاده و جاوید را صدا زد:
- جاوید! حاضری؟ زود باش دیگه...دیر شد.
جاوید از اتاقش بیرون امد و اهسته گفت:
- بریم...
بیتا با دیدن قیافه درهم او عصبانی شد و گفت:
- این چه قیافه ایه؟ چرا اخم کردی؟ صورتت را چرا اصلاح نکردی؟ چرا به خودت نرسیدی؟ این چیه پوشیدی؟ جاوید! چرا اینقدر اذیت می کنی بچه!
او جلوتر از بیتا از در خارج شد و گفت:
- مامان! بریم، حوصله ندارم...
بیتا کلافه سرش را تکان داد و به دنبال پسر لجبازش پا به حیاط گذاشت. نزدیک اتاق محترم و شمیم که رسیدند بیتا به جاوید گفت:
- یک دقیقه صبر کن من با این ها کار دارم.
سپس با دست اهسته در اتاقشان را کوبید. شمیم در را باز کرد. در تاریکی شب زیر نور چراغهای حیاط، بیتا و جاوید را دید که اماده خارج شدن از خانه هستند، خودش را جمع و جور کرد و گفت:
- سلام خانم! سلام اقا! امری بود؟

آن لحظه ای که بی‌ تو سر آید
مرا مباد!
     
صفحه  صفحه 5 از 7:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / Ugly Girl | دختر زشت بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites