تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

panty benty | پانتی بنتی

صفحه  صفحه 2 از 8:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  پسین »  
#11 | Posted: 15 Sep 2013 09:26
نگاه معصوم و ترسیده اش رو به محوطه ای که عمه شجاعانه به اون نزدیک میشد دوخت ... عمه لحظه به لحظه با قدمهای استوار به داخل محوطه فنس کشی شده نزدیک میشد و به عربی غر میزد ، که پانتی فقط میفهمید داره غر میزنه و از محتوای غرهای عمه چیزی حالیش نبود ... دوست داشت دسته ی سنگین یونجه رو همونجا روی زمین پرت کنه و بدوئه و بدوئه تا برسه به خود خود مامانش و سرش رو توی دامن مادر قایم کنه و هرگز مجبور نشه چشمش به اون گاوهای سیاه می می گنده بیفته ... تا حد مرگ ترسیده بود ... به خودش جرات داد و نگاهی به صورت چروک خورده عمه انداخت و گفت : « من اونجا نمیرم ... پیش هپوها و گاوا نمیرم ... من میترسم ... »
دسته یونجه رو با عصبانیتی کودکانه روی زمین پرت کرد و پا به زمین کوبوند ... طاها حسین روی تخت آهنی نشسته بود ... از همونجا خندید : « هه ... مگه گاو ترس داره ؟ ... یدو صداتو بشنوه میاد خون به پا میکنه ها ... حواستو جمع کن ... برو به عمه کمک کن ... از این به بعد تو باید خودت تنهایی این کارها رو بکنی ... »
پانتی جیغ کشید : « نمیخوام ... به من چه ، مگه زوره ؟ » و دوون دوون از پیش فنسها و از طول حیاط و از در بزرگ کهنه چوبی زد بیرون ... به صدای عربی عمه زبیده اعتنایی نکرد و همینطور به هشدارهای امنیتی ای که طاها حسین از پشت سر بهش میداد ... یدو کنار دیوار ، اونطرف تر از تنور روی دو پا نشسته بود ... به نخ سیگار نصفه اش پک میزد و با مردی به سن و سال خودش و با تیپی همشکل خودش به زبون عربی حرف میزد ... سه چهار نفر دیگه هم با سر و ظاهری مشابه نشسته بودند و به حرفهای اونها گوش میدادند ... پانتی به نگاه عصبی یدو ، اهمیتی نداد ... به نظرش نگاه خشمگین اون گاو بزرگ سیاه ، ترسناک تر از یدو بود ... به سرعت راه مخالف محل نشستن یدو که در امتدادش ، کمی دور تر گاو سیاه بزرگ هنوز سر جاش ایستاده بود ، در پیش گرفت ... از پل باریک و چوبی روی نهر کثیف با همون شتاب رد شد ... خودش رو از آلیس بیشتر در خطر میدید ... صدای خشمگین و عصبی یدو رعشه ای به تنش انداخت ... تو عالم بچگی احمقانه فک کرد : اینقد تند میدوئم که یدو بهم نرسه ... هنوز چند قدمی تا رسیدن به نخلها مونده بود که کسی از پشت چنگ به لباسش زد ... برگشت ، مردی هیکل گنده و قد بلند با چهره ای خشن و اخمی بی اندازه بدون اینکه حرفی بهش بزنه ، با سیلی ای محکم اونو بروی زمین انداخت ... برق از چشمش پرید و در حالت شوک موند ... مرد هیکل نحیفش رو از روی زمین بلند کرد و کشون کشون به سمت یدو برد ... قلب پانتی تو سینه بی تپش مونده بود ... یا شاید هم اینقدر تپشش تند بود که از آستانه حسی پانتی فراتر رفته بود و به همین دلیل تپشی توش احساس نمیکرد ... مرد ، با فشاری که به یقه لباسش وارد کرد ، برای بار دوم باعث افتادنش به روی زمین شد ... چشم که بلند کرد ، دقیقا جلوی پاهای یدو افتاده بود ... دست جلو برد و به مچ برهنه یدو از زیر دشداشه ، چنگ انداخت ... لحنش التماس آمیز بود و پر هراس : « یدو ... یدو ... یدو تو رو خدا ... یدو تو رو خدا ... یدو من از گاو میترسم ... عمه گفت بریم پیش گاوا ... یدو تو رو خدا منو نزن ... یدو نزن ... »
پای یدو بلند شد ، بلند شد که توی پهلوی نحیف پانتی پایین بیاد ... وسط راه موند ... پانتی متعجب و گریون سر بلند کرد ... یدو مچ دستش رو گرفت ... از روی زمین بلندش کرد ... احمقانه فک کرد : یدو به اون بیرحمی ای که فک میکردم نیست ... یدو به دنبال خودش به داخل کشوندش ... از دروازه بزرگ چوبی کهنه ، گذشتند ... با پشت دست کثیف و کبره بسته اش ، اشکش رو پاک کرد و کماکان به لحن پر التماسش ادامه داد و همچنان یدو یدو کرد ... یدو راه محوطه فنس کشی شده رو در پیش گرفت ... عمه زبیده چند کلمه ای به عربی با یدو حرف زد ... طاها حسین ، کنار تخت آهنی سر به زیر ایستاده بود و از گوشه چشم با رقت نگاش میکرد ... یدو ، دستش رو تو دست محکم تر کرد ... لحظه ای اعتمادی گنگ از قلبش گذشت ... به ثانیه نکشید که اعتماد رنگ باخت و از قلبش گریزون شد ... سعی کرد مچ دست چفت شده اش توی دستهای بزرگ و محکم یدو رو به جهت مخالف بکشه و از یدو فاصله بگیره ... ولی فقط در حد سعی موند ... کم کم سیگنالهای ضعیف و ساده لوح کودکانه اش ، فرکانس داد ... خودش رو به زمین محکم کرد و باعث شد ، بجای همپای یدو شدن ، دنبالش کشیده بشه ... یدو درب آهنی میون حیاط و محوطه فنسی رو باز کرد ... با حرکتی خشن دست گره کرده اش بدور مچ پانتی رو به جلو کشید ... یه قدم به داخل محوطه گذاشت و گریه پانتی پر صدا تر شد ... یدو کشون کشون به داخل بردش و بدون اینکه به التماسها و لحن پر خواهش و گریونش توجه کنه ، به درب چوبی اتاقی تو محوطه فنس دار نزدیکش کرد ... با ضربه ای محکم با پا ، در اتاق رو باز کرد ... پانتی رو به داخل اتاق سیاه پرت کرد و لگدی نثار کمر افتاده اش به روی زمین کرد و نعره کشید : « اینجا میمونی تا ادب شی ... مادرت بجز فاحشه گری ، چیزی بلد نبود یادت بده ، ولی اینجا همه چی یاد میگیری ، بجز فاحشه گری ... از فردا آب و یونجه و علف حیوونها با تو ... کسی حق نداره کمکت کنه ... »
و این کسی حق نداره کمکت کنه رو بلند تر نعره کشید ... و در ادامه گفت : « سمعتی اِزبیده ... » ( شنیدی زبیده )
و باز با همون نعره ادامه داد : « دختر فرید بیغیرت ، باید درست شه ... کار داری ، ولی نه زیاد ... سر دو روزه آدمت میکنم ... فعلا تو این طویله بمون و فکر کن که کجایی ... از این به بعد باید با زبیده زندگی کنی ... همه کارهای خونه رو هم باید انجام بدی ... زبیده اگه بهت آسون گرفت ، اول جفت پای خودشو میشکنم ، و بعد تو ... فهمیدی ؟ »
نفهمیده بود ... ولی سعی کرد بفهمه ، یا حد اقل وانمود کنه که فهمیده ... سری به پایین تکون داد و پیر مرد عصبانی در اتاق تاریک رو محکم به هم کوبوند ... تازه تونست نفس بکشه و بوی عجیبی با نفسش به داخل ریه کشید ... یه بوی گند ... توی چهار دیواری در بسته سر چرخوند ... تاریکی بود و ظلمات ... کم کم مردمک چشمش باز شد و گشاد شد و به بی نوری عادت کرد و تشخیص داد ... اتاق بزرگی ، با دو تا گاو سیاه و سه تا گاو سیاه و سفید ... و یه گاو خاکستری ... از آستانه تحملش بالاتر بود ... جیغی کشید و همراه اون ، گرمایی رو از لای پاهاش احساس کرد ... و رطوبتی بی اجازه ..
نهار پلو شیوید و باقله با ماهی بود ... هووم ، مورد علاقه اش بود ... دوست داشت ... بازم فک کرد : دقیقا مث عربا ، عربا همشون عاشق ماهی و غذاهای دریایی هستن ...
بینیشو با ژستی غریب چین داد و ظاهری پر تهوع به خودش گرفت ... با وسواس چنگال و قاشق به دست گرفت و آروم و شمرده فیله ماهی سرخ شده اش رو تیکه تیکه کرد و داخلش به دنبال خار گشت ... نبود ... میدونست نیست ... شرکت اینقد به غذای کارمنداش اهمیت میداد که از قبل ماهی رو فیله کنه و بعد سرخ کنه و بده بخورن ... با همون ظاهر ناراضی ، مشغول شد و حواسش بود که اختیار از دست نده و بیش از اونچه که دیسیپلین اخلاق اداریش اجازه میده ، نخوره ... بجای نوشابه ، همیشه آب میوه ، اونم با نی ، سرو میکرد و هیچوقت سر کار دست به میوه اش نمیزد ... فقط گاهی که غذا چربی زیاد داشت و نمیتونست از خوردن غذای چرب و چیلی بگذره ، قاچی لیمو بر میداشت و با اطواری خاص ، پشت بند غذا میداد پایین و مزه مزه میکرد تا چای بعد از نهار که مزه ترش و گسش ، با مزه تلخ و گس چای عوض شه ...
بعد از ماهی همیشه چایی میخواست ... اینم شاید بر میگشت به همون علاقمندیهای ژنتیکیش ... حتی عموش هم همیشه میگفت : بعد ماهی ، چایی ...
روی صندلی ناراحت گردون وسط سالنش نشست و لیوان چای به دست ، جدی تر از همیشه با دو خط عمودی وسط ابروهاش ، مشغول شد ... اول با بازرسی فنی تکینکو تماس گرفت و چند تا ایرادی که ناشی از ناهماهنگی پروژه ، با نقشه بود ، رو باهاشون در میون گذاشت ... بعد از روی نکات یادداشت کرده نت برداری کرد و پرینت گرفت و با یه کلیک فرستاد روی مانیتور منشی آقای معینی ... بعد از اون دوباره سر وقت یکی دو تا شماره ای که قبل از نهار موفق به صحبت با مدیر عاملاشون نشده بود ، رفت و شماره گرفت ... خوشبختانه یکی از شماره ها ، مدیر مربوطه گوشی رو برداشت و جوابش رو در کمال ادب و احترام داد ... موند تک شماره ای که بازم منشی عذر خواهی کرد و گفت مدیر عامل نیست ... به ناچار با حالتی عصبی ، از منشی خواست ، ناظر پروژشون رو برای روشن کردن ابهاماتی در پروژه ، به اداره بفرسته ... این دیگه اوج بد بیاریش بود ...
جلسه های روزانه با رئیس مهندسی عمومی ، بدون روشن شدن کامل نکته های پر ابهام ، اعصابش رو بهم ریخته بود ... یکی دو ساعتی وقتش ، به گذروندن جلسه گرم شد و با جدیت ، در مورد پیشرفت فیزیکی پروژه های تحت مسئولیتش توضیح داد ... موارد ابهام دار و ایراد دار و ستاره دار رو با رئیس جدید در میون گذاشت و از راه کارهای پیشنهادی رئیس جدید ، نت برداری کرد ... دوباره روی صندلی گردون ناراحتش وسط سالن ، نشست ... به پایان ساعت کاری دوم ، نزدیک شده بود ... ساعت نزدیک چهار و بیست بود ... اگه میخواست مجبور نشه تا شش و نیم بمونه ، باید هر چه سریعتر کارهای روی میزش رو جمع و جور میکرد ... تلفن روی میزش به صدا در اومد ... ناظر پروژه شرکت مدیر عامل گم و گور شده ی مذکور ، دم گیت دو بود و مجوز ورود میخواست ... با آقای معینی هماهنگ کرد و مجوز رو صادر کرد ... چاره ای نبود ، باید اون روز تا ساعت شش و نیم میموند ... و موند ...
با یه نگاه به قیافه جونک بی سابقه ، تا فرح آباد رفت ... نه طرف مال این کار بود و نه اندازه این کار ... دست و پا چلفتی تر از اون بود که بخواد ناظر یه پروژه عظیم فنی باشه ... مجوز ورود رو از دستش گرفت و نگاهی انداخت ... « ساسان عباسوند » ... اسمش هم مال این کارها نبود ... ساسان و چه به ناظر پروژه بودن ؟ ... ابرویی بالا انداخت و پرونده رو چک کرد ... خط چهارم استدمنت پروژه اسم ناظر فنی چیز دیگه ای بود : « کاوه رستم زاده » خودش بود ... هم اسمش و هم ابهت اسمش ... با همون ابروی بالا رفته ، نگاه دیگه ای به پسرک انداخت ... باز تو استدمنت هول خورد ... مدیر عامل شرکت ایستا کوش « امیر محتشم ثباتی » ... این اسم هم مال این کار بود ... جون داشت ... مال داشت ... خدم و حشم داشت ... نوچه فرستاده مرتیکه پوفیوز ...
صداشو محکم کرد و تو گلو تاب داد : « جناب آقای عباسوند ... اولا که شرکت شما ، برای نماینده های درگیر پروژه اش کارت تردد موقت به این شرکت رو داره ، شما چه جور نماینده ای هستید که نه توی استدمنت و نه توی بقیه مکاتبات اداری تا الان اسمی از شما برده نشده ؟ کارت تردد هم ندارید ؟ ... اگه نامه اعلام نمایندگی از طرف ایستا کوش دارید که به امضا و توافق ما رسیده باشه ، بفرمایید بشینید ، در غیر اینصورت ... »
« نامه ندارم ... ولی هستم ... ناظرم ... خود آقای ثباتی منو ... »
بی تجربه تر از اون بود که بدونه وسط حرف یه خانم محترم ، که در حقیقت ناظر فنی و بازرس کارفرما برای این پروژه عظیم و پر مبلغه ، نباید پابرهنه بپره و ریسک کنه ... : « خود آقای ثباتی به تنهایی ، نمیتونه برای این پروژه تصمیم بگیره ... مثل اینکه بدیهی ترین مسائل رو هم شما نمیدونید ... بهرحال ، به جناب ثباتی بفرمایید در صورتیکه برای پایان پروژه حسن انجام کار از طرف ما میخوان ، بهتره خودشون برای پاره ای توضیحات در اسرع وقت و ترجیحا فردا اول وقت بیان اینجا ... روز خوش به سلامت .. »
ده دقیقه ، یه ربع فک زدن با جوجه مهندس کم سابقه ای که ، معلوم بود عمدا بعنوان ناظر معرفی شده ، اعصابش رو بیش از پیش به هم ریخت ... پر خشم ، لب زد : این یارو پیش خودش چی فکر میکرد که شاسکولی مث اینو بعنوان نماینده فرستاده ؟
بهر حال ، وقت اونقدری گذشته بود که مجبور باشه تا ساعت شش و نیم که همه کارمندای اداری باقی مونده ، خروجی میزنن ، بمونه ... بچه های مهندسی عمومی همه رفته بودند ... سعی کرد خودش رو مشغول کنه ... برای دو ساعت ، مشغول کنه ...
بازم گیر داد به نقشه ها ... بعضی جاها رو میشد زیر سبیلی رد کرد ، ولی پانتی اهل زیر سبیلی رد کردن نبود ... تو کار اهلش نبود ... از یه شوخی مزخرف سیا تو ول گردیهای تعطیلیشون راحت میگذشت ، ولی از یه اپسیلون جابجایی و عدم مطابقت طرح با پروژه نمیتونست بگذره ... سعی میکرد اقلا یه پرونده پاک از خودش بجا بذاره ، تو زندگی که نتونسته بود ، پس لا اقل میتونست تو زندگی کاریش حفظش کنه ...
نقشه ها رو روی میز کار گوشه سالن بزرگ مهندسی عمومی پهن کرد ... رادیوگراف « کــَپ » ( یه قطعه آهنی فنی ) پروژه ایستا کوش رو هم پهن کرد ... اندازه ها دسی میلی و میکرو میلی با هم نا مطابق بودند ... رو هم چفت نمیشدند ... گراف با نقشه متچ نبود ... های لایت سرخابی رنگش رو برداشت و علامت زد ... رادیو گراف لایت شده رو چنگ زد و لوله کرد و برگشت ... درست وسط سالن ، جایی که صندلی گردون ناراحتش بود ، سایه ای تشخیص داد ... مهندسی عمومی خالی بود و فقط به اندازه سه در اونورتر از در سالن ، که با پارتیشن های آلومینیومی و ام دی اف از هم جدا شده بودند ، آقای معینی بدون منشی تو اتاقش بود ... شاید هم نبود ...
بهرحال یه مهمون ناخونده داشت ... سینه اش رو به جلو داد و شونه هاشو عقب تر ... ستون فقراتش رو صاف کرد و قدمهاشو محکمتر ... به صندلی گردونش وسط سالن نزدیک شد ... درست حدس زده بود ، کسی ناخونده منتظرش بود ... : « بفرمایید ؟ امری داشتید ؟»
مرد اخمی رو پیشونی نشونده بود ... بهش میخورد سی و دو سه سالی داشته باشه ... ولی جنتلمن بود ، اقلا ژست جنتلمنی گرفته بود ... صندلی گردونش رو برگردونده بود و یه پا روی صندلی گذاشته بود و یه دست تو جیب شلوار ... کت و شلوار سیلک خوش دوختی تنش بود و میشد حدس زد که سرش به تنش می ارزه ... موهاشو به بالا مرتب شونه کرده بود و شاخه ای موی براق تو صورتش افتاده بود ... چشمهای نافذش رو به روبرو دوخته بود ... دست توی جیب داخلی کتش کرد و پیپی بیرون کشید ... بدون اینکه چشم از چشم پانتی برداره ، با فندک زیپوی طلایی ، پیپ رو روشن کرد و پک عمیقی کشید و بوی کاپتان بلاک اصلی ای ، توی فضای پر تهویه مهندسی عمومی پخش کرد ... همراه با نفس پر دود و پر بو ، آروم گفت : « چقد ؟ »
حس کرد این اخم رو میشناسه ... شاید میشناخت ... آدمای زیادی رو با این ژست و یال و کوپال دیده بود ... ولی معنی چقد رو درک نکرد ... پر سوال نگاه کرد و پرسید : « چقد چی ؟ »
مرد دستش رو از جیب بیرون کشید و محکم کفشو کوبوند رو میز ... پانتی بوی پر تهدیدی رو زیر دماغش حس کرد ... مرد نعره زد ... : « چقد از خسراونی بیشتر میگیری ؟ »
از مردان نعره زن متنفر بود ... خیلی متنفر بود ... : « اوی ... ارباب ، درست حرف بزن ... فک کردی اینجا ملک شخصیته که اینطور نعره میکشی ؟ چطور جرات میکنی به من ! با این لحن زننده توهین کنی ؟ »
مرد پا از روی صندلی گردون برداشت ... با همون دستی که محکم کوبونده بود روی میز ، صندلی رو چرخوند ... صندلی سه چهار تا چرخ خورد و کمی اونطرف تر ایستاد ... پیپش رو به دهن برد و روی صندلی چرمی راحتی ارباب رجوع نشست ، پا روی پا انداخت ... چشمهاشو باریک کرد و تو چشم پانتی تیز نگاه کرد : « توهین ؟ ... شما به چه حقی جرات کردید و به نماینده من توهین کردین ؟ »
« کــــــــــــی ؟ »
« جناب آقای عباسوند »
پانتی خندید ... قهقهه زد ... زیر لب تکرار کرد ساسان و باز قهقهه زد ... مرد عصبی شد ... از خنده پر تمسخر پانتی عصبی شد ... از روی صندلی چرمی ارباب رجوع بلند شد ... ارباب بودن خوب بهش میومد ... ولی ارباب رجوع ؟! ... با دو قدم کوتاه و پر طمئنینه به میز پانتی نزدیک شد ... گراف روی میز رو برداشت ... همونطور لوله ای به چشم پانتی نزدیک کرد ... خودش هم نزدیک شد ... به پانتی نزدیک شد ... پانتی نفس عمیقی کشید ... بوی کاپتان بلاک همراه با بوی تلخ ادکلن مرد تو دماغش پیچید ... رادیو گراف لوله شده رو در چند سانتی صورت پانتی نگه داشت و پر تهدید ، با اخمی که پانتی فکر میکرد هیچوقت باز نمیشه ، گراف رو با یه حرکت باز کرد ... روی پاشنه پا چرخید ... مث سفره پهنش کرد رو میز ... انگشت اشاره ای که پیپ رو نگه داشته بود ، به روی هایلایتها حرکت داد ... باز به چشمهای پانتی خیره شد ... : « داره ... هماهنگ نیست ... میزون نیست ... مطابق اصل نیست ... این روش منه ... کار باید جای برگشت داشته باشه ... »
دوباره انگشتش رو روی جایی از گراف گذاشت و تو چشم پانتی خیره شد : « اینجا ... 4 سال دیگه لوث میشه ... خورده میشه ... »
و باز یه جای دیگه : « اینجا ... دو ماه بعد از انقضای تاریخ گارانتی ... »
باز جای دیگه : « اینجا ، خیلی که خوب کار کنه ، 7 سال دیگه ... باز برمیگرده ... نیاز به ریتیوب پیدا میکنه ... این اصل کار منه ... این لم منه ... ضریب خطا پایینه ... نه بازرسی فنی میتونه ایراد بگیره ... نه هیچ بنی بشر دیگه ای ... حواستو جمع کن جوجه ... کری خوندن تو ، هیچوقت نمیتونه به کار من ضربه بزنه ... خسروانی زبون منو میفهمید ... زیر میزیشو میگرفت و خفه میشد ... تو هم میتونی بگیری و خفه شی و بری خوش بگذرونی ... نه ؟! میتونی گلوی خودتو پاره کنی و جیغ بزنی ... بار آخرت باشه که مزاحم اوقات من میشی ... من نوچه هامم برای جوابگویی نمیفرستم ، چه برسه به خودم ... مفهمومه ؟! »
نه ، مفهوم نبود ... سنگین بود ... چشمش پر خون شد ... حقارت یه عمر مردسالاری ، تازیانه شد و به بدنش فرو اومد ... لبش رو تر کرد و چشماشو ریز ... به قیافه متفاخر ارباب رجوع بی ادبش خیره شد ... مردمک چشمش رو توی کاسه چرخوند و رو جزء به جزء صورت مرد مکث کرد ... از همش گذشت و باز به چشمهاش رسید ... : « ببین طرف ! هر کی خریدنی باشه ، من نیستم ... شاید بتونی با بند و بست ، با آدمهای سست و بی جربزه و کیسه مفت خوری دوخته ، معامله کنی ، ولی با من نه ... الانم تا زنگ نزدم حراست ، با زبون خوش هری ... کپو درست کن ... تا نه نوچه هاتو شوت کنم بیرون ، نه خودتو ... »
اینبار مرد خندید ... پر صداتر و موهوم تر از پانتی ... بازم پانتی رو زیر و رو کرد ... به نظرش کیس خوبی برای سرگرمی اومد ... از اون گربه های ملوس نبود ... چنگ داشت ... تیز و برنده ... : « کپو درست میکنم ، در عوض تو رو میخرم ... »
پانتی نیم خندی زد : « باشه بخر ... تونستی بخر ... » چرخی زد و از مرد دور شد ... بدش نمیومد ، با یه مرد خشن نعره کش ، چنگ و دندون بازی کنه ...


* در شرکتهای عظیمی مثل شرکت نفت ، تقسیم بندیهایی وجود داره . مثل مهندسی عمومی ... بازرسی ... حسابداری ... حراست ، صندوق ... دفتر مرکزی ... روابط عمومی و یاسایتهای مختلفی که هر کدومشون به تولید یا پالایش یه محصول میپردازند . تموم کارهایی که توی این شرکتهای عظیم انجام میشه ، به پیمانکارن مختلف از طریق مناقصه واگذار میشه ... کار ساخت قطعات و دستگاهها و غیره ... روزانه تعداد زیادی مناقصه در مورد موضوعات مختلف توسط این شرکتها ، اجرا میشه ... هر کی قیمت پایین تر با مشخصات فنی بهتری داد ، کار مال اونه ... در این بین ، زد و بندهای زیادی هم در قسمت واگذاری مناقصه ها هست که همه به پارتی یا توان مالی و مسائل جزئی برمیگرده ... گاهی یه پیمانکار تقریبا انحصاری داخلی که مسئول اجرای پروژه ست ، عمدا یا غیر عمد ، پروژه واگذار شده رو بدرستی انجام نمیده ... کنترل کیفی و کمی کار توی این شرکتهای عظیم ، در شرکتهای معتبری در خصوص بازرسی ، انجام میشه ... شرکتهای خاصی که وظیفه شون نمونه برداری از کار و تست کار و همچنین تطابق طرح اولیه و کار ساخته شده هست ... اگه مشکلی این میون باشه ، اکثر مناقصات از پیش توی قرارداد هاشون حد و حدود این اختلافات اندازه ای و یا جنسی رو مشخص میکنند ... گاهی هم واقعا بخاطر تحریمها یا هر مسئله ی دیگه ای نمیشه یه نمونه رو اونطور که از اول برنامه ریزی شده بسازند ... در اینجور مواقع با جلساتی که با مهندسی عمومی یا مدیر عامل اون شرکت برگذار میکنند ، توافق میکنند که جنس دیگه ای جایگزین کنند . ولی در این میان بعضی از پیمانکارها که قدرت بیشتری دارند ، مواردی رو با درصد ضریب خطای خیلی کم ، توی کار انجام شده اشون قرار میدن و تغیراتی صورت میدن که عمر مفید دستگاه درست شده کمتر از اون چیزی باشه ، که باید باشه ... ایراداتی در حین کار بوجود بیاد برای کار ساخته شده ، که از نظر اون شرکتها ، به موادی که این دستگاهها باهاشون درگیر هستند و جنس آلیاژ رو از بین میبرند به چشم بیاد ولی در واقع این کار ، دست تولید کننده اون دستگاست و برای اینکه دوباره اون دستگاه رو بسازه یا باز سازی کنه ، این ایرادهای کوچیک رو عمدا توی کار میذاره ... با همون یک دهم میلی متر خطا ... یا حتی یک صدم میلیمتر خطا ، عمر دستگاه کوتاه میشه ... و شرکت سفارش دهنده مجبور میشه یا یکی دیگه سفارش بده ، یا همونو دوباره بازسازی کنه ...
** مهندسی عمومی جایی هست که بطور خلاصه ، دستگاههای پالاینده و سازنده مواد شیمیایی رو توی اون قسمت کنترل میکنند . در هر سایتی ( سایت یعنی قسمتهای مختلف شرکت نفت مثلا سایت آمونیاک یا سایت یک یا سایت دو ... و غیره ) مهندسی عمومی وظیفه داره دستگاهها رو کنترل کنه و اگه دستگاهی از رده خارج بود ، شناسایی و تعویضش کنه ... سازنده های دستگاهها هم برای درست کردن این دستگاهها ، مجبورند مرتب با مهندسی عمومی در ارتباط باشند ... هر پروژه ای یه مهندس ناظر داره از طرف شرکت صاحب کار و یه مهندس ناظر از طرف پیمانکاری که اون پروژه رو در دست ساخت داره ، کار پانتی هم نظارت بر ساخت چند پروژه است ... پانتی وظیفه داره عکسهای کار تولید شده رو با نقشه های طراحی اولیه مطابقت بده ... اگه مشکلی بود ، باید با رئیس خودش در وحله اول و بعد از اون با شرکت بازرسی فنی که آزمایشگاههای برای اینکار داره ، در میون بذاره ... اکثر ناظر پروژه ها ، عادت کرده اند به زیر میزی گرفتن و از خطاهای کوچیک چشم پوشی کردن ، بعضی از ناظرها هم از کوچکترین خطایی نمیگذرن و عادت به زیر میزی گرفتن هم ندارند ...
***ایشالا که با کار پانتی و حساسیت اون آشنا شده باشید ، ولی اگه باز هم ابهامی بود بگین ، توضیح میدم ... بالاخره که همه نباید توی داستانها ، مهندس عمران و معماری باشن و برج بسازن ... فک میکنم محیط کاری شرکتهای برج سازی و این چیزها تا الان زیاد بهش پرداخته شده باشه ... وقتشه که با مهندسی های بیشتری آشنا بشیم ...
     
#12 | Posted: 15 Sep 2013 16:17
فصل ۶

از خیر موندن و تا شیش و نیم صبر کردن و برای دو ساعت اضافه کاری ، تیشه به اعصاب مخملیش زدن ، گذشت ... نمیصرفید ... باید میرفت خونه و استراحتی کوتاه میکرد ... شب باید میرفت خونه مامانش ... باید میفهمید که حق با کیه ...
وسایلش رو از روی میز جمع کرد ... پرونده های باز روی میز رو توی زونکن های مربوطه قرار داد ... کیفش رو چنگ زد و روی کول انداخت ... قبل از رفتن ، وارد اتاق مهندس معینی شد تا اطلاع بده که داره میره ... صدای خنده های بلند از پس دیوارهای نازک به بیرون رخنه میکرد ... تقه ای به در زد و با اجازه جناب معینی ، در رو باز کرد ...
در که تو چارچوب چرخید ، با دو چشم تیز و پر نفوذ ، باز هم چشم تو چشم شد ... معینی به محض دیدن پانتی ، اشاره کرد داخل شه ... پانتی ناراضی ، حرکتی به خودش داد و وارد شد ... معینی ، مدیر دو روزه و مسنِ مهندسی عمومی ، با دست به پانتی اشاره کرد و گفت : « اینم از مهندس ناظر پروژه تون ... خانم مهندس یگانه ، دختر مهندس یگانه مرحوم ... همکار سابق من و از دوستان ابویتون هستند ... قدیما ، اینقد مهندس یگانه پر معلومات و فنی بود ، که جناب مهندس ثباتی بزرگ ، رو حرفش نه نمیاورد ... الان دخترشون ، جاشون رو گرفتند و من امیدوارم به همون ریز بینی و دقیق بینی ، پدرشون باشند ... »
مرد چرخی زد و خیلی شیک از روی صندلی بلند شد ، با زیرکی پوزخندی رو لب نشوند و سری به تعظیم خم کرد و گفت : « دقیقا ... خوشبختم خانم یگانه ... امیدوارم بشه باهاتون کنار اومد ... وگرنه که ... » برگشت و به مهندس معینی چشم دوخت ... : « شما که میدونید ، من به ناظر پروژه هام حساسم ... امیدوارم مهندس جوون ما ، دقیق و کوشا باشند و ... »
پانتی سعی کرد خودش رو به خریت بزنه ... نه از این مرد شناخت دقیقی داشت و نه از جناب معینی تازه رئیس قسمت شده ... « خواهش میکنم جناب معینی و همینطور شما جناب مهندس ... »
مرد دستی به نشانه آشنایی جلو آورد و محکم گفت : « امیر محتشم ثباتی هستم ... »
پانتی نگاهی به دست معلق تو هوای مرد انداخت و چشم تو چشمش دوخت و گفت : « خوشبختم آقای مهندس ثباتی ... یگانه هستم ... پانتی یگانه ... » و اهمیتی به دست تو هوا مونده نداد و دوباره به طرف جناب معینی برگشت و گفت : « با اجازه من نیم ساعتی زودتر میرم ... امری نیست ؟ »
معینی لبخندی به لب نشوند و گفت : « نه ... عرضی نیست ... به سلامت ... »
پانتی مکثی کرد و قبل از خروج به یاد کمیسیون فردا افتاد و دوباره گفت : « فقط ... فردا مرخصی هستم ، قبلا مجوز استفاده از مرخصیم رو ، آقای پیر دوست امضاء کرده بودند ، ولی فکر کردم شاید باید به شما هم خبر بدم ... »
معینی باز لبخند گل و گشادی زد و گفت : « خواهش میکنم مهندس ، هر کاری که جناب پیر دوست کردن ، کاملا صحیح بوده ... میتونید تشریف ببرید ... »
قبل از اینکه فرصت پیدا کنه و روی پاشنه پا بچرخه ، صدای ثباتی اومد که با عجله گفت : « مهندس یگانه ... یه لحظه ... »
و بعد که به طرف معینی چرخید و گفت : « با اجازه جناب معینی ، قرار بود فردا بیام و سر فرصت درمورد پروژه با خانم مهندس صحبت کنم که از قرار ، نیستن ... پس تا وقت هست از فرصت موجود استفاده کنم و قرار بعدی رو با ایشون فیکس کنم ... »
دستی به سمت معینی دراز کرد و تعارفی رد و بدل کرد و قبل از پانتی از اتاق بیرون زد ... ظاهر جتلمن ، بدون رفتار آقا منشانه !
پانتی پشت سرش راهی شد ... قبل از اینکه از در بزرگ شیشه ای ساختمان مهندسی عمومی خارج بشن ، رو کرد به ثباتی و گفت : « جناب مهندس ، من فردا نیستم ... الان هم وقت کاریم تموم شده ... اگه حرفی درمورد پروژه دارین ... »
و قبل از اینکه بتونه جمله اش رو تموم کنه ، ثباتی میون حرفش پرید و گفت : « نه ... بحثی نیست ... من با شما اتمام حجت کردم ... فقط میخواستم با این حرف از وقت تلف کردن توی دفتر معینی ، شونه خالی کنم که کردم ... من هنوز سر حرفام هستم ... روز خوش ... »
پانتی با دهان نیمه باز از پشت سر به هیکل جنتلمن پوشالی خیره شد ... با کندی به سمت گیت خروجی رفت و پاسش رو از روی سینه کند ... از درب حراست خارج شد و به سمت پارکینگ رفت ... سوار شد و پا رو گاز گذاشت و دنده عقب گرفت و از محوطه دور شد ...
به محض پیچیدن از خیابون عریض و طویل ورودی دو ، ماشین مشکی رنگی پر شتاب ، همراه با اون از پیچ جاده گذشت ... توی یه حرکت عمدی ، ماشین مشکی رنگ نوکش رو با در سمت راننده مماس کرد و اصطکاکی بین دو ماشین ایجاد کرد ... پانتی پا روی ترمز گذاشت و ماشین رو متوقف کرد ... ماشین مشکی رنگ هم متوقف شد ... پانتی سریعا در رو به بیرون هول داد و خارج شد ... در سمت راننده ماشین مشکی هم باز شد ...
امروز به طرز عجیبی سه بار ، تیزی برنده چشمهای امیر محتشم ثباتی ، روی اعصابش خط انداخته بود ... قبل از اینکه زبون به تهدید و فحش و داد و بیداد باز کنه ، با لبخندی جا کرده توی کنج لبش ، کارت ویزیتی به طرف پانتی دراز کرد و گفت : « من متاسفم خانوم مهندس ... این کارت ویزیت منه ، فردا منتظرتون هستم ، تماس بگیرین برای پرداخت خسارت ... » و باز سرش رو به نشانه تعظیمی کوتاه خم کرد ...
پانتی عصبی کارت رو گرفت و به روی کاپوت ماشین مشکی رنگ ثباتی پرت کرد ... : « بیخود ... مگه اینکه خر باشم نفهمم عمدی زدی ... دهنتو سرویس میکنم احمق ... فک کردی من همون ملوسک بی آزار توی دفترم هستم ؟ ... »
برگشت و سوار ماشینش شد ... استارت زد و قبل از اینکه حرکت کنه ، ماشین مشکی رنگ ازش سبقت گرفت ... چند متری از ماشینش دور شد و همینکه پانتی ، ترمز دستی رو کشید و ماشین رو استارت زد ، ماشین مشکی رنگ دنده عقب گرفت و با سرعتی وحشتناک به سمت ماشین پانتی حرکت کرد ... اونقد سریع با ماشین پانتی برخورد کرد ، که پانتی حتی فرصت نکرد پلک چشمهاشو روی هم بذاره ... سرش با شدت به شیشه برخورد کرد و ...
چشم که باز کرد ، مردی کت و شلوار پوش بالای سرش بود ... به دور و برش که نگاه کرد ، روی تخت آهنی وسط حیاط گلی بود ... زیر کمرش از اثر چهارخونه های فنس تخت ، درد میکرد ... طاها حسین ، طبق معمول سه چهار انگشت تو دهنش چپونده بود و بر و بر پانتی رو نگاه میکرد ... عمه گوشه ای دیگه ایستاده بود زجه مویه میکرد و با شیله مشکی رنگش ، چشماشو پاک میکرد ... خدا رو شکر ، خبری از گاوهای سیاه و سفید و خاکستری توی اتاق نبود ... فکر میکرد ، به طرز معجزه آسایی از خطر نجات پیدا کرده ... تمام توانش رو نوک زبونش ریخت و نالید : « مامان ... مامان ... من مامانمو میخوام ... »
ناله هاش پر صدا تر شدن ... عمه زبیده اشک میریخت ... مرد کت و شلوار پوش دستی به روی موهای از زیر روسری بیرون زده اش ، کشید ... روی هیکلش خم شد و روی سرش رو بوسید ... اشکی تو چشمش حلقه زد ، که پانتی رد اونو روی گونه اش دید ... عمه زبیده به عربی نوحه سرایی میکرد براش ... یاد روزهای محرم افتاد و وقتایی که مامان چادر مشکیشو میپوشید و با هم به مراسم نوحه خونی میرفتن و خانومی ، همینطور پر سوز و گداز ، عربی میخوند و زنها گریه میکردن ... حس کرد که باید گریه کنه ... و کرد ... زینب رو نمیشناخت ، ولی قرابت حسی زیادی بین خودش و زینب بود ... دخترکی دلسوخته و بی پناه ...
عمه زبیده ، دست زیر شونه نحیفش گذاشت و سرش رو بلند کرد ... با بدبختی ، روی تخت آهنی نشست ... عمه زبیده ، چند کلمه ای به عربی ، با مرد کت و شلوار پوش که کم کم چهره اش تو ذهن پانتی زنده میشد ، حرف زد و رفت ...
طاها حسین زبون باز کرد و گفت : « یوبا ( بابا ) ... یدو نزدش ... فقط انداختش پیش گاوا ... اینم خوابید همونجا ... یدو باید دِگه دِگش میکرد ... (چفتان بافتان ... کتک زدن زیاد ) ... اُم البول ( مادر شاش ... شاشو ) ... »
و دستش رو جلوی صورتش گرفت و دوباره به پانتی نگاه کرد و خندید و تکرار کرد : « اُم البول »
مرد کت و شلوار پوش ، چپ چپ طاها حسین رو نگاه کرد و گفت : « اِسکت اِبن چِلِب ... ( ساکت باش پدر سگ ) ... »
و برگشت سمت پانتی و توی صورتش خم شد ... بوسیدش و با مهری پدرانه گفت : « پِنتی ، دخترم ... خیلی ترسیدی ؟ منو یادته ؟ ... با زنعمو نرجس میومدیم خونتون ... با هم رفتیم پارک ؟ ... بابا ، بود ... همیشه میومدم خونتون ؟ ... آره دخترم ... میخوای بیای بریم پیش من ؟ ... میخوای با یدو حرف بزنم بذاره تو رو ببریم خونمون ... »
قبل از اینکه زبون پانتی باز شه ، صدای نعره یدو ، چهار ستون تخت آهنی رو به صدا درآورد ... نعره زد و با زبون عربی ، اینبار با عمو حمید بحث کرد ... و عاقبت این بحث ، رفتن با قهر عمو از خونه عمه زبیده بود ... یه خوبی دیگه هم داشت ، که یدو هم رفت ... هنوز گرسنه بود و هنوز چیزی نخورده بود ... ولی مثل اینکه این موضوع بی اهمت تر از هر چیز دیگه ای بود ... به لباسش نگاه کرد و خجالت کشید ... جیشی شده بود و لکه زده بود و بوی بدی ازش بلند میشد ...
عمه زبیده با یه لباس نو اومد ... یه لباس گل ریز سرخابی رنگ ... پیراهن بلند و باریکی که وقتی تن پانتی رفت ... سرشونه اش بلند بود و آستینش هم ... بلندیش هم کمی از مچ پاش کوتاه تر بود ... عمه بدنش رو با همون آب زرد رنگ توی اتاقک پر آب شست ... طهارت داد ... موهای مثل ابریشمش رو هم شست ... موهاش تو هم گره خورد ... کِدر شده بود ... از کثیف بودنش کِدر تر شده بود ... به سرش گِل زد ... تا حالا موهاشو با گِل نشسته بود ... عمه براش شست ... بعد شلواری مشکی رنگ زیپ دار که به نظرش میومد یه خورده پسرونه ست ، زیر پیراهن تنش کرد ، که پانتی حس خفه شدن بهش دست داد ... بعد هم موهاشو با یه شونه مربع شکل چوبی ، شونه کشید که کلی دردش اومد ، ولی جونی برای جیغ زدن نداشت و فقط بی صدا اشک ریخت ... در آخر هم ، روسری مامانش رو که عمه از قبل براش شسته بود و روی تخت آهنی پهن کرده بود ، نیم نم دار ، روی سرش انداخت و گره زد ... بعد یه دمپایی پسرونه که احتمالا مال طاها بود ، به پاش کرد ...
دستی از محبت روی سرش کشید و دستش رو گرفت و آروم آروم به بیرون کشید ... نزدیک گاو سیاه بیرون حیاط برد و دسته علفی از روی زمین بلند کرد و به دست پانتی داد ... بعد آروم آروم روی کپل گاو دست کشید ... بعد دسته ای علف ، توی دستش گذاشت و جلو دهن گاو گرفت ... گاو علف رو خورد ...
عمه دست پانتی رو به دست گرفت و آروم آروم ، به کپل گاو نزدیک کرد ... پانتی جرات به خرج داد و با دست چفت شده اش تو دست عمه زبیده ، یواش یواش روی بدن گاو کشید ... نه ، اونقدرها هم که فکر میکرد ترسناک نبود ... بعد از اون با شوق بیشتری علف رو به دهن گاو نزدیک کرد ... گاو علف رو هم خورد ... پانتی خندید ... عمه دوباره دست پانتی رو گرفت و کشید ... کنار تخت آهنی ایستاد و پانتی رو به روی اون نشوند ... به داخل یکی از اتاقها رفت و با یه سینی برگشت ... پانتی آب دهنش رو قورت داد ... توی سینی یه لیوان روحی پر از شیر بود ... داغ ... یه ماهیتابه ، تخم مرغ محلی با شیره خرما ... یه دونه نون تنوری ... یه بشقاب هندونه خنک و قرمز رنگ ...
لقمه هایی که عمه با حرفهای زیر لبی عربی به دهنش میذاشت ، مزه میداد ... مثل اینکه عمه قربون صدقه اش میرفت ...
کسی داشت زیر لبی ، قربون صدقه اش میرفت ... چشم باز کرد ... مامانش بود ... به دور و اطرافش که چیره شد ، فهمید ... اینجا بیمارستان مامانش اینا بود ، محیط رو میشناخت ... دکتر صمدی کنار مامانش ایستاده بود ... لبخند به لب داشت ... دندونهاشو روی هم فشرد ... مامانش با همه تیک میزد ... دوباره شوهر کرده بود و ... باز هم از این مردی که از ادعای خیانت کاریش ، طلاق گرفته بود ، دست بر نمیداشت ...
روشو به اونور کرد ... اون سمت تخت ، عزیز دلش ، پوریای خوشکل و نجیبش ، ایستاده بود ... بیشتر از دست مامانش حرص خورد ... مامان ، جلوی غرور جوونی پوریا هم کوتا نمی اومد و دست از گند کاری بر نمیداشت ... با بیرحمی فکر کرد : یدو و عمو حمید حق داشتند که درمورد مامان اونجوری فکر کنند .
پوریا ، لبخندی به لب نشوند و خم شد و روی چشمهای پانتی رو بوسید ... پانتی همیشه از اینجور بوسیدن پوری ، غرق لذتی عمیق میشد ... هیچوقت ، هیچکس ، جز پوریا ، روی چشمهاشو نبوسیده بود ... تا یاد داشت ، گاهی روی سرش ، گاهی ، پیشونی ... و گه گاهی هم گونه اش ... و اکثر اوقات بوسه های تو هوایی ، در فضایی خالی و خیالی از گونه اش ، مدل تهرانی ، بوسیده شده بود ... گاهی هم ، بوسه های پر تف ، مدل زن عمو نرجس و عمه زبیده ...

ادامه دارد ..
     
#13 | Posted: 15 Sep 2013 16:17 | Edited By: Alijigartala
لبخندی روی لب ، نثار پاره دلش ، پوریای عزیزش کرد و تو چشمهاش خیره شد ... پوریا ، خندید ... تخت رو دور زد و ... بین دکتر صمدی و مادرش ایستاد ... یه دستش رو از پشت ، دور شونه مادر ، و دست دیگه اش رو از پشت ، دور شونه های دکتر صمدی گذاشت ... و با همون لبخند ادامه داد ... : « آجی ... بابامو دیدی ؟ ... بابا ما رو پیدا کرد ... الان ، منو مامان و بابا ، با هم زندگی میکنیم ... آجی فقط تو رو کم دارم ... فقط تو ... تو چت شده ؟ چرا سرت شکسته ؟ چطوری تصادف کردی ؟ بابام عاشق توئه ... وقتی بیهوش بودی نمیدونی چقد حرص خورد ... مگه نه بابا ؟ »
دکتر صمدی لبخندی به لب داشت ... ولی سرش به زیر بود ... یه چیزی این وسط میلنگید ... اینو مطمئن بود ... دکتر صمدی عقیم بود ... اینو از اول هم میدونست ... در ضمن تولد پوریا بعد از بهم خوردن رابطه اون دوتا با هم بود ... با دو دو تا چارتا کردن ساده هم ، هر کسی میتونست مطمئن باشه که ، این بچه ، حتی اگه دکتر صمدی عقیم نبود هم ، نمیتونست از یه رابطه سالم بین اون دوتا بوجود اومده باشه ... میخواست تف کنه ... میخواست بگه پس چرا شناسنامه پوری به اسم دیگه ای مزینه ... میخواست تو صورت مادرش تف کنه و بگه : « خر خودتی » ولی پوری خوشحال بود ... چشمای خوش رنگش برق میزد ... قد بلند و کشیده اش ، کشیده تر بود ... دکتر صمدی هم ، تا به یاد داشت ، زیادی اونو دوست داشت ... الان ، اون هم لبخند میزد و با عشقی پدرونه نگاهش میکرد ... از این جمع بدش نمیومد ... ولی از مادرش ؟! ...
بخاطر پوری هم که شده ، لبخندی نصفه نیمه زد ... دکتر صمدی خنده ای غلیظ تر کرد ... صورتش چروک برداشته بود ، پیرتر شده بود ... ولی پانتی ، این پدر دوم رو به یاد داشت ... با همون خنده ی روی لب ، به پانتی نزدیک شد و یه دونه از اون بوسه های رو پیشونی ای نصیبش کرد و گفت : « دخترک خوشکلم ... دلم برات خیلی تنگ شده بود ... دیشب رو منتظرت بودم ... یعنی بودیم ... قرار بود بیای اونجا ... خونمون ... داشتم دقیقه شماری میکردم بیای و بپری رو دوشم ، مثل اون موقع ها ، ولی ... »
با تموم ضعفی که داشت ، نالید : « من خوبم ... » و از بقیه حرفاش درز گرفت ... من خوبم کی ؟ بابا ؟ دکتر ؟ آقای صمدی ؟ قدیما ، خیلی زود تونست عادت کنه و بگه بابا ... ولی الان ؟
مامانش خم شد و چنگ زد به دستش ... : « پانتی ، مامانی ... تو چت شد ؟ تو که وقت از سر کار برگشتن ، خیلی محتاط بودی ... با خستگی کار ، هیچوقت تند نمیروندی ... دیروز غروب چرا اینقد سرعت داشتی ؟ بیچاره آقای ثباتی ... اینقد نگران وضعیتت بود که دیشب به زور فرستادمش بره خونه ... ولی حتی یه ساعت هم تحمل نکرد و دوباره برگشت ... با اینکه تو مقصر بودی ، ولی اون بیچاره ، از غصه داشت دق میکرد ... »
اگه میتونست ، اگه ضعف نداشت ، از روی این تختی که مثل بختک بهش چسب شده بود ، کنده میشد و میرفت سرش رو از تنش جدا میکرد ... مرتیکه بی کس و کار پوفیوز ، اونو مقصر میدونست ... روانی ... با همون لحن پر ناله که الان از زور حرص پر قدرت تر شده بود گفت : « کوش ؟ کجاست ؟ من باید ... آی ی ی ی ... » و حس کرد ، سرش وسط دستگاه پرس گیر کرده ... دردش بیشتر میشد ... هر لحظه بیشتر میشد ... مثل اینکه اثر مسکنی بود که داشت تموم میشد ... مثل همه مسکنهای موقت زندگیش ، زود تموم میشد ...
پوریا ، دلواپس پرید جلو : « چی شدی پانتی ؟ درد داری ... » و رو کرد به مامانش ... « مامان مسکن ... یه مسکن بزن برای آجیم ... »
مامانش خم شد رو پانتی : « نمیشه عزیزم ... الان نمیشه مسکن بزنم بهت ... خوب نیست گلم ، یه خورده طاقت بیار ، اروم باش الان کمتر میشه ... »
پوری رو ترش کرد ، ابروهاشو تو هم پیچوند : « مامان ، آجیم درد داره ... یه کاری کن براش ... »
مامانش رو کرد به پوریا : « استراحت کنه ، بهتر میشه پسرم ... تو با نوید برو بیرون ... نوید جان ، پوری رو ببر بیرون ... »
دکتر صمدی دستی پشت پوریا گذاشت و با لحنی پدرانه گفت : « بریم بیرون بابا ... مامانت به کارش وارده ... بریم آجیتو تنها بذار ... سختشه جلوی تو درد بکشه . »
مامانش کنار تخت نشست ... سرش رو خم کرده بود ... معذب بود ... بدون اینکه به پانتی نگاه کنه گفت : « عزیزم ، تو چطور تونستی اینقد سرعت داشته باشی که این بلا رو به سر خودت بیاری ؟ ... پانتی گلم ، قربونت برم الهی مامان ... تو رو خدا اینجوری بهم نگاه نکن ... هر چی دوست داری فکر کن ... باشه ، همونطور که تو میگی ، من خرابم ... من هوس بازم ، من هر دم و دقیقه تو بغل یکیم ... میدونم فشار کارهای من رو دوش تو سنگین تر از زندگیته ... منو ببخش مامان ... منو ببخش که هیچوقت نمیتونم رک ، مث یه مادر و دختر ، نه نصیحتت کنم ، نه باهات درد و دل کنم ... ولی منم زنم ... »
پانتی تحملش تموم شد : « مامان ! من خر نیستم ... دکتر عقیمه ... پوری از تو لپ لپ دراومده ؟ نگو که معجزه شده و یه مرد عقیم تو رو باردار کرده ... منو گول نزن مامان ... منو خر فرض نکن مامان ... »
سر مامانش خم تر شد ... بیشتر پایین رفت ... چونه اش با گودی گردنش مماس شد : « نه عزیزم ... میدونم تو عاقلی ... میدونم تجربه این سالها از تو دختر بالغی ساخته ... یه روزی حرفامو بهت میگم ... یه روزی که مجبور به خود سانسوری نباشم ... یه روزی که دردامو داد بزنم ... برای تو که نزدیک تر از تخم چشمامی ... ولی الان بجز شرمندگی ، هیچی برات ندارم ... نوید ، تازه به ایران برگشته ... اون مانعی که سر راه زندگیمون بود ، دیگه مانع نیست ... من یه بار طعم عشق رو توی زندگیم چشیده بودم ... با نوید چشیده بودم ... حق داشتم برای خودم ، باز هم اون طعم رو داشته باشم و مزه کنم ... تو هم نوید و دوست داشتی ... پوری هم تو سن بدیه ، من از پس نگهداری یه نوجوون ، اونم پسر ، تو این شهر بی در و پیکر برنمیومدم . نوید جفت شماها رو دوست داره ... اون عاشقتونه ... قبلا یه دختر داشت ، الان یه دختر و یه پسر داره ... »
چشمای پانتی از حدقه بیرون زد ... سرش تیر میکشید ، ولی مهم نبود ... با ناله ای فریاد مانند ، گفت : « مامان ! تو چطور تونستی به پوری دروغ بگی ؟ ... چطور دلت اومد ؟ میدونی اگه بفهمه چی به سرش میاد ؟ »
مامانش خم شد و تند و تند بوسیدش : « عزیزم ... اینجوری براش بهتره ... من نگران این نیستم ... من نگران بدتر از اینش هستم ... تو فکر کن ، پوری بی پدر ، بی یه مرد ، پشت سرش ، چطوری قد بکشه ؟ نوید برای هر سه ما یه فرصته ... یه حامی ... اینو که قبول داری ؟ ها ؟ ... بگذریم ، سر فرصت ، خود نوید باهات صحبت میکنه ... اون معتقده خودش بهتر میتونه با تو کنار بیاد ، از اول هم من اشتباه کردم که خودم رو جلوی تو انداختم ، باید قبل از ازدواج مجدد ، خود نویدو میفرستادم سراغت ... »
و پانتی پوزخند زد ... به کلمه « ازدواج مجدد » پوزخند زد ... کدوم مجدد ؟ مجدد با نویدی که ازش سیر نشده بود ؟ یا مجددِ مجدد ؟ سعی کرد خیلی میخ به مامانش نگاه کنه ... سعی کرد ، درون مامانش رو ببینه ... ولی این حسی که یه پرده خیلی کلفت ، حائل بین اون و مادرشه ، هیچوقت نمیذاشت مادر شناسی کنه ... هیچوقت نیمذاشت درون مادرش رو خوب دید بزنه ... نمیتونست بفهمه اون ته ته های مادرش چه خبره ... چرا همیشه ، این مادر ، چیزهایی برای قایم کردن از پانتی داره ؟
مامان دستپاچه گفت : « پانتی ، مهندس رفت دنبال کارت ... خیلی دیر شده بود ... تو باید امروز میرفتی دنبال نتیجه کمیسیون ... شاران خیلی دلواپس بود ... گفت پانتی خودشو میکشه اگه به کمیسیون نرسه ... مهندس هم لطف کرد و گفت آشنا داره ... رفت دنبال کارت و خیلی مطمئن بود ... »
پانتی بقیه حرفهای مامانش رو نمیشنید ... فرصت پانتی بودن داشت میپرید ... کمیسیونی که فکر میکرد ، تموم زندگیش به نتیجه اون بر میگرده ، امروز بود ... امروزی که اینجاست ... توی بیمارستان ، اونم بخاطر بازی احمقانه ... ذهنش به سرعت ، تجزیه و تحلیل کرد : « مهندس ؟ مهندس کیه ؟ »
مامان از اینکه تونسته بود ، ذهن پانتی رو از اصل مطلب دور کنه ، لبخندی زد و گفت : « مهندس ثباتی گلم ... چه آقای مودبیه ... باباشو میشناسم ... از اون دم کلفتا بود ... همکار بابات بود قدیما ... خودشو بازخرید کرده بود و کارخونه زده بود ... الان چه دم و دستگاهی بهم زده ... پسرشم خیلی آدم درستیه ... دیشب تا الان از پشت در اتاق تو تکون نخورده ... الانم اگه بخاطر خودت نبود ، نمیرفت ... ببینم ، مگه اون نمیدونه تو ... »
پانتی سفت شد ، سخت شد ... : « نه نمیدونه مامان ... » و موذیانه لبخند زد ... این بهترین روش برای مثل مامان بودنه ... مثل مامان زجر دادنِ مامانه ... بذار هر چی میخواد فکر کنه ... مثل من که هر چی میخوام فکر میکنم و ... ادامه داد : « ولی شما نباید ، به مهندس زحمت میدادین ... من تا کی اینجام ؟ »
مامان باز هم خم شد و بوسه ای روی دستش نشوند ... : « هیچی ... سرمت تموم شد ، از اینجا میریم ... خیلی خون از سرت رفته ... هفت تا بخیه خورد ... تو چرا کمربند نزده بودی ؟ »
دوست داشت فکر کنه : کاشکی مرده بودم ... ولی خودش هم میدونست ، این زندگی رو دوست داره ... با تموم بی انگیزگی ، دوستش داره ... یه چیزی توی این زندگی هست ، که بهش چنگ انداخته و بهش وابسته شده ... دلبسته شده و دوست نداره بمیره ... عادت کرده ..
باید عادت میکرد ... باید به این زندگی ، عادت میکرد ... با تموم بچگیش ، بازم میدونست که عادت به این زندگی ، تنها راه چاره ایه که براش مونده ... این زندگی پر از تحقیر ، پر از کتک ، پر از همه نداشته ها و از دست رفته هاش ... محتاج عادتی غریبه ...
الان دیگه سحر خیز شده بود ... دیگه از گاوا نمیترسید ... حتی گاهی به ترس بیهوده ی قدیمیش میخندید ... شاید اصلا ، گاوها ، تنها دوستهای صمیمیش بودن که هم خوب باهاشون بازی میکرد ، و هم یاد گرفته بود ، خوب بدوششون ... صبح به صبح ، اول از همه ، سطل بزرگ چک و چول روحی رو زیر پستون گاو میگرفت ... یه کاسه پر از آب ولرم هم جفت دستش میذاشت ... یاد گرفته بود که اول با آب ولرم ، هم پستون گاو رو ماساژ بده و هم بشوره ... بعدم دو تا از راست ، دو تا از چپ ، دو تا دیگه هم مال گوساله ها ... دوباره ، دو تا از چپ ، دو تا از راست ، دو تای بالایی هم مال گوساله ها ... یه بازی سرگرم کننده ...
دست آخرم یه کوه علف ، که گاوه ، با اون چشمای مشکی درشتش ، در قبالش بهش لبخند میزد و تشکر میکرد ... بعدم پر کردن ظرف آب گاوا ... بعد جمع کردن تپاله گاوا ، برای تنور ... بالای بوم ...
بعد ، دونه دونه ، دستچین کردن دونه های سبز تیره ... براق ... پشکلهای زیر پاهای بره ها و گوسفندا ، برای زیر درختا و لا به لای سبزی خوردنهای کاشته شده تو گوشه نخلستون ...
بعد یه تشت آب ، کف حیاط گلی ... خوب یاد گرفته بود با اون کاسه کوچیکه آب بپاشه ، که کف حیاط ، گل نشه ... آخرشم جارو کردن حیاط ، با خیش نخل ...
آماده کردن و کیله کردن ده تا کاسه آرد ... یه سطل آب ... بادیه و تشت ... تپاله خشک برای تنور ... جمع کردن آروم و با احتیاط تخم مرغا از تو کُله مرغی ... جا جا کردن مرغا ... ارزن ریختن براشون ... ها که نمیتونست کاه و یونجه و سطل آب و ارزن و نون خشک و همشو با هم بلند کنه ، ولی تر و فرز بود ... تند تند میبرد و برمیگشت ... گاهی هم امتحان میکرد ، رو سر میذاشت ... اقلا گونی کاهی رو خوب یاد گرفته بود بذاره رو سر ، ولی هنوز نتونسته بود خوب یاد بگیره که یه دسته یونجه هم روش بندازه ، بدون اینکه سرشو به پایین خم کنه ...
تازه تازه ، چونه کردن خمیر هم یاد گرفته بود ، ولی خوب از پس باز کردن خمیر بر نمیومد ... ورز دادنش راحت بود ، اما زورش نمیرسید و عمه میگفت ، خوب ورزش نمیده ... نون دراوردن هم امتحان کرده بود ، از پس اونم خوب بر نمی اومد ... در آوردن نون از تنور ، چند باری دستش رو سوزونده بود ...
آرد پاشیدن زیر چونه های نون ، قبل از باز کردن خمیر هم خوب بود ... مشت مشت میریخت برای عمه زبیده و ، عمه زبیده چونه های گرفته شده به سایز مشتهای کوچیک پانتی رو توشون غلت میداد و هی به پانتی تذکر میداد : چونه ها کوچیکه و پانتی میفهمید چی میگه و سعی میکرد ، بار دیگه مشتش رو بزرگتر کنه ... چونه ی بزرگتری بگیره ...
تا موقعی که خودش و عمه زبیده تنها بودند ، خوب بود ... ولی امان از روزی که یدو بهشون سر میزد ... بالاخره ، هر چند روزی ، یدو هوس میکرد ، به خواهرش سر بزنه و البته بیشتر به نخلاش ...
زنعمو نرجس دوستش داشت ... اونم زنعموشو دوست داشت ، ولی امان از روزی که طاها حسین هم با زنعمو میومد ... موهای ابریشمی ای که الان دیگه نه برقی داشت و نه جلا ، تو دست طاها حسین پیچ و تاب میخورد و پانتی یاد گرفته بود ، دختر صداشو بلند نمیکنه و جیغ نمیزنه ... دندونهاشو به هم فشار میداد و جیغاشو درز میگرفت ...
زنعمو ، هر بار که از اهواز میومد ، چند دست لباس براش میاورد ، که هر بار مطمئن تر میشد ، این لباسها ، قبلا تن رفته ست و پوشیده ...
دو سه باری که تو کوچه رفته بود ، با چند تا دختر همسایه دوست شده بود ... سلیمه ... نادیا ... زنوبه ... لِمویه ... حسنه ... ولی فقط همون دو سه بار ... بار آخری که تو کوچه با دخترا جمع شده بود ، طاها حسین ، جلوی همه صداش کرد : اُم البول ... و اون دیگه میدونست اُم البول یعنی چی ... به عمه زبیده شکایت میکرد و عمه به طاها حسین غر میزد ... اِستحی ( خجالت بکش ) ... طاها پر رو تر از این حرفا بود ... بعدها کلمه جایگزین براش انتخاب کرده بود و راحت تر ، حتی جلوی دیگران ، صداش میکرد : قَطرانه ( آبچکون )
کم کم ، تابستون تموم میشد ، پانتی میفهمید ، محال ممکنه بتونه بره مدرسه ... کم و بیش غر غر کردنهاش به جون زنعمو ... عمه ... عمو ... به وز وز های زیر گوشی تبدیل میشد ... ولی پانتی دوست داشت ... میخواست بره ...
طاها میرفت کلاس اول ... پانتی دوم ... برای طاها لباس خریده بودن ... کتاباشو گرفته بودن ... تو بهترین مدرسه اهواز ثبت نام شده بود ... پانتی هنوز مونده بود ... دو سه باری زنعمو به جون عمو حمید غر زده بود ... مدرسه رفتن پانتی رو خواسته بود ... التماس کرده بود ... حیف که عمو بی زبون بود و بی بخار ... اون حتی نمیتونست جلوی لوس بازیهای طاها رو بگیره ... چون همیشه یدو پشتبان طاها بود ...
فصل خارک ( میوه درخت خرما ، قبل از رطب و خرما شدن ) که شد ، کار پانتی هم در اومد ... خارکا رو با عمه زبیده و دو سه تا زن دیگه ، بر میداشتن و میبردن کنار جاده ، تا پسرا بفروشن ... پنیر نخلها رو هم ، همینطور ... میرفتن نخل کُشون ... کار سختی بود و خوشبختانه ، پانتی زورش به این کارها نمیرسید ... کار مردها بود ... نخلا رو از ته میزدن و وسطشو در میاوردن ...پانتی پنیر نخل ، دوست داشت ...
تابستون ، بی اندازه گرم بود . پوستش سوخته بود ... لک انداخته بود ... باید میرفت نخلستون ... خدا رو شکر از بالای اون درختای دراز و بی قواره رفتن ، معاف شده بود ... ولی از جمع کردن خرما ، نه ... دون کردن خرما ... بعدم جمع شدن با دخترای همسایه ، تو چِرداق ( جایی که هسته خرما ها رو میگیرن و اونها رو برای صادرات ، آماده بسته بندی میکنند . ) ... لمویی و حسنه هم مدرسه میرفتن ... ولی یواشکی ... برای یواشکی به مدرسه رفتن ، باید ، تو چرداق کار کنی ... اینو پانتی خیلی زود فهمید ... میشد یه ساعت زیر آبی بزنی و بری و برگردی ... گاهی هم ، اصلا نهضت ، کلاس میذاشت ، تو همون چرداق ... ولی نه به وقت مدرسه ها ... تو خلوتی کارها ... بهرحال ، باید میرفت و میخوند ... ناخودآگاه ، عاقل تر شده بود و میدونست ، تنها راه نجاتش ، همون ادامه دادن درس و مدرسه ست ...
کار تو چرداق سخت بود . از اون سخت تر ، اول کارهای خونه رو انجام دادن ، بعد به چرداق رفتن بود ... با اینکه کار سختی بود و پوست دستش رفته بود و همیشه لای دنوناش خرما جمع میشد و دیگه دلش از مزه شیرین و خوشمزه و مقوی خرما ، زده شده بود ، ولی بازم ، مث همه دخترای دیگه ، از کار تو چرداق ، خوشش میومد ... گاهی با هم شعر میخوندن ... عربی ... گاهی ، نوحه سرایی میکردن ... عربی و گاهی هم قرآن خونی میکردن ... اینم عربی . پانتی کم کم عربی یاد میگرفت ... کم کم عرب میشد . بچه بود و حجم یادگیریش بالا ... خوب یا بد ، یاد میگرفت ... باید یاد میگرفت ...
     
#14 | Posted: 15 Sep 2013 16:19 | Edited By: Alijigartala
فصل ۷

باید یاد میگرفت ... هنوز هم بلد نبود ، هنوز مثل اون موقعها ، نمیتونست به خودش مسلط بشه ...
در باز شد ... اول پوریا پرید تو : « آجی ... »
دستشو دور گردن پانتی حلقه کرد ... یه بوس دیگه رو چشماش : « آجی سرمت تموم شد ... ماما هم یه مسکن دیگه بهت تزریق کرد . دیگه درد نداری ؟ »
پانتی خندید ... برای نشوندن امیر محتشم ثباتی ، سر جاش ، بازم وقت داشت ... ولی وقتش با پوری رو به پایان بود : « نه دیگه ... مگه میشه تو اینقد بوسم کنی و من هنوزم درد داشته باشم ؟ ... تو چرا کلاس نیستی ؟ »
پوری اخم شیرینی تو صورت نشوند : « ای بابا ... آجی ... کلاس ؟ اونم امروز ... امروز که قراره خوشبخت باشم ؟ ... من تازه کلی هم دعوت کردم ... »
پانتی پر سوال نگاه کرد : « دعوت ؟ دعوت چی ؟ ... نکنه ... »
پوری پرید تو حرفش : « نه ... برای سلامتی تو ... برای جمع شدن دور هممون ، و برای بابام ... مامان جشن گرفت ... »
پانتی اخم کرد ... پوریا ملتمس نگاه کرد : « آجی ... اینجور اخم نکن ... تو رو به جون پوری ضد حال نزن ... میدونی که محاله من بدون تو پامو بذارم تو یه جشنی ... بخند ... جون آجی بخند ... »
پانتی خندید ... لذت خوشحالی پوریا ، به همه چی میچربید ... : « با این مخ معیوب ؟ تو یه نگاه به کله من بنداز ... »
« اشکال نداره آجی ... در عوض دیگه کیک سفارش نمیدیم ... خودم تنهایی ، مخلص کیک خوشکل رو کله اتم ... خوب ؟ »
نمیگفت خوب ، چی میگفت ؟ ... پوری تنها برگ برنده مامان بود ... برگی که سعی میکرد ، هر طور هست ، تو چنگش بگیره تا ... هم پانتی رو داشته باشه و هم پوری ...
در تو چارچوب چرخید ... امیر محتشم ثباتی با اون هیکل ، در مقابل شناسنامه باز شده پونزده در بیست سانتی ، کوچیک بود ... وجودش همه چشم شد و خیره به شناسنامه ...
شناسنامه ... تو صورتش پرت شد ... صدای نعره ، روحش رو آزرد ... یدو سر بزنگاه رسیده بود ... از سَر و سِر میون عمه زبیده و پانتی ، از هوا داری و زیر جُلک بازی زنعمو نرجس و پانتی ... و از همه زد و بندها ، با خبر شده بود ... پهلوش درد میکرد ... ساق پاش شکسته بود ... یدو واقعا زده بود ، پاشو شکونده بود ... همیشه فکر میکرد ، فقط در حد یه تهدیده ... ولی این تهدید خیلی زودتر از اونچه که باید ، به واقعیت پیوسته بود ... سرش زخم برداشته بود و پاش شکسته بود ... استخون نازکی که ...
زن عمو هم حتی از تیر خشم یدو در امان نمونده بود ... یدو اول اگال رو جلوی پای عمو حمید پرت کرده بود و نعره کشیده بود : « آدمش میکنی ؟ ... یا خودم آدمش کنم ؟... زنی که یواشکی یه کاری میکنه ، دور از چشم شوهرش ، مطمئن باش همه کار میکنه ... چشمم روشن ... چشمم روشن ، یه جفت بیغیرت دیوس پرورش دادم ... دو تا جاکش ، که کارشون ، جاکشی زناشونه ... تف به غیرت نداشته تون ... تف ... اگال و بردار و بزنش ، وگرنه ، تو هم ثابت میکنی ، لنگه اون برادر قرمساقتی ... »
و عمو حمید که سر به پایین انداخت و لام تا کام حرف نزد ... و یدو که بخاطر این کار بی بخشش ، به جون زنعمو افتاد ... پانتی که تحمل نکرد و با همون پهلوی زخمدیده و سر شکسته و ساق پای متورم و شکسته ، خودش رو روی زنعمو انداخت و زخم شلاق اگال یدو که بر پیکر نحیف و پر زخم پانتی نشست و زنعمو که گریه کرد و فحش داد و تو دهنی خورد ... و باز عمو حمید که نتونست ، سر بلند کنه و نتونست جوابی برای تهمتهای ناروای یدو ، به زن خودش ، داشته باشه ... پانتی که گه خورد ، غلط کرد ، و سعی کرد فراموش کنه ... سعی کرد ، مثل شناسنامه ای که تو روش تف شده ... پانتی رو فراموش کنه ... تهران رو فراموش کنه ... واژه مادر رو فراموش کنه ... درس خوندن رو فراموش کنه و بیسواد بمونه ، تا بزرگ که شد ، پا ، جای پای مادرش نذاره ... دلش برای عمه زبیده بیگناه و زنعمو نرجس سوخت ... برای مدرسه ای که از یواشکی رفتنش ، یدو ، خبر دار شده بود ... سوخت ... برای خانوم معلمی که از راه دور میومد و یاد میداد و سختی راه میکشید و یدو هزار تا حرف بدتر از اینها بهش گفته بود ... تو خیابون ... جلو همه ، سوخت ... و تصمیم گرفت ، بنتی بشه و بنتی بمونه و تا عمر داره ، تو سری یدو رو بجون بخره ... حتی شاید ، طاها حسین ...
پوریا ، شناسنامه رو چنگ زد و جلو چشم پانتی گرفت ... پانتی ، همونطور که شده بود ، بنتی ... بازم پانتی شد ... اسم عربی ای ، که فقط به واسطه عربی بودنش ، پانتی رفت و جواب نه شنید ... رفت و برگشت و جواب نه شنید ... جیغ زده بود ... حرص خورده بود ... معنی کرده بود : « بابا جان ، بنتی ، یه کلمه عربیه بیهویته ... اسم که نیست ... اسم دختر پیغمبر که نیست ... آخه چرا نباید پانتی دوباره پانتی بشه ؟ مگه من ایرانی نیستم ... ها ؟ یه دیوونه یه روزی از روی جنون ، رفته و مزخرفترین و دم دست ترین چیزی که تونسته ، بعنوان اسم ، جایگزین اسم من کرده ... حالا چرا من باید خودم رو زجر بدم ؟ ... چرا باید برادر من بهم بگه دخترم ؟ چرا باید همکلاسی و همکار من بهم بگه دخترم ... »
و جواب شنیده بود : « نه ... هر اسمی ، جز پانتی ... »
و پرسیده بود : « چرا ؟ ... چرا پانتی نه ؟ »
« چون پانتی نامصطلحه ... چون جزو اسمهای برگزیده نیست ... بذارین مریم ... بذارین فاطمه ... بذارین ... هر چی غیر پانتی ... »
و پانتی جیغ کشیده بود : « بنتی مصطلحه ؟ ... چرا وقتی یه دیوونه ، میخواست بذاره بنتی ، کسی نیومد بگه غیر مصطلحه ؟ چرا با موازین ما در تضاد نبود ؟ ... چرا کسی نگفت عربی و بیهویته ؟ اونوقت یه اسم فارسی اصیل ، اسمی که از بزرگان سرزمین ما اومده ... مال خودمونه ، نا مناسبه ؟ معنی زشت داره ؟ ... چشه ؟ »
و باز جواب شنیده بود : « دست ما نیست خانوم ... تو کمیسیون با دلایل شما ، مطرحش میکنیم ، اگه قبول شد ، چشم ... »
و پانتی میدونست ، قبول نمیشه ، مگر با گردن کلفتی ... مگر با پارتی ... و الان ، عوض شده بود ... با همون پارتی ... با همون گردن کلفتی ... آخرین نشونه های بنتی بودن ، از وجودش پر کشیده بود و ... الان ، نمیدونست باید خوشحال باشه ، یا ناراحت ...
شناسنامه رو به جلوی چشم گرفت ... حتی ، المثنی هم نبود ... حتی صفحه توضیحات هم نداشت ... و صفحه زده بود ... حتی صفحه آخرش هم سفید و دست نخورده بود ... درد سرش ، بخیه هاش ... تنفر شدیش از ثباتی ... از بنتی ... از فرهاد ... از مامانش ... از شوهر کردن و هی شوهر کردن ... از همه چی فراموش شد و ناخوداگاه ، جونی تازه گرفت ... با تموم وجود لبخندی به روی صورت نشوند و به حالت تشکر و امتنان ، به طرف ثباتی برگشت ...
امیر محتشم ثباتی ، قدمی به جلو گذاشت ... روی هیکل در هم مچاله شده پانتی ، چمبره زد ... کنار تخت نشست ... دو دستش رو به دو طرف هیکل پانتی ، زیر ملحفه های سفید گذاشت و روش خم شد : « بنتی یگانه ... قیمتت پرداخت شد ... فکر میکنم بیحساب شدیم ، نه ؟ »
پانتی ، فکر کرد ... تحلیل کرد ... سنسورهاش به کار افتاد : این مرد ، میتونست به دردش بخوره ... و در پایان اضاف کرد ... فعلا ... و لبخندی زد و چشمکی از گوشه چشم راست به صورت امیر محتشم ثباتی فرستاد و سعی کرد به بقیه اش ، فعلا ، فکر نکنه ...
چند نفس عمیق کشید و اجازه داد ، امیر محتشم ثباتی ، ادا در بیاره ... سوسه بیاد ، خودشو مرد نشون بده ... تو دلها جا کنه ... نامردی که پانتی خوب میشناختش و ...
بهر حال امیر محتشم ثباتی ، الان براش یه کار انجام داده بود ... یه کار سخت که پانتی مدتی درگیرش بود و نتونسته بود از پسش بر بیاد ... ولی در عوض ، پانتی قبلا جبران کرده بود ... همینقد که لو نداده بود و به زبون نرونده بود ، این همه بدبختی و این یه شب تو بیمارستان ، از صدقه سریه همین آقای جنتلمن مابه ، کافی بود ...
اصلا ، از موندن کنار مامانش و محبتهای قلنبه ی مامان ، راضی نبود ... اگه بخاطر پوری نبود ...
سالها بود که تو اون خونه ، اتاقی داشت ... ولی توش راحت نبود ... ترجیح میداد ، حتی پا هم توش نذاره ... هر وقت مجبور میشد ، اونجا بمونه ، ترجیح میداد ، تو اتاق پوریا و کنار پوریا بمونه ... ولی امروز فرق میکرد ... امروز پانتی بود ... فقط پانتی ... پا گذاشتن ، بعنوان پانتی و تو اتاق پانتی ، رویای دور و درازی بود ... مث این میموند که زمان یه برگشت به عقب داشته باشه ... به اندازه 16 سال ... به اندازه وقتی که حتی پوریا هم نبود ... فقط او بود و مامان و دکتر صمدی که بهش میگفت بابا ...
وقتی که دکتر صمدی کنارش ، روش تخت نشست ، وقتی ازش پرسید : « چطوری دخترم ... سرت درد نمیکنه ؟ »
نمیدونست جوابش چی باید باشه ... نمیدونست ، الان باید چجوری لب باز کنه ... دکتر صمدی خیلی سنگین بود ... نوید خیلی سبک بود ... فقط گفت : « مرسی دکتر ! بهترم ... »
دکتر ، لبخندی زد و با دو انگشت ، بینیشو گرفت و گفت : « دکتر ؟! قدیما مودب تر بودی پانتی ! ... مهربون تر بودی ... نزدیک تر بودی ... شایدم کولی میخوای ؟ ها ... دختر شیطون من ، خیلی بزرگ شده ... اونقدری که دیگه نمیشناسمش ... »
پانتی اخم کرد : « دختر ؟! ... چرا رفتی دکتر ؟ ... چرا طلاق ؟ ... چرا برگشتی ؟ چرا اینقد دیر ؟ ... »
« خـــ ... »
« نه دکتر ، منو نپیچون ... راست ... فقط هر چی میگی راست باشه ... نمیخوام فکر کنم ، تو هم مث مامان میخوای بپیچونیم ... اون سایَتو با تیر میزد ... اون میگرن گرفت ... همش سرش درد میکرد ... پوریا از کجا اومده ... این دکتر احمد مرادی کی بود ؟ اونی که بابای پوریاست ؟ جوابمو بده دکتر ... »
تو چشماش زل زد ... بین گفتن و نگفتن ... بین حقیقت و دروغ ... بین الان و گذشته ، مکث کرد ... مردد بود چی بگه ، و چیا رو نگه : « ببین پانتی ، من تو بد شرایطی اومدم ، و تو شرایطی به مراتب بدتر ، از زندگی شما جدا شدم ... باور کن ، این خواست من نبود ... »
پانتی چشماشو ریز کرد ... تو چشم دکتر ، خیره شد : « خواست تو نبود ، ولی این تو بودی که خیانت کردی ؟ ها ؟ ... »
دکتر نفس عمیقی کشید : « آره ... من خیانت کردم ، ولی نه به پروانه ... من به خودم ، و به زندگیم خیانت کردم ... به عشقم ... من هر چی که به خودم ، مربوط میشه میگم ... به پروانه کاری ندارم ... »
پانتی نیم خیز شد ... بالشی پشت سرش گذاشت ... یه خورده خودش رو به بالا کشید ... : « بگو دکتر ... یه ریسمون از این کلاف رو هم که باز کنی ، یه عالمه از سرگردونی منو ... دکتر بگو ... بذار خودم رو از این همه نفرت ، اقلا به تو یکی ، آزاد کنم ... »
دکتر ، خم شد ... روی سر پانتی رو بوسید ... دستی به سر بانداژ شده اش کشید ... همیشه دوستش داشت ... مطمئن بود که دوستش داره ... نفسی گرفت ... دست پانتی رو تو دست گرفت ... دست خودش رو روی دست پانتی گذاشت ... : « پس تو حرفم نپر ... بذار بشینم تو ماشین زمان ... سخته ... مرور گذشته ، همیشه برام سخت بوده ... دانشجو بودم ... اون موقع که دیدمش ، دانشجو بودم ... اونم دانشجو بود ... خواستمش ... عاشقش شدم ... میخواستیم با هم ازدواج کنیم ... درس من تموم شد ... درس اون هنوز تموم نشده بود ...
سر پر شوری داشتم ... جنگ بود ... دکتر میخواستن ... مجبور بودم برم ... باید میرفتم ... اونم اومد ... با هم تو یه گروه ... نسرین ، هم گروهیمون بود ... یه تیم بودیم و با هم اعزام شدیم ... پروانه افتاد توی داروخونه ... من توی بیمارستان صحرایی ... نسرین بیمارستان وسط شهر ... یه پنجشنبه بود ... پروانه ، یه سری دارو برام فرستاد ... یه پسری بود ، که خونشون ، خمپاره بارون شده بود ... خودش تیر خورده بود ... یکی از داداشاش مرده بود ... هر دو تو خط مقدم بودن ... ولی خبری از خونشون نداشتن ... باید به خانواده اش خبر میدادیم ... خونشون ، تو نخلستون بود ... با جیپ بیمارستان صحرایی ، رفتیم ...
نخلستون آوار شده بود ... وقتی که رفتم ، از اون خونه ، فقط تلی از خاک مونده بود ... دم غروب بود ، ولی هنوز ، دود و آتیش تو هوا بود ... یه زن وسط حیاط ضجه میزد ... چهارتا جنازه وسط حیاط بود ... دراز به دراز ... پر خاک و خون ... یه دختر اون وسط بود ... اونم خمپاره خورده بود ... ولی زنده بود ... پروانه ، پیش زن موند ... من جنازه ها رو منتقل کردم ... مرتب فحش میدادم ... اینا چرا نمیرن ؟ ... چرا فقط دردسر درست میکنن ؟ ... چرا چسبیدن به چارتا نخل ... نسرین ، دختر رو سوار جیپ کرد و منتقل کرد به بیمارستان ... من جنازه ها رو وسط همون نخلستون ، چال کردم ... برگشتم ... پروانه ، میخواست پیش زن بمونه ... باید به خانواده اون مجروح خبر میداد ...
وقتی برگشتم ، وسط بیابون ... تو بیمارستان صحرایی ، اون جوون رو منتقل کرده بودند اهواز ... یه حمله شد ... دوباره ، سر من خیلی شلوغ شده بود ... پروانه ، پیرزن رو برده بود اهواز ، برای دیدن اون جوون ... نسرین ، تو همون بیمارستان ، وسط شهر بود ... تعداد مجروحین زیاد شده بود ، من باید میرفتم خط ... ترکش خوردم ... اسیر شدم ... عقیم شدم ... وقتی برگشتم ، پروانه ، با اون جوون ازدواج کرده بود ... ازش یه دختر داشت ... نسرین شیمیایی شده بود ... موجی شده بود ... وسط همون شهر ...
نمیخواستم ... نمیخواستم ، زندگی پروانه رو بهم خورده ببینم ... هنوز شر و شور داشتم ، روحیه جوانمردانه ... بهترین گزینه پیش روم ، ازدواج با نسرین بود ... دو سه سالی که باهاش سر کردم ، دیوونه شدم ... منم مث خودش دیوونه شدم ... تا حالا یه موجی دیدی ؟ ... زندگی با یه آدم موجی خیلی سخته ... خوب منم عقیم بودم ... این به اون در ...
از پروانه کناره گرفتم ، دور و برش نپلکیدم ... خودم رو نشون ندادم ... اینا رو میگم ، که بدونی ، طلاقش از بابات ، ربطی به من نداره ... اون زندگی خودشو داشت ... جنگ تموم شده و نشده ، زن برگشته بود به سر زندگیش ... دخترش خوب شده بود و ازدواج کرده بود ، با پسر داییش ، حمید ... پروانه هم ، با جوون تیر خورده ازدواج کرده بود ... فریــــد ... این حق پروانه بود ... حتی اگه خبر از زنده بودن من داشت هم ، بازم حقش بود ... همه دیده بودن من ترکش خوردم ... همه دیده بودن که دارم جون میدم ... بعدم که با خمپاره بارون اون شب ، تل جنازه های رو هم مونده ، تو اون صحرای محشر ، قابل شناسایی نبود ... لابـــــد ، حق داشتن که فک کنن ، منم مردم ... حتی برام مراسم هم گرفته بودن ... و پروانه تو مراسمم شرکت کرده بود ... حتی نسرین ...
یه مرده ، وقتی سر از قبر در میاره ، نباید انتظار داشته باشه که همه چی سر جاش باشه ... منم انتظار نداشتم ... مامانت طلاق گرفت ... نمیتونست با بابات بسازه ... تو اونجا رو دیدی ... جای مامانت ، اون وسط نبود ... با سعید ازدواج کرد ... اشتباه کرد ... ولی مجبور بود ... پدر بزرگت ، از ترس اینکه دوباره به فرید برنگرده ، دست از سرش بر نمیداشت ... کم از سعید کتک نخورد ... کم سعید روش چاقو نکشید ... من زندگی با یه موجی رو ، داشتم ، اون با یه روانی بدبین ... با سعید به آخر رسید ... منم با نسرین به آخر رسیدم ... اون از سعید طلاق گرفت ، بابات مرد ... من از نسرین ...
وقتی فهمیدم طلاق گرفته ، وقتی خودم طلاق گرفته بودم ... وقتی که زندگیم به بنبست رسیده بود ... سعی کردم خودم رو از اون بنبست نجات بدم ... مامانت رو هم نجات بدم ... یه عقب گرد کردم ... باید از بنبست میزدم بیرون ، تا هر دومون رو از اونجا نجات بدم ... خودم رو به مامانت نزدیک کردم ... منتقل کردم به بیمارستانی که مامانت توش کار میکرد ... با هم دوباره روبرو شدیم ... از نسرین چیزی نگفتم ، ازدواج کردیم ... این اون خیانتی بود که من کردم ... قایم کردن ازدواجم و طلاقم ، با نسرین ... مامانت که فهمید ، دیوونه شد ... زد به سرش ، نسرین دوست مشترکمون بود ... درسته که تموم شدن جنگ ، هر کی رو به سر خونه و زندگی خودش کشونده بود ... ولی بازم یه روزی هم سنگرش بود ... طردم کرد ... به هوس بازی متهمم کرد ... به نامردی متهمم کرد ... به زندگی دوباره با نسرین محکومم کرد ... نسرین ازم بچه میخواست ... من نمیتونستم بهش بدم ... ولی بعد طلاق هم دیوونه تر شده بود ...
دوباره برگشتم به نسرین ... به یه موجی ... من محکوم بودم به زندگی با اون ... خودم انتخاب کرده بودم و باید سر این انتخاب ، میموندم ... مجاب شدم که حق نسرین ، طرد شدن نیست ... و باش موندم ... موندم تا اینقد حالش بد شد که خودکشی کرد ...
زندگیمو به پاش ریختم ، بهترین کشورها ، برای معالجه بردمش ، ولی ... زنها همشون گاهی ناقص العقلن ... گاهی بیعقلن ... اینجوری نگام نکن ... راس میگم ... بعدشم که دکتر احمد مرادی و پوریا ... این به من مربوط نیست ... بهتره درموردش ، از مامانت بپرسی ... پوری پسر من نیست ... تو هم دختر من نیستی ... ولی پروانه عشق منه ... من این حقو دارم که بعد از اینهمه سختی کشیدن ، چند صباحی ، آخر عمرم ، از نعمت داشتن بچه و همسر و عشق بهرمند بشم ؟ ... دارم پانتی ؟ »
داشت ... چرا که نه ... پانتی یادش بود که بعد از رفتن دکتر صمدی ، از زندگیشون ، طوفان شروع شد ... همه چی بهم ریخت ... ماما ، جون به لبش رسیده بود ... اون سردردهای بی امان ... دائمی ... یدو اون موقع کجا بود ؟ وقتی که عمه زبیده ، خونه رو سرش آوار شد ... وقتی که همه بچه هاش مردن و فقط زنعمو نرجس موند ... وقتیکه عموی بزرگش شهید شد و باباش تیر خورد ؟ ... وقتیکه زنعمو نرجس تو خون خودش غلت میزد ... وقتی ماما ، زندگیشونو سر و سامون میداد ... وقتی ... اون وقتا ، باز هم مامان فاحشه بود ؟! ...
نه نبود ... مامان ، زن بود ... ولی ... پانتی ، سعی کرد به یاد بیاره ... تموم تعصباتی که ، یه عمر یاد گرفته بود ... تعصب مکروه بودن طلاق ... تعصب حروم بودن ازدواج مجدد زن ... تعصب حروم بودن عشق ... تعصب کنیز بودن زن ... همیشه از این تعصبات فراری بود و خودش درگیر ... با اینکه ادعای تجدد داشت و خودش را متمدن و با فرهنگ میدونست ، بازم زنجیر فرهنگ بادیه نشینی بود ... حداقل درمورد مادرش بود ... مرگ خوبه ، برای همسایه ...
عشق و عاشقی و ازدواج مجدد و ، بهرمندی از یه زندگی خوب و ایده آل ، حق دکتر بود ، ولی ، فکرش هم در مورد مامانش ، دیوونه اش میکرد ... بازم ، ته مه های خودش رو که نگاه میکرد ، میدید ، از زندگی مادرش با این سبک و سلوک خوشحال نیست ... مگه مادرش ، اون وسط ، اون طایفه رو ندیده بود ... مگه کور بود ؟! ... مگه زندگی عمه زبیده رو ندیده بود ؟! ... مگه ، باباش رو ندیده بود ؟! ... چرا ؟! ... چرا این اشتباه رو کرده بود و جواب بله داده بود به باباش و پای بله اش نمونده بود ...
مگه بخاطر همین ، دکتر صمدی رو محکوم به زندگی با نسرین نکرده بود ؟ ... پس چرا خودش بخاطر همون انتخاب ، بخاطر همون بله ، به پای بابا نمونده بود ؟ ... مگه همین الان ، دست و دلش برای پانتی نمیلرزه ؟! مگه پانتی رو محکوم به این زندگی نمیکنه ؟! ... پس چرا خودش این حکم رو قبول نداشت ؟ از روی تخت بلند شد ... سرش گیج میرفت ، ولی مهم نبود ... نباید اجازه میداد ، خر فرض شه ...
مامانش تو آشپزخونه ، پشت به اُپن و رو به سینک ایستاده بود ... پوری اون دور و برا نبود ... از موضع قدرت دراومد ... قدمهاشو محکم کرد ... مامانش برگشت : « پانتی ! ... گلم ، چرا پا شدی ماما ؟ ... عزیزم ... برو بخواب ، غذات حاضر شد برات میارم ... »
اخمشو تو هم کرد ... با دو قدم دیگه به مامانش نزدیک شد ... بازوشو با خشونت گرفت ... کشید ... به زور ... مامانش اعتراض کرد : « اِ ... پانتی ، چی میکنی ماما ... حالت خوبه ... »
دندوناشو رو هم فشار داد ... مامانش رو با هول به داخل اتاق فرستاد ... مامانش ظریف و ریزه میزه بود ... برعکس اونو پوری ... قدش حتی به زور به سینه پانتی میرسید ... چشم و ابروی بور داشت ، قد ریز ... هیکل ظریف ... پانتی به غر غراش گوش نکرد ... با همون خشمی که از حرکات هیستریکش معلوم بود ، مامانش رو هول داد تو ، برگشت ، در رو هم رو هم فشار داد ... دکتر صمدی با عجله ، خودش رو به پشت در رسونده بود ... : « پانتی ... چی میکنی ؟ ... در رو باز کن ... »
دستش رو به دستگیره در گرفت ... باز کرد ... تو چشم دکتر خیره شد ... : « دکتر ؛ شما دخالت نکن ... لطفا ... یه کار کوچیکه ... مرسی » و باز هم در رو بست ...
مامانش هاج و واج مونده بود وسط اتاق و با چشمهای از حدقه در اومده به حرکات هیستریک پانتی نگاه میکرد ... پانتی با دست به تخت سینه مامانش زد : « چرا ؟! ... چرا با بابام ازدواج کردی ؟ »
مامان پوزخندی زد : « یه خورده دیر نیست برای این سوال ... »
پانتی دیوونه شد : « دیره ... خیلی دیره ... ولی تو کی جواب دادی ؟ ها ؟ ... چرا با بابام ازدواج کردی ؟ »
دکتر ، به در میکوبید و هی خواهش میکرد : « پانتی ، دخترم ... در رو باز کن ... الان هیجان برات خوب نیست ... حالت خوب نیست ... ببین منو ... ببین چی میگم ... پانتی ... درو باز کن ... پروانه ... در رو باز کن ... »
پانتی عصبی شد ... بیشتر جیغ کشید : « چرا زن بابام شدی ؟ ها ... بگو ... »
مامانش هم صداشو بلند کرد ... اونم جیغ کشید : « چون ولم نمیکرد ... چون میگفت دوسم داره ... چون روز و شبمو یکی کرده بود ... چون من دیگه برام مهم نبود با کی ازدواج میکنم ... چون وقتی به عشقم نرسیده بودم ، دیگه برام مهم نبود ، زندگیمو با کی شریک میشم ... چون اصلا زندگی نداشتم ... عشق من مرده بود ... قلب من مرده بود ... برام فرقی نمیکرد جنازمو با کی شریک شم ... »
دکتر صمدی هنوز تقه به در میزد ... : « پانتی ، پروانه ... داد نزنید ... الان پوری میاد ... بخاطر پوری ... »
زیر لب زمزمه کرد بخاطر پوری ... صداشو پایین تر آورد : « پس چرا پای انتخابت نموندی ؟ ... چرا وقتی خودت عرضه نداشتی پای انتخابت بمونی ، منو ... »
زد به تخت سینه اش ... سه بار ... « منو مجبور کردی پای انتخاب نکرده ام بمونم ... دکتر رو مجبور کردی پای اون انتخاب احمقانه بمونه ... »

ادامه دارد..
     
#15 | Posted: 15 Sep 2013 16:20 | Edited By: Alijigartala
دست مامانش بالا رفت ... با ضربه ، به روی صورتش فرو اومد ... : « انتخاب نوید احمقانه نبود ... بفهم . فرق منو تو و نوید رو بدون ... من نموندم ، چون نمیتونستم ، تحملش رو نداشتم ... مجبور نبودم ... مهرم حلال جونم آزاد ... تو مجبوری ... اینو خودت هم خیلی خوب میدونی ... میتونی ؟ بندت رو باز کن و بفرما ... راه بازه ... ولی نوید ... اون با من و تو فرق میکنه ... اون یه جانباز رو انتخاب کرده بود ... با چشم باز ... حماقت کرد انتخابش کرد ، و حماقت بزرگتری کرد که ولش کرد ... نسرین ، دیوونه نبود ... مادر زاد خل بدنیا نیومده بود ... مقدس بود ... بودن با نسرین ... به پاش نشستن ، خلوص نیت میخواست ... من کاری به نوید ندارم که چطور ترمز برید ... ولی از اول نباید اونو انتخاب میکرد ... وقتی میدونست ، نباید انتخابش میکرد ... و وقتی انتخابش کرد ، مجبور بود بی منت تا آخر راه باهاش بره ... یکی مث سعید ، دیوونه بود ... شکاک بود ... من احمق چی میدونستم وقتی انتخابش کردم ... وقتی از ترس دوباره رجوع نکردن بابات ، تند و بی فکر خودم رو انداختم تو چاهش ... ولی مجبور نبودم به پاش ایثار کنم ... حالا این من ... میخوای بگی من فاحشه ام ، بگو ... میخوای بگی من هوس بازم ، بگو ... میخوای داد بزنی ، بزن ... میخوای حرمت مادریمو بشکنی ، بشکن ... حرفی توش نیست ... همه اینا رو به پای ناتوانیم از زن بودنم میذارم ... به پای اون روزی که نتونستم تو روی پدر بزرگت بایستم و دست تو رو تو دستش نذارم ... به پای بی قانونی این مملکت که حضانت دختری مث تو رو به دست پدر بزرگی مث اون مجنون داد و منو از حق مادریم ساقط کرد ، میذارم ... به پای سر شکسته ام و دنده خورد شده ام از لگدهای پدر بزرگت ، که نتونستم بازم استقامت کنم و تو رو از دستش بکشم بیرون ... همه این بی حرمتی ها رو میذارم به پای همون کم کاریام ... »
گریه پر هق هق مادر ، دلش رو لرزوند ... اونم گریه کرد ... دیگه حتی به خاطر پوری هم نمیتونست این جوی که نمیدونست چرا بوجود اومده و مقصر کیه رو ، تحمل کنه ... مانتوشو به تن کشید و کیفش رو به کول انداخت ... باید از این جو پر اختناق دور میشد ... مامانش همون روی تخت ، خم شد و اشک ریخت ... پانتی کفششو پیدا نکرد و کفش آل استار پوری رو به پا کرد ... دکتر صمدی دنبالش راه افتاد و یه وند التماس میکرد و خواهش میکرد بمونه و به حرفاش گوش بده ... آخرشم کلید به دست ، با همون گرم کن تو خونه ای با همون تیشرت آستین کوتاه ، دنبالش افتاد ... اگه نمیتونست جلوشو بگیره ، حداقل میتونست باهاش هم قدم بشه ... هر چند ، پروانه هم توی خونه ، به حضورش احتیاج داشت ... ولی پروانه سفت تر و محکم تر از پانتی بود ... اون میتونست تحمل کنه ... این همه فشار ، تحملش برای یه مادر راحت تره ...گوشی رو برداشت و روی شماره پوریا مکث کرد ... دلش نمیومد از احساسات لطیف پوری مایه بذاره ... ولی چاره ای نداشت ... دوباره تو قالب خبیثش فرو رفت ... انگشت شصتش رو روی شماره پوری نگه داشت و فشار داد ... با بوق چهارم ، پوری جواب داد : « الو آجی ... دلت اومد اینجوری حالمو بگیری ؟ کجا رفتی تو ... »
لبشو به دندون گزید : « پوری ... نخواستم بهت ضد حال بزنم ... خودت که میدونی ، وقتی ماشین ندارم ، حالم بل کل دمره ... با این یابوئه قرار داشتم که ببینم ماشینم چی میشه ... حالا ، تو بیا اینجا ... بیا ، منم که مرخصی استعلاجی دارم یه چند روزی ... »
صدای پوریا با شوق بیشتری تو گوشی پیچید : « راست میگی ؟ ... جون آجی بیا ... دلمو نشکن دیگه ... دیشب خاله اینا اومده بودن ... دوستامم بودن ... ولی تو بازم دلمو شکوندی ... »
لبشو با زبون تر کرد ... به هم فشار داد : « کی اونجاست ؟ مامان ؟! ... دکتر ؟! »
« الان که هیچکی ... مامان تا هشت شب یه سر دو شیفته ... میخوایم آخر هفته بریم شمال ... یکی دو تا از شیفتاشو جا بجا کرده ... تو ام میای ؟ »
« نه داداشم ... تو هم نمیخواد سر خر بازی دربیاری ... بیا اینجا پیش خودم ، مزاحمشون نباش ... »
« اِ ... مزاحم چیه ؟ بابا ، بخاطر من ، سفر رو انداخته پنجشنبه جمعه ... بخدا منو هم شمردن ... »
« ای بابا ... حالا نجابت به خرج دادن و داخل آدم حسابت کردن ، تو چرا پر رو میشی ؟ ... اینا مثلا میخوان برن ماه عسل ، تو رو میخوان چیکار ؟»
« خودشون گفتن ... تازه بابام میخواد ماهیگیری هم یادم بده ... تو هم بیا ... آفرین تو رو خدا »
« لوس نشو پوری ... من خودم برنامه ام برای آخر هفته پره ... ولی دلتو نمیشکنم ... امروز تا مامان نیومده ، میام پیشت ... دکتر کی میاد خونه ؟ »
« دکتر ؟ ... با بابامی ؟ ... اون نرفته ... الان که بیرونه ... ولی امروز رسته ... غروب قراره با هم بریم دنبال مامان ... میای الان ؟ »
« میام ... پوری ؟ »
« جون ؟ »
« نظرت درمورد دکتر چیه ؟ بهش عادت کردی ؟ »
« بابام ؟ ... اینقد باحاله ... ولی همش حسرت این چند سالو میخورم ... من نمیدونم چرا این همه سال نبود ... ولی دلم میخواد از این به بعد باشه ... همیشه باشه ... »
مطمئن بود که پوری ، با دکتر احساس خوبی داره ... دکتر در کل ، پدر بود ... پدر بودن رو خیلی خوب بلد بود ... بوبولی رو تو بغلش فشرد ... زیر لبی گفت : « خوشحالم ... خیلی برات خوشحالم ... »
« آجی ، میای الان ؟ ... من حوصله ام سر رفته ... »
چشماشو بست ... دستی روی سر میشو که کنارش تو تخت دراز کشیده بود ، کشید : « آره میام ... تا غروب هم میمونم ، جبران دیشب ، ولی زودی بر میگردم ها ... پیله نکنی بمون بمون ... »
« نه آجی »
« پرامس »
« پرامس به خدا ... »
« اوکی ، پَ فعلا بای ... »
گوشی رو روی تخت انداخت ... بیچاره میشو تو همین دو روز از گشنگی نصف شده بود ... با خودش فکر کرد : خوب شد همبسترای شاران رو ازش نگرفتم ... وگرنه تا برگردم ، میشو خورده بودشون یه آبم روش ...
سریع ترین حالت ممکنه ، آماده شد ... لب تابش رو زیر چلش زد ... ظرف غذای میشو رو پر کرد ... یه تماس با آژانس سر خیابون گرفت ... چراغا رو خاموش کرد ... شیر گاز رو مثل همیشه بست ... لحظه آخر برگشت ، فلش مموریشو از روی میز تحریر تو اتاقش چنگ زد ... از خونه خارج شد ...
***
زنجیر فلش فانتزی خوشکلشو ، تو دست گرفت و جلوی چشم پوری تاب داد : « دینگ دینگ »
پوری خندید ... لپش چال افتاد ... کفشاش رو هم از دو بند تو یه دست دیگه اش آویزون کرد ... « اینم کفشات ... پات که پا نیست ... پای غول بیابونیه ... دیگه نمیشه پا تو کفشت بکنم ... خیلی برام گشاد شده ... »
« اینا رو برای چی آوردی دیگه » و دست دراز کرد و کفشا رو گرفت ... بچه مرتبی بود ... کفشا رو جفت کرد ، رو جا کفشی گذاشت ... پانتی لبخند زد ... از پسرای مرتب خوشش میومد ...
با اون دستش فلش رو از دست پانتی چنگ زد : « این چیه ؟ ... فیلمه ؟ »
بوسی رو چال گونه اش کاشت : « نه جیگیرم ... نسخه جدیده ... »
خوشحال شد ... : « جون من ؟! ... اورجه ؟ »
« اورج اورج ... کرک شده ست ... صد در صد اکتیو ... »
پوری فلش رو به لب نزدیک کرد ... بوسه ای عمیق و پر صدا روش نشوند : « آخ جون ... چه حالی بکنم من ... »
پانتی یه پس گردنی نه چندان محکم پشت کلش زد : « زیادم حال نکن ... روزی یه ساعت بیشتر حق نداری بازی کنی ... شیر فهم شد ؟! »
پوری دستش رو جای ضربه پانتی گذاشت و مالید : « آره بابا ... چرا میزنی دیگه ... یتیم گیر آوردی ؟ »
پانتی موهاشو بهم ریخت ... عاشق چشمای شیطونش بود ... اون چشمای خوشرنگ ، زیر مژه ها و ابروهای مشکی پر پشت ... : « تو دیگه بی تیمی ... اون منم که یتیمم ... شایدم دو تیم ... »
غم تو چشمای پوریا نشست ... پانتی خندید ... دلش نمیومد غم تو چشمای خوشکل پوریش بشینه ... : « بسه بسه ... نمیخواد برام گریه کنی ... بیا برو بازیتو بکن ... لب تاب منم وصل کن به نت ... تو بازی کنی ، من حوصله ام سر میره ... این بابات کوش ؟ از الان داره مامانو دو در میکنه ؟ مشکوک میزنه ها »
صدای خنده پوری در حال دور شدن به سمت اتاقش ، بلند شد : « نه بابا ... بیچاره ... زیر ذره بین ماما جرات نداره ... رفته جا برای مطب ببینه ... آخه آلمان که بوده ، تو کلینیک بوده ... اینجا دیگه باید مطب بزنه ... »
« چرا تا الان نزده ؟ »
پوری از دم در اتاق برگشت ... به پانتی خیره شد : « منتظر ماما بود ... منتظر بوده ببینه داستانش با ماما چطوری پیش میره ... اگه موندنی شد که مطب بزنه ، اگه رفتنی بود هم که هیچ ... »
مانتوشو به چوب لباسی آویزون کرد ... تو آینه نگاهی به قیافه خودش کرد و سعی کرد طبیعی ترین حالت ممکن رو به خودش بگیره ... یه خورده با موهاش ور رفت و تو همون حال هم گفت : « آها ... خو پَ تو برو به بازی برس ، تا منم ببینم چی هس یه غذایی درس کنم خودم و خودت و دکتر دور هم بزنیم به رگ ... برو دیگه ... اینجا وانسا ... اومدم بازی بی بازی ... »
« باش بابا باش ... تو هم نمیخواد غذا درس کنی ... بابام میاد درست میکنه ... دستپختش خوبه »
پانتی میدونست دستپختش خوبه ... خورده بود قبلا ... نچ نچی کرد و سری تکون داد ... ماما برای همین کارا ، دکتر رو به بابا ترجیح میداد ... یه خورده تو آشپز تق و توق کرد ... تند و تند یه بسته مرغ بیرون کشید و یه چهار پیمونه برنج خیسوند و رفت تو اتاق مامانش ... اسناد و مدارک ، همیشه توی کشو لباس زیرای مامانش بود ... ته ته ... خیلی سریع دست به کار شد ... نیازی نبود زیاد بگرده ... مامانش مدارک مربوط به پانتی رو توی یه پوشه دکمه دار آبی نگه میداشت ... درشو باز کرد و با سه چهارتا برگه رو زیر رو کردن ، پیداش کرد ... از تو پوشه بیرون کشید و چهارتا کرد و تو جیب پشت جینش گذاشت ... دوباره بقیه مدارک رو داخلش جا داد ... همه رو به همون ترتیب سر جاشون گذاشت و در کشو رو بست و نفس راحتشو با پوفی بیرون داد ...
برگشت تو آشپز و مرغ رو بار گذاشت ... آب برنج رو هم گذاشت ...
اولین بار بود برنج دم میداد ... دیگ بزرگ بود ... کار سختی بود براش ، ولی خوب از پسش بر اومد ... انجام این کار ، برای عمه زبیده ای که اینهمه کمکش کرده بود ، کار کمی بود ... از هفته پیش ، یدو ، تا الان ، با دو سه تا از رفیقاش اومده بود اونجا ... خدا رو شکر که تا اون لحظه از دست یدو کتک نخورده بود ... از دست طاها حسین راحت بود ... مدتی بود اونورا آفتابی نشده بود ... وگرنه باید بجز یدو ، طاها رو هم که انگار از همین الان ، وارث تمام و کمال رگ و پی یدوست ، تحمل میکرد ... گاهی از خستگی ، دل کوچیکش میخواست فرار کنه ... ولی به کجا ... تا کنار جاده رو بلد بود ... ولی از عمه زبیده پرسیده بود : « عمه از کنار جاده تا تهران چقد راهه ؟! »
و عمه متعجب تو چشاش زل زده بود ... شاید هم فهمیده بود ، فهمیده بود پانتی میخواد در بره ... چون بهش فهمونده بود : « از کنار جاده ، تا تهران ، یه شبانه روز راهه ... اونم با ماشین ... ولی ما اسیریم ... اسیر بین نخلستون ... این نخلا روح دارن ... اگه بخوایم از دستشون فرار کنیم ، روحشون میفته دنبالمون و تا هر جا که بریم ، بازم برمون میگردونه ... ولی وقتی برگردوند ، دیگه باهامون مهربون نیست ... وحشی میشه و میفته به جونمون ... آبرومونو میبره و به همه میگه چی میخواستیم بکنیم ... چاقو بر میداره و سرمونو گوش تا گوش میبره ... برای همینه که ما ، از وقتی که پا میذاریم تو نخلستون ، تا وقتی که بمیریم ، وسط همین نخلا میمونیم ... این زندگی ماست ... »
و پانتی حتی ترسیده بود قدم از قدم برداره ... از روح نخلا که به نظرش کاملا شبیه روح یدو بود ، ترسید ... پا عقب کشید و مجبور شد ...
ولی عمه زبیده ، با هیجان ، بغلش کرد ... بهش گفت که با معلم صحبت کرده ... قراره بره و امتحانای آخر سال رو بده ... بره و سه تا کتابشو امتحان بده ... و پانتی ، تو مطلق تاریکی ، کورسوی امیدی دیده بود ... با عشق خونده بود ... وقتی یدو اومد ، تو طویله ، دور از چشم یدو ، صبح سحر نشسته بود و خونده بود ... وقتی یدو تو مُضیف بود ( اتاقی که وِیژه پذیرایی از مهمان ، ترجیحا مرد و غریبه ست و اهل خونه بجز برای تمیز کردن ، پا توش نمیذارن و حق استفاده از اون رو ندارن . تو خونه های مهندسی ساز ، دری به بیرون داره و تو خونه عمه زبیده ، اولین اتاق جفت در حیاطه ... در واقع یه چیزی شبیه بیرونی زمان سلاطنه ) ، مث سگ پشت در مضیف می ایستاد ، تا یدو امر کنه و اُرد بده و پانتی با کله بدوئه ... وقتایی هم که میرفت بیرون ، پانتی تند و تند کتاب و دفترشو بر میداشت و میرفت تو طویله مینشست و میخوند ... وقتی که یدو نبود ، راحت تر بود ، اقلا روزی یه ساعت میتونست بره دنبال لمویی و به بهونه های مختلف ، اونو برای یکی دو ساعتی بیاره خونشون و با هم درس بخونن ... لمویی هنوز شرایط استفاده از کلاسا رو داشت ... هنوز چرداق میرفت ... جایی که رفتنش برای پانتی قدغن شده بود . امروز اولین امتحانش بود و از شانس بدش ، یدو هنوز قصد رفتن نکرده بود ...
عمه زبیده ، یه خورده حال ندار بود ... با این حال ، به پانتی قول داده بود تا اون بره و بیاد ، سر یدو رو گرم کنه ... پانتی هم غذا درست کرده بود ، تا هم کمک حال عمه باشه ، هم از این طریق ازش تشکر کرده باشه ، هم بهونه ای دست یدو نده ... برنج و دم داد و خورش بامیه رو هم بار گذاشت و تند و سریع ، آماده شد بره امتحان بده ... قلبش مث گنجیشک تو سینه میزد ... تا بره و برگرده ، استرس داشت ... ولی با این حال ، خوب داد ...
« خسته نباشی دخترم ... چی میکنی ؟ »
به عقب برگشت ، دکتر تو چارچوب ورودی آشپزخونه دست به سینه ایستاده بود ... لبخندی زد و استرس رو از روی چهره اش زدود : « سلام دکتر ... شما هم خسته نباشی ... پوری اصرار داشت بیام ... حالا هم که اومدم ، گفتم یه غذایی درس کنم ، با هم دور یه میز بخوریم ... چای میخورین ؟ »
دکتر ، چینی به بینی اش داد ... صورتش رو تو هم جمع کرد و با لحن شوخی گفت : « نه ... نه تا وقتی که بخوام از دست یه غریبه چای بخورم ... »
پانتی متعجب ، چماشو گرد گرد : « غریبه ؟! »
دکتر روی صندلی تو آشپز نشست : « آره غریبه ... قدیما یادته ، به من میگفتی بابا ... الان میگی دکتر ... غریبه شدی دیگه ... »
پانتی نخندید ... تو صورت دکتر خیره شد : « قدیما ... اون وقتا روحم زخمی نشده بود ... از قدیما خیلی گذشته دکتر ! ... من دیگه اون بره تازه یتیم شده دنبال دست نوازش گر پدر نیستم ... »
دکتر ، سرش رو به زیر انداخت : « میدونم ... منم دیگه اون مرد جوون پر شر و شور گذشته نیستم ... منم روحم زخمدیده ... ولی سعی میکنم ، در کنار شماها ، ترمیمش کنم ... »
پانتی لیوانی به نیمه از چای پر کرد ... جلوی دست دکتر گذاشت ... برای خودش هم ریخت ... روی میز روبروی دکتر نشست ... از نصیحتهای پدر گونه اش استفاده کرد ... از زخمشاش شنید ... از سختی روزهای گذشته اش و از خوشبختی الانش ... در کنار اونها ... بعد هم با اجازه ای گفت و راه اتاق پوری رو در پیش گرفت ...
پوری هنوز هم در حال بازی بود ... حتی متوجه ورود پانتی به اتاق نشد ... پانتی هم از فرصت بدست اومده استفاده کرد ... پشت لب تاب نشست ... پیامی برای چراغ آف امید گذاشت و بالای سر پوری ایستاد ... تعجب میکرد ... اینهمه که بیا بیا کرده بود ، حالا که پانتی اومده بود ، انگار صرف همین اومدن کافی بود ... پوری حتی سر از سیستم بر نمیداشت که نگاش کنه ... پس گردنی ای ، هر چند آروم به پشت سر پوری زد : « اوی ... پسر خوشکله ... تحویل نمیگیریا ... این بود بیا بیات ؟ »
پوری سر از سیستم بلند نکرد ... فقط دستش رو جای ضربه مالید : « پانتی ... ببین چه باحاله ... بازی میکنی ؟ »
« نه ... تو هم بهتره دیگه فعلا تعطیلش کنی ... بابات اومده ... »
نخیر مث اینکه پوریا واقعا غرق شده بود ... چشمش به چراغ چشمک زن روی نوار ابزار لب تاب افتاد ... برگشت و پشتش نشست ... امید نوشته بود : « هیچ معلوم هست کجایی ؟ یه موقع یه خبری از خودت ندیها ... نکنه سرت جای دیگه ای گرمه ... »
خندید ... این امید هم واقعا اخر آی کیو بود ... تایپ کرد : « آره سرم واقعا هم گرمه ... »
امید شکلک متعجبی فرستاد و پرسید : « چطور ؟! برنامه ات چی شد ؟ ... قرار بود با هم مفصلا صحبت کنیم ... »
« آره واقعا ... بعد از اون قهر ؟! یادت رفته قهر کرده بودی ؟ »
« چرت نگو ... شارژم تموم شده بود ... خوب نگفتی چه خبرا ؟ »
« امید ، تو میدونی از کدوم کشور میتونم راحت دو سه هفته ای ویزای تحصیل و اقامت بگیرم ؟ »
« چی ؟! پانتی ، تو هنوزم سر فکرای احمقانه اتی ... دیگه کم کم دارم مطمئن میشم مالیخولیا گرفتی ... »
« کوفت ، مالیخولیا چیه ؟ ... تو نمیدونی تو این چند روز چه قد اتفاق افتاده بود ... من قسم خورده بودم با خودم ، عهد بسته بودم ... منتظر نشونه بودم ... نشونه هم که جور شد »
« صاف حرف بزن دختر ... بلیط لاتاریت برنده شده ؟ »
از ته دل خندید ... تایپ کرد : « از اونم بالاتر ... تصادف کردم »
« چی ؟! با چی ؟! ... الان چطوری ؟ حالت خوبه ... »
« نه مرده ام ... الانم از اون دنیا دارم باهات چت میکنم ... تو هم یه چیزیت میشه ها ... »
« پانتی دیوونه ام کردی ... صاف حرف میزنی یا نه ؟ »
« خوب بابا ... تو هم تیک میزنیها ... عصبی ... با یه دیوونه دم کلفتی آشنا شدم ... عمدی زد لت و پارم کرد »
« پانتی ، سر جدت درست حرف بزن ... لت و پارم کرد یعنی چی ؟ دیوونه کیه ؟ »
پانتی اخم کرد ... عصبی به عقب برگشت : « پوری ! سرتو از تو اون زهرماری بکش بیرون برو برام یه لیوان چایی بیار ... زیر گاز رو هم ، چک کن کم باشه »
دوباره برگشت ... به مانیتور خیره شد و تایپ کرد : « جریانش طولو درازه ... یه یارو گردن کلفته ای ، پیمانکار شرکته ، پروژه اش زیر دستمه ... ایراد داشت ، دست گذاشتم رو ایراداش ، اینم خواست مثلا تهدید کنه ، دنده عقب زد تو ماشینم ، سرم شکست ، بعدم که نوبت کمیسیون داشتم ، خودش رفت جفت و جورش کرد ... الان ، من دیگه پانتی ام ، پانتی خالی ... باورت میشه امید ؟! عهد بسته بودم که اگه پانتی شدم ، پانتی وار زندگی کنم ، و اگه اینبار نشد ، بشینم مث بچه آدم به پای سرنوشتم ... الان میفهمی ؟! من پانتی ام ... یعنی باید مبارزه کنم ... شجاعت به خرج بدم ... به خودم تکونی بدم ... اینو که دیگه متوجه میشی ؟ ها ؟! »
« آره ... مبارکه ... خوب حالا این لاتاریت کی هست ؟ از این آدمای دیوونه دوری کن ... خودتو با همچین کسایی در ننداز ... »
« تو نگران من نباش ... »
« ولی من نگرانم ... پانتی حواست هست میخوای چیکار کنی ؟ »
« آره من حواسم هست ... باورت میشه ، شناسنامه ام سفیده ... اقدام میکنم برای ویزای تحصیلی ... هر جا که شد ... بعدم خونمو میفروشم ، به اسم خودمه ... به بقیه اموال هم احتیاجی ندارم ... حسابم کافیه ... یه جا که رفتم ، از اونجا میرم انگلیس ، شایدم آلمان ... اگه هم شد کانادا ... فعلا برام این مهمه که از سریعترین جایی که میتونم ویزا بگیرم ... مدارکم از قبل ترجمه شده است ... پاسم رو هم از فردا میرم دنبالش ... طبق انحصار ورثه ، سهم من از اموال بابا مشخصه ... از همین دیوونه دم کلفت میتونم استفاده کنم و زود آبشون کنم ... تو ثبت فک کنم آشنا داره ... وقتی تو ثبت احوال آشنا داره ، به نظرت تو املاک هم داره ؟ »
« تصمیمت جدیه ؟ »
« آره ... دیگه خسته شدم ... میدونی ماما با کی ازدواج کرده ؟ با دکتر صمدی ... شوهر سومیش ... الان هم اومدم خونه اش ... نمیتونم از کاراش بیخیال رد شم ... حس خوبی ندارم ... ولی در عوض پوری خیلی خوشحاله ... »
« الان اونجایی ؟ »
« آره ... تو اتاق پوری ام ... پوری هم سرگرم بازیه ... انگری برد نسخه جدید ... »
« اِ اینم معتاد انگری برده ؟ »
« آره مگه تو هم هستی ؟! ورژن جدیدشو براش دانلود کردم ، داره بازی میکنه ، انگار نه انگار با اشک و آه و زاری منو کشونده اینجا ... »
« میشه ببینمش ؟ »
پوریا باشه ای گفت و پانتی وب رو روشن کرد و از اتاق بیرون زد ... تو آشپز ، دکتر رو در حال پاک کردن سیب زمینی دید ... خندید ... : « به چی میخندی شیطون ؟! »
دستش رو به دهن زد و به کناره دیگ کشوند ... برنج دم اومده بود ... زیرش رو تا حد ممکن پایین کشید ... مرغها هم پخته بودند ... زیر اونها رو هم کم تر کرد ... یه لیوان چای ریخت و باز از دکتر پرسید : « شما چای میخوری ؟! »
« نه ... چقد تو چای میخوری دختر ... نگفتی به چی میخندی ؟ »
صندلی رو عقب کشید و روبروی دکتر نشست : « به شما ... مث اینکه سخت ترین کار ممکن رو دارین انجام میدین ، خیلی با دقت کار میکنین ... »
دکتر هم تک خنده ای زد : « خوب چیکار کنم ، میخوام برای بچه هام سیب زمینی سوخاری درست کنم ... هنوز دوست داری ؟! »
عاشق سیب زمینی سوخاری بود ... عمه زبیده ، تا تونسته بود ، سیب زمینی ها رو نازک پوست گرفته بود ... پانتی امتحاناشو میداد ، میرفت چهارم ، طاها ، سوم ... عید بود ... عیدا رو دوست داشت ... هر جا بود فرقی نداشت ... پارسال عید رو خونه عمو حمید بود ... اهواز ... امسال فقط دو روز تونسته بود ، اونجا بمونه ... یدو بیشتر از دو روز اجازه نداده بود ... از نظر اون ، طاها بزرگ شده و درست نیست ، پانتی مرتب اونجا باشه ... عمه زبیده سیب زمینی ها رو داد پانتی سرخ کنه ... دو کره پا نشسته بود تو آشپزخونه محقر عمه زبیده ... روی اجاق گاز تک شعله ای کوچیک عمه زبیده ، سیب زمینی سرخ میکرد ... طاها ، ناخن میزد ... پانتی سعی میکرد جلوشو بگیره ... طاها عصبانی شد ... با لگد به زیر تابه زد ... تابه برگشت ... روغن داغ با سیب زمینی های سوخاری ، دست و پاشو سوزوند ... هنوز دقت میکرد ، جای سوختگی ای که تا مدتها مونده بود و چرک کرده بود و عفونی شده بود ، پیدا بود ... کم رنگ ، ولی با دقت ، مشخص ...
لبخندی زد : « نه دیگه دوست ندارم ... ولی پوری مث اون موقع های من ، دوست داره ... برای اون درست کنین ... »
به ساعت رو مچ دستش نگاه کرد ... از دو دقیقه ، یه دقیقه بیشتر گذشته بود ... دوباره با اجازه ای گفت و با لیوان چای به طرف اتاق پوری حرکت کرد ... پوری هنوز مشغول بود ... هر موقع پوری بود ... یا پانتی اونجا بود ، برنامه همین بود ... امید هم پوریا رو دوست داشت ... به جای پانتی ، به دیدن قیافه ناز و ملوس پوری هم بسنده میکرد ... و پانتی همیشه از این یه مورد میخندید ... : « پوری ، از وب درش بیار کار دارم ... »
پوری تند تند خداحافظی کرد و از حالت وب خارج شد ... پانتی نفس عمیقی کشید و انرژی ای برای بحث کردن با امید ذخیره کرد ... ولی مث اینکه امید دیگه زیاد پا پی اش نبود ... کنجکاوی نکرد ... فقط بهش متذکر شد : « زیاد هم به اون شناسنامه سفید اعتباری نیست ... »
پانتی پرسید : « چطور ؟! »
امید تایپ کرد : « آخه همینطوری که نیست ... استعلام میشه ... البته اگه ممنوع الخروج نشده باشی ... »
پانتی دلهره گرفت ... ولی با خوش بینی جواب داد : « نه نیستم ... در ضمن ، شناسنامه ام المثنی نیست ... توضیحات هم نداره ... برای همه که استعلام نمیگیرن ... فقط برای بعضیا استعلام میگیرن ... حالا از این دیوونهه میپرسم ... اون راه و چاهشو بلده ... دمشم به دم خیلیا بسته است ... فقط کافیه باش راه بیام »
« باش راه بیام یعنی چی ؟ »
« هیچی ... یعنی وقتی برگشتم سر کار ، به یه بهونه ای پروژه اش رو ارجاع میدم به یکی دیگه ... یخورده هم باش تیک میزنم ... مطمئنا بیشتر از اون یه خورده تیک زدنه ، برام کار انجام میده ... »
« پانتی ، این مدل حرف زدن ، حالمو بهم میزنه ... صرف شناسنامه سفید ، مسئولیت تعهد رو از روی دوش تو بر نمیداره ... »
عصبی ، پوست لبش رو به دندون گرفت : « از روی دوش اون چی ؟ ... بر میداره ... اونقدرا هم پست و کثیف نیستم ... میرم یه جایی خودم رو گم و گور میکنم و اولین اقدامی که میکنم ، باز کردن همین چفت و بستای دور پامه ... »
     
#16 | Posted: 15 Sep 2013 16:24
فصل ۸

« پانتی ، این مدل حرف زدن ، حالمو بهم میزنه ... صرف شناسنامه سفید ، مسئولیت تعهد رو از روی دوش تو بر نمیداره ... »
عصبی ، پوست لبش رو به دندون گرفت : « از روی دوش اون چی ؟ ... بر میداره ... اونقدرا هم پست و کثیف نیستم ... میرم یه جایی خودم رو گم و گور میکنم و اولین اقدامی که میکنم ، باز کردن همین چفت و بستای دور پامه ... »
نوشت : « موفق باشی ... فقط مواظب باش ، وقت باز کردن اون چفت و بستا ، بند دور پات گیر نکنه و با کله بندازت زمین ... آروم بشین یه گوشه و با فکر و صبر ، دونه دونه بازشون کن ... کاری نداری ؟ من باید برم ! »
پانتی گیج شد ... معنی حرفاشو درک نکرد ... به نظرش ، دوباره امید غیرتی شده بود و ... تایپ کرد : « کجـــــــــــــــــــا ؟ »
و امید که نوشت : « معذرت میخوام ... کلاس دارم ، باید برم »
و پانتی که دوباره تایپ کرد : « خسیسِ گناسِ ناخن خشک ... زورت میاد چار کلمه با آدم اختلاط کنی ؟ تو که این ساعت کلاس نداشتی ؟! » و کنارش ، یه شکلک زبون درآوردن فرستاد
« حالا دارم ... بعدا با هم حرف میزنیم ، فعلا بای »
چراغ امید ، آف شد ... پانتی فکر کرد : حتی صبر نکرد جواب خداحافظیشو بدم ... اینم بعضی وقتا یه چیزیش میشه ها ...
از پشت لب تاب بلند شد ... مثل اینکه ، پوری هم قصد دل کندن نداشت ... با یه شیطنت دخترانه ، دکمه سیستم پوریا رو زد و کلا سیستم رو خاموش کرد ... صدای جیغ پوری بلند شد : « اوی ... چیکار میکنی مردم آزار ... »
پانتی نوک موهای جلوی سر پوریا رو که توی صورتش پخش افتاده بود و قیافه اش رو با نمک تر میکرد ، بین دو انگشت گرفت و کشید : « فرار نمیکنه ، سرجاشه ، مطمئنم ... ولی به روده و معده و حوصله خودم زیاد اطمینان ندارم ... میذارن میرن از دستت ها ... بعد هی نیای عز و جز کنی آجی بیا ، آجی بیا »
پوریا هم موهای پانتی رو با دست به هم زد و صدای آخ سرم دیوونه پانتی رو درآورد و گفت : « بزن بریم تا معده ات و رودت و حوصله ات در نرفتن ، ببینم آجی نهار مامان دوز درست کرده یا نه ... »
« پَ چی فکر کردی ؟ ... فقط باید بیای کمکم کنی یه خورده دیگه از کاراش مونده با هم تموم کنیم ... »
دستش رو دور گردن پوریا گذاشت ، و با هم خنده کنان پا به آشپز گذاشتند ... دکتر ، همه مخلفات غذا رو آماده کرده بود و حتی میز غذا رو هم چیده بود ... پانتی شرمگین شد ... گاهی ، هنوز هم توی ته مه هاش ، کار کردن مرد رو ، برای مرد شرم آور و برای زن شرم آورتر میدونست ... یه زن ، باید زنیتش رو با اجازه ندادن به مردش برای انجام کارهای خونه نشون بده ... هر چند گاهی هم زیاد خودش رو ملزم به پایبندی به همچین عقیده ای نمیدید ... وقتایی که میرفت سر کار و مث سگ جون میکند و آش و لاش میرسید خونه ، به این نتیجه میرسید : نه هر زنی ... زن شاغل ، با چه جونی باید تو خونه هم خر حمالی کنه ... گاهی میتونست به مامانش هم ، بعنوان یه زن شاغل ، نگاه کنه ... اگه اون بغض بی پدر میذاشت ...
بعد از ظهر ، دکتر ، سعی کرد پانتی رو توی خونه نگه داره ... لابد قصد داشت ، اونو با مامانش روبرو کنه ... شایدم جدیت به خرج میداد تا ، کینه و کدورتهای بی پایان پانتی رو ، از دلش برداره ... پانتی تو رو دربایستی مونده بود که شاران تماس گرفت ... میخواست بیاد بهش سر بزنه و پانتی این اومدن رو ، بعنوان راه فرار ، در نظر گرفت و از اومدن شاران ، اون وقت روز ، بشدت استقبال کرد ...
تند و تند ، دفتر دستکش رو جمع و جور کرد و عاشقانه پوریشو بوسید ... از موقعی که ، خدا ، عمر دوباره ای به پوریا داده بود و اونو دوباره به خونواده برگردونده بود ، مدت زیادی میگذشت ، اون وقتا فقط بخاطر عشق و علاقه ای که به پوریا داشت ، دست و دلش میلرزید و حالا ... عادت کرده بود که همیشه دست و دلش برای پوریا بلرزه ... لابد این عادت هم برمیشگت به اخلاقهای خاص ژنتیکیش ... پسر دوست بودن و ... لوس کردن پسرا وقت مریضی ... و حتی بعد از اون ...
آخرین روزهای عید ، عمو حمید ، با خانواده ، خونه عمه زبیده بودند ... مثل اینکه ، قانون منع رفت و آمد ، فقط در حق پانتی ، باید اجرا میشد ... یکی مث طاها ، از اون معاف بود ... لازم نبود طاها تو رفت و آمد به خونه اونها حد و حدودی برای خودش قائل بشه ... همین که پانتی از رفت و آمد به خونه پسر دار منع میشد ، کفایت میکرد ... دیگه قرار نبود که این سختگیریها ، برای رفت و آمد پسری مث طاها که هنوز پشت لبش سبز نشده ، شاشش کف کرده بود ، رعایت بشه ...
تازه اون روزا ، نور علی نور شده بود ... عمو حمید ، طاها حسین رو آورده بود ، برای سنت اسلامی ، محلی ... پانتی از منظور و مفهوم حرفا ، نکته ای رو حتی ، درک نمیکرد ... سنت چیه و ... طاها ، هشت سالش بود ... کم کم میرفت تو نه سال ... اون روز خیلی گریه کرد ... یه آقایی ، از رفیقای یدو که گهگاهی پانتی دیده بودش ، اومد خونه ... پانتی رو فرستادن تو مطبخ ... وقتی دستور دادن اسفند دود کنه و بیاره دور سر طاها بچرخونه ، دیده بود که طاها دشداشه ای قرمز رنگ به تن داره و اشک چشماش رو گونه ها روونه و یدو تند و تند بهش قولای جور وا جور و اسباب بازیهای کنترلی و پول و هزار تا چی دیگه میده ...
اون روز سر پانتی به شدت شلوغ بود ... جشن گرفته بودن ... البته قرار بود بگیرن ... یدو سر کیسه رو شل کرده بود ... یه گوساله ... سه تا بره ، قرار بود بره ها رو قوزی کنن و شیکم پر ... قرار بود ، گوساله رو به سیخ بکشن ... حتی شنیده بود قراره لاشه درسته گوساله رو به سیخ بکشن ... واصلا باور نمیکرد ... ولی بوی روغن سوخته از روی آتیش که بلند شد ، کم کم باورش شد ... محوطه روبروی خونه عمه زبیده ، تو فضای خالی ، یه استیژ بزرگ از چَندَل ( چوب خشک و درازی که توی ساختمون سازی و چادر سازی ازش استفاده میشه ) ، علم کرده بودن ... روی سر استیژ رو ، چِتری ( پارچه برزنتی که از اون برای ساختن چادر استفاده میکنند ) سفید و آبی و قرمز راه راه گذاشته بودن ...
تو یه فرصتی که به دستش افتاد ، پرید رو بوم ... از اونجا میتونست تو تاریک و روشن پشت بوم بشینه و یه چیزایی رو ببینه ...
یه طرف چتری رو بالا زده بودن که کاملا جلوی خیمه رو نشون میداد ... دور تا دور چادرخیمه ، مُخده های قرمز رنگ بود و تشکچه ... قیلونهای آماده برای کشیدن ، جلوی هر پشتی ... استکانهای کمر باریک چای ... فنجونهای بی دسته قهوه خوری و دبه های ( قهوه جوش عربی ) روی آتیش قل قل کنون ...
مردانی که همه دشداشه های سفید رنگ پوشیده بودند با چفیه و اگال ... صندلهای براق و نو مردونه ، به ردیف جلوی ورودی خیمه ... که حتی پانتی نمیتونست تعداد اونها رو بشماره ... جوونهایی که لنگهای چهار خونه سفید و قرمز به کمر بسته بودند و چفیه هایی بی اگال به سر داشتن با زیر پوشهای مردونه به تن ... با پاهای برهنه ... در حال پذیرایی و بردن و آوردن قلیون و چرخوندن دبه های قهوه ... با مهارت ... یه گروه نوازنده ... ریفی ( سبکی از آواز خوانی عربی خوزستان ) ... سه تا کاسوره زن ( تیمپو یا دنبک ) و سه تا ربابه زن ... و شیش تا جوونی که کناره های لنگ همدیگه رو گرفته بودن و رقصهای سنتی عربی هماهنگی ، میکردند ... هر کدومشون یکی یه دونه زنجاری ( دف های کوچکی که شبیه دایره زنگی هستند ) به دست داشتند و همزمان با رقص از زنجاریها و گاهی از شمشیرهای براق استفاده میکردند و اون وسط رقص شمشمیر میرفتند ...
طاها حسین اون گوشه روی یه تشکچه قرمز نشسته بود و دشداشه قرمز به تن داشت ... هر کی از راه میرسید ، پاکتی به طرف یدو میگرفت که حتما توش هدیه ای برای طاها بود ... مهمانهایی از آبادان و شادگان و اهواز و خلف آباد ( رامشیر ) و کوت عبدالله و حمیدیه و حتی از راههای دور مثل اصفهان و تهران اومده بودند ... همه از دوستها و اقوام یدو ... عمو حمید هم دشداشه پوشیده بود و برخلاف همیشه که کت و شلوار به تن داشت ، لبخندی خفه و گنگ ، کنار لب داشت و کنار خیمه ایستاده بود و هر کی از راه میرسید ، به سمت یدو و زار ( زایر – کسی که زیارت زیاد رفته . در اصطلاح عربی خوزستان ، به شخص مهم و بزرگ میگن زار ) عاشور که در بالاترین قسمت مجلس نشسته بودند ، یا در حقیقت به روی چند مخده بزرگ لم داده بودند و قلیون میکشیدن ، هدایت میکرد ... ولوله ای به پا شده بود که پانتی ، به جای اینکه حض کنه ، از اون ولوله و ریخت و پاشها ، میترسید ...
از اون شب بعد از میهمانی ، طاها حسین ، که بعنوان یه مرد و یه شخص خیلی مهم ، به همه رسما معرفی میشد و ارج و قرب پیدا کرده بود ... بخاطر همون دشداشه قرمز رنگی که گاهی بچه های دیگه ، اونو تمسخر میکردن ، و هم بخاطر دردی که داشت و ناچاری ای که مجبورش میکرد یه جا بشینه و کمتر بدو بدو کنه و شر به پا کنه ، بد خلق و بهونه گیر شده بود ... علاوه بر یدو و عمو حمید ، حتی زن عمو و عمه زبیده هم لی لی به لالاش میذاشتن و دنبالش راه می افتادن و به خواست دلش ، هر چی میخواست و هر چی میگفت ، میگفتن چشم ... بعدها ، این چشم گفتنها و لوس کردنها ، به صورت عادت در اومد و کم کم طبیعی و عادی شد ...
دوباره و چند باره ، پوری رو بوسید ... تو گوشش زمزمه کرد : « اگه خواستن برن ، پشیمون شدی باهاشون همراه بشی ، زنگ بزن بیام دنبالت »
پوری باشه ای ناراضی تحویلش داد ... به طرف دکتر چرخید ، خداحافظی ای کرد که باز هم ، مورد لطف و عنایتش قرار گرفت و گفت : « خودم میرسونمت »
خواست اعتراض کنه که باز هم گفت : « زحمتی نیست ، دارم میرم مامانت رو بیارم ، سر راه اول تو رو میرسونم ، بعد میرم دنبال اون ... »
و چقد خوشحال شده بود که نگفته بود اول میرم دنبال مامانت ، و بعد تو رو میرسونم ...
بین راه بود که ، موبایلش زنگ خورد ... گوشی رو از کیف بیرون کشید ... با چشمای ریز شده به شماره افتاده روی صفحه خیره شد زیر لب زمزمه کرد : « این دیگه شماره کدوم خریه ؟ ... چقد رنده ! »
دکتر از گوشه چشم ، بهش خیره شد ... دست برد و ولوم پخش ماشین رو پایین تر کشید و این یعنی راحت باش و جواب بده ...
گوشی رو از سمت راست به گوش چسبوند ... نمیخواست گوشی اونقدر نزدیک گوش دکتر باشه ، که احیانا صدای اونور خط تو گوشی بپچه و به گوشش برسه : « بله ؟! »
صدا آشنا بود ... لحن آشنا تر : « بنتی یگانه ... سرت چطوره ؟ »
دوست داشت حالش رو جا بیاره ، ولی نه الان و نه توی ماشین و بیخ گوش دکتر : « خوبم ... امرتون »
صدای خنده ای تو اسپیکر گوشی پیچید : « چه مودب ، امرتون ؟! فعلا که ما شدیم کنیز مطبخی دنبال اوامر سرکار علیه مخدره »
اینبار پانتی بود که خندید : « بهت میاد ... فک کن ! ... »
« بچه پررو ! غرض از مرض ! خواستم بگم ماشینت ، تا فردا عصر آماده ست »
ابروهاشو بالا داد : « چه عجله ای بود حالا ... »
یه تک خند که بیشتر شبیه پوزخند به گوش پانتی رسید : « گفتم شاید قصد خودکشی داری ، خواستم از این فعل حرام دورت کنم ... »
« نه بابا ، به خاطر یه آهن پاره ؟! »
« نه به خاطر دوری از من ... »
خنده اش گرفت ... اصلا پشت تلفن جنتلمن نبود ... به اون اِهن و تُلپش توی شرکت هم نمیخورد این خوش مزه بازیها : « میبینم که قرصاتو خوردی الحمدالله »
خنده اش گرفت ... اصلا پشت تلفن جنتلمن نبود ... به اون اِهن و تُلپش توی شرکت هم نمیخورد این خوش مزه بازیها : « میبینم که قرصاتو خوردی الحمدالله »
صدای امیر محتشم با لحن کشداری تو گوشی پیچید : « اِ ... این مدلیشو دوست داری ؟ »
پانتی ابرو بالا انداخت : « منظور ؟ »
با همون لحن کشدار گفت : « هیچی ... خواستم سلیقه ات دستم بیاد ... »
پانتی گرمش شد ... دکمه پایین بر شیشه رو فشار داد و لای پنجره رو باز کرد ... پوفی کشید : « فکر نمیکنی یه خورده زیادی داری تند میری ؟ »
دکتر متعجب به طرفش چرخید ... گوشی رو از جلوی دهنش دور کرد و رو به دکتر لبخندی نرم زد : « با شما نیستم دکتر »
دکتر ، رو از پانتی گرفت و به روبرو خیره شد : « آهان ! معذرت میخوام »
حس کرد ابروهای دکتر به هم نزدیک شده ... شونه ای بالا انداخت و توی گوشی اووف کرد : « برای چهل و هشت ساعت ، سرعتت خیلی تنده مهندس ، میترسم یهو ترمز ببری ، شما هم که متخصص ترمز بریدنی ،... من کار دارم فعلا ،آدییوس ( خدا حافظ – اسپانیش ) ... »
امیر محتشم بلند خندید : « آستا پرونتو بی بی ( به زودی میبینمت کوچولو - اسپانیش ) »
لبخند پت و پهنی به لب نشوند و به دکتر خیره شد ... دکتر به طرفش برگشت ... لبخندش رو جواب داد : « من چیزی گفتم ؟ »
پانتی غلیظ و پر صدا خندید : « مگه من چیزی گفتم ؟ »
دکتر ، لپ پانتی و با دو انگشت کشید : « نه شیطون ، ولی نگات ... »
پانتی لب فشرد ... : « نگاه من یا اخم شما ؟ فک کنم تو هر دوش حرف بود ... بیخیال دکتر ... دنیا دو روزه ... همین دو روز و عخشست ... »
دکتر هم با صدا خندید : « اگه اینجوره ... » چشمکی زد : « پَ دعوای دیروزت چی بود ؟ »
عضلات صورت پانتی ، به سرعت تو هم مچاله شد : « اون فرق میکنه ... میشه بحثش رو نکنیم ؟ »
دکتر ابرو بالا انداخت : « برای همه عخشست ، به مامانت که میرسه ، کفرست ؟ ... باشه ، بیخیال ... ولی امیدوارم ، یه روزی که جای مامانت ایستادی ... هیچی ... چهارشنبه میای با ما ؟ میخوایم بریم انزلی »
پانتی با همون صورت در هم جواب داد : « نه مرسی ... ترجیح میدم همون برنامه روتین خودم رو داشته باشم ... خوش باشین »
دکتر ، کنار ساختمون بلند پارک کرد ... یه دستش رو به فرمون تکیه داد و به طرف پانتی چرخید ... با انگشتهای شصت و اشاره دست راستش ، بین دو ابروی پانتی رو از هم باز کرد : « حتما ، ولی خوشتر بود ، تو هم بودی ... اخمم نکن زشت میشی ... »

ادامه دارد..
     
#17 | Posted: 15 Sep 2013 16:25
هنوز شوخ بود ... هنوز در اوج جدیت ، شوخ بود ... با اینکه شونزده سال و اندی از اون روزها گذشته بود ، ولی گذر زمان ، روی اخلاق خاصش خط ننداخته بود ... اقلا نه به اندازه روی صورتش ... میتونست مطمئن باشه که هنوز هم ، دکتر میتونه یه پدر ایده ال باشه ...
***
پانتی ، پشت به اُپن ایستاده بود ... درگیر تلفن بود ... هنوز هضمش نکرده بود ...
شاران روی مبل ، پاهاشو دراز کرده بود رو دسته مبل با فر موهاش بازی میکرد : « من موندم تو کار این جماعت ... یکی مث تو از آسمون برات می افته ... یکی مث من ، باید تور پهن کنم آیا پا بده ، آیا نده »
پانتی دولا شد و توپ بازی میشو رو از روی زمین برداشت ... با یه ضربه ، توپ رو به سر میشو زد ... میشو جیغ کشید ... گربه لوس ! ... ضربه اونقدرا هم جون نداشت ... یه توپ اسفنجی و اینقد جیغ ؟! ... پانتی لب به هم فشرد : « حالا همچین آش دهن سوزی هم که نیس ... مرتیکه پوفیوز ، یه تهدیدش میشه این ... هم زد ماشینمو چول کرد ، هم دهن خودم رو سرویس کرد ... روشم که قربونش برم تا دلت بخواد زیاده ... اصلا تو چیکاره بودی ، زندگی منو برای اون دیوس ریختی رو دایره ؟ »
شاران بلند قهقهه زد : « جون پانتی ... اصن به من چه ، من داشتم به مامانت توضیح میدادم یه جوری حال و روزت رو راه بندازه که به موقع برسی به کمیسیون ، ولی حواسم بود که طرف هم تیز شده رو حرفام ... اولش دلم خوش شد شاید به لبام به منظور خاصی دقیق شده ... بعد فهمیدم زهی خیال باطل ، داره دنبال یه رد تو دهنم میگرده ... »
پانتی ، حرصی چرخید ... تو درگاه آشپزخونه برگشت : « ناز شصتت ... بییَه واسه خودت ... » و دستش رو مشت کرد و انگشت شصتش رو به بالا گرفت و به شاران نشون داد و ادامه داد : « بهرحال من کارم زیاد باهاش طول نمیکشه ، میتونی از تو زباله دونی برش داری برای خودت ... همینکه کار من باهاش راه بیفته ، بسمه ... »
شاران هم با همون لحن پر حرص جواب داد : « من ته مونده خورم ؟ نوش جونت تا ته ... »
پانتی از پشت اُپن برگشت : « زر نزن ... بیا موهامو بچپون تو این کلاه پلاستیکی ... » و دستش رو به بالا گرفت و کلاه پلاستیکی آبی رنگی رو تو هوا گرفت : « میخوام برم حموم ... گندیدم ... ولی با این بخیه ها نمیشه ... »
شاران خندید : « خوشم میاد خوب نوازشت کرد ... »
پانتی با لحن تند و پر حرصی جواب داد : « دارم براش ... بوزینه ... میزنه سر منو میشکونه ... هوی یواش سرم درد گرفت ... » و همزمان دستش رو روی دست شاران روی سرش قرار داد ...
شاران عمدا فشار دستش رو بیشتر کرد : « حالا فرام ، چی میگفت دقیقا ... »
پانتی چشمهاشو بهم فشار داد و روی دست شاران رو با ناخن خش انداخت : « اوی ... دیوونه ، بو خون زده زیر دماغت وحشی شدی ؟ ... میگم دردم اومد ... »
شاران نیشخند زد : « خوب بابا ... کولی ... نگفتی ؟! »
پانتی نفسش رو پر صدا داد بیرون ... تو چشمهای شاران خیره شد ... : « میخواد بیاد ... جمعه بعد از ظهر ... کار اداری داره ... شاران ، قلبم درد گرفته ... شاران دارم داغون میشم ... شاران ... میخوام فرار کنم ... » اشکش روان شد ... تو بغل شاران خودش رو مچاله کرد ... جمع کرد ... گریه کرد ... هق زد ... دست پیش برد و مچ دست شاران رو تو دست گرفت ... با دست آزادش به لباس شاران چنگ انداخت ... « از سایه اش هم میترسم ... از وقتی اومدم و اون پیام لعنتی رو روی تلفن شنیدم ، نفسم به زور در میاد ... به نظر تو کسی هست که بتونه منو نجات بده ... »
شاران سرش رو به روی سینه فشرد : « هیسسس ... ترس نداره دیوونه ... فرام که مرد خوبیه ... خیلی هم مودبه ... بیخود میترسی ... »
باز هم هق زد : « بیخود نمیترسم ... از فرام هم نمیترسم ... از اون احمق ... وای شاران ... دارم میپوکم ... اگه بفهمه مامانم شوهر کرده و دوباره خِر کشم کنه و بفرستم اون بیغوله ... من چه خاکی تو سرم بکنم ؟ »
« اِ ... این حرفا چیه خره ... آخه مامانت به تو چه ؟ به اون چه ... اونقدرا هم بی فرهنگ و بی رحم نیستن ... مگه بار اولشه که میاد اینجا ؟ »
« نه ... بار اولش نیست ... ولی اینبار فرق میکنه ... وای خدا ... اونم الان ... من الان پانتیم ... ولی این پانتی بودن حس قوی تر بودن رو بهم القا نمیکنه ... چیکار کنم ؟ »
و شاران که سعی کرده بود آرومش کنه ... سعی کرده بود فکرش رو منحرف کنه ... سعی کرده بود خیالش رو راحت کنه ... و نتونسته بود ...
شاران رفته بود ... چراغا رو خاموش کرده بود ... تو تختش مچاله شده بود ... جمع شده بود ... پلک رو هم نذاشته بود ... نتونسته بود ... کابوسها ، دست از سرش بر نمیداشتند ...
حس خوبی نداشت ... دست خودش نبود ... هر چیزی که رشته میشد و اونو به فرهاد متصل میکرد ، براش ناخوشایند بود ... از همون لحظه ای که به پیام فرام گوش داده بود ، ترسی موهوم تو چارستون بدنش پیچیده بود ... علیرغم اینکه پانتی شده بود ، باز هم اون حس مرموز و اون ترس وافر از وجودش رخت بر نبسته بود ... قلبش مثل گنجیشک میزد
تبكي الطيور
پرنده ها گريه مي کنن
تذبل زهور
گلها پژمرده مي شن
ترحل شموس
خورشيد میره
و يبقى ظلام
و تاریکی همه جا رو میپوشونه
ضاع الكلام
حرفها گم مي شن
والله حرام
به خدا گناه دارد
قدر ينسى و عيونه تنام
روزگار دردها را فراموش مي کنه و چشماش به خواب مي ره
تو کنج چاردیواری اتاق ، خودش رو تا آخرین حد ممکن ، جمع کرده بود ... ترسیده بود ...
وحشت به تموم وجودش احاطه داشت ...
بدون اینکه بدونه چی در انتظارش خواهد بود ، فقط ترسیده بود ...
در اتاق باز شده بود ...
سایه ای هراس انگیز به داخل راه پیدا کرده بود ...
پانتی بیشتر جمع شده بود ...
دندونهاش به روی هم میخورد و چیک چیک صدا میداد ...
از بیرون صداهایی نا مفهموم میومد ...
سایه نزدیک و نزدیک تر میشد ...
حلمي يموت
خوابهام مي ميرن
وأجد الرياح
و باد رویاهامو با خودش میبره
و تحيا هموم
و غم هام تازه مي شن
و تبقى جراح
و دردهام باقی میمونن
باكر يعود
فردا میرسه ؟
ما اظن يعود
فکر نمیکنم بیاد
مات الغرام
عاشقی مُرد
پانتی بیشتر و بیشتر ، تو خودش مچاله میشد ...
دو دستش رو چلیپا کرده بود و ضربدری به دور بازوهاش پیچیده بود ...
سینه های تازه نوک زده اش رو زیر دو دست چلیپا شده قایم کرده بود ...
زانوهاشو تا حد ممکن تو شیکمش چپونده بود ...
موهاش بی هیچ آرایشی توی صورتش ریخته بود ...
برق ترس چشمهاش ، هر کی رو که به چشمش خیره میشد ، کور میکرد ...
صدای گامب گامب قلبش ، بلند تر از صدای نعره های یدو ، به گوشش میخورد ...
هر جوری که بلد بود ، اسم خدا رو به زبون آورده بود ...
به هر زبونی که تونسته بود ، مامانشو صدا زده بود ...
عمه زبیده رو صدا زده بود ...
حتی از عمو حمید هم کمک خواسته بود ...
ولی هنوز میترسید ...
صدای خنده های مشمئز کننده سایه ، تو اون تاریک و روشن اتاق ، میپیچید ...
قهقهه بلند بود ...
صدای گامب گامب کوبش قلبش بلند تر ...
حتی از روزی که یدو تک و تنها تو طویله ولش کرده بود با گاوا بیشتر ترسیده بود ...
احمقانه ، حتی از طاها حسین هم کمک خواسته بود ...
اجمع جروحي
سعي مي کنم دردهامو فراموش کنم
همي و نوحي
تمام ناله ها وغصه هامو
اسهر ليالي
شب زنده داری میکنم
و هو ينام
و او با خيال راحت به خواب مي ره
همي كبير كبر الجبال
غمم بزرگه به بزرگي تمام کوه ها
جرحي عميق عمق البحار
زخمم عميقه به عمق تمام دريا ها
چشمش رو به هم فشرد ... اشک باز راه گرفت ... خاطره ها پوسیده بود ولی جای زخمها عمیقتر از همیشه ، نیاز به مرحم داشت ...
تموم روز سر درد داشت ... بدون اینکه لحظه ای خواب چشمهاشو بگیره ، وحشت زده و پر کابوس ، تو خودش مچاله شده بود و هق زده بود ... صبح ناشتا ، جوشونده ای درست کرده بود و خورده بود ... یه خورده سنبل لطیف و مقداری گلگاوزبون ...
مدارکش رو همه توی پوشه ی دکمه دار تلقی ، گذاشته بود و لباس به تن کرده بود ... پوشه رو به داخل کیف لب تابش هول داده بود ... ترجیح میداد ماشینش ، قبل از ظهر آماده میشد ... باز هم چند تا فحش رکیک ، زیر لب نثار روح پر فتوت ثباتی کرده بود ... آژانسی در اختیار گرفته بود ... به دو سه تا بنگاه دور و اطراف ، سر زده بود و قیمت ملکش رو تخمین زده بود ... به بانک صادرات و تجارت و ملی مراجعه کرده بود و هر چی حساب داشت خالی کرده بود و همه اش رو توی بانک تجار تش ، تجمع داده بود ... حسابهای سیبا و سپهرش رو تعطیل و مسدود کرده بود ... از کلیه مدارکش کپی گرفته بود و برابر اصل کرده بود ... اصل مدرک ترجمه شده درسی اش رو هم تو کیفش ، قاطی مدارکش گذاشته بود ... به دو سه تا آژانس مسافرتی معتبر ، سر زده بود و یه آمار کلی گرفته بود ... بهترین گزینه ، و سریعترینشون ، اوکراین بود ... سه هفته ای ، میجنبید ، ویزای تحصیلیش دستش میرسید ... مرزهای شمالی ، عموما بی دردسر بودن برای خروج ... ویلای شمالش رو هم ، مظنه زده بود و قیمتش دستش بود ... شماره بنگاهی تو شمال ، همون نزدیکیها رو پیدا کرده بود و آدرس داده بود و ملک رو برای فروش آگهی داده بود ... برای پیدا کردن یه مشتری ، خوب و با وجدان ، نیاز به یه کمک اساسی داشت ...
دنبال پاسش راه افتاده بود و مدارک مورد نیاز رو تو آخرین ساعت اداری تونسته بود تحویل بده ... ماشینش مونده بود که بعد از تحویل برای فروش ، باید به بنگاه میبرد و مظنه اونم دستش میومد ... خیالش تا حد زیادی راحت شده بود ...
با دفتر آقای معینی تماس گرفته بود و جریان تصادف ناگهانیشو گفته بود و خبر مرخصی استعلاجیشو هم داده بود ... نهار رو هم حتی تو یه ساندویچی سر پایی سفارش داده بود و همونطور سرپا خورده بود ... این چند روز پر کاریشو ، تصمیم گرفته بود کمتر به کلاس و ژست و شیکان پیکان کردن ، فکر کنه ... تا اونجایی که به خر حمالی خودش مربوط میشد ، خوب پیش رفته بود ...
راضی و خوشحال تر از دیشب ، به خونه برگشته بود ... گزارش کاری کامل و جامعی تحویل شاران داده بود ، همینطور امید ... دو سه ساعتی به استراحت گذرونده بود و بعد از خواب قیلوله اش ، شارژ و سر حال نشسته بود ... باید یه فکری به حال پاکسازی محل زندگیش میکرد ... حالا که قرار بود فرام بیاد ، ترجیح میداد کمتر تو چشمش مشکوک بزنه ...
تموم زیر سیگاریها رو از توی کابینت ها جمع کرده بود و همه رو توی انباری پایین جاسازی کرده بود ... از پاکت سیگار گرفته تا شیشه های مشروبی که هر از گاهی لبی به خمره اشون میزد تا عکسهای لختی روی در و دیوار ، همه رو جمع کرد ... نمیخواست یه هویی و بی هوا ، تو کار انجام شده بمونه و با حضور ناگهانی فرام سورپرایز بشه ... حتی پیک و پیاله های توی دکوری رو ، هم جمع کرد و به انبار پایین منتقل کرد ... دکوری جا بطری روی اُپن آشپزخونه که بیشتر تزئینی بود رو هم ترجیح داد از جلوی چشم برداره ... میشو رو هم باید سر فرصت یه چند روزی میفرستاد هوا خوری پیش شارانی ، کسی ...
رنگ مویی که تو آخرین لحظه های بیرون بودن از خونه ، از داروخونه تهیه کرده بود رو هم آماده کرد و به روی سرش گذاشت ... سوزش دکلره و آب اکسیژنه روی پوست ملتهب و پر از زخم سرش ، غوغایی بوجود آورده بود که بجز فحشهای رکیک تر و تندر به امیر محتشم ثباتی ، هیچی اونو نمیخوابوند ... خوبی موهاش این بود که راحت و توی کمترین مدت زمانی رنگ میگرفت ... اینم از خاصیت موهای ابریشمینش بود ... تو کمتر از نیم ساعت ، موهایی یکدست و مشکی به رنگ اورجینال ریشه های موش ، روی سر داشت ... برای تاتوی ابروهاش و پشت کمرش و پرسیناژ روی نافش ، راه حلی نداشت ... البته بجز ابروهاش ، جای دیگه ای هم تو چشم فرام نمیومد ... ولی کار از محکم کاری عیب نمیکرد ، باید حواسش رو جمع میکرد و هر چی تاپ و تیشرت کوتاه داشت ، از جلو چشماش بر میداشت ، تا ناخوداگاه ، مورد استفاده اش قرار نگیره ... ناخنهای فرنچ شده خوشکلش رو هم باید تو لحظه آخر ، مث یه دندون لق در میاورد و مینداخت دور ...
ابروهاشو هم دو درجه تیره تر کرد تا به رنگ طبیعی در بیان ... باز خدا رو شکر کرد که از قبل یکی دو روز وقت پاکسازی محل و خودش رو داشت ، وگرنه نمیدونست چه خاکی باید به سرش بریزه ... درست که زیر نظر بود و حتما مخبرای همیشگی ، خبرای دسته اولی از آمارش ، برای فرام میفرستادن ، ولی خوب ، شنیدن کی بود مانند دیدن ؟ ...
خط دوم آپارتمانش رو که شماره اش ، دست همه بود و همگانی محسوب میشد رو هم باید جمع میکرد ، همون یه خط کافی بود ... حتی سیمکارت موبایلش رو هم باید عوض میکرد ... دوست نداشت این دم آخری ، مورد مشکوکی ، تموم برنامه هاشو بهم بریزه ... مبارزه رو دوست داشت ... ولی حیف که راهش رو بلد نبود ... پوزخندی به خودش زد ... فقط بلد بود ادا دربیاره و اولدرم بولدروم بازی داشته باشه ... دریغ از یه ذره عرضه در وقت لزوم ...
از غروب گذشته بود که امیر محتشم ثباتی برای تحویل ماشینش ، تماس گرفت ... به خودش امید داده بود که تحویل درب منزل ... از یه جنتلمن ، جز این انتظاری نمیرفت ... ولی مث اینکه اونم فقط ادای جنتلمنها رو در میاورد ... عصبی خندید : خدا خوب در و تخته رو با هم جور کرده ...
تو دلش هر چی فحش رکیک تر از همیشه که یه عمر از انگلیسی و اسپانیایی گرفته ، تا عربی و فارسی ، یاد گرفته بود و فقط یاد گرفته بود و تا الان ، هیچ استفاده مفیدی ازشون نبرده بود ، به مرتیکه احمق داد ... باز هم دلش خنک نشد ... دیوانه ! باید آژانس میگرفت و تا محل تصادف ، میرفت ...
موهاشو خیلی ساده ، آروم و با طمئنینه ، برس کشید و لخت به حالت طبیعی ، شونه کرد و از جلو ، یکطرفه به روی صورتش انداخت ... از پشت دو دور تاب داد و با یه کش ساده ، به پشت سر ، شل ، بست ...
یه تیپ ساده ، زد ... نمیخواست خیلی تو چشم باشه ... با سماجت زیر لب تکرار کرد : این دم آخری ...
ناخن های لاک دارش رو زیر صندلهای پاشنه تخت پرتقالیش ، ویترین کرد ... یه مانتو خنک سفید با گلهای ریز پرتقالی ... با شلوار جین آبی تیره و یه کیف بزرگ حصیر باف سفید با بافتهای پرتقالی ... یه دستبند چرم قهوه ای ... و یه گردنبند تلفیقی از چوب و چرم قهوه ای ... یه شال سفید ... ساده شده بود و تو دل برو ... معصومیت بر باد رفته اش ، زیر اون همه سادگی ، بی آلایش و بی آرایش ، موج میزد ... حالا که پانتی شده بود ، اتوماتیک وار بنتی گونه بیرون میزد ...
قبل از اینکه ، خورشید ، کامل از جلو چشم محو بشه ، به محل تصادف رسید ... امیر محتشم ثباتی ، رو به جاده ، پشت به غروب خورشید ، با بلوز و شلوار خوش دوخت مشکی رنگی ، که سه دکمه بالای سینه اون تا روی جناغ سینه باز بود ، دست به جیب ، یه پاش رو به سپر ماشین تکیه زده بود ... با پای دیگه اش ، روی زمین ضرب گرفته بود ... عینک مارکدار آفتابی صفحه بزرگ مردونه ای به چشم داشت ... همین و علاوه بر اون ، پشت به خورشید بودنش ، باعث شده بود ، پانتی از حس و حال و هواش بیخبر باشه ...
قبل از اینکه نیش بزنه و به زبون بیاره : آفتاب بدم خدمتتون ، امیر محتشم سوت غلیظی کشید : « سو بیوتیفول ... ( خیلی خوشکله – انگلیسی ) » در ادامه تصحیح کرد : « بونیتو ( زیباست – اسپانیش) »
پانتی خنده کش داری کرد و به امیر محتشم خیره شد : « بویینس تاردِس سینور ( عصر بخیر آقا ) ... اولا ( سلام ) »
امیر محتشم لبخندی پهن زد ... عینک آفتابی پت و پهن روی چشماش رو با یه حرکت ژستیک و اغوا کننده از روی چشم برداشت چشمکی زد : « او لالا ... » عینک رو از دسته تا کرد و به دکمه چهارم روی سینه اش ، پنس کرد ... ناخودآگاه چشم پانتی رد دسته عینک رو گرفت و روی موهای مشکی روی پوست سفید تخت سینه اش ، با اون برق طلایی گردنبند قاطی موها ، ثابت موند ...
امیر محتشم ثباتی ، ماشین رو دور زد و بی تعارف ، پشت رُل نشست ... پانتی ، یه جورایی حض کرد ... به خودش که نمیتونست دروغ بگه ... نه اونقدر بی نزاکت بود مث سیا و نه اونقدر پاستوریزه ...
     
#18 | Posted: 15 Sep 2013 16:29
فصل ۹

بی چک و چونه ماشین رو دور زد و تو سِمَتِ شاگرد راننده ، نشست ... امیر محتشم ، سوییچ رو چرخوند و استارت کرد ... : « خب ، بنتی یگانه ، کجا بریم ؟! »
پانتی به طرفش برگشت ... نمیدونست چرا ، ولی برخلاف اینکه ، بدش میومد کسی اونو بنتی صدا کنه ، از این آهنگ بنتی یگانه ، خوشش میومد ... لبخندی زد : « خونه ام ... ترجیح میدم مث یه دختر خوب سریع برم خونه و تخت لالا کنم »
امیر محتشم ، ابرویی بالا انداخت : « جدی ؟ » و دست دراز کرد جلو داشبورد ماشین ، پاکت سیگاری برداشت ...
بنتی رد دستش رو گرفت و در همون حال جواب داد : « جدیه جدی »
امیر محتشم ، قبل از اینکه ماشین رو توی دنده بندازه ، دو نخ سیگار از پاکت جدا کرد ، با فندک زیپو طلاییش روشن کرد ، نخی به سمت پانتی گرفت و همزمان نخ دیگه رو توی دهنش نگه داشت ... پانتی با دو انگشت سبابه و وسط دست راستش ، ضربه ای کوتاه روی دست دراز شده امیر محتشم زد و نخ سیگار رو گرفت ... امیر محتشم ابروشو تا بالاترین حد ممکن بالا داد : « جووون ... چه حرفه ای »
پانتی دود سیگار توی دهنش رو یه دور چرخ داد و لبهاشو جمع کرد و دود رو یه جا بیرون داد : « دقیقا ... اونقدر حرفه ای هستم که قبل از حرکت ، اول سنگامو بات وا بکنم ... »
امیر محتشم لبخندی زد ... چشمکی گوشه چشم نشوند : « بکن ... »
پانتی متعجب زل زد تو چشمهاش : « چی ؟! »
امیر محتشم ، قهقهه ای کوتاه زد و دود سیگارش رو بیرون داد و دکمه پایین بر پنجره سمت خودش رو فشار داد و بی اینکه چشم از پانتی برداره گفت : « سنگاتو دیگه ... »
پانتی بی تعارف ، سعی کرد رو بازی کنه : « من ، پانتی یگانه ... شناسنامه ام رو که خودت تحویل گرفتی ... از مادر فارس و از پدر عرب هستم ... دیگه هم بنتی نیستم ... دو تا اصل تو زندگیم دارم که رگم بره ، اصولم نمیره ... »
امیر محتشم چشماشو باریک کرد : « میشنوم »
پانتی پک عمیقی به سیگار لای لبهاش زد : « تا حالا ، بار اولم نیست با یه مرد ، یا پسر تو یه ماشین نشستم و گپ زدم ... ولی اصولم رو زیر پا نگذاشتم ... یک اینکه اهل زیر آبی رفتن تو کارم نیستم ... برای همین به محض اینکه رفتم سر کار ، پروژه ات رو تحویل محمدی یا خسروی که به زبون تو عادت دارن میدم ... مطمئنا هم کار اونا راه می افته و هم تو ... دوم اینکه اهل خونه خالی رفتن نیستم ... »
امیر محتشم ، بی اینکه کلامی اضافه به زبون بیاره ، خیلی ریلکس جواب داد : « اوکی ... حالا کجا بریم ؟ » و همزمان دست به دنده برد و دنده رو عوض کرد ... ماشین رو به راه انداخت و خیلی سریع به اون سرعت داد ...
پانتی خفه ، گفت : « خونه ام »
امیر محتشم نیم نگاهی به صورت پانتی کرد : « اصولتو گفتی ، منم گفتم اوکی ... دیگه مشکل چی هست ؟ بعنوان دلجویی از خسارت وارده به سرت ، میخواستم به یه شام دعوتت کنم ، میخوای قبول نکنی ؟ »
پانتی مستقیم نگاهش کرد ... قابل اعتماد بود ... لبخند زد : « اگه لجاجت بخرج بدم ، نتیجه اش که نمیشه این ؟! » و به سرش اشاره کرد ...
امیر محتشم ، بلند خندید : « نه دیگه ... منافعم از زیر دست مادر فولاد زره ، قراره بیرون بزنه ... البته بگما ... من خیلی حرفه ای تر از این حرفام ، اگه موهاتو اونجوری گیس باف نکرده بودی و به کاسه سرت نچسبونده بودی ، کمربندت رو هم زده بودی ، مطمئنا خسارت جانی ای در کار نبود ... ولی برای جبران ، هر کاری میکنم ... »
پانتی کوتاه گفت : « مشکلی نیست ... کارم رو که تو ثبت احوال راه انداختی ، ارزشش بیشتر از سر شکسته ام بود »
امیر محتشم خندید : « جدی ؟! »
پانتی پنجره سمت خودش رو پایین داد و فیلتر ته کشیده سیگار رو به فضای بیرون از ماشین ، پرت کرد : « آره ... راستی تو ، توی املاک هم آشنا داری ؟ »
امیر محتشم جدی جواب داد : « چطور ؟ چیزی میخوای بخری ؟ »
پانتی هم توی قالبی جدی فرو رفت : « نه بفروشم ... »
امیر محتشم ابرو بالا انداخت : « چــــــــی ؟! »
پانتی فکر کرد ، توی فروش کدوم یکی از املاکش احتیاج به کمک داره ... از املاک و نخلستون ارثی پدرش که باید کلا صرف نظر میکرد ... با اینکه قیمت نخل بالا کشیده بود و مدتی بود خرید و فروش نخلستون رو بورس افتاده بود ، ولی فروششون ، ریسک خیلی بالایی بود ... دار و ندار عمه زبیده هم که به خودش و زن عمو نرجس رسیده بود ، با اینحال حتی زن عمو نرجس هم قصد فروشش رو نداشت ...
فقط میموند حصه اش از املاک تهران و شمال پدر مرحومش که نه پوری تو اون سهیم بود ، نه مادرش ، نه کس دیگه ... اونچه که به نام خودش بود هم خیلی راحت به فروش میرسید ... پس مهم تر از همه ، همون ملک شمالش بود ... تو چشم امیر محتشم خیره شد : « یه ویلا ... با زیر بنای پونصد متر ... و مساحت دو هزار متر ... توی کلاردشت ... اول جاده چالوس ... بیرون شهر ... دو قطعه باغ فندوق و بادوم ... به مساحت ده هزار متر »
امیر محتشم ، سوتی کشید ... دنده رو عوض کرد و معکوس انداخت : « باید زیادی توپ باشه ... حیفه که ... چرا میخوای بفروشیش ... به نظر من بذار همونطوری بمونه ... الان ملک اونورا ، حکم طلا رو داره ... روز به روز قیمتش تساعدی بالا میزنه ... »
پانتی سر جنبوند : « میدونم ... ولی من مجبورم برم ... باید همه چی رو آب کنم ... اونور به پولش احتیاج دارم ... »
امیر لبخندی نامفهموم زد : « تنهایی ؟ »
پانتی متوجه منظورش نشد ... جدی جواب داد : « آره ... میخوام ویزای تحصیلی بگیرم ... اوکراین ... »
امیر محتشم ، پخی زد زیر خنده ... : « حالا چرا اونجا ؟ فکر کردم میخوای بری کانادا ، یا استرالیا ... آخه الان تو بورسه ... شاید هم ... اسپانیا ... »
پانتی اخم کرد : « مسخره میکنی ؟ »
امیر محتشم ، دستهاشو به بالا برد : « نه به جون تو ... جدی گفتم ... آخه اوکراین ... سطح علمیش در حد کانادا و استرالیا نیست ... »
پانتی کوتاه جواب داد : « مهم نیست »
امیر محتشم کنار رستورانی نگه داشت : « پس چی مهمه ؟ »
پانتی به اطراف نگاه کرد ... جای دنجی بود ... : « مهم اینه که ویزاش به سرعت آماده میشه ... سه هفته ای »
امیر محتشم به صورت پانتی خیره شد : « پس قصدت صرفا ادامه تحصیل نیست ؟ »
پانتی به عمق چشمهاش خیره شد : « صرفا چرا ، ولی اولویتم نه ... »
امیر محتشم خیره و پرسشگر نگاهش کرد : « و اولویتت ؟ »
پانتی اشاره کرد : « پیاده میشیم ؟ »
امیر محتشم ، نگاهش رو از پانتی گرفت و دوباره به حرکت در اومد و دنبال جای پارک گشت ... سکوت کرده بود و به نظر پانتی ، تو فکر بود ... به محض پیدا کردن جای پارک مناسب ، ماشین رو به کنار کشید ... پیاده شد ... پانتی منتظر جنتلمن بازی ، از طرف امیر محتشم ، نموند ... دستگیره سمت خودش رو به دست گرفت و با یه حرکت بازش کرد ...
توی یه فرعی خلوت بودند ... از منطقه محل سکونتش اونقدری دور بود که با خیال راحت ، در کنار امیر محتشم و هم شونه اش به طرف رستوران ، قدم برداره ... ورودی رستوران ، مطمئن شد که جای دنج و خلوتیه ... از محیط آروم و بی سر و صدای اونجا هم مشخص بود ... نور پردازی مخفی رستوران ، آرامش غریبی بهش القا کرد ... دکور و در و دیوار قهوه ای و کرم ... رنگهای کلاسیک ... عجق وجق نبود ... تابلوهایی زیبا و آرامش بخش از مناظر اروپایی ، مطمئنش کرد که پا به یه رستوران بین المللی گذاشته ... امیر محتشم ، به گوشه ای ترین میز اشاره کرد ... با هم به اون سمت حرکت کردن ... پانتی عجیب ، نه معذب بود و نه درد وجدان داشت ... امیر محتشم ، از قالب بزله گوی دقایق پیشش بیرون اومده بود ... رو بروی هم نشستند ... گارسونی که بیشتر ، شبیه گارسونهای توی فیلمهای آمریکایی قدیمی بود ، منو رو بهشون تعارف کرد ... یه نگاه سرسری به منو انداخت ... بین انتخاب غذای مورد علاقه اش و غذای شیک گیر کرده بود ... امیر محتشم به کمکش اومد ... : « سوخاری دریایی اینجا ، حرف نداره ... پیشنهاد میکنم ازش نگذر ... »
به سفارش امیر محتشم ، همون رو انتخاب کرد و برای پیش غذا هم سوپ اسپانیایی ... امیر محتشم هم ، سفارش ، پانتی رو مجددا تکرار کرد ... هر دو یه نوع غذا ...
شام دلچسبی بود و محیط آرامش بخشی که ، توی فضا حاکم بود ، کلا ذهن پانتی رو از اونهمه استرس ، بیرون کشید ... امیر محتشم دنباله بحث رو پیش کشید : « خب ... میگفتی ... اولویتهای پیش از ادامه تحصلت چیه ؟ »
پانتی به چشمهای پر نفوذش خیره شد ... لزومی نداشت که دار و ندار زندگیشو برای این غریبه وحشی بیرون بریزه ... ولی سبک سوال پرسیدن امیر محتشم ، جوری بود که نمیتونست ، کاملا بیتفاوت از کنار جواب دادن بهش بگذره ... لبخندی زد : « تو فک کن ، میخوام در برم ... »
امیر محتشم ، خندید : « از چی ؟ ... یا از کی ؟ ... نکنه از دست من میخوای فرار کنی ؟ »
پانتی پشت چشمی نازک کرد : « تو ؟! ... مث اینکه خیلی خودت رو دست بالا گرفتی که من از ترست ، بخوام آتیش به انبارم بزنم ؟ ها ؟ »
امیر محتشم ابرو بالا انداخت : « نه خب ... آدمیزاده دیگه ... پیش خودم گفتم شاید با خودت میگی ، اینبار زد سرمو شکوند و ماشینم رو داغون کرد ، بار دیگه حتما یا میکشتم ، یا یه بلای بدتر سرم میاره ... نه جون من ، از من ترسیدی ؟ »
پانتی چشماشو باریک کرد : « عددی نیستی مهندس ... گنده تر از تو رو آچمز کردم ... ولی از پس یکی بر نیومدم ... میخوام در برم ... »
باز هم امیر محتشم خندید ... با صدا ... : « نه جدی ... بهت نمیاد آدم تو زردی باشی ... البته ، اون روز تو شرکت ، مطمئن بودم ، که نیستی ... ولی با این حرفت ... برام جای سواله ... »
پانتی جدی شد ... آهی پر صدا و عمیق کشید که از نگاه خیره امیر محتشم ، دور نموند ... دوباره تو چشمای امیر محتشم خیره شد : « اینی که تو دیدی ، خودم هم نمیشناسمش ، دوست دارم خوب اداشو دربیارم ، ولی از پسش بر نمیام ... یه جاهایی دست من نیست ... »
پیش غذاها ، چیده شد ... امیر محتشم ، بیتعارف ، ظرف سوپش رو پیش کشید و با اشاره به پانتی گفت : « مشغول شو ... »
خیلی سریع جهت بحث رو عوض کرد : « راستی ، نمیخوای شناسنامه ات رو اصلاح کنی ؟ »
پانتی پر سوال بهش خیره شد ... ادامه داد : « معمولا ، شناسنامه ای که مجددا صادر میشه ، از این غلط غلوطا ، زیاد توش میشه ... مث اینکه صفحه آخرش ، بی نشون مونده ... اگه میخوای ، خودم فردا برات درستش کنم ... »
پانتی پر ترس گفت : « نه ... یعنی منظورم اینه که خودم درستش میکنم ... زحمتت نمیدم »
امیر محتشم متفکر ، قاشقی سوپ به دهن گذاشت : « احیانا ، از همون نشونه ی آخر صفحه شناسنامه ات که در نمیری ؟ »
پانتی ، آه کشید : « کاشکی میشد ... ولی سالهای ساله که میدونم هر چی جهد کنم ... در جا زدنه ... یه عمره ، زندگی من شده در جا زدن ... میدونم تلاش بیخودیه ... ولی این یه راه رو هم میخوام برم ... »
سریع پرسید : « چرا ؟! »
پانتی گیج جواب داد : « چرا چی ؟ »
امیر محتشم ، نی نی چشمای پانتی رو هدف گرفت : « چرا میخوای نشونیشو پاک کنی ؟ »
پانتی خیره به یکی از تابلوهای روبروش که ، نقاشی یه دریای طوفان زده ، زیر هوای نیمه ابری ، پشت یه در نیمه باز میله میله ای بود ، جواب داد : « میخوام درهای این زندان رو به روی خودم باز کنم ... خودم رو امواج پر تلاطم و پر خطر ، دریا بدم ... از آسمون لذت ببرم ... رها بشم ، حتی اگه نیست بشم ... اون نشونی ، فقط یه رد پاست ... رد پایی که بهم میگه : راتو صاف بگیر و از روی اونها رد شو ... و به هیچ جا نرس ... یه عمره ، صاف رد این رد پا رو گرفتم و پامو ، جای اون گذاشتم و هر وقت اومدم یه راه دیگه رو امتحان کنم ، به بنبست رسیدم ... برگشتم ، دوباره روی رد پا راه رفتم ... و به هیچ رسیدم ... من از به هیچ رسیدن متنفرم ... »
امیر محتشم ، متفکر دست از خوردن کشید : « باورت میشه ؟ ... نفهیدم چی گفتی ... یعنی تو میخوای خودت رو آزاد کنی ؟ با پاک کردن یه اسم ؟ اون الان کجاست ؟ »
پانتی خیره به همون دریای پر تلاطم ، جواب داد : « اون ؟! »
امیر محتشم ، تند پرسید : « همونی که روی رد پاش رد میشی ... به هیچ میرسی ... »
پانتی آهی پر سوز کشید : « نیست ... آمریکاست ... نه آزادم میکنه ، نه جونمو میگیره ... ازش میترسم ... خیلی »
امیر محتشم ، با لحنی متاثر پرسید : « چرا ازش میترسی ؟ »
رعشه ای به بدن پانتی افتاد ... قرار روز جمعه رو به یاد آورد ... نفسش به شماره افتاد ... سرش رو با شدت به دو طرف تکون داد ، خودش رو از فکر فرام ، راحت کرد ... : « بیخیال ... نمیخوام دیگه خودم رو با فکرش درگیر کنم ... لطفا از این بحث پر تنش خارج شو ... »
گوشه دستمال سفره رو به کنج لب کشید ... بدون اینکه چیزی خوده باشه ... فقط به رسم عادت ... سوپ اسپانیایی مورد علاقه اش سرد شده بود و از دهن افتاده بود ... غذاها رو که روی میز چیدن ، رو به امیر محتشم پرسید : « تو چی ؟ از خودت بگو ... »

ادامه دارد ..
     
#19 | Posted: 15 Sep 2013 16:30
امیر محتشم ، لبخند صمیمانه ای به لب نشوند ... : « من ... امیر محتشم ثباتی ... معرف حضورت هستم ... ایستا کوش رو بابام پایه گذاری کرد ... من بسطش دادم ... روش مدیریتیم ، از زمین تا آسمون با بابام ، تضاد داره ... اهل زن و زندگی نیستم ... ولی ... خوب میچرم ... خوب میگردم ... خوب میپوشم و از زندگیم راضیم ... »
پانتی آهی کشید ... حسرت خورد ... لبهاشو بهم فشرد ... با چنگال ، میگو سوخاری ای به دندون کشید با طمئنینه جوید ... به امیر محتشم زل زد : « خوشبحالت ... »
امیر محتشم ، حسرت توی صدای پانتی رو شنید ... دوباره به نیم رخ پانتی خیره شد و ادامه داد : « خب ، هر کی یه سبک و سیاقی برای خودش داره ... تو اصول خودتو داری ... من اصول خودمو دارم ... کسی رو به دوازه قلبم راه نمیدم ... اعتراف میکنم ... اول میخواستم بخرمت ... خوردت کنم ... ازت آتو بگیرم و به سود خودم استفاده کنم ... روش مدیریتی من اینه ... ولی تو کمتر از سه روز ، نظرم عوض شد ... دیگه نمیخوام بخرمت ... نه تا وقتی که برام ضرر نداشته باشی ... مرام من ، از پشت خنجر زدن نیست ... رو بازی میکنم ... به همون رویی که روز روشن سرتو شکوندم ... »
پانتی چشم غره رفت ... امیر محتشم خندید : « همیشه هم اینقد گاو نیستم ... وقتی کسی پا رو دمم میذاره ، شقیقه هام ، نبض میگیره ... جلو چشمم سیاه میشه ... رفتارم غیر قابل پیش بینی میشه ... دلم میخواد بزنم خوردش کنم ... هر طور ... »
پانتی چشمهاشو گرد کرد : « چه خطری ... »
امیر محتشم خندید ... شام سرو شده بود ... رو به پانتی پرسید : « دسر ؟! »
پانتی کوتاه گفت : « نه ... جا ندارم ... دیر وقته میخوام برم خونه ... »
امیر محتشم ، گارسون رو صدا زد ... قبض رو گرفت ... آخرین تیکه میگوی توی بشقابش رو به چنگال زد ... خورد ... دور دهنش رو پاک کرد ... ایستاد ... دستش رو جلوی پانتی دراز کرد ... پانتی دستش رو به دست امیر محتشم داد ... از جا بلند شد ... کیفش رو روی دوشش ، مرتب کرد ... بعد از حساب کردن ، قبض ... کنار هم به راه افتادن ... اوقات خوبی رو سپری کرده بود ... به نظرش امیر محتشم ، آدم قابل اعتمادی اومد ... تمسخری تو رفتارش با پانتی نبود ... تکلفی هم نداشت ...
امیر محتشم ، دستش رو ، پشت شونه پانتی گذاشت ، و اونو به سمت ماشین هدایت کرد ... در همون حال گفت : « یه چای اقلا میخوردیم ... میچسبید ها ... »
پانتی تایید کرد ... ولی جواب داد : « دیر میشه ... این دم آخری نمیخوام رفتارم نسنجیده باشه ... تو رو هم باید برسونم ؟ »
امیر محتشم ، چپ چپ پانتی رو زیر و رو کرد : « نه خب ... خودم میرم ... سر خیابون ، این موقع شب اتو مرسی زیاد هس ... »
پانتی خندید : « خیلی خب بابا ... نمیخواد مخاطره کنی ... اول تو رو میرسونم ، بعد میرم خونه ... »
امیر محتشم ، با صدا خندید ... : « خیلی دلت میخواد مرد باشی نه ؟ لازم نکرده ... خودم مشایعتت میکنم تا آپارتمانت ، بعد از همونجا ، با آژانس میرم خونه ... »
پانتی چیزی نگفت ... قبول حرفاش سخت نبود ... بازم سکان ماشین رو به دست امیر محتشم ثباتی سپرد ... ساعت از ده و نیم هم گذشته بود ... دیر وقت بودن ، شاخ و دم نداشت ...
امیر محشتم ، با آرامش ، به طرف آدرسی که پانتی داده بود حرکت کرد ... مسیر طولانی بود ... بی تکلف ، پخش رو روشن کرد و عمدا روی سی دی پانتی نگه داشت و دکمه پلی رو زد ... بیشتر مسیر طولانی رو ترجیح داد به آهنگهای عربی هم زبون پانتی گوش بدن ... پانتی منظور و مفهوم امیر محتشم رو از این کار ، درک نکرد ...
به محض رسیدن به در آپارتمان پانتی ، پانتی رو به امیر محتشم کرد و به خاطر زحمت شام و تعمیر بی نقص ماشین ، صمیمانه تشکر کرد ... ساعت از یازده و نیم هم گذشته بود ... امیر محتشم متقابلا بخاطر تندرویش چه توی شرکت و چه حین تصادف ، از پانتی عذر خواست ...
پانتی ، پر صدا خندید : « نگو مهندس ... معذرت خواهی به ژستت نمیاد ... »
امیر محتشم خیره به چشمهای پانتی چشمکی زد : « اگه عذر خواهی کافی نیست ، میخوای ... » سرش رو به سمت پانتی خم کرد : « بیا این سر من ، بزن بشکنش ... یه چن تا بخیه ازم طلبکاری ... »
پانتی باز هم خندید ... : « نه دیگه ... مرام خرج کردم برات ... برو خوش باش ... »
با همون خنده کش دار از سمت شاگرد پیاده شد ... امیر محتشم هم ، از سمت راننده پیاده شد و سوئیچ رو به سمت پانتی دراز کرد ... پانتی تعارف کرد : « بی تعارف ، برسونمت ... »
امیر محتشم ، باز هم صدا دار خندید : « که بعد من تورو برسونم ؟ دور مسلسل ؟ »
پانتی خندید ... خنده به روی لبهاش ، ماسید ... دهنش باز موند ... قلبش شروع به کوبیدن کرد ... عرق سردی از روی پیشونیش به دو طرف شقیقه هاش راه گرفت ... هر کاری کرد آب دهنش رو قورت بده ، موفق نشد ... رنگش به وضوح پریده بود ... تیره کمرش تیر کشید ... دنیا پیش چشمش سیاه شد ...
کن فیکون شده بود ... همه با هم درگیر شده بودند ... همه جا بوی دود و خون بود ... هر کی رو نگاه میکرد یا تفنگی به دست داشت ، یا چماق ... تا بحال ، بزرگترین درگیری ای که به عمرش دیده بود ، درگیری یدو بود با خودش ... اون روزی که یدو فهمیده بود ، یواشکی مدرسه میره ... قرار بود برای کلاسهای غیر حضوری چهارم دبستان ، ثبت نام کنه ... طاها حسین خیلی وقت بود ثبت نام کرده بود ... اون سال تابستون ، دور و برشون خیلی شلوغ بود ...
چند روزی بود که میهمان داشتن ... پسر برادر یدو با بچه هاش ، اونجا بودن ... لنج دار بود ... قرار بود با یدو سر سه تا لنج نفت کش توافق کنن و لنجها رو از یدو بخره ... معامله تقریبا رو به پایان بود ... یدو از هیچی دریغ نمیکرد ... پذیرایی از میهمانهای یدو ، در حد بالا بود ... تو مضیف ، مرتب بساط برپا بود ... از منقل و وافور گرفته ، تا شیشه های شامپاین و ودکا ... از موز و کیوی گرفته ، تا هندونه و خرما ... از چای و قهوه گرفته تا نسکافه و معسل ( نوعی خرما که در شیره خوابیده و با زنجبیل و کنجد و ادویه جات مخصوص ، مقوی میشود ) ... از بره قوزی ، تا طبیخ ( برنج خورشت ) و بامیه ...
پانتی وقت سر خاروندن نداشت ... فیصل ، نوه برادر یدو ، پسر بی ملاحظه ای بود ... حداقل ، پانتی این یه مورد رو با اون ذهن کوچیک بچگونه اش خوب فهمیده بود ... عمه زبیده ، مرتب پانتی رو از بودن جلوی چشم فیصل حذر میکرد ... دو سه باری سر بزنگاه ، تونسته بود از دستش در بره ... چند باری توی طویله و حتی مطبخ ، رو سر پانتی خراب شده بود ... پانتی از چشمهای به رنگ خونش وحشت داشت ... عمه زبیده هم خوب مراقب پانتی بود ... توی مدتی که فیصل ، اونجا بود ، چشم از پانتی که بر نمیداشت ، هیچ ... حتی اجازه نمیداد پانتی به تنهایی به جایی بیرون از خونه بره ... دو سه باری که از پانتی آب یا چای خواسته بود ، عمدا دستش رو به دست گرفته بود ... پانتی ، گرچه مفهوم این کار رو نمیدونست ، ولی چندشش شده بود و حس خوبی به فیصل نداشت ...
اون شب ... روز شده بود ... از بس نور آتیش ، همه جا رو روشن کرده بود ... عمه پانتی رو به بغل گرفته بود و مث بید میلرزید ... یدو پسر و نوه برادرش رو معلوم نبود که چطوری ، از اونجا فراری داده بود ... پانتی حتی سر در نمیاورد که چی شده ... درگیری بالا گرفته بود ... یدو یه بِرنو رو دوش گرفته بود ... نعره میکشید ... تا حالا ، هر چی نعره از یدو شنیده بود ، یک صدم اون همه نعره ی اون شب نمیشد ...
یه وانت ، پر از آدم های دَمبوکه کرده ( استتار کردن صورت با چفیه ) ریختن تو خونه عمه زبیده ... عمه ، یکی از لباسهای خودش رو تن پانتی کرده بود و با شیله ( شال ) صورت پانتی رو پوشونده بود ... یکی از مردها ، پرید توی مطبخ ... با قنداق تفنگ ، ضربه ای محکم به پهلوی عمه زبیده زد ... صدای خفه ای از دهن عمه زبیده شنیده شد که فقط پانتی شنید ... یکی دیگه به سمت پانتی که تو بغل عمه زبیده مچاله شده بود و مث بید میلرزید ، حمله کرد ... با چماق به جفت پای پانتی ضربه زد ... صدای ضربه بحدی بلند بود که پانتی نفهمید استخون پاش شکست ، یا چماق ...
درگیری باز هم شدید شد ... یه وانت آدم دمبوکه کرده ، باز هم ریخت تو خونه عمه زبیده ... هر دو طرف با هم درگیر بودن ... هر چی گوساله و بز و بره بود ، غرق خون شده بود ... پانتی اینقد ترسیده بود ، که حتی فراموش کرده بود نفس بکشه ... رنگش کبود شده بود و کل بدنش از درد ، تیر میکشید ... عمه زبیده ، بی صدا و لاجون ، به پهلو افتاده بود ... دندونهای پانتی ، از ترس و درد ، هیستریک ، به چیک چیک افتاده بود ...
سعی کرد به خودش مسلط بشه ... خنده ماسیده روی صورتش ، از روی لب ، جمع شده بود : « سَ ... سَ ... سلام ... »
فرام ، مشکوک ، به پانتی خیره شد ... زیر لبی چیزی شبیه « علیک » زمزمه کرد و مسیر نگاهش رو به روی امیر محتشم ، ثابت نگه داشت ...
پانتی با قلبی که به تند ترین حالت ممکن ، در حال ضربه زدن بود ، سعی کرد ، قیافه بیخیالی به خودش بگیره ... زیر سینه سمت چپش ، تیر میکشید ... : « رسیدن ... بخیر دکتر ... معرفی میکنم ، جناب مهندس ثباتی ، پسر یکی از دوستان پدرم ... و مدیر عامل شرکت ، ایستا کوش ... » و رو به امیر محتشم ، با همون قیافه آچمز شده ، چرخید : « ایشون هم ، دکتر فرام شمس ، متخصص کلیه و مجاری ادرار ... برادر شوهرم ... »
و نگاهی بین قیافه پر بهت امیر محتشم ، از یکطرف و ... قیافه پر از سوء ظن فرام از طرف دیگه ، چرخوند ... فرام ، با لحنی که چیزی ازش مشخص نبود ، به امیر محتشم ، خیره شد و مودبانه دستش رو به جلو آورد : « خوشبختم مهندس ثباتی ... دیر وقته ، بفرما داخل ، خوبیت نداره دم در ... »
پانتی ، خیلی سریع ، کنایه دیر وقت بودن ... در کنار یه مرد غریبه بودن ... خوبیت نداشتن ، رو درک کرد ... سرش رو به زیر انداخت و تو دل شروع به دعا خوندن کرد ... هر چند ، مدرک حی و حاضر ، چنان تو چشم بود ، که هیچ دعایی ، فایده نداشت ... امیر محتشم ، ریلکس تر از هر دو نفر ، به فرام خیره شد : « متشکر دکتر ، وقت بسیاره ... راستش ، مهندس یگانه ، بخاطر تصادفی که من درش مقصر بودم ، هم دچار آسیب بدنی شده بود و هم خسارت مالی ... این بود که برای جبران ، ماشین تعمیر شده شون رو امروز بهشون تحویل دادم ... از اونطرف بخاطر خسارت مالی و جانی ای که بهشون رسونده بودم ، درصدد براومدم که معذرتخواهی رسمی ای از ایشون به عمل بیارم ، ایشون ، هم ماشین رو تحویل گرفتن ، هم شرمنده کردن و دعوت شام پر پوزش منو ، قبول مرحمت کردن ... الان هم ، صرفا چون دیر وقت بود و ... » مکثی کرد و ادامه داد : « خوبیت نداشت ، این موقع شب یه خانم محترم ، به تنهایی تا منزل ، میومد ، ایشون رو به خونه رسوندم ... »
بعد خیلی مودب به طرف پانتی برگشت ... لبخندی زد : « بنتی یگانه ... خوشحال شدم که با برادر شوهر گرامیتون آشنا شدم ... » و رو به فرام ، تعظیم کوتاهی ، از گردن کرد و ادامه داد : « خوشبختم دکتر ... » دست تو جیب پشت شلوارش کرد ، کارت ویزیتی بیرون کشید ... به طرف فرام ، برگشت ... کارت رو به سمتش گرفت : « امیر محتشم ثباتی هستم ... خوشحال میشم در وقت بهتری مصدع اوقات شریف بشم ... »
فرام ، لبخندی تصنعی به لب نشوند ... دستش رو دراز کرد و کارت رو از دست امیر محتشم ، بیرون کشید و همزمان گفت : « خواهش میکنم ... من متشکرم که همسر برادرم رو این وقت شب همراهی کردین ... »
دست امیر محتشم رو مردانه در دست فشرد و رو به پانتی ادامه داد : « شما بفرما داخل پانتی خانم ، من ماشین رو به داخل پارکینگ میبرم ... »
پانتی زیر لب ، تشکر شرمنده ای کرد ... با همون سر زیر انداخته و قلب پر تپش ، با امیر محتشم ، خداحافطی سر سری ای کرد و کلید رو از داخل کیف حصیر باف بزرگش بیرون کشید ...
همزمان ، با باز کردن در حیاط ، صدای رد و بدل تعارف با امیر محتشم و فرام به گوشش میخورد : « خواهش میکنم زحمت نمیدم ... راه دوره ... شما هم خسته راهید ... »
« نه چه زحمتی ... من مسیرم اونراست ... راستش خانم و بچه ها دو سه ساعتی دم در معطل بودن ... مجبور شدم ببرم بذارمشون خونه یکی از دوستام ، باید برم بیارمشون ... »
« بازم شرمنده ... فکر میکنم مقصر من بودم که هر چی مهندس یگانه اصرار کردن دیر شده و از خیر دعوت شام بگذرم ، من قبول نکردم ... »
« نه خواهش میکنم ... مقصر من بودم که یکی دو روز کارم جلوتر افتاد و مجبور شدم ... »
و پانتی که با همون قلب لرزون ، خودش رو از نظرها مخفی کرده و با حس شدید مچ گرفته شده اش ، پر عرق و پر ترس ، پا به لابی گذاشته بود ... از قرار معلوم ، غزاله هم باهاش بود ... نمیدونست این خوبه یا بد ... میترسید که فرام جلوی غزاله ، حرکتی انجام بده که آبروش بره ...
با دستی لرزان ، کلید در آپارتمان رو ، سعی میکرد ، با تلاش تو سوراخ کلید بچپونه ... به محض باز شدن در آپارتمان ، میشو با لوس بازی فت و فراوون ، خودش رو تو پر و پای پانتی پیچید ... به محض اینکه سطح هوشیاریش به حد نزدیک به نرمال رسید ، با دیدن میشو محکم تو سرش کوبید که جای بخیه های روی سرش آخش رو دراورد ... با میشو چه میکرد ... فرام ...
تند و تند ، اول از همه ، تلفن خط همگانیشو که هنوز جمع نکرده بود ، جمع کرد ... سیمی که از توی آشپزخونه به داخل اومده بود رو زیر کابینتها استتار کرد ... گوشیشو خاموش کرد و تند و تند سیمکارت اصلیشو از روی گوشی مدل قدیمیش خارج کرد و انداخت روی گوشی مدل بالاش ... میموری کارت گوشی رو هم بیرون کشید و یه میموری کارت خالی انداخت روش ...
چشمش به ناخنهای فرنچ شده اش افتاد : ای وای من ... تند تر از حد معمول ، ناخن گیر برداشت ... بدون اینکه لباسهاشو عوض کنه ، ناخنهای عزیز جونیش رو از ته چید ... با استون ، برق ناخن روی اونها رو پاک کرد ... مطمئن نبود فرام تو اون تاریکی چشمش به لاکهای پرتقالی با طرح صدفی روی پاش افتاده یا نه ، ولی با غیض ، دستمال آغشته به استون رو به روی ناخنهای پاش کشید و ناخن انگشت شصت پاش رو که همیشه ، همه بهش میگفتن عین ناخن دراکولا میمونه ، از ته چید ...
ناخنهای چیده شده رو توی دستمال پیچید و انداخت توی سطل زباله ...
دادش بلند شد : ای وای سطل زباله پر از پاکت خالی و ته سیگار ... کیفش رو به روی صندلی توی آشپزخونه پرت کرد و زباله های توی سطل رو ، یه جا توی پلاستیک زباله بزرگ و ضخیم و مشکی رنگ خالی کرد ... تو اتاق خوابها رو هم چک کرد و سطل زیر میز تحریر ... کنار تخت ... توی پذیرایی ، همه رو توی اون پلاستیک بزرگ مشکی رنگ ، جمع کرد ...
توی حموم رو چک کرد ، لباسهای زیر و تاپهای پر عرقی که هنوز وقت نکرده بود بشوره رو با هم توی تشت لباسشویی ریخت و قرصی هم انداخت داخلش و دکمه لباسشویی رو روشن کرد ...

ادامه دارد ..
     
#20 | Posted: 15 Sep 2013 16:30
یه نگاه به خونه انداخت ... تشکچه میشو رو به داخل اتاق خوابش کشوند ... میشو رو هم از گردن بلند کرد و بدون اینکه از جیغ جیغش متاثر بشه ، روی تشکچه شوت کرد ... مانتوشو از تن بیرون کشید ... بو کرد ... به نظرش بوی سیگار میداد ... حتی بوی کاپتان بلاک ... یه خورده از عطر دی اند جی روی میز روش اسپری کرد و انداختش روی بند رخت توی بالکن ...
باید چای دم میکرد ، فرام به چای عادت داشت ... دوباره با سرگیجه ، کتر رو از تصفیه ، پر کرد و به روی پایه گذاشت ... هر جا رو جمع میکرد ، با اینکه بعد از ظهر کلی عملیات پاکسازی داشت ، باز هم یه جا میلنگید ...
تاپ کوتاه بالا نافش رو از تن کند و بجای اون ، یه بلوز آستین سه ربع کمر کرستی پوشید ... موهاش رو به حالت معقولی درآورده بود و از این بابت خدا رو شکر میکرد ...
تند چپید توی دستشویی و صورتش رو با صابون خرچنگ اهدایی شاران شست ... لیف کشید ... مسواکش رو به پودر سفید کننده دندون آغشته کرد و تند تند تو دهن چرخوند و سعی کرد آثاری از لک روی دندونهای سفید و یه دستش نمونده باشه ... از داخل دهنش رو تا جایی که ممکن بود باز کرد و مسواک روی دندوناش ، تو محیط داخلی فک کشید ... کار از محکم کاری عیب بر نمیداشت ...
دوباره صورتش رو شست ... روشویی رو شست ... دستشویی رو شست ... دمپایی های مردانه و زنانه اضافه ای توی دستشویی کنار در مرتب گذاشت ...
پوفی کشید و دوباره به داخل آشپزخونه رفت ... چای دم کرد ... حدس میزد فرام ، شام نخورده باشه ... لابد از سر شب که از خونه بیرون زده بود ، یه لنگه پا دم در ایستاده بود و کشیک کشیده بود تا سر بزنگاه مچش رو بگیره ...
بسته ای ماهی شوریده ، از توی فریزر بیرون کشید ... فرام عاشق ماهی بود ... بسته ای هم میگوی آماده پفکی ، از توی فریزر بغل ماهی ها گذاشت ... ماکروفر رو باز کرد و ماهی و میگو ها رو کنار هم چپوند و تنظیم کرد تا یخشون باز شه ...
سینی کوچیک دم دستی اش رو از کابینت بیرون کشید ... آرد و ادویه ای که با ادویه مخصوص ، خودش تهیه کرده و میکس شده نگه داشته بود رو ، توی سینی خالی کرد ... تابه چُدنی رو ، روی گاز گذاشت و روغن حیوانی توش ریخت ... فرام فقط غذا رو با روغن حیوانی میخورد ... به محض بوق زدن ماکروفر ، بسته ها رو خارج کرد ... تو یه تابه ته گود کوچیک که همیشه ناگت توش سرخ میکرد هم ، روغن حیوانی به حد وفور ریخت ... زیر هر دو تابه رو روشن کرد ... ماهی ها رو توی آرد و ادویه مخصوص غلت داد ...
سس چیلی مخصوص اسپانیایی که خودش درست کرده بود و به اندازه کافی تند بود رو هم از یخچال خارج کرد ... دو سه کله پیاز متوسط پوست گرفت ... فرام پیاز بزرگ دوست نداشت ... ولی پیاز زیاد دوست داشت ... چهار قاچ کرد و توی کاسه ای انداخت و روش رو با آب لیمو پوشوند ... لیموی تازه نداشت ... فرام پیاز با آبلیمو رو ، وقت سرو ماهی دوست داشت ...
ماهی ها و میگو ها رو توی ظرف های روغن داغ شده ریخت و سعی کرد همه هنرش رو بکار ببره ، تا نه ماهی ها زیاد از حد نرم ، سرخ بشن ، نه خشک ... فرام ماهی نیم پز و آب دار ، ولی با پوست سوخاری شده دوست داشت ...
یه بسته باقالی پولو با شیوید از توی فریزر بیرون کشید و توی ماکروفر ، قرار داد ...
استکانهای سنتی کمر باریکش رو از توی کابینت بیرون کشید ... یه بسته رطب توی فریزر داشت ، بیرون کشید و با سلیقه توی ظرف چید ... فرام چای رو با رطب یا خرما خشک ، ترجیح میداد ... توی قندون رو هم پر از خرمای خشک کرد ... سینی بلوری رو دستمال کشید و استکانهای کمر باریک و رطب و خرما خشک رو توی اون قرار داد ... فرام چای توی قوری رو ، بیشتر از چای فلاسک دوست داشت ...
ماهی ها رو زیر و رو کرد ... میگو ها رو توی بشقاب چید ... خنده اش گرفت ... غذای امشبش بود که امیر محتشم به خوردش داده بود و فرام زهرش کرده بود ...
چادر گلدار سفیدش رو از توی کشو بیرون کشید و به روی سر انداخت ... پلاستیک زباله رو به دست گرفت و راهی طبقه پایین شد ... زباله ها رو ، بیرون از ساختمان ، توی سطل بزرگ شهرداری انداخت ... تند برگشت ...
بدون اینکه چادر رو از روی سر بیرون بیاره ، ماهی های دو طرف سرخ شده رو از توی ماهی تابه بیرون کشید ، ظرف محتوی میگو و ماهی رو توی گرم کن بالای فر برقی ، قرار داد و درجه اش رو تنظیم کرد ...
نفس عمیقی کشید و به دور و بر خونه ، نگاهی انداخت ... شربت ... فرام شربت آبلیمو ، بعد از ماهی و میگو رو دوست داره ... تند تند ، تنگ شربتی دست کرد و توی فیریزر یخچال گذاشت تا تگری بشه ...
جای خلال دوندون رو از توی آشپزخونه بلند کرد و روی میز پذیرایی گذاشت ... فرام حتی صبحونه رو هم توی پذیرایی میخورد و اصولا پا به آشپزخونه نمیذاشت ... سس چیلی اسپانیایی رو توی جا سسی کریستال ریخت و روی میز پذیرایی گذاشت ...
چادر گلدار رو از روی سرش برداشت و به گیره بالای جا کفشی آویزون کرد ...
لبتابش رو روشن کرد و سریع وارد مسنجر شد ... به چراغ روشن امید توجهی نکرد و اگزیت زد ... ایملش رو هم چک کرد و اگزیت زد ... صفحه فیس بوکش رو هم خروج زد ... سیستم رو خاموش کرد و همون روی میز قرار داد ...
یه بار دیگه با وسواس ، گوشه کنار خونه رو چک کرد ... تازه یادش اومد بترسه ...
تو آینه به قیافه غلط اندازش خیره شد و سعی کرد ، معصومیتش رو برجسته تر کنه ... دنباله ابروهاش رو با مداد تیره تر کرد ... عینک پنسی قاب مشکی اش رو که تنها به وقت لزوم به چشم میزد ، روی چشم گذاشت ...
شلوار راسته تنگ جین توی پاش رو با شلوار جین دم پا گشادی که از توی باسن هم یه مقداری گشاد بود و دیگه تو بورس نبود ، تعویض کرد ...
روی مبل توی فضای الکی هال ، خودش رو پرت کرد ... شروع کرد به ذکر گفتن ...
با اولین زنگ آیفون ، بی اونکه نگاهی به تصویر بندازه ، دکمه رو زد ... در ورودی رو باز کرد و دستهاشو تو هم قلاب کرد و با مصنوعیت لبخندی که به لبهاش بود ، منتظر نزول اجلال جناب فرام خان ایستاد ... باید هر طور شده بود ، خاطره این دیدار غیر مترقبه رو ، تو ذهن پویا و پر از نبوغ فرام ، کم رنگ میکرد ... نیشش رو تا اونجایی که بشدت احمقانه جلوه کنه ، باز کرد ... کل سی و دو دندون ردیف شده تو فکش رو با دست و دلبازی برای استقبال از فرام و خانواده اش ، به نمایش گذاشت ... صدای یا الله فرام از توی آسانسور هم ، قابل شنیدن بود ... تاپ تاپ قلبش از روی بلوز دخترونه کمر کرستی اسپرتش ، پیدا بود ... سه نفس عمیق کشید و سعی کرد به خودش ، مسلط تر باشه ...
در آسانسور رو به بیرون باز شد ... اول از همه فرام و پشت سرش فارِد ... بعد ، غزاله ، تو هیبت عبای عربی ( چادر اصیل عربی که تقریبا مثل چادر ملیه ) مشکی رنگش ، فاتیما به بغل ... و آخر همه فراهت ، که دستهای کوچولوی رضا رو به دست گرفته بود ، خارج شدن ...
چشمهای غزاله رو براق دید ... فارد سر به زیر بود ... فرام ، مستقیم و خیره به جلو نگاه میکرد ... فراهت ، خانم تر از همیشه ، لبخندی به لب داشت ... فاتیما دستش رو به دهن گرفته بود و رضا ، سعی میکرد مردونه برخورد کنه ...
خوشرو تر از همیشه ، با همون نیش باز احمقانه ، مودبانه ، تا کمر خم شد و روی دست فرام افتاد ... بعد از اون با فارد دست داد ... غزاله رو به بغل فشرد ... فاتیما رو نرم بوسید ... با رضا دست داد و در آخر ، دقایقی فراهت رو تو بغل فشرد ... فشاری به تخت سینه فراهت وارد کرد و فشاری روی تخت سینه اش ، احساس کرد ... از فراهت جدا شد ... تند تند تعارف کرد ... یکی یکی جمع خسته روبروش رو به داخل دعوت کرد ... قبل از همه ، فرام ، کفشهاشو دم در ، از پا بیرون کشید و یا الله گویان پا به داخل گذاشت ... بعد از اون فارد ، بعد از اون غزاله ... در آخر با فشار دستی به پشت کمر فراهت ، اونو به داخل هول داد ...
یادش رفته بود ... باید مخده و تشکچه ای جلوی تلویزیون برای فرام میذاشت ... سریع ببخشیدی گفت ... دو تا مخده از توی کمد دیواری اتاق مهمان بیرون کشید ... هر دو رو ، روبروی تلویزیون ، سمت راست ، به دیوار تکیه داد ... دوباره برگشت ، تشکچه ای رو هم پایین مخده ها قرار داد ... فرام روی مبل نشسته بود و دستش رو به دو طرف تکیه گاه مبل ، تکیه داده بود ... باز به اتاق برگشت و مخده گردی رو بیرون کشید و پشت سر فرام ، روی مبل ، هول داد ... فرام ، توجه اش به دور و اطراف خونه بود و چشمش ، سیصد و شصت درجه ، در حال چرخش ...
بچه ها و غزاله ، روی مبلها نشسته بودن ... تند دوید و از توی آشپزخونه ، استکانهای کمر باریک رو به تعداد مهمانها توی سینی چید ... صدای فرام رو از داخل پذیرایی شنید : « فراهت ، برو کمک زن عموت ... »
صدای آروم چشم گفتن فراهت ، به زور به گوشش رسید ... پوزخندی زد ...
بنتی ، بنتی ... صدای نعره مانند یدو ، اول صبح ، از توی حیاط ، رعشه به بدنش انداخت ... نمیتونست دست از دوشیدن گاو برداره ... از همونجا با صدای بلند جواب داد : « بله یدو ... الان میام »
با همین چهار کلمه ، صدای یدو ، گوش خراش تر شده بود ... با لحن سرزنش باری ، عمه زبیده رو مخاطب قرار داده بود : « تو چی یاد این دختره چش سفید میدی ؟ از مادر بی عرضه اش که جز فاحشگی ، چیزی یاد نگرفته ... تو هم نمیخوای یه چیز مفید یادش بدی ؟ هزار بار گفتم ... صدای دختر ، باید به نازکی و ریزیِ صدای شاشیدنش باشه ... نه اینکه صداشو بندازه تو گلو و تا هفت تا خونه اونور تر ، بفرسته ... ببرش تو منحول ( دستشویی ) ... مجبورش کن خوب به صدای شاشش گوش بده ... بعد حالیش کن ، صدای خنده اش یا حرف زدنش بلند تر از صدای شاشش شد ، دفعه دیگه ، زبونش رو میبرم ...
پوزخندش به لبخندی آروم تو قیافه فراهت ، منتهی شد ... فراهت با خجالت به پانتی نزدیک شد و بی تعارف ، سینی چای رو ، همراه با استکان های کمر باریک و نعلبکی و شکر ریز و قاشق ، برداشت ... پانتی هم قوری خوش دم و خوش رنگ چای دو نیزه ی دون درشت نشکسته نیمه غلیظی که خوب دم کشیده بود رو با دقت از میون توری رد کرد و به داخل قوری فانتزی شمعی جدیدش ، سرازیر کرد ... با کبریتی شمع زیر قوری رو روشن کرد ... قوری رو برداشت ... به پذیرایی رفت و باز هم تعارفی مبنی بر خوش آمدید ، رد و بدل کرد ... روبروی فرام ، کنار سینی چای نشست ... قوری رو از روی شعله شمع برداشت و آرام و با طمئنینه ، چای خوش عطری که با اسانس طبیعی هل و دارچین خوش بو کرده بود ، به داخل استکان کمر باریک ، ریخت ... استکان رو به آرومی و با دقت ، طوریکه قطره ای از اون کج و کوله نشه و بیرون نپره ، به داخل نعلبکی ست استکان کمر باریک ، گذاشت ... قاشق چایخوری کوچیکی که مخصوص استکانهای کمر باریکش بود رو ، کنار استکان و توی نعلبکی گذاشت ... استکان رو همراه با رطب و خرمای خشک ، روی میز عسلی کنار فرام گذاشت ... به غزاله لبخندی زد و منتظر ذائقه فرام ، موند ... فرام بی محابا و بدون مکث برای خنک شدن چای ، چای رو به دونه ای رطب به دهان برد ... استکان رو توی نعلبکی گذاشت و قاشق چایخوری رو در کنار نعلبکی قرار داد
پانتی هاج و واج ، منتظر موند ... دهانش باز بود ... یدو نعره میکشید و عمو حمید برای بار اول ، تو دهن پانتی زده بود و پانتی هنوز نمیدونست چرا ... زنعمو نرجس تند و پر بغض و خشمگین ، عمو حمید رو ، دور از چشم یدو ، چپ چپ ، زیر و رو کرد ...
عمه زبیده ، در صدد توضیح بر اومد : « عمه عزیزم ، نمیدونی اگه یه تفاله چای تو استکان باشه ، یعنی چی ؟ »
و پانتی ندونسته بود ... و برای بار سوم ، در طی یکروز ، برای یه چای ریختن ساده ، سوتی داده بود و ملامت شده بود و دم آخری ، تو دهنی خورده بود ... عمه زبیده مطمئنش کرد که تنبیه بزرگی نشده ... اگه این تفاله ، تو چای یدو بود ، مطمئنا ، تنبیه شدید تری ، در انتظارش بود ... و باز هم نفهمیده بود چرا ...
و عاقبت زنعمو روشنش کرده بود : « عزیزم ، وقتی میخوای برای یه نفر چای بریزی ، اولا حتما شکر رو کنار چایش ، بذار ... هیچوقت خودت چای رو شیرین نکن ... بذار خود نوشنده ، چایش رو شیرین کنه ... قاشق چایخوری رو توی استکان چای نذار ... میخوای خون و خون ریزی به پا بشه ، میدونی اگه یه غریبه این بین بود ، الان کمترین اتفاق ، یه دعوای عشیره ای به پا شده بود ؟ ... »
متعجب پرسیده بود : « چرا ؟! »
متعجب تر از ندونستن این بدیهی ترین قانون ، زن عمو ، ناباورانه بهش خیره شده بود : « یعنی تو نمیدونی این یه فحش ناموسیه ؟ ... عزیزم ... باید حواستو حسابی جمع کنی ... وجود تفاله چای و یا قاشق چای توی استکان ، زشت ترین و رکیک ترین فحشه ، به کسیکه چای رو بهش تعارف میکنی ... »
و پانتی منگل وار بار هم دهنش به حرفی باز نشده بود و زل زده بود تو دهن زن عمو که هنوز براش توضیح میداد : « تا وقتی میهمان ، بعد از چایش با قاشق به دیواره استکان ضربه نزده ، یعنی ، هنوز چای میخواد ... »
و پانتی در اوج سادگی پرسیده بود : « پَ کی دیگه نمیخواد ؟ »
و زنعمو که با جدیت توضیح داده بود : « هر وقت با قاشق چایخوری دو سه ضربه به دیواره استکانش زد ... »
و پانتی سر تکون داد و سعی کرد این زشت ترین فحشهای قاموس عشیره اش رو ، از یاد نبره و هرگز ، باعث و بانی یه جنگ تموم عیار و خون و خونریزی ، بخاطر این فحش زشت نشه ...
پانتی سریع و البته با دقت ، قوری رو برداشت و دوباره ، استکان رو از چای پر کرد ... فرام ، استکان دوم چای رو هم نوشید ... باز استکان رو کنار قاشق توی نعلبکی قرار داد ... باز پانتی برای بار سوم ، استکان رو از چای لبریز کرد ... فرام چای رو نوشید و با قاشق دو سه ضربه ای به استکان توی نعلبکی زد ... خیال پانتی از چای خوردن فرام ، راحت شد ... نفسش رو با کمترین صدا ، بیرون داد و پوفی آروم که تنها خودش شنید ، کشید ... بقیه استکانها رو به تعداد اعضای خانواده ، باقی مونده پر کرد و با خوشرویی به تک تک اونها ، تعارف کرد ... و بی حرف و سخن به کنار مهمانها نشست ... حرف زدن ، وقت خوردن چای ، توهین به مهمان بود و پانتی ، احترام به میهمان رو خوب یاد گرفته بود ...
خیالش که از بابت چای راحت شد ، از غزاله در مورد شام خوردنشون پرسید و مطمئن شد که همگی بجز فرام ، شام خوردن ... با سری خمیده و به زیر ، از فرام پرسید : « آقا فرام ... شام آماده ست ، بیارم براتون ؟ »
فرام ، از روی مبل بلند شد و به سمت دستشویی به راه افتاد ... پانتی خدا رو شکر میکرد ، که برای فرام ، نباید مث یدو ، آفتابه لگن بگیره ... و گرنه از کجا میاورد ؟ ... سریع بلند شد و حوله خشک و تمیزی که مخصوص فرام بود رو به روی دست گرفت و کنار دستشویی ایستاد ، به آهنگ باد معده فرام گوش داد ... و سعی کرد از خاطر ببره ... با خروج فرام ، مث یه پادوی وقت شناس ، روبروی در ظاهر شد و حوله رو به دستهای سفید و بی عیب فرام ، تحویل داد ... مطمئن بود ، این دستها ، از دستهای خودش هم نرم ترن ...
     
صفحه  صفحه 2 از 8:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / panty benty | پانتی بنتی بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites