تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

panty benty | پانتی بنتی

صفحه  صفحه 6 از 8:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  پسین »  
#51 | Posted: 16 Sep 2013 19:31
پانتی بینیشو چین داد از گوشه چشم فرهاد رو چپ چپ نگاه کرد : « اونا ... منظورم تمدنهای باستانه ... از ‏این خداها زیاد تو دست و بالشون دارن ، مث ما نیستن که یه خدا با یه عالمه صفت داشته باشیم ... اونا یه ‏عالمه خدا داشتن و هر کدومشون با یه صفت ... این خدای یونانی تو ، چه صفتی داشت ؟ »‏
فرهاد نیشخند زد : « خدای س ک س و حیات وحش ... وایلد گاد ! »‏
پانتی هیییین کشید ، چشماش گرد شد : « خیلی بیشعوری فرهاد ... تو ... تو چطور جرات میکنی ؟ »‏
فرهاد یه قدم از پانتی عقب کشید ... فاصله داد ... با صدا خندید : « چرا عصبی میشی ؟ من نظر خودمو ‏دارم ... تو میتونی دوست نداشته باشی ... تو هم اسم سگتو گذاشتی فرهاد ، من عصبی نشدم »‏
پانتی یه قدم به فرهاد نزدیک شد ، با پاشنه تیز کفشش ، روی پای فرهاد ضربه زد ... فرهاد آخ ضعیفی ‏گفت و خم شد ... ضربه اونقدرا هم درد نداشت کفش پاش بود ... ولی برای پرت کردن حواسش خوب بود : « اوه پن ... بخاطر همین کاراته ... تو خیلی وحشی هستی ... »‏
بلند شد ... یه نیشخند دیگه که حرص پانتی رو درآورد و ادامه داد : « همینطور س ک س ی »‏
پانتی حواسش نبود ... با مشت به سینه فرهاد ضربه ای زد ... فرهاد دست مشت شده پانتی رو تو دست ‏گرفت ... گر گرفته بود ... پانتی بیخیال بود ... فرهاد نمیتونست بیخیال باشه ... ‏
پانتی غر زد : « حالا چرا اسم بزت رو گذاشتی پن ؟ »‏
فرهاد قهقهه زد : « من بز نداشتم ، اون فقط یه مقابله به مثل بود ... اون ... پن رو میگم ، نصفش آدمه ، ‏نصفش بز ... بالا تنه اش آدمه ، پایین تنه اش بز ... »‏
یه خنده شیطون کرد و یه ابرو بالا انداخت : « از بزها هم خوشش میاد ... باهاشون رابطه داشت ... ‏همینطور از چوپونا »‏
پانتی برگشت ... صورتش داغ شده بود ... حرص هم میخورد ... فرهاد زیادی رک بود و زیادی پررو ... ‏نفسش تنگ شد ... چش شده بود ؟ ... دلش میخواست هنوز تو همون فاصله باشه ... از آشپزخونه بیرون ‏زد ... مانتوشو از روی مبل چنگ زد ... پوشید ، شالش رو هم روی سر پیچوند ... کیفش رو برداشت : « ‏دیر شده ، بریم ، من فردا باید برم سر کار »‏
فرهاد از درگاه آشپزخونه با طنزی تو صدا جواب داد : « من باید زودتر از تو بیدار شم ... باید بیام دنبالت ... ‏امشب خونه فرام نمیمونم ... »‏
پانتی چپ نگاش کرد : « تو چطور میتونی خونه مامان من بخوری بخوابی ؟ خب خونه داداشت بمون »‏
فرهاد صادقانه جواب داد : « اینجا نمیشه ... اونجا راحت ترم ، با پوری خوش میگذره ... اینجا باشم هی ‏حوصله ام سر میره ، راه براه میخوام مزاحم تو بشم ... »‏
تو چشمای پانتی خیره شد : « تو هم منو نمیخوای ... اینجوری هی مجبوریم با هم نسازیم ... »‏
پانتی خندید : « دقیقا ... پوری با تو راحته ؟ »‏
فرهاد لبخند زد ، آه کشید : « آره با هم راحتیم ... جای تو خالیه ... »‏
پانتی اخم کرد ، برگشت تو آینه و شالش رو روی سر فیکس کرد : « با من بهتون خوش نمیگذره ... پوری ‏هی به من میگه بیا ، وقتی من میرم ، همش سرش یه جا دیگه گرمه ، من میمونم تک ، بیشتر حوصله ام ‏سر میره ، تو این خونه با میشو ، کمتر حوصله ام سر میره ... »‏
فرهاد متاثر شد ... پشت سر پانتی ایستاد ... شونه اش رو فشار داد : « اینجور نمیمونه پن ، قول میدم »‏
پانتی بیخود لبخند زد ... : « من فک نمیکنم ... بریم ؟! »‏
فرهاد دستش رو از روی شونه پانتی برداشت ... از تو جیبش سوییچ ماشینش رو بیرون کشید ، نفس خسته ‏ای بیرون داد : « بریم »‏
این اولین بار بود که با فرهاد از در این خونه بیرون میزد ... ‏
مطب فرام و فرهاد ، یه مجتمع پزشکی بود ... تابلوهای بالای سر در ساختمون که همینو میگفت ... یه ‏ساختمون پنج طبقه ... پایینش پارکینگ بود ... بالای پارکینگ هم نه واحد ... تموم طبقات ، دو واحدی ‏بودن ، الا طبقه ی بالا که مطب فرام بود ... ‏
فرهاد توضیح داد : « فرام یه کلینیک کوچیک داره ... برای لیزیک ... خب دستگاههاش حساسن و نیاز به ‏مراقبت و تعمیر و نگهداری زیادی دارن و البته جای زیادی هم میگیرن ... در عوض مال من کوچیکه ... ‏جای زیادی لازم ندارم ... »‏
پانتی برگشت : « رشته از این بهتر نبود ادامه بدی ؟ ... بدم میاد از رشته ات ... آدم با مریضای تو ‏افسردگی میگیره ... »‏
فرهاد هیچی نگفت ، فقط آه کشید ... ‏
پانتی به عقب برگشت : « اونجا ، تو آمریکا چی ؟ مطب داشتی ؟ »‏
فرهاد لبخند زد : « نه ، تو یه بیمارستان سوشال کار میکردم ... اونجا هر کی تو بیمارستان ، برای خودش یه ‏کلینیک داره ... لازم نیست مطب داشته باشی ... نه مث ایران ... در ضمن باید نزدیک مرکز تحقیقاتی ‏میموندم ... اونجا روی پروژه های زیادی کار میکردیم ... یو نو ، در مورد سلولهای بنیادین ... میدونی چی ‏هست ؟ »‏
پانتی خندید : « آره ... همونا که از بُن آدم گرفته میشن ... »‏
فرهاد پرسشگر نگاش کرد ... پانتی بلندتر خندید : « منظورم از نطفه بچه و بند نافه »‏
فرهاد ضربه ای به شونه اش زد : « نه ... فقط اون نیست ... آدمای بزرگتر هم دارن ... بدن همه پره از ‏این سلولا ... ولی ما تحقیقاتمون بیشتر روی همون نطفه بچه و ... »‏
ابرو بالا انداخت و خنده غلیظی کرد : « بند نافه ... البته نه از اون بندا که تو به نافت آویزون کردی کلی ‏هم نگین داره » و یه ضربه با پشت دست ، ولی تقریبا محکم به شیکم پانتی زد ... ‏
پانتی جیغ زد : « دیوونه دلم درد گرفت ... »‏
و در مطب فرهاد رو باز کرد ... یه جیغ بلند تر کشید : « وای اینجا چقد با مزه ست ... چرا اینقد اسباب ‏بازی و نقاشی تو اینجاست ؟ شبیه پارک میمونه ... نه ، مث مهد کودکه ... منو یاد مهد کودکم انداخت ... ‏‏»‏
و به طرف فرهاد ، پشت سرش برگشت : « میخوای وقتی مریض نداری ، بشینی با این اسباب بازیها بازی ‏کنی ؟ منو اگه بذارن تو این اتاق ، خسته نمیشم ... »‏
فرهاد خیره بی لبخند ، نگاش کرد ... بعد دور تا دور اتاق رو از نظر گذروند ... یه تیم نقاش جوون و با ذوق ‏رو آورده بود تا یه ماه تموم تو این اتاق کار کنن ... نقاشیهای تام و جری و شخصیتهای خنده دار دیزنی ... ‏رنگ آمیزی شاد با طیفی از رنگهای سبز ... اسباب بازیهای کنترل دار ... عروسکهای باربی ... توپهای ‏اسفنجی کوچولو ... دوتا ماشین بزرگ برقی قرمز و آبی ... یه موتور برقی دخترونه صورتی رنگ ... ‏
به طرف پانتی برگشت : « بچه های سرطانی هم دل دارن و اسباب بازی میخوان ، حتی اگه از زور درد ، ‏چشماشون باز نشه ... ولی روحیه میگیرن ... »‏
پانتی به طرف فرهاد چرخید : « نگفتی ، تو چرا این رشته پر دردسر رو انتخاب کردی ؟ آدم افسرده میشه »‏
فرهاد شال پانتی رو که از ذوق زیاد کج شده بود ، صاف کرد : « کافیه فقط یه لحظه ، خودت رو بذاری جای ‏پدر و مادر این بچه ها ، بعد میفهمی چقد این رشته مهم و حیاتیه ... من نمیتونم نسبت به سرنوشت و درد ‏این بچه ها ، بیتفاوت باشم ... برای همین انتخابم رو عوض کردم و به جای قلب و عروق ، خون و ‏انکولوژی کودکان رو انتخاب کردم ... قبلا تصمیم داشتم قلب و عروق بخونم ... »‏
پانتی اخم کرد : « خب تو نمیرفتی ، یکی دیگه میرفت ... قلب که بهتر بود ... مریضاشم بیشترن ... تازه ‏اینا رو باید کلی خیریه دوا درمون کنی ... مجبوری حتی از بعضیها ویزیت نگیری ... در ضمن خطرش هم ‏زیاده ... تو معرض اشعه و مواد شیمیایی ، آدم عقیم میشه ... »‏
فرهاد خندید : « بشم ، مهم نیست ... تو نمیخواد فکر عقیم شدن من باشی ... من میتونم از فرام هم بیشتر ‏بچه داشته باشم ... فقط باید یه زن خونه دار و بچه دوست داشته باشم ، همین »‏
پانتی گر گرفت ... با اینحال خندید : « که خوشبختانه ، من نمیتونم باشم ... »‏
فرهاد صندلی رو زیر دریچه کولر کشید ، روش ایستاد ... دریچه کولر رو چک کرد ... پشت به پانتی زمزمه ‏کرد : « بودی ، هستی ، میمونی ... »‏
پانتی نزدیک شد : « چی میگی زیر لب ؟ »‏
فرهاد از روی صندلی پایین پرید ... دستاشو تکوند : « میگم ، تو قبلا هم مامان بچه ی من بودی ... حتی ‏میتونی از این به بعد هم باشی ... »‏
پانتی غر زد : « توهم نزن ... بریم ؟ دیر شد »‏
فرهاد خندید : « توهم نیست ... کافیه بخوای ... حس خوبی داره ... »‏
پانتی چپ چپ نگاش کرد : « حسشو داشتی ؟ »‏
فرهاد بلند تر خندید ... دستش رو دور شونه پانتی حلقه کرد ... پانتی خودش رو عقب کشید ... فرهاد با ‏طعنه جواب داد : « تو به حس من حسودی میکنی ؟ حس خوبیه ... میشه تجسمش کرد ... تو هم میتونی ‏امتحان کنی ... » ‏
پانتی از در مطب بیرون زد : « اووَخ به چی باید حسادت کنم ؟ ... من مث تو توهم تو خونم شناور نیست ‏‏... حست باشه برای خودت ... »‏
فرهاد در مطب رو با کلید قفل کرد : « بعد از ظهرها مطبم رو باز میکنم ... میتونی بیای منشیم بشی ... »‏
پانتی دندون قروچه کرد : « مرسی از لطفت ... من دارم ترفیع میگیرم ... میتونی یه خوش بو ، خوش ‏هیکل ، خوش بر و رو بیاری بذاری تو مطبت ، مطمئن هم باش حسودیم نمیشه »‏
فرهاد نچ گفت ... ابرو بالا انداخت : « فرام نمیذاره ... باید بدم عقیدتی سیاسی فرام تاییدش کنه ... شما ‏چی بش میگین ؟ گشت ارشاد ... » و قهقهه زد ... ‏
پانتی پرسید : « منو میرسونی خونه ؟ دیر وقته ها ... »‏
فرهاد ، مکث کرد ... کامل به سمت پانتی برگشت : « میرسونمت ، ولی فرام شام منتظرمونه ... »‏
پانتی حرص خورد : « ای بابا ... میگم دیر وقته »‏
فرهاد خونسرد جواب داد : « چهاربار تا الان گفتی پن ... منم شنیدم ... تازه ساعت نه و نیمه ... دو ساعت ‏هم نشده ، بر میگردی میری میخوابی ... میخوای چیکار کنی تو اون خونه تنهایی ؟ »‏
پانتی عصبی شد : « قرارمون این نبود از سر صبح منو ببندی به دم خودت اینور و اونور بچرخونی ... من ‏میخوام برم خونه استراحت کنم ... »‏
فرهاد ، دزد گیر ماشین رو زد ... در رو برای پانتی باز کرد : « میری عزیزم ... دیرم نمیشه ... منتظرن ... ‏یه خورده میمونی بعدم میری ... »‏
پانتی لبش رو بهم فشرد : « خب تو برو ، من دیگه کجا بیام ؟ »‏
فرهاد ، دستش رو پشت کمر پانتی گذاشت و به سمت ماشین هولش داد : « آخه عزیز من ... اونا ما رو ‏دعوت کردن ... میدونی دعوت کردن یعنی چی ؟ یعنی من و تو با هم باید بریم ... این دور از ادبه که ‏من تنهایی برم ... تازه پوری هم از عصر تا الان اونجاست ... »‏
پانتی غر غر کرد : « پوری رو دیگه چرا هی به دم خودت میبندی ؟ آخه داداش من چیش به داداش تو ؟ ‏هر دم به دقیقه میبریش مزاحم مردم بشه ... زشته آخه »‏
فرهاد از در سمت راننده سوار شد در رو بست ... به سمت پانتی برگشت : « فرام ، پوری رو خیلی دوست ‏داره ... هفته ای سه چهار روز نبینش ، دلش تنگ میشه ... فراهت و فارد هم بهش عادت کردن ... اون ‏مزاحم نیست پن ... »‏
پانتی اخم کرد : « این حرف توئه ... تو با پوری نسبت خویشاوندی داری ... فرام و زن و بچه اش چی ؟ ‏اصلا مگه تو همسن پوری هستی که اون باید با تو بگرده ... من نمیدونم مامانم مغز خر خورده ؟ ... دکتر ‏حرفی نمیزنه ؟ چرا یه بچه چارده پونزده ساله ، باید با مرد گنده ای مث تو که هم سن باباشی بگرده ؟ »‏
فرهاد بلند خندید : « خب به همین دلیل ... پن ، اون الان تو سنیه که یه آدم به سن و سال من رو باید ‏کنار خودش داشته باشه ، منم که اوقات بیکاریم ، میتونم پیشش باشم ... ما با هم اوقات خوبی رو میگذرونیم ‏‏... مامانت و دکتر هم اینو برای روحیه اش مناسب میدونن ، برای همین حرفی نمیزنن ... »‏
پانتی ترجیح داد بحث رو عوض کنه : « من دارم میرم چین »‏
فرهاد متعجب برگشت : « جدی ؟ چیکار ؟ »‏
پانتی ایده ای برای رفتن نداشت ... حقیقت این بود که هر ساله ، موعد نمایشگاههای بین المللی صنایع ‏شیمیایی که میشد ، تعدادی از کارمندای بخش مهندسی عمومی ، بعنوان بازدید کننده ، به نمایشگاه دعوت ‏میشدن ... پانتی تا حالا نخواسته بود و نه میتونست بره ، ولی اینبار ، بازم ، با اینکه دلش نمیخواست بره ، ‏برای بهونه گیری ، بحث ماموریت اداری رو پیش کشید : « یه ماموریت اداریه ... بازدید از نمایشگاه بین ‏المللی پکن و شانگهای »‏
فرهاد به روبرو خیره بود : « کی میری و چند روز میمونی ؟ »‏
پانتی متعجب به سمت فرهاد برگشت ... حتی فکرش رو هم نمیکرد که فرهاد به این راحتی حرف رفتنش ‏رو به زبون بیاره : « تو مشکلی نداری ؟ »‏
فرهاد نیم نگاهی به سمت پانتی انداخت : « با نبودنت ، یا با ماموریت رفتنت ؟ »‏
پانتی بهت زده بود : « با هر دوش ... کلا با مسافرت خارج از کشور »‏
فرهاد خندید : « نبودنت ... نمیدونم ، ولی با ماموریت ، چه مشکلی میتونم داشته باشم پن ؟ »‏
پانتی خیره نگاش کرد : « یعنی از نظر تو ایرادی نداره من تک و تنها برم یه کشور دیگه ؟ »‏
فرهاد لب به هم فشرد ، با هیجان جواب داد : « هی پن ، تو واقعا فک میکنی من تو رو کنترل میکنم ؟ ... ‏ماموریت رفتن تو به شخصیت سوشالت برمیگرده ، نبودنت یه مسئله شخصیه ... کار کردن ، بخشی از ‏زندگی اجتماعی توئه ... من نمیتونم تو اون قسمتی که مربوط به حریم خانوادگیت نیست ، دخالت کنم ... ‏اون جزئی از زندگی اجتماعی توئه و حق خودته که درموردش تصمیم بگیری »‏
پانتی اخم کرد : « تو شاید بیخیال باشی ، ولی فرام نمیذاره »‏
فرهاد لبخندی محو زد : « اون فرق میکرد ... قبلا فرام در نبود من مسئولیت تو رو بعهده داشت ... الان ‏من هستم ، مسئولیت تو هم با منه ... از نظر من رفتن تو برای ماموریت ، با تیم شرکتتون ، مشکلی نداره ‏‏... ولی اگه قرار بود برای گردش بری ، ترجیح میدادم با خودم باشی ، اوکی ... حالا کی میخوای بری و ‏برای چند وقت ؟ »‏
پانتی که رو هوا حرف زده بود ، فکر کرد : برم چیکار ؟ حالا برای گردش هم بود یه چیزی ... من چی ‏میخوام وسط یه مشت مرد ؟ اونم کجا ؟ کشور قورباغه خورا ... اَه ...‏
صادقانه به سمت فرهاد برگشت : « نمیرم ... اگه بخوام برم جایی ، ترجیح میدم برای گردش برم ... »‏
فرهاد با تعجب به سمتش برگشت : « ولی تو همین الان گفتی میخوام برم چین »‏
پانتی خندید : « فراموشش کن ، خواستم امتحانت کنم ... »‏
فرهاد اخم کرد : « هی پن ... نکنه تو فکر کردی من میام اینجا که قلاده دور گردنت بندازم ؟ ما صحبت ‏میکنیم ، اوکی ... با صحبت میشه مشورت کرد و یه چیز رو انتخاب کرد ... شاید یه حرف باب میل من ‏نباشه ، شاید تو ، میشه با هم گفتمان کرد ... میشه نتیجه گرفت و به توافق رسید »‏
پانتی بازم دلشوره گرفت ... یه چیزی تو دلش میرفت و میومد ... واقعا قصد نداشت بره ... فقط میخواست ‏فرهاد رو امتحان کنه ... فرهاد با تصوراتش خیلی فاصله داشت ... ایده ای برای تجزیه و تحلیل فرهاد ‏نداشت ... میتونست تا صبح بیدار بمونه و به اخلاق فرهاد فک کنه ... شاید فرهاد تظاهر میکرد ، شاید هم ‏صادق بود ... بهرحال ، با اونچه تا بحال ازش تو ذهن داشت ، فرق میکرد ... ‏
لبخند زد : « نه واقعا ... دوست ندارم برم ... شاید یه وقت دیگه و یه جای دیگه ... من زندگی مجردی ‏آزادی نداشتم ... شاید یه بار مجردی هوس کنم برم هند ، شایدم مصر ... شاید یه تور اروپایی ... ولی ‏میدونم آسیای شرقی رو دوست ندارم ... من عاشق اسپانیام ... »‏
فرهاد خندید : « اینو میدونم ... کشور ماتادورها ... شاید یه روز فستیوال گوجه ببرمت ... من یه بار رفتم ‏‏... نوزده سالم بود ... »‏
پانتی با شور برگشت : « جون من راس میگی فرهاد ؟ ... فستیوال گوجه چه فرقه ایه دیگه ؟ »‏
فرهاد از لحن با مزه پانتی خندید : « توماتینا ، میخوای ببرمت ؟ خیلی با حاله ، مییریم والنسیا ، ها ... همراه ‏با شروع کار ماتادورها ، گاوا رو ول میکنن تو میدون گاو بازی ، بعد تموم شهر پر میشه از گوجه و همه به هم ‏گوجه پرت میکنن ... خیلی مهیجه ... »‏
پانتی ، بچگونه نالید : « من میخوام »‏
فرهاد بلند خندید : « ماه آگوست ، دو ماه دیگه ... اگه بخوای میتونم ببرمت »‏
پانتی فکر کرد : با فرهاد ؟ تنها ؟ ... از محالاته ... اینجوری باید خیلی به فرهاد نزدیک میبود که تک و تنها ‏برن یه کشور دیگه ... ولی اسپانیا ... سرزمین آرزوهاش بود ، باید خیلی با حال باشه ...‏
به سمت فرهاد برگشت : « نمیدونم ... فک نمیکنم بشه با تو برم ... من یه بار رفتم بیرون ، اونم با غزاله و ‏بچه ها بود ... دیدن دینا و دیانا ... »‏
فرهاد ، مث کسی که چیزی رو به خاطر بیاره برگشت : « راستی ، دینا هم داره میاد ... نیمه جولای بر میگرده ‏‏... »‏
پانتی با ذوق نگاش کرد : « برای همیشه ؟ »‏
فرهاد روی خیابون پر ترافیک تمرکز کرده بود : « احتمالا برای همیشه ... چرا با من نمیتونی بیای ؟ »‏
پانتی صادقانه جواب داد : « من ازت میترسم ... خاطره مشترک خوبی باهات ندارم ... حتی یه دونه ... »‏
فرهاد اخم کرد ... به سمت پانتی برگشت ... خیلی سعی میکرد معقول باشه ... سعی میکرد احساسات ‏پانتی رو درک کنه ... پانتی زخم خورده بود ... تصمیم نداشت زخمهای قدیمی رو نیشتر بزنه ... ولی خیلی ‏براش گرون تموم میشد ، اینکه زنش ازش بترسه ... یعنی اینقد تو اون سه ماه رفتار غیر انسانی ای از ‏خودش نشون داده بود ... اینقد وحشی بوده که زنش ، نزدیک ترین کسش ، ازش بترسه ؟
مستاصل جواب داد : « من نمیدونم چی باعث شده تو اینقد ازم بترسی ... ولی باور کن این یه حس دو ‏طرفه بود پن ... منم خاطره خوبی از اون سه ماه ندارم ... ما بچه بودیم و از هم حس و درکی نداشتیم ... ‏میدونم وقت خوبی رو باهات نگذروندم ... تو هم با من حس خوبی تجربه نکردی ... ولی من سعیمو ‏میکنم که نه خودمو بهت تحمیل کنم ، و نه حس غیر صادقانه ای باهات داشته باشم ... من نمیخوام به زور ، ‏حتی انگشتم به نوک پات برسه ... نمیخوام یه بار دیگه درگیر توحش بشیم ... تو هر وقت به من حس ‏خوبی داشته باشی ، بهم نزدیک میشی ، منم استقبال میکنم ... اوکی ؟ ... بهتره فکرت رو درگیر ترس و ‏نگرانیهای بیهوده نکنی ... »‏
     
#52 | Posted: 16 Sep 2013 19:31
فصل ۲۴

فراهت و فارد و پوری و رضا ، رفته بودن پارک ... فرام و غزاله و فاتیما تو خونه بودن ... فاتیما خواب بود و ‏فرام و غزاله تنها بودن ... پانتی خجالت کشید ... در واقع یه جور اوقات تنهایی رو با هم سپری میکردن ... ‏برای شامی که همیشه دیر وقت سرو میشد ، خیلی زود بود ... فرام و غزاله عادت داشتن دیر وقت شام ‏بخورن ... اکثرا یازده ، یازده و نیم ... خب فرام اکثرا بیرون بود ... و حالا ، پانتی خجالت میکشید ... ‏
سعی میکرد به فرهاد حالی کنه ، وقت خوبی مزاحم زن و شوهر نشده ... گرچه دعوت بودن و دیگهای ‏غزاله ، مث همیشه ، خانومانه رو بار بود و بوهای خوبی ازش حس میشد ، با اینحال ، پانتی فک میکرد ‏مزاحمه ... ‏
غزاله موهاشو یه چیزی حدود ان هشت یا ان نه کرده بود ، با رگه های زیتونی ... ابروهای کم پشتش رو ، ‏یه تاتوی قهوه ای متوسط کرده بود و خیلی جذاب تر شده بود ... یه خورده شهریت گرفته بود و بجای ‏ماکسی های رنگ رنگی همیشگی که اکثرا ، فامیلاش براش از کویت می آوردن ، کت و دامن خوش ‏دوختی تنش کرده بود ، که دامنش ترک بود و تو باسن تنگ بود و ترکاش روی مچ پا باز میشد ... کتشم ‏کوتاه بود و هیکلش رو کشیده تر و لاغر تر نشون میداد ... چشماش تقریبا آبی بودن که اونوقتا اصلا به قیافه ‏اش نمیخورد ، از اون قیافه های بی مزه بود ... پانتی فک میکرد اصلیتش مال گصبه ( قصبه ) یا منیوحی ‏باشه ... اغلب زنهای اونجا پوست سفید داشتن و موهای خرمایی رو به قرمز با چشمهای آبی ... اینجوری ، ‏با اون تاتوی پر ، چشماش جلوه ی بیشتری گرفته بود ... ‏
پانتی خوشحال شد ... فرام ، ارزشش خیلی بیشتر از اینها بود ... همیشه غزاله رو تو لباسهای گشاد دیده بود ‏‏... با ذوق بغلش کرد و کلی ازش تعریف کرد ... غزاله صادقانه جواب داد : « دلم میخواست مث تو بپوشم ‏، ولی نمیدونم فرام خوشش میاد یا نه ، البته خودم هم خجالت میکشم ... ولی موهام خوب شده ؟ زشت ‏نیست اینقد روشن ... مث زن خرابا نشدم ؟ ابروهام چی ؟ »‏
پانتی با محبت بغلش کرد : « نه عزیزم ... تو همیشه خانومی و مهربون ، اینجوری هم خیلی بی بی فیس ‏شدی ... بر خلاف رنگ خرمایی که بیشتریا رو کم سن نشون میده ، سن تو رو بالا میبرد ... اینجوری خیلی ‏خوب شدی ... به قول برادر شوهرت ، س ک س ی شدی » و خندید ‏
غزاله سرخ شد ... دستش رو توی صورتش زد : « خاک تو سرم ، این چه حرفیه ... فراهت وقت شوهر ‏کردنشه ... خدا فرهاد رو نکشه با این حرف زدنش »‏
پانتی خندید : « اون که به تو این حرفا رو نمیزنه ... جدی میگم ، فرام هیچی نمیگه ، ولی فک میکنم ‏دوست داره یه خورده از اون حالت مِعیدی ( زنهای عرب شیر فروش و دهاتی که محصولات دهات رو توی ‏شهر میفروشن ) بودن در بیای ... »‏
غزاله ریز خندید : « راس میگی ؟ هنوز جرات نکردم برم جلوش آفتابی شم ... اون از وقتی اومده سرش ‏تو موبایلشه ... منم تو آشپزخونه ... خوب شد شما امشب اومدین »‏
پانتی اخم کرد : « موبایل نه ، تبلت ، اونوخت یعنی چی ؟ یعنی نیومده یه سر تو آشپزخونه ببینه اون تو ‏چی میکنی ؟ چای براش نبردی ؟ بریز بده من ببرم ، بعدم بهتره ما بریم یه خورده با هم تنها باشین ... ‏سکته ها رو بزنه بعد بر میگردیم واسم تعریف کن ... »‏
غزاله ، مچ دست پانتی رو گرفت : « نه جوون من ، تو رو خدا ... من خجالت میکشم ، بمون همین جا »‏
پانتی با دست تو سر غزاله ضربه زد : « ای بابا ... بعد بیست سال زندگی تازه خجالت میکشی ؟ مگه تو ‏چیت از دیگرون کمتره ؟ بچه ها بزرگ شدن ، وقتشه یه خورده از این مامان بودن فاصله بگیری ... نمیشه ‏که همش چسبیده باشی به مطبخ ... دست همو بگیرین و با هم برین مسافرت »‏
و همزمان رعشه ای به بدنش افتاد ... مسافرت رفتن زن و شوهر ، تک و تنها ،یه معنی خاص داشت ... ‏بعد فرهاد ازش دعوت کرده بود اونو ببره مسافرت ... دلش پیچ خورد و قلبش افتاد ته شیکمش ... روی ‏پوست بدنش مور مور شد ... با اینحال بلبل زبونیشو تعطیل کرد و سینی چای رو از غزاله گرفت و به ‏سمت فرام و فرهاد برد ... چای فرام رو مث همیشه با طمئنیه جلوش خم شد و گذاشت ... مال فرهاد رو ‏هم روی میز عسلی کنارش گذاشت ... ‏
باید تا بچه ها سر نرسیدن ، به فرهاد خط میداد جیم شن ... پس آروم کنار فرهاد روی مبل نشست ... فرام ‏سرش رو از روی تبلتش بلند کرد و لبخندی رو لب نشوند ... پانتی خجالت کشید ... همیشه از فرام خجالت ‏میکشید ... ‏
با اینحال سرش رو به گوش فرهاد نزدیک کرد : « میشه بریم بعد که بچه ها برگشتن ، بیایم ؟ »‏
فرهاد پرسشگر نگاش کرد : « چرا ؟ »‏
پانتی سرش رو به زیر انداخت : « خب فک کنم ، الان وقت خوبی برای مزاحمت بین زن و شوهر نیست ‏‏... »‏
فرهاد اومد حرف بزنه که پانتی دستش رو جلوی دهنش گرفت : « هییس ... غزاله باید داداشت رو ‏سورپرایز کنه » و ریز خندید ... ‏
فرهاد با چشمای گرد شده نگاش کرد : « نگو که یه بار دیگه حامله ست »‏
پانتی فرام رو فراموش کرد و با دست ضربه ای به سینه فرهاد زد و با صدای بلندی تقریبا داد زد : « تف به ‏روت بیاد بیشعور ... این چه ... »‏
و چشماش تو چشمای پر تعجب فرام گیر کرد ... کپ کرد و تقریبا قلبش از کار ایستاد ... فرام قیافه فرهاد رو ‏از نظر گذروند ، و باز به پانتی برگشت و تقریبا با صدا خندید ... : « فرهاد ، خودتو کنترل کن ... چیکار ‏کردی دختر مردم رو ؟ »‏
و چشماش تو چشمای پر تعجب فرام گیر کرد ... کپ کرد و تقریبا قلبش از کار ایستاد ... فرام قیافه فرهاد رو ‏از نظر گذروند ، و باز به پانتی برگشت و تقریبا با صدا خندید ... : « فرهاد ، خودتو کنترل کن ... چیکار ‏کردی دختر مردم رو ؟ »‏
فرهاد نگاهی بین فرام و پانتی خجالت زده چرخوند ... خندید : « هیچی جون تو ... ما باید بریم پایین ، ‏پانتی لباس راحت تری بپوشه بیاد ... تو هم بمون سورپرایز شو ... »‏
فرام پرسشگر نگاه کرد : « چه جور سورپرایزی ؟ » ‏
فرهاد شونه بالا انداخت : « نمیدونم ، دسیسه های زنونه ست ... خودتو مرده بدون رفیق » و خندید ... ‏
پانتی بازوی فرهاد رو کشید ... : « بیا بریم دیگه » ‏
فرهاد به بازوش تو دست پانتی نگاه کرد ... داغ شد ... مث اینکه ، اونم باید خودش رو مرده میدونست ... ‏
آسانسور ، فاصله اش تا ورودی آپارتمان فرام ، تقریبا زیاد بود ... برای یه طبقه ، همیشه پله گزینه ی ‏مناسب تری بود ... فرهاد راه پله ها رو در پیش گرفت ... دست پانتی هنوز روی بازوش بود ... دستش رو ‏پیش برد و روی دست پانتی گذاشت ... ‏
قلب پانتی پر تلاطم زد ... سرش رو خم کرد و به دستش به دور بازوی فرهاد و دست فرهاد روی دستش ‏نگاه کرد ... گرمش شد ... کی دستش رو دور بازوی فرهاد حلقه کرده بود ؟ ... فشاری به دستش آورد ... ‏
فرهاد دست خودش رو محکم تر کرد : « بذار باشه پن ... حس خوبی میده ... »‏
صورت فرهاد عرق داشت ... نباید مال چار تا پله پایین رفتن باشه ... پانتی خجالت کشید ... با اینحال ، ‏دلش نمیخواست دستش رو برداره ... فک کرد : آره حس خوبی میده ... ‏
پانتی با دست آزادش دنبال کلید گشت ... فرهاد کلید رو از دستش گرفت ... در رو باز کرد ... مث یه زن ‏و شوهر واقعی بودن ... بودن ؟ ... نه ... پانتی فک کرد : بیشتر مث این میمونه که دوست پسرم رو به ‏خونه دعوت کردم ... هم خجالت میکشم ، هم راحت نیستم ، هم عذاب وجدان دارم ، هم میترسم مث ‏کبریت به پنبه ، به هم نزدیک بشیم ... ‏
اخم کرد ... تحمل درد و عذاب دوباره ، خیلی سخت بود ... اون سایه ی خودخواه ... تو اون تاریکی ... ‏هق زدنهاش ، تخت خالی ... نفسهای پر صدا ... حالش بهم خورد ... دستش رو با فشار بیشتری کشید ... ‏در رو بست ، به عقب برگشت ، فرهاد درست تو یک وجبیش بود ... جیغ خفه ای کشید ... ‏
فرهاد دو بازوشو گرفت ... به سمت خودش کشوندش ... : « هی پن ... چته تو ؟ مگه جن دیدی دختر ؟ ‏‏»‏
سرش رو سینه فرهاد افتاد ... ضربان قلبش تند بود و کوبنده ... آشنا بود ... این صدا رو خیلی وقت بود ‏میشناخت ... ضرب ضربش تو خاطرش بود ... گوشش رو سینه فرهاد چسبیده بود ... تیز شد ... قلبش تند ‏میزد ... قلب پانتی هم ... حس خوبی داشت ... اونوقتا چی ؟ اونوقتا هم حس خوبی داشت ... یادش ‏نمی اومد که همچین حسی رو تجربه کرده باشه ... ‏
فرهاد چشماشو بست ... باید کنترل شده عمل میکرد ... باید پانتی رو معتاد به رابطه میکرد ... باید آروم ‏ولی طوفانی جلو میرفت ... باید پانتی با رغبت بهش نزدیک میشد ... تشنه نگهداشتن پانتی ، نامردی بود ، ‏ولی واجب بود ... ‏
با دو دست ، دو طرف صورت پانتی رو گرفت ... از روی سینه اش جدا کرد ... بازم بوی کرم لوسیون ‏کلینیک میداد ... فرهاد عاشق این بو بود ... میدونست تا چند روز این بو ، توی بینیش چسبیده و بیرون ‏نمیره ... ‏
لبش رو به صورت پانتی نزدیک کرد ... چشمهای پانتی مث همیشه باز بود ... ترس رو تو چشاش میشد ‏دید ... اینجوری بیشتر حالت وحشی میگرفت ... اونوقتا چی ؟ اون موقع هم وحشی بود ؟ ... نه مث یه ‏بره مظلوم ذبح شده ، میافتاد زیر پاش و جیکش در نیمومد و تکون نمیخورد ، فقط میترسید و زر زر میکرد ... ‏
لبخندی کنج لبش جا خوش کرد ... با همون لبخند ، لبش رو روی پیشونی پانتی گذاشت ... یه بوسه ‏پدرونه ، میتونست حس امنیت رو بالا ببره ... پانتی به امنیت ، بیش از شه *** وت نیاز داشت ... پانتی ‏چشمهاشو بست ... بازم سرش رو ، روی سینه فرهاد خم کرد ... ‏
اومده بود تا وقت بیشتری به فرام و غزاله بده ... با اینحال ، خودش رو اینجا ، روی سینه فرهاد میدید ... ‏نمیتونست منکر بشه ... سینه فرهاد تخت بود و کوبنده و طعم زنده بودن میداد ... پانتی بو کشید ... بوی ‏آرامیس دیوِن بود ... تلخ و تند و تیز ... نوک بینیش ، با موهای روی سینه فرهاد ، سُرد و بُرد داشت ... بو ‏لای موهای سینه اش خوابیده بود ... بو کشید ... ‏
به نظرش رسید ، چقد آشناست ... مث اینکه تموم این پونزده شونزده سال ، همیشه سرش همین جا بوده و ‏همین بو تو دماغش ... یه نفس عمیق کشید و خودش رو از فرهاد جدا کرد ... میترسید فرهاد بیشتر از این ‏بهش نزدیک بشه ... شایدم از خودش میترسید ... گیج شده بود ... ‏
به سمت اتاق خواب رفت ... لباس عصرش رو با لباس راحت تری عوض کرد ... یه تیشرت کوتاه و ‏دخترونه ی صورتی ، با یه شلوار کوتاه سفید ... مانتوی تابستونه سفیدش رو هم برداشت ... صندل سفید ‏صورتیشو هم از توی کمد بیرون کشید ... دور مچ پاش ، پابند ظریف تتانیوم نگین سورمه ای بست ... ‏لباسش ، تو خونه ای بود ... اینجوری میتونست خونه غزاله رو مث خونه خودش بدونه و مانتوشو در بیاره ... ‏شال صورتی رنگ نازکی هم ، برای روی موهاش برداشت ... برگشت ... ‏
فرهاد توی فضای بیخود تو هال ، روی مبل راحتیه همیشگی پانتی نشسته بود ... پاهاشو به روبرو دراز کرده ‏بود و چشماش رو بسته بود ... مث این میمونست که خسته ست ... پانتی بی صدا ، روی مبل تک نفره ‏روبرویی نشست ... ‏
فرهاد جذاب بود ... خوش پوش بود ... تا الان باهاش راحت بود ... حس خوبی بهش داده بود ، فرای ‏حسهای تجربه کرده ی گذشته اش ... عجیب بود که گذاشته بود سرش روی سینه اش بمونه ، حس بگیره و ‏بیشتر از اون نخواسته بود بهش نزدیک بشه ... چشماشو باریک کرد و روی هیکل فرهاد تاب داد ... دلش ‏هری پایین ریخت ... به دستاش نگاه کرد ... میلرزید ... لابد هنوز ترس داشت ... ولی حس ترس تو ‏دلش نبود ... یه حس عجیب بود ... ‏
دلش میخواست بپره رو مبل و بازم سرش رو بذاره اونجا و بو بکشه ... از این فکر دلش مالش رفت ... به ‏خودش نهیب زد : این همون فرهاده که ازش میترسی ... هیچی تغییر نکرده ... خوددار باش پانتی ... ‏دنبال هوسهای زودگذر نرو ... فرهاد موندنی نیست ... فرهاد مث همیشه میره و تخت تو رو با یه عالمه ‏حس سیاه خالی میذاره ... فک کن اینم یکیه مث سیا ... تو از این جور آدما تو زندگیت زیاد داشتی و اجازه ‏ندادی باهاشون درگیر باشی ... به اینم اجازه نده ... ‏
از روی مبل بلند شد ... از یخچال یه لیوان آب برداشت ... سر کشید ... گر گرش خنک نشد ... یه لیوان ‏دیگه ... بازم سر کشید ... برگشت ، فرهاد دست به سینه به بوفه زیر اُپن تکیه داده بود : « میشه یه لیوان ‏آب هم به من بدی ؟ »‏
مطیع ، به عقب برگشت ... لیوان رو دوباره پر کرد ... دهنی بود ... میخواست آب رو خالی کنه ... با ‏اینحال سعی کرد فرهاد رو تست کنه ... شاید لیوان رو پس میزد ... با لبخندی محو به فرهاد نزدیک شد ‏‏... آب رو جلوی صورتش گرفت ... بی توجه به دهنی بودن لیوان ، آب رو سر کشید و تشکر کرد ... ‏
لبخند پانتی عمیق تر شد ... : « قهوه میخوری ؟ مث اینکه خسته بودی یه چرت رفتی »‏
فرهاد محو خندید : « آره خسته شدم ... خیلی وقته ... زیاد به کافی عادت ندارم ... غروب به بعد ، ترجیح ‏میدم نخورم ... »‏
پرسشگر به پانتی خیره شد : « کلید انبار پایینو میدی ؟ »‏
پانتی چشماشو گرد کرد : « برای چی میخوایش ؟ »‏
فرهاد لب به هم فشرد ... کل لب پایینش رو به کل چهار دندون بالایی گرفت : « میخوام یه دستبرد به ‏محموله ات تو انباری بزنم ... به اون بیشتر احتیاج دارم ... عادت دارم »‏
پانتی اخم کرد : « میخوای بری مهمونی ها ؟! »‏
فرهاد خندید : « گفتم که عادت دارم ... نترس ، الکی رو دور خنده نمی افتم آبروت بره ... سلف کنترلم ‏بالاست ... »‏
پانتی شونه بالا انداخت : « خود دانی ... رو جا کلیدی تو جا کفشیه ... یه کلید کوچیک زرد رنگ ... » ‏
پانتی شونه بالا انداخت : « خود دانی ... رو جا کلیدی تو جا کفشیه ... یه کلید کوچیک زرد رنگ ... » ‏
و لیوان رو از روی اُپن برداشت ... آب زد و به آویز انداخت ... از گوشه چشم فرهاد رو چک کرد ... واقعا ‏کلید رو برداشت ... پوفی پر صدا از سینه بیرون داد ... ‏
در آپارتمان باز و بسته شد ... به ساعت هویج شکل تو آشپزخونه خیره شد ... ساعت ده و نیم بود ... مث ‏اینکه فرهاد از همه زیر روی زندگیش با خبر بود ... لابد فرام هم میدونست ... چه احمق بود که فک میکرد ‏، سرش رو میذاره زیر برف و کسی نمیبینش ... با دست به پیشونیش یه ضربه زد ... ‏
در آپارتمان باز شد ... فرهاد بود ... پسر خاله شده ... کلید آپارتمان رو هم با خودش برده بود که در نزنه ... ‏پانتی حرص خورد : « اینجا میخوای بخوری ؟ »‏
فرهاد خیره نگاش کرد : « چیه ؟ نماز میخونی ؟ نجس میشه ؟ ... نگو که خودتم میری تو پارکینگ ... »‏
یه استکان کمر باریک چایخوری آورد و روی عسلی کوبوند : « فرام میاد اینجا نماز میخونه ... مامانم هم ... ‏ولی تو اون اتاق مهمان ... لطفا اونجا نرو ... در ضمن پیکام هم اون تو بود ... نیاوردی ، تو این بخور بعد ‏میندازمش بیرون ... فرام ، دوست داره تو اینا چای بخوره ، میترسم قاطی شه ... »‏
برگشت ... از توی یخچال ، یه لیوان شربت و یه کاسه ماست بیرون کشید ... از تو کابینت چلسمه ایشم یه ‏چیپس برداشت ... : « زود بخور دیر میشه ... »‏
فرهاد با آرامش ، توی استکان کمر باریک ریخت ... بدون هیچ مزه ی جانبی سر کشید : « چرا عصبی ‏میشی پن ؟ ... اینا رو بردار ، نمیخوام ... »‏
پانتی با همون حرص برگشت ... فرهاد کم خورد ... ولی همین یه پیک رو اگه پانتی سر میکشید ، لابد ‏میخواست بی جنبه بازی در بیاره و خل مشنگ شه و آروغ بزنه ... نفس عمیقی کشید ... با دقت فرهاد رو ‏نگاه کرد ... حتی پوست صورتش هم قرمز نشده بود ... داغ نکرده بود ... جای شکرش باقی بود ... ‏
فرهاد ، پیله کرد : « با تو بودم پن ... چرا عصبی میشی ؟ من از یه جایی اومدم که یه عمر بجای آب میوه ‏و شربت خاکشیر و دوغ و سن اییچ ، این درینکم بوده ... تو چی ؟ تو که دور و برت ، حتی این رو جرم ‏میدونن ... طبقه ات رو توی انباری دیدم ... همه جورشو داری ... پیکاتم ، همچی پیک نبودن ... بیشتر به ‏لیوان آبجو خوری میخورد ... همشون بزرگ بودن و حجیم ... چرا از یه استکان کمر باریک چای خوری ، ‏باید عصبی بشی ؟ »‏
     
#53 | Posted: 16 Sep 2013 19:32
پانتی جبهه گرفت : « شماها ، همتون اقتدار گرا هستین ... همتون برای زن بد میدونین ، ولی برای ‏خودتون ، خوبه نه ... »‏
فرهاد بلند شد ... روبروی پانتی ایستاد ... پانتی دست به سینه و طلبکار بود ... ‏
بازوی پانتی رو گرفت : « نه ، عزیز من ... اونجا یه فرهنگه ، اینجا یه ضد فرهنگ ... اونجا ، برای هر ‏مناسبتی ، یه مدل درینک دارن ... اصلا بعضی از اونا ، زنونه نیست ... بعضیاشونم زیادی لایته و حتی ‏مناسب تینیجرا ... اونجا آروغ زدن زشت نیست ... نه بعد از یه مهمونی ... اونجا ، یه زن شوهر دار ، وقتی ‏با یه جمعی میره بیرون ، لابد یا شوهرشو کنارش داره ، یا اونقدری کم میخوره که بتونه خودش رو کنترل کنه ‏‏... تو فک کن ، چند بار با سیا و سروش و حمید رضا و کیوان و شاران و لیدا و پری رفتی بیرون ؟ اونا کین ‏؟ یه مشت منحرف ... ولی تو یه زن متعهد بودی ... یه صدم در صد فک کن کنترلت رو بینشون از دست ‏میدادی ، به نظرت سیا اونقدری مرد بود که از تو بگذره ؟ »‏
پانتی غر زد : « تو منو زیر نظر داشتی ؟ »‏
فرهاد ، اخم کرد : « آره ... تو زنم بودی ... به نظرت میشد بیخیال باشم ؟ »‏
پانتی جیغ زد : « بودی فرهاد ... بیخیالم بودی ، یه عمر بیخیالم بودی ... اونوقتی که من تک و تنها بودم و ‏ترسیده ... وقتی من کتک خوردم و تو به فکر خروجت از کشور بودی ... وقتی من با یه بچه تو شیکمم ‏افسردگی گرفتم و تو تازه یه سرزمین افسانه ای پیدا کرده بودی ... اونوقتی که جفت من میخوابیدی و ‏نجسم میکردی و از روم بلند میشدی و میرفتی بی اینکه بدونی من چه زجری میکشم ، بیخیالم بودی ... ‏الان نمیدونم چه نقشه ای داری ... تو کار الانت موندم ... چرا دست از سر من بر نمیداری ... »‏
و بلند تر جیغ زد : « چرا دست از سرم بر نمیداری فرهاد ... چرا نمیری گم شی ؟ »‏
فرهاد بازوی پانتی رو با آرامش به جلو کشید ... دستش رو به دور گردن پانتی انداخت و اونو به سمت ‏خودش کشید ... یه دستش رو دور گردن پانتی گذاشت و دست دیگه اش رو دور کمرش ... پانتی اشک ‏میریخت ... سرشونه ی بلوز تابستونه و نازک فرهاد خیس شده بود ... بدنش ، کوچیک شده بود تو دستای ‏فرهاد و مث یه جوجه ، میلرزید ... دستش رو از دور پانتی برداشت و به صورتش کشید ... کی صورتش ‏خیس شده بود ؟ ‏
دو دست پانتی رو گرفت و با فشاری ، وادارش کرد روی زمین بشینه ... خودش هم روبروش نشست : « ‏من میدونم تو سختی کشیدی ، من خوش بودم ... میدونم تو اذیت بودی ، من بیخیال بودم ... ولی فقط ‏وقتی بچه بودم ... وقتی بزرگ شدم ، دیگه نتونستم بیخیالت باشم ... »‏
پانتی بغض کرد : « برای همین ماهی دوبار نامه میدادم جوابم رو نمیدادی ؟ »‏
هنوز هم دلش میخواست سرش رو بذاره روی پای این زن ، و تا ته دلش رو خالی کنه ... هنوز ، سختی ‏اون روزای مریضی پوریا رو فراموش نکرده بود ... آب دهنش رو قورت داد ... سیب آدمش بالا پایین شد ‏‏... گلوش میسوخت ... چشماشو بست : « نمیخواستم جوابتو بدم ... نمیخواستم بی اینکه تلاش کنم ، از ‏دستت بدم ... بیا سعی کنیم ، همدیگه رو کشف کنیم ... نذار بی دلیل از هم ببُریم ... »‏
پانتی با خشونت دستش رو عقب کشید : « چه دلیلی داریم که از هم نبُریم ؟ بگو تا بهش فک کنم ... »‏
فرهاد لب به هم فشرد : « نمیخوام برای بودن با تو ، پی دلیل بگردم ... میخوام دنبال حس باشم ... ما ‏میتونیم با هم خوش باشیم ... ببین ، از بعد از ظهر تا الان ، خیلی هم خوش بودیم ... نبودیم ؟ خوشی که ‏دلیل نمیخواد ، نا خوشی دلیل میخواد ... هیچ وقت کسی از کسی نمیپرسه چرا سالمی ؟ همه از هم ‏میپرسن چرا مریضی ... چون اون ناخوشیه که دلیل میخواد ، همین ... من یه موقعی سرم به سنگ خورد ‏‏... از اون زندگی ، پامو بیرون کشیدم ، و تازه فرصت پیدا کردم به یاد تو بیفتم ، مهم نیست چقد دیر شده بود ‏، مهم این بود که بالاخره ، وقتش رسید ... مهم نبود چقد تو اون زندگی غرق شده بودم ، مهم این بود که ‏اون موقع کاملا درک میکردم چی میخوام ... خودم رو بالا کشیدم ... میخوام با تو باشم ... بی دلیل ... من ‏تو این چند سال ، شبانه روز ، ریسرچ کردم ، درس خوندم ، سخت کار کردم ، تا بتونم هر چه زودتر برگردم و با ‏تو باشم ... کمکم کن پن ... بذار با تو بودن رو تجربه کنم ... »‏
پانتی دل میزد ... هنوز اشک میریخت ... چی باعث شده بود فرهاد ، از اون قالب ترسناک بیرون بیاد و ‏اینی باشه که الان روبروش نشسته و اشک میریزه ... دستاشو جلو برد ... انگار قلبش تو مشت یه دست گیر ‏افتاده بود و هی فشرده میشد ... یه جریانی از توی گلوش میرفت تا میرسید به دل و روده اش و دوباره راه ‏به بالا میگرفت ... انگار یکی پهلوهاشو چنگ میزد ... با سر انگشتاش ، زیر چشم فرهاد رو پاک کرد ... ‏خندید ... : « پاشو بریم ، فک کنم الان همه خوابن ... ساعت یازده و نیم رد کرده ... »‏
فرهاد هم خندید : « دلم ضعف میره ... گشنم شده ... »‏
پانتی فک کرد : این چه مدل دل ضعفه ایه ؟ منم دلم ضعف میره ولی اشتهایی به غذا ندارم ... ‏
بلند شد ، دست فرهاد رو به دست گرفت ، فشار آورد که فرهاد هم بلند شه ... فرهاد با یه فشار ، تعادل ‏پانتی رو بهم زد ... پانتی افتاد ... صاف رو سینه فرهاد ... ‏
ترجیح داد شوخ باشه ... با یه ضربه به شونه فرهاد ، سعی کرد بلند شه : « هوی ، خیلی نامردی ، بیخبر ‏انداختیم ... نزدیک بود مچ دستم بشکنه »‏
فرهاد ، محکم به خودش فشردش ... صداش بغض داشت : « سعی میکنم خاطره های بد رو از ذهنت ‏بیرون کنم ... تو هم کمکم کن ... »‏
باز دوباره پیشونیش رو بوسید ... پانتی دلش یه جورایی غنج رفت ... ‏
قبل از اینکه از جاشون پا شن ، صدای زنگ آپارتمان بلند شد ... پانتی هول کرد ... فرهاد بلند خندید ... ‏زودتر از پانتی بلند شد ، در رو باز کرد ... پوریا بود و فارد ... پوریا ، با کنجکاوی به قیافه فرهاد زل زد و بعد ‏به طرف پانتی برگشت ... پانتی کف پارکت ولو شده بود و دو دستش رو از پشت تکیه داده بود و پاهاشو ‏دراز کرده بود ‏
پوری خندید : « یوگا کار میکنی ؟ »‏
پانتی زبون درآورد : « نخیر ایروبیک ... معلوم هس کدوم گوری بودی ؟ تو خجالت نمیکشی هر روز میشی ‏دم این دیوونه و میای خونه ی مردم ؟ »‏
پوریا سرشو خاروند : « فرهاد گفت حوصله ات سر میره ، بهتره بریم بیرون ... تازه عمو فرام هم هی روزی ‏چند بار بهم زنگ میزنه میگه بیا ... فارد هم دلش برام تنگ میشه ... حسودی مگه ؟ »‏
پانتی چشماشو گرد کرد : « عمو فرهاد ، پوری ... فرهاد چیه ؟ مث اینکه واقعا باورت شده رفیق اینی ... ‏بعد تو کی اینهمه طرفدار پیدا کردی ؟ »‏
فرهاد خندید : « هی پن اذیتش نکن ... بیا تو پوری »‏
پوری نق نق کرد : « خود فرهاد دوست نداره بهش بگم عمو ، با هم توافق کردیم ... تو هم اگه جای حسادت ‏اخلاقتو خوب کنی اینهمه طرفدار پیدا میکنی »‏
بعد با لبخندی به طرف فرهاد برگشت ... شیرین میخندید و لپش چال کوچولویی مینداخت و چشماش برق ‏میزد ... : « بریم ؟ عمو فرام گشنه بود ... منتظر شماست »‏
پانتی با یه حرکت از روی زمین بلند شد ... مانتوی سفیدش رو پوشید و شالش رو روی سر انداخت ... ‏صندلش رو از کنار مبل بر داشت و به پا کرد ... فارد بیرون کنار در ایستاده بود ، با فارد سلام علیک کرد و ‏چهارتایی به طرف پله ها راه افتادن ...
فرهاد ، یه دستش رو توی انگشتهای پانتی قلاب کرده بود ، یه دست دیگه ‏اش رو هم دور شونه های پوری ... ‏
نفس عمیقی کشید و حس خوبشو به ریه داد ... قلبش آروم بود ... پانتی با پوریا شوخی میکرد ... پوری ‏دل گیر بود ... فرهاد باهاش تمرین کرده بود بزرگ باشه و مث بچه ها به اون و پانتی نگه عمو و آجی ... ‏در واقع آرزوش بود یه روزی پسرش ، بابا صداش کنه ، ولی خودش هم از این لفظ خنده اش میگرفت و یه ‏خورده اونو نا عادلانه میدونست ... واقعا بهش نمیخورد پسری به سن پوریا داشته باشه ... ‏
به نیم رخ پانتی خیره شد فک کرد : اوپسسسس ... به این یکی که اصلا نمیخوره ... همون آجی باشه خیلی ‏سنگین تره تا مامان ... یه چیزی تو وجودش تکون خورد ... با یه حرکت غیر منتظرانه ، دست پانتی رو ‏بلند کرد و به لبهاش نزدیک کرد ... پانتی مامان خیلی کوچولویی بود و این از همه ناعادلانه تر و غیر ‏منصفانه تر بود ... ‏
پانتی از قیافه غزاله ، خنده اش گرفته بود ... صورتش سرخ شده بود ... مث لبو ... با چند تا حرکت ‏غافلگیرانه ، تونسته بود مچ فرام رو بگیره ... فرام میخندید ... موهای جو گندمی و نقره ایش برق میزد و ‏چشمای روشنش سو سو میکرد ... معلوم بود از این غزاله جدید ، به شوق اومده ... ‏
یه شام ، تا ساعت دو نیم شب طول کشید ... همه با هم حرف میزدن و همه با هم میخندیدن ... صورتها ‏خندون بود ... فارد و پوریا ، با هم کل مینداختن ، فرام از هر دو دفاع میکرد ... پانتی چند بار کنترل ‏دستش رو از دست داده بود ... حتی گاهی زبونش ... یه چند باری جلو فرام سوتی داده بود و با فرهاد بد ‏صحبت کرده بود ... خب نمیدونست چرا با فرهاد اینقد راحته و هر چی رو زبونش میاد میگه ... ولی جلوی ‏فرام آب میشه ... ‏
فرهاد بهش میخندید و فرام به روی خودش نمی آورد ... رفتارش ، با رفتار غزاله در مقابل فرام ، زمین تا ‏آسمون فرق میکرد ... فراهت با فرهاد شوخی میکرد ... پانتی میخندید و با فراهت دست به یکی میکرد ‏‏... چشمش که به ساعت دو و نیم افتاد ، هین کشید ... خیلی دیر وقت بود و مطمئنا صبح از خواب بیدار ‏نمیشد ... ‏
از جا که بلند شد ، فرام تعارف کرد ، همتون اینجا بمونین ... پانتی خندید : « آره همه بمونین ... من برم ‏بخوابم ، شب همگی خوش ... »‏
فرام زیر چشی نگاش کرد : « منظورم به تو هم بود پانتی خانوم »‏
پانتی تشکر کرد ... فرهاد غر زد : « این بی گربه اش خوابش نمیبره »‏
پانتی ، ناخونهای تیزش رو توی پهلوی فرهاد فرو کرد ... فرهاد آخ گفت ... همه خندیدن ... ‏
فرهاد دست پوریا رو گرفت و از روی مبل بلندش کرد : « بیا ما هم بریم تا با لنگ کفش بیرونمون نکردن »‏
فرام با اخم به فرهاد نگاه کرد : « کجا ؟ ساعت دو و نیم رد کرده ... همین جا بمون ، فردا صبح هم میخوای ‏اینهمه راه رو برگردی ... »‏
فرهاد تشکر کرد ... پانتی دست دست کرد ... من من کنون پیشنهاد داد : « خب بیا آپارتمان من ... صبح ‏هم منو میرسونی ، هم پوری رو ... »‏
فرهاد خیره نگاش کرد ... نارضایتی ای تو صورتش نمیدید ... پوری هم خوشحال بود ... : « پس من بمونم ‏اینجا ؟ »‏
فارد استقبال کرد ... فرهاد اخم کرد ... : « نه میریم پایین ... تو هم باید بیای پوری »‏
پوری سر بزیر ولی نا راضی بلند شد ... پوری و پانتی خدا حافظی کردن ... فرهاد آروم زمزمه کرد : « تو ‏برو منم چند دقیقه دیگه میام »‏
پانتی و پوری به سمت پله ها رفتن ... شب خوبی بود ... پانتی نمیدونست چرا به فرهاد پیشنهاد داده ‏باهاش بیاد ... ولی با وجود پوریا ، بودن فرهاد ، مشکلی نداشت ... ‏
در رو باز کرد ... لباسش رو عوض کرد ... مسواک زد ... ظرف میشو رو پر کرد ... میشو دور پوریا وول ‏میخورد ... پوریا با شیطنت باهاش بازی میکرد و حرص میشو رو در میاورد ... پانتی ، رختخوابی به اندازه ‏پوریا و فرهاد از توی کمد دیواری اتاق مهمان بیرون کشید ... پوریا روی کاناپه دراز کشیده بود ... ‏
پانتی توی اتاق خوابش ، روی تخت دراز کشید ... چند دقیقه فرهاد بیش از بیست دقیقه طول کشیده بود ‏‏...
پروانه ، زن عاقلی بود ... مادر بودن رو خیلی خوب بلد بود ... هم برای پانتی ، هم برای پوریا ... خوب ‏میدونست کی باید از عقلش استفاده کنه و کی از احساسات صرف مادرانه اش ... فرهاد ، از اینکه پانتی و ‏پوریا ، زیر نظر پروانه بودن ، ازش متشکر هم بود ... ‏
بهرحال ، پوریا خیلی خوب تربیت شده بود ... هر چند که پانتی ای که دیده بود ، دختری گستاخ و عصبی ‏بود ... این موضوع نمیتونست تقصیر تربیت پروانه باشه ... پروانه همه ی سعیش رو کرده بود و بقیه ی ‏تربیت پانتی ، برمیگشت به مشکلات قدیمیش ...‏
پوریا ، وضعیت رو به بهبودی داشت ... پیوند قبول شده بود و این بهترین هدیه ای بود که خدا بهش داده ‏بود ... پسری که پله های سلامتی رو ، یکی یکی طی میکرد و فرهاد ، به خودش میبالید ، این حداقل ‏کاری بود که برای پسرش تا این سن کرده بود ... ‏
روزهای متمادی ، پوریا ، تو اون بیمارستان ، بستری بود و فرهاد مجبور بود مرتب ، بین اوکلند و رینو در سفر ‏باشه ... برای پروانه آپارتمانی اجاره کرده بود تا بتونه توی غیبتش ، به راحتی به پوریا سر بزنه ... و خودش ‏، گاهی هر روز مجبور بود ، برونه تا هم بتونه کنار پوریا باشه و هم به درسش برسه ... ‏
مهر پدری و وضعیت پوریا ، باعث شده بود صمیمیتی خاص بینشون بوجود بیاد ... پوریا ، فرهاد رو دوست ‏داشت و برای اومدنش لحظه شماری میکرد ... فرهاد از هوش پوریا ، شگفت زده میشد و شیرینی حسی ‏لذت بخش رو ، توی رگ و پی اش احساس میکرد ... تو این فاصله ، حضور همیشگی پروانه ، در کنارش ، ‏باعث شده بود ، انس و الفتی مادر و پسری ، و احترامی خاص بینشون بوجود بیاد ... ‏
از بعد از آبرو ریزی ای که لیزی تو اولین روز ورود پروانه ، به پا کرده بود ، فرهاد ، سعی کرده بود از اون ‏زندگی مجردی ، پا پس بکشه ... مریضی پوریا ، فکر و انرژی زیادی ازش میگرفت و اینکه دائم مجبور بود ‏بین دو شهر در حرکت باشه ، خسته اش میکرد ... با اینحال ، روز بعد ، با عشقی وافر ، دوباره بعد مسافت ‏رو به جون میخرید و با سورپرایزی جدید ، برای پسرک دوباره متولد شده اش ، دوری و خستگی رو به جون ‏میخرید ... ‏
کم کم ، بین خودش و پروانه ، توافقاتی صورت میگرفت ... فرهاد به این نتیجه رسیده بود که پسرش رو ‏میخواد ... پروانه مجابش کرده بود ، این خواستن ، به قیمت تبدیل پوریای ضعیف ، به یه پانتی دیگه میشه ‏‏... ‏
روزهای زیادی مینشستن و در این مورد بحث و تبادل نظر میکردن ... فرهاد دوست داشت آینده پسرش رو ‏به دست بگیره ، از اون ور هم حرفهای پروانه ، واقعیت محض بود ... فرهاد ، برای داشتن پوریا ، باید اول ‏خانواده دار میشد ... پانتی ، راه رسیدن به پوریا بود ... ‏
پانتی ای که گهگاهی فکرش رو مشغول میکرد ... گاهی نقصانش رو با پوست و گوشت و استخون حس ‏میکرد ، و گاهی فکر میکرد : من از این زن چی میدونم ... چطور میتونم با زنی که نه میشناسمش ، و نه ‏باهاش وجه اشتراکی دارم ، آینده ای داشته باشم ... ‏
پانتی فوق العاده بود ... از نظر ظاهری حداقل ، این چیزی بود که به چشم دیده بود ، ولی برای یه زندگی ، ‏همین فوق العاده بودن ظاهری ، کافی نبود ... توی فرهنگی رشد کرده بود که ، روابط بین زن و مرد ، آزاد ‏بود ... زن و مرد میتونستن با چشم باز همدیگه رو انتخاب کنن ، تجربه کنن ، کشف کنن و در پایان اگر به ‏توافق رسیدن ، زندگی ای رو شروع کنن ... ‏
شاید این نتیجه گیری سالها طول میکشید ... دوستانی داشت که بعد از ده دوازده سال ، همخونگی با زنی ، ‏به این نتیجه رسیده بودن که به درد ازدواج نمیخورن ، و حتی دوستانی که با مدتهای مشابه ، تازه به نتیجه ‏رسیده بودن که میشه درمورد ازدواج و تعهدات اون ، فکر کنن ... ‏
فرهاد ، از پانتی ای که ازش چیزی نمیدونست ، چه انتظاری داشت ؟ آیا پانتی با اون همه بعد مسافت ، با ‏اون همه فاصله حسی ، میتونست انتظاراتش رو برآورده کنه ... قبلا که پوری ، جزئی از زندگیش نبود ، ‏پانتی رو به حساب نمی آورد و فکر میکرد ، تو سن کمتر از چهل و پنج ، از محالاته که ازدواج کنه ... ‏
سالهای سال ، پیش رو داشت تا بتونه خودش رو با تعهد ، وفق بده و بهش فکر کنه و تجربه کسب کنه و در ‏نهایت اگه شریک مناسبی پیدا کرد ، دم به تله ای به اسم ازدواج بده ... ‏
و حالا ، تک و تنها ، غربت زده تو این کشور آشنا ، احساس میکرد ، کم داره ... دقیقا این کمبودش پانتی بود ‏یا نه ، مطمئن نبود ... با اینحال ، کمبود رو خیلی خوب حس میکرد ... ‏
پروانه از پانتی میگفت ... فرهاد با اینکه میدونست این حرف زدن هر روزه از پانتی ، برنامه ریزی شده ست ‏، با اینحال ، گوش تیز میکرد ... دوست داشت از دختری که حداقل عنوان مادر بچه اش رو داره ، بیشتر ‏بدونه ... به اندازه ده سال غربت ، حق خودش میدونست که ازش بدونه ... ‏
پروانه براش تعریف میکرد ... بی اینکه به لب بیاره و ازش درخواست کنه ، خودش اتوماتیک ، از پانتی ‏میگفت ... از علائقش ... از سرگرمیهاش ... از سختیهاش ... از کمبودهاش ... از رشته تحصیلیش ... از ‏اسمی که ازش متنفر بود و فرهاد فکر میکرد چه بی سلیقه ای بودن خانواده ای که اسم دخترشون رو ، واژه ‏ای به این مضحکی انتخاب کردن ... « بنتی » اسمی که تقریبا بی محتوا بود و آدم رو میخندوند ...
     
#54 | Posted: 16 Sep 2013 19:32
فصل ۲۵

هر روز ، با تعریفهای پروانه ، معتاد تر میشد و با اینکه اطلاعاتش وسیعتر میشد ، باز هم دوست داشت بدونه ‏‏... الان زندگی پانتی رو قبل از هشت سالگی میدونست ... میدونست ، پانتی چطور و تحت چه شرایطی از ‏شهری مث تهران ، پا به دهاتی کوچیک که هیچ بویی از تمدن نبرده ، گذاشته ... ‏
میدونست که پانتی ، عاشق عروسک بوبولیشه ... میدونست که پانتی عاشق کارتون آناستازیا و سیندرلا و ‏سفید برفیه و هنوز گاهی نگاه میکنه ... حتی تو این سن ... میدونست هنوز شازده کوچولو میخونه ... ‏میدونست پانتی بچگی نکرده ، بزرگ شده و هنوز حسرت بچگی بی سر و صدا و بی آشوبش رو میخوره ... ‏
میدونست پروانه ، کنترلی روی رفتارش نداره ، چرا که پانتی ، پروانه رو برای کوتاهیش ، مقصر میدونه ... ‏پروانه ای که تا بیهوش بشه ، زیر ضربه های بیرحمانه پدر بزرگ پانتی ، دست از مقاومت بر نداشته بوده ، با ‏اینحال ، از نظر پانتی کوتاهی کرده ... ‏
میدونست مقصر تموم بدبختیهاش رو دو نفر میدونه ، یکی پروانه و دومی فرهاد ... شاید این دو نفر ، ‏ناخواسته ، تقصیراتی رو به گردن داشتن ، ولی همه چیز این نبود ... حداقل سهم پروانه ، از قسمت بد ‏سرنوشت پانتی ، به اندازه فرهاد نبود ... ‏
پانتی از هشت سالگی به بعد ، زندگی خوبی نداشت و این ، اونو از دو نفر نزدیک ترین کساش ، نا امید ‏کرده بود : مادرش و شوهری که هیچی ازش نداشت جز یه عالمه افکار مسموم و پر زهر ... ‏
میدونست پانتی ، منکر عرب بودن خودشه ... میدونست از بیمارستان متنفره ... میدونست عاشق ‏اسپانیاست ، میدونست یکی از بزرگترین آرزوهاش ، برگردوندن اسم اصلیش به شناسنامه اشه ... میدونست ‏با انواع و اقسام کارهای غیر معقول ، سعی داره از خودش فاصله بگیره و بین تموم زندگی تهرانش و چند ‏سال زندگیش خارج از تهران ، هیچ تعادلی وجود نداره و خیلی چیزهای دیگه ... ‏
گاهی با تعریفهای پروانه ، نسبت به پانتی ترحمی عمیق تو دلش حس میکرد ... دلش براش میسوخت ، و ‏گاهی از دستش حرص میخورد و دوست داشت اینقد این دختر لوس و ننر رو کتک بزنه تا درست بشه ... ‏گاهی از خاطراتش ، میخندید ، و گاهی اشک میریخت ... ‏
وقتی ، پروانه روزی که پانتی رو با شیکم برآمده با اون جثه کوچیک و نابالغ دیده بود ، رو توصیف میکرد ، از ‏خودش متنفر شده بود ... اشک ریخته بود و آه کشیده بود ... نمیدونست چطور تونسته با موجودی بیگناه و ‏زجر کشیده ، اونطور وحشیانه رفتار کنه و حتی کوچکترین همدردی ای باهاش نداشته باشه ... تعریف از ‏زبون فرام ، با اونچه که از زبون پروانه با اون احساسات مادرانه اش میشنید ، زمین تا آسمون فرق میکرد ... ‏
پروانه از بارداری نصفه نیمه پانتی میگفت ، و فرهاد فک میکرد چطور یه بچه با وزن سی کیلوگرم و کمتر ، ‏میتونه باردار باشه ... به پوریا نگاه میکرد ، پوریایی که وقت بازی کردنشه و فک میکرد ، چطور پانتی از این ‏موهبت الهی محروم شده ... پروانه از سختیهای زندگی میون عشیره میگفت ، و فرهاد فکر میکرد ، پانتی ‏چقد قوی بوده که نشکسته ... ‏
پروانه از دعوای عشیره ای میگفت و اجبار پانتی برای فصیله شدن ، و فرهاد فک میکرد ، تو اون روزهایی ‏که برای فرار از اون محیط ، بی هیچ عشق و علاقه ای به این دختر زجر کشیده نزدیک میشد ، چطور ‏نمیفهمید که تموم بدن این دختر ، پوشیده از زخم و شکستگی استخون و درده ... مردمک لغزون چشمهای ‏دخترک ، پیش چشماش حجم میگرفت ، و فک میکرد ، چطور رد ترس و وحشت و درد رو تو نی نی چشماش ، ‏درک نکرده ؟ چطور تونسته اینقد بچه باشه و چطور اونهمه از این دختر متنفر بوده ؟ ‏
کم کم ، نسبت به اون دختر ، که مادر پوریای معصومش بود ، احساس مسئولیت کرد و دلش خواست ‏کوتاهیهاش رو جبران کنه ... میتونست از زندگیش با خبر بشه و حداقل اونچه که اون دختر آرزوش رو داره ‏براش مهیا کنه ... ‏
پروانه براش گفته بود که به بهونه دریافت گرین کارت ، پوریا رو زیر چل زده و پانتی خیلی خیلی عصبانیه ، ‏که چرا اونو آدم حساب نکردن و به حال خودش رهاش کردن و پی عشق و حال خودشون راه افتادن ... ‏فرام ، مرتب بهش سر میزد و هواشو داشت ، با اینحال ، پروانه دخترش رو بهتر از هر کس دیگه ای ‏میشناخت ... ‏
وقتی فرهاد ، نسبت به پانتی ، حس ترحم و کم کم مسئولیت کرد و تصمیم گرفت کمکش کنه و به عمق ‏وجودش نفوذ کنه ، پروانه کمکش کرد ... : « پانتی رو من میشناسم ، دختری نیست که اهل فرقه ای ‏خاص باشه ... اون فقط تنهاست و دلشکسته ... تو میتونی بهش نزدیک بشی و باری از تنهاییشو به دوش ‏بکشی و باهاش درد دل کنی و فکرش رو مثبت کنی »‏
و وقتی فرهاد پرسیده بود چطوری ؟ ‏
پروانه براش توضیح داده بود : « من از همین جا هم سعی میکنم غیر مستقیم باهاش در ارتباط باشم ... ‏پانتی به حرف من نیست ... دختر ساده ایه و هر چی دوستاش بهش بگن ، اون فک میکنه خیر و صلاحش ‏تو همونه و هر چی من بهش میگم ، فک میکنه دشمنشم ... پانتی ، تو جایی از ذهنش ، منو محکوم کرده و ‏من فک میکنم این همون حس ششمیه که پانتی داره ... نگاه پانتی به من ، نگاه به یه محکومه ... اون ‏منو گناه کار میدونه ، و فک میکنم حق داشته باشه ... من همیشه از اینکه بچه اش رو ازش قایم کردم ، به ‏هر دلیلی ، احساس گناه میکنم و همیشه زبونم براش کوتاست ... »‏
و فرهاد که پرسیده بود : « من چیکار میتونم بکنم که از این نگاه منفی ، دست برداره و مثبت تر به زندگی ‏نگاه کنه ؟ »‏
پروانه مستاصل مونده بود : « نمیدونم ... شاید با این روش من بتونی به قلبش نفوذ کنی و اونو به زندگی ‏عادی برگردونی »‏
و وقتی پرسیده بود کدوم روش ؟
پروانه ، کانکت شده بود و آی دی یاهویی نشونش داده بود : امــــــــید ...‏
و گفته بود : « من برای نزدیک شدن به عمق پانتی ، برای کنترل کردن دختری که کلامی به حرفم نیست ‏، مث یه دوست مجازی بهش نزدیک میشم ... دوست دارم امیدی تو وجودش روشن کنم ... گاهی که ‏بیکارم ، با شناختی که از حماقت دخترم دارم ، میدونم سفره دلش رو برای دوستاش ، اونجوری که خودش ‏دوست داره باز میکنه ، با آی دی های مختلف باهاش دوست میشم و بهش روحیه میدم و از مشکلات ‏تخیلی خودم استفاده میکنم تا بدونه مشکل اون کمتر از مشکلات تخیلی منه و باهام رابطه برقرار میکنه و ‏دوست میشه و درد دل میکنه ... میتونی از این آی دی استفاده کنی و به عمق وجودش نفوذ کنی ... ‏خوشبختانه ، با شخصیت تخیلی ای مث امید ، خوب تونستم به عمق افکارش نفوذ کنم و ترغیبش کنم برای ‏سفید دیدن دنیا ... برای استفاده از یه روانشناس ... برای باور کردن خودش ، برای خوبیها رو دیدن ، ‏برای فراموش کردن عقده هاش ... من ، دختر سرکشی مث پانتی رو غیر مستقیم ، کنترل میکنم ... میتونم این آی دی رو بدم بهت ، تو از طریق این آی دی ، میتونی ‏بهش نزدیک شی ... »‏
و از اون شب ، یکی از تفریحاتشون شده بود ، بالای سر پوریا ، توی بیمارستان ، نشستن و کانکت کردن و با ‏پانتی چت کردن ... کم کم فرهاد به شخصیت مجازی پانتی ، ترغیب شده بود ... کم کم اعتیاد پیدا کرده ‏بود و کم کم براش پانتی ، حتی به صورت مجازی ، مهم شده بود ... ‏
روزهای زیادی مینشت و با این دختر چت میکرد ... گرچه اوایل با وجود پروانه و از سر تفنن ، ولی همینکه ‏پوری خوب شد و پروانه بار سفر بست ، فرهاد بیشتر احساس غربت کرد ... فرهادی که نزدیک به یه سال ، ‏پروانه و پوریا رو در کنار خودش داشت ، خلا وجودیشون رو بیش از زمانی که فرام تازه برگشته بود ، حس ‏میکرد ... ‏
درسش تموم شده بود و با فکر به پوریا ، احساس دین میکرد ... باید برای تشکر از خدایی که هدیه ای به ‏اسم پوریا رو بهش بخشیده بود ، کار خداپسندانه ای میکرد و چی از این خداپسندانه تر که زندگیش رو وقف ‏پدر مادر ها و بچه هایی مث خودش و پروانه و پوریا میکرد ؟ ... ‏
با انتخاب رشته خون و انکولوژی کودکان ، حس میکرد ، حداقل کاری که از دستش بر میومد ، به شکرانه ‏سلامتی پسرش ، انجام داده ... دلسوزانه درس میخوند و سخت کار میکرد و توی پروژه های تحقیقاتی ‏بیمارستان محل تحصیلش ، شرکت میکرد ... ‏
میتونست با وقف دانش و علمش ، در راه پوریاها ، وجدانش رو از درد و ناراحتی ، خلاص کنه و تو این میون ‏، تنها تفریحش ، ارتباط مجازی با کسی بود که کم کم ، از همه چیزش با خبر شده بود و جزء بزرگی از ‏زندگیش شده بود ... ‏
پانتی بهش عادت کرده بود و این ، علاوه بر ایجاد ترس و نگرانی ، از بابت گول زدن دوباره پانتی ، حس ‏خوبی بهش میداد ... این که زنش بهش اعتیاد پیدا کرده ... گاهی از این حسی که پیدا کرده بود ، دچار ‏وحشت میشد ، و گاهی با دکتر روانپزشکش ، مشاوره میکرد ... ‏
پانتی جزئی از زندگیش شده بود و تموم خم و چم و ریزه های شخصیتیش رو میشناخت ... دروغهاش ، علاقه ‏مندیهاش و هر چیزی که بهش مربوط میشد ... گاهی از ابراز علاقه اش به خودش ، گرم میشد ، و گاهی ‏حس پوچی میکرد ... زنش به یه شخصیت غیر حقیقیِ مجازی ، دل بسته شده بود ... ‏
بار اول که پانتی از پسرهای دور و برش گفته بود ، پوزخند زده بود و پروانه رو تمسخر کرده بود ... و الان ‏میدونست که پانتی ، گرچه از سادگیش ، با پسرهایی رابطه داره ، ولی هیچوقت از مسیر گنگ و نامرئی ‏تعهداتش ، پا کج نذاشته ... و این براش ارزش داشت ... ‏
پانتی ، با وجود داشتن موقعیتهای گاه عالی ، حد و حدودی برای خودش قائل بود که فرهاد ، به یک هزارم ‏اونها هم پایبند نبود ... ‏
برای برقرار کردن ارتباطش با پانتی ، سعی میکرد با ایرانیهای ساکن ایران ارتباط برقرار کنه و آپدیت بمونه ‏و اصطلاحات و حرفهایی که بلد نبود ، ازشون بپرسه تا بتونه مث پانتی فک کنه و مث پانتی حرف بزنه ... ‏سعی میکرد ، هر چی که پانتی دوست داره ، از مرد زندگیش رو حفظ کنه و اونا رو بخاطر بسپره ، تا برای ‏آینده ازشون استفاده کنه و الان ، دقیقا میدونست شکست خورده ... ‏
پانتی ای که اینهمه سال ، اونو تو شخصیتی به اسم امید ، محرم اسرار خودش میدونست و از رویاهاش و ‏علاقه هاش میگفت ، با پانتی ای که روبروش بود زمین تا آسمون فرق میکرد ... اون شخصیتی که تو ‏اینهمه سال از پانتی شناخته بود ، کوچیکترین شباهتی به این پانتی نداشت ...‏
اونچه که پانتی ، به عنوان شخصیت مردونه مورد علاقه اش ، بهش شناسونده بود ، با اونچه که حقیقتا دوست ‏داشت ، زمین تا آسمون فرق میکرد ... ‏
پانتی ، مردی که برای امید توصیف کرده بود رو دوست نداشت ... مردی که جنتلمن باشه ، که خیلی ‏امروزی بگرده ، که قیافه دختر کشی داشته باشه ... دوست نداشت ... ‏
و این چیزی بود که فرام بهش گفته بود : « پانتی مرد میخواد ... یه تکیه گاه که براش امنیت بیاره ، که ‏مطمئنش کنه ، اگه روزی روزگاری ، بازم یدویی خواست اونو بکشونه و ببره وسط همون دهات ، جلوش ‏وایسه و ازش حمایت کنه ... بهتره خودت باشی ، نه اینکه سعی کنی آموخته هایی که پانتی مجازی به ‏خوردت داده ، بعنوان شخصیتت بکار ببری ... بهتره ، یه مدت از دنیای مجازیش فاصله بگیری ، کمتر ‏باهاش برخورد داشته باشی ، و سعی کنی بیشتر خودش رو بشناسی ... سعی کن کشفش کنی ... و بذار ‏کشفت کنه ... پانتی شخصیت خیلی پیچیده ای داره و مطمئن باش از کشف کردن همچین زنی ، خسته ‏نمیشی ... بهش نزدیک شو ، و بذار خودت رو بشناسه »‏
و حالا که بهش نزدیک شده بود ، نمیدونست چطور یه عمر صداقت رو زیر سوال ببره ... چطور میتونه به ‏پانتی حالی کنه که قصدش چی بوده و چطور بهش نزدیک شده ... چطور میتونه از خودش رفع اتهام کنه ... ‏پانتی ای که اول پر ترحم بهش نزدیک شده بود ، بعد بهش عادت کرده بود ، مسئولیتش رو قبول کرده بود و ‏در انتها براش اونقدری مهم شده بود که درموردش ، حس مالکیتی داشت ، در حد پوریا و حتی الان ، بیش از ‏پوریا ... ‏
بله ، اون نسبت به پانتی ، حس مالکیتی داشت که با حسش به پوریا ، زمین تا آسمون فرق میکرد ... ‏حس مالکیتش به پوریا ، حس خوبی بود ، ولی این حس ، به پانتی ، گرمش میکرد ... داغ میشد ... گاهی ‏تا سر حد جنون از پانتی میترسوندش و گاهی دوست داشت اینقد محکم بغلش کنه که هیچ نیرویی نتونه ‏اونو ازش جدا کنه ... ‏
     
#55 | Posted: 16 Sep 2013 19:32
سعی میکرد به پانتی نزدیک بشه ، و پانتی حقیقی ای رو بشناسه ، که تا اون موقع ، کوچیکترین شناختی ‏ازش نداشت ... حالا که پانتی ، در حد یه دوست ، وجودش رو پذیرفته بود ، میدونست راه زیادی تا نفوذ به ‏قلبش نداره و این دل گرمش میکرد ... ‏
میدونست که باید دیر یا زود ، شخصیت امید رو رونمایی کنه و صادقانه ازش با پانتی حرف بزنه ، ولی پانتی ‏، اونقدرا قابل اطمینان نبود که مطمئن باشه منطقی برخورد میکنه و قصد خیرش رو تشخیص میده ... ‏
میتونست برای همیشه ، آی دی ای به اسم امید رو فراموش کنه ، اینجوری ، کارش هم راحت تر میشد و ‏پانتی از یه دلبستگی غیر از اون ، حتی مجازی ، باز میشد ، با اینحال ، فک میکرد ، تموم عمر صداقتش ، زیر ‏سوال میره ... ‏
تموم عمر سعی کرده بود صداقتی رو حفظ کنه که شاید خوشایند بعضیها نبود ، با اینحال ، با مخفی کردن ‏شخصیتی مث امید ، صداقتش تو هاله ای از ابهام میموند و عذابی میشد ، علاوه بر عذابهای دیگه ، سنگین ، ‏روی وجدانش ... ‏
با اینکه دلش میخواست ، یه شب پر صلح و آرامش رو ، همراه خانوادهاش ، تا صبح زیر یه سقف تجربه کنه ‏، با اینحال ، تا نزدیک صبح نشسته بود و با فرام حرف زده بود و ازش کمک خواسته بود ... فرام تاکید کرده ‏بود : « به هیچ وجه الان ، فرصت مناسبی برای ضربه ای به این سنگینی نیست ... بهتره بذاری یه خورده ‏بهت وابسته بشه و بعد بهش بگی چند سال گولش زدی ... »‏
و بله ، با هر قصدی و نیتی ، چند سال گولش زده بود و الان فک میکرد ، با اینکه تونسته یه چیزایی از پانتی ‏بفهمه ، با اینحال ، تو این مورد هم ، مث روزگار بچگیش ، بهش ظلم کرده ... کنترلش کرده و گاهی سعی ‏کرده از ورای صفحه ی وب ، اغفالش کنه و به خودش وابسته اش کنه ... پانتی ، دل بزرگی داشت و تا ‏الان ، از تموم گناه ها گذشته بود و رابطه ی دوستانه ای باهاش برقرار کرده بود ... اوقات خوشی با هم ‏گذرونده بودن و واقعا پانتی ، حقش اینهمه دوز و کلک بازی نبود ... ‏
پانتی فهمیده بود که تموم این مدت ، زیر نظرش بوده و از این بابت ، گریه کرده بود و اشک ریخته بود و ‏نمیدونست وقتی بفهمه علاوه بر کنترل ، سعی داشته گاهی پر از شیطنت ، به قلبش رخنه کنه ، و گاهی پر ‏از حس مالکیت ، نصیحتش کنه ، میشکنه ، یا نه ... ‏
پانتی ، خوابش نمیبرد ... فرهاد کجا مونده بود ... رو تختیشو کنار زد و از جاش پا شد ... آباژور بین فضای ‏مبلهای توی پذیرایی روشن بود ... بقیه چراغا خاموش بود ... پوری روی مبل سه نفره ، توی هال کز کرده ‏بود ، باد کولر ، مستقیم روی سرش بود ... پانتی نوچ کرد ... ‏
از توی اتاق مهمون ، یه پتوی سبک بهاره برداشت و روی پوری کشید ... تو خونه تاب خورد ... نبود ... ‏میخواست شونه بالا بندازه : به من چه ؟! ... ‏
ولی ، نتونست ... کنجکاو بود بدونه این موقع شب ، کجا میتونه مونده باشه ... روی جا کلیدی توی جا ‏کفشی رو چک کرد ... کلید زرد کوچولوی انباری نبود ... یادش نمیومد فرهاد اونو باز برگردوند سر جاش یا ‏نه ... ‏
حوصله مانتو پوشیدن نداشت ، ملافه گل ریزی که کنار تشک فرهاد گذاشته بود رو برداشت ، دور خودش ‏پیچوند و دمپایی های رو فرشی اسفنجیشو به پا کرد ... کلید آپارتمان رو برداشت و بی سر و صدا ، راه پله ها ‏رو پیش گرفت ... دیر وقت بود و صدای آسانسور ملت رو زابراه میکرد ... ‏
آروم راه پارکینگ رو پیش گرفت ... نبود ... در انباری بسته بود ... دیگه واقعا شونه بالا انداخت ... دوباره ‏راه پله ها رو قدم قدم بالا رفت ... به نفس نفس افتاده بود ... در آپارتمان رو باز کرد ... سایه ای از راه پله ‏ی بالا ، روی کف براق راهرو افتاد ... میخواست بترسه ، ولی بیمورد بود ... جیغ زدن نداشت ... بالای پله ، ‏روبروی خونه ی فرام بود ، پس شاید فرهاد باشه ... ‏
ملافه رو به دور خودش محکم کرد ... چشماشو باریک کرد و تو پله ها زوم شده نگه داشت ... سایه لغزید و ‏سر از تو راهرو درآورد ... فرهاد بود ... ‏
پانتی عصبی شد : « معلوم هس کجایی تا الان ؟ ... نمیگی میخوام بخوابم ... چرا اینقد دیر کردی ؟ »‏
فرهاد ، دستش رو لای موهاش گردوند ... : « گفتم تو برو من بعد میام ... میخوابیدی ... »‏
پانتی از لحن سردش جا خورد ... به خودش مسلط شد و سردتر جواب داد : « کلید نداشتی ، دور از ادب بود ‏مهمون رو پشت در میذاشتم بمونه »‏
فرهاد خنده اش گرفت : « تو چه اصراری داری به من بقبولونی مهمونم ؟ ... حرفام با فرام طول کشید ... ‏بریم بخوابیم ... »‏
پانتی دل زد ... بخوابیم ؟ ... وحشت زده به سمت فرهاد برگشت ... فرهاد میخندید ... شرور بود ، ولی بی ‏نزاکت که نبود ... چشماشو گرد کرد : « بله دقیقا میخواستم همین کار رو بکنم ... میرم میخوابم ، جات توی ‏اتاق مهمونه ... »‏
فرهاد توی پذیرایی چشم گردوند : « پوریا چرا بی رختخواب اینجا خوابیده ؟ بدنش خشک میشه ... » و به ‏سمت پوری رفت ... ‏
پوری روی مبل ، خوابیده بود ... سنگین بود برای بغل کردن ، فرهاد هم قصد نداشت بلندش کنه ... زیر ‏چشمی پانتی رو از نظر گذروند ... فک کرد : اگه مامانش بود با کمال میل ... ‏
به خودش نهیب زد ... دستش روی موهای نرم و ابریشمی پوری کشید : « پوریا ... پوریا ... »‏
پانتی غر زد : « ول کن بچه رو نصفه شبی ... بذار همینجا بخوابه ... عادت داره رو مبل بخوابه ... »‏
فرهاد جواب غر غر پانتی رو با نق نق داد : « اِ یعنی چی ... بچه باید تو رختخوابش بخوابه ... بدنش ‏خشک میشه ... باد کولر تو سینوساشه ... فردا سرش درد میگیره ... جا براش انداختی ؟ »‏
پانتی هووم گفت ... فرهاد دوباره با ناز به سمت پوریا برگشت : « پوریا ، عزیزم ، پا شو تو رختخوابت بخواب ‏‏...، پاشو پسر خوب ... »‏
پانتی بازم غر زد : « بد بخواب میشه ... ولش کن ... نذاری یه چرت بخوابیم ها ... تا صبح میخوای بیدار ‏بمونی ... من اگه جای تو یه پیک زده بودم الان هفت پادشاه خواب بودم »‏
فرهاد پوزخند زد : « همینجوری میخوای بچه داری کنی ؟ »‏
پانتی اخم کرد : « من از قورباغه چندشم میشه ... پوری هم قربونش برم ، مامانش باید تو فکرش میبود که ‏نیست »‏
فرهاد حرص خورد : « آره ... مامانش باید به فکرش باشه که نیست ... تو برو بخواب ... نگران نباش من ‏بیدارت میکنم به موقع به کارت برسی »‏
پانتی با همون اخم برگشت ... شونه بالا انداخت : « خود دانی ... » ‏
خمیازه کشید : « من میخوابم ... تو هم تا صبح بالای سر پوری بمون دایه ی دلسوز تر از مادر شو براش ... ‏شب خوش »‏
فرهاد از کنار شونه ، نگاهی به پانتی انداخت ، به سمت پوریا برگشت : « پوریا ... پسر خوب » و همزمان ‏دست پوریا رو گرفت و از روی مبل بلندش کرد ... پوریا مست خواب ، چرت و پرت گفت ... فرهاد خندید ‏‏... زیر بغلش رو گرفت و به سمت اتاق مهمون راهنماییش کرد ... پانتی با اینکه رفته بود بخوابه ، با ‏اینحال از چارچوب در اتاق خوابش ، به تلاش فرهاد نگاه کرد و وقتی به نتیجه رسید ، لبخندی زد و برگشت ‏تو اتاق ... ‏
در اتاق رو از داخل قفل کرد ... به خیال خام خودش خندید ... چی باعث میشد فک کنه وقتی پوری ‏اینجاست ، امنیت داره با فرهاد ؟ باز جای شکر داشت ، فرهاد خودش پا از حریمش جلو تر نمیذاشت ... ‏
با آرامش روی تخت دراز کشید ... میخواست به فرهاد و حرفاش و عکس العملاش فک کنه ، حمله خواب ‏ولش نمیکرد ، ترجیح داد بخوابه و فردا اوقات بیکاریش رو با فکر فرهاد پر کنه ... ‏
صدای خنده ی شاران تو کافی شاپ پیچید ... مهدی از پایین داد زد : « هوی ... ارازل و اوباش ، پاشین برین خونه هاتون ... »
اینبار صدای خنده ی همه بلند شد ... پانتی به ساعت نگاه میکرد و دلهره داشت ... به خوشمزه بازیهای بچه ها نخندید ... بعد از یه ماه به دم فرهاد بسته بودن ، امروز از قضا مال خودش بود ...
زندگیشون رو غلتک افتاده بود ... هر روز صبح فرهاد کله سحر وقت میذاشت میرسوندش سر کار ، بعد از ظهر هم برش میگردوند ... روزانه پنج بار با هم تماس تلفنی داشتن ... چهارشنبه ها ، خونه غزاله دعوت بودن ... پنجشنبه ، پانتی مهمونی میداد ... جمعه خونه مامانش لم میداد و اُرد میداد ...
فرهاد روزها بیمارستان بود ، بعد از ظهر ها ، تو یه پروژه تحقیقاتی وقت میگذروند و هنوز مطبش راه نیفتاده بود ... با اینکه سرش شلوغ بود ، با اینحال سعی میکرد وقتش رو تنظیم شده با پانتی بگذرونه ...
فرهاد ترس نداشت ... پانتی بهش نزدیک بود ، با اینحال سعی میکرد حریم بین خودشون رو حفظ کنه ... گاهی دلش میخواست نزدیک تر باشه ... اونوقت یه صدایی تو سرش سوت میکشید ... یه سوت ممتد مث گوشی تلفنی که بد گذاشته باشیش ... عصبی میشد و از کوره در میرفت ... گاهی هم ، دور بود ، هوس میکرد نزدیک تر باشه ... اونوقت بود که بهونه میگرفت و هوس هزار تا چیز منطقی و غیر منطقی به ذهنش میرسید ...
هدیه گرفتن رو دوست داشت ، فرهاد گاهی براش هدیه میخرید ... هفته ای یه بارم ، بهش گل میداد ... پانتی میخندید ، فرهاد خوب بود ... پانتی دوست داشت باهاش وقت بگذرونه ... از خیلی ها ، حداقل بهتر بود ... گاهی فک میکرد دوست پسرشه ... گاهی فک میکرد دوستشه ... گاهی هم شوهر ...
امروز و فردا نبود ... از پانتی خواسته بود باهاش بیاد ، پانتی نرفته بود ... دوست نداشت یه بار دیگه بره اهواز ... از اهواز بدش میومد ... بهرحال مامانش مریض بود ، باید بهش سر میزد ، به پانتی چه ؟ ... همینکه غزاله خوش خدمتی کرده بود و یه هفته زندگیشو ول کرده بود و چسبیده بود به مادر شوهر ، کفایت میکرد ، دیگه کسی از پانتی انتظار نداشت ...
شاران جیغ زد : « هوی یابو ... کدوم گوری یورتمه میری ؟ ... بیا اینجا با ما خوش باش ... »
حال کل انداختن و خندیدن نداشت ... بی حس بود ... انگار یه چیزی گم کرده ... به خودش نهیب میزد : ربطی به نبودن فرهاد نداره ...
با اینحال داشت ... فرهاد نبود ، پانتی بش عادت کرده بود و الان کلافه بود ... نونش تموم شده بود ... لامپ آشپزخونه سوخته بود ... دلش ذغال اخته میخواست ... هوس یه نخ سیگار کرده بود ... دستش با فر سوخته بود ، و فرهاد نبود ... نبودنش پر رنگ بود ... پر رنگ تر از شونزده سال گذشته ...
با کلافگی به شاران توپید : « من نمیدونم توی دیوونه همش ولی تو خیابون ، چیکار من داری کشوندیم با خودت »
شاران چشم گرد کرد : « بد کردم ، داشتی فسیل میشدی خب ... شدی عین این زنای شوور دار شیش شیکم زاییده ... همش چسبیدی به شوورت ... هر چند منم یه جیگر مث اون داشتم با چسب یک دو سه خودمو بش میچسبوندم ... »
سروش خودش رو چسبوند به شاران : « پَ من اینجا بوقم ... بیا بچسب به خودم ، عمرا اگه بتونی ازم جدا شی »
شاران هولش داد : « گم شو توام ... سوء استفاده چی ... »
پانتی گوشیشو چک میکرد ... فرهاد از ظهر تماس نگرفته بود ... شاران خم شد سمت پانتی : « جون من ، شماره اون جیگرو بده یه خورده باش لاس بزنم »
پانتی اخم کرد ... سروش خندید ... شاران له له کنون التماس کرد ... از این اذیتا زیاد میکردن ... گاهی دور هم جمع میشدن ... یکی از تفریحاتشون بود ... چند وقت پیش کلی امیر محتشم رو با همین کار سر کار گذاشته بودن ... حتی چند باری هم داده بود شاران بجاش با امید چت کنه ... با اینحال فرهاد فرق میکرد ... دوست نداشت شاران از پشت تلفن مخ فرهاد رو کار بگیره و عشوه خرکی بیاد و لاس بزنه باش ...
گوشیشو چپوند تو کیفش : « لازم نکرده ... بچسب به سروش ، برای من یکی دردسر درس نکن ... یه اخلاق سگی داره بفهمه کار من بوده ، دمارمو در میاره »
شاران دوباره پیله شد : « اِ ... گند دماغ ... می میخوام بخورمش ؟ خو بده بخندیم دیگه »
سروش اصرار کرد : « بده دیگه ... »
نیما ، دوست سروش ، خندید ... لیوان آبجوشو سر کشید : « منم میتونم صدامو دخترونه کنم ها ، بده باش قرار بذارم »
پانتی اخمش غلیظ تر شد ... از وقتی فرهاد بدش اومده بود بیرون با این و اون مشروب بخوره ، لب نزده بود ... چراشو نمیدونست ، ولی سعی میکرد رعایت کنه ... : « بیخود ... اینهمه سرگرمین ... چیکار این دارین ... »
شاران تو گوش سروش پچ پچ کرد ... سروش تو گوش نیما ... نیما تو گوش دوس دخترش ریحان ... هر سه خندیدن ... پانتی مشکوک نگاشون کرد ... قبل از اینکه بفهمه چی شده ، سروش دستاشو گرفت ، ریحان دهنش رو چسبید ... شاران کیفشو چنگ زد ... صورتاشون عقب و جلو میرفت ... پانتی فک میکرد ، همشون شیطون شدن ... با اون عقلای زایل شده ، کمتر از اینم ازشون بر نمیومد ...
پانتی تقلا میکرد ... شاران گوشیشو از کیفش بیرون کشید ... رو صفحه لمسی عقب و جلو رفت ... شماره فرهاد رو حفظ کرد ... خواست تو گوشی خودش بزنه ... نیما گوشیشو به سمت شاران گرفت : « شاید شماره تو رو داشته باشه ... بیا با این بزن »
شاران گوشی نیما رو گرفت ... شماره فرهاد رو توش وارد کرد ... همه با هم میخندیدن ... مهدی از پایین داد میزد : « هوی ... دیوونه ها ... یواشتر ... الان میان میریزن رو سرمون ، هممون رو میکنن تو گونی میبرن جایی که عرب نی انداخت ... گند کاریتون رو جم کنین بزنین به چاک »
صدای خنده ها بلند تر شد ... شاران شماره گرفت ... همه ساکت شدن ... صدا رو آیفون بود : « بله ؟ »
شاران با ناز گفت : « سلام جیگر ... میشه با هم حرف بزنیم ؟
     
#56 | Posted: 16 Sep 2013 19:36
فصل ۲۶

شاران با ناز گفت : « سلام جیگر ... میشه با هم حرف بزنیم ؟ »
صدای فرهاد محکم بود : « در مورد ؟ »
شاران ، خودشو کنترل کرده بود نخنده : « من خوشم میاد ازت ... میخوام باهات باشم ، مکان دارم ، میای ؟ »
صدای نفس بلند فرهاد تو گوشی پیچید : « شاران خانوم ، پانتی هم اونجاست ؟ »
شاران کپ کرد ... قلب پانتی تو حلقش زیر و رو میشد ... نفسش بند اومده بود ... هیچ از کار بچه ها خوشش نیومده بود ...
شاران به خودش مسلط شد : « شاران اسم دوست دختره ؟ یا پانتی ؟ و نرم خندید »
فرهاد عصبی تو گوشی پوف کرد : « شاران خانوم ، لطف کنین گوشی رو بدین به پانتی ... »
پانتی چشماش افتاده بود رو کاسه سرش ... دست ریحان راه نفسش رو بسته بود ... دستاش تو دستای گنده سروش محکم گیر افتاده بود ... تقلاش فایده نداشت ... شاران سعی کرد فرهاد رو به اشتباه بندازه : « من نمیدونم شاران کیه ، پانتی کیه ، ولی من از همکاراتونم ... اون دختر خوش هیکله که چند بار تو بخش رو هیکلش با چشات رژه میرفتی ، یادت اومد ؟ »
فرهاد عصبی غرید : « شما وکیل این مملکتی ... ازت بعیده این کارا ... میدونی من میتونم بخاطر این مزاحمت ، ازتون شکایت کنم ؟ من حقوق خودم رو دارم ... »
شاران عصبی توپید : « خیلی خب تحفه ... انگار نوبرشو آورده ... میخواد برام گیس و گیس کشی کنه ... منو بگو »
اما فرهاد قطع کرده بود ... پانتی یه نفس راحت کشید ... شاران بی جنبه بازی درآورده بود ... ریحان دستش رو از روی دهن پانتی برداشت ... پانتی عصبی غرید : « خیلی بیشعورین ... احمقای نفهم ... خفم کردین ... شاران ازت انتظار نداشتم ... »
و نفهمید چرا اشکش پایین میریخت ... کیفشو چنگ زد ... گوشیشو از روی میز برداشت ... شماره فرهاد روی گوشی چشمک میزد و ویبره میرفت ... شاران سعی میکرد آرومش کنه ... پانتی به حرف هیچکدومشون گوش نمیداد ...
با کیفش محکم تو سرش سروش زد : « دیگه نمیخوام ببینمت آشغال »
لرزون به سمت شاران برگشت : « دور منو خط بکش ... بشین با همین آشغالا شیش و بش بنداز »
روی پاشنه پا چرخید ... پله های لژ به اصطلاح خانوادگی کافی شاپ رو تند تند پایین رفت ... هنوز اشک میریخت ... هنوز بدنش میلرزید ... سوییچ ماشینش رو از کیف بیرون کشید ... دزدگیر رو زد ... سوار شد و سرش رو مستاصل روی فرمون گذاشت ...
چشاش سیاهی میرفت ... هنوز اشک میریخت ... هنوز چراغ اسم فرهاد چشمک میزد ... گوشی رو پرت کرد رو داشبورد ... نمیتونست جواب فرهاد رو بده ... فرهاد ول کن نبود ... تو اتوبان انداخت ... با سرعت بالا میروند ...
از دست خودش عصبانی بود ... از دست شاران حرص میخورد ... گوشه ی اتوبان پارک کرد ... ماشینا بوق منظور دار میزدن ... معنیشو خوب میفهمید ، لابد داشتن فحش خوار مادر بار خودش و عمه ی نداشتش میکردن ...
گوشی رو از روی داشبورد برداشت ... قبل از اینکه شماره بگیره ، بازم اسم فرهاد ویبره رفت و چشمک زد ...
انگشتش رو روی علامت سبزرنگ تلفن گذاشت ... وصل شد : « پَن ... تو کجایی ؟ »
صداش عصبی بود ... پانتی آب دهنش رو به زور قورت داد ... هنوز اشک میریخت : « فرهاد ... باور کن به زور گوشیمو ... »
صدای فرهاد نرم تر به گوشش خورد : « پانتی ! گریه میکنی ؟ »
بهش گفته بود پانتی ... میون گریه خندید : « دلم برات تنگ شده بود ... منتظر تماست بودم ... شاران خواست ... »
فرهاد ، شارژ حرف میزد : « هی هی ... گریه نکن ... با پرواز ساعت یازده برمیگردم ، بعد چارشنبه با هم میریم ... اوکی ؟ »
پانتی خندید : « نمیخواد بیای ... فقط ... فقط من عمدا شمارتو به شاران ندادم ... بهم حمله کردن شماره تو برداشتن »
فرهاد خندید : « برگشتم حسابشو میرسم ... برو خونه پَن ... دیر وقته ... شام نخورده میام ، ساعت یک میرسم ... »
پانتی زیر لبی حرف میزد : « نون ندارم ... لامپ آشپزخونه هم سوخته ... »
فرهاد بلندتر خندید : « لونج نکن زشت میشی ... میام عوضش میکنم ، شام هم با هم میپزیم ... پاستا ... »
پانتی غر زد : « ساعت یک شب ... دیوونه ... ماکارونی سنگینه »
صدای نفس عمیقش تو گوشی پیچید : « نو پرابلُم ... فردا تعطیل رسمیه ... قطع کن من زنگ بزنم فرودگاه به دایی غزاله ، برام بلیط یازده رو اوکی کنه ... »
پانتی لب زد : « منتظرم » و قطع کرد ...
حس خوبی داشت ... شاران ، روزش رو به گند کشیده بود ... بازم ریز لب چند تا فحش آبدار نثارش کرد ... تو ذهن فریزر و فروشگاه کابینتش رو چک کرد ... ماکارونی داشت ... گوشت چرخ کرده داشت ... قارچش تموم شده بود ... کنار یه سوپر مارکت نگه داشت ... یه بسته قارچ خرید ... کنسرو سبزیجات خرید ... نوشابه خرید ... لامپ خرید ... و یه عالمه چیپس و پفک و لواشک ...
تجربه نویی داشت ... شاید اولین بار بود تو خونه ی خودش ، منتظر کسی بود ... خب ، بد نبود ... یعنی در واقع هیجان انگیز بود ... این که ، خونه تمیز کنی ، جارو بکشی ، حوله دستشویی عوض کنی ، دنبال دمپایی رو فرشی سایز بزرگ بگردی ، با میشو آواز بخونی و منتظر باشی ...
دو ماه ، از اون شبی که فرام باهاش صحبت کرده بود و سنگاشون رو با هم واکنده بودن ، میگذشت ، و الان تقریبا به این نتیجه رسیده بود که میتونه از اوقاتش استفاده مفید تری داشته باشه ... حسهای خوبی تجربه کنه ، که تا حالا نه تو ذهن تجربه کرده بود و نه تو واقعیت ...
اینکه فرهاد میخواستش و میخواست جبران کنه ، واضح بود ، ولی این سردرگمی که چرا ؟! ، ذهنش رو بهم میریخت ... چرا فرهاد میخواستش ، چرا دوست داشت گذشته سیاهشون رو سفید کنه ، چرا باهاش مدارا میکرد ؟ ... یعنی اینقد پانتی فوق العاده بود و خواستنی که فرهاد با اون همه روابط آزاد و بی تعهد متقابل ، به این رابطه راضی باشه و بخاطرش بکوبه بیاد این سر دنیا ؟
پانتی میدونست زندگی فرهاد ، اونور دنیا چی بوده و چطور گذشته ... میدونست ، عقیده فرهاد ، نسبت به ازدواج با خودش ، چی بوده ... میدونست از روز اول ، انتخاب فرهاد نبوده ... و الان ، این چراها از فرهاد ، ذهن درگیرش رو ، درگیرتر میکرد ...
اینکه به فرهاد علاقه داشت ، چیز واضحی بود ... کی بود که فرهاد با اون وضعیت ایده آل رو نخواد ؟ مغز خر که نخورده بود ... عزت و احترام فرهاد ، شخصیت اجتماعیش ، سوادش ، پولش ، قیافه اش ، وضعیت خوب خانوادگیش ، همه اینها ، میتونست دلیل خواستن فرهاد باشه ...
علاوه بر اون ، حس آشنایی که باهاش بود ... مث این بود که فرهاد ، از روز اول ، اینجور بوده ... مث این بود که فرهاد رو از روز اول همینطوری میدیده ... همینقدر خواستنی ... بی انصافی بود ، نخواستنش و نداشتنش ... صحنه های سیاه سالهای خیلی دور ، محو شده بودن ... محو محو که نه ، کم رنگ شده بودن و تقریبا چیزی ازشون رو بخاطر نداشت ...
اصلا ، شاید تو اون روزگار دور ، دلش فرهاد رو میخواسته ، و این فرهاد بوده که نمیخواستش ، و همین نخواستن ، متنفرش کرده بوده ... شاید ... درسته که از خوابیدن با فرهاد ، حس خوبی نگرفته بود ... ولی از خود فرهاد چی ؟ ... اصلا ، شاید ، میتونسته باهاش حس خوبی داشته باشه ، ولی همینکه فرهاد مال اون نبوده ، همینکه موقتی بوده ، همینکه حس خوب دو طرفه ای رو با هم تجربه نمیکردن ، اونو به قهقرا کشونده بوده ...
روی مبل کز کرد ... فک کرد ... تجسم کرد ...
باید صحنه های شونزده سال پیش رو بازپروری میکرد ، حسش رو از توشون بیرون میکشید ... چطوری ؟ ساده بود ... با تخیل و غرق شدن تو اون صحنه های ناخوشایند توی نقطه کور و فراموش شده ذهنش ...
خب ، یه دو سالی ، به توصیه و اصرار امید ، تحت نظر روانپزشک قرار گرفته بود ... روان درمانی ! ... نتیجه ؟ ...
خب ، آدم تا خودش نخواد و اراده نکنه ، روانش درمون پذیر نیست ... دو شخصیتی و اسکیزوفرنی و متوهم و فتیشیسم و هزارتا درد بیدرمون دیگه نداشت که بخواد درمان شیمیایی داشته باشه و دارو استفاده کنه ...
یه چند بسته قرص لورازپام پنج میل و دیازپام یه میل و شل کننده عضلات و خواب آور هم که گرفته بود ، ترجیح داده بود ، نخوره شوتشون کنه تو سطل آشغال و اوقات بیخوابیشو با وب گردی و چت بگذرونه تا یه دو تا قرص بی مصرف بندازه بالا و سست شه و گردنش به یه طرف خم شه و منگ تو رختخواب غلت بزنه ...
به همه میگفت ، روان درمانی خوب بوده ، نتیجه بخش بوده ... قرصا اثر خوشایندی روش داشتن ، ولی واقعیت رو خودش میدونست که چیز دیگه ای بوده ...
تا یاد داشت ، از هیپنو تراپی حذر کرده بود ... یکی دو جلسه هم که تحت هیپنو تراپی قرار گرفته بود ، یکی دو باری بود که رفته بود اصفهان و فرام به زور و اجبار براش نوبت گرفته بود و با کلی چپ چپ و راست راست نگاه کردن برده بودش ، نتیجه اشم همون چاربسته قرص بود که عقیده داشت ، کم از قرصای روانگردان ، بد خاصیت تر نیستن و همشون رو بی اینکه استفاده کنه ، شوت کرده بود تو سطل زباله ، یا تو چاه توالت ، یه سیفون آباد هم روش کشیده بود ...
خودش خوب میدونست ، دوست نداشت با روانپزشک جماعت ، رو راست باشه ... به خودش که نمیتونست دروغ بگه ... روانپزشک هر کس تو وجود خودشه ... خود آدم ، از تموم چم و خم روانی خودش بهتر از هر کس دیگه ای آگاهه ... خودش خوب میدونه از چی رنج میبرده و چی براش خوب بوده ... خب ، چیز خوشایند که زیاد نداشت ، ولی رنج برده های روحیشو میشناخت ... عدم توجه ، از همشون پر رنگ تر بود ...
از همه چی بیشتر از عدم توجه رنج برده بود ... دلش ، باباشو میخواست ، ولی اونموقعی که تحکم و قدرت یه پدر رو میخواست ، نداشتش ، نبود تا توجهی ازش ببینه ... سکته کرده بود ، مرده بود و نمونده بود تا دستهای پر قدرت مردونه اش رو روی سرش بکشه و بهش اطمینان بده : همه چی ، حتی اگه درست نباشه ، ولی میشه ... من هستم و سعی میکنم ، درستش کنم ...
دلش ، مامانش رو میخواست ، ولی نوع دوست داشتن مامانش اشباعش نمیکرد ... مامانش زحمت براش زیاد کشیده بود ، ولی کمبودهای عاطفیشو جبران نکرده بود ... تو لحظه های بی کسی ، اونوقتی که از ته دل مامان گفته بود ، آغوش آرامبخش مادری که ، تو حساس ترین لحظه ی زندگی زورش نرسیده بود به جنگ با سرنوشت بره ، اقناعش نکرده بود ...
حتی وقتی ، اون بچه قورباغه ی چندش آور رو زاییده بود ، آغوش مامانش ، گرم و مطمئن نبود ...
اصلا نبود ... آغوش نبود ... یه فضا بود ، بی خود بود و خالی ... مث فضای بیخود و خالی توی هال ، که حجم تو چشم بیای خالی بودنش رو ، با یه کاناپه راحتی ، پر کرده بود و فقط به درد لم دادن میخورد ...
با حس اضطراب ... اضطرابی که درک نمیکرد ... آغوشی که فرار میکرد ... از نگاهش ... از چشاش ... و پانتی متنفر بود از این چشمهایی که حس خیانت توش ، شناور بود و استرس به مغز و روحش تزریق میکرد ...
مامانش کم براش نکرده بود ، ولی راضی نمیشد ... مامانا ، زور ندارن ... زور یه پدر رو نداشت که براش کمبود حس بی پدری و یتیمی رو جبران کنه ، همین ، بیزار ترش میکرد از مامانش ...
عمو حمید ، میتونست جای پدرش رو بگیره ، ولی جا خالی داده بود ، چشمش رو به روی خیلی چیزا بسته بود و قصد دیدنشون رو نداشت ... براش ، پدری که نکرد هیچ ، عمو هم نبود ... حضورش تو زندگیش ، خنثی بود ...
زن عمو نرجس و عمه زبیده ، محبت خالصانه و افراطی در حقش کرده بودن ، ولی اونا هم یه طورایی مث مامانش ، زور نداشتن ... وقتی از یدو کتک میخورد ، اونا هم پا به پاش یا کتک میخوردن ، یا حناق میگرفتن و خفه خون ... و وقتی تو حساس ترین لحظه زندگیش ، بهشون احتیاج داشت ، ضعیف تر از همه ، زیر دست و پا له شده بودن و حتی پانتی با اون سن کم ، میفهمید که باید ازشون محافظت کنه ...
و بعد فرهاد ... زور داشت ... شونه هاش ، با وجود تازه بالغ شدنش ، محکم بود و پهن ... اون لحظه ای که دلش مث یه گنجیشک زخمی ، دل زده بود ... اون وقتی که تو کنج اتاق تاریک ، کز کرده بود ... اون وقتی که گامب گامب هوسه ها ، روی دلش ضرب گرفته بود و استرس به دلش تزریق کرده بود ، دلش یه آغوش امن و مطمئن خواسته بود ...
اونوقتی که بدنش خورد و خاکشیر شده بود ... پاش درد میکرد و یه جای سالم تو بدنش نمونده بود ، خدا رو از ته دل صدا زده بود و محتاج یه آغوش امن بود ... یه زور زیاد ... یه عالمه دلداری ... یه شونه ی محکم ، یه حس خوب ... یه سایه دیده بود ... شونه های سایه ، محکم بود ... زورش زیاد بود ...
تو چشاش زل زده بود ، حس امنیت رو پیدا کنه ، ولی ... ولی چی ؟
باز برگشت ... به ذهنش فشار آورد ... تجسم کرد ، ذهنش رو زیر و رو کرد ... چی ته اون چشما دیده بود ؟ بله ... دلش خواسته بود ، اون چشما ، تو عمق چشماش نفوذ کنه و به زبون بیاد و بگه ، تو الان تو منطقه ی امنی ... اینجا هیچ خطری تو رو درگیر نمیکنه ... سرش رو بذارِ روی سینه اش و بگه ، بخواب ... بخواب و فک کن یه خواب بد دیدی ...
ولی ندید ... تو اون چشما ندید ... تو اون چشما ، همه چی دیده بود ، غیر از خواستن ... غیر از توجه داشتن ...
سایه ، زخمای روی بدنش رو ندیده بود ... سایه ، ترس رو تو چشماش نخونده بود ... سایه ، احتیاجش به امنیت رو درک نکرده بود ... سایه بهش توجه نکرده بود ... سایه ، اون حس لذت بخش امنیت داشتن رو به روحش تزریق نکرده بود ...
شاید ... شاید اگه یه شب ، نه ، فقط یه ساعت ، تو بغل گرفته بودش و اشکش رو پاک کرده بود و کلامی خوشایند به لب آورده بود و یا حتی به دروغ گفته بود ، من هستم ، پانتی ، اینی نبود که الان هست ...
     
#57 | Posted: 16 Sep 2013 19:37
بله ، سایه ، اونو ندیده بود ... برای همین سایه بود ... برای همین براش بُعد نداشت ... برای همین حجم نداشت ... و کم کم ، این بی حجمی ، تبدیل شد به توده ای بغض ، توی گلو ... حجم بزرگی از عقده ، روی دل ... سیل عظیمی از غم و سایه ای از تنفر ... سایه ای از تنفر ... سایه ای از تنفر ...
سایه ، نفرت انگیز بود ... الان چی ؟ ... الان ، سایه ای دور و بر خودش نمیبینه ... سایه ای وجود نداره ... عقده ها ، هست ... سیل عظیم غم ،هست ... حجم بغض هست ... ولی سایه ای نیست ... سایه ای نیست تا تنفرش رو حس کنه ...
و الان ، حسرتی براش مونده ... حسرت روزگاری که به بطالت گذشت ، بی داشتن حس خوب ... بی داشتن احساس امنیت ... امنیتی که یه عمر به دنبالش بود ، و تو عالم بچگی ، آرزو کرده بود ، پیداش کنه ، و سایه ای اومده بود ، و سنگینیش روی سرش افتاده بود و امنیتی بهش نداده بود ، که میتونست بده ، و ازش دریغ کرده بود ...
فرام ... مردی با نهصد و نود و نه چهره ی خشن ، و یه چهره حنین و مهربون ...
امنیت میداد ، توجه میداد ، ولی به سبک و سیاق خودش ... پدرونه بود ، ولی پدر نبود ... فاصله ای باهاش داشت که شرم و احترام ، بزرگترش کرده بود ... این فاصله ، پر نمیشد ... با هیچ درزگیری ، درزاش پر نمیشد ...
مردهایی که تو زندگیش بودن ... طاها ، امید ، امیر محتشم ، سیا ، سروش ، علی ، بهنام ، محمد ... از دوران بچگی ، از دوران دبیرستان ، از دوران دانشگاه ، از دوران اشتغال ... از تموم اون سالهای سیاه ، و از تموم این سالهای خاکستری ، بودن ... بودن و بهش حسهای مختلفی داده بودن ... ولی اون بهشون چه حسی داشت ؟ ... نه احساس امنیت کرده بود ، نه از توجهشون اقناع شده بود ، نه از دوست داشتنشون ارضا شده بود ، و نه از باهاشون گشتن ، خودش رو بینشون پیدا کرده بود ... خودِ خودِ پانتیشو ، با اون نیمه ی مه آلودِ پرسه زن توی وجودش : بنتی ...
نیمه ی گنگی ، که نه دست از سرش برمیداشت و نه توی خودش حلش میکرد ... بود که فقط باشه ... که گاهی بشه بندِ دورِ پاش ... که گاهی بشه قیدی روی بی قیدیهاش ... که گاهی بشه لجامی روی عقده های لجام گسیخته اش ...
و الان ، پانتی رو ، بنتی گونه ، تجربه میکرد ... شایدم بنتی بودن رو پانتی گونه تجربه میکرد ... حس سرکشی داشت ، مطیع هم بود ... تنفر داشت ، دوست داشتن رو هم اونجوری که دلش میخواست تجربه میکرد ... عقده داشت ، ولی بخل و حسد رو تجربه نمیکرد ... دوست داشت سرسپرده باشه ، ولی غرورش هم براش ارزشمند بود ...
و همه این حسها رو ، با الان فرهاد ، و با الان خودش ، درک میکرد ...
شاید دیوونه بود ، شاید داشت دیوونه میشد و شاید کلا ، اینکه اینقد دلش تاپ تاپ برگشتن فرهاد رو بزنه ، خودش یه دیوونگی محض بود ...
دیوونگی ای که شکلش ، مدلش ، حسش ، مث دیوونگیهای قبلیش نبود ... مث اون وقتا که پاش رو روی گاز میفشرد و تا ته اتوبان میرفت و قبل از تموم شدن اتوبان ، همون وسط ، با سرعت زیاد ، دستی میکشید و ماشین رو میلیمتری ، کنار گارد ریلها ، نگه میداشت ...
دیوونگی ای که نبود ... بود ، ولی ، مث اونوقتا نبود که دلش میخواست اینقد بخوره تا تلو تلو بزنه و الکی بخنده و تو خیابون ، سر بسر ملت بذاره و این و اون رو دست بندازه ...
دیوونگی از نوعی که نمیشناخت ... حسی که نداشت ... تلاطم قلبی ای که تو تجربه اش ، بچه بود و ناوارد ...
بچگونه و ناوارد ، بی مهارت ، بی عشوه گری ، بی لباس آنتیک پوشیدن ، بی عشوه ای زنونه ، ساده و ... و شاید وحشی ... تو خودش جمع شده بود و کز کرده بود روی مبل و منتظر فرهادی بود که ساعت برگشتش ، تیک تیک میزد ... و فقط حس میکرد خوشحاله ...
خوشحال بود که به میشو غذا داده بود ... خوشحال بود که حمومش کرده بود ... خوشحال بود که ...
وحشی یعنی چی ؟ یعنی رام نشده ... یعنی ساده ... یعنی بکر ... یعنی ناوارد ... یعنی غریزی ...
و پانتی وحشیانه ، غریزی ، ساده ، رام نشده و ناوارد ، منتظر فرهاد بود ...
و دلش میخواست بگه سلام ... و اینقد ، این سلام ، خوش لحن بود تو ذهنش ، که دلش میخواست تکرار کنه : سلام ... سلام ... سلام ...
و نمیفهمید این سلام ، یعنی چی ؟ ... این سلام ، همون سلامیه که از چهار حرف « س ل ا م » ترکیب شده ... یا چیزی فرای اون ... و حس میکرد ، قلبش میکوبید ، شقیقه هاش نبض میگرفت ، دلش میلرزید و میگفت : فرای اون ...
و با لحنی وحشی ، ساده ، بکر ، ناوارد ، و رام نشده ، گفت : « سلام »
مث ماری که قراره رام شه ، با آواز ساز ماربازی قهار و وارد ، که نیش نزنه ، که زهر نریزه ، که هیپنوتیزم میکنه ، که بی حس میکنه ، که سست میکنه ... تو چشمهای خیره فرهاد نگاه کرد و آروم شد ...
و فرهاد ، که ، بله ... وارد بود ... تصمیم گرفته بود که رامش کنه و میخواست که رامش کنه و باید تیز و بز ، فرصت حمله رو از حریف میگرفت و خیره میشد بهش و هیپنوتیزمش میکرد و سرسپرده ...
نگاهی از بالا تا پایین ، به روی سادگیهاش انداخت و گوشه ی سمت چپ لب بالاش رو به دندون گرفت و خیره شد تو چشماش و نگفت سلام ... که به زبون نگفت سلام ... که دو بازوشو سفت چسبید و محکم کشیدش جلو ... اونقد محکم که صاف افتاد روی تخت سینه ای ، که محکم بود ... پهن بود ... جادار بود و خوش بو ...
بو کشید ... بله ... خوش بو ... نفس کشید ... نفس کشید ... نفس کشید
و فک کرد : چقدر این مکانِ جا دار و مطمئن رو دوست داره ...
که سرش رو فشار داد ... محکم ...
دستهاش رو حلقه کرد ، دور بازوهایی که زیر اون بلوز تابستونه ی آستین بالا زده ، پر قدرت بود ، پر مو بود ، و مردونه ...
و سایه ، محو شد ... محو شد ... محو شد ... نور شد ... و نور شد فرهاد ... فرهادی که اینجا ، بی اینکه بهش بگه سلام ، سفت بغلش کرده بود و مطمئن بود که هیچ سلامی به زبون ، اینقد خوش لحن ، نه میشه ، و نه بوده ...
سرش رو توی گودی گردنی که نبض داشت ، فشار داد ...
دستش که لای موهاش ، بازی کرد ... موهایی که باز بود ، ابریشمی بود ، سیاه بود ... مث شب کویر ، زلال ، ولی گرم بود ...
خون ... خون توی رگهاش ، جاری بود ... پمپاژش رو حس میکرد ... دورانش رو تو سلول سلول بدنش حس میکرد ، و فشارش رو بالاترین حدِ ممکن بود ... و دوست داشت ... این پمپاژ تند و باور نکردنی و پرفشار رو دوست داشت ...
شاید یه دقیقه ، شاید کمتر ، شاید بیشتر ... حتی شاید یه ساعت ... حس کرد و خون گرفت و خون داد و نبض شنید و نبض داد و وقتی تماس لبهایی رو ، روی موهاش حس کرد ، لبریز شد ...
روی گوشه چپ کتفش حس کرد ، لبریزتر شد و
وقتی فاصله ای از جاش ، جای خوبش ، گرفت ... و تماس اون دو لب واردِ کار درست رو ، روی لبهاش ، حس کرد ، چشم بست و سست شد و نخورده مست شد و ، ویرون شد ... داغون شد ... متلاشی شد ... از پانتی بودن ... از بنتی بودن ...
تمام عقده هاش ، تمام بغضهاش ، تمام دلتنگیهاش ، تمام نیازش ، یه تشنگی شد که نه با یه قطره آب ، که فقط محتاج همون خنکی تر گونه بود روی لبهاش ... که مث محتضر در حال اغمایی ، که بهوش میاد و حس عطش و تشنگی داره و تمنای آب و ، آب نیست ... غدغنه ... و فقط یه تماسِ تر گونه ... ترگونه ، عطشش رفع شد و ، هنوز تشنه بود و ، موند ...
دوباره ، بین دو دست ویرانگر ، سست ، به جلو کشیده شد و باز گرمی ای که کلافه اش کرده بود و کلافه ، تشنه و پر عطش ، ول شد ... و اینقد این ول شدن با لذت همراه بود ، که فقط از نظر مکانی ول شد ،و حسش باش بود ، و موند ، و زمان رو فراموش کرد ...

این اولین تجربه اش ، از یه بوسه بود ، از نوعی دیگه ...
خجالت نکشید ... حس خوبی بود ... ولی دستپاچه بود ... با همون دستپاچگی ، خم شد ... کیف چرمی فرهاد رو ، از روی زمین برداشت و روی جا کفشی کنار در گذاشت ... برگشت ... فرهاد ، پشت سرش نبود ... داشت میرفت سمت دستشویی ...
پانتی پرید تو آشپزخونه ، چای درست کرده بود ... فرهاد ، غروب به بعد قهوه نمیخورد ... سینی به دست ، از کنار شونه به در باز دستشویی خیره شد ... فرهاد با صابون ، به جون صورتش افتاده بود ... پانتی اخم کرد ... فک کرد : یعنی اینقد از بوسیدن من متنفره ، که رفت سر و صورتش رو بشوره ؟ ...
حالش بد شد ... بدنش ، منقبض شد ... یه حالتی از دلشوره ، به جونش افتاد ... سینی رو ، روی عسلی گذاشت ... برگشت ... فرهاد با لبخند زوم کرده بود روش ... چشمام که به چشمش افتاد ، نگاش رو ازش برداشت و با حوله ای که براش تو دستشویی گذاشته بود و الان دور گردنش بود ، صورتش رو خشک کرد ...
پانتی ، سرش رو به زیر انداخت ... تصمیم گرفته بود بره تو اتاقش بخوابه ، تا اینکه بیدار بمونه و از حماقت خودش ، حرص بخوره ...
از پشت شونه ی پانتی به سینی چای نگاه انداخت ... باز به سمت پانتی ، نگاهشو چرخوند : « دستت درد نکنه خانوم ، این چایو ، که خیلی هم خوردنیه ، بخوریم ، میرم چراغ آشپزخونه ی خانوم خانموما رو هم وصل میکنم ... دیگه ، امرتون ؟ »
و به طرف مبل کنار عسلی حرکت کرد ... از کنار پانتی که میگذشت ، با دو انگشت سبابه و وسط ، لُپ پانتی رو گرفت و کشید ... پانتی نفس عمیقی کشید و راهش رو گرفت و رفت سمت اتاق خواب ...
از اینکه پانتی بهش ، تا همین حد هم روی خوش نشون داده بود ، قند تو دلش آب میشد ... از اینکه عادت کرده بود لَنگیهاشو از فرهاد بخواد و بهش تکیه کنه ، حس خوبی پیدا میکرد ... حس تکیه گاه کسی بودن ... حس خوب بزرگ شدن رو بهش میداد ... حس میکرد ، مرد خونواده ست ... چه اهمیت داشت ، اگه با پانتی نمیخوابید و شب تا شب ، جاش تو این خونه نبود ؟ ...
همین که کارنامه پوریا رو گرفته بود و به عنوان ولی ، حتی بدون اینکه اعلام کنه چه نسبتی با پوریا داره ، به مدرسه اش رفته بود ... همین که شب تا شب ، مث یه پدر ، تو درساش کمکش کرده بود ... همینکه صبح تا صبح ، دنبال زنش رفته بود و اونو سر کارش برده بود ... همینکه غروب به غروب خرت و پرت خریده بود و نایلکس در خونه پانتی آورده بود و به دستش داده بود ، همینکه چراغ سوخته آشپزخونه اش رو عوض کنه ، خودش کلی حس خوب بهش میداد که خیلی ارزشش بالاتر از تست کردن زندگی خانوادگی ، روی تخت بود ...
حس پدر بودن ، حس شوهر بودن ، حس خانواده داشتن ، آخر هر هفته رو خوب درک کرده بود ... اینکه تو خانواده پانتی و تو خانواده ی خودش ، هر سه با هم دور یه سفره مینشستن ، بدون اینکه نسبتهای بین هم رو باور داشته باشن ، اینکه هر آخر هفته ، تو خونه خودش که عملا به اسم پانتی بود ولی احساس راحتی ای توش داشت و معذب نبود ، میهمانی میدادن ، خوب بود ...
چه اهمیتی داشت اگه پانتی میگفت خونه ام ، و شب به شب به زبون بی زبونی فرهاد رو شوت میکرد بیرون ، ولی همینکه خودش میدونست ، این خونه ، با پول زحمت کشیده خودش و به قصد خانواده اش و برای آسایش و راحتی اونا خریده شده ، کافی بود ... خوب بود ...
مهم نبود که خونه پروانه ، چقد معذب و ناراحته ... همینکه به نتیجه اش فکر میکرد ، خوشایند بود ... میتونست بازم دندون رو جیگر بذاره و مزاحم نوید و پروانه باشه ... یه حسن هم داشت : پوریا هم چند برابر پانتی بهش وابسته شده بود ... زن و بچه اش ، بی اینکه دلیلی داشته باشن ، بهش وابسته بودن و این دنیایی بود ...
احساس پادشاهی داشت و فک میکرد ، یه روزی مث لایون کینگ ، بر فراز سنگهای بلند دروازه شیطان ، می ایسته و ماده ببرش و بچه شیرش ، کنارش ... از این فکر ، سر ریز از حس پر غروری شد و سینه اش رو ناخودآگاه به جلو داد و گردنش رو افراشته ...
اینکه پانتی ، تحت فشار قرار گرفته بود ، نبودش رو حس کرده بود ، دلتنگش شده بود ، همینکه اجازه داده بود ، تا اینجا بهش نزدیک بشه ، کافی بود ... چای خوشمزه اش رو به دهن نزدیک کرد ... به به چه چه کنان از گلوش پایین فرستاد ... چشم دور چرخوند ، پانتی تغییر کرده بود انگار ، پانتیِ بدو ورود نبود ...
خب ، پانتی بود و اخلاقش بهاری و ناپایدار ، یهو چش شد ، که بی حرف رفت تو اتاقش و نیومد ، مهم نبود ... مهم اون استقبال خوشایندی بود که مزه اش ، شیرینی چایی شد که به حلاوت ، قلپ قلپ ، از گلوش پایین رفت ...
چراغ آشپزخونه رو عوض کرد ... از توی اتاق مهمان ، حوله ی بزرگش رو ، با یه دست لباس تمیز برداشت ... به حموم رفت ... سفر ، فرقی نمیکرد با خر باشه یا با جت ، تو بوفه اتوبوس باشه ، یا فرست کلاس اکونومیک یا حتی جایگاه وی آی پی ... نیم ساعته باشه یا ده روز تو راه باشی ، اسمش روش بود و خسته کننده ... راهی حموم شد ...
دوست داشت صدا کنه : خانوم ، حوله منو میدی ؟
یا حتی پا فراتر بذاره : خانوم ، این کمر منو کیسه میکشی ؟
از افکار پیشرفته و ارتقا پیدا کرده خودش ، اونم مدل سنتیِ مردهای سنه ی تیرکمونی ، زیر دوش ، خندید ... دیگه این روزا کسی از این سوالا نمیپرسه ... یه راست دست زنه رو میگیره با خودش میبره حموم دونفره ... از این فکر بیشتر خندید و باز حس لبهای پانتی رو تو ذهن مرور کرد ... لبهای شیرینش ، و اون حس خوبی که ، تو بغلش سفت گرفته بودش ، کمتر حس شه***وانی بش داده بود ... بیشتر حس خوشایند بزرگ بودن ، مرد بودن ، مورد احتیاج کسی بودن ، رو بهش القا کرده بود ...
با حسی تازه و نو ، حوله اش رو دور خودش پیچید ... یه قدم به پانتی نزدیک تر شده بود ... امشب ، اولین شبی بود که تک و تنها با پانتی تو این خونه سر میکرد ... یه جورایی ، یه تاریخ منعطف شده بود براش ، باید به خاطر میسپردش ...
پانتی تو هال نبود ... تو پذیرایی نبود ... تو آشپزخونه نبود ... فک میکرد ، با اون ذوق و شوقی که پانتی تو بغلش بود و ، براش چای آورده بود ، با این حساب ، باید الان تو آشپزخونه اولین غذای دو نفره شون رو میپخت ... ولی نبود ... به ذهنش رسید ، شاید خجالت کشیده ... چند دقیقه ای روی مبل منتظرش موند ، نیومد ...
به بهونه سشوار ، پشت در اتاق خوابش ایستاد ... با چند تقه ی آروم ، صداش کرد ... جواب نشنید ... به خودش جرات داد و دستگیره در اتاق رو پایین کشید ... در باز بود ...
پانتی با حس بدش ، درگیر بود ... فرهاد ، هنوز بهش حس خوبی نداشت ... از اینکه دلیل فرهاد رو برای دنبالش افتادن ، نمیتونست پیدا کنه ، عصبی شده بود ... به خودش فحش داد ... باید در اتاق رو قفل میکرد ... تو خودش جمع شد و چشماش رو بست ... اگه فرهاد قصد سوئی داشته باشه چی ؟
ولی فرهاد ، با صدای آرومی پانتی پانتی میکرد ... خب اگه قصد سوئی داشت که نباید صداش میکرد ... اصلا این چه فکری بود که میکرد ؟ فرهاد از یه بوسیدنش یه عالمه صورتش رو شسته بود ، بعدم قانع نشده ، پریده بود تو حموم ... پس چطور میتونست قصد سوئی به کسی که چندشش میشد ، بش دست بزنه ، داشته باشه ؟ چشماشو آروم رو هم فشار داد ...
     
#58 | Posted: 16 Sep 2013 19:37
فصل ۲۷

بهتر بود خودش رو به خواب میزد ... فرهاد ، آهسته بهش نزدیک شد ... پانتی ، مث یه بچه ببر ، تو تخت ، به حالت تدافعی دراز کشیده بود ... شیطنت کرد و انگشتهاش رو لای موهای پانتی بازی داد : « پَن ... قرار بود شام بپزیم ، خوابیدی ؟ »
انگشتهاش رو از لای موهای پانتی به پایین سُر داد ... با نوک ناخنهاش ، از گوشه شقیقه هاش حرکت داد و و از کنار گوشش ، به پایین تو گردنش کشید ... پانتی تو خودش جمع شد ... میمیک ها و عضلات صورتش رو زیر ناخنهاش در حال منقبض شدن ، تشخیص میداد ...
حس مور مور شدن پانتی رو ، حتی با نوک ناخنهاش ، میفهمید ... میتونست درک کنه که ترسیده ، در عین حال ، خوش خوشکش شده ... عضلات منقبضش ، نشونه ترس بود و حس مور مور و کرک و پرزهای ریز توی گردنش که سیخ میشد و پوستش رو مث پوست مرغ دون دون میکرد ، نشونه ی حس خوشایندش بود ...
نمیخواست بیشتر از این اذیتش کنه ... بوسه ای آروم ، روی موهاش و بعد پیشونیش زد ... دستش رو به نرمه گوش پانتی کشید و باز صداش کرد : « پاشو دیگه ... من گرسنمه ... بگیرم گرسنه بخوابم ؟ »
پانتی تو محاصره ی احساسی ، بین خواستن و نخواستن ، بین معذب بودن و خوش اومدن ، بین حرص خوردن و آروم شدن ، مقاومتش رو شکوند ... چشماش رو باز کرد ... میخواست اعتراض کنه ، ولی زبونش نمیچرخید ... چی میگفت ؟ اصلا روش میشد بپرسه ، چرا منو بوسیدی بعد رفتی روتو با آب صابون شستی ؟ ... دلش برای فرهاد سوخت ... خب گرسنه بود ، نباید بهش قول غذا میداد ...
خودش رو توجیه کرد : « آه ... خوابم برد ... رفته بودی حموم ، فک کردم تا بیای یه چرت بخوابم »
فرهاد حوله دور گردنش رو برداشت ... « اوه ، آره ... سشوارتو خواستم ... اهواز هوا خراب بود ... از ظهر نمیدونی چقد خاک نشست روم ... بارون خاک بود ، وحشتناک ... وقت نکردم اونجا دوش بگیرم ، سر و صورتم رو شستم ، با اینحال گرد و خاک ، انگار تا ته حلقم چسبیده ... حموم کردم ... میتونم لباسامو بندازم تو لباسشویی ؟ »
پانتی نیشش باز شد ... پس فرهاد از بوسیدنش چندشش نشده بود ... از رختخواب پرید پایین ... سشوار رو از روی گیره ی کنار کنسول آرایشی برداشت و به طرف فرهاد گرفت ... در همون حال زبون زد : « کجا گذاشتیشون ، میندازم تو لباسشویی برات ... فک نکنم تا فردا خشک شه ها ... »
فرهاد ، آب دهنش رو قورت داد ... سشوار رو به برق زد و همونجا روبروی آینه ی کنسول پانتی ایستاد و مو پیچ رو به دست گرفت ... : « زحمتت نمیدم ... تابستونه ، خشک میشه ... رو رخت آویزِ تو حمومه ... »
مکث کرد ... حرف دهنش رو مزه مزه کرد و لحنش رو معمولی : « میشه یه لحظه اینو بگیری کمکم ؟ »
و از تو آینه ، سشوار رو به پانتی نشون داد ... پانتی لبش رو روی هم فشار داد ... بدش نمیومد بایسته بالای سر فرهاد و بوی موهاش رو به ریه بکشه ... از بوی شامپو خوشش میومد ... خودش رو توجیه کرد : از بوی موهای میشو هم وقتی حموم میکنه ، خیلی خوشم میاد ...
و به میشو تو درگاه باز اتاق نگاه کرد ... دمش رو سیخ گرفته بود رو به بالا و با چشمای گرد نگاه میکرد ... از روی کنسول ، گیره ی شلوغ پلوغ گلدار موشو ، پرت کرد سمت میشو و براش زبون درآورد ...
به سمت فرهاد برگشت و سشوار رو روی دکمه ی آن گذاشت ... حرارتش رو تنظیم کرد ... روی موهاش گرفت ... لاله ی گوشش قرمز شد ... پانتی ، دستش رو بالای لاله ی گوش فرهاد گذاشت و دوباره باد گرم رو روی موهاش گرفت ...
موهای کوتاهش ، با حرکت باد به بالا و بعد به این ور و اونور سرگردون میشد ... بوی شامپو ، به بالا متساعد میشد و صاف میرفت تو جفت سوراخ دماغش ... خدا خواسته ، بو میکشید و خوشش میومد ...
با یه تصمیم به نظرش بچگونه ، با ناخنهای ظریف و نوک تیز مانیکور شده ، لا به لای موهای فرهاد خط انداخت ... تو باد سشوار ، جاده های باریک سفیدی از راه انگشتهاش ، باز میشد ... پانتی حس میکرد ، نوک انگشتش سِر شده ... با اینحال حس خوبی بود ... دوست داشت ...
اول با تردید و آروم شروع کرد ... بعد کم کم ، تماس دستش رو بیشتر کرد ...
چند بار رفته بود ماساژ چینی ... توی موهاش رو روغن مخصوص زده بودن و بدنش رو چرب کرده بودن و با نوک دست و حرکات حرفه ای ، بدن و سرش رو ماساژ داده بودن ... ریلکس شده بود و جریان خون ، توی رگهاش منظم و نرم شده بود ...
با این فکر ، کرم نرم کننده تقویتی بعد از حمامش رو باز کرد ... مقداری کرم ویتامینه روی سر سه انگشتش ریخت و توی دستهاش مالید و اونها رو لا به لای موهای فرهاد ، پخش کرد ... فرهاد چشمهاشو بسته بود ... صدای نفسهاش آروم بود ... لابد حس خوبی داشت ...
پانتی ، مور مورش شد ... یه حس سستی ای ، از نوک انگشتاش ، به بالا ، راه پیدا کرد ... تو بدنش حرکت کرد و به شقیقه هاش ختم شد ... با بی تربیتی فک کرد : گو... چیش به شقیقه ... بلند خندید ... حس ریلکس روی پوست سر فرهاد ، چه ربطی به شقیقه های اون داشت که گامب گامب ضرب گرفته بود ؟ ...
فرهاد چشمهاشو باز کرد ... متعجب از توی آینه ، نگاهی به پانتی انداخت ... : « چیه ؟ کچلم بهم میخندی ؟ »
پانتی ضربه ای آروم رو سرش زد : « نه خره ... اینهمه مو ... فک کردم مث میشو خوابت برده ... »
فرهاد ، خیره نگاهش کرد ... معنی نگاهش واضع بود ... : خودتی ...
خب چی میگفت ؟ باز بلند خندید ... تو خنده ، رو هوا بلند شد ... خندش بند اومد و دهنش باز موند ... تو بغل فرهاد رو تخت افتاد ... بهت زده بود ... فرصت دفاع کردن نداشت ... اصلا منگ بود ... زبونش بند اومده بود ... اون روی تخت افتاده بود ... پاهاش آویزون بود و دستهاش کنارش سست افتاده بود ...
فرهاد قرمز بود ... سریع ربطش داد به اثر باد گرم سشوار ... از فکرش تند ، رد شد : اُسکل نباش پانتی ... اونقدرا هم خر نیستی که ...
فرهاد ، خم شده بود روش ... سرش رو تو فاصله ی کوتاهی از صورت پانتی نگه داشته بود و میخندید : « تو گفتی منم خر شدم نه ؟ »
و به جون پانتی افتاد ... دستهاش رو از زیر سینه های پانتی به دور کمرش برد ... اول یه لحظه فشار محکمی به پهلوهاش داد ، بعد تو یه حرکت ناغافل ، شروع کرد با ده تا انگشت هر دو دستش غلغلک دادن ... پانتی از بهت دراومد ... خندید ... بلند ... بلند تر ...
دیگه مهم نبود که نصف سنگینی هیکل فرهاد ، افتاده روی بدنش ... فرهاد غلغلکش میداد و به التماسهاش توجه نمیکرد ... بعد از کلی غش و ضعف کردن پانتی ، سرش رو پایین آورد ... از تو لختی یقه ی لباس پانتی شروع کرد به بوسیدن ...
بوسه های آروم و کوتاه و پشت سر هم ... پانتی سفت شده بود ... یه حسی تو بدنش به غلیان افتاد ... بوسه ها به گردنش رسید ... به زیر رستنگاه موهای پشت سرش ، توی گودی گردن ...
یه خورده بعد ، حس کرد ، نرمه گوشش خیسه ... زبون فرهاد رو روش حس میکرد ... سست شد ... نفسهاش تند و سنگین ، سینه اش رو بالا و پایین میکرد ... نفس داغ فرهاد تو گوشش میخورد ... با هر نفس ، تموم موهای بدنش سیخ میشد ... پوست کنار گوشش سوزن سوزن میشد ... دعا میکرد فرهاد بلند شه ... با اینحال زبونش نمیچرخید و دوست داشت تا ابد این حالت ادامه پیدا کنه ... خودش هم گیج شده بود و نمیدونست چه مرگش شده ... با هر نفس ، یه حسی از قلبش ، به گوشهاش منتقل میشد ...
فرهاد ، نا غافل بلند شد ... مچ دست پانتی رو گرفت ... از روی تخت بلندش کرد : « پاشو ببینم خوابش برد ... من گرسنمه ... »
پانتی سست و بیحال بلند شد ... فرهاد نامردی کرد ... میدونست پانتی الان سرسپرده و راضیه ... با اینحال فک میکرد زمان مناسبی نیست ... درست نیست به پانتی ای که جلب اعتمادش و از بین بردن ترسش ، یه عمر زمان میخواست ، دقیقا همون شب اولی که با هم تنها مونده ان رحم نکنه ...
از تماس انگشتهای پانتی لای موهاش ، کل حواس مردونه اش ، شش دونگ جمع شده بود و به تقلا افتاده بودن ... و وقتی با تموم هیکل ، روی هیکل س ک س ی و توپ پانتی افتاد ، کنترل حس فوران شده ی شه *** وانیش ، اون لحظه براش ، سخت ترین کار تو دنیا بود ... با اینحال پانتی باز هم باید تشنه میموند ...
تجربه ثابت کرده بود : هر چی زن رو تشنه تر نگه داری ، پر عطش تر و پر نیاز تر میشه ...
در حق پانتی نامردی میکرد ، ولی ، خودش این وسط بیشتر اذیت میشد ... کنترل حواس مردونه ، تو لحظه های اوج شه***وت ، کار فرهاد نبود ... خوددار نبود ... آتیشش تند بود ... طبعش گرم بود و آتشین مزاج ... با اینحال ، میتونست به زور ، دندون رو جیگر بذاره و برای بغل خوابی که یه عمر باید کنار خودش نگه ش میداشت ، ارزش قائل میشد و فقط به فکر ارضای خودش نمیبود ...
این ، اون دخترهای یه شبه نبود ... این پانتی زخم دیده اش بود که تو عالم بچگی و ناواردی ، روحش رو خش داده بود و زخم کرده بود و مرهم نذاشته ولش کرده بود تا عفونت کنه ... درمون این عفونت مزمن ، زمان میبرد ...
خودش رو به بی خیالی زد و خنده ی تصنعی ای کرد ... با دست ضربه ای به کپل پانتی زد : « بدو تنبل ، یه بار تو عمرم یه شام ازت خواستمها ... ساعت سه سحره ، هوا داره روشن میشه ، هنو من گشنم ... »
پانتی به سختی به خودش مسلط شد ... هنوز سست بود ... دوست داشت روی تخت ، بیهوش میشد ... اصلن میمرد ولی بلند نمیشد ... با رخوت ، پشت سر فرهاد راه افتاد ... دست فرهاد دور کمرش تاب خورد و به خودش فشردش ... انگار یه آب ولرم از فرق سرش ، تا روی تیره پشت کمرش ، راه پیدا کرده باشه ... نفس عمیقی کشید ... به قدمهاش سرعت داد ...
میشو عین بچه یتمیا ، پشت سرشون راه افتاده بود ... پانتی عصبی به سمتش برگشت : « وقت خوابته بچه ، دِ برو بکپ ... نشسته آمار منو بر میداره ... »
و خم شد و میشو رو توی سبد خوابش روی تشکچه گذاشت ... فرهاد اول با تعجب ، بعد با اشتیاق به دعوای پانتی و میشو نگاه کرد : « اوه چه مامان خشنی ... ولش کن بچه رو ... »
پانتی با حرص دست به کمر زد : « در عوض تو انگار بدت نمیاد یه بابای ذلیل باشی ... دیدم رفتارتو با پوری خرس گنده ... عین پسر بچه های تخس چارساله ، لوسش میکنی ... »
قلب فرهاد ، بالا رفت و از بالاتر ترین نقطه ، افتاد ته شکمش ... پانتی ، رفتار فرهاد با پوریا رو پدرونه تشخیص داده بود ... چشماش رو بست و زیر چشمهای بسته اش ، بغض زیر پلکهاش ، لرزون بود ... آب دهنش رو قورت داد ...
نفس عمیق پر حسرتی کشید ... چشماش رو باز کرد ... میخواست تو چشمهای پانتی زل بزنه و بگه ، اما پانتی روشو برگردونده بود تو فریزر و داشت زیر و روش میکرد ...
پانتی بسته ای گوشت رو از فریزر بیرون کشید : « تو برو ، یه چرت بخواب ، من غذا رو درست میکنم ... »
فرهاد زیر لبی حرف میزد : « نه خوابم نمیاد ... پیازات کجاست ؟ پاک میکنم ... »
پانتی با چشم ، اجزاء صورت فرهاد رو از نظر گذروند : « نمیخواد ... چشات سرخه ... داره آب می افته ... برو بخواب ، آماده شد بیدارت میکنم ... »
فرهاد بی حرف ، عقب گرد کرد ... روی کاناپه راحتی ، تو هال ، روبروی اُپن دراز کشید ... ساعد دستش رو روی چشمش گذاشت و دو پاش رو عصبی ، روی هم قفل کرد و تکون تکون داد ... کی از این وضعیت دربدری و بی خانمانی و سرباری و بی هویتی ، در میومد ... تو این لحظه ، دقیقا همین الان ، حس میکرد طاقت بیشتر از این رو نداره و بریده ... نفس ، نفس بریده ای بیرون داد ... با حالتی عصبی و خشنی از روی مبل بلند شد و تقریبا بلند صدا زد : « پانتی یه چیزی ... »
لحنش آروم شد ... الان وقت خوبی نبود ... الان اگه پانتی میفهمید ، شاید همه چی بهم میخورد ... شاید پانتی فک میکرد ، فقط بخاطر پوریا پا پیش گذاشته ... شاید هم خودش مجبور میشد بخاطر پوریا ، تن به هر چیزی بده ... فرهاد اینو نمیخواست ... باید یه بار برای همیشه ، همدیگه رو میخواستن ، بی هیچ دلیلی ، حتی به بزرگی پوریا ...
پانتی با لحنی نرم و لطیف ازش پرسید : « چیزی میخواستی فرهاد ؟ »
مستاصل ، دستی بین موهاش برد ... دوست داشت از ریشه ، تار تار موهاش رو بکشه ... فشار فضای بین انگشتهاش رو لای موهاش زیاد کرد و با خشونت و محکم ، موهاش رو به دو طرف کشید : « نه ، فقط خواستم بگم ، اگه خواستی آب کش کنی ، صدام کن ، خودت دیگ رو بلند نکن ... »
دل پانتی زیر و رو شد ... : « با اینکه سنگین نیست ، ولی چون قرار بود شراکتی غذا بپزیم ، چشم ... »
و به عقب برگت ... فرهاد از پشت ، پانتی رو از نظر گذروند ... با حسرت به فرام فک کرد ... با اینکه اونم ، قد سالهای غربت فرهاد ، گرد غربت رو روی شونه داشت ، اما خوب تونسته بود بین زندگیش ، تعادل برقرار کنه ... نبودش توجیه پذیر بود ... دنبال خوشی دلش ، به خانواده اش پشت نکرده بود ...
زیر لب با لحنی پر حرص ، سر خودش داد زد : شیت ... شیت ... آخه تو چه مرگت بود که چشمت رو روی همه چی بستی و یه لحظه به اونچه پشت سرت میمونده ، نگاه نکردی ؟ لعنتی ، آخه آدم چطور میتونه زن و بچه اش رو ول کنه و یکیشون رو ندیده بگیره و یکیشون رو اصلا از بودنش بی خبر باشه و مث سگ ، دنبال هر کس و ناکس له له بزنه و شب با وجدان راحت بخوابه ؟ وقتی که یه بوسه ، یه سلام ، یه کرم مو ، میتونه اینقد پر لذت باشه ... یه خنده از ته دل ...
باد کولر ، صاف روی سرش بود ... بیقرار بود ... کلافه تر شد ... دلش برای پانتی تنگ شد ... دوباره عصبی از جاش پا شد ... دست به سینه ، به چارچوب آشپزخونه تکیه داد ... پانتی بی حواس سرش رو بالا برد و به فرهاد خیره شد ... لبخندی رو گوشه لب نشوند : « حواستو بده پی پیازات ، الان انگشتتو قلم میکنی ... »
پانتی دستپاچه سرش رو پایین انداخت ... خجالت نمیکشد ، ولی کلافه میشد و یه چیزی تو بدنش به خارش می افتاد ... یه حس خوشایند ... تحریک آمیز و ناخواسته مث قطب ناهمنام آهن ربا ... سرش رو برای مبارزه با این حس به پاییت ترین حد ، خم کرد ...
دست فرهاد ، از فضای مثلثی زاویه چاقو و باوزی خم شده اش ، رد شد ... نفسش پشت گوشش میخورد و گرمیشو حس میکرد و با چشم رد دستش رو دنبال میکرد ...
دستش از فضای تنگ مثلثی ، تو فاصله یکی دو سانتی برجستگی سینه اش ، نرم رد شد و روی چاقو کلید شد : « بدش من ، الان خودت رو ناقص میکنی ... تو برو سالاد درست کن ، منم مواد پاستا رو به سبک سرآشپز فرهاد درست میکنم ، اوکی »
پانتی فقط تونست سرش رو به یه طرف خم کنه ... آب دهنش ، تو گلوش بالا پایین میشد و نفسش ، اون وسط مسطا مونده بود ... چش شده بود ... با کوچیکترین حرکت ، حالش خراب میشد و بی حس میشد ... با کلافگی ، دستش رو ، زیر موهاش ، پشت گردنش برد و مالش داد ... باید خودش رو کنترل میکرد ... اینقد تو این یکی دو سه ساعت ، رعشه به چارستون بدنش افتاده بود که بیعد نبود فردا لقوه بگیره ...
خیار و گوجه و کاهو و هویج و کالباس و کارد و تخته و ظرف سالاد خوری ، همه رو روی صفحه ی کابینت گذاشت و مشغول شد ... در حین خرد کردن کاهوها ، فرهاد به سمتش برگشت : « تابه ات کجاست ؟ »
پانتی بی حواس برگشت : « ها ... اینجاست تو این کابینت زیریه » و باز مشغول شد ...
فرهاد ، پشت سرش ایستاد ، دستش رو دور باسنش قفل کرد و مث یه کارتن خالی مزاحم سر راه ، کشیدش اونورتر ... پانتی مبهوت به فرهاد خیره شد ... حرکاتش عادی بود ... تابه رو از کابینت برداشت و روی اجاق گاز گذاشت ...
فک کرد : مشکل از فرهاد نیست ... مشکل از خود منه ... این منم که با هر حرکت کوچیکی ، یه حس خاصی تو وجودم تکون تکون میخوره ...
نمیدونست این چه حسیه که هم دلهره آوره ، هم لذت بخش ... مث انجام یه کار ممنوعه که لذت ممنوعه بودنش تو سلول سلول بدن جاری و ترس از لو رفتنش ، پشت ضربه های تند قلب ، مدفونه ... این تماسهای فیزیکی رو دوست داشت ، ولی ...
اینقد درگیر خودش ، و مرور اون لذتهای ممنوعه ی کوچیک کوچیک بود ، که وقتی سالاد تموم شد و برگشت بذارش رو میز ، فرهاد داشت تو یه ظرف دسته دار آنتیک ، ماکارونیها رو سرو میکرد ... کی کارش تموم شده بود ، چیزی بود که پانتی حتی شروعش رو هم نفهمیده بود ... دقیقا مث همین حسی که تو وجودش به قلیان افتاده و بالا - پایین میپره و نفهمید از کی شروع شد و کی به این نقطه رسید ...
به خودش مسلط شد و بقیه سس سالاد و ماکارونی و نوشابه و لیوان و بشقاب و چنگال و هر چی به فکرش میرسید و تند تند روی میز گذاشت ... فرهاد پشت میز نشسته بود و یه دستش چنگال و یه دستش قاشق و دو آرنجش تکیه داده به میز به جلو خم شده بود ...
خنده اش گرفت ... : « یه کلاه خود هم سرت میذاشتی ! »
فرهاد متعجب نگاش کرد : « جانم ؟! »
پانتی با همون خنده ، صندلی روبروی فرهاد رو عقب کشید و روش نشست و یه لیوان نوشابه توی لیوان خودش ریخت : « والا یه جوری قاشق چنگال دست گرفتی ، فک کردم گرز و شمشیر دستته ، گفتم کلاه خودم میذاشتی که کاملا آماده ی اعلام حمله باشی »
     
#59 | Posted: 16 Sep 2013 19:38
فرهاد یه ابروشو بالا داد : « اوه ... از اون لحاظ ، جنابعالی اعلان حمله بفرمایید ، من خودم واردم چجوری برای حمله آماده شم ... تو فقط اجازه شو صادر کن ، کون لق کلاه خود ... سلاح و لباس رزم من ، چیز دیگست ... »
قلپ اول نوشابه تو گلوش پرید و به سرفه افتاد ... حرفش رو منظور دار تشخیص داد ... اینقد از این حرفا امید بهش زده بود که بو دار بودنش رو از صد متری تشخیص بده ... خیره به فرهاد نگاه کرد ... حرفش رو مزه مزه کرد : « منظورت از این حرف چی بود ؟ »
فرهاد ، شیطون خندید : « من زوری ندارم ... مخلصیم به خدا »
پانتی یه خورده ماکارونی تو بشقابش کشید : « این حرفت ، منو یاد یه کسی انداخت »
فرهاد ابروهاشو پرسشگر به پایین داد : « یاد کی ؟ »
پانتی لبخند زد : « کس خاصی نیست ... »
و توی بشقابی یه خورده سالاد کشید ... فرهاد هنوز قاشق و چنگال به دست ، به همون حالت آماده باش نشسته بود ... : « کس خاصی نیست ؟! ... یعنی هست ، ولی خاص نیست ؟ ... خب کیه ؟ »
پانتی ، خودش رو مشغول سالادش کرد : « خب نیست ... یعنی هست ... یعنی نمیشه گفت که هست »
فرهاد قاشق و چنگالش رو ، کنار بشقابش گذاشت : « پانتی ، بالاخره هست ، یا نیست ... اگه هست ، کیه ... و چطوری هست و خاص نیست ولی الان ساعت چارو نیم صبح سر میز غذا خوردن ، یادش افتادی ؟ »
پانتی اخم کرد : « کنترلم میکنی یا ... »
فرهاد صاف و تند حرف میزد : « یا چی ؟ ... من کنترلت نمیکنم ... فقط میخوام بدونم الان من کیم ؟ جایگاهم چیه و کجای زندگی تو قرار دارم ؟ همین ... ربطی هم به کنترل نداره ... »
پانتی خیره نگاش کرد : « تو چی ؟ »
فرهاد لب به هم فشرد : « من چی ؟ ... من قبلا هم برات توضیح دادم ... با تو ازدواج کردم و فراموش کردم ... تو رو تو تاریک ترین ناحیه ی ذهنم گم کردم و مث یه پسر مجرد ، هر گهی خواستم خوردم ... بعد سرم به سنگ خورد ، متنبه شدم و الان نزدیک به شیش ساله من هنوز دارم تنبیه میشم ... تو رو میخوام ولی نه به زور ... تو منو میخوای ... داری جذبم میشی ... »
پانتی اخمش رو غلیظتر کرد و پرید تو حرفش : « کی گفته ؟ هیچم اینطور نیست ... »
فرهاد به جلو خم شد : « هست پَن ... چرا شما ها عادت دارین با احساسات خودتون دو رو باشین ؟ ... چرا تو جذب من میشی ، گر میگیری ، حس میگیری ، ولی میزنی زیرش ؟ چرا با خودت رو دربایستی داری ؟ احساسات آدم از تموم وجود آدم بهش نزدیکترن ، این بی انصافیه که آدم گولشون بزنه ... چرا سعی نمیکنی صاف و بی پیچ و تاب بهشون نگاه کنی ؟ مگه از من خوشت بیاد ، غرورتو زیر سوال میبره یا شرم آوره از نظرت ؟ ... اگه منو میخوای ، که میدونم میخوای ، بهتره نشون بدی ... بی رودربایستی ... ولی اگه حالت ازم بهم میخوره ، اونو هم بهتره بهم صاف بگی ... »
پانتی ، نگاهش رو به روی جزء به جزء صورت فرهاد چرخوند ... چیز تهوع آوری ندید ... خب نه تو ظاهرش و نه اخلاقش ... : « من از تو حالم بهم نمیخوره ... »
فرهاد تیز ، پرید تو حرفش : « خب ، این یعنی تو منو میخوای ... »
پانتی به چنگال توی دستش خیره شد : « خب ، نه با این صراحت ... من احتیاج به زمان دارم تا بدونم حسم به تو چیه »
فرهاد لبخند زد : « پس یعنی من خاصم که میخوای بهم فک کنی ... همین کافیه ... ولی اونی که تو به یادش افتادی ، اون کیه ؟ ... ببین ، من نمیخوام کنترلت کنم ، من میخوام صاف با هم حرف بزنیم ... بیا شفاف سازی کنیم ، خب ... من ، تا قبل از اینکه بعد از ده سال برگردم ایران ، قد موهای سرم ، قرار گذاشتم و رابطه داشتم ... خب ، بعد از اون زمان به بعد ، دیگه نخواستم با کسی باشم ، فقط خواستم به یه نفر فکر کنم ... من نزدیک شیش ساله ، تموم فکر و ذهنم مال توئه ... هیچ کسی نیست ، نه خاص و نه غیر خاص ... تو چی ؟ »
پانتی لبش رو روی هم فشار داد : « خب من یه عمره ، یه عالمه آدم تو زندگیم بوده ، ولی هیچکدومشون خاص نبودن ... به هیچکدومشون نگفتم دوست دارم و اجازه ندادم کسی هم بهم همچین حرفی بزنه ، رابطه ای هم با کسی نداشتم ... »
فرهاد موشکافانه نگاش کرد : « هیچ کس ؟ »
پانتی متردد نگاش کرد : « خب یکی هست ... ولی نه به اون صورت که تو فک کنی ... من حتی اونو ندیدم ... نمیشناسمش ... فقط باهاش درد و دل میکردم ... اوقات تنهاییم ، باهاش حرف میزدم ... پیش خودم فک میکردم ، یه روزی میاد و میشه منجی من از این لجن زاری که اسمش رو گذاشتم زندگی ... به من امید میداد و اسمش امید بود ... باهاش چت میکردم ... همین »
فرهاد نفس عمیقی کشید : « میکردی ، یا میکنی ... یعنی هنوز هم این رابطه ادامه داره ؟ »
پانتی اخم کرد ... درسته که رابطه اش با امید ، خیلی وقته سرد شده ، ولی هنوز هست ... هنوز هم بین خودشون حرفایی مبنی بر علاقه میزدن ... صحیح بود این حرفها رو به فرهاد بزنه ؟ ... خب چه اشکالی داشت ؟ ... فرهاد باهاش صادق بود و تموم گندکاریهایی که شاید نود درصد مردها ، چه متاهل و تعهد چه غیر متاهل و متعهد یواشکی میکنن ، صاف براش شفاف سازی کرده بود ... پانتی دندون رو جیگر گذاشته بود و حرفی نزده بود ، پس فرهاد هم میتونست صادقانه بشنوه و تنهاییشو درک کنه ...
نگاه کلافه ای به فرهاد انداخت : « خب هست ... ولی نه زیاد »
فرهاد بشقابش رو از ماکارونی پر کرد و با اشتها مشغول خوردن شد و با دهان نیمه پر پرسید : « قصد ادامه اون رابطه رو داری ؟ یا میخوای کاتش کنی ؟ یا شایدم بی ضرر بدونیش ؟ ها »
پانتی ، بقیه نوشابه اش رو سر کشید : « نه فک میکنم وقتی قراره تو مرور زمان قرار بگیرم و یه شانسی به خودم بدم ... و به تو ... خب ادامه اش احمقانه به نظر میرسه ... در ضمن من الان تنها نیستم ... حس تنهایی ندارم ... غزاله و بچه ها ، نزدیکم هستن و با هم رابطه خوبی داریم ... پوری ، بیشتر بهم سر میزنه و تو ... تو هم لطف میکنی و مرتب کنارمی ... »
فرهاد لبخند محبت آمیزی به روش زد : « تو داری لطف میکنی من خطا کار رو کنارت تحمل میکنی ... من با تو ، خوشحالم ... سعی میکنم صادقانه باهات رفتار کنم ف ولی اگه روزی روزگاری ، خطای ازم سر زد و حرفم دوتا شد ، مطمئن باش ، بخاطر خودت بوده ... دوست ندارم بیش از این زخم ببینی ... دوست ندارم بیشتر از این ضربه بخوری ... پس گاهی دهنم رو میبندم ، تا از طرف من ، دوباره ضربه ای بهت وارد نشه »
پانتی ، با اخم نگاش کرد : « این یعنی چی فرهاد ؟ »
فرهاد دستش رو روی میز ، به جلو هول داد ، روی دست پانتی کنار بشقاب غذاییش گذاشت و فشار داد ... دست پانتی رو نوازش کرد : « واضحه ... من دوست دارم ، و میخوام ازت حمایت کنم ... من خواسته و ناخواسته ، باعث ضربه زدن به تو شدم ، نمیخوام این مسئله ادامه پیدا کنه ... غذاتو بخور و برو برای اون دوست عزیزت ، پیام بذار که شوهرم برگشته و من میخوام یه فرصت دوباره به هر دومون بدم ... »
پانتی اخم تصنعی ای کرد ... از واژه شوهرم ، مور مورش شد ... : « طعنه میزنی ؟ دوست عزیزت ؟ ... خب گفتم که کس خاصی نیست ... ولی باشه ، این کار رو میکنم ... تو هم بیا ببین که فک نکنی دورغ میگم »
فرهاد از پشت میز بلند شد ... پشت صندلی پانتی ایستاد ، شونه های پانتی رو تو مشت فشرد ... بوسه ای روی موهاش نشوند : « عزیز من ... من کی گفتم تو دروغ میگی ؟ ... من گفتم سعی میکنم خودم بهت دروغ نگم تا احساسات تو جریحه دار بشه ... اوکی ؟! دستت هم برای غذا درد نکنه »
پانتی دماغشو چین داد : « این یکی دیگه صد در صد طعنه بود ... نکنه یادت رفته خودت درستش کردی ؟! »
فرهاد سرش رو به گوش پانتی نزدیک کرد ... پانتی بازم مور مورش شد : « غذا ، خوشمزه بود ، چون کنار تو بود ... حتی ساعت پنج صبح ، بازم شام لذیذی بود ... تنکیو بی بی »
پانتی صاف ایستاد ... نفس فرهاد تو گوشش پخش میشد و بازم وسوسه اش میکرد ... آت و آشغالای روی میز رو جمع کرد ... خب ، غذای خوبی بود ... بله ، میشه گفت لذت برده بود ... حرف زده بودن ، و پانتی میخواست با احساسات خودش ، طبق توصیه ی فرهاد ، صادق باشه ...
پس یه پایه از صداقت ، این بود که کنار فرهاد ، وسوسه میشد ... وسوسه ی نزدیک شدن بیشتر ... ته این وسوسه ها ، چیز خوبی نبود ... خاطره ی خوبی ازشون نداشت و باز به خودش اعتراف میکرد که : البته اینجوریشو من تجربه ندارم ... شایدم اونی نباشه که تو ذهن من حک شده ...
ظرفهای خالی روی میز رو تو ظرفشویی چید و اضافه ی غذا ها رو توی یخچال گذاشت ... از همون تو آشپزخونه ، داد زد : « فرهاد ، چای میخوری یا قهوه ؟ »
فرهاد با چاپلوسی جواب داد : « با زحمت تو ، شرمندگی ... و بعد از اون چای »
پانتی خندید : « خر شدم ... باشه ، چای »
تو دو تا لیوان دسته دار ، از توی فلاسک چای ریخت ، و توی سینی گذاشت ... قندون هم کنارش گذاشت ... فرهاد ، روی کاناپه ی راحتی توی هال ، لم داده بود ... لب تابش رو روشن کرده بود و روی پاش گذاشته بود ...
پانتی چایش رو مزه مزه کرد ... لیوان فرهاد رو هم به سمتش گرفت : « الان بفرستم ؟ »
فرهاد منظورش رو گرفت ... لبخند زد : « هولی ؟ ... برو لب تابت رو بیار بفرست »
پانتی با دست ضربه ای حرصی به شونه فرهاد زد ... چای از توی لیوان روی پای فرهاد ریخت ، جیغ فرهاد بلند شد ... پانتی خندید : « خوبت کردم خسیس ... »
و با خنده به کنج پذیرایی ، روی عسلی ای که لب تابش رو اکثرا برای شارژ میذاشت رفت ... دوباره سر جاش نشست و مث فرهاد ، لب تاب رو روی پاش گذاشت ... مسنجرش رو باز کرد و روی اسم امید ، مکث کرد ... چراغش روشن بود ...
صفحه ی پیام رو باز کرد ...
صفحه ی پیام رو باز کرد ... ‏
امید ، بازم آف گذاشته بود ... یه لینک دانلود بود ... میخواست بازش نکنه ، میخواست از همینجا شروع کنه ‏‏... وسوسه شد ... یه کنجکاوی بود ... امید گاهی براش لینکهای جالب رو میذاشت ، خب اونم میگرفت ‏‏... گاهی مطالب خنده دار ... گاهی دانستنیها ... گاهی عکس ... گاهی آهنگ و گاهی کلیپهای خنده دار ‏‏... ‏
خب اشکالی نداشت لینک رو دانلود کنه ... رو لینک دانلود ، کلیک کرد و تو دانلود منیجرش ، استارت رو ‏زد ... نگاهش رو پرسشگر ، روی صورت فرهاد چرخوند ... فرهاد حواسش جمع کار خودش بود ... چی ‏میکردش رو نمیدونست ، فقط میدید که مشغوله ... ‏
سرکی تو لب تاب فرهاد کشید ... اووف ، یه سایت انگلیسی زبان بود و لوگوش ، چندتا بچه بودن که ‏دست همدیگه رو گرفته بودن و هر کدوم یه رنگ و نژاد بودن ، معلوم بود از این بیمارستانهای خیریه ی ‏همیشگی ی مورد علاقه ی فرهاد ، در مورد کودکان سرطانیه ... دست خودش نبود ، از اینجور چیزا بدش میومد ‏، حس خوبی بهش نمیداد و سعی میکرد ، کمتر ببینه تا کمتر غصه بخوره و اصلا نبینه تا اصلا گرد ملال روی ‏صورتش نشینه ... ‏
بی توجه به فرهاد ، آهنگ صد در صد دانلود شده رو باز کرد و پلی رو زد ... آهنگ شروع کرد به خوندن ... ‏اونم شروع کرد به نوشتن ...‏

همینکه میخوام حرف دلم رو با تو بگم ، میری ‏
آره میدونم بد بوده کارم ، اینجوری دلگیری

‏« سلام ... پنج سال و نیمه ... پنج سال و نیم ، که از روزهای سیاه ، با ابرهای طوفانی پر رعد و برق شروع ‏شد ، تا به بهار برسه ... ‏

میشه ایندفعه منو تو ببخشی ... میشه نگی میخوای ازم جداشی
‏میشه ببخشی و بگذری عشق من ‏

نمیتونم بگم حسم بهت چیه ... یادمه ، همیشه منو به برگشتن به آغوش باز خونواده ، تشویق میکردی ... ‏اینکه چقدش از ته دل بود رو نمیدونم ، ولی ... ‏

میشه فراموشت بشه گناهم ، میشه نگاه کنی به اشک و آهم
هنوزم از همه بهتری عشق من

خوب بودی امید ... نمیتونم بگم ، با تو امید ، تو دلم زنده نشد ... نمیتونم بگم ، باهات حس خوبی نداشتم ‏‏... نمیتونم بگم ، از اون روزهای سیاهی که توش غوطه ور بودم ، نکشوندیم بیرون ... به زندگی پیوندم ‏ندادی ... کم باهات نخندیدم ... کم باهات درد و دل نکردم ... کم از خودم نگفتم ، کم با لودگی ، منو از ‏غصه هام دور نکردی ... ‏

منو ببخش اگه بچگی کردم ، بذار دستاتو تو دستای سردم
منو ببخش میدونم اشتباه کردم

از زیر چشم به فرهاد نگاه کرد ... انگار جو آهنگ گرفته بودش ... تو خودش بود و خیره به پانتی نگاه میکرد ‏‏... نگاه پانتی که به چشمش افتاد ، سرش رو پایین انداخت ... ‏
پانتی لبخند زد ... داشت به امید نه میگفت ، تا روی یه تصمیم دیگه ، با فرهاد فک کنه ... با فرهادی که ‏الان اینجا بود ... حی و حاضر ... فرهاد ، دستی توی موهاش کشید و کلافه دستش رو به دور شونه های ‏پانتی حلقه کرد ... پانتی رو به خودش فشار داد ... ‏

منو ببخش اگه از تو بریدم ، اگه شکستی و هیچی ندیدم

پانتی مبهوت نگاش کرد ... زیادی جو گیر شده بود و با این آهنگ ، احساس ندامت تو خونش قلیان میزد و ‏صدای قل قلش ، پانتی رو پر دلهره میکرد ... دلشوره ای به جونش نشست ... فرهاد مث هیستریک شده ‏ها ، چنگش رو لای موهای پانتی فرو کرد ... ‏

منو ببخش اگه بازم خطا کردم

پانتی فک کرد : خوبه عاشقانه نمینویسم ... این چه مرگشه ؟ ‏
ریشه موهاش تو دست فرهاد کشیده میشد ... سرش رو عقب کشید و موهاشو از دست فرهاد ، رها کرد ... ‏فرهاد ، با حرکتی خشن ، از روی مبل بلند شد ... لب تابش رو روی میز جلوی پانتی گذاشت ... خودش ‏از کاناپه ، فاصله گرفت ... پانتی تو لبتاب فرهاد سرک کشید ... مسنجر فرهاد هم باز بود ... به صفحه پیام ‏خالی ، که آی دیش « س ک س ی سوییتی » بود ... اخم کرد ... ‏

تو که همیشه سنگ صبور این دل تنهایی
اگه نباشی دنیا تمومه ، دیگه چه دنیایی ؟

خب صفحه پیام ، خالی بود ... تو فکرش بود بعد از ارسال پیام به امید ، از فرهاد شفاف سازی بخواد ... تو ‏اد لیستش ، از پروانه بگیر تا پوریا و نوید و فرام ... اووه چقد دکتر ... ولی خب همون صفحه ی باز ، چشمک ‏میزد « س ک س ی سوییتی » ! اسمش زیادی هات بود ... شاید یکی از همکارا ، شایدم دوست دختر ‏فرهاد ... سرش رو تکون داد ... دوباره تایپ کرد ‏...

کم پا به پام غصه نخوردی ... کم از راه کج ، برم نگردوندی ... اعتراف میکنم : اگه نبودی ، شاید خیلی بارها ‏، پام کج میرفت و میسُریدم ... ‏

میدونی چیه ؟ دیوونگی بسه ، غرور چشممو غمت شکسته


کم به طرف فرهاد هولم ندادی ... کم نگفتی بذار بیاد شاید اونی نباشه که تو ذهن توئه ... ‏

و به فرهاد نگاه کرد ... پشت به هال ، به اُپن آشپزخونه ، تکیه داده بود ... دلش یه جوری شد ... فرهاد ، ‏احتمالا غیرتی شده بود ... شایدم حسودی میکرد ... معلوم بود اعصابش بهم ریخته ست و کلافه ... به ‏خودش لعنت فرستاد ، شاید اشتباه کرده بود جریان امید رو تعریف کرده بود ... میتونست بی اینکه به فرهاد ‏حرفی بزنه ، با امید کات کنه ، ولی این خود فرهاد بود که مجبورش کرده بود ... ‏

نگاتو بر ندار از تو نگاه من

فرهاد به سمتش برگشت ... نگاهش رو خیره به چشمای پانتی دوخت ... پانتی سعی کرد زودتر ، پیام امید ‏رو تموم کنه ، دوست نداشت فرهاد رو اینطور بهم ریخته ببینه ... خودش رو توجیه کرد : منم از اون صفحه ‏باز شده ، اعصابم بهم ریخته ... شاید با باز کردن این صفحه ، میخواست بهم یادآوری کنه که ، حسش بده ... ‏از صفحه ی امید حسش بده ... ‏

اگه میشه بذار پیشت بشینم ، پشیمونم عزیز نازنینم

فرهاد ، اومده ... اینو میدونی ... ولی نمیدونی من تصمیمم چیه ...
     
#60 | Posted: 16 Sep 2013 19:39
فصل ۲۸

فرهاد ، اومده ... اینو میدونی ... ولی نمیدونی من تصمیمم چیه ... ‏

بیا ببخش دوباره این گناه من


میخوام ببخشمش ... میخوام یه فرصت به جفتمون بدم ... میخوام به مرور زمان بسپارمش ... شاید زمان ، ‏زخم عفونت کرده ی دل منو مرهم بذاره ... ‏

منو ببخش اگه دیوونه بودم ، تو که میترسیدی خونه نبودم

منو ببخش امید ... شاید بهت ظلم کردم ... شاید احساست رو به بازی گرفتم ... ‏

اگه تو پاکی و همش گناه کردم

تو خوب بودی ... میدونم خوب هم میمونی ... بخاطر تموم خوبیهات ، دوست داشتم و دارم ... همیشه ، یه ‏گوشه از قلبم ، چراغ امیدی روشنه ... این چراغ ، همیشه آن میمونه و مال توئه ... ‏

منو ببخش هنوز اگه میتونی ، اگه مثل قدیما مهربونی

میدونم ، تو هم مث بهترین دوستای دنیا ، همیشه خوبی منو خواستی ، پس : منو ببخش عزیزم اشتباه کردم ‏‏...

منو ببخش عزیزم اشتباه کردم

روی دکمه سند ، کلیک کرد ... فرهاد به جلوی پاش زانو زد ، بازوی پانتی رو چنگ زد و سرش رو کنار ‏باسن پانتی ، روی مبل راحتی ، گذاشت و فشار داد : « منو ببخش عزیزم اشتباه کردم ... »‏
پانتی مبهوت به فرهاد نگاه کرد ... چشمش از چشم فرهاد زاویه گرفت و با دیدن پیام رسیده ، روی صفحه ‏ی لب تاب فرهاد ، تو همون صفحه ی « س ک س ی سوییتی » از حدقه بیرون زد ... پیام طول و دزار ، ‏به این تک جمله ختم شده بود : منو ببخش عزیزم اشتباه کردم ... ‏
فرهاد ، سرش رو از کنار پای پانتی ، از روی راحتی بلند کرد و چشمهای خیس و نادمش رو به چشم پانتی ‏دوخت ... پانتی به طرز عجیبی ساکت بود ... مبهوت و گیج ، نگاهش رو بین فرهاد و اون صفحه ی لعنتی ‏‏« س ک س ی سوییتی » و صفحه ی مسنجر امید میچرخوند ... این یعنی چی ؟ ... هنگ کرده بود و ‏تقریبا ، ایست مغزی کرده بود ... رابطه ای بین حرف خودش به امید ، این ترانه ، لحن ملتمس فرهاد و ‏پیام رسیده روی اون صفحه ی لعنتی نمیدید ... ‏
فرهاد ، دو بازوشو چنگ زد ... پانتی رو بلند کرد ... لب تاب از روی پاش ، تقریبا به پایین کاناپه ، پرت شد ‏‏... آهنگ هنوز از اسپیکر لب تاب پخش میشد و صداش تو خلوت سحر میپیچید ... ‏
فرهاد ، سفت به خودش چسبوندش ... یه دستش رو به دور گردنش و دست دیگه اش رو به دور کمرش ، ‏با تموم قدرت ، حلقه کرد : « منو ببخش ... نمیخواستم آزارت بدم ... نمیخواستم اذیتت کنم ، نمیخواستم ‏کنترلت کنم ، میخواستم دوستت باشم ... شوهرت که نبودم ، میخواستم اقلا دوستت باشم ... بهت عادت ‏کردم ... نفسم شدی ... از پشت همین مسنجر ، عاشقت شدم ... »‏
صدای فین فینش تو گوش پانتی بود ... از صدای فین فین ، اذیت میشد ... چشماشو محکم رو هم بست و ‏سعی کرد ، دو دو تا چارتا کنه ... ولی جواباش اشتباه در میومد ... فرهاد با همون فین فین ، تو گوشش ‏مینالید و پانتی نمیدونست ، چرا خفه نمیشه تا بدونه چه غلطی باید بکنه و مغزش رو از وسط هال ، جمع و ‏جور کنه ... نفسش تنگ بود و صدای فرهاد گرفته : « پانتی ، به همون خدایی که میشناسی ، فقط ‏میخواستم کمکت کنم ... » ‏
روی موهای پانتی رو عمیق و پر نفس ، بوسید ... تو گردنش رو بویید ... با حرکتی خشن ، از خودش ‏جداش کرد ... دستی توی موهاش کشید ... با کف دست ، چشمهاشو مالید ... کف دست بعدیش رو ، ‏ته دماغش کشید ... عقب گرد کرد ، و از در آپارتمان پانتی ، بیرون زد ... ‏
پانتی ، مبهوت ، با استخونهایی که هنوز فشار دستهای حلقه شده ی فرهاد رو لمس میکرد ، سست ، وسط هال ‏ایستاده بود ... اشکی بی صدا ، از گوشه چشمش ، پایین میریخت ... یه چیزایی حجم میگرفت ... معنا پیدا ‏میکرد و پانتی ، پس میزد ... نزدیک به شش سال ، صمیمیتش با امید ... ‏
روزی که فرهاد رو تو بیمارستان دید ... وقتی تو بغلش غش کرد ... اصرار امید برای ایجاد رابطه با اقوام و ‏عشیره اش ... اصرار به گوش دادن حرفهای فرهاد ... اون روانپزشکهایی که معرفی میکرد ... فوت بابای ‏فرهاد ... یه سال نبودن مادری که برای گردش و اقامت به آمریکا رفته بود ، انتهای این اقامت ، برگشتی ‏با ندامت بود ... با پوریایی که معلوم نیست تو اون غربت چه درد بی درمونی به جونش نشسته بود ...‏
غیب شدن همزمان پروانه و پوریا و فرام و فرهاد و تنهایی مفرطش ... پیدا شدن سر و کله امید ... اعتماد ‏ذره ذره و ریزه ریزه و پر از شک و گمان به امید ... شوخیهای امید ... شکلک هاش ... نامه هایی که برای ‏فرهاد میفرستاد و بی جواب میموند و درد و دلاش برای امید از پستی و رذالت فرهاد ... ‏
اشکهاش ، بی صدا ... بی حرف ، از چشمهاش پایین میریخت ، و شیش سال یاد و خاطره ، شیش سال درد ‏و دل ، شیش سال تنهایی تقسیم شده ، با غریبه ترین آشنا رو مرور میکرد ... ‏
نمیدونست چند بار آهنگ ریپیت شد و تهش : منو ببخش عزیزم اشتباه کردم ... تکرار شد ... ‏
نمیدونست چقد ، همونجا ، سر پا ، با استخونهایی که زق زق میکرد از فشار فرهاد ، و به یادش میاورد که ‏فرهاد اینجا بود ، ایستاده بود ... ایستاده بود و اسلاید شو ، تماشا کرده بود ... ‏
پاهاش سِر شده بودن ... سرش ، بنگ بنگ میزد ... و مغزش ، هنگ کرده بود ... از پا افتاد ... پاهاش ‏سست شد ... زانوهاش لرزید ، مث پایه های اعتمادش ، لرزید ... خم شد ... کمرش تیر کشید ... و گفت ‏‏: آآآآآخ‏
رو زمین دو لا شد ... رو زانو ، نشست ... مث میشو ، چاردست و پا به سمت لب تاب فرهاد روی میز ، ‏حمله کرد ... اون صفحه ی پیام لعنتی رو ، زیر و رو کرد ... پیام عذر خواهی خودش بود ، که با محبتی ‏خالصانه ، برای نامرد ترین دوست زندگیش نوشته بود ...
خندید ... بلند ... بلندتر ... قهقهه زد ... قهقهه ‏زد ... چشمش رو از روی صفحه بلند نکرد و قهقهه زد ... قهقهه زد و هق زد ... هق زد ...
‏اشکهاش ، از کنار گوشهاش ، راه به طرف گردنش ، گرفته بودن ... لب تاب فرهاد رو بلند کرد ... تو یه ‏حالت هیستریک ، بلندش کرد ... دستهاشو تو محور قائم ، کاملا قائم ، بالا برد ... با ضرب پایین آورد ... در ‏جا ال سی دی لب تاب فرهاد خرد شد ... صفحه اش ، شطرنجی شد و نصفش سیاه و نصفش آبی با ‏رنگهای هفت رنگ رنگین کمونی ناخوانا و در هم و برهم ... ‏
باز خندید و هق زد ... خندید و هق زد ... چقد بدبخت بود ؟ از فرهاد باید دلخور میشد یا امید ؟ دل زد ... ‏به سکسکه افتاد ... هق زد ... چطور امید این قد نامرد بود که این کار رو باش بکنه ...
صدا تو گوشش ‏زنگ میزد : منو ببخش عزیزم ، اشتباه کردم ... ‏
چطور فرهاد تونسته بود اینقد راحت بازیش بده ؟ ... قلبش درد میکرد ... حالش بد بود ... همونجا ، روی ‏لب تاب باز و خرد شده فرهاد ، روی زمین سرید ... سرش رو پایین گذاشت ... چشماش میسوخت ... به ‏کی باید اطمینان میکرد ؟ ... ‏
دل زد ... باید میرفت با امید ، درد و دل میکرد ، باید بهش میگفت ، فرهاد چقد نامرد بوده ... باید براش ‏اشک میریخت ... باید ، دلش رو سبک میکرد ... بهترین کار این بود که ، با امید حرف میزد و بهش ‏میگفت ... به کدوم امید ؟ امیدی که میخواست برای همیشه چراغ امیدش رو تو یه گوشه ی قلبش آن ‏بذاره ؟ ... ‏
چشماش ، گرم شده بود ... خب ، با خودش که رودربایستی نداشت ، کمرش شکسته بود و گنجایشش ، تموم ‏شده بود ... چطور فرهاد تونسته بود اینقد بی رحم باشه ؟ زیر لب زمزمه کرد : فرهاد ... فرهاد ... فرهاد ... ‏
زنگ آپارتمونش ، بیوقفه ، دینگ دینگ میکرد ... مهم نبود که از فرهاد ، از ده سالگی تا الان چقد زخم خورده ‏، باید بلند میشد ... باید رو پا می ایستاد ... دینگ دینگ در ورودی آپارتمون ... شاید برگشته بود ... باید ‏میرفت و اینقد میزدش تا حالش جا بیاد ... عصبی از روی زمین بلند شد ... بلند که نه ، لنگ زد ... مث ‏همون آخر عمر عمه زبیده ، لنگ زد ... ‏
در رو باز کرد ... امید محتشم ، پشت در آپارتمون ایستاده بود ... نگران بود ... اون اینجا چه غلطی میکرد ؟ ‏به زبون اومد : « تو اینجا چه غلطی میکنی ؟ ... گمشو از جلو چشمم دور شو ... »‏
بی توجه به حرف پانتی ، با کفش ، به داخل آپارتمان پانتی لغزید : « دیوونه ، این چه سر و ریختیه ؟ ... ‏جن دیدی ؟ چرا سر و شکلت اینجوره ؟ »‏
پانتی جیغ زد : « گمشو بیرون ... »‏
امیر محتشم ، بی اینکه به حرفش گوش بده ، دو بازوی پانتی رو به دست گرفت ... : « با توئم ، میگم چه ‏مرگته ؟ از گور بلند شدی ؟ »‏
پانتی دستهاشو با خشونت از توی دست امیر محتشم بیرون کشید : « تو دیگه چی از جونم میخوای ؟ همتون ‏لنگه ی همین ، به یه زن بی پناه که برسین ، میخواین سرش کلاه بذارین ، میخواین به خودش و ‏احساسش بخندین ... برو گم شو ... »‏
دستهاش ، کم جون و بی رمق ، روی سینه ی امیر محتشم ، پایین میومد ... یه ضربه ... دو ضربه ... شمار ‏ضربه ها ، از دست خارج شد ... پانتی دلش خنک نمیشد ... آتیش گرفته بود و جز میزد ... کسی تا حالا ‏اینجوری به بازی نگرفته بودش ... ‏
صدای تو اسپیکر ، پر موج تو گوشش وز میزد : منو ببخش عزیزم اشتباه کردم ... ‏
پانتی دستش رو به روی دو گوشش فشار داد ... جیغ زد ... جیغ زد ... جیغ زد ... به سمت لب تابش ‏هجوم برد ... بلندش کرد ... باید این صدای نحس رو هم به سرنوشت اون صفحه ی لعنتی تو لب تاب ‏فرهاد ، دچار میکرد ... لب تاب رو بلند کرد ... پایین نیاورده ، تو دستهای امیر محتشم ، سفت شد ... ‏
باز جیغ زد : « ولم کن بیشعور آشغال ... نامرد ... ولم کن »‏
امیر محتشم ، لب تاب رو بست و به کناری گذاشت ... دست پانتی رو از مچ گرفت و به سمتی هول داد : ‏‏« برو گمشو ... دیوونه ... فک کردی منم اون شوهر خرتم که هر گهی خوردی بگم عر عر ؟ برای من از این ‏شاخ و شونه ها نکش ها ... میخوای بزنی بیا ... »‏
سینه اش رو جلو داد : « این تخت سینه من ... چیکار این زبون بسته داری همین ده روز پیش عوضش ‏کردی ... دختره ی لوس ایکبیری ... انگار نوبرش رو آورده ... برو بتمرگ سر جات تا نزدم دندوناتو تو ‏دهنت خرد کنم ... »‏
پانتی با صدا ی جیغش ، داد زد : « تو غلط میکنی ... گم شو از خونه ی من بیرون ... جاسوس دو جانبه ‏‏... نامرد پست ... کثا ... »‏
حرفش ، با تو دهنی نه چندان آروم امیر محتشم ، تو دهن ماسید ... با چشمهای آتشین ، پر کینه به سمت ‏امیر محتشم برگشت : « ندیده گرفتم این غلط گنده تر از دهنتو ... راتو بکش از خونه من گمشو بیرون »‏
امیر محتشم ، با همون لحن پر تمسخر و سرزنش بار ، بلند داد زد : « خونم خونم نکن ... سه ماهه ذلالت ‏اون به اصطلاح مرد رو میبینم و دندون رو جیگر میذارم ... تو چه گهی هستی که منو از اینجا بندازی بیرون ‏‏... بیا بنداز ... اگه مردی منو بنداز بیرون ... »‏
پانتی ، مستاصل ، روی زمین زانو زد و دوباره هق زد ... امیر محتشم عصبی غرید : « این آبغوره هات ، ‏برای منِ ختم روزگار ، جوابگو نیست ... اون فرهاد گاگول بود که سه ماهه اُسکل ادا و اطوار تو شده ... بس ‏میکنی یا اینبار محکم تر بزنم تو دهنت که خونش رو دیوار پخش شه ؟ »‏
پانتی نالید : « بیا بزن ... تو نزده بودی ، تو هم بیا بزن ... بیا ، این سر من ، تو هم تو سری بزن ... دو ‏دوزه بازی در بیار ... خر فرضم کن ... بیا »‏
امیر باز عصبی داد زد : « زر نزن ... این تویی که عالم و آدم رو خر فرض میکنی ... دیگه این بیچاره چه ‏گهی باید میخورد تا تو دلت به رحم بیاد ؟ »‏
پانتی نالید : « اینطوری ؟ ... با دروغ ؟ ... با خیانت ؟ »‏
امیر عصبی از روی زمین بلندش کرد و کشوندش و روی مبل نشوندش : « چرت نگو ... چه دروغی ؟ چه ‏خیانتی ؟ ... اون میدونست تو کی هستی ، تو چی ؟ تو چرا وقتی شوهر داشتی ، باش دل و قلوه میدادی ؟ ‏‏»‏
پانتی جیغ زد : « اون هر گهی که دلش خواست خورد ... »‏
امیر خیره نگاش کرد ، پوزخند پر تمسخری زد : « تو هم کم گه نخوردی ... فک نکنم اینجا نشسته بودی و ‏قدیسه بازی درمیاوردی ... »‏
پانتی غرید : « چیکار کردم ؟ تو بغل کی خوابیدم ؟ چرا تبعیض جنسیتی میکنی ؟ منو گول زده میفهمی ؟ ‏گولم زده ... »‏
امیر محتشم ، کنارش روی دو پا نشست ، تو چشماش خیره شد با دو دست ، شونه هاشو نگه داشت ... آروم ‏و نصیحت گونه ، حرف میزد : « گولت نمیزد ... این تویی که خودتو گول میزنی ... اون فقط میخواست ، ‏با زنی که محل سگ هم بهش نمیذاشت ، همدردی کنه ... تو میدونی اون بیچاره ، تو چه شرایط و اوضاع ‏روحی خرابی به تو پناه آورده بود ... محلش گذاشتی ، ازش پرسیدی دردش چیه ؟ منطقی باش ... شیش ‏سال ، مث سگ دنبالت افتاد که بگه دردش چیه ، رو بش دادی ؟ والا پر رویی تو ... صبرم حدی داره ‏خواهر من ... ذلالت هم حدی داره ... بشین منطقی فک کن ... ببین کار تو اشتباه بوده ، یا اونی که ‏میخواسته از همون راه دور هم برات شوهری کنه ، توبیخت کنه که چرا با هر کس و ناکسی هم پیک میشی ‏‏... حالتو بپرسه تا از نگرانی دربیاد و به زندگیش برسه ... »‏
پانتی اخم کرد : « بره به زندگیش برسه ، دو دستی بهش بچسبه ... به من چه ؟ من احمق بودم که ‏میخواستم بهش فرصت بدم ... »‏
امیر محتشم ، عصبی و کلافه ، از روی دو پاش بلند شد ... روی پاشنه پا چرخید ... : « هر زن و شوهری ، ‏ممکنه یه اشتباهی تو زندگیشون بکنن ، زندگی زناشویی ، یعنی بخشش ، یعنی فداکاری ... تو از زن بودن ‏، چی کردی براش ؟ چند بار گذاشتی بهت نزدیک بشه که نخواد از این جنگولک بازیها در بیاره ؟ بس کن ‏دیگه ... شورشو درآوردی ... اگه جرات داره ، دوباره بیاد نازتو بکشه ... بخدای احد و واحدی که قبولش ‏نداری ، جفت پاشو قلم میکنم که بره همون قبوستونی که بوده ، بده چینی بند زنای سرخ پوست ، استخون ‏استخونش رو بند بزنه ... میشینی ، فک میکنی ... خودت به نتیجه میرسی ، میری ازش معذرتخواهی ‏میکنی ... حق نداره بیاد رو دست و پای لق تو بیفته ... تحفه »‏
پانتی با اخم از جا بلند شد ... با دست ضربه ی محکمی به سینه ی امیر محتشم زد : « نیاد ... این وسط ‏چی گیر تو میاد ؟ چقد پورسانت کاسب میشی ؟ بگو تا بگو تا برات بسُلفَم ... تو هم لنگه ی همونی ... »‏
امیر محتشم ، با اخم نگاش کرد ... دستش رو بلند کرد ... ، پایین آورد و به جای صورت پانتی ، روی دیوار ‏رو برو فرود آورد : « من کاسب کارم ، ولی تو که میدونی ، اون شوهرته ... بشین فک کن و هر وقت به ‏نتیجه مثبتی رسیدی ، ازش معذرتخواهی کن ... برای این بی منطقیت ، هم از من معذرتخواهی کن ، هم ‏از اون ، وگرنه ، نه دیگه اونو میبینی ، نه من برادری رو در حقت تموم میکنم ... این حرف آخرم بود ... »‏
و ضربه ی محکم دیگه ای با مشت ، روی دیوار روبرو آورد ... اونم پانتی رو تو حس بد تنهاییش ، ول کرد و ‏رفت ...‏
امیر محتشم ، دستش رو ، روی شونه ی فرهاد گذاشت : « بریم مرد ؟ »‏
فرهاد تیکه اش رو از دیوار پشت سرش برداشت : « کجا ؟ » ‏
امیر محتشم ، پوفی عصبی کشید : « هر جا ، فقط هر چی دور تر از این زن دیوونه تو ، بهتر ... آخه مغز خر ‏خوردی برادر من ، افتادی دنبال این دیوونه ؟ ... وحشی مث سگ افتاد به جونم گرفتم زیر لنگ و لگد »‏
تو حس خندیدن نبود ، ولی خندید : « برای همین مهمون نوازیشه که دوستش دارم ... خیلی عصبانی بود ‏؟ »‏
امیر محتشم ، سری به چپ و راست تکون داد : « نه ریلکس بود ... گفت سر رات ، سلام فرهادم برسون ، ‏بگو دلم براش تنگ شده ... »‏
فرهاد میخندید : « چرت نگو ... میدونم سایمو با تیر میزنه ... »‏
امیر محتشم ، پوزخندی زد : « چته ؟ ... انگار دلت خوشه ، یه دیوونه بستی تو خونه ات ؟ ... بهت بگم ، ‏اگه زنتو میخوای ، نباید نازشو بکشی ها ... »‏
فرهاد اخم کرد : « زن ، مال ناز کردنه ، مردم ناز کشیدن ... ناز اونو نکشم ، ناز کیو بکشم ؟ »‏
امیر محتشم ، پوفی کشید ... چپ چپ نگاش کرد : « دِ آخه احمق ... یه خورده جذبه هم بد نیستا ... زنا ، ‏گاهی عاشق همین جذبه ی مردونه ی مردها هستن ... جذبه ، که فقط نباید تو رختخواب باشه ... یه اِهنی ‏، یه تُلُپی ... یه دادی ... منو داشته باش ... »‏
با هم از لابی آپارتمون بیرون زدن ... به سمت ماشین فرهاد ، حرکت کردن : « تو باید شونه هاتو بدی بالا ‏، سینه ات رو بدی جلو ، داد بزنی : ضعیفه ... نفستو میبرم ... اینجوری ، گاهی بیشتر عشق میکنن ... »‏
فرهاد عصبی و کلافه نالید : « من بلد نیستم ، خشونت تو خونم نیست ... زن ذلیل هم نیستم ... به نظرم ، ‏باید با منطق پیش رفت ... »‏
امیر محتشم دستاشو تو هوا چرخوند : « هی هی ... ای بابا ... منطق ، خوبه ، ولی برای آدمی که از منطق ‏سر در بیاره ... نه برای بنتی تو ... من هیچوقت بش نمیگم پانتی ، چون پانتی ، باید منطقی فک کنه ... ‏اون پانتی نیست ... حتی بنتی هم نیست ... منطق ، نه داره ، نه سرش میشه ... الان تو رو اُسکل گیر ‏آورده ، از بدبختیهای زمون نطفگیشو ، تا الان ، میخواد سر تو یکی خالی کنه ... »‏
فرهاد ، استارت زد ... دنده رو جا انداخت و عقبو گرفت ... تو آینه به پشت سر نگاه انداخت : « خب ، چه ‏اشکال داره ؟ ... سر من خالی نکنه ، سر کی خالی کنه ... من که نباید هولش بدم بیفته ... میتونم ‏کمکش کنم بایسته ... »‏
دو نخ سیگار آتیش زد ، یکی رو به فرهاد داد ، و یکی رو خودش به لب برد : « من نمیگم هولش بده بیفته ، ‏میگم یه خورده جدیت باش بخرج بده ... گیریم یه زن ، شوهر و بچه اش رو ول کنه ، بره پی خوشیش ، ‏بعد از چند سال برگرده ، کور و پشیمون ، واقعا هم متنبه شده باشه ، باید مرد ، خودشو بگیره و جزش بده ؟ ‏انسان جایز الخطاست ... یا نباید این مسئله رو اصلا بهش میگفتی ، یا حالا که گفتی ، باید جمع و جورش ‏کنی ، جم و جور کردن هم با این شل بازیها ، نمیشه ... »‏
به چپ پیچید و انداخت تو خیابون اصلی : « شل بازی چیه ؟ ... آزموده رو دوباره آزمودن خطاست ... ‏حق با اونه ، اون نمیتونه رو من ریسک کنه ... یه بار نا امیدش کردم ، اون زجر میکشید ، نمیتونست این ‏مسئله رو هضم کنه که چرا من تو این شیش سالی که متنبه شدم ، سراغشو نگرفتم ... من باید بهش ثابت ‏میکردم ، تو فکرش بودم ، حتی با وجود پس زدنش ، بازم از طریق دیگه ، تو فکرش بودم ... اون شخصیت ‏امید رو دوست داشت ... به منم ، بی میل نیست ، با اینحال ، اگه منو نمیخواست هم ، مجبورش نمیکردم ، ‏الان که دیگه جای خود ... »‏
امیر محتشم ، یه نگاه عاقل اندر سفیه به فرهاد انداخت : « تو رو بخواد ؟ ... والا تا دیدم و شنیدم ، کل ‏هیکلتو به لجن کشیده ... »‏
فرهاد لبش رو به هم فشرد ... نیم نگاهی به امیر محتشم انداخت : « نه ، اینطور نیست ... تو مث اینکه ‏هیچی درمورد زنا نمیدونیا ... زن ، احساسش رو کیلو کیلو خرج میکنه ، میکرو گرم میکرو گرم ، نشون میده ‏‏... اون وقتی به من میگه دلم برات تنگ شده ، یعنی با تموم وجودش منو میخواد ... »‏
امیر محتشم ، بلند خندید : « تو دیگه چقد ساده ای ... این که روزی سه بار به من میگه دلم برات تنگ ‏شده ... پس منم میخواد ؟ »‏
فرهاد با اخم غرید : « هوی هوی ، درست حرف بزن ... رفیقمونی باش ، یه کون و یه تنبونی ، باش ، ولی ‏قرار نیست دست رو نقطه های حساسم بذاریها ... »‏
امیر یه طرف صورتش رو به حالت چندش جمع کرد : « خیلی خب بابا ، تحفه ات مال خودت ، کی گفت ‏میخوامش ، دو دستی بچسب بش ... من فقط میگم این ملاک نیست »‏
فرهاد لبخند محوی رو لب نشوند : « هست جانم ... اون به تو میگه ، به پوریا میگه ، به اون دختره ی ‏ایکبیری ، رفیق فابش میگه ... روزی هزار بار ... ولی با من و احساس من درگیره ، به من نمیگه ... ببین ‏چی باشه ، که بیاد این کلمه ی ثقیل رو بگه ... »‏
امیر پر تمسخر توپید : « آره دیگه ، احساسش با تو درگیره ، فیزیکش با من ... زد لت و پارم کرد ... چه ‏دست سنگینی هم داره ... شاید نباید من دخالت میکردم »‏
فرهاد ابرو بالا انداخت : « اینو جدی میگی ؟ »‏
امیر محتشم به روبرو نگاه میکرد : « خب آره ... این مسئله ، زیادی خصوصی بود ، الان فک میکنه خاله ‏زنک بازی درآوری رفتی با ولیت برگشتی »‏
     
صفحه  صفحه 6 از 8:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / panty benty | پانتی بنتی بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites