تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

Bodyguard | باديگارد

صفحه  صفحه 5 از 6:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  پسین »  
#41 | Posted: 19 Sep 2013 18:00 | Edited By: paridarya461
گریه م گرفته بود. نتونستم جلوی اشکهامو بگیرم و همینجور گریه میکردم.
محسن: آوا بخدا چیزی نیست، چرا تو همچین میکنی آخه؟ بیا بشین ببینم.
نشستم روی تخت و محسنم اومد کنارم نشست. چرا من اینقدر راحت جلوی محسن اشک میریزم؟ دوست ندارم فکر کنه ضعیفم، من ضعیف نیستم. سرمو گرفتم توی دستهام و دستهامو گذاشتم روی زانوم. محسن دست انداخته بود دور کمرم و هی تکونم میداد.
محسن: پاشو ببینم، فکر کردی حالا که ناراحتی ولت میکنم؟ بگو ببینم چرا امروز باهام قهر بودی؟ هوم؟
من: خودت میدونی چرا، پس دیگه چرا میپرسی؟
محسن: دوست دارم از زبون خودت بشنوم.

برگشتم و زل زدم به چشمهاش.
من: میخوای از زبون خودم بشنوی؟ باشه پس بشنو، خوشم نمیاد این سولماز هی بهت میچسبه. خوشم نمیاد تو باهاش میگی و میخندی و بهش رو میدی. یعنی تو نفهمیدی خودشو الکی انداخت که تو بگیریش؟ این همه جا و این همه پسر، فقط باید پیش تو می افتاد؟ تو که تیزتر از این حرفها بودی، فکر نمیکردم گول این ننر رو بخوری. بعدشم، تو که هی به من گیر میدی موهاتو بکن تو و با کامی گرم نگیر و با کیارش حرف نزن، چطور خودت با سولماز حرف زدی؟ چطور بهش دست زدی؟ اگه تو غیرتت اجازه نمیده، غیرت منم اجازه نمیده. بخدا محسن فقط دلم میخواد بزنم دوتاتونو نصف کنم.
تند تند نفس میکشیدم. هر لحظه منتظر بودم که محسن اخم کنه و از اتاق بره بیرون. ولی اون اخم نکرد، به جاش یه لبخند خوشگل زد و منو محکم گرفت توی بغلش. آروم دم گوشم گفت:
تو انگار قصد داری منو دیوونه کنی امشب.
گونه مو بوسید و زل زد به چشمهام.
محسن: میدونستم ناراحت شدی از دستم، ولی باور کن عمدی نبود.اومد از کنارم رد شد که یهو صدای جیغشو شنیدم، ناخودآگاه گرفتمش. نگاهتو دیدم، بعدشم دیدم که کاپشنتو در آوردی. بعد با کیارش گرم گرفتی که کارمو تلافی کنی. راستش خیلی عصبی شدم و میخواستم بیام یکی بزنمش که فکش بیفته پایین. ولی دیدم که بهش اجازه ندادی بهت دست بزنه. شاید باور نکنی، ولی با این حرکتت آروم شدم. فهمیدم که هر چقدر هم از دستم عصبانی باشی، از دوست داشتنت بهم کم نمیشه. اگه هم دیدی بعدش هیچی بهت نگفتم برای این بود که خودت به حرف بیای. دوست دارم وقتی از دستم ناراحت میشی خودت بیای بهم بگی و چیزی رو توی دلت نگه نداری.
بعد یه چشمک زد و خندید که چال لپش پیدا شد.
محسن: میدونستم بیداری، اومدم توی اتاق دیدم اینقدر غرق آهنگی که حواست به من نیست، نزدیک که شدم عکسمو دیدم. نمیدونم اینو کی گرفته بودی. الانم که اینو دیدم.
پیراهنشو که دستم بود گرفت دستش.
محسن: از کهنه ها درش آوردی؟
خندیدم.
محسن: نمیخوای بخوابی؟
من: نه، خوابم نمیاد.
محسن: خوب پس من حرف میزنم.
دست گذاشتم زیر چونه م و منتظر نگاهش کردم.
محسن: میدونی اولین بار که دیدمت به چی فکر کردم؟
من: به چی؟
محسن: بذار از اولش بگم. میدونی که، من از قبل در مورد تو تحقیق کرده بودم و از همه چیزت خبر داشتم. شنیده بودم که خیلی شیطونی و خیلی از بادیگاردهای خوبت رو فراری دادی. راستش من اصلا باورم نمیشد که یه دختر بتونه همچین کارهایی بکنه. اولین بار که دیدمت داشتی میرفتی دانشگاه. یه لحظه محو جمالت شدم. با خودم گفتم خدا چی آفریده، یه نقاشی. ولی رک میگم که از تیپت و رنگ موهات خوشم نمیومد.
خندیدم که محسنم خندید و لپمو کشید. محسن: با دوستات میگفتی و میخندیدی، ولی بعدش میرفتی سر قبر مامانت و گریه میکردی. میدیدم که با مامانت حرف میزدی و همه چیز رو براش تعریف میکردی، بعضی موقعها هم میخندیدی.
نگاهش کردم که داشت فکر میکرد. دستشو گرفتم.
من: محسن بازم بگو، تو رو خدا.
محسن: باشه. تا یه مدت فکر می کردم که لابد بادیگاردها ترسیده بودن و الکی تو رو بهونه کرده بودن. میگفتم این دختر به این ظریفی و نازی چطور میتونه این همه بلا سر بادیگاردها بیاره؟ تا اینکه اون شب بهت حمله شد. وقتی اونجوری با چاقو زدی به مرده من که سرگردم یه لحظه ماتم برد. توی دلم شجاعتتو تحسین کردم. شب که با بابات دعوات شد فهمیدم که پشت این قیافهٔ ظریف و جذاب یه دختر قوی و زخم خورده ست. آوا، راستش اوایل ازت خوشم نمیومد. آخه اولین کسی بودی که گولم زدی و تونستی از دستم فرار کنی. خب هر چی باشه من یه مردم و بهم بر میخوره که یه فسقلی گولم بزنه.
با مشت آروم زدم به بازوش و گفتم:
پررو.
محسن خندید و ادامه داد:
آخه دختر بس که بلایی، کسی از پنجره دستشویی میتونه رد بشه؟ آخه این چه کاری بود که تو کردی.
من: تو طعم زندانی بودن رو نچشیدی، من توی خونهٔ خودم زندانی بودم. هرجا که میرفتم یکی بود که آمار منو به بابام بده. اون موقعها هم که من و بابام دشمن خونی هم دیگه بودیم.
محسن: میدونم، سر کلاسها که نظم کلاس رو بهم میریختی، هم خنده م میگرفت هم عصبی میشدم از اینکه اینقدر بیخیال بودی و به چیزی اهمیت نمیدادی. آوا، میدونستی با چادر خیلی قشنگ میشی؟
من: محسن لطفا سرمو شیره نمال که من چادر بپوش نیستم، همون یه بار که نزدیک بود دماغم بشکنه بسمه.
محسن ریز خندید و دماغمو بوسید.
محسن: آوا بازم میگم ببخشید، باشه؟
من: باشه. اجال نداره
محسن: یادته که بهم گفتی نفرین من همیشه پشت سرته و هیچوقت خوشبخت نمیشی؟ اینو که گفتی پشتم لرزید، میدونستم دلتو درد آوردم و نفرینت میگیرتم.
محسن نفس عمیقی کشید و ادامه داد:
اونروز توی بازار، من توقع نداشتم بزنی توی گوشم. فکر هر چیزی رو میکردم الا اینو. وقتی زدی خیلی چیزها رو فهمیدم، با حرفت دلمو لرزوندی. بعدش که با هم خوب شدیم ومن تورو بهتر شناختم، تازه داشتم یه روی دیگه تو می دیدم، روی اصلیتو. فهمیدم تو اصلا اون چیزی نیستی که نشون میدی، همونی هستی که دل منو لرزوندی.
داشتم با یه لبخند گشاد محسنو نگاه میکردم، محسن تا قیافه مو دید غش غش خندید.
من: چته؟
محسن: آوا قیافه ت خیلی بامزه شده.
من: خوب حق دارم، توی چوب بعد این همه مدت، معجزه شده اومدی حرف دلتو میزنی. دارم فکرتو درباره خودم میدونم. میخوای ذوق نکنم؟
محسن: خوب بابا، هی چوب چوب نکن به چوب بر میخوره.
بعد شروع کردیم دوتایی غش غش خندیدن. منم پررو، دراز کشیدم و سرمو گذاشتم روی پای محسن. گفتم الان محسن یکی میزنه تو گوشم و میگه پاشو خوشم نمیاد از این لوس بازیا. ولی قشنگ نشست و موهامو ناز کرد.
من: محسن یه سوال بپرسم ناراحت نمیشی؟
محسن: بپرس.
من: اون روز، امم، خوب چیزه. آخه چجوری بگم.
محسن: راحت حرفتو بزن.
من: اونروز، نازنین،...
محسن: اونروز نازنین بهم چی میگفت؟
سرمو به علامت مثبت تکون دادم. محسن پیشونیمو بوسید.
محسن: چیز مهمی نبود، میگفت پشیمون شده. میگفت وقتی دیده من چیزی به کسی نگفتم از کارش پشیمون شده و حالا هم میخواد برگرده.
یهو یه لبخند گشاد زد و گفت:
ولی توی وروجک آب پاکی رو روی دستش ریختی ها. راستش تو دلم داشتم به کارت میخندیدم. یه جوری ملحفه رو کشیدی روم که اون اصلا وا رفت. غیرتی شدنتو دوست دارم.
بعد نوک دماغمو گرفت و کشید. دست محسنو کشیدم که دراز بکشه، بعد دستشو باز کردم و سرمو گذاشتم روی بازوش و دست انداختم دور کمرش. سردی تفنگو حس کردم.
من: اومدی توی اتاق من و با خودت تفنگ آوردی؟
محسن: واسه احتیاط خوبه دیگه.
من: آهان. راستی محسن، امروز بهترین روز زندگیم بود.
محسن: برای منم همینطور.
مکثی کرد و گفت:
خوب بگو ببینم. تو این عکس رو کی از من گرفتی؟
ریز خندیدم و گفتم:
خوب دیگه.
محسن شروع کرد به قلقلک دادنم و گفت:
تو دیگه چی هستی که منو گول میزنی هان؟ ای بلا.
من: وای نه، محسن شکمم نه. واای مامان، نکن محسن. حالا همه بیدار میشنا نکن.
دیگه به نفس نفس افتاده بودم که محسن ولم کرد، دستشو حصار سرم کرده بود و داشت با خنده نگاهم میکرد.
من: اون چشمهای خوشگلتو جمع کن تا کاری دستت ندادم.
محسن با چشمهای گرد شده نگاهم کرد و پقی زد خنده. بعدش محکم منو گرفت توی بغلش و خندید.
محسن: دختر من آخر از دست تو دیوونه میشم. وقتی پیشتم احساس ضعیف بودن میکنم، فکر میکنم من دخترم و تو هم یه پسر که بهم نظر داری. آوا، جون من یکم مثل دخترا باش و تو بترس.
ابرومو انداختم بالا و با عشوه گفتم:
آخه توی شیر برنج هم ترس داری؟ خیالم از بابت تو تخته و میدونم که از این جراتا نداری.
محسن: آوا اینجوری میگی که مثلا منو مجبور کنی کاری کنم؟
من: برو بابا، اگه چوب بود الان با حرفهای من نرم شده بود و تو نشدی.
محسن خندید و دست انداخت دور کمرم. لباسم یکم رفته بود بالا و کمرم لخت بود. با تماس دست محسن داغ شدم.
من: محسن،میذاری امشب توی بغلت بخوابم؟
محسن لبخند جذابی زد و گفت:
باشه.
من: خودتم تا صبح بخواب، دوست دارم وقتی بیدار میشم کنارم باشی.
یکم فکر کرد، بعد گفت:
باشه.
پریدم و ماچش کردم.
من: خیلی گلی. پس من برم دستشویی که ترکیدم بس که خودمو نگه داشتم.
محسن شروع کرد به خندیدن. از دستشویی که اومدم بیرون، دیدم محسن داره عکساشو توی لپ تاپم نگاه میکنه.
من: محسن بر نگردیا، میخوام لباس عوض کنم.
محسن: باشه.
داشتم شلوارمو میپوشیدم که محسن گفت:
آوا برگردم؟
من: اِ، نه بر نگردیا محسن.
محسن خندید و گفت:
برگردم دیگه، اولین باره که داری نقش اصلیتو رو میکنی. بذار برگردم.
منم پررو گفتم: خوب برگرد، من که از خدامه.
از پشت هم میتونستم چشمهای گشاد شدهٔ محسنو تصور کنم. لابد توی دلش میگفت این دختره از شرم و حیا بویی نبرده.
من: برگرد دیگه من منتظرم.
محسن: نه نظرم عوض شد.
من: د برگرد دیگه لامصب.
بعد خودم رفتم و سرشو گرفتم و برگردوندم عقب، محسنم چشمهاشو بسته بود.
محسن: نکن آوا.
من: زود چشمهاتو باز کن بینم.
محسن: آوا نکن زشته.
من: محسن یا چشمهاتو باز کن یا شلوار خودتو هم در میارما.
یهو محسن شلوارشو چسبید که باعث شد پقی بزنم خنده.
من: محسن چشمهاتو باز میکنی یا نه؟
محسن: آوا از خر شیطون بیا پایین زشته.
لیوان آب کنار تخت بود، بود، رفتم آوردمش و یکم ریختم روی صورتش. محسن که توقع نداشت روش آب بریزم یهو چشمهاش باز شد. ولی زود بست. شروع کردم غش غش خندیدن و نشستم روی زمین و به قیافه محسن نگاه میکردم. محسن یهو چشمهاشو باز کرد و زل زد به من.
من: قیافه ت خیلی باحاله محسن.
محسن: از صبح تا حالا تو لباس تنت بود و داشتی منو سر کار میذاشتی؟
من همینجور داشتم میخندیدمو نمیتونستم حرف بزنم. یهو محسن بلند شد و اومد سمتم. منم با جیغ پا به فرار گذاشتم، حالا من بدو و اون دنبالم. آخر منو گرفت و چسبوندم به دیوار.

Signature
     
#42 | Posted: 19 Sep 2013 21:28 | Edited By: paridarya461
دوتامون از نفس افتاده بودیم. ولی هنوز خنده م میومد و هی میخندیدم.
من: محسن غلط کردم، ببخشید. باشه؟ سُری)Sorry( بابایی.
همینجور داشتم با حالت بچه گونه ازش معذرت خواهی میکردم که حالت نگاه محسن عوض شد و یه دفعه داغی لباشو روی لبم حس کردم. چشمهامو بستم و به موهاش چنگ انداختم. محسن دست انداخت پشت کمرمو فشار داد و منو محکم چسبوند به خودش. گرمای بدنش و تپش تند قلبشو حس میکردم. حس شیرینی بود. جای دستاش روی کمرم داغ شده بود.
یکم که گذشت به خودمون اومدیم و آروم از هم جدا شدیم. پیشونیمون به هم چسبیده بود و هنوز داشتیم نفس نفس میزدیم. دستمو که روی سینه ش بود گرفت توی دستش و بوسید. باز محکم بغلم گرفت و با دستی که روی کمرم بود نوازشم میکرد. اصلا دوست نداشتم که از آغوش گرمش جدا بشم. انگار محسن هم همین حس رو داشت که محکم گرفته بودم. یکم که گذشت سرمو بلند کردم و به چشمهاش نگاه کردم. لبخند زد و لپم رو بوسید. ازش فاصله گرفتم و رفتم سمت میز آرایش تا موهامو شونه کنم. محسن تکیه داد به دیوار و زل زد به من.
محسن: اینکارو بخاطر این کردم که بهت ثابت کنم شیر برنج نیستم.
من: برو بابا، شیر برنجو که هستی. اگه هم الان منو بوسیدی بخاطر طعم لبام بود که صبح چشیدیش، واسه همین الانم نتونستی جلوی خودتو بگیری و از لبم فیض نبری.
محسن چشمهاشو بست و شروع کرد بی صدا خندیدن. خودمم از حرفم خنده م گرفته بود. رفتم دستشو گرفتم و با هم دراز کشیدیم.
من: محسن اگه امشب از شانس ما یکی بیاد توی اتاق من، بدبخت میشیم.
محسن: نترس، درو قفل کردم. هم اتاق خودمو هم اتاق تو رو.
برگشتم سمتش و با تعجب نگاهش کردم.
من: کلیدمو آوردی؟
محسن: اوهوم. یه جای خوبم قایمش کردم که نمیتونی پیداش کنی.
یه نگاه بهش انداختم و با خودم گفتم یه جای خوب لابد توی لباس زیرشه که فکر میکنه من روم نمیشه دست کنم.
من: محسن میدونی که هرجا باشه دست میکنم و درش میارم، یا خودت بدش یا دست به کار میشم.
محسن غش غش شروع کرد به خندیدن.
محسن: آوا بخدا من تو کل زندگیم دختر نترسی مثل تو ندیدم. هر دختری یه نقطه ضعفی داره، تو اونم نداری. فقط مارمولک، که نمیدونم این موقع شب کامی رو از کجا گیرش بیارم.
جلوی خنده مو به زور گرفتم.
من: کمتر نقشه بکش. محسن دیگه کلیدو بر ندار باشه؟
محسن: چرا کلیدو میخوای؟ مگه میخوای چیکار کنی؟
من: هیچی، واسه روزهایی که باهات قهر میکنم خوبه تا اینجوری مثل امشب زهره ترکم نکنی.
محسن سرشو تکون داد و هیچی نگفت. دستمو گذاشتم روی شکمش و یاد زخمش افتادم.لباسشو زدم بالا که محسن دستمو گرفت.
محسن: چیکار میکنی؟
من: بابا شریف، نمیخوام به شرافتت لطمه بزنم. فقط میخوام زخمتو ببینم خوب شده یا نه.
محسن که خودشم از حرکتش خنده ش گرفته بود لباسشو یکم زد بالا. منم واسه اذیت کردنش لباسشو یکم کشیدم پایینتر که باز خنده ش گرفت.
من: والا، انگار من تا حالا لخت ندیدمش.
بعد زخمشو نگاه کردم، خدا روشکر داشت خوب میشد. ولی هنوز جاش بود. زخمو بوسیدم و لباس رو کشیدم پایین. رفتم طرف ابروش و جای شکستگیشو که یه خط انداخته بود ته ابروش بوسیدم.
من: خوب، حالا نوبتی هم باشه نوبت زخمیه که امشب باعثش شدم. زل زدم به لبش. یهو محسن از جا پرید و رفت سمت در. نشستم روی تخت و ریز خندیدم.
من: محسن بخدا شوخی کردم، تو چرا اینجوری میکنی آخه؟ آخی عزیزم مثل دختر ۱۵ ساله میمونه.حالا خوبه دوبار خودت بهم حمله کردیا پررو.
محسن: صبح تو شروع کردی. الانم میخواستم بهت ثابت کنم که شیربرنج نیستم.
من: باشه بابا حالا تو گریه نکن بیا بخواب که گیج خوابم.
محسن مشکوک نگاهم کرد و اومد دراز کشید. سرمو گذاشتم روی بازوش و پشت بهش خوابیدم. صبح که بیدار شدم از دست محسن که دور کمرم بود فهمیدم که معجزه شده و محسن فرار نکرده. از صدای نفسش که گرمیش به گوشم میخورد فهمیدم خوابه. دست دراز کردم و گوشیمو برداشتم که ساعتو ببینم. اوه، توی تقویمش در اومده بود که دو روز دیگه تولد محسنه. خوب شد واسهٔ دو روز قبل از تولدش تقویمو تنظیم کرده بودم که یادآوریم کنه. امروز باید برم خرید. برای اینکه محسن بیدار نشه همینجور دراز کشیدم و تکون نخوردم. نیم ساعت بعد دیدم کم کم داره دیر میشه. غلت زدم و زل زدم به صورتش. از اونجایی که محسن خیلی خوابش سبک بود چشمهاشو باز کرد، نگاهم کرد و باز بست. لبخند زد.
من: صبح بخیر آقای ترس از شرافت خودمون. چی شده دیشب فرار نکردی بری هان؟
محسن آروم خندید و منو کشید تو بغلش.
محسن: آوا باور نمیکنی دیشب چقدر راحت خوابیدم، حتی یه بار هم از خواب بیدار نشدم. فقط بوی عطرت زیر دماغم بود و مستم میکرد.
من: هه هه، میدونم. کلا من همه چیم آدما رو مست میکنه.
محسن بی صدا خندید که از صدای نفسهاش فهمیدم. دلم نمیخواست از بغلش بیام بیرون، ولی داشت دیر میشد و مجبور بودم. بلند شدم حوله رو برداشتم و رفتم توی حموم. وقتی دوش گرفتم و اومدم بیرون، دیدم محسن نیست. به در نگاه کردم، آخی عزیزم کلیدو برام گذاشته. زود لباس پوشیدم و رفتم پایین صبحونه بخورم. هم زمان با من میلاد هم اومد توی آشپزخونه. صبحونه رو با خنده و شوخی خوردیم. توی اتاقم داشتم به خودم توی آینه نگاه میکردم. مانتو و شال مشکی با کیف و بوت پاشنه بلند قهوه ای سوخته که میلاد برام از پاریس آورده بود. عجیب بهم میومد. آرایش خیلی کمی داشتم و موهام کاملا پوشیده بود. یه جورایی خودمم دیگه عادت کرده بودم. بعدشم دیگه راحت بودم و هر روز لازم نبود که موهامو درست کنم و میتونستم یک ساعت بیشتر بخوابم. عینک مارک دارمو زدم و تند رفتم پایین و سوار ماشین شدم. توی کلاس نشسته بودیم و استاد داشت درس میداد. روی کاغذ برای بهار نوشتم که دو روز دیگه تولد محسنه.
بهار نوشت: جدا؟ خوب چیکار میخوای بکنی؟
من: به روی خودت نیار که خبرداری، امروز به بهونهٔ خرید واسهٔ خودمون بریم بازار. بعد اونجا من سر محسنو گرم میکنم تو و کامی برید اون چیزی رو که میخوام بگیرید.
بهار: باشه.
اونروز بعد از دو کلاس نقشمونو عملی کردیم.
بهار: آوا میای بریم خرید؟
من: ا، اتفاقا منم دلم هوس خرید کرده.
رو کردم به محسن و گفتم:
اشکالی که نداره؟
محسن لبخند زد و گفت:
نه چه اشکالی داره.
من: خوب پس بریم.
داشتیم توی خیابونها میگشتیم که یه بوتیک مردونه دیدیم. به بهار نگاه کردم که زودی منظور نگاهمو گرفت.
بهار: بچه ها بریم اینجا.
کامی: به به، از کی تا حالا زن من تبدیل به آقا شده که میخواد لوازم مردونه بگیره؟
بهار: خفه شو کامی، میخواستم با سلیقه خودم برات یه چیز بگیرم ولی الان که اینجوری گفتی دیگه منصرف شدم.
کامی: اِاِ ، فدای خانم خوشگلم بشم من. بیا بریم که خیلی وقته لباس نخریدم.
کامی دست بهارو گرفت و مثل کش تمبون کشیدش. ما هم پشت سرشون رفتیم. لباسهای جالبی داشت و همش برند بود. یه کفش و کمربند چرم قهوه ای چشمهامو گرفت. به بهار نگاه معنی داری کردم.
من: چه کفش خوشگل و مردونه ایه. میخوای اینو واسش بگیر. تازه این کمربند هم ستشه.
بهار: آره خیلی شیکه، کامی بیا اینو بپوش ببینم چطوره.
کامی که پوشید اصلا من خر کیف شدم از سلیقه م. چه شیک بود لامصب. بهار نگاهم کرد و لبخندمو دید.
بهار: نه کامی این به تو نمیاد. تو همون تیپ اسپورت بزنی بیشتر بهت میاد.
رفتم سمت لباسهاش، یه کت اسپورت مشکی دیدم. کامی رو صدا کردم.
من: کامی بیا اینو بپوش.
کامی اومد و کت رو پوشید، خیلی بهش میومد.
من: به به، عجب تیکه ای شدی تو.
کامی: قربون شما.
بهار: اما من اینو دوست ندارم.
کامی برگشت و با تعجب بهش نگاه کرد.
کامی: چرا اونوقت؟
بهار: زیادی جلب توجه میکنه.
کامی: بگو بخیلم نمیخوام برات چیزی بگیرم.
من: کامی اینو ولش کن. بیا این یکی هم بپوش ببینم سفید بهت میاد یا نه.
یه کت دیگه بهش دادم که تقریبا همون مدل بود. این یکی دیگه حرف نداشت. خیلی به کامی میومد.
من: اوه اوه، این مانکنه کیه که هرچی میپوشه بهش میاد. تو حتی اگه گونی هم بپوشی بهت میاد لامصب.
کامی سرشو به احترامم خم کرد و گفت:
ما چاکر شمائیم آبجی. بهار یاد بگیر.
بهار: وا، من نظرمو گفتم.
من: بابا بیخیال، کامی اینو بده بینم.
بعد کتو برداشتم و رفتم حساب کردم. وقتی که کیسه خرید رو بهم داد منم گرفتم سمت کامی.
من: مبارکت باشه.
چشمهای کامی برق زد و اومد سرمو بوسید. من که کلا هنگ کرده بودم. حالا یکی بیاد محسنو بگیره، زیر چشمی نگاهش کردم که دیدم داره لبخند میزنه. جل الخالق، مگه میشه؟
کامی: آوا خیلی گلی، اصلا توقع نداشتم همچین کاری رو بکنی.
من: چرا؟ خوب تو لیاقتشو داری بابا.
کامی: کاش یکم این )اشاره به بهار( این چیزا رو یاد میگرفت.
بهار: وا، خوب حالا که اینجور شد بیا منم برات بخرم.
دست کامی رو کشید و یه جوری واسم چشمک زد که محسن نبینه.
من: خوب تا شما اینجا هستین من و محسنم میریم چندتا مغازه نگاه میکنیم.
بهار: باشه، تموم کردیم زنگ میزنیم.
با محسن رفتیم توی یه مغازه مانتو فروشی. یه مانتو پسندیدم، خواستم حساب کنم که محسن اومد حساب کرد.
با لبخند نگاهش کردم. از مغازه که رفتیم بیرون به دور و برمون نگاه کردیم. هنوز از بهار و کامی خبری نبود. در کمال تعجب محسن دستمو گرفت و منو کشید سمت یه مغازه شال فروشی.
من: اینجا چرا اومدی؟
محسن: یادته شالتو دور زخمم بستی؟ حالا میخوام به جاش یکی واست بگیرم.
من: محسن بیخیال.بابا، اونم فدای سرت.
محسن: نه من باید برات بگیرم. تازه، اون شبم یکی دیگه رو هم رو زخمم گذاشتی.
منم خوشحال خندیدم و با هم رفتیم توی مغازه.چندتا شال خودش انتخاب کرد و نظر میداد. سه تا شال با سلیقه محسن گرفتم.از مغازه که بیرون رفتیم بهار و کامی هم از راه رسیدن.
من: خریدهاتون تموم شد؟
بهار: آره، شما چی؟
من: آره ما هم خریدیم. بریم؟
بهار: بریم.
رفتیم سمت ماشین و خواستیم سوار بشیم که کامی گفت:
محسن بذار آوا پشت فرمون بشینه.
محسن اول به کامی، بعد به من نگاه کرد.
محسن: من حرفی ندرام، تو چی میگی آوا؟
من با تعجب به محسن نگاه کردم و خوشحال رفتم سوئیچ رو گرفتم و زود پشت فرمون نشستم، کامی و بهار هم عقب نشستن. یعنی کامی پشت صندلی من نشسته بود. حرکت کردم، اولش آروم میروندم که هی دیدم کامی داره از توی آینه اشاره میکنه که گاز بدم. منم از خدا خواسته گاز دادم و از ماشینا سبقت گرفتم.

Signature
     
#43 | Posted: 19 Sep 2013 21:50 | Edited By: paridarya461
پشت چراغ قرمز بودیم که چشمم به یه دختره افتاد که داشت از خیابون رد میشد. موهای بلوند، ناخنهای صورتی جیغ، پوست برنز، زیر چشمها سفید، آرایش غلیظ با رژ لب قرمز و کفشهای پاشنه بلند.
من: بچه ها اونجا رو، پایه این؟
بهار و کامی که منظورمو فهمیدن خندیدن و گفتن:
پایه ایم.
پنجره رو کشیدیم پایین و زل زدیم به دختره، دختره که سنگینی نگاهمونو حس کرده بود با عشوه برگشت و به ما نگاه کرد.
سه تایی با یه لبخند گشاد براش دست تکون دادیم انگار که میشناسیمش.دختره وسط خیابون وایساده بود و به ما نگاه میکرد. اونم خواست که ضایع نشه دستشو برامون تکون داد و با لبخند زیرلب گفت خوبین؟ یهو ما سه تا پقی زدیم زیر خنده که دختره وا رفت. همون لحظه چراغ سبز شد و من گاز دادم و رفتم.هنوز داشتیم غش غش میخندیدیم که حس کردم محسن زل زده بهم.برگشتم سمتش که دیدم سرشو از روی تاسف تکون داد.
من: د محسن، ضد حال نزن دیگه. امروز اومدیم یکم بچرخیم. ساز مخالف نزن باشه؟
محسن: آخه با مردم آزاری چی به شما میرسه؟
کامی: روحمون شاد میشه جون تو.
ریز خندیدم. محسن باز سرشو از روی تاسف تکون داد. کامی و بهارو رسوندیم خونه و بعدشم خودمون رفتیم خونه. قرار بود فردا که ما دانشگاه هستیم، داداش بهار با آژانس خریدها رو بفرسته خونه مون. منم به صغری خانم گفتم که حواسش باشه و توی کمدم قایمشون کنه. فرداش هم از راه رسید. قرار بود من شب بهش کادو ها رو بدم. از صبح دل تو دلم نبود. میترسیدم یه چیزی بشه که نقشه هام خراب بشه. شب شام خوردیم و تلویزیون نگاه کردیم. دیگه کم کم وقت خوابمون شده بود. شب بخیر گفتم و رفتم توی اتاقم. وقتی که مطمئن شدم همه خوابیدن از اتاق رفتم بیرون. محسن درو باز کرد.
من: محسن، تشنمه.راستش میترسم برم توی آشپزخونه، برام آب میاری لطفا؟
محسن متعجب نگاهم کرد. لابد توی دلش میگفت ما نمردیم و دیدیم که آوا مثل دخترها رفتار کرد و از یه چیزی ترسید. هیچی نگفت و رفت پایین. منم از فرصت استفاده کردم و زود رفتم کادوها رو روی تختش چیدم و چندتا گٔل رز که پر پر کرده بودم رو دورش ریختم. خودمم رفتم روی مبل کنار پنجره نشستم و خیره شدم به در. محسن با یه لیوان آب اومد که چشمش به تختش افتاد، با تعجب برگشت و به من نگاه کرد. بلند شدم، رفتم سمتش و لپشو بوسیدم.
من: تولدت مبارک عزیزم.دیگه پیر شدی رفت.
محسن هنوز توی شوک بود.
محسن: تو یادت بود؟
من: معلومه، کیه که تولد عشقش یادش بره؟ اونم عشقی مثل تو که اینقدر جیگره.
محسن خندید و بغلم کرد. هر وقت منو تو بغلش میگرفت احساس میکردم یه جوجه ام توی بغلش.
محسن: مرسی گلی.
از بغلش بیرون اومدم و گفتم:
خوب نوبتیم باشه نوبت کادوهاست. خداکنه خوشت بیاد.
محسن مهربون نگاهم کرد و گفت:
هرچی که با سلیقه تو باشه خوبه و من میپسندم.
بعد دستمو گرفت و با هم نشستیم روی تخت.
محسن اولین کادو رو برداشت، بازش کرد و تا کفش رو دید با تعجب برگشت سمتم.
محسن: اینو کی گرفتی وروجک؟
من: دیگه دیگه. حالا بقیه شو ببین.
بعدش کمربندو دید، بعدشم کت مشکیه رو.
محسن: که اینطور، اونروز منو فرستادید دنبال نخود سیاه که اینا رو برام بگیرین.
منو بوسید و بعد پیشونیشو چسبوند به پیشونیم و گفت:
آوا خیلی بلایی. بخاطر همینه که دوست دارم. تو تنها کسی هستی که میتونی گولم بزنی و همیشه غافلگیرم میکنی. مامان من بعد از ۲۹ سال هنوز نمیتونه چیزی رو از من پنهون کنه و قبل از اینکه کاری کنه من همه چیز رو میفهمم. ولی تو، اینقدر خوب نقش بازی کردی که من حتی فکرشم نمیکردم اینا برای منه.
دماغشو بوسیدم و گفتم:
ما اینیم دیگه.
محسنم خندید و گفت:
راستی، اون دوتا هم خبر داشتن؟
من: بهار آره، ولی به کامی نگفتیم چون میدونستم ذوق زده میشه و همه چیزو لو میده. خوب پاشو بپوش ببینم بهت میاد یا نه.
وقتی محسن پوشید یه سوت زدم.
من: نه باباسلیقه م هم خوبه، چه بهت میاد محسن.
محسن: سلیقه خانممه، صد در صد که خوبه.
با این حرفش کله قند تو دلم آب شد.دستشو کشیدم و بردمش سمت در.
من: محسن بریم یه چیزی بخوریم که مردم از گشنگی.
با هم رفتیم توی آشپزخونه، رفتم سمت یخچال و یه ظرف که روشو پوشونده بودم و داخلش پیدا نبود از یخچال در آوردم.
من: محسن قربون دستت شیر رو در میاری تو دو تا لیوان بریزی؟
محسن هم بلند شد و شیر رو در آورد و ریخت توی لیوانها. منم تند کارهامو انجام دادم و نشستم. محسن شیر رو گذاشت توی یخچال و وقتی که برگشت سمت من، کیک کوچولویی رو که یه شمعم روش بود گرفتم جلوش.
محسن با بهت داشت نگاهم میکرد.
محسن: آوااااا!
من: جانمممممم؟
بعد رفتم چراغ آشپزخونه رو خاموش کردم و باز رفتم کنارش.
من: تولد تولد، تولدت مبارک. بیا شمعا رو فوت کن که انشاالله ۱۲۰ سال با آوا خوشگله زنده باشی.
محسن خندید و دستمو گرفت.
من: محسن بدو آرزو کن و شمع رو فوت کن.
محسن چشمهاشو بست، به قیافه ش خیره شدم. نور شمع توی صورتش بود و قیافه شو جذابتر میکرد. محسن چشمهاشو باز کرد و نگاهم کرد، چشمهاش یه برق عجیبی میزد. شمع رو فوت کرد. منم پریدم و ماچش کردم. یه چاقو آوردم و دادم دستش.
محسن: حالا کیک به این کوچکی بریدن هم داره؟
من: اِ، راست میگیا. خوب بیا بخوریم که خیلی گشنمه.
یه قلپ از شیر خوردم که دیدم محسن کیک رو گرفته جلوی دهنم. دوتا چشم داشتم یه ۸تا دیگه هم قرض گرفتم و به محسن نگاه کردم.
محسن: به چی نگاه میکنی؟ بخور دیگه.
من: ببین محسن، من امشب عاقلما تو داری تحریکم میکنی. اگه بلایی سرت آوردم دیگه خود دانی.
یه گاز از کیک خوردم و خودمم کیکو گذاشتم دهن محسن. به هم نگاه کردیم و دوتایی غش غش خندیدیم.
من: وای دیدی چی گفتم؟
خودم تازه فهمیدم چه سوتی ای دادم.
محسن: تو آخر منو دیوونه میکنی بلا.
خیلی خوشم میومد وقتی بهم میگفت بلا. احساس میکردم داره ازم تعریف میکنه. کیک که خوردیم دیگه رفتیم خوابیدیم چون صبح کلاس داشتم. صبح شاد و شنگول آماده شدم و رفتم پایین. محسنو که دیدم دهنم باز موند. تی شرت نوک مدادی با کت مشکی و کفش و کمربند قهوه ای که من بهش داده بودم. چقدرم بهش میومد. ته ریششو تازه مرتب کرده بود. اوففف بوی عطرشو که دیگه نگو. دیوونم کرد.توی ماشین محسن خودش یه آهنگ عاشقونه گذاشت و همش دستم توی دستش بود و بعضی موقعها دستمو میبوسید. منم که خوشحااااااااال.
خلاصه توی کلاس هم که رفتیم، کلی استادو اذیت کردیم. کلاس بعدیمون با کیارش بود. کامی مجبورم کرد جامونو با هم عوض کنیم و خودش پیش بهار بشینه و من عقبشون جای کامی بشینم. پررو. خلاصه تا استاد اومد این کامی شروع کرد به مزه پرونی و سر به سر کیارش گذاشتن. آخه یکی نیست به این بگه بابا جان شوخی کردنم به جاش، نه اینکه کلّ وقتو بگیری. آروم پاشو لگد کردم که کامی دو متر پرید هوا. بعد پررو جلوی همه برگشت و به من گفت:
چرا لگد میزنی؟
منم مثل خودش گفتم:
مثل آدم میشینی و نظم کلاس رو بهم نمیریزی یا برگردم سر جام بشینم؟
بچه ها غش کرده بودن از خنده و به کامی تیکه مینداختن.
خشایار: کامی حالا اگه جرات داری حرف بزن.
کامی: حرف میزنم، مگه چیه؟ میترسم؟
کیارش: چی شده که خانم پرند امروز پشتیبانی دوستشونو نمیکنن و نظم کلاس رو بهم نمیریزن؟
من: اختیار دارید "استاد" اگه دوست دارید بازم میتونم پشتیبانیش کنما.
کیارش سرشو با خنده تکون داد و باز شروع کرد به درس دادن. منم دست انداختم زیر چونم و زل زدم بهش. کم کم داشت حوصله م سر میرفت، شروع کردم به نقاشی کشیدن.
همینجور مشغول کشیدن بودم که احساس کردم یکی بالا سرمه. سرمو بلند کردم و دیدم این کیارش مثل اجل معلق اومده بالای سرم و بچه ها همه سرشون سمت منه. حالا مگه من از رو میرم؟ سنگ پای قزوینه.
من: چیه؟ مگه سینماست اینجا که مثل بز زل زدید به من؟ جمع کنید خودتونو ببینم.
باز بچه ها غش کردن از خنده. هه هه، کور خوندید. فکر کردید من از رو میرم؟
کیارش نقاشی رو که از خودش بود برداشت و زل زد بهش. بعد با یه لبخند گشاد برگشت نگاهم کرد. رفت و نقاشی رو با خودش برد. بی حوصله برگشتم سمت محسن که مثل همیشه زل بزنم بهش و فیض ببرم که با اخمهاش رو به رو شدم. پوفی کردم و شروع کردم به نوشتن روی کاغذ.
نوشتم: برام هیچ حسی شبیه تو نیست، کنار تو درگیر آرامشم همین از تمام جهان کافیه، همین که کنارت نفس میکشم برام هیچ حسی شبیه تو نیست، تو پایان هر جستجوی منی تماشای تو عین آرامشه، تو زیباترین آرزوی منی
آره همین خوب بود تا بدم بهش. یه چندتا قلب و لب و از این جواد بازیا هم کشیدم و کاغذ رو گرفتم سمتش. محسن مردد نگاهم کرد که با ابرو بهش اشاره کردم که برداره.
برداشت و شروع کرد به خوندنش. زل زدم به قیافه ش که هر لحظه داشت اخمهاش بازتر میشد. آخرشم چشمهاشو یکم بست و لبخند زد. برگشت و یه نگاهی بهم کرد که دلم تالاپ تولوپ کرد. بالاخره کلاس تموم شد و من داشتم وسایلمو جمع میکردم که دیدم کامی بالای سرم وایساده. با ابرو اشاره کردم که چته؟ اونم به کیارش که داشت به ما نزدیک میشد اشاره کرد.
کیارش: آوا خانم نمیدونستم که هنرمند هستید. خیلی قشنگ کشیدی.
من: ممنون، لطف دارید.
کیارش: خیلی دوست دارم کارهای دیگه تونو هم ببینم.
این کامی فوضول یهو پرید و دفترمو از دستم قاپید. شروع کرد به ورق زدن. بعد نقاشی خودشو پیدا کرد و گرفت جلوی کیارش.
کامی: این بهترین نقاشیشه.
من: نخیرم، صبر کن الان نشونت میدم بهترینش کدومه.
بعد دست کردم توی کیفم، یه دفتر دیگه رو در آوردم که همش نقاشیهای محسن از زوایای مختلف بود. حتی محسنم این دفتر رو ندیده بود. یکی از نقاشیها رو که خیلی دوستش داشتم نشونشون دادم. همه قیافه ها متعجب بود. حتی محسن. ولی یه لبخند قشنگ رو لبش بود.
کامی: آوا ایول، چرا اینا رو نشون نداده بودی؟ خیلی باحاله. انگار عکسه.
بهار: آره، مخصوصا چشمهاش. انگار واقعا داره نگاهت میکنه.
من: جذبه رو داشتی؟
همه خندیدیم.
کیارش: آوا میتونم خواهش کنم یه روز که وقت داشتی از منم بکشی؟ آخه خیلی قشنگ کشیدی. دوست دارم قابش بگیرم.
من: باشه، ما بریم دیگه.
زود خداحافظی کردیم و رفتیم.تا نشستیم توی ماشین محسن برگشت زل زد به من. برگشتم سمتش که دیدم داره با چشمهای متعجب و لبخند قشنگی منو نگاه میکنه.
من: چیه؟
محسن: تو این همه از من نقاشی کشیدی و بهم نشون ندادی؟ اصلا تو کی اینا رو از من کشیدی؟
من: هر وقت توی اتاقم بودم و دلم برات تنگ میشد.یا وقتایی که جلوی تلویزیون مینشستیم و تو کتاب میخوندی.
محسن لبخند زد و ماشینو روشن کرد. سر کوچه که رسیدیم یه تک زنگ طبق قرار به خونه زدم.

Signature
     
#44 | Posted: 19 Sep 2013 22:13 | Edited By: paridarya461
وقتی رسیدیم همینجور یواش یواش راه میرفتم که محسن زودتر بره داخل. محسن برگشت نگاهم کرد.
محسن: چرا اینقدر یواش راه میری؟ بیا دیگه.
من: تو برو، من یکم پام درد میکنه و یواش یواش میام دیگه.
محسن نگاهی بهم کرد و رفت داخل که یهو صدای ترکیدن بادکنک شنیدم. با دو رفتم تو. میلاد کنار در روی صندلی وایساده بود و بادکنک بزرگی رو که توش پر از کاغذ رنگی بود روی سر محسن ترکونده بود. موهای محسن پر بود از کاغذ رنگی و همینجور با تعجب داشت به قیافه های خاله و بابا و صغری خانم نگاه میکرد. تا قیافه هاشونو دیدم پوکیدم از خنده. همشون کلاه تولد سر کرده بودن و ماسک روی صورتشون زده بودن.
محسن: چی شده؟
خاله نزدیک شد و با محسن رو بوسی کرد و بهش تولدشو تبریک گفت. بابا و میلاد هم همینطور.
میلاد: آوا حال کردی چه دکوری کردم؟
به دور و برم نگاه کردم که پر از بادکنک مشکی و سفید بود.
من: میلاد نشد یه کاری بهت بدم درست انجام بدیا. آخه اینا چیه؟ اینم شد دکور؟ انگار اومدیم تولد بچه ۳ ساله.
میلاد یکی زد تو سرم و گفت:
حرف نزن که حسابی خسته شدم. دیگه از نفس افتادم بس که اینا رو باد کردم. این کامی ذلیل مرده هم نیومد یه کمکی کنه لامصب.
و رفت بالا. فهمیدم میخواد بره کادوها رو بیاره. محسن اومد نزدیکم، ابروشو انداخته بود بالا و با یه لبخند جذاب نگاهم میکرد.
محسن: اینم کاره توئه؟
من: قابل شما رو نداره.
محسن: آوا، خیلی....
یهو خاله و صغری خانم با کیک شکلاتی بزرگی که شمع 29 روش بود اومدن. محسن ابروهاشو داد بالا و با تعجب به خاله و صغری خانم نگاه کرد.
محسن: واقعا غافلگیرم کردید. اولین باره که واقعا سورپرایز میشم.
خاله: اونم چون که آوا جون زحمت همه چیزو کشیده و خودش نقشه کشیده.
محسن با یه لبخند برگشت سمتم و ابرو تکون داد.
محسن: دست شما درد نکنه آوا خانم.
زیر لب گفتم:
مرض و آوا خانم.
بعد بلند گفتم: قابل شما رو نداره آقای راد.
همه دور میز جمع شدیم. محسن وسط خاله و میلاد نشسته بود. این میلادم هی شیطونی میکرد و به محسن تیکه مینداخت که پیر شدی. حالا هی من هیچی نمیگم داره به دامادش چرت و پرت میگه. محسن خواست شمعها رو فوت کنه که اجازه ندادم و گفتم صبر کنه. تند رفتم از توی اتاقم دوربینو آوردم و فیلم گرفتم که بابا اومد ازم گرفت و گفت تو هم برو بشین تا فیلم بگیرم. منم از خدا خواسته دست صغری خانومو گرفتم و رفتیم پشتشون وایسادیم. محسن که خواست شمعها رو فوت کنه در گوشش جوری که کسی نشنوه گفتم:
یه آرزوی دیگه کن.
محسن لبخند زد و شمعها رو فوت کرد. همه دست زدیم که میلاد بلند شد و ضبطو روشن کرد. دستمو گرفت و با هم رفتیم رقصیدیم. یکم که رقصیدیم دوربین رو از بابا گرفتم و دادم به خاله که ازمون فیلم بگیره، بعد با بابا رفتیم رقصیدیم.
آخی بابام خجالت میکشه، دستشو گرفتم و آروم با هم رقصیدیم. بابا همینجور به من و میلاد میخندید. نوبت کادوها شد، خاله براش یه ساعت مردونه گرفته بود که خیلی به دستش میومد. صغری خانم پول داد. بابا هم چک داد. میلاد کفش و کیف پول مارکدار.
من: ببخشید آقا محسن من براتون چیزی نگرفتم.
محسن با لبخند گفت:
شما این همه زحمت کشیدید و کارها رو انجام دادید. خودش هدیه ست.
من:د نشد دیگه، چی فکر کردی؟ صبر کن الان میام.
باز رفتم بالا و کادو رو آوردم و دادم بهش. محسن با یه علامت سوال بزرگ داشت نگاهم میکرد.
من: قابل شما رو نداره.
محسن کادو رو باز کرد که یه ست کامل عطر همراه ژل و افتر شیو بود و کامی سفارش داده بود مخصوص برامون آورده بودن.
محسن: چرا زحمت کشیدید؟ دستتون درد نکنه، واقعا شرمنده کردید.
من: زحمت چیه؟ خواهش میکنم. بازم میگم قابل شما رو نداره. شما اینقدر در حق ما لطف کردید که این چیز ناقابل نمیتونه جبران محبتاتونو بکنه.
میلاد: خدا شانس بده، والا تولد ما میشه کسی برامون نه عطر میگیره نه افتر شیو.
من: میلی ایندفعه برات چیزی نمیگیرم تا قشنگ بگی خدا شانس بده.
*****
آخر هفته با بچه های دانشگاه همگی رفتیم شمال ویلای ما. میلاد ماشین میروند، محسن جلو نشسته بود. من و کامی و بهارم عقب نشسته بودیم. صدای آهنگ بلند بود و همه با هم همراهش میخوندیم، البته به جز محسن. کامی هم سرشو از پنجره میکرد بیرون و بلند بلند میخوند. بچه ها هم با ماشینهای دیگه بودن و هی کورس میذاشتن. ماشین سفید کیارش اومد کنارمون که دیدم سه تا دختر توی ماشینشن. من پشت صندلی راننده نشسته بودم. کامی خودشو از روی بهار و من رد کرد و سرشو از پنجرهٔ سمت من بیرون کرد.
کامی: کیا جون خوش میگذره؟
به دخترها اشاره کرد که دخترها همه لبخند گشاد زدن.
کیارش: فکر کنم به تو داره بیشتر خوش میگذره.
کامی: اون که صد البته، ولی خیلی نامردی کیا. تو اون شب به من ابراز علاقه کردی حالا با سه تا دختر نامحرم توی یه ماشین داری چیکار میکنی؟
کیارش خندید و گفت:
نه به جون کامی، هیچکدومشون مثل تو نمیشه.
کامی با ادا و اصول گفت:
فدات شم عزیزم تو فقط عشق منی.
ایش چندش، منم نامردی نکردم و پنجره رو کشیدم بالا که کامی تا سینه بیرون بود. کامی هی با دستش میزد به پنجره و سقف ماشین تا من پنجره رو بکشم پایین ولی محل نمیذاشتم.
من: بهار، حالا فرصت داری تا تلافی همهٔ اذیتاشو سرش در بیاری. تا میتونی بزنش و قلقلکش بده.
بهار: آره فکر خوبیه. حالا دیگه عاشق مرد شده واسه من، صبر کن نشونت بدم آقا کامیار.
بعد دوتایی شروع کردیم به قلقلک دادنش که صدای خنده های کامی در اومد و هی پاهاشو تکون میداد. لامصب نمیدونم این پاشو چجوری تکون داد که با کفش رفت توی صورتم. منم عصبی شدم یه نیشگون از پشتش گرفتم که دادش رفت هوا. بهار دلش براش سوخت و پنجره رو کشید پایین که کامی اومد تو. همین که اومد تو همینجور که روی پاهای ما ولو بود اینقدر زدمون که خدا میدونه.
وقتی رسیدیم همه پیاده شدیمو رفتیم سمت ویلا. ویلای شیکی داشتیم که همه دکور و وسایلش با سلیقه من و میلاد بود. بالا 12تا اتاق خواب داشت و پایین چهار تا. قرار بود اتاق پایینیا یکیش برای من و بهار باشه. بغلی هاش که بزرگتر بودن برای میلاد و کامی و محسن. بقیهٔ بچه ها هم بالا خودشون اتاقارو تقسیم میکردن.
ناهارو با شوخی و مسخره بازی خوردیم و بعدشم هر کسی رفت دنبال کار خودش. یه گروه با هم رفتیم سمت دریا. کامی هم مثل همیشه همینجور فک میزد و سر همه رو میخورد. ولی از حق نگذریم بدون کامی اصلا محاله که خوش بگذره.
کامی: بچه ها، همه بیاین اینجا وایسین. بعد مسابقه میدیم هرکی زودتر پرید تو دریا شام مهمون آوا میشه.
من: غلط کردی، از کیسه خودت مایه بذار. فعلا که این یه هفته همه مهمون منن. پس هرکی زودتر رسید مهمون تو میشه.
کامی: باشه، مگه من بخیلم؟
خشایار: کامی اینو امشب باید ثابت کنی که بخیلی یا نه.
خلاصه همه وایسادیم که مسابقه بدیم، با شمارهٔ سه همه دویدیم سمت دریا. منم خوشحال داشتم به دریا نزدیک میشدم که یکی دستمو کشید عقب و منم مثل کش تمبون پرت شدم عقب و افتادم توی بغلش. از بوی عطر و هیکلش فهمیدم محسنه.
من: اِاِ ، چیکار میکنی؟ بابا میخواستم یه شام مفتی بیفتما.
محسن: آوا خانم شما نمیری توی آب.
من: مرض و آوا خانم. هی به من نگو آوا خانم بدم میاد آقای راد. بعدشم چرا نرم توی آب؟
برگشتم سمت دریا که بیشتر بچه ها داشتن توی آب شنا میکردن.
محسن: چون، من دوست ندارم بری توی آب اونم جلوی اینهمه آدم.
میخواستم باز حرف بزنم که محسن یه چشم غره رفت و حساب کار دستم اومد. با اخم رفتم روی شنها نشستم و به زمین و زمان زیر لب فحش دادم.
من: مثلا اومدیم سفر عید، از اولش خورد تو برجکمون. شمال باشیو شنا نکنی.
بعد با حسرت به بچه ها نگاه کردم و آه کشیدم.
من: نگاه تورو خدا، همه رفتن توی آب جز من که میزبانم. خدایا این اژدها چیه که تو تور من انداختی؟ یکی بهتر نبود؟ همه رو برق میگیره ما رو چراغ نفتی. ای روزگار.
محسن اومد کنارم نشست، اصلا محل نذاشتم. یه سنگ کوچیک برداشت و شروع کرد باهاش روی شنها نوشتن. منم که فضووووول، هر کاری کردم نتونستم جلوی خودمو بگیرم و به شنها نگاه نکنم. آروم برگشتم و همونجا که داشت مینوشتو نگاه کردم.تا دید من دارم نگاه میکنم زود دست کشید روی نوشته ها و پاکشون کرد.
واا، روانی.
باز اخم کردم و شروع کردم به ور رفتن با موبایلم. به دریا نگاه کردم که بچه ها داشتن توش شنا میکردن. میلاد و کامی داشتن دورتر شنا میکردن، بهار و آتنا و فرشته داشتن مثل بچه ها رو هم آب میریختن. خوش به حالشون. از دور کیارشو دیدم که داشت بهمون نزدیک میشد.
به به موقعیت تلافی از آقا محسن خودش داره نزدیک میشه.
یه لبخند پسر کش زدم و واسه کیارش با عشوه دست تکون دادم. زیر چشمی محسنو نگاه کردم که عین خیالشم نبود. زرشک.
من: تو چرا نرفتی شنا کنی کیا جون؟
کیا جون رو همچین با عشوه گفتم که دل هر سنگیو آب میکرد. کیارشم خوشحال لبخند زد.
کیارش: من ترجیح میدم شب شنا کنم.
من: آهان.
کیارش: تو چرا نرفتی؟
من: اتفاقا منم منتظرم شب بشه تا برم شنا کنم. آخه یه جورایی حالش بیشتره.
کیارش با لبخند زل زد بهم، احساس کردم یکی داره بهمون نزدیک میشه. نگین بود که خیس بود و لباسش بهش چسبیده بود. من موندم این چه آرایشیه که پاک نشده؟
نگین: آوا جون با اجازت من دوست پسرمو دعوت کردم بیاد.
من: خوب کاری کردی عزیزم، قدمشون روی چش و چال ما.
نگین دستشو واسهٔ یکی که پشتمون بود و احتمالا داشت به سمت ما میومد تکون داد و نیشش تا بناگوش باز شد.
نگین: چرا اینقدر دیر کردی هانی؟
صدا که قشنگ پشت سر ما بود گفت:
ببخشید دیگه یکم کار داشتم و تا آماده بشم دیر شد. خوبی تو عسلم؟
تا اینو گفت یهو دلم ریخت، این عسلم گفتن و صدا، مال سهرابه. این دوست پسر نگینه؟ بیا، همینمون کم بود.
سهراب اومد نزدیک و اول رفت سمت نگین که رو به روی ما وایساده بود و بوسش کرد و یه چیزی توی گوشش گفت که نگین از خوشحالی داشت غش میکرد. بعد سهراب برگشت سمت ما و خیره شد به من. منم خیلی ریلکس عینک مارک دارمو از روی چشمم برداشتم و زدم به موهام و به سر تا پاش نگاه کردم.یه تی شرت جذب آبی تنش بود که با چشمهاش همخونی جالبی داشت و یه شلوارک سفید. از نظر قیافه و هیکل چیزی کم نداشت. ولی تا دلت بخواد پست بود.
سهراب: خوبی آوا؟
من: ببخشید آقای دهقان، متوجه نشدم؟
سهراب که توقع نداشت اینجوری باهاش حرف بزنم به زور یه لبخند زد و گفت:
گفتم خوبید خانم پرند؟
من: ممنون، شما خوبید؟
سهراب: ما که توپیم.
من: بله مشخصه. معرفی میکنم، آقای راد و ایشون هم آقای مؤدب پور هستن از دوستان خوب بنده. آقایون ایشون هم آقای دهقان هستن.
محسن و کیارش فقط باهاش دست دادن حتی زحمت بلند شدنو به خودشون ندادن. دیدم که کامی و میلاد با اخم دارن بهمون نزدیک میشن.
سهراب: به، کامیار خان. چطوری مرد؟ حالا دیگه نامزد میکنی و به ما نمیگی؟
کامی خیلی خونسرد جواب داد:
به کسایی که مهم بودن و باید میگفتم، گفتم.
بعد روشو کرد به من و گفت:
آوا نگفته بودی قراره مهمونی هرکی به هرکی باشه.
من: نه کامی، ایشون دوست پسر نگین جون هستن. الانم فقط اومدن که امروزو با نگین جون باشن و بعدش تشریف می برن

Signature
     
#45 | Posted: 19 Sep 2013 22:50 | Edited By: paridarya461
کیارش سرشو انداخته بود پایین و داشت آروم میخندید. سهراب برگشت و زل زد به میلاد.
سهراب: آوا خانم معرفی نمیکنید؟
بلند شدم و رفتم پیش میلاد وایسادم که خیس بود و همینجور آب از سر و کله ش میریخت.
من: برادرم میلاد. میلاد ایشون هم آقای دهقانن.
میلاد که عکس سهرابو دیده بود و در موردمون خبر داشت نگاه سردی بهش کرد و فقط سرشو تکون داد.
سهراب: اوه، پس برادر دوقلوت اینه. ولی اصلا شبیه هم نیستیدا.
مثلا میخواست بگه با من خیلی راحته و همه چیزو در مورد من میدونه.
کامی: چیه توقع داشتی که آوا ریش و سیبیل داشته باشه و میلادم ابروهاش نازک باشه؟ حرفا میزنیا!
از عمد بلند زدم زیر خنده که سهراب قشنگ رنگی شد. بقیه هم همینجور میخندیدن. کیارش بلندتر از همه میخندید و ولو شده بود روی زمین. میلاد دست انداخت دور کمرم و با هم رفتیم سمت دریا.
میلاد: این اینجا چیکار میکنه؟ اصلا با اجازهٔ کی اومده؟
من: نگین به من گفت که دوست پسرمو دعوت کردم. منم گفتم باشه. نفهمیدم که این گورخرو آورده.
میلاد: اصلا ولش کن. تو چرا نیومدی توی دریا؟
من: خواستم بیام، ولی بعدش گفتم لباسم میچسبه و جلوی اینهمه آدم خوب نیست.
میلاد برگشت و با لبخند بهم نگاه کرد.
میلاد: خوشحالم که طرز فکرت عوض شده و خیلی چیزها رو درک میکنی.
بعد صداشو کلفت کرد و یه ابروشو انداخت بالا:
ببینم آبجی، حالا زن واسه من نمیگیری که هیچی. شما نمیخوای برای داداشت آستین بالا بزنی و یه دوست دختر برام پیدا کنی؟
من: میلاد خفه خون بگیر تا نزدم نصفت کنما. اه، از تصور اینکه تو دوست دختر داشته باشی چندشم میشه.
میلاد: چرا؟
من: احساس میکنم دوست دخترت از اون لوساست.
میلاد: خوب دارم میگم خودت واسم پیدا کن، خوبشو پیدا کن دیگه.
من: نه جونم، من نمیتونم. از الان میگم من آبم با دوست دخترت توی یه جوب نمیره. اون که بیاد همهٔ توجهتو به خودش جلب می کنه. د نشد دیگه.
میلاد:ای خواهر شوهر حسود. واقعا دست هرچی آدم حسوده از پشت بستی. اصلا نخواستم. مگه خودم چلاقم؟ میرم قشنگ واسه خودم یه خوبشو پیدا میکنم.
من: آره، لابد ریما دیگه؟
میلاد: خوب آره، نمیگیریش واسم؟ اصلا برو زدی روحیه مو بیشتر دپرس کردی.
اومد بره که پریدم و بازوشو گرفتم.
من: تو چی گفتی؟ بیشتر دپرست کردم؟ یعنی تو دپرسی؟
زل زدم به چشمهاش. میلاد دست انداخت روی شونه هام.
میلاد: نه عزیزم، دپرس نیستم. همینجوری گفتم.
من: میلاد مطمئنی؟ ببین اگه بفهمم ناراحت بودی یا مشکلی داشتی و به من نگفتی بخدا نمیبخشمتا. اگه چیزی هست همین الان بگو.
میلاد: نه به جون آوا، چیزی نیست. همینجوری گفتم. تو نگران نباش و مطمئن باش اگه چیزی باشه اول از همه میام به خودت میگم. چون مطمئنم تو برای همهٔ مشکلاتم یه راه حل خفن داری.
بعد زد زیر خنده. منم خندیدم و دماغشو کشیدم.
میلاد: آخ، کندیش بابا. اینهمه خرج عملش کردم و حالا خانم قشنگ اومد و کندش.
من: بدو برو دنبال کارت و اینقدر زر نزن. اگه تو دماغت عملی بود من حتی نگاهتم نمیکردم، مرتیکه.
میلاد: من واقعا مرده این ابراز علاقه تم. آخه مرتیکه دیگه چیه؟
خم شدم دمپاییم رو واسش پرت کنم که زود با خنده فرار کرد.
دیوونه. خوب، حالا بهترین موقعیته برای اینکه آفتاب بگیرم. توی ویلا روغن مالیده بودم به خودم. رفتم یه جای خلوت که توی دید نبود رو پیدا کردم و حوله رو پهن کردم.باز به دور و برم نگاه کردم و وقتی که مطمئن شدم کسی نیست بلوزمو در آوردم. حالا فقط با یه لباس بندی سفید بودم. دراز کشیدم روی کمر و عینکمو زدم.آخیش چه آرامشی، صدای دریا رو هم میشنیدم و بیشتر کیف میکردم. یکم که گذشت صدای پای کسیو شنیدم، یهو مثل فنر پریدم و زود لباسمو برداشتم بپوشم که پاهای یکیو دیدم. سرمو بالا گرفتم و محسنو با ابروهای درهم رفته دیدم. با خیال راحت باز بلوزو انداختم اون طرف و ایندفعه رو به شکم خوابیدم و کلاهمو گذاشتم روی صورتم که محسن کلاهو از روی صورتم برداشت.
محسن: پاشو جمع کن خودتو.
من: بیخیال، حوصلتو ندارم.
یکم ساکت شد و بعد با صدای عصبی گفت:
بلند شو تا خودم بلندت نکردم.
بیخیال دراز کشیده بودم واسهٔ خودم که یهو محسن حوله رو با یه حرکت از زیرم کشید بیرون. حالا من افتاده بودم روی شنها و کثیف شده بودم. بلند شدم و با اخم بهش نگاه کردم.
من: مگه مریضی؟ چرا نمیذاری مثل آدم آفتاب بگیرم؟
محسن: آفتاب بگیری که چی بشه؟
من: واا، میخوام برنزه بشم.
محسن: ولی من پوست برنزه دوست ندارم.
من: خوب تو دوست نداری به من چه؟ تو برو توی سایه بشین، من میخوام برنزه بشم.
محسن: آوا من دختر سفید دوست دارم نه برنزه یا سبزه.
من: به درک. حوله رو نمیدی؟ باشه.
منم باز همونجور رو به شکم دراز کشیدم. یهو دیدم از روی زمین بلند شدم، بعدشم داشت به زور لباسمو تنم میکرد.
من: ولم کن، محسن ولم کن تا حالتو نگرفتم.
محسن: مثلا میخوای چیکار کنی؟ آوا مثل آدم لباستو بپوش تا اون روی سگمو بالا نیاوردی.
من: شما مردا تا کم میارید همینو میگید. کدوم روی سگتو میگی دیگه؟ یعنی هارتر از اینی که هستی میشی؟
محکم بازومو گرفت و فشار داد. همینجور که دندوناشو روی هم فشار میداد گفت:
بهت میگم لباستو بپوش بریم.
بدجور بازوم درد میکرد ولی نمیخواستم نشون بدم که ضعیفم. سرمو نزدیک دستش بردم و یه گاز جانانه از دستش گرفتم که آخش هوا رفت. با یه حرکت هلش دادم عقب و زود فرار کردم به سمت جنگل. اینقدر رفتم که دیگه از نفس افتادم، به یه درخت تکیه دادم، به نفس نفس افتاده بودم. میدونستم اگه الان محسن پیدام کنه صد در صد فاتحه م خونده ست. آخه دختر مگه مغز خر خوردی که دستشو گاز گرفتی؟
الهی بمیرم واسش، لابد خیلی دردش گرفته.
باز مثل همیشه داشتم از کارم پشیمون میشدم که یهو یکی چسبوندم به درخت. دستمو به حالت تسلیم بردم بالا.
من: غلط کردم، چیز خوردم. بخدا خودم مثل بز پشیمونم. حالا هم اگه میخوای بیا یه گاز جانانه ازم بگیر. ولی جون عزیزت سفت نباشه ها که جاش بمونه.
محسن همینجور داشت نگاهم کرد و گفت:
تو به من میگی هاری و کزاز نزدی. حالا که خودت گاز گرفتی.
چشامو مثل گربه مظلوم کردم و بهش نگاه کردم.
من: خوب بازوم درد گرفته بود، کم کم داشت می شکست.
محسن دستمو گرفت توی دستشو برد نزدیک دهنش. از ترس چشامو بستم و منتظر موندم که هر آن گاز بگیره. ولی محسن به جاش دستمو بوسید. با چشمهای گرد شده برگشتم زل زدم بهش.
محسن: گفتم که زدن بچه، مثل ناز کردنه.
بیا، اینم از عشق بنده. منتظر بودم مثل فیلمهای هندی منو بگیره و ماچ بارونم کنه، آقا اومده قشنگ به من میگه بچه ای. ای خدا، بازم شکرت.
محسن: حالا اینقدر ذوق نکن. ببین خوب شد که اینجا اومدی. کارت داشتم و نمیشد جلوی بقیه بهت بگم.
من: وای وای چیکار داری هان؟
ابرومو براش بالا پایین کردم. یعنی محسن اینقدر با جرات شده؟ خدایا شکرت.
محسن: آوا دو دقیقه جدی باش کارت دارم.
بیا، تازه شکر خدا کردما. باز این زد مثل بادکنک بادمو خالی کرد.
من: چیکار؟
محسن: ببین آوا، بخاطر امنیت بیشتر باید چندتا چیز رو بهت یاد بدم که بتونی بیشتر از خودت دفاع کنی.
من: من که کاراته بلدم. گفتم که کمربند مشکی دارم.
محسن: کاراته که همیشه به درد نمیخوره، خیلی چیزهای دیگه هم باید بهت یاد بدم.
من: مثلا؟
محسن دست کرد و از پشت کمرش یه فندک به شکل تفنگ کوچولو در آورد.
من: آخی چه نازه
دست دراز کردم و گرفتمش توی دستم. بعد ادا در آوردم که مثلا سیگار گذاشتم توی دهنم و فندکو بردم سمت صورتم و خواستم ماشه رو فشار بدم که محسن یهو دستمو گرفت بالا که صدای وحشتناکی بلند شد. من که دیگه زرد کرده بودم.این تفنگ واقعی بود، خدا رحم کرد.
محسن: چیکار میکنی تو؟
من: این تفنگ واقعی بود؟ پس چرا اینقدر کوچیکه؟
محسن: خوب این تفنگو آوردم که بدم به تو. تو هم مثل دیوونه ها گرفتی جلوی صورتت.
من: فکر کردم فندکه. وای خدا رحم کرد
.محسن پوفی کرد و دست کشید توی موهاش. بعد شروع کرد به توضیح دادن و نشون دادن چندتا حرکت. وقتی که داشتیم بر میگشتیم سمت ویلا، همش فکرم مشغول حرفهای محسن بود.
من: محسن، چیزی شده؟
محسن: منظورت چیه؟
من: آخه چرا یهویی تصمیم گرفتی که بهم طرز استفاده از تفنگو یاد بدی؟ ناصری چیزی گفته؟
محسن: نه، لامصبا نمیدونم چی بهش دادن که حاضر نیست چیزی لو بده.ولی راستش، اینجا یکم شلوغه و ممکنه نتونم همیشه دور و برت باشم. برای همین گفتم بهت اینو بدم که یکم خیالم راحت باشه. آوا یادت باشه که همیشه این تفنگو همراه خودت داشته باشی و هیچوقت بدون اون جایی نری.
من: باشه، حواسم هست.
وقتی رسیدیم ویلا همه نشسته بودن و چندتا از بچه ها داشتن گیتار میزدن.تند بدون جلب توجه کردن رفتم توی اتاق و لباسمو عوض کردم و برگشتم پیش بهار نشستم
بهار آروم گفت:
کجایید شما؟ چرا موبایلتو جواب نمیدی؟
منم آروم جواب دادم:
محسن میخواست چندتا حرکت واسهٔ دفاع از خودم یادم بده. میگفت اینجا شلوغه و زیاد امن نیست.
بهار با نگرانی نگاهم کرد که لبخند زدم.
من: نگران نباش، بادیگاردهامون همه جا هستن. امروز چندتاشونو همون نزدیکیهای دریا دیدم که از دور مراقبم بودن. تا محسنم هست خیالت راحت باشه.
با صدای کیارش رومو از بهار گرفتم و زل زدم بهش که چندتا از دخترا کنارش نشسته بودن و یکم دیگه مونده بود که بشینن توی بغلش.
مهدی: کیارش جان بزن دیگه.
کیارش: نه به جون تو اصلا راه نداره. حوصلشو ندارم.
پانی: کیا جون بزن دیگه. رومونو زمین ننداز
خلاصه اینقدر گفتن و گفتن که کیا هم راضی شد و شروع کرد به گیتار زدن و خوندن. کامی هم رفت کنارش نشست و همخونی کرد. آهنگ فوق العاده عاشقونه بود. دستمو گذاشتم زیر چونه م و زل زدم به محسن. سرش پایین بود و زل زده بود به دستش. بیشتر که دقت کردم دیدم داشت به جای دندونام دست میکشید، بعدشم یه لبخند زد و سرشو آروم تکون داد. انگار سنگینی نگاهمو حس کرد که سرشو گرفت بالا و بهم خیره شد. منم کم نیاوردم و یه چشمک زدم واسش که یهو نگاهم به کیارش افتاد که داشت بهم لبخند میزد.
ای خاک وچوک، حالا این فکر میکنه من واسهٔ این چشمک زدم. ای خدا روم سیاه)پیر زنو داشتید(. آوا بمیری با این گند زدنت.
خلاصه آهنگ که تموم شد همه دست زدنو دخترا هم کلی لوس بازی در آوردن.
سحر: کیارش جون شما باید برید کنسرت بذارید.
اوهوک، این حرف از هموناش بودا.
پانی با لوس بازی که نزدیک بود بالا بیارم گفت:
کیا جون بیا از الان بهم امضا بده که میترسم بعدأ که معروف شدی دیگه مارو تحویل نگیری.
نه بابا، یعنی میشه؟
منم کم نیاوردم، بلند شدم و وسط جمع وایسادم و رو به کیا و پانی کردم.
من: جمع کن خودتو دختر، والا اگه تام کروز هم بود نباید خودتو اینجوری پیشش کوچیک میکردی. بخدا یه چیزیتون میشه ها. حالا بفرمایید بریم همگی شام کوفت کنیم.
مهرداد: یعنی آوا من مرده این تعارف کردنتما

Signature
     
#46 | Posted: 20 Sep 2013 09:21 | Edited By: paridarya461
فقط لبخند زدم و برگشتم جمعو نگاه کردم، عجیب بود نگین با سهراب جونش نبودن. لابد رفته بودن. یهو دیدم خشایار اومد نزدیکم. برگشتم سمتش.
من: چیزی شده خشی جون؟
خشایار: جون آبجی یه چیزی بگم ضایع نکنیا.
من که فهمیده بودم میخواد یه چیز مهم بگه زود جواب دادم.
من: نه ضایع نمیکنم. خیالت راحت. چی شده؟

خشایار: اون موقع که بچه ها داشتن گیتار میزدن، این نگین و سهراب یواشکی از جمع دور شدن و رفتن بالا. فکر کنم خبراییه.
من: جون من؟
خشایار: جون آبجی آوا.
یکم فکر کردم و برگشتم با یه لبخند شیطانی به خشایار نگاه کردم.
من: خشی میخوام یه کاری کنم، پایه ای؟
خَشی هم که فهمید میخوام باز شیطنت کنم لبخند زد و گفت:
بدجور پایه م.
دوتایی رفتیم بالا و به خشی نقشه مو گفتم. بعد آروم آروم رفتیم نزدیک اولین در، گوش وایسادیم، نه خبری نیست. رفتیم طرف دومین در، اونجا هم خبری نیست. نزدیک سومین در هم رفتیم که دیدیم خبری نیست، اما همین که حرکت کردیم یهو یه صدایی شنیدیم. وای وای وای، بلابه دور. خشی رو بگو که داشت هفت رنگ عوض میکرد.ولی من همینجور داشتم گوش می دادم. به خشایار اشاره کردم که آماده بشه.بعد از دور رفتم و با دو اومدم و خشی رو هل دادم که محکم پرت شد سمت در و با صدای بلندی خورد بهش و ولو شد روی زمین.بعد با صدای بلندی که مرده رو زنده میکرد گفتم:
خشــــــــــی، بابا برو تو اتاق نگفتم بشینی دم درش که.
از تصور اینکه اون دوتا توی اتاق سکته زدن دست گذاشتم جلوی دهنم و شروع کردم به خندیدن. خشی هم که همونجا ولو شده بود و همینجور به خودش میپیچید.
من: اصلا نخواستیم، خودم میرم.
بعد از عمد قدمهامو محکم برداشتم که صداشو بشنون. تا دست بردم که دستگیره رو بگیرم یهو در باز شد و سهراب با قیافه قرمز شده اومد بیرون.تو دلم همینجور داشتم بهشون میخندیدم.
من: آاه، خواب بودی؟ شرمنده نمیدونستم اینجایی. اومدم نگین جونو صدا کنم که بیاد پایین، شام حاضره. ولی انگار اینجا نیستش.
یهو نگین از پشت در اومد بیرون. یه نگاه که بهش انداختم نزدیک بود بلند بزنم زیر خنده. خاک تو سرش، گردنش کبود شده بود. منم کم نیاوردم با یه پوزخند بهش نگاه کردم.
من: نگین جون بهتره بری لباستو عوض کنی و یه لباس یقه دار بپوشی.
به خشی که تازه از جاش بلند شده بود نگاه کردم و با هم رفتیم پایین. تا صدای بسته شدن درو شنیدیم دوتایی با هم زدیم زیر خنده.
خشایار: آوا قشنگ زدی ضایعشون کردی من که دلم خنک شد. وای دیدی چه رنگشون پریده بود؟ من که به زور جلوی خودمو گرفته بودم نخندم.
من: وای خشی خیلی باحالی. خیلی فیلمی خداییش. چه باحال خودتو کوبوندی به در. من که سکته رو زدم دیگه چه برسه به اون بیچاره ها.
همینجور با خنده رفتیم و پشت میز نشستیم. کامی فوضول که تا دید ما میخندیم هی با ابرو اشاره میکرد که چی شده؟ منم اشاره میکردم که بعدا میگم. یکم که گذشت دیدم سهراب و نگین که لباسشو عوض کرده بود اومدن و کنار هم نشستن. یه نگاه به خشی انداختم و دوتایی ریز خندیدیم. به کامی نگاه کردم که یه ابروشو انداخته بود بالا و داشت با لبخند نگاهم میکرد. این جونور چقدر تیزه. فکر کنم از قیافه هاشون فهمید.بعد از شام توپ برداشتیم و رفتیم لب ساحل که وسطی بازی کنیم. گروهی از بچه ها هم بساط مشروبو پهن کرده بودن و مثل خر میخوردن. کامی و مهرداد شروع کردن به یار کشی. خدا رو شکر ایندفعه کامی اول من و محسنو انتخاب کرد.بعدش بهار، میلاد، کیارش، خشایار و سولماز.
نگین و سهراب توی گروه مهرداد بودن. بازی شروع شد و همه بدجور مشغول بودن. تیم ما قوی بود، خوب طبیعیه چون هرچی آدم فرز و زرنگه با هم بودیم. فقط سولماز زیادی بود که خیلی قشنگ از بازی بیرونش کردم.همش میومد پشت من قایم میشد و مثلا سنگر میگرفت. منم توی یه موقعیت مناسب بهش زیر پایی زدم که پرت شد توی دریا و جیغش در اومد. آرایشش ریخته بود، خیلی قیافه ش ترسناک شده بود و پسرها سر به سرش میذاشتن. تا رد میشد از کنارشون یکی میگفت بسم الله. یا کیشش میکردن.
تا تو باشی دیگه دور و بر محسن نگردی، بچه پررو.
تیم ما برد و همه رفتیم دور آتیش جمع شدیم و تا شب زدیمو رقصیدیم. خیلی شب خوبی بود.صبح که بیدار شدم بهار هنوز خواب بود. توی اتاق ما یه سرویس داشت و راحت بودیم. رفتم دوش گرفتم و اومدم بیرون که دیدم بهار بیدار شده. پریدم روی تخت و محکم بغلش گرفتم.
من: سلام به خاله بزغالهٔ خودم.
بهار: سلام به خاله قزی خودم.
من: بهار، دیشب یه بلایی سر سهراب و نگین آوردم که تا عمر دارن دیگه از این غلطا نمیکنن.
بهار: چیکار کردی دیگه؟
شروع کردم به تعریف کردن و خندیدن. وقتی که تموم شد دوتاییمون داشتیم میخندیدیم.
بهار: من میگم این دوتا چرا این شکلی شده بودن. که نگو این بلا رو سرشون آوردید. بابا این خشی هم شیطونه ها.
من: خیلی باحاله بهار. اینم باید بیاد توی اکیپ ما.
بهار: آره چی میشه واقعا.
بهار رفت دوش بگیره و منم شروع کردم به خشک کردن موهام. یه لباس صورتی خوشگل با شلوار جین آبی کمرنگ پوشیدم. حوصله آرایش کردنو نداشتم، چون بعد از ناهار باید نماز میخوندم. با بهار رفتیم توی آشپزخونه. میلاد و محسن داشتن صبحونه میخوردن.
بهار: پس کامی کو؟
میلاد: هنوز خوابه، مثل خرسه.
بهار با خنده:
من از دست این بدبخت میشم. صبر کنید حالا حالشو میگیرم.
من: کمک خواستی خبر کن.
بهار رفت سمت اتاق و منم نشستم و صبحونه خوردم. یهو دیدم بهار با دو اومد بیرون و بعدشم کامی پشت سرش اومد.
کامی: صبر کن ببینم، صبر کن حالتو میگیرم بهار.
بهار: کامی ول کن دیگه. بی جنبه نباش.
کامی: بی جنبه م؟ اومدی جیغ زدی توی گوشم بعد میگی بی جنبه م؟ سکته م دادی، میخواستی خودتو دستی دستی بیوه کنی.
بهار با خنده گفت:
آخه هرچی صدات کردم بیدار نشدی، مجبور شدم جیغ بکشم.
همینجور دنبال بهار میکرد که آخر گرفتش و یه گاز از لپش گرفت. من که داشتم غش غش بهشون میخندیدم ولی دیدم محسن سرشو گرفته پایین و نگاه نمیکنه. یهو منم خنده مو خوردم و صدامو صاف کردم.
من: استغفرالله.
همین حرکتم کافی بود که محسن و میلاد بزنن زیر خنده. بعدش کم کم بچه ها بیدار شدن و اومدن صبحونه خوردن. بعد از صبحونه رفتیم سمت دریا و باز همه به جز من بدبخت فلک زده رفتن شنا کردن. پیش محسن و بهار نشسته بودم که گوشی محسن زنگ خورد و یکم که حرف زد یهو اخم کرد و ازمون دور شد.با صدای یکی که میگفت:
میشه چند لحظه وقتتو بگیرم.
سرمو بالا گرفتم.سهراب بود. بدون حرف مشغول تماشای بچه ها توی دریا شدم. سهراب نشست کنارم و برگشت نگاهم کرد. منم عین خیالم نبود و محلش نمیذاشتم که دیدم بهار بلند شد.
من: کجا؟
بهار: برم شنا کنم.
من: اوکی برو.
بهار رفت و من با سهراب تنها شدم.
من: نگین کجاست؟
سهراب: شنا میکنه.
من: پس چرا تو اونجا نیستی؟
سهراب: خواستم باهات صحبت کنم.
من: در مورد؟
سهراب: آوا میشه بپرسم چرا ولم کردی؟
من: چی؟ کجا ولت کردم؟ مگه کشی که ولت کنم؟
سهراب: منظورم وقتیه که با هم دوست بودیم، چرا ازم جدا شدی؟
من: خوب گفتم که، ازت خسته شده بودم.
سهراب: یعنی تو هیچوقت منو دوست نداشتی؟
برگشتم و با تمسخر نگاهش کردم.
من: تو چی در مورد من فکر کردی؟ فکر کردی من از اون دخترهای احساساتیم که با یه دوست دارم گفتن پسر خر بشم و باور کنم؟ من هیچوقت دوست نداشتم.
سهراب: دروغ میگی آوا، تو دوستم داشتی.اینو از نگاهت میفهمیدم. تو اینقدر دوستم داشتی که حتی بهم خیانتم نمیکردی.
من: اشتباه میکنی سهراب، من دوست نداشتم. هیچوقت نداشتم. تو واسهٔ من فقط یه وسیله برای رفع بی حوصلگیم بودی. ولی آره من هیچوقت خیانت نکردم، نه بخاطر اینکه دوست داشتم. بخاطر اینکه آدمش نیستم، اونقدر انسانیت دارم که نخوام آدمها رو بازی بدم. درست برعکس تو.
سهراب برگشت و با تعجب بهم نگاه کرد:
منظورت چیه؟
من: منظورم واضحه. مثلا الان با اینکه با نگین هستی ولی بازم اومدی داری با من حرف میزنی. این چه معنی میده هان؟
سهراب: قضیه تو فرق میکنه، تو قبلا دوست دخترم بودی و من این حقو دارم که بدونم چرا ولم کردی. من هیچوقت خیانت نمیکنم.
برگشتم با پوزخند نگاهش کردم.
سهراب: چرا اینجوری نگاه میکنی؟
من: تو هیچوقت خیانت نکردی؟؟!!!!
سهراب: نه.
من: پس سارا کی بود؟
سهراب: سارا؟
من: آره، همونی که توی پارک.... توی بغلت بود و به هم دل و قلوه میدادید؟
رنگش به وضوح پرید و به لکنت افتاد.
سهراب: من، من، اون من نبودم.
من: جدا؟ ببینم سهراب، پس عمهٔ من بود که با سارا جون رفته بود سینما فیلم ... نه؟
اینا رو بعدا از یکی از بچها فهمیده بودم. سهراب سرشو انداخت پایین و چنگ زد به موهاش و نفس صداداری کشید. یعنی قشنگ زدم ضربه فنیش کردم.
پس این محسن کوش؟ چرا اینقدر طول داد؟
بلند شدم برم که باز صداشو شنیدم.
سهراب: آوا من پشیمونم، شاید باور نکنی ولی من دوست دارم. خواهش میکنم بهم یه فرصت دیگه بده.
برگشتم سمتش و گفتم:
ببین سهراب، ازت ممنونم که بهم یاد دادی به هیچ پسری اعتماد نکنم. راستش من دیگه اهل دوستی نیستم. مخصوصا با تو. پس بیشتر از این خودتو کوچیک نکن.
سهراب: آوا، اگه بیام خواستگاریت چی؟
من: سهراب کمتر چرت و پرت بگو. ببین من الان اومدم مسافرت که عیدو خوش بگذرونم. همه چیزو بهم نریز. بهتره از امروز به بعد هم دیگه این طرفا پیدات نشه.
سهراب: باشه، ولی خواهش میکنم به پیشنهادم فکر کن.
بدون هیچ حرفی رفتم سمت ساحل. صدای پاهاشو پشت سرم شنیدم و بعد یه دفعه دستمو کشید. با عصبانیت هلش دادم عقب و بلند گفتم:
من: به من دست نزن سهراب که....اِاِ ، این که محسنه.
من: آاه محسن تویی. کجا بودی دو ساعته؟
محسن داشت همینجور نگاهم میکرد. وای خدا، این چرا باز اینجوری شد آخه؟
محسن: این یارو چی میگفت؟
من: کدوم یارو؟
محسن یه ابروشو انداخت بالا و گفت:
سهراب.
من: آهان، هیچی دیگه. خودت که شنیدی،نشنیدی؟
محسن: میخوام از زبون خودت بشنوم.
منم همه چیزو بهش گفتم. محسنم بدون اینکه چیزی بگه آروم آروم رفت سمت جنگل منم پشت سرش میرفتم. وقتی دورشدیم وایساد.
محسن: خوب آوا، دیروز طرز کار کردن با تفنگو بهت یاد دادم امروز باید تمرین کنی.
من: نه بابا!
محسن: آوا چرا تو همش اینجوری حرف میزنی؟

Signature
     
#47 | Posted: 20 Sep 2013 09:38 | Edited By: paridarya461
نگاهش کردم، آخه من چی بگم به این.امروز یکی از اون روزاست که محسن رگ خرکیش گرفتتش. منم بدون حرف وایسادم تا محسن بهم یاد بده. یه قوطی از روی زمین پیدا کرد و گذاشت روی سنگی که اونجا بود.
محسن: خوب، حالا من میخوام اینو نشونه بگیرم.بعد اومد وایساد پیشم و تفنگو گرفت بالا

محسن: درست نشونه بگیر، بعدشم چخماقو میکشی. وقتیم که از نشونه ت مطمئن شدی ماشه رو میکشی و بنگ.
هم زمان با این حرفش یهو شلیک کرد که من دو متر پریدم هوا.
من: آاه، خو یه ندائی بده. عجبا.
محسن: یعنی تو نمیدونستی که من میخوام شلیک کنم؟
من: تو داشتی الان توضیح میدادی و منم که شاگرد خووووووب، قشنگ حواسم به حرفت بود و اصلا با چشمهام نمیخوردمتا.
محسن اومد رو به روم وایساد و خیلی جدی زل زد به چشمام.
محسن: آوا، خواهش میکنم برای یک ساعتم که شده جدی باش. باور کن اگه مهم نبود اصلا مجبورت نمیکردم که بیای اینجا و سر خودمم درد نمی آوردم.
این حرفش بهم برخورد، یعنی چی سر خودشو درد نمی آورد؟ یعنی من هالو ام و حالیم نیست؟ خنگم؟
صبر کن آقا یه هالویی نشونت بدم که کیف کنی.
منم اسلحه مو در آوردم)همچین میگی اسلحه انگار چی چیه، یه تفنگ فندکیه ها(. رفتم گشتم یه قوطی دیگه پیدا کردم و گذاشتمش روی سنگ و رفتم عقب وایسادم.نشونه گرفتم و با یه شلیک قوطی پرت شد توی هوا. برگشتم و با پوزخند به محسن نگاه کردم.نمیخواستم ضایعش کنم و دلم میخواست وقتمو بیشتر باهاش بگذرونم، ولی بهم توهین کرد.
محسن: یه بار دیگه.
منم بیخیال منتظر موندم که یه قوطی دیگه بذاره تا شلیک کنم. اینم زدمش که محسن برگشت و بهم خیره شد.فهمیدم که داره به چی فکر میکنه.
من: نه اف بی آی نیستم، ولی همیشه بامیلاد پینتبال بازی میکردیم.)از این تفنگا که توش رنگه و هرکی رنگی شد میبازه(
بعد راهمو گرفتم و رفتم. وقتی رسیدم ویلا همه نشسته بودن دور هم و باز این کامی داشت براشون خالی می بست.
کامی: چه عجب پیدات شد، کجا بودی تو؟ دو ساعته منتظرتم که بیای. بخدا مردم از گشنگی.
من: خوب میخوردید، نکنه منتظری بیام لقمه دهنت بذارم؟
این حرفمو تیکه به کیارش و این دخترهای لوسا انداختم که دیدم کیارش یه لبخند گشاد زد.
کامی: راستش آره، بعضیا سه تا سه تا بهشون میرسن. مگه من چی از اون کم دارم؟ منم میخوام دو تا دو تا بهم برسن.
داشتیم میز رو میچیدیم که محسن اومد. ناهار که خوردیم اینقدر پر شده بودم که مستقیم رفتم توی اتاقم و خوابیدم. صدای موبایل اومد، بابا بود.
من: سلام به بابایی خودم. خوبی خوش تیپ؟
بابا: سلام دختر بی معرفت خودم، رفتی و دیگه پشت سرتو نگاه نکردی.
من: وا، بابا این چه حرفیه؟ بخدا مشغولم. آخه ماشالا خیلی هستن و باید ازشون پذیرایی کنم ولی بخدا همش به یادتونم. ببخشید که زنگ نزدم، باشه بابایی؟ بخشیدی؟
بابا: با اینکه نباید ببخشمت و باید تنبیه بشی، ولی دلم نمیاد به آوای بابا چیزی بگم.
من: من فداتون بشم تام کروز خودم.
تماسو که قطع کردم به ساعت نگاه کردم، ساعت چهار بود. پاشم برم دوش بگیرم. این بهار ذلیل مرده پس کوشش؟ وقتی دوش گرفتم و لباس پوشیدم از اتاق رفتم بیرون. کسی توی هال نبود. از توی آشپزخونه صدا شنیدم. خشایار بود.
من: سلام چطوری؟ پس بقیه کوشن؟
خشایار: سلام، میخواستی کجا باشن؟ کیارش و دخترها لب دریا دل میدن و قلوه میگیرن. بهار و کامی هم انگار توی اتاقن.
من: نه بابا!!!
خشایار: والا.
یه نگاهی بهش کردم و باز لبخند شیطانیمو زدم و توی دلم گفتم یوهاهاها.
من: پس تو اینجا باش تا من حالشونو بگیرم.
با یه لبخند گشاد ازش دور شدم و رفتم سمت اتاق کامی. گوش وایسادم، صدائی که نمیاد. درو آروم باز کردم. رفتم عقب و یهو محکم لگد زدم به در که با ضرب باز شد. پریدم توی اتاق و گفتم یوهاهاها. از چیزی که میدیدم خشکم زده بود. محسن یه حوله کوچیک دور کمرش بود، بدن عضله ایش لخت بود و موهاش خیس ریخته بود روی پیشونیش.نمیدونم چرا خجالت کشیدم و دوتا دستامو گذاشتم روی چشمهام و برگشتم برم و زیر لب همش میگفتم توبه توبه توبه.
یهو محسن از پشت گرفتم و رومو کرد سمت خودش و دستمو از روی صورتم آورد پایین. ولی من هنوز چشمهام بسته بود.
محسن: چشاتو باز کن.
من: نه نه، توبه توبه توبه.
محسن که خنده ش گرفته بود گفت:
آوا چشاتو باز کن ببینم.
آروم چشامو باز کردم و چشمم خورد به سینهٔ مردونه ش که چون خیس بود برق میزد. آروم آروم سرمو گرفتم بالا و زل زدم به چشمهاش. محسن با لبخند داشت نگاهم میکرد.
محسن: چرا اینجوری اومدی توی اتاق؟ اون یوهاهاها گفتنت چی بود؟
من: فکر کردم کامی و بهار اینجان، خواستم اذیتشون کنم. نمیدونستم که این تو اینجایی بخدا.
محسن: شیر آب حمام اتاقم خراب بود اومدم اینجا. حالا جدی خجالت کشیدی؟
با لبخند سرمو انداختم پایین که محسن بغلم کرد.
محسن: امشب بعد از اینکه همه خوابیدن، بیا همونجایی که دیروز بودی. باشه؟
با این حرفش قند تو دلم آب شد، یعنی میخواد با من تنها باشه. ای جان.
من: باشه.
دست انداختم دور گردنش و لپشو بوسیدم که بوی خوب موهاش دیوونه م کرد.
من: محسن چه شامپویی میزنی؟ بوش عالیه.
محسن: ولی به خوبی بوی بدن تو که نمیشه.
یهو سیخ وایسادم. حالش خوبه؟ این حرفها چیه که میزنه؟ همیشه من این حرفها رو میزدم.
با چشای گشاد بهش نگاه کردم.
من: اصلا بهت نمیاد این حرفها رو بزنی.
بعد خواستم از در برم بیرون که باز از پشت بغلم کرد و یهو گوشمو گاز گرفت که مورمورم شد.
من: آخ، محسن بخدا می برمت آمپولت بزننا. عجب آدمی هستی.
همینجور داشت میخندید، فهمیدم قصد اذیت کردنمو داره. منم نامردی نکردم و حولشو کشیدم و از اتاق پریدم بیرون، بعد حوله رو پرت کردم توی اتاق که صدای محسنو شنیدم.
محسن: بلا.
خدا رو شکر سهراب دیگه نیومد و ما هم با خیال راحت خوش گذروندیم. همه داشتیم قایم موشک بازی میکردیم. کامی چشم گذاشت و ما هم رفتیم قایم بشیم.جایی نداشتم که قایم بشم، قبلش هرجا میرفتم کامی همرام بود پس میدونست و میومد میگیرفتم. مجبور بودم برم یه جای دیگه. دور خودم چرخیدم تا اینکه چشمم به قایقی که کنار ساحل سر و ته گذاشته بودنش افتاد. رفتم توی دریا، بعد از اونجا پریدم نزدیک قایق تا جای پاهامو کسی نبینه و شک نکنه. بعد با دست جای پاهامو پاک کردم و رفتم زیر قایق.وای اینجا چقدر تاریکه، یه وقت مار نیاد. وای خدایا. عجب غلطی کردما. کم کم دراز کشیدم که حس کردم پام به یه چیز نرم خورد. برگشتم و دو تا چیز دیدم که برق میزد. خواستم جیغ بزنم که دستشو گذاشت روی دهنم.
صداشو شنیدم،کیارش بود.
اون چشمهاش بوده که برق میزده.
کیارش: هیسس، تو از اون موقع نمیدونستی من اینجام؟
سرمو تکون دادم که یعنی نه.
کیارش: چرا جواب نمیدی؟ نکنه غش کردی؟
تازه یادم اومد که اینجا تاریکه و چیزی پیدا نیست.
من: نه نمیدونستم تو اینجایی. وای زهرم ترکید.
کیارش با فاصله پیشم دراز کشیده بود.
من: عجب مارمولکی هستی کیا، تو هم اینجا قایم شدی.
کیارش: کوچیک شمائیم.
توی سکوت بودیم که احساس کردم یه چیزی داره روی پام تکون میخوره. با ترس چنگ زدم به بازوی کیارش. کیارش برگشت سمتم.
کیارش: چیه؟
من: کیا، انگار یه چیزی روی پاهامه. جون من ببین چیه. من از جونورا بدم میاد. جون من، بدو.
کیارش به زور سرشو رسوند عقب و پاهامو از روی زمین برداشت.
کیارش: نترس، چیزی نیست. خرچنگه.
تا اینو گفت من یه جیغ بنفش کشیدم و از جام پریدم که سرم خورد به قایق. ولی توی اون موقعیت درد مهم نبود، باز بلند شدم که قایق افتاد کنار و من همینجور دستم بالا بود و میدویدم. نمیدونم اصلا کجا داشتم میرفتم. فقط یهو یه دردی توی پام حس کردم و افتادم.
آی آی آی مامان، رگ پام گرفته بود. واای دارم میمیرم.
همینجور داشتم به خودم میپیچیدم که صدای کیارشو شنیدم.اومد کنارم زانو زد و صورتمو گرفت توی دستاش.
کیارش: آوا چی شده؟
من: وای کیا دارم میمیرم، پام پام پام. رگش گرفته. واای مامان.
کیارش: خیلی خوب، کدوم پات؟ این؟
من با گریه: آره آره همینه. تورو خدا یه کاری کن
کیارش پامو گرفت توی دستش و شروع کرد به ماساژ دادن، احساس میکردم رگهام زیر دستشه. یهو پامو یه تکون داد که دردش رفت. دراز کشیدم روی زمینو نفس راحتی کشیدم. پام هنوز توی دست کیارش بود که احساس کردم انگشت کوچیک پامو گرفته. سرمو بالا گرفتم و نگاهش کردم که داشت با لبخند به پام نگاه میکرد.
من: به چی میخندی؟
کیارش: آوا چه انگشتت کوچیکه. مثل ماله نی نی ها.
با خجالت پامو از دستش کشیدم بیرون و نشستم روی زمین. اومدم حرف بزنم که مثلا جو رو عوض کنم.
من: کیا چرا تا حالا عروسی نکردی؟
ای بمیری آوا با این جو عوض کردنت. برعکس زدی جو رو بدتر کردی.
کیارش با خنده گفت:
چیه برام زن پیدا کردی؟
من: مگه من بیکارم؟ خودت ماشالا اینقدر دختر دور و برت ریخته که هر کدومشون با یه اشارت میمیرن برات. بعد من برات زن پیدا کنم؟
کیارش: اونا واسه من مهم نیستن. من همچین زنیو نمیخوام که خودشو بهم بچسبونه. من زنیو میخوام که برام ناز کنه و من برم همش منت کشی و نازشو بکشم.
توی دلم گفتم عجب، مال من بدبخت که برعکسه. من باید برم منت محسنو بکشم. ای روزگار، هوار هوار.
کیارش: آوا اگه من قیافه م خوبه، پس چرا تو همیشه ازم دوری میکنی؟
وااا، از اون حرفا بودا.
من: کیا یه چیزیت میشه. ببین، من یه عادتی دارم. اگه یکیو از اول به چشم دوست دیدم، تا آخرشم دوستم میمونه نه بیشتر نه کمتر. اگه مثل داداشمه، همیشه داداشم میمونه و هیچوقت نمیتونم باهاش نزدیکتر از اون بشم.میفهمی منظورمو؟
کیارش: آره، بخاطر همینه که تو برام از همه عزیزتری.
من: ببخشید؟
کیارش: هیچی، میگم بریم، فکر کنم کامی داره زیر خاک دنبال ما دوتا میگرده.
وقتی رسیدیم پیش بچه ها زود رفتم پیش محسن که داشت با اخم نگاهم میکرد. قبل از اینکه اون چیزی بگه من شروع کردم به حرف زدن.
من: محسن کجا بودی تو؟ میدونی چقدر دنبالت گشتم؟ از پیشم جم نمیخوریا.
محسن چشاشو باز کرده بود و داشت به نیم رخم نگاه میکرد. ولی به روی خودم نیاوردم و همونجا نشستیم .

Signature
     
#48 | Posted: 20 Sep 2013 10:15 | Edited By: paridarya461
من: محسن انگار اینا امشب تا صبح میخوان بیدار بمونن. پس من و تو کی بریم اونجا که گفتی؟ راستی چیکار میخوای بکنی؟ ببین اگه باز بخوای آموزش بدی من نیستما. از الان گفته باشم.
محسن: تو که منو خوردی. نمیذاری آدم حرف بزنه
من: آخه بس که خوشمزه ای. نه که ماشالا خیلی شیرین و تو دل برویی، واسه همینه.
محسن با آرنجش زد به پهلوم که آخم در اومد.
من: دست درازی؟ صبر کن برم به میلاد بگم بیاد یه بادمجون زیر چشات درست کنه تا دفعه دیگه رو من دست درازی نکنی ضعیفه.
محسن تا حرف آخرمو شنید یهو پوکید از خنده، دراز کشید روی زمین و همینجور میخندید. بعد که خنده هاش تموم شد بلند شد بره.
محسن: من میرم همونجا، تو ده دقیقه بعد بدون اینکه کسی متوجه بشه بیا.
منتظر شدم تا محسن بره. یکم که گذشت آروم آروم از یه طرف دیگه رفتم سمت همون جایی که محسن گفت. وقتی رسیدم دیدم محسن اونجا نیست، به دور و برم نگاه کردم خبری نبود. یهو حس کردم یکی دستمو گرفت. دو متر که هیچ، چهار متر پریدم هوا. محسن با بهت داشت نگاهم میکرد. دست گذاشتم روی قلبم که داشت تند تند میزد.
من: ایشالا عروسیتو ببینم که زدی زهر ترکم کردی.
محسن: حالا این مثلا نفرین بود؟
من: آره. نزدیک بود قلبم بیاد توی حلقم با این کارت. آخه این چه وضعشه؟
محسن: رفتم اینا رو از پشت درخت بیارم.
به دستش نگاه کردم که ساک دستش بود. دلم گرفت، یعنی میخواد بره؟
من: کجا میخوای بری؟
محسن: هیچ جا.
من: پس این ساک واسه چیه؟
محسن: لباس برای من و توئه.
ووی روم سیاه، توبه. این چی داره میگه؟ بخدا امروز اکس زده که اینقدر شنگوله.)بچه ها توجه کردید آوا چقدر مومن شده و همش استغفار میکنه؟(
من: محسن بیخیال، پاشو بریم بابا. میترسم امشب یه بلایی سرمون بیاری.
محسن: بابا بلا چیه؟ مگه نمیخواستی بری دریا شنا کنی؟
من: خوب.
محسن: منم میخوام ببرمت یه جایی که کسی نباشه و بتونی راحت شنا کنی.
من: جون من؟
محسن: جون آوا خوشگله.
از خوشحالی پریدم بغلش و خودمو آویزون گردنش کردم.
من: محسن خیلی گلی. الکی نیست که من عاشقت شدم.
محسن خندید و گفت:
یعنی چون گفتم خوشگلی اینقدر ذوق کردی؟
مشت زدم به بازوش. با هم راه رفتیم تا به جایی که محسن میخواست رسیدیم. منو میگی، یهو مثل دریا ندیده ها دویدم سمت دریا و شیرجه زدم.محسن وایساده بود و با خنده نگاهم می کرد. دست کردم توی آب و روش ریختم .
من: محسن بیا دیگه، اونجا وایسادی هیزی میکنی که چی بشه؟
محسن: آوا خیلی بی ذوقی، دارم با احساس نگاهت می کنم میگی هیزی؟
من: خوب دوتاش یکیه دیگه.
محسن: بس که خودت هیزی، همرو هیز میبینی.
توی آب وایسادم و دست به کمر زدم.
من: میای یا به زور بیارمت توی آب؟
محسن: آخه تو زورت به من میرسه جوجه؟
تیشرتشو در آورد، حالا رکابی تنش بود و شلوارک سرمه ای رنگ. محسن شیرجه زد که هرچی آب بود ریخت روم. منم حمله کردم روش و هی کوشش میکردم سرشو ببرم زیر آب ولی اون قویتر از من بود و نمیتونستم کاری کنم. همینجور که بپر بپر میکردم و روی محسن آب میریختم و غش غش میخندیدم. بعد که خسته شدم رفتم لب ساحل جوری که موج به نصف تنم میرسید دراز کشیدم. خیره شدم به ماه و ستاره ها. شروع کردم به حرف زدن.
من: مامان باور میکنی آوا کوچولوت الان اینقدر بزرگ شده باشه که عاشق شده باشه؟
محسن اومد کنارم دراز کشید و سرشو روی شکمم گذاشت . من که از این کارش هنگ کرده بودم. ولی خیلی خوشحال بودم.
من: مامان به دخترت افتخار کن که دل یه سنگو نرم کرده.
ریز خندیدم که محسن سرشو بلند کرد و بهم نگاه کرد.
محسن: دیوونه شدی؟
من: بعد از این همه وقت زندگی کردن با من تازه به این موضوع پی بردی؟
محسن: نه، میدونستم دیوونه هستی. ولی نمیدونستم تا این حد. با کی داری حرف میزنی.
باز سرشو روی شکمم گذاشت. منم با دستم شروع کردم به بازی کردن با موهای خیسش و به آسمون زل زدم .
من: میدونی محسن، مامانم همیشه به من ومیلاد میگفت که مامان بزرگم اون بالاست و داره ما رو نگاه میکنه. میگفت هر کی که از این دنیا میره، ستاره میشه و میره اون بالا و از ما محافظت میکنه. این عادتمونه که به بزرگترین ستاره نگاه کنیم و باهاش حرف بزنیم. میگیم اون مامانمونه. نمیدونم شاید اینجوری آروم میشیم.
محسن سرشو بلند کرد و خودشو کشید بالا و با لبخند به چشمام نگاه کرد.
محسن: منو به مامانت معرفی میکنی؟
لبخند زدم که محسن گونه ام بوسید و سرشو روی سینم گذاشت. منم باز شروع کردم به بازی کردن با موهاش.
من: مامان این محسنه، همونی که من دوستش دارم. درسته که خشکه، درسته بعضی موقعها خیلی بد اخلاقه. ولی خوبیهاش بیشتر از بد اخلاقی هاشه. می دونم که می تونم نرمش کنم. همینطور که دلشو نرم کردم، کم کم خودشو هم نرم میکنم.
توی سکوت زل زدم به ستاره.
من: محسن تو دوستم داری؟
محسن سرشو بلند کرد و زل زد بهم. نگاهمو چرخوندم سمت چشمهاش، اخم شیرینی کرد.
محسن: معلومه که دارم، چرا اینو می پرسی؟
من: چقدر دوستم داری؟
محسن: خیلی زیاد. بیشتر از اون چیزی که فکرشو بکنی.
نگاهمو ازش گرفتم و به آسمون نگاه کردم. محسن چونمو گرفت و صورتم و سمت خودش کرد .
محسن: چی شده آوا؟ تو شک داری به دوست داشتنم ؟
من: نه، چیزی نشده. به عشقتم شک ندارم. اما محسن دلم شور میزنه. نمیدونم چرا، ولی صبح که چشم باز میکنم اول باید تورو ببینم که باور کنم که اون کابوسها همش خیالاته و تو پیشم میمونی.
محسن: آوا، من هیچوقت تنهات نمیزارم. یعنی نمیتونم بذارم.
من: آخه...
محسن: شششش.
من: آاه بذار حرف بزنم.
محسن: آوا هیچی نگو. یه لحظه ساکت باش، باشه؟
من: اما...
نزاشت حرفمو ادامه بدم. لبه داغشو روی لبم گذاشت. با اینکه لبم تقریبا گوشتی بود ولی برای لبهای اون کوچیک بود. دستمو گرفت توی دستشو توی شنها فشار داد. لبش رو از لبم جدا کرد و به چشمام خیره شد .
محسن: وقتی میگم چیزی نگو یعنی نگو دیگه.صدای قدمهای یکی رو شنیدم. تو هم که ماشالا ساکت نمیشی. مجبور شدم اینجوری ساکتت کنم.
من: پس دستات چی بود؟
محسن: اگه متوجه باشی یه دستم زیر کمرته و اون یکی دستم توی دستت. بعدشم تو فقط اینجوری ساکت میشی.
من: وااا.
یکم ساکت شدم و الکی خودمو بهش چسبوندم.
من: محسن یه صدایی میاد.
محسن گوششو تیز کرد که ببینه صدائی میاد یا نه.
من: محسن ببین من دارم حرف میزنم. تو نمیتونی ساکتم کنی. حالا از من گفتن بود.
محسن برگشت با چشمهای گرد شده نگاهم کرد ولی یه لبخندی روی لبهاش بود که سعی در پنهان کردنش داشت.
محسن: تو خجالت نمیکشی؟
من: وا چرا؟ مگه حرف زدن هم جرمه؟
محسن: پس میخوای من ساکتت کنم آره؟
من: آره، بدجورم.

محسن خندید و باز لبشو روی لبم گذاشت. احساس می کردم توی آسمونها هستم. دستش که زیر کمرم بود رو محکم روی کمرم فشار داد طوری که منو از روی زمین یکم بلند کرده بود و گرفته بودم . بعد شروع کرد از پیشونیم بوسید و بعد چشمام، بعدش گونهام و حتی چونمو بوسید.
من: آقا غوله مهربون خودم.
محسن: خانم لوس ننر خودم.
محسن: بریم؟
من: بریم.
لباسهامونو عوض کردیم و به سمت ویلا راه افتادیم . نزدیکهای ویلا بودیم که یه صدایی شنیدیم. انگار صدای بحث کردن دو نفر بود. رفتیم سمت صدا که کیارش با یه مردی دیدیم.
مرد: آقا ببخشید از دستم افتاد روی ماشینتون. از عمد که نبوده.
کیارش رفت نزدیک مرد و یکی زد توی صورتش که مرد زمین افتاد ، بعد شروع کرد مثل دیوونه ها به لگد زدن به مرده. جیغم در اومد. کیارش به سمتم برگشت . چشمهاش قرمز شده بود و صورتش خیس عرق بود.
من: چه غلطی داری میکنی؟
رفتم نزدیک مرده که داشت بلند میشد، تازه فهمیدم که یکی از کارکنهای ما هست.
کیارش: زده ماشینمو داغون کرده مرتیکه...
پریدم توی حرفش و تقریبا داد زدم:
ساکت.
کیارش چنگ زد به موهاش و پشتش رو به من کرد. صدای نفسهای عصبیش رو میشنیدم.
من: هرچقدر که خسارت ماشینتون باشه من میدم. ولی شما حقی ندارید روشون دست دراز کنید.
کیارش برگشت و به سمتم اومد. حالا رو به روم وایساده بود.
کیارش: ببخشید یکم از کوره در رفتم.
بوی مشروب حالمو بهم زد. رومو ازش گرفتم و با خشم گفتم:
آره معلومه، اون زهر ماری رو ریختی تو حلقت و کنترل اعصابتو نداری. از شما توقع نداشتم آقای مؤدب پور.
راهمو گرفتم و رفتم. محسن داشت با عصبانیت به کیارش نگاه میکرد و به اون مرد بیچاره کمک میکرد. ببین چطور زده که بیچاره نمیتونه راه بره. نتونستم جلوی اشکامو بگیرم و شروع کردم به گریه کردن. وقتی که رسوندیمش خونشون و فهمیدیم که مشکل جدی وجود نداره با محسن به ویلا برگشتیم . محسن دستشو گذاشت پشت کمرم و سعی میکرد که آرومم کنه.تازه دراز کشیده بودم که بخوابم که صدای گوشیم بلند شد. کیارش بود.
خیلی جدی گفتم: بله؟
کیارش: آوا من معذرت می خوام. امروز خبر دادن که برام یه مشکلی پیش اومده. وقتی فهمیدم خیلی عصبی شدم. کنترل اعصابمو نداشتم. قبول دارم خیلی تند رفتم. من ازشون معذرت خواهی کردم و بردمش درمانگاه. باور کن که خیلی پشیمونم.
آخی بچّم رفته معذرت خواهی. شاید مشکلش بزرگ بوده که اینقدر عصبانی شده.
من: انشاالله مشکلت حل بشه.
کیارش: یعنی بخشیدی؟ آوا.
من: زهر مار و آوا. آره بخشیدم. ولی آخرین بارت باشه می خوریا . خوشم نمیاد کسی که پیشم باشه توی هوش خودش نباشه. باشه؟
کیارش خیلی مظلوم گفت:
باشه. چشم.
خندیدم و گفتم: آفرین پسر خوب. خوب برو بخواب. شب بخیر.
قطع کردم و چشمهامو بستم. با یاد محسن یه لبخند اومد روی لبم.

Signature
     
#49 | Posted: 20 Sep 2013 10:33 | Edited By: paridarya461
بادیگارد ۸
صبح بیدار شدم، غلت زدم سمت بهار. چه آروم خوابیده بود. خدا میدونه که چقدر برام عزیزه و جای خواهر نداشته م دوسش دارم. به قیافه ش که دقت کردم فهمیدم گریه کرده. جای اشکش بخاطر ریمل سیاه شده بود. گرفتمش توی بغلم که بیدار شد.
بهار: چی شده؟
صورتشو بوسیدم و زل زدم بهش.
من: تو بگو چی شده؟
بهار: هیچی. ساعت چنده؟
من: نُه، نمیخوای بگی چرا گریه کردی؟
بهار با تعجب نگام کرد.
بهار: تو از کجا فهمیدی؟ دیشب بیدار بودی؟
من: نه، از ریملت پیداست. ولی کاش بیدارم کرده بودی.
بهار بغض کرد و گفت:
آوا، خیلی دلم گرفته.
بغلش کردم که زد زیر گریه.
من: شششس، چرا گریه میکنی گلم؟ چیزی شده؟ کامی خره چیزی گفته؟ بگو تا برم پدرشو در بیارم پدر سوخته.
بهار: بهش میگم از وقتی اومدیم اینجا تو محلم نمیذاری، همش با دوستهاتی. میگه توهّم زدی.
من: یعنی دعواتون شد یا تو الکی داری گریه میکنی؟
بهار: دعوامون شد، سرم داد کشید. منم یه لگد زدم تو زانوش و دوتا فحش جانانه بهش دادم.
با این حرفش پوکیدم از خنده.
من: واای بهار خیلی باحال بود. شما دوتا حتی دعوا کردنتونم مثل آدما نیست.
بهارم میون گریه خندید. گونه شو بوسیدم و اشکهاشو پاک کردم.
من: بهار، اگه میخوای آدمش کنی باید به حرفم گوش بدی باشه؟
بهار: باشه.
من: ببین، کم محلیش کن. نشین مثل ننه مرده ها واسه خودت عزا بگیری و یه گوشه تنها بشینی، نه. قشنگ امروز با من میای و اینقدر میگیم و میخندیم که کامی یه جاش بسوزه. بعد میبینی خودش مثل سگ پشیمون میشه و میاد منت کشی. میگی نه نگاه کن.
بهار: باشه سعیمو میکنم.
من: آفرین، حالا پاشو برو دوش بگیر. بعدشم به خودت برس و خوشگل کن تا کامی بسوزه.
بهار که دوش گرفت آماده شدیم و با هم رفتیم توی آشپزخونه. بیشتر بچه ها دور میز جمع بودن. از عمد جایی نشستیم که دور از کامی باشیم. محسن رو به روم بود، بغل دستم کیارش نشسته بود. شروع کردیم به شوخی و مسخره بازی که احساس کردم یکی داره میزنه به پام.
ای خاک عالم، نکنه این کیارشه داره میزنه به پام. برگشتم نگاهش کردم،نه بابا این که مشغوله خوردنشه و روحشم خبر نداره. باز زدن به پام، برگشتم روبه روم رو نگاه کردم. دیدم محسن داره ریز میخنده. ای شیطون، خدایا شاهدیا خودش داره کرم میریزه.
محل نذاشتم. همینجور که حرف میزدیم سنگینی نگاهیو حس کردم، برگشتم دیدم کامی داره به بهار نگاه میکنه. بیچاره چرا اینقدر غمگینه. برگشت و دید که دارم نگاهش میکنم.
کامی: آوا بیا یه لحظه کارت دارم.
میخواستم محل نذارم ولی گفتم به من چه که قهر کنم. من سر پیازم یا تهش؟ هرچی باشه بازم کامی دوستمه. بلند شدم برم دنبالش که متوجه شدم داره میلنگه. به زور جلوی خندمو گرفتم. از ویلا رفتیم بیرون که کامی برگشت سمتم.
من: هوم؟ چیزی شده؟
کامی: خودت میدونی، بحثمون شده.
یه لبخند گشاد زدم و گفتم:
آره متوجه شدم.
به زانوش اشاره کردم.
کامی: واسه همینه که گفتم بیای اینجا، ازت یه سوالی دارم.
من: جانم بگو.
کامی: تو وقتی میرفتی کاراته یاد میگرفتی، جون من راستشو بگو بهارو با خودت برده بودی؟
من: مسخره، منو بلند کردی که بیای این سوالو ازم بپرسی.
کامی: آخه ندیدی چطوری زد. بابا پام داغون شده، ببین.
دولا شد و شلوارکشو زد بالا، راست میگفت یه توپ زیر زانوش درست شده بود.
من: لابد حقت بوده که زدتت دیگه.
کامی: بابا کدوم حق؟ توقع داره من همش پیشش باشم. خوب اومدیم مسافرت که خوش باشیم، با بچه ها باشیم. نه همش با هم.
یه ابورمو انداختم بالا.
من: خوبه خوبه، دیگه چی؟ اون موقعها که محلت نمیذاشت خوب پشت سرش میدویدی و هرجا که میرفت دنبالش میرفتی که فقط پنج دقیقه بیشتر ببینیش. حالا که مال تو شده، دوستات واجب شدن. واقعا شما مردا خجالت نمیکشین؟ با دل دختر مردم بازی میکنید که چی بشه آخه؟ تو مثلا نامزدشی، عشقشی. خوب معلومه که توقع داره بیشتر وقتشو با تو باشه. خوب راست میگه دیگه، از روزی که اومدیم چسبیدی به این کیارش و خشایار، همش با هم تنهایی میرید اینور و اونور. ببین تو دیگه اون کامی مجرد سابق نیستی، تو الان نامزد داری، مسئولیت داری. اینقدر خودخواه نباش، ازدواج یعنی از خود گذشتگی. یعنی اینکه هرچی که به صلاح دوتاتونه انجام بدی. نه اینکه فقط به فکر صلاح خودت باشی. اصلا برو گمشو اعصابمو خورد کردی ایکبیری. )یه کف مرتب به افتخار آوا خانم(
کامی داشت با دهن باز نگاهم میکرد.
من: چیه؟ آدم ندیدی؟
کامی: آوا حواست بود چی گفتی؟ همش خودت حرف زدی. من که چیزی نگفتم که میگی اعصابمو خورد کردی.
خنده م گرفته بود، به زور جلوی خودمو گرفتم. با اخم داشتم نگاهش میکردم.
کامی: ولی آوا تو راست میگی. یادم رفته بود که چقدر بهارو دوست دارم. مرسی آوا از حرفات.
اومد گونمو بوسید که یه صدا از پشت سرمون شنیدیم. برگشتم عقبو نگاه کردم، محسن بود. دوتاییمون مثل برق گرفته ها پریدیم هوا. به محسن نگاه کردم، از قیافه ش چیزی معلوم نبود.کامی من من کنان شروع کرد به حرف زدن.
کامی: محسن، من، آوا، ما، پام، بهار.
برگشتم یکی زدم پس گردنش.
کامی: دستت درد نکنه سوزنم گیر کرده بود نمیتونستم حرف بزنم.
یکی دیگه زدم پس گردنش.
کامی: آره، محسن، من خواهرانه سرشو بوسیدم. نه منظورم اینه که برادرانه لبشو بوسیدم.
برگشتم با چشمهای گرد شده نگاهش کردم، چی داشت میگفت این؟
کامی:ای وای خاک عالم. نه یعنی لبش منو بوسید، نه نه من لبشو بوسیدم. ای وااای.
وایساد و چندتا نفس عمیق کشید. بدبخت شدیم رفت. کامی با حالت زار شروع کرد به حرف زدن.
کامی: خدایا، چی میشد قدرت غیب شدن بهم میدادی که من الان اینجوری مثل خر توی گل گیر نمیکردم.
یهو با صدای خندهٔ محسن برگشتیم با تعجب نگاهش کردیم. محسن دستش روی شکمش بود و داشت بلند بلند میخندید. اولین بار بود که میدیدم محسن اینجوری بخنده. کامی که انگار خیالش از بابت محسن راحت شده بود رفت پیشش و ماچش کرد.
کامی: چاکریم حاجی. بخدا داشتی سکته م میدادی، دفعه دیگه از این شوخیا نکنیا. دلم ریخت.
محسن اخم کرد و گفت:
کی شوخی کرد؟ مگه من با تو شوخی دارم؟
کامی مثل بادکنک بادش خالی شد که باز محسن شروع کرد به خندیدن.
محسن: شوخی کردم داداش. من اومده بودم موبایل آوا رو بیارم، داشت زنگ میخورد. بعد دیدمتون، خواستم یکم سر کارتون بذارم.
اِاِاِ ، پررو رو ببین. از اون موقع داشت ما رو میدید. دولا شدم و دمپاییم رو در آوردم و پرت کردم سمت محسن که جا خالی داد. با چشمهای گشاد شده داشت نگاهم میکرد.
من: زدی زهرمونو ترکوندی حالا نشستی میخندی، صبر کن من حال تو رو که میگیرم.
حمله کردم سمتش که با خنده پا به فرار گذاشت. اینقدر دویدیم تا رسیدیم سمت ساحل. دیگه نفسم بند اومده بود. نشستم روی زمین تا نفس تازه کنم که با لبخند گشادی اومد کنارم.
من: اِاِاِاِ،میخندی؟ باید پاپیون ببندی.
محسن همینجور داشت میخندید. دستمو پر شن کردم و با یه حرکت غافلگیر کننده یقهٔ محسنو گرفتم و شنها رو ریختم توی لباسش. چشمهای محسن از حد معمول گشادتر شده بود. دیدم اوضاع خطریه، فرارو بر قرار ترجیح دادم. نزدیکای ویلا بودیم که محسن بهم رسید و دستمو کشید.
من: محسن ول کن،ای وای یکی میبینه بد میشه.
محسن: کی رو میخوای بترسونی؟ خوب ببینن. از کی تا حالا تو به این چیزا اهمیت میدی؟
داشت منو میکشید سمت ساحل که یه جیغ بنفش کشیدم. محسن با تعجب برگشت نگاهم کرد. منم از موقعیت استفاده کردم و دستمو از دستش بیرون کشیدم و رفتم سمت در ویلا. وقتی داشتم داخل میشدم برگشتم براش زبون در آوردم و پریدم داخل. یهو کامی جلوم ظاهر شد.
کامی: یکی اومده تو رو ببینه.
من: کیه؟
محسن اومد تو.
کامی:نمیدونم، میگه با تو کار داره.
به سمت پذیرایی اشاره کرد، یه خانم با موهای تقریبا بلند مشکی که یکم فرداشت نشسته بود روی مبل. رفتم پشت سرش.
من: سلام، ببخشید با من کار داشتید؟
ولی اصلا تکون نخورد، انگار صدامو نمیشنید.
من: ببخشید خانم، با من کاری داشتید؟
یهو برگشت عقب، با دیدن قیافه ش یه جیغی کشیدم و پریدم عقب. محسن اومد نزدیکم. اینی که من فکر میکردم خانمه، یه مرد ریشوئه که.
مرد ریشو: دستت درد نکنه، حالا دیگه از قیافه من میترسی آره؟
چقدر صداش آشناست، به قیافه ش دقیق شدم. باز از خوشحالی جیغ زدم که محسن آروم زد به کمرم و گفت:
آروم.
ولی من اهمیت ندادم و بلند گفتم:
امیــــــــــــــــر. کجایی تو پسر؟ واای امیر چقدر عوض شدی. این موها چیه آخه؟ فکر کردم خانمی.
امیر: آره شنیدم بهم گفتی خانم.
خندیدم و گفتم:
پس زنت کوو؟ بخدا دلم براتون یه ذره شده بود.
امیر: شبنم نتونست بیاد، آخه ۳ ماهه بارداره.
من: بگو بخدا. واای جانم. پس یعنی من دارم عمه میشم.
میلاد: عمه چیه بابا؟ من هنوز ازدواج نکردم از کجا واست بچه بیارم آخه؟
امیر پسر یکی از دوستهای بابا بود. امیر و خانواده ش تنها کسایی بودن که من باهاشون خوب بودم و مثل بقیهٔ دوستهای بابا ازشون بدم نمیومد. چند سالی میشد که امیر همراه زنش رفته بودن ونکوور. تا شب امیر پیشمون بود و شب برگشت تهران، چون شبنم تنها بود. بهار همچنان محل کامی نمیذاشت و کامی همش دور و برش بود. فردا صبحش همه به سمت تهران حرکت کردیم. ظهر با سر و صدا وارد خونه شدم. خاله و صغری خانومو غرق بوسه کردم. خیلی دلم براشون تنگ شده بود. بابا هنوز سر کار بود.
داشتیم از سفرمون تعریف میکردیم که بابا هم از راه رسید. میلاد واسهٔ اذیت کردنم اومد مثلا زودتر بره بغل بابا، منم پریدم از گردنش آویزون شدم که افتاد و با قالیمون یکی شد. منم قشنگ پا گذاشتم روی کمرش و از روش رد شدم. پریدم بغل بابا و خودمو لوس کردم واسش.
من: دلم برات تنگ شده بود تام کروز خودم. دفعه دیگه تنهام نذاریها.
بابا با خنده گفت:
ای شیطون، تو منو تنها گذشتی حالا میگی من تنهات نذارم؟
من: آخه من بهتون گفتم بیایید، چرا نیومدید؟
بابا: کارا رو چیکار باید میکردم آوای بابا؟ خوب خوش گذشت؟
من: آره جاتون خالی.
میلاد همینجور که دراز کشیده بود گفت:
بابا بخدا من اینجا مردم، یکی نمیاد به من بدبخت کمک کنه.
اونروز با شوخی ناهار خوردیم. عصر از خستگی غش کردم. وقتی بیدار شدم زود رفتم دوش گرفتم و آماده شدم. تحویل سال ساعت نٔه شب بود. لباس قرمز و سفید پوشیدم و یه رژ قرمز زدم. رفتم به خاله و صغری خانم کمک کردم و سفره هفت سین رو چیدیم. محسن که اومد پایین دیدم تی شرت مشکی تنشه. اخم کردم و جوری که خاله اینا متوجه نشن اشاره کردم که بره عوض کنه. ولی محسن محل نذاشت. پاشدم رفتم بالا توی اتاقش. کمدشو باز کردم و داشتم توی لباسهاش میگشتم که اومد توی اتاق.
محسن: تو خوشت میاد کسی بیاد توی کمدت بگرده؟
من: اگه مجبورش کنم آره. حالا مگه چیه؟ گنج قایم کردی؟
محسن: نه، ولی درست نیست.
من: از چی میترسی؟ که لباس زیرتو ببینم؟ بابا انگار یادت رفته توی شمال، با حوله... بقیشو میخوای بگم؟
محسن: چرا حرف در میاری؟ تو که چشمهات بسته بود، اصلا چی دیدی؟
من: خوب حالا، مهم اینه که من دوست دخترتم و حلاله.
ریز خندیدم.
من: آهان، ایناهاش.
یه تی شرت آبی روشن گرفتم سمتش.
محسن: اینو بپوشم؟
من: آره، چیه این، مشکی پوشیدی؟ کسی شب عید مشکی میپوشه؟
محسن: من نمیدونم تو با مشکی چه مشکلی داری. من ندیدم یه بار کامل مشکی بپوشی.
من: آخه من جوونم و سلیقمم مثل جووناست، مثل تو که پیر نیستم. بابا بزرگ حالا اینو زود بپوش و بیا پایین.
زود از اتاق رفتم بیرون تا گیرم نندازه و چیزی بگه. من اصلا آدم خجالتی نیستم، تا میتونمم محسنو اذیت میکنم و بهش تیکه میندازم. ولی همین که محسن بهم نزدیک میشه من چند رنگ عوض میکنم و خیس عرق میشم.
موقع تحویل سال همه دور هم بودیم و مشغول دعا کردن بودیم. امسال بهترین سال زندگیم بود. با بابام آشتی کردم، میلاد از همیشه بهم نزدیکتره، طعم مادر داشتن با بودن خاله و صغری خانومو دارم میچشم، از همه مهمتر داشتن کسی که باعث اینهمه تغییر توی زندگی من شده، محسن. کسی که عاشقشم، میپرستمش.
اونشب محسن منو شوکه کرد، چون عیدی بهم یه ساعت مارک دار خوشگل داد.

Signature
     
#50 | Posted: 20 Sep 2013 11:19 | Edited By: paridarya461
*****
با محسن سوار ماشین شدیم و سمت خونه حرکت کردیم. الان آخرهای تابستونه و امروز تولد من هست . اخم کردم و دست به سینه نشستم، آخه محسن یادش رفته. دلم میخواد فقط گریه کنم.
به خونه رسیدیم ، با بغض توی اتاقم رفتم. کیفمو انداختم روی تخت و روی زمین نشستم . چشمم به یه چیزی روی تخت خورد. با تعجب بلند شدم رفتم روی تخت نشستم، یه بسته کادو بود. وای نکنه باز از طرف بشیری باشه و ایندفعه سر خر توش باشه. از این فکر از تخت دور شدم.
بسته خیلی بزرگ بود، رنگ صورتی و آبی روشن بود. نکنه بشیری میخواد اینجوری منو گول بزنه تا درشو باز کنم. نه من بازش نمیکنم، میترسم. محسنو صدا میکنم.
من: محســـــــــن.
محسن: جانم.
مثل فنر پریدم تو هوا، این کی اومد.
من: تو اینجا بودی؟
محسن: آره.
به تخت اشاره کردم .
من: میترسم بازش کنم.
محسن خیلی ریلکس گفت:
ترس که نداره .
باتعجب نگاهش کردم، یعنی چی ترس نداره؟
با فکری قند تو دلم آب شد. یعنی این کادو از طرف محسنه؟ پریدم روی تخت و آروم درشو باز کردم. وای چی میدیدم، دوتا همستر کوچیک. یکی سفید با خط خاکستری روی کمرش، یکیشم خاکستری با خط مشکی روی کمرش.
آروم دست بردم و یکی شو گرفتم توی دستم، واای چقدر نرمه مثل پنبه میمونه.
محسن: تولدت مبارک آوای من.
برگشتم به محسن نگاه کردم که داشت با لبخند نگاهم میکرد. همسترو گذاشتم سر جاش و با دو سمت محسن رفتم. نزدیکش که شدم تو بغلش پریدم. گونه هاش را بوسیدم.
من: مرسی محسن، خیلی خوشگلن. من فکر کردم که تولدمه را یادت رفته .
محسن گونمو بوسید و گفت:
مگه میشه تولد شیطونی مثل تورو فراموش کنم.
من: نگاه کن تورو خدا، همه میگن فرشته وعشقم و زنم و نامزدم و دوست دخترم. مال ما میگه شیطون.ای خدا، بازم شکرت.
محسن توی بغل گرفتم و منو چرخوند توی هوا. وقتی وایساد سرم گیج میرفت.
محسن: تو اگه فرشته بودی برام فرقی با دخترهای دیگه نداشتی، چونکه شیطونی دوست دارم.
بعد دستمو گرفت و با هم سمت همسترا رفتیم. نشستیم روی تخت و غرق تماشاشون شدم.
محسن: خوب اسماشونو چی میخوای بذاری؟
من: اممم، آهان. اگور و پگور.
محسن پقی زد خنده.
محسن: اگور و پگور؟ اینا رو از کجا آوردی؟
من: واه، توی کارتون عصر یخبندان بود دیگه.
محسن باز غش غش شروع کرد به خندیدن. بعد به زور شروع کرد به حرف زدن.
محسن: آوا بس که توی خونهٔ ما کارتون دیدی دیگه همشو حفظی.
من: خوب حالا مگه چیه؟ من کارتون دوست دارم. اتفاقا تو هم باید ببینی، خیلی باحالن.
محسن: من با این هیکلم بشینم کارتون ببینم؟
یه نگاهی بهش انداختمو محسنو تصور کردم که داره کارتون میبینه. با این فکر منم زدم زیر خنده، محسنم داشت میخندید. خندمون که تمومشد دیدم محسن دستمو گرفت. برگشتم بهش نگاه کردم که یه جعبه گذاشت روی پام.
با تعجب گفتم: این چیه؟
محسن: این هدیه اصلی که برات آوردم.
من: محسن لازم نبود اینقدر خرج کنی، همون که به فکرم بودی کافی بود.
محسن: آره دیدم چطور اخم کرده بودی.
من: آخه تو حتی به روی خودتم نیاوردی که تولدمه.
محسن: خوب باید سورپریز می شدی دیگه. حالا اینو باز کن ببینم خوشت میاد یا نه.
در جعبه رو باز کردم، وای خدای من یه گردنبند به شکل سنجاقک که روش نگین آبی خوشگل بود.
من: وای محسن دیوونم کردی. خیلی خوشگله.
محسن گردنبندو برداشت و ازم خواست که موهامو بالا بگیرم تا برام ببنده.
محسن: قابلتو نداره عزیزم.
پیشنیمو بوسید و رفت عقب به گردنبندم نگاه کرد. بلند شدم و خودمو توی آینه نگاه کردم، واقعا سلیقش حرف نداشت.
محسن: آوا زود آماده شو باید بیرون بریم .
من: بگو بخداااااا، کجا؟
محسن: این دیگه سورپریزه.
رفتم نزدیک و لبمو مثل نی نی ها برچیدم.
من: محسن بگو دیگه.
محسن ابروهاشو انداخت بالا و گفت:
نوچ.
من: زهر مار. خوب نگو. حالا برو بیرون تا لباس عوض کنم.
محسن: این ابراز علاقت منو کشته.
براش زبون در آوردم و گفتم:
از خودت یاد گرفتم سرگرد جان.
محسن با خنده از اتاق رفت بیرون. منم زود رفتم سمت کمدم و هرچی لباس بود بیرون ریختم .
کدومو بپوشم؟
چشمم به مانتویی افتاد که محسن برام خریده بود. جدیداً خدا رو شکر محسن با محبت شده بود و هر از گاهی ابراز علاقه میکرد. خدا روشکر. ولی نمیدونم این کی میخواد بره از بابام منو خواستگاری کنه. از خدا که پنهون نیست از شما چه پنهون، من بعضی موقعها کنترلمو از دست میدم. ولی زود جلوی خودمو میگیرم.
نفس صدا داری کشیدم و شروع کردم به لباس عوض کردم. خوب حالا شالمو هم اونی که محسن برام گرفت میپوشم، ساعتی که بهم عیدی داد هم بستم به دستم . آرایشم که داشتم فقط یکم رژ گونه زدم و رژ لبمو درست کردم. اینم از عطر. خوب من آمادم. درو باز کردم که برم یهو یادم اومد کفش پام نیست. برگشتم و از توی جا کفشیم مثل همیشه کفش پاشنه بلندمو برداشتم. خوب پیش به سوی رمانتیک ترین تولد.
با محسن و میلاد سوار ماشین شدیم و محسن حرکت کرد. ایندفعه خود محسن یه آهنگ شاد گذاشت و هر از گاهی همراه خواننده زیر لب میخوند. جلو یه کافی شاپ خیلی باکلاس پارک کرد. پیاده شدیم و با هم رفتیم سمت در، تا درو باز کردم یهو دیدم صدای گیتار و خوندن تولد تولد اومد. با تعجب به بچه های کلاس نگاه کردم. به میلاد نگاه کردم که مثل من شوکه شده بود. بعد نگاهمو سمت بهار که داشت بهمون نزدیک می شد کردم.
بهار: تولدتون مبارک دوقلوهای خوشتیپ.
بعد اومد بغلم کرد.
من: وای بهار، واقعا سورپریزم کردید.
بهار: اینا همش کار آقا محسنه. ما فقط جمع شدیم و کیک رو آوردیم. بقیش با محسن بود.
بچه ها دونه دونه اومدن به من و میلاد تبریک گفتن. بعد نوبت من و میلاد بود که به هم تبریک بگیم. میلاد اومد بغلم کرد.
میلاد: تولدت مبارک خواهر گلم.
من: تولد تو هم مبارک داداش جونم.
همه نشستیم و بگو بخند شروع شد. بعدش کیک رو آوردن و کلی ازمون عکس گرفتن. حالا هرچی شمعا رو فوت میکردیم خاموش نمیشد. دیگه نفسی برامون نمونده بود. آخرش اعصابم خورد شد و شمعا رو در آوردم و قشنگ انداختم توی نوشیدنی کامی. کامی بیچاره چشمهاش چهارتا شد. اگه خودمون تنها بودیم که حتما تلافی شو سرم در میاورد. کیک که خوردیم نوبت کادوها شد.بچه ها برام سنگ تموم گذاشته بودن و خیلی چیزهای جالبی برام آوردن. ولی از همش جالبتر کادو کیارش بود. کادو کیارش یه جفت گوشواره با نگینهای خوشگل که برق میزدن بود. معلوم بود که خیلی گرون قیمته. همه دهنا باز مونده بود که چرا کیارش همچین کادویی بهم داده. برگشتم سمتش که داشت با لبخند نگاهم میکرد.
کیارش: پسندیدی؟
من: دستتون درد نکنه، واقعا شرمندم کردید.
کیارش: قابل تورو نداره آوا جان.
بدون اینکه چیزی بگم لبخند زدم. برگشتم به محسن یه دوتا صندلی اونورتر نشسته بود نگاه کردم که با چیزی که دیدم اعصابم بهم ریخت. این سولماز پرو باز رفته بود پیش محسن و بهش چسبیده بود و در گوشش حرف میزد که نفس هاشونم به هم میخورد. آمپرم زده بود بالا،محسن به من اجازه نمیداد تا ده قدمیش بهش نزدیک بشم، اونوقت اجازه داده این ایکبیری اینقدر بهش نزدیک بشه؟ تازه خودشو هم عقب نمیکشه. با صدای کیارش به خودم اومدم.
کیارش: آوا حالت خوبه؟
من: هوم؟ آره آره خوبم.
کیارش بهم نگاه کرد، انگار میخواست افکارمو بخونه.
کیارش: آوا میخواستم در مورد یه چیزی باهات صحبت کنم.
من: جانم بفرمایید.
کیارش: آوا تو از من بدت میاد؟
برگشتم با تعجب زل زدم به قیافه ش.
من: نه. چرا اینطوری فکر میکنی؟
کیارش: آخه تو برعکس دخترهای دیگه سعی نمیکنی بهم نزدیک بشی یا باهام حرف بزنی. این من بودم که همیشه بهت نزدیک میشدم.
واا، یه چیزیش میشه. چقدر هم به خوشگلیش مینازه. بابا اعتماد به نفس.
ولی خداییش خوشگل بود. دقیق به قیافه ش نگاه کردم. چشمهای کشیده و خاکستری که خیلی روشن بود و با پوست برنزه ش بیشتر به چشم میومد و جذابش کرده بود. بینی ش قلمی و مردونه بود. نگاهم رفت به لبش، لبش باریک بود. ولی به قیافه استخونیش میومد. تیپشم که خوب بود، بیشتر وقتها مثل امروز خاکستری میپوشید که بارنگ چشمهاش همخونی جالبی داشت. واقعا چرا من ازش دوری میکردم؟ خوب معلومه، چون که من محسنو دوست دارم.
کیارش: آوا حواست کجاست؟
من: ببخشید یه لحظه رفتم توی فکر.
کیارش: میدونی، همین بی محلیهای تو باعث میشه که من ازت خوشم بیاد و خودم بهت نزدیک بشم.
من که نمیدونستم چی بگم الکی گفتم:
خوب.
کیارش: راستش، میخواستم که اگه اجازه بدی با خانواده م بیام خونه تون برای خواستگاری.
من: چی؟
کیارش: چرا داد میزنی؟
من: آخه فکر کردم گفتی که میخوای بیای خواستگاری.
کیارش: خوب درست شنیدی.
یه لحظه با خودم فکر کردم که چقدر زود دعام مستجاب شدا. همین چندوقت پیش بود که برای خودم و خاله دعا میکردم که پسر خوشگل بیاد خواستگاریم و از اینکه خاطرخواه نداشتم گله میکردم.
حالا چیکار کنم؟ پارسا، سهراب، این، محسن.
کیارش: خواهش میکنم فکرهاتو بکن بعد جوابتو بگو.
با صدای اهمی که از پشت سرم میومد برگشتم سمت صدا.
نزدیک بود سکته بزنم. محسن پشت سر من چیکار میکرد؟ وای از قیافه ش معلومه که همه چیزو شنیده.
ای انشاالله کچلی بگیری کیارش که باعث بدبختیم شدی.
به قیافهٔ جدی و اخموی محسن نگاه کردم.
من:ِ محسن تویی. نفهمیدم که اومدی.
محسن: بله متوجه شدم، بس که حواستون به آقای مؤدب پور بود و داشتید با نگاهتون میخوردینش طبیعیه که متوجه اومدن من نشدید.
انگار آب یخ ریختن روم. چی میگفت این. نگاهم سر خورد سمت سولماز که زل زده بود به من و محسن. باز آمپرم رفت بالا.
من: این چه طرز حرف زدنه؟ مگه من جای تو رو گرفتم؟
محسن دندوناشو از عصبانیت روی هم فشار داد و بازومو گرفت و بلندم کرد. رو به بچه ها کرد.
محسن: یه لحظه با اجازه تون ما الان میایم.
بعد هم خودش رفت از کافی شاپ بیرون. منم با عصبانیت رفتم دنبالش. یکم اونورتر وایساده بود زود رفتم پیشش.
من: تو به چه حقی با من اینجوری صحبت میکنی؟
محسن: یعنی چی به چه حقی؟ الان شد چه حقی؟ اون موقعها که خوب شوهرم شوهرم میکردی.
مخم سوت کشید، اصلا باور نمیکردم این محسن باشه که اینجوری داره حرف میزنه.
من: اون موقع تو نچسبیده بودی به صورت دختر نامحرمو باهاش لاس بزنی.
یهو محسن مثل اژدها شد و یه قدم اومد سمتم ولی من تکون نخوردم، همینجور سرمو بالا گرفته بودم و بهش نگاه میکردم.

Signature
     
صفحه  صفحه 5 از 6:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / Bodyguard | باديگارد بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites