تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

Snow White | سفيد برفى

صفحه  صفحه 2 از 6:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  پسین »  
#11 | Posted: 25 Sep 2013 21:30
فصل ۶

سمانه خانم با صدای بلند خندید و گفت:
واییییییییییییییی خدا مرگم بده ببین چه عروسی درست کردم
نرگس بلند خندید و گفت:
اوا سمانه جون فکر شبشو نکردی هااااااااااا
بابا با این شکلی که تو درستش کردی این تا فردا صبح تلف میشه
همه خندیدن و من سرمو انداختم پایین
اون روز که با توهان رفتیم ویلا
کلی بهم خوش گذشت .خیلی جای قشنگی بود و من قبول کردم عروسیمون اونجا باشه
وقتی رسیدم خونه
با کلی ذوق و شوق همه چیزو درباره ی ویلا برای نرگس تعریف کردم
اون شب از بس خسته بودم سرم و رو بالشت نذاشته بودم که خوابم برد
فرداش با نرگس رفتیم و براش لباس خریدیم
یه کت دامن شیری رنگ که خیلی هم به نرگس می یومد
از اون موقع تا همین امروز انقدر استرس داشتم که نمی دونم چطوری روزا گذشت
تو این دو هفته بقیه ی خرید هارو با توهان انجام دادیم .
تو ایینه به خودم نگاه کردم
واقعا شکل ماه شده بودم
سایه ی صورتی رنگی به چشمم زده بودن که رنگ سبز چشمامو بیشتر نشون می داد
ابروهام از همیشه نازک تر شده بود
لب هام با رژ صورتی ملایمی پوشیده شده بود
واقعا خوشگل شده بودم
ولی...........................
درسته لبام می خندید ولی چشمام غمگین بود
همیشه دلم می خواست اولین کسی که منو تو لباس عروسی می بینه شوهری باشه که قلبم برای اون بزنه
ولی حالا................
بیخیال بابا خودمو عشق هست .شکل گل شدم
به نرگس نگاه کردم
اونم خیلی خوشگل شده بود
با اینکه ارایشش یخورده غلیظ بود ولی بهش می یومد
تو همین حین سمانه خانم ارایشگرم اومد کنارم ایستاد و گفت:
به به شاه دوماد اومد خانوما
زنای توی ارایشگاه کل کشیدن
در همین حین تارا اومد تو ارایشگاه با شیطنت خاص خودش گفت:
به به سلام زن داداش گل خودم .خیلی خوش اومدم من .چقدر همه منو تحویل می گیرن
بعد اومد طرف منو با بهت بهم نگاه کرد و با تعجب پرسید:
ببخشید خانم خوشگله شما این زن داداش بدترکیب من و ندیدین ؟
با مشت زدم تو بازوش و گفتم:
گمشو دیوونه
_خندید و گفت:
پدر سوخته چه خوشگل شدی ......................فکر داداش منو نمی کنی؟
با عصبانیت نگاش کردم که خودش با ترس ادامه داد:
بیچاره داداشم
کفش پاشنه بلندم و از پام دراوردم و به سمتش گرفتم که خودش چند قدم رفت عقب و گفت:
غلط کردم..................ببخشید
گلیا ولی خدا وکیلی خیلی خوشگل شدی ها

سمانه خانم اومد پیشمون و گفت:
خجالت بکشین اون بنده خدا پشت در ایستاده شما دارین اینجا از هم دیگه تعریف می کنین پاشین
با کمک تارا بلند شدم
سمانه خانم یه شنل انداخت دورم و کلاهشم گذاشت رو سرم و گفت :
خوشبخت بشی عروسک
زیر لب تشکر کردم
نرگس و تارا رو سرم پول می ریختند و همه برام ارزوی خوشبختی می کردن
بالاخره از ارایشگاه اومدیم بیرون
BMW توهان و دیدم .خیلی قشنگ شده بود
ولی هرچی نگاه می کردم خودشو ندیدم
مجبوری سرم و بلند کردم و به دور و برم نگاه کردم
توهان کنار ماشین ایستاده بود و به من خیره شده بود
چقدر من کورم.ادم به این گنده گی رو ندیدم
همینطور بهم خیره شده بود.تعجب تو چشماش موج می زد
نگاهش بدجوری اذیتم می کرد
تارا بهم نگاه کردو گفت:
می دونی چرا اینطوری نگات می کنه؟
_نه چرا؟
_بخاطر اینکه شکل اهو شدی
اونم توی عروسیشون همینطوری ارایش شده بود
ناراحت شدم.دلم گرفت.چرا دوست داشتم بخاطر زیبایی خودم بهم خیره بشه؟
چقدر من احمقم که همچین فکری کردم
با ناراحتی رفتم سمت توهان
خدارو شکر توهان به فیلم بردارا گفته بود از ارایشگاه فیلم برداری نکنن
توهان اومد جلوم و زیر گوشم گفت:
خوشگل شدیا جوجو کوچولو
نمی دونم چرا بیشتر ناراحت شدم.می خواستم حرصشو دربیارم بخاطر همین بلند گفتم:
خوب بالاخره منم باید یه جفت برا اینده ام پیدا کنم دیگه.می خوام شوهر کنم باید خوشگل باشم
بعد رفتم سمت در ماشین که توهان از پشت دستمو گرفت و گفت:
ببین فعلا من شوهرتم هیچ کاری هم نمی تونی تو خونه ی من بکنی فهمیدی؟
_اگه نفهمیده باشم چی؟
_اونوقت جوری بهت حالی می کنمت که بگی غلط کردم
_اخ اخ اخ ترسیدم.ببین داره تموم تنم می لرزه ببین دارم می لرزم .چرا اینا رو میگی فکر نمی کنی من از ترس سکته می کنم
بعد دستمو از تو دستش بیرون اوردم و سوار ماشین شدم
خوشحال بودم که تونستم عصبیش کنم
ایول به خودم
سوار شد و با کلافگی دستشو کرد توی موهای خوش فرمش
راه افتاد
یه 20 دیقه ای میشد که تو راه بودیم
از صبح کله سحر تو ارایشگاه بودم
داشتم از خستگی می مردم.
خیابونم که ماشالله ..........
بالاخره رسیدیم
ساعت 6 بود
با این ترافیک 1 ساعت رسیده بودیم
عروسی ساعت 7 شروع می شد
پس تقریبا به موقع رسیده بودیم
فیلم بردار دم در ایستاده بود
اومد سمت ما و با گفتن چندتا کار که هیچیشم نفهمیدم رفت عقب و دوربینشو زوم کرد رو من و توهان
توهان دستمو گرفت و اروم بردتم بسمت باغ
صدای تارا که داد می زد
اومدن
رو شنیدم
پس از ما زودتر رسیده بودن
باغ خیلی قشنگ شده بود
توی استخر کلی شمع گذاشته بودن
واقعا عالی شده بود
بسمت ساختمون رفتیم
تا داخل شدیم یه جمعیت به سمتمون هجوم اوردن
اذر جون اومد سمتم گونم و بوسید و شنل رو ازم گرفت
توهان به شونه های لختم خیره شد
سریع شال و انداختم رو شونه هام
لبخندی به روم زد و زمزمه کرد:
اینطوری خوشگل تری
این دفعه خوشحال شدم و زیر لب گفتم:
ممنون
با هم رفتیم به سمت جایگاهمون
نشستیم
قرار بود برای عقد فقط دوتا خانواده باشن و برای عروسی بقیه ی مهمونا بیان
اذر جون و نرگس پارچه رو بالای سرمون نگه داشتن و تارا شروع کرد به قند سابیدن
حاج اقا روبرومون نشست و شروع کرد :
بسم الله الرحمان الرحیم
سرکار خانوم گلیا امیدی فرزند محمد ایا وکیلم شما رو به عقد دائم اقای امیر توهان راد فرزند کامیار با مهریه ی معلوم یک جلد کلام الله مجید یک جفت ایینه و شمعدان و تعداد 1500 سکه ی بهار ازادی دربیاورم ؟
صدای نرگس و شنیدم که با خنده می گفت :
عروس رفته گل بچینه
حاج اقا دوباره گفت :
سرکار خانوم گلیا امیدی برای بار دوم می پرسم ایا وکیلم ؟
این دفعه صدای اذر جون بلند شد :
عروس رفته گلاب بیاره
جاج اقا با خنده گفت :
نه مثل اینکه عروس خانوم و کلا از مجلس بیرون انداختین .خوب عروس خانوم اگه همه کاراتو کردی این اقا داماد و بیشتر از این منتظر نذار
برای بار سوم می پرسم ایا وکیلم ؟
به توهان نگاه کردم . قلبم با سرعت می زد .
توهان دستم و گرفت و اروم گفت :
اروم باش .فقط بگو
چشمام و بستم و با صدای لرزونی گفتم :
با اجازه ی برادرم و بقیه ی بزرگترا بله
صدای کل کشیدن نرگس و بقیه تو گوشم پیچید
تموم شده بود .من الان زن توهان بودم .
تک تک می اومدن و بغلمون می کردن و تبریک می گفتن .
اذر جون گردنبند قشنگی رو به گردنم بست و گفت :
مبارکت باشه عروس گلم .
خشایار و نرگس اومدن طرفمون .خشایار ساعت خوش فرمی رو که برای توهان خریده بود داد دستش و مردونه باهاش دست داد و گفت :
مواظبش باش
بعد اومد طرفم و محکم بغلم کرد و گفت :
خوشبخت شی کوچولو
از بغل خشایار اومدن بیرون .بغض کرده بودم
سنگینی نگاهی رو رو خودم حس کردم
سرمو برگردوندم
طاها بود
داشت با لبخند نگام می کرد
خودم برای عروسی دعوتش کردم
تا بهش گفتم دارم ازدواج می کنم صدای همیشه خندونش غمگین شد
نمی دونم چرا؟
ولی می دونستم دلم نمی خواد طاها ناراحت باشه

تقریبا به سمت طاها پرواز کردم و خودمو انداختم تو بغلش
تنها مردی که بعد از خشایار بغلش کرده بودم طاها بود
محکم فشارش دادم و گفتم:
خیلی بی معرفت
_تازه شدم مثل تو
به چشمای مشکی همیشه شیطونش که غم عجیبی توش بود نگاه کردم
به لحن همیشه شادش که توش بغض بود گوش دادم
منو از خودش جدا کرد و با لبخند تلخی نگام کردو گفت:
خوشگل تر شدی سفید برفی .از همیشه خانم تر شدی .سفید برفی کوچولوصدای توهان باعث شد برگردم به عقب:
سفید برفی؟
با ترس به چشمای عصبی توهان که به طاها خیره شده بود نگاه کردم
نمی دونم چرا به تته پته افتاده بودم نمی تونستم حرف یزنم
طاها رفت جلو و با توهان مردونه دست داد و گفت:
سلام طاها هستم دوست و هم محله ای قدیمیه خشایار و گلیا
توهان سرد گفت:
خوشبختم
طاها رو کرد به من و گفت:
خوب عزیزم من دیگه باید برم .می رم پیش خشایار .قربونت بشم
اومد جلو گونمو محکم بوسید و بعد زیر چشمی به توهان نگاه کرد و چشمکی به من زد
خنده ام گرفت
می خواست توهان و عصبی کنه که البته موفق شد
رگ گردنه توهان زده بود بیرون
طاها رفت و توهان دستمو محکم کشید
تقریبا داد زدم:
اییییییی چته ؟دستم شکست
_ساکت باش گلیا
که سفید برفی اره؟؟؟؟؟؟؟؟
_اره خیلی ها منو اینطوری صدا می کنن از جمله........
پرید وسط حرفم و گفت:
خیلی ها غلط می کنن باتو
_درست حرف بزن
_اگه نزنم ؟
_خودم خفت می کنم
_برو جوجه .برو با هم قده خودت بازی کن
_امیدوارم بمیری
_امین
_الهی خودم خرمای مراسمت و بپزم
_من تا تورو کفن نکنم هیچ جا نمی رم
همینطور نشسته بودیم و کل کل می کردیم
نرگس اومد طرفمون و گفت :
بچه ها خدایی نکرده نمی خواین برقصین
با تعجب گفتم:
رقص؟
_پ ن پ .مثلا عروسی شماستااااااااااا
توهان رو کرد به نرگس و گفت:
چشم نرگس خانوم یه ذره دیر تر میایم
نرگس رفت

توهان اروم دستمو گرفت و گفت :
معذرت می خوام نمی خواستم ناراحت بشی
بدون هیچ حرفی سرمو تکون دادم
توهان بلند خندید و گفت:
گلیا تو بلدی تانگو برقصی؟
_نه .
_خوب ولی الان باید برقصی
_یعنی چی؟
_یعنی تو نمی دونی عروس دوماد باید تو عروسیشون تانگو برقصن؟
_نه
با دستش زد تو سرش و گفت:
خاک بر سر من با این زن انتخاب کردنم
با عصبانیت گفتم:
من اگه خیلی کارا رو بلد نیستم بهر از اینه که مثل اه.............
وسط حرفم پرید و گفت:
هوییییییییییی اگه اسمش و بیاری به خدا قسم زندت نمی ذارم
ساکت شدم و تو صندلیم فرو رفتم
توهان با صدای ارومی گفت:
عیبی نداره .فقط هرکاری من می کنم توام بکن.قدم اشتباه بر ندار و حرکت اضافی ام نکن
به ارومی گفتم:
باشه
_راستی یه چیزی رو یادم رفت بهت بگم
برگشتم و بهش نگاه کردم .با شیطنت نگام می کرد
باز معلوم نبود می خواد چیکار کنه
پرسیدم:
چی می خوای بگی؟
سرشو تکیه داد به صندلی و گفت:
خیلی ............خیلی ...............خیلی ...........
خیلی................خیلی.................. .خیلی......................
همینطور داشت می گفت خیلی ..............که عصبانی شدم و گفتم:
بس کن دیگه .خیلی چی؟
لبخند شیطونی زد و ادامه داد:
خیلی ...........خیلی ............خیلی ..............دیوونه ای
یعنی فکم داشت می چسبید به زمین
کلا استاد ضدحال زدن بود این بشر
_اره تازه شدم مثل تو
_منم یکی از تو دیوونه تر
_اره معلومه
بند خندید
سرم و برگردوندم .نمی دونستم باید چه جوابی بهش بدم
نرگس داشت با چشم غره نگامون می کرد
یهو یادم اومد باید می رفتیم می رقصیدیم
سریع رو کردم به توهان و گفتم:
توهان ...........توهان
_چیه ؟
_بدو دیگه.............باید بریم برقصیم
_اخ راست میگی ها .گلیا ببین خراب کاری نکنی ها
_باشه بابا .اه
_خوب دستمو بگیر
دست همو گرفتیم و به طرف وسط سالن راه افتادیم
همه دست زدن و تو یه لحظه چراغ ها خاموش شد و فقط نور شمع فضا رو روشن می کرد
خیلی رمانتیک و عاشقانه بود
توهان یه دستشو گذاشت رو کمرم و به ارومی زیر گوشم گفت:
دستاتو بذار رو شونه هام
همون کاری که گفت و انجام دادم
واقعا داشتم از خجالت می مردم
تابحال تو تمام عمرم به یه مرد انقدر نزدیک نبودم
حتی به خشایار
ممکن بود خشایار یا طاها رو بغل کنم ولی سریع ازشون جدا می شدم
الان تقریبا به توهان چسبیده بودم
نمی تونستم به چشماش نگاه کنم .سرمو گذاشتم رو سینش
اهنگ شروع شد:چقدر خوبه که تو هستی چقدر خوبه تو رو دارم
چقدر خوبه که از چشمات میتونم شعر بردارم
تو که دلواپسم میشی همه دلواپسیم میره
شاید این باسه تو زوده یا شاید باسه من دیره

واست زوده بفهمی من چرا اواره ی دردم؟
واسم دیرم از این خلوت به شهرعشق برگردم
واسم دیره پشیمون شم چه خوبه با تو شب گردی
واست زوده بفهمی که چه کاری با خودت کردی؟

لالالا لالالا لالالا

نه اینکه بی تو ممکن نیست
نه اینکه بی تو میمیرم
به قدری مسریه حالت که دارم عشق میگیرم
همه دلشوره ام از اینه که عشق اندازه ی حاله
تو جوری عاشقی کن که نفهمم عشق با کوتاهه

باست زوده بفهمی من چرا اواره ی دردم؟
باسم دیرم از این خلوت به شهرعشق برگردم
واسم دیره پشیمون شم چه خوبه با تو شب گردی
واست زوده بفهمی که چه کاری با خودت کردی؟

لالالا ...

ارامش عجیبی گرفته بودم
با تمام وجودم سرمو رو سینه ی توهان فشار می دادم .
دوست داشتم این صحنه ها واقعی باشه.دوست داشتم توهان واقعا شوهرم میشد
دوست داشتم واقعا عروسیم بود
ولی اگه عروسیم بود داماد کی بود؟
نکنه توهان...............
نه ............نه ..............برای من توهان فقط به عنوان یه پله برای رسیدن به ارزوهامو .فقط همین
می خواستم سرمو از رو سینش بلند کنم
اما ...................
     
#12 | Posted: 25 Sep 2013 21:31
اما دلم نمی اومد این پناهگاه امنی که تازه پیدا کرده بودم و از دست بدم
بالاخره اهنگ تموم شد و من مجبور شدم از سینه ی توهان دل بکنم
نمی دونم چرا نگاهمو از توهان می دزدیدم
فکر می کردم شاید از نگاهم بفهمه که تو دلم چه خبره
مهمونا دست زدن و منو توهان دوباره رفتیم سمت صندلی هامون
این دفعه تمام مهمون ها اومدن وسط سالن و دو به دو شروع به رقصیدن کردن
آدمكاي برفي آروم تر بخنديد ستاره هاي روشن چشماتونو ببنديد

يواش يواش بباريد اي قطره هاي بارون ليلاي من تو خوابه كنار بيد مجنون

نگو يه وقت كه دستات قلبمو بردن از ياد كجا رفتي عزيزم دلت منو نميخواد

تنهاي تنها موندم نمونده ديگه حرفي رفيق غصه هامن ادمكاي برفي

آدمكاي برفي آروم تر بخنديد ستاره هاي روشن چشماتونو ببنديد

يواش يواش بباريد اي قطره هاي بارون ليلاي من تو خوابه كنار بيد مجنون

نگو يه وقت كه دستات قلبمو بردن از ياد كجا رفتي عزيزم دلت منو نميخواد

تنهاي تنها موندم نمونده ديگه حرفي رفيق غصه هامن ادمكاي برفي

بی اختیار دست توهان که تو دستم بودو فشار دادم
لبخند قشنگی که چال های گونش و نشون می داد زد و محکم تر از خودم دستمو فشار داد
دردم گرفته بود .ولی درد لذت بخشی بود
نمی دونستم چم شده .نمی دونستم چه اتفاقی داره می اوفته .فقط اینو می دونستم که دارم لذت می برم.
لذتی که نمی تونستم پنهانش کنم
بالاخره وقت شام خوردن رسید و مهمونا رفتن سمت میز های غذا
خداییش اقای راد که دیگه بهش می گفتم بابایی شاهکار کرده بود
غذا های جورواجور با کلی مخلفات .
واقعا همه رو به اشتها در می اورد
با توهان به سمت میز مخصوصمون رفتیم
فیلم بردار اومد جلو مون و دوباره اون دستورای مسخره اشو شروع کرد
مگه ادم برای غذا خوردنم باید این همه ناز و ادا بیاد.اه اه ا ه

توهان اروم خندید و قاشق و گرفت جلو دهنم و گفت:
بخور .انقدرم غر نزن
همینطور که زیره لب غرغر می کردم غذارو خوردم
که فیلم بردار احمق جفت پا پرید وسط غذا خوردنم و با اون صدای لوس و احمقانش گفت:
کات ..............کات خیلی بد بود .باید با احسسساس غذا بخوری عزیزم
.یه چشمکم موقع خورن به شاه دوماد بززززززززن
دستمو گرفتم جلو دهنمو ادای بالا اوردن و در اوردم
توهان از خنده غش کرده بود
با عصبانیت ساختگی گفتم:
زهرمار .بابا این دختره ی تفلون و بیرون کن دیگه .اهههههه نمی ذاره یه لقمه از این گلوی ماموندمون پایین بره
خیر سرم می خوام غذا کوفت کنم
_خوب من چکار کنم؟باید فیلم بگیره یا نه؟
دختره ی بدترکیب دوباره اومد جلوی ما و گفت :
خوببببببب اماده شدین ؟
من نمی دونم با این همه رژ لبی که این زده ,چطوری لیاش تو صورتش سنگینی نمی کنن
توهان با خنده گفت:
بله بله اماده ایم
دوباره قاشق و گرفت جلوی صورتم و منم همونطور که خانوم ایکبیری دستور داده بودن با عشوه غذا رو جویدم و قورت دادم
دوباره صدای نحسش بلند شد:
خوببببببببب بود .خوب حالا عروس خانممممممم شما قاشق و بذارین تو دهن اقا دوماد
اه ه ه ه ه ه ه چقدر از این کارا بدم میاد
قاشق بردم بالا و گذاشتم تو دهن توهان
مثل هنیشه خیلی نرم غذا رو جوید و اهسته قورت داد
این بشر منو یاد لرد های انگلستان می نداره
مثل اونا شیک غذا می خوره
مثل اونا اروم و شمرده راه میره
مثل اونا....................
واقعا تیکه ای برا خودش
صدای این عجوزه دوباره بلند شد:
عالییییییی بود .محشرررررر حالا نوبت عسل
اخ جونننننننننن من عاشق این قسمت عروسیم .همیشه خیلی دوست داشتم انگشت یه مرد و گاز بگیرم .
کی بهتر از توهاننننننن
انگشتمو فرو بردم تو عسل و کنار لبای توهان نگهش داشتم
توهان به انگشتم و برد داخل دهنش و اروم مک زد
برا یه دیقه قلبم از کار افتاد
تمام موهای برنم خود به خود سیخ شده بود
انگشتمو از دهنش دراورد و انگشت عسلیه خودشو جلوم گرفت
هنوز تو شوک بودم
انگشتشو برد تو دهنم .نا خوداگاه محکم تر از اون چیزی که می خواستم انگشتشو گاز گرفتم
صورتش درهم رفت و رنگش قرمز شد

سریع انگشتشو از دهنم دراوردم و تند و اروم گفتم:
ببخشید
چشم غره ای بهم رفت .
بدون این که بفهمم چیکار می کنم زیر گوشش گفتم:
اصلا خوب کاری کردم که گاز گرفتم .حقت بود
کمرم و گرفت و با لبخند مصنوعی زیر گوشم زمزمه کرد:
عروس خانم خودتو برای شب اماده کن .می خوام حسابت و برسم
ترسیدم .
لحنش بوی تهدید می داد
اگه بلایی سرم می اورد چی؟؟؟؟
هیچ غلطی نمی تونست بکنه .اگه بخواد بهم نزدیک بشه انقدر جیغ می کشم که همه بریزن تو خونه
اخه دبوونه مثلا شوهرته هااااااا
یا خدا نکنه دیوونه بشه بلا ملایی سرم بیاره
با ترس به توهان نگاه کردم
داشت با یه لبخند مرموزی بهم نگاه می کرد
به ترسم غلبه کردم و با لحن تندی گفتم:
ها ؟چیه ؟خوشگل ندیدی؟
_خوشگل که زیاد دیدم .ولی عروس به این زشتی تاحالا ندیدم .
_حالا انگار خودش چه تحفه ای هست
با لحن بامزه ای گفت:
کسی چیزی گفت؟؟؟؟؟؟؟؟اها صدای باد بود
_توهان به خدا با همین دستای خودم خفت می کنم
_هه هه هه شتر در خواب بیند پنبه دانه
_توهاننننننن امیدوارم بمیری
لبخندی زد و هیچی نگفت
ساعت از 12 گذشته بود دیگه کم کم مهمونی داشت تموم میشد
مهمونا می اومدن سمتمون و بهمون تبریک می گفتن
خانواده ی عموی توهان به سمتمون اومدن
توهان و من از جامون بلند شدیم
توهان گرم عمو و زن عموش و بغل کرد
عموش اومد به سمت من و گفت:
خوشبخت بشی عزیزم
خیلی شبیه بابایی بود
مثل بابایی مهربون و خوش رفتار بود
برعکس اقای راد همسرش انقدر افاده و فیگور می اومد که حال ادم و بهم می زد
خیلی سرد و خشک گفت:
تبریک میگم
با یه لحنی درست عین لحن خودش گفتم :
خیلی ممنون
نوبت بچه هاشون رسید
دختر عموی توهان که از تارا شنیده بودم اسمش شهرزاد اومد جلو و با یه لحنی درست عین مادرش گفت:
تبریک میگم گلیا جون
_خیلی ممنون عزیزم
به لباسش نگاه کردم
این که دیگه لباس نبود .همش تور بود .ماشاالله انقدرم کوتاه و تنگ بود که........
فکر کنم می خواست بخاطر خرید پارچه زیاد تو خرج نیوفته
از این فکرم خنده ام گرفت و پوزخندی زدم
به شهرزاد که تقریبا خودشو انداخته بود تو بغل توهان نگاه کردم
حرصم گرفته بود .دختره ی عوضی
یه جوری خودشو چسبونده بود به توهان که انگار عروس ایشونه
بالاخره از توهان جدا شد و رفت سمت مامن باباش
شهریار اومد جلو و دستمو محکم فشار داد و با لحن گرمی گفت :
تبریک میگم.خوشبخت بشین
ازش بدم نمی اومد .نگاهش هنوزم ترسناک بود .ولی نمیدونم چرا ناخوداگاه بهش اعتماد داشتم
انگار که خیلی ادم خوبیه
برای یه ثانیه چشمم به توهان افتاد که داشت با نگاه وحشتناک ترسناکی به دست من که تو دست شهریار بود نگاه می کرد
یهو همه ی خاطراتی که تارا برام تعریف کرده بود اومد جلو چشمام
سریع دستمو از دست شهریار دراوردم
شهریار به توهان نگاه مسخره ای کرد و پوزخندی زد
رفت طرف توهان و دستشو دراز کرد و گفت:
تبریک میگم
به تارا نگاه کردم .با نگرانی به توهان و شهریار زل زده بود.یعنی هم اذر جون و بابایی و تارا با حالت خیلی بدی به اون دوتا خیره شده بودن
انگار می ترسیدن که هم دیگرو بکشن
به توهان نگاه کردم
تو چشماش نفرت موج می زد
شهریارم همینطور .
کاملا مشخص بود که چقدر از هم دیگه بدشون میاد

توهان خیلی سرد گفت:
ممنون
شهریار چند قدم رفت عقب دوباره رو به من کرد و با صدای خیلی ارومی گفت:
مواظب باشین گلیا خانوم.این پسر عموی من خیلی دیوونست .مراقب خودتون باشید
منظورشو نفهمیدم .ولی به شدت از حرفی که زد ترسیدم
به توهان نزدیک شدم و دستشو محکم گرفتم
توهان با عصبانیت به شهریار نگاه کرد
شهریار با لبخندی سرشو تکون داد و رفت سمت خانوادش
توهان زیر گوشم گفت:
چی زر زر می کرد
_هیچی
_گلیا منو عصبانی نکنا بهت میگم چی گفت؟
از صدای بلندش ترسیدم
به تارا نگاه کردم
داشت با ترس نگام می کرد
تا نگاه منو دید با حرکات اشاره بهم فهموند که توهان و عصبانی تر نکنم
مجبور بودم به توهان بگم شهریار بهم چی گفت وگرنه این خل و چل خون به پا می کرد
_هیچی بابا.گفت مراقب خودتون باشین
_غلط کرد .مرتیکه ی ..........
_توهان مردم دارن نگاه می کنن
_به درک نگاه کنن
تارا سریع پرید سمت ما و دست منو گرفت و گفت:
داداشی یه دیقه این عروس خوشگل و به ما قرض بده دیگه .
بعد دستمو کشید و سریع بردتم کنار دیوار
_وای گلیا.داشتم سکته می کردم .هی می گفتم اگه باهم دعواشون بشه چه خر تو خری بشه
خدا رو شکر .خدارو شکر دعوا درست نشو وگرنه حتما یکیشون اون یکی رو سر به نیست می کرد
_اره واقعا .منم ترسیده بودم .اینا واقعا انگار از هم دیگه بدشون میاد
_بدشون میاد؟ از هم متنفرن
_بیخیال بابا
به تارا نگاه کردم
خیلی خوشگل شده بود
یه لباس شب مشکی بلند پوشیده بود که کلی پولک دوزی و منجوق دوزی داشت
خیلی بهش می اومد
لبخندی زدم و گفتم:
خیلی خوشگل شدیا
_چوب کاری می فرمایید .ما انگشت کوچیکه ی شما هم نمیشیم

به توهان نگاه کردم
داشت با اهورا حرف می زد
توی ماشین نشسته بودم و منتظرش بودم تا بیاد
عروسی بالاخره تموم شده بود
و این برای من یعنی شروع یه زندگی مثلا مشترک
بوی عطر توهان تو ماشین پیچیده بود
از نبودش استفاده کردم و چندتا نفس عمیق کشیدم .نمی دونم چرا از بوی عطرش خوشم میومد .همیشه از عطر های تند متنفر بودم ولی الان..............
توهان سوار شد و با عصبانیت گفت:
ببخشید دیر شد
_عیبی نداره
_گلیا ببین دارم باهات اتمام حجت می کنم .دورو بر شهریار نپلکد وگرنه پدری ازت در میارم که تو خوابم نبینی
عصبی شدم .حق نداشت به من دستور بده
با لحن مسخره ای گفتم:
اصلا به تو چه.تو چیکاره ی منی ؟من هرکاری دلم بخواد می کنم
ماشین و نگه داشت و گفت:
گلیا تو این یه مورد اصلا شوخی ندارم .وای به حالت اگه بشنوم یا ببینم دورو بر شهریار بودی.اونوقت کاری می کنم از به دنیا اومدنت پشیمون بشی
ازش می ترسیدم ولی قاطی کرده بودم.با صدای بلند تر از خودش داد زدم:
هویییییییی سر من داد نزنا .اگه قاطی کنم از توام بدترم .اقا ی مثلا روشن فکر عقده های زن قبلیت و سره من حق نداری خالی کنی. اون یه غلطی کرد قرار نیست منم مثل اون باشم.شما اشتباه می کنی.خیلی وقته از به دنیا اومدنم پشیمون شدم.خیلی وقته .چیه می خوای ثابت کنی منم مثل اون اهو جونتم ؟نخیر نیستم .من تابحال تو عمرم به غیر از خشایار و طاها با هیچ مرد دیگه هم کلام نشدم .اگرم می بینی الان به عنوان زنت تو ماشینم فقط و فقط بخاطر اینه که همیشه دوست داشتم درسم و ادامه بدم
فهمیدی اقای دکتر؟
بغضم شکسته بود .هق هق می کردم .نمی خواستم گریه کنم ولی نمی تونستم
از اینکه منم مثل اهو می دید متنفر بودم . فکری که دربارم می کرد برام مهم بود .نمی دونم چرا ولی مهم بود
سرمو به شیشه تکیه دادم .
مرتیکه ی بی فرهنگ حتی یه معذرت خواهی خشک و خالی هم نکرد
ماشین های مهمونا پشتمون بودن و بوق می زدن
سرم درد گرفته بود .زیر لب زمزمه کردم:
اه ساکت شین دیگه
توهان اروم گفت:
می خوای کاری کنم گممون کنن؟
فقط سرمو تکون دادم
_باشه
ماشین و به طرف راست برد یهو پیچوندش طرف چپ
نمی خواستم بخندم ولی از کارش خوشم اومده بود
اروم لبخندی زدم

اروم خندیدم
توهانم خندید و گفت:
ایول به خودم .
این دفعه بلند خندید و توهانم با من خندید
بعد از این که خوب خنده هامو کردم گفتم:
واقعا شاهکار بود .ایول .دمت گرم
_چاکریم
10 دقیقه ساکت بودیم .
داشتم از فضولی می مردم که بدونم خونه ی توهان کجاست .از تارا شنیده بودم توهان تنها زندگی می کنه ولی برای غذا خوردن و اینجور چیزا میره پیش اذر جون اینا
توهان بهم نگاه کرد و بلند خندید و گفت :
کوچولو می دونم می خوای یه سوالی بپرسی انقدر زور نزن بپرس
_خونت کجاست
لبخندی زد و گفت:
زعفرانیه
یعنی کفم برید.زعفرانیه .یا خدا
دوباره حوصله ام سر رفته بود .نمی دونم چرا توهان تو ماشین انقدر کم حرف میشد
توهان بهم نگاه کرد و گفت :
می خوای اهنگ مورد علاقه امو برات بذارم ؟
_حتما خارجیه نه؟
_نه
_اااااااااااااااا نمی دونم .بذار
_فقط تعجب نکن
_باشه
توهان ضبط ماشینو روشن کرد و یه سی دی توش گذاشت
صدای فرهاد تو ماشین پیچید:يه شب مهتاب
ماه میآد تو خواب
منو میبره
کوچه به کوچه
باغ انگوری
باغ آلوچه،
دره به دره
صحرا به صحرا،
اون جا که شبا
پشت بيشهها
يه پری میآد
ترسون و لرزون
پاشو میذاره
تو آب چشمه
شونهمیکنه
موی پريشون...

يه شب مهتاب
ماه میآد تو خواب
منو میبره
ته اون دره
اونجا که شبا
يکه و تنها
تکدرخت بيد
شاد و پراميد
میکنه به ناز
دسشو دراز
که يه ستاره
بچکه مث
يه چيکه بارون
به جای ميوهش
سر يه شاخهش
بشه آويزون...

يه شب مهتاب
ماه میآد تو خواب
منو میبره
از توی زندون
مث شبپره
با خودش بيرون،
میبره اونجا
که شب سيا
تا دم سحر
شهيدای شهر
با فانوس خون
جار میکشن
تو خيابونا
سر ميدونا:
عمو يادگار!
مرد کينهدار!
مستی يا هشيار
خوابی يا بيدار؟

*

مست ايم و هشيار،
شهيدای شهر!
خواب ايم و بيدار،
شهيدای شهر!
آخرش يه شب
ماه میآد بيرون،
از سر اون کوه
بالای دره
روی اين ميدون
رد میشه خندون...

يه شب ماه میآد
يه شب ماه میآد
...
_واقعا اهنگ مورد علاقت اینه؟
_اره
_شاعرش شاعر مورد علاقه ی منه
_احمد شاملو؟؟؟؟؟
_اره
_ولی من فکر کردم تو فروغ فرخزاد و دوست داری؟
_با تعجب بهش نگاه کردم . اون از کجا می دونست؟
_اینجوری نگام نکن .روزه خواستگاری که اومدم تو اتاقت تو کتاب خونه ات پره کتابای فروغ فرخزاد بود
_اره خوب ولی من هردو ی اونارو خیلی دوست دارم
همیشه همه می دونستن برای کادوی تولدم یه دیوان شعر از همه چیز برام با ارزش تره
_عالیه
چند لحظه ساکت شدیم .توهان همینطور که می روند پرسید:
گلیا گواهینامه داری؟
_وا می خواستی نداشته باشم؟معلومه که دارم
_خوبه .افرین
_چه ماهی به دنیا اومدی توهان؟
_اول تو بگو
_خوب اول من پرسیدم
_خانوما مقدم ترن
_اوووووووووو چه با فرهنگ شدی یهو
_بگو دیگه
_اردیبهشت
بلند خندید و گفت:
جالبه به غیر از وزغ گاوم هستی{من از همه ی اردیبهشتیای عزیز عذر می خوام توهان یه ذره بی فرهنگ شما به دل نگیرین.من خودم اردیبهشتی هارو خیلی دوست دارم}
_اگه من گاوم تو چی هستی؟
با غرور نگام کرد و گفت:
شیررررررررر
_اه اه اه مغرور ساده لوح حسود {از همه ی مردادی های عزیز عذر می خوام اینا تربیت نشدن .بنده خودم مرداد به دنیا اومدم}
_از خداتم باشه
_فعلا که نیست
     
#13 | Posted: 26 Sep 2013 21:10 | Edited By: Alijigartala
فصل ۷

رسیدیم خونه خونه که چه عرض کنم کاخ بودحیاطش عالی بود .پر از گل و گیاههرچند دقیقه یه نفس عمیق می کشیدماستخر کوچیکی که ابش یخ زده بود کنار پارکینگ بودساختمون خیلی بزرگی با سنگ های مشکی خیلی خونه ی قشنگی بودتوهان در خونه رو باز کرد و گفت :بفرمایید مادمازل_اخی چقدر تازگی ها جنتلمن شدی_بودم_هه هه هه افاده ها طبق طبق ,سگ هام به دورش وق وقبلند خندید و گفت:بیخیال باباوارد خونه شدیماین بشر چقدر خود شیفته بود همه عکس گل و گیاه و طبیعت می زنن به در و دیوار خونشوناین عکسای خودشو زده .ای وای بچم کمبود محبت دارههمه چی تو خونه کرم و قهوه ای بودست مبل و صندلی قهوه ای ,کاغذ دیواری کرم ,کابینت ها و میز و............. قهوه ای ,بشقاب ها و ظرف و ظروف کرم.پارکت ها یکی در میون کرم قهوه ای بودهمه چیزه خونه قشنگ بودتوهان به اتاقی اشاره کرد و گفت :اتاق تو اینجاست و اتاق من اونجابا دستش ته راهرو رو نشون داداوه .خدارو شکر اگه فکر های .......... به سرش زد .حداقل یه راه فرار دارمبرگشتم به سمتش و گفتم :من خیلی گشنمهبا تعجب نگاه کرد و گفت:بچه تو نصف منم نیستی .اون همه تو عروسی خوردی چزوری الان گشنته؟_خوب گشنمه دیگه_اشپزی بلدی؟_معلومه بلدم .یهو سرش و اورد بالا و به چشمای گرد شده بهم نگاه کرد _ها ؟ادم ندیدی؟_تو .............تو اشپزی بلدی؟_اره خوب . مگه چیزه عجیبیه؟_نه نه من سرم درد می کنه .میرم بخوابم_شب بخیر_شب بخیرتوهان رفت.رفتم سمت اشپزخونه و شروع کردم به گشت و گذارماشاالله تو همه ی کابینتاش پر بود از خوراکی های مختلف یخچالم که دیگه می تونست همه افریقایی هارو سیر کنهیه بسته چیپس برداشتم و روی مبل نشستم و شروع کردم به خوردمگوشیمو از تو جیب شنل در اوردم و روشنش کردماوووووووووووووووووووووو نرگس غوغا کرده بود.گلیا .خوش می گذره؟گلیا.اگه مشکلی پیش اومد به من زنگ بزن گلیا چند دست لباس خواب توپ تو کشوی کمدتونهگلیا ........................اه اه اه اه اهحالا ببین چه فرایی که نمی کنهحتما منو لختم تصور کردهپقی زدم زیره خندهدوری از خشایارداشت اذیتم می کرد تو همین چند ساعت دلم براش تنگ شده بود .اخه من و چه به شوهر کردنرفتم داخل اتاقم .معلوم بود که برا من و توهان تدارک دیده بودنشروی تخت دونفره ی مثلا من و توهان پر از گل برگ های گل رز بوداتاق پر از شمع کرده بودناوققققققق حالم بهم خورد.اخه این لوس بازیا یعنی چی؟رفتم سمت کشوی کمد .بازش کردمناخوداگاه لبم و به دندون گرفتم .اینا دیگه لباس خواب نبودن .اگه نمی پوشیدمشون سنگین تر بودم خدا بگم چیکارت کنه نرگسمن حتی اگه عاشق توهانم بودم هیچ وقت حاضر نمی شدم همچین لباسی رو جلوش بپوشم دوباره همون صدای لعنتی تو گوشم پیچیدیعنی تو از اون خوشت نمیاد ؟دستم و گذاشتم رو گوشامنه نه نه من اصلا از توهان خوشم نمیاد خیلی دروغ گو شدی گلیابرو باباخودمو رو تخت انداختم و با خودم گفتم :من ؟نه نه .از توهان خوشم نمیاد حتی یه ذرهبگیر بکپ بابا دروغ گوسرم و گذاشتم رو بالشت و با همون لباس خوابم برد
به دور برم نگاه کردم .اینجا کجاست ؟من اینجا چیکار می کنم؟چرا تو تختم نیستم؟یهو نیم خیز شدم همه چیز یادم اومد.توهان.............عروسی .....................لباس خواب...........واییییییییتن و بدنم خشک شده بود .لباسم که دیگه ..........بیخیال بعدا می دمش خشک شوییبه ساعتم نگاه کردم .ساعت 5 صبح بودهوا هنوز گرگ و میش بود .موهام انقدر وز وزی شده بود که نگوبه زور سنجاق هایی که تو موهام بود دراوردم .سرم درد گرفته بودرفتم تو پذیرایی .توهان رو مبل خوابش برده بودتلوزیون هم روشن بودوا این که رفته بود بخوابه .براچی برگشته بود ؟که TV نگاه کنه؟مگه دیوونست؟ اصلا به توچه ؟مگه تو فضولی؟روی میز جلوی توهان پر از سیگار بود اوووووو پس اقا سیگارم میکشه خاک تو سرت کنن توهان .مثلا دکتری هاپاورچین پاورچین رفتم سمت اشپزخونهاشپزخونه ی نقلی و کوچیکی بود و البته اوپن .کتری رو گاز بود .برش داشتم .لازم داشتم که چایی بخورم .می خواستم بعدش برم خریدوالا .مگه عیبی داشت ؟شوهر پولدار کردن این خاصیت هارو هم داره دیگهصدای توهان از پشت سرم باعث شد 2 متر از جا بپرم_صبح بخیرمرتیکه دیوانه ترسوندیم .داشتم سکته می کردم .نمی تونی مثل ادم سلام کنی؟_ای بابا فقط سلام کردما .بدک نیست جوابمو بدی_خوب.سلام صبح بخیرشنیدم زیر لب گفت گودزیلاسرمو اوردم بالا . داد زدم :با من بودی؟؟؟؟؟؟؟؟؟_چیو با تو بودم ؟_تو به من گفتی گودزیلا_خوب هستی دیگهپارچ ابی که رو میز ناهار خوری بود و برداشتم و گفتم:من گودزیلام؟_اره _باشه دیگه .حالا این گودزیلا می خواد یه کاری بکنه پوزخندی زد و گفت:چیکار؟_این کاروپارچ و روش خالی کردم شوک شده بودشکل موش اب کشیده شده بودبلند خندیدم و گفتم:خداحافظ شوهر عزیزرفتم تو اتاقم رو تخت دراز کشیدم و بلند خندیدمبیچاره توهان قرار بود یه سال منو تحمل کنهخدا به دادش برسه از رو تخت بلند شدم و تو ایینه نگاه کردمیا پیغمبر توهان حق داشت بهم بگه گودزیلا ریملم ریخته بود پایین چشمام . رژ لبم روی لپام پخش شده بود همه ی صورتم اکلیلی بودشکل دلقک شده بودم سریع صورتمو با شیر پاکن تمیز کردم باید می رفتم حموم ولی حال و حوصله اشو نداشتم نمی دونستم باید چی بپوشم هیچ لباسی جز اونایی که نرگس تو کشو گذاشته بود نداشتم با همون لباس رفتم بیرون توهان لباساشو عوض کرده بود و داشت با یه حوله موهاشو خشک می کردسلام کردم سرشو اورد بالا با عصبانیت بهم نگاه کرد از قیافش خندم گرفت .با همون خنده تو صورتم گفتم : حقته _روانی .سرما بخورم تقصیره تو_به من چه ؟می خواستی نگی گودزیلام_می خوای یه ایینه قدی تو اتاقت بذارم؟_خفه لطفا _ولم کن .اههههههه دیوونم کردی_از همون اول بودی_گلیا یه دیقه مسخره بازی در نیار کارت دارم_خوب .می شنوم _دیگه حق نداری بیای شرکت با ناراحتی بهش نگاه کردم و گفتم:یعنی چی؟ برا چی نیام؟_برای اینکه زن منی .خوشم نمیاد جلوی اون عوضی رژه بریاز جام بلند شدم و داد زدم:تو انگار باورت شده من راستی راستی زنتم اره؟ نه اقا من هر غلطی بخوام می کنمچنان دادی زد که اگه بخاطر ابروم نبود همونجا خودمو خیس می کردم :ساکت باش .دو بار به روت خندیدم روتو زیاد نکن .همین که گفتم .وای به حالت اگه بشنوم سمت شرکت رفتی .بلایی به سرت می ارم که مرغای اسمون به حالت گریه کنن .فهمیدی یا نه؟فقط سرمو تکون دادم حالم خیلی بد بود .اگه ازش نمی ترسیدم جوابشو خوب می دادم ولی حیف که...............عوضی .______________________________دویدم تو اتاقم هیچ وقت هیچکس اینطوری باهام حرف نزده بود بلند بلند گریه می کردمعوضی .به چه حقی به من دستور می داد؟همینطور گریه می کردم که چشمم خورد به یه در کنار دیوار اتاقتعجب کردم چرا این در رو ندیده بودم؟بلند شدم و رفتم سمت در بازش کردم وااااااااااااااای شبیه یه گلخونه بود پر پیچک و نرگس .یه بالکون کوچولو بودناراحتیم از بین رفت از وقتی بچه بودم گل و گیاه و دارو درخت و دوست داشتم بخاطره همینم عاشق اسمم بودمیه صندلی کوچیک کنار در بود جون می داد برای کتاب خوندن . تقه ای به در بالکون خورد سریع برگشتم توهان بود . دوباره ناراحتیم اومد سراغم .سرمو برگردوندم اروم صدام کرد :گلیا؟صداش پشیمون بود ولی نمی تونستم خودمو راضی کنم ببخشمش دوباره صدام کرد:گلیا؟گل گلی خانم ؟از اینجا خوشت میاد؟_به تو چه ؟شما برو داد بکش _دوباره پرو شدیابهش نگاه کردم .می خندید .چال گونش..............وایییییییی .خل که بودم بدترم می کردبدون اینکه بخوام خندیدم سریع اومد جلو و گفت:دیدی؟دیدی ناراحت نیستی؟ منم بودم ناراحت نبودم.مگه میشه یه ادم شوهر به این خوشتیپی و ماهی داشته باش و ناراحت باشه؟بلند خندیدم و گفتم :خودشیفته ی عقده ایه بدبختهر دوتامون بلند می خندیدیم با لذت بهم نگاه کرد پشتشو چسبوند به نرده ها و گفت:می دونی این چند روز که اومدی تو زندگیم انگار یادم رفته 32 سالمه .فکر می کنم هنوز همون پسر 20 ساله ی شاد و شیطونم خنده اش تلخ شد . چشماش غمگین شد بهم نگاه کرد با همون تلخی پرسید:نگفتی از اینجا خوشت میاد؟_اره خیلی .عالیه .فوق العاده قشنگه _اینجا پناهگاه منه .هر موقع دلم می گیره میام اینجادوباره خندید .خیلی تلخ ادامه داد:اهو همیشه از اینجا متنفر بود_مگه میشه ؟اینجا عالیه_اهو همیشه به من می گفت خیلی احمقم که همچین جای مزخرفی رو دوست دارم.می دونی دارم به حرفش پی می برم_وااااااااا .یعنی به نظرت اینجا بده؟_نه نه اصلا اینجا از نظر من یه تیکه از بهشت ._پس چی میگی؟_دارم پی می برم که احمقم .خیلی احمق فقط بهش نگاه کردم .نمی دونستم چی باید بهش بگم_می دونی گلیا تارا راست می گفت من بدجوری کور شده بود .بدجوری .حال داری برات حرف بزنم؟سرمو تکون دادم خندید و شروع کرد:من هیچوقت دلم نمی خواست دکتر بشم . می خواستم یکی بشم مثل مادرم یه موسیقی دان .بعده مرگ مامانم بابام هرچی راجب اون بودو اتیش زد فقط عکس عروسیشونو نگه داشت .هرروز و هرشب بهش خیره می شد بابام یه شبه پیر شده بود .فقط 30 سالش بود ولی نصف موهاش سفید شده بود خدا بابامو خیلی دوست داشت که فرشته ای مثل اذی جونو بهش دادهاز همون اول از اذر جون خوشم میومد .مهربون بود .هرچی بابا می گفت جیک نمی زد . منو مثل بچه ی خودش بزرگ کرداون شبی که تارا به دنیا اومد از ذوق نمی دونستم چیکار کنم.یه ثانیه تنهاش نمی ذاشتم .یه بچه ی لوس دماغو به اینجا که رسید بلند خندید دوباره ادامه داد:همیشه اخم می کرد و از همه چیز ناراضی بود .بهش می گفتم بچه ننه .اون روزا بهترین روزای عمرم بود ولی یهو ...................بومهمه چیز داغون شد .بابا می خواست مجبورم کنه برم امریکا درس بخونم .من زیره بار نمی رفتم امکان نداشت .من نمی خواستم از تارا و اذر جون و حتی خوده بابا جدا بشمولفی بدتر از اینم می شد بابا می خواست من پزشکی بخونم .واییییییی وحشتناک بود با خنده بهم نگاه کرد و گفت:گلیا می دونی من همیشه از چی می ترسیدم؟_نه .از کجا بدونم ؟_از خون _ها؟مگه میشه؟_اره میشه.وقتی وارد دانشگاه شدم .هر موقع که خون می دیدم حالم بد میشد.ولی کم کم عادت کردم.راستش اون روزا از بابا متنفر شده بودم .اروم اروم از این شغل خوشم اومد .فهمیدم چه سودی می تونم از این کار ببرم .سوده مادی نه ها. اونقدر بهم می رسید که اگه کارم نمی کردم 100 نسل بعده منم می تونستن با راحتیه فراوون زندگی کنن.اون موقع فهمیدم می تونم با این کار جون هزار نفرو نجات بدم .نمی دونم می دونی یا نه اما من از هیچ کوم از بیمارام پول نمی گیرم .البته بغیر از اونایی که دستشون زیادی به دهنشون می رسه.بعد از 9 سال می خواستم به ارزوم برسم . فوق لیسانسم و با بالاترین نمره ها گرفته بودم .هیچ کاری نداشتم .باید بر می گشتم خونه .تارا رو 9 سال ندیده بودم همینطور اذر جونو فقط بابا یه چند باری اومده بود پیشم برگشتم .می خواستم یه ذره استراحت کنم بعد دوباره برگردم امریکا تا برای دکترا بخونمولی .........اون شب و خوب یادمه .لحظه به لحظشو مثل یه فیلم 100 بار تو ذهنم مرور کردم رقص ..............باز شدن در..............وارد شدن یه دختر فوق العاده .............اهو ...................و عشق رفت سمت در اروم قدم بر می داشت .می فهمیدم نمی خواست چیزی بگه با پرویی تمام گفتم:هوی اقا عذر خواهی بلد نیستی بلند خندید . بدون اینکه برگرده گفت:اگه بلد بودم لقب کوه غرور رو نمی گرفتم .صبح بخیر .من می رم بخوابم_صبح بخیر؟_یه نگاه به اسمون کنسرمو برگردوندم .هوا کاملا روشن بود .به ساعتم نگاه کردم .8 صبح بود .وا کی این همه وقت گذشت ؟ای وایییییییییی لباسام سریع از بالکون اومدم بیرون و پریدم تو حال تا اتاق توهان شیرجه زد بدون اینکه در بزنم رفتم تویا خدا .از صحنه ای مه می دیدم دهنم کف کرده بود فقط یه شلوارک تن توهان بود . سریع برگشتم و گفتم:ببخشید .نمی دونستم ..............._عیب نداره مدلته دیگه برگشتم .برام مهم نبود لخت هست یا نه ولی تا چشمم به عضله های رو شکمش افتاد از خود بی خود شدم پوست سفیدی داشت .سینه ی عضلانی و بی مووایییییییییییی.همیشه از مو های روی سینه ی مردا بدم میومد توهان ............با صدای پر از خنده گفت:دم در بده بفرما تو یه وقت تعارف نکنیا خجالت کشیدم .سرمو انداختم پایین _خوب بابا نمی خواد خجالت بکشی.برا چی اومدی تو ؟_نمی تونی مودب باشی ؟_وقتی تو در اتاق و بدون اجازه باز می کنی منم نمی تونم با ادب باشم _گفتم ببخشید دیگه _خوب حالا چی می خوای ؟_من لباس ندارم _ها؟مگه با خودت نیاوردی ؟_نه _ولی خشایار که می گفت داده به نرگس خانوم بیاره _اره خوب ولی.............از جاش بلند شد و رفت سمت اتاقم یا خدا .می خواست چیکار کنه ؟توهان رفت جلو کشو .تا خواست بازش کنه داد کشیذم :.چیکار می کنی؟_می خوام لباساتو بردارم _اقا اصلا نمی خوام .پاشو برو بیرون _مگه لباس نمی خواستی؟در کشو رو باز کرد یا حضرت عباس توهان با تعجب به لباسا نگاه می کرد برگشت و به من خیره شد .اب دهنمو قورت دادم_تو.............توهان ........من .....منار جاش بلند شد و سریع از کنارم رد شد وایچه گندی زده بودم .یعنی من دیگه روم نمیشه با این سلام علیک کنم .یا ابولفضل یعنی با خودش چی فکر کرده؟نکنه فکر می کنه از قصد بهش گفتم بیاد اینجا؟ای خدا من چرا انقدر احمق و بد شانسم؟خاک تو سر من رو تخت دراز کشیدم خوابم میومد .چشمشامو بستم...........................با نور خورشید که تو چشمم می زد بلند شدم دستمو کش دادموبه ساعتم نگاه کردم 3 بعد از ظهر بود یهو نیم خیز شدم.یعنی من انقدر خوابیده بودم؟از جام بلند شدم تا خواستم درو باز کنم و برم بیرون اتاق توهان اومد تو بهش نگاه کردم .اتفاقای چند ساعت پیش یادم اومد .واااااااااایتوهان با خنده بهم نگاه کرد و گفت:ساعت خواب.چه خبرته انقدر می خوابی ؟چشمامو مالیدم و گفتم:سلام .خسته بودم خوابیدم_گلیا بجنب لباساتو عوض کن_لباسامو عوض کنم ؟چرا ؟براچی؟_نرگس خانوم از صبح 100 دفعه زنگ زد من هی گفتم خوابی دیگه بار اخر پاشد اومد _الان نرگس اینجاست؟_اره دیگه _خوب برو کنار .می خوام برم پیشش_با این لباس ؟به لباسم نگاه کردم و گفتم :مگه چشه .خوب لباس نداشتم مجبور بودم همینو بپوشم دیگه_گلیا؟_بله؟_اخر خنگه خدا من و تو مثلا دسشب عروسیمون بوده _خوب بوده که بوده_گلیا خلی؟چته ؟چرا منگ می زنی؟ دیوانه دیشب شب اول مثلا زندگیه مشترکمون بوده ها تازه گرفتم چی میگه دوباره عین لبو سرخ شدمبلنذ خندید و گفت:نرگس خانوم برات چند دست لباس اورده گذاشتمشون تو همون کشو یکی از اونا رو بپوش .توهان رفت سریع رفتم سمت کمدم و لباسامو عوض کردم خدارو شکر این دفعه لباس مثل ادم اورده بودبولیز طوسیه استین بلند و یه دامن بلند طوسی پوشیدم و سریع رفتم تو پذیرایینرگس رو یکی از مبل ها نشسته بودو به خونه نگاه می کرد داد زدم:سلا و علیکمبهم نگاه کرد و گفت:خاک تو سرت شوهرم کردی هنوز ادم نشدی؟_خفه بابا .توهان کو؟_دلت برا اقاتون تنگ شده ؟_دیوونه ای به خدا _یهو اومد جلومو با کلی ذوق گفت:خو گلیا .دیشب چی شد؟_چی می خواستی بشه؟_گلیا اذیت نکن بگو دیگه _بابا به خدا هیچی_اره جون عمت .برا همین توهان انقدر سرحال بود ؟_سرحال بودن اون چه ربطی به من داره ؟_برو بابا تو خلی .اصلا نگو .ببین برات کاچی درست کردم .راستی ایم بگم که خشایار می خواست باهام بیاد ولی بیمارستان بهش احتیاج داشتین .الانم دیگه باید برم خدافظاومد جلو و صورتمو بوسید و سریع رفت اه انقدر حرف زدو سوال پیچم کرد که یادم رفت حال خشایارو بپرسمحالا این توهان کجا رفت یهودر یالن باز شد توهان اومد تو خونه با ناراحتی بهش توپیدم:کجایی تو ؟این نرگس داشت منو می کشت .داشت از دیشب سوال می کرد._خوب بابا چته؟رفتم برا جاب عالی نون تاره بگیرم .بیا خوبی کن ._مگه تو خدمتکار نداری ؟یا یه کسی که این کارارو بکنه؟_خوبه یادم انداختی هر سه شنبه یه خانومی میاد اینجا برای کارای خونه اسمش کبری خانوم ما صداش می زنیم ننه کبری 65 سالشه خیلی مهربونه یادت باشه باهاش مودب باشی راستی خاله بعضی وقتا یه دفعه به اینجا سر می زنه گفتم که بعدا تعجب نکنی_واقعا ؟خاله انجلا ممکنه بیاد ؟فقط سرشو تکون دادداشتم به خاله فکر می کردم که یهو چشمم به دست توهان خوردزخم عمیقی رو کف دستش بود با ترس به دستش خیره شدم و گفتم:توهان دستت..............دستت چی شده؟به دستش نگاه کردو گفت:هیچی بابا .بریدمش _خوب اینکه الان عفونت می کنه .بیا بریم برات پانسمانش کنم .بی اختیار نگران شده بودم .نمی تونستم بی تفاوت باشم ._چیزی نیست گلیا خودم روش چسب می زنم _بهت میگم دنبالم بیا .زخمش خیلی عمیقه _گلیا من دکترمااااااااااااا .خودم حالیمه _اقای دکتر یا خودت با پای خودت دنبالم بیا یا به زور می برمت خنده ام گرفت .اخه من یه سانت هم نمی تونستم این گنده بک رو تکون بدم بعد می خواستم مجبورش کنم توهان با حالت بانمکی بهم نگاه کرد و گفت :مامانی جونم دستم اوف شده بوسش کن خوب بشه از خنده رو زمین نشستم .داشتم منفجر می شدم .فکر کنم صدای خنده ام تا 10 تا خونه اون ورتر می رفت توهان با لذت بهم نگاه می کرد .اروم خندید و گفت:اخه کوچولو تو چجوری می خوای منو مجبور کنی؟اگه من فوتت کنم که تو ولو میشیهمینطور که می خندیدم پرسیدم:حالا دستتو با چی بریدی؟_با اره برقی .خوب با چاقو دیگه _دست پا چلفتی_خانوم عزیز داشتم برای شما صبحانه درست می کردم ._مگه خود زنی داری؟اصلا تو برای چی باید برای من صبحانه درست کنی؟_بعد من میگم خنگی بهت بر می خوره.بیا و خوبی کندستاشو گذاشت رو صورتش و به حالت گریه ادامه داد :ای خداااااااااا من چه گناهی کردم که گیر این افتادم .اخه مغز فندقی منو تو دیشب شب اول ازدواجمون بوده .دو ساعت دیگه همه میان اینجا که حال تازه عروس و بپرسن و کمکش کنن .من مثلا شوهرتم باید نشون میدادم که نگرانتم دیگه وایییییییییییی.خاک بر سر من .توهان راست میگه .من واقعا مغزم از فندقم کوچیک تره .با ناراحتی نگاش کردم و گفتم :راست میگیا .اصلا حواسم نبود .حالا دستت خیلی می سوزه ؟_عیب نداره .باره دوم که تو روز اول زندگی مشترکم این کارو می کنم .دیگه دردشو حس نکردم_باره دوم؟یعنی چی؟فقط نگام کرد یا خدا.نکنه منظورش این که ...........نکنه اهو ..........._اره .درسته .فکری که می کنی درسته .اهو دست خورده بود دستمو جلوی دهنم گذاشتم .باورم نمی شداروم زمزمه کردم :مگه ..................مگه میشه؟با همون لبخند کجی که کنار لبش بود گفت:می خوای بشنوی؟سرمو به نشونه ی اره تکون دادمبه صندلی تکیه داد و شروع کرد:اون موقع که اهو قبول کرد باهام ازدواج کنه داشتم از خوشحالی بال در می اوردمشب عروسیمون یکی از بهترین شبای عمرم بود از خوشحالی یه جا بند نمی شدم ولی اهو یجوری بود .می لرزید . نگران بود .انگار از یه چیزی می ترسید وقتی به شهریار نگاه می کرد این ترسش بیشتر میشد اون موقع نمی فهمیدم چرا باید بترسه .هی فکر می کردم فقط یه نگرانیه سادست که همه توی عروسیشون دارن ولی نه ......اینطوری نبودببین گلیا من ادم پاک و زاهدی نبودم تو امریکا با هزار تا دختر رابطه داشتم .بخاطر همینم هست که از زنای اونجا خوشم نمیاد چون خیلی باز و راحتنهمیشه دلم می خواست با یه دختر پاک و معصوم ازدواج کنممن اهو رو معصوم که هیچ فرشته می دونستمفقط یادم رفته بود فرشته ها همشون خوب نیستنبالاخره همه رفتن .من موندم و اهواز پشت بغلش کردم .یهو شروع کرد به گریه کردن نشوندمش رو کاناپه .سعی می کردم ارومش کنم ولی اروم نمی شد .هق هق می کرد و اسممو صدا می کرد کم کم اروم شد ازش پرسیدم چرا اینطوری شده .چش شده شروع کرد به حرف زدن می گفت توهان می ذاری باهات حرف بزنم ؟می ذاری برات یه چیزایی رو تعریف کنم؟بهش گفتم اره عزیزم تعریف کن دوباره داشت گریش می گرفت با صدای لرزونی گفت قول بده عصبانی نشی قول بده بذاری همه چیزو برات تعریف کنم بعد حرف بزنیقول دادم شروع کرد می گفت وقتی 18 سالش بوده یه بار رفته تولد دوستش .اونجا بیشتر شبیه یه پارتی بوده تا تولد برای اینکه دوستش ناراحت نشه .همونجا می مونه یکم که گذشت یه پسری براش یه ابمیوه میاره اونم همشو سر می کشه.بعد یه مدت سرش گیج میره و حالش بد میشه بعد از اونو یادش نمیاد صبح که بلتد میشه می بینه بدون لباس روی یه تخت خونیه شروع می کنه به جیغ زدن تا همین جاش که گفت قاطی کردم سرش داد زدم بس کن شروع کرد به گریه کردن .حالم وحشتناک بود .احساس می کردم یکی داره گلومو با تمام قدرت فشار می ده از خونه زدم بیرون .تا خوده صبح پیش اهورا بودم با اینکه برام سخت بود ولی با خودم گفتم تقصیره اون دختره بدبخت نیست که یه درصدم فکر نمی کردم اون عوضی داره بهم دروغ میگه به اینجا که رسید دستشو مشت کرد و محکم کوبید رو میز با ترس رفتم عقب.باور کردنی نبود .نمی تونستم همچین چیزی رو هضم کنم .شب بعدش برای اینکه خودم و اروم کنم دستم و بریدم تا یه ذره اروم بشم . خون دستم ریخت رو ملحفه .اذر جونم اتفاقی دیدتش و باقی ماجرا .اهو چه خصومتی با توهان داشته که این بلا هارو سرش اورده بیچاره توهان .بهش حق می دم که به هیچ زنی اعتماد نمی کنهصدای زنگ در اومد سرمو گرفتم سمت توهان و با تعجب پرسیدم :کیه ؟_تارا و اذی جون و احتمالا چند نفر دیگه
     
#14 | Posted: 26 Sep 2013 21:12
فصل ۸

توهان درو باز کرد
قبل از اینکه اذر جون اینا برسن از توهان پرسیدم :
توهان یه سوال دارم
_چیه ؟بپرس
_الان اینا فقط اومدن که حال من و بپرسن ؟
_راستش نه .اومدن از پاکی تومطمئن بشن
_وا؟مگه عصره هجره ؟
_منم با این رسم مسخره موافق نیستم ولی مامان بزرگ بنده به کل عروساش دستور داده که هروقت پسراشون ازدواج کردن باید برن از بکر بودن دختر مطمئن بشن
صورتم درهم شد.چه رسم بیخودی بود .یعنی چی خوب؟
توهان به قیافه ی ناراحتم خندید و گفت:
بیخیال جوجو منم وقتی اولین بار اینو شنیدم تعجب کردم و بدم اومد ولی کم کم بیخیال شدم .رسم دیگه چیکار میشه کرد
همون لحظه اذر جونو و تارا اومدن .اخ خدارو شکر هیچ کس دیگه نبود
تارارو محکم بغل کردم و بوسیدم
بعدش صورت اذر جونو بوسیدم و اروم سلام کردم
اذر جون رو به توهان کرد و گفت:
توهان جان پسرم یه دیقه بیا
توهان چشمکی به من زد و دنبال اذر جون راه افتاد
تارا محکم کوبید تو بازوم و گفت:
خیلی نامردی به خدا
_وا !!!!!!!!!!!!چرا؟
_نکنه با داداش من اره ...............ها؟
_یعنی چی با داداشت اره؟
_گلیا!!!!!!!بعضی وقتا تیریپ خنگ بر می داریا .میگم نکنه .............
تازه فهمیدم چی میگه .دستمو بردم بالا و محکم کوبیدم تو سرش
_اخخخخخخخخ.دیوونه سنگ که نیست
_حقته تا تو باشی چرت و پرت نگی
_اصلا مگه من مکی ذارم داداشم با یه خلی مثل تو ازدواج کنه؟عمرا
_فعلا که ازدواج کرده
_از این ازدواجا که نه از اون یکی ازدواجا
سرمو به نشونه ی تاسف تکون دادم و هیچی نگفتم
تارا تازه نشسته بود که یهو اذر جون با نگرانی اومد پیشمون و گفت:
تارا بلند شو .بلند شو بریم
_کجا بریم مامان؟
_حال شهرزاد بد شده زن عموت زنگ زده بردنش بیمارستان بجنب بریم
_ایششش دختره ی کنه به من چه حالش بد شده ؟ننه بابا داره که .اونا ببرنش بیمارستان
اذر جون صورتش و چنگ زد و گفت:
خاک تو سرم کنن با این بچه بزرگ کردنم پاشو حاضر شو ببینم
_ن می یام.مامان زور نگو .وقتی ازشون بدم میاد براچی باید بیام
صدای توهان بلند شد:
تارا زود حاضر شو بجنب
_ولی داداش .........
_داداش و کوفت بهت میگم بجنب
صدای توهان داشت می رفت بالا
معلوم بود که تارا چقدر از توهان می ترسه و ازش حرف شنوی داره
تارا سرشو انداخت زیر و گفت :
چشم
سریع حاضر شد و کنار اذر جون ایستاد
توهان صورت اذر جونو بوسیدو گفت:
شما برین منم تا یه 1 ساعت 2 ساعت دیگه میام
_باشه پسرم .خداحافظ
منم از تارا و اذر جون خداحافظی کردم .
بالاخره رفتن
توهان نشست رو مبل و اه بلندی کشید
_ها ؟چته ؟چرا اه می کشی؟
_گلیا ؟یه خواهشی ازت کنم؟
_بگو ای توهان کبیر
خندید و گفت:
میشه از این به بعد به پر و پای همدیگه نپیچیم ؟اصلا من و تو هیچ کاری باهم نداریم باشه؟
فرض کن همسایه ایم که همدیگرو نمیشناسیم .باشه؟
_اخ جون عالیه

توهان بعد از شنیدن موافقت من رفت تو اتاقش
همینطوری نشسته بودمو به یه گوشه زل زدم
حوصله ام سر رفته بود .
توهان از اتاقش اومد بیرون
با ابولفضل
خدایا خودت منو از دست این نجات بده
اخه مرتیکه نمیگی با خودت یه دختر چشم و گوش بسته تو این خونه زندگی می کنه اینطوری لباس می پوشی دلش می خواد ؟
یه بولیز اسپرت چسبون طوسی پوشیده بود با شلوار لی مشکی با یه اور کت طوسی
وایییییییییی یقه ی بولیزشم که اگه باز نذاره کلا اسمون به زمین میاد
خدایا .عضله هاش چسبیده بود به بولیزش
ای کوفتت بشه اهو . خدا ازت نگذره اهو
می مردی زن این نمی شدی ؟خودم زنش می شدم قدرشم می دونستم
همین طوری به شکمش خیره شده بودم
صدای خنده ی توهان به خودم اوردتم
ای ذلیل بشی گلیا .الهی چشمات کور بشن .اخه ابله برا چی زل زدی به این؟ای خاک بر سرت گلیا
لبم و محکم گاز گرفتم .
توهان همین طور می خندید .
بالاخره که خندش بند اومد با صدایی که معلوم بود هر لحظه ممکنه از خنده بترکه گفت:
شصت پات نره تو چشت .
_هه هه هه بی مزه
_بابا بامزه انقدر پسر مردمو نگاه نکن .خوردیش. حالا هم من دارم میرم بیمارستان .
_خوب به سلامت .من و سننه؟
_هیچی خداحافظ
بدون اینکه جوابشو بدم رفتم تو اتاقم
نمی دونم چرا ناراحت بودم .یه حس بدی داشتم . توهان داشت می رفت پیش شهرزاد .خدایا من دارم حسادت می کنم ؟
نه نه اصلا امکان نداره .براچی باید حسادت کنم
ولش کن بابا بذار هر غلطی دلش می خواد بکنه .به من چه .والا
ولی ته دلم می دونستم دارم از حسادت منفجر میشم
برای اینکه سر خودمو گرم کنم رفتم تو اشپز خونه
باید برا ناهار یه فکری می کردم وگرنه از گشنگی تلف می شدم
روی صندلی نشستم و شروع کردم به فکر کردن
یعنی توهان چه غذایی دوست داره؟
ممکنه قیمه دوست داشته باشه؟
نه نه تو شب عروسی لب به قیمه نزد
خوب شاید خورشت بادمجون ؟
نه اینم فکر نمی کنم اخه تو قیمه ی شب عروسی بادمجونم بود.
اها فهمیدم .
توهان خورشت فسنجون دوست داره
اره
شب عروسی همش فسنجون خورد
سریع از جام بلند شده
یخچال و نگاه کردم همه ی موادی که برا خورشت فسنجون لازم بود و داشتم
شروع کردم به اشپزی کردن

ساعت 6 عصر بود
ولی هنوز توهان نیومده بود
من چقدر احمقم که نشستم برای این مرتیکه ناهار درست کردم
اعصابم داغون بود .فکر اینکه الان توهان داشت با شهرزاد دل می دادو قلوه می گرفت دیوونم می کرد
من چرا اینطوری شده بودم ؟
اصلا به من چه که اون کجاست داره با کدوم خری حرف می زنه؟
از رو صندلی بلند شدم و رفتم تو اتاقم
دلم برای خشایار تنگ شده بود .دلم می خواست الان کنارم بود بغلش می کردم بهش می گفتم
داداشی دوست دارم .می خوام پیش تو باشم .داداشی جونم دلم برات تنگ شده
به هق هق افتاده بودم .بلند بلند گریه می کردم
خودمم نمی دونستم چم شده
درسته خشایار و خیلی دوست دارم ولی قبلا هم یکی دوبار ازش دور شده بودم
الان احساس تنهایی می کردم
احساس می کردم هیچ کس و دارم .
احساس می کردم تکیه گاهم و از دست دادم
صدای گریم بلند تر شده بود
گلدون رو میز برداشتم و پرتابش کردم
با صدای وحشتناکی شکست
یهو در اتاقم باز شد
توهان با نگرانی بهم نگاه می کرد
سریع اومد جلوم نشست
با صدایی که نگرانی توش موج می زد گفت :
گلیا ؟خانومی؟چت شده ؟چرا گریه می کنی؟
صداش حالمو بدتر کرد هق هقم بلند تر شد
احتیاج داشتم بغلم کنه .احتیاج داشتم تو بغلش اروم بگیرم تا بفهمم تنها نیستم
انگار از چشمام خوند چی می خوام
دستشو انداخت پشت کمرم. محکم بغلم کرد
سعی می کرد ارومم کنه :
هیششششش اروم باش عزیزم .چی شده ؟حیف نیست چشمای قشنگت و اذیت می کنی؟ اروم باش گل گلی خانوم .هیچی نیست من اینجام نمی ذارم هیچ کس اذیتت کنه اروم باش .
هق هقم کم شده بود
مثل این بچه کوچولو ها هی دماغمو می کشیدم بالا
توهان اروم خندید
از جیبش یه دستمال دراورد و گرفت جلوی دماغم
با خنده گفت :
فین کن کوچولو
خندیدم
اروم فین کردم
توهان از جاش بلند شد و گفت :
الان بر می گردم
دو دیقه بعد با یه لیوان اب سرد اومد کنارم و گفت :
تا ته بخور
همه ی اب و سر کشیدم
توهان لیوان و ازم گرفت و گذاشت رو میز توالت
بعد با لحن جدی گفت :
خوب؟می شنوم
_چیو می شنوی؟
_دلیل اینکه گریه می کردی رو .
حالا چی بهش می گفتم ؟
می گفتم داشتم از حسودی دق می کردم ؟می گفتم بخاطر اینکه پیش شهرزاد بودی؟
_گلیا عصبانیم نکن بگو براچی داشتی گریه می کردی
_اوممممم .....خوبببببب ........خوب .......دلم برا مامانم تنگ شده
چی گفتم ؟
مامانم ؟
خیلی وقت بود که یادم رفته بود مادری هم داشتم
خیلی وقت بود که سره خاکش نرفته بودم
حتی اسمشم یادم رفته بود
توهان مهربون نگام کرد و گفت :
می خوای بری سره خاکش؟
بغض کردم
این دفعه واقعا برای مادرم ناراحت بودم
سرمو تکون دادم
توهان اومد جلو گونمو بوسید و گفت :
باشه عزیزم
می برمت سره خاکش
هفته ی دیگه می برمت خوبه؟
لبخند ارومی زدم و گفتم :
ممنون

توهان پیشونیمو بوسید و گفت :
حالا بگیر بخواب .دیشبم خوب نخوابیدی.منم میرم تو اتاقم باید پرونده ی یکی از مریضامو بخونم .خوب بخوابی
سریع از اتاقم رفت بیرون
سرمو گذاشتم رو بالشت
خوشحال بودم
دیگه احساس تنهایی نمی کردم
توهان چه مهربون شده بود
سرمو رو بالشت فشار دادم
ته دلم ضعف می رفت .اگه توهان نمی شنید و ابروم نمی رفت بلند بلند می خندیدم
خیلی خوابم میومد .چشمامو بستم
تو دلم از خدا خواستم خوشبختم کنه .
از خدا خواستم ...............توهانم تو این خوشبختی سهیم باشه
با فکر کردن به ارزوهای دورو درازم خوابم برد
...............
اروم تو جام نشستم .به ساعت نگاه کردم
8 صبح بود
اووووووووووووو چقدر خوابیده بودم .
از جام بلند شدم .حال نداشتم دستو رومو بشورم
با همون شکل و قیافه رفتم تو اشپزخونه
از چیزی که دیدم دهنم وا موند
توهان صبحونه درست کرده بود
هرچی که بخوای تو اون صبحونه پیدا میشد
ایول به توهان نون تازه هم گرفته بود ولی خودش کجاست
به دورو برم نگاه کردم .
نچ .خبری از اقا نبود که نبود
نشستم روی صندلی و شروع به خوردن کردم .مثل قحطی زده ها می خوردم
انگار تابحال تو عمرم غذا نخوردم
از فکر خودم خنده ام گرفت
یهو چشمم افتاد به یه تیکه کاغذ
سریع برداشتمش
دست خط توهان بود:
صبح بخیر گلیا
صبحانه ات رو کامل بخور
من میرم شرکت .گلیا بهتره نیای شرکت چون اگه از اونجا حتی رد بشی به خدا قسم می کشمت
خداحافظ
توهان
با خوندن پیغامش اشتهام کور شد
مرتیکه ی عوضی یه دیقه نمی ذاشت اروم باشما
منو تهدید می کنی؟
باشه نشونت می دم
رفتم تو اتاقم
کمد لباسامو باز کزدم
نمی دونستم نرگس برام چه لباسایی گذاشته .
با دقت به لباسا نگاه کردم
می خواستم توهان و حرص بدم .اصلا مگه اون کی بود که به من می گفت چیکار کنم چیکار نکنم؟
یه کت اسپرت مشکی که تابالای رونام بود و برداشتم با یه شلوار برمودای قهوه ای
با بوت های مشکی که نرگس تازه برام خریده بود
لباسامو عوض کردم
واووووووووووو
چی شدم .توهان منو اینطوری ببینه دیوونه میشه
رفتم سمت لوازم ارایش .می خواستم یه ارایشب بکنم که چشمای توهان از تعجب باز بمونه
تا دستم رفت سمت رژ قرمز
مثل همیشه وجدان احمقم اومد سراغم
گلیا؟
ها چته؟
خجالت نمی کشی ؟
براچی باید خجالت بکشم ؟
خانوم امیدی با این لباسایی که پوشیدی و ارایشی که می خوای بکنی می دونی چی میشی؟
اره که می دونم .جیگررررررر
نه .از نظر توهان می دونی چی میشی؟
نه نمی دونم .
یه زن خیابونی
ها؟؟؟؟؟؟؟؟؟
یه نگاه تو ایینه بنداز
به خودم نگاه کردم
این من بودم ؟
من که همیشه سعی می کردم ساده باشم الان چرا اینطوری شده بودم ؟
جدی جدی شده بودم مثل این زنای خیابونی
دوباره رفتم سمت کمد
یه پاتوی کرم ,قهوه ای با شلوار لی مشکی و همون بوت ها پوشیدم
دوباره تو ایینه نگاه کردم این دفعه واقعا شده بودم گلیا
همون دختر خوشگل و ساده و شیک
همینطوری هم می تونستم توهان و عصبانی کنم
     
#15 | Posted: 26 Sep 2013 21:14
فصل ۹

از خونه اومدم بیرون
سوار اژانس شدم و رفتم سمت شرکت
وقتی رسیدم پیاده شدم و رفتم داخل
اقای مجیدی
سرایداره شرکت اومد جلو با مهربونی گفت :
خوش اومدی دخترم
_ممنون اقای مجیدی
رفتم داخل شرکت
صدای پاشنه ی کفشم تو سالن می پیچید
دلشوره گرفته بودم .کاش نیومده بودم
اگه الان توهان سر برسه من سکته می کنم
خدایا چه غلطی کردما
رفتم سمت اتاق بهاره اینا
فرناز و بهاره و شهریار تو اتاق بودن
فرناز تا منو دید سریع اومد سمتمو گفت :
به به ببین کی اینجاست
بابا دختر کجایی تو
پارسال دوست امسال برو بابا
خندیدم .بهاره و فرناز و بغل کردم و بوسیدم
اروم برگشتم
شهریار داشت با یه لبخند عجیب نگام می کرد
اروم سرمو تکون دادم و گفتم :
سلام شهریار خان
از جاش پاشد و یه ذره خم شد و گفت :
سلام .خوب هستین ؟
دستشم اورده بود جلو
مونده بودم چیکار کنم .خدارو شکر بچه های شرکت نمی دونستن من و توهان ازدواج کردیم
خیلی بی ادبی بود اگه باهاش دست نمی دادم
دستمو بردم جلو .اروم باهاش دست دادم
صدای پای چند نفر می یومد
ترسیدم
مطمئن بودم یکی از اون ادما توهان
می خواستم دستمو از دست شهریار در بیارم
ولی مرتیکه ی بی شعور دستمو محکم چسبیده بود
انگار می دونست از چی می ترسم .انگار فهمیده بود توهان الان میاد
دستمو محکم تر فشار داد
اههههه لامصب ولم کن دیگه
در اتاق باز شد
یا خدا
بوی عطر توهان پیچید تو دماغم
از ترس نمی تونستم به توهان نگاه کنم
سرمو اروم اورد بالا
به توهان خیره شده
رگ گردنش زده بود بیرون .لیوان قهوه ای که تو دستش بود و محکم فشار می داد
چشماش دوباره قرمز شده بود
اهورا که کنارش ایستاده بود سریع اومد جلو وبا نگرانی گفت :
خانوم امیدی سلام .خانوم صابری کارتون داره میشه برید پیشش؟
با چشم و ابرو به توهان اشاره می کرد
با ترس سرمو تکون دادم و رفتم
از بغل توهان که رد می شدم
صدای نفسای عصبانیش و رو می شنیدم
رفتم تو اتاق توهان
از ترس نزدیک بود خودمو خیس کنم
یعد از 10 دیقه توهان اومد تو
در و با یه قدرتی بست که فکر کنم نزدیک بود در فرو بریزه
از جام بلند شدم
با ترس گفتم :
تو ............تو.....تو تو ...........توهان
انگشتشو گذاشت جلو دهنش و با صدای وحستناکی که به زور کنترلش می کرد گفت :
هیششششششش هیچی نگو
رفتم نزدیکش و گفتم :
توهان ب...بذار ......توضیح .......
حرفم تو دهنم ماسید
یه طرف صورتم می سوخت
توهان منو زده بود
باورم نمیشه
دستمو گذاشتم رو صورتم
هق هقم هر لحظه بلند تر می شد

خفه خون بگیر گلیا
نباید گریه کنی .نباید جلوی این عوضی گریه کنی
هق هقم و تو گلوم خفه کردم
نمی ذاشتم غرورمو له کنه
بهش نگاه کردم
تمام تنفری که ازش پیدا کره بودمو و ریختم تو چشمام
دستمو بردم بالا
با تمام قدرتی که داشتم خوابوندم تو گوشش
صدای پوزخندشو شنیدم
صورتم ذوق ذوق می کرد
می دونستم فردا جای سیلیش حتما کبود میشه
کیفمو برداشتم و رفتم سمت در
در باز کردم اروم جوری که بشنوه گفتم :
ازت متنفرم
درو محکم بستم و رفتم سمت محوطه
شهریار اونجا استاده بود
داشت تند تند سیگار می کشید
لعنتیییییییییی
همشش تقصیره اون
تا منو دید سریع اومد طرفم
چند لحظه به صورتم که مطمئن بودم داره کبود میشه نگاه کرد و زیر لب گفت:
عوضی
بعد شرمنده به چشمام نگاه کرد و گفت :
من ........من واقعا معذرت می خوام .باور کنین دست خودم نبود یه جور حس انتقام داشتم
من واقعا شرمنده ام
ای خدا
چرا من به این بشر اعتماد داشتم ؟
نمی دونم چرا دلم براش می سوخت
یه حسی بهم می گفت شهریار یه قربانیه
یکی درست عین توهان که اهو گند زده تو زندگیش
به چشمای عسلیش نگاه کردم
واقعا خوشتیپ و جذاب بود
چشمای عسلی درشت
دماغ کوچولو و باریک
لب های گوشتی و قلوه ای
موهای قهوه ای روشن
جذابیتش مثل توهان نبود ولی در حد خودش خوب تیکه ای بود
سرشو انداخت پایین با صدایی که بیشتر شبیه صدای پسر بچه ها بود گقت :
میشه ازتون یه خواهشی کنم ؟
_بفرمایین
_میشه لطفا افتخار بدید با من بیاید کافی شاپ ؟
_چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
_نه نه خواهش می کنم اشتباه برداشت نکنین من باید با شما حرف بزنم یه سری چیزایی که نمی دونین و من باید براتون بگم
_مثلا چه چیزایی؟
با غم بهم نگاه کرد .حاضرم قسم بخورم اگه تنها بود الان های های گریه می کرد
با صدایی که معلوم بود بغض داره گفت :
مثلا اهو
هیچ حرفی نزدم
دوباره با بغض گفت :
خانوم امیدی می دونم احتمالا چقدر از من بدتون میاد . می دونم توهان ودیگران چه چیزایی درباره ی من بهتون گفتن ولی گلیا خانوم اونا یه طرفه به قاضی رفتن هیچوقت حرفای منو نشنیدن هیچوقت نفهمیدن منم گول اهو رو خوردم
حداقل شما به حرفام گوش بدین .
لبخند تلخی زدم و گفتم :
انگار دلتون می خواد سیاه و کبود بشم اره ؟صورتمو که می بینید
دوباره به صورتم نگاه کرد و گفت :
ببخشید .
_تقصیره شما نیست
_میشه به حرفام گوش بدید ؟
سرمو تکون دادم
خدایا تو وجود این پسر چی بود که ناخوداگاه بهش اعتماد داشتم
چشماش چی داشت که منو یاد پسر بچه های پاک و معصوم می نداخت؟
خوشحال شد . لبخندی زد و گفت :
ممنون . پس فردا بیاین سره چهارراه .یه وقت نیاین اینجا ها توهان هم منو می کشه هم شمارو
_باشه .فعلا تا نیومده خداحافظ
_ممنون .خداحافظ

رو مبل نشسته بودم
دو ساعت می شد که برگشته بودم خونه
صورتم ورم کرده بودو کبود شده بود
مرتیکه ی .................. .
صدای ماشینش اومد
سریع بلند شده و رفتم تو اتاقم
نمی خواستم ریخت نحسشو ببینم
رو صندلیم نشستم و خودمو مشغول کتاب خوندن نشون دادم
یهو در اتاق باز شد
بی تربیت خودش در نمی زنه به من میگه گاو
سرمو از رو کتاب بلند کردم و با عصبانیت گفتم :
ها ؟چته ؟چرا رم کردی؟
ازش می ترسیدم .تابحال هیچکس منو نزده بود ولی توهان.................
_گلیا حرف اخرمه به خدا به پیر به پیغمبر قسم اگه فقط یک باره دیگه......فقط یک بار دیگه از 10 قدمی شرکت رد بشی یا با اون مرتیکه حرف زدی کاری که نباید بکنم و می کنم
صدام خود به خود رفت بالا:
تو غلط می کنی .اصلا به تو چه ؟تو چیکاره ی منی ؟مگه نگفتی من و تو هیچ نسبتی باهم نداریم؟پس این مسخره بازیا یعنی چی؟
کور خوندی اقای راد من هر غلطی بخوام می کنم .هرجا به خوام می رم با هر کسی که دوست داشته باشم حرف می زنم
دستش رفت بالا
ترسیدم.با اون هیکل منو فوت می کرد می یفتادم چه برسه اینکه بخواد منو بزنه هنوز جای سیلی که بهم زد بود درد می کرد
سریع دستامو گذاشتم جلو صورتم ولی نزد
چشمامو باز کردم و بهش نگاه کردم .دستش تو هوا خشک شده بود
دستشو اروم اورد پایین
اروم از در اتاقم رفت بیرون .تو اخرین لحظه برگشت و گفت :
هر غلطی دلت می خواد بکن .من و باش که داشتم باور می کردم تو با بقیه اشون فرق داری
در و کوبید و رفت
خشک شدم
زانوام خم شد .رو زمین نشستم
یعنی چی؟
من با بقیه اشون فرق می کنم؟
خدایا
من یادم رفته براچی اینجام .مگه من به تارا قول ندادم که به داداشش می فهمونم که همه ی زنا مثل هم نیستن
من که با این کارام بدترش کردم .
اییییییی خداااااااااااااا .من چقدر احمقم
با ناراحتی خودمو کشوندم رو تخت
سرمو رو بالشت فشار دادم
کاش می شد بر می گشتم به عقب.به اون موقع ای که هنوز مامان زنده بود
چقدر دلم براش تنگ شده .
هیچی ازش یادم نمیاد .هیچی
فقط یه صدا .........یه لالایی..........یه اهنگ
چقدر دلم می خواست الان اینجا بود .سرمو می ذاشتم رو پاهاشو اون برام همون لالایی رو می خوند
تنها چیزی که ازش یادمه..............یه لالایی
با این فکرا خوابم برد .

داشتم از بیکاری می مردم
ساعت 1 ظهر بود
از صبح که بیدار شده بودم هیچ کاری نداشتم که انجام بدم
توهان که معلوم نبود روز جمعه ای کدوم گوری رفته
البته حق داشت
والا منم با یه خل و چلی مثل خودم تو یه خونه زندگی می کردم از دستش در می رفتم
واقعا مرض دارم
اخه دختره ی خر بگو براچی بلند شدی رفتی شرکت
مثلا می خواستی به توهان کمک کنیا .گند زدی به همه چیز
خودکاری که تو دستم بود و گاز گزفتم و بلند گفتم:
وایییییییی.اگه فردا که میرم پیش شهریار توهان بفهمه چی؟
_عیبی نداره .برو .به من ربطی نداره
خودکار از دهنم افتاد پایین
با ترس برگشتم عقب
توهان بود . همینطور که یا سوئیچ ماشینش بازی می کرد رفت سمت اتاقش
دم در اتاقش ایستاد و به ارومی گفت :
ببخشید که دیروز زدمت .دست خودم نبود .تو راست میگی من و تو هیچی نسبتی باهم نداریم به منم ربط نداره کجا میری یا با کی میری فقط لطفا دیگه شرکت نیا .خوشم نمیاد کثافت کاریاتو تو شرکت من انجام بدی.همین .شب بخیر
در اتاقشو باز کرد و رفت تو .
هنوز در و نبسته بود که برگشت و با پوزخند گفت:
اها راستی یادم رفت بگم .فردا بهت خوش بگذره
در اتاقش و کوبید و رفت تو
سره جام خشک شده بودم
نمی تونستم تکون بخورم .باور نمیشد
اگه از خدا نمی ترسیدم همین الان یه گلدون تو سره خودم می شکستم
رو مبل ولو شدم
خدایا چرا من و انقدر دیوونه افریدی؟
اخه دختره ی خل براچی بلند بلند حرف زدی
مگه دیوونه ای؟
اخه مگه ادم با خودشم بلند بلند حرف می زنه؟
داشت گریه ام می گرفت
خدایااااااااااااااا من چرا انقدر بدشانسم
دقیقا وقتی دارم با خودم بلند بلند حرف می زنم این باید از راه برسه
گوشیم زنگ خورد
با بی حالی بلند شدم و رفتم سمت اتاقم
گوشیم و برداشتم :
الو ؟
_سلام نا خواهر نامرد
خشایار بود .وایییییییییییییییییی .دلم براش یه ذره شده بود
_سلامممممممممممم داداشی جونم .خوبیییی؟
_خجالت بکش دختر 3 روزه رفتی خونه شوهر داداش ماداشم که نداری و ........اره؟
_خشایار خیلی بدی .
از اون خنده های مردونش کرد و گفت :
الهی داداش فدات بشه .خوبی عزیز دلم ؟توهان خوبه ؟
_مرسی داداشی .اره توهانم خوبه .سلام می رسونه
ارواح عمه ام.توهان کجا بود که سلامم برسونه
دوباره ادامه دادم :
راستی خشایار نرگس خوبه ؟برادرزاده ی عزیز من خوبه ؟
_والا برادر زاده ی عزیزت تو شکم من نیست که بدونم خوبه یا نه ولی نرگس خوبه خیلی هم سلام می رسونه
_سلامت باشه .
_مرسی عزیزم .گلی خانوم من دیگه یاید برم .خواهری جونم مواظب خودت باش .توهانم اذیت نکن که پس فردا برت گردونه همینجا .تازه از شرت راحت شدیم
_خشایاررررررررررررر
_قربونت بشم .ناراحت نشو .شوخی کردم .تو تاج سرمی .دیگه کاری نداری؟
_نه داداشی.راستی یه چیزی یادم رفت بهت بگم
_جانم .بگو
_دلم برات تنگ شده بود .خیلی دوست دارم داداشی
_برو وروجک .انقدر من و اذیت نکن .الان گریه ام می گیره ها.منم دوست دارم خواهر گلی .کاری نداری؟
_نه داداشی .مواظب خودت باش
_توام همینطور .خداحافظ
_خدافظ
گوشی قطع شد
ناراحت بودم .هم بابت توهان هم بابت اینکه دلم برا خشایار یه ذره شده بود
ای خدا .خودت کمکم کن
____________________

استرس داشتم
یعنی باید می رفتم ؟
شهریار منتظرت گلیا باید بری
ولی من شوهر دارم .با اینکه توهان شوهر واقعیم نیست ولی بازم من عذاب وجدان دارم
اخه احمق .توهان که دیروز شنید می خوای بری پیش شهریار تازه گفت به من چه
دیگه چه عذاب وجدانی؟
رفتم جلو کمدم
من باید می رفتم
به توهانم ربطی نداشت .خودشم اینو قبول کرده و گفته من که شوهرت نیستم
یه شلوار جین ساده پوشیدم با پالتوی قهوه ایم .نمی خواستم جلب توجه کنم
همینطوریش عذاب وجدان داشتم چه برسه به اینکه بخوام لباس ناجور بپوشم و هفتاد قلم ارایش کنم
شال قهوه ایمو سرم کردم و از خونه زدم برون
سوار اژانس شدم و رفتم سر چهاررایی که با شهریار قرار داشتم
چند دیقه ای بود که استاده بودم
یه GLX نقره ای جلوم نگه داشت .فکر کردم شهریار
رفتم جلو و در ماشینشو بازکردم و نشستم
سرمو برگردوندم که سلام کنم که یه صورت چندش اورو با یه لبخند وحشتناک دیدم
_سلام خانومی.حال شما؟ کجا تشریف می برید ؟
_ببخشید اقا .اشتباه گرفتم
خواستم پیاده شم که یهو مچ دستمو گرفت و کشید:
کجا خانوم خوشگله ؟من و تو باهم کار داریم
جیغ کشیدم :
ولم کن عوضی
_نچ نچ نچ خانوم به این خوشگلی که نباید بی ادب باشه .بیا ناز نکن خانومی قول می دم بهت خوش بگذره
داشت حالم بهم می خورد از بوی گند ادکلونش داشتم خفه می شدم
چند تا ضربه خورد به شیشه ی ماشین
پسره مجبور شد ولم کنه
شیشه رو داد پایین و گفت :
بفرمایید:
بیا پایین تا بگم
صدا اشنا بود
سرمو اوردم بالا .با دیدن شهریار نزدیک بود از خوشی غش کنم .
با چشماش داشت ازم سوال می کرد
حق داشت .من تو ماشیت این کثافت چیکار می کردم ؟
پسره رفت پایین
حاضرم قسم بخورم بیست سالشم نشده بود
اصلا فکر نمی کردم دعوا بهس.
قیافه ی شهریار برعکس توهان اصلا خشن نبود
پسره با پرویی تمام گفت:
ها ؟چته ؟چرا نگاه می کنی؟گفتی بیام پایین که نگام کنی؟
_نه گفتم بیای پاین که این کارو بکنم
با تمام قدرتش مشتشو حواله ی پسره کرد
پسره بدبخت برا چند دیقه نمی دونست چرا رو زمین افتاده
از دماغش خون می یومد
بلند شد و محکم مشتشو کوبید تو صورت شهریار
شهریار چند قدم عقب رقت
پسره نصف هیکل شهریارم نداشت
شهریار کج خندید و با سرعت یقه ی پسره رو گرفت و کشید
یا خدا
دعوا داشت بالا ی گرفت دوتا شریار می زد یکی پسره
داشتم از ترس خودمو خیس می کردم
سریع از ماشین پیاده شدم و رفتم طرفشون
مردم دورشونو گرفته بودم
به زور خودمو رسوندم به شهریار
الا موقع فکر کردم به عذاب وجدان و توهان نبود
بازوی شهریار گرفتم و داد کشیدم :
بسه .شهریار ولش کن
بهت می گم بسهههههههههههه
از کتک کاری دست بر داشتن
صورت هر دوشون زخمی بود ولی صورت پسره کلا داغون شده بود
سریع دست شهریارو کشیدم و بردمش یه طرف دیگه
پسره سریع سوار ماشینش شد و راه افتاد
بدترکیب احمق .حقش بود .به صورت شهریار نگاه کردم
لبمو گاز گزفتم .بچاره .بخاطر من اینزوری شده بود
یه دستمال از تو کیفم دراوردم و دادم دستش .گوشه ی لبش و پاک کرد و با صدای گرفته ای پرسید :
تو ماشین اون مرتیکه چیکار می کردی؟
هاااااااااا؟انگار سریع پسر خاله شدن تو خانواده ی راد ارثی بود .
اون از توهان
اینم از این که تا دیروز بهم می گفت شما الان میگه تو
خوبه والا
     
#16 | Posted: 26 Sep 2013 21:15
فصل ۱۰

فکر کردم ماشین شماست .سوار شده .برگشتم سلام کنم یهو اون اقا رو دیدم
_باشه .بفرمایید تو ماشین
به سانتافه ی ابی رنگی اشاره کزد
واوووووووو کلا خانوادگی پول دارن
شهریارم مثل توهان در و برام باز کرد .بازم کلا خانوادگی جنتلمنن
اروم نشستم .شهریارم کنارم نشست
سریع پاشو رو گاز فشار داد
خیلی تند می روند
با ترس خودمو به صندلی فشار دادم
نیم نگاهی بهم کرد و گفت:
ببخشید که انقدر تند می رونم .از شانس بد من توهان امروز همین جاها یه جلسه داره .
_لازم نیست نگران باشید .توهان می دونه من الان با شمام
زد رو ترمز
خدارو شکر تو یه خیابون خلوت ایستاده بود
تقریبا داد زد:
چییییییییی؟می دونه؟
خدایا چیکار باید می کردم
عقلم می گفت باید جریان ازدواج مصلحتی من و توهان رو به شهریار بگم
ولی عذاب وجدان لعنتیم می گفت اینطوری بدتر به توهان خیانت می کنم
باید انتخاب می کردم
عقلم یا احساسم.............................
سرمو برگردوندم طرف شهریار و گفتم :
بله می دونه .
_ولییییییی..............ولی این امکان پذیر نیست .توهان اگه ..اگه می دونست شما می خواین بیاین پیش من هم من هم شما رو می کشت
_شما قراره برا من سرگذشتتونو تعریف کنید.درباره ی اهو ........توهان ..........خودتون
منم عوضش یه چیزایی رو باتون تعریف می کنم .درباره ی خودم و توهان
_باشه .مشتاق شنیدنم
دوباره راه افتاد .10 دیقه بعد روبروی هم توی کافی شاپ نشسته بودیم
من نسکافه سفارش دادم و شهریارم قهوه با کیک
وقتی سفارشامونو اوردت رو کردم به شهریار و گفتم :
خوب؟ چی می خواستین بگین؟
_می خوام از اول شروع کنم .از اول اولش .از وقتی من و توهان از هم بدمون اومد
_سرو پا گوشم .بفرمایین
یه ذره از قهوه اشو مزه کرد و شروع کرد:
از وقتی یادمه از توهان بیزار بودم .نمی دونم چرا ولی از همون دیقه ای که دیدمش ازش بدم اومد.اونم همینطور بود از لحظه ی اول از من بدش می یومد
توهان 2 سال از من بزرگتره .من و اون تو یه مدرسه درس می خوندیم .من بچه ی خجالتی بودم .خیلی گوشه گیر و اروم .خیلی دوستای کمی داشتم شاید یک یا دو نفر . برعکس توهان .همه اونو می پرستیدن .مثل یه بت بود براشون.همیشه دور توهان پر از ادم بود .همه دوسش داشتن .توهان و دوستاش همیشه منو مسخره می کردن .اگه بگم اون روزی که توهان رفت امریکا بهترین روز زندگیم بود دروغ نگفتم .همه اون روز گریه می کردن ولی من از خوشحالی نمی دونستم چیکار کنم.4 سال گزشت من 18 سالم شده بود
زن عمو یه مهمونی ترتیب داده بود .مثل همیشه می خواستم نرم ولی بابا زورم کرد باهاشون برم.خلاصه رفتیم اونجا و................واویلا .از اون به بعد بدبختیام شروع شد.یه دخترو اونجا دیدم .یه دختره فوق العاده .چشمای مظلومش دیوونم می کرد.رفتم جلو .اولین بار بود که می خواستم با دختری به جز شهرزاد صحبت کنم.به تته پته افتاد بودم .
اروم خندید و ادامه داد:
اون قدر هول شده بودم که بجای اینکه به دختره بگم سلام گفتم الو .......
دختره از خنده غش کرده بود .اروم گفت سلام .منم خندیدم و گفتم معذرت می خوام سلام .دستشو اورد جلومو گفت خوشبختم اهو هستم

شروع کردیم به حرف زدن .یه سال از من کوچیکتر بود.می گفت تابحال با هیچ پسری دوست نبوده .وقتی اینو شنیدم خوشحال شدم .کاش بهم دروغ نمی گفت
خلاصه مهمونی تموم شد و اشنایی من و اهو شروع شد .یه سال بود باهم بودیم من 19 سالم بود و اون 18 سالش .واقعا عاشقش بودم.اونم می گفت عاشقمه .بعضی وقتا خیلی اذیتم می کرد.با کاراش با رفتارش با گرم گرفتنش با پسرای دیگه .وقتی می دیدم با پسری حتی احوال پرسی می کرد دلم می خواست بمیرم.دلم می خواست گلوی اون پسره رو بگیرم و با تمام زورم فشار بدم .اهو اصلا مراعات من و نمی کرد .روز به روز ازم دور تر میشد و من تحمل اینو نداشتم .وقتی بهش گفتم چرا ازم دور میشه گفت من می خوام ازاد باشم خوشم نمیاد مثل عزرائیل بالا سرم به ایستی و مواظب باشی که با پسری حرف نزنم .من دلم می خواد با تمام پسرا گرم بگیرم و راحت باشم .باور کن اگه اون قدر دوسش نداشتم همون جا حلق اویزش می کردم .ولی بازم این دل کوفتی طاقت نیاورد ...............قبول کردم .از اون به بعد شاهده عشق بازیاش با پسرای دیگه می شدم ولی دم نمی زدم .بهم می گفت عاشقمه بهم می گفت فقط برا تفریح اون پسرارو می خواد ولی من شوهرش میشم .من صاحبشم.من خرم باور می کردم .اذیت می شدم ولی بازم نمی تونستم جلوی عشقمو بگیرم.خلاصه دو سال گذشته بود .من همچنان عاشق اهو بودم ولی اون بازم..............شده بود 20 سالم .تو اون دوسال اهو رو مثل یه بت می پرستیدم ولی هیچوقت پامو از گیلیمم دراز تر نکرده بودم.به غیر از اینکه دستشو بگیرم هیچ تماس جسمیه دیگه ای باهاش داشتم
یه شب دعوتم کرد خونشون .باورم نمی شد .می گفت بابا مامانش رفتن کانادا .خونه تنهام.من اون موقع فقط به فکر این بودم که صورت قشنگشو ببینم و موهاشو ناز کنم .قسم می خورم هیچ فکره دیگه ای نمی کردم .شب شده بود .نمی تونستم خوشحالیه خودمو پنهان کنم .ساعت 9 اینا بود .راه افتادم .رفتم خونشون .درو که برام باز کرد یه حس بدی گرفتم .احساس می کردم یه اتفاق بدی قراره بی یوفته . رفتم تو خونه .هرچی اهو رو صدا می زدم جواب نمی داد .رفتم تو اتاقش اروم صداش کردم صداش از پشت سرم اومد سریع برگشتم
باور کن برا 1 دیقه نمی تونستم نفس بکشم .اب دهنمو به زور قورت دادم
اهو شده بود یه...................یه لباس خواب قرمز کوتاه پوشیده بود
اروم اومد طرفم و بغلم کرد .نمی تونستم جلوی خودمو بگیرم .یعنی هرکس دیگه ام که بود نمی تونست .انداختتم رو تخت و...............
همینطور به دهن شهریار زل زده بودم.منتظر بودم بقیه اشو بگه
به صورت کنجکاوم نگاه کرد و بلند خندید و گفت:
چیه ؟نکنه انتظار داری بقه اشم تعریف کنم؟
_اره خوب
بلند خندید و گفت :
نه بابا .انگار بدت نمیاد
تیه بار داستانشو مرور کردم .وای خاک بر سره من
خدایا من مطمئن نیستم 23 سالم باشه ها.بیشتر شبیه بچه 5 ساله ها می موندم
گونه هام ارغوانی شده بود .

سرمو انداختم زیر .نمی دونستم چی بگم
اخه دختره ی..........یه ذره فکر کن بعد حرف بزن
شهریار همینطور می خندید
بالاخره که خنده اش قطع شد صداشو صاف کرد و گفت :
بیخیال .اگه می خوای تعریف کنم .ها؟
سرمو بیشتر فرو کردم تو گردنم
داشتم از خجالت می مردم
دوباره بلند خندید و گفت :
نه نه اون تیکه رو کلا بیخیال از صبحش می خوام بگم اجازه هست؟
این دفعه منم خنده ام گرفت .خداوکیلی سوتی بدی داده بودم
با صدایی که خجالت توش موج می زد گفتم :
خوب اگه دوست دارید ادامه بدید
اروم خندید و دوباره شروع کرد:
اون شب یکی از بهترین شبای زندگیم بوده و هست .درسته دیگه اهو ور دوست ندارم ولی هنوزم اون شب و جزو بهترین خاطراتم می بینم .اولش نمی خواستم این کارو بکنم .یعنی درسته تو یه خانواده ی ازاد بزرگ شده بودم ولی بازم یه چیزایی برام مهم بود .من خودمو شوهر اهو می دونستم .اهو هم از همین راه تحریکم کرد.می گفت وقتی تو شوهرمی خوب جسمم ماله تو دیگه .کم کم حرفاشو قبول کردم و............. . صبح که از خواب بلند شدم یه دیقه کپ کردم.نمی دونستم کجام .چرا چیزی تنم نیست یا وحشت اور ترینش چرا اهو بدون لباس تو بغل من بود.کم کم یادم اومد .تمام اتفاقات شب قبل و تو 10 دیقه ای که بیدار شده بودم صدهزارتا فحش به خودم دادم که چرا همچین غلطی کردم .وقتی اهو بیدار شد همه این چیزا از یادم رفت .دیگه برام مهم نبود .اهو مال من بود .پس مشکلی نداشت .
وقتی اهو از خواب بیدار شد فقط سه تا چیز برام مهم بود .
من ......اهو......عشقی که بهش داشتم و فکر می کردم اونم بهم داره
به هیچ چیز دیگه ای فکر نمی کردم .
این خوشی من فقط 1 هفته طول کشید .من احمق فکر می کردم حالا که اهو با من رابطه داشته دیگه سمت پسر دیگه ای نمیره .فقط مال منه.ولی اشتباه می کردم .اهو فقط 1 هفته مال من بود .بعدش دوباره همون اش و همون کاسه .یعنی بهتر که نشده بود هیچی بدترم شده بود .من دیوانه این راه و براش باز کرده بودم .اون دیگه چیزی نداشت که بخاطر از دست دادنش نگران باشه .اون دیگه یه زن بود . حاضرم قسم بخورم جلو چشمای من مست می کرد و ............. .
چند لحظه ساکت شد .یه سیگار از جیبش دراورد و گفت:
جازه هست یه سیگار بکشم؟
_اره من مشکلی ندارم .
چه دروغی گفتم .همیشه از سیگار متنفر بودم حالا میگم هیچ مشکلی ندارم .
معلوم بود عصبیه .تد تند سیگار می کشید.چه باحال .وقتی ناراحت و عصبیه سیگار می کشه .
ظرف دو دیقه سیگارش تموم شد. لبخند تلخی زد و گفت :
سیگارم یکی از یادگاری های اهو .از وقتی مشکلاتم با اون شروع شد سیگار کشیدن منم شروع شد
_اگه ناراحتتون میکنه یا براتون سخت می خواین ادامه ندید.
_نه نه .من عادت کردم به ناراحتی .هرروز این داستانو تو ذهنم مرور می کنم .حالا زیاد فرقی نداره که بخوام تو ذهنم مرورش کنم یا پیش شما بلند تعریفش کنم .
خوب این از این قسمت .یه سال گذشت .یه سال پر از بدبختی.یه سال پر از عذاب و ناراحتی.یه سال پر از دعوا و جنجال.تو اون یه سال 1 دیقه هم نبود که من و اهو دعوا نکنیم.اهو خیلی عوض شده بود یا بهتر بگم عوضی شده بودم .این اهو عشق من نبود .عشق من چشماش مظلوم بود نه پر از شرارت و کینه.تازه اول بدبختیام بود .منفور ترین ادم زندگیم قرار بود بیاد.توهان
واییییییییییی اگه بگم اون شب بدترین شب زندگیم بوده و هست دروغ نگفتم.
برگشت توهان..........مثل همیشه جذاب..........خیره شدن اهو بهش..........رقصیدن اهو و توهان .
دستاشو گذاشت رو صورتش .تازه می فهمیدم اهو از اونی که فکر می کردم بد تره .ولی هنوز یه چیزایی گنگ بود .این که برا قبل از ازدواج اهو و توهان .پس براچی تارا می گفت شهریار به توهان خیانت کرده ؟
اینطوری که من فهمیدم شهریار اون قدر ادم خوبی هست و وجدان داره که به یه زن متاهل به خصوص زن پسر عموش کاری نداشته باشه
_______________________

همینطور به شهریار خیره شده بودم
سوالای جور واجور دور سرم می چرخیدن
شهریار دستاشو از رو صورتش بداشت و گفت :
معذرت می خوام .حالم خیلی بده
_من معذرت می خوام .لازم نیست ادامه بدید
با اینکه داشتم از فضولی می مردم ولی نمی خواستم اذیتش کنم
نمی دونم چرا بهش اعتماد کرده بودم .نمی دونم چرا مطمعن بودم دروغ نمیگه .شاید بخاطر اینکه چشماش صداقت و فریاد می زد.اره این چشما نمی تونستن دروغ بگن .
حالا می فهمم اهو شهریارم زجر داده .
شهریار دستشو جلو صورتم تکون داد و گفت:
الو.........
_سلام .شما ؟
شهریار یهو پخش شد رو صندلی. دستشو گذاشته بود رو شکمش و می خندید
انقدر خندید که اشک از چشماش اومد
کلا استاد گاف دادنم.اخه من به خودم چی بگم ؟واقعا نمی دونم
شهریار همینطور که می خندید گفت :
بابا تو دیگه کی هستی؟باورت میشه 4 ساله که اینطوری نخندیده بودم
واقعا دمت گرم
_ببخشید تو فکر بودم .نفهمیدم چی گفتم
_بله فهمیدم سه ساعت بود داشتم صدات می کردم
_بازم معذرت
داشت می خندید که یهو چشماش رو پشت سره من قفل شد
خنده از رو لبش محو شد
به یه جایی خیره شده بود .
نمی تونستم برگردمو ببینم به چی نگاه میکنه
این دفعه من دستمو جلوش تکون دادم
با حرکت دست من گفت:
وای
_چی شده شهریار خان؟مشکلی پیش اومده؟
یهو سرشو اورد پایین و تو چشمام نگاه کرد و گفت:
دیگه مطمعن شدم یه خبرایی هست .یه چیزایی این وسط هست که هیچ کس نمی دونه
_در رابطه با چی حرف می زنید؟
_یه دیقه برگرد پشت سرتو نگاه کن
اروم برگشتم .
کپ کردم .
یا پنج تن .این اینجا چیکار می کنه ؟
توهان با چشمای قرمز شده بهم خیره شده بود
چند تا اقای مسن هم کنارش بودن
همینطور که بهم خیره شده بود صندلی رو کشید بیرون نشست روش
با خشم نگام می کرد .احساس می کردم اگه الان دستش بهم برسه تیکه پارم میکنه
سریع برگستم سمت شهریار
خیلی اروم و ریلکس نشسته بود و قهوه اشو می خورد
با ترس نگاش کردم
لبخندی زد و گفت:
نترس مطمئن باش کاریت نداره
_مگه شما پیش گو هم هستین ؟
بلند خندید .از اون خنده های............
فهمیدم دلش می خواد توهان و اذیت کنه
اروم گفت :
نه پیش گو نیستم .ولی اگه توهان می خواست کاری بکنه همون اول که من و تورو باهم دید می زد هردومونو می کشت .تو این یه مورد خوب می شناسمش
حالا دیگه مطمئن شدم که یه کاسه ای زیره نیم کاسه است .وگرنه توهان مردی نیست که زنش و با بدترین دشمنش ببینه و فقط با عصبانیت بهشون زل بزنه
ابروهاشو داد بالا و ادامه داد:
اصلا به درک بذار انقدر نگاه کنه که بترکه .مگه نه عفت جون؟
این دفعه نوبت من بود که بلند بخندم
کلا ادم مریضی هستم من .با اینکه طعم کتکشو چشیده بودم .بازم دلم قیلی ویلی می رفت که اذیتش کنم
شهریار خنده ی بدجنسی کرد و گفت :
پایه ای؟
سرمو تند تند تکون دادم
شهریار از جاش بلند شد و دستشو اورد جلوم و گفت:
افتخار می دید مادمازل؟
سرم تند به علامت نه تکون دادم
نمی خواستم بهش دست بزنم .با اینکه شیطونیم گل کرده بود ولی اگه این کارو می کردم احساس خیانت کار بودن بهم دست می داد.به خصوص جلوی شوهرم
شهریار سرشو اورد کنارم گوشمو گفت:
دستمو بگیر خواهش می کنم.اگه نگیری هردومون جلو توهان ضایه می شیم .می دونم برات سخته ولی فرض کن منم داداشتم .
چشماشو اروم باز و بسته کرد
دستشو اروم گرفتم .خدارو شکر دستکش دستش بود
اینطوری حس عذاب وجدانم کمتر میشد
از جلوی توهان گذشتیم
شهریار بلند با خنده گفت:
عزیزم پس قراره سه روز دیگه رو یادت نره .خونه ی من
صدامو پر از لوندی کردم و گفتم:
باشه عزیزمممممم .یادم می مونه
لحظه ی اخر به توهان نگاه کردم
رگ گردنش زده بود بیرون .نبض پیشونیش تند تند می زد
انقدر بد نگام می کرد که نزدیک بود همونجا غش کنم
می دونستم کتک رو خوردم ولی بازم می ارزید به اذیت کردن این از خود راضی
     
#17 | Posted: 26 Sep 2013 21:16
فصل ۱۱

با شهریار سوار ماشین شدیم
شهریار اروم می خندید
با اینکه از اذیت کردن توهان لذت برده بودم ولی عذاب وجدان بدی داشتم
شهریار راه افتاد
حرفی نمی زدیم .
داشتم به کاری که کردم فکر می کردم
کل ماجرا رو یه بار دیگه مرور کردم
یهو قلبم ریخت پایین
خدایا من چیکار کردیم ؟
خدایا این من بودم ؟من گلیام؟همون دختری که دستش به هیچ مردی جز طاها و خشایار نخورده بود؟
خدایا گند زدم
دیگه نمی خندیدم
چرا من همش یادم می رفت که باید به توهان کمک کنم نه اینکه بیشتر گند بزنم؟
با دستام پیشونیمو گرفتم
شهریار بلند خندید و گفت:
چیه؟پشیمون شدی نه؟می دونستم
با تعجب بهش نگاه کردم.این چی می گفت؟
دوباره خندید و گفت:
می دونی چرا این کارو کردم؟چون باید می دیدم که پشیمون میشی .
_یعنی چی؟منظورتون چیه؟
_ببینین من ادمی نیستم که بخاطر اذیت کردن پسر عموم رو زنش که می دونم از همه چی براش مهمتره دست بذارم
توهان واقعا متعصب .غیرتشم خیلی براش مهمه .تو رو تحریک کردم که دستمو بگیری تا ببینم بعدش پشیمون میشی.اگه پشیمون نمی شدی یعنی این که به توهان هیچی علاقه ای نداری.وقتی دیدم توهان من و تو ور باهم دیده ولی فقط با عصبانیت بهمون نگاه کرد نزدیک بود از تعجب شاخ در بیارم .
نمی دونم یه احساسی بهم میگه یه چیزی رو شما دوتا دارین مخفی می کنین .اگه دستتو گرفتم فقط می خواستم بدونم به توهان احساسی داری یا نه .همین .البته هنوزم مطمئنم یه چیزی رو قایم می کنین
به شهریار خیره شده بودم .چی می گفت؟یعنی چی؟من که به توهان احساسی ندارم .
خوب اینو که شهریار نمی دونه .
اره نمی دونه ولی اون میگه من توهان و دوست دارم .این .......این درست نیست
مطمئنی درست نیست؟
اره ..........اره که مطمئنم.من کمترین احساسی به توهان ندارم
پس چرا الان حس یه خیانت کارو داری؟
چرا عذاب وجدان داری؟
نمی دونم
گلیا ................به خودت دروغ نگو
تو توهان و دوست داری
دوست داری
دوست داری
دوست داری
دوست داری
خفه شو .لطفا خفه شو
یهو ماشین ایستاد
شهریار با تعجب بهم نگاه کرد و گفت:
چیزی شده؟
_نه نه.میشه منو برسونین خونه؟
_البته .فقط یه چیزی یه فاتحه بخون
_فاتحه ؟برای کی؟چرا؟
بلند خندید و گفت:
چون قراره برم شرکت .توهان منو نکشه خوبه
ترسیدم .نکنه بلایی سره شهریار بیاره ؟
شهریار با تجب و خنده نگاه کردو گفت:
ترسیدی؟بیخیال بابا من و توهان انقدر کتک کاری کردیم و توهان انقدر من و زده که دیگه عادت کردم .
داد کشیدم:
کتک کاری کردین؟
_اوهوم .صد دفعه .چیزه عادیه .سره اهو
_پوففففففففف
شهریار ساکت شد منم همینطور
سرمو به شیشه تکیه دادم.
شاید واقعا توهان و دوست دارم
شاید..............

10 دیقه بعد رسیدیم
شهریار با مهربونی برگشت و گفت:
بازم بخاطر اینکه دستتونو گرفتم معذرت می خوام .باور کنید قصد بدی نداشتم .راستی من هنوز همه چیز و براتون تعریف نکردم ولی ترجیح می دم فعلا تا همین جا بدونید .بقیه ی داستانو به مرور زمان خودتون می فهمید.ممنون که وقت گذاشتید و به حرفام گوش دادید.خیلی وقت بود که این حرفا رو دلم مونده بود
_منم از شما ممنونم که برام تعریف کردید
اروم از ماشین پیاده شدم و سرمو از پنجره بدم توی ماشین و گفتم:
شهریار خان من هنوز خیلی سوال دارما
_حتما بعدا پاسخ گوی همه ی سوالاتون هستم الان بهتره برید خونه. فکر نکنم شب خیلی خوبی داشته باشید
_منظورتون چیه؟
_توهان
دوباره دلم رخت.
توهان و چیکار می کردم؟چجوری از دلش در می اوردم؟چه غلطی کردما
سرمو اروم تکون دادمو گفتم :
بازم ممنون خداحافظ
_مواظب خودتون و اون کله خر باشید.درسته بدترین دشمنمه ولی بازم پسر عمومه .خداحافظ
لبخندی زدم و دستمو به نشونه ی خداحافظ تکون دادم
بوق ارومی زد و رفت
در حیاط و باز کردم و رفتم تو
خداوکیلی حیاط خونه خیلی قشنگ بود
اگه توهان شوهر واقعیم بود و عاشق هم بودیم هر شب با هم می اومدیم اینجا وروی تاب ته حیاط می شستیم و کلی لذت می بردیم
اه بلندی کشیدم و رفتم سمت در خونه
واییییییییییییی.من چه احمقی ام ؟حالا چیکار کنم؟
کیلید خونه رو جا گذاشته بودم .
رو صندلیه کنار دیوار نشستم و به درو دیوار نگاه کردم
..........................
یه ساعت و خورده ای گذشته بود و من همینطوری نشسته بود
هوا هم سرد شده بود.اهههههههه لعنتی لباسمم نازک بود .
داشتم از از سرما می لرزیدم
صدای دندونام و می شنیدم
حوصله امم بدجوری سر رفته بود .حالا از شانس گوشیمم شارژ تموم کرده بود
پاهامو تو شکمم جکع کردم
خیلی سردم بود
یهو در حیاط باز شد و پرادوی توهان داخل حیاط شد
به هیچی فکر نمی کردم .برام مهم نبود توهان الان از دستم ناراحته یا نه
فقط اینو می دونستم که داشتم از سرما قندیل می بستم
توهان سریع ماشین و خامو ش کرد و اومد طرفم
با تعجب بهم نگاه کرد و گفت:
دختر اینجا چیکار می کنی
توان جواب دادن نداشتم
توهان جلو پام نشست و گفت:
چته ؟چرا می لرزی؟مگه چه مدت اینجایی؟
_تو ..............توها.........توها......
_دستشو گذاشت رو صورتم و با تعجب داد کشید:
چرا انقدر یخی؟براچی اینجا نشستی؟
بعد سریع بلند شد و کتشو دراورد و انداخت رو شونه هام و در و باز کرد

حتی حال اینکه از جام پاشمم نداشتم
هر لحظه نزدیک بود غش کنم
به زور از جام بلند شدم .هنوز کامل از صندلی جدا نشده بودم که یهو احساس سقوط کردم
تعادلم و از دست دادم
داشستم می اوفتادم ...........
قبل از اینکه سرم بخوره به زمین از زمین کنده شدم
احساس بی وزنی می کردم
برام مهم نبود الان تو بغل توهانم.فقط به این فکر می کردم که چقدر تنش داغه
سرمو چسبوندم به سینه ی گرمشو .....................دیگه چیزی فهمیدم
................
اروم لای چشمامو باز کردم
افتاب بدجوری می خورد تو چشمم
به دورو برم نگاه کردم
اینجا دیگه کجاست؟
چرا همه چی سفیده؟
شاید مردم ؟!
اره حتما اینجا هم بهشته.!!!!!!!!!!!!!
اهههههههههههه اگه من تو بهشتم پس این شیطان اینجا چه غلطی می کنه؟
اروم از جام بلند شدم و به توهان که عین مجسمه بهم خیره شده بود سلام کردم
فقط سرشو تکون داد
_صبح بخیر
بازم سرشو تکون داد
دوباره به دورو برم نگاه کردم .مثل دفترش همه چیز سفید بود
کاغذ دیواریا .تخت .مبل .همه سفید
بغیر از میز و صندلی که قهوه ای سوخته بودن با پارکت های چوبی قهوه ای بقیه چیزا از دم سفید بودن
دوباره به توهان نگاه کردم
هنوزم بهم خیره شده بود .
احساس می کردم دلش می خواد بکشتم
منم بهش خیره شدم
بعد از یه مدت با دلحن خیلی سردی گفت :
دیشب تو حیاط چه غلطی می کردی ؟
بیشعور.چرا فحش می داد؟
_با توامااااااااا.هوی
_کیلیدمو جا گذاشته بودم
_اها .خوب می گفتی شهریار بیاد دنبالت وبا هم می رفتین خونش تا 3 روز دیگه ام همونجا می موندی.
سرمو انداختم پایین.خجالت می کشیدم ازش .هرچی بگه حق داره .بد گند زده بودم.
_در هر صورت از این به بعد کیلیدتو جا نذار .حوصله نعش کشی ندارم
فقط بهش نگاه کردم
سرمو برگردوندمو به دیوار رو بروم خیره شدم
یه قسمت از دیوار با یه پارچه ی زخیم پنهان شده بود
با تعجب به قسمت پوشیده شده نگاه کردم
توهان با پوزخند گفت:
اگه خیلی دلت می خواد بدونی چی پشته پارچه ست می تونی بری ببینی
اروم از جام بلند شدم
شالم افتاده بود رو گردنم
رفتم سمت دیوار
پارچه رو گرفتم و کشیدم
بدترین چیز ممکن و دیدم ....................
..................اهو
     
#18 | Posted: 26 Sep 2013 21:18
فصل ۱۲

ولی کاش فقط اهو بود
عکس یه بوسه بود .یه بوسه از اهو ...........
ولی اون توهان نبود .وای .باورم نمیشه .اون مرد شهریار بود
مردی که تو عکس داشت اهو رو می بوسید شهریار بود
برگشتم و به توهان خیره شدم
با لبخند مسخره ای به عکس نگاه می کرد
سرشو اروم تکون داد و گفت:
می دونی چرا این عکس و قاب کردم گذاشتم جلو تخت خوابم ؟
برای اینکه یادم بمونه به هیچ زنی اعتماد نکنم.برای اینکه یادم بمونه همتون مثل همین .می دونی وقتی دست شهریار گرفتی چه فکری کردم ؟فکر کردم چقدر شبیه اهویی .در ظاهر فرشته و پاک و معصوم در باطن شیطان صفت و شرور .
سرمو انداختم پایین نمی دونستم چی بگم .توهان راست می گفت .اشتباه خیلی بزرگی کرده بودم.
پوزخندی زد و اروم گفت:
توام مثل اونی
بهش نگاه کردم
اروم گفتم :
توهان.........
_ساکت باش.فقط ساکت باش
نمی تونستم بذارم اینطوری درباره ام فکر کنه.اره درسته عاشقش نبودم ولی ازش خوشم میومد.اینو دیگه قبول کردم .باید کاری کنم که فک نکنه منم مثل اهو خیانت کارو پستم
قبل از اینکه دهنمو باز کنم تا حرف بزنم گفت:
لازم نیست چیزی بگی.بهتره بری لباساتو جمع کنی.از همین حالا بری خونه شهریار خیلی بیشتر بهت خوش می گذره
دیگه زدم به سیم اخر
دلم نمی خواست همچین فکرایی بکنه
داد کشیدم :
من هیچ جایی نمی رم
برگشت و با صدایی بلند تر از صدای من گفت:
تو غلط کردی همون موقع گفتی میری.من به جهنم اون مشتری های لعنتی می دونستن توی احمق زن منی .درسته شوهر واقعیت نیستم ولی دلیل نمیشه هر غلطی دلت می خواد بکنی. فعلا اسمت تو شناسناممه.مطمئن باش عاشق چشم ابروتم نیستم که روت تعصب داشته باشم .هر قبرستونی می خوای بری برو به سلامت ولی یادت باشه وقتی رفتی دیگه برنگرد .حالاهم از جلو چمشمام گمشو که حالم از هرزه هایی مثل تو بهم می خوره .
چونم می لرزید .داشت به من می گفت هرزه.حالم از خودم بهم می خورد.توهان راست می گفت .من واقعا غلط اضافی کرده بودم
سریع از اتاقش اومدم بیرون رفتم تو اتاق خودم
رو تخت نشستم پاهامو بغل کردم
صدام در نمی اومد ولی گرمای اشکامو رو صورتم حس می کردم
خدایا من چه گناهی کردم که باید این همه عذاب بکشم؟
من که از همون اول ارزوم بود زودتر بزرگ بشم تا بتونم شوهر کنم و از اون جهنمی که بابام برامون ساخته بود فرار کنم
اخه من و چه به ازدواج صوری؟
من که الان دارم بیشتر از قبل عذاب می کشم
مامان......
کاش اینجا بودی.کاش می تونستم باهات حرف بزنم .کاش بغلم می کردی و می گفتی اروم باش دخترم .من پیشتم .من مواظبتم .
چقد دلم برا لالایی هات تنگ شده
همینطور که گرسه می کردم با صدایی که بغض توش خود نمایی می کرد زمزمه کرم:
*لالالالا گل نازم

* تويي سرو سرافرازم

* تويي سرو و تويي كاجم

* تويي افسر، تويي تاجم
* لالالالا گل نرگس

* نباشم دور، ِز تو هرگز

* هميشه در برم باشي

* چو تاجي بر سرم باشي
*لالالالا گل مريم

* چه گويم از غم و دردم

*غم من در دلم پنهان

* بيا اينجا بشو مهمان
* لالالالا گل مينا

* بخواب آروم ،گل بابا

* بابا رفته ، سفر كرده

* الهي زودي برگرده
* لالالالا گل شب بو

* نگاهت مي كند جادو

* ببينم چشم شهلايت

* به زير آن كمان ابرو
* لالالالا گل پونه

*انار كردم واسَت دونه

* انار سرخ ِ ياقوتي

* بخوراي گل، نگير بونه
*لالالالا گل صدپر

* نشه هرگز گلم پرپر

* بمون با من گل خندان

* نبينم چشم ِ تو گريان
* لالالالا گل لاله

* ميريم فردا خونه خاله

* نديدم خاله جانت را

* الان چندين و چن ساله
* لالالالا گلم خوابيد

* به رويش نورِ مَه تابيد

* لالالالا گلم زيباست

* براي من ، همه دنياست .

لالا لالا بخواب اروم .
صدای هق هقم بلند شد
چیکار می کردم؟خدایا خودت یه راهی جلو پام بذار .خودت کاری کن که بتونم توهان راضی کنم من مثل اهو نیستم.
خدایا همیشه دستمو گرفتی ,همیشه بلندم کردی ,همیشه یار غم و غصه هام بودی پس این یه بار م رومو زمین ننداز .ان یه بارم دستمو بگیر
خودت کمکم کن خدا جونم.
بلند شدم و تو ایینه نگاه کردم
باید یه کاری بکنم.من گلیام.می تونم هرکاری بکنم.

افرین سفید برفی .حرکت کن .تو باید دل شاهزاده رو نرم کنی هرچند که اون شاهزاده ماله تو نباشه.پس پیش به سوی موفقیت

احساس گشنگی می کردم
دلم بد ضعف می رفت .اروم از اتاقم اومدم بیرون و به دورو برم نگاه کردم
توهان رفته بود
لب و لوچه ام اویزون شد .برا چی رفته بود اخه؟می خواستم برم براش توضیح بدم
بیخیال .الان یه ناهار خوشمزه می پزم و ظهر از دلش در میارم
با اینکه دلم از گشنگی قار و قور می کرد به یه لیوان چایی راضی شدم تا عوضش ظهر زیاد بخورم
همیشه همه می گفتن لازانیا های من معرکه میشه
حالا امتحان می کنم ببینم توهان خوشش میاد یا نه
مواد لازم و اماده کردم و شروع کردم به درست کردن لازانیا
.............
همه کارامو کرده بودم .سالاد درست کرده بودم.لازانیا اماده بود که بره تو فر ژله هارو هم گذاشته بودم تو یخچال که ببنده .
هرکاری می تونستم کردم که سفره ای که می خواستم بندازم رنگین تر شه
ساعت 12 بود
تا لازانیا می پخت می شد 1 و توهانم بر می گشت
با همین فکر لازانیا رو گذاشتم رو فر و روی صندلی ولو شدم
اخ .چقدر کار کرده بودم .یادم نمیاد تابحال انقدر زحمت کشیده باشم
ماشاالله نرگس اچار فرانسه بود .همه کارو اون انجام می داد
یه دفعه گوشیم زنگ خورد
فکر کردم نرگس .زیر لب گفتم:
چه حلال زاده
گوشیو برداشتم و با لحن با نمکی گفتم:
الو .بفرمایید.
_سلام نارفیق .بابا صد رحمت به خشایار .باز یه حالی از ما می پرسه تو که اصلا یادت نمی اوفته من زنده ام یا مرده
جیغ کشیدم:
واییییییییی طاها .اخ دیوونه چقدر دلم برات تنگ شده بود
_اره .اگه دلت تنگ شده بود که یه زنگ می زدی
_طاها جونی به خدا من مقصر نیستم .باور کن این چندوقت انقدر سرم شلوغ بوده که ..........
_بله.بله می دونم.خدایا از این زنا نصیب ماهم بکن .بابا شوهر ذلیل خجالت بکش شوهر کردی یادت رفت یه اقای خوشتیپی به اسم طاها وجود داره؟
_بچه پرو .خوشتیپ.......اوهو........دیگه چی؟اعتماد به نفس کاذب داریا
_اگه اعتماد به نفس کاذب بود که همه دخترا برام له له نمی زدن
_ما که ندیدیم.
_پاشو یه روز بیا دانشگاه تا ببینی.
_خوب بابا قبول.خوب یکی از همینا رو بگیر دیگه .دیگه داری می ترشی هااااا
30 سالته .
باز صداش غمگین شد .همیشه همینطور بود هروقت بحث عشق و عاشقی پیش می اومد طاها عوض میشد.از اون پسره شیطون و بازیگوش یه طاهای اروم و ساکت درست میشد
به هیچ کسم نمی گفت چشه .به خصوص به من و خشایار .همیشه هروقت باهاش در رابطه با این موضوع حرف می زدم
پا میشد می رفت یا بحث عوض می کرد .انگار می ترسید رازش برملا بشه .
اروم صداش کردم:
طاها ........؟!
_جان طاها .بگو عزیزم
_فردا صبح بیا مخفیگاه.
_چرا اخه؟اونجا چیکار داری؟
_سوال نپرس فقط بیا .
_اخه توهان خان چی؟به اون می خوای بگی کله سحر کجا می خوای بری؟
_حالا یه کاریش می کنم
_گلیا حق نداری بهش دروغ بگی.
_اگه دروغ نگم چی بگم؟
_گلیا بار اخریه که می گم تو حق نداری به شوهرت دروغ بگی.این کار درست عین خیانت منم نمی خوام بخاطره من رابطه ی شما بد بشه .
_طاها تو داداشم.............
_اره عزیزم .داداشتم .توام خواهر منی ولی توهان ممکنه یه فکر دیگه بکنه .
حالا هم برو شب بهت زنگ می زنم ببینم چی میشه .کاری نداری سفید برفی خانوم؟
خندیدم و گفت:
طاها خیلی دوست دارم اندازه ی خشایار.
_منم دوست دارم سفید برفی .حالا برو .خدافظ
_خدافظ داداش طاها جونم

نمی دونستم چیکار باید بکنم
باید می رفتم پیش طاها ولی ...........
توهان چیکار کنم؟
امکان نداره بهش دروغ بگم
ولی اگه راستشم بگم که کارو بدتر می کنم.
ولی ترجیح می دم بهش راستشو بگم اینطوری اگه از من بدشم بیاد بازم من عذاب وجدان ندارم که مخفی کاریم مثل خیانته
اره .راستشو میگم.
بوی لازانیا کل اشپز خونه رو برداشته بود
خداکنه توهان خوشش بیاد .
گلیا خیلی خلی.
وا چرا؟
خوب اگه نیاد چی؟
یعنی ممکنه توهان نیاد خونه؟
پ ن پ .می خوای با اون شاهکارت پاشه بیاد قربون صدقتم بره ؟
بلند داد کشیدم :
نه .حتما میاد
صدای توهان از پشت سرم باعث شد دومتر بپرم هوا:
از تیمارستان در رفتی اره؟
دستمو گذاشتم رو قلبم و گفتم:
چته ؟سکته کردم خوب
لبخند کجی زد و به فر نگاه کرد
بعد اروم رفت سمت اتاقش و گفت:
من میرم بخوابم .عصر بخیر
نه.نباید این فرصت و از دست بدم
اروم صداش کردم :
توهان.........
بدون اینکه برگرده گفت:
بله؟
_ناهار خوردی؟
_نه
_گشنت نیست؟
سرشو برگردوند طرفمو گفت:
دارم از گشنگی تلف میشم
_لازانیا دوست داری؟
اروم پلک زد
لبخندی زدم و گفت:
بیا ناهار بخوریم .مثل دوتا دوست .
برگشت و اروم اومد سمت اشپزخونه
صندلی و کشید کنار و روش نشست
منم نشستم و گفتم :
میشه تا قبل از اینکه غذا حاضر بشه باهات حرف بزنم؟
نفس عمیقی کشید و گفت:
می شنوم
لطفا وسط حرفم جفتک ننداز باشه
بلند خندید .از اون خنده های قشنگش.از اونایی که دوست داشتم چال گونش و ببوسم.
_خنده هات تموم شد؟اجازه دارم حرف بزنم؟
_بفرمایید خانوم
_من نه با شهریار خان دوستم نه باهاش رابطه ای دارم .اون روزم..........
_گلیا.........
_توهان.قول دادی وسط حرفم نپری .بذار حرفمو بزنم بعد هرچی می خوای بگو
با عصبانیت نگام کرد و گفت:
بگو
_اون روز می خواست راجب خودش ,اهو و تو حرف بزنه .اون اخرم تقصیره خودم بود نه ایشون .من ..........من بهش اعتماد دارم .هرچقدرم تو و دیگران ازش بد بگین من بازم به نظرم شهریار خان ادم خوبیه .درسته اشتباه کرده ولی اونم دقیقا اشتباه تورو کرده .اونم عاشق همونی شده که تو عاشقش شده بودی .پس گناه تو و شهریار درست مثل همه.اره درسته من اشتباه کردم .نباید دستشو می گرفتم.کار واقعا بدی کردم.ولی حالا پاش ایستادم .معذرت می خوام
هینطور خیره نگام می کرد
دیگه نمی دونستم باید چی بگم
توهان صورتشو جمع کرد و گفت:
حالا میشه ناهار بخوریم؟خیلی گشنمه
بهش خیره شدم .با لبخند کوچیکی نگام می کرد .
سریع از جام بلند شدم و لازانیا رو از تو فر دراوردم
     
#19 | Posted: 26 Sep 2013 21:19
فصل ۱۳

توهان با اشتها می خورد
کاملا مشخص بود چقدر گشنشه .واییییییییی خدا حتما خوشش اومده که انقدر قشنگ می خوره
با اینکه گشنش بود ولی بازم شیک غذا می خورد .اروم و اهسته
همینطور بهش نگاه می کردم که یه دفعه گفت:
من و نخور غذاتو بخور
غذا پرید تو گلوم
همینطور سرفه می کردم .برام یه لیوان اب ریخت و داد دستم
اب و سر کشیدم
با لبخند نگام کرد و گفت:
عادت داری لقمه های دیگران و بشموری؟اخه دختر خوب اینطوری که تو به ادم نگاه می کنی غذا از گلوم پایین نمیره که
سرم و انداختم پایین.ای الهی بمیری گلیا .هی باید خودتو جلو این ضایه کنی؟
خندید و دوباره مشغول خوردن شد
حالا وقتش بود.باید قضیه ی طاها رو بهش می گفتم
_توهان....؟
_بله ؟
_من فردا صبح ساعت 5 یا 6 می خوام برم یه جایی
چنگالی که دستش بود و گذاشت کنار بشقابش و بهم خیره شد
نمی فهمیدم چشه .ناراحته؟عصبانیه؟مثل یه مجسمه بهم خیره شده بود
دوباره گفتم:
میرم پهلو یکی از دوستام
همینطور که بهم زل زده بود گفت:
کله سحر میری پیش یکی از دوستات؟
_اره
_اها .میگم احتمالا اول اسم دوستت «ش»نیست؟
فهمیدم منظورش شهریار .ای خدا این چرا انقدر شکاکه؟
با عصبانیت کنم:
نخیر نیست
_چه جالب.
اهههههه فکر میکنه دروغ میگم .با صدای عصبی گفتم :
دوستم که میرم پیشش طاهاست
چشماشو ریز کرد .یهو شروع کرد به دست زدن .
وا خله ها.این چرا اینطوری می کنه؟
خنده ی عصبی کرد و گفت:
بابا ماشالله تو اخرشی دیگه .جلوی مثلا شوهرش داره میگه می خوام برم پهلو دوست پسرم.
جیغ کشیدم :
هااااااااا؟دوست پسر؟
از جاش بلند شد و رفت سمت در بیرون
داد کشیدم :
ده اخه الاغ اگه من می خواستم برم پهلو دوست پسرم که نمی اومدم به تو بگم .طاها همون پسرست که شب عروسی بغلش کردم .بهم می گفت سفید برفی.دوست من و خشایاره.مثل برادرم می مونه
برگشت.نگاهش باز ترسناک شده بود
با قدمای بلند خودشو رسوند بهم
تقریبا خودشو چسبونده بود به من ولی از جا تکون نخوردم
همینطور تو چشماش نگاه می کرد
چشمای نقره ایش از عصبانیت برق می زد
گرمای نفساش می خورد به صورتم و باعث میشد مورمورم بشه
چونمو گرفت تو دستش و محکم فشار داد و گفت:
فکر می کنی من خرم ؟اره؟
چرا فکر کردی می تونی با یه ناهار خرم کنی؟
بچه جون با کی داری بازی می کنی؟با کسی که یه زمانی عاشق بوده .من تمام این دروغات و از حفظم.ها؟چیه؟فکر کردی انقدر خرم ؟
همینطور بهش خیره شده بودم و داد کشیدم:
اره خری.خری که راست و دروغ و از هم تشخیص نمی دی.خری که منم مثل اون زن عوضیت می بینی.خری که فکر می کنی با داشتن این حلقه تو دستم می رم دنبال یه مرد دیگه.
اره شوهرم نیستی.ولی به قول خودت اسمم تو شناسنامته.همون اسم حرمت داره .من اون قدر نفهم نیستم که این حرمت و بشکنم
طاها همیشه مثل خشایار بوده برام .برام مهم نیست باور می کنی یا نه .من حقیقت و گفتم.هرجور می خوای فکر کن.
سرمو کشیدم کنار و از کنارش گذشتم .
دم در اتاقم ایستادم و قبل از اینکه وارد اتاقم بشم گفتم:
ناهارم نوش جانت.فقط می خواستم بهت حالی کنم من اون ادمی که فکر میکنی نیستم.
در اتاق و کوبیدم و رو تختم نشستم

به ساعتم نگاه کردم .دقیقا پنج و نیم بود .
از بس عصبانی بودم فقط دو ساعت خوابیده بودم
نمی دونستم چیکار باید بکنم.
می دونستم اگه توهان و راضی نکنم که طاها فقط برادرمه به شکی که داشت دامن می زنم .حالا موندم چه غلطی باید بکنم
دوباره جلو ایینه ایستادم .پالتوی شیری رنگی رو که نرگس برام خریده بود و پوشیده بودم با یه شلوار جین یخی و چکمه های بلندم
حتی همون برق لب ساده ی همیشگی رو هم نزده بودم .اصلا دلم نمی خواست توهان و عصبانی کنم .لباسامم نه کوتاه بود نه تنگ .
شال پشمی سفیدم و سرم کردم و بدون هیچ حرفی رفتم سمت اتاق توهان
جلوی اتاقش ایستادم .دستمو اوردم بالا که در بزنم ولی...........
اگه خواب باشه چی؟
نه بابا .توهان سحر خیزه .سره ساعت 5 بیدار میشه
دلم اشوب بود.واقعا مونده بودم که چیکار کنم.
دستمو بردم بالا و در زدم
به ثانیه نکشید که صدای توهان اومد:
بیا تو .......
اهههههههههه.انگار داره با کلفتش حرف می زنه.بچه پروو
رفتم داخل اتاقش با صدایی که هیجان توش مشخص بود گفتم:
صبح بخیر
بجای اینکه جوابمو بده به سر تا پام نگاه کرد و با خونسردی بهم خیره شد
_میشه لطفا حاضر بشی؟
پرونده ای که دستش بود و انداخت رو میز و گفت:
برای چی باید حاضر بشم؟
_برای اینکه منو برسونی
_بله؟مگه من رانندتم؟
_نخیر.مثلا شوهرمی.خیر سرت وظیفته برسونیم.در ضمن می خوام بیای اونجا که بعدا بهم تهمت نزنی
_من وقت این مسخره بازیارو ندارم.شما هم بهتره برین به قرارتون برسین .یه وقت دیر میکنی طاها خان نگرا میشن.
این دیگه داره حال منو بهم می زنه.دیگه شورشو دراورده .
رفتم سمت کمد اتاقش و یه بولیز سفید با ژاکت قهوه ای و شلوار جین مشکی دراوردم و انداختم رو تخت و با عصبانیت گفتم :
همین الان اینا رو بپوش.من حال ندارم بهم تهمت بزنی.ترجیح می دم بهت بگم کدوم گوری میرم.
حالا زود باش اینارو بپوش
از اتاقش اومدم بیرون و روی مبل نشستم .
اره .کار درست همینه .باید تو اون مخ نداشتش فرو کنم من با هیچ خری دوست نیستم
10 دیقه بعد اومد بیرون .مثل همیشه خوشتیپ ولی نکبت اون لباسایی رو که من گذاشته بودم بیرون و نپوشیده بود
یه بولیز بافتنی ابی پوشیده بود با شلوار پارچه ای مشکی و کفشای اسپرت سفید
سوئیچش دستش بود .کاملا مشخص بود دوست داره بره و ببینه من می خوام کجا برم
بدون هیچ حرفی رفتم سمت در
جلوی پرادو ایستادم و دستمو دراز کردم
توهان با تعجب نگام کرد و گفت :
ها ؟چیه؟چذا مثل گداها دستتو دراز کردی؟
_سوئیچ و بده.
_چی؟می خوای رانندگی کنی؟
_اگه مشکلی نداره بله
_برو بابا من هنوز جوونم نمی خوام به این زودیا بمیرم
_اخه ..........تو که راه و بلد نیستی .بده به من
_سوئیچ و گذاشت تو دستمو گفت :
گلیا مرگ من مثل ادم رانندگی کنیا .حال و حوصله بیمارستان ندارم
_برو بابا
...................
1 ساعت تو راه بودیم تا بالاخره رسیدیم
مخفیگاه من و خشایار و طاها که البته یه خرابه ی خیلی باحال بود
بیرون از شهر بود .با کمک خشایار و طاها یه کوچولو درستش کرده بودیم ولی بازم خرابه به حساب می اومد.از وقتی بچه بودیم این جا مخفیگاهمون بود
با توهان رفتیم سمت مخفیگاه که توهان پرسید:
اینجا دیگه کجاست؟
_فقط دنبالم بیا
اروم رفتیم تو خرابه .طاها رو بلند صدا زدم:
طاها................طاها ....کجایی؟
_سلام عرض شد
سریع برگشتم وطاها جلوی خرابه ایستاده بود و به توهان خیره شده بود.
به ارومی گفت:
به به اقا توهان.خیلی خوش اومدین.فکر نمی کردم شماهم بیاین وگرنه براتون گاوی گوسفندی چیزی قوربونی می کردم.
خیلی عادی باهم دست دادن

توهان رو کرد به من و با ناراحتی که نمی فهمیدم از چیه گفت:
گلیا من سرم خیلی درد میکنه.عصرم عمل دارم .میرم تو ماشین دراز بکشم
بعد رو طاها کرد و گفت:
از دیدنتون خوشحال شدم.ببخشید .حالم زیاد خوب
طاها با مهربونی جواب داد:
خواهش می کنم .برید.راحت باشید.
توهان با یه ببخشید از خرابه ها رفت بیرون
وا این که خوب بود.اصلا به من چه؟شونه هامو بالا انداختم و برگشتم سمت طاها
می خواستم برم بغلش کنم که یهو خودشو کشید عقب و با اشاره بهم فهموند که نرم
با تعجب بهش نگاه کردم
بعد از 10 دیقه گفت:
عجب شوهر حسودی داریا
_وا.چرا؟
_واقعا نفهمیدی 10 دیقه پشت اون دیوار ایستاده بود که ببین منو بغل می کنی یا نه؟
_دروغ میگی؟واقعا توهان .......
_اره بابا .چقدرم از دیدنم خوشحال شده .
_حتما خوشحال شده که گفته دیگه
_گلیا تو خری یا خودتو زدی به خریت؟اخمشو ندیدی؟فک منقبض شدشو ؟رگ های گردنشو ؟واقعا ندیدی؟
_نه والا
_خدایا غلط کردم گفتم یکی مثل این برا من پیدا بشه.اخه زن انقدر بی خیال؟
با مشت کوبیدم رو بازوشو گفتم:
گمشو ببینم
_من واقعا شرمنده ام .ببخشید مزاحم شدم.من گم شدم میشه بگین پاسگاه پلیس کجاست؟
بلند خندیدم و گفتم:
دیوونه ی زنجیری
باهم نشستیم روی زمین
به صورت قشنگش نگاه کردم
مردونه و جذاب
چشمای مشکی درشت و کشیده با مژه های بلند و پر
دماغ صاف و کشیده که بر اثر برخورد با توپ بسکتبال یه خورده کج شده بود
لب های نازک و کوچولو
_هوییییییییییییییی
_چته؟مگه داری با گاوت حرف می زنی که هوی می کنی؟
_بابا یه ذره حیا هم خوب چیزیه والا.5 روزم از اذرواجت نگذشته چشمت منو گرفته؟اره؟
_طاها قرص توهم زدی؟یا مثلا قرص اعتماد به نفس؟
خندید و گفت:
شوخی کردم.خوب؟
_خوب به جمالت
_نه منظورم اینه که براچی گفتی بیام اینجا
یهو جدی شدم .باید می فهمیدم تو دل طاها چی می گذره .اون داداشم بود همیشه همه چیزشو بهم می گفت .پس الانم باید بگه
_طاها؟
_جان؟
_می خوام ازت یه سوالایی بپرسم.
_من امادم قربان
_طاها من خواهرتم مگه نه؟
_اره عزیز دلم تو خواهرمی
_طاها تابحال عاشق شدی؟
یه دفعه لبخند رو لبش خشک شد .
_برا چی همچین سوالی می پرسی؟
_چون خواهرتم دلم می خواد داداشم انقدر بهم اعتماد داشته باشه که راز دلش و بهم بگه
_داداشت به تو اعتماد داره.به خودش اعتماد نداره .داداشت یه خره به تمام معناست.یه خره عوضی که عاشق .....عاشق یه زن......
دیگه حرف نزد .
صورتش گرفتم تو دستم .چشمای قشنگش خیس بود
_بگو طاها.بگو...........عاشق کی؟عاشق کی شدی که اینطوریت کرده؟عاشق کی شدی که دیوونت کرده؟

خودشو کشید کنارو گفت :
بس کن گلیا.بس کن.من نباید بهش فکر کنم .نباید
_چرا؟اون عاشقت نیست
_گلیا ازت خواهش می کنم بس کن
_بهم بگو .بگو .اون زن عاشقت نیست؟
داد کشید:
اون زن لعنتی صاحب داره.اون .........اون مال یه ادم دیگست
خشکم زد.باورم نمی شد
یعنی طاها عاشق یه زن متاهل ؟وای نه
دستاشو گذاشت رو صورتش .
به خودش بدو بیراه می گفت:
احمق بیشعور .کثافت عوضی.برا چی زر زر کردی؟
نمی تونستم تحمل کنم که ناراحت باشه
صداش کردم :
طاها .طاها جونی.داداشی .منو نگاه کن
برگشت طرفم
سرشو انداخت پایین.انگار خجالت می کشید بهم نگاه کنه.
دولاره صداش کردم:
طاها؟داداش جونم.نمی خوای خواهرتو نگاه کنی؟
سرشو گرفت بالا
باورم نمی شد ........این.....این طاها بود که داشت گریه می کرد .
رفتم جلوش .دستمو دراز کردم و اشکای رو گونش و پاک کردم
دستامو گرفت
برد سمت لباش و بوسیدشون و گفت:
خواهری جونم.گل گلی جونم.خانوم کوچولو.سفید برفی شیطون .قول بده به هیچ کس هیچی نگی.به هیچ کس.
_حتی به خشایار ؟
_حتی به خشایار.گلیا این یه رازه بین من و تو .
_باشه داداشی.ولی .....ولی طاها بهم بگو عاشق کی هستی.
سرشو تکون داد و گفتم:
نه .........نباید بگم..........اگه بگم ازم متنفر میشی.
_چرا؟چرا باید ازت متنفر شم؟
_گلیا برو .برو شوهرت منتظرته .برو .فقط دعا کن.دعا کن فکرش از ذهن و قلبم بره بیرون .دعا کن بهش فکر نکنم.دعا کن به ناموس یکی دیگه نگاه نکنم
حالا هم برو .فقط برو
می دونستم می خواد تنها باشه .
دستمو براش تکون دادم و گفتم:
داداشی یادت باشه من همیشه هواتو دارم .خداحافظ
لبخندی زد و سرشو انداخت پایین
رفتم تو ماشین
توهان خواب بود .چقدر قشنگ می خوابید.عین بچه ها .پا ک و معصوم .
چی میشد تو عاشقم بودی منم عاشقت بودم؟چی میشد یه زن و شوهر واقعی می بودیم؟
ناخوداگاه سرم رفت جلو .دلم می خواست لباشو ببوسم ولی هنوز اون قدر خل نشده بودم
سرمو دوباره بردم عقب
ولی ........داشتم دیوونه می شدم
دوباره رو صورتش خم شدم
سرمو بردم نزدیک لباش..........اروم و کوتاه کنار لباش و بوسیدم و دوباره برگشتم سره جام
حس می کردم اروم شده .به توهان خیره شدم.نفس عمیقی کشیدم و راه افتادم
     
#20 | Posted: 26 Sep 2013 21:20
فصل ۱۴

رسیدیم در خونه.
توی پارکینگ ماشین و پارک کردم .می خواستم برم بیرون
که یادم افتاد توهان خوابه
اروم صداش کردم:
توهان......
سریع بیدار شد
وا چه خوابش سبکه.
همینطور بهش نگاه می کردم که یهو خم شد و گوشه ی لبم و بوسید
یه دیقه کپ کردم .
توهان خیلی شاد و سرحال از ماشیت پیاده شد و رفت داخل خونه
همینطور به روبروم خیره مونده بودم
یه دفعه به خودم اومدم و با عصبانیت گفتم:
عوضی.براچی منو بوسید
با خشم رفتم تو خونه به مبل تکیه داده بود و منو نگاه می کرد
رفتم جلوش و داد زدم:
به چه حقی منو بوسیدی عوضی؟
خیلی خونسرد و اروم گفت:
هرچی عوض داره گله نداره.منم به همون حقی که تو منو بوسیدی بوسیدمت
خشک شدم
این .........این از کجا فهمید من ...........
خنده ی بلندی کرد و رفت سمت اتاقش و گفتم:
گلیا یادت باشه اگه یه وقت خواستی یه اقایی رو ببوسی اول مطمئن شو کاملا خوابه .اها و در ضمن مطمئن شو خوابش سنگینه.
دوباره بلند خندید و رفت تو اتاقش
یعنی دلم می خواست سرمو بکوبم تو دیوار
نه نه اول سره توهان می گرفتم با گوشت کوب له می کردم بعد سره خودمو می زدم تو دیوار
خدایااااااااااااااااااااا ااا.یعنی بدبخت تر و احمق تر از من جایی پیدا میشه؟
دلم می خواست خودمو دار بزنم
با حرص رفتم تو اتاقم و در با شدت کوبیدم بهم
رو تختم افتادم و سرمو گرفتم بین دستام
یهو توهان یادم رفت صورت مردونه ی طاها اومد جلو چشمم
یه پسر خوشتیپ و خوشگل با وضع مالی متوسط.استاد دانشگاه بود .فوق لیسانس روانشناسی داشت.
راست می گفت.دانشجو های دخترش براش سرو دست می شکستن
یهو خم شدم .نکنه طاها عاشق.............عاشق من ؟
نه .یا خدا نه

نه .نباید اینطوری باشه نباید طاها عاشق من باشه .نه .یا خدا خودت کاری کن که فکر اون زن از سرش بره بیرون چه من باشم چه هرکس دیگه ای
سرمو گرفتم بین دستام .حالم بد بود.احتیاج به یه شادی داشتم .به یه خوشحالی.به یه خبر خوب .
یهو صدای در اومد . از جام بلند شدم و رفتم تو سالن .ساعت 8 صبح بود .یعنی کی می تونست باشه؟!
رفتم سمت ایفون .یه اقایی بود .همسن و سال توهان بود
تا می خواستم بگم کیه
توهان اومد تو سالن و با دست بهم اشاره کرد که جواب ندم
گوشیو اروم گذاشتم سره جاشو گفتم:
چرا جواب ندم؟
اومد طرف ایفون و گفت :
چون دوسته منه .
_خوب باشه .منم میام ازش پذیرایی می کنم و میرم.
چشم غره ی وحشتناکی بهم رفت و بلند گفت:
پاشو برو تو اتاقت تا نگفتمم بیرون نیا.
_وا.براچی؟
داد کشید:
پاشو برو دیگه .حتما باید بزنمت تا بفهمی چی میگم؟
از تعجب خشکم زده بود .این که تا دو دیقه پیش حالش بد بود .
بغض کردم .نه به یه ساعت پیشش که بوسیدتم نه به الان که داره سرم داد میزنه
دوباره داد کشید:
ده برو دیگه
نباید جلوش گریه می کردم
سریع رفتم سمت اتاقم و رو تختم افتادم
برای این که جیغ نزنم با مشت های محکم بالشتمو می زدم
داغی اشکام و رو گونه هام حس می کردم
بالاخره که خسته شدم
بالشت و بغل کردم و به هق هق افتادم .
بیشعور.براچی سرم داد کشید؟
من که کاریش نداشتم
از خداشم باشه من از دوستش پذیرایی کنم
دوباره اون صدای لعنتی بلند شد.
تو ؟!گلیا بس کن .خودت می دون چرا توهان نمی خواست تو جلو دوستش بیای
من از کجا باید بدونم؟
گلیا؟من و خر فرض کردی یا خودتو؟تو خوب می دونی که توهان شرمش میاد تورو به عنوان زنش معرفی کنه
خفه شو.مگه من چمه؟از خداشم هست
گلیا یه نگاه به خودت بنداز.یه نگاه به توهان بنداز .فرقی نمی بینی؟
یعنی چی؟
گلیا تو انگار یادت رفته کی هستی.تو بچه ی یه معتاد الکلی که معلوم نیست
........
خفه شو .ازت خواهش می کنم خفه شو
مگه دروغ میگم.گلیا خونه ی توهان تو زعفرانیست خونه ی تو کجاست؟بابای اون یکی از دکترای معروف ایران بابای تو کیه؟لباسایی که توهان می پوشه همه از بهترین مارکای دنیاست لباسای تو چی؟اون تو امریکا درس خونده تو کجا درس خوندی؟اون تو یه خونه ی 1000 متری زندگی کرده تو کجا زندگی می کردی؟اون هرشب صد نوع غذا جلوش بوده تو بغیر از نون و پنیر چیزه دیگه ای می خوردی؟
ناله کردم:
خفه شو.تروخدا ساکت شو
گلیا سره خودتو شیره نمال.تو عکس اهو رو دیدی.تو کجا و اون کجا؟
لباسای اون کجا و تو کجا؟عشوه های اون کجا و تو کجا؟و از همه مهمتر خوشگلیه اون کجا و قیافه ی تو کجا؟
داری به چی دل می بندی گلیا؟به مردی که می دونی ماله تو نیست؟
نکنه واقعا فکر کردی سفید برفی هستی؟
یه سفید برفیه خوشبخت که قراره شاهزاده بیاد دنبالش و ببوستش ؟اون شاهزاده هم توهان اره؟
صدای خنده های بلندی تو سرم می پیچید .
هق هقم بلندو بلند تر میشد.
در اتاقم یه دفعه باز شد.

توهان بود
نمی خواستم گریه کنم ولی نمی تونستم
سریع اومد جلوم .ترسیده بود .انگار فکر کرده بود اتفاقی برام افتاده
داد کشید :
چته ؟چی شده ؟چرا گریه میکنی؟
دادش باعث شد بیشتر گریم بگیره
می لرزیدم و گریه می کردم
این دفعه اروم تر گفت:
گلیا؟گلیا جان چته ؟ده لامصب حرف بزن ببینم چه مرگته
صداش استرس داشت .می ترسید چیزیم شده باشه
تنها کلماتی که تونستم بگم چندتا حرف بی معنی بود
می خواستم بگم بغلم کن.می خواستم بگم بگو که اون صدای لعنتی چرت می گفت.می خواستم بهم بگه منم مثل اهو خوشگل و خوبم.می خواستم بگه که از بودن من خجالت نمیکشه
داد کشید :
حرف بزن لعنتی. چت؟کسی اذیتت کرده ؟با کسی حرف زدی؟
_توه.......توهان.......توهان ......
_جانم؟جان توهان؟چی شده خانوم کوچولو ؟چت شده؟
یه نفس عمیق کشیدم .هق هقمو خفه کردم
از جام بلند شدمو داد کشیدم:
از اتاق من برو بیرون
با تعجب نگام می کرد
دوباره داد زدم :
گمشو بیرون
اومد طرفم .خواست بازومو بگیره که جیغ کشیدم:
به من دست نزن.به خدا دستت بهم بخوره خودمو می کشم
اروم گفت:
گلیا ؟گلیا چی شده؟چرا اینطوری شدی؟
_به تو هیچ ربطی نداره .گمشو.برو به دوستت برس .نترس نمیام جلوش که ابروت و ببرم؟
صورتش درهم رفت .دوباره با صدای ارومی گفت:
چی میگی گلیا؟چرا باید ابرومو ببری؟من فقط...........
وسط حرفش پریدم و گفتم:
چیه؟شرمت میشه بگی زنم دختر ممد تریاکیه؟شرمت میشه بگی هر یه شب درمیون گشنه می خوابیده؟شرمت میشه بگی .........
داد کشید :
بس کن.این شرو ورا چیه میگی؟
_شرو ور نیست.عین حقیقته.شرمت میشه مگه نه؟خیلی بد میشه اگه دوستات بفهمن زنت تو پایین ترین نقطه ی شهر زندگی می کرده؟برات افت داره بفهمن برای اینکه به داداشش کمک کنه سره کوچه ادامس می فروخته؟شرمت میشه بفهمن بخاطر این که پول نداشتن براش عروسک بخرن خودش با گل و کاه برا خودش عروسک درست می کرده؟
همینطور بهم خیره شده بود.انگار سر در نمی اورد چی میگم
دوباره داد کشیدم:
چیه؟تابحال ادم بدبخت ندیدی؟والا حق داری.حق داری چون همیشه تو سفرتون کباب بوقلمون مرغ بریون و هزار کوفتو زهرماره دیگه بوده.حق داری چون شبا رو بالشت پر قو می خوابیدی .حق داری چون تفریحتون کم کمش رفتن به دبی و ترکیه بوده.ولی من چی؟من که تو کل بچگیم غیر از نون و پنیر هیچی نخوردم .من که بعضی شبا بخاطر این که خشایار یخ نکنه پتومو می نداختم روشو خودم تا صبح می لرزیدم .من که بزرگترین تفریحم این بوده که با بچه های کوچه مون یه قل دو قل بازی کنم .شرمت میشه مگه نه؟
شرمت میشه از دوستات پذیرایی کنم اره؟

اومد جلوم .دستامو گرفت
جیغ کشیدم :
ولم کن.ولم کن عوضی.ازت بدم میاد .ازت بدم میاد
با مشت محکم می کوبوندم تو سینش
همینطور تیستاده بود.انگار منتظر بود خالی بشم
دیگه نا نداشتم.کلی زده بودمش ولی اروم نشده بودم .دستامو انداختم کنار ولی همچنان هق هق می کردم
محکم بغلم کرد .
انقدر محکم که استخونام صدا می داد.
سرمو رو سینش فشار می دادم.
دستشو گذاشت رو سرمو موهامو اروم نوازش کرد
سرمو اورد بالا .به چشماش نگاه کردم .
با این که سرد و خشن بود ولی چشماش .............چشماش پر از مهربونی بود .پر از ارامش.پر از محبت
همینطور بهش نگاه می کردم .اونم همینطور .نگاهشو از رو چشمام برداشت و کل صورتم و بر انداز کرد
به لبام که رسید..........اب دهنشو قورت داد .همینطور به لبام خیره شده بود .نگاهش از رو لبام رفت رو چشمامو دوباره برگشت رو لبام
سرشو اروم اورد نزدیک صورتم
نفس های عمیقشو حس می کردم
ضربان قلبم تند شده بود
بازم بوی عطرش دیوونم کرده بود.
نفساش می خورد به صورتم و باعث می شد اروم بلرزم
فاصله ها کم تر شد............
بهم نزدیک تر شد...............
به خودش فشارم داد............
دستشو رو گودی کمرم گذاشت و به خودش نزدیکم کرد.............
سرشو اروم کج کرد.............
فاصله به صفر رسید...............
............................
     
صفحه  صفحه 2 از 6:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / Snow White | سفيد برفى بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites