تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

Snow White | سفيد برفى

صفحه  صفحه 4 از 6:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  پسین »  
#31 | Posted: 26 Sep 2013 22:26
زیر چشمی بهش نگاه کردم .داشت با یه لبخند غمگین نگام می کرد .
دوباره به دورو برم نگاه کردم .
صدای در خونه باعث شد دلم بریزه پایین . داشتم سکته می کردم .
سریع تر از همه رفتم دم در و از چشمی نگاه کردم .
نمی تونستم درست ببینم ولی تشخیص دادم که سیامک باشه .
به توهان نگاه کردم .با جدیت یه در خیره شده بودم .
اب دهنم . قورت دادم و در و باز کردم .
تمام مهمونا برای یه لحظه ساکت شدند .
به مردی که روبروم ایستاده بود نگاه کردم .
چشمای مشکی گیراش هر ادمی رو به سمت خودش جذب می کرد .
موهای بلند بهم ریخته ی مشکیش روی صورتش ریخته بود .
به کت و شلوارش نگاه کردم
خط اتوی شلوارش هندونه رو قاچ می کرد .
دوبقاره به صورتش نگاه کردم .
یه اخم خاص رو صورتش بود که باعث می شد جذاب تر جلوه کنه .
خوش قیافه نبود ولی یه جذابیتی داشت که نمی تونستم انکارش کنم .
یه سکوت جالبی درست شده بود .
انگار همه فهمیده بودن این مرد کیه.
بالاخره توهان این سکوت و شکست :
خوش اومدی .
دوباره استرس اومد سراغم . نگاهم بین توهان و سیامک می چرخید .
سیامک اروم سرش و تکون داد .دوباره صدای حرف زدن شروع شد .
بعضی ها به سیامک سلام می کردن و بعضی ها فقط سرشون و تکون می دادن .
به تارا که یه گوشه ایستاده بود نگاه کردم .
داشت گریه می کرد .
ولی اخه چرا ؟تارا که تا همین چند لحظه پیش داشت می خندید .چرا یه دفعه
اینطوری شد ؟خدایا اینجا چه خبره؟
سیامک اروم اومد تو خونه و به همون ارومی رفت سمت اهو .
کنارش نشست و دستش و گرفت .
تکون خوردن لبای اهو رو حس می کردم .
هر لحظه که اهو حرف می زد اخمای سیامک بیشتر توهم می رفت .یه دفعه سرش و اورد بالا و به من نگاه کرد .
نگاهش خشن بود . پر از کینه و نفرت درست مثل کینه ای که تو چشمای توهان بود .
توهان اومد کنارم و دستش و گذاشت دوره کمرم .
تعجب کردم .کارش خیلی عجیب لود . به صورتش نگاه کردم .
با عصبانیت به سیامک خیره شده بود .
کمرم و محکم فشار می داد .حس می کردم استخونای کمرم داره خورد میشه .لبم و از درد گاز گرفتم
همینطور فشار دستش بیشتر می شد .دیگه نتونستم جلوی خودم و بگیرم و اروم ناله کردم :
ایییییییی توهان .
انگار به خودش اومد .بهم نگاه کرد و کمرم و ول کرد .یجورایی انگار گیج بود .
رفتم سمت تارا و کنارش نشستم .
اشکای رو صورتش و با پشت دست پاک کرد و لبخند مصنوعی زد .
اروم صداش کردم :
تارا ؟
با صدای لرزونی گفت :
جانم گلیا جان ؟
_تارا این جا چه خبره ؟می تونم ناراحتی توهان یا شهریار و درک کنم ولی ناراحتی تورو ...........اصلا نمی تونم بفهمم.
نگو که این اشکا بخاطر داداشت .
_نه گلیا . من انقدرم که فکر می کنی خوب نیستم . برای خودم گریه می کنم .

_خودت ربطی به سیامک داری؟
_می دونی گلیا توهان فکر می کنه من نمی دونم اون مردی که اون روز تو اون باغ اهو رو می بوسید سیامک بوده .ولی اشتباه می کنه .می دونم خیلی هم خوب می دونم .
دهنم از تعجب باز مونده بود .پس تارا می دونست .ولی از کجا ؟
_گلیا توهان همه چیز و گفته اره ؟
_نمی دونم والا ولی این قضیه ی سیامک و اره گفته .
_عجیبه .خیلی عجیبه . تواهن حتما سرش به جایی خورده وگرنه قبلا امکان نداشت یه کلمه از زیره زبونش در بیاد
_تارا تو همون روز فهمیدی اون مرد سیامک؟
_نه .اون روز انقدر حال توهان خراب شده بود که من درست مرده رو ندیدم .
_پس چطوری می دونی اون سیامک بوده ؟
_خوده سیامک خان برام تعریف کردن .
_یع...........یعنی چی؟مگه .........اخه مگه .........میشه؟
_باید از اول بهت بگم گلیا . طولانیه .الان نمیشه .بعدا از اول برات تعریف می کنم .
_هر جور راحتی.........
خدایا رازای این خانواده تموم شدنی نیست انگار
به اذر جون نگاه کردم .
داشت با خاله انجلا حرف می زد .معلوم بود دارن بحث می کنن مسلما هم که سره اهو بود دیگه .
به ساعت نگاه کردم .نزدیک 12 بود .
فکر کنم بالاخره این مهمونی نحس قرار بود تموم بشه .
من احمق مثلا می خواستم خوش بگذرونم
اینم از خوشگذرونی من .
ای خدا من چرا انقدر بدبختم؟
رفتم سمت اشپزخونه تا برای اذر جون و خاله قهوه بیارم .
هنوز پام به اشپزخونه نرسیده بود که یه صدای مردونه ی خش دار باعث شد برگردم :
خانوم ؟
سیامک بود .
به اطافم نگاه کردم .با من بود ؟
_خانوم ؟با شمام
_بله ؟بفرمایید ؟
_شما همسر توهان هستید؟
_خوب بله چطور مگه ؟
_هچی فقط خواستم تبریک بگم .
نگاه خیره ی توهان و رو خودم حس کردم . می تونستم چشمای عصبیش و تصور کنم
_ااااااااااا.........چیزه ..............خیلی ممنون
پوزخند کوچیکی کناره لبش بود .
انگار اونم نگاه توهان و حس می کرد.

دستش و طرقم دراز کرد .
با ترس به دستش خیره شده بودم .
می دونستم اگه بهش دست بدم گوره خودم و کندم .
هنوز موضوع شهریار یادم نرفته بود مسلما این خیلی بدتر از شهریار بود .
دستش همینطور جلوم بود .
به چشماش نگاه کردم .
چشماش شیطون شده بود .
معلوم بود از اذیت کردن توهان خیلی لذت می بره ولی نه.....................
اگه من از توهان خوشم نمیومد
اگه باهم دعوا داشتیم
اگه در حده یه همخونه ی ساده هم نبودیم
اگه توهان از من متنفر بود
بازم توهان شوهره من بود .من شوهر داشتم .متاهل بودم
با اینکه خیلی دوست داشتم توهان و اذیت کنم ولی حق نداشتم دست بذارم رو نقطه ضعفش .قبلا این اشتباه و کرده بودم پست دوباره ..............نه
با یه جمله لبخند مسخره ی سامک و از بین بردم :
ممنون
دوباره عقب گرد کردم و رفتم تو اشپزخونه .
لبخند کوچیکی کناره لبم بود .
گل کاشته بودم .دمم گرم
--------------------------------------------------------
اخرین ظرفارو هم گذاشتم توی ماشین ظرفشویی و رفتم توی سالن
به توهان که روی مبل خوابش برده بود نگاه کردم .
رفتم تو اتاقم و پتوی خودم و برداشتم و روی توهان انداختم .
چقدر خسته بودم .
کش و قوسی به بدنم دادم . کناره پایه توهان نشستم .
دستم و بدم لای موهاش و به صورتش نگاه کردم .
بمیرم براش .چقدر زجر کشیده بود .
چطور اهو نتونست قدر مردی مثل توهان و بدونه؟
از جام بلند شدم و رفتم تو اتاقم
رو تخت دراز کشیدم و چشماشمو بستم
سعی می کردم به چیزی فکر نکنم .
10 دقیقه بود که همین جور ول می خوردم . هرکاری می کردم خوابم نمی برد
از جام بلند شدم و با بی حالی به دورو بر اتاق نگاه کردم .
حتی حوصله نداشتم برم توی بالکن .
رفتم سمت کمدم تا لباسام که روی زمین پخش بودن و جمع و جور کنم
لباسامو یکی یکی مرتب می کردم و اویزون می کردم .
یهو چشمم افتاد به پیراهن قرمزی که توهان برام خریده بود .
نمی دونم چرا انقدر وسوسه شده بودم که بپوشمش

از کمد اوردمش بیرون و انداختمش رو تخت .
خیلی لباس قشنگی بود . خوش دوخت و خوش استیل .چرا دلم می خواست بپوشمش؟
خوب چه ایرادی داره ؟دلم می خواد بپوشمش
توهان که خوابه کسه دیگه ای هم که تو خونه نبود پس عیبی نداشت .
اروم شروع کردم به پوشیدن لباس .هر دو دیقه یک بار به در اتاق نگاه . می ترسیدم توهان یه دفعه بیاد داخل اتاق .
بعد از 10 دقیقه وقت تلف کردن لباس و پوشیدم و رفتم جلو ایینه .
فکر کن توهان من و با این لباس ببینه .چه شود
به پاهای سفید و لختم نگاه کردم .چه سمفونی جالبی ایجاد می کرد . سفید و قرمز...............
موهام و از بالا جمع کردم و روی تخت نشستم .
شاید در حده اهو زیبا و جذاب نبودم ولی در حده خودم خوب بودم . حتی اگه زشت هم بودم اخلاق و رفتارم از اهو خیلی بهتر بود .
دیگه کافیه .من عاشق توهان نبودم . به این فرضیه اعتماد نداشتم ولی می خواستم به خودم حالی کنم که عاشقش نبودم .
شاید دوسش داشتم ولی سعی می کردم این و انکار کنم .
این احساس فقط یه وابستگیه ساده بود .
من نباید غروری رو که برای بدست اوردنش زجر کشیده بودم و یه شه بخاطر یه مرد از دست می دادم .
اونم برای یه مردی که هیچ احساسی به من نداشت پس منم نباید ازش عشق گدایی می کردم .
اره . دیگه تمومه .این احساس همین الان باید ریشه کن بشه . برام مهم نبود توهان اهو رو دوست داره یا نداره .
به من چه ربطی داشت ؟
من فقط باید راجب یه سال دیگه فکر می کردم و راجب درسم . همین و بس .
روی تخت دراز کشیدم .
پاهام و تو شکمم جمع کردم و سعی کردم به هیچی فکر نکنم .
نه به توهان نه به خدم نه به اهو نه به سیامک به هیچی . فقط می خواستم اروم باشم .
احتیاج داشتم که بخوابم و خودم و از شره این فکر ها خلاص کنم .
کاش میشد خواب مادرم و ببینم .
دلم می خواستم حداقل تو خواب ارامش داشته باشم .
چشمام و بستم و زیره لب اروم زمزمه کردم :
شب بخیر مرده اخمو

حس می کردم یه جسم گرم روی صورتم کشیده میشه.
حتما داشتم خواب می دیدم .سرم و تکون دادم و غلت زدم و دوباره خوابیدم
حس کردم یه نفر از پشت محکم بغلم کرد.
انقدر خوابم می اومد که برام مهم نبود داشتم خواب می دیدم یا واقعی بود . فقط مهم این بود که جام تو دستای گرمی بود .
خودم و تو بغل اون خیال جمع کردم .مطمئن بودم دارم خواب می بینم وگرنه به جز من و توهان که ...........
چشمام یهو باز شد .
توهان ؟
چشمامو روی هم فشار دادم . حتما توهم زده بودم .
دستم و با ترس گذاشتم روی دستی که دوره کمرم بود .
یا خدا واقعی بود
با بلندترین حده ممکن جیغ کشیدم
یه دفعه دستی که بغلم کرده بود ولم کرد و تونستم از تخت بیام پایین .
با دیدن توهان دوباره جیغ کشیدم .
توهان به نشونه ی تسلیم دستاش و بالا اورد و داد زد :
چه مرگته بابا؟مگه جن دیدی؟منم دیوانه
سینم از ترس بالا و پایین می رفت .
ضربان قلبم رفته بود رو دو هزار .
اصلا حواسم به لباسم نبود .نمی فهمیدم با چه وضعی جلوی توهان بودم.
جیغ زدم و گفتم :
احمق بی شعور اینجا چه غلطی می کنی؟ داشتم زهره ترک می شدم .تو اصلا تو اتاق من تو تخت من چیکار می کنی؟ میشه بدونم ؟
توهان جوابی نداد
به یه نقطه خیره شده بود .رده نگاهش و گرفتم ...........
به رونام خیره شده بود .
اب دهنش و قورت داد و به چشمام نگاه کرد .
یهو یادم افتاد با چه لباسی جلوشم .
سعی کردم لباس و پایین بکشم ولی انقدر کوتاه بود که ............
از خجالت داشتم اب می شدم .
توهان حریص به پاهام نگاه می کرد .
یه دفعه پرید سمت من و سر تا پامو با ولع نگاه می کرد .
کمرم و گرفت و حمله کرد طرف لبام .
به شدت لبام و گاز می گرفت .
مطمئن بودم فردا لبام کبود میشه .
لبام و ول کرد و با ولع گردنم و می بوسید .
تمام بدنم می لرزید . داشتم چیکار می کردم ؟
نفسای توهان تند شده بود.
کمرم و گرفته بود و محکم فشارم می داد . سر شونه های لختم و اروم می بوسید .
داشتم از بوسه هاش لذت می بردم .تمام قول قرارایی رو که با خودم گذاشته بودم و فراموش کرده بودم .
من توهان و دوست داشتم
سرش و اورد بالا و دستام و گرفت و زیره گوشم با صدای خش داری گفت :
خیلی خوشگل شدی .
دوباره لبام و به شدت بوسید

دلم می خواست همراهیش کنم ولی یه چیزی ته دلم اخطار می داد
نفسای توهان دیقه به دیقه تند تر می شد
یه دستش روی رون پام بود و اون یکی دستش روی گودی کمرم .
اروم دستش و برد سمت زیپ لباس . تا نصفه بازش کرد
برای یه لحظه دست از بوسیدنم برداشت و به چشمام نگاه کرد .
چشماش خمار تر از همیشه شده بود . هلم داد رو تخت و خودش کنارم دراز کشید .
محکم بغلم کرد بود و لبام و می بوسید .
زیپ لباسم و تا ته کشید پایین و لباس و از تنم در اورد
برای چند ثانیه به بدنم خیره شده بود ...............
این دفعه اروم و ملایم گردنم و می بوسید و کمرم و نوازش می کرد
حتی اگه می خواستمم نمی تونستم جلوش و بگیرم ............
من داشتم لذت می بردم نمی تونستم انکار کنم
توهان و سرش و برد بالا و به چشمام نگاه کرد .
از روی تخت بلند شد و بلند شد و دستاش و گذاشت رو سرش .
از فرصت استفاده کردم و ملحفه رو روی خودم کشیدم .
توهان با ناراحتی نگاه می کرد . بعد از 5 دیقه با صدای خش داری گفت :
گلیا معذرت می خوام . ببخشید
دست خودم نبود ..................ببخشید گلیا
سریع از اتاق رفت بیرون
قطره ی اشک اروم روی گونم سر خورد
پاهام و تو شکمم جمع کرده بودم و اروم و بی صدا گریه می کردم .
خدایا چیکار داری باهام می کنی؟
من که گناهی نکردم پس چرا زجرم میدی؟
خدایا چقدر امشب برام لذت بخش بود .خودت مراقبم باش خدا جونم
نذار دیوونش بشم . خدا اون از رو هوسش این کارو کرد ولی من از روی عشقم گذاشتم بهم دست بزنه .
خدایا این احساس لعنتی رو از ریشه بسوزون.
توهان از روی هوس این کارو کرد .باید می فهمیدم که اون دوسم نداشت .
سرم و روی بالشت گذاشتم و اروم زمزمه کردم :
نکن توهان ...........دیوونم نکن .
دیگه نفهمیدم چی شد
----------------------------------------------------
از جام بلند شدم و به دورو برم نگاه کردم
گیج بودم .
به بدنم نگاه کردم .
تازه یادم اومد.دیشب ...............من............توهان
وایییییییی خدا . ملحفه رو محکم دوره خودم پیچیدم و با ترس و لرز رفتم تو راهرو
صدایی نمی اومد .
اروم اروم رفتم سمت حمام .
انگار توهان خونه نبود .
سریع رفتم تو حمام و رفتم زیره دوش اب سرد .
اخ خدا چه لذتی داشت . کاش دیشب و می تونستم پاک کنم .
حداقل از ذهن خودم تا انقدر خجالت نکشم .
من ................حالا چطوری با توهان چشم تو چشم بشم ؟
من که از خجالت اب میشم .

حوله رو دوره خودم پیچیدم و سریع رفتم سمت اتاقم .
واییییی چقدر سرد بود .
گلیا خاک بر سرت .اینم از ارامش گرفتنت .
خوب دیوانه الان سرما می خوری که .
به جهنم . موهام و با حوله خشک کردم و سشوار کشیدم .
یه بولیز یقه اسکی ابی و شلوار جین ابی پوشیدم
می خواستم برم بیرون . احساس خفگی می کردم . دلم می خواست راه برم و به زندگی احمقانه ام فکر کنم .
ساعت تقریبا 6 صبح بود . یعنی این موقع توهان کجا بود ؟
نکنه .......................
نکنه رفته بود پیشه اهو ؟
نه نه نه , امکان نداره .حالا رفته باشه به من چه ؟
مگه من فضولم؟
نه عزیزم ,خدا اون روز و نیاره .تو ؟فضول؟ اصلا
از درگیری های ذهنی که با خودم داشتم خنده ام می گرفت . واقعا یک خل به تمام معنا بودم .
صدای شکمم و می شنیدم . چقدر گشنم بود
سریع پاشدم و راهی اشپزخونه شدم . خدایا با اینکه چشم دیدن خوشحالی من و نداری ولی بازم شکرت.
دو تا تخم مرغ از توی یخچال برداشتم و توی تابه انداختم .
به جلز و ولز تخم مرغ ها خیره شده بودم . بچه که بودم فکر می کرم بیچاره ها خیلی درد می کشن بخاطر همین جیغ می زنن .
یهو تصویر نرگس اومد جلو صورتم . چقدر دوسش داشتم
با اینکه هیچ وقت از ته دل اونطوری که من عاشقش بودم دوسم نداشت ولی همیشه خوشبختیم و می خواست .
به خشایار فکر کردم ,حتی برای یه لحظه به نبودش فکر می کردم دیوونه میشدم .اگه اون نبود من چیکار می کردم؟با اینکه همیشه پیشم نبود ولی از دور مواظب تمام کارا و رفتارام بود . خوب یادمه 13 سالم بود . دم مدرسه یه پسری ازم ادرس یه جایی رو پرسید از شانس گنده اون پسره خشایار دقیقا همون موقع رسید و واویلا .
پسره ی بدبخت هنوز صورت خونیش یادمه .
حالا می رسیدیم به بخشی که دیگه من دیوانه وار دوسش داشتم
داداشی گلم . طاها . اگه از خشایار بیشتر دوسش نداشتم کمتر از اونم عاشقش نبودم .کاش می تونستم کمکش کنم .
کاش می فهمیدم زن مورده علاقه اش کیه . اگه می فهمیدم خودم و به اب و اتیش می زدم که راحت باشه . می دونستم اونقدر شرف داره که به یه زن شوهر دار نگاهم نکنه ولی این دفعه ..............
تابه رو از روی گاز برداشتم و سریع گذاشتمش رو میز
جیغ زدم :
اییییییییییی سوختم .وای دستم مامان
به سمت شیره اب حمله کردم و دستم و بردم زیره اب سرد .
اخیش.........
_میگم تو مطمئنی تمام غذا های دیشب و خودت درست کرده بودی ؟
این دفعه برعکس همیشه از یهویی اومدن توهان شوکه نشدم .
انگار ترسمم نمی تونست روی خجالتم و کن کنه
_اره خودم درست کردم . چطور ؟
_اخه اینا سوختناااااااااا
به تخم مرغا نگاه کردم . خدایا من و بکش راحتم کن اههههههه .
اخه الان موقع فکر کردن بود ؟
تابه رو برداشتم و تو سینک ظرفشویی انداختم
توهان خندید و پشت میز نشست .
بدون اینکه نگاهش کنم دوباره مشغول درست کردن دو تا تخم مرغ دیگه شدم
نمی دونستم چجوری ی خوام سوال و بپرسم
فقط باید می پرسیدم
توهان ؟
_بله ؟
_دیشب...........دیشب براچی اون کارو کردی ؟
بالاخره به خودم جرات دادم و به چشماش نگاه کردم . پ
فقط نگام می کرد .انگار مونده بود بگه یا نه .
بالاخره با صدای ارومی گفت :
یه لحظه فکر کردم اهویی
صدای شکستن قلبم و شنیدم . شنیدم که تک تک اجزای بدنم داشتن له می شدن
غرورم .............
غرورم و له شده بود
     
#32 | Posted: 26 Sep 2013 22:27
فصل ۱۷

نشستم تو ماشین .درو بست و خودشم سوار شد
خستگی از صورتش می بارید .
با حالت بامزه ای گفتم:
اخه گنده بک مگه تو گوشی نداری؟مثل عهد قجر سنگ پرت می کنه
خندید و گفت:
خواستم مرض بریزم .گفتم شیشه رو بشکنم چه حالی بده .ولی از شانس بده من زود بیدار شدی
صورتش و با دستم عقب دادم و گفتم:
بچه پرو
بلند خندید
انگار خستگی یادش رفته بود.
حالم خیلی بهتر شده بود .بخاطر دیشب ناراحت بودم ولی توهان ناراحتیمو از بین برد .
توهان جدی شد و گفت:
از دیشب چه خبر؟
_هیچی.بعد از اینکه تو و بابایی رفتین بقیه هم رفتن
_همه دیگه ؟
اروم زیره لب گفتم :
حسود بدبخت
_چیزی گفتی؟
_نه نه .اگه منظورت از همه طاهاست .بله 1ساعت بعد از تو رفت.
چپ چپ نگام کرد .با یه لبخند بانمک صاف نشستم و ابروهامو بالا بردم
بعد 10 دیقه زیر چشمی بهش نگاه کردم
لبخند ارومی رو لبش بود .
اروم صداش زد:
گلی؟
بدون اینکه بفهمم از دهنم پرید:
جانم؟
سرشو برگردوند طرفم .
با تعجب نگام می کرد
سرمو انداختم زیر و لبمو گاز گرفتم
_دیشب زن عموم و شهرزاد اونجا موندن؟
با خجالت گفتم:
اره
_لابد مخ خشایار و خوردن مگه نه؟
اروم خندیدم
_برا خنده نگفتما.باید ازخشایار عذر خواهی کنم .من اون دوتارو می شناسم .می دونم چقدر حرف مفت می زنن .حتما نرگس خانوم و خشایار و خیلی ناراحت کردن
بهش نگاه کردم .چقدر با شعور و فهمیده بود
همینطور بهش خیره شده بودم که یهو گفت:
بسه دیگه تموم شدم .جا برای کله پاچه هم نگه دار
با خونسردی تمام گفتم:
به تو نگاه نمی کردم که .الکی خودت و دست بالا نگیر .به اون پسری که تو اون پرشیا نشسته نگاه می کنم .خیلی جیگره
پسره رو اتفاقی دیده بودم .برای اینکه حرص توهان و در بیارم گفتم به اون نگاه می کردم
می دونستم بد عصبی شده
تا اومدم بگم شوخی کردم یه طرف صورتم سوخت .
دستمو گذاشتم رو صورتم .باورم نمیشد
توهان برای دومین بار من و زده بود.
مرتیکه ی .......
بهش نگاه کردم
با عصبانیت نفسش و داد بیرون و داد کشید :
این و زدم تا یادت باشه جلوی شوهرت از مرده دیگه ای حرف نزنی
ببین خانوم تو صاحاب داری.هروقت این یه سال تموم شد هر غلطی دلت خواست بکن .
حرفی نزدم .چیزی نداشتم که بگم .دوباره ازش بدم اومده بود
پشت چراغ قرمز استاده بود .
کیفمو برداشتم و در ماشین و باز کردم و از ماشین پیاده شدم .
بین ماشینا راه می رفتم
تحمل فضای ماشین توهان و نداشتم .
می دویدم و گریه می کردم
صدای چندتا بوق از پشت سرم اومد
فکر کردم توهان اومده دنبالم.برگشتم تا بهش بگم بره گم بشه
تا سرمو برگردوندم یه مزدای مشکی برام بوق زد و یه پسر از اون فشن مشن ها سرشو از از شیشه اورد بیرون و گفت:
برسونمتون خانمی
_گمشو .مرتیکه ی عوضی
_ای ای دختر .بی ادب نباش.بیا بالا ناز نکن .بدو ببینم .باید بریم چندتا از دوستامم سوار کنیم .اونطوری بهمون بیشتر خوش می گذره .
_نکبت .برو بابا
سریع رفتم اونور خیابون تا سوار تاکسی بشم و برم خونه ی خشایار
پسره دوباره اومد اون سمت و گفت:
بیست تومن خوبه؟نفری بیست تومن .خوبه ها .4 نفریم
مرتیکه ی کثافت .
بهش توجه ای نکردم و رفتم اون ورتر .
دوباره اومد جلومو گفت :
بابا بسه دیگه .سی تومن .بیا بالا بهت خوش می گذره .نفری سی تومن و تو خواباتم نمی بینی ها .
صدای داد توهان باعث شد که با ترس برگردم:
اون سی تومن و به کی می خوای بدی؟بیا بگو تا حالیت کنم
پسره خنده ای کرد و گفت:
برو بابا بچه سوسول .خره کی باشی ؟
دره ماشین و باز کرد و پسره رو کشید بیرون

داد کشید:
خوب می گفتی .به کی می خوای پول بدی.بگو تا زبونت و از حلقومت بیرون بکشم.
رفتم کنارشون و گفتم :
توهان ولش کن .بیا بریم
داد کشید :
گمشو تو ماشین
_توهان........
_بهت میگم برو تو ماشین
پسره از حواس پرتی توهان استفاده کرد و محکم با مشت کوبید تو صورتش
جیغ کشیدم
خدارو شکر صبح زود بود .خیابون تقریبا خلوت بود
ولی تک و توک مردم می اومدن طرفمون
توهان خون کنار لبش و پاک کرد و به سمت پسره حمله کرد
یقه اش و گرفت چند بار مشتش و رو صورت پسره خالی کرد
پسره افتاده بود رو زمین
سریع از جاش بلند شد و رفت سمت توهان
جیغ کشیدم :
توهان ترو خدا .ولش کن .
هق هقم بلند شده بود
به توهان التماس می کردم ولش کنه ولی........
یکی اون می زد یکی توهان .صورت هردوشون زخمی شده بود
بالاخره مردم تونستن به زور از هم جداشون کنن
دویدم سمت توهان
گوشه ی لبش پاره شده بود .پایین چشمشم کبود شده بود
لبم و گاز گرفتم و دستمو رو صورتش کشیدم
اشکام می ریخت رو صورتم
داد کشید:
گریه نکن .
_چشم .صبر کن صورتتو تمیز کنم .خونی شده
دستمو کشید و با صدای بلندی گفت:
برو تا ماشین .
_توهان نری دعوا کنیا
_گفتم برو .
_توهان بیا بریم .غلط کردم .بیا بریم .تروخدا .جان من بیا بریم ول کن .
با عصبانیت نگام کرد و دنبالم اومد و سوار ماشین شد
از تو کیفم دستمال دراوردم و گوشه ی لبش و تمیز کردم .
چقدر صورت قشنگش زخمی شده بود
به چشماش نگاه کردم .بهم خیره شده بود .
دستمال و رو لبش فشار دادم . اشکام بدون اختیار می ریخت رو صورتم
یهو روی صرتم خم شد و با حرص گفت:
گریه نکن لامصب .
_توها.........
لباش و گذاشت رو لبام و کمرم و محکم گرفت و به خودش فشارم داد
محکم لبام و می بوسید .
خدارو شکر خیابون شلوغ نبود و کسی نمی تونست مارو ببینه
لباش و از لبام کن و سرم و بین دستاش گرفت و فشار داد و گفت:
لعنتی براچی عصبانیم می کنی؟براچی کاری می کنی که سرت داد بزنم و بزنمت؟اخه احمق اگه نرسیده بودم می دونی اون مرتیکه ممکن بود چه بلایی سرت بیاره؟اخه براچی یه ذره فکر نمی کنی؟براچی دیوونم می کنی؟

با صدای لرزونی گفتم :
معذرت می خوام .ببخشید .فقط می خواستم باهات شوخی کنم وگرنه من اصلا اون پسره رو ندیدم .
دستش و کشید روی صورتم و گفت:
اذیتم نکن گلیا.من داغونم بیشتر داغونم نکن.
دوباره اشکام ریخت رو صورتم
محکم بغلم کرد و گفت:
ببخشید .قول میدم دیگه دست روت بلند نکنم فقط عصبانیم نکن.من می خوام باهات مهربون باشم ولی تو نمی ذاری .
-ببخشید
اشکامو با دستش پاک کرد و با صدای ارومی گفت:
دیگه ام جلو من گریه نکن .وقتی گریه می کنی شکل قورباغه میشی
با مشت زدم رو سینه اش.هردومون خندیدیم
صاف نشست و ماشین و روشن کرد .
اروم پرسیدم :
کجا میری؟
_کجا قرار بود برم؟
_بیخیال کله پاچه
_امکان نداره .خستم. گشنمم هست می خوام یه دلی از عزا دربیارم .
_بیا بریم خونه .اونجا صبحونه میخوری
_نه .من کله پاچه می خوام
_اههههههه لجباز
خندید و گفت:
بفرمایید رسیدیم .
_به همین زودی؟
_اره .پیاده شو دیگه
پیاده شدم و رفتم سمت توهان
دستمو گرفت و راه افتاد.
به صورتش نگاه کردم
بمیرم براش زخمی شده بود .البته پسره دیگه براش صورتی باقی نمونده بود ولی حقش بود .
وارد مغازه شدیم
بوی کله پاچه پیچید تو دماغم
خیلی وقت بود کله پاچه نخورده بودم
پشت میز نشستم .توهان رفت تا سفارش بده
بعد از 10 دیقه برگشت و گفت:
تا 5 دیقه دیگه برامون میارن
لبخندی زدم و گفتم :
باشه.
با یه تیکه نون شروع کردم به بازی کردن نمی دونستم چطوری باید بهش بگم
_توهان؟
سرش و اورد بالا و با مهربونی گفت:
بله؟
_ببین من می خوام یه چیزی بهت بگم اما باید قول بدی عصبانی نشی
همون موقغ غذامون و اوردن
توهان برام همه چیز سفارش داده بود .با لبخند نگاش کردم و گفتم:
ممنون.
سرشو تکون داد و گفت :
نوش جان .خوب چی می خواستی بگی؟
_راستش ..........راستش ببین توهان طاها درست عین داداشمه. تو که رفتی منم رفتم تو اتاقم ........
با صدای تقریبا بلند و عصبی گفت:
خفخ خون بگیر .
_توهان بذار من حرف.......
_گلیا دهنتو می بندی یا یه سیلی دیگه می خوای؟
_اخه ........
_چیه؟می خوای چی بگی؟می خوای چی تعریف کنی؟یه وقت نمی خوای تعریف کنی چطوری می بوسیدتت؟یا مثلا........
_بس کن توهان.بذار منم حرف بزنم .می خواستم بگم که بعدا برات سوءتفاهم نشه .فقط اومده بود باهام حرف بزنه.
پوزخندی زد و با حرص قاشقش و گذاشت دهنش
_توهان ؟
_ها؟
_ایشششش .بی ادب .می خواستم بگم می خوام یه مهمونی راه بندازم .می خوام به کاری که اذر جون گفت گوش بدم .
هیچی نگفت
_هوی توهان ؟؟؟؟؟؟
بازم حرف نزد
با عصبانیت گفتم:
بس کن دیگه .لال مونی گرفتی؟اخه احمق اگه من با طاها تو اتاق کاری می کردم که نمی یومدم به تو بگم

با عصبانیت نگام کرد و گفت:
به من چه ؟ها؟مگه من شوهرتم ؟براچی به من توضیح میدی ؟
باورم نمی شد .انگار نه انگار که همین 10 دیقه پیش داشت بخاطر من دعوا می کرد.
سرمو به نشونه ی تاسف تکون دادم و شروع کردم به خوردن
تو ذهنم به خودم فحش می دادم که به این یالقوز توضیح می دادم
اصلا به این چه؟راست میگه دیگه
مگه واقعا شوهرم بود .براچی باید براش توضیح می دادم
خاک بر سره من .نکبت
بعد از 10 دیقه توهان پا شد و با حالت سردی گفت:
خوردی؟
با تعجب بهش نگاه کردم
چرا یهو اینطوری شده بود؟
انگار به یه بدبخت گدا گشنه غذا داده و الان می خواست تشکرش و بشنوه
دلم می خواست مخ نداشتش و منفجر کنم
مرتیکه ی بیشعور
هنوز غذامو نخورده بودم ولی از جام بلند شدم
نمی خواستم جلوش کم بیارم
سرمو بالا گرفتم و از در رفتم بیرون
سنگینی نگاه توهان و حس می کردم
ایول .دمم گرم
خوب حالش و گرفتم . لبخند گشادی رو صورتم بود و نمی تونستم جمعش کنم
رفتم سمت ماشین ولی یادم افتاد که می خوام حال توهان و بگیرم
تا اون باشه که الکی اذیتم نکنه.
راهمو کج کردم و رفتم سمت خیابون اصلی
دیگه خیابون شلوغ شده بود .
صدای توهان و از پشت سرم شنیدم
برگشتم .توی ماشین نشسته بود و دنبالم می اومد و صدام می کرد
صدام و متعجب کردم .و گفتم:
بفرمایید اقا ؟با من بودین؟
_گلیا این لوس بازی هارو در نیار حال و حوصله ندارم .بیا سوار شو
_اقا شما چی میگین؟لطفا مزاحم نشین
_گلیا اعصاب من و بهم نریز .گمشو بیا تو ماشین
_اقا مزاحم نشو .زنگ می زنم پلیس بیادا
قیافه ی متعجبش باعث می شد خنده ام بگیره
لبخندم و به زور جمع کردم و گفتم:
بفرمایین اقا .مزاحم نشین
_گلیا دیگه دای اون روی سگ من و بالا میاری ها .بهت میگم بیا بالا
همون دیقه سه تا پسر از کنارمون گذشتن
یکی از اون پسرا اومد جلو و گفت:
خانوم مزاحمه؟
به پسره نگاه کردم .
     
#33 | Posted: 26 Sep 2013 22:27
بدجوری دلم می خواست جواب حرفای توهان و پس بدم
اروم گفتم:
بله اقا .ایشون مزاحمم شدن
توهان از ماشین اومدپایین و گفت:
گلیا حرف مفت نزن .بیا برو سوار شو
پسره با عصبانیت رفت سمت توهان و یقه اش و گرفت و گفت:
چی میگی یارو؟چرا برا این خانوم مزاحمت ایجاد می کنی؟
توهان پسره رو هول داد و گفت:
اقا من شوهر این خانومم
داد کشیدم :
دروغ میگه اقا .مزاحمم شده
پسره به سمت توهان رفت و با مشت کوبید تو صورت توهان
توهان چند قدم عقب رفت و به پسره نگاه کرد و یه دفعه به سمتش رفت
محکم زد تو صورت پسره
دوستای پسره اومد جلو و ریختن رو سر توهان
یه نفر به سه نفر
واقعا نامردی بود .ولی داشتم از دعواشون لذت می بردم
زوره توهان به هر سه تای اونا اونم با این هیکلا نمی رسید
یکی توهان می زد سه تا اونا
صورتش داغون شده بود
دلم طاقت نیاورد .داشتم دیوونه می شدم
دویدم جلوشون و دادکشیدم:
اقا ولش کنین .ترو خدا ولش کنین
یکی شون دست از دعوا برداشت و گفت:
چی میگی خانوم ؟این اقا مزاحمت ایجاد کرده باید بکشیمش
_اقا ولش کنین .
همینطور کتک کاری می کردن
داد کشیدم:
اقا شوهرمه ولش کنین.ولش کنین تورو خدا .شوهرمه .التماستون میکنم .ولش کنین
یهو دست از کتک کاری کشیدن
پسرا با تعجب نگام می کردن
از دماغ توهان خون فواره می زد .تکیه اش و داد به ماشین
داد کشیدم :
اقا برین دیگه .شوهرمه
یکی شون داد کشید :
خانوم مچلمون کردی؟اون اول که مزاحمت بود؟
_اقا برو دیگه .غلط کردم دیگه .شوهرمه
پسرا یه نگاهی به توهان کردن و راهشونو کج مردن و رفتن
تند رفتم کنار توهان
از دهن و دماغش خون می اومد
یقه ی لباسش پاره شده بود
تند تند نفس می کشید
با گریه گفتم :
توهان.......تورو خدا .توهان غلط کردم .چت شده ؟
یه دفعه افتاد رو زمین
محکم زدم تو سرم و داد کشیدم :
توهان......مرگ من ؟چت شده ؟یا خدا .یا ابولفضل .توهان جان من .توهان جان غلط کردم چی شدی یهو؟
دستشو گذاشت رو صورتم و اروم گفت:
گل .....گلیا......ارو......باش .قرص......داشبورد ماشی.......گلی
سریع رفتم داخل ماشین .داشبورد و باز کردم .یه بسته قرص توش بود .
بدون اینکه بفهمم چه قرصی برداشتم و رفتم کنار توهان
با هق هق گفتم:
تو.......تو........توهان بیا .......قرص ها
یه قرص و از کاورش دراوردم و گذاشتم تو دهن توهان
اروم قورتش داد
هرکی از کنارمون می گذشت یه نگاه بهمون می کرد و با تعجب رد می شد
برام مهم نبود .گند زده بودم
من توهان و دوست داشتم ولی ............
خاک بر سره این عشق مسخره ام
نفس های توهان داشت عادی می شد
دستمو گذاشتم رو صورتش و با گریه گفتم:
توهانی .....خوبی ؟اره بهتری؟
_اره عزیزم .خوبم .میشه کمکم کنی برم تو ماشین
_اوهوم
پشت کمرش و گرفتم و اروم بلندش کردم .
داشتم له می شدم.

سعی می کرد خودش راه بره ولی نمی تونست
تمام سنگینیش افتاده بود رو من
به زور بردمش توی ماشین و درازش کردم
سریع پشت فرمون نشستم و رفتم سمت خیابون اصلی.
دغاشتم می مردم .خاک بر سره من کنن .
تو دلم هرچی فحش می تونستم به خودم دادم
هر دیقه یه نگاه به توهان می نداختم و دوباره به جلوم خیره می شدم
از استرس زیاد به نفس نفس افتاده بودم
نمی دونستم باید برم بیمارستان یا برم خونه
داشتم دیوونه می شدم
با صدای بلند گریه می کرد:
اهو.......اهو جان.........
پامو گذاشتم رو ترمز .برگشتم سمت توهان
به شدت عرق کرده بود .اهو گفتناش داشت دیوونم می کرد .
داد کشیدم :
توهان .اهو اینجا نیست .منم توهان .توهان منم گلیام
چشماشو یه کم باز کرد و زمزمه کرد:
گلیا......معذرت می خوام .......گلی ....دیگه ......
_اروم باش توهان الان میریم بیمارستان
_نه .........بیما .....نه .برو ........خونه ........برو
_ولی.......
_برو......
_باشه .باشه میرم خونه
سریع حرکت کردم سمت خونه
با سرعت 100 تا می رفتم .
داشتم می مردم از ترس
اگه توهان چیزیش می شد من می مردم
من دوسش داشتم .دیوونش بودم .من ........من .........عاشقش بودم
.کپ کردم .من اعتراف کرده بودم.
من عاشق توهان شده بودم .
صدای بوق یه ماشین باعث شد از توهم بیام بیرون
سریع ماشین و کشیدم کنار
صدای یارو تو گوشم می پیچید:
هوی خانوم عاشقی؟
عاشقم ؟
عاشقم؟
عاشقم؟
عاشقم ...........اره .....عاشق شدم
ناخوداگاه یه لبخند کوچیک رو لبم نشست
دوباره سرعتم و بیشتر کردم
بعد از 10 دیقه رسیدم دم در خونه
سریع در عقب ماشین و باز کردم و با صدای ارومی توهان و صدا کردم:
توهان .......توهان جونم پاشو .......پاشو کمکت کنم بریم تو خونه
نگاه کن خونه خودمون
پاشو ............پاشو عزیزم
دور شونه هاش و گرفتم و به زور بلندش کردم.
واقعا دیگه کمرم داشت می شکست
به زور بردمش تو خونه .
تا رسیدیم انداختمش رو مبل .
کمرم تقریبا له شده بود

کنارش نشستم
بدجوری عرق کرده بود .
نمی فهمیدم چش شده .داشت تو تب می سوخت .
کتش و دراوردم و دکمه های بولیزش و باز کردم
عضله های رو شکمش رو اعصابم دراز نشست می رفت
سعی می کردم به شکم و سینه ی عضلانیش نگاه نکنم
دستم و گذاشتم رو لباش
چقدر دوست داشتم بازم طعم لباشو بچشم
سرم و خم کردم رو صورتش و پیشونیش و اروم بوسیدم
داغ داغ بود .
سرمو گذاشتم رو سینه ی لختش
چقدر دلم می خواست این تکیه گاه برای من بود
چقدر دلم می خواست این دستا مال من بود
چقدر دلم می خواست تو ماشین بجای اهو من و صدا کنه
می دونستم اهو رو دیگه دوست نداره این از حرفاش معلوم بود ولی........
داشتم از حسادت می ترکیدم
به گرد پای اهو نمی رسیدم
نه از نظره ظاهر
نه از نظره عشوه و لوندی
نه از نظره...............
یه قطره اشک از چشمم ریخت رو شونه ی توهان
صدای توهان باعث شد که از جام بپرم:
اخه خل و چل ادم سرشو می ذاره رو سینه ی یه کسی که مریضه؟نمیگی سرما بخوری؟
_من ........من ............همین طور............اخه ......من ...اصلا
_خوب بابا نمی خواد ماست مالیش کنی.پاشو برو قرصای من و بیار .حالم خوب نیست
_توهان ؟
_بله؟
_معذرت می خوام .اون موقع عصبانی بودم .من نمی خواستم حالت بد بشه ولی..........ببخشید .
هیچی نگفت
سرمو اورد بالا که ببینم چرا جواب نمی ده که قیافه ی مهربون توهان و دیدم
لبخند ارومی رو لباش بود .
سرم و به نشونه ی چیه تکون دادم
بلند خندید و گفت:
پاشو برو قرصامو بیار .قلبم درد می کنه .بجنب دیگه دختر .داری خلم می کنی
_قرصات کجاست؟
_تو کشوی تختم .گلیا بجنب الان ایست قلبی می کنما
_ااااااا بی شعور این چه حرفیه ؟
_برووو دیگه
سریع از جام بلند شدم و رفتم تو اتاق توهان
رفتم سمت کشوش .سریع قرصاش و برداشتم .می خواستم از اتاق برم بیرون که چشمم به قاب عکس رو میز افتاد.
بی اختیار کشیده می شدم سمت میز
می خواستم ببینم عکس اهو توی اون قاب یا نه
جلوی میز ایستاده بودم و دستمو بردم سمت قاب عکس
سریع دستم و کشیدم عقب
می ترسیدم . از چیزی که قرار بود ببینم وحشت داشتم
به خودم اعتراف کرده بودم عاشق توهانم
اگه عکس اهو اونجا بود داغون می شدم

دستم و بردم سمت عکس
یه نفس عمیق کشیدم
انگار قرار بود کوه بکنم
تما شجاعتم و ریختم تو دستمو به زور قاب عکس و گرفتم تو دستم
تا می خواستم برعکسش کنم که ببینم عکس کیه صدای توهان باعث شد قاب از دستم بی افته :
فضولی کار خوبی نیستا
دستمو گرفتم جلو دهنم تا جیغ نکشم
شیشه های قای عکس پخش شده بود
تا خواستم برم جلو توهان داد کشید:
نیا.نیا ببینم .رو زمین شیشه ریخته.صبر کن جمشون کنم
اومد کنارم و قاب عکس و از رو زمین برداشت .عکس از بین شیشه خورده ها برداشت و قاب عکس و گذاشت رو میز
بهم نگاه مهربونی کرد و گفت:
می خواستی ببینی عکس کیه؟
بیا نگاه کن
عکس جلو گرفت
به عکس خیره شده بودم.یه عکس قدیمی از یه زن بور و سفید با چشمای ابی
صفت خوشگل براش کم بود .
دیوانه کننده زیبا بود .
دماغ قلمی لبای غنچه مانند و کوچولو .چشمای شهلا و خمار ابی رنگ
ادم فکر می کرد تو دریاست
این کی بود ؟تابحال زن به این زیبایی ندیده بودم
به توهان نگاه کردم
انگار از چشمام خوند چی میگم.
با صدای غمگینی گفت:
مادرمه .عکسش همیشه پیشمه .تو مطبم تو بیمارستان تو شرکت همه جا
من عاشقشم .یادم نمیاد .هیچی ازش یادم نمیاد ولی یه حسی بهم میگه دیوانه وار دوسش دارم
عکس برگردوند طرف خودش و به چهره ی مادرش لبخند قشنگی زد
دستش و کشید رو عکس.
روش و کرد به من و گفت:
نمی خوای قرصای من و بدی.قلبم بد درد می کنه ها
_اها بیا
قرصارو دادم بهش و پرسیدم :
چه بیماری داری؟
_تنگی دریچه ی قلبی
_اهاااااا.

_توهان ؟
_بله؟
_یه چیزی بپرسم؟
_بپرس
_اون کسی که اهو باهاش بهت خیانت کرد همونی که تو باغ بود و می شناختی؟
جوابی نداد
بهش نگاه کردم
بدون هیچ عکس العملی بهم خیره شده بود
     
#34 | Posted: 26 Sep 2013 22:28
_اگه می خوای........
_اره می شناختمش .
_یعنی اون یکی از اشناهاتون بود؟
پوزخندی زد و گفت:
اشنا؟جوک بامزه ای بود .اون کثافت برادرم بود
_چی؟
_من و اهورا و سیامک
سه تا دوست بودیم.سه تا بردار.سه تا رفیق که هیچ وقت از هم جدا نمی شدیم
من و اهورا امریکا به دنیا اومده بودیم .از اول باهم دوست بودیم .وقتی من اومدم ایران با سیامک اشنا شدم
یه پسر شر و شیطون که هیچ کس از دست کاراش ارامش نداشت
سه سال بعد اهورا اومد .اونم از سیامک خوشش اومده بود .از اون به بعد همیشه باهم بودیم .خیلی وجه اشتراکا داشتیم .اهورا از همون اول عاشق دختر خالش بود .از هممونم زودتر ازدواج کرد. تو سن 19 سالگی اومد امریکا و با دختر خالش عروسی کرد .
وقتی برگشتم اولین ادمی که رفتم پیشش سیامک بود.برا جشن دعوتش کردم ولی نیومد
بعد از 10 روز بهم نگ زد و گفت می خواد بره المان
گفت احتمالا دیگه بر نمی گرده
زیاد ناراحت نشدم .من المان خیلی می رفتم .اونجا کار داشتم
نشد برم فرودگاه .سامک رفت .من موندم و اهورا
با اهو ازدواج کردم .خوشبخت ترین مرد جهان بودم .هیچی کم نداشتم
برای کارم که رفتم المان می خواستم برم سیامک و ببینم
رفتم خونش.ولی کسی نبود .هرچی هم بهش زنگ می زدم بر نمی داشت
بیخیالش شدم
برگشتم ایران
بقیه ی ماجرا رو تارا برات تعریف کرده
فقط یه چیزو برات نگفته
اینکه اون مردی که تو باغ بود سیامک بود .
البته تارا نشناختتش .هیچ کس نفهمید اون کیه
چون قیافه اش خیلی عوض شده بود .فقط چشماش .منم از روی چشماش فهمیدم اون کیه.
یعنی دهنم اندازه ی غار باز مونده بود .ماشالله
دیگه اون اوج بدبختی بود .یه رفیق به ادم خیانت کنه؟وایییی
_گلی؟
_بله؟
_تو دوستی رفیقی چیزی نداری؟تو این مدت ندیدم به جز اون داداش جون خیالیت با کسی دوست باشی.
_نه از وقتی بچه بودم دوستی نداشتم .یعنی ادم اروم و گوشه گیری بودم .ترجیح می دادم تنها باشم

_توهان؟یه چیز دیگه بپرسم؟
_لطفا چرت و پرت نپرس اعصاب ندارم .
_تو از شهریار متنفری؟
_نه
_پس چرا این و میگی؟
_من ازش بدم میاد .به نظرم ادم بدیه .البته در مورد اهو ........خودم می دونم اهو مقصره همه ی این جریاناته ولی در کل من و شهریار از هم خوشمون نمیاد
_توهان؟
_باز چیه؟
_بیماری قلبیت ارثی؟
_اره .مامانمم همین بیماری رو داشت
_توهان میگم کی مهمونی بگیریم؟
_فرقی نداره هر موقع خواستی
_هفته ی دیگه ؟
_به نظرت کسی من و ب این صورت ببینه چی میگه ؟
اخ بمیرم الهی .لعنت به من .همش تقصیره من بود .راست می گفت
گوشه لبش زخم بود
پایین چشم چپش و رو پیشونیش کبود بود
سرم و انداختم پایین و گفتم:
من واقعا معذرت می خوام
_بیخیال
_ای وای خاک بر سرم
_چرا؟
_یادم رفت به خشایار خبر بدم .حتما الان کلی نگران شده
_خوب بدو برو زنگ بزن دیگه
_باشه .من رفتم
از اتاق اومدم بیرون از تلفن خونه شماره ی گوشی خشایارو گرفتم.
هنوز یه زنگ نخورده بود که صدای خشایار پیچید تو گوشم:
الو
_سلا داداشی
_خدا ذلیلت نکنه دختر مب دونی از صبحه چقدر نگرانت شدم ؟
_ببخشید داداش جونم .توهان اومد دنبالم اومدیم خونه دیگه .بعدشم یادم رفت
_خدا من و از دست تو بکشه
_خشی میام می زنم لت و پارت می کنم از این حرفا بزنی ها
_برو ببینم .برو می خوام برم پیش نرگس .
_باشه برو .خوششششش بگذره .خدافظ
_دیوونه ی کوچولو .خدافظ
همون موقع اذر جون زنگ زد
با شوق جواب دادم :
سلام اذر جون .خوب هستین؟
_سلام دخترم .خیلی ممنون .تو خوبی؟
_ممنون اذر جون .ای بد نیستم
_می دونی گلیا از سره صبح به دل شوره گرفتم هی فکر می کردم یه اتفاقی قراره بیفته .دیگه نتونستم جلوی خودم و بگیرم و زنگ زدم .حالا توهان خوبه؟
_اره اذر جون معلومه که خوبه .الانم تو دراز کشیده .فکر کنم خوابیده
_گلیا جان عزیزم میگم عیبی نداره من بیام اونجا ؟نمی دونم چرا دلم اینطوریه؟
_البته .قدمتون رو چشم .بفرمایید .
_باشه عزیزم پس من با تارا تا یه ساعت دیگه میایم اونجا .فعلا کاری نداری دخترم ؟
_زود بیاین پس .خدافظ
_خدافظ عزیزم
گوشی رو گذاشتم سره جاش .
توهان با صدای بلندی گفت :
خاک بر سرت کنن گلیا
_وا ؟چرا!!!؟
_اخه .........من چی بگم به تو ؟اینا الان بیان من و با این صورت ببینن که سکته می کنن
دستمو گرفتم جلو دهنم و گفتم:
وایییییییی راست میگی. اصلا حواسم نبود .حالا چیکار کنیم ؟
_هیچی باید خیلی طبیعی رفتار کنیم
_توهان یه دیقه بیا تو اشپز خونه
_چرا؟
_بیا تو
خودم جلوتر رفتم تو اشپز خونه و پشت سرم توهان اومد
قدم بهش نمی رسید .مجبور شدم رو پنجه ی پام بلند بشم
چونه ی محکمش و گرفتم تو دستم و خون خشک شده ی کنار لبش و با دستمال پاک کردم
یه پنبه برداشتم و بتادینیش کردم و گذاشتم رو صورت توهان
یهو دستش مشت شد .
فهمیدم دردش اومده .
اروم گفتم :
ببخشید الا ن تموم میشه .
پنبه رو برداشتم و انداختم تو سطل اشغال
هنوز یه دستم رو صورتش بود
بهش نگاه کردم و گفتم :
الان صورتت یه کم بهتر میشه
با مهربونی به چشمام نگاه کرد .
دستم و گرفت بین دستاش و بوسید .
سرش و اورد دم گوشم و گفت:
خیلی خیلی ممنون .
سریع به حالت دو رفتم تو سالن و داد کشیدم :
توهان بیا اینجا یه ذره اینجا رو مرتب کنیم .
_بیخیال گلی .کی حال تمیز کاری داره .
_تنبل .پس حداقل بیا بریم لباس بپوش
این و بخاطر تارا و اذر جون نگفتم .خودم داشتم دیوونه می شدم . دیگه نمی تونستم جلوی خودم و بگیرم
انگار فهمیده بود چه مرگمه .

با شیطنت نگام کرد و گفت :
لازم نیست .تارا و اذر جون عادت دارن من جلوشون اینطوری باشم . هیچ وقت جلو اونا بولیز نمی پوشم
بعد خودش و انداخت رو مبل و ادامه داد :
منم اینطوری راحت ترم
_توهان زشته .بیا بریم لباس بپوش
بلند خندید و گفت:
اااااااا؟زشته ؟مطمئنی؟
دیگه مونده بودم چیکار کنم .واقعا داشتم خل می شدم .چشمم که به عضله هاش می افتاد از خود بی خود می شدم .با صدای بلند و پر حرصی گفتم :
اصلا به درک .به من چه .ابروی تو میره.
دوباره بلند خندید ولی از جاش تکون نخورد
رو مبل نشستم .تمام سعی ام رو می کردم به بدنش نگاه نکنم ولی ناخوداگاه چشمم می رفت سمت شکمش
توهان صداش و نازک کرد و با عشوه گفت:
وایییییی چقدر شما هیز تشریف دارین .خوب خانوم محترم نباید چشم چرونی کنی .باید بیای با بابام صحبت کنی
از خنده غش کرده بودم .یه سیب از رو میز برداشتم و پرتاب کردم سمت توهان
سیب و رو هوا گرفت و ی گاز محکم زد .
همینطور بلند بلند می خندیدیم
که یهو از جاش بلند شود و گفت:
گلیا پاشو بیا تو اتاقم
_براچی بیام؟
_بیا کارت دارم
رفتم تو اتاقش . به میزش تکیه داده بود
_چرا گفتی بیام ؟
_بیا برا من لباس انتخاب کن .
_خوب برو خودت یه لباس بردار بپوش دیگه
_می خوام تو انتخاب کنی
با تعجب بهش نگاه می کردم .داشتم این کارش و تو ذهنم مرور می کردم .
_برو دیگه .
_با مکث رفتم سمت کمدش و شروع کردم به نگاه کردن لباساش
همه ی لباساش مارک دار بودن .فکر کنم قیمت هر بولیزش به اندازه ی کل لباسای من بود .
نمی دونستم کدوم و بر دارم
یکی از یکی باحال تر و شیک تر
_انتخاب کردی؟
_نه .من نمی دونم کدومش و باید .......
_گلی خانوم از هرکدوم خوشت میاد بر دارش بده به من
دوباره به لباساش نگاه کردم
یه بولیز سبز چمنی برداشتم و دادمش به توهان
با تعجب نگام کرد و گفت:
این و بپوشم ؟
_اره مگه عیبی داره ؟
خندید و گفت :
نه .راستش اون همیشه از این رنگ بدش می اومد
اون ؟اون کی بود ؟اها منظورش اهو بود .
پس یعنی اهو از رنگ چشمای من بدش می اومد
به جهنم .خلایق هرچه لایق
با عصبانیت گفتم :
خوب چیکار کنم ؟می خوای نپوشش به من چه؟
-من کی گفتم نمی پوشم ؟خیلی هم قشنگه .معلومه که می پوشمش

بولیز و پوشید
معرکه شده بود .هر لحظه بیشتر عاشقش می شدم
نمی تونستم جلوی خودم و بگیرم .
من عاشقش بودم .عاشق همه چیزش
عاشق صورتش عاشق رفتارش عاشق هیکلش
کاش الان می تونستم برم تو بغلش
بهش بگم دوست دارم . کاش......
احساسم تازه جوونه زده بود یه عشق کوچیک ولی.......
باید جلوی رشدش و می گرفتم .این احساس نباید رشد می کرد .
توهان من و دوست نداره و این یعنی نابود شدن من
من نمی تونستم زن اون باشم .اون هیچ وقت عاشق من نمیشد
پس باید این احساس کوچیک و ریشه کن کنم .
فعلا غرورم از همه ی این ها مهم تره
صدای زنگ در باعث شد از اتاق بیام بیرون و در و برای اذر جون و تارا باز کنم
بعد از 5 دیقه اومدن تو
با من روبوسی می کردن که توهان اومد تو سالن
اذر جون تا صورتش و دید داد کشید :
اییییی وایییی.خاک بر سرم .
کیفش از دستش افتاد و به سمت توهان شیرجه رفت
تارا همینطور با تعجب به صورت توهان نگاه می کرد
اذر جون می زد تو صورتش و می گفت:
عزیز دلم پسرم چت شده .چرا اینطوری شده
توهان خنده اش گرفته بود .با همون خنده سعی میکرد اذر جون و اروم کنه :
اذی جون .ارو بابا .چیزیم نیست که .بابا مادره من اروم باشه .اذی جون الان فشارت میره بالا ها اروم .......
بالاخره با حرفای توهان و کارای من و تارا اذر جون نشست رو مبل و اروم شد
رفتم تو اشپزخونه که یه شربت برا اذر جون بیارم .تارا هم دنبالم اومد
داشتم شربت می ریختم که با تعجب پرسید:
گلیا توهان چرا این شکلی شده ؟
_دعوا کرده .
_با کی؟
_با یه پسر .مزاحمم شده بود .
دلم نمی خواست جریان اون سه تا پسره رو تعریف کنم .می دونستم تقصیره من .پس ترجیح دادم چیزی نگم
_دروغ نگو گلیا
با تعجب نگاش کردم و گفتم :
چه دروغی دارم بگم ؟
_گلیا این کاره یه نفر نیست . توهان از پس یه نفر بر میاد . این کاره چند نفره.وگرنه توهان تو دعوا کردن استاده . این کاره یه نفر نمی تونه باشه
_ول کن تارا .بیا این شربت و بگیر............
_گلیا جواب من و بده .توهان چرا اینطوری شده ؟
_اهههه.بس کن دیگه .با سه تا پسر دعواش شد
_سه تا پسر مزاحم تو شدن ؟
_نخیر
_گلیا من دوستتم یا بهتر بگم خواهر شوهرت .......پوفففففف
خنده ام گرفت .
نتونستم جلوی خودم و بگیرم و با صدای بلند خندیدم
تارا هم خندید و گفت:
زقنبود .حالا اذیت نکن بگو چی شده دیگه
_هیچی بابا .صبح باهم رفتیم بیرون دعوامون شد منم بدون اون رفتم .دنبالم اومد .اون سه تا پسرم فکر کردن مزاحمه
_توام نشستی بر بر نگاه کردی .اره؟
_می دونی کلی ام کیف کردم
سریع دویدم سمت سالن و تارا هم دنبالم اومد
دوره خونه می دویدیم
     
#35 | Posted: 26 Sep 2013 22:28
اذر جون داد کشید:
بس کنین .این بچه بازی ها چیه ؟
به حرفش گوش ندادیم و همین طور می دویدیم که یهو توهان رفت جلوی تارا و جلوش ایستاد .نمی ذاشت تکون بخوره
نفسم بالا نمی اومد .توهان خدا خیرت بده
تارا با قهر گفت :
داداش اذیت نکن .برو بذار بگیرمش
_تو غلط می کنی زن من و بگیری .
_توهان برو کنار من باید این و بکشم .دارم از تو دفاع می کنم خره
توهان با یه حرکت تارا رو بلند کرد و گفت :
لازم نکرده
تارا جیغ می زد و می گفت :
داداشی .توهان من می ترسم بذارم زمین
من و اذر جون از خنده غش کرده بودیم
بالاخره تارا با لگدی که به پهلو ی توهان زد تونست بیاد پایین و کنار اذر جون نشست
رفتم تو اشپز خونه و این دفعه 4 تا لیوان شربت درست کردم و بردم برا بقیه و کنارشون نشستم
اذر جون گفت :
خوب بچه ها .تصمیم گرفتین؟
_درباره ی چی؟
_درباره ی اینکه کی مهمونی رو بگیرین
توهان با صدای ارومی گفت :
اخه خانوم محترم نه به داره نه به باره .
_همین که گفتم .باید یه مهمونی بگیرین
بلند گفتم :
اذر جون من کاملا موافقم .
توهان با تعجب بهم نگاه کرد و گفت :
ولی اخه.......
_دیگه ولی و اما و اگر نداره .حرف درست و گلیا زد .
_باشه اذی جون . چشم مهمونی می گیریم
_کی؟
_دو هفته دیگه
_امکان نداره .
_اخه براچی؟
_باید تا سه روزه اینده این مهمونی برگذار بشه
توهان با صدای بلندی گفت :
یعنی چی اخه ؟تا سه روزه دیگه .......
_توهان جان همین گلیا .ازت خواهش می کنم .
توهان با حرص به اذر جون نگاه می کرد .دستش و برد لای موهاش و هیچی نگفت .
_توهان .پسرم قبوله باشه؟
_نمی دونم والا .هرچی شما بگین .
من و تارا دست زدیم .واقعا خوشحال شدم .خیلی نیاز داشتم به یه مهمونی که حال و هوام عوض بشه
توهان چشماش و ریز کرده بود و به اذر جون نگاه می کرد
اذر جون خندید و گفت :
چیه ؟چرا اینطوری نگاه می کنی؟مگه جن دیدی؟
_نه ولی می دونم یه نقشه ای تو سره تونه .
_می دونی ؟تو راست میگی یه کاری می خوام بکنم که تو خوابم نمی بینی .
_خدا بخیر بگذرونه

در و باز کردم و اومدم پایین .
توهان دستم و گرفت و گفت :
بریم جوجو کوچولو؟
_اره بریم
_فقط گلی من و ورشکست نکنیا.
_حرف نزن .بریییییم
با توهان اومده بودیم خرید .فردا شب قرار بود مهمونی بگیریم.
شیرنی هارو سفارش داده بودیم میوه هارم خریده بودیم .فقط مونده بود لباس برای من و توهان .
جلوی یه بوتیک ایستادم .یه بولیز سفید و طلایی با یقه ی قایقی چشمم و گرفته بود .خیلی قشنگ بود .استیل قشنگی هم داشت
_توهان میگم این بولیزه خیلی قشنگه مگه نه ؟
جواب نداد . برگشتم تا ببینم چرا جواب نمیده که دیدم زل زده بولیز
_اهای توهان .؟!
سرش و به نشونه ی چیه تکون داد
_میگم این بولیزه قشنگ مگه نه ؟
_نه
تعجب کردم .انگار ناراحت بود.
_توهان این خوشگل نیست؟
_نه .اصلا قشنگ نیست
_چرا ؟
_کلا خوشت میاد بدنت و به همه نشون بدی مگه نه؟
بعد راه افتاد رفت سمت مغازه ی بعدی
دهنم باز مونده بود .این چی می گفت؟چرا یهو قاطی می کرد ؟
دوباره به بولیز نگاه کردم .
لبم و گاز گرفتم .توهان راست حق داشت .
بولیز خیلی تنگی بود .اگه تنم می کردمش کل بدنم دیده می شد
سریع رفتم کنار توهان و گفت :
خوب بابا .حواسم به تنگیش نبود .
چشم غره ای بهم رفت و دستم و گرفت تو دستش
بلند خندیدم و گفتم :
چرا تو اینطوری هستی؟چشم غره میری بعد دستم و می گیری!!!
اروم خندید و گفت :
دیگه پرو نشو .
دوباره خندیدم و به مغازه ها نگاه کردم .
از هیچی خوشم نمی اومد .اگه چیزی هم چشمم و می گرفت یا تنگ بود یا یقه اش باز بود یا کوتاه بود ...........داشتم دیوونه می شدم
صدای توهان باعث شد برگردم طرفش :
گلی این قشنگه؟
با تعجب به لباس نگاه کردم
یه پیرهن دکولته ی قرمز که قدش تا رونم بود و یه کمربند مشکی کوچیک داشت .
توهان به من می گفت اون بولیز و نپوشم اونوقت از این خوشش اومده بود
با دهن باز به توهان نگاه می کردم
دستم و کشید و بردتم داخل مغازه .
زن جوونی پشت میز نشسته بود . تا مارو دید سریع از جاش بلند شد و با صدای پر عشوه ای گفت :
بفرمایید ؟چیزی می خواین؟
توهان به ویترین اشاره کرد و گفت:
اون پیرهن دکولته ای که پشت ویترین هست و می خوام .
دختره با تعجب به من نگاه کرد و گفت :
برا ایشون می خواین ؟
_بله
_والا فکر نکنم سایز ایشون داشته باشیم .سایزتون چنده ؟
توهان بهم نگاه کرد .هنوز متعجب بودم .
باورم نمی شد که ........
_گلیا؟
_بله ؟
_سایزت چنده ؟
_سایزم ؟اها .38
دختره لباس و اورد و داد دست توهان
اه .اه . اه نکبت .برا توهان یه عشوه هایی می اومد که حالم و بهم می زد .دلم می خواست چشماش و از کاسه در بیارم .دختره ی عوضی
توهان لباس و داد دستم که برم بپوشمش :
گلیا بدو برو بپوشش .
_ولی ............
_اذیت نکن برو .
رفتم داخل اتاق پرو.لباسامو دراوردم و پیرهن و پوشیدم .
فیکس تنم بود .اندازه ی اندازه .
موهای بلندم و ریختم دوره شونه هام .خیلی قشنگ شده بودم .
رنگ سفیده پوستم با قرمزیه لباس ترکیب قشنگی رو به وجود اورده بود .
ولی لباس خیلی باز بود
پاهام کاملا در معرض دید بود . برجسته گی های بدنم کاملا مشخص بود.
لباس و از تنم دراوردم و لباسای خودم و پوشیدم .
از اتاق پرو اومدم بیرون .
توهان تا من و دید اومد طرفم و با شوق و ذوق بچگانه و با نمکی گفت :
اندازه بود ؟
_اره ..........ولی ......
لباس و از دستم گرفت و گذاشت رو میزه فروشنده و گفت :
حساب کنید لطفا.


توهان به من نگاه کرد و گفت :
چیز دیگه ای نمی خوای ؟
_نه .ممنون
توهان پول لباس و حساب کرد و جعبه ی لباس و برداشت و رفت سمت در بیرونی مغازه
پشت سرش راه افتادم که یهو با صدای دختره فروشنده ایستادم :
خیلی بی لیاقتی .
برگشتم و با تعجب بهش نگاه کردم :
ببخشید؟با من بودید؟
_اره با تو بودم .خیلی خیلی بی لیاقتی
چشمام از تعجب گرد شده بود .این چی می گفت ؟عجب پرویی بود .
_اونطوری نگاه نکن .دلیل داره که میگم بی لیاقتی.
صدای توهان بلند شد :
گلیا بیا دیگه .
_الان میام .یه دیقه صبر کن
دوباره به دختره نگاه کردم . چقدر پرو بود .انگار داره با دختر خالش حرف می زنه
با عصبانیت گفتم:
حرف دهنت و بفهم .
_دختره ی احمق وقتی ادم همچین شوهری داره انقدر بهش بی توجهی نمی کنه .
_اولا به تو چه ؟دوم از کجا معلوم شوهرمه ؟
_ببین من خودم تجربه کردم که دارم بهت میگم .در ضمن از اونجایی که حلقه دستش بود . اها برا این میگم بی لیاقتی که این بیچاره چشمش به دره اتاق پرو خشک شد که شاید در و باز کنی و یه لحظه ببینتت .
دهنم باز مونده بود .این دختره چی می گفت؟
دوباره ادامه داد :
حالا هم برو پیش شوهرت .ولی یادت باشه پسر به این خوبی رو ,رو هوا می زنن
اگه بخوای اینطوری رفتار کنی از دستت در میره .
_خدافظ .
لبخندی زد و گفت :
خدافظ
رفتم پیش توهان .هنوز تو فکره حرفای دختره بودم .
توهان دستش و جلوی صورتم تکون داد و گفت :
گلیا ؟کجایی؟
_ها ؟همین جا ؟
_دختره چی می گفت بهت؟
_راستش ..............می گفت که ...........اها در باره ی جنس لباس می گفت
ابرو های توهان بالا رفت . با تعجب بهم نگاه کرد و گفت :
خوب بریم باید منم لباس بخرم
دلم می خواست بپرسم این لباس و تو مهمونی بپوشم یعنی؟اخه مگه میشه؟توهان که گفته بود ........... .خل شده بودم

داشتم کت هارو نگاه می کردم
توهان گفته بود من انتخاب کنم .انگار از سلیقه ام خوشش اومده بود
نمی دونم چرا دلم نمی خواست تو این مهمونی کت و شلوار رسمی بپوشه
می خواستم اسپرت بپوشه .به نظرم خیلی بهش می اومد
بالاخره بعد از کلی گشتن یه بولیز طوسی کمرنگ نظرم و جلب کرد
به توهان دادمش تا بپوشدش
وقتی پروش کرد عالی شده بود .بولیز دقیقا رنگ چشماش بود .یه جیگری شده بود لنگه نداشت .
همون بولیز و برداشت با یه شلوار جین طوسی .
یه تیپ اسپرت .عالی بود
خرید توهانم تموم شده بود ولی من هنوز نمی دونستم چیکار باید بکنم .
اون لباس و که امکان نداشت توی مهمونی بپوشم ولی انگار توهان یادش رفته بود .
باهم سوار ماشین شدیم و رفتیم سمت خونه
ساعت 6 بود .
هنوز ناهار نخورده بودیم
از ساعت 1 اومده بودیم بیرون تا همین الانم داشتیم خرید می کردیم
تازه وقتی رفتیم خونه باید کلی برای فردا هم اماده بشم
به خصوص در مورد غذا . توهان می خواست از بیرون غذا بگیره ولی بهش گفتم خودم درست می کنم
داشت می رفت سمت خونه
ای خدا .من لباس و چیکار می کردم ؟
_توهان ؟
_بله؟
_من برا فردا چی بپوشم؟
_خوب معلومه لباس.
_نه منظورم اینه که همین پرهن قرمزه رو بپوشم دیگه اره ؟
چنان ترمز کرد که نزدیک بود با کله برم تو شیشه
رگ گردنش زده بود بیرون
دوباره چشماش داشت قرمز می شد
داد کشید :
تو غلط می کنی بخوای جلوی صد نفر اون لباس و بپوشی
_اخه توهان تو که ..........
_گلیه به مرگ مادرم قسم یک باره دیگه از این زر زر ها بکنی یجوری می زنمت صدا سگ بدی شیرفهم شد؟
_بابا خوب بذار منم حرفم و بزنم
_ها؟؟؟؟؟
     
#36 | Posted: 26 Sep 2013 22:28
_خوب تو که فقط همون یه پیرهن و خریدی من مجبورم همون و بپو..........
چونم و گرفت چسبوندتم به شیشه ی ماشین و گفت :
گلیا می بندی یا خودم ببندمش؟اخه بی شعور وقتی من میگم اون بولیز چسبون رو نپوش پس امکان نداره بذارم این پیرهن و جلو صد تا نره غول بپوشی
دوباره داشت گریه ام می گرفت . چونم درد گرفته بود
با صدای بغض داری گفتم:
اخه ..........من که لباس مجلسی ندارم .....دیگه ام وقت نمیشه .........
یهو چونم و ول کرد و جعبه ی لباس و از صندلی عقب برداشت
درش و باز کرد با حرص گفت :
من احمق این و برات خریدم که غافلگیر بشی فکر نمی کردم خانم می خواد اون لباس و جلو 50 تا مرد بپوشه
به لباسا نگاه کردم
یه کت و شلوار یاسی بود با یه صندل پاشنه 10 سانتی سفید.
پوشیده و شیک بود .با بهت به لباسا خیره شده بودم .
سرمو اوردم بالا و به توهان نگاه کردم .با عصبانیت بهم خیره شده بود .
بدون اختیار یه لبخند اروم نشست رو لبم
توهان کی وقت کرده بود اینا رو بخره؟
_خیلی ممنون .خیلی قشنگن.
_چیه ؟می خواستی اون لباس قرمزه رو بپوشی که ؟من ابله از اون خوشم اومده بود گفتم برات کادو بگیرم
_من نمی خوام اون و بپوشم .یعنی توام می گفتی نمی پوشیدمش ولی اخه نمی دونستم باید چی بپوشم .
با خشم بسته رو انداخت پشت ماشین و راه افتاد
________________

تو ایینه به خودم نگاه کردم .
واقعا خوشگل شده بودم .کت و شلوار یاسی رنگی که توهان برام خریده بود فوق العاده خوش دوخت بود استیل خوبی هم داشت .
یه ذره چسبون بود ولی جوری نبود که بدنم معلوم باشه
رژ گلبهی رو برداشتم و روی لبام مالیدم . سایه ی بنفش کمرنگی زدم و به مژه هام ریمل زدم .
واقعا عالی شده بودم . همیشه از این کار بدم می یومد ولی این دفعه دیگه دست خودم نبود
برای خودم به بوس فرستادم و چشمک زدم .
از اتاق اومدم بیرون .توهان داشت به کارگرا می گفت چیکار کنن .
رفتم سمتش و گفتم :
توهان؟ خوب شدم ؟
نیم نگاهی بهم کرد و گفت :
باید برگردی تو اتاقت .
_وا ؟اخه چرا؟
_برای اینکه یه چیزی رو جا گذاشتی.
_چی رو ؟
_مثلا شال روس سرتو.
_چی؟ شال بندازم سرم ؟
یجوری بهم نگاه کردکه نزدیک بود خودم و خیس کنم
_چیه ؟نکنه می خوای جلوی اون شهریار عوضی و اون مردای چشم چرون فامیل و دوستای من بدون روسری بیای ؟
_باورم نمی شد.این همه موهام و درست کرده بودم .ای خدا
من نمی فهمم مگه این ده سال تو امریکا نبوده پس چرا اینطوریه .
هلم داد سمت اتاق .
نشستم روی صندلی . بد خورده بود تو ذوقم
شال بنفش پر رنگم و از توی کمد برداشت و انداخت رو سرم .
می خواستم شال و رو سرم درست کنم که گفت :
دست نزن .بذار درستش کنم.
_نه بابا؟مگه بلدی؟
_بعله خانوم کوچولو .معلومه که بلدم
شال و دور سرم پیچوند و لبنانی بستش
خیلی بهم می یومد .صورتم و بیشتر نشون می داد
اروم تشکر کردم
خم شد و گونم و بوسید و زیره گوشم گفت :
خیلی خوشگل شدی جوجو . امشب زنای توی مجلس از حسادت می ترکن
سرمو انداختم پایین و خندیدم
این حرفاش و کاراش باعث میشد مور مورم بشه و قلبم برای چند ثانیه ضربان نداشته باشه .
دوباره زیره گوشم گفت :
راستی ببینم یکی زیادی بهت خیره شده می زنم همون وسط نصفش می کنم پس عشوه و لوندی ممنوع .
_____________________________

سرش و با دستم هل دادم عقب و گفتم:
برو دیگه پرو نشو
_شرط داره که برم .
_چه شرطی؟
_خوببببببب .......راستش شرطش اینه که ........
سریع محکم لبام و بوسید از اتاق رفت بیرون .
خنده ام گرفته بود .دستم و گذاشتم رو لبام .ای خدا نذار دیوونش بشم .بذار به اندازه ی یه وابستگیه ساده بمونه
دوباره رژ و مالیدم و شال و رو سرم مرتب کردم . صندل هارو پام کردم و از اتاق رفتم بیرون
صدای در اومد . اذر جون و تارا و بابایی بودن با خشایار و نرگس .
در و باز کردم .همه شون که اومدن داخل با من و توهان رو بوسی کردن و رفتن روی مبل ها نشستن
نرگس و تارا رفتن تو اشپزخونه که کمک کنن .
شاهکار کرده بودم .5 نوع غذای مختلف , سوپ های متنوع و دسر های جورواجور درست کرده بودم .
میوه ها و شیرنی هارو به بهترین شکل چیده بودم .همه چیز اماده بود
دلم می خواست همه خوششون بیاد . تو چشمای توهان برق رضایت و تحسین دیده میشد و همین برای من کافی بود .
طاها رو هم دعوت کرده بودم ولی نمی تونست بیاد .باید یه سفر می رفت شیراز .تارا اومد کنارم و گفت :
خسته ای؟
_نه بابا .خسته کجا بود؟خیلی هم کیف داد
_خام تو سرت .از کار کردن لذت می بری؟
_بیخیال تارا .میگم تو درباره ی این سوپرایز اذر جون چیزی می دونی؟
_نه به خدا .از اون روز مارو دیوانه کرده . هی میگه یه کاری می خوام بکنم خودتون تعجب کنید
_به قول توهان خدا بخیر کنه
_واقعا خدا بخیر کنه
زنگ در باعث شد برم سمت در .
اهورا خان و همسرش بود
در و باز کردم . توهان گرم و صمیمی رفت طرفشون و با خنده گفت :
چطوری نارفیق؟خبری ازت نیست
با هم مردونه دست دادن.
رفت طرف خانومه و باهاش دست داد و گفت :
شما چطورین دختر خاله ی دوست عزیزم ؟
دختره خندید و گفت :
مسخره بازی در نیار توهان .نمی خوای من و با این خانوم خوشگله اشنا کنی؟
_البته .سوگل این خانوم به قوله تو زیبا همسر بنده هستن گلیا
گلیا جان این دختره ی لوس ننر غر غرو هم زن داداش من هستن
باهم به توهان خندیدم .سوگل و بغل کردم .دختر خیلی خوب و با نمکی بود .
اهورا باهم احوال پرسی کرد و رفت کنار بابایی و خشایار نشست .
سوگل هم رفت کنار تارا و اذر جون نشست.
منم در و برای مهمونا باز می کردم .
اخر اذر جون صداش در اومد :
ای بابا گلیا در و باز بذار هر کی خواست میاد تو .لازم نیست توام هی بلند شی و بشینی .
_چشم اذر جون .
در بیرونی خونه رو باز گذاشتم و خودم نشستم کنار تارا و سوگل
صدای شهریار باعث شد از جام بلند شم :
سلام به همگی
همه سرا برگشت طرف اونا .توهان از جاش بلند شد و رفت سمت عموش و گرم سلام و علیک کرد .
شهرزاد که مثل همیشه بود ........
زن عموشم که کلا سلام کردن در فرهنگ لغتش معنی نمی داد انگار
شهریار خیلی گرم باهام احوال پرسی کرد و به چشم غره های توهانم اروم خندید.
دیگه همه اومده بودن . دوستای توهان فامیلاشون همه بودن ........
تارا صدای اهنگ و بلند کرد :
گلِ من عزیزم همه عشمو به پات میریزم
حالا که پیشمی حتی یه لحظه غم ندارم من
دلِ دیوونمو داری میبری بگو نگاهِ منو تو میخری
حالا که پیشمی هیچی تو دنیا کم ندارم من
تو که قشنگترینی توی شهرِ قصه هامی
توی ترانه های من همیشه همصدامی
گلِ قشنگ من بخند که خنده هات قشنگه
بذار فدای اون دلت بشم که آبی رنگه (۲)
.......
همه میدونن عزیزِ دلمی تو که شیطونی گلِ من یکمی
همیشه دوست دارم سر روی شونه هات بذارم من
دلِ دیوونمو داری میبری بگو نگاهِ منو تو میخری
حالا که پیشمی هیچی تو دنیا کم ندارم من
تو که قشنگترینی توی شهرِ قصه هامی
توی ترانه های من همیشه همصدامی
گلِ قشنگ من بخند که خنده هات قشنگه
بذار فدای اون دلت بشم که آبی رنگه

یهو صدای اهنگ کم شد .
به تارا نگاه کردم که ببینم چه خبره .اونم شونه هاشو انداخت بالا
یهو یه صدای نازک و پر از ناز و عشوه از پشت سرمون اومد :
عصر بخیر امیر خان .

توهان و اهورا از جاشون بلند شدن
توهان با تعجب زل زده بود به صاحب اون صدا
از جام بلند شدم و برگشتم طرف زنه که یهو ..........
انگار برق گرفتتم. ای اهو بود
صورتش و نمی تونستم فراموش کنم .همون زن توی عکسا بود
لبخند کجی روی لبش بود و خیره شده بود به توهان
همه ساکت شده بودند .بعضی ها هم که اهو رو نمی شناختن با تعجب با ما نگاه می کردن
اذر جون رفت طرف اهو و بلند گفت :
خیلی خوش اومدی اهو جان .
بعد رو کرد به ما و ادامه داد:
اینم مهمون ویژه ی من .اهو .
به توهان نگاه کردم .سرش و انداخته بود پایین .
اهورا با ارنج زد تو پهلوش
یهو سرش و اورد بالا با لحن کاملا معمولی گفت :
خیلی خوش اومدین .بفرمایید بشینین
اهو با همون خنده گفت :
ببخشید کجا می تونم لباسم و عوض کنم ؟
توهان یکی از خدمتکارا رو صدا کرد و گفت :
به ایشون راه نشون بده
خدمتکاره و اهو رفتن سمت اتاق مهمون .
توهان با خشم به اذر جون نگاه کرد
ولی اذر جون انگار اصلا پشیمون نبود
من خشکم زده بود .باورم نمیشد .ای خدا .
بغض کرده بودم
تارا اومد کنارم و گفت:
گلیا ؟
بغضم و قورت دادم و گفتم :
جانم تارا جان ؟
_به خدا من نمی دونستم این دختره می خواد بیاد اینجا ..........من ......
_بیخیال تارا .اومده که اومده .به جهنم
_گلیا شهریار کجاست؟
_یه ابمیوه ریخت رو پاش رفت دستشویی
_گلیا یه دیقه با من بیا
رفتیم طرف توهان
سرش و انداخته بود پایین .فکش منقبض شده بود
اروم صداش کردم :
توهان؟
سرش و اورد بالا و با صدای دورگه ای گفت :
بله ؟
تارا ادامه داد :
داداشی میری با شهریار حرف بزنی؟
_تارا چی میگی؟من برم؟
_داداشی تو که می دونی .تورو خدا
_ من خودم اعصاب ندارم حالا برم ........
_توهان بخاطر من .جان تارا .
_تارا قسم نده .
_اگه من و دوست داری
نمی فهمیدم این همه اصرار تارا برای چیه .اخر که شهریار اهو رو می دید
توهان دست کرد تو موهاش و گفت :
باشه .کجاست ؟
_دستشویی
_اومد میرم پیشش.
_مرسی داداشی .
_تارا تو می دونستی این می خواد بیاد ؟
_نه به خدا .
توهان نیم نگاهی به من کرد و دستم و گرفت .
تارا رفت کنار اذر جون . با ناراحتی داشت باهاش حرف می زد
توهان دستم و محکم فشار می داد
شهریار از دسشویی اومد بیرون
توهان دستم و ول کرد و سریع رفت پیشش.
بهشون خیره شدم
توهان داشت باهاش حرف می زد و هر لحظه صورت شهریار عصبانی تر میشد
بالاخره توهان ساکت شد و شهریار سرش و تکون داد .
توهان اومد طرفم و کنارم نشست
همه با هم حرف می زدن .انگار داشتن درباره ی این اهو حرف می زدن .
شهریار رفته بود تو حیاط . تارا پاشد که بره پیشش . توهان با عصبانیت بهش نگاه کرد و مجبورش کرد بشینه سره جاش
بعد از یه ربع خانوم تشریف اوردن
بابا این کی بود دیگه ؟خجالت نمی کشید
این لباسی که پوشیده بود بیشتر شبیه لباس خواب بود .
یه پیراهن مانند که بیشتر شبیه بولیز بود پوشیده بود .همه ی لباس همین بود .جنسشم از تور بود .قد لباس تا رون هاشم نمی رسید
جایی از بدنش نمونده بود که دیده نشه .
به توهان نگاه کردم . می خواستم ببینم به اهو نگاه میکنه یا نه .
سرش پایین بود .پوزخند بانمکی هم روی لباش بود .
اهو با چنان عشوه ای راه می رفت که همه ی مردا رو مجبور می کرد بهش نگاه کنن ولی توهان حتی یه نگاه کوچولو هم به اهو نکرد
یه. در باز شد
شهریار اومد تو ........
دست تارا یهو مشت شد
اهو همونجایی که بود ایستاد و به شهریار نگاه کرد .
نگاهش یجوری بود . شهریار بدون هیچی عکس العمل خاصی سلام کرد کنار اهورا نشست
همه باهم پچ پچ می کردن
اهورا بلند گفت :
اهو خانوم شنیدم ازدواج کردین . پس سیامک کجاست ؟
اهو با چنان نفرتی به اهورا نگاه کرد که انگار ارث پدرش و ازش طلب داشت
با همون صدای نازک گفت :
سیامک تو هتل مونده .ترجیح داد نیاد
توهان پقی زد زیره خنده. انگار حرف اهو براش جوک بوده

اهم با خشم گفت :
چیزه خنده داری گفتم ؟
اهورا هم خندید و گفت :
نخیر ما به شما نخندیدیم .
توهان دستش و گرفته بود جلو دهنش و همینطور می خندید .
اهورا زیره لب گفت :
زهره مار .خفه شو
به شهریار نگاه کردم .
سرش و انداخته بود پایین . معلوم بود خیلی ناراحت .
تارا یه جوره خاصی بهش نگاه می کرد . انگار نگرانش بود . انگار هی می خواست پاشه بره کنارش ولی جلوی خودش و می گرفت
دوباره به اهو نگاه کردم . دقیقا روبروی توهان نشسته بود .
پاهاش و انداخته بود رو هم با لوندی به توهان نگاه می کرد .
اگه بخاطر ابروم نبود همون دیقه می رفتم جلو و خفه اش می کردم
شهرزاد جلوی این دختره کم می اورد
از اون موقع به صورتش نگاه نکرده بودم .
خیره شدم به قیافه اش . ارایش غلیظی داشت .
سایه ی قهوه ای زده بود با رژ مسی .
توهان به صورتش خیره شده بود .
به چشماش نگاه کردم .اثری از عشق و محبت ندیدم
تنها چیزی که توی چشمای توهان موج می خورد تنفر بود
دستش و چنان مشت کرده بود که نزدیک بود استخوناش خورد بشه .
یکی از دوستای توهان پرید وسط نگاه کردن توهان و گفت :
توهان میگم بیارم ؟
توهان یه نگاه به من کرد و گفت :
اره بیار .
بعد بلند شد و کنار من ایستاد و دستش و گذاشت دوره کمرم
حرصم گرفت دوست نداشتم از من برای عصبی کردن اهو استفاده کنه
با عصبانیت گفتم :
میشه دستت و برداری؟
_نچ.
_دوستت چی قراره بیاره ؟
_شراب
دهنم باز موند .با تعجب بهش نگاه کردم و با تته پته گفت :
تو ...........تو شراب می .......می خوری ؟
_بله می خورم .
_اخه .......
_نترس من حد خودم و می دونم .اونقدر نمی خورم که هیچی حالیم نشه .
_من از این جور چیزا بدم میاد .
_چیکار کنم خوب؟
با عصبانیت دستش و پس زدم و رفتم توی اشپز خونه
اههههههه.مشروب خوردنش کم بود که اینم اضافه شد .
یه سری به غذا ها زدم .کاملا پخته بودن . خوب بود .حداقل به خودم افتخار می کردم که مهمونی رو خوب جمع و جور کردم
صدای اهنگ دباره بلند شده بود
یه 10 دیقه ای بود که تو اشپزخونه بودم
حوصله ام سر رفته بود . نمی خواستم برم بیرون ولی داشتم دیوونه می شدم از بیکاری
از اشپزخونه اومدم بیرون.
دهنم باز موند .بیشتر مردای مجلس و چندتا از زنا یه گیلاس شراب دستشون بود .
من و باش فک ر می کردم این گیلاس ها دکورن
توهان کنار اهورا نشسته بود .
     
#37 | Posted: 26 Sep 2013 22:30
فصل ۱۸

تو دستش یه گیلاس شراب بود .
اهو از جاش بلند شد و رفت طرف توهان و بلند گفت :
امیر خان میشه یه لیوان به منم بدین ؟
توهان نگاه نفرت انگیزی بهش کرد و یه گیلاس و پر کرد و داد دستش .
اهو خنده ی تحریک امیزی کرد و گفت :
به سلامتی ....
توهان خنده ی ارومی کرد و گفت :
به سلامتی
به شهریار نگاه کردم .
یه سیگار دستش بود و تند تند پک می زد . رفتم کنار تارا ایستادم
یه شهریار خیره شده بود .
حتی متجه نشد کنارش ایستاده بودم .
با ارنج زدم تو پهلوش که یهو با ترس برگشت عقب و گفت :
واییییی دیوانه .سکته ام دادی .
با شیطنت بهش نگاه کردم
_ها ؟چیه ؟چرا اینطوری نگاه می کنی؟
_میگم تارا بدجوری تو نخ بعضی ها هستیااااا
_گمشو .خل و چل.
_تارا چه خبره؟
_می خوای چه خبر باشه ؟
_می خوام خبرهای خوب خوب باشه.
_فعلا که خبرای خیلی بد هست .
_چرا؟
_درباره ی بیماری قلبی توهان چیزی می دونی؟
_اره .خودش گفته
_مشروب برا قلبش ضرر داره .
_همش تقصیره این زنیکه ی عوضی . اگه نیومده بود توهان امکان نداشت بخوره
از دست این کارای مامان .اخه بگو براچی این بی شعور و دعوت کردی .
_تو نگران توهانی یا شهریار؟
_گلیا میشه بی خیال بشی. نمی بینی اعصابش داغون شده ؟گلیا برو لیوان و از دستش بگیر . خوایی نکرده بلایی سرش میاد ها .
_تارا چه حرفایی می زنی ها. مگه داداش لجبازه شما به حرف من گوش میده؟
_گلیا برو .مرگه من .این حالش بد میشه .
سرم و با حرص تکون دادم و رفتم سمت توهان .
اروم صداش کردم :
توهان ؟
سرش و اورد بالا .چشماش داشت قرمز میشد .
_میشه بس کنی؟
_چی رو ؟
_خوردن این زهره ماری رو .
_نچ .
_توهان خواهش می کنم .
_گلیا کاری نکن وسط این مجلس سرت داد بزنم .
_به جهنم. انقدر بخور تا بمیری .
با عصبانیت رفتم توی دستشویی
صورتم داغ شده بود .خجالتم نمی کشید عوضی. رو که نبود سنگ پای قزوین بود .
یهو یاده اهو افتادم . نکنه داشت برا توهان عشوه می اومد .
اگه توهان بهش توجه می کرد چی؟
وای نه. اگه توهان دوباره عاشق اهو بشه من می میرم .
نه نه . اهو شوهر داره.توهان به یه زن شوهر دار نگاهم نمی کنی . مطمئنم .
از دستشویی اومدم بیرون .
یه دیقه کپ کردم . اشکم داشت سرازیر میشد .
چونم می لرزید
اهو و توهان داشتن می رقصیدن
قطره های درشت اشک رو صورتم می ریخت .
اذر جون سرش و چرخوند و من و دید .
سریع اومد کنارم و گفت :
گلیا جان از توهان ناراحت نشو .عزیزم اون الان هوشیار نیست نمی فهمه چیکار داره می کنه .
دسته اذر جون و پس زدم رفتم تو اتاقم و در و قفل گردم
رو تختم دراز کشیدم . داشتم می مردم . توهان خیلی کثافتی . توهان ازت بدم میاد .توهان خیلی نامردی
یکی در اتاقم و زد .
جواب ندادم .
صدای خشایار و تشخیص دادم :
گلی . گلیا خانوم .عزیزم در و باز کم . منم .خواهر کوچولو ی عزیزم بذار بیام پیشت
بلند شدم و در باز کردم .
سریع اومد تو و در و بست
به هق هق افتاده بودم .
خشایار اومد جلو و محکم بغلم کرد و گفت :
جانم .جانم عزیزکم .هیچی نیست .عزیزه دلم توهان مشروب خورده . الان نمی فهمه چیکار می کنه .نباید ازش دلخور بشی
سرم و رو سینه ی خشایار فشار دادم و هق هقم و تو گلوم خفه کردم .
_گلیا گوش کن .من اهو رو خوب می شناسم .اون ادم خوبی نیست . بیا . بیا تو سالن تا بهش ثابت کنی نمی تونه تورو شکست بده .
بیا اونجا و با شوهرت برقص . بذار بفهمه انگشت کوچیکه ی تو هم نمیشه .
باشه عزیزم؟
گل گلی خانوم جوواب بده دیگه .باشه؟
_باشه داداشی .
_افرین .الان من میرم توام سریع بیا
_چشم .

خشایار رفت . منم روی صندلی نشستم و شروع کردم به ارایش کردن .
نشونت می دم توهان خان .اگه تو می تونی هرکاری خواستی بکنی منم می تونم .
حالا ببین کاری می کنم به غلط کردن بیوفتی.
پاشدم و رفتم سمت کمدم .
یه شلوار لوله تفنگی مشکی پوشیدم با بولیز چسبون طلایی .
نمی خواستم کاری کنم که خودم کوچیک بشم . لباسام تنگ و چسبون بود ولی بدنم و نشون نمی داد . با همین لباسا توهان و دیوونه می کردم .
شال و از رو سرم برداشتم و موهای بلند فرم و دوره شونه هام ریختم
رژ طلایی کمرنگی زدم . تو ایینه به خودم نگاه کردم . برام مهم نبود توهان می خواد چه غلطی بکنه . من باید رو این ادمه مغرور و لجباز و کم می کردم.
لبخند مصنوعی زدم و از اتاق رفتم بیرون
توهان و اهو همچنان داشتن می رقصیدن .
راه افتادم سمت تارا .
یهو چشم توهان افتاد به من . برا یه لحظه مردمک چشمش تکون نخورد .
پوزخندی زدم و کناره تارا نشستم
تارا با چشمای گرد شده بهم خیره شده بود .
_ها ؟چیه ؟خوشگل ندیدی؟
_گلیا خیلی بد تلافی کردی .
_دلم خواست .
_گلیا توهان عصبانی بشه هیچ کاری نمی تونی بکنیا .
_به حهنم . مگه اون شوهر منه ؟ببین تارا من و توهان قرار گذاشتیم .از همین لحظه توهان کوچکترین دخالتی تو زندگی من بکنه دیگه یک ثانیه هم اینجا رو تحمل نمی کنم
تارا با تعجب بهم خیره شده بود .
اهو خنده ی مستانه ای کرد و از بغل توهان در اومد و رفت کناره کی از دوستای توهان نشست .
سرش و برگردوند و یه نگاه پر از تمسخر بهم کرد .
دوباره سرش و برگردوند با لوندی با دوست توهان حرف زد .
چند نفر اومدن جلو بهم پیشنهاد رقص دادن ولی بخاطر نگاه های تارا ردشون کردم .
یهو چشمم به خشایار خورد .
با ناراحتی سرش و تکون داد و زیره لب گفت:
کاره خوبی نکردی.
شونه هام و انداختم بالا .
سرم و انداختم پایین و با انگشتام بازی کردم .
سنگینی نگاه توهان و حس می کردم
پوزخندی زدم
با صدای یه مرد سرم و اوردم بالا:
سلام گلیا خانوم
به پسره نگاه کردم .موهای طلایی داشت با چشمای مشکی گیرا
جذاب بود .
دوباره ادامه داد :
من کیان هستم . دوست توهان
شناختمش .همونی بود که اون ور زاومد بود خونه پیشه توهان
توهان راست می گفت . اختیار نگاهش و نداشت. کل بدنم و زیر و رو کرد .
با خشم بهش چشم غره رفتم و گفت :
خوشبختم .خوب؟
_اجازه ی یه دور رقص و با شما می خوام .
تا خواستم جواب رد بدم صدای توهان ساکتم کرد :
کیان جان اگه اجازه بدی می خوام با زنم برقصم.
کیان رفت کنار و گفت :
خواهش می کنم .بفرمایید .
توهان اومد جلو دستش و دراز کرد .
دلم می خواست با کله برم تو صورتش . ولی ابروی خودم می بردم . به اجبار دستش و گرفتم.
با خشم کمرم و گرفت و فشار داد .
_هوی وحشی کمرم شکست ؟
_دقیاق می خوام بشکونمش که دیگه به نمایش نذاریش .
یه دستش و گذاشت رو موهام و موهام محکم کشید .
نتونستم تحمل کنم زیره لب ناله کردم
اینارم قیچی می کنم که یادت باشه نریزیشون بیرون .
_ولم کن عوضی . ازت متنفرم توهان
_چه جالب . منم از تو نفرت دارم

سالن خالی شده بود
همه نشسته بودم و من و توهان و نگاه می کردن .
توهان با نفرت عمیقی بهم نگاه می کرد
هیچی عشقی بهش نداشتم .
این اون توهانی که عاشقش شده بودم نبود .این یه مرد خشن بود که هیچ احساسی نداشت .من توهان خودم و می خواستم ولی قبلش باید از این اقای غیر محترم انتفام می گرفتم.
توهان با عصبانیت به موهام چنگ می زد .
تارا صدای اهنگ زیاد کرد
یه دفعه اروم شدم . بازم بدون اختیار نرم شدم
هر جمله ی اهنگ تو ذهنم می چرخید:
اگه بدونی من چقد دلم تنگ شده
همه ی دلخوشیم همین یه آهنگ شده
در نمیاری اشک من احساسی رو
بغل نمیکنی اون که نمیشناسی رو
اگه بدونی این روزا چقد داغونم
چقد مراقب وسایل این خونم
دعا کن اون روزای خوبمون برگرده
ببین ندیدنت چقد شکستم کرده
خستم کرده
اگه بدونی از این خونه میرم چی ؟
اگه بدونی من از غصه پیرم چی ؟
اگه بدونی عکساتو بغل کردم
اگه بدونی من دارم میمیرم چی ؟
اگه بمونی مشکلاتمون حل میشه
همه چی اینجا مثل روز اول میشه
اگه تو مثل سابق عاشق من بودی
برت میگردونم جایی که قبلا بودی
اگه بدونی از این خونه میرم چی ؟
اگه بدونی من از غصه پیرم چی ؟
اگه بدونی عکساتو بغل کردم
اگه بدونی من دارم میمیرم چی ؟اهنگ خیلی قشنگی بود
یجورایی انگار اهنگ و درک نمی کردم ولی دوسش داشتم
سرم و اوردم بالا و به تواهن نگاه کردم
فشاره دستش رو کمرم کم شده بود . موهام و اروم تر نوازش می کرد
چشماش دیگه اون نفرت قبل و نداشت .
دوباره داشتم رام می شدم .
دستام و دور شونه هاش حلقه کردم .
هیچی نمی فهمیدم . نمی فهمیدم الان 100 نفر داشتن به ما نگاه می کردن فقط چشمای توهان بود .فقط توهان و می دیدم .
بازم عطرش دیوونم کرد . سرم و گذاشتم رو سینش و نفس عمیق کشیدم
دوباره به چشماش نگاه کردم .
دوباره داشت میشد همون توهان .همونی که عاشقش شده بودم .
نه نه .باید اول اذیتش می کردم بعد ......
دستش و پس زدم و گفتم :
بسه .داری پرو میشی .
خورد تو ذوقش . کاملا متوجه شدم .
خنده ی ارومی کنار لبم نشست .
رفتم توی اشپزخونه .
الان هرچی از توهان دوتر می شدم بهتر بود .
کارگرا غذا هارو به کشیده بودن تو ظرف و میز و اماده کرده بودن .
با خوشحالی به میز نگاه کردم . رفتم کناره مهمونا و بلند گفتم :
بفرمایید لطفا . شام اماده است

همه پشت میز نشسته بودن .
اذر جون با مهربونی گفت :
دستت درد نکنه گلیا جان .عالی بود دخترم .
_ممنون اذر جون .نوش جان .
یکی از دوستای توهان با صدای بلندی گفت :
خیلی خیلی ممنون گلیا خانوم .دست شما رو باید طلا گرفت .عالی .....
_مرسی .ممنون .انقدرم که میگین تعریفی نبود
صدای زنگ در باعث شد سریع برم سمت در .
خاله انجلا بود . در و باز کردم
تارا با تعجب به ساعتش نگاه کرد و گفت :
کیه این موقع؟
_خاله انجلا بود .
_واییییی .اخ جون .
توهان و تارا بلند شدن و اومدن کناره من تا از خاله استقبال کنن .
خاله اروم اروم اومد تو خونه .
توهان بغلش کرد و من و تارا باهاش احوال پرسی کردیم
خاله مثل اون روز مهربون ولی بداخلاق بود . می خندید ولی کلی به توهان تیکه می نداخت .
تا سرش و برگردوند چشمش افتاد به توهان .
لبخند رو لبش خشک شد .
شنیدم زیره لب گفت :
oh my god.این باورکردنی نیست.
     
#38 | Posted: 26 Sep 2013 22:30
بعد سرش و چرخوند و رو به تواهن گفت:
توهان این .......این اینجا چیکار می کنه ؟
_نمی دونم خاله جان .مامان دعوتش کرده .
_من این اذر و می کشم .
تارا پرید وسط حرفشون و گفت :
بیخیال خاله . به جهنم که اومده . بیاین بریم سره میز .
همه بلند شده بودن و یا خاله احوال پرسی می کردن .
تا اومدم برم و اشپزخونه دوباره زنگ در خورد .
از توی ایفون نگاه کردم . یه اقایی بود .نمی شناختمش . حتما از دوستای توهان بود دیگه . ولی چرا الان اومده بود ؟
شونه هام و انداختم بالا و جواب دادم :
کیه ؟
_سلام خانوم . ببخشید اگه میشه به اهو سینایی بگین بیاد . اومدم دنبالش
پس این با اهو کار داشت . حتما اژانسی چیزی بود .
تا اومدم اهو رو صدا کنم صدای توهان و شنیدم :
کیه گلیا ؟
سریع برگشتم . پشت سرم ایستاده بود
_با تو دارم حرف می زنماااا.
_ها ؟
_میگم کیه؟
_فکر کنم اژانس. گفت اهو رو صدا بزنم .
توهان به ایفون نگاه کرد .
یه دفعه خشکش زد . رگ گردنش زد بیرون . نفساش تند شده بود
_توهان می شناسیش ؟
_سیامک .
_شوخی می کنی؟این .........واقعا ........
_اره . گلیا بگو بیاد بالا
_چی؟
_بهش بگو بیاد تو خونه.
_توهان .......اخه ........ممکنه ....
_گلیا عصبانیم نکن .بهش بگو بیاد .
_باشه .
دوباره ایفون و برداشتم و گفتم :
سیامک خان بفرمایید تو .
_نخیر خیلی ممنون . فقط اگه میشه بگین اهو بیاد .
_نه .اصلا امکان نداره .باید بیاین .
_اخه ......
_بفرمایید دیگه . بفرمایید
گوشی و سریع گذاشتم .
توهان سرش و تکون داد گفت :
خوبه .ممنون
خواستم برم که یهو توهان دستم و کشید .
با تعجب نگاش کردم و گفتم:
چیه؟
_برو لباساتو عوض کن .
_من هرکاری .........
_گلیا ازت خواهش می کنم . برو .اذیتم نکن . برو عوض کن لباساتو
به چشماش نگاه کردم
مهربون بود . تو چشماش خواهش بود .بهم دستور نمی داد ,ازم خواهش می کرد .
با حالت مهربونی گفت:
باشه؟
_نه.چطور تو هر غلطی بخوای می کنی اونوقت من حق ندارم درباره ی پوششم خودم تصمیم بگیرم؟
_گلیا ازت خواهش می کنم .به خدا دارم دیوونه میشم .برو عوض کن . من ازت معذرت می خوام . برو
_نه
_گلیا ......
اهههه.خاک بر سره من. تا ازم خواهش می کرد دیوونه می شدم .
نمی تونستم جلوی خودم و بگیرم
_گلی خانوم ,میری؟
سرم و تکون دادم و رفتم تو اتاق

روی تختم نشسته بودم .
می ترسیدم برم بیرون . اگه بین توهان و سیامک دعوا می شد چیکار می کردم ؟
ای بمیری توهان که همه ی بدبختی های من بخاطره تو
حالا توهان کم بود این زنیکه هم جفت پا اومده بود وسط بدبختی من
خدایا نکنه توهان هنوز اهو رو دوست داره ؟
معلومه که دوست داره .چی فکر کردی گلیا؟مثلا فکر کردی دیوونت شده ؟فکر کردی دوبار بخاطرت با چندتا یالقوز دعوا کرده عاشق شده ؟
مگه من چمه ؟چیم از این زنیکه کم تره ؟
گلیا به خودت نگاه کن .اره تو زشت نیستی ولی اهو خوشگل .
گلیا خانوم بین زشت نبودن و خوشگل بودن خیلی فاصله است .
مگه همه چی ظاهره ؟
مردا عقلشون به چشمشونه خانوم .توهان میگه از اهو بدش میاد ولی اگه تو یه ذره عقل داشته باشی می فهمی دروغ میگه
توی ماشین و یادت رفته گلیا؟ اون موقع که حال توهان بد شده بود اون اهو رو صدا زد نه تو رو .همین چند ساعت پیش اون داشت با اهو می رقصید
از جام بلند شدم .نمی خواستم به این اراجیف فکر کنم .
لباسام و عوض کردم و رفتم تو سالن
عجیب این بود که سیامک هنوز نیومده بود تو .
سنگینی نگاه توهان و رو خودم حس می کردم .حتی نگاهشم کاری می کرد که تمام بدنم داغ بشه
زیر چشمی بهش نگاه کردم .داشت با یه لبخند غمگین نگام می کرد .
دوباره به دورو برم نگاه کردم .
صدای در خونه باعث شد دلم بریزه پایین . داشتم سکته می کردم .
سریع تر از همه رفتم دم در و از چشمی نگاه کردم .
نمی تونستم درست ببینم ولی تشخیص دادم که سیامک باشه .
به توهان نگاه کردم .با جدیت یه در خیره شده بودم .
اب دهنم . قورت دادم و در و باز کردم .
تمام مهمونا برای یه لحظه ساکت شدند .
به مردی که روبروم ایستاده بود نگاه کردم .
چشمای مشکی گیراش هر ادمی رو به سمت خودش جذب می کرد .
موهای بلند بهم ریخته ی مشکیش روی صورتش ریخته بود .
به کت و شلوارش نگاه کردم
خط اتوی شلوارش هندونه رو قاچ می کرد .
دوبقاره به صورتش نگاه کردم .
یه اخم خاص رو صورتش بود که باعث می شد جذاب تر جلوه کنه .
خوش قیافه نبود ولی یه جذابیتی داشت که نمی تونستم انکارش کنم .
یه سکوت جالبی درست شده بود .
انگار همه فهمیده بودن این مرد کیه.
بالاخره توهان این سکوت و شکست :
خوش اومدی .
دوباره استرس اومد سراغم . نگاهم بین توهان و سیامک می چرخید .
سیامک اروم سرش و تکون داد .دوباره صدای حرف زدن شروع شد .
بعضی ها به سیامک سلام می کردن و بعضی ها فقط سرشون و تکون می دادن .
به تارا که یه گوشه ایستاده بود نگاه کردم .
داشت گریه می کرد .
ولی اخه چرا ؟تارا که تا همین چند لحظه پیش داشت می خندید .چرا یه دفعه
اینطوری شد ؟خدایا اینجا چه خبره؟
سیامک اروم اومد تو خونه و به همون ارومی رفت سمت اهو .
کنارش نشست و دستش و گرفت .
تکون خوردن لبای اهو رو حس می کردم .
هر لحظه که اهو حرف می زد اخمای سیامک بیشتر توهم می رفت .یه دفعه سرش و اورد بالا و به من نگاه کرد .
نگاهش خشن بود . پر از کینه و نفرت درست مثل کینه ای که تو چشمای توهان بود .
توهان اومد کنارم و دستش و گذاشت دوره کمرم .
تعجب کردم .کارش خیلی عجیب لود . به صورتش نگاه کردم .
با عصبانیت به سیامک خیره شده بود .
کمرم و محکم فشار می داد .حس می کردم استخونای کمرم داره خورد میشه .لبم و از درد گاز گرفتم
همینطور فشار دستش بیشتر می شد .دیگه نتونستم جلوی خودم و بگیرم و اروم ناله کردم :
ایییییییی توهان .
انگار به خودش اومد .بهم نگاه کرد و کمرم و ول کرد .یجورایی انگار گیج بود .
رفتم سمت تارا و کنارش نشستم .
اشکای رو صورتش و با پشت دست پاک کرد و لبخند مصنوعی زد .
اروم صداش کردم :
تارا ؟
با صدای لرزونی گفت :
جانم گلیا جان ؟
_تارا این جا چه خبره ؟می تونم ناراحتی توهان یا شهریار و درک کنم ولی ناراحتی تورو ...........اصلا نمی تونم بفهمم.
نگو که این اشکا بخاطر داداشت .
_نه گلیا . من انقدرم که فکر می کنی خوب نیستم . برای خودم گریه می کنم .

_خودت ربطی به سیامک داری؟
_می دونی گلیا توهان فکر می کنه من نمی دونم اون مردی که اون روز تو اون باغ اهو رو می بوسید سیامک بوده .ولی اشتباه می کنه .می دونم خیلی هم خوب می دونم .
دهنم از تعجب باز مونده بود .پس تارا می دونست .ولی از کجا ؟
_گلیا توهان همه چیز و گفته اره ؟
_نمی دونم والا ولی این قضیه ی سیامک و اره گفته .
_عجیبه .خیلی عجیبه . تواهن حتما سرش به جایی خورده وگرنه قبلا امکان نداشت یه کلمه از زیره زبونش در بیاد
_تارا تو همون روز فهمیدی اون مرد سیامک؟
_نه .اون روز انقدر حال توهان خراب شده بود که من درست مرده رو ندیدم .
_پس چطوری می دونی اون سیامک بوده ؟
_خوده سیامک خان برام تعریف کردن .
_یع...........یعنی چی؟مگه .........اخه مگه .........میشه؟
_باید از اول بهت بگم گلیا . طولانیه .الان نمیشه .بعدا از اول برات تعریف می کنم .
_هر جور راحتی.........
خدایا رازای این خانواده تموم شدنی نیست انگار
به اذر جون نگاه کردم .
داشت با خاله انجلا حرف می زد .معلوم بود دارن بحث می کنن مسلما هم که سره اهو بود دیگه .
به ساعت نگاه کردم .نزدیک 12 بود .
فکر کنم بالاخره این مهمونی نحس قرار بود تموم بشه .
من احمق مثلا می خواستم خوش بگذرونم
اینم از خوشگذرونی من .
ای خدا من چرا انقدر بدبختم؟
رفتم سمت اشپزخونه تا برای اذر جون و خاله قهوه بیارم .
هنوز پام به اشپزخونه نرسیده بود که یه صدای مردونه ی خش دار باعث شد برگردم :
خانوم ؟
سیامک بود .
به اطافم نگاه کردم .با من بود ؟
_خانوم ؟با شمام
_بله ؟بفرمایید ؟
_شما همسر توهان هستید؟
_خوب بله چطور مگه ؟
_هچی فقط خواستم تبریک بگم .
نگاه خیره ی توهان و رو خودم حس کردم . می تونستم چشمای عصبیش و تصور کنم
_ااااااااااا.........چیزه ..............خیلی ممنون
پوزخند کوچیکی کناره لبش بود .
انگار اونم نگاه توهان و حس می کرد.

دستش و طرقم دراز کرد .
با ترس به دستش خیره شده بودم .
می دونستم اگه بهش دست بدم گوره خودم و کندم .
هنوز موضوع شهریار یادم نرفته بود مسلما این خیلی بدتر از شهریار بود .
دستش همینطور جلوم بود .
به چشماش نگاه کردم .
چشماش شیطون شده بود .
معلوم بود از اذیت کردن توهان خیلی لذت می بره ولی نه.....................
اگه من از توهان خوشم نمیومد
اگه باهم دعوا داشتیم
اگه در حده یه همخونه ی ساده هم نبودیم
اگه توهان از من متنفر بود
بازم توهان شوهره من بود .من شوهر داشتم .متاهل بودم
با اینکه خیلی دوست داشتم توهان و اذیت کنم ولی حق نداشتم دست بذارم رو نقطه ضعفش .قبلا این اشتباه و کرده بودم پست دوباره ..............نه
با یه جمله لبخند مسخره ی سامک و از بین بردم :
ممنون
دوباره عقب گرد کردم و رفتم تو اشپزخونه .
لبخند کوچیکی کناره لبم بود .
گل کاشته بودم .دمم گرم
--------------------------------------------------------
اخرین ظرفارو هم گذاشتم توی ماشین ظرفشویی و رفتم توی سالن
به توهان که روی مبل خوابش برده بود نگاه کردم .
رفتم تو اتاقم و پتوی خودم و برداشتم و روی توهان انداختم .
چقدر خسته بودم .
کش و قوسی به بدنم دادم . کناره پایه توهان نشستم .
دستم و بدم لای موهاش و به صورتش نگاه کردم .
بمیرم براش .چقدر زجر کشیده بود .
چطور اهو نتونست قدر مردی مثل توهان و بدونه؟
از جام بلند شدم و رفتم تو اتاقم
رو تخت دراز کشیدم و چشماشمو بستم
سعی می کردم به چیزی فکر نکنم .
10 دقیقه بود که همین جور ول می خوردم . هرکاری می کردم خوابم نمی برد
از جام بلند شدم و با بی حالی به دورو بر اتاق نگاه کردم .
حتی حوصله نداشتم برم توی بالکن .
رفتم سمت کمدم تا لباسام که روی زمین پخش بودن و جمع و جور کنم
لباسامو یکی یکی مرتب می کردم و اویزون می کردم .
یهو چشمم افتاد به پیراهن قرمزی که توهان برام خریده بود .
نمی دونم چرا انقدر وسوسه شده بودم که بپوشمش

از کمد اوردمش بیرون و انداختمش رو تخت .
خیلی لباس قشنگی بود . خوش دوخت و خوش استیل .چرا دلم می خواست بپوشمش؟
خوب چه ایرادی داره ؟دلم می خواد بپوشمش
توهان که خوابه کسه دیگه ای هم که تو خونه نبود پس عیبی نداشت .
اروم شروع کردم به پوشیدن لباس .هر دو دیقه یک بار به در اتاق نگاه . می ترسیدم توهان یه دفعه بیاد داخل اتاق .
بعد از 10 دقیقه وقت تلف کردن لباس و پوشیدم و رفتم جلو ایینه .
فکر کن توهان من و با این لباس ببینه .چه شود
به پاهای سفید و لختم نگاه کردم .چه سمفونی جالبی ایجاد می کرد . سفید و قرمز...............
موهام و از بالا جمع کردم و روی تخت نشستم .
شاید در حده اهو زیبا و جذاب نبودم ولی در حده خودم خوب بودم . حتی اگه زشت هم بودم اخلاق و رفتارم از اهو خیلی بهتر بود .
دیگه کافیه .من عاشق توهان نبودم . به این فرضیه اعتماد نداشتم ولی می خواستم به خودم حالی کنم که عاشقش نبودم .
شاید دوسش داشتم ولی سعی می کردم این و انکار کنم .
این احساس فقط یه وابستگیه ساده بود .
من نباید غروری رو که برای بدست اوردنش زجر کشیده بودم و یه شه بخاطر یه مرد از دست می دادم .
اونم برای یه مردی که هیچ احساسی به من نداشت پس منم نباید ازش عشق گدایی می کردم .
اره . دیگه تمومه .این احساس همین الان باید ریشه کن بشه . برام مهم نبود توهان اهو رو دوست داره یا نداره .
به من چه ربطی داشت ؟
من فقط باید راجب یه سال دیگه فکر می کردم و راجب درسم . همین و بس .
روی تخت دراز کشیدم .
پاهام و تو شکمم جمع کردم و سعی کردم به هیچی فکر نکنم .
نه به توهان نه به خدم نه به اهو نه به سیامک به هیچی . فقط می خواستم اروم باشم .
احتیاج داشتم که بخوابم و خودم و از شره این فکر ها خلاص کنم .
کاش میشد خواب مادرم و ببینم .
دلم می خواستم حداقل تو خواب ارامش داشته باشم .
چشمام و بستم و زیره لب اروم زمزمه کردم :
شب بخیر مرده اخمو

حس می کردم یه جسم گرم روی صورتم کشیده میشه.
حتما داشتم خواب می دیدم .سرم و تکون دادم و غلت زدم و دوباره خوابیدم
حس کردم یه نفر از پشت محکم بغلم کرد.
انقدر خوابم می اومد که برام مهم نبود داشتم خواب می دیدم یا واقعی بود . فقط مهم این بود که جام تو دستای گرمی بود .
خودم و تو بغل اون خیال جمع کردم .مطمئن بودم دارم خواب می بینم وگرنه به جز من و توهان که ...........
چشمام یهو باز شد .
توهان ؟
چشمامو روی هم فشار دادم . حتما توهم زده بودم .
دستم و با ترس گذاشتم روی دستی که دوره کمرم بود .
یا خدا واقعی بود
با بلندترین حده ممکن جیغ کشیدم
یه دفعه دستی که بغلم کرده بود ولم کرد و تونستم از تخت بیام پایین .
با دیدن توهان دوباره جیغ کشیدم .
توهان به نشونه ی تسلیم دستاش و بالا اورد و داد زد :
چه مرگته بابا؟مگه جن دیدی؟منم دیوانه
سینم از ترس بالا و پایین می رفت .
ضربان قلبم رفته بود رو دو هزار .
اصلا حواسم به لباسم نبود .نمی فهمیدم با چه وضعی جلوی توهان بودم.
     
#39 | Posted: 26 Sep 2013 22:31
جیغ زدم و گفتم :
احمق بی شعور اینجا چه غلطی می کنی؟ داشتم زهره ترک می شدم .تو اصلا تو اتاق من تو تخت من چیکار می کنی؟ میشه بدونم ؟
توهان جوابی نداد
به یه نقطه خیره شده بود .رده نگاهش و گرفتم ...........
به رونام خیره شده بود .
اب دهنش و قورت داد و به چشمام نگاه کرد .
یهو یادم افتاد با چه لباسی جلوشم .
سعی کردم لباس و پایین بکشم ولی انقدر کوتاه بود که ............
از خجالت داشتم اب می شدم .
توهان حریص به پاهام نگاه می کرد .
یه دفعه پرید سمت من و سر تا پامو با ولع نگاه می کرد .
کمرم و گرفت و حمله کرد طرف لبام .
به شدت لبام و گاز می گرفت .
مطمئن بودم فردا لبام کبود میشه .
لبام و ول کرد و با ولع گردنم و می بوسید .
تمام بدنم می لرزید . داشتم چیکار می کردم ؟
نفسای توهان تند شده بود.
کمرم و گرفته بود و محکم فشارم می داد . سر شونه های لختم و اروم می بوسید .
داشتم از بوسه هاش لذت می بردم .تمام قول قرارایی رو که با خودم گذاشته بودم و فراموش کرده بودم .
من توهان و دوست داشتم
سرش و اورد بالا و دستام و گرفت و زیره گوشم با صدای خش داری گفت :
خیلی خوشگل شدی .
دوباره لبام و به شدت بوسید

دلم می خواست همراهیش کنم ولی یه چیزی ته دلم اخطار می داد
نفسای توهان دیقه به دیقه تند تر می شد
یه دستش روی رون پام بود و اون یکی دستش روی گودی کمرم .
اروم دستش و برد سمت زیپ لباس . تا نصفه بازش کرد
برای یه لحظه دست از بوسیدنم برداشت و به چشمام نگاه کرد .
چشماش خمار تر از همیشه شده بود . هلم داد رو تخت و خودش کنارم دراز کشید .
محکم بغلم کرد بود و لبام و می بوسید .
زیپ لباسم و تا ته کشید پایین و لباس و از تنم در اورد
برای چند ثانیه به بدنم خیره شده بود ...............
این دفعه اروم و ملایم گردنم و می بوسید و کمرم و نوازش می کرد
حتی اگه می خواستمم نمی تونستم جلوش و بگیرم ............
من داشتم لذت می بردم نمی تونستم انکار کنم
توهان و سرش و برد بالا و به چشمام نگاه کرد .
از روی تخت بلند شد و بلند شد و دستاش و گذاشت رو سرش .
از فرصت استفاده کردم و ملحفه رو روی خودم کشیدم .
توهان با ناراحتی نگاه می کرد . بعد از 5 دیقه با صدای خش داری گفت :
گلیا معذرت می خوام . ببخشید
دست خودم نبود ..................ببخشید گلیا
سریع از اتاق رفت بیرون
قطره ی اشک اروم روی گونم سر خورد
پاهام و تو شکمم جمع کرده بودم و اروم و بی صدا گریه می کردم .
خدایا چیکار داری باهام می کنی؟
من که گناهی نکردم پس چرا زجرم میدی؟
خدایا چقدر امشب برام لذت بخش بود .خودت مراقبم باش خدا جونم
نذار دیوونش بشم . خدا اون از رو هوسش این کارو کرد ولی من از روی عشقم گذاشتم بهم دست بزنه .
خدایا این احساس لعنتی رو از ریشه بسوزون.
توهان از روی هوس این کارو کرد .باید می فهمیدم که اون دوسم نداشت .
سرم و روی بالشت گذاشتم و اروم زمزمه کردم :
نکن توهان ...........دیوونم نکن .
دیگه نفهمیدم چی شد
----------------------------------------------------
از جام بلند شدم و به دورو برم نگاه کردم
گیج بودم .
به بدنم نگاه کردم .
تازه یادم اومد.دیشب ...............من............توهان
وایییییییی خدا . ملحفه رو محکم دوره خودم پیچیدم و با ترس و لرز رفتم تو راهرو
صدایی نمی اومد .
اروم اروم رفتم سمت حمام .
انگار توهان خونه نبود .
سریع رفتم تو حمام و رفتم زیره دوش اب سرد .
اخ خدا چه لذتی داشت . کاش دیشب و می تونستم پاک کنم .
حداقل از ذهن خودم تا انقدر خجالت نکشم .
من ................حالا چطوری با توهان چشم تو چشم بشم ؟
من که از خجالت اب میشم .

حوله رو دوره خودم پیچیدم و سریع رفتم سمت اتاقم .
واییییی چقدر سرد بود .
گلیا خاک بر سرت .اینم از ارامش گرفتنت .
خوب دیوانه الان سرما می خوری که .
به جهنم . موهام و با حوله خشک کردم و سشوار کشیدم .
یه بولیز یقه اسکی ابی و شلوار جین ابی پوشیدم
می خواستم برم بیرون . احساس خفگی می کردم . دلم می خواست راه برم و به زندگی احمقانه ام فکر کنم .
ساعت تقریبا 6 صبح بود . یعنی این موقع توهان کجا بود ؟
نکنه .......................
نکنه رفته بود پیشه اهو ؟
نه نه نه , امکان نداره .حالا رفته باشه به من چه ؟
مگه من فضولم؟
نه عزیزم ,خدا اون روز و نیاره .تو ؟فضول؟ اصلا
از درگیری های ذهنی که با خودم داشتم خنده ام می گرفت . واقعا یک خل به تمام معنا بودم .
صدای شکمم و می شنیدم . چقدر گشنم بود
سریع پاشدم و راهی اشپزخونه شدم . خدایا با اینکه چشم دیدن خوشحالی من و نداری ولی بازم شکرت.
دو تا تخم مرغ از توی یخچال برداشتم و توی تابه انداختم .
به جلز و ولز تخم مرغ ها خیره شده بودم . بچه که بودم فکر می کرم بیچاره ها خیلی درد می کشن بخاطر همین جیغ می زنن .
یهو تصویر نرگس اومد جلو صورتم . چقدر دوسش داشتم
با اینکه هیچ وقت از ته دل اونطوری که من عاشقش بودم دوسم نداشت ولی همیشه خوشبختیم و می خواست .
به خشایار فکر کردم ,حتی برای یه لحظه به نبودش فکر می کردم دیوونه میشدم .اگه اون نبود من چیکار می کردم؟با اینکه همیشه پیشم نبود ولی از دور مواظب تمام کارا و رفتارام بود . خوب یادمه 13 سالم بود . دم مدرسه یه پسری ازم ادرس یه جایی رو پرسید از شانس گنده اون پسره خشایار دقیقا همون موقع رسید و واویلا .
پسره ی بدبخت هنوز صورت خونیش یادمه .
حالا می رسیدیم به بخشی که دیگه من دیوانه وار دوسش داشتم
داداشی گلم . طاها . اگه از خشایار بیشتر دوسش نداشتم کمتر از اونم عاشقش نبودم .کاش می تونستم کمکش کنم .
کاش می فهمیدم زن مورده علاقه اش کیه . اگه می فهمیدم خودم و به اب و اتیش می زدم که راحت باشه . می دونستم اونقدر شرف داره که به یه زن شوهر دار نگاهم نکنه ولی این دفعه ..............
تابه رو از روی گاز برداشتم و سریع گذاشتمش رو میز
جیغ زدم :
اییییییییییی سوختم .وای دستم مامان
به سمت شیره اب حمله کردم و دستم و بردم زیره اب سرد .
اخیش.........
_میگم تو مطمئنی تمام غذا های دیشب و خودت درست کرده بودی ؟
این دفعه برعکس همیشه از یهویی اومدن توهان شوکه نشدم .
انگار ترسمم نمی تونست روی خجالتم و کن کنه
_اره خودم درست کردم . چطور ؟
_اخه اینا سوختناااااااااا
به تخم مرغا نگاه کردم . خدایا من و بکش راحتم کن اههههههه .
اخه الان موقع فکر کردن بود ؟
تابه رو برداشتم و تو سینک ظرفشویی انداختم
توهان خندید و پشت میز نشست .
بدون اینکه نگاهش کنم دوباره مشغول درست کردن دو تا تخم مرغ دیگه شدم
نمی دونستم چجوری ی خوام سوال و بپرسم
فقط باید می پرسیدم
توهان ؟
_بله ؟
_دیشب...........دیشب براچی اون کارو کردی ؟
بالاخره به خودم جرات دادم و به چشماش نگاه کردم . پ
فقط نگام می کرد .انگار مونده بود بگه یا نه .
بالاخره با صدای ارومی گفت :
یه لحظه فکر کردم اهویی
صدای شکستن قلبم و شنیدم . شنیدم که تک تک اجزای بدنم داشتن له می شدن
غرورم .............
غرورم و له شده بود

حس می کردم دارم خورد میشم .
باورم نمی شد همچین حرفی زده بود . می فهمیدم که از تو چشمام اتیش می زنه بیرون
توهان با صدای ارومی گفت :
لازم نیست اینطوری نگام کنی . تو پرسیدی منم حقیقت و گفتم
خدایا چقدر یه ادم می تونست پرو و عوضی باشه
_اصلا مگه کاره بدی کردم ؟تو زنمی .حالیت میشه ؟تو زن منی .پس هرکاری هم بخوام می تونم بکنم .
خیلی به خودت نناز که اومدم طرفت
اون لباست عین لباسیه که اهو داشت .
برا همین وقتی پوشیدیش یاده اون افتادم . زیاد به خودت امیدوار نشو
چونم می لرزید .
چقدر یه ادم می تونست پست باشه .
دلم می خواسد تف می کردم تو صورتش .
دوباره صدای احمقانش بلند شد :
چیه ؟الان می خوای مثل نی نی کوچولو ها بری تو اتاقت و گریه کنی و مامان جونت و صدا کنی؟
دیگه تحمل نداشتم. نمی ذاشتم با دهن کثیفش اسم مادره من و بیاره
داد کشیدم :
خفه شو .اسم مادر من و نیار کثافت .
نفرت از قلبم می زد بیرون .
پوزخندی زد و گفت :
قضیه ی همون مورچه و لج و ایناست دیگه نه؟
این دفعه منم خندیدم .مثل خودش
_اخه مرتیکه من از چیه تو باید خوشم بیاد؟از این اخلاق مسخرت که با خودتم درگیری؟ از ظاهر جذابت که بهش می نازی ؟یا از ثروت زیادت ؟
به چیت می نازی؟
تویی که بلد نیستی یه زن و برای خودت نگه داری ,توی که نمی تونی زن خودت و کنترل کنی و نیازاش و برطرف کنی تا نره تو بغل 10 نفره دیگه
به چی دل خوش کردی احمق؟
لیاقت تو و امثال تو همون زنایی مثل عشق عزیزت .
برو پیشش ,برو دیگه . تو راست میگی من شاید یک صدم خوشگلی اهو رو نداشته باشم ولی حداقل چیزایی و دارم که تو و امثال اهو همیشه حسرتش و می خوردین .
زندگی فقیرانه ی من خیلی بهتر از زندگی پر تجملاتی شماهاست .
حداقل تو زندگی من یه جو معرفت پیدا میشه
ولی شما .............
اقا توهان برو پیش همون اهو جونت . من اصلا حسی به شما ندارم که بخوام بخاطرتون گریه کنم .
پس بفرمایید . خدافظ شما
_________________________________

تو ایینه به خودم خیره شدم بودم .
احساس می کردم دلم بد خنک شده . نمی ذاشتم هر دری وری که می خواد بگه .
لیاقتش اهو بود .
اره منم احمقم که عاشق همچین ادمی شدم ولی می تونستم ریشه ی این عشق و بسوزونم . هرکاری می کردم تا دیگه این عوضی رو دوست نداشته باشم .
من ادم بودم . برای خودم شخصیت داشتم . نمی ذاشتم هر بی سروپایی که از کنارم رد میشه یه غرورم جفتک بندازه و بره .
لبخند کوچیکی رو لبم جا خوش کرده بود که نمی تونستم به هیچ وجه از بین ببرم .
حسابی جیگرم حال اومده بود .
یعنی الان بیدار بود؟
نمی دونم . دلم می خواست با یکی حرف بزنم ولی .........
کجا می تونستم پیداش کنم؟من که ادرسی ازش نداشتم
گلیا خل شدی ؟با اون چیکار داری اخه ؟
برو با تارا حرف بزن برو پیش نرگس حتما باید بری پیش اون ؟
اره .می خوام باهاش حرف بزنم . اونم مثل منه .زخم خورده است . حالم و درک میکنه .
گلیا ساعت 7 صبح .از کجا می خوای پیداش کنی؟
نمی دونم .ولی می تونم . باید پیداش کنم . می خوام خودم و پیش یه نفر خالی کنم
مگه ادم قحطه ؟
اههههههه ولم کن دیگه . می خوام برم پیشش . اون حالم و درک میکنه
مانتومو پوشیدم و شالم و برداشتم . رفتم توی سالن .
توهان نبود . بهتر
ریخت نحسش و نمی دیدم راحت تر بودم .
شال و سرم کردم . رفتم تو حیاط .
این وقت روز که تاکسی پیدا نمی شد .
به جهنم .تا یه جایی رو پیاده می رفتم .
از در خونه رفتم بیرون و با سرعت رفتم سمت خیابون .
............................................
به اپارتمان سفیدی که روبروم بود نگاه کردم .
ادرسش به هزار زور و ضرب از منشی شرکت گرفته بودم .
زنگ چهارم بود دیگه ؟اره
دستم و بالا بردم , خدایا یعنی کاره درستی می کنم ؟
چشمام و بستم . زنگ و فشار دادم
چند لحظه بعد صدای خواب الودش و شنیدم :
کیه ؟
معلوم بود چشماش و بسته که نمی تونه من و ببینه
اروم خندیدم و گفتم :
سلام . گلیام.
_چی ؟ خانوم امیدی اینجا چیکار می کنید ؟
_میشه .............
_الان میام پایین
وا .یجور گفت انگار می خواستم بخورمش . دیوانه
چند ثانیه بعد در باز شد و شهریار با قیافه ی متعجبی بهم نگاه می کرد

_سلام .
_شما .......شما اینجا ...........اینجا اونم این وقت صبح چیکار می کنید ؟
_خوب اومدم پسرعموی شوهرم و ببینم .اشکالی داره ؟
_کاری دارین با من ؟
_بله . ببخشید مزاحم شدم ولی کار داشتم .
_خوب بفرمایید .
_اینجا ؟
_اینجا مگه چطوریه ؟
_شهریار خان میشه بریم بالا ؟
_بالا ؟تو خونه ؟
خندیدم. این چرا اینطوری می کرد ؟
_خوب اگه می خواین بریم رو پشت بوم . ها؟ چطوری؟
_ها ؟نه نه بفرمایید
اروم از دم در رفت کنار و گذاشت رد شم
رفتم تو و به پله ها نگاه کردم .
حال نداشتم این همه پله رو پیاده برم یرسع رفتم سمت اسانسور .
به شهریار که انگار مونده بود چیکار می خواد بکنه نگاه کردم و گفتم :
بیاین دیگه .
_ااااااااا چیزه . شما با اسانسور برو من خودم با پله میام .
من میگم این خانواده کلا یه تختشون کمه دروغ نمی گم .
اینم که مثل توهان خل و چل بود .
اروم گفتم :
هرجور راحتین . در اسانسور و بستم . کلید طبقه ی چهارم . زدم .
بعد از 10 ثانیه رسیدم و رفتم سمت واحد 5 .
در باز بود . پس به احتمال زیاد شهریار زودتر رسیده بود . بابا دمش گرم .
بدون اینکه در بزنم اروم رفتم تو .
شهریار داشت بشقابای رو میز و بر می داشت .
با صدای بلندی گفتم :
زحمت نکشید .
بهم نگاهی کرد و گفت :
بفرمایید بشینید من الان میام .
به دورو برم نگاه کردم . ماشالله بهم ریخته برای یه دیقه اش بود .
شلوار یه گوشه ,دمپایی رو میز ناهار خوری ,خاک گلدون ریخته بود رو زمین .
شتر با بارش گم می شد .
سعی می کردم پام رو وسایلی که رو زمین ریخته بود نره .
اروم رفتم سمت مبل خاکستری رنگ و روش نشستم .
یه دفعه چنان جیغی کشیدم که فکر کنم 10 تا کوچه اونورتر از خواب بیدار شدن .
شهریار با سرعت نور اومد سمتم و گفت :
چس شد ؟
سوزنی که رو مبل بود و برداشتم و گفتم :
هیچی .الا .

_هیچی. فقط یه سوزن رفت تو پام
_من معذرت می خوام . اینجا خیلی نامرتبه .چند روزه خدمتکار مرخصی گرفته و اینجا اینطوری شده .
_عیبی نداره . بفرمایید بشینید . البته اگه پای خودتون سوراخ نمیشه .
خنده ی عصبی کرد . گفت :
من برم براتون یه قهوه بیارم .الان میام .
_نه لازم نیست
_الان میام .
دوباره سریع رفت تو اشپزخونه .
به خونه نگاه کردم . اگه این اشغالا رو جمع می کردن خونه ی قشنگی می شد .
صدای شکستن یه چیزی باعث شد دوباره از جام بپرم و سریع برم تو اشپرخونه
به شهریار که داشت سعی می کرد خورده شیشه هارو جمع کنه نگاه کردم .
با صدای بلندی گفتم :
من اومدم خواستگاری شما ؟
داد کشید :
چی ؟
_خوب اخه چرا انقدر استرس دارین . جدی انگار اومدم خواستگاریتون . به خدا من لولو نیستما همون گلیایی ام که تو کافه باهم حرف می زدیم
_ببخشید تورو خدا . نمی دونم چرا اینطوری شدم . یعنی تعجب کردم که این موقع روز اومدین اینجا .اونم با اخلاق توهان .
_اومدم حرف بزنیم .اگه اشکالی نداره .
_بذارین یه قهوه دیگه .........
_نه نه لازم نکرده . اگه اجازه بدین خودم درست می کنم به دونه هم به شما میدم .
_خیلی ممنون
پودر قهوه رو از رو کابینت برداشتم و شروع کردم به درست کردن دوتا فنجون قهوه .
شهریار با لحن عجیبی گفت :
حتما می خواین در رابطه با اهو سوال بپرسین دیگه .
_یه جورایی اره .
_خوب من در خدمتم .
_اون اول که با اهو دوست شده بودین ,اون پاک بود ؟نجیب بود ؟
_فکر نمی کنم . نمی خوام تهمت بزنم ولی یجورایی میگم نه .
_خوب یادمه یه دفعه رفتم دمه دانشگاه تا ببرمش بیرون باهم بگریدم
داشت با سه تا پسر حرف می زد .
ببینین من مثل توهان متعصب نیستم . برام مهم نبود که دوستایی داشته که پسر بودن فکر می کردم در حده دوست معمولی هستن ولی اونا هم دوست پسرای اهو بودن و همگی عاشق و شفته ی اون . همه فکر می کردن اهو بالاخره ماله خودشون میشه .
می دونی من این وسط اشتباهی رو کردم که از بقه بدتر بود .اگه اون شب به خواسته اش تن نمی دادم شاید الان توهان انقدر ازم نفرت نداشت

چند لحظه ساکت شد و یه دفعه گفت :
یه چیزی بپرسم ؟
_البته .
_توهان و دوست داری یا نه ؟
_برا چی همچین سوالی می پرسین ؟
_چون برام جالبه . می دونی از همون دوران بچگی دخترا برا توهان له له نمی زدن . اون همه چیز داشت . پول ,قیافه ,هیکل و خیلی چیزای دیگه . برام جالبه که دختری مثل تو نظرش و جلب کرده .
_مگه من چطوری ام؟
_ببین نمی خوام بهت توهین کنم یا شخصیتت و زیره سوال ببرم یا حتی صورتتو ولی می دونی همیشه توهان دخترایی رو دوست داشت که جذاب خیل خاص باشن .مثل اهو
تو خیلی خوشگلی ولی ..........
_خودم می دونم . در حده اهو نیستم
_ولی تو از اهو بهتری .
با تعجب به شهریار نگاه کردم . با مهربونی بهم خیره شده بود . چرا می گفت من بهترم؟
به نظرم دلیلی هم نداشت که دروغ بگه پس حتما از ته دل گفته بود دیگه .
_چرا من بهترم ؟
_همه چیز زیبایی نیست . خیلی ها خودشون و پشت زیبایی قایم می کنن .
توام خوشگلی .شاید در حده اهو نه ولی بازم خیلی خوش قیافه ای . در ضمن تو چیزایی داری که اهو یک صدمشم نداشته . مثل نجابت خانومی صداقت و......
_ممنون .اینقدرم که میگین خوب نیستم
_من یه نفرم خوب؟ اگه نمی خوای شهریار صدام کنی باشه بگو شهریار خان ولی لطفا جمع نبند .
_باشه .
قهوه هارو برداشتم و روی میز گذاشتم
اروم یه ذره قهوه ام و مزه مزه کردم و به شهریار خیره شدم .
_شهریار خان شما چیزی در رابطه با سیامک می دونید ؟
_می خوای معشوقه ی کسی که عاشقش بودم و نشناسم ؟
من قبل از توهان در رابطه با سیامک فهمیدم . یجورایی اومدن توهان چند روز زودتر تقصیره من بود .
نقشه کشیده بودم تا چهره ی واقعی اهو رو بهش نشون بدم .
_واقعا ؟
_پس فکر کردی براچی همون چند کلمه رو باهام حرف میزنه ؟
برای اینکه فکر می کنه بهش لطف کردم .
_یه سوال شخصی بپرسم ؟
_بله بفرمایید
_الا زنی تو زندگیتون هست ؟
_گفتم جمع نبند
_چشم . حالا جواب بده .
_وقتی می دونی هست چرا می پرسی ؟
_تارا رو خیلی دوست داری ؟
_اگه بگم خیلی شاید کم باشه . اون بود که بهم یه زندگیه دوباره داد
اگه تارا نبود شاید الان تو قبرستون بودم .
     
#40 | Posted: 26 Sep 2013 22:32
فصل ۱۹

فکر کنم تارا هم خیلی تورو دوست داشته باشه .
_نمی دونم .خدا کنه . اون از نظره من فرشته است . راستی یه سوال توهان می دونه الان اینجایی؟
_خودت چی فکر می کنی؟
_خوب مسلما نه .چون اگه می دونست احتمال 90 درصد هم من مرده بودم هم تو
باهم زدیم زیره خنده .
حالا دیگه کاملا به شهریار اعتماد داشتم . دوسش داشتم .مثل طاها . اون اصلا بد نبود . خیلی هم خوب بود .
یه دفعه از جاش بلند شد و گفت :
ببخشید الان برمی گردم .
_عیبی نداره .
صدای گوشیم باعث شد سریع کیفم و از رو میز بردارم وگوشیم و از توش در بیارم .
توهان بود . باید حدس می زدم .
به ساعت نگاه کردم . نه و نیم بود .
دو ساعت و نیم بود که بیرون بودم .
_پوففففففففففف.
حتما می خواست دوباره اذیتم کنه .
جواب دادم :
الو ؟
_کدوم قبرستونی هستی ؟
گوشی و از گوشم فاصله دادم . گفتم :
داد نزن دیوانه . پرده گوشم پاره شد خوب . احمق ؟
_گلیا من و عصبی تر از اینی که هستم نکنا . بگو کدوم جهنم دره ای هستی .
دقیقا همون دیقه شهریار اومد تو اشپرخونه و گفت :
راستی گلیا می دونستی ........
با تعجب به گوشیم نگاه کرد .
صدای داد توهان باعث شد چهار ستون بدنم بلرزه :
خونه ی اون کثافت چه غلطی می کنی؟
سریع تماس و قطع کردم و به شهریار نگاه کردم .
_یا خدا . زلزله در راه است .
_چیکار کنم من ؟
_بهتره تا عصبانی تر از اینی که هست نشده بری خونه .
سریع از جام بلند شدم . رفتم سمت در .
_گلیا نرو .
_چرا نرم ؟این الان من و می کشه خوب .
_صبر کن لباس بپوشم خودم می رسونمت .
_چی ؟می خوای خون به پا بشه ؟
_نخیر می خوام خوب به پا نشه . اگه نیام خونتو ریخته .من این روانی رو میشناسم صبر کن برم لباس بپوشم

از استرس ناخونام و به کف دستم فشار می دادم .
شهریار اروم خندید و گفت :
اروم باش بابا چته ؟نترس تا وقتی من باشم کاریت نداره . در ضمن تو که کاری نکردی .کردی؟پس الکی خودت و عذاب نده
می خواستم .می خواستم بهش فکر نکنم . می خواستم اروم باشم ولی جدا از توهان می ترسیدم از کتک هاش وحشت داشتم .می دونستم اگه دیوونه بشه کارم تمومه
هرچی به خونه نزدیک تر می شدیم دل شوره ام بیشتر می شد
مثلا می خواست چه غلطی کنه ؟
من کاری نکرده بودم
پس غلط می کرد بخواد اذیتم کنه . با این حرفا سعی می کردم به خودم دلداری بدم
ولی دریغ از یکم امیدواری .تنها امیدی که داشتم شهریار بود .
از ترس دستام می لرزید
بالاخره رسیدیم .
با ترس به شهریار نگاه کردم .
لبخندی زدو گفت :
اروم باش . نترس کارین داره . تو کاری نکردی . هیچی اشتباهی از تو سر نزده .قول میدم کاریت نداشته باشه .
اروم از ماشین اومدم پایین .حتی منتظر نموندم که شهریار در و برام باز کنه .
زانوام داشتن می لرزیدن نمی تونستم درست راه برم
پشت شهریار ایستاده بودم .
می دونستم کتک رو خوردم .
غلط می کنه به من دست بزنه مگه چیکاره ی من بود ؟ گلیا خودت و جمع کن
خجالت بکش . داری مثل بچه ها رفتار می کنی
غرورت کو ؟
همونی که باهاش توهان و زمین زدی ؟
اون هیچ کاریت نمی تونه داشته باشه . اون خودش گفته که هیچ کدوم نباید تو کارای اون یکی دخالت کنن
با این حرفا قلبم یه ذره اروم گرفت بود
شهریار زنگ در و زد
به ثانیه نکشید که توهان اومد و با چشمای سرخش بهم نگاه می کرد

حس می کردم هر لحظه امکان داره بهم حمله کنه
نگاهش و از روری صورت من برداشت و به شهریار که با خونسردی بهش خیره شده بود نگاه کرد
دستش مشت شده بود
شهریار همون لحظه گفت :
لازم نیست مثل دراکولا نگام کنی . ببین توهان می دونی تارا رو بیشتر از جونم دوست دارم پس الکی این بنده خدا رو اذیت نکن
فقط چندتا سوال ازم پرسید . تابحال یه بار بد به زنت نگاه نکردم .
حالاهم برو تو .
با ترس پشت شهریار قایم شده بودم
شهریار لبخندی بهم زد و گفت :
اگه سوالی موند در خدمتم
به توهان نگاه کردم با خشم گفت :
برو تو
_توها...........
_برو تو
سرم و برای شهریار تکون دادم . رفتم داخل خونه . خدا کنه دعوا نکنن .
سریع رفتم تو سالن و شالم و از رو سرم برداشتم .
صدای در باعث شد به توهان که با خشم بهم زل زده بود نگاه کنم .
با عصبانیت گفتم :
چته ؟چه مرگته ؟ مگه ادم ندیدی؟
_خیلی کثافتی مثل بقیه .
_اره منم کثافتم ولی به به گرده پای عشقت نمیرسم.
_خفه میشی یا خفت کنم ؟
_تو غلط می کنی. سگ کی باشی ؟
_گلیا دهنت و ببند .
_اگه نبندم ؟
یقه ی مانتوم و گرفت و چسبوندتم به دیوار .
ترسیده بودم ولی جیک نمی زدم

_چی زر زر کردی تو ؟
_ولم کن عوضی
_وقتی کاری کردم که حالیت بشه من شوهرتم اونوقت می فهمی که نباید سربه سره من بذاری
_مثلا می خوای چه غلطی بکنی ؟
_الا می فهمی خانوم کوچولو
دستش اومد رو دکمه های مانتوم . نه خدایا نه .
می خواستم نشون بدم که نترسیدم ولی می دونستم چشمام همه چیز و لو می دن
دکمه های مانتومو با خشونت تمام باز می کرد
سرمو چسبوند به دیوار و لباش و فشار داد رو لبام .
دست و پا می زدم .نمی خواستم این دفعه برام لذتی نداشت
حس می کردم قراره بهم تجاوز بشه
برا یه لحظه لباش و از رو لبام جدا کرد و مانتومو از تنم دراورد
شوری خون و تو دهنم احساس می کردم
عوضی لبام و گاز گرفته بود .
محکم با مشت می کوبیدم تو سینش
پوزخندی زد و گفت :
بزن هرچه قدر دلت می خواد بزن . می خوای جیغ بکش .هرکاری دلت می خواد کن امروز از دسته من خلاص نمیشی
مطمئن باش
دستش و برد زیره بولیزم و اروم پوست شکمم و لمس کرد
حس مرگ داشتم .
بلند جیغ کشیدم . فقط خندید دوباره لباش و اورد جلو و شروع کرد به گاز گرفتن لبام
سعی می کردم ازش جدا شم ولی درمقابل هیکل گنده اش هیچ شانسی نداشتم
دیگه چاره نمونده بود
باید غرورم و می شکستم :
توهان تورو خدا . التماس می کنم . ولم کن . توهان تو قول دادی
_حالا کی غلط میکنه ؟
_من .من .توهان ولم کن
تورو جان مادرت ولم کن
یه دفعه افتادم رو زمین
ولم کرده بود
خدایا شکرت

بغض گلومو فشار می داد . نزدیک بود . نزدیک بود بدبخت بشم .
بولیز بالا رفته ام و پایین کشیدم . به توهان که با عصبانیت تو سالن راه می رفت نگاه کردم
داد کشید :
به خدا قسم به قران قسم به خاک مادرم قسم فقط یک باره دیگه طرف شهریار بری کاری می کنم زمین و زمان به حالت گریه کنن
گلیا من اعصاب ندارم .
دیوونم . قاطی دارم .
اعصاب من و بهم نریز . یهو دیدی ناکارت کردم بدبخت شدیا .
این کارامو به عشق تشبیه نکن چون بعدا خودت ضایه میشی ولی به جان تارا قسم طرف شهریار بری گردنت و می شکنم
مفهمومه ؟
فقط سرم . تکون دادم . اگه حرف می زدم بغضم سر باز می کرد
دلم می خواست از خدا گله کنم .
گله کنم که چرا همه ی بدبختی های عالم . رو سره من خراب می کنه
بابا منم ادمم . احساس دارم
دیگه بسمه . هرکی یه ظرفیتی داره . بابا والا به لا دیگه جا ندارم
تا خرخره تو بدبختی ام .
مگه من چیکار کردم ؟ ده لامصب کفر گفتم ؟ گناه کردم ؟ من که ازارم به یه مورچه ام نمیرسه
من که همیشه به همه کمک می کنم
من که پول شامه خودم و می دادم به بچه های بدبخت تر از خودم ؟
مامان کجایی که گلیات داره نابود میشه ؟
دیگه طاقت ندارم . دیگه بریدم
دیگه خسته ام .
به دیوار روبروم زل زده بودم . خدایا چی به دست میاری که من و زجر میدی ؟
می خوای بمیرم ؟
بابا خوب بکش راحتم کن دیگه .چرا عذاب میدی ؟

سرم رو بالشتم بود .
دو هفته گذشته بود . دو هفته از اون روزه کذایی گذشته بود
دوهفته که هیچ اتفاقی توش نیفتاد .
دیگه به ندرت توهان و می دیدم . به زور از تو اتاقم بیرون می اومدم
اگه توهان مجبورم نمی کرد برای غذا خوردنم بیرون نمی رفتم . به تلفنای نرگس و خشایارم جواب نمی دادم
از زندگی بریده بودم .
دیگه زندگی برام هیچ چیزه قشنگی نداشت . دوباره شده بود مثل دوران بچگیم
تنها تفاوتش این بود که اون موقع پول نداشتم الان انقدر دارم که حالم داره ازش بهم می خوره .
چند دفعه تارا اومده بود تا ببینتم اما به توهان گفتم که بگه خوابم .
دیگه همه فهمیده بودن یه مرگیم هست ولی چه مرگی ...........
خودمم نمی دونستم . نمی دونستم چمه . من که می خواستم از توهان دور بشم
حالا شدم .پس دیگه ناراحتیم برا چی بود
خرس عروسکی کوچیکی رو که داشتم و محکم بغل کرده بودم .
این روزا واقعا دیوونه شده بودم .
با این خرس حرف می زدم و درد و دل می کردم .
گاهی اوقات فکر می کردم توهان پشت در ایستاده و به حرفام گوش میکنه ولی بعدش یادم میفتاد که من اندازه ی ارزنم برای توهان ارزش ندارم
صدای در اومد .دوباره اومده بود .
اومده بود تا عذابم بده .
در و محکم کوبید و داد کشید :
گلیا گلیا باز کن . گلیا
_گمشو نمی خوام . حالم ازت بهم می خوره .
_گلیا باز کن .تورو خدا باید بیریم بیمارستان
_برا اهو اتفاقی افتاده ؟خوئب به جهنم .به من چه ؟
_گلیا خشایار.......
دیگه باقیه حرفاش و نشنیدم .
خشایار ؟
خشایار کی بود ؟
خشایار ؟داداشم ؟
اره داداشم بود .
داداشم چش شده بود .
سریع از جام بلند شدم و در اتاق و باز کردم
توهان به صورت گرفته جلوم ایستاده بود

_خشایار چی شده ؟
_گلیا ؟
صداش بغض داشت . ترسیدم . تمام بدنم لرزید . نه خدایا نه
داد کشیدم :
لال مونی گرفتی ؟حرف بزن .خشایار چی ؟
_گلیا برو حاضر شو . برو می خوایم بریم بیمارستان
کوبیدم تو سینش داد کشیدم تکون نخورد
گریه ام گرفته بود
داد کشیدم :
توهان بگو . بگو داداشم خوبه . بگو یه افتاق خوب افتاده . بگو .حرف بزن عوضی
_گلیا بیا حاضر شو . بیا فدات بشم . بیا عزیزه من . بیا بریم نرگس بهت احتیاج داره
_توهان بگو چی شده ؟التماس می کنم ؟تورو روح مادرت تورو به مقدساتت بگو
توهان مانتو رو به زور تنم کرد و شال و انداخت رو سرم . گفت :
بیا فدات شم . بیا خانوم من . بیا بریم . بیا
حتی حرف نمی زدم .فقط می خندیدم .
چیزی نشده بود که .
توهان می خواست باهام شوخی کنه .
اره داداشم الان تو خونه منتظره منه که برم اونجا و بهم بخنده
اره داداشی من خوب .من و تنها نمی ذاره بره
می دونم که نمیره
سواره ماشین شدم . به روبروم زل زدم .
با صدای پر از خنده گفتم :
شوخی باحالی بود توهان . کلی خندیدم
نمی فهمیدم دارم می خندم یا گریه می کنم
یه دفعه داد کشیدم :
داداشم چی شده ؟ حرف بزن ,حرف بزن توهان . بگو
فرمون ماشین و تکون می دادم و مثل دیوونه ها داد می زدم

یهو فرمون و ول کردم و دستام و گرفتم جلو صورتم و گریه کردم .
بلند بلند زجه می زدم .
خشایار و صدا می زدم . خشایار چیزیش نشده بود من می دونم
دوباره شروع کردم به خندیدم
حالم بد بود . نزدیک بود تشنج کنم .
توهان با صدای خش داری داد کشید :
گلیا ؟عزیزه دلم ؟چت شده ؟ نترس فدات بشم .من ابینحام الان می رسیم
ای خدا چه غلطی کردما .
گلیا اروم باش . نفس بکش گلیا
بیچاره یه چشمش به خیابون بود و یه چشمش به من .
نفسم بالا نمی اومد . نمی تونستم درست نفس بکشم .
دستم و گذاشتم رو گلوم .
با صدای خفه ای گفتم :
تو ...........توها
یه دفعه ماشین ایستاد .
توهان اومد سمت من و تند بلندم کرد . نفسم بالا نمی اومد .
مرگ و با چشمای خودم می دیدم
فقط اخرین لحظه داده توهان و شنیدم :
دکتر؟دکتره این خراب شده کجاست ؟ دکتر زنم .
گلیااااااا
................................
     
صفحه  صفحه 4 از 6:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / Snow White | سفيد برفى بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites