تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

Snow White | سفيد برفى

صفحه  صفحه 5 از 6:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  پسین »  
#41 | Posted: 26 Sep 2013 22:32
به دورو برم نگاه کردم .
چرا همه جا سفید بود ؟ اخ جون یعنی من مرده بودم ؟
خدایا بالاخره من و بردی پیش مامانم ؟
مامان ؟مامان کجایی ؟
حرکت یه ادمی رو حس کردم .
سرم و تکون دادم و به طاها که با لباس مشکی کنارم ایستاده بود نگاه کردم .
اگه من مردم .پس طاها اینجا چیکار می کرد ؟
_گلیا ؟گلیا خوبی ؟شکرت خدا . خدا نوکریت و می کنم . شکرت . یا فاطمه ی زهرا شکرت .
به ریشای بلندش نگاه کردم . چرا طاها این شکلی شذه بود ؟

سعی کردم صداش کنم .
_طا .......
_جان طاها . طاها بمیره الهی .بگو خواهری . بگو عزیزه دلم
_چی .................
_اروم باش گلیا . اروم باش عزیزه من .اروم باش . همه چی خوبه . همه چی درسته
چشمام و بستم و دوباره خوابیدم
چقدر خسته بودم .
_سلام
_سلام دختره گلم
_مامان ؟
_جان دلم ؟
_مامان منم بیام پیشت ؟
_نه مامان جان .تو باید بمونی . تو هنوز وقت داری تا خوشبخت شی
_مامان ؟
_مادر فدات بشه .جانم ؟
_چرا خشایار اومده پیشت ؟منم بیام دیگه
_حسودی نکن مامان .توام یه روزی میای
_مامان بذار بیام . مامان باهات قهرم که خشایار و بردی .
_گلیا .اسمت و من گذاشتم چون تو مثل گلی . مثل گل پاک لطیف نرم .
گلا باید زندگی کنن .توام گلی پس زندگی کن مامان . بجنگ برای خودت
_مامان ؟
_جانم ؟
_به خشایار بگو خیلی دوسش دارم
_ خودش می دونه مامان . اونم تورو دوست داره .
_مامان شمارم خیلی دوست دارم .
_برو دختر . برو که منتظرن . من و خشایار منتظرتیم .
ولی اول باید خوشبخت بشی .
به مامان قول میدی بجنگی ؟ قول میدی بخاطر عشقت شکست نخوری؟
_قول می دم مامان . قول قول قول

به دورو برم نگاه کردم .
طاها و توهان کناره هم ایستاده بودن و اروم باهم حرف می زدن .
هر دوشون غمگین بودن .
بغض گلوی هردوشون و فشار می داد
به نرگس نگاه کردم . جیغ می کشید .
خاک های روی زمین و به سرش می زد و خشایار و صدا می کرد .
به تارا و اذر جون نگاه کردم .اروم گریه می کردن .
من چیکار می کردم ؟
واقعا داشتم چیکار می کردم ؟
به لباسم نگاه کردم . چه رنگ مسخره ای مشکیه مشکی . سرتاپا مشکی .
چرا گریه نمی کردم ؟
چرا باید گریه می کردم ؟
مگه اینجا چه خبر بود ؟ خشایار کو ؟
چرا مردا صلوات می فرستادن و زنا گریه می کردن ؟
اینجا چه خبر بود ؟
داداشم چی شده بود ؟ تصادف کرده بود ؟
با چی ؟
ما ماشین ؟
بمیدم الهی الان تو بیمارستان اره ؟
می خوام برم پیشش . من چرا اینجام ؟
داداشم حالش بده . من برای چی اینجام ؟ داداشم کو ؟
چرا دوره عکس داداشم روبان سیاه کشیده بودن ؟
داداش من که اقا بود . براچی سیاه ؟
برا داداش من باید قرمز می زدن . شاگرد اول شده بود ؟
نه شاید فوق لیسانسشو گرفته بود ؟
نه نه عروسیش بود ؟
اگه عروسی بود چرا اینا همه گریه می کنن ؟
اینا دیوونن . ولشون کن .
رفتم سمت توهان .
استینش و گرفتم و گفتم :
من و ببر بیمارستان .
سریع برگشت طرفم و گفت :
حالت بده عزیزم ؟
_نه ببر بیمارستان پیش داداشم .
نگاهی به طاها کرد و گفت :
باشه عزیزه دلم می برمت . می برمت پیش خشایار پ
طاها با چشمای غمگینش بهم زل زده بودم .
رفتم کنارش و گفتم :
چیه چی شده ؟طاها چرا انقدر ناراحتی ؟تو نمیای بریم عیادت خشایار ؟
_چرا میام .میام باهم میریم پیشش .
_طاها؟
_جانم ؟
_میگم چرا همه دارن گریه می کنن ؟ چرا نرگس اینطوری جیغ میکشه ؟چی شده طاها؟
_هیچی عزیزم . هیچی نشده .
_طاها نرگس اینطوری گریه می کنه من ناراحت میشم . بهش بگو گریه نکنه .
طاها سرشو برد بالا و به توهان نگاه کرد .
توهان اومد طرفم و از پشت بغلم کرد و رو به طاها گفت:
برو پیش نرگس خانوم . حامله ام هستن ممکنه حالشون بد بشه من مراقب گلیا هستم .
طاها زیره لب ممنونی گفت و رفت سمت نرگس .
اروم از زیمن بلند کرد و بردتش طرف ماشین .
به توهان نگاه کردم و گفتم :
توهان ؟
_جان توهان ؟
_میگم بریم دیگه . دلم برا داداشم تنگ شده .
بی اختیار بغض کرده بودم . لبام می لرزید . داغی اشکام و رو صورتم حس می کردم
توهان لبخند ارومی زد و اشکام و با دستش پاک کرد و گفت :
چشم .می برمت ولی شرط داره .
با گریه گفتم :
هرکاری بگی می کنم . من و ببر پیش داداشم .
_باید اول بریم خونه یه غذای خوشمزه بخوری و یکم استراحت کنی بعد می برمت پیش خشایار .
_نه گشنم نیست خسته ام نیستم بریم پیشش.
_هروقت غذا خوردی و استراحت کردی میریم .
_باشه .هرچی تو بگی .
_افرین دختره خوب . پس برو تو ماشین تا منم بیام .
_چشم .
با کمک توهان رفتم تو ماشینش نشستم .
طاها بعد از دو دیقه اومد کنارم نشست و دستم و گرفت و گفت :
خوبی خواهری ؟
_من خوبم . نرگس خوبه ؟
_خوابید عزیزم .
_طاها نرگس نمیاد بریم پیش خشایار ؟
_نرگس خسته است . بهتره با خودمون نبریمش .
_طاها خیلی خوبه که من دارم عمه میشم نه ؟خشایارم خیلی خوشحاله داره بابا میشه
توام خوشحالی که قراره عمو بشی؟
_معلومه که خوشحالم . فعلا تو دراز بکش بخواب .نتا بعد بریم پیش داداشی خوبه ؟
_چشم .
_افرین عزیزم . بخواب خواهری
اروم پیشونیمو بوسید و از ماشین رفت بیرون .
سرم و تکیه دادم به پشتی ماشین و زیره لب گفتم :
میام پیشت داداشی . زود میام

صدای توهان تو گوشم پیچید :
گلیا خانوم ؟خانومی پاشو . پاشو رسیدیم
سریع از جام بلند شدم و گفتم:
اومدیم پیش خشایار؟
خندید و گفت :
شرطمون یادت نرفته که اول غذا و استراحت بعد خشایار
لب و لوچه ام اویزون شد .می خواستم برم پیش خشایار
انگار نمی فهمیدم اون دیگه نیست . نمی فهمیدم یا نمی خواستم بفهمم ؟
مگه اصلا خشایار نیست؟خشایار تو بیمارستان منتظره من .
اره من باید می رفتم پیشش .
اروم از ماشین اومدم بیرون و رفتم داخل خونه .
یه راست رفتم تو اتاقم .
می دونستم هروقت غذا حاضر بشه توهان صدام می کنه
رو تختم نشستم و فکر کردم که یه سوپ خوشمزه برا خشایار درست کنم تا زود خوب بشه .
صدای در اومد حتما یکی اومده بود تو .
صدای تارا رو تشخیص دادم . داشت با توهان حرف می زد .
ای بابا اینا هم که ناراحت بودن . چرا امروز همه حالشون بد بود ؟
تا خواستم برم بیرون صدای توهان باعث شد سره جام خشکم بزنه :
اره دکتر گفته به علت فشار عصبی که روش هست یه قسمت از خاطره هایی که ازش نفرت داره رو فراموش کرده .
_یعنی مرگ خشایار و باور نداره ؟
_نه وفکر می کنه ............
مرگ خشایار ؟
مرگ خشایار ؟
مرگ خشایار ؟
چی میگن اینا ؟خشایار نمرده
خشایار داداش منه . اون زندست .پیش من می مونه .
در اتاق و باز کردم و به توهان خیره شدم .
با نگرانی بهم نگاه می کرد .
تارا با لحن مهربونی گفت :
گلیا جان خوبی؟
داد کشیدم :
خفه شو .داداش من نمرده . تو بیمارستان . فقط تصادف کرده
داداشه من زندست
_____________________

توهان سریع اومد طرفم و دستام و گرفت و گفت :
اره عزیزم .تو راست میگی .
_پس این چی میگه ؟میگه داداش من مرده .
_نه گلیا جان .تارا درباره ی یه ادم دیگه حرف می زد .تو الکی خودت و ناراحت نکن .
_توهان ؟
_بله عزیزم ؟
_داداشیم حالش خوبه نه ؟
_اره عزیزم .اره .خوبه خوبه . توام الان برو تو اتاقت و استراحت کن تا برات یه غذای خوشمزه بیارم .
سرم و انداختم پایین و رفتم تو اتاقم .
صدای تارا رو شنیدم :
الهی بمیرم براش .ببین چجوری شده .
به من چه ؟اون که درباره ی من حرف نمی زد . بهتره برم دراز بکشم .خیلی خستم .
احساس می کردم همه ی بدنم کوفته است .انگار یه نفر با مشت افتاده بود به جونم . رو تخت دراز کشیدم و کش و قوسی به کمرم دادم .
چشمم خورد به لباسای سیاهی که تنم بود .
از رنگش بدم می اومد .
نمی خواستم بپوشمش.
رنگش داشت اذیتم می کرد .
یه دفعه زدم زیره گریه .بلند بلند گریه می کردم .
توهان با عجله اومد تو اتاق .
پایین تخت نشست و گفت :
چیه ؟چی شده عزیزم؟گلی خانوم بگو چت شده .
با هق هق داد کشیدم :
نمی خوام ...........این لباسارو نمی خوام ............ازشون متنفرم . نمی خوام ..........
توهان با صدای ارومی گفت :
باشه .باشه گزیه نداره که الان یه لباس قشنگ میدم بپوشی .
رفت سمت کمدم و یه بولیز ساده ی فیروزه ای و یه دامن بلند ابی رو برداشت و داد بهم و گفت :
خوبه ؟
به لباسا نگاه کردم .
چقدر دوسشون داشتم . اینا رو خشایار برام خریده بود .
بوی خشایار و می دادن .
توهان و تارا با تعجب به رفتارم نگاه می کردن .
بلند خندیدم و رو به تارا گفتم :
می بینی تارا؟می بینی چه خوشگلن؟داداشم برام خریده . حتی بوی داداشم و میده
یه دفعه بغض تارا ترکید و شروع به گریه کرد .
با تعجب بهش نگاه کردم .وا خل و چل .چرا اینطوری می کرد
به توهان نگاه کردم .
لب هاش می لرزید .سیب گلوش یه جور خاصی شده بود .
انگار می خواست گریه کنه ولی تحمل می کرد
چرا امروز همه گریه می کنن ؟

با غذام بازی می کردم .
اصلا گشنم نبود . اشتها نداشتم .می خواستم برم پیش خشایار
حتی بوی غذا حالم و بد می کرد
توهان با صدای عصبانی گفت :
با غذات بازی نکن .بخورش .
این سومین باری بود که بهم می گفت غذام و بخورم
_اهههههه توهان .گشنم نیست.نمی خوام بخورم . پاشو بریم .
با قیافه ی گیجی نگام کرد و گفت :
کجا بریم این وقت شب ؟
عجب ادمی بود ؟خودش بهم قول داده بود .
داد کشیدم :
پاشو بریم
با صدای بلند از خودم گفت :
کدوم قبرستونی بریم ؟
داشت گریم می گرفت . اون به من قول داده بود
_پاشو بریم بیمارستان
با چشمای عصبی بهم نگاه کرد و اه بلندی کشید .
_من نمی دونم تو قول دادی .پاشو بریم داداشم و می خوام .
سرشو گرفت بین دستاش .
از روس صندلیم بلند شدم و استینش و کشیدم و گفتم :
پاشو بریم .پاشو بریم .پاشو بریم .پاشو بریم.پاشو بریم.پاش.....
_خفه شو دیگه گلیا .
دوباره گریه ام گرفت . اشکام می ریخت رو صورتم
داداش.........
داداشی چرا من و اذیت می کرد ؟
چرا نمی ذاشت بیام پیشت ؟
ربا قدمای تند و کوتاه رفتم تو اتاقم و مانتومو از رو زمین برداشتم و تنم کردم
شال و انداختم رو سرم و از اتاق رفتم بیرون .
نگاه خیره ی توهان و رو خودم حس می کردم
به جهنم بذار انقدر نگاه کنه که کور بشه
رفتم سمت دره خونه و بازش کردم .
تا خواستم برم داخل حیاط دستم کشیده شد.
برگشتم و با خشم به توهان نگاه کردم .
داد زدم :
ولم کن عوضی .
_کجا سرتو عین گاو انداختی پایین داری میری؟
_القاب خودت و به من نسبت نده . حالاهم ولم کن .
_میگم کدوم جهنمی می خوای بری؟
_میرم بیمارستان .
_بری اونجا چه غلطی کنی؟
داشت مچ دستم و خورد می کرد .
داد کشیدم :
اییییییی ولم کن وحشی .
_مگه کری ؟براچی میری بیمارستان ؟
_می خوام برم داداشم و ببینم . دا دا ش.حالیته ؟داد......
دستم و گذاشتم رو صورتم .
یه طرف صورتم از درد ذوق ذوق می کرد
داد توهان باعض شد چهار ستون بدنم شروع به لرزیدن کنه :
کدوم داداش ؟
حرف بزن دیگه کدوم داداش؟
احمق خشایار مرده .
دیگه داداشی وجود نداره . بفهم .
دیگه داداش نیست . مرده . خشایار مرده . زیره خاکه .
7 روزه که مرده .
دیگه داداش نداری؟ کجا می خوای بری ؟
احمق اون مرده . مرده . بفهم
اشک از چشمام می اومد .
این چی می گفت ؟
نه نه داداشم زنده است .توهان دروغ می گفت . اره خشایار زنده است
داد کشیدم :
دروغگو .ازت متنفرم که بهم دروغ میگی . دروغگو حالم ازت بهم می خوره
دستش و گرفت جلو صورتش و اروم با صدای خش داری گفت :
مرده . مرده گلیا .خشایار مرده

رو زمین نشستم و زانوهامو بغل کردم .
خدایا خیلی نامردی ...........
خدایا من تنهام ..................
تنها بودم تنها ترم کردی ؟
اخه مهربونیت کجا رفته ؟
مگه نمیگم تو خوبی ؟تومهربونی؟تو بنده هات و دوست داری؟
خدا منم ادمم . خدایا چرا نگام نمی کنی؟
تنها کسی که داشتم و بردی؟چرا ؟
داداشی.داداشیه مهربونم.داداشیه خوبم .
چرا رفتی؟
به توهان که بالا سرم ایستاده بود نگاه کردم .
حالا این مرد شده بود همه کسم .شده بود همدمم .
حالا فقط اون برام مونده بود .
نمی خوام از دستش بدم .نمی خوام تنها تر از اینی که هستم بشم
می دونستم چقدر تو چشمام بدبختی هست .می دونستم ناراحتیم دل سنگ و اب می کنه چه برسه به توهان .
نمی خواستم بهم ترحم کنه ولی الان نیاز داشتم یکی بهم مهربونی کنه
یه نفر و داشته باشم که بفهمم می تونم بهش تکیه کنم .
توهان اروم نشست روبروم و کمرم و گرفت و سرم و فشار داد به سینش.
چقدر بهش احتیاج داشتم .
چقدر احتیاج داشتم تکیه گاهم باشه .
چقدر به این سینه ی گرم محتاج بودم .
شاید عاشقش نبودم .شاید حتی دوسش نداشتم ولی بهش احتیاج داشتم.
تکیه گاه خوبی بود .وقتی مهربون بود واقعا خوب بود .
خدایا این مرد و ازم نگیر .همین یه دونه رو بذار برا خودم باشه
خدایا تمامه زندگیم و بردی بذار یه چیز برام باقی بمونه
توهان دستاش و دوره کمرم حلقه کرد و محکم فشارم داد .
استخونام درد گرفته بود ولی این دردو دوست داشتم .
سرم و تو گودی گردنش فرو کردم و خیلی اروم گردنش و بوسیدم
فهمیدم تعجب کرده . حتی چشمای متعجبش و تصور می کردم .
اشکام می ریخت رو پیرهن سفیدش .
اروم زیره لب زمزمه کردم :
توهان ؟
_بله ؟
_ممنون که مراقبمی .
_________________
     
#42 | Posted: 26 Sep 2013 22:33 | Edited By: Alijigartala
فصل ۲۰

اروم از جاش پاشد و گفت:
پاشو بریم
_کجا؟
_مگه نمی خو.استی بری پیش خشایا؟
دوباره با اسم خشایار گریم گرفت .ای خدا کاش بجای اون من و می بردیبا صدای بغض داری گفتم :
حتما خشایار دیگه دوسم نداره .اگه دوسم داشت از پیشم نمی رفت
_پاشو دیوونه پاشو خشایار همیشه عاشقت بوده همیشه هم عاشقت می مونه .حالا هم بدو بریم
_کجا بیام ؟من که دیگه داداش ندارم .بیام پیش کدوم خشایار؟
دوباره اشکام ریخت رو صورتم .دوباره به هق هق افتاده بودم .دوباره ........
توهان کنارم نشست و گفت :
گلیا ببین من و خشایار دوستای خوبی برای هم بودیم . خیلی خوب می شناسمش .
یه بار یکی از دوستامون ازش پرسید تو دنیا تحمل چی رو نداری, می دونی جوابش چی بود ؟
سرم و به نشونه ی نه تکون دادم
_گفت تحمل اینکه خواهرم گریه کنه از هرچیزی برام سخت تره .
با تعجب به توهان نگاه کردم .
یعنی راست می گفت ؟
انگار فهمید حرفش و باور نکرد.
دستشو اورد بالا و گفت :
به جان تارا قسم می خورم .حالا دیگه گریه نکن .
سریع اشکام و پاک کردم .
نه نه نه .خشایار نباید سختی می کشید .
بخاطره اون تا اخره عمرم سعی می کنم گریه نکنم.
توهان از جاش بلند شد و دستشو دراز کرد سمتم و گفت :
با خوشحالی گفتم :
حالا پاشو بریم سره خاکش.
واقعا بریم ؟
_اگه دوست نداری نمی ریم .
_نه نه تورو خدا بریم .خواهش می کنم
_باشه باشه .می ریم .پاشو لباسات و بپوش تا بریم .
چقدر مهربون شده بود .دوباره شده بود همون توهان مهربون . این توهان خیلی دوست داشتنی تر بود .
اولین لباسی رو که دم دستم بود برداشتم و پوشیدم و رفتم پیش توهان .
با تعجب بهم خیره شده بود
با صدای بلندی گفتم :
چیه ؟بریم دیگه
_با این وضع می خوای بیای؟
_اره بریم .
سرش و به علامت تاسف تکون داد و گفت :
یه دیقه همینجا صبر کن .
رفت تو اتاق من و بعد از چند دیقه با چندتا لباس برگشت .
با تعجب بهش نگاه کردم . وا این که لباسای من بودن .
لباسارو یکی یکی تنم کرد و گفت :
حالا سرما نمی خوری کوچولو.می تونیم بریم .
سرم و انداختم پایین .دوباره بغض کرده بودم .
خشایارم تو زمستون هروقت لباسم کم بود برا لباس می اورد و می گفت :
سرما می خوری کوچولو .
اروم توی ماشین نشستم و با ناخونام بازی کردم .
توهانم سوار شد و با صدای نگرانی گفت :
گلیا ؟
_بله ؟
_باز که گریه نمی کنی؟
چونم می لرزید.بغض داشت خفه ام می کرد ولی نه بخاطره داداشم نباید گریه می کردم .
حرفی نزدم چون اگه یه کلمه می گفتم بغضم می شکست

فقط سرم و به علامت نه تکون دادم .
توهان بخاری ماشین و روشن کرد .
با صدای خش داری گفتم:
ممنون .
اروم دستم و گرفت . پسش نزدم . نمی خواستم پسش بزنم . نمی خواستم از دستش بدم .
لهش خیلی احتیاج داشت .
نه احتیاج مالی و .......
قبلا با فقر زندگی کردم الانم می تونم مثل اون موقع گشنگی بکشم .
احتیاج داشتم روحمو اروم کنه .احتیاج داشتم یکی پشتم به ایسته .
اروم دستش و فشار دادم .
بهش نگاه کردم . لبخند کوچیکی رو لبش بود .
سرم و به پشتی صندلی تکیه دادم .
نرگس........
بمیرم براش .
اصلا یادش نبودم .
چقدر دلم براش تنگ شده بود . بیمرم برا بچه اش .
داداشی کاش اول می موندی و نی نی کوچولوتو می دیدی بعد می رفتی .
فدای داداشم بشم الهی . توکه عاشق بچه بودی تو که همیشه می خواستی بچه ی خودت و بغل کنس .
پس چی شد ؟
حتما حال نرگسم بهتر از من نیست .
خیلی خشایار و دوست داشت .
به توهان نگاه کردم و با صدای لرزونی گفتم:
توهان ؟
_جان ؟
_میشه فردا من و ببری پیش نرگس؟ دلم براش تنگ شده . لطفا
_باشه عزیزم .می برمت .فردا میریم پیش نرگس خانوم .
_توهان ؟
_بله ؟
_چرا خدا من و اذیت میکنه ؟من که گناهی ندارم .من بدبخت .......
_بسه گلیا .خدا تورو دوست داره .شاید خیلی بیشتر از دیگران . می دونی چرا ؟
چون تو پاکی .معصومی .مهربونی .
می دونی خدا بنده های خوبش و امتحان میکنه .تو یکی از بهترین بنده هاشی
پس تورو هم امتحان می کنه .
سعی کن با بهترین نمره قبول بشی

دیگه حرفی نزدم . نمی خواستم حرف بزنم
شاید اگه هیچی نمی گفتم بهتر بود .
سرم و چسبوندم به شیشه ی ماشین و به خیابونا نگاه کردم .
ادم های مختلف.......
به چی می خندیدن ..........
به چی دلشون و خوش کرده بودن ...............
شاید اونا مثل من بدبخت نبودن ..........
شاید .............
چشمام و بستم و با دستم قطره اشکی که گوشه ی چشمم بود و پاک کردم
بعد از 20 دیقه صدای توهان باعث شد چشمام و باز کنم :
گلیا پاشو رسیدیم .
از پشت شیشه به اطراف نگاه کردم
چقدر همه چیز بی روح و مرده بود
چقدر دنیا سیاه بود .
به توهان نگاه کردم و گفتم :
میشه تنها برم ؟
برای چند ثانیه بهم خیره شد و بعد گفت :
باشه ولی مواظب خودت باش .
لبخند تلخی زدم و از ماشین پیاده شدم .
درست نمی دونستم خشایار کجا خوابیده ولی .........
یه حسی بهم می گفت نزدیکه خاک مادرم بود .
پیش هم بودن .
رفتم سمت قبره مادرم .
خیلی وقت بود اینجا نیومده بودم .شاید بیشتر از 5 سال .
بالا سره خاک مادرم ایستادم .
اروم زمزمه کردم :
با اینکه باهات قهرم ولی بدون که دلم برات تنگ شده .
به دورو برم نگاه کردم .
درست حدس زده بودم دقیقا کناره مادرم خوابیده بود .
وسط دوتا سنگ نشستم و دستم و کشیدم رو سنگ سرده خشایار .
دوباره اروم زمزمه کردم :
داداشی یخ نکنی.
تو 7 شب اینجا خوابیدی؟گلیا برات بمیره .
خشایار چرا نامردی کردی؟
مگه قرار نذاشته بودیم همیشه پیش هم باشیم ؟
مگه قول نداده بودی همیشه مراقبم باشی؟
نامرد چرا زدی زیره قولت ؟
دیگه طاقت نداشتم .
به هق هق افتادم .
بلند بلند زار می زدم .
زیره لب اسم خشایار و می گفتم .
دستم و کشیدم رو عکسش .
چقدر خوش قیافه بود . برعکس من .
عکسش و برداشتم و محکم بغل کردم .
داداشی ..........
داداشی جونم .............
داداشی مهربونم ...................
سرم و گذاشتم رو سنگ قبره سردش و با هق هق گفتم :
خشایار .............چرا تنهام گذاشتی؟خشایار الان می دونی چه عهدی با توهان بستم اره ؟خشایار من و به توهان سپردی؟ اون که یه ساله دیگه ولم می کنه .خشایار با من بدبخت چیکار کردی؟
مگه چه هیزم تری بهت فروختم که اینکارو باهام کردی؟
سنگ و بوسیدم و گفتم :
داداشی برگرد پیشم . داداشی الان تو اینجا یخ میکنی ها .
بیا مثل بوقتی بچه بودیم همدیگرو بغل کنیم تا یخ نکنیم .
داداشی جونم ...........
ژاکتی که تنم بود و دراوردم و روی سنگ انداختم و گفتم :
داداشی اینطوری گرمت میشه نه ؟راحت بخوابی ها .
خشایار نی نی کوچولوت که به دنیا اومد من و نرگس باهم میام پیشت .
اونوقت نی نیتو می بینی.
با بغض زمزمه کردم :
خشایار
دست گرمی رو روی شونه ام حس کردم .
خواستم جیغ بکشم که صدای توهان ارومم کرد :
پاشو بریم گلیا.پاشو عزیزم .
پاشو بریم .
_ نه نه بذار بمونم می خوام شب پیش مامان و داداشم بخوابم .توهان تورو خدا بذار بمونم
کمرم و گرفت و از رو زمین بلندم کرد و گفت :
بیا عزیزم .الان می برمت تو ماشین .
دادا کشیدم :
نه .نمی خوام بیام .
با صدای ارومی گفت \:
هیشششششششش هیچی نیست اروم باش .الان میریم .
دیگه حال نداشتم جیغ بکشم . سردم شده بود .
اشکام روی گونه ام می ریخت ولی .......
خدایا خودت بهم صبر بده .
چشمام بسته شد .
بوی عطر تند توهان تو دماغم پیچید .
سرمو رو سینش گذاشتم و گفتم :
توهان .........

حرکت ماشین و حس کردم .
نمی خواستم چشمام و باز کنم . خسته بودم
داعون بودم . بدجوری شکسته بودم .
ترجیح می دادم بخوابم و دیگه بلند نشم .
صدای زمزمه ی توهان و شنیدم :
خدا.....اهو...........من..........اخه.. .....
نمی فهمیدم چی میگه .فقط چندتا از کلماتش و می شنیدم .
به جهنم چه فرقی به حال من داره ؟بذار انقدر با خودش حرف بزنه که دیوونه بشه .
یهو ماشین ایستاد .
نزدیک بود با سر برم تو شیشه که توهان بغلم کرد.
چشمام از تعجب باز شد .
این چرا اینطوری می کرد ؟
تا می خواستم سرش جیغ بکشم صداش باعث شد ساکت بشم :
گلیا ؟بیداری؟
نمی خواستم حرف بزنم .یه نیرویی مجبورم می کرد که حرف نزنم
سریع چشمام و بستم .توهان باید فکر می کرد خوابم .
کمرم و گرفت و تکیه ام داد به صندلی .
سنگینی نگاهش و روی خودم حس می کردم .
دست سردش و روی گونم احساس کردم .
مورمورم شد . یه احساس جالب .
انگار قلبم داشت از سینه ام میومد بیرون .
صدای خش دار توهان تو گوشم پیچید :
گلیا ؟
داری چیکار میکنی باهام ؟
گلیا دوباره بدبختم نکن . گلیا 6 سال طول کشید تا خوب شدم . داغونم نکن دختر
لامصب براچی اومدی تو زندگیم ؟
براچی عذابم میدی؟
مگه چیکارت کردم ؟
گلیا چرا اومدی تو زندگیم ؟می خوای دوباره داغون بشم ؟
اخه لامصب چرا داری دیوونم میکنی؟
چرا انقدر معصومی؟
گلیا برو .برو نذار دیوونه بشم .
     
#43 | Posted: 26 Sep 2013 22:35
بغض کرده بوم . یعنی من انقدر اذیتش می کردم .
یعنی انقدر سربارش بودم ؟
خشایار دیدی؟اگه از پیش توهان برم دیگه حتی جای خواب ندارم .

ذهنم خیلی مشغول بود .
سعی می کردم با خط خطی کردن کاغذ اروم بشم ولی بی نتیجه بود
همش درگیره حرفای توهان بودم
یعنی انقدر عذاب اور بودم؟
به جهنم .باید تحمل می کرد . به من چه اصلا .اون می خواست یه سال با من زندگی کن پس باید روی حرفش به ایسته .
به پالتوی سیاهی که تنم بود نگاه کردم .
می خواستم تا ابد سیاه پوش بشم .
وقتی خشایار نیست دیگه چه امیدی می تونستم داشته باشم؟
منتظر توهان بودم تا بیاد دنبالم
از صبح باهاش سر سنگین شده بودم .
می دونستم از رفتارم تعجب کرده ولی ......
زنگ زده بود و گفته بود اماده شم تا بیاد دنبالم و بریم پیش نرگس.
سرم و بین دستام گرفتم .
داشتم دیوونه می شدم . دیگه به مرز جنون رسیده بودم .
خدایا مگه یه ادم چقدر ظرفیت داره ؟
صدای زنگ در اومد .
حتما توهان بود دیگه . کیفم و برداشتم و بدون اینکه از ایفون نگاه کنم رفتم تو حیاط و در و باز کردم .
برای چند ثانیه خشکم زد .
این اینجا چیکار می کرد .
چشمای میشی بمرموزش روی صورتم زوم شده بود .
اروم گفتم :
سلام اهو خانوم .این طرفا ؟
با صدای دخترونه و نازکش گفت :
اومدم باهات حرف بزنم البته اگه مشکلی نداره و اگه توهان خونه نیست .
شک داشتم بذارم بیاد تو یا نه .
می دونستم اگه توهان بیاد و ببینه این اینجاست عصبی میشه .
نمی تونستم دم در نگهش دارم که .
از جلوی در رفتم کنار و گفتم :
بفرمایید .خیلی خوش اومدید .
بدجوری بهش حسادت می کردم .
به زیباییش به لوندیش به ........
سره خودم داد کشیدم :
احمق .دوست داشتی توام جای اون باشی؟ دوست داشتی مثل یه زن هرزه با صد تا مرد دوست باشی؟
اره ؟
دوست داشتی به شوهرت خیانت کنی؟
نه ........من فقط ......
اگه اون زیبایی داره تو پاکی و معصومیت داری .
چیزی که تو داری می ارزه به هزار تا زیبایی اون
سرم و بالا گرفتم .
من از اهو سرتر بودم . خیلی سرتر
می دونستم خشایار بهم افتخار میکنه .
خوده این برام اعتماد به نفس خیلی زیادی داشت .

روبروی هم نشسته بودیم و به هم نگاه می کردیم .
لبخند ملیحی زد و گفت :
خوب بهتره برم سره اصل مطلب .چند تا سوال دارم .
_من چرا باید به سوالای شما جواب بدم ؟
دوباره لبخند زد و گفت :
جواب میدی
زنیکه ی عوضی .انگار داره با کلفتش حرف میزنه .
_اگه بتونم کمکی کنم جواب میدم .
_امیر و دوست داری؟
_خوب اگه دوست نداشتم که باهاش ازدواج نمی کردم .
بلند خندید
با تعجب بهش نگاه کردم
دستش و گرفت جلو دهنش و با تحقیری که قشنگ تو صداش معلوم بود گفت :
اخه می دونی فکر نکنم ادمی مثل تو تابحال خونه ای مثل این خونه دیده باشه یا این همه پول و یک جا داشته باشه یا .....
_ببین خانوم من کلا ادم مودبی هستم ولی اگه کسی بخواد باهام بد حرف بزنه کاری می کنم که به غلط کردن بیفته پس حرف دهنتو لطفا بفهم
پوزخندی زد و گفت :
امیرم تورو دوست داره ؟
_مرض نداره وقتی احساسی به من نداره بیاد خواستگاریم
_ولی امیر کمترین علاقه ای به تو نداره
_اینطوری فکر می کنین؟
_فکر نمی کنم مطمئنم .
سرم و به نشونه ی تاسف تکون دادم و گفتم :
به چه دلیلی همچین فکری می کنید ؟
_به این دلیل که امیر همیشه عاشق من بوده همیشه هم عاشقم می مونه
_خجالت نمیکشی؟ تو شوهر داری.
_چیه ؟لجت گرفته ؟مگه دروغ میگم ؟تو خودتم می دونی که امیر امکان نداره زنی مثل من و ول کنه و به کسی مثل تو بچسبه .
_اره امکان نداره هرزه ای مثل تورو ول کنه .
به خشم نگام کرد .
حالا نوبت من بود اهو خانوم .
لبخندی زدم و گفتم :
اتفاقی افتاده عزیزم ؟
ابروهای نازکش و بالا برد و گفت:
گدا گشنه ی بدبخت
تا خواستم جوابش و بدم صدای توهان ساکتم کرد :
یه تاره موی گندیده ی این گدا گشنه می ارزه به هزار تا عوضی مثل تو

اهو از جاش بلند شد و گفت :
سلام امیر .
با یه لحن صمیمی می گفت امیر که انگار با دوست پسرش حرف می زنه .
توهان لبخندی زد و گفت :
بهتر نیست یه اقا پشت امیر اضافه کنی؟فکر نکنم سیامک این صمیمیت و دوست داشته باشه ؟
قشنگ معلوم بود که حال اهو گرفته شده .
یه قدم رفت سمت توهان و گفت :
خوب بهتره دیگه من برم .
_اره واقعا کاره خوبی میکنی .خوشحال میشم زحمت و کم کنی؟
_داری من و بیرون میکنی؟
_دقیقا همین قصد و دارم . از خونه ی من برو بیرون
دهن اهو از تعجب باز مونده بود
ناخوداگاه لبخند کوچیکی رو لبم نشست
با صدایی که معلوم بود تعجب کرده گفت :
ببخشید؟ چی گفتی؟
_کر شدی؟ یه دکتر برو . گفتم از خونه ی من گمشو بیرون .هری
نفس تندی کشید و با صدای عصبی گفت :
به چه حقی با من اینطوری حرف میزنی؟
_اینجا خونه من. با هرکسی هم خودم تصمیم می گیرم چطوری برخورد کنم . لیاقتت بیشتر از این نیست .
حالا از خونه ی من برو بیرون . در ضمن یادت باشه هیچ وقت دوره زن من نگردی .
_می بینم که این زنیکه ی دهاتی روت اثر گذاشته .
با سه تا قدم بلند خودشو رسوند به اهو و گفت :
اگه جرئت داری یه بار دیگه حرفت و تکرار کن .
اهو یه قدم رفت عقب و گفت :
خلایق هرچه لایق
با قدمای تند رفت سمت در و داد کشید :
خاک بر سره بی لیاقتت کنن.
همزمان در و کوبید و رفت .
به تععجب به در خیره شدم .
همگی قاطی داشتن .
توهان با لخند کجب بهم نگاه مب می کرد .
بهش نگاه کردم و گفتم :
دمت گرم .
بلند خندید و گفت :
حاضری؟
_اره .بریم .
در و باز کرد و گفت :
بفرمایید .
رفتم تو حیاط .
واووووووو خدایا کف کردم .
عجب ادم پرویی بود . واقعا از توهان خوشم اومد . گل کاشت
دمش گرم

باورم نمیشد و
این کی بود که جلوی من ایستاده بود؟
این نرگس بود ؟
نه امکان نداشت .
این زن داداش من نبود . این کی بود که جلوی من ایستاده ؟
چشمای مشکیش پف کرده بود .
زیره چشماش به حدی گود رفته بود که ......
استخون های گونش زده بود بیرون .
نصف اون چیزی که بود شده .
بقا صدای خش داری گفت:
دیدی گلیا؟دیدی بچه ام یتیم شد؟
دیدی سایه بالا سرم تنهام گذاشت؟گلیا دیدی داداشت نامردی کرد
اشکام ریخت رو صورتم.
نرگس اومد طرفم و بغلم کرد .
_گلیا ؟گلیا جونم .خواهری دیدی بدبخت شدیم ؟گلیا بچه ام بی پدر شد .
گلیا
محکم بغلش کردم و گفتم :
جانم نرگس . نرگسی منم بدبخت شدم . منم بی پناه شدم . دیگه به کی بگم داداشی؟سرم و رو شونه ی کی بذارم و گریه کنم ؟نرگس دیگه برای کی مسخره بازی دربیارم ؟
باهم گریه می کردیم و حرف می زدیم .
انگار تازه سره دلم باز شده بود .
تازه داشت غمم جون می گرفت .
تازه می فهمیدم خشایار رفت یعنی چی .
صدای طاها باعث شد از بغل نرگس بیام بیرون :
سلام .
برگشتم سمتش .
توهان به ماشین تکیه داده بود و بهم انگاه می کرد .
با گریه رفتم سمت طاها و بغلش کردم و گفتم :
طاها دیدی بی داداش شدم ؟طاها یادته قول داده بدیم همیشه پیش هم بمونیم ؟
خشایار نامردی کرد .زد زیره قولش .
طاها دیگه جز تو کی رو دارم . داداش طاها بدون خشایار چیکار کنم ؟
طاها بازوهام و گرفت و گفت :
هیشششش اروم باش خواهرم . اروم باش .
دستم و گرفت و گفت :
بیا .بیا کمک کن با نرگس بریم تو .
به توهان نگاه کردم .نمی اومد ؟
با صدای بندی گفت :
طاها مواظب گلیا باش . مم مریض دارم باید برم بیمارستان .
بعد رو کرد به من و ادامه داد :
شب میام دنبالت .
از همه خداحافظی کرد و سوار ماشین شد و رفت .
بازوی نرگس و گرفتم و کمکش کردم تا بریم تو خونه .
چقدر دلم برا اینجا تنگ شده بود .
برا خونه ای که با طاها و خشایار توش بازی می کردیم . برای حیاطی که توش کباب درست می کدریم.
برای شوخی های خشایار .برای خنده های نرگس
برای هیجان طاها .
خدایا کاش هنوز بچه بودم .
کاش بچه بودم و گرسنگی می کشیدم تا اینکه ببینم داداشم و بردی
کاش بچه بودم و از سرما یخ م یزدم تا اینکه نرگس و با این وضع می دیدم
کاش بچه بودم و بی پول ولی طاها رو انقدر اروم و ناراحت حس نمی کردم
خدایا کاش........

به عکس روی دیوار خیره شده بودم .
به داداشم که داشت می خندید .
چقدر اون روز خوشحال بود .
روزه تولدش.
یه عکس سه نفره از من و نرگس و خشایار .
چقدر دلم برای اون روزا تنگ شده.
نرگس سرش و گذاشته بود رو شونم و اروم گریه می کرد .
می خواستم ارومش کنم ولی........
یه نفر باید من و اروم می کرد . خودم داشتم گریه می کردم .
طاها با سینی چایی اومد طرفم و رو به نرگس گفت :
نرگس؟خانومی پاشو .قرصات و نخوردیا.پاشو ببینم .
نرگس با هق هق گفت:
ولم کن طاها . نمی خوام بخورم . نمی خوام . می خوام بمیرم .
همزمان با گریه رو شکمش می کوبید .
سریع دستاش و گرفتم و گفتم :
چه غلطی می کنی روانی .نکن . نکن نرگس .به خدا خشایار راضی نیست که انقدر خودت و اذیت کنی . نکن .
صدای گریه ی نرگس بلند شد .
دستاش و دوره شونه هام حلقه کرد .
بلند بلند زار می زد .محکم بغلش کرده بودم و گریه می کردم .
ای خدا ببین باهامون چیکار کردی.
طاها اومد طرفمون و دستای نرگس و گرفت و گفت :
پاشو عزیزم .پاشو .بیا بریم قرصات و بخور بعد بخواب . بیا .
لبخند کوچیکی برای دلگرمی نرگس زدم و گفتم:
پاشو نرگس .پاشو استراحت کن .
_گلیا نرو .پیشم بمون .
_باشه .به شرطی که بری استراحت کنیا.
_باشه میرم.ولی قول بده نری.
_نمیرم .حالا برو استراحت کن .
نرگس از جاش بلند شد و با کمک طاها رفت تو اتاق.
پاهام و تو شکمم جمع کرد و سرم و به شونم تکیه دادم .
صدای طاها تو گوشم پیچید :
حالت خوبه گلیا ؟
پوزخندی زدم و گفتم :
اره عالیم . بهتر از این نمیشم .اصلا دارم تو خوشبختی دست و پا می زنم .
داداشم مرده چیزی نیست که .نرگس اینجوری شده مهم نیست خوب میشه .خودم داغونم عیبی نداره بابا به جهنم و....
_بس کن گلیا .
_بس کن بس کن بس کن .ای خدا چرا من و نمیکشی راحتم نمی کنی؟
طاها داد زد :
خفه شو . احمق می دونی اگه تو نباشی چی میشه ؟
همین نرگسی که می بینی فقط به امید تو و بچه اش زنده مونده .
اصلا خوده من .اگه تو نباشی دیگه به کی بگم خواهری ؟دیگه با کی دردودل کنم ؟
توهان چی؟ می دونی چقدر عذاب میکشه ؟
توهان ؟اره ارواح عمه اش .اون از خداش من بمیرم و از شرم خلاص بشه .
طاها کنارم نشست و با بعض گفت :
گلیا؟
     
#44 | Posted: 26 Sep 2013 22:35
_جانم ؟
_حوصله داری باهات حرف بزنم ؟
_چی می خوای بگی؟
_یه قصه . قصه ی یه عشق .
_تو این موقعیت ؟
_اره .همین الان . چو.ن دیگه خسته شدم . چون دیگه طاقت ندارم تو خودم بریزم . چون دیگه بریدم .
_بگو زاها .شاید اینطوری یه دیقه از فکر خشایار دربیام .
_یه قولی بده .قول بده تا اخره قصه گوش کنی و بعد حرف بزنی .
_قول میدم .
سرش و انداخت پایین و شروع کرد

_ گلیا به نظرت یه بچه ی 14 ساله می تونه عاشق بشه ؟
_فکر نکنم .یعنی بچه ای به اون سن از عشق و دوست داشتن چی می فهمه ؟
_این داستانی که تعریف می کنم مربوط به یه بچه ی 14 سالت . یه عشق بچگانه ولی بزرگ .اماده ای تا بشنوی؟
_اره .می خوام بدونم این بچه چطوری عاشق شده .
_پس خوب گوش کن . یه پسر 14 ساله با دوستاش تو کوچه بازی می کرده . یه دفعه یه
وانت میاد تو کوچه .یه خانواده ای قرار بود تو یکی از خونه های اون کوچه زندگی کنن .
حتما همونا بودن دیگه .
یه دختر 10 ,11 ساله از پشت وانت می پره پایین .
بچه هایی که تو کوچه بودن به بازیشون ادامه میدن ولی چشم پسره رو دختره خیره می مونه .
قلبش پسره محکم میزنه .بلند بلند .
حس می کرد همین الان که قلبش از دهنش بزنه بیرون .
خدایا این چه حسی بود .پسره نمی فهمه . بچه ی 14 ساله چه می دونه عاشق شدن یعنی چی؟
این پسر یه رفیق فابریک داشت. یه رفیقی که از برادر بهش نزدیک تر بود .
یه رفیقی که حاضر بود جونش و برای اون یکی بده .
10 سال گذشت .
تو این 10 سال پسره فهمید این حس چیه .فهمید از همون نگاه اول دلش لرزیده .فهمید عاشق شده .
ولی جرئت نکرد به زبون بیاره .ترسید دختره هیچ حسی بهش نداشته باشه .ترسید مسخرش کنه .
حتی به دوستشم این راز و نگفت .یه روز بالاخره جرئتش و جمع کرد . با خودش گفت این که نمیشه من تا اخره عمرم به دختره نگم چه حسی بهش دارم .
یا قبول میکنه یا نه. هرچه بادا باد.
ته دلش به خودش امیدواری می داد که دختره صد در صد قبول میکنه .
حداقل امیدش و داشت .
ولی نمی خواست اول بره سراغ دختره . بهتر دید اول با دوستش مشورت کنه .
می خواست بعد از 10 سال رازش و فاش کنه .
وقتی رفت پیش دوستش قبلاز اینکه بتونه حرفی بزنه داغون شد .
دنیا رو سرش خراب شد .
می دونی چرا ؟
چون رفیقش بهش گفته بود که عاشق همون دختر شده .
گفت می خواد از دختره خواستگاری کنه .
گفت دختره رو خوشبخت میکنه .
پسره نابود شد . شکست ولی حرف نزد .نمی خواست خوشی دوستش و خراب کنه .
دوستش با دختره ازدواج کرد .
علی موند و حوضش.
پسره تنها شد .داغون تر از قبل شد .
ولی این که نمیشد باید زندگی می کرد .شکست خورده بود ولی باید ادامه می داد .
سعی کرد عشق دختر و تو قلبش بکشه .
سعی کرد نابودش کنه .
ولی نمی شد .
ریشه ی عشقش خیلی قوی بود .

_تصمیم گرفت حالا که نمی تونه عشق و ریشه کن کنه حداقل جلوی رشدشو بگیره .
بخاطه همین روی عشقش خاک ریخت تا خاموش بشه .
عشقش هیچوقت خاموش نشد ولی شعله هاش کمتر شد .
از اون به بعد دخرت و به چشم خواهرش نگاه کرد .
براش سخت بود ولی سعی می کرد .
خوب تموم شد نظرت چیه ؟
به طاها نگاه می کردم .
چی داشت می گفت ؟
چرا این قصه برام انقدر اشنا بود ؟
چرا حس می کردم می دونم دختره کیه ؟
چرا دلم نمی خواست اون چیزی که فکر می کنم حقیقت داشته باشه ؟
با صدای خش داری گفتم :
طاها ؟
_جانم خواهری؟
_بگو این چیزی که تو فکرمه اشتباه.بگو دارم اشتباه می کنم .
_اون چیزی که داره تو ذهنت می چرخه حقیقت محضه .
نه .نه .نه .
نه .اشتباه بود .اون پسر طاها نبوده . می دونم که طاها نبوده .
_گلیا سعی نکن خودت داستان و بپیچونی .این داستان عشق من .
تو خوب می دونی عشقم کیه .
از جام بلند شدم و اروم رفتم سمت طاها .
این امکان نداشت . این غیر ممکن بود .
داد کشید :
خیلی پستی طاها .خیلی عوضی هستی .
فقط نگام کرد .
دستای مشت شدم و به سینش می زدم و داد می کشیدم :
کثافت .ازت حالم بهم می خوره . تو به زن خشایار چشم داشتی.
تو عاشق نرگس بودی .
ازت متنفرم طاها .
محکم به سینش می زدم و گریه می کردم .
خدا این دیگه چه بدبختی ؟
خدا چرا بهم رحم نمیکنی؟
ضجه می زدم و به سینه ی طاها می کوبیدم .
دستام و گرفت و داد کشید :
بس کن گلیا .
_خفه شو .خفه شو کثافت .تو به زن داداش من .........
فریاد کشید :
لامصب بفهم .می دونی چقدر برام سختبود . می دونی شب عروسیشون حس مرگ داشتم ؟
می دونی اون شب تا صبح به خونه ی خشایار زل زده بودم ؟
می دونی چه حسی داشتم وقتی فکر می کردم زنی که عاشقشم الان تو بغل بهترین دوستمه ؟
می فهمی؟
اون روزی که بهم گفت عاشق نرگس شده تمام دنیا رو سرم خراب شد .
حالیته چی میگم ؟
فکر کردی 16 سال ساکت موندن کم دردیه ؟
من فقط 14 سالم بود .الان 30 سالمه و هنوزم همون عشق و دارم .
تو تمام این مدت یه دفعه ید به نرگس نگاه کردم . همیشه حس کردم خواهرمه.
همیشه گفتم زن برادرمه.
دستم و بردم بالا و محکم کوبیدم تو صورت طاها .
با صدای ارومی گفتم :
ازت حالم بهم می خوره .
هوای خونه داشت خفم می کرد .
نمی تونستم درست نفس بکشم .
سریع رفتم بیرون .
بغضم شکست .
با سرعت می دوید سمت خیابون .
باورم نمیشد .
اشکام رو صورتم می ریخت .
خشایار....
داداشی.......
طاها داداشم بود ........
اون به زن تو چشم داشت .......
خدااااااااااا

دستم و برای اولین تاکسی که می یومد بلند کردم و داد زدم :
دربست ؟
سوار شدم .
بلند بلند هق هق می کردم و دماغم و بالا می کشیدم .
راننده بسته ی دستمال و جلوم گرفت و گفت :
بفرمایید ابجی
_ممنون .
چشمام و پاک کردم و با صدای خش داری گفتم:
کرایتون چقدر میشه ؟
_قابل شوما رو نداره .
_بفرمایید لطفا .
_ما خودتون و می خوایم چه نیازی به پول هست .
با تعجب بهش نگاه کردم و گفتم :
منظورتون چیه اقا ؟
_ یه چند تا از رفیقامم هستن .بریم خونه ؟
داد کشیدم :
نگه دار عوضی .اشغال کثافت .نگه دار .
_خوب خانوم چرا عصبی میشی؟یه پیشنهاد بود .
_خفه شو عوضی .نگه دار بهت میگم .
ماشین و نگه داشت .
سریع پیاده شدم و رفتم تو پیاده رو .
مرده دنبال اومد و گفت :
هوی خانوم کرایت ؟
_عجب عوضی هستی تو دیگه .کرایه هم می خوای؟
داد زد :
ای مردم ببینین چطوری تو روزه روشن می خواد پولم و هاپولی کنه .
تا خواستم داد بکشم صدای توهان باعث شد سریع برگردم :
چه خبره اینجا .
با تعجب بهش نگاه می کردم .اینجا چیکار می کرد .
اومد سمتون و رو به یارو کرد و گفت :
چته ؟چرا هوار میکشی؟
_اقا می خواد پولم و بالا بکشه .
توهان با تعجب بهم نگاه کرد .
با صدای خش داری گفتم :
مرتیکه عوضی به من میگه بریم خونه ؟چند تا از دوستامم هستن .
رگ گردن توهان بیرون زد .
با عصبانیت به مرده که نصف خودشم نبود نگاه کرد و خواست به طرفش حمله کنه که سریع پریدم جلوش و داد کشیدم :
ول کن توهان .حالم بده .بیا بریم .
می خواست به زور پسم بزنه تا به مرده برسه .
دوباره گفتم :
توهان جان گلیا بیا بریم .حالم بده به خدا .
مرده از ترس پا به فرار گذاشت .
اشکام تند تند رو صورتم می ریخت .
با عصبانیت دستم و گرفت و گفت :
اینجا چه غلطی میکنی؟ مگه نگفتم دنبالت میام ؟
_توهان به خدا حال و حوصله ندارم اذیتم نکن .
در ماشینش و باز کرد و تقریبا هلم داد تو .
داد کشیدم :
چته روانی ؟
سوار ماشین شد و گفت :
تو خیابون چیکار می کردی ها ؟مگه من خر نگفتم میام دنبالت .
_نمی تونستم اونجا بمونم .
_به جهنم .باید حتما سوار ماشین این یابو می شدی؟
تازه به این نتیجه رسیده بودم که وقتی توهان عصبانی میشه از این چاله میدونی ها هم بی ادب تر میشه .
داد کشیدم :
بسه دیگه .هی هیچی نمی گم .مگه از قصد سوار شدم ؟
تاکسی بود سوار شدم .چیکار می کردم ؟
دهنش بسته شد .
والا .مگه تقصیره من بود .
دوبارهباده طاها افتادم .
عوضی.
همیشه جای داداشم بود نگو اقا .......

بلند بلند گریه می کردم
خدایا این چه بختی که من دارم ؟
خدایا طاها .طاها داداشم بود .طاها از خشایار بهم نزدیک تر بود .
خدایا .
توهان ماشین و نگه داشت و دستم وگرفت و گفت :
گلیا چت شده ؟از اون وقتی که سوار ماشین شدی یه دم داری گریه می کنی؟
چیزی شده ؟اتفاقی برای کسی افتاده ؟نرگس خانوم خوبه؟
نرگس؟
بیچاره نرگس.
خدایا نکنه ......
اونا چند روزه باهم تنهان.نکنه ......
سرم و تند تکون دادم .نه نه .به پاکی طاها قسم می خوردم .
من طاها رو می شناختم .
فریاد توهان باعث شد چهارستون بدنم بلرزه :
میگم چه مرگته؟
به یه تکیه گاه احتیاج داشتم
حتی اگه توهان نمی خواست من بهش احتیاج داشتم .
دستام و دوره گردنش حلقه کردم و سرم و رو پهنش گذاشتم .
می تونستم بفهمم داره از تعجب شاخ در میاره .
بوی عطرش و می بلعیدم .
خدایا کمکم کن .
دستاش و دوره کمرم حلقه کرد و گفت :
گلیا چی شده ؟بگو به من .بگو .
_توهان .......طاها ......

هق هق گریم نمی ذاشت بیشتر از این حرف بزنم .
توهان بازوهام و گرفت و با صدای بلندی گفت :
چی؟ طاها چی؟ لامصب حرف بزن .
اون عوضی باهات چیکار کرده ؟
وای نه .الان فکرش می رفت سمت .......
_نه نه توهان اشتباه فکر نکن .اروم باش تا برات تعریف کنم .
_بجنب بگو .
_طاها نرگس و دوست داره .
نفسشو با صدا بیرون داد و گفت :
از اون موقع برای این گریه می کردی؟
_چیزه عادیه از نظر تو ؟
_از نظر من اصلا مهم نیست .
_یعنی چی؟ چی میگی توهان ؟
_گلیا نرگس خانوم
یه زن جوون و خوش قیافست .طاها از بچگی عاشقش بوده .تو نمی تونی مجبورش کنی دست از عشقش که حالا بعد از سالها می تونه بدستش بیاره بکشه .
_تو .........تو از کجا می دونی ؟از کجا می دونی طاها از بچگی......
_خشایار برام تعریف کرد .
_توهان چرا چرت میگی ؟تو میگی خشایار برات تعریف کرده ؟
_اره . گلیا من و خشایار دوستای صمیمی بودیم .
یه روز دیدم داره به یه عکس نگاه می کنه .
فکر کردم عکس همسرش .خواستم سربه سرش بذارم .
گفتم اوووووووو نگاش کن .به چی اینطوری زل زدی اقا خشایار؟
گفت به داداشم .به داداشی که در حقش نامردی کردم .
تعجب کردم .خشایار که ته همه ی مردا بود می گفت در حقه بهترین دوسش که طاها باشه نامردی کرده .
خیلی تعجب داشت .
گفت می خواد باهام درد و دل کنه .
قبول کردم . تا باهاش حرف بزنم .
وقتی شروع کرد تعجبم بیشتر شد .هرچی ادامه می داد بیشتر و بیشتر تعجب می کردم .
می گفت از بچگی می دونست طاها نرگس و دوست داره .
نگاهای عاشقانه اش و روی نرگس می دیده .
می گفت همیشه و همیشه می دونست ظاها دیوانه وار عاشق نرگس بوده .
از همون روزه اول می دونست.
ولی یه اتفاق بد افتاد .دل خودشم پیش اون دختر گیر کرد.
نمی تونست
کسی رو که دوست داره به راحتی به طاها ببخش .
اون روز فقط خشایار حرف زد و من گوش کردم . برای اولین بار دیدم که گریه کرد .
می گفت اگه یه روز طاها از گناهش نگذره چیکار کنه .
گلیا طاها خیلی عذاب کشیده .یه ذره بهش فکر کن .
عشق تمام زندگیت با بهترین دوستت ازدواج کنه .وحشتناکه گلیا
با چشمای گرد به توهان نگاه می کردم .
چونم می لرزید .
طاها؟
داداشی؟
خشایار چطور تونستی؟خشایار تو که همیشه عاشقطاها بودی.
طاها ببخش.
     
#45 | Posted: 26 Sep 2013 22:36
فصل ۲۱

تو دلم غوغایی بود .
من نمی فهمیدم باید طرف کی باشم .طرف داداشم یا طرف طاها .
داشتم به مرز جنون می رسیدم .
طاها یا خشایار؟
نباید براساس احساس عمل می کردم .
اره درسته نرگس زن خشایار بوده ولی طاها که بعد از ازدواج اون ها عاشقش نشده .
تو دلم حق به طاها دادم ولی .......
ای خدا هروقت طاها و نرگس و جلوی چشمام می اوردم تصویر خشایار ازارم می داد .
احساس می کردم دارم بهش خیانت می کنم .
ای بمیری گلیا که از دست تمام این احساسای مختلف راحت بشی
با کیلید توی دستم بازی می کردم و می رفتم سمت خونه .
چهار هفته از مرگ خشایار گذشته بود ولی هنوزم قلبم از نبودش درد می کرد .
نمی تونستم قبول کنم که دیگه نیست .
تنها کسی که داشتم دیگه نیست .
نفس عمیقی کشیدم و اروم زمزمه کردم :
خشایار کاش پیشم بودی.بهت خیلی احتیاج دارم .
رسیدم دم خونه .
داشتم از خستگی تلف می شدم .
در خونه رو باز کردم و تا خواستم برم تو صدای اشنایی باعث شد برگردم :
سلام خانوم.
ترسیدم .برای یه لحظه وحشت کردم .
نمی دونستم چرا انقدر از این بشر می ترسم .
یجوری بود .یجور که اصلا خوشم نمی یومد

با ترس و استرس جوا دادم:
سلام.اینجا چیکار می کنید ؟
_اومدم خانوم زیبایی مثل شما رو ببینم .
از تعریفش خوشم نیومد بیشتر مور مورم شد .
چشماش برق می زد .انگار نقشه ای تو کله اش بود .
_خوب فرمایش؟
_نمیشه اجازه بدین بیام تو ؟
این دفعه واقعا ترسیدم .
بذارم بیاد تو ؟اخه.........
توهان که خونه نبود . نمی خواستم باهاش تنها باشم .
همه چیز از مغزم رفته بود بیرون .
تنها چیزی که تو ذهنمه چشمای براقش بود .
خدایا به امید خودت .
_بفرمایید خواهش می کنم .
با لبخند کوچیکی وارد خونه شد و با قدمای اهسته رفت سمت در ورودی.
پشت سرش اروم می رفتم .
واقعا می ترسیدم .
نکنه ..............
دستام و تو هم می پیچیدم .
داشتم سکته می کردم .
باید به توهان خبر می دادم تا بیاد . بدون اون واقعا وحشت داشتم .
روی مبل چرمی نشست و با یه لبخند جذاب گفت :
می خوام باهاتون حرف بزنم البته با اجازه .
_صبر کنید من برم براتون چایی بیارم .
سریع قبل از اینکه حرفی بزنه رفتم تو اشپزخونه .
گوشیم و از کیفم دراوردم و سریع شماره ی توهان و گرفتم .
تا یه بوق خورد جواب داد .
قبل از اینکه حرفی بزنه گفتم :
توهان سیامک اینجاست بیا .

_چی؟
_بیا توهان .خداحافظ.
سریع گوشی و قطع کردم و چای ساز و روشن کردم .
با ترس رفتم پیش سیامک .
هنوز همون لبخند ترسناک ولی جذابش روی صورتش بود .
واقعا ترسناک بود .
می ترسیدم .
تاخونای بلندم و توی دستم فشار می دادم .
چند لحظه به دستم نگاه کرد و یه دفعه بلند خندید .
وا .دیونه .چرا اینطوری می کرد.
با صدایی که خنده توش موج می زد گفت :
ببین من لولوخورخوره نیستم .کاری باهات ندارم فقط قراره حرف بزنیم .
حرف بزنیم و با یه لحن خاصی گفت .
صداش بدنم و مورمور می کرد .
تمام جرئتم و جمع کردم و گفتم :
همسر محترمتونم اومده بودن تا باهام حرف بزنن ولی هرچی از دهنشون دراومد باره من کردن.
_خوب پس خوشحال باش؟
_خوشحال باشم که بهم توهین کرده ؟
_خوشحال باش چون اهو بدجور بهت حسادت میکنه .هروقت کسی رو از خودش سرتر حس میکنه سعی میکنه غرورش رو خدشه دار کنه .
_خوب ؟شما هم اومدین همین کارو بکنید ؟
ازوم از جاش بلند شد و با قدمای کوتاه اومد سمتم .
دقیقا جلوم ایستاد و گفت :
نه .اومدم بگم اهو حق داره .تو خیلی ازش سرتری.
قلبم داشت از دهنم در می اومد ولی تمون نخوردم .
نمی خواستم بفهمه ترسیدم .
توهان بیا .تورو جدت بیا .
سرش و خم کرد و نزدیک صورتم اومد .
نه دیگه داشت خیلی پرو میشد .
یه قدم عقب رفتم و گفتم :
حد خودتون رو فراموش نکنید

یکی از دستاش و تو جیبش کرد و گفت :
اگه فراموش کنم چی؟
جوابی نداشتم که بهش بدم .
حداقل تو برابر من هیکل داشت .
دستش و گذاشت رو چونم و گفت :
می دونستی خیلی زیبایی ؟
صورتم و کنار کشیدم و داد زدم :
به من دست نزن کثافت .
_اگه دست بزنم ؟
_بد می بینی.
_دلم می خواد دست بزنم .
دستش و انداخت دوره کمرم و فشارم داد .
جیغ زدم :
ولم کن پست فطرت . ولم کن .گمشو . گشمو بیرون
بلند خندید و گفت :
اگه اینطوری جیغ بزنی خودت اذیت میشی . پس بهتره اروم باشی خانوم خانوما .
داد زدم :
توهــــــــــــــــــــــ ـــان .توهان بیـــــــــــــــــــــــ ــــــــآ.
_دختره خوب شوهر جونت اینجا نیست پس الکی خودت و خسته نکن .بذار هم به من خوش بگذره هم به تو .
اشکم سرازیر شده بود .
انقدر جیغ زده بودم که صدام در نمیومد.
سرش و پایین اورد و گفت :
من از توهان قدرتمند ترم . مطمئن باش
داغی لباش و حس کردم .
حالم داشت بهم می خورد . حس می کردم می خوام بالا بیارم .
دستش رفت سمت شالم و از سرم کشیدتش .
برای یه ثانیه ازم جدا شد و گقا :
دیدی داره بهت خوش می گذره ؟
با صدای بعض داری گفتم :
تورو خدا اذیتم نکن . ولم کن . من که کاری به تو ندارم .تورو خدا
_می دونیستیتو از اهو برام خیلی جذاب تری؟
تو یه حالت دخترونه و معصومی داری که بدجوری تحریکم میکنه .
_ولم کن . جان مادرت ولم کن .
دکمه های مانتومو باز کرد و گفت :
تازه اولشه

دیگه نفسم بالا نمیومد .
دست سردشو روی پوست شکمم حس می کردم .
توهان بیا .التماست می کنم بیا .تا اخره عمر کنیزیت و می کنم فقط بیا .
دیگه نا نداشتم تا دست و پا بزنم . حتی تلاشی ام برای فرار نمی کردم .
چقدر من احمقم که راش دادم تو خونه .
داداشی دارم میام پیشت . مامان دیگه امیدی ندارم .
مطمئنم می میرم .نمی تونستم زیره این حیوون دووم بیارم.
یه دفعه خوشحال شدم .
حداقل می رفتم پیش مامانم و خشایار .
نفس نمی کشیدم .
هلم داد رو مبل و روم خوابید .
با ولع گردنم و می بوسید .
نمی تونستم نفس بکشم . توی ریه هام هیچ هوایی نبود .
هیکل گنده اش و بلند کرد و گفت :
افرین دختره خوب اروم باش .بهمون خوش می گذره .
قطره اشک چکید رو گونه ام .
به سمت لبام هجوم برد و با یه حرکت بولیزم و دراورد .
کمرم و گرفت و محکم فشار داد .
حس می کردم اخرین لحظه های زندگیمه .
دیگه چیزی برام باقی نمونده بود .
دستم و برای بار اخر مشت کردم و ته دلم گفتم :
اگه نجات پیدا می کردم برای توهان می جنگیدم ولی .....
یه دفعه سنگینی سیامک از روم برداشته شد .
چشمام تار می دید .
صدای داد توهان تو گوشم زنگ می خورد :
کثافت .
صدای قهقهه ی سیامک و شنیدم :
دیدی اقای راد . این زنتم من و به تو ترجیح داد .
یه دفعه همه چیز اروم شد .
هیچی نمی دیدم .
هیچی نمی شنیدم
تموم شده بود .

نور افتاب تو صورتم می خورد .
چشمام و جمع کردم و به دورو برم نگاه کردم .
کجا بودم ؟
یه دفعه همه چیز اومد تو ذهنم . مثل یه فیلم جلو چشمم بود .
یاده نفسای سیامک که میفتادم حالم بهم می خورد
چی شده بود ؟
توهان کجاست ؟
از جام بلند شدم و رفتم سمت در اتاق .
دستگیره رو فشار دادم ولی .........
چرا قفل بود ؟
تند تند دستگیره رو تکون می دادم .
لعنتی این چرا اینطوری شده بود.
سریع رفتم سمت در بالکن .
باز نمیشد . چرا هردوتا در قفل بود ؟
کم کم داشتم می ترسیدم .
با تعجب به سینی غذایی که دوی میز ارایشم بود نگاه کردم .
اینجا چه خبره ؟
محکم روی در زدم و توهان وصدا زدم .
هیچ صدایی نمیومد .
ضربان قلبم بالا رفته بود .
نکنه سیامک بلایی سره توهان اورده بود . وای نه .
داد زدم :
توهان . توهان بیا درو باز کن .توهان .
سرم و گرفتم بین دستام .
سیامک خدا لعنتت کنه . امیدوارم به خاکه سیاه بشینی .
سریع به لباسام نگاه کردم .
همون بولیز قبلی تنم بود .
پس حتما توهان تنم کرده دیگه .
یکم خیالم راحت شد . توهان حالش خوبه .
نکنه توهان بلایی سره سیامک اورده باشه ؟وای نه
کلانتری
دادگاه
زندان
گلیا چرا چرت میگی ؟
سرم و گذاشتم روی شونم و گفتم :
خدایا دستت درد نکنه . میگم خدا من که دارم تو خوشبختی غرق می زنم پس لطف کن یه دیقه این همه خوشبختی رو ازم بگیر بده به یکی دیگه .
بابا مگه من فقط تو این دنیا هستم .
کاش حداقل نرگس پیشم بود یا طاها .
یه نفر که باهاش حرف میزدم .
یه نفر که ...............
صبر کن ببینم .
سیامک قبل از اینکه بیهوش بشم یه چیزی گفت
چی گفت ؟
دیدی این زنتم من و به تو ترجیح داد .
دیدی این زنتم من و به تو ترجیح داد .
دیدی این زنتم من و به تو ترجیح داد .
یه دفعه از جام بلند شدم .
این جمله چه مفهومی داشت ؟
یعنی ممکنه ؟
ممکنه سیامک از همون اول از توهان بدش اومده باشه ؟
ممکنه اهورو هم مجبور کرده باشه ؟
نه .اگه مجبورش کرده بود که .......
این تیکه ها به هم نمی خورد .
تارا باید میومد پیشم . من باید از این راز سر درمیاوردم وباید می فهمیدم چرا سیامک دلش می خواست من و ازار بده .
من و ازار بده یا بهتر بگم توهان رو .
محکم رو در کوبیدم و داد کشیدم :
یکی این درو باز کنه . باز کنید .
توهان بیا در و باز کن . توهان در قفل شده . توها.......
در قفل شده یا قفلش کردن ؟
به سوراخ کلید نگاه کردم .
کلید روش نبود .
کی قفلش کرده بود ؟

از پشت پنجره به غروب خورشید نگاه می کردم .
گشنه ام بود ولی انقدر فکرم مشغول بود که نمی تونستم چیزی بخورم .
صدای در خونه رو شنیدم .
سریع رفتم سمت در و داد کشیدم :
کمک . کمک .توهان .من اینجا گیر کردم. اهای .
در اتاق یه دفعه باز شد.
رفتم عقب .
با تعجب به چشمای طوسی خاله که با ناراحتی بهم خیره شده بود نگاه کردم .
_خاله انجلا؟اینجا چیکار می کنید؟
با صدای ارومی گفت :
چیکار کردی گلیا ؟باتوهان چیکار کردی؟ تو خونه ی خودش با سیامک رابطه داشتی؟
داد کشیدم :
چی؟خاله چی میگین؟
_سیامک به توهان گفته که تو مدت هاست باهاش رابطه داری . سیامک گفت که تو اون و عاشق همین و می خواین دست .........
_بس کنین خاله .من اگه همچین کاری قرار بود بکنم به توهان زنگ نمی زدم .خاله به خدا .....
_گلیا هیچی نگو .من از چشمات می فهمم تو چی می خوای بگی. می فهمم که راست میگی .توهان و باید راضی کنی .
اگه اون راضی نشه خیلی برات بد میشه گلیا .
از صبح اومد پیشم و گفت که بیام اینجا .
گفت اگه در اتاق و باز کنم ........
_توهان در و قفل کرده بود ؟
_اره . ولی من که می دونم تو راست میگی .
_خاله ؟
_بله گلیا جان ؟
_خاله اخه من قبل از اینکه اون عوضی اذیتم کنه به توهان زنگ ......
_گلیا توهان وقتی اسم خیانت می شنوه منظق یادش میره .یادش میره که باید همه چیز و در نظر بگیره . فقط عصبی میشه .فقط اون چیزی رو که دیده قبول میکنه .
می دونی چی دیده ؟دیده یه مرد که ازش نفرت داره داره عاشقانه و خیلی گرم زنش و می بوسه .این برای توهان یعنی مرگ .
حالا بیا بیرون . بریم یه چیزی بخوریم .
_نه .نمیام .
_اخه چرا ؟
_مگه توهان نگفته نباید در اتاق و باز کنین ؟مگه نگفته من حق ندارم بیام بیرون ؟باشه پس نمیام . من بی گناهم .پس ثابت میکنم ربطی به من نداره .
ته دلم زمزمه کردم :
حتی اگه توهان شوهره واقعیم نباشه .
_گل.....
_خاله لطفا برید بیرون و در و قفل کنید .من باید به توهان ثابت کنم . من به تارار قول دادم کمک کنم نه اینکه وضع و خراب تر از این بکنم .
_چه قولی ؟
_بعدا شاید بفهمید .پس الان در و قفل کنید به توهانم نگید من و شما باهم حرف زدیم .
خاله پیشونیم و بوسید و گفت :
از ته دل اهو و سیامک و نفرین کردم .نفرین کردم تا خدا جوابشونو بده .
سریع از اتاق بیرون رفت و در و بست .
سرم و گرفتم بالا و اروم گفتم :
شاید خیلی عذاب کشیده باشم ولی حداقل می خوام به قولی که به خودم دادم عمل کنم .
من می خوام بجنگم . برای عشقم بجنگم

ساعت از 10 شب گذشته بود .
صدای شکمم و می شنیدم . گشنه ام بود ولی حتی فکر غذا خوردنم به سرم نمی زد .
واقعا من مونده بودم تا این کار خدا .
اخه بگو خدایا خداوندا چرا به این بشر اندازه ی ببخشیدا خر عقل ندادی؟
اخه من به این زنگ زدم . چرا فکر میکنه داشتم از بوسه های نفرت انگیز سیامک لذت می بردم؟
دستم و گرفتم جلوی صورتم و به حالت گریه بلند گفتم :
ای خدا چرا من و نمیکشی ؟
خاله اومد دم در و با صدای بلند و نگرانی گفت :
گلیا جان خوبی؟اتفاقی افتاده ؟
با صدای بغض داری گفتم :
اره خاله خوبم .
_عزیزم من باید برم ولی نمی دونم با تو ....
_خاله برین نگران نباشین .
_گلیا تو توهان و درست نمیشناسی .اون الان از هیولا بدتره
_خاله برین . من می تونم ارومش کنم.تنها باشیم بهتره . برین .
_باشه . پس اگه اتفاقی افتاد حتما به من بگیا .
_چشم . برین . ممنون .
سرم و گذاشتم رو پاهام و چشمام و بستم .
کم کم داشت خوابم می گرفت .
نمی خواستم بخوابم ولی ........
................
با صدای کوبیده شدن در از جام پریدم
گردنم به شدت درد می کرد .
بدنم خشک شده بود .
به ساعتم نگاه کردم .
یه ربع به دو.
دستگیره ی در و فشار دادم .
قفل بود .....
ای خدا .........
حتما توهان بود دیگه .
باید نقشه ام و شروع می کردم .
به زور از جام بلند شدم و محکم روی در کوبیدم .
صدای مشتام توی سکوتی که بود می پیچید.
با پام کوبیدم روی در و داد کشیدم :
در و باز کن توهان . باز کن احمق . بذار باهم حرف بزنیم .
توهان اذیت نکن .
در و باز کن بی مغز .
یه دفعه صدای چرخیدن کلید و شنیدم .
از ترس دو سه قدم عقب رفتم .
توهان با ارامش خاصی در و باز کرد .
اروم صداش کردم :
تو ......توهان .
چشماش قرمز بود .
     
#46 | Posted: 26 Sep 2013 22:36
ولی مثل همیشه نبود .
انگار حالش خوب نبود .
یه قدم اومد سمتم .
دوباره صداش کردم :
توهان .توهان بذار حرف بزنیم .توهان من که ....
دستش و گذاشت رو لبش و گفت :
هیییییش هیچی نگو . هیچی نمی خوام بشنوم .
فقط خفه شو .
_تو......
داد کشید :
خفه شو .
سرم و انداختم پایین .
خدایا کمکم کن راضیش کنم .
بغضم و قورت دادم و گفتم :
خفه نمیشم. دیگه نمی خوام خفه بشم .می خوام حرف بزنم . می خوام از خودم از پاکیم از نجابتم دفاع کنم .
برا چی باید خفه بشم ؟
اصلا تو می فهمی چی میگی؟
من اگه می خواستم با اون مرتیکه ی نکبت رابطه داشته باشم زنگ نمی زدم به توی گوساله که پاشی بیای من و نجاتم بدی.
_اره .اینم نقشته .می خواستی من و خر کنی. منم که کلا احمقم نمی فهمم.
فکر کردی نفهمیدم می خواستی اعتمادم و جلب کنی تا با اون مرتیکه هر غلطی که می خوای بکنی؟
گاگولم نه ؟نمی فهمم اره ؟
_توهان چی میگی؟این چرت و پرتارو از کجا اوردی؟ کی تو اینا رو تو مغزت پر کرده ؟
اومد طرف و گفت :
اگه دروغ ثابت کن .
داد کشید :
نشونم بده اشتباه می کنم .
دیگه نمی ترسیدم . از مردی که جلوم ایستاده بود نمی ترسیدم .
هرچقدر احمق و بداخلاق بود بازم دوسش داشتم .
مردی که جلوم ایستاده شوهرمه .
من از شوهرم نمی ترسم .
یه قدم رفتم سمتش .
دستم و دراز کرد و گذاشتم روی دستش و گفتم :
توهان به خدا قسم به خاک خشایار که تمام زندگیم بود و رفت قسم به یچه ای که حالا تنها یادگار برادرمه قسم حتی اگه برای 1 دیقه قرار باشه زنت باشم تو اون یک دیقه حتی نگاهم سمت مرده دیگه ای نمیره . چه تو شوهره واقعیم باشی چه نباشی.
توهان این یه سالی که قرار گذاشتیم باهم زندگی کنیم چه خوب چه بد
چه قابل تحمل چه غیر قابل تحمل
چه زشت چه زیبا
هرچی که باشه من حق ندارم به شوهرم خیانت کنم.
توهان من هیچ وقت خیانت کردن و یاد نگرفتم چون همیشه نرگس و خشایار کنارم بودن .
فکر نکنم هیچ وقت حتی برای یک دفعه هم که شده به هم خیانت کرده باشن .
من از اونا یاد گرفتم .
من با اونا بزرگ شدم .
توهان بیا بریم دکتر بیا بریم پزشک قانونی . اونجا بهت ثابت میشه .
مگه نه ؟
توهان من هرچی باشم هرچقدرم بد باشم هرچقدرم لجباز و خود رای باشم نامرد نیستم .
خیانت نامردیه محض .من نامرد نیستم توهان .
بیا بریم دکتر .
_دکتر؟
_اره .مگخ نمی خوای بهت ثابت بشه ؟تو که به من دست نزدی پس بیا بریم دکتر تا باور کنی.
دستم و فشار داد .
یه قدم دیگه اومد سمتم و روبروم ایستاد .
فقط چند سانت باهم فاصله داشتیم .
خیلی جالبه که نمی ترسم .
هیچ احساس ترسی ندارم .
دیگه از دادای توهان نمی ترسم .دیگه از چیزی که قراره بشنوم نمی ترسم .
انگشت شصتش و گذاشت روی چونم و با صدای خشداری که غم توش موج می زد گفت :
من از صدا تا دکتر ماهر ترم . خودم بلدم .
ضربان قلبم تند شد .
منظورش و فهمیدم .
دستمو اروم فشار دادم و با صدای لرزونی گفتم :
توهان........
_چیه ؟می ترسی؟ می ترسی دستت رو بشه ؟مگه نمیگی سالمی؟پس از چی می ترسی؟
مگه من شوهرت نیستم ؟
تن صداش هر لحظه بلند تر میشد :
مگه تو زن من نیستی؟
مگه من حق ندارم با زنم زابطه داشته باشم ؟
مگه تو پاک نیستی؟ مگه سالم نیستی؟
پس از چی می ترسی؟
ها ؟جواب بده .
فقط بهش نگاه کردم .
می خواستمش . جسمش و قلبش و اعتمادش و......
باشه اگه اون می خواست باشه.
اره می ترسیدم ولی علتش رسوا شدن نبود .
شایدم بود . رسوا شدن دلم .
به چشماش خیره شدم .
اروم لبخند زدم .
با تعجب نگام می کرد . انگار باور نداشت من پاک .
عیب نداره بهش ثابت میشد .
دستش و محکم فشار دادم .
با صدای ارومی گفت :
گلیا ؟
این دفعه صداش غمگین نبود
متعجب بود . پر از سوال .
با صدایی که بیشتر شبیه زمزمه بود گفتم :
مگه همین و نمی خواستی؟مگه نمی خوای بهت ثابت بشه ؟مگه نمی خوای باور کنی؟
دو طرف صورتم و با دستاش گرفت و گفت :
مطمئنی؟
هیچی نگفتم .
فقط بهش خیره شدم .
چقدراین چشم هارو دوست دارم .
این چشمای طوسی خمار رو .
چقدر قرمزی چشماش برام دلنشین بود .
سرش و ارود پایین و اروم لبام و بوسید .
نرم شده بود .
حس می کردم که اروم شده . حس می کردم که داره باورش میشه .
همین و می خواستم . درست شد .
دستم و گذاشتم پشت کمرش و همراهیش کردم .
دوسش داشتم .
خیلی دوسش داشتم .
چقدر با سیامک فرق داشت .چقدر اروم و مهربون شده بود .
اروم هلم داد روی تخت و روم دراز کشید
اروم گردنم ومی بوسید .
قلبم به شدت می زد .
حس می کردم همین الان قلبم از سینه ام پرواز میکنه بیرون
داغی لبای توهان و رو بازوهای لختم حس می کردم .
اروم صداش زدم.
_توهان......توهان ......
انگار نمی شنید چی میگم .
دستش رفت زیره تاپم و اروم از تنم دراوردتش .
چشمام و بستم .
نگاه خیرشو روی بدنم حس می کردم .
دستاش و گذاشت دوره پهلوهام و شروع کرد به بوسیدن شکمم .
سینه ام سریع بالا و پایین می رفت .
نفسای توهان تند شد بود .
خودش و کشید بالا و لبام و بوسید .
دستم رفت سمت دکمه های بولیزش .
دستام می لرزید .
انگار حس کرد که ترسیدم .
سرش و گذاشت روی گردنم و دستم و گرفت و گذاشت روی دکمه های لباسش .
اروم زیره گردنم و بوسید و گفت :
اروم باش .نترس .
یکی از دکمه هاش و به سختی باز کردم .
دستم و محکم گرفت و دوباره زیره گوشم و بوسید .
خودش دکمه های دیگه ی لباسش و باز کرد و شورع کرد به مک زدن لاله ی گوشم .
یقه ی لباسش و گرفتم و سعی کردم از از تنش درش بیارم
دوباره اومد سمت لبام و محکم بوسیدتم .
دستش رفت رو رون پام و اروم گفت :
توزن منی مگه نه؟ماله منی ؟
اروم پلک زدم .
رونم و فشار داد و گفت :
تا من نفس می کشم نمی ذارم کسی اذیتت کنه . قول میدم .
قلبم اروم شده بود .
دیگه نمی ترسیدم .
یکی از دستام و دوره کمرش حلقه کردم و دست دیگه ام بردم سمت سینه ی عضلانیش .
سکوت قشنگی بود .
سکوتی که با ناله های ارومم شکسته میشد .
................
اروم چشمام و باز کردم .
دستم و گذاشتم رو کمرم و ازوم تکون خوردم .
درد تو تمام بدنم پیچید .
_اییییی
سرم و از روی سینه ی لخت توهان بلند کردم و به صورتش نگاه کردم .
چقدر اروم خوابیده بود .
از درد داشتم به خودم می پیچیدم ولی نمی تونستم کلمه ای حرف بزنم .
نمی خواستم توهان وبیدار کنم .
اروم از جام بلند شدم و رفتم سمت حمام .
وان و پر از اب کردم و توش دراز کشیدم .
اب گرم درد کمرم و بهتر می کرد .
سرم و گذاشتم رو شونم و اروم زمزمه کردم :
گنه کردم گناهی پر ز لذت
در اغوشی که گرم و اتشین بود .
گنه کردم میان بازوانی
که داغ و کینه جوی و اهنین بود
در ان خلوتگه تاریک و خاموش
نگه کردم ز چشم پر ز رازش
دلم
در سینه بی تابانه لرزید
ز خواهش های چشم پر نیازش
پریشان .........
صدای توهان باعث شد توی وان نیم خیز بشم :
پریشان در کنار او نشستم .
لبش بر روی لب هایم هوس ریخت
ز اندوه دل دیوانه رستم.
فرو خواندم به گوشش قصه ی عشق
ترا می خواهم ای جانانه ی من
ترا می خواهم ای اغوش جانبخش
ترا ای
عاشق دیوانه ی من
هوس در دیدگانش شعله افروخت
شراب سرخ در پیمانه رقصید
تن من در میان بستر نرم
بر روی سینه اش مستانه لرزید
گنه کردم گناهی پر ز لذت
کنار پیکری لرزون و مدهوش
خداوندا چه می دانم چه کردم
در ان خلوتگه تاریک و خاموش

کناره وان نشست و به چشمام خیره شد .
داشتم از خجالت اب می شدم .
چطوری تونستم دیشب..........
سرش و اورد جلو و اروم لبام و بوسید .
خدا رو شکر دورم کف بود و بدنم دیده نمی شد وگرنه اونطوری دیگه غش می کردم .
اروم زیره گوشم زمزمه کرد :
دیشب اذیت شدی؟
سرم و به نشونه ی نه تکون دادم .
لاله ی گوشم و بوسید و گفت :
میرم برات صبحانه اماده کنم
با صدای گرفته ای گفتم :
لازم نیست خودم.......
لبام و گاز گرفت و گفت :
نشنیدم چی گفتی پس بهتره تکرارش نکنی .
بعداروم از جاش بلند شد و از حمام بیرون رفت .
لبخند کوچیکی رو لبم جا خوش کرده بود .
چقدر مهربون شده بود .
ولی..........
ولی اگه بعده یکسال از توهان جدا بشم چی؟
چه بلایی سرم میاد؟
با این فکرا لبخند رو لبم خشکید .
خدایا ممنون که کمکم کردی پاکیم و بهش ثابت کنم .
ممنون .
بعد از یه ربع از به زور از توی وان دراومدم و حوله رو دوره خودم پیچیدم .
تازه یادم اومد با خودم لباس نیاوردم .
ای وای حالا چیکار کنم ؟
به حوله نگاه کردم . قدش تا روی رونم بیشتر نبود .
اگه یه ذره خم می شدم تمام زندگانیم دیده میشد .
اروم در حمام و باز کردم و با صدای خش داری داد زدم :
توهان ........توهان ؟
اومد دم در و با دصای ارومی گفت :
جانم ؟
سرم و انداختم پایین و با خجالت گفتم :
میشه برام لباس بیاری؟یادم رفت با خودم بیارم .
حس می کردم داره می خنده .
زیره لب گفتم :
کوفت .
خنده اش بلند تر شد و گفت :
برو تو سرما نخوری .
الان برات میارم
در و با حرص بستم و به دیوار تکیه دادم .
کمرم داشت از درد می شکست .
به زور سر پا ایستاده بودم .
بعد از 5 دیقه توهان در زد .
سریع در و باز کردم و لباسا رو از دست توهان کشیدم .
می خواستم سریع برم تو اتاقم و بخوابم .
سریع حوله رو در اوردم و خواستم لباسم و بپوشم که .........
این چی بود برام اورده بود ؟
یه پیراهن گلبهی توری که از بالا گشاد بود و هرچی پایین تر می اومد تنگ می شد .
قدش تا رونم هم نمی رسید .
خدایا من چطوری این و بپوشم ؟
اگه می پوشیدمش کل بدنم معلوم بود .
مطمئن بودم از قصد این لباس و برام اورده بود .
عیب نداره . روش و کم می کنم .
لباس و به سختی پوشیدم و رفتم جلوی ایینه .
وای خدا این چی بود دیگه .
لبم و گاز گرفتم .
تمام هیکلم دیده میشد .
کاریش نمی تونستم بکنم . حوله رو دوره سرم پیچیدمو اروم از حموم اومدم بیرون .
می خواستم سریع برم تو اتاق تا استراحت کنم .
راه رفتن برام سخت بود .
تلو تلو می خوردم .
یه دفعه از زمین کنده شدم .
توهان بغلم کرده بود .
اخیش راحت شدم . داشتم می مردم .
دستش درست روی رون پام بود .
ترجیح دادم بهش فکر نکنم . سرم و تکیه دادم به سینه اش .
با صدای ای خش داری گفت :
درد داری؟
فقط سرم و تکون دادم .
_ببخشید نمی خواستم اذیت بشی .
حقیقیت این بود که اذیت نشده بودم . لذت برده بودیم .
دیگه نمی خواستم به خودم دروغ بگم . حقیقت محض بود . لذت برده بودم از این که سرم رو سینه ی توهان بود .
لذت برده بودم از مهربونیش .
لذت برده بودم از قدرتش .
سرم و بیشتر به سینش چسبوندم .
چقدر دوسش داشتم کاش اونم همین حس و داشته باش .
البته این فقط یه خیال بچگانه است . می دونم هیچ وقت ..........
من و گذاشت روی تخت و کنارم دراز کشید .
دستم و گرفت تو دستش و اروم فشارداد .
با صدای ارومی گفتم :
توهان ؟
_جان ؟
_یه سوال بپرسم قول میدی عصبانی نشی؟
مشکوک نگام کرد و گفت :
بپرس .
_سیامک......
با عصبانیت از جاش بلند شد و از اتاق رفت بیرون .
با دستم محکم کوبیدم رو تخت . اه عصبانی شد .
خوب چیکار کنم ؟دارم از فضولی می میرم .
صدای در و شنیدم . وای رفته بود .
بغض کردم . ای خدا چرا نمی شد یه دیقه اروم باشیم.
درد کمرم هر لحظه داشت بیشتر میشد
سرم و رو بالشت گذاشتم .
می خواستم بخوابم . فقط بخوابم تا همه چیز یادم بره .
ایییی خدا کمرم .
...........................
به ساعت نگاه کردم 6 عصر بود .
چقدر خوابیده بودم .البته حق داشتم دیشب نخوابیده بودم کمرمم که ......
دستم و رو کمرم گذاشتم دردش بدتر شده بود.
مثل مار به خودم می پیچیدم .
کم کم گریم گرفت .
اروم گریه می کردم .
با دستم اروم کمرم و فشار می دادم ولی .........
به زور از جام بلند شدم و گوشیم و از روی میز برداشتم .
شماره ی توهان و گرفتم .
بوق.........
بوق................
بوق............................
بوق.......................................
بوق............................................ ..
خواستم قطع کنم که یه دفعه .............
_الو .......
_ببخشید فکر کنم اشتباه کنم
_عیبی نداره . خداحافظ .
قطع کردم . وای خدا یه دیقه قلبم اومد تو دهنم .
دولاره شماره ی توهان و گرفتم و صبر کردم .
بازم همون صدا جواب داد :
الو .بفرمایید ؟
_ببخشید من با اقای راد کار دارم نمی دونم چرا اشتباهی با شما تماس می گیرم
_نه نه این گوشی توهان . سرش گرمه من جواب میدم .الان صداش می کنم .
دنیا رو سرم خراب شد . چی می گفت این ؟
سرش گرمه ؟
خیلی سعی کردم گریه نکنم.
چونم می لرزید .
اروم گفتم :
لازم نیست . لطفا نگین من زنگ زدم . خداحافظ .
بلند زار می زدم . دستام و مشت کرده ام و محکم روی تخت می کوبیدم .
خدایا یه بار حس کردم خوشبختم بازم بدبختم کردی .
خدایا .........
گوشیم و برداشتم و شماره ی تارا رو گرفتم .
سریع گوشیش و جواب داد .
_الو .
گریه نمی ذاشت حرف بزنم . داشتم خفه می شدم .
گلیا با صدای نگرانی گفت :
گلیا ؟گلیا خوبی ؟حالت خوبه ؟
_تارا .......بیا ............تارا بیا تورو خدا بیا .............تارا
_گلیا چت شده .گلیا جان عزیزم خوبی؟چی شده ؟
_تارا جان شهریار که می دونم چقدر دوسش داری بیا . تارا بیا
_اومدم عزیزم .الان میام

با شنیدن صدای در تقریبا پرواز کردم سمت ایفون .
در و باز کردم و منتظر تازا شدم .
سریع اومد تو .
با دیدنش نتونستم جلوی خودم و بگیرم .
محکم بغلش کردم و زار زار گریه کردم .
دستاش و دوره کمرم گذاشت بود و سعی می کردم ارومم کنه :
گلیا ؟چت شده ؟ببینمت چی شده؟گلیا تورو خدا حرف بزن دارم سکته می زنم .
با هق هق گفتم :
تارا .........تارا توهان ........من و توهان .........تارا دارم می میرم .
_تو و توهان چی؟ ببینمت .حرف بزن با من .حرف بزن گلیا .
اشکام و با انگشتاش پاک کرد و با صدای اروم گفت :
بشین گلیا . بشین کنارم .
کنارش نشستم و سرم و روی شونه اش گذاشتم .
دستش و برد توی موهای فرم و با صدای ارومی گفت :
حالا بگو ببینم چی شده .
_تارا ؟
_جانم گلیا جان ؟
_من و توهان دیشب......
_دیشب چی؟
سرم و بلند کردم و فقط بهش نگاه کردم
یه دفعه چشماش گرد شد و دستش و گذاشت رو دهنش
بعد از چند دیقه گفت :
گلیا داری راست میگی؟
سرم و اروم تکون دادم .
برای چند لحظاه به گوشه ی مبل خیره شد بعد یا صدایی که بیشتر شبیه زمزمه بود گفت :
دوسش داری ؟
جوابی ندادم . نباید دستم و برای هیچکس باز می کردم .
این دفعه بهم خیره شد و با صدای بلندی گفت :
دوسش داری یا نه ؟
بازم بهش خیره شدم .
دستم و گرفت تو دستش و با لحن مهربونی گفت :
دوسش داری مگه نه ؟گلیا بگو اره .
بغض گلوم و فشار می داد .
چشمام و بستم و سرم و تکون دادم و گفتم :
اره ......اره تارا عاشقشم .
لبخند کوچیکی کناره لبش نشست .
با خنده گفت :
گلیا باورم نمیشه . چیزی که می خواستم اتفاق افتاد . باورم نمی شد . ارزوم براورده شد
با تعجب بهش خیره شده بودم .
چی می گفت ؟
داد کشیدم :
ارزوت بود من بدبخت بشم ؟ارزوت بود زندگیم داغون بشه ؟
_چس میگی گلیا ؟من عاشق توام . درست عین خواهرمی .خوشحالم که ...........
دوباره داد زدم :
مگه داداش جنابعالی عاشق من که من خوشبخت بشم یا نه ؟الان بجای خوشبختی بدبختیم تضمین شده
بغلم کرد و اروم گفت :
گلیا از همون اول که دیدمت فهمیدم می تونی با معصومیتت توهان و از اون زندگی نکبت بارش نجات بدی .
گلیا می دونستم اگه تلاش کنی توهان و عاشق خودت می کنی.
ولی الان برعکس شده تو عاشقش شدی ..........
گلیا من می خواستم داداشم و نجات بدم .
_با نابود کردن زندگی من ؟
_گلیا مگه چی شده ؟اون شوهرت .اره نباید بهت دست می زد .توهان قول داده بود ولی گلیا بهش حق نمیدی؟
     
#47 | Posted: 26 Sep 2013 22:42
فصل ۲۲

بهش حق می دادم ؟
نه نمی دادم .
ولی من خودم خواستم . من لذت برده بودم . من توهان و می خواستم .
تارا همین طور بهم خیره شده بود .
بغضم و قورت دادم و گفتم :
تارا چیکار کنم ؟توهان که من و دوست نداره .بعده یکسال من که برم چی میشه ؟
تارا من دلم به چی خوش باشه دیگه ؟قبلا حداقل این و می دونستم که خشایار همیشه کنارم ولی الان .........
تارا چیکار کنم ؟
اومد نزدیکم و محکم بغلم کرد .
صدای هق هقش و می شنیدم .
از صدای گریه اش بغضم سر باز کرد .
لبخند مصنوعی زدم و با صدایی که سعی می کردم خوشحال باشه گفتم :
ای ناقلا.روزه اول که گفتی شهریار ادم بدی نیست ولی من ازش خوشم نمیاد حالا چی شد یه دفعه شد عزیزت
اروم خندید و اشکاش و پاک کرد و با صدای گرفته ای گفت :
نباید بهت می گفتم .اگه توهان اون چیزای مسخره رو بهت می گفت بعد حرف من و اون دوتا میشد و تو فک می کردی من دارم چاخان می کنم .
_تو واقعا شهریار و دوست داری اره ؟
_اره خیلی .اون تمام زندگیمه برای همین وقتی میگی عاشق توهان شدی می فهمم چی میگی.برای همین که گریه می کنم . برای همین که می خوام ازت عذر خواهی کنم .
گلیا ازت معذرت می خوام .
من فکر می کردم توهان عاشق تو میشه بعد تو عاشق اون بعدشم که بادا بادا مبارک بادا ایشالله مبارک بادا .
اروم خندیدم . چه فکرای خنده داری .
تارا لبخند غمگینی زد و گفت :
می دونم الان به نظرت ادم خیلی بدی هستم که تورو قربانی این ماجرا کردم ولی گلیا به جان مادرم به جان شهریار که اگه نباشه منم نابود میشم نمی خواستم اینطوری بشه .من فکر نمی کردم.........
_بس کن تارا .دیگه مهم نیست.کاریه که شده نمی خوام افسوس چیزی رو بخورم که دیگه ............
بیخیال .
تارا دارم می میرم .
انگار تازه متوجه حالم شد . سریع اومد طرفم و کمکم کرد بشینم .
با نگرانی گفت :
چت شده گلیا ؟خوبی؟
_کمرم ....
سریع رفت تو اشپزخونه و بعد از پنج دیقه با یه بسته قرص و یه لیوان اب اومد کنارم و اب و داد دستم و گفت :
بیا این قرص حالت و یه ذره بهتر میکنه .
قرص و ازش گرفتم و لیوان اب و سر کشیدم
تارا کنارم نشست و گفت :
گلیا چرا وقتی بهم زنگ زدی داشتی اونطوری گریه می کردی؟ مطمئنم بخاطر اتفاق دیشب نبود .
_صبح حالم خیلی بد بود زنگ زدم به توهان یه زن جواب تلفنش و داد . یهو قاطی کردم .
_دیوونه .حتما مطب بود اون خانوم هم خانوم ساغری بوده . منشی توهان .
معمولا وقتی سره توهان شلوغ خانوم ساغری گوشیش و جواب میده .
ته دلم داشتم از خوشحالی می ترکیدم .
حتی فکر این که توهان با زن دیگه ای بود داشت دیوونه ام می کرد .
ته دلم قربون صدقه ی تارا می رفتم که از نگرانی درم اورده بود .
تارا که انگار فهمیده بود دارم از ذوق می ترکم با صدایی که خنده توش موج می زد گفت :
گلیا می خوای بریم دکتر؟ مادر یکی از دوستام پزشک زنان می خوای بریم .........
_نه تارا جان مرسی . من استراحت کنم خوب میشم .
_به خدا اگه کار نداشتم پیشت می موندم ولی الان باید برم پیش شهریار ........
یه دفعه لبش و گاز گرفت و سرش و انداخت پایین.
لبخند کوچیکی زدم و گفتم :
برو نمی خواد نگران من باشی . حالم یه کم بهتره . خوش بگذره خانوم .
صورتش و بوسیدم و رفتم سمت اتاق.
تارا با صدای بلندی گفت :
اگه کاری داشتی زنگ بزن .
بلند خندیدم و گفتم :
فکر نکنم گوشیت روشن باشه .
داد کشید :
گلیــــــــــــــــــــــ ــــــــــــــــــــــــا
_زهرمار . پاشو برو دیگه دیرت میشه .
از جاش بلند شد و با حالت قهر رفت سمت در .
داد کشیدم :
اگه وقت شد سلام برسون .
تا بخواد سمتم بیاد سریع رفتم تو اتاق و در و بستم .
تارا داد زد :
خیلی بیشعوری گلیا .
بعد در سالن و کوبید به هم و رفت .
اروم خندیدم . دیوونه
کمرم همچنان درد می کرد ولی حالم بهتر شده بود .
خیلی تشنم بود . از اتاق اومدم بیرون و رفتم توی اشپزخونه .
دفعه با بهت به کناره ماشین لباس شویی نگاه می کردم .
ملحفه ی خونی روی زمین افتاده بود .
حتما توهان انداخته بودتش اینجا.
ملحفه رو از روی زمین برداشتم و بهش خیره شدم .
این یادگاری بهترین شب زندگیم بود .
اروم تاش کردم و گذاشتمش توی کمدم .
می خواستم بعدا خودم بشورمش و یادگاری نگهش دارم .
وقتی از اینجا رفتم می تونستم ببینمش و یاده دیشب بی افتم .
بدون اینکه اب بخورم رو تخت دراز کشیدم .
اخ خدا کمرم .........

احساس سنگینی می کردم
مثل اینکه تو یه جا زندانی شدم .
چشمام و باز کردم و با تعجب به دست توهان که دوره کمرم حلقه شده بود نگاه کردم .
این کی اومده بود که من نفهمیدم ؟
حس خوبی داشتم .چقدر اغوشش گرم و لذت بخش بود .
من واقعا نمی فهمم اهو چطوری تونسته به توهان خیانت کنه .اونم با کی ؟با عوضی مثل سیامک .
سعی کردم بدون اینکه بیدار بشه از جام پاشم ولی نمی شد .
انقدر محکم بغلم کرده بود که نمی تونستم تکون بخورم
اروم دستش و بلند کردم که یه دفعه محکم تر بغلم کرد و با صدای گرفته ای گفت :
بخواب ببینم .
_بیداری؟
_نخیر بیدارم کردی .حالا بگیر بخواب .
صداش ناراحت بود . می فهمیدم .
_توهان ؟
_بله؟
_چیزی شده ؟از چیزی ناراحتی؟
_بگیر بخواب بذار منم یه دیقه بخوابم .
_توهان.....
چشماش و باز کرد و با ناراحتی گفت :
یکی از بیمارام موقع عمل دووم نیاورد.اعصاب یه ذره خورد . حالا اگه اجازه بدی می خوام بخوابم .
_خوب بگیر بخواب ولی اول من و ول کن .
محکم فشارم داد و گفت :
تا من از اینجا بلند نشدم توام حق بلند شدن نداری .
می دونستم زورم بهش نمیرسه پس خودم و خسته نکردم و با ناراحتی سرم و رو بالشت گذاشتم
بعده پنج دیقه با عصبانیت گفت :
چرا صبح بهم نگفتی کمرت درد میکنه ؟
_نمی دونستم تارا انقدر دهن لق .
_جواب من و بده .براچی نگفتی؟
_دلم نخواست .
_اها .دلت می خواد زنگ بزنی با منشی من حرف بزنی ولی دلت نمی خواد به من بگی کمرت درد میکنه که بهت یه قرص بدم ؟
لبم و محکم گاز گرفتم .
ای خدا .منشی لعنتیش بهش گفته .
بترکی توهان.
با پرویی تمام گفتم :
اره دلم خواست .در ضمن صبح حالم خوب بود .
_گلیا ماست مالیش نکن .دروغ گوی خوبی هستی ولی من و نمی تونی خر کنی .من خر و رنگ می کنم جای قناری می فروشم . بذار یه دیقه استراحت کنم .
دیگه حرفی نزدم .
خودم و بیشتر تو بغلش فشار دادم .
اروم خندید و حلقه ی دستش و یه ذره شل کرد .
سرم و به سینش چسبوندم و گفتم :
توهان ؟
_گلیا جان هرکسی دوست داری بذار بخوابم . دارم می میرم از خستگی . شب دوباره عمل دارم .
عصرم باید برم شرکت .پس بذار بخوابم .
_توهان ؟
با حالت گریه گفت :
ای خدا بذار بخوابم .
_اخرین سواله به خدا .
_بپرس .
_عصبانی نشو باشه؟
با صدای خشنی گفت:
گلیا اگه اسم اون مرتیکه رو یا اون زن عوضی تر از خودش و بیاری چنان می زنمت که ........
_باشه بابا نخواستم . بگیر بخواب .
با حالت قهر سرم و برگردوندم و سعی کردم از توهان فاصله بگیرم .
بلند خندید و یه دفعه برعکسم کرد .
درست روی سینش بود .
سرش و اورد جلو و گلومو بوسید و گفت :
قهر نکن خانوم کوچولو . بد می بینی ها .
_برو بابا .
_جوجوی من ببینمت .اخی قهر کردی؟
_ولم کن می خوام برم لباس بپوشم .
به سر تا پام نگاه کرد و با شیطنت خاصی گفت :
همینی که پوشیدی عالیه .
سرش و هل دادم عقب و گفتم :
می خوام برم بیرون . ولم کن .
یه دفعه جدی شد و گفت :
کجا ؟
_پیش دوستم .
_دوستت کیه ؟
_دوستم دوستمه
_شما هیچ جا نمیری .
_چرا ؟
لبخند شیطونی زد و گفت :
چون من باهات کار دارم
_خیلی پرویی.
بلند خندید و گفت :
پاشو .پاشو بریم .تو که نمی ذاری من بخوابم . حداقل پاشو بریم یه غذایی چیزی بخوریم .

سریع از جام بلند شدم و رفتم تو اشپرخونه .
توهان اروم پشت سرم می اومد .
در یخچال و باز کردم .داشتم فکر می کردم که غذا چی درست کنم
توهان دستش و انداخت دوره کمرم و در یخچال و بست .
با تعجب گفتم :
چرا اینطوری می کنی؟می خوام غذا .........
_هیششششش بچه فکت درد نگرفت انقدر حرف زدی ؟یه ثانیه به چونت استراحت بده .
جلوی در کمردم ایستاده و با دقت به لباسام نگاه می کرد .
پالتوی نخودی رنگ قدیمیمو از توی کمد دراورد و گفت :
این باید خیلی بهت بیاد . همین و بپوش.
_مگه قراره ......
_بابا یه دیقه ساکت باش .
شلوار جین مشکیمو انداخت کناره پالتو و گفت :
خوبه. حالا بدو برو اینا رو بپوش
_جایی می خوایم بریم؟
_اره می خوایم بریم بیرون ناهار بخوریم
_خوب چه کاریه؟من خودم درست ......
داد کشید :
بابا برو دیگه . بجنب
_خوب برو بیرون تا بپوشم .
_جانم ؟کجا برم ؟
_بیرون
_نمیرم ؟
_یعنی چی؟
_جام راحته.
_چی میگی بور بیرونا .
_من هیچ جا نمیرم .تو لباست و جلوی من عوض می کنی ؟
بولیزش و کشیدم و بلند گفتم :
بابا بیا برو بیرونا
با خنده از اتاق رفت بیرون . دیوونه ی خل .
سریع لباسارو پوشیدم و رفتم توی سالن .
سوتی کشید و گفت :
ای بدک نشدی .
چشم غره ای بهش رفتم و گفتم :
پرو پرو پرو

_پوفففففففف
_چیه ؟
_الان براچی من و اوردی بیرون که تو این ترافیک وقتمون هدر بره ؟
_اومدیم ناهار بخوریم خوب .
_ای بمیری .
_الهی امین .
_توهان ؟
_بله ؟
_میشه دور بزنی بریم طرف خونه ی ما .
_خونه ی کی؟
_خونه ی من و.....
_ساکت باش .ببین خونه ی تو اونجایی که الان توش زندگی می کنی هروقت از خونه ی من رفتی می تونی بگی اونجا خونت.
یه ابرومو دادم بالا و زیر لب ایشی گفتم
اروم خندید و گفت :
حالا براچی بریم اونجا ؟
_یه ساندویچی اونجا هست من و طاها و خشایار عاشق سوسیس بندریش بودیم .
لبخند تلخی زدم .
چقدر اون روزا خوش می گذشت .
خوب یادمه یه دفعه طاها شیشه ی سس و رو سره خشایار خالی کرد .
چقدر خندیدیم.هی خشایار چقدر جات خالیه .
با صدای توهان از هپروت دراومدم :
میگم گلیا می خوای بریم دنبال طاها و نرگس خانوم ؟
تقریبا داد زدم :
چی؟نه نه
_گلی خانوم ؟
_توهان ازت خواهش می کنم نه .نمی خوام نمی خوام نمی خوام
_گلیا ببین تو بخوای نخوای طاها نرگس و دوست داره .چیکار می خوای بکنی؟
نمی تونی طاها رو مجبور کنی از عشق چندین و چند سالش دست بکشه .
گلیا طاها کاره بدی نکرده .اتفاقا مردونگی کرده کاری که خشایار با تمام تلاشش نتونست انجام بده .
اون بخاطر دوستش از عشقش گذشت .گلیا می فهمی یعنی چی؟
من مطمئنم برای خوده طاها هم خیلی سخته .
نرگس خانوم هم فکر نکنم به اسونی قبول کنه ولی در هر حال اون جوون در ضمن یه بچه هم تو راه داره که فکر نکنم دوست داشته باشه بی پدر بزرگ بشه .
چونم می لرزید با بغض داد زدم :
میشه بس کنی؟
_باشه باشه .هرچی تو بگی.
توهان دور زد و رفت سمت جایی که گفته بودم .
راست می گفت . تقصیر طاها نبود .
می دونستم مخالفم باشم نمی تونم کاری از پیش ببرم پس بهتره با کسی که همیشه مثل داداشم بود همکاری کنم و بهش کمک کنم .
نفس عمیق کشیدم و گفتم :
بریم دنبالشون .
_چشم .
...........................
     
#48 | Posted: 26 Sep 2013 22:43
جلوی در خونه ایستاده بودیم و توهان رفته بود درم در خونه .
بعد از 5 دیقه طاها اومد دم در و با توهان مردونه دست داد .
با دیدن صورت مردونه ی طاها ناخوداگاه لبخند کوچیکی زدم .
چقدر دلم براش تنگ شده بود
معلوم بود نمی خواد قبول کنه که باهامون بیاد .
کاش بگه میایم .دلم می خواست با نرگس حرف بزنم .
بعد از 10 دیقه توهان اومد سوار شد و گفت :
الان حاضر میشن و میان .
سریع از ماشین پاده شدم و رفتم صندلی عقب نشستم .
طاها جلو میشست خیلی بهتر بود .
توهان ایینه رو ,رو صورت من تظیم کرد و اروم خندید .
چشم غره ای بهش رفتم و سرم و برگردوندم .
در خونه باز شد و نرگس و طاها اروم اومدن بیرون .
نرگس با کمک طاها کناره من نشست و خودش رفت صندلی جلو نشست .
با دیدن نرگس محکم بغلش کردم و گفتم :
دلم خیلی برات تنگ شده بود .
_برای همین اون روز بدون اینکه ازم خداحافظی کنی رفتی؟برای همین تو ازن مدت یه زنگم نزدی؟
_ببخشید نرگسی جونم . به خدا ........
صدای طاها باعث شد برگردم سمتش :
یه وقت مارو تحویل نگیری ها .
سرم و انداختم پایین و اروم گفتم :
سلام
سرش و تکون داد و برگشت سمت توهان .
دوباره به نرگس نگاه کردم و گفم :
فدای زن داداش .........
یه دفعه لبم و گاز گرفتم .زن داداش؟دیگه داداشی نبود .
سرش و انداخت پایین و شروع کرد بازی کردم با دستمال توی دستش .
دستم و گذاشتم رو شکمش و گفتم :
بزرگ شده ها .
اروم خندید .
هنوز لباس سیاه تنش بود .
با ناراحتی به لباسای خودم نگاه کردم .
نتونستم ساه بپوشم .
وقتی سیاه تنم می کردم حالم بد میشد .
همش یاده خشایار می افتادم .
نرگس دستم و گرفت و گفت :
گلیا ؟
_جان دلم ؟
زیره لب گفت :
می دونم نباید الان بهت بگم ولی .........
_بگو عزیزم تو که به من اعتماد داری .
_مسئله سره اعتماد نیست سره این که .......
دستاش وگذاشت رو صورتش و سرش و تکون داد .
دستم و گذاشتم دوره کمرش و گفتم :
نرگس جان بگو چی شده .خواهش می کنم
با نگرانی نگام کرد و گفت :
گلیا می خوام بهت بگم ولی می ترسم .چون می دونم ممکنه چه عکس العملی نشون بدی
_بگو نرگس .جون به لبم کردی
_گلیا طاها ....
_طاها چی؟
اروم زمزمه کرد :
طاها اروم زمزمه کرد :
طاها می خواد بیاد پیش من زندگی کن .
باورم نمی شد .داشتم تمام تلاشم و می کردم که طاها رو درک کنم ولی الان.......
_یعنی چی؟
_گلیا من خیلی از تنهایی می ترسم .خودت می دونی از وقتی مامان بابام تو تصادف کشته شدن من فقط تو و طاها و خشایار و دارم . خشایار که تنهام گذاشت تو هم که نمی تونی پیشم باشی .من با طاها مخالفت کردم .نمی خوام بیاد و بخاطر من به زحمت بیفته .طاها مثل داداشمه .می دونم اونم حتما به حساب رفاقتش با خشایار می خواد این همه کمکم کنه ولی من نمی خوام تو زحمت بیفته
چشمام گرد شده بود .
نرگس حتی متوجه نمیشد که طاها دوسش داره و بخاطر قلب خودش داره این کارو میکنه
نرگس دوباره گفت :
گلیا من قبول نکردما .
لبخند کوچیکی زدم و گفتم :
طاها که تقریبا هرروز پیش تو .
_نه بابا فقط گاهی میاد یه دو ساعتی می مونه و بعد میره .گلیا ناراحتت کردم ؟
_نه عزیزم .ناراحت برای چی
ناراحت نبودم بیشتر حس مرگ داشتم
با ساندویچم بازی می کردم . توهان اروم با پاش زد رو پام .با تعجب بهش نگاه کردم . اروم خندید و با حرکت لب گفت :خوبی؟سرم و به نشونه ی اره تکون دادم . اره ارواح عمه ام . داشتم دیوانه میشدم . به طاها نگاه کردم . اونم داشت با غذاش بازی می کرد . یه دفعه سرش و اورد بالا و به چشمام خیره شد . چشمای همیشه خندونش غمگین بود .انگار یه شب پیر شده بود . حتی چند تاره موی سفیدم رو شقیقه هاش خودنمایی می کرد . نمی دونم چرا ولی بغض گلومو فشار می داد . چی میشد بر می گشتم به چند ماه پیش؟وقتی تازه فهمیدم نرگس حامله است وقتی طاها نرگس و به عنوان یه زن نمی خواست وقتی می تونستم خشایار و بغل کنم و بهش بگم داداشی دوست دارم به توهان نگاه کردم .نه .نه نمی خوام برگردم .اگه برگردم دیگه توهان و نداشتم . شاید همین الانم مال من نباشه ولی حداقل وجودشو حس ی کنم .حس می کنم مراقبمه .حس می کنم پشتم ایستاده یه گاز دیگه به ساندویچ زدم و انداختمش رو میز .طاها با صدای ارومی گفت :توهان می دونی چرا مردم اینطوری نگات می کنن؟_نه اصلا نمی دونم فقط این و می دونم که نگاهاشون داره اذیتم می کنه . _اخه پسره خوب یه نگاه به تیپ خودت و یه نگاه به تیپ اونا نگاه کن ماشالله شما از اون بالا بالاهایی . _کاش منم از همین پایینا بودم . اینجا راحت تر میشه زندگی کردطاها اروم زد روی شونه ی توهان و گفت :میگم خوشمزه بود ؟فکر نکنم این جور غذاها به معدت بسازه ._نه اتفاقا این ساندویچ از تموم غذاهایی که تابحال خوردم بیشتر بهم چسبیده .طاها از جاش بلند شد و گفت :من میرم حساب کنم . توهان سریع از جاش بلند شد و گفت :امکان نداره .من ......_بشین بابا .مهمون من . _اخه ......طاها بدون اینکه بذاره حرف توهان تموم شد رفت سمت صندوق . نرگس از وقتی که اومده بودیم حتی یک کلمه هم حرف نزده بود . انگار اونم ناراحت بود .همه ناراحت .خدایا عاشق این همه مهربونیتم.یه فعه گوشی توهان زنگ خورد .سریع جواب داد . هرلحظه عصبی تر میشد . سریع از جاش بلند شد و گفت :باشه باشه الان میام . گوشی رو قطع کرد و رو به من گفت :گلیا من باید برم بیمارستان . بدجور نگران بود .انقدر که مطمئن بودم مسئله فقط یه بیمار ساده نیست . توهان سریع رفت پیش طاها و بعد از 5 دیقه اومد از من و نرگس خداحافظی کرد و رفت . چی شده بود ؟خدایا خودت مراقبش باش.................................................. ...سرم و گذاشته بودم رو شونه ی نرگس و دستش و اروم فشار می دادم . نرگس اروم دستش و گذاشت رو سرم و گفت :گلیا من و می بخشی مگه نه ؟سرم و بلند کردم و با تعجب گفتم :ببخشم؟دیوانه ای ها .چرا باید ببخشمت ؟انگار حرفام و نمی شنید . صورتش و تو دستاش گرفت و گفت :گلیا به خدا قسم من هیچ وقت دلم نمی خواست تو اذیت بشی . می دونم چه فکری دربارم می کنی.می دونم اون شبی که داشتم با خشایار درباره ی تو حرف می زدم تمام حرفامون و شنیدی .سایه ات و پشت در اتاق دیدم . گلیا به خدا قسم به روح اقاجونم که می دونی تمام زندگیم بود به خاک خشایار که جز اون کسی رو نداشتم هیچ وقت ارزوی بدبختیتو نکردم .گلیا من فقط دلم می خواست با خشایار تنها باشم . ببین نمی دونم درکم می کنی یا نه ولی باید این و بدونی که سخته ادم شوهرشو با یه کس دیگه تقسیم کنه .حتی اگه اون فرد مثل خواهرت باشه . گلیا من فقط می خواستم تمام محبت خشایا مال خودم باشه .می دونم خیلی احمقم . به خدا .......گلیا من و ......من و ببخش .محکم بغلش کردم و گفتم :نگو نرگس .تو همیشه مثل خواهرم بودی.نرگسی خانوم تو همیشه مراقبم بودی.نرگس من همیشه دوست داشتم و دوست دارم . تو همیشه برای من خواهر بودی و خواهر هستی .همیشه بهترین دوستم بودی . نرگس خیلی دوست دارم . تو هیچ کار اشتباهی نکردی که بابتش عذر خواهی میکنی.دوست دارم خواهری جونم . محکم هم دیگرو بغل کرده بودیم . داشت گریه می کرد.اروم اشکاش و با انگشتام پاک کردم و کمکش کردم که بلند بشه . رفتیم تو اتاق و خوابوندمش رو تخت . قرصش و بهش دادم و گفتم :بخواب نرگس جان ._قول میدی اگه بخوابم مثل دفعه ی قبل نری؟_اره این دفعه قول میدم نرم . اروم خندید و چشماش و بست .از اتاق رفتم بیرون و روی مبل نشستم .طاها از اشپزخونه اومد بیرون و گفت :خوابید ؟سرم و به نشونه ی اره تکون دادم .سینی چایی رو گذاشت روبروم و گفت :بخور سرد میشه ._نمی خوام. طاها ؟_جانم ؟_طاها دلم تنگ شده .دلم برای بچگی هامون تنگ شده . _بیخیال گلیا .اون خاطرات دیگه بر نمی گردن . گذشته دیگه گذشته الان و دریاب_طاها نرگس و چقدر دوست داری؟_بیشتر از جونم . _حاضری بچه ی یه ادم دیگه رو بزرگ کنی؟_گلیا بچه ی خشایار بچه ی من .اون بچه مثل پاره تنمه ._طاها می خواستم بگم که من مشکلی با ........با اینکه .........._هیششششششش اروم باش عزیزم .گلیا من بدون اجازه ی تو ابم نمی خورم .اگه به نرگس گفتم که می خوام بیام پیشش برای دلم نبوده برای این بوده که نگرانشم .گلیا من می ترسم یه وقت بلایی سره خودش یا بچه بیاره . اون الان داغون ._داداش طاها ؟_جانم خواهری؟_حالا دیگه تو داداشمی.تنها داداشم . پس داداشی بیا نرگس باهم نجات بدیم .دوباره برش می گردونیم به این دنیا .قبول؟اروم خندید . دستم و محکم فشار داد و و گفت :قبول . سرم و گذاشتم رو شونه اش .داشتم از خستگی می مردم . طاها اروم سرم و بوسید و گفت :توام یکم بخواب .توهان شب میاد دنبالت . چشمام کم کم بسته شد . ...................._طاها ؟طاها کجایی؟سرم بد درد می کزد . نمی دونستم ساعت چنده . چقدر خوابیده بودم . بدنم و کش و قوس دادم و گوشم و از تو کسفم دراوردم . دریغ از یه اسم ام اسی یه زنگی .عجیب بود . شماره ی توهان و گرفتم و منتظر شدم . بر نمی داشت دیگه داشتم قطغ می کردم که یهو یه صدای ظریف دخترونه گفت :الو ......نمی خواستم دوباره نازاحت بشم .حتما یا منشیش بود یا یکی از پرستارای بیمارستان ._سلام خانوم .ببخشید هروقت دکتر راد........_گلیا تویی نه ؟عجیب بود . من و از کجا می شناخت ؟چرا صداش انقدر اشنا بود . _لازم نیست زیاد فکر کنی .منم اهو ......برای یه لحظه حس کردم خون تو رگام یخ زد . اهو؟با یه ارامش خاصی که نمی دونم از کجا اورده بودمش گفتم :سلام .ببخشید فکر کنم بدموقع مزاحم شدم .خداحافظ ._باشه عزیزم مشکلی نیست .فقط شاید توهان شب نیاد خونه .نگرانش نشو خداحافظ .تلفن و قطع کردم . حتی نمی تونستم گریه کنم . توهان پیش اهو بود . چیکار می کردم
به ساعت روی دیوار خیره شده بودم . قرار بود توهان دوساعت پیش بیاد دنبالم . حتی دلم نمی خواست گریه کنم . حال و جون زار زدن و نداشتم . زندگی من و نگاه کن تورو خدا .مثلا دیشب یکی از مهمترین شبای زندگیم بوده .هه هه هه نرگس کنارم نشسته بود و با تعجب گفت :گلیا چرا انقدر ناراحتی؟بابا میاد دیگه . اهو از کجای زندگی من خبر داشت ؟میاد ؟اره حتما . مطمئن باش میاد .حتما از اهو دل میکنه میاد پیش من . اره همون که تو میگی لبخند کوچیکی بهش زدم و گفت :اره الکی نگرانم .بیخیال . نرگس هنوز وسایل من تو اتاقم هست ؟_اره عزیزم .هرچی رو با خودت نبرده بودی گذاشتم تو کمدت . _میشه یه دیقه برم اونجا ؟_دیوونه اینجا خونه ی توام هست .پاشو برو .تا بیای منم چایی رو دم می کنم . صورتش و بوسیدم و گفتم :خیلی ممنون عزیزم .اروم از جام بلند شدم و رفتم سمت اتاقم . چقدر دلم برای اینجا تنگ شده بود . به عکس دو نفره ی خودم و خشایار نگاه کردم . وقتی 14 سالم بود این عکس و گرفته بودیم . تو یه شهربازی . تولد خشایار بود .با طاها براش تولد گرفته بودیم . طاها پیشنهاد کرد بریم شهربازی منم که عشق این چیزا رو داشتم . عکس و بوسیدم و رفتم سمت کمدم . معلوم بود نرگس خیلی با دقت همه ی وسایلم و توی کمد گذاشته .همه چیز تمیز و مرتب بود . اروم وسایل و از توی کمرد دراوردم تا بالاخره کتابام و پیدا کردم .یه ذره خاک روشون بود . دستم و کشیدم رو جلدشون . دو سال پیش اینا رو خریده بودم .می خواستم با فوق لیسانس بخونم ولی هیچ وقت نشد . نمی خواستم به خشایار فشار بیارم . هدف من از ازدواج چی بود ؟درس خوندن . ارواح عمه ی نداشتم . اره چقدر من تو این چند ماه درس خوندم .می خواستم جبران کنم . باید جبران این چند ماه و می کردم . توهان که احتمالا قراره برگرده پیش اهو .منم باید به فکر اینده ام باشم . کتابارو توی یه جعبه گذاشتم و از اتاق اومدم بیرون . نرگس با تعجب به جعبه نگاه کرد و گفت :اون جعبه چیه ؟_کتابام و گذاشتم توش . می خوام با خودم ببرمشون .با خوشحالی گفت :می خوای درس بخونی؟_اره .خشایار همیشه می گفت ارزوش اینه که من درسم و ادامه بدم . میخوام ارزوشو براورده کنم . خودمم که عاشق اینم که درس بخونم . _وای گلیا خیلی خوشحالم کردی . می خواستم جوابش و بدم که یه دفعه صدای زنگ در اومد .یه دفعه قلبم ایستاد .حتما توهان بود . داشتم از خوشحالی بال در می اوردم .قبل از این که نرگس تکون بخوره دویدم تو حیاط و در و باز کردم . یه دفعه لبخند رو لبم خشک شد . طاها بود . طاها اخم کرد و با همون حالت گفت:ببینمت ؟چت شده خانوم کوچولو.ببین برات هندونه تازه خریدم .از همون شیرینایی که دوست داری .اروم خندیدم و گفتم :بیا تو دیوونه . دستت درد نکنه . لپم و کشیدم و اروم رفت سمت خونه . دیگه واقعا داشت گریه ام می گرفت. سرم و انداحتم پایین و اشکام و پاک کردم . خنده ی مصنوعی زدم و رفتم تو .طاها داشت هندونه رو قاچ می کرد . داد کشید :گلیا چطوری می خوای بهت بدم ؟_یه دونه از گنده منده هاش بده .شتری ببرش . _ای به چشم . یه تیکه ی بزرگ و قاچ کرد و داد دستم . خشایار عاشق این بود که اینطوری هندونه بخوره . یه دفعه چشمم به طاها افتاد .داشت شکلک در می اورد . اروم خندیدم و یه گاز به هندونم زدم . ........................یه ساعت بود داشتیم منچ بازی می کردیم . برای باره سوم بردم . داد کشیدم :هورررررررا بردم . سه بار .سه بار بردم . دمم گرم . طاها بازی و بهم زد و گفت :برو بابا متقلب.من و نرگس داد کشیدیم :حسود حسود حسود حسود. طاها اروم خندید و چایی شو سر کشید و به ساعت نگاه کرد . بعد از 5 دیقه گفت :گلیا انگار این شوهر جانت نمی خواد بیاد .همینجا می مونی؟_نه داداشی. الان اژانس می گیرم خودم میرم . _لازم نیست خودم می برمت . _میشه همین الان بریم؟نرگس با ناراحتی گفت :اااااااااااا نرو دیگه _عزیزم اونجا راحت ترم . نگران توهانم هستم . برم ببینم اوضاع چطوریه . یکم دلم شور میزنه .نرگس از جاش بلند شد و صورتم و بوسید و گفت :باشه .ولی دیگه نری حاجی حاجی مکه ها .زود زود بیا اینجا . _چشم .اجازه ی مرخصی می فرمایید؟_زود بیایی ها . _چشم بابا چشم . مانتومو پوشیم و شالم و انداحتم رو سرم و رو به طاها گفتم :حاضری؟_اره فدات شم .بریم . از نرگس خداحافظی کردم و از خونه رفتم بیرون . با تعجب به 206 نقره ای جلوی در خیره شدم . طاها خندید و گفت :خوشت میاد ؟_ماشینت و عوض کردی؟ _اره .با این راحت ترم .فرمونش خلی تیزه.منم که می دونی عشق سرعتم_دیوونه . سوار ماشین شدم .سریع گوشیم و از تو جیبم دراوردم .هنوزم امید داشتم که توهان زنگ بزنه .سرم و تکون دادم و ته دلم به خودم گفتم :خاک تو سرت گلیا .اون پیش اهو جونش اونوقت تو منتظری بهت زنگ بزنه.طاها ماشین و روشین کشید و گفت :تو امروز یه چیزیت شده .حالت زیاد خوب نیست .خبریه ؟_خبر؟چشمکی زد و گفت :اره دیگه ._مثلا ؟_با توهان دعوا کردی؟ _نه .تو که ظهر مارو دیدی .خوب بودیم باهم . _اینم حرفیه ._طاها ؟_جان دلم ؟_یه قولی به من میدی؟_شما جون بخواه ._قول میدی نرگس و خوشبخت کنی؟ _گلیا میشه دربارش حرف نزنی؟ _چرا ؟مگه تو همین و نمی خوای؟مگه نمی خوای من راضی باشم ؟_اخه خانوم کوچولو فدای اون مغزت بشم نرگس حتی قبول نمیکنه من کنارش زندگی کنم چه برسه به این که بخواد با من ازدواج کنه ._اون تورو خیلی دوست داره ._اره اما به عنوان یه دوست یا شاید یه برادر . احساس دیگه ای در کار نیست . _نمی دونم .واقعا نمی دونم . طاها شب عروسی خشایار و نرگس فکر می کردم مجلس و می ترکونی . ولی وقتی از در اومدی تو .......وقتی چشمای قرمزت و دیدم .......وقتی دیدیم بغض کردی داشتم از تعجب می مردم . واقعا برام تعجب اور بود .تو همیشه شاد و خوشحال بودی . اون شب یه دم به تو فکر می کردم . فکر می کردم تویی که همیشه تموم مجلسارو رو دستت می چرخوندی تویی که امکان نداشت چشمات از گریه قرمز بشه اون شب داشتی گریه می کردی._گلیا اون شب هم بدترین شب زندگیم بود هم بهترین . بهترین بود چون می دونستم داداشم سر و سامون گرفته و البته زنی که عاشقشم و به دست ادم مطمئنی سپردم بدترین بود چون داشتم دستس دستی عشق زندگیم و از دست می دادم .سرم و بردم جلوی صورتش اروم گونش و بوسیدم اروم خندید و گفت :نکن دختر وحواسم پرت میشه ها .دستم و گرفت و گفت :تو بهترین خواهر دنیایی ............................................1 ساعت بود رسیده بودم خونه . روی مبل نشسته بودم و پام و تند تند تکون می دادم . داشتم به مرز جنون می رسیدم زیره لب گفتم :توهان کاری می کنم پشیمون بشی .به خدا می کشمت به ساعت خیره شده بودم .5 دیقه .........10 دیقه..............20 دیقه..................نیم ساعت ..................یک ساعت ....................دو ساعت..........................دو ساعت و نیم گذشته بودنفس عمیقی کشیدم و گفتم :به خدا اگه تا نیم ساعت دیگه نیاد وسایلم و جمع می کنم و میرم10 دیقه گذشت . دیگه واقعا داشتم نا امید می شدم .پاشدم .می خواستم برم وسایلم و جمع کنم . با شنیدن صدای نحسش سریع برگشتم :سلام .هرچی نفرت داشتم تو چشمام ریختم و بهش نگاه کردم ._چیه ؟چرا اینطوری نگاه می کنی؟_جور خاصی نگاه می کنم عزیزم ؟چشماش از تجب گرد شد . با بهت گفت :چی میگی گلیا ؟_میگم بیمارتون حالش بهتره ؟خدا کمکش کرده مگه نه ؟اومد جلوم ایستاد . بازوم و گرفت و فشار داد و گفت :بهت میگم چته ؟دستم و بلند کردم و محکم کوبوندم تو صورتش . داد کشیدم :حالم ازت بهم می خوره . که بیمار داشتی اره ؟حداقل انقدر مرد باش و راستش و بگو . بگو می خوام برم پیش زن قبلیم . بگو کارش خیلی واجب تر از تو خره که داری از کمر درد به خودت می پیچی._از کجا می دونی پیش اهو بودم ؟سرم و کج کردم و ابروهام و دادم بالا . داد کشید :از کجا می دونی ؟_سره من داد نزن عوضی .از اون جایی می دونم که دوساعت منتظر بودم تا بیای دنبالم .به گوشیت زنگ زدم که عشق عزیزت جواب داد . صدام و نازک کردم و گفت :گلیا جان توهان امشب خونه نمیاد نگرانش نشو . خیلی پستی توهان .حداقل بذار من از این خونه برم بیرون بعد اون یکی ........این دفعه نوبت اون بود که بزنه . محکم کوبید تو دهنم .شوری خون رو تو دهنم احساس کردم .داد کشید :اون غلط کرد همراه با تو .اخه بی مغز تو چی می دونی ها ؟می دونی در حال مرگ بود ؟می دونی اگه یه دیقه دیر رسیده بودم زیره دست اون مرتیکه جون می داد ؟با خشم بهش خیره شدم .دوباره ادامه داد :تو چی می دونی بچه جون ؟تو هنوز بچه ای هنوز نفهمیدی معنی خیانت یعنی چی.هنوز نمی دونی دنیای بزرگترا چه بدی هایی داره .گلیا سعی نکن وارد این دنیا بشی . دنیایی که توش پر از خیانت و دروغ و نامردیه . می دونی چرا سیامک این کار و باهام کرد ؟می دونی ؟سره یه دختر بچه ی10 ساله اون موقع ما 13 سالمون بود اون زمان وقتی از مدرسه تعطیل می شدیم از جلوی یه مدرسه ی دخترونه رد می شدیم . یه دختری رو هرروز سره راهمون می دیدیم .خیلی بانمک بود . من و سیامک باهم قرار گذاشتیم هرکی تونست دل دختررو ببره دختره مال اون باشه و اون فرد برتر از نفر دیگست . دختره با من دوست شد .دوست اونطوری که فکر می کنی نه ها .منظور ما از دوستی این بود که یکم بهمون توجه کن.اون روز که دختره من و انتخاب کرد یه برقی رو تو چشمای سیامک دیدم . یه برقی که اون زمان نفهمیدم منظورش چیه .ولی الا ن می دونم .سیامک اون روز با خودش عهد کرده بود که حتی اگه یه روز از عمرش باقی مونده انتقام این موضوع رو از من بگیره . گلیا این فکر باعث شده به روح و روانش اسیب برسه . یکی از دوستام که روانشناس گفت اون دچار اختلال روانی . اون موقعی که من رفتم پیش اهو داشت با کمربند اهو رو کبود می کرد . اگه جلوشو نگرفته بودم تا الان اهو مرده بود . کت مشکیش و از تنش دراورد و پیراهنش و باز کرد و گفت :این زخم و نگاه کن .کاره سیامک . زخمش خیلی عمیق بود .دستم و بی اختیار گذاشتم رو زخمش و گفتم :بیا بریم برات ببندمش . خواستم برم سمت اشپرخونه که یه دفعه دستم و کشید .افتادم تو بغلش . سفت بغلم کرد و گفت :گوشیم اونجا جا موند .حتما اهو خواسته اذیتت کنه ._مگه نمیگی حالش خیلی بد بود ؟_چرا .حالش خیلی وحشتناک بود . ولی اون یه بازیگریه که لنگه نداره .در حال مرگم باشه می تونه نشون بده که از یه ادم سالمم سالم تره _تو اون حالم نمی خواست دست از سره من برداره ؟_به من می گفت عاشقمه .می گفت از کارش پشیمون .می گفت یه فرصت بهش بدم . خودم و از تو بغلش عقب کشیدم و گفتم :خوبه دیگه .از پشت بغلم کرد و گفت :انقدر از بغل من در نرو .گلیا ابی که ریخته رو نمیشه جمع کرد . دیگه اهویی برای من وجود نداره . تو ذهت من اهو یه ادم غریبه است ._لابد یه عشق دیگه پیدا کردی؟خندید و گفت :شاید .پاهام لرزید . خدایا تحمل یه زن دیگه رو ندارم دستش و کشیدم و گفتم :به سلامتی .خودم برات میرم خواستگاری ._اخه دیوانه کی گفته عشق می تونه فقط به جنس مخالفت باشه ؟من عاشق یه گربه شدم . پقی زدم زیره خنده . خودشم خندید و ادامه داد :گلیا می دونستی من تاحالا دست رو زن بلند نکرده بود ؟نشوندمش روی صندلی و گفت :می دونم .زورت فقط به من میرسه . _اخه تا تو کتک نخوری به حف ادم گوش نمیکی .هرچی می خوای میگی و بعدشم من میخوام برم .همین .مجبورم میکنی .دلم نمی خواد این کارو بکنم . با عصبانیت بهش چشم غره رفتم و گفتم :از این به بعد من و بزنی هرچی دیدی از چشم خودت دیدی.بعد صاف ایستادم و گفت :بولیزت و در بیار ؟چشمکی زدو با لحن بامزه ای گفت :چه نقشه ای تو سرته ؟مگه خودت .......سرش و با دستم هل دادم عقب و گفتم :زهی خیال باطل. در بیار می خوام زخمت و ببینم . دی ضمن یادت باشه من هنوز با تو اشتی نکردم . حالا بجنب لباست و در بیار الان زخمت چرک میکنه . _بابا خانوم پرستار ._لوس بازی در نیار توهان ._اخه می دونی تو بیمارستانی که من توش کار می کنم معمولا پرستارا به بیمارا کمک می کنن .حالا نمی دونم چرا تو این چوری می کنی؟_اونا کارشون پرستاریه .من فقط به اصطلاح زنتم ._ببخشید ؟به اصطلاح ؟به اصطلاحش چیه این وسط؟مگه تو زنم نیستی؟با تعجب بهش نگاه کردم . این چرا اینطوری شده بود .قاطی کرده بود .نه به اون موقع که می گفت فقط اسم زن و شوهر و داریم نه به الان که میگه من زنشم ._ببین گلیا تو از پریشب زن واقعی من شدی.این و هیچ وقت یادت نره . سرم و انداختم پایین و گفتم :بولیزت و در میاری یا برم تو اتاقم ؟کار دارم ._خودت در بیار .دهنم باز مونده بود . با خنده نگام می کرد . پشتم و کردم بهش و رفتم سمت اتاقم . ارنجم و گرفت و گفت :بیا بابا بیا در میارم . جلوش منتظر ایتاده بودم . دستش و که تکون می داد صورتش تو هم می رفت . معلوم بود درد داره .لبم و گاز می زدم . دلم طاقت نداشت اینطوری ببینتش . کنارش نشستم واستین لباسش و گرفتم و اروم از تنش دراوردم .لبخند کوچیکی زد و گفت :پرستار خوبی هستی . بدون اینکه حرفی بزنم شروع کردم به باندپیچی دستش .نگاه خیره اش اذیتم می کردم . حواسم و پرت می کرد . با عصبانیت به چشماش خیره شدم و گفتم :میشه اینطوری نگام نکنی؟ _نه نمیشه ؟_چرا ؟_تاحالا خوشگل ندیدم . یه دفعه قلبم ایستاد . این تا امروز من و روانی نمی کرد ول کن نبود . سرم و انداختم پایین و دوباره مشغول باندپیچی شدم ._گلی؟ _بله ؟_مگه تو پرستاری نخوندی؟ _چرا خوندم .چطور مگه ؟_به رشتت علاقه نداشتی؟_اتفاقا من عاشق پرستاری ام . از بچگی این شغل و دوست داشتم ._پس چرا نیومدی تو بیمارستان کار کنی ؟کناره داداشت ؟_توهان من به پول احتیاج داشتم . پرستاری نمی تونست کفاف زندگی من و بده .من نمی خواستم یرباره خشایار باشم .برا همین دنبال یه کار پر درامد بودم بخاطر همین اومدم تو شرکت
     
#49 | Posted: 26 Sep 2013 22:44
فصل ۲۳ - فصل آخر

دیگه حرفی نزدم .حرفی نداشتم که بزنم .تمام خشم و حسادتم فروکش کرده بود ولی من گلیا نیستم اگه یه روز حال این زنیکه رو نگیرم .
پرو به شوهرمن میگه عاشقتم .
عجب رویی داره بابا .
باند و دوره دستش محکم بستم و از جام بلند شدم و گفتم :
همینجا بمون تا بیام .
سریع رفتم تو اتاقش و در کمدش و باز کردم .
ناخوداگاه سوت بلندی زدم .
ماشالله لباساش انقدر زیاد بود می تونست کل مردای محله ی مارو جواب بده .
پولیور ابی رنگی رو برداشتم و سریع از اتاق اومدم بیرون .
پولیور و دادم دست توهان و گفتم :
بپوش .زخمتم گرم نگه دار تا بهتر بشی .
اروم خندید و گفت :
چشم خانوم خانوما .
می پوشم . فقط گلی من دارم از گشنگی می میرم . دو تا تخم مرغ می ندازی ؟
_باشه .برو لباسات و عوض کن تا درست کنم .
از جاش بلند شد و سرش و اورد نزدیک صورتم و لاله ی گوشم و اروم بوسید .
سرم و انداختم پایین .
زیر گوشم زمزمه کرد :
همیشه فکر می کردم فرشته ها تو اسمونن هیچ وقت فکر نمی کردم یه روز یه فرشته تو خونم کناره خودم زندگی کنه .
مطمئن بودم گونه هام قرمز شدن .
توهان امروز چش شده .
یه قدم رفتم عقب و سریع رفتم سمت یخچال.
سنگینی نگاهش و رو خودم حس می کردم .
دو تا تخم مرغ از یخچال برداشتم و گاز رو روشن کردم .
هنوز داشت نگام می کرد .
دستمالی که تو دستم بود و انداختم رو میز و با عصبانیت گفتم :
برو لباست و عوض کن دیگه .
_نمی خوام .
_نمی خوای که نخوا فقط اینطوری من و نگاه نکن .
با دو قدم بلند اومد جلوم و گفت :
می خوام زنم و نگاه کنم .شما مشکلی داری؟
_اره من مشکل دارم .
دستش و انداخت دوره کمرم و تو یه لحظه بلندم کرد
سرش و اورد نزدیک گردنم و اروم گفت :
من مشکلی ندارم . تو زنمی .مال منی .پس هر چقدر دلم بخواد نگات می کنم .
_توهان من و بذار پایین .
_نمی خوام .
_توهان بچه نشو لجبازی هم نکن .من و بذار زمین .
دستش و محکم دوره کمرم فشار داد و گفت :
جات راحته .لازم نیست بذارمت زمین .
با صدای ناراحتی گفتم :پ
توهان .....
_هیشششش.هیچی نگو .هیچی.
سرش و اورد پایین و محکم لبامو بوسید .
همونطور که می رفت سمت اتاق گفت :
خوشحالم که خدا یکی از فرشته هاش و داده به من .

با خوشحالی به مانتوی خوش فرمی که تو تنم بود نگاه کردم .
عالی بود .کل پاساژ و زیر و زبر کرده بودم تا پیداش کنم .
تنها مشکلش این بود که یه خورده نازک بود . یه خورده که چه عرض کنم ......
بیخیال بابا خیلی هم عالی بود .
سریع مانتو رو عوض کردم و از اتاق پرو رفتم بیرون .
رو به فروشنده که پسر جوونی بود کردم و گفتم :
اقا این خیلی عالیه فقط یه سایز بزرگترش و بدین . خیلی تنگه .
با لحت دخترونه ای گفت :
البته خانوم . همین الان .
تا روشو برگردوند اوق زدم . حالم از این جور مردا بهم می خورد .
خجالتم نمی کشید با اون ابرو های نازکش
داشتم به بقیه ی مانتو ها نگاه می کردم که صدای پسره اومد :
بفرمایید خانوم . خدمت شما .
_ممنون . همین و بر می دارم .بعد ببخشید قسمت شال و روسری هاتون او طرفه ؟
_بله .بفرمایید برید نگاه کنید .شری جون راهنمایوتون میکنه .
به دختری که روبروم ایستاده بود نگاه کردم .
ماشالله هزار ماشالله یه قسمت از صورتش نبود که عمل نشده باشه .
ابروهاش و انقدر بالا اورده بود که هر لحظه فکر می کردم از پیشونیش جدا میشن .
سرم و تکون داد م و به خودم توپیدم :
اخه تو به قیافه مردم چیکار داری ؟اصلا به تو چه .
کم کم جذب شدم سمت شالای رنگ و رنگی که دختره برام اورده بود .
اخرای اسفند بود .
دیگه کم کم داشت عید می شد .
عید خوبی نبود . عیدی که توش خشایار وجود نداشت برای من بیشتر شبیه عذا بود .سعی می کردم خودم و خوشحال نشون بدم ولی ........
چهلمش با خوبی و خوشی تموم شده بود .
بالاخر نرگس و راضی کردم مشکی رو از تنش در بیاره .
وای اون لحظه که مانتوی سبزی که براش خریده بودم و پوشید چشمای طاها برق می زد .
نفس عمیقی کشیدم و شال طلایی رنگ رو برداشتم و رو سرم انداختم .
دختره با خودشیرینیگفت :
واووووو عالیه .مثل یه تیکه جواهر می درخشید .
خدا شفا بده همه قاطی دارن .
شال و با پسره حساب کردم و پلاستیک های خریدم و برداشتم و از پاساژ زدم بیرون .
یه قول طاها پاساژ و شخم زده بود .
بیچاره توهان که من پولاشو اینطوری خرج می کنم .
سوئیچ ماشین و از تو کیفم در اوردم و در ماشین و باز کردم
توهان برای اینکه سختم نباشه پرادو رو داد بهم .
یاد اون لحظه که داشت سوئیچ و می داد افتادم :
گلیا تورو خدا مواظب باشیا .
_بده من بابا.مگه بچه ام ؟
_گلیا من این ماشین و خیلی دوست دارما . اصلا ماشین به درک یه وقت تصادف نکنی بلایی سرت بیاد .
سویچ و تو هوا از دستش قاپیدم و گفتم :
خداحافظ اقای دکتر .
خدا بهش صبر ایوب بده .چطوری من و تحمل میکنه ؟
پلاستیکارو گذاشتم تو ماشین تا می خواستم سوار بشم گوشیم زنگ زد :
_بله ؟
_الو گلیا سلام .
_سلام تارا.ای بی معرفت از این ورا ؟
_از اون ورا .
_خل و چل.
_چه عجب یادی از ما کردی؟
_باور کن اگه مامان مجبورم نمی کرد همین الانشم زنگ نمی زدم .
صدای داد اذر جون از اون طرف اومد :
تاراااااااااااا.
گوشی رو یکم از گوشم فاصله دادم . خنده ام گرفته بود.
تارا هم بلند بلند می خندید .
بعد از اینکه کلی خندیدیم تارا گفت :
راستش گلیا فردا یه مهمونی زنونه تو خونه ی ماست . مامان گفت توام دیگه الان جزو فامیلی پس حتما باید باشی .
_اخه نمی دونم .
_دیگه نمی دونم و نمی خوام نداریم .باید بیای .
_توهان .......
_بابا بهش بگو بعد بیا اینجا .
_مگه نمیگی فرداست ؟
_من لط کردم گفتم فردا . همین امروز .
_اخه این چه طرز مهمون دعوت کردن ؟
_تا چشمات دراد .
_خوب دیوانه یه روز قبل می گفتی تا اماده باشم .
_چرت و پرت نگو گلیا .تا دو ساعت دیگه اینجا باش زن داداش جونم .
تا خواستم چیزه دیگه ای بگم قطغ کرد . ای خدا من از دست این چیکار کنم
به ساعتم نگاه کردم . واییییی چقدر دیر بود .
سریع ماشین وروشن کردم و رفتم سمت خونه .
انقدر ترافیک بود که مطمئن بودم تا 10 ساعت دیگه هم نمی رسم .
بالاخره راه باز شد با یرعت100 تا می رفتم . خودمم باورم نمیشد دارم این کارو می کنم .
در عرض یه ربع رسیدم خونه .
انقدر ادرنالینم بالا زده بود که نفس نفس می زدم .
سریع ماشین و پارک کردم و رفتم توی خونه .
توهان با دیدن من سریع اومد جلوم .
صورتم و گرفت تو دستش و گفت :
چیه ؟چت شده ؟گلیا ؟گلیا جان عزیز دلم .فدات بشم چت شده .
بالاخره نفس بالا اومد .
با مشت زدم تو بازوش و گفتم :
چته مرده گنده .بابا با سرعت می رفتم خودمم هیجان گرفتم .
یه دفعه داد زد :
براچی با سرعت می روندی؟ده اخه احمق اگه چیزیت می شد من چه خاکی تو سرم می ریختم .
تا بحال اینطوری ندیده بودمش .
رفتم کنارش و با صدای ارومی گفتم :
توهان ؟
یه دفعه محکم بغلم کرد .
استخونام داشت خورد میشد . این چرا اینطوری می کرد .
_توهان چی شده ؟اتفاقی افتاده ؟
به چشمام خیره شد .
چقدر نگران بود

_توهان چت شده ؟چرا اینطوری شدی؟ می خوای بهم بگی؟
یه دفعه دستش و گذاشت رو صورتش و گفت :
گلیا یه خواهشی ازت دارم .
_هرچی باشه قبول می کنم . فقط بگو چی شده . چرا انقدر نگرانی ؟
_قول بده مواظب خودت هستی. قول بده حرف هیچ کسی رو باور نمی کنی.قول بده تا وقتی مطمئن نشدی حرف هیچ کس و گوش نده .
_توهان چت شده ؟چی میگی؟حرف کی رو ؟
_فقط بگو که قول می دی؟
_اره معلومه قول می دم . قول قول قول.
_مرسی عزیزم مرسی
می خواستم جو رو عوض کنم .نباید می ذاشتم این نگرانی تو چشماش باشه .
نفس عمیقی کشیدم و گفتم :
امروز قراره برم خونه بابایی و اذر جون .
_دوباره مهمونی های زنونه ؟
_وا تو از کجا می دونی ؟
_ببخشید مثل اینکه اونجا خونه ی منم هستا . در ضمن خواهر و مادرم و خوب می شناسم .
با ذوق بچگانه ای گفتم :
توهان اون پیرهن قرمزه که برام خریدی رو بپوشم؟
_نخیر .
_چرا ؟
_دیگه چی .همینم مونده بذارم زنم با لباسی که نصف تنشم نمی گیره بره مهمونی .
_اونجا که فقط خانوما هستن .
_اولا فقط خانوما نیستن و شهریارم همیشه اونجاست تا کمکشون کنه . دوم بر فرض که خانوما باشن دلیل نمیشه تو با یه لیاس که نیم متر پارچه بیشتر نداره بری اونجا
_خوب چی بپوشم ؟
_مثل یه خانوم خوب و حرلف گوش کن یه بولیز شلوار ساده می پوشی میری؟
_چی ؟چی بپوشم ؟
_من خوشم نمیاد پشت سره زنم حرف بزنن .فامیل خودمم خوب می شناسم . می دونم یه ذره لباست اینور اونور باشه یه کاری می کنن بیا و ببین .
_تا 45 دیقه دیگه باید اونجا باشم .
_برو حاضر شو زنگ می زنم اژانش .ببخشید خودم کار دارم نمی تونم برسونمت .
با لب لوچه ی اویزون بلند شدم و رفتم سمت اتاق .
توهان راست می گفت یه بولیز شلوار ساده بهتر از لباسای کسایی مثل شهرزاد و اهو بود .
سریع لباسم و عوض کردم و رفتم پیش توهان .
با لبخند رضایت مندی بهم نگاه می کرد .
اومد جلوم .موهام و داد پشت گوشم و گفت :
یه خانوم زیبا و شیک و موقر .
شالم و سرم کردم و گفتم :
ممنون اقای راد .
دوباره چشماش داشت نگران میشد .
لبخند رو لبم خشکید .
توهان با لبخند مصنوعی نگام کرد و با تته پته گفت :
گلیا ...........راستش .........راستش یه خواهشی ازت دارم .
_چی ؟
_میشه ........میشه شب همونجا بمونی ؟
_کجا بمونم ؟
_پیش تارا .
_اخه چرا ؟
_ازت خواهش می کنم قبول کن . لطفا .
بیشتر از قبل ناراحت شدم . توهان داشت یه چیزی رو ازم مخفی می کرد .
خدا بخیر کنه .
_اخه توهان برای چی؟
_لطفا نپرس .فقط بگو باشه .
_با اینکه دلم نمی خواد . ولی باشه .
خنده ی عصبی کرد و گفت :
ممنونم ازت .خیلی خیلی ممنون گلیا .
................
تارا محکم بغلم کرده بود .
با صدای با نمکی گفتم :
تار تار ولم کن دیگه . خفه شدم .
محکم بوسیدتم و گفت :
دلمان برایتان تنگ شده بود بانو .
اذر جون هلش داد کناره و گفت :
بابا بچه رو تموم کردی . بذار منم از این عروس خوشگل یه فیضی ببرم .
اذر جون رو بوسیدم و گفتم :
کجا میشه لباسام و عوض کنم؟
_اتاق من . بدو گلی کلی کار دارم برات . باید کلی کمک کنی.
_چشم اومدم .
     
#50 | Posted: 26 Sep 2013 22:44 | Edited By: Alijigartala
سریع رفتم تو اتاق تارا و لباسام و عوض کردم و رفتم سمت اشپرخونه .
هنوز پام و توی اشپزخونه نذاشته بودم که صدای تارا باعث شد بدون حرکت بایستم .
_مامان من می ترسم .
_چرا ؟
_مامان توهان 10 دیقه پیش زنگ شد گفت گلیا شب اینجا بمونه وقتی ازش پرسیدم چرا گفت قراره یه نفر بره اونجا .
_کی ؟
_مامان .......
_تارا بگو دیگه جون به لبم کردی .کی ؟
_اهو .
خون تو رگم یخ بست . اهو تو خونه ی من ............
چی می شنیدم ؟بخاط همین توهان نگران بود اره؟سریع برگشتم توی اتاق .بغضم و خوردم و لباسام و عوض کردم و سریع اومدم پایین .داد کشیدم :تارا ؟تارا جان ؟تارا با سرعت از اشپزخونه اومد بیرون و گفت :چیه ؟چرا لباسات و در نیاوردی؟_راستش یکی از دوستام تصادف کرده .الان باید برم پیشش. __الان ؟_اره .حتما باید برم ._خوب حداقل بذار برسونتمت ._نه عزیزم مرسی تو کلی کار داری برو به اذر جون کمک کن از طرف منم ازشون خداحافظی کن . _اخه ......_خداحافظ . از خونه زدم بیرون و سریع یه تاکسی گرفتم . نمی خواستم گریه کنم . اگه اهو تو خونه کناره توهان باشه نشانه ی اینه که توهان مال من نیست . این و مطمئن بودم . نفس عمیقی کشیدم و رو به راننده گفتم :اقا میشه تندتر برین ؟_چشم خانوم .ترافیک داشت دیوونه ام می کرد . می خواستم هرچه زود تر برسم خونه . من دیگه پول نمی خواستم توهان و می خواستم . اگه اهو اونجا باشه من جایی تو اون خونه ندارم . حتی جایی تو دل توهان ندارم . می دونم چیکار می کنم . بعد از تقریبا 1ساعت رسیدم . سریع کرایه رو دادم و از مشین پیاده شدم . کلیدم و دراوردم و بدون اینکه کوچکترین صدایی تولبد کنم در و باز کردم و رفتم تو خونه . دم در خشکم زد . می دونستم اینطوری میشه . کفشای پاشنه بلند مشکی توی جا کف بود . پس اینجا بود . در و باز کردم .صداشون خیلی خوب می اومد . _امیر من عاشقتم .برای چی من و از خودت می رونی ؟توام من و دوست داری مگه نه ؟_اهو بس کن .باشه ؟لصفا بس کن.اولا این که اسم من توهان نه امیر دوم فرض کن دوست داشته باشم من زن دارم می فهمی؟_تو اونو دوست نداری .تو من و دوست داری .این و از چشمات می فهمم تو نمی تونی بخاطره اون دختره ی خیابونی........._درست حرف بزن اهو . لقب خودت و به زن من نده . _توهان بس کن .توهان دوست دارم . می دونم اشتباه کردم به خدا پشیمونم ولی خودتم می دونی تقصیره من نبود . سیامک دیوونم کرده بود .وعده هایی که بهم می داد دیوونم می کرد . توهان ........._سیامک گولت زده بود ؟باشه قبول .بقیه چی؟شهریار گولت زده بود ؟اون هم دانشگاهی بدبختت دیوونت کرده بود ؟پسر عموی خودت بهت دروغ گفته بود ؟_توهان معذرت می خوام .توهان بایا دوباره شروع کنیم ازاول ._اهو دیگه بسه . من زن دارم توام شوهر .من هیچ علاقه ای به تو ندارم اگه اون دفعه اومدم از دست سیامک نجاتت دادم بخاطر اون عشقی بود که یه زمانی بهت داشتم .اگه امروز قبول کردم بیای اینجا اول بخاطر این بود که تو عمل انجام شده قرار گرفته بودم دوم بخاطر این بود که می خواستم بهت بفهمونم هیچ علاقه ای بهت ندارم . لای در و باز کردم و گردنم و کج کردم . می تونستم ببینمشون . هردوشون رو یه مبل نشسته بودن .رو به روی هم . دوباره صدای اهو بلند شد :توهان دوستم داری .می دونم . می دونم من و می خوای . داشت به توهان نزدیک می شد . دستش و گذاشت رو پای توهان و ادامه داد :توهان از اول شروع می کنیم از همون موقع ها .توهان از جاش بلند شد و داد کشید :یادت نره اینجا کجاست .یادت نره من کی هستم یادت نره خودت کی هستی این دفعه اخری که به من دست می زنی .حالا از خونه ی من گمشو بیرون_توهان من هنوزم عاشقتم .مثل روز اول .مثل ثانیه ی اول که هردومون عاشق هم شدیم توهان خنده ی بلندی کرد و گفت :عاشق هم بودیم ؟مطمئنی درست حساب کردی؟من احمق دیوونه ی تو بودم ولی تو چی ؟نمردیم و معنی عشقم فهمیدیم .هر روز تو بغل یه مرد خوابیدن عشق ؟_توهان من .......من این کارو نکردم . دوباره بلند خندید و این دفعه داد کشیدم :د اخه لامصب الانم دروغ میگی؟اره ؟نمی خوای بس کنی؟خجالت نمیکشی اهو ؟_به خدا فقط سیامک و......_قسم دروغ نخور اهو .تو بی شرف حتی به اهورا هم رحم نکردی . اونم می خواستی از راه بدر کنی ولی اخ اخ اخ تیرت به خطا خورد .دست رو بد ادمی گذاشته بودی . اون بهترین دوستم بود . می دونی روزای اولی که از هم جدا شده بودیم هر روزو هر روز فیلمای عشق بازی زنم با معشوقه های مختلفش و می دیدم و بیشتر از قبل ازت نفرت پیدا می کردم .خجالت بکش اهو . _تو راست میگی من اشتباه کردم .من قدر تورو نمی دونستم .به خدا اشتباه کردم . بلند شده بود و کناره توهان ایستاده بود .قدش تا شونه های توهان می رسید .نگاه عصبانی توهان و حس می کردم . اهو داشت می رفت سمت لباش.توهان هلش داد و گفت :خجالت بکش زنیکه ی .........حالا وقتش بود . در و با شدت باز کردم و با کفشای پاشنه بلندم محکم روی سرامیکا راه می رفتم . توهان با تعجب و اهو با خشم بهم زل زده بودن . با صدای محکمی گفتم :ببخشید . مثل اینکه بد موقع مزاحم شدم . به کارتون دادمه بدین .وقتتون و نمی گیرم
پوزخند کجی زدم و گفتم :ادامه بدین خواهش می کنم . به ارومی رفتم سمت اتاقم . همین و می خواستم .باید توهان و خورد می کردم . باید می فهمید ارزشی برام نداره . اره عاشقش بودم . وقتی لبام و می بوسید وقتی بهم می گفت گلی بهترین لحظه های زندگیم بود ولی دلیل نمی شد این زنیکه رو تو خونه ی من راه بده .توهان انگار از شوک اومده بود بیرون . سریع اومد دنبالم . قبل از اینکه برسه در و محکم پشت سرم کوبیدم و قفلش کردم . رفتم سمت کمد و چمدون قرمز رنگ خودم و برداشتم . لباسام و ریختم توی چمدون و درش و بستم . توهان محکم کوبید رو در و داد کشید :باز کن گلیا .گلیا جان من .گلیا تورو خدا .چمدون و برداشتم و در باز کردم و گفتم :بیا باز کردم . بفرمایید._چمدون چیه دستت ؟_توهان من خستم خیلی خسته .دیگه تحمل این زندگی مسخره رو ندارم توهان می خوام برم . داد کشید :کجا بری ها ؟تو خونت اینجاست . _اینجا خونه اون خانوم . اهو یه گوشه ایستاده بود و با نیشخند داشت نگام می کرد . توهان رفت طرفش و گفت :برو بیرون . _توهان تو که من و دوست .........توهان دستش و گرفت و هلش داد بیرون . اهو داد کشید :توهان اینجا خونه ی من .......توهان و در و بست و نذاشت صدای نکره اش بهم برسه . دوباره اومد طرفم و گفت :تو هیچ جا نمیری._توهان برو کنار . به خدا دیگه تحمل ندارم .نمی خوام . توهان نه پولت و می خوام نه مهریه ات و می خوام نه هیچ چیز دیگرو . توهان بذار برم . _ت قول دادی .تو به من گفتی تا یک سال ......._نمی خوام توهان .بس کن . تو اهو رو دوست داری . _من ؟_توهان دیگه خستم کردی .بذار برم .بذار نفس بکشم . تو اون و می خوای پی من و عذاب نده . با سرعات زیادی رفتم سمت در . توهان دستم و کشید و گفت :نمی ذارم بری .تو مال منی.........دستم و کشیدم و گفتم :خداحافظ توهان .خداحافط اقای راد . سریع از خونه رفتم بیرون و در و بستم . بغضم داشت می ترکید . بدترین حس دنیا رو داشتم . توی تاکسی نشستم و ادرس خونه ی خشایار و دادم . اشکای داغم رو صورتم می ریخت . دیگه خسته شدم . حتی بخاطر مرگ خشایار انقدر حس خفگی نداشتم . راننده گفت :اتفاقی افتاده خانوم ؟_نه نه .لطفا فقط تند برین ._می خواین برسونمتون بیمارستان ؟_نه اقا .نه .همونجایی که گفتم برین لطفا . _چشم . هق هقم بلند شده بود .بلند بلند با خودم حرف می زدم :ای خدا ..........خدا چرا انقدر ازارم میدی؟خدایا . سرم و گرفتم تو دستام و بلند بلند گریه می کردم .بعد از یه مدت که نفهمیدم چطوری گذشت صدای راننده بلند شد :خانوم .......خانوم رسیدیم . سرم و بلند کردم و از ماشین پیاده شدم . راننده داد کشید :خانوم ......خانوم کرایت . سریع برگشتم و گفتم :ببخشید .بفرمایید .به بچه های وسط کوچه نگاه کردم . مثل همیشه .داشتن بازی می کردن . دلم برای بازی کردن تنگ شده بود . دستم و کشیدم روی دیوارا .دیواری قدیمی . لبخند کوچیکی روی لبم نشست . دیوونه شده بودم . یه ثانیه می خندیدم و یه ثانیه گریه می کردم . یه دفعه احساس کردم یه نفر دستش و گذاشت رو شونم . برگشتم .طاها بود . چونم شروع کرد به لرزیدن . طاها بغلم کرد و بون هیچ سوالی گفت :هیشششش اروم باش خواهری . درست میشه .هرچی هست درست میشه . _طا.......طاها ؟_جان دلم ؟_تو خونه جایی برای من هست ؟_کوچولو در این خونه همیشه برای تو بازه . بیا بریم خواهرکم .بیا بریم . در و باز کرد و کمکم کرد که برم تو .نرگس با خوشحالی از خونه اومد بیرون . لبخندی که رو لبش بود با دیدن من خشکید . اومد طرفم و گفت:گلیا ؟سلام .چی شده ؟اینجا چیکار میکنی؟این چمدون چیه دستت ؟_نرگس .........نرگسی .....می ذار .....می ذاری تو خونت یه چند وقتی....چند وقتی زندگی کنم ؟قول می دم زود برم تا .........تا مزاحمت نباشم . _گلی چت شده ؟بیا تو عزیزم . بیا بریم ببینم چه بلایی سرت اومده . به کمک طاها و نرگس رفتم داخل خونه . روی زمین نشستم و پاهام و توی سینم جمع کردم . همه چیز تموم شده بود . همه چیز دنیای منم تموم شده بود . خدایا بهم صبر بده .دیگه طاقت ندارم . دیگه نمی تونم . کمکم کن خدا .برای یه بارم که شده کمکم کن تا فراموشش کنمعینک و از چشمام برداشتم و گذاشتمش روی کتاب .از جام بلند شدم و رفتم تو اشپزخونه .خنده ام گرفت .دوباره می خواستم همون کارو بکنم رفتم پشت سر طاها و داد کشیدم :پــــــــــــــــــــــــ ــــــــــــخ .با ترس برگشت و گفت :مگه روانی دختر ؟این کارا چیه ؟نگس در حالی که دستش و به کمرش گرفته بود گفت :ولش کن این خل و چل .از این کارا زیاد میکنه . هر سه تامون بلند بلند می خندیدیم . طاها با انگشت زد رو نوک دماغم و گفت :چیه ؟چرا کپکت خروس می خونه؟_خوب تولدمه خوشحالم . _اااااااای واییییی امروز تولدت ؟_ساعت خواب .یادت نبود امروز تولدمه ؟زحمت کشیدی واقعا _مگه امروز پونزدهمه ؟_اره اقای حواس پرت . _پس باید به فکره کادو و کیک و این چیزا باشم دیگه اره ؟_معلومه که اره .اگه شب به من کادو ندی کلامون بد میره تو هم . سریع پیش بند و از کمرش باز کرد و گفت :ای به چشم الان میرم .نرس داد کشید :بابا بیا غذا رو درست کن . _گلیا عاشقتم که من و از دست این کار نجات دادی. نرگس می خواست بره دنبالش که دستش و گرفتم و گفتم :بابا خودم درست میکنم ._تو دیروز درست کردی الان نوبت اون ._نرگس خوشت میاد دستپخت مزخرفش و بخوری؟ بابا بذار بره دیگه . توام برو استراحت کن .اگه یه تار مو از سره برادرزاده ی من کم بشه پدرت و در می اوردم . قرصاتم بخور باز نیام ببینم نخوردیشونا ._چشم .چشم .چشم ._افرین بدو برو .منم غذا درست کنم .نرگس رفت سمت اتاقش. 6 ماهش شده بود . تا سه ماه دیگه بچه به دنیا می اومد . برای اون روز لحظه شماری می کنم . نفس عمیقی کشیدم و رفتم سره گاز . دوماه گذشته بود . از اون روز نحس دوماه گذشته بود . تارا و اذر جون خیلی سعی کرده بودن که باهام تماس بگیرن یا بیان پیشم ولی من منتظر اونا نبودم . اون ادمی که باید می اومد نیومد . اون ادمی که می خواستمش نیومد . روز اول فروردین طاها از نرگس خواستگاری کرده بود . اولش نرگس به هیچ عنوان قبول نمی کرد .حتی فکرشم نمی کرد ولی وقتی طاها جلوش زانو زد وقتی گفت عاشقتم وقتی گفت این بچه ای که تو شکمت هست بچه ی منم هست دل نرگسم نرم شد .یه مراسم ساده نامزدی تو خونه .فقط بین ما سه تا . خیلی عالی بود .شاید اون روز از عروسی خشایار و نرگسم بیشتر بهم خوش گذشت چون برق خوشحالی رو تو چشمای نرگس و طاها می دیدم چون حس خوشحالی خشایارم احساس می کردم . چون اون روز همه خوشحال بودن . قرار شد بعد از به دنیا اومدن بچه باهم ازدواج کنندلم برای توهان خیلی تنگ شده بود .خیل بیشتر از خیلی . حاضر بودم تمام زندگیم و بدم ولی یه بار دیگه بتونم کنارش باشم . حتما با اهو اشتی کرده بود .حتی دنبالم نیومد .حتی نخواست برام توضیح بده . اون هیچ وقت مال من نبود .این عشق از اول اشتباه بود . صدای زنگ در باعث شد پیشبند و باز کنم و سریع برم سمت ایفون . _کیه ؟_گلیا سلام .منم .میشه در و باز کنی ؟تارا بود .دلم برای اونم تنگ شده بود .برا خنده هاش مسخره بازی هاش . در و باز کردم و خودم رفتم استقبالش . جلوی در ایستاده بود . با لبخند رفتم طرفش و گفتم :سلام بیا تو . با نگاه گله مندی بهم خیره شده بود . اروم اومد طرفم و گفت :خجالت نمیکشی؟ حاجی حاجی مکه ؟یه سلامی یه علیکی .نمیگی اینا مردن زندن چیکار می کنن .خیلی بی وفایی گلیا خیل بیشتر از خیلی . بغلش کردم و گفتم :تو اگه جای من بودی الان درم باز نمی کردی.دستش و کشید رو صورتش و گفت :روز عید زنگ زدم که بهت بگم برگرد .بگم بیا پیش ما .بگم عیدت مبارک ولی جواب ندادی .خیلی نامردی ._بیا تو .بیا الان بارون می گیره ها .بیا .رفتیم داحل خونه . روی مبل نشست و گفت :راستی تولدت مبارک خانوم خانوما.سینی چایی رو گذاشتم رو میز و گفتم :از کجا یادت بود ؟_گلیا مثلا دوستمی ها در ضمن زن ......._تارا بس کن . _باشه .هرجور که تو می خوای . اصلا من به یه دلیلی اینجام نمی خوای بپرسی ؟_من و باش فکر کردم دلت بام تنگ شده .نگو خانوم با من کار داشته . خندید و کارتی رو از کیفش دراورد و داد به من . _این ......این چیه ؟_کارت .کارت عروسی . زانوام شل شد . کارت عروسی .نکنه عروسی اهو و توهان بود . کارت و باز کردم .هر لحظه انتظار داشتم اسم توهان و اهو رو ببینم ولی .......نیشم تا بنا گوشم باز شد . چی می دیدم .شهریار و تارا . وای خدا .بلند خندیدم و گفتم :تبریک میگم .واقعا تبریک میگم .بلند شدم و محکم بغلش کردم . _وای خدا باورم نمیشه داری عروس میشی._مراسم یه ماه دیگست ولی من خواستم تورو زود تر خبر کنم . _وای خدا خیلی خوشحالم تارا .واقعا خیلی ممنون که بهم گفتی .راستی توهان با شهریار چطوریاست ؟_رابطشون خوب شده .نه اینکه بگم مثل دو تا مرغ عشقنا ولی حداقل دیگه باهو دعوا نمی کنن .توهان دیگه شهریار مقصر نمیدونه . _خوب از بقیه ......._الان نمی تونم برات توضیح بدم خیلی عجله دارم .در ضمن من اصلا نباید بهت بگم.خود ت باید بفهمی یا اینکه ..........بیخیال . بیا این نامه و این کادو مال تو._مال من ؟واقعا ؟کادو چی؟ _کادو تولدت دیگه خنگ خدا . _خوب کی برام خریده ؟_نامه رو بخونی می فهمی.گلیا شهریار منتظرمه باید برم . فعلا با من کاری نداری ؟_خوب به ایشونم می گفتی بیاد تو . _نه کار داریم باید بریم خرید . ایشالله بعدا مزاحمت میشیم . رفتم جلو صورتش و بوسیدم و گفتم :ممنون که اومدی .دلم برات تنگ شده بود . _منم همینطور .راستی به طاها خان و نرگس جون سلام برسون .فعلا با من کاری نداری؟_بازم بیا اینجا .ممنونم ازت . _خداحافظ ._خداحافظ عزیزمگوشه ی اتاقم نشسته بودم و نامه رو تو دستم گرفته بودم . نفس عمیقی کشیدم و بازش کردم . لبخند نشست رولبم . دستخت توهان رو تشخیص دادم . نمی دونستم طاقت خوندنش و دارم یا نه . نمی دونستم می تونم یا نه .اصلا نمی دونستم چی قراره بفهمم .اگه بگه ازم بدش میاد چی؟ در هرحال باید بخونمش . باید بخونم .دستم و کشیدم روی نامه و شروع کردم به خوندن :سلام .سلام به تویی که یه زمانی برام یه وزغ کوچولوی بانمک بودی و الان پری شهر غصه هامی . گلیا من هیچ وقت یادنگرفتم احساساتم و بیان کنم پس تصمیم گرفتم بنویسمشون . می دونم شاید ازت نفرت داشته باشی .نفرتی که برای تباه کردن زندگیت ازم یادگاری گرفتی . گلیا یه چیزی رو دوست دارم بدونی ,اون چند وقتی که کنارم زندگی کردی اون چند وقتی که با صدای بند خندیدی اون مدتی که کنارم دراز کشیدی و سرت و رو سینم گذاشتی بهترین لحظه های زندگیم بود . گلیا اولین بار موقعی که خشایار عکست و نشونم داد گفتم خودشه .می تونم راضیش کنم من و از دست اذر نجات بده . وقتی تو شب خواستگاری اونطوری نگام کردی از خودم خجالت کشیدم .حس خیلی بدی بود . ولی تو قبول کردی .باورم نمیشد . از همون اول متوجه شده بودم بچه تر از اونی هستی که بتونی مراقب خودت باشی و بتونی رو پای خودت به ایستی .تصمیم گرفتم اذیتت کنم ولی این اذیتا یه دفعه قلبم و سوزوند .انگار اهت گرفتارم کرد . نفرینم کرده بودی اره ؟اون روز تو ماشین یادت ؟وقتی داشتیم می رفتیم ویلا رو نشونت بدم وقتی اونطوری ترسیدی قلبم فشرده شد .ناراحت شدم .از همون اول می دونستم طاها دوست خشایار .ولی شب عروسی وقتی بغلت کرد موهای بدنم سیخ شد .نمی دونم چرا . یه دفعه گر گرفتم .نه اینکه عاشقت شده باشما نه ولی یه حسی داشتم .حس می کردم دختر کوچولومی .حس می کردم باید ازت مراقبت کنم اون روز که پارچ اب و روم خالی کردی انقدر عصبانی شده بودم که تصمیم گرفتم بهت بگم نیای شرکت . دلیلمم شهریار بود . وقتی بغض کردی وقتی چشمات گریون شد خوشی که چند ثانیه قبلش داشتم یه دفعه فروکش کرد .وقتی برای اولین بار بوسیدمت قلبم انقدر تند می زد که انگار باره اولم بود . گلیا روزه مهمونی رو فکر کنم خوب یادته .وقتی اهو اومد تو یه دیقه از خود بی خود شدم . من کلا خیلی کم ممکنه الکل بخورم ولی اون شب .......حالم خیلی بد بود . وقتی اهو بهم گفت میشه لطفا با من برقصید تعجب کردم ولی می دونستم انقدر پرو هست که بدتر از اینم بگه .می دونم بعضی وقتا مثل یه پسره 18 ساله به نظر می رسدیم .بعضی وقتا اصلا به کاری که می کنم فکر نمی کنم درست مثل تو.وقتی اون پیرهن قرمز و تو تنت دیدم حاضرم قسم بخورم برای چند ثانیه قلبم ایستاد .وقتی بغلت کردم وقتی بوسیدمت وقتی.........ولی یه دفعه یادم اومد من کی هستم تو کی هستی . اون شب برای اولین بار حس کردم تو زن هرکس بشی اون ادم خیلی خوشبخت میشه . فرداش بهت گفتم بخاطر این اومد سمتت که شکل اهو شده بودی . دروغ گفتم . اگه اهو همون لباس و جلوم می پوشید حتی نگاشم نمی کردم .گلیا فقط خواستم غرورت و بشکنم تا فکر نکنی دوست دارم . وای خدا .بدترین روز زنگیم بود .روزی که بهم زنگ زدی با صدایی که از ترس می لرزید گفتی بیا سیامک اینجاست . فکر کنم خدا اون روز نجاتم داد وگرنه 100 بار تصادف می کردم . وقتی دیدم اون عوضی داره چیکار میکنه دیوونه شدم . می دونستم تقصیره تو نبوده ولی همش یه چیزایی تو ذهنم می اومد که از اونی که بودم بدترم می کرد . داشتم با سیامک دعوا می کردم که یه دفعه چشمم به تو افتاد تشنج کرده بودی نمی تونستی نفس بکشی .حتی یه لحظه هم فکر نکردم و اومد سمتت .سیامک از دستم در رفت . ولی تو برام مهم تر بودی .می ترسیدم . می ترسیدم از دستت بدم . خیلی جالبه نه بدترین و بهترین شبای زندگیم پشت سره هم بودن . اون شب .....................ترجیح می دم حرفی دربارش نزنم چون مطمئنم تک تک لحظه هاش و حفظی الان مطمئنم گونه هات قرمز شدن .کاش اونجا بودم و گونه های ارغوانی رنگ و می بوسیدم . گلیا اگه من رفتم پیش اهو فقط و فقط بخاطر این بود که نذارم کسی که یه زمانی بهترین دوستم بود دستش به خون یه زن کثیف الوده بشه . وگرنه خودمم تو کشتن اهو کمکش می کردم .اهو اون روز زنگ زد و گفت داره میاد خونه . می خواستم تو کنارم باشی می خواستم بهت ثابت کنم کم ترین علاقه ای به اهو ندارم . ولی اهو گفت اگه می خوای گلیا تا ابد از پیشت بره بهش بگو بمونه . اگه بگم ترسیدم دروغ نگفتم . اون همیشه وقتی چیزی میگه عمل میکنه . بخاطر همین بهت گفتم پیش تارا بمونی .خوب ببخشید پرحرفی کردم .راستی تولدت مبارک خانوم کوچولو .امیدوارم از کادت خوشت بیاد. حرف اخرم اینه گا من یه چیزی رو به تو دادم که باید بهم پس بدی اگه لطف کنی داقل برای اخرین بار بیای خونه ممنون میشم .به اون چیزی که دستت خیلی نیاز دارم باید بهم پسش بدی .خداحافظ کوچولو . ..... دست من ؟توهان به من چیزی نداده بود که .با تعجب به اخر نامه نگاه می کردم . یه چیزی دست من که توهان بهم داده پس چرا ادم نمیاد .از جام بلند شدم و کادو رو از روی میز برداشتم .بسته بندیش و سریع باز کردم . یه کارت روی جعبه ی قلب شکل بود .بازش کردم {{تولدت مبارک سفید برفی}}در جعبه رو برداشتم و ............با تعجب به البوم قاب عکس نگاه کردم . عکس عروسی من و توهان توش بود . توهان مثل همیشه جدی و اخمو و من با خوشحالی و مسخره بازی براش دو تا شاخ گذاشته بودم . این تنها عکسی بود که عکاس گذاشته بود راحت باشیم و هر مدلی که می خوایم داشته باشیم.می خواستم برم رو تختم بشینم و به عکس خیره بشم که یه چیزی توی جعبه برق خودم . برش داشتم . یه گردنبند بود . یه گردنبند که روی پلاکش نوشته بود :{{سفید برفی}}دستم و گذاشتم رو صورتم و بلند خندیدم . توهان .از دست تو ....................................
     
صفحه  صفحه 5 از 6:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / Snow White | سفيد برفى بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites