تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

بازى آخر بانو

صفحه  صفحه 4 از 6:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  پسین »  
#31 | Posted: 30 Sep 2013 16:23




"یعنی تو از هیچی خبر نداری؟"
"نه به خدا، من فقط می دونسم آزاد شده، راستش همش منتظر خبر شنیدن عروسیتون بودم."
"یه هفته پیش، شایعه شد مش رحیم صدای محسن رو از رادیو عراق شنیده، گفته هرشب رادیو عراق می گرفته بلکه صدای حیدر رو بشنوه، گفته محسن همه اش به اینا فحش میداده و ناسزا می گفته. میبینی گل بانو، بخت و اقبال منو می بینی!"
"حالا مش رحیم مطمئنه صدای محسن بوده؟"
"ها خودش بود، اسمش رو نگفته، یه اسم الکی گفته. دو سه روز بعد، نیروهای سپاه ریختن خونه ی عمه مو گشتن، حتی یه نفر فرستادن تو چاه آب رو هم نگاه کرد. بعدش دو روز پیش اومدن دنبال من. بردنم بافت، روز اول یه خانمی سوال پیچم کرد، سه ساعت از من بازجویی میکرد، چه چیزا که نپرسید!"
"خب!"
"خب که خب، دوباره دیروز اومدن بردنم، ای بار یه آقایی سوال پیچم کرد."
"چی از تو می خواستن؟""
"نمی دونم، گمونم می خواستن بدونن از جانب محسن کسی پیش من اومده یا نه."
"اومده؟"
"وا خاک تو سرم، من اصلا از محسن خبر ندارم."
"عجب روزگاریه."
نمی دانم چرا این جمله را گفته ام. انگار بخشی از مجادله ی درونم به زبانم جاری شده است.
"گل بانو نمی دونم، چه کار کنم، اینا بازم میان سراغم، من می ترسم."
"از چی میترسی؟ تو که کاری نکردی."
"من که نکردم ولی اون از خدا بی خبر که کرده."
"خب به تو چه؟ دستشون به اون نمیرسه، تورو گرفتن؟"
صدای در و بعد صدای یاالله، یاالله رهامی را می شنوم.
ملیحه خودش را جمع و جور می کند.
"اینجا نمیاد، راحت باش."
"گل بانو اومدم خواهش کنم به آقای رهامی بگی، اینا دس از سر من بردارن، دیگه آبرو برامون نمونده. تو که می دونی تو این محیط کوچک مردم چه حرفا که نمی زنن."
بغض می کند، دستم را روی شانه اش می گذارم.
"نترس انشاءالله همه چی درست میشه."
ملیحه بلند می شود و ناگهان یاد نامه هایی که پیشم امنت گذاشته، می افتم.
"ببین از نامه ها که چیزی نگفتی؟"
"نه، اصلا."
"می خوای نابودشون بکنم."
نگاهم می کند. احساس می کنم دلش نمی خواهد نامه ها از بین بروند.
"نگران نباش، نترس."
"نترسم؟ مگه میشه نترسم گل بانو، تو که خودت می دونی من اهل این حرفا نیستم، من فقط اونو دوست داشتم، خب پسرعمه ام بود، از بچگی اسمش روم بود، من که اهل سیاست و این حرفا نبودم، چیزی حالیم نبود. اگه دلم می خواد اون نامه بمونن، به خاطر اینه که می خوام یه یادگاری ازش داشته باشم."
"می دونم، خودتو ناراحت نکن. نامه ها جاشون امنه."
صدای صحبت کردن تاجی و رهامی را می شنوم. بلند می شود.
"باید برم، فقط اگه آقای رهامی می تونه..."
"بهش میگم، هرکاری از دستش بربیاد برات انجام میده، منم بی خبر نذار."
گیج و سرگردان توی هال سرک می کشد، احساس می کنم از روبرو شدن با رهامی هراس دارد، وقتی می رود رهامی وارد اتاق می شود.
"به به، خانم خانما مهمون داشتن."
"ملیحه بود."
"حالا چرا دلخوری؟"
می نشیند، به بالش ها تکیه می دهد و دستش را روی شانه ام می گذارد.
"جریانشو می دونی، نه؟"
"همه می دونن."
"همه می دونن، اون وقت من که دوستشم نباید بدونم."
نرمه ی گوشم را می کشد.
"این چیزا ارزش دونستن نداره، خانم خانما."
دستش را کنار می زنم.
"حالا اون پسره رفته چرت و پرت گفته، شما چه کار این دختر بیچاره دارین؟"
"ما؟!"
"آره دوبار تابحال بردینش برا بازجویی."
"بردیمش؟ من بردمش؟"
"خودتو به اون راه نزن، مگه میشه تو خبر نداشته باشی؟"
این بار گونه ام را می گیرد و می کشد.
"ببین خانم خانما قرار نشد دوباره شروع کنی، حرص و جوش برات خوب نیس ها..."
"یه کاری براش بکن ابراهیم، بیچاره خیلی ترسیده، آخه اون که تقصیری نداره."
"اولا به عرض خانم خانما برسونم بنده کاره ای نیستم، دوما مطمئن باش با این کاری ندارن."
"وا هر روز دارن می کشوننش این ور و اون ور، آن وقت..."
"اون وقت مامان کوچولوی ما اینجا نشسته داره حرص میخوره."
تاجی در می زند، رهامی دستش را از پشتم برمی دارد و خودش را کنار می کشد.
"بفرما."
تاجی در را نیمه باز می کند و می گوید:
"حاج آقا چایی می خورین براتون بیارم."
از دهانه ی قنات شمس آباد کتاب ها بیرون می آیند، خرمگس، سرمایه، چگونه فولاد آبدیده شد، دیالکتیک، مادر، مالکیت، کار، سرمایه، دختر رعیت، تاریخ عمومی، منطق، فلسفه.
ملیحه کتاب ها را می گیرد، قهقهه می زند و آن ها را ورق ورق می کند. صدای قهقهه ی ملیحه مثل وقتی است که سرمان را داخل چاه فرو می بردیم و می خندیدیم. صدا طنین دارد، احساس می کنم صدای قهقهه ی ملیحه در آسمان پیچیده است، برمی گردم تا به او بگویم آرام تر بخندد، اما ملیحه نیست مش رقیه است، دهان بی دندانش مثل یک چاه ِ سیاه و تاریک، بی انتهاست.
رو برمی گردانم، ناگهان از دهانه ی قنات جنازه ی کفن پیچ شده ی اختر بیرون می آید، موهایش از کفن بیرون آمده و روی آب پخش شده است و پاهایش از کفن بیرون زده است، گوشت پاشنه پایش کنده شده و استخوانش پیداست.
جیغ می کشم. جیغ می کشم.
رهامی را محکم گرفته ام. رهامی مدام تکرار می کند:" گل، خواب دیدی، آروم باش، گل، من اینجام، نگاه کن، خواب دیدی دختر."
اولین چیزی که به ذهنم می رسد، بر زبانم جاری می شود:" برق رو روشن کن."
کلید برق را می زند، بدنم خیس عرق است، دست هایم می لرزند، احساس می کنم تکه ای از گوشت و پوست پاشنه ی اختر به آنها چسبیده است.
دست هایم را می گیرد.
"نترس، حتما خواب دیدی، آب می خوای؟"
"نه."
جوی آب پر از کتاب و جنازه ی اختر را می بینم.
رهامی دست هایم را ول می کند، از پاچ لیوانی آب می ریزد، دست پشت گردنم می اندازد، سرم را ثابت نگه می دارد و لیوان آب را به لب هایم نزدیک می کند.
"نمی خوام."
"یه کمی بخور، آبه، نگاه کن."
آب لیوان را تا نیمه می خورم.
"می خوای برات آب قند درست کنم؟"
"نه."
کنارم می نشیند و سرم را در آغوش می گیرد.
"چه جیغی کشیدی، تاجی خانم که هیچی، احتمالا تا دو سه تا کوچه آن طرف تر هم مردمو از خواب بیدار کردی."
دستش را محکم می گیرم، هنوز باورم نمی شود خواب دیده باشم.
"می خوای بگی چی خواب دیدی؟ شاید گفتنش راحتت کنه."
"اختر رو خواب دیدم."
سکوت می کند، منتظر است توضیح بیشتری بدهم.
"با ملیحه رفته بودیم قنات شمس آباد، به نظرم رفته بودیم رخت بشوریم، یه مرتبه از دهنه ی قنات کتاب بود که بیرون می اومد."
"حتما کتاب ِ سرمایه، خرمگس ِ..."
"تو از کجا میدونی؟!"
"آنچه خانم خانما در خواب دیدن ما در بیداری دیدیم."
راست می نشینم و در چشم هایش خیره می شوم.
"همون روزهایی که جسد اون دوتا جوون رو آوردن، گزارش رسید که قنات شمس آباد شده چاپخونه، کتابه که تولید می کنه، اونم چه کتاب هایی!"
"خوب شما چه کار کردید؟"
"هیچ کار، فرستادیم کتاب ها رو آوردند، این اولین بار نبود که از جاهای عجیب و غریب کتاب بیرون می اومد، قبلا از تو منبع آب شهر، تنور نانوایی سید ابوالفضل و مقبره ی سید مرتضی کتاب های این جوری بیرون اومده بود."
"شما هیچ پیجویی نکردین ببینین کی اونا رو ریخته تو قنات؟"
"مال مورد قنات شما رو نه."
"چرا؟"
"چون معلوم بود کتاب ها مال اون دوتا جوون بود."
"اونا که مرده بودند."
"خب مسئله همینه، اونا مرده بودن، لزومی نداشت کسی مورد تعقیب قرار بگیره."
"نه منظورم اینه که، نمی خواستین بفهمین کی اونا رو تو چاه های قنات ریخته؟"
"خب معلوم بود، خانواده اشان ریخته بودند، اونام که به اندازه ی کافی مجازات شده بودند."
سکوت می کند، احساس می کنم کم کم چهره ی رهامی چند ماه قبل دوباره در ذهنم شکل می گیرد. به صرافت می افتم آزارش بدهم.
"اون کتاب ها رو من و مادرم در چاه های قنات شمس آباد ریختیم."
لبخند میزند، فکر می کنم با لبخندش می گوید:" کمتر دروغ بگو دختر."
...

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#32 | Posted: 1 Oct 2013 15:54




"حدود یک ماه قبل از کشته شدن بچه ها، یه شب عزیزالله بگ کتاب ها رو آورد و با کمک مادرم تو باغچه ی خونه ی ما پنهون کرد. اما بعد از مرگ بچه ها، من و مادرم اونا رو بردیم و در چندین نوبت توی چاه های قنات شمس آباد ریختیم."
"واقعا؟"
"واقعا."
"حالا چرا شما خودتون رو قاطی این ماجرا کردین؟"
"قاطی بودیم، مادرم امین این خانوادده بود، البته... ولش کن به هر حال کار ما بود."
با همان لبخند مسخره نگاهم می کند.
"نمی خوای دستگیرم کنی؟"
"دیگه چه جوری دستگیرت کنم؟ الان ماه هاست زندانی من هستی."
دست هایم را می گیرد و می بوسد.
"حالا چرا جیغ کشیدی، کتاب دیدن جیغ کشیدن نداره."
"آخه بعدش از دهانه ی قنات جنازه ی کفن پیچ شده ی اختر بیرون اومد."
"ووی، اون اونجا چکار میکرد؟"
"نمی دونم فکر کنم دنبال کتاب هاش بود."
"تو که میگی کفن پیچ شده بود، از کجا فهمیدی اختره؟"
"چون موهاش از کفنش زده بود بیرون وپاشنه ی پاهاش گوشت نداشت."
"گوشت نداشت؟"
کنجکاو شده است و من دلم می خواهد بگویم تو آنقدر هم که فکر می کنی زرنگ نیستی.
"داستانش طولانیه."
"داستان خوابت؟"
"نه داستان پاشنه ی بدون گوشت و پوست اختر."
"کم کم دارم می ترسم."
"پس به من حق میدی بترسم و جیغ بکشم، مریض بشم و تو بیمارستان بستری بشم."
کاملا گیج شده است.
"یه جوری حرف بزن بفهمم."
"اینم داستانش طولانیه."
"تورو به خدا نگو که تو، تو جابجایی جنازه ی اون دوتا نقش داشتی؟"
"داشتم."
راست می نشیند و در چشم هایم خیره می شود.
"غیر ممکنه."
"چرا، ممکنه، تاوانشم دادم و دیدی که هنوزم دارم میدم."
"وای خدای من..."
سرش را با دو دست می گیرد و به پشتی تکیه می دهد. برای لحظاتی سکوت می کنم، منتظر سوالی هستم که می دانم او و همکارانش ماه ها و شاید چند سالی برای یافتن پاسخش تلاش کرده اند.
"جنازه ها رو کجا بردین؟ نگو که تو چاه های قنات انداختین."
"نه توی باغ خانم سلطان دوباره دفن کردیم."
"خانم سلطان؟"
"عمه ی اختر."
"الله اکبر. همه فکر می کردند جنازه ها رو بردن تهران."
"چرا تهران؟"
می خندد، خنده اش عصبی است.
"نشانه ها اینطوری بود تازه طلبکارم بودن، پدرشون می گفت، جنازه ی بچه هامو دزدیدن، بردن انداختن تو بیابونا تا خوراک..."
"عزیزالله بگ؟"
آره."
پارچ آب را برمی دارد و سر می کشد، نگاهش را از من می دزدد.
"تو با کی اینکارو کردی؟"
"با مادرم."
"یعنی همرزمای اونا..."
"چرا بودند، ولی جز سرود و شعر خوندن کاری نکردند."
مدت طولانی دست هایش را دو طرف چارچوب در می گذارد و پشت به من می ایستد. بعد در را باز می کند و بیرون می رود.
در را که باز می کنم، اول دو قرص صورت زنانه روبرویم نمایان می شود، و بعد صورت های جوانی که هیچ کدام را نمی شناسم، ذهنم فریاد می زند:"رهامی، رهامی مرده، رهامی کشته شده، رهامی ترور شده، رهامی در درگیری با اشرار با قاچاقچی ها..."
برق اسلحه ی جوانی که به ماشین تکیه داده ذهنم را پریشان می کند.
"چه خبر شده؟"
"خانم محمدجانی ما حکم بازرسی منزل شما را داریم."
"بازرسی منزل ما؟!"
زن ها منتظر نمی مانند و از کنارم رد می شوند.
چهره ی حنیف یک لحظه در ذهنم نقش می بندد.
فریاد می زنم:" بچه ام." و می دوم.
حنیف وسط هال خوابیده است، قبل از آنکه زن ها وارد شوند، او را از زمین بلند می کنم، وقتی او را به سینه ام می فشارم، احساس آرامش می کنم، مردی با اسلحه روی سکوی جلوی ساختمان قدم می زند، نمی دانم چند نفر وارد خانه شده اند اما صدای ریخت وپاش را از همه جای خانه می شنوم. تا این لحظه جز به حنیف به هیچ چیز فکر نکرده ام.
"چی شده؟ دنبال چی می گردند؟ رهامی کجاست؟ چطور جرات کرده اند؟ چرا حکمشان را ندیدم؟ رهامی چه کار کرده؟ چرا سردرگم بود؟ چرا به سوال هایم جواب درستی نمی داد؟ چرا از من می گریخت؟ چرا این سه ماهه این همه ماموریت رفت؟ نکنه آلوده شده؟ نکنه با قاچاقچی ها؟ نکنه معتاد شده؟ چرا انقدر سیگار می کشید؟ چرا کمکش نکردم؟ چرا این سه ماهه فراموشش کردم؟"
حنیف گریه می کند، او را روی شانه ام می اندازم و با دست به پشتش می زنم، دم در اتاق کتابخانه می ایستم، دو جوان ریزاندام، یکی یکی کتاب ها را برمی دارند ، ورق می زنند، بعد سرجایشان می گذارند،عکس شریعتی روی زمین افتاده است، خم می شوم تا عکس شریعتی را بردارم، می ترسم زیر پایشان برود.
"دست نزنید."

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#33 | Posted: 1 Oct 2013 15:55




لحن محکم و پرقدرت است.
عکس را رها می کنم.
"بفرمایین بیرون."
"یعنی چی آقا؟ اینجا خونه ی منه."
"بفرمایین بیرون."
سردرگمم، میلی به بگو مگو ندارم، به اتاق خواب می روم، تمام رختخواب ها درهم و برهم روی هم تلنبار شده اند، یکی از خانم ها یکی یکی لباس های حنیف را از کمد بیرون می آورد، تکان می دهد و روی زمین می گذارد.
در چمدان لباس هایم باز است.
نامه های ملیحه، نامه ی سعید، داستان کوتاه سعید، ماهی سیاه کوچولو، ارث و میراثم؛ همان ها که وقت درد زایمان تکلیفشان را با رهامی روشن کرده بودم. نامه های ملیحه باید به خودش داده می شد. نامه ی سعید باید پاره می شد، اما داستانش را باید نگه می داشت و چاپ میکرد. ماهی سیاه کوچولو مال مونا بود با دو سکه ی شاه عباسی مادرم.
"یا حسین، یا سید مرتضی، یا پیریکه."
"بفرمایین بیرون."
"چی شده آخه؟"
صدایم از قعر چاه می آید، باید جایی بنشینم، احساس می کنم حنیف از دستهایم می لغزد.
"بفرمایین بیرون."
توی هال، روبروی تلویزیون می نشینم، دکمه های بلوزم را باز می کنم، چادرم را روی سرم می کشم و نوک سینه ام را در دهان حنیف می گذارم، محکم به سینه ام مک میزند، ضعف از سینه ام به همه جای بدنم پخش می شود.
"این مرد کجاست؟ خدایا برسونش."
صدای سوت زدن مردی را که روی سکوی جلو خانه نگهبانی می دهد، می شنوم.
"من یا رهامی یا هر دو؟"
سوال در ذهنم می پیچد، انگار سوال با ذهنم کشتی گرفته است، در هم پیچیدن ذهن و سوال را حس می کنم. جوانی از آشپزخانه بیرون می آید. چهره اش آشناست، یک لحظه احساس شادمانی می کنم.
"چی شده؟ تورو به خدا یه چیزی بگین."
جواب نمی دهد و وارد کتابخانه می شود. صدای خنده ی آرام آنها را می شنوم.
حنیف زیر سینه ام خوابیده است. نوک سینه ام را از دهانش بیرون می کشم و دکمه های بلوزم را می بندم، چادرم را تا روی ابروهایم پیش می کشم.
"منتظر می مانم. نباید خودم را کوچک کنم. نباید بترسم. رهامی نفوذ دارد. من که کاری نکردم. رهامی هم که..."
زن ها از اتاق بیرون می آیند.
پلاستیک ارث و میراثم دست یکیشان است، وارد اتاق کتابخانه می شوند، آرام باهم صحبت می کنند، نامه های ملیحه است، به من چه؟ اختر مرده، من اون وقت شانزده سال داشتم. سعید گم و گور شده؟ من نمی داانم کجاست، قرار بود باهم ازدواج کنیم، فقط یه نامه عاشقانه است.داستان که مدرک نیست.
"خانم محمدجانی شما باید با ما بیاید."
سریع از جا بلند می شوم.
"چرا؟"
"معلوم میشه."
"من بچه ی کوچک دارم، خود حاجی می آد."
"بحث نکنید خانم محمدجانی، راه بیفتید."
حنیف را محکم گرفته ام، چادرم عقب رفته و نزدیک است از سرشانه هایم بیفتد.
"پس بذارین بچه رو آماده کنم."
"خودتون آماده شین."
یکی از زن ها حنیف را از بغلم می گیرد، روی کپه ی لباس های حنیف خم می شوم، نمی دانم چه لباسی بردارم. احساس می کنم ذهنم کار نمی کند، لباس ها را به هم می ریزم، دنبال لباس گرم می گردم. ژاکت آبی رنگش را برمی دارم، هرچه جستجو می کنم کاپشنش را پیدا نمی کنم، مستاصلم.
قبل از آنکه بچه را بگیرم زن می گوید:" بچه را نمی بریم، خودتون آماده بشین."
"یعنی چه؟ پس بچه رو چه کار کنیم؟"
زنی که حنیف را گرفته می گوید:" ما خودمون نگهش می داریم."
"ولی من بدون اون هیچ جا نمی ام."
زن بازویم را می گیرد، لباس های حنیف را از دستم می کشد و پرت می کند گوشه ی هال.
"راه بیفتید."
بازویم را از دستش خلاص می کنم و به طرف زن و حنیف یورش می برم.
"اون فقط سه ماهشه، غیر از شیر خودم هیچی نمی خوره."
زن دوباره بازویم را می گیرد و به طرف در می کشد.
دو نفر جوانی که کتابخانه را جستجو می کردند پشت سرم می ایستند.
زن و حنیف از جلو چشمم ناپدید می شوند. ناخودآگاه جیغ می کشم، کاری که مدت هاست نکرده ام.
"من نمی آم، تا حاجی نیاد از اینجا تکون نمی خورم، ولم کنین."
چنگال زن در بازویم فرو می رود. برق اسلحه ی جوانی که جلو خانه نگهبانی می دهد، چشمم را می زند.
درد تا بازوهای هر دو دستم کشیده شده، سنگینی یک کوه را روی سینه ام احساس می کنم، کم ترین تماسی با سینه هایم فریادم را بلند می کند، سینه هایم سفت و سخت شده اند، دیگر از آن ها شیر چکه نمی کند.
صدای حبیبه را می شنوم:" چرا یکی به فریاد ای بدبخت نمیرسه، پس شور نامردش کجاست؟"
صدای معصومه را می شنوم:" خودت رو خسته نکن. اگه قرار بود برسن ای چهار روز رسیده بودن."
بوی پتوهای کهنه آزارم می دهد، گوشه ی پتو را کنار می زنم، سرما هجوم می آورد.
با صدایی لرزان می گویم:" سردمه."
حبیبه گوشه های پتو را درست می کند.
"خوش اقبال دیگه پتو نداریم، هر سه تا انداختیم روت."
"تبِ شیرِ."
استخوان هایم درد می کنند، دلم می خواهد به روی سینه ام بخوابم و داوود روی پشتم راه برود، کاری که همیشه مادرم میکرد.
حبیبه دوباره به در می کوبد، صدا توی سرم می پیچد.
"آقا، برادر، لااقل دو تا حب تب بر به ای بدبخت بدین، داره می میره."
کسی جواب نمی دهد، حبیبه همچنان به در می کوبد، دلم می خواهد بگویم:" بس کن." اما نمی توانم. خواب تا پشت پلک هایم می آیم.
"په چرا از اول نگفتی خانه خراب؟"
معصومه می گوید:" قوت خودمه لاکردار، معلوم نیس تا کی ایجا باشم."
حبیبه می گوید:" ثواب داره جوونه."

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#34 | Posted: 1 Oct 2013 15:56




صدای ریختن آب را در لیوان می شنوم.
حبیبه آهسته گوشه ی پتو را بالا می گیرد.
"پاشو، پاشو که دوای دردت رسید."
معصومه کمکم می کند، می نشینم. حبیبه مشتش را باز می کند، چیزی نمی بینم.
"یه ذره تلخیه، به اندازه ی یه عدس، دردت رو تسکین میده."
دهنم را باز می کنم با دو انگشت حب کوچک تریاک را در دهانم می گذارد، معصومه لیواان آب را به دهانم نزدیک می کند.
"قورتش بدهف نترس."
تریاک را قورت می دهد. با این همه تلخی آن را روی زبانم حس می کنم. دراز می کشم و پتوها را روی سرم می کشم، هر دو نفر دو طرفم می نشینند.
"شور خواهرم گورانیه، پسرعموم از همون طرفا زن گرفته، حقیقتش او طرفا خیلی اومد و رفت می کنیم."
"اسم شورش به گوشم آشناست."
"خیلی جوونه، بشش نمی آد شورش حاجی باشه، چرا همه اش به اینا میگه، من زن حاج آقا رهامی هسم."
"به نظرم شورش از اون کله گنده هاس."
"می خوام صد سال سیاه نباشه، ناموسش ایجا..."
خواب می بینم کنار رودخانه گوران فرش می شوریم، چند نفریم، انگار همه ی دخترهای شمس آباد هستند، خانم سلطان زیر درخت گردو نشسته و قلیان می کشد، مادرم بال چارقدش را باز می کند و چیزی به خانم سلطان می دهد. بعد خم می شود و زغال های سر قلیان خانم سلطان را فوت می کند، سرخی زغال ها نمایان می شود، مادرم برمی گردد و قالی نقشه کشمیری را وسط باریکه آبی که از رودخانه جدا شده می کشد، آب از روی بته های کشمیر سرازیر می شود، آب شدید و شدیدتر می شود، فذش به حرکت درمی آید، گوشه فرش را می گیرم. مادرم فریاد می زند:" رودخونه کنده، رودخونه کنده."
فرش با آب می رود و من هم با فرش می روم. نمی دانم مادرم کی از آب بیرون رفته که از کنار رودخانه فریاد می زند:" رودخونه کنده، رودخونه کنده."
پتوها را کنار می زنم، احساس خفقان می کنم، بدنم خیس عرق است، هنوز حبیبه و معصومه دو طرفم نشسته اند، دهنم تلخ و خشک است.
"آب."
هر دو کمک می کنند بنشینم، حبیبه عرق پیشانی ام را پاک می کند.
"عرق کردی، دیه ایشالا خوب می شی."
لیوان آب را از معصومه می گیرم، آب را سر می کشم.
"بهتری؟"
سرم را تکان می دهم.
حبیبه می گوید:" خدا رو شکر."
در باز می شود، خانمی با یک مرد میانسال وارد می شوند، حبیبه و معصومه از جا بلند می شوند. زن کنارم می نشیند، قرص صورتش پیدات.
"تو مریضی؟"
حبیبه می گوید:" ها بله، بچه شیر میداده، شیر تو سینه هاش جمع شده، حالا..."
زن نمی گذارد حبیبه حرفش را تمام کند، دستم را می گیرد، انگار نبضم را گرفته است، مدت طولانی سکوت می کند و بعد بدون اینکه به مرد نگاه کند می گوید:"نب داره."
مرد می گوید:" بچه ات چند ماهه ست؟"
"می گویم:" سه ماهه."
مرد می گوید:" چهار روز."
معصومه می گوید:" آقای دکتر تب و لرز داره."
زن از کنارم بلند می شود. مرد جلوتر می آید و به دقت به صورتم نگاه می کند، ناگهان مرد را می شناسم، همان دکتری است که بینی ام را معاینه کرد. یک آن فکری به ذهنم می رسد.
"آقای دکتر منو به خاطر میارین؟"
رویش را برمی گرداند.
"من خانم مهندس رهامی هستم."
بدون اینکه چیزی بگوید از در بیرون می رود. زن می ایستد تا دکتر از در خارج شود. بعد می گوید:" این قدر کولی بازی درنیارین. برات دارو می فرستم."
بخش اول جمله اش خطاب به حبیبه و معصومه است.
زن که ازدر خارج می شود حبیبه آهسته می گوید:" کولی جد و آبادتِ پتیاره."
همان زنی که برایم دکتر آورده بود، جلو در می ایستد و می گوید:" خانم محمدجانی با من بیایین." به حساب حبیبه شانزده روز است که اینجا هستم، خودم فکر می کنم سال هاست در آن اتاق دو در سه، با آن پتوهای کهنه و موکت قهوه ای رنگ زندگی می کنم. چادرم را سر می کنم، معصومه آهسته می گوید:" رو دس نخوری."
منظورش را نمی فهمم، حبیبه چیزی زیرلب زمزمه می کند. وقتی از جلوش رد می شوم سرش را می چرخانند و به چادرم فوت می کند.
از در خارج می شوم، دو جوان با لباس های معمولی جلو در ایستاده اند.
رهارو باریک را به دنبال زن تا انتها می روم، بعد وارد یک راهرو عریض در سمت چپ می شویم، رهارو شلوغ است، زن گوشه ی چادرم را می گیرد، می گوید:" سریع تر."
به دنبال زن کشیده می شوم. زن از در ورودی خارج می شود، سوز سردی به صورتم می خورد. انتظار دارم نور خورشید چشمم را بزند، نوری در کار نیست، آسمان ابری و گرفته است. دلم می خواهد بدانم اینجا کجاست؟
پاترول سبز رنگی کنارمان توقف می کند، زن همراهم سوار می شود، همان دو جوانی که در رهارو دیده ام جلو سوار می شوند، یکی رانندگی می کند و یکی بغل دستش می نشیند. وارد خیابان که می شویم، برف چرک رنگی در پیاده روها می بینم، کی این برف باریده؟ همیشه نسبت به اولین برف زمستانی حساس بوده ام. حس می کنم زمان ذهنیتم درهم ریخته است، احساس می کنم از یک بیزمانی وارد شده ام، سعی می کنم بدانم چه ساعتی است. بچه ها در خیابان نیستند پس در مدرسه هستند، مغازه ها تک و توک بازند و مردم در رفت و آمدند، حدس می زنم ساعت نه تا ده صبح باشد. در تمام طول مسیر به بیرون نگاه می کنم. نمی خواهم چشمم به چشم یکی از همراهانم بیفتد، از همین حالا خودم را گناهکار می دانم، جرمم را حدس مس زنم، اما نمی دانم نقش رهامی در این ماجرا چیست. روزهای اول هر دقیقه منتظر ورودش به آن اتاقک بودم، ده ها بار صحنه ی در آغوش گرفتن حنیف را از آغوش پدرش در ذهنم به شکل های گوناگون بازسازی کرده ام. ده ها بار در آغوش رهامی گریه کردم و ده ها بار رهامی موهایم را نوازش کرد و گفت:" دیگه همه چیز تموم د، این یک سوءتفاهم بود."
از ماشین پیاده می شویم، زن گوشه ی چادرم را می گیرد، دو جوان پشت سرمان حرکت می کنند، وارد ساختمانی می شویم که از همان آغاز می دانم دادگاه است. زنی بچه اش را روی شانه اش انداخته و به پشتش می زند، ناگهان به صرافت میفتم چهره ی بچه را ببینم، مسیرم را کج می کنم، زن چادرم را می کشد، چند نفری متوجه می شوند و نگاهم می کنند. احساس می کنم از زن همراهم بدم می آید، زن چادرم را می کشد و روی نیمکت می نشاند، چسبیده به زن می نشینم. نمی خواهم نقش زندانی را داشته باشم. یکی از جوان ها در رویرو را می زند و داخل می شود، طول می کشد تا بیرون بیاید، وقتی بیرون می آید، به زن اشاره ای می کند، زن می گوید:" بلند شو."
بلند می شوم، زن تا دم در همراهم می آید، در را باز می کند و می گوید:" برو تو."
می روم و منتظر می مانم تا زن همراهم بیاید، اما او در را پشت سرم می بندد. صدایی می گوید:" بیا جلو."
...
مرد را انتهای اتاق می بینم، موهایش خاکستری است، اما تمام محاسنش سفیدند، جلو می روم، هنوز نگاهم نکرده است، می گوید:" بنشین."
روی اولین صندلی می نشینم. به مرد نگاه می کنم، سرش را خم کرده و مطالعه می کند، بینی اش کشیده و لب هایش باریکند. دلم می خواهد زودتر سرش را بلند کند تا چشم هایش را ببینم. سرش را که بالا می آورد، سرم را پایین می اندازم. نگاهش را روی چهره ام احساس می کنم. می گوید:" مرتضی امیریون رو می شناسی؟"
سرم را بلند می کنم، نگاهمان درهم گره می خورد، زودتر از او من سرم را پایین می اندازم.
"نه."
"ولی او شما را می شناسد."
"ولی من هیچ وقت اسم این آدم را نشنیده ام."
"کمکتون می کنم به خاطر بیارین... بیست و هشت ساله، دانشجوی حقوق دانشگاه تهران، اهل جیرفت، صورت..."
"من در عمرم این آدم را ندیده ام، هیچوقت."
"مطمئنین؟"

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#35 | Posted: 1 Oct 2013 15:57




"بله."
"این نامه را می شناسین؟"
کاغذ را به طرفم می گیرد، جلوتر می روم، کاغذ را می گیرم، کپی یکی از نامه های محسن به ملیحه است. منتظر این مورد بودم.
"نامه ی نامزد یکی از دوستانم است."
"کدام دوستت؟"
"ملیحه."
"ولی اسمی از ملیحه نامی در این نامه نیامده."
"نیامده؟"
"نه."
نامه را سرسری نگاه می کنم.
در روزگاری که ارتجاع سیاه با حمایت امپریالیسم جهانی، مردم رنجیده ی ایران را به بند کشیده است، چگونه میتوان از عشق سخن گفت...
نامه را بیش از ده بار خوانده ام، چرا قبلا در سطر سطر آن نام ملیحه را می دیدم ولی حالا یک جا هم نام او را نمی بینم، ترس در جانم می ریزد.
"خوب چه می گویید؟"
فکری در ذهنم جرقه می زند.
"از خود ملیحه بپرسین، این نامه ها پیش من امانت بود."
"پرسیده ایم، او از وجود این نامه ها بی اطلاع است."
"شما که همین لالن از من شنیدید که این نامه مال ملیحه است. پس چطوری..."
"مسئله به این نامه ها محدود نمی شود."
آشفته و گیجم، ذهنم تکرار می کند انکار، انکار، انکار، این تنها راه حل است.
"به هر حال این نامه مال من نیستند."
مرد نامه را می گیرد، از میان کاغذهایی که جلویش هستند، کاغذ دیگری را برمی دارد و به طرفم می گیرد.
"حتما این یکی هم مال شما نیست؟"
کاغذ را می گیرم، نامه ی سعید است.
و آن گاه فریاد زد دوستت دارم، دوستت دارم...
چه آغازی، چرا در این لحظه، دراین جا همه چیز معنای دیگری می دهد، چرا تا بحال به آغاز شگفت انگیز نامه ی سعید فکر نکرده ام؟
"داستانش مفصل است."
"بفرمایید، گوش می کنم."
"چند سال پیش جوانی، معلم روستایمان بود که در منزل ما مستاجر بود..."
"بروید سر اصل مطلب، این ها را می دانیم."
اصل مطلب کجاست؟ این ها که همه چیز را می دانند، چه بگویم؟
"همدیگرو دوست داشتیم، قرار بود باهم ازدواج کنیم، اما وقتی برای آوردن خانوده ش برای خواستگاری رفت تهران، جز این نامه، از او هیچ خبری نشد."
"دهانت را می بویند مبادا گفته باشی دوستت دارم... معنای این جملات را می دانی؟"
"این بخشی از شعر شاملوست."
"می دانم."
"سعید اهل ادبیات بود، یعنی نویسنده بود، تکیه کلام هایش از این و اون بود."
"ولی این شهر در این نامه معنای دیگری می دهد."
نمی دانم چه بگویم؟ چه کسی دهان چه کسی را می بوید؟ چرا می بوید؟ چرا دوست داشتن را ممنوع می کنند؟ چرا شعری که آن همه برایم عزیز و دوست داشتنی بود حالا طنابی است که بر حلقومم بسته شده؟
"این آقا سعید چه جور آدمی بود؟"
"دانشجوی تاریخ بود..."
"این ها را می دانیم، منظورم این است که چه جوری فکر میکرد؟"
"اهل شعر و داستان بود، به سیاست اعتقادی نداشت، یعنی به کار سیاسی اعتقاد نداشتف تصمیم داشت نویسنده بشه، یعنی..."
"چه جور نویسنده ای؟"
"چه جور نویسنده ای؟" سوال را زیر و رو می کنم. منظورش چیست؟ منظورش این است که او نویسنده ای سیاسی بود؟ اصلا سعید که جز آن داستان کوتاه، آن هم به اصرار من چیزی ننوشت، اصلا او که نویسنده نبود، یعنی هنوز نویسنده نشده بود؟
"والله من نمی دونم، چون من فقط یه داستان کوتاه از اون دیدم که اونم تحت تاثیر فضای روستاهایی که در آن معلم بود، نوشته بود؟"
"بله، داستان را خوانده ایم، مطلبی است در مذمت اعتقادات مردم."
مدتی سکوت می کند.
...
"برگردیم به قضیه ی ملیحه نجفی، آخرین باری که او را دیدید کی بوده؟"
"تقریبا چهار ماه پیش."
"کجا؟"
"اومد خونه ی ما."
"برای چی؟"
"برای چی؟" راستش را بگو، این ها همه چیز را می دانند، تازه همین حالا باید پای رهامی را وسط بکشی، از او نامی ببری، شاید فرجی بشود، شاید این گره ها باز شود.
"اومده بود تا شوهرم حاج آقا رهامی برایش کاری انجام بدهد."
"چه کاری؟"
"چه کاری؟" باید می پرسید مگر شوهرت چه کاره است؟ احمق حتما شوهرت را می شناسد. دیدی با شنیدن نامش هیچ عکس العملی نشان نداد؟
"چند بار احضارش کرده بودند، به خاطر وضعیت نامزدش، ترسیده بود می خواست حاج آقا پادر میانی کند، بلکه دست از سرش بردارند."
"باید بپرسد چه وضعیتی"، ساده ای، آن ها همه چیز را می دانند، خب اگر همه چیز را می دانند، چرا من را احضار کرده اند؟ چرا این بلاها را سرم می آورند، مگر نمی دانند من کاره ای نیستم؟
"این درست زمانی است که آقای مرتضی امیریون را در گوران دستگیر کردند."
این مرتضی امیریون کیست؟ به ماجرای من چه ارتباطی دارد؟ در گوران چه کار میکرده؟ باید بپرسم؟ بپرسی؟ تو فقط باید جواب بدهی، در مقام پرسش کردن نیستی.
"نمی فهمم."
"بگذریم، شما و مادرت در شهوریور سال 1359 همراه با گروهی از چریک های فدایی خلق جنازه های اختر و امیر اسفندیاری را جابجا کردید، غسالخانه ی شمس آباد را خراب کردید و ماموران را سردرگم کردید..."
بقیه ی گفته هایش را نمی شنوم، رهامی، من فقط به رهامی گفتم، یعنی ممکن است؟ ممکن است او مرا لو داده باشد؟ نفرت است یا خشم یا ترس که درونم را پر می کند؟ مرد من، پدر بچه ام؟ نه این غیرممکن است، چرا ممکن است، مادرت که دهنش قرص است، عزیزالله بگ که از همان سال با توران خانم و خانم سلطان رفتند تهران، گم و گور شدند، پس..."
"می پذیرید؟"
انکار من فایده ای ندارد، باید توجیه کنی.
"من اون وقت فقط شانزده سالم بود، مادرم دست تنها بود، دوست های اختر و امیر ترسیده بودند..."
بگو مریض شدی، بگو بیمارستان بستری شدی، بگو کجبورت کردند، بگو مادرت کلفت عزیزالله بگ بود، ناچار بود به حرف اربابش گوش بدهد. بگو نان خورشان بودید...
"من مریض شدم، بیمارستان بستری شدم، خیلی وحشتناک بود."
"اون ها به شما پول دادند."
"کیا؟"
"همان چریک ها."
"نه، من نمی دونم، ولی فکر می کنم عزیزالله بگ به مادرم پول داده بود. نه اونا..."
"چرا این کار رو کردی؟"
"من که گفتم، مادرم دست تنها بود، همرزمای اختر و امیر ترسیده بودند."
کتاب ماهی سیاه کوچولو را بالا می گیرد.
"ولی انگار رابطه ات با اخترخوب بوده."
"این کتاب رو سال دوم راهنمایی بهم داد، ما تو خونشون کار می کردیم، بعضی وقتا که از شهر میومد برامون یه چیزایی می آورد."

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#36 | Posted: 1 Oct 2013 15:58




بگو من بچه ی کوچک دارم، یه بچه ی سه، چهار ماهه، اون مادر می خواد، حنیف، حنیف من. چرا حنیف را فراموش کرده ام، حبیبه می گفت:" چهار روز اول همه اش حنیف، حنیف می کردی، در خواب و بیداری." می گفت:" آدم سگ بشود، مادر نشود."
از حنیف بگو، بگو، التماس کن، به خاطر اون، اختر رو فراموش کن، گور پدر محسن و ملیحه، لعنت به سعید، به حنیف فکر کن، نگذار این بچه بی مادر بزرگ بشه، اون رهامی رو داره، پدرش، اون من رو لو داده، اون ماجرای جنازه های اختر و امیر رو گفته، اون... . با رهامی بساز، به خاطر حنیف، به خاطر پسرت، به خاطر بچه ات... .
"آقا من بچه ی کوچک دارم، سه، چهار ماهش بیشتر نیست، شما رو به خدا..."
گریه کن، التماس کن، روی پاش بیفت، نذار بچه ات بی مادر بزرگ بشه، خودت بی پدر بزرگ شدی. می دونی یتیم بودن یعنی چه؟
نفهمیدم مرد کی از پشت میزش بلند شد و کی در را باز کرده و من کی بلند شدم وسط اتاق ایستادم و های های گریه کردم.
حبیبه می گوید:" خدا ازشون نگذره، بهتون سنگین بشت زدن."
معصومه می گوید:" من که میگم کار، کار ِ ای شور ِ نامردت بوده."
چیزی نمی گویم، چهل و سه روز از اولین دادگاهم گذشته است، تمام این مدت با خودم حرف زده ام، گذشته ام را مرور کرده ام، همه ی اطرافیانم را با هم رودررو و محاکمه کرده ام.
متهم ردیف اول رهامی است، نسبت به او خشمگینم، از مادرم متنفرم، از پسرعمویم بدم می آید، مادرم یک بار هم به دیدنم نیامده، حتی معصومه ملاقاتی داشته اما همه مرا فراموش کرده اند.
حبیبه می گوید:" شاید ممنوع الملاقاتی، شاید اومدن ولی اجازه ی ملاقات بششون ندادن."
رهامی چه؟ او چرا گم و گور شده؟ او که از همین هاست، او که نفوذ دارد، او که نامش کلید هر قفلی بود. او کجاست؟ حنیف چی شده؟ نکند مرده باشد؟ نکند خود رهامی هم دستگیر شده باشد؟
معصومه می گوید:" یه چیزی بشت میگم، ناراحت نشی، من که میگم ای نامرد تو رو بری بچه می خواسته، بعدشم برات پاپوش درست کرده و بچه رو ورداشته رفته پیش زن اولش، دایی مادرم خدا بیامرز همین کار رو کرد. زن گرفت، بچه دار که شد، به زن بدبخت بهتون ناموسی زد، از خونه بیرونش کرد، بعد همون زن اولش رو آورد سر خونه و زندگیش."
احساس می کنم مادیان مشهدی نوروز هستم. هروقت کسی یه کره اسب می خواست، مشهدی نوروز مادیانش را برمی داشت می برد جوارون تا از تخمه ی اسب کهر محمدخان، کره ای در شکم مادیانش کاشته شود و هروقت یکی از ایلیاتی ها قاطر می خواست، مشهدی نوروز مادیانش را میبرد بنگون تا از تخم و ترکه ی الاغ مشهدی رضا پالانچی، مادیانش قاطر باربری بزاید.
حبیبه می گوید:" خدا بهتر میدونه، شاید اونم گرفتار شده."
معصومه می گوید:" امروز جمعه است، اگر ای شور بی غیرت من بیاد، بشش میگم یه پرس و جویی بکنه."
حبیبه می گوید:" دو رکعت نماز حاجت بخون، ایشاالله خودش گره از کارت باز می کنه."
از اینکه بعد از این همه روز، امروز ماجرایم را برایشان تعریف کرده ام، پشیمانم، خودم را کوچک و تحقیر شده می بینم، دلم می خواهد به خودم سیلی بزنم، دلم می خواهد به در آهنی مشت بکوبم و به همه بد و بیراه بگویم.
پتوی کهنه ام را برمی دارم، جای همیشگی ام دراز می کشم، سرم را زیر پتو می کنم و می شنوم:" بزار خودشو سبک کنه."
این بار که وارد می شوم، مرد خیره نگاهم می کند. گویی می خواهد پاسخ همه ی پرسش هایش را از چشم هایم بخواند، روی صندلی چرمی می نشینم، سکوت سنگینی بر اتاق حاکم است، دلم نمی خواهد نگاهش کنمف تصمیم گرفته ام محکم باشم، نمی خواهم بترسم، با خود عهد کرده ام گریه و زاری نکنم حتی اگر به اعدام محکوم بشوم.
"خانم محمدجانی شما به چه دلیل با حاج آقا رهامی ازدواج کردید؟"
"منظورتان را نمی فهمم."
"انگیزه تان از این وصلت چه بود؟"
"من انگیزه ای نداشتم، در واقع..."
نه نباید به او اجازه بدهی در زندگی خصوصی ات وارد بشود، بگو به تو چه؟ بگو زندگی خصوصی من، انگیزه و نیاتم به شما چه ربطی دارد؟
"ببخشید من فکر نمی کنم زندگی خصوصی من..."
"اجازه بدهید خانم محمدجانی، توضیح بدهم، همسر شما شاکی اصلی شماست."
می خندم، خنده ای که رو به گریه می رود، سعی می کنم بر خودم مسلط باشم.
"او مدعی شده شما به قصد استفاده از موقعیتش با او ازدواج کرده اید."
"مسخره است."
این کلامی است که از جانم برمی خیزد.
"شما در خانه ی او اسنادی را پنهان کرده اید که امکان نگهداری آنها در جای دیگری نبوده، مثل همین نامه های محسن به ملیحه."
می خندم، همه چیز به نظرم خنده دار می آید، خنده ام رگه هایی از خشم در خود دارد.
"می دانید مرتضی امیریون را در اطراف خانه ی شما دستگیر کرده اند!"
ساکت می شوم، دلم می خواهد بدانم این شخص کیست.
"او قصد داشته از طریق شما ترتیب خروج ملیحه را از کشور بدهد."
نفس راحتی می کشم، انگار تمام این بازی ها برای فهمیدن همین مساله بوده است.
"شما دست به کار حرام نبش قبر زده اید، می دانید نبش قبر اجازه ی رسمی از مقامات دینی و حکومتی می خواهد؟"
لبخند می زنم، احساس می کنم کلام او شکوه آن کار سخت را از بین برده است. همه ی آن سختی ها تبدیل می شود به کلام ساده ی "نبش قبر" که می تواند شکافتن قبر همگل برای درآوردن کفنش از لای دندان هایش باشد.
"چه می گویید؟"
"چه بگویم."
"از خودتان دفاع کنید، این آخرین مهلت شماست."
"من حرفی ندارم، تنها چیزی که می خواهم دیدن بچه ام است، بعد می توانید اعدامم کنید."
می خندد، سرش را تکان می دهد و می گوید:" کی از اعدام حرف زد؟"
"فکر می کنم مجازات اعمالی که شما برشمردید، اعدام باشد."
دوباره می خندد، احساس می کنم او هم بازی می کند.
" شما قاضی نیستید، بهتر است از این جور فکرها نکنید."
"به هر حال من این مدت زیاد فکر کردم، برای من همه چیز تمام شده است. تنها چیزی که از این دنیا دوست دارم، بچه ام است."
"اجازه بدهید مطلبی را خدمتتان عرض کنم خانم محمدجانی، امیدوارم مسئله را درک کنید. شما و آقای رهامی دیگر هیچ نسبتی با هم ندارید."
سکوت می کند، منتظر است نتیجه ی خبرش را ببیند.
می خندم، اگرچه در درونم غوغایی برپاست. امیدوارم این حرف یک شوخی باشد.
" با توجه به موقعیت پیش آمده دادگاه تقاضای طلاق ایشان را پذیرفت..."
نمی گذارم حرفش تمام بشود، فریاد ذهنم را بر زبان می آورم:" تکلیف بچه مان چه می شود؟"
"می خواستم همین را خدمتتون عرض کنم."
این ادب، این نزاکت، این کلمات می خواهند بار فاجعه را کم کنند.
"با توجه به موقعیت پیش آمده، شما صلاحیت و شرایط نگهداری بچه را ندارید، به همین دلیل دادگاه سرپرستی او را به پدرش واگذار کرده."
"کرده." پس همه چیز تمام شده، حکم طلاق جاری شده، سرپرستی بچه به او واگذار شده.
"خانم محمدجانی بروید خدا را شکر کنید که ملیحه و مادرتان همه چیز را به گردن گرفتند وگرنه سالها در زندان می ماندید."
ملیحه که انکار کرده بود. مادرم کجاست؟ یعنی مادرم هم در زندان است؟ از خودم بدم می آید، من از او متنفر بودم، در حالیکه او شاید در سلولی کنار سلول من زندانی بود.
"مادرم کجاست؟"
"مادرتان سر خانه و زندگیش است. ظاهرا زن بیچاره را با تهدید مجبور به آن کار کرده اند."
راحت می شوم، به جای چهره ی مادرم چهره ی داوود در نظرم مجسم می شود. قدرشناسانه به مرد نگاه می کنم.
"متاسفم خانم محمدجانی مهریه هم به شما تعلق نگرفته، زنی با شرایط شما حکم زن ناشزه را دارد، زن ناشزه مهریه ندارد."
می خندم، به تنها چیزی که فکر نکرده ام همین است.
مرد سکوت می کند، احساس می کنم هنوز حرف هایی برای گفتن دارد، اما نمی داند چگونه آنها را بیان کند؟
"برای من نه مهریه مهم بود نه طلاق، من فقط دلم می خواست می تونستم خودم بچه ام رو بزرگ کنم."
"مطمئن باشید بچه شما خوب بزرگ خواهد شد، شما امکاناتی برای بزرگ کردن او ندارید. از همه گذشته شما جوان هستید، می توانید دوباره ازدواج کنید..."
دلم می خواهد زودتر حرف آخرش را بگوید، احساس بدی دارم، فکر می کنم اگر این لحن ادامه داشته باشد، ممکن است به دام رهامی دیگری بیفتم.
"حالا تکلیف من چی میشه؟"

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#37 | Posted: 1 Oct 2013 15:59




"تکلیف شما مشخصه، شما آزادید."
کجا بروم، پیش مادرم، نه به شمس آباد برنمی گردم، تحمل نگاه شماتت بار مردم و مادرم را ندارم. به خانه ی رهامی می روم، به بهانه ی دیدن حنیف. ممکن است دچار دردسر تازه ای شوم، باید ببینمش، باید چشم در چشمش بدوزم و بگویم:" دنیا همیشه بر یک قرار نیست؟!" با دم شیر بازی نکن، تازه خلاص شده ای، باید بچه ام را ببینم، این حق طبیعی من است. حق طبیعی بی معنی است، ببین حق اجتماعی چه می گوید، باید رهامی را ببینم، باید تف توی رویش بیندازم. چه فایده ای دارد، دوباره برای خودت دردسر درست می کنی، باید بگویم من مادیان مشهدی نوروز نیستم، باید بگویم اگر زنده بمانم انتقام می گیرم. تمامش کن، دور رهامی و حنیف را خط بکش، فرض کن هیچ اتفاقی نیفتاده است، فرض کن بچه دار نشده ای، اصلا تو چهره ی حنیف را به خاطر داری؟ جز درد، بی خوابی و خستگی، چه خاطره ای از آن دوران داری؟ برو پیش مادرت، منتظر آزادی حیدر باش، بالاخره این جنگ تمام می شوم، از کجا معلوم حیدر زن بیوه بخواهد، آن حیدری که من می شناسم، ته مانده ی دیگران را نمی خواهد. حیدر ساده است، دوستت دارد. ساده بود، دوستم داشت، مگر من همان گل بانوی آن سالها هستم که حیدر، همان حیدر ان سالها باشد، باید از این شهر بروم، باید خودم را برسانم کرمان، شاید آنجا توانستم کاری پیدا کنم. با کدام پول می خواهی بروی کرمان؟
بدون اینکه متوجه باشم به کتابخانه رسیده ام، در را باز می کنم، منیر خانم مثل فنر از جا می پرد، می شنوم:" یا ابوالفشل."
جلو می روم، آشفته تر از آن است که تعارفم کند، صندلی ای را جلو می کشم و می نشینم.
"خوبی منیر خاانم؟"
منیرخانم به جای جواب دادن به من، به طرف در می رود و کلید را در قفل می چرخاند.
"چرا در رو قفل می کنی؟"
بدون اینکه چیزی بگوید، دستم را می گیرد. به گوشه ی سمت چپ، جایی که به کوچه دید ندارد می رویم.
"همین جا بشین، یا حسین، کی ازاد شدی؟"
"همین امروز صبح."
"واقعا آزاد شدی، یعنی..."
می خندم، چشمهای منیرخانم دو دو می زنند.
"خدا را شکر، خدا را شکر..."
"چرا انقدر دستپاچه ای؟ بشین."
"باورم نمیشه..."
"باورت بشه، همه چی تموم شد."
"پیش مادرت نرفتی؟"
"نه، از مینی بوس که پیاده شدم اومدم اینجا."
"خوب کردی نرفتی، بیچاره اونم خیلی چزوندن."
"خوب تعریف کن، مونا، پسرعمو خوبند؟"
"خوبن، خوبن، الحمدلله."
هر دو سکوت می کنیم، دلم می خواهد سوالی را که مدام در ذهنم تکرار می شود بر زبان بیاورم، اما می دانم اگر به منیرخانم فرصت بدهم، خودش همه چیز را می گوید.
"خدا ازش نگذره، کی باور میکرد، چه می دونم، خدایی اون شبی که اومد خونه ی ما ته چشماش یه غمی بود، یه جوری بود، توپش پر بود، ولی به نظرم تو دلش با خودش جنگ داشت، می گفت: « منکه چیزی برای گل بانو کم نذاشتم که این بلا رو سرم آورد، دیگه نمی تونم سر بلند کنم، آبرو اعتبار چند ساله ام رو برد.» چمدونت رو آورده بود، گفت به مادرش اطمینان ندارم، شما بهش بدین، اون پولیم که پس انداز کرده بودی، گذاشته بود تو چمدون."
به خودم می گویم:" کدوم پول؟ من که پولی پس انداز نکرده بودم."
"گفت فردا برای همیشه از اینجا میره، گفت دیگه نمی تونه تو این شهر بمونه. اونم زندگیش از هم پاشید، آخه دختر چرا لگد به بختت زدی؟ گور پدر ملیحه."
"نگفت کجا میره؟"
"ولایتش دیگه، مشهد، تهران..."
"حتما پیش زن اولش."
"چه حرفا میزنی گل بانوف اونکه زن اولش رو طلاق داده..."
"خب دوباره رجوع می کنه."
"خدا به دور، یه جوری حرف میزنی."
"چه جوری؟"
"چه میدونم، یه جوری شدی."
هر دو سکوت می کنیم، احساس سبکی می کنم، حس می کنم باری از روی دوشم برداشته شده، فکر می کنم این آغاز خوبی برای فراموش کردن است، رهامی از من کیلومترها فاصله دارد، در شهری دیگر در جایی ناپیدا، پس من می توانم راه خودم را بروم، بدون ترس، بدون واهمه.
ولی حنف چه می شود، او هرجا باشد پسر من است، این دوری، این فاصله، این ناپیدایی از همین الان راهی جلو پایم می گذارد: بگرد او را پیدا کن، حتی اگر پنجاه سال طول بکشد.
"یه خبر خوبم برات دارم، قربون بزرگی خدا برم،گر به حکمت ببندد دری، به رحمت گشاید در دیگری، یه نامه برات اومده."
"نامه؟"
"آره یه نامه از دانشگاه برات اومده، راسش اول نمی خواستیم بازش کنیم، ولی خب با این اوضاع و احوال پسرعموت صلاح دید بازش کنه."
نامه هایم همیشه به آدرس منیرخانم می آمد، سعید هم نامه اش را به آدرس منیرخانم فرستاده بود.
"خب."
"خب که خب، گفتن در رشته ی فلسفه ی دانشگااه تهران پذیرفته شدی، می تونی بری ثبت نام کنی."

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#38 | Posted: 1 Oct 2013 16:00




ابراهیم رهامی


کجا دیدمت، اولین بار، در آخرین جلسه ی درس اخلاق، آن روز دیدمت، دیدن به معنای آنکه مورد توجهم قرار گرفتی. سوال نکردی، گفتی:« اخلاقیات را عرف تعیین می کند نه دین. دین فقط با عرف همراه می شود.» می بینی بعد از حدود بیست سال هنوز اولین کلامت را به خوبی به یاد دارم، اولین کلمه، اولین کلام، تو با این کلمات، بر من ظهور کردی، مثل یک حقیقت ناب.
"حقیقت ناب هم از آن جفنگیات است."
می خواستم صاحب این کلمات را ببینم، چهره اش را، قد و قامتش را، روحش را، جسمش را، رو به سقف کلاس گفتم، شما خواهر بمانید، شاید ده نفر همراه با هم گفتند:" ما آقا؟" و تو نگفتی"ما آقا؟" همان جا که نشسته بودی نشستی، همه که از کلاس بیرون رفتند، رو به پنجره ی کلاس گفتم:" اسم شما چیه خواهر؟"
گفتی:" محمدجانی آقا."
گفتم:" زیاد کتاب می خونی؟"
گفتی:" ای..."
گفتم:" پدر و مادرت چه کاره هستند؟؟"
سکوت کردی، من در فضای خالی کلاس دنبال صداایت می گشتم.
گفتم:" سوال بدی کردم؟"
گفتی:" نه."
منتظر بودم ولی تو ساکت بودی.
گفتم:" فرزند چندم خانواده ای خواهر محمدجانی؟" فکر میکردم تحت تاثیر خواهر یا برادر بزرگ ترت هستی.
گفتی:" سوال هاتون آدم رو یاد بازپرس ها می اندازه اقا."
خندیدی.
ناخودآگاه برگشتم و برای اولین بار چال گونه هایت را دیدم. روی صورت درنگ کردم، شاید همان درنگ بود که تو را واداشت تا بگویی:" پدرمون عمرش رو داده به شما، مادرمونم مرده شوره."
تو اولین زنی بودی که در آن منطقه دیده بودم. نیش کلامت در قلبم نشست.
گفتم:" خواهر محمدجانی این چه طرز حرف زدنه؟"
گفتی:" این طرز حرف زدن رو مدیون ِ عرفِ جامعه، تاریخ، جغرافیا، فرهنگ هزاران ساله و اقتصاد کشاورزی هستم."
گفتم:" با یک مرد بیگانه و نامحرم..."
گفتی:" من فقط جواب سوال شما را دادم."
نمی دانم اگر خانم مدیر نمی آمد، این گفتگوی مضحک تا کی ادامه می یافت. تو بلند شدی، چادرت را محکم روی صورتت کشیدی و گفتی:" خداحافظ."
من رو به نوک کفش های خانم راستی گفتم:" خداحافظ خواهر."
خانم مدیر گفت:" برادر رهامی مسئله ای پیش آمده؟"
گفتم:" سوال های عجیبی می پرسد و اظهارنظرهایی می کند که به سن و سالش نمی آید."
گفت:" شاگرد اول ِ کلاسشونه برادر، کتاب خونم هست، تو همه ی مسابقه ها نفر اوله."
گفتم:" پدر و مادرش چه کاره هستند؟"
گفت:" پدر که نداره، مرده، مادرشم اینجا و اونجا کار می کنه، خونه ی این و اون، حقیقتش مرده شورم هست."
این اولین سیلی ای بود که محکم توی گوشم زده بودی؛ شاید هم یک پس گردنی جانانه بود.
سیلی، پس گردنی، می بینی کلمات چه جفایی به آدم ها می کنند، می خواستم بگویم این... . فایده ندارد، نمی توانم آنچه در آن روز بر من روی داد، بگویم. طوفان شروع شده بود، هنوز مرضیه با من بود، هنوز بر سر قول و قرارها به توافق نرسیده بودیم. تابستان آن سال امور تربیتی یک دوره کلاس فشرده ی عقیدتی برای دانش آموزان برجسته و فعال گذاشته بود و مطمئن بودم تو شاگرد آن کلاسی. بودی، با شوق درس را شروع کردم، منتظر سوال ها و اظهارنظرهایت بودم، اما تو خاموش بودی، خاموش، آخرین ردیف می نشستی. برخلاف دیگران یادداشت برنمی داشتی، مستقیم به من نگاه می کردی و من مستقیم به دیوار نگاه می کردم و تصویر سایه وار تو در نگاهم می نشست؛ پرهیب دختری سیاهپوش با چشمانی که کلمات را می بلعیدند. جلسه از پی جلسه می آمد و می رفت و تو مهر سکوت از لب هایت برنمی داشتی. شاید دو جلسه مانده بود به آخر که طاقت نیاوردم و یک روز پایان کلاس تو را نگه داشتم. برخلاف گذشته رویت را محکم گرفته بودی و سرت پایین بود. گفتم:" خواهر محمدجانی کلاس برایتان خسته کننده است؟"
"نه اصلا، خیلی هم آموزنده است."
"نه یادداشت برمی دارید، نه سوال می کنید، نه اظهارنظر..."
"امسال دانشگاه ها باز می شود آقای رهامی."
"خوب باز شود."
"نمی خوام شبهه ایجاد کنم."
"شبهه؟"
"می خوام برم دانشگاه، نمی خوام دردسر ایجاد بشه."
خندیدم. تو هم خندیدی اما زیر چادرت.
گفتی:" با این همه باید خدمتتون عرض کنم، کتاب انسان موجود ناشناخته نوشته ی الکسیس کارل است نه کارل آلکس و شعر، ذره ذره کاندین ارش و سماست ، مال مولوی است نه سعدی، و در مورد ماجرای اِفک با شما مخالفم."
خندیدم.
گفتی:" خداحافظ."
من ایستادم و طوفان ذهن و روحم را درهم پیچید.
تابستان طولانی بود و من سرم شلوغ بود و از همه مهم تر چطور می توانستم به جستجوی تو بیایم. ماجرای شیخ صنعان داشت تکرار می شد، با این همه یک روز به بهانه ی سر زدن به خانواده ی حیدر به روستایتان آمدم. انجا بود که فهمیدم تو نامزد غیررسمی حیدر اسیر هستی، این را از نامه های حیدر فهمیدم. وقتی در هر نامه گلایه مندانه خواسته بود چیزی برایش بنویسی. و باز همان جا بود فهمیدم مادرت مغازه ی کوچکی دارد که می شود از آن تخم مرغ و ماست و دوغ محلی خرید.
به بهانه خریدن تخم مرغ محلی همراهانم را به مغازه مادرت کشیدم. چیزی از صورت تو در صورت مادرت ندیدم، زن آفتاب سوخته ی کوچک اندامی بود که فرز و چابک همه مان را راه انداخت، بدون اینکه یک ریال تخفیف بدهد، کلی چرب زبانی کرد و من تا آبان سال 1361 تو را ندیدم. آن روز به بهانه ی اهدای جایزه ی مسابقه ی عقیدتی آموزش و پرورش منطقه به مدرسه تان آمدم و جایزه را که یک جلد نهج البلاغه بود سر صف به تو دادم و در تمام مدت از درون لرزیدم. دعوای من و مرضیه همراه با طوفان درونم اوج می گرفت. عید آن سال مرضیه به تهران رفت و من در گوران ماندم. دوباره به بهانه ی خرید ماست و تخم مرغ به مغازه مادرت سر زدم اما ندیدمت، بار سوم وقتی کتاب به دست پشت دخل مغازه مادرت بودی، چیزی در درونم به جنبش درآمد، تو از جا برخاستی و من پشت جلد کتاب را خواندم: جای خالی سلوچ. گفتم:" خواهر محمدجانی شما هستید؟"
گفتی:" ظاهرا شما مشتری مادرم هستید."
پشت این جمله ی ساده کنایه ی بزرگی نهفته بود. به عبارتی به من گفتی بزن به چاک مردک حقه باز.
گفتم:" اینجا هم کتاب می خوانید؟"
گفتی:" رمان." به عبارتی گفتی:" سوالت را سرراست بپرس مردک."
گفتم:" رمان؟"
گفتی:" می خواهید آدم ها را بشناسید، رمان بخوانید." به عبارتی گفتی:" می دونم چرا این دور و برا موس موس می کنی."
گفتم:" فکر نمی کنم اینجا جای مناسبی برای کتاب خواندن باشد."
چیزی نگفتی. ولی من شنیدم:" جای مناسبی برای کتاب خواندن یا برای کسی که گلوی شما پیشش گیر کرده؟!"
گفتم:" والده تسریف ندارند؟"
گفتی:"در خدمتم."
گفتم:" سلیقه ی من رو مادرتون می دونند."
گفتی:" دوغ ترخون زده؟"
گفتم:" ظاهرا خبره ی این کارید؟"
گفتی:" مگر چندتا مشتری مثل شما داریم.

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#39 | Posted: 1 Oct 2013 16:00




دوغ را در دبه ای که به دست داشتم ریختی و بدون هیچ تعارفی پول را از دستم گرفتی. وقتی پول را می گرفتی وسوسه شدم همان جا دستت را بگیرم، این آخرین دیدار رسمی ما بود.
وقتی اسامی پذیرفته شدگان دانشگاه برای گزینش آمد، اولین نفری که با نظر من مسئله دار اعلام شد، تو بودی. یک هفته بود مرضیه به تهران برگشته بود. با حاج صادق رفت، قول و قرارها گذاشته شد و من جز تو به کسی فکر نمی کردم. در جلسه ی هیئت گزینش به همه گفتم که تو دختر بااستعدادی هستی اما ممکن است محیط دانشگاه برایت خطرناک باشد و تاکید کردم او را باید به گونه ای نجات داد. کلمه ی نجات را با تانی و تامل ادا کردم و فکر کردک باید این کلمه بتواند بار همه ی رویدادهایی را که ممکن بود در آینده اتفاق بیفتد، با خود تا ذهن دیگری و دیگران بکشد. آقای فاطمی مسئول گزینش گفت:" منظورتان از نجات چیست؟" منتظر سواالش بودم، گفتم:" نمی دانم چطور میتوان به او کمک کرد، به هرحال او از خانواده ی ضعیفی است و دختر بااستعدادی است، ولی به نظرم اگر شغلی به او داده شود مناسب تر از راه یابی به دانشگاه باشد."
وقتی نتایج دانشگاه آمد و اسم تو درنیامد، مدیر مدرسه ات شکوائیه ای احساساتی برای هیئت گزینش فرستاد و رنج و دردهای تو را چنان بزرگ کرد که همه را به تفکر، استیصال و احتمالا توبه واداشت. دو هفته بعد از نامه ی خانم مدیر، مسئله را با آقای فاطمی در میان گذاشتم، فاطمی از این همه گذشت و فداکاری قدردانی کرد و گفت خودش مسئله را با مادرت در میان می گذارد. اولین پاسخ مادرت دور از انتظار نبود:" گل بانو نامزد داره، نامزدش اسیره." دومین پاسخ نشان میداد مادرت اهل معامله است و فقط سعی می کند نرخ را بالا ببرد:" آقای رهامی سرور ما هستند، ولی جای پدر گل بانو هستند." سومین پاسخ امیدوار کننده بود:" من حرفی ندارم، منتها گل بانو قبول نمی کند."
فاطمی پیشنهاد کرد با تو حرف بزنم ، کاری که اصلا و ابدا به انجامش تمایل نداشتم. می دانستم پیروز این میدان تو هستی. تنها چاره ی کار معامله با مادرت بود. غروب یک روز تابستانی به مغازه اش رفتم. پنج بسته ی هزار تومانی روی یک کفه ی ترازوی مغازه اش گذاشتم و گفتم:" این شیربها، یک سرسوزن هم نمی خواهم." مادرت اسکناس ها را سریع از توی ترازو برداشت و جایی زیر آن میز لکنته پنهان کرد. گفت:" شیربها رسمه، ولی هر دختری یه بهایی داره، گل بانوی من قیمتش خیلی بالاتر از ای حرفاست." دستم را دراز کردم و گفتم:" همین فردا صبح بهترین دختر گوران را می گیرم."
گفت:" بهترین دختر گوران گل بانو ِ آقای رهامی."
گفتم:" منم بابت بهترین دختر گوران این همه پول دادم."
دستش را پایین برد و من دستم را پس کشیدم. گفت:" باید صبر کنین، چموش ِ ،به ای زودیا رام نمیشه." گفتم:" صبر می کنم."
بدون اینکه خواسته باشم پلاستیک پر از تخم مرغ را به دستم داد. گفت:" پانزده تاست." تخم مرغ ها را گرفتم و پنجاه تومانی را روی کفه ی ترازو گذاشتم. گفت:" خبرتون می کنم."
دو هفته بعد مادرت خبر داد. گفت که پنجاه هزار تومان، برای خرید و مجلس عروسی می خواهد. بالاخره به چهل هزار تومان رضایت داد.
وقتی دستت را گرفتم و در خانه را به روی چشم های مادرت، محمدجانی ، زنش و آن تک و توک فامیل هایت بستم، بازی ای را که مدت ها بود شروع کرده بودم، با جدیت ادامه دادم. بازی ای که از آغاز خارج از اراده ی من و تو بود؛ بازی تقدیر!
مرضیه همسرم بود، دخترعمویم بود. سیزده سال باهم زندگی کرده بودیم، سر بر یک بالین گذاشته بودیم، قرار بود هر سه ماه یکبار به دیدنش بروم. معلم بود، معلم بچه های کوچک، شاید به همین خاطر بیشتر از من در حسرت بچه می سوخت.
اولین بار مسئله را حاج صادق مطرح کرد، شوخی بود یا جدی نمی دانم، گفت:" مرضیه اجازه بده ابراهیم از این دهات اطراف زن بگیره، بچه دار که شدف حق و حساب زنه رو میده و بچه رو برمی داره."
دو سال بعد حاج صادق مسئله را جدی مطرح کرد، انگار با مرضیه به توافق رسیده بودند. اول امتناع کردم، اما بعد به مسئله فکر کردم، دوتا معیار برای مادر بچه ام در نظر گرفتم، زیبایی و هوش. وقتی دیدمت، احساس کردم همانی هستی که مدت ها بود دنبالش بودم. اما این ظاهر قضیه بود. وقتی دیدمت چیزی هم در درونم تغییر کرد، دلم می خواست این حال ادامه پیدا کند، دلم می خواست آن اکراه و اجبار را از خودم دور کنم، دلم می خواست عاشقت بشوم، تو کمکم کردی این راه هموار بشود. اکراه تو، جواب منفی تو، رفتار بازیگوشانه ات، آتش اشتیاقم را تیزتر می کرد، انگار وارد بازی ای شده بودم که باید برنده از آن بیرون می آمدم.
حالا خودم را شاهزاده ای می دیدم که باید معماها را حل می کردم، هفت خان را پشت سر می گذاشتم. وگرنه سرم بر دروازه ی شهر آویخته میشد، برخلاف نظر مرضیه و حاج صادق من دلم می خواست وارد یک ماجرا بشوم، ماجرایی که همیشه آرزویش را داشتم، دلم می خواست عاشق بشوم. مرضیه را دوست داشتم اما هرگز عاشقش نشدم و نبودم. مثل همه ی دخترعموها و پسرعموها، عقدمان در آسمانها بسته شده بود و ما بر سر سفره آماده عقد نشسته بودیم تا عقد آسمانیمان را زمینی کنیم، من دلم یک عشق زمینی می خواست، شاید این از عوارض میانسالی بود، مرزی که آدمی نمی داند به کدام طرف رو کند به گذشته یا به آینده، سرگردان و سردرگم می شود، وقتی گذشته را مرور می کردم، آن را خالی می یافتم، بی بار و بنه، برهوتی خشک و بی حاصل. چشم انداز آینده را هم روشن نمی دیدم. دلم می خواست کاری کنم، دلم می خواست تغییری در زندگی ام ایجاد کنم.
تو را که دیدم، بازی را شروع کردم، اما نمی دانم کی و چطور آن بازی ای را که قرار بود قاعده مند باشد، بی قاعده شد یا دست کم قواعدش دیگر آن قواعد از پیش تعیین شده نبود. حاج صادق شناسنامه ی المثنی را که به دستم داد، گفت:" ابرام به کله ات نزنه یه وقت سر خواهر ما شیره بمالی ها." در این شوخی، تهدیدی جدی نهفته بود.
وقتی اولین بار به بهانه ی ماموریت به دیدن مرضیه رفتم، مرضیه خیلی زود فهمید عوض شده ام، گفت:" مثل پسربچه های تازه بالغ رفتار می کنی." نمی دانست بازی های تو، شوخ طبعی هایت، طراوتت، جوانی ات جسم و جانم را تازه کرده، از همان لحظه که کنارت نشستم، تا زن ها روی سرمان قند بسایند و عاقد صیغه را جاری کند، با آن کلام مضحکت، دنیایم را به بازی گرفته بودی. هنوز "بله" را نگفته بودی که بی محابا صورتت را نزدیک صورتم آوردی و گفتی:" می دانی من کچلم."
با این کلامت نه تنها خودم که دنیایم را به مسخره گرفتیف همان جا و در همان لحظه بود که احساس کردم تو هم همه چیز را به بازی گرفته ای، نمی دانستم راست می گویی یا دروغ، ولی صرف گفتن آن کلام در جایی که جایش نبود، دلم را لرزاند. می دانستم شوخ طبعی، می دانستم باهوشی ولی نمی دانستم جسارت هم داری. بازی کردن جسارت می خواست و تو این را داشتی.
مرضیه نمی دانست با تو زندگی ِ نزیسته ام را زندگی می کنم، عشق نداشته ام را تجربه می کنم، مرزها و حصارهایی را که به دور خودم ایجاد کرده بودم می شکنم و شکستن حصار از ایجاد حصار لذتبخش تر است. در آن چهار روزی که با مرضیه بودم، نه تنها تو از ذهنم محو نشده بودی، که در هر حرکت و هر کلام مرضیه جان می گرفتی و من مدام دنیای تو را با دنیای او مقایسه می کردم و دلم می خواست زودتر از ان دنیای جدی و خشک بیرون بیایم، برای همین زودتر از موعد مقرر برگشتم، وقتی حاج صادق متوجه شد گفت:" نکنه فکر کردی قضیه جدیه؟" می بینی او در رابطه ی من و تو شوخی و بازی ندیده بود.
ا آن زمان بود که من خودم را به زندگی سپردم، دیگر نمی دانستم چه چیزی جدی و چه چیزی شوخی است، خودم را به تو سپردم، به حال، به اکنون.

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#40 | Posted: 1 Oct 2013 16:08




وقتی سرکار می رفتم، با بچه ها شوخی میکردم، تمایلی به سخت گرفتن نداشتم. دلم می خواست زودتر برگردم خانه تا تو برایم حرف بزنی، از رمان هایی که در طول روز خوانده ای بگویی و من مثل جوان هایی که دوران نامزدیشان را می گذرانند، دستت را بگیرم، نوازشت کنم و ببوسمت.
نداشتن رابطه ی جنسی با تو بعد از قضیه ی بارداری و استراحت مطلق، رابطه ی ما را دل انگیز کرده بود، هیچوقت از هم دلزده نمی شدیم، بازی ها و شوخی هایمان جوانانه بود، تو گویی زن و شوهر نیستیم، قرار است زن و شوهر بشویم، این "قرار"، این "انتظار" برایم شیرین بود. احساس میکردم در دوران طولانی نامزدی به سر میبرم، هنوز هم بعد از سالها آن حس شیرین انتظار را دارم، هنوز هم فکر می کنم روزی دوباره به هم می رسیم. همه چیز خوب بود،همه چیز خوب پیش می رفت، دیدار بعدی ام با مرضیه بیشتر به خرید لباس و وسایل بچه گذشت، مرضیه با ولع خرید میکرد، انگار خودش باردار است.
....
خوشحال بودم که بالاخره پدر می شوم، اما خوشحال تر بودم که تو را داشتم، دلم می خواست به جای نه ماه نود سال بارداری تو طول می کشید، می دانستم با فارغ شدن تو مشکلات هم شروع می شوند، اما مشکلات قبل از آن شروع شدند. چند روز بعد از آنکه ملیحه به دیدن تو آمد، به حفاظت اطلاعات استان احضار شدم. در آنجا نه تنها بخاطر رابطه ی تو و ملیحهمورد استنطاق قرار گرفتم که به دلیل ازدواج با تو نیز سین جیم شدم. آن واقعه تکانم داد. چون حضور پرقدرت حاج صادق را در پشت حوادث به عینه می دیدم. حالا می دانستم که او نمی گذارد خوابی را که برایت دیده بودم، تعبیر کنم. تو روزهای آخر بارداری ات را می گذراندی و من نمی خواستم تو از چیزی باخبر شوی، باید همه چیز عادی پیش می رفت، باید فرصتی پیدا می کردم تا تو را از مهلکه بگریزانم، تنها راه چاره پذیرش تو در دانشگاه بود، از نفوذ باقی مانده ام استفاده کردم و سفارش هایی از نهادهای مختلف در تایید تو، برای هسته ی مرگزی گزینش فرستادم. کاری که قبلا برای یکی دیگر از مردودین انجام داده بودیم و نتیجه داده بود. فکر می کردم با کشاندن تو به تهران، به نوعی امکان یک زندگی مشترک را به دور از چشم مرضیه و حاج صادق می توانم فراهم کنم. اما حاج صادق از من جلوتر بود، و همه چیزهم دست به دست هم داده بود تا او بتواند مرا از میدان به در کند.
یادت هست یک شب ماجرای نبش قبر اختر و امیر را برایم تعریف کردی، اطلاع ازآن ماجرا کلیدی بود که می خواستم از ان استفاده کنم و قفل ناگشوده ای را برای همگان باز کنم. می خواستم به این وسیله موقعیت تضعیف شده ام را استحکام بخشم، می خواستم ثابت کنم درباره ام اشتباه کرده اند، خبر را که به مقامات بالا دادم، هیئتی از مقامات امنیتی استان به گوران آمدند. خواسته شان یقین از صحت خبر و شناسایی افرادی بود که در جابجایی اجساد دست داشتند. باغ زیر و رو شد، یک درخت گردو نبود، باغ پر از درخت گردو بود، و بالاخره اجساد پیدا شدند، گام اول با موفقیت برداشته شد، خبر صحیح بود، برخلاف انتظارم اجساد نه تنها جابجا نشدند، بلکه به نحو آبرومندانه ای نشانه گذاری شدند، حالا همه می دانستند قبر اختر و امیر اسفندیاری کجاست.
اما شناسایی افراد دخیل در ماجرا، هیاهویی در شمس آباد ایجاد کرد، افراد و خانواده ها به بازجویی کشیده شدند، همه ی سرنخ ها به مادرت کشیده می شد، همه می گفتند اگر کسی جرات چنین کاری را داشته باشد، مادرت است، حتی یک نفر اقرار کرد که مادرت قبلا قبر یکی از بستگانشان را شکافته و کفن را از لای دندان های او بیرون آورده. همه از امین بودن مادرت نزد خانواده اسفندیاری حرف می زدند و می گفتند اگر کسی چیزی بداند مادرت است. می بینی آدم بازی ای را شروع می کند، بدون اینکه بداند این بازی می تواند خودش را از میدان به در کند؛ من به قصد نجات خودم و تو این بازی را شروع کردم. مادرت به همه چیز اعتراف کرد، گفت که اسفندیار خان تهدیدش کرده، گفت که همرزمان اختر و امیر تمام شب خانه اش را در محاصره گرفته و تهدیدش کرده اند که اگر کار را خوب و تمیز انجام ندهد بچه هایش را می کشند، گفت به همین دلیل دخترم را با خودم به قبرستان بردم. گفت دختر جوونم رو نمی تونستم تو چنگ یه مشت از خدا بی خبر بگذارم، گفت دخترم مریض شد، مدت ها بیمارستان بود، حدود یک ماه مدرسه نرفت، می تونین از پسرعموش بپرسین، از خانم مدیر بپرسین.
مادرت بازیگر خوبی بود، گذشته اش، فقرش، شغلش را با آب و تاب برای مامورین تعریف کرد. آخر کار هم گفت:" اونا گفتن، اگر یه وقت بعدها به کسی چیزی بگی باید فاتحه ی بچه هاتو بخونی، حالا اونا میان سراغ من و بچه هام." گریه کرد، زاری کرد، التماس کرد که نگویند او چیزی در این باره گفته. همکاران همه متقاعد شده بودند که زن بیچاره از سر ترس آن کار را انجام داده. اما کسی که باید متقاعد می شد، نشد: حاج صادق.
شنیده ای قدیمی ها گفته اند، وقتی کسی بد می آورد، پشت هم بد می آورد؟ همان روزها بود که آن مردک ، مرتضی امیریون را در گوران، جایی نزدیک خانه ی ما دستگیر کردند، حالا ما در سراشیبی بودیم، پای تو در قضیه ی نبش قبرها باز شده بود و من در تمام مدت سعی می کردم حاج صادق را متقاعد کنم که تو دستی در ماجرای ملیحه و محسن نداری؛ غافل از اینکه ملیحه به همه چیز اعتراف کرده، من بعد از پرونده ی نبش قبر دیگر کاره ای نبودم، عملا کنار گذاشته شده بودم و در مظان اتهام بودم. نمی دانستم ملیحه از نامه ها حرفی زده، وقتی آن روز خانه بازرسی شد و آن ارثیه ی گرانبها! به عنوان مدارک جرم از آنجا خارج شد، من فاتحه ی زندگی با تو را خواندم. حاج صادق اما دست بردار نبود، می خواست بازی را تا پایان ادامه دهد. به من گفت:" اگر می خواهی خودت را نجات بدهی باید او را خراب کنی." بعدها، خیلی بعد فهمیدم می خواهد امکان فکر کردن به تو را از من بگیرد. امکان اینکه یک بار دیگر در جایی زیر این آسمان بلند، روی این زمین پهناور با هم باشیم. می خواست من را پیش تو خراب کند، تخم کینه و انتقام را در درون تو بکارد و مرا وادارد به همان زندگی همیشگی تن بدهم. وقتی بعد از روزها موفق شد من را به دادگاه ببرد و درخواست طلاق را مطرح کند، از من دیگر چیزی باقی نمانده بود.
حاج صادق همان روز که تو را دستگیر کردند ترتیب انتقال حنیف به تهران را داد.
چند ماه بعد دیگر حنیفی در کار نبود، شناسنامه اش عوض شد. برایش نام اسماعیل انتخاب شد. و به جای نام تو نام مرضیه وارد شناسنامه اش شد. بعدها وقتی فهمیدم تو آزاد شده ای و در تهران فلسفه می خوانی، فهمیدم، سرنوشت تو حاصل بازی ِ من و حاج صادق است.
خانه ی پدری، مادر پیری که می توانی هنوز او را در آغوش بگیری و موهای سفیدش را نوازش کنی. هنوز هم عارف سلطان با عیال و اولادهایش در در زیرزمین خانه زندگی می کردند. مادرم بعد از انقلااب به مشهد آمده بود و برای همیشه ماندگارشده بود.می گفت می خواهد در کنار آقا بمیرد. از قضیه ی بچه دارشدن من خوشحال بود، می گفت بالاخره اقا دعایم را استجابت کرد. تمام مدت آن سیزده روز غر زد که چرا نوه ام را نیاوردی تا ببینم. نمی دانست آن نوه برای من در آن زمان وجود ندارد. عاقبت یک شب گفت:" طلاقش نمی دادی می آوردیش اینجا، پیش خودم." همان جا و همان لحظه بود که سرم را روی زانوهایش گذاشتم، اما نتوانستم گریه کنم. و همان شب بود که بوی تریاک افغانی را از حیاط خانه شنیدم و شب بعد کنار عارف سلطان نشستم و غم هایم را دود کردم.
از تهران گریخته بودم، از مرضیه، از اسماعیل، از فامیل هایی که بیشترشان در تهران بودند و چند نفری در مشهد. خودم را به مادرم رسانده بودم تا مثل یک کودک در پناه او قرار بگیرم. شب ها به حرم می آمدم. به توصیه ی مادرم. در یکی از همین شب ها بود که در حلقه ی فشرده ی زنها نیمرخ تو را دیدم، سیل جمعیت مرا با خود برد، وقتی به خود آمدم خودم را زیر دست و پای جمعیت دیدم، آنقدر نیمرخی که دیده بودم واقعی بود که چند شب متوالی در همان ساعت به حرم می آمدم، اما دیگر هرگز آ« نیمرخ را ندیدم. می بینی تو همه جا بودی حتی آنجا که نباید باشی، جایی که فکر میکردم سبب شود تو را و گذشته ام را فراموش کنم، خود به میعادگاه تبدیل شده بود، شب ها تا دیروقت در حرم و صحن قدم می زدم و به زن هایی که فکر می کردم می توانند تو باشند خیره میشدم. یکی از همان شب ها به جرم مزاحمت برای خانمی که چادرش را کشیده بودم و گل صدایش کرده بودم، به دفتر حراست حرم برده شدم. می بینی آدم ها همیشه نمی توانند متهم کننده باشند. من مدت ها بود در مقام متهم ظاهر میشدم. انجا بود که احساس کردم گمشده ای دارم. وقتی به آنها که استنطاقم می کردند، گفتم:" گمشده ای دارم." در حالتی شهودی دریافتم از وقتی خودم را شناخته ام در پی گمشده ای بودم که شکل مشخصی نداشته است. در آن زمان گمشده ی من تو بودی. گرچه بعدها، نه خیلی بعد شاید چند ماه بعد، وقتی اسماعیل اولین قدم هایش را برداشت و بابا صدایم کرد، زندگی رویه ی دیگری از خود نشانم داد. تو بودی. بغل گوشم، توی دانشگاه تهران، هر آ« که اراده می کردم می توانستم به دیدنت بیایم، چنان که یک بار آمدم.

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
صفحه  صفحه 4 از 6:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / بازى آخر بانو بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites