تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

کلبه عشق

صفحه  صفحه 2 از 3:  « پیشین  1  2  3  پسین »  
#11 | Posted: 29 Sep 2013 23:40 | Edited By: paridarya461
شیرین نگاهی به چهره ی مردانه ی او کرد در این چند روز خیلی آرام بود فقط تنها کلمه هایی که به زبان می آورد سلام مرسی خسته نباشید
شیرین:ارشیا
ارشیا دلش لرزید
نکن دختر اینطور صدام نکن
ارشیا نگاهی به چشمان او کرد و لبخندی زد
شیرین:چی شده نمی خوای به من بگی
حتما بهش بگم خیلی خوشحال می شه پیشه من موندن چه خوبی داره
ارشیا نفس حبس شده اش را بیرون داد
ارشیا:تو از حالا آزادی فردا ماشینی می یاد دنبالت از اینجا می ری
اشک در چشمان شیرین جمع شد
یعنی چیو آزادی غلت کرده پسره ی خر هر وقت دلش خواست از این حرفا می زنه
شیرین ایستاد و نگاهش را به او دوخت ارشیا نیز مقابل او ایستاد شیرین دستش را بالا برد دست شیرین بر صورت ارشیا فرود آمد
شیرین:چطور می تونی اینطور بگی هاااان حالا منو به خودت وابسته کردی
ارشیا شوکه بر جا ایستاد این چی گفت
شیرین صورتش را برگرداند تا ارشیا اشک چشمانش را نبیند خواست از کنار او بگذرد که ارشیا دستش را گرفت و او را به خود نزدیک کرد
ارشیا:تو تو چی گفتی
شیرین اخمی کرد:
چیه می خوای خورد شدنمو ببینی منو باش به کی دل بستم یک ادم بی احساس آره ارشیا همونطور که منو به زانو در اوردی بابامم اوردی آخه کسی نیست بگه شیرین دیونه بودی عاشق این غو....
گرمی لبان ارشیا را بر لبان خود احساس کرد چشمان خود را بست و این احساس را به جان خرید هر دو از یکدیگر فاصله گرفتن شیرین از خجالت سرش را به زیر انداخت ارشیا چونه ی او را گرفت و بالا آوردو خیره در چشمان آبی او شد
ارشیا:منم دوستت دارم نمی دونم چطور چرا ولی دوستت دارم هیچ وقت این نگاهتو که منو اروم می کنه از من مگیر
شیرین در آغوش گرم او جا گرفت اشکانش نیز با تپش قلب ارشیا سرازیر می شد شیرین مشتی به سینه ی او زد
شیرین:چرا حالا چرا حالا
ارشیا:نمی دونم ولی می دونم خیلی دیر کردم
ارشیا کنار آتش نشسته بود و به آن نگاه می کرد باید همه چیز را به او می گفت می گفت که او کی هست نگاهی به شیرین کرد و لبخندی زد
ارشیا:می دونی تو تنها کسی نیستی که چشات ابیه
شیرین با تعجب نگاهش کرد :
ولی من کسه..
ارشیا لبخندی به او زد:
اوندفعه تو داستان زندگیتو گفتی حالا نوبت منه .
من ارشیا بهادوری پسر بهداد بهادوری پسر عموی تو هستم
شیرین با حالت شوک به او نگاه کرد:
ولی من من عمو ندارم
ارشیا:اینو فقط تو می دونی تو هم عمو داری یادته گفتی شروین دومین نفر بود که از خانواده بهادور انداختنش بیرون اولی بابای من بود به دلیل اینکه عاشق شده بود عاشق دختری که در سطح خاندان بهادوری نبود تاوان سختی رو بابا داد منوچهر بهادوری)آقاجون(خیلی با پسرش بد کرد شروینم بیرون کرد چون مخالف بود مخالف همه چی شروین به خاطر تو و مادرت به همه چی پشت کرد حتی روبه روی پدرت ایستاد گفت از خودش دفاع کنه به شروین تهمت دزدی زدن جلوی همه ذلیلش کرد این منوچهره بهادوری اگه تو زجر کشیدن مامانتو دیدی من یک عمر زجر کشیدن مامان و بابامو دیدم بابا شب و روز کار می کرد با عرق خودش کار می کرد ولی منوچهر بهادوری بازم کاراشو خراب می کرد برای همین بابا مجبور شد به خارج بیاد هم درسشو ادامه می داد هم کار می کرد تا خرج یک خانواده رو بده بعد از اینکه تونست یک کاره ای بشه برگشت اون روز اولین بار بود دیدمش خودش بود با غرور ایستاد مثل سگ بابامو از شرکتش انداخت بیرون باباتم شاهد این ماجرا بود خیلی از زمین های مردمو برداشت همه رو انداختن توی قرض منم به خاطر غرور خورد شده بابام وارد این بازی شدم
شیرین از این چیزهایی که می شنید باور نداشت اینقدر آدم بی رحم باشه برای چی برای ثروت
ارشیا لبخندی زد:
شاید تو منو یادت نیاد ولی من دقیقا تورو یادمه با عجله از دانشگاه بیرون می اومدی که خوردی به مامان من می دونستم کی هستی همون موقع می خواستم بیام یک درس حسابی بهت بدم تقصیر مامان بود ولی به جای اون تو داشتی معذرت خواهی می کردی دیدم مامانو بخاطر خوردن به زمین بردی رستوران با اینکه دیرت شده بود ولی واست مهم نبود می دونی مامانم چی گفت
شیرین نگاهی به او کرد
ارشیا:این تربیت سایه هست این از بهادوری ها جداست
حالا یادش می آمد ان زن مهربان که چشمانش او را جادو کرده بود کاملا مثل چشمای ارشیا بود
ارشیا لبخندی زد
ارشیا:خیلی خواستم بهت نزدیک بشم از راهی بهت دست پیدا کنم ولی تو همچین دختری نبودی از سادگیت خوشم می اومد مجبور بودم اون کارو بکنم هنوز از همتون متنفر بودم ولی تو چیز دیگه بودی کسی بودی که نفرتمو کم کرد عصبانیت چند سالمو از بین برد دیگه از کسی نفرت به دل ندارم
کنار پای شیرین زانو زد انگشتر را از دست او بیرون اورد :
می خوام فقط مال من باشی عشق من باشی پایان و اخر ارشیا باشی و این شب چشماشو با آبی نگاهت روشن کنی
اشکش بر روی گونه اش سرازیر شد این ارشیا بود که از این حرفا می زد ارشیا اشکش را با انگشت گرفت و بوسه ای بر چشمان او نهاد انگشتر خود را در انگشت او کرد و انگشتش را بوسید
شیرین از پنجره به حیاط نگاه می کرد یک هفته ای از آمدنش می گذشت مامان سایه به اتاقم اومد نگاهی به من کرد
شیرین:چیه مامانم چی شده
اشک توی چشماش جمع شده بود اومد بغلم کرد
مامان سایه:هنوز باورم نمی شه می ترسم بازم بیام توی این اتاق تورو نبینم
خنده ای کردم و بغلش کردم:
جون من دلتنگم بودی راستشو بگو
مامان سایه اشکاشو پاک کرد:
من دیونه ام که دلتنگ تو باشم خونه بدون تو اروم بود حالا نگاه کن خدایا چرا این کارو کردی
خنده ای کردم و ماچ آبداری از گونه اش گرفتم
مامان سایه:اه اه چیکار می کنی بچه خیسم کردی
شیرین:اصلا خوبی به شما نیومده
مامان سایه خنده ای کرد خواست از اتاق بیرون برود که شیرین صدایش زد
شیرین:مامان سایه
مامان سایه:جونم عزیزم
شیرین نگاهی به چشمان مهربان او کرد:
من می خوام برم دانشگاه تا کی باید ممنوع خروج باشم
مامان سایه:نمی دونم عزیزم هنوز نمی دونم صدر اعظم هنوز حکم صادر نکرده
این حرفو گفت و از اتاق بیرون رفت دیگه از آقاجون متنفر بودم چیزی از محبت نمی دونست حتی به پسر خودش رحم نکرد از بیرون پنجره نگاهی به ماه کرد یاد اخرین روزش با ارشیا افتاد چقدر دلتنگش بود
شیرین:ارشیا نذار برم
ارشیا دستی بر روی گونه ام کشید دستای گرمشو هنوز احساس می کردم
ارشیا:تو باید بری برو عزیزم
منو تا نزدیک ماشین برد لرزش دستاشو احساس می کرد ولی بدون اینکه به من نگاه کنه برگشت چطور دوریشو تحمل کنم اون عشقه منه
شیرین:ارشیا
ارشیا برگشت خودمو توی بغلش انداختم هردو گریه می کردیم انگار اخرین دیدار بود
ارشیا:پیدام کن منتطرتم
شیرین:فراموشم نکن ارشیا تو هم بیا پیدام کن

Signature
     
#12 | Posted: 29 Sep 2013 23:58 | Edited By: paridarya461
بدون حرف دیگری ازش دور شدم چقدر توی راه گریه کرده بودم حالا یک هفته می گذشت نه من از خونه بیرون رفته بودم نه به دانشگاه رفته بودم این اتاق برای من دیگه ارامش همیشگی رو نداشت دلم همان کلبه رو می خواست
بعد از دو روز احضار شده بودم مامان سایه و عمه بهار دستمو گرفته بودن نگاهی به عمه کردم عمه ام از همه مهربون تر بود دوستش داشتم نگاهی به وحید کردم چرا پسرش اینطور نشد وحید نگاهی به من کرد و لبخندی زد که اخمی کردم و صورتمو برگردوندم آقاجون مثل همیشه اون بالا نشست بابا بهروز هم کنارش مثل غلام حقله به گوشش
شیرین:آقا جون تا کی باید من توی این خونه زندون بمونم
بابا به من اخمی کرد ولی من بی اعتنا به آقاجون چشم دوختم آقاجون دستی بر روی عصایش کشید مثل همیشه متکبر و مغرور
چطور تونسته بود یک مادرو از پسرش جدا کنه
نیشخندی زدم هیچ انتظاری از این آدمی که حالا رو به رومه نمی شه کرد نگاهم به نگاه وحید خورد لبخندی زد نه خیلی ازت خوشم می یاد اینطور لبخند می زنی
آقاجون:توی خونه ی خودت موندن زندونیه
نگاهی به اقا جون کردم به یک لحظه به چشام خیره شد و بعد نگاهشو به روبه رو ثابت کرد
شیرین:ولی آقا جون من درس دارم دانشگاه دارم
آقاجون:می خوایم مطمئن شیم هنوز خطری تهدیدت نمی کنه
نگاهش کردم :
دیگه خطری تهدیدم نمی کنه شما ..
وحید نگذاشت حرفم تموم شده:
تو از کجا می تونی بگی
بیا یک کلمه هم از مادر عروس
عمه بهار:خوب تو هم از کجا می دونی دوباره می یان سراغش
شیرین نگاهی به وحید کرد
مثلا غیرتی شده بود
شیرین:از اونجایی که بنده یک ماه کامل باهاشون زندگی کردم
وحید نیشخندی زد:
معلوم نیست اونجا چه بلایی به سرت آوردن
شیرین با عصبانیت از جایش بلند شد:
تو حق نداری به من توهین کنی
وحید به صندلی لم داد:
چرا حق دارم چون شوهرتم
شیرین پوزخندی زد:
انگار یادت نیست هنوز شوهر من نشدی
وحید دستانش را مشت کرد خواست چیزی بگوید که باصدای آقاجون هردو سکوت کردیم
آقاجون:تو یک هفته دیگه باید صبر کنی
از جای خود بلند شد که شیرین پوز خندی به وحید زد
وحید:آقاجون منم حرفی دارم
آقاجون نگاهی به وحید کرد
وحید:آقاجون من قراره با دختر دایی زندگی کنم ولی ولی از این اتفاقی که پیش اومده از کجا مطمئن شم که شیرین همون شیرین قبله
بابا بهروز با عصبانیت نگاهش کرد
بابا بهروز:منظورت از این حرف چیه
با عصبانیت به وحید نگاه می کرد وحید خونسرد نگاهش را به شیرین دوخت
آقاجون:درست صحبت کن بدونم چی می گی پسر جون
وحید:می خوام بدونم که هنوز دختره یا نه
بابا بهروز از جایش بلند شد و فریاد زد:
تو حق نداری به دختر من توهین کنی
وحید: منم حق دارم بدونم دیگه نمی شه همینطور گذشت
تمام بدنم از عصبانیت می لرزید نگاهی به چشماش کردم و لبخندی زدم که شوکه شد آهسته که فقط اون بشنوه
قسمت چهارم
شیرین:آخی دلم به حالت می سوزه
آقاجون عصایش را محکم به زمین کوبید
آقاجون:حق با وحید هست ما از کجا بدونیم که اونا کاری نکردن
چیزی در درونم شکست نگاهی به بابا بهروز کردم که سرش را پایین انداخت صدای مامان سایه و عمه بهار را نمی شنیدم فقط نگاه به ان چشمان مغرور کردم دیگه ترسی ازش نداشتم اون شرف منو زیر سوال برده بود اگه اون پدربزرگم بود من نوه اش بودم اگه بابام چیزی از غیرت نمی دونست ولی خودم می تونستم از خودم دفاع کنم همونطور که چشم در چشمش بودم گفتم
شیرین:هرجور میلتونه فکر کنین منم فردا می رم دانشگاه کسی هم نمی تونه جلو دارم باشه
از پشت میز بلند شدم که بابا بهروز گفت
بابابهروز:شیرین برگرد از آقاجون معذرت بخواه
همونطور که به طرف در می رفتم گفتم:
لایق معذرت خواهی نمی دونم
همهمه ای به پا شد فقط آخرین لحظه نگاهمو به آقاجون دوختم که نگاهم میکرد آقاجون برگشت منم به راه خودم ادامه دادم
آقای منوچهر بهادری کنار عکسی ایستاده بود و ان را نگاه می کرد که صدای پسرش او را به خود اورد
بابا بهروز:آقا جون من بابات شیرین معذرت می خوام
صدای تحکم آمیز منوچهر بهادوری در اتاق پیچید
آقا جون:بیرون
صدای بسته شدن در را شنید یاد حرف شیرین افتاد لایق معذرت خواهی نمی دونم درست یادش است 25سال پیش پسرش همین حرف را به او زده بود هنوز همان چشمها جلوی چشمانش بود صدای همسرش فرشته هیچوقت نمی بخشمت منوچهر که پسرمو ازم گرفتی
عصا زنان کنار پنجره رفت نوه ی عزیزش را دید صدایی او را به خود لرزاند
آقاجون می یاد می یاد اون روزی که به زانو در می یاین می یاد اون روزی که تاوان همه چیو باید بدین فردی از همین خانواده شمارو به زانو در می یاره این قول از بهداد بهادوری یادتون باشه
نگاه دیگری به شیرین کرد و اخمهایش درهم رفت من جلوی همه چیز را می گیرم
صدای داد و فریاد در خانه پیچیده بود که او خارج شد هنوز مخالفت می کردن که به دانشگاه برود و او با همان لجبازی حالا راهی دانشگاه می شد در حیاط را که بست لبخند به لب آورد
واسه ی چی روزمو با حرفای اینا خراب کنم
نگاهی به دور برش کرد و در دل نالید
کجایی ارشیا
ارشیا بهم ریخته وارد خانه شد مادرش نگاهی به او کرد ارشیا که وارد اتاقش شد عمو بهداد به بیرون آمد نگاهی به همسرش کرد
عمو بهداد:اومد
او سرش را تکان داد عمو بهداد لبخندی زد و اشاره کرد به او که به بالا برود:
جون بهداد آهو بلند شو برو بالا تو که می دونی من نمی دونم چطور صحبت کنم که خر بشه
زن عمو آهو اخمی کرد و صورتش را برگرداند:
منو که خر کردی
عمو بهداد خنده ای کرد و کنار او نشست:
دور از جون خانوم خر چیه من شمارو با یک بدبختی مال خودم کردم
ارشیا به چهار چوب در تکیه داده بود و به کل کل انها نگاه می کرد لبخندی به لب آورد و به انها نزدیک شد عمو بهداد نگاهی به او کرد
عمو بهداد:خدایا شکرت نمردیمو دیدیم شما بخندین
ارشیا به مبل لم داد و نگاهش را به پدرش دوخت:
بابا همچین می گین انگار من اصلا نمی خندم
عمو بهداد:آره که نمی خندی همیشه باید صورت اخموتو ببینیم اون دختره کی بود اسمش
زن عمو آهو:بهداد
عموبهداد:جون بهداد بله خانوم گلم
زن عمو آهو خجالت زده سرش را به زیر انداخت و به ارشیا اشاره کرد
عمو بهداد:ای بابا خانوم خجالت نداره این غولو که می بینی از خودمونه
ارشیا با شنیدن غول دلش بار دیگر گرفت شنیده بود شیرین به او غول می گفت زن عمو آهو با دیدن حالت گرفته پسرش بلند شد و کنارش نشست
زن عمو آهو:چیه مادر چت شده
ارشیا بدون حرفی بلند شد:
من باید برم کار دارم شام خونه نیستم
با صدای پر تحکم پدرش ایستاد:
بشین سر جات
زن عمو آهو:بهداد
عمو بهداد:ای بابا خانوم بذار جدی باشم دیگه هی این بهداد می گی دل ما زیرو رو می شه
زن عمو اشاره ای به ارشیا کرد که سرش به زیر بود
عمو بهداد:تو نمی خوای به ما بگی این یکماه کجا بودی
ارشیا:من که به شما گفتم برای کار شرکت بیرون رفته بودم
عمو بهداد:ارشیا به من نگاه کن
ارشیا سرش را بالا گرفت و به چشمان ابی پدرش که او را یاد شیرین می انداخت دوخت
عمو بهداد:چته پسرم از موقعی که برگشتی توی خودتی دیگه اون ارشیای قبل نیستی
ارشیا دیگر طاقت ان نگاه را نداشت سرش را به طرف دیگر برگرداند
ارشیا:هیچی نیست بابا شما گیر دادین من که ارشیا ی اولم
زن عمو آهو دست بر روی دست پسرش گذاشت
زن عمو آهو:من مادرتم می شناسمت تو اون ارشیای قبل نیستی همه اش خودتو با کار درگیر کردی توی این سه هفته که اومدی تغییر کردی
)لبخند ی به لب اورد و چشمانش را به چشمان پسرش دوخت(
من پسر عاشقمو نشناسم کی بشناسه
با صدای گللللل گفتن بلند عمو بهداد انها را به خود آورد ارشیا با یک خداحافظی از مادرش فرار کرد دیگر مادرش مطمئن شده بود که او عاشق شده است کنار همسرش نشست
زن عمو :پسرت عاشق شده

Signature
     
#13 | Posted: 30 Sep 2013 00:38 | Edited By: paridarya461
عمو بهداد خنده ای کرد و نگاهش را به همسرش دوخت
عمو بهداد:کی می یاد عاشق پسر تو می شه
زن عمو آهو مشتی به بازوی او زد:
از خداشم باشه عاشق پسر خوشتیپم بشه
عمو بهداد خنده ای کرد:
همین خودت مایه بذاری روی پسرت
ارشیا که به دفتر رسید نگاهی به منشی اش با اخم کرد:
خانوم احمدی کسی زنگ نزد ملاقات کننده نداشتم
خانوم احمدی که به اخم های همیشگی او عادت داشت سرش را به زیر انداخت
خانوم احمدی:نه آقای بهادوری نه ملاقات کننده داشتین نه کسی تماسی گرفت
شیرین سرش را در دستانش گرفت:
شبنم نکنه منو فراموش کرده
شبنم که نگاهش به دستان شیرین بود با صدای شیرین نگاهش کرد
شیرین:مرض چرا این شکلی نگام می کنی
شبنم نفسش را بیرون داد:
می دونی شیری یک چیز عجیبه
شیرین دستش را به زیره چانه زد و نگاهش را به او دوخت:
چی عجیبه شبی
شبنم اخمی کرد :
شبی و کوفت می دونی خوشم نمی یاد
شیرین:پس شیرین رو کامل بگو بدونه مخفف
شبنم : اه باشه حالا کاش همونجا مونده بودی دختره ی پرووو
شیرین خنده ای کرد:
ای خدا کاش مونده بودم
شبنم سرش را با تأسف تکان داد:
دیدن تا حالا کسی که آدمو ربوده یا همون گروگان گرفته عاشق بشه اینا چه خول چلایی بودن بخدا من به جای تو بودم حالا سکته کرده بودم سینه ی قبرستون بودم اه اه دختر بی حیا رفته گفته حالا که منو ربودین بیاین دوست شیم بعد عاشق پسر مردم شده پسری که حالا معلوم شده پسر عموشه پس خوله دیگه که عاشق )اشاره به شیرین که از حرفهای او در حال خندیدن بود(همچین آدمی شده ای خدا منو بین چه آدمایی گذاشتی
خودش نیز از حالتش خنده اش گرفت
وحید:سلام
شیرین خنده اش را خورد و زیر لب:
خروس بی محل
شیرین نگاهی به او کرد دوستای چلاقشم کنارش ایستاده بودن یکی از دوستاش امید که داشت همینجوری منو می خورد
جمع کن اون آب دهنتو راه افتاده
شیرین:فرمایش
وحید نیشخندی زد:
می یای بریم باهم بیرون
شیرین نگاهی به شبنم کرد که با اخمی نگاهش به وحید دوخته شده بود می دونستم دوست داره حالا سر به تن این وحید نباشه نگاهی به پشت وحید کردم آخ جون خدایا همینو واسم درست کن ممنونت می شم
میثم یکی از غیرتی ترین پسر در دانشگاه بود که پسری دختری رو اذیت می کرد می رفتن پیشه میثم
با صدای بلندی که خودمم تعجب کردم شبنم نگاهی به من کرد که چشمکی بهش زدم
شبنم:شما خجالت نمی کشین همچین پیشنهادی به من می دیین مگه خودتون ناموس ندارین
آخ آخ دیدم میثم نزدیک شد وحید با تعجب داشت نگاهمون می کرد خواست دستمو بگیره که دادش هوا رفت بله دیگه میثم داش خودم دستشو داشت پیچ می داد دوستاشم دوستای چلاقشو گرفته بودن
میثم بدون اینکه نگاهم کنه:
ابجی شما برین خودم هواتونو دارم
لبخندی زدم:
مرسی داداش شما نبودین نمی دونستیم باید چیکار کنم
منو شبنم اومدیم از کافی شاپ بیرون هر دو شروع کردیم به کر کر خندیدن می دونستیم دیگه حال میثم چطور می تونه باشه
شبنم:خدایی این میثم بیاد خواستگاریم بی چون و چرا قبول می کنم شیری ا
آهی کشید:
منم همینطور ولی اگه ارشیا بیاد
شبنم یکی به سرش زد:
مردشور این عشق و عاشقیتو ببرم
شیرین خنده ای کرد و دست او را گرفت و به طرف خانه به راه افتادن
نگاهی به خود در آینه کرد پدرش مثل همیشه آقا جون احضارش کرده بود و بیرون بود مادرش و عمه بهار کنار یکدیگر نشسته بودن و در حال حرف زدن بودن نگاهی دیگر به خودش کرد
فقط تو نیستی که چشات آبیه من عمو داشتم پس چرا
کسی نگاهی به ان دو کرد می توانست به انها اعتماد کند به آن دو نزدیک شد مادرش نگاهی به او کرد و مهربانه به او لبخندی زد عمه بهارجایی برای من کنار خودش باز کرد سرش را به زیر انداخت
شیرین:چیزی از هردوتون بپرسم راستشو به من می گین
عمه بهار و مامان سایه نگاهی به یکدیگر کردن
مامان سایه:مگه ما تا حالا بهت دروغ گفتیم
شیرین :نه ولی اینو هیچ کس نگفته حتی شما
عمه بهار :بپرس عزیزم
شیرین:من عمو دارم؟
دستهای عمه بهار که توی دستام بود لرزید نگاهی به مامان کردم که نگاهش به عمه بهار بود
مامان سایه:بگو بهار بذار اینم از راز این خانواده با خبر شه
عمه بهار نفس حبس شده اش را بیرون داد:
فکر می کردم روزی این حرفو پسرم بهم بزنه ولی دیدم پسرم هم از این قماش بیرون اومد
)دستی بر روی سرم کشید(
آره عزیزم تو یک عمو داری عمویی که از این قماش نبود اون هرچی بود عزیز بود
قطره اشکی از چشمان مشی اش سر خورد معلوم بود عمو بهداد چقدر عزیز بود براش
عمه بهار:بهداد چیز دیگه بود عزیزم عین تو بود لجباز و یکدنده همیشه شوخ هیچ وقت ناراحتی توی صورتش نمی دیدی همیشه خندون بود اطرافیانشم همینطور می خندوند روحیه ی خونه ی بهادوری بود همینطور که تو هستی تو کاملا به بهداد رفتی از چشمها گرفته تا تک تک صورتت
حالا درک می کردم چرا اینقدر عمه دوستم داشت چرا منو وقتی توی بغلش می گیره منو محکم می گیره
عمه بهار:بهروز اولا اینطور نبود دوست صمیمی عموت بود داداشام برای من حکم دوستو داشتن ولی بهداد به من از همه نزدیکتر بود بعد از اینکه پدرت با مادرت ازدواج کرد این دوستی کامل تر شد بعد چند روز بهداد اومد به من گفت عاشق شده
لبخندی که بر روی لب عمه ظاهر شد بر روی لب مامان سایه هم بود
عمه بهار:واااای چه روزی بود خدا نکنه کسی مثل این دیونه عاشق شه عاشق که نبود دیونه بود آهو دوست صمیمی منو سایه بود خیلی دوستش داشتم همینکه بهداد اونو انتخاب کرده بود خوشحال بودم ولی خیلی بد شد عشق توی این خانواده گناه بود هیچ وقت یادم نمی ره صدای بالا رفته ی اقا جون و لجبازی بهداد . به خاطر مامان هر دو سکوت کردن ولی بهداد کار خودشو کرد پنهانی ازدواج کرد منو سایه رو می برد پیشه آهو حتی مامانو هم می برد با به دنیا اومدن شروین جو خونه عوض شد بهداد عاشق شروین بود همینطور شروین وابسته به بهداد دو سالی از به دنیا امدن شروین می گذشت که بهداد با خوشحالی و جبعه ی شیرینی داخل اومد اونم داشت بابا می شد شروین همیشه پیشه آهو بود نازکرده بود اولین پسر نوه ی خانواده بود بهداد بار دیگه با آقا جون صحبت کرد ولی کاش نمی کرد از اونجا بود که آقاجون فهمید
آخ هنوز یادم نمی ره چطور داداشه عزیزمو زیر بار کتک گرفتن ولی عموت تنها یک چیزی به اقا جون گفت همون حرفی که تو زدی من تورو لایق معذرت خواهی نمی دونم از او روز تا حالا من داداش عزیزمو ندیدم نمی دونم برادر زاده ام دختر بود یا پسر

Signature
     
#14 | Posted: 30 Sep 2013 00:52 | Edited By: paridarya461
اشکهایش را پاک کردم چقدر درد کشیده بود مامان نیز اشک می ریخت
مامان سایه:دومی داداشت بود کسی که از جون برای من عزیز بود بچه ی من چقدر سن داشت که انداختنش بیرون دلم لک زده توی بغلم بگیرمش یک سیر نگاهش کنم هنوز پدرتو نبخشیدم برای این کارش پسر من دزد نبود عشق پدرتو به داداشت می دونستم ولی آقا جون باز هم مثل همیشه کار خودشو کرد و پدر پسر از هم جدا کرد اون روز روز سختی بود همونطور که شروین بعد از رفتن بهداد با مرگ رو به رو شد بعد از رفتن شروین تو هم با مرگ رو به رو شدی
)مامان سایه دستی بر روی گونه ام کشید (
تو بهترین هدیه ای که به من دادی روزی بود که اسم شروین رو توی روزنامه دیده بودی تو اون خوشبختی بودی که این خاندان احتیاج داشت
هر دو را در اغوش گرفت باید کاری می کرد باید قدم پیش می برد این خانه این خاندان خیلی چیزها را گرفته بود
دستی بر روی سنگ قبر کشید مادر بزرگش نیز خیلی زجر کشیده بود یاد مادر بزرگش اشک را در چشمانش اورد بوسه ای بر سنگ شسته ی او نهاد
شیرین:حالا نگاهاتو که به من می انداختی می فهمم اون بوسه هایی که بر روی چشمهای من می دادی گریه های شبونه ات نمی دونستم نفهمیدم ولی همینجا این شیرین شیرین بهادوری به شما قول می ده قولی که باید قبلا که زنده بودی می داد هر دو پسرتو می یارم همینجا کل خانواده همونطور که آرزو داشتی می یارم
از کنار او بلند شد به طرف ماشینش رفت یک احساسی او را به عقب برگرداند مادر بزرگش را دید که دستش را برای او تکان می داد صدایش در گوشش پیچید
برو من به تو ایمان دارم بار دیگه با اونا برگرد من چشم انتظارم
اشکهایش را پاک کرد و سوار شد باید کجا می رفت از کجا شروع می کرد
ارشیا تو کجایی یک ماه آخه من از کجا پیدات کنم
دختر بچه ای با لباس های پاره به او نزدیک شد
دختر بچه:خانوم بیا این گلا رو بگیر
دستی بر سر دختر کشید و گلارو از او گرفت و بوسه ای بر گونه ی او نهاد ماشین را گوشه ای پارک کرد دختری را دید که پسری سرش داد کشید و صورتش را از او برگرداند و به دختر دیگری که با مانتوی تنگی جلویش ایستاده بود نگاه کرد
اه اه این پسرا چرا این شکلی هستن
پیاده شد و به نزدیک دختر رفت گل ها را بر روی پای او نهاد دختر چشمان گریانش را به او دوخت شیرین نگاهش کرد و کنارش نشست
شیرین:این اشکها ارزشش رو نداره بی فایده است
بلند شد دختر با تعجب نگاهش کرد و نگاهی به پسر کنارش تنها چیزی که شیرین با شنیدن حرف دختر لبخندی به لب آورد
دختر:تو لیاقت نداری باید همون اولش می دونستم
پیرزن که تمام حواسش به شیرین بود به شیرین نزدیک شد و دستی بر روی شانه اش کشید
پیرزن:امروز هر حاجتی داری دخترم براورده می شه
پیرزن این را گفت و از کنارش گذشت با دیدن ماشینش جریمه خورده بود دادش به هوا رفت
شیرین:ای بابا حاجت من این که نبود
سوار ماشینش شد و به راه افتاد وسط راه که رسیده بود ماشینش ایستاد وا رفت از ماشین پیاده شد یکی به سرش زد امروز کلا شانس نداری شیرین موبایلش را برداشت و زنگ به شبنم زد
شبنم:بنال
شیرین:خیلی بی ادبی می دونستی
شبنم:اونکه بله حالا حرف حساب
شیرین:شبنم جونم
شبنم:خر خودتی
شیرین:ا ا ا شبنم
شبنم:حناق مگه من نگفته بودم بنزین بریز توی این ماشینت
شیرین:یادم رفت خوب حالا می یای
شبنم:خدایا به داد این شوهر بدبختش برس کجایی حالا تا بیام
شیرین آدرس را داد نگاهش را به دورو برش چرخاند شوکه فقط به تابلو نگاه کرد
شبنم:شیرین
صدای شبنم را دیگر نمی شنید گوشی را قطع کردم و جلو رفتم نگاهی به تابلوی شرکت کردم ارشیا بهادور شرکت املاک آهو خودش بود خود او بود حرفای پیرزن در گوشش پیچید امروز هر حاجتی داری براورده می شه نگاهی به ساختمونه شیک کرد با پاهای لرزان داخل شد
یعنی بعد یکماه منو یادشه ممکنه یادش رفته باشه
دستی بر روی حلقه اش که ارشیا داده بود کشید
نه نه منو یادشه
منشی بر پشته میزش نشسته بود چطور به طبقه اخر رسیده بود ندانست منشی نگاهش کرد
خانوم احمدی:بله بفرمایین
شیرین:من من من با....
خانوم احمدی نگاهش کرد شیرین نفسش را بیرون داد:
من با ارشیا کار دارم
اینقدر تند گفته بود که منشی با دهانی باز به او نگاه می کرد
خانوم احمدی:چی
شیرین دستی بر حلقه کشید ارام شده بود
بابا قوی باش
شیرین: من با رییسه شرکت کار داشتم
خانوم احمدی:ایشون حالا حضور ندارند می تونین به من بگین کارتون چیه من به آقای بهادوری اطلاع می دم
شیرین:می تونم بپرسم کی تشریف می یارن کار واجبی باهاشون دارم
همچین چشم غره رفت خودمو خیس کردم
کوفت خوب کاره واجب دارم
خانوم احمدی:ممکنه دیر کنن
شیرین:تا هروقت که باشه منتظر می مونم
خانوم احمدی پوزخندی زد:
هر جور راحتین
شیرین بر روی مبل کنار در ورودی نشست من که همیشه از خدامه نیم ساعتی که گذشت گوشیم به صدا در اومد
وااای عزرائیل داره زنگ می زنه
روی پاسخ زد با صدای داد شبنم گوشی را از گوشش فاصله داد
شبنم:ای تو روحت شیرین خاک بر سرت دیونه ی علاف یک ساعته منو اینجا کاشتی دختره ی روانی عاشق بی سروپا کسی ماشینو با کلید میزاره اینجا یعنی خاک تو اون کله ی بی مخت روانی بدبخت مایه دار عوضی بایدم بخندی ب...
خانوم احمدی به طرف من نگاه می کرد منم از خنده شکممو گرفته بودم هرچی فحش بودو به من داد
ای نمیری شبنم دیگه
خودش آروم شده بود
شبنم:کجایی
شیرین:پیداش کردم شبنم
شبنم:تورو جون من برم مامان بزرگمو با خبر کنم
شیرین:مگه مامان بزرگت می دونه
شبنم:بدبخت مامان بزرگمم توی انتظارشه
با تعجب جواب دادم:
واقعا راست می گی
شبنم:آره والله امروز که داشت واسمون قورمه سبزی درست می کرد می گفت یک حسین علی قصابی داشتیم گوشتاش حرف نداشت پیداش کنم ول کنش نیستم
دیگه داشتم از خنده منفجر می شدم خانوم احمدی چشم غره ای به من رفت
ایششی گفتم دختره ی جادوگر
شیرین:نمیری شبنم
شبنم:خوب بنال بگو کجایی
شیرین:برو یک ساندویچ بگیر بیا به این آدرس وقتی اسمشو خوندی خودت می فهمی
دیگه نذاشتم حرف بزنه قطع کردم توی صورتش آخ چه حالی داد نگاهی به منشی کردم
شیرین:همیشه کی می اومدن
خانوم احمدی پشت چشمی نازک کرد
مرض خوب درست بگو دیگه
خانوم احمدی:فکر نکنم بیان
همین موقع ارشیا با اخمهای توی همش داخل شد به طرف میز منشی رفت
آخی دلم برای بچه ام تنگ شده بود
ارشیا :خانوم احمدی ...
شیرین:اون اخماتو باز کن بابا دختره ترسید
خانوم احمدی با تعجب نگاهش را به شیرین دوخت چیزی در قلب ارشیا می گفت خواب می بیند ولی صدای خودش بود
شیرین :ارشیا
دیگه اشکام دسته خودم نبود همینطور می ریخت ارشیا با سرعتی به عقب برگشت
آه بچه ام نگاهش کن
خودمو انداختم توی بغلش صدای خنده هاش بلند شده بود منو روی زمین نهاد نگام کرد سر شو نزدیک سرم اورد چشامو بستم گرمی لباشو روی لبم احساس کردم
شبنم:وااااااااااااااای جلوی ملت زشته
منو ارشیا از هم فاصله گرفتیم شبنم کنار خانوم احمدی رفت و دهانش را بست
شبنم:شرم و حیا هم خوب چیزیه نگاه دختر مردم هنوز توی شوکه
منو ارشیا خنده ای کردیم
شبنم:حناق می خندن این چیزای+18 نشونه دختر مردم می دادین چرا

Signature
     
#15 | Posted: 30 Sep 2013 12:22 | Edited By: paridarya461
خنده ای کردم گرمی دستای ارشیارو توی دستام احساس کردم نگاهمو به نگاه شبش دوختم چقدر دلم برای این نگاه تنگ شده بود یکماه چه سخت گذشته بود فشار دستشو بیشتر کرد صدای شبنم مارو به خودمون اورد
اه اه خروس بی محل
شبنم:بابا بسه
اومد نزدیک دست منو از دست ارشیا بزور بیرون آورد
شبنم:نامحرم زشته نگاه کنین تورو خدا دختر مردم هنوز تو شوکه
خانوم احمدی هنوز با دهان باز مارو نگاه می کرد منو شبنم خنده ای کردیم و دستامونو بهم کوبیدیم که ارشیا با یک تای ابرویی بالا رفته نگاهمون کرد و رو به خانوم احمدی
ارشیا:خانوم احمدی ایشون نامزد من هستن همسر آینده بنده
انگار آب سردی روی خانوم احمدی ریخته باشن واا رفت خیلی سرد به ما تبریک گفت شبنم نزدیک گوش من آمد و گفت
شبنم:بابا این دختره پس افتاد ولی خدایی کوفتت شه عجب هولویی گیرت اومده
خندیدم که ارشیا هم خندید
ارشیا:این هلو هم بد چیزی گیرش نیومده ها
خندیدمو زبونمو برای شبنم در آوردم ارشیا مارو به اتاق کارش برد و منو کنار خودش روی مبل نشاند
شبنم:نه تورو خدا زحمت نکشین شما دوتا من خودم می شینم نه نه اصلا زحمتی نیست تورو خدا من نشستم
شیرین:ای بابا خوب بتمرگ دیگه اینقدر توی بحث عاشقانه ما نپر
شبنم:باشه باشه بعد بگو شبنم دلم واسه ی این غول تنگ شده
شیرین:شبنم ببند اونو
شبنم اشاره ای به خودش کرد:
تو با منی دیگه آره
ارشیا:منم کسی جز شما اینجا نمی بینم
شبنم با چشمهای گرد شده نگاهمون کرد:
حالا که اینطوره یک لحظه هم تنهاتون نمی زارم چشم سفیدا نگاه چطور دارن منو می ندازن بیرون
من و ارشیا می خندیدمو نگاهمون به شبنم بود که جدی حرف می زد
شبنم:منو باش هرروز سرنماز دعا به جونشون می کردم بیا شبنم بیا ببین چکار کردی به جون کیا دعا کردی خدا می دونه توی او کلبه چکار کردن آخه بی حیا ها می زاشتین با هم محرم می شدین بعد از این کارا می کردین
)اشاره ای به من کرد(
این ورپریده مثلا دزدیده بودنش خاک تو سرت آخه این چه کاره ای که می کنی
ارشیا دلش را گرفته بود و می خندید
آخه قربونش برم من بچه ام چند ساله نخندیده
با صدای در شبنم ساکت شد دست به آسمون بردم
شیرین:ای خدا هرکس که پشت این دره کاری کن کسی باشه که دهن این دختره ترشیده رو ببنده
ارشیا خنده ای کرد و بفرماییدی گفت
در باز شد من به کنار شبنم رفتم که به در خیره شده بود یک پسر قد بلند باموهایی قهوه ای روشن با چشمان خاکستر چهار شونه داخل شد با دیدن چشمانش دلم لرزید چقدر این پسر برای من آشنا بود شبنم یکی به شونه ام زد
شبنم:خوردی پسر مردمو
شیرین:بیا بده به جونت دعا کردم یک پسر خوب گیرت اومد
پسر با خنده به طرف ارشیا رفت:
نه بابا من نمی دونستم تو هم می خندی
ارشیا با لبخندی نگاه به من کرد که تازه پسر متوجه ما شد نمی دونم چرا احساس کردم پسر دست پایش را گم کرد نگاه پر از تعجبش را به ارشیا دوخت
ارشیا:شیرین این دوست عزیزم بهترین دوستم دوست صمیمیم..
پسر:احسانم
صداش می لرزید یک لحظه نگاهمو به ارشیا برگردوندم دیدم سرشو زیر انداخت حس آشنایی به طرفش داشتم انگار سالهاست که می شناسمش یک جایی اینو دیده بودم ولی یادم نبود
احسان:بابا چرا خشکتون زده منم آدمم بگین چی می گفتین منم بخندم
شبنم:ااا مگه ما دلقکیم هر چی بگیم شما بخندین
احسان لبخندی به شبنم زد که شبنم اخمی کرد و کنار گوشم گفت
شبنم:ای رو آب بخنده نگاه چی هم لبخند می زنه
خندیدم:
بده بختت باز شده
شبنم یکی به بازوم زد که خندمو بیشتر کرد نگاهم به چشمان خاکستری احسان افتاد با نگاه عجیبی نگاهم می کرد لبخندش برای من هزار معنی داشت احساس می کردم خیلی دوستش دارم منم لبخندی بهش زدم گوشیم زنگ خورد نگاهی به شماره کردم با دیدن شماره خونه جواب دادم
مامان سایه:کجایی شیرین نمی گی دلم هزار راه می ره
شیرین:سلام مامان سایه ی خودم خوبی جیگر آقای بهروز بهادوری
خنده ای ریز مامان رو از پشت خط شنیدم
شیرین:مامان من با شبنم و با دوتا از دوستای دیگم بیروونم شما نگران نباشید آخه می خوان شام با نهار مارو مهمون کنند
ارشیا با احسان با چشمان گرد شده نگاهمون کردن شبنم هم ریز ریز می خندید
مامان سایه:باشه عزیزم ولی مواظب خودت باش خیلی منو بی خبر نذار می دونی نگران می شم
================================================== ======
ا کلی قول اینا تا مامان قطع کرد ارشیا با احسان دست به سینه ایستاده بودن و مارو نگاه می کردن
شبنم:هان چیه خوشگل ندیدین
احسان:پرو تر از شما دوتا ندیدیم
شبنم:همینه که هست از خداتون باشه دوتا دختر خوشگل داره باهاتون می یاد بیرون
احسان:ما که از خدامون نیست ولی انگار شما آرزوتونه
شبنم:توی خواب ببینی
احسان:آخی آرزو داری من تورو تو خوابم ببینم
شبنم:آخی دلتم بخواد توی خوابتو یک پشه هم پر نمی زنه
احسان ابرویی بالا انداخت:
یعنی منظورت اینه که تو پشه ای دیگه
شبنم از حرس لبش را جوید:
یعنی تو منو تو خوابت می بینی
احسان:من همچین حرفی نزدم
شبنم:ولی تو همین حالا گفتی
احسان:من نگفتم تو تو خوابم بودی
شبنم:دروغ چرا می گی تو همین حالا گفتی
احسان یک قدم جلو برداشت:
من نگفتم
شبنم هم مثل خودش یک قدم جلو برداشت:
گفتی
ارشیا به کنارم اومد دستمو گرفت هردو به کل کل اون دوتا نگاه می کردیم یهو گرفته بودتشون ارشیا سرش رو به گوشم نزدیک کرد
ارشیا:دلم واست تنگ شده بود
قند توی دلم آب شد نگاهش کردم قیافش خیلی داغون شده بود
فداش بشم آخه بچم
شیرین:منم دلم برات تنگ شده بود چرا دنبالم نگشتی
ارشیا:می خواستم پیدام کنی می خواستم مطمئن شم دوستم داری
اشک توی چشمام جمع شد ارشیا بهم نزدیکتر شد
ارشیا:نبینم این اشکارو توی چشات شیرینم
اشکم بر روی گونه ام سرازیر شد ارشیا لبشو به صورتم نزدیک کرد و گونه مو همانجا که اشکم سرازیر شده بود را بوسید سرشو نزدیک گوشم اورد و زمزمه کرد
ارشیا:دوستت دارم
نگاهشو به چشام دوخت چقدر دلتنگ این چشمها بودم منم زمزمه کردم
شیرین:دوستت دارم
صدای اون دوتا قطع شده بود هردو نگاهمون به اون دوتا برگردوندیم که ازهم رو برگردونده بودن و به ما دوتا با دهانی باز نگاه می کردن
شیرین:اه اه حالم بد شد ببندین اون فکتونو
احسان خنده ای کرد و چشمکی به ارشیا زد یاد ساندویچا افتادم نگاهمو به شبنم دوختم
شیرین:هوی روانی پس ساندویچا کجاست گفتم بگیری
شبنم خودشو روی صندلی انداخت پاشو روی پای دیگر انداخت
شبنم:"مگه نوکر باباتم برم واست بگیرم
من و احسان باهم داد زدیم:
هووووووی به بابا نرو
نگاهمو به احسان دوختم که سرشو به زیر انداخت شبنم ابروی بالا انداخت و نگاهشو به احسان دوخت
شبنم:حالا من اینو فهمیدم هوووی گفت تو چرا پریدی وسط

Signature
     
#16 | Posted: 30 Sep 2013 12:44 | Edited By: paridarya461
قسمت پنجم
شبنم:من من چیه سی دی گیر کرده
احسان اخمی کرد:
اصلا به تو چه
شبنم:هووی به من بود پس همه چه
ای وااای دوباره اینا شروع کردن با صدای ارشیا هردوتا سکوت کردن ولی خط و نشون کشیدن پس این دوتا به این زودیا ول کن نیستن
ارشیا نگاهشو به من دوخت
ارشیا:می خوای بریم نهار بیرون
سرمو با لبخندی تکون دادم
شبنم:ای کارد بخوره شکمت به فکر این دوستتم باش
شیرین:دوست دوست کاکا برادر
شبنم خنده ای کرد که احسانم بهش خندید
شبنم:خاک تو اون سرت به غیر از عاشقی چیز دیگه هم بلدی تورو خدا
ارشیا اخمی کرد دستمو گرفت
ارشیا:بیا بریم ولشون کن هردو از یک قماشن
احسان:ارشیا خان مارو فروختی دیگه
ارشیا:تا بار دیگه به زن من نخندین
الهی چی گفت زنم دورت بگردم جیگر خودمی به والله
ابرویی برای شبنم بالا انداختم
شیرین:حالا معلوم می شه کارد توی شکم کی می خوره شبنم خانوم
هر دو باهم گفتن:
ای بابا ما گشنمونه
من و ارشیا خندیدیم و دستمونو براشون تکون دادیم از اتاق که اومدیم بیرون خانوم احمدی نگاهی به منو ارشیا بعد به دستمون انداخت
اخه دختره ی بیچاره
بعد نگاهشو انداخت به پشت سر ما سرشو پایین انداخت
نکنه به احسانم چشم داره عجب آدمیه ها
ارشیا:خانوم احمدی قرار ملاقاتارو همه رو برای امروز لغو کنید
با نگاه بهت به ما چهارتا نگاه کرد شبنم ریز ریز می خندید و به ما دوتا نگاه می کرد به احترام احسان من عقب نشستم لبخند ارشیا رو که دیدم فهمیدم کار درستی کردم لبخندشو با لبخند جواب دادم نگاهمو به شبنم دوختم که سرش داخل موبایل بود و با یکی اس ام اس بازی می کرد
ای تو روحش اینم می دونه اس ام اس یعنی چی
به سرش زدم
شیرین:معلوم هست داری چیکار می کنی
شبنم خنده ای کرد و با اشاره ی چشم احسانو نشون داد که با لبخندی به روبه روش زل زده بود منظور شبنمو نفهمیدم بازم نگاهش کردم که با خنده موبایلو نشونم داد خندمو نگه داشتم
این کی این موبایل این احسان بدبختو کش رفته بود
با زنگ خوردن گوشی ارشیا سکوت ماشین شکست
ارشیا:احسان گوشی رو بردار دارم رانندگی می کنم
احسان نگاهی به صفحه گوشی کرد:
مامان آهوه می خوای چکار کنی حالا
ارشیا از توی آینه نگاهی به من کرد و لبخندی زد:
بذارش روی اسپیکر
به جای صدای زن عمو آهو صدای عمو بهداد در گوشی پیچید بی اختیار خودمو جلو کشیدم
عمو بهداد:پدر سوخته کجایی ببین منو انداختی توی چه هچلی
ارشیا سرخ شده بود و می خندید
ارشیا:بابا
عمو بهداد:بابا و کوفت
صدای زنی از پشت گوشی رو شنیدم
زن عمو آهو": بهداد
عمو خنده ای کرد:
جون بهداد بهداد دورت بگرده بذار یک ذره من این پسررو آدم کنم بعد اینقدر بهداد بهداد کن
احسان خنده ای کرد:
بابا بهداد ای بابا زشته
عمو بهداد خنده ای کرد:
باید می دونستم توی پدر سوخته هم همون ورایی
نگاهی به شبنم کردم که سرش به زیر بود با تکون خوردن شونه هاش فهمیدم داره می خنده ته صدای عمو بهداد عین آقا جون بود جذبه ی خاصی داشت صدای زن عمو اهو منو به خودم اورد
زن عمو اهو:بلندشین بیاین نهار بسه اینقدر کار
ارشیا لبخندی به من زد متوجه نشده بودم که داشتم بازوی احسانو چنگ می زدم احسان لبخند مهربانی زد و نگاهشو به ارشیا دوخت یعنی اون همه چی می دونست
ارشیا:حالا نمی تونیم بیایم خونه مامان
زن عمو اهو:چرا ، اینقدر غذاهای بیرونو نخورین مریض می شین
احسان خنده ای کرد:
مامان اهو دوتا مهمون نا خونده داریم
مشتی به بازوی احسان زدم که شبنم نیشگونی ازش گرفت صدای خنده ی ارشیا بلند شد
احسان:چیکار می کنین وحشیا
صدای عمو توی گوشی پیچید:
تورو خدا به من بگین این صدای خنده ی غول ما بود
زن عمو آهو:بهدادددد
عمو که کلافه شده بود:
جون بهداد ای بابا خانوم
صدای خنده ی هر چهار نفرمون بالا رفت
عمو بهداد:آهو جون من بیا نگاه کن با دختر توی ماشینن
زن عمو اهو خنده ای کرد:
لابد تورو هم باید می بردن
عمو بهداد خنده ای کرد:
بله دیگه اینا فن و رسم رو نمی دونن خودم باید باهاشون می رفتم
احسان خنده ای کرد و نگاهشو از آینه به شبنم دوخت:
بابا بهداد از من می دونی نباید دلتم بخواد اینارو نگاه کنی
جیغ شبنم بالا رفت:
از خداتم باشه اقا
شیرین:ای بابا داره شوخی می کنه
شبنم:این منظورش با من بود من که میدونم
شیرین:تو به خودت شک داری
شبنم:تو طرف کی اول مشخص کن بعد حرف بزن
احسان:طرفدار منه
شبنم:بیا یک کلمه هم از مادر عروس
صدای خنده ی عمو بهداد مارو به خودمون اورد . ارشیا ماشینو گوشه ای پارک کرده بود و می خندید
عمو بهداد با خنده:
خاک توی سر هردوتون این دوتا دست گل از سرتون هم زیاده
شبنم با من زبونی برای ارشیا با احسان در اوردیم
احسان:بابا بهداد رو ندین بهشون روشون زیاد می شه
عمو بهداد خنده ای کرد:
تو یکی حرف نزن همین حالا برشون می دارین می یارینشون خونه
با چشمان گرد شده نگاهی به ارشیا کردم هنوز آمادگیشو نداشتم ارشیا لبخندی زد دستمو توی دستاش فشرد
احسان:بابا بهداد یکیشون که جنگلیه
شبنم:جنگلی ریخته ته
احسان:تو چرا به خودت می گیری
شبنم:چون می دونم با منی از توی روانی جنگلی که بعید نیست
احسان به طرف شبنم برگشت:
یک...
صدای عمو بهداد اونارو به سکوت دعوت کرد
عمو بهداد:زود باید بیارین خونه باید این دختره رو ببینم که با ش..
احسان با عجله گوشی رو برداشت و شروع به حرف زدن کرد شبنم ابرویی برای من بالا انداخت که من شونه هامو بالا انداختم ارشیا نگاهی به من کرد و سرشو نزدیک گوش من اورد
ارشیا:هر چی زودتر عروسشونو ببینن که خوبه مگه نه
از خجالتی که از من بعید بود سرمو انداختم پایین شبنم یکی به بازوم زد و به رو به رو اشاره کرد هر دومون خودمونو پنهون کردیم که ارشیا و احسان با تعجب به ما نگاه کردن
شبنم:خاک توی سرت شیرین
احسان:چرا خاک توی سرش
شبنم نگاهی به احسان کرد سرشو بر گردوند نگاهی به احسان کردم لبخندی زدم
شیرین:پسر عمه ام بیرونه
ارشیا و احسان هر دو با سرعت برگشتن
احسان:کدوم یکیشونه
شیرین:همون که جلفه
ارشیا با احسان هردو خندیدن که شبنم هم خندید
شبنم:به به چه نشونی آخه دیونه دوستاشم عین خودشن خوب
شیرین:اهان راست می گی ها همون که تنگ ترین لباسو پوشیده همون
احسان:همون لباس قرمزه رو می گی
شبنم خنده ای کرد:
به به چه شناخت آره خود دو جنسشه

Signature
     
#17 | Posted: 30 Sep 2013 13:07 | Edited By: paridarya461
صدای بسته شدن در که اومد منو شبنم با تعجب به جای خالیه احسان با ارشیا نگاه کردیم شبنم به بیرون نگاه کرد زد بر روی گونه اش دست و پام میلرزید اینکه بلند شم ببینم جرعتشو نداشتم رنگ شبنم زردتر می شد
ای خدا ای خدا چه خبره
سرمو بالا گرفتم و به بیرون نگاه کردم از اون چیزی که می دیدم باور نداشتم شبنم با دیدن قیافه من زد زیر خنده سر و روی وحید پر بود از بستنی قیافه اش دیدنی بود ارشیا با احسان برگشتن و حرکت کردن من هنوز نگاهم به وحید بود شبنم هم می خندید
شیرین:شما دوتا این کارو کردین
احسان:نه بابا من بستنی گرفتم واستون بند کفشم گیر کرد زیر پام خوردم به ارشیا ارشیا هم خورد به دو جنسه چندشش شد بعدشم منم افتادم روی پسره
منو شبنم از خنده سرخ شده بودیم اخمهای ارشیارو که دیدیم خنده هامونو جمع کردیم شبنم نزدیک گوشم اومد
شبنم:شیرین من خودمو خیس کردم
نگاهش کردم خنده ام گرفت:
خاک تو سرت
ارشیا:این پسر عمه ات همون که...
می دونستم نمی تونه ادامه بده نگاهمو به بیرون پنجره دادم که صدای پر تحکمش توی ماشین پیچید
ارشیا:شیرین با توام
جو سنگینی توی ماشین بود احسان هم دیگر سکوت کرده بود شبنم دستمو فشرد
ارشیا:یعنی آقای منوچهر بهادوری نمی تونه ببینه این چقدر عوضیه
بازم چیزی نگفتم نگاهم هنوز به بیرون بود بازم روی سرم داد زده بود از این عصبانیتش خوشم نمی اومد
ارشیا نفسش را با عصبانیت بیرون داد:
من نمی دونم کلا خاندان شما همینطورین
شیرین:هرچی باشه تو هم از همون خاندانی
با دادی که ارشیا زد پرده ی گوشم پاره شد
ارشیا:روی حرف من حرف نزن شیرین من هیچیم به اون خاندان نمی خوره خاندانی که
شیرین:حق نداری حدتو بیشتر از این کنی هرچی باشه اونا خانواده ی منن فهمیدی
احسان از آینه نگاهی به من کرد ارشیا باسرعت زیادی رانندگی می کرد این درد توی چشمای احسان چی بود دیگه بین من و ارشیا حرفی زده نشد اشکی که نمی خواستم بیاد اومد احسان نگاهشو از من گرفت دست شبنم رو بین دستام احساس کردم لبخندی به طرفش زدم
شیرین:لطفا نگهدار
لرزش صدای او ارشیا را نیز به خود لرزاند ولی او مثل همیشه سخت هیچی نگفت و سرعت ماشین رو بیشتر کرد
شیرین:مگه باتو نیستم می گم نگهدار می خوایم پیاده شیم
احسان با اخمی نگاه به ارشیا کرد سرشو به طرف من برگردوند نگاهش اشنا بود این نگاهو اولین بار نیست که دیده بودم نگاش منو یاد یکی می ندازه یکی که خیلی به من نزدیکه
احسان:آروم باش ارشیا نمی ایسته
شبنم نگاهشو به احسان دوخت لبخندی زد
به ویلایی که در کرج بود رسیدیم هنوز بین ما فقط سکوت بود کسی حرفی نمی زد چند بار سنگینی نگاه ارشیارو روی خودم احساس کرده بودم ولی دیگه نمی خواستم باهاش صحبت کنم سرایدار با دیدن ارشیا درو باز کرد ارشیا به طرف من اومد در را باز کرد ولی بی محل از دری که شبنم پیاده شد منم پیاده شدم
ارشیا در ماشینو محکم بست
احسان:چه خبرته بابا مال مفت که نیست ماشین
شبنم:واسه ی همینه که شما ماشین ندارین
احسان دستی در موهای لختش کشید:
سوخت رفته بالا
شبنم:حالا این چه ربطی داشت
احسان:فسقل تو ندونی بهتره
شبنم اخمی کرد:
فسقل تویی نردبون
احسان اخم خوشگلی کرد:
نردبون با کی بودی
شبنم شونه ای بالا انداخت:
امم من کسی رو جز تو اینجا نمی بینم
احسان یک قدم به جلو برداشت:
اگه می تونی یک بار دیگه تکرار کن
شبنم یک قدم به جلو امد:
نر)قدم دیگر(د)یک قدم دیگر(بون)
کاملا رو به رویش ایستاد چشم در چشمان او دوخت(
نردبون
احسان قد بلندتر از شبنم بود شبنم سرش را بالا گرفته بود و او را نگاه می کرد احسان لبخندی زد سرش را نزدیک صورت شبنم که اخم کرده بود آورد به یک لحظه دیدم شبنم شوکه به جای خالی احسان نگاه می کرد گونه های شبنم از خجالت سرخ شده بود یا عصبانیت معلوم نبود بوسه ای که احسان بر لبان شبنم نهاده بود هر سه ی مان را به شوک انداخته بود
با صدایی به خودمان امدیم
عمو بهداد:دختر خانوم نمی خواین برین کنار
صدا درست پشت سر من بود تن صداش عین آقا جون بود درست بابا بود یکی می گفت برگرد
شیرین مگه منتظر این لحظه نبودی
نگاهی به احسان کردم احساس نزدیکی بهش داشتم دوستش داشتم از صمیم قلب توی این چند ساعت نمی دانست چرا اینقدر احساس نزدیکی را به او داشت
عمو بهداد:دخترم
چشمامو بستم
شیرین از کی اینقدر احساسی شده بودی
صدای عمه بهار توی گوشم پیچید
داداشم بود دوستم بود خیلی دوستش داشتم
یاد آغوش مادر بزرگش
عموته شیرین برگرد نگاهش کن شیرین
به سمت او برگشت درست بود همان چشمان آبی عمه بهار درست گفته بود او عموی من بود اشکش بر روی صورتش سرازیر شد میان گریه خنده ای کرد
شیرین:عمو عمو بهداد
به خود لرزید
عمو عمو او او...
شیرین یک قدم به او نزدیک شد
شیرین:عمو بهداد
صدای ارشیا سکوت بین مارو شکست
ارشیا:بابا شیرینه همون شرین کوچلوی شروین
اشک را توی چشمان عمو بهداد می دیدم منو توی آغوشش گرفت آغوش امنش آغوشی که بابا از من دریغ کرده بود آغوش پدر اون اغوش آغوش پدری بود که توی این سالها گیرش نیامده بود
عمو بهداد:کجا بودی عمو حالا اومدی پیشه عمو
گریه اجازه صحبت کردن رو به من نمیداد صدای بغض آلود زن عمو آهو منو از عمو بهداد جدا کرد
زن عمو:به من هم اجازه می دی بهداد
عمو بهداد منو محکم به خودش فشرد:
نه خانوم شما بچسپ به دوردونه هات من دوردونمو یافتم
من و عمو خنده ای کردیم
شبنم:ااا عمو پس من چی
احسان:شما اضافی
شبنم:کسی از شما نظر نخواست
احسان لبخندی زد:
می خوای دوباره بگم کی نظر خواست
شبنم اخمی کرد:
روت زیاده هاااا
عمو شبنمو به طرف دیگرش گرفت و ابرویی برای پسرها و زن عمو بالا انداخت
عمو بهداد:خوب خانوم شدیم سه به سه
زن عمو اهو:بهدادددد
عمو مارو به طرفی پرت کرد و به طرف زن عمو پرواز کرد:
جون بهداد اینطور صدام نکن
از خنده دلمو گرفته بودم نگاهمو به عمو دوختم
عمو بهداد:وااا
عمو رود بر شدی
شیرین:عمو بهداد روده ها پرپر شدن
عمو خنده ای کرد و دست مارو گرفت و به داخل برد زن عمو بغلم کرد و چشمکی به ارشیا زد
زن عمو اهو:الهی عزیزم خوش اومدی
بغلش کردم بوی مامانو می داد کاش می شد مامان اینارو بیارم
مثل برق گرفته ها به شبنم نگاه کرد شبنم با دیدن نگاه من سرش را به حالت نه تکان داد شیرین با التماس نگاهش کرد شبنم باز هم سرش را به حالت نه تکان داد چشامو مثل گربه ی شرک کردم شبنم چشماشو باریک کرد که یعنی خر خودتی
احسان:معلوم هست شما دوتا چیکار می کنین
شبنم:به فضولش مربوط نیست

Signature
     
#18 | Posted: 30 Sep 2013 13:23 | Edited By: paridarya461
احسان اخمی کرد و صورتش را برگرداند سنگینی نگاهی رو بر روی خودم احساس کردم سرمو بالا گرفتم بله اقای اخمو دارن نگاهم می کنن ارشیا لبخندی زد که من اخمی کردم و صورتمو برگرداندم صدای خنده ی عمو باعث شد که به طرف عمو بهداد برگرداندم
عمو بهداد:بیا دخترم بیا کنار خودم
رفتم کنار عمو نشستم عمو بهداد سرشو نزدیکه گوش من اورد
عمو بهداد:چیه باز این پسر ما چیکار کرده
اخمی کردم سرمو انداختم پایین:
خیلی لوسه عمو
عمو بهداد نوکه بینیمو گرفت:
ولی خیلی مهربونه آشتی کنین
شیرین لبخندی به عمویش زد:
فقط یک ذره اذیتش کنم
عمو بهداد خنده ای سرداد:
الحق که دختر عموتی
صدای فریاد احسان مارو به اون طرف سالن کشید
احسان:روااااانی دیونههه آخه این چه کاری بود کردی
شبنم:می خواستی با من در نیوفتی نردبون
احسان:انگار از اون کار خوشت اومده فسقل اره می خوای یکبار دیگه امتحان کنیم
شبنم جیغی کشید و به پای او کوبید که داد احسان به هوا رفت
شبنم: اینو زدم که یادت باشه دیگه از اون غلتا نکنی مردیکه پروووو نردبون
اخمی کرد و صورتش را از احسان برگرداند
احسان:وحشی
شبنم :خودتی
ارشیا:بسه دیگه کشتینمون ای بابا از اونموقع تا حالا دارین می رین رو اعصاب هی کل کل خجالت بکشین توی دفتر که کشتینمون ای بابا غلت کردیم شما دوتا رو با هم گذاشتیم روانی هاااا
صدای خنده در سالن پیچید ارشیا نگاهی به همه کرد و خودش نیز به خنده افتاد
عمو بهداد:دهنت کف نکرد بچه
ارشیا:آخه بابا
عمو بهداد :بابا و کوفت
زن عمو آهو:اا بهداد
عمو بهداد نگاهی به من کرد:
هر کاری دلت می خواد با این ارشیا انجام بده

خنده ای کردم و دستمو به دست عمو زدم بعد از نهار فهمیدیم که شبنم دیونه موبایل احسان بدبختو انداخته توی شربت موبایلی که تازه خریده بود
تا اخرای مهمونی که خونه ی عمو بهداد بودیم حتی برای یک لحظه هم با ارشیا صحبت نکردم تنبیهش کرده بودم تا بار دیگه کنترل اعصاب داشته باشه ولی خودم دوستش داشتم وقتم خیلی زود میرفت دستام کثیف شده بود از احسان آدرس دست شویی رو گرفتم از پله ها بالا رفتم خوب گفت اتاق اولی نه اخر...
ارشیا دستشو جلوی دهانم گرفته بود و زل زده بود توی چشام
ارشیا:وااای به حالت داد بزنی شیرین
دستشو از روی دهانم برداشت وحشی چطور منو کشید توی اتاق دستشو گاز گرفتم خواستم از اتاق برم بیرون که منو توی بغلش گرفت و بلندم کرد درو با پاش بست توی آغوشش دستو پا می زدم که هردوتامون افتادییم روی تخت ارشیا که روی من بود لبخندی زد
ارشیا:خوب حالا گیر افتادی گربه ی وحشیه ی من
شیرین:ارشیا بلند شو یکی می یاد زشته
ارشیا:اول بگو منو بخشیدی بخدا من تحمل ندارم تازه بهم رسیدیم بعد تو قهرم می کنی
شیرین:گفتم از روم بلند شو
و ارشیا سرشو جلو آورد نفسهای گرمش به صورتم می خورد و مور مورم می کرد اهسته همونطور که چشمانش روی لبهام بود زمزمه کرد
ارشیا:بگو بخشیدی
شیرین:ارشیا بلند شو دیگه
ارشیا چشمانش را بست و نفس عمیقی کشید
ارشیا:می دونی چرا عصبی شدم چون اون پسره واست خوب نیست من می خوام فقط مال من باشی فقط شیرین من باشی نه کس دیگه وقتی اون پسره رو دیدم نمی دونم چرا قلبم لرزید من نمی خوام از دستت بدم اون نیمه ای که من می خوام تویی ساده به دست نیوردمت تا ساده از دست بدمت
ای خاک توی سرت شیرین چقدر اذیتش کردم ای خدا من دوستش دارم براش می میرم
گرمی لبهای ارشیارو بر روی لبام احساس کردم چشمامو بستم می خواستم احساسش کنم ارشیارو احساس کنم
وقتی روی تختم دراز کشیدم لبخندی که یکماه تمام از لبام دور شده بود ظاهر شد آره عاشق شده بودم بعد از یکماه خواب راحتی کردم بعد از اون روز هرروز همدیگر رو می دیدیم درست بود هر چی عمه بهار گفته بود راست بود عمو بهداد عزیز بود عزیزتر از اون چیزی که فکر می کردم ولی تنها کسی که برای من معما بود احسان بود
با صدای مامان به طرفش برگشتم
مامان سایه:می یای بریم بیرون خرید
لبخندی به روش زدم
همین دیروز خرید بودیم باز چی شده
شیرین:تا شما حاضر شین منم آماده می شم
بازم چشاش غم داشت کاش می تونستم کاری کنم آماده که شدم به پایین رفتم نگاهی به باغ کردم مثل همیشه بی روح
آقا جونو دیدم که داشت قدم می زد چی گیرش اومد به جز تنهایی باید کاری می کردم زمزمه های عروسی رو شنیدم باید کاری....
مامان سایه:کجایی بریم من آماده ام
لبخندی به مامان و نگاهی به آقاجون کردم که نگاهش به منه سر تعظیم کردم که با عصاش زد به زمین و با اعصابی خورد رد شد رفت توی ماشین که نشستم
مامان اخم کرده بود
مامان سایه:اینقدر سربه سر این پیرمرد نذار
خنده ای کردم:
اگه اینطوره به اون بگین اینقدر سربه سر من نذاره
مامان سایه:شیرین اون بزرگ خانواده است احترامش واجبه
شیرین:وااا کن اون اخماتو خانووم بابا دلمون گرفت
لبخندی روی لب مامان سایه ظاهر شد ولی اون لبخند تلخی بود تحمل این سکوتو نداشتم باید می دونستم چی توی دل مادر مهربونم می گذره
شیرین:بگین من گوش می دم
مامان سایه:چی بگم
شیرین:مامان گلم من دختر خودتونم همونطور که شما غم منو می بینین منم می بینم حالا بگین چی شده
مامان سایه اهی پرسوز کشید:
امروز تولدشه نمی دونم کجاست نمی دونم مادرشو یادش هست یا نه دلم هواشو کرده بعضی موقع ها راه می رم احساسش می کنم بچمه دوستش دارم نمی دونم جاش خوبه یا نه دلم برای خنده هاش تنگ شده برای مامان گفتناش به کی بگم من پسرمو می خوام توی اون خونه حتی نمی تونم نفس بکشم خونه ای که جز درد و نفرت هیچی به من نداد داره بیست و هفت ساله می شه واسه ی خودش مردی شده حتما حالا ازدواج کرده بچه هم داره
با دیدن قطره های اشکی که بر روی گونه اش می ریخت دلم لرزید چطور دلشون اومده بود یک مادرو از پسرش دور کنند باید حال و هوای مامان رو عوض می کردم
شیرین:بسه بسه غم و غصه رو دور کن که می خوام ببرمت یک جای خوب
مامان فقط لبخندی زد گوشیمو در آوردم باید کاری می کردم
شیرین:هان دیونه پنج دقیقه دیگه کنار خونتم بیا پایین
خنده ای کردم که مامان خندید می دونست که با شبنم
مامان سایه:چرا نذاشتی اون بنده ی خدا حرف بزنه
شیرین:نمی دونین مامان سایه اگه فک اون باز شه بسته نمی شه حالا خودتون می بینین
شبنم با اخمی سوار شد
شبنم:سلام مرسی منم خوبم نه نه التماس نکن نمی یام دنبالت اخه کارای دانشگاه ریخته سرم حالا واسه ی چی منو می خوای ببری
)جیغی زد(
روانی آخه چرا فرصت نمی دی من حرف بزنم
سرمو روی فرمان ماشین گذاشته بودم می خندیدم مامان سایه هم بی صدا می خندید

Signature
     
#19 | Posted: 30 Sep 2013 15:10 | Edited By: paridarya461
شبنم:سلام سایه جونم خوبی جیگر خودم
شرین:تازه فهمیدی مامان اینجاست
شبنم:شما لطفا خفه
مامان سایه:ممنون عزیزم تو خوبی مامان بزرگت اینا خوبن
شبنم:سلام می رسونن
)رو به من کرد(
خوب کجا داریم می ریم
حرفی نزدم که سنگینی نگاهشو احساس کردم
شیرین:خودت گفتی خفه
شبنم زد به سرش :
ای خدا دوستی با این دیونه آخه چی گیر من می یاد
خنده ای کردم :
مامان جونم عمه بهار چند تعطیل می شه
عمه بهار استاد دانشگاه بود دوست داشتم عمه بهار هم باشه مامان سایه نگاهی به ساعتش کرد
مامان سایه:حالا تعطیل می شه
با سرعت تمام رانندگی کردم که روبه روی دانشگاه ترمز گرفتم صدای داد و بیداد مامان سایه و شبنمو نشنیده گرفتم
چقدرم شلوغ بود حالا من توی این شلوغی چطور پیداش کنم تقصیر من نیست مجبورم این کارو بکنم
جیغی بنفش کشیدم که همه نگاه ها به طرف من برگشت از اون لبخندا زدم
شیرین:خانوم بهار بهادوری
همه انگشتهای اشاره شون رو به کلاسی اشاره کردن صدای خنده های همه بعد از شوکی که وارد کرده بودم بالا رفت به من یکی که خجالت نمی اومد با افتخار سرمو بالا گرفتم و به طرف کلاس رفتم در زدم صدای بفرماییدش رو که شنیدم سرمو کردم تو و نگاهش کردم با عینکی که زده بود
ججججون چه خوشگل شده بود
شیرین:ببخشید خانوم بهادوری
همه با حالتی که من ایستاده بودم خندیدن عمه بهار عینکشو برداشت و لبخندی زد منم با دیدن لبخندش کل بدنمو داخل کردم
شیرین:سلام استاد به بنده نمره کم دادین
عمه خنده ای کرد و رو به بچه های کلاسش کرد:
ایشون برادر زاده ی من هستن شیرین
دستی توی هوا برای دانشجو ها تکون دادم که خنده ای کردن
عمه بهار:خوب برو بیرون من باید درسو تموم کنم
شیرین:بچه ها شما مشکل دارین من خانوم بهادوری رو ببرم
همه با صدای بلند نه گفتن
عمه اخمی کرد
عمه بهار:پس بیاین این مسئله رو حل کنین دیگه من کاری با شما ندارم
دیدم به به همه سرشونو انداختن پایین سرمو با تأسف تکون دادم نه انگار خودم خیلی دانشجوی عاقلی بودم
شیرین:یکبار نشد ما بیایمو این عمه ی ما اینطور به شما نپره
)نگاهی به عمه کردم(
باید دانشجو این مسئله حل کنه دیگه
عمه بهار:آره اگه هرکی حل کرد کلاس تعطیله
صدای پچ پچ بالا رفت نگاهی به همه کردم
شیرین:من دانشجوی این مملکتم پس منم می تونم حل کنم
عمه بهار ابرویی بالا انداخت نزدیکش رفتم نزدیکه گوشش گفتم:
ابرو بالا ننداز خوشگله پسرای مردمو از راه به در می کنی
عمه بهار خنده ای کرد و ماجیکو به دستم داد
شیرین:آبروتون اگه رفت من کاری ندارمااا
همه خنده ای کردن عمه بهار روی صندلی نشست و دست به سینه نگاهشو به من دوخت
بسم الله گفتم و شروع کردم
ای خدا این دیگه چیه من غلت کردم شوخی می کنم
دقیقا همین تمرین رو عمه بهار برای من توضیح داده بود علاقه زیادی به ریاضی دارم برای همین پیشه عمه بهار می رم اونم به من درس می ده ماجیکو به روی میز گذاشتم دهنای همه از تعجب باز مونده بود عمه بهار با افتخار و غرور نگاهم کرد یکی از پسر ها بلند شد
_ببخشید شما دانشجوی کدوم دانشگاهین
عمه بهار لبخندی زد کیفشو برداشت و دستمو گرفت
عمه بهار:دخترم دانشجوی سال دوم ادبیات دانشگاه ..
صدای چی گفتن همه بالا رفته بود نگاهی به عمه کردم که خنده ای کرد
عمه بهار:اینا رو که می بینی عزیزم دانشجوی ساله چهارم معمارین
خنده ای کردم:
پس بنده گل کاشتم آقا امروز شانس با من یاره
عمه بهار کلی که با اونا صحبت کرد از کلاس بیرون اومدیم شبنم کنار ماشین با عصبانیت ایستاده بود و نگاهمون می کرد
شبنم:نمیری شیرین نگاه به ساعت کردی
عمه بهار خنده ای کرد و نگاهشو به مامان سایه دوخت:
تو با این دوتا زلزله چطور می تونی بشینی
مامان سایه خنده ای کرد:
باید تحمل کرد دیگه
منو شبنم خنده ای کردیم و دستامونو به هم کوبیدیم کلی خوش گذشت خنده های مامان سایه و عمه بهار جونی تازه به من می داد ممنون شبنم هم بودم بهترین دوست دنیارو داشتم
وقتی به خونه رسیدیم عمه محکم منو توی بغلش گرفت
عمه بهار:روز خوبی بود عمه ازت ممنونم
شیرین:قربونتون شبتون خوش
به اتاقم که رسیدم روی تخت خودمو انداختم گوشیم به لرزه افتاد با لبخندی روی پاسخ زدم صدای گرم و مردونه اش توی گوشم پیچید
ارشیا:شهربازی خوش گذشت خانوم
شیرین:ارشیا
ارشیا نفسش را بیرون داد می دونستم هر وقت من ارشیا می گفتم کلافه می شد
ارشیا:جون دل ارشیا
شیرین:دلم برات تنگ شده بود
ارشیا:منم دلتنگتم خیلی روزی می یاد که تو کنار منی و توی آغوش من
خودمو روی تخت انداختم و بالشتو توی بغلم گرفت

Signature
     
#20 | Posted: 30 Sep 2013 15:20 | Edited By: paridarya461
قسمت ششم
شیرین:از کجا فهمیدی که ما رفته بودیم شهربازی
ارشیا خنده ای کرد:
من هرجا بری مثل سایه پشت سرتم
شیرین:خیلی لوسی ارشیا
ارشیا:خوب من باید هواتو داشته باشم دیگه مگه نه
شیرین:راستشو بگو
ارشیا:بابا گفتیم با احسان بیایم دنبالتون آخه این روزو دوست داشت با شما باشه
شیرین:چرا دوست داشت با ما باشه
ارشیا:خوب چیزه چطو...
مامان سایه:شیرین بیداری
گوشی رو قطع کردم نگاهی به مامانم کردم
شیرین:بیدارم مامان
مامان سایه سرش را به زیر انداخت:
شیرین نمی دونم بابات چشه
دلم لرزید بابا بهروزم چشه با سرعت بلند شدم دنبال مامان راه افتادم
مامان سایه:توی کتابخانه نشسته بیرون نمی یاد
در زدم ولی کسی جواب نداد در باز کردم بابا بهروز کنار پنجره ایستاده بود دوستش داشتم بابام بود با اینکه هیچ وقت بروز نمی داد ولی می دونستم منو مامان زندگیشیم اون تلاشایی که می کرد منو نجات بده نزدیکش رفتم کنارش ایستادم بدون حرفی هر دو به بیرون خیره شدیم نفسهای نامرتبی را که می کشید را احساس می کردم
بابا بهروز:دیگه خسته ام دیگه از من بر نمی یاد خیلی بد کردم به خودم به خانواده ام ولی نمی دونم چرا بازم دارم ادامه می دم باید ادامه بدم
)لبخندی زد(
امروز دیدمش سخت جلوم ایستاد بهترین وکیل شده منو شکست داد
نگاهی به بابا کردم درباره ی کی صحبت می کرد
بابا بهروز:اون عدالت رو می دونست عدل رو می دونه حق رو به حق دار رسوند
)لبخندی زد(
نمی دونم خوشحال باشم یا ناراحت ولی هرچی که هست احساس عجیبی دارم نفرت از چشاش می ریخت ولی همیشه که تو می گی
)نگاهی به من کرد(
باید امیدوار بود
دستی روی سرم کشید و به بیرون رفت درباره ی کی صحبت می کرد بابامو دوست داشتم نمی دونم درباره ی کی صحبت می کرد هرکس که بود بابا بهش افتخار می کرد
خسته به اتاقم برگشتم نگاهی به ساعت کردم این موقع دیگه ارشیا خوابه منم سرم نرسیده به بالشتم خوابم برد
مچ دستمو از دستش در آوردم و یکی زدم توی گوشش نفرت من به اون چیزی تموم نشدنی بود امروزم توی بازار منو گیر آورده بود پسره ی خر حق با ارشیا هست
شیرین:یادت باشه من هیچ وقت مال تو نمی شم فهمیدی
وحید با نگاه به خون نشسته اش نگاهم کرد
وحید:من روی هر چی که دست بذارم اون چیز رو مال خودم می کنم
شیرین:هرچیز به جز من حتی از ریختتم حالم به هم می خوره
دستشو بالا برد چشمامو بستم گرمی دستشو روی گونم احساس کردم دستی برروی گونه ام کشیدم مزه خون رو توی دهنم احساس کردم همه داشتن مارو نگاه می کردن تمام نفرتمو توی نگاهم دوختم و نگاهش کردم
شیرین:ازت متنفرم می فهمی متنفر
بار دیگر دستشو بالا برد ولی ایندفعه کسی دستشو توی هوا گرفت نگاهمو به ناجیم دوختم نا خداگاه لبخندی روی لبم ظاهر شد می دونستم تنها نیستم احسانو کنارم داشتم اشکم سرازیر شد احسان با نگاهی اشنا نگاهم کرد لبخندی زد
احسان:کوچولو چشاتو ببند
همون لحن اشنا فقط تنها کاری که کردم چشامو بستم دستامو گرفت و روی گوشام گذاشت بوسه ای به سرم نهاد دیگه هیچی نبود غمی نبود او برای من آشنا بود نگاهش آشنا بود تنها چیزی که دیگر دیدم صورت زخمی وحید که پر از خون بود و دست کشیده شده ی من توسط احسان توی ماشین
نفس های عصبی که می کشید اشکم سرازیر می شد و صدای اون که منو اروم می کرد
احسان:تموم شد عزیزم نمی زارم کسی بهت صدمه برسونه
آشناست خیلی برای من آشناست
کنار پای ارشیا ترمز گرفت کلافه از ماشین پیاده شد دیدم کنار ارشیا ایستاد ارشیا سعی می کرد آرومش کنه ارشیا با عصبانیت در ماشین رو باز کرد با ناراحتی دست بر روی گونه ام کشید دستمالی از جیبش خارج کرد و خون کنار لبم را پاک کرد توی آغوش امنش جا گرفتم
ارشیا:عزیزم تو با این اشکات داری دیونه ام می کنی
ولی کسی نمی دانست این اشکها اشک شادی بود اشکی که هیچ وقت تنها نبودمو نیستم
روی تختم دراز کشیدم مامان سایه بوسه ای بر روی سر من نهاد از تب می سوختم بعد از اون کاری که احسان برای من کرده بود شاد بودم نمی دونم چرا ولی شاد بودم
مامان سایه با نگرانی گفت:
می خوای نرم شیرین اینقدر مهم نیست عروسی
بابا بهروز:می خوای مامانت بمونه
می دونستم اگه مامان نره بابا باید طعنه های آقا جون رو تحمل می کرد لبخندی بر روی هر دو زدم
شیرین:برین برین اینقدر لوسم نکنین
بابا بهروز خنده ای کرد مامان هم با کلی سفارش رفت
یاد کار های احسان افتادم یاد کلافگی اش چشامو بستم
کوچولو چشاتو ببند کوچولو
این کار یکبار دیگر تکرار شده بود دلش پر کشیده بود به اتاق شروین دم در اتاقش ایستادم چند سال چند سال گذشته چرا هیچوقت نخواستم به اتاقش برم با دستهای لرزانی درو باز کردم موج سردی به صورتم خورد اتاق تمیز بود حتما کار مامان سایه بود عکسی از منو شروین گوشه ی تخت بود چرا من خیلی یادم نمی یاد شروین رو
چرخی توی اتاق زدم نگاهم به عکس بزرگ شروین افتاد نفسم توی سینه ام حبس شد یعنی یعنی این ممکن نبود
با حال خرابم رانندگی می کردم باید می دیدمش باید می دیدمش
جلوی ویلا ترمز وحشتناکی گرفتم که سرم به فرمان ماشین خورد گرمی خون رو احساس می کردم ولی مهم نبود
عمو زن عمو همه بیرون اومده بودن
با زانو نشستم صدای گریه های خودم برام عجیب بود احسان هراسان بیرون اومد کنار پام زانو زد
احسان:چی شده چی شده شیرین
با دیدنش اشکم تمومی نداشت خودش بود اون چشا مال خودش بود لحن آشناش
شانه هامو گرفت و تکون داد
احسان:با توام چی شده
اشک اونم روی گونه اش ریخت دستی بر روی پیشانی زخمیم کشید
داداشی اوخ شدم
شروین هم پای من گریه می کرد
اون شروین بود همونی که با هر اشک من اشک می ریخت
صحنه ها در نگاهم جون می گرفت حالا احسان همپای من اشکمی ریخت خودمو توی آغوشش انداختم
احسان:ارشیا بیا برش دار
ارشیا به من نزدیک شد منو بلند کرد توی آغوشش گرفت ولی من اونو می خواستم حالا اونو می خواستم داداشم بود می خواستمش
احسان به ما پشت کرد صدای هق هق گریه من بالا رفته بود صدام در نمی اومد ارشیا منو به خودش می فشرد
شیرین:داداشی اوخ شدم
احسان ایستاد بر نگشت ولی شونه هاشو می دیدم که تکون می خورد اونم داشت گریه می کرد می خواستم بر گرده نگاهم کنه می خواستم نگاهش کنم می خواستم بگم مامان از دوریش چی کشیده
شیرین:شروین
اون برگشت به طرف من برگشت از آغوش ارشیا بیرون اومدم نگاهی به ارشیا کردم لبخندی زد اینم تکیه گاهم بود عزیزم بود ازش ممنون بودم
ارشیا:برو

Signature
     
صفحه  صفحه 2 از 3:  « پیشین  1  2  3  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / کلبه عشق بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites