تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

کلبه عشق

صفحه  صفحه 3 از 3:  « پیشین  1  2  3  
#21 | Posted: 30 Sep 2013 15:41 | Edited By: paridarya461
به طرف شروین برگشتم شناخته بودمش همون اولش اون اونم تکیه گاهم بود از خودم بود جزئی دیگر از من داداشم بود داداشی که شب و روز به فکرش بودم چقدر محتاجش بودم کنارم بود و ندونستم
شروین با سرعت منو در اغوش گرفت صدای شکستن استخون هایم را می شنیدم ولی هیچ نگفتم چون محتاج آغوشش بودم بوسه ای به سرم نهاد
شروین:دوستت دارم خواهر کوچولو عروسک منی
همونطور که گریه می کردم مشتمو به سینه اش زدم
شیرین:چرا رفتی کی به تو اجازه رفتن داد من احتیاجت داشتم مامان شب و روز شروین شروین می کرد کجا بودی گریه های شبونشو ندیدی بی معرفت نامرد منو با خودت می بردی
نوازش هاشو روی سرم احساس می کردم کنار گوشم اومد و گفت
شروین:اگه تورو با خودم می بردم کی به مامان می رسید تو عشق من بودی زندگی من شما بودین من اگه رفتم واسه ی شما رفتم همیشه مواظبت بودم همیشه
نگاهی به چشمانش کردم چشمانش چشمان مامان سایه بود حالا شباهتشو میدیدم چطور نشناختمش چطور
نگاهی به زن عمو آهو کردم که سرش روی شونه ی عمو بهداد بود و با لبخندی نگاهمون می کرد اشکهایش را پا کرد و با عمو بهداد به داخل رفتن
نگاهی به مامان سایه کردم و لبخندی زدم
مامان سایه:چیه دختر چرا این شکلی نگام می کنی
بابا بهروز لبخندی زد:
خانوم خوشگل ندیده
گونه های مامان رو دیدم که از خجالت قرمز شد الهی دورش بگردم از جام بلند شدم که هر دو نگام کردن
بابا بهروز:کجا صبحونتو کامل بخور
دستی توی موهام کشیدم:
می خوام شما رو تنها بذارم زشته جلوی من از این کارا بکنین
بابا بهروز خنده ای کرد ولی داد مامان بالا رفت منم با خنده از خونه خارج شدم خوب باید چیکار کنم
زنگی به شبنم زدم و به کافی شاپ همیشگی رفتیم شبنم دست زیر چانه اش بود و خیره نگاهم می کرد
شبنم:خوب من حاضرم شما بنال
شیرین:یکبار مثل آدم نشدی
شبنم لبخندی زد:
آخه نه تو آدمی نه اون داداشه دیونه ات
یکی به سرش زدم:
هههههووووووووووووی به داداشی من چیزی نگوهاا
شبنم نگاهم کرد:
نه خیلی ازش خوشم می یاد پسره ی خل و چل
خنده ای کردم و چشمکی بهش زدم
شیرین:من که می دونم تو ازش خوشت می یاد
شبنم با چشمهای گرد شده نگاهی به من کرد:
غلتای زیادی
شیرین:آخ آخ نگاهش کن داداشه من توی دیونه رو نگاهم نمی کنه
شبنم:آره واسه ی همینه هر وقت منو می بینه منو می بوسه
خنده ای کردم چه راحت سوتی داده بود شبنم سرش رو به زیر انداخته بود
شبنم:نگاه چی کار کردی بابا این داداشت دیونه است با این پسر صحبت می کنم کی بود چرا صحبت کردی می گم به تو چه یک بوس می ده یا مثلا به یکی نگاه کردم می گه به من نگاه کن بهش می گم خیلی خوشگلی یک بوس می ده بابا این دفعه می زنم توی گوششا خیلی لوسه هر جا می رم پیداش می شه آقا مگه شوهرمه داداشمه نامزدمه ای بابا
اینقدر خندیده بودم که اشک از چشام می اومد
شبنم:بایدم بخندی این بلاها که سر تو داره نمی یاد سر منه بیچاره می یاد
شیرین:نمیری شبنم خوب دوستت داره
شبنم صورتشو به طرف پسری برگرداند
شبنم:والله دوست داشتن زوری تازه دیدیم ما
با حالت خنده گفتم:
نگاه نکن به پسره که پیداش می شه
با سرعت نگاهشو به من دوخت با دیدن این کارش صدای خنده هام بالا رفت چند نفر که کنار میز ما بودن همینطور نگاهم می کردن شبنم سرش را با تأسف تکان داد
شبنم:خواهر بردار از یک قماشن
شیرین:ما اینیم دیگه
شبنم:خانوادگی دیونه هستین
خنده ای کردم:
خوب بگذریم از این حرفا
شبنم:من از اولش گذشته بودم
شیرین:خوبه خوبه بده یک شوهر دسته گل گیرت اومده
شبنم:دست گل گندیده
شیرین:ششششششبنننننننم می زنم تو سرتا
شبنم خنده ای کرد دستشو با حالت تسلیم بالا برد
شبنم:حالا بگو دیگه یک ساعته تعریف داداششو می دیده
شیرین:خوب می خوام یک فکری کنیم که یک طوری مامان سایه با شروین با هم روبه رو بشن
شبنم نگاهی به من کرد آخی از حالت نگاهش خوشم می اومد شبنم دختر بانمکی بود هم قد بودیم اندامامون هم یکی بود شبنم چشمان تیله ای داشت خیلی رنگ چشاش کمرنگ بود پوستی سفید کلا بانمک بود
شبنم:می گم یک دعوتی چیزی بدیم بعد اینارو آشنا کنیم
دستمو بهم کوبیدم:
عالیه ولی مهمونی کجا واسه ی چی
شبنم دستی در موهایش کشید حالا دیگه مهمونی ای خدا اینو دیگه چه شکلی جور کنم
نگاهی به میز کناریم کردم چندتا پسر نشسته بودن و نگاهمون می کرد
شبنم یکی به سرم زد
شبنم:دید زنی به نامحرم ممنوع
شیرین:یااااااافتمممممم
شبنم از جای خود پرید:
درد حناق سرطان کوفتو یافتم دیونه ی بدبخت داشتم سکته می کردم بیشعور
از حالتش خنده ام گرفته بود
شبنم:زهرمار روی آب بخندی روانی دیونه
شیرین:بخدا دل درد گرفتم حالا بشین
شبنم:می خوام دلدرد بگیری دیونه حالا چی یافتی
سر جاش نشست موهام که روی صورتم ریخته بود رو به زیر روسریم بردم
شیرین:پس فردا روز مادره
شبنم:خوب که چی پیشاپیش روزت مبارک
شیرین:می زنم تو سرتا
شبنم خنده ای کرد :
خوب پس اینطوری می خوای از زیر هدیه در بری دیگه
خنده ای کردم و دست به سینه نشستم
شیرین:خوب بهترین هدیه می شه برای یک مادر دیگه

Signature
     
#22 | Posted: 30 Sep 2013 15:58 | Edited By: paridarya461
منو شبنم خنده ای کردیم و دستامونو مثل عادت همیشه به هم زدیم در حال نقشه ریختن بودیم که سایه ی یکی رو روی خودمون احساس کردیم سرمو بالا بردم همون پسره ی میز کناری بود دوستشم کنارش ایستاده بود شبنم به دور برش نگاه می کرد خنده ام گرفته بود می ترسید شروین پیداش بشه سرمو به زیر انداختم و خندیدم
-به چی می خندی
سرمو بالا کردم و یک تای ابرومو بالا دادم:
می خواستم ببینم فضولم کیه
-خوب این فضول حالا خودشو معرفی می کنه کامران موسوی اینم دوستم امیر رحیمی
شبنم:حالا که چی
امیر که نگاهش به شبنم بود لبخندی زد
امیر:دوست داریم بیشتر باهاتون آشنا شیم
شبنم سرشو با تأسف تکون داد:
از حالا بهت می گم که شدیدا از کاری که قراره باهاتون انجام بدن متأسفم
امیر و کامران با تعجب نگاهی به شبنم کردن منم نگاهش کردم
این دیونه چی می گه
شبنم:لطفا شماره خونتون بدین تا اطلاع بدم به خانواده تون که کدوم بیمارستانین
امیر:من نمی فهمم شما چی می گین
شیرین:شبنم چی می گ....
هنوز حرفم کامل نشده بود که داد امیر و کامران بالا رفت نگاهمو به انها دوختم ارشیا با شروین از کجا پیداشون شده بود
نگاهی به شبنم کردم که خیلی عادی به صندلی تکیه داده بود و دست به سینه و به شروین که لبخندی به او میزد نگاه می کرد
ارشیا:اذیتتون کردن
شبنم:می ذاشتین یک چیزی این بدبختا می گفتن بعد می اومدین
خنده ای کردم و سرمو به زیر انداختم شروین نگاهی به شبنم کرد و یک تای ابرویش را بالا داد
شروین:این حرفا یعنی چی
حالا نذاشتم شبنم حرف بزنه چون اگه این دوتا ادامه می دادن باید فاتحه خونده می شد
شیرین:نه بابا اذیت نکردن
کامران:آقا ول کن دستمو بابا شکست
ارشیا:پس بار اخرت باشه که به دختری که تنها نشسته خودتو معرفی می کنی فهمیدی
الهی دورش بگردم جذبش منو کشته
هر دوتاشو دست امیر و کامران رو راه کردن ارشیا کنارم نشست که توی بغلش جا گرفتم
آخه کسی نیست بگه دختر تو خجالت نمی کشی جلوی داداشت از این کارا می کنی
نگاهی به شروین کردم اون که بدتر از خودم نگاه چطور به شبنمه بیچاره چسبیده
شبنم:اااااااااه اینقدر نچسب به من
شروین:خوب نگفتی منظورت از اون حرف چی بود
شبنم اخمی کرد و صورتش را برگرداند
شبنم:به تو..
ادامه نداد منم دیدم ادامه نداد بلند بلند شروع به خندیدن کردم که شبنم چشم غره ای به من رفت که خنده از روی لبم ماسید صدای ارشیا رو کنار گوشم شنیدم
ارشیا:خانوم گلم حالش بهتره
نگاهی به چشاش کردم چقدر دوستش داشتم
شیرین:به خوبی آقام خوبم
ارشیا لبخندی زد که چال روی گونه اش عمیق تر شد
ارشیا:دلم خیلی برات تنگ شده بود
خنده ای کردم و نوکه بینیشو گرفتم:
منو تو که دیروز باهم بودیم
ارشیا:کی می شه واسه ی همیشه کنارم باشی تا خیالم راحت شه
خودمم نمی دونستم یعنی منو ارشیا می تونستیم مال هم باشیم
سرمو به زیر انداختم
شیرین:من فقط مال توأم کسی حقی به جز تو روی من نداره
ارشیا چونمو گرفت و سرمو بالا اورد
ارشیا:بهت گفته بودم نگاهتو هیچ وقت از من نگیر من تورو ازشون می گیرم این قولو بهت می دم
شیرین:دوستت دارم ارشیا
ارشیا چشمامو بوسید:
من می میرم برات
دستمو توی دستش فشرد
خدایا ببین جلوی ملت توی کافی شاپ داریم چه کارا که نمی کنیم خوبه که کافی شاپ خلوته و ما جای دنجی بودیم
غرق در چشمان یکدیگر بودیم که صدای جیغ شبنم مارو به خودمون اورد
شروین ایستاده بود و می خندید شبنم گونه هاش قرمز شده بود و با عصبانیت به شروین نگاه می کرد منو ارشیا خنده ای کردیم که شبنم دستمال های روی میز را به طرف شروین پرت می کرد و زیر لب یک چیزایی به او می گفت
شروین:بلندتر بگو همه بشنویییم من که صداتو ندارم
شبنم یک جیغ دیگری کشید:
روانی دیونه اگه دستم بهت برسه
شروین:جوووووون اون وقت چیکارم می کنی
شبنم واا رفت نگاهی به من کرد که از خنده اشک توی چشام جمع شده بود میدونستم خودشم خنده اش گرفته اما نمی خندید بعد از کلی شوخی و مسخره اون دوتا مارو تنها گذاشتن و رفتن منو شبنم هم بعد از نقشه ای که کشیدیم به خونه رفتیم ماشینو که پارک کردم صدای داد و فریاد وحید رو شنیدم با عجله پیاده شدم به طرف خونه ی عمه بهار رفتم
عمه بهار:خفه شو پسره ی خیره سر اون از گل هم پاک تره
وحید :اون زن منه پس چرا با من جایی نمی یاد
عمه بهار :چون ادم نیستی که باهات بیاد بیرون کاملا درکش می کنم
وحید مثل وحشیا گلدون را گرفت و به طرف دیوار پرت کرد که چشمش به من افتاد با سرعت به من نزدیک شد و موهای زیر روسریمو کشید
عمه جیغی زد
عمه بهار:چیکار می کنی وحید
موهام داشت کنده می شد اشک توی چشام جمع شده بود
شیرین:ولم کن وحشی
سیلی که به گوشم خورد برق چشامو برد نعره ی وحید و جیغ عمه باهم مخلوط شد
وحید:وحشی به من می گی دختره ی دیونه آره من وحشی اون پسری که اوندفعه به من حمله کرد کی بود هااان
اشکم سرازیر شده بود:
ب..ب.. تو چه
یک سیلی دیگه چشام سیاهی می رفت جیغایی که عمه می کشید را می شنیدم
وحید:وقتی گفتم برو پزشک قانونی نرفتی حتما اونا باهات یک کاری کردن
بابا بهروزو دیدم نزدیک اومد آقاجونم کنار در ایستاده بود و با عصبانیت نگاهمون می کرد
بابا بهروز:وحیییید ولش کن
وحید:که چیو ولش کن این حق منه فهمیدین باید بدونم چیکارا می کنه توی بغله اون پسره می شینه توی بغله من چندشش می شه
وااای نکنه منو با ارشیا دیده
صدای داد بابا منو به طرفش کشید عصبانیت از چشاش می ریخت این بابام بود
بابا بهروز:حرف دهنتو بفهم نفهم دختر من از گل هم پاکتره فهمیدی
وحید نیشخندی زد موهای من هنوز توی دستهاش بود از لبم خون می اومد یک طرف صورتم خیلی درد می کرد نگاهی به بابا بهروز کردم
الهی فداش شم اون بابای خوبم بود
وحید:نه نه نیست من باید مطمئن شم این هنوز دختره من بهش شک دارم
شیرین:خفه شو مگه من هرزه ام
آخ شیرین چرا دهنتو باز کردی
زیر مشت و لگداش داشتم جون می دادم بابا بهروزو دید که نزدیک اومد یک سیلی به وحید زد
وحید:دایی
یک سیلی دیگر صدای پر از خشم بابا رو می شنیدم
بابا بهروز:خفه شو عوضی جلوی من دست روی دخترم بلند می کنی
صدای فریاد وحید رو می شنیدم بابا بهروزم اونو می زد
صدای پر تحکم اقا جون در سالن پیچید گریه های عمه و مامان قطع شده بود بابا نزدیکم اومد و منو بلند کرد
بابا بهروز:شیرینم دخترم خوبی بابا
چقدر منتظر این لحظه بودم بابام عشقم بود عزیزم بود
نوش جان کردم این کتکارو دیگه دردی نداشتم
آقاجون:جلوی من اینقدر بی حرمتی
نگاهش کردم بی حرمتی بی حرمتی اون منو زیر مشت و لگد گرفته بود این نشسته می گه بی حرمتی
آقا جون:حق با وحید هست
بابا بهروز:آقا جون
نذاشت ادامه بده مثل همیشه
آقاجون: هفته دیگه روز پنج شنبه عروسی ای دوتا رو راه بندازین

Signature
     
#23 | Posted: 30 Sep 2013 16:16 | Edited By: paridarya461
بابا بهروز چیزی نگفت چطور می گفت کسی نباید روی حرف اون حرف بزنه
نگاهی به وحید کردم که لبخندی بر روی لبش بود
شیرین قدم بردار یک چیزی بگو
از بابا بهروز فاصله گرفتم باید شروع می کردم زندگی من بود کسی حق دخالت نداشت
شیرین:آقای منوچهره بهادوری

همه جارو سکوت در بر گرفت دیگه بابا بهروزم چیزی نگفت آقا جون به طرفم برگشت
شیرین:زندگی من مال خودمه خودم حق انتخاب دارم
آقا جون:توی این خونه من حرف اخرو می زنم اینم حرف اخر منه
نیشخندی زدم:
پس حرف اخرم یادتون باشه من به این خواستتون تن نمی دم
آقاجون نگاهی به من کرد
آخر همین هفته اماده باش
شیرین:شما هرچی روزا رو کمتر کنین ولی من راضی نمی شم
آقاجون:بهروز همه چی رو اماده کن برای آخر هفته
حرفای من هیچ یعنی من مهم نبودم
بابا بهروز منو به خونه برد عمه بهار نگاهی به من کرد که لبخندی زدم مامان اشک می ریخت وقتی منو روی تخت گذاشتن دست بابا بهروز گرفتم
بابا بهروز با بغض صداش:
تو زندگیتو می کنی
دیگه چیزی نگفت نمی تونست بگه وحید کار خودشو کرده بود مامان سایه هم بدون اینکه نگاهم کند به بیرون رفت با سستی از جام بلند شدم به حموم رفتم دوست نداشتم خودمو توی آینه نگاه کنم
گوشیم به صدا در امد مطمئن بودم ارشیاست چطور صحبت می کردم نمی توانست جواب دهد صدایی توی گوشم پیچید
شیرین باید کاری کنی قولت یادت رفت پس اون همه قول به کی دادی
صدای گوشی بار دیگر بلند شد با سستی گوس را برداشتم
ارشیا:شیرین کجایی چرا گوشی برنمی داری می دونی چند بار زنگ زدم
چی می گفتم زیر مشت و لگد بودم
ارشیا:شیرین ..شیرین
اشکم بار دیگر بر روی گونه ام سر خورد زندگی چه بازیهایی که با ما نمی کنه
شیرین:ارشیا
ارشیا:جونم عزیزم چیزی شده
شیرین:ججونت بی بلا عزیزم می تونی واسم یک کاری کنی
ارشیا:شیرین چیزی شده چرا صدات اینطوره
شیرین:چیزی نیست عزیزم هنوز سرما خوردگیم خوب نشده
ارشیا:شیرین به من دروغ نگو خانومم
خانومم دوستش داشتم می مردم براش چکار می تونم بکنم ارشیا زندگیمه
شیرین:انجام می دی آقام
ارشیا:شما جون بخواه خانوم
کل نقشه های پس فردارو بهش گفتم ارشیا به یک لحظه ساکت شد
ارشیا:فردا بیا ببینمت
ببینمت تو منو می خوای ببینی با این ریختی که من دارم
شیرین:نه نه فردا نمی شه قراره مامان و عمه بهارو ببرم بیرون نمی شه
ارشیا نفس حبس شده اش را بیرون داد
ارشیا:فردا بیا دفترم
نگاهی به گوشی کردم قطع کرد ای خدا چکار کنم از دست این چرا اینقدر این دیونه است
وقتی آماده شدم نگاهی به خودم توی اینه کردم یک طرف صورتم کبود شده بود عینک دودیمو به چشم زدم لبخندی به خودم زدم اینقدر ها هم بد نشدی فکر نکنم بفهمه
موهامو یکطرف توی صورتم ریختم وقتی می خواستم سوار ماشین شم آقاجونو دیدم داشت نگاهم می کرد بدون حرفی دنده عقب گرفتم و از اون باغ بی روح خارج شدم خدا خدا می کردم که ارشیا نباشه یا جلسه داشته باشه ای خدا شروینو چیکار کنم
بگم وحید چی نشی که هر چی میکشم از دست تو می کشم
نگاهی به ساختمون کردم نکنه فهمیده واسه ی همین گفته بیا
از ماشین پیاده شدم مثل بار اولی که اومده بودم نفهمیدم چطور به طبقه ی بالا رسیدم خانوم احمدی با دیدن من بلند شد لبخندی زد
اینم خوب بود و ما نمی دونستیم
خانوم احمدی:خانوم آقا منتظرتونن
نگاهش کردم کاش همون بداخلاق بودی
لبخند بی روحی بهش زدم و به طرف اتاق ارشیا رفتم خواستم در باز کنم که خودش باز کرد با دیدن من تعجب کرد ولی لبخندی زد منو بغلم کرد و به داخل برد نه دیشب با بد اخلاقی قطع کردنش نه حالا با این محبتش بوسه ای بر روی لبانم گذاشت
ارشیا:خانوم گلم چطوره
لبخندی زدم و صورتمو برگردوندم:
خوبم ولی باید زود برم
ارشیا منو به طرف مبل کشید:
مگه من می زارم به این زودی بری
منو روی مبل نهاد و با تعجب نگاهم کرد
ارشیا:این چیه زدی به چشات
سرمو به زیر انداختم:
هیچی نیست همینجوری برای تنوع گذاشتم
ارشیا اخمی کرد:
مگه نگفته بودم چشاتو از من نگیر
با یک حرکت عینکو از روی چشام برداشت
سرمو انداختم پایین صدایی ازش بیرون نیومد عینکمو به زمین انداخت تنها چیزی که شنیدم شکستن عینکم زیر پاهاش بود
ارشیا:سرتو بالا بگیر
چیزی نگفتم از عصبانیتش می ترسیدم فریادی کشید
ارشیا:گفتم سرتو بالا بگیر
خانوم احمدی با عجله وارد شد:
اتفاقی افتاده
ارشیا به طرف او برگشت:
دفتر تطعطیله لطفا برین بیرون
ای خدا منو با این تنها نذار
خانوم احمدی نگاهی به من کرد
ارشیا:گفتم بیرون
منم دیدم خانوم احمدی به بیرون رفت کیفمو برداشتم
شیرین:منم می رم باید برم...
ارشیا:بشین سر جات
اینقدر صداش خشن بود که نتونستم تتکون بخورم
ارشیا:نگام کن شیرین بخدا سرتو بالا نگیری یک بلایی سر هردومون می یارم که خودت پشیمون شی
سرمو بالا گرفتم و نگاهش کردم نگاه خشمگینشو به طرف دیگر دوخت
شیرین:چیه چرا نگام نمی کنی هااان می خواستی همینو ببینی آره
بلند شدم روبه روش ایستادم:
خوب نگام کن دیگه چرا نگاهم نمی کنی مگه نمی خواستی ببینیم هاااان پس چی شد ببین چطور شیرینت خورد شده ببین دیگه
هق هق گریه ام بالا رفته بود ارشیا منو توی آغوشش کشید چه غمی داشتی شیرین تو که ارشیارو داری
ارشیا:کی این کارو کرده
هق هق گریه ام بیشتر شد:
دارن آخر هفته منو می دن به اون ارشیا دارن منو می دن به اون من فقط تورو می خوام ارشیا تورو
من بین بازوهای پر قدرتش فشرد:
تو فقط مال خودمی عشق منی نمی زارم کسی تورو از من بگیره تو حق منی

Signature
     
#24 | Posted: 30 Sep 2013 19:36 | Edited By: paridarya461
قسمت هفتم
شروین سراسیمه به داخل آمد و شیرین را در اغوش ارشیا دید سرم رو از آغوش ارشیا بیرون آوردم نگاهی به شروین کردم شروی آغوشش را برای من گشود خودم را در آغوش او انداختم صدای نوازشگرش توی گوشم پیچید
شروین:آروم باش کوچولو نمی زارم آب خوشی از گلوش پایین بره بهت قول می دم
منو به خودش فشرد بهش ایمان داشتم امیدم به تکیه گاهام بود اینارو داشتم غمی نداشتم ارشیا ساکت ایستاده بود و چیزی نمی گفت شروین دست من را گرفت و من را بر روی مبل نهاد و روبه روی من دو زانو نشست چشمان مهربانش منو یاد مامان می ندازه
شروین:کی اینطور شد
سرمو به طرف ارشیا برگردوندم توی فکر بود همونطور که نگاهم به او بود تمام جریانی که پیش آمده بود را گفتم شروین اخم هایش درهم و درهمتر می شد دستی با عصبانیت در موهایش کشید نگاهی به هر دو کردم لبخندی زدم
شیرین:اینارو بی خیال
ارشیا نگاهشو به من دوخت اخمی کرد این یعنی اینکه بمیرم هم بی خیال نمی شم
شیرین:شروین دوست داری مامانو ببینی
شروین به یک لحظه بدون حرکت ایستاد و بعد سرش را تکان داد
شروین:کی دوست نداره مادرشو بعد چند سال ببینه
از جام بلند شدم و به عینک آفتابی نازنینم نگاه کردم و نگاهی به ارشیا
شیرین:شروین به این دوستت می گی فردا واسه ی من یک عینک آفتابی جدید می گیره
شروین خنده ای کرد و سرش را تکان داد خواستم از اتاق بیام بیرون ولی به طرفش برگشتم عشقم بود دوستش داشتم می دونستم حالا داره از داخل خودشو عذاب می ده نگاهش به پایین بود اگه شروین نبود می رفتم و در اغوشم می گرفتمش از اتاق اومدم بیرون و درو بستم چندتا نفس عمیق کشیدم و به راه افتادم باید برای فردا نقشه ای می کشیدم فردا روز مادر بود باید کاری می کردم
زنگی زدم شبنم اونم با شنیدن صدام انگار داغ دلش تازه شده بود
شبنم:زلیل نشی دختر منو با این داداشه اجنبیت دیگه تنها نذار ای بابا من نمی خوامش
خنده ای کردم که صدای جیغش بالا رفت
شبنم:بایدم بخندی تو واسم زیادی بودی دیگه این داداشت هم شده آقا سر من
خنده ای بلندتر کردم که خودشم خنده اش کرد
شبنم:ولی خیلی آقاست
خنده ام قطع شد
شبنم چی گفت:تو چی گفتی
شبنم:هیچی بابا
)صدایش غمگین شد(
شروین بهم گفت
آهی کشیدم و لبخندی زدم برای من مهم نبود وحید برای من هیچی نبود که به خاطر کارش ناراحت شم ارزشش را نداشت
شیرین:ولش کن آدم که نیست
شبنم:لوستر بخوره تو سر وحید دردو بلات نصیب آقا جون باشه تمام غم و مشکلاتت بیفته گردن وحید غم باد بگیره بترکه
خنده ای کردم وقتی اینطور دوست داشتم غمم چی بود
شبنم:وحید چاکرمون خاک پامون پا بزاریم روش این سوسک له بشه اه اه چندشم شد
ماشین رو گوشه ی حیاط پارک کردم اون هنوز در حال نفرین کردن بود
شبنم:الهی وحید پیشمرگ همه بشه خوراک لاشخورا حواسش نباشه بیفته تو جوب بترکه
از خنده اشکم در اومده بود عقده ی چند سالشو داشت خالی می کرد
شبنم:خب این وحید سرطانی بی شعور بوق دار غلط زیادی میکنه
همونطور می خندیدم گفتم:
آخر هفته قراره شوهرم شه
شبنم:وای وحید چیکار کرده خودم دونه دونه موهای سرشا میکنم کچل بشه که تو رو بدبخت نکنه خودش بد بخت بشه پسره خیر ندیده دو جنسه جز جیگر زده
دیگه کنترل نداشتم صدای خنده های خودشم شنیدم خوشحال بودم که داشتمش بعد از اینکه آروم شدم قراره فردارو یادش آوردم اونم بعد از کلی نصیحت قطع کرد از ماشین پیاده شدم اقاجونو توی حیاط دیدم به کنارش رفتم صورتش را از من برگرداند نیشخندی زدم
شیرین:شما بزرگترین آقا جون هیچ وقت احترامتون رو زیر پا نمی زارم ولی مطمئن باشین اخر هفته اون شیرین بهادوری روی سفره ی عقد نمی شینه
بدون حرف دیگری خواستم از کنارش بگذرم که صداش را شنیدم
آقاجون:برنده ی این بازی منم مثل همیشه
بدون اینکه به طرفش برگردم مثل خودش جواب دادم:
متأسفم اقا جون چون زندگی ما بازی نیست
با قدم های بلند از او دور شدم وارد خانه که شدم مامان سایه در آشپزخانه بود و بابا بهروز بر روی مبل نشسته بود و به ورقه ای نگاه می کرد و لبخند عمیقی بر روی لبش بود به نزدیکش رفتم و کنارش نشستم سرش را بلند کردو نگاهم کرد لبخندی زد
بابا بهروز:کی اومدی بابا
لبخندی زدم:
همین حالا می بینم که اوضاع پس و پیشه
بابا بهروز لبخند تلخی زد:
حق داره من خیلی درد و غم بهش دادم مدیونشم
دسته بابا بهروز را گرفتم و فشردم:
زندگیه بابا اینجور چیزا توش پیش می یاد غم و غصه اش هم لذت بخشه
با خوردن زنگ تلفن بابا بهروز بلند شد ولی لبخند اخرش را به من زد لبخندش رو بی جواب نذاشتم نگاهم به طرف ورقه ها دوخته شد یکی از انها را بلند کردم باور نمی کردم حالا یاد لبخند بابا افتادم یاد اون حرفش توی کتابخونه اون وکیل کسی نبود جز شروین حکم خالی کردن ساختمان الماس
حالا نگاهشو شناخته بودم اون افتخار می کرد اون شروین را دوست داشت
اشک در چشمانم جمع شد زندگی چقدر با ادما بد می کنه ولی توی این بدی یک خوبی داره به طرف آشپزخونه رفتم گونه ی مامان سایه رو بوسیدم به طرفم برگشت لبخند غمگینی زد
شیرین:دختر بمیره ولی غمتو نبینه عزیزم
مامان سایه یکی آرام به سرم زد:
خدا نکنه دیونه...چیه شنگولی امروز
خنده ای کرد:
اینقدر اذیت نکن این بابای مارو اونم دل داره
مامان لبخندی زد و به طرف یخچال رفت:
باید یک ذره آدمش کنم
خنده ای دیگر کردم:
اون ادم کرده ی شماست
مامان خنده ای کرد و منو از آشپزخونه انداخت بیرون به طرف اتاقم رفتم و بر روی تخت دراز کشیدم دلم برای ارشیا تنگ شده بود گوشی را برداشتم هنوز زنگ نخورده بود که جواب داد
شیرین:ارشیا
جوابی نداد به همون نفس هاش هم دل خوش بودم یاد کلمه های اخرش افتادم تو مال منی حق منی من مال اون بودم کسی دیگه حق روی من نداشت جز اون فقط اون
شیرین:دوستت دارم
صدای نفسهاش رو می شنیدم خیلی ارام گفت:
منم دوستت دارم شیرینم

Signature
     
#25 | Posted: 30 Sep 2013 19:49 | Edited By: paridarya461
کنار پنجره ایستاده بودم و نگاهم به بیرون بود چطور می تونم مامان سایه و عمه رو بیرون ببرم
روز مادر برای هر مادری روزی بود
آقاجون و بابا بهروز رو دیدم که به بیرون رفتن حالا وقتش بود با خوشحالی به پایین رفتم مامان داشت برای خودش کتاب می خوند
شیرین:مامان مامانی
مامان سایه از پشت عینکش نگاهش رو به من دوخت
شیرین:می یاین باهم بریم بیرون
مامان لبخندی زد:
پس واسه ی همینه اینقدرخودتو لوس کردی
خنده ای کردم و گونه اش را بوسیدم:
تا شما اماده شین من به عمه بهار هم می گم که اماده شن
مامان سایه خنده ای کرد:
من که هنوز راضی نشدم
چشمکی زدم و ازش فاصله گرفتم
هر دوتارو سوار کردم عمه بهار با نگاه مشکوکی نگاهم می کرد
شیرین:چیه عمه چرا این شکلی نگاه می کنین
عمه بهار خنده ای کرد:
دختر من هزار تا کار دارم
شیرین:ولی مال من مهمتره می خوام امروز شما دوتارو از هرچی غمه دور کنم امروز میخوام جشن بگیرم واستون
مامان سایه خنده ای کرد و با هم گفتن:
چه جشنی
شیرین:یعنی نمی دونین
هر دو با هم:
نه ما نمی دونیم
خنده ای کردم:
پس پیش به سوی دونستن
می خواستم سوپرایزشون کنم یک ذره شادی می خواستم انتظار چند ساله رو تموم کنم به طرف کرج راه افتادم
اارشیا هنوز باهام حرف نمی زد دلم لک زده بود براش به در ویلا که نزدیک شدیم عمه بهار به جلو آمد
عمه بهار:کجا اوردیمون دختر نکنه پارتی دارین
منو مامان سایه خنده ای کردیم:
عمه بهار شما هم بله
عمه خنده ای کرد و یکی به شانه ام زد هردو پیاده شدن محو زیبایی باغ شده بودن عمو بهداد بیرون امد و پشتش بقیه رو به ان دو کردم که حواسشان به ان زیبایی خیره کننده بود
شیرین:می خوام امروز به مادرای مهربونم این روز رو تبریک بگم
)هردو به طرفم برگشتن(
هدیه ای که سالها منتظرشن هدیه ای که چشم انتظارش بودین روز مادر رو به هر دو مادر مهربانم تبریک می گم
کنار رفتم چشم هر دو پر از اشک بود شروین جلو امد مامان سایه هم یک قدم جلو رفت دردی که این مادر کشیده چقدر سخت بود چند سال دوری سخت بود سخت برای مادری که هر شب توی اتاق پسرش می رفت . تک تک لباساشو بو می کرد
نگاهی به مامان کردم انگار جون نداشت زیر بازوشو گرفت نگاهی به من کرد
مامان سایه:پیداش کردی
قطره اشکی که از چشاش سرازیر شد دلمو اتیش زد
شیرین:آره مامانم پیداش کردم
شروین با دیدن مامان سایه قدمهایش را بیشتر کرد انگار ساعت کند می رفت رسیدن مادر پسر به یکدیگر روزی که هر دو آرزو داشتن
دست مامانو ولش کردم که محکم رفت لبخند غمگینی زدم
مامان سایه:این خواب نیست
شروین:نه مامان عین حقیقته عین حقیقت
مامان رو تو اغوش گرفت صدای هق هق گریه ی هردو شون بالا رفته بود توی چشمهای همه اشک می دیدم اشک شادی
عمو بهداد با سرعت به طرف عمه رفت و او را در اغوش گرفت من موفق شده بودم قدم اولو برداشته بودم
مامان سایه:کجا بودی نگفتی مادرت دق می کنه
شروین میان گریه خندید و مامان رو بو کشید
شروین:دلم برای بوت تنگ شده بود مامان
دیگه تحمل نداشتم اشکشون دیونه ام می کرد صورتمو برگردوندم و به طرف انتهای باغ قدم زدم گوشیم به لرزه افتاد بدون اینکه نگاه کنم جواب دادم
صدای دلنشینش توی گوشی پیچید
ارشیا:تو را دارم ای گل
جهان با من است
تو با منی جان
جان با من است
چو می تابد از دور پیشانی ات
کران تا کران اسمان با من است
اشکم همینطور سرازیر می شد
ارشیا:دوستت دارم شیرین اینقدر که حتی دوست ندارم اشکای شادی که می ریزی ببینم تو بهترین بهونه ی من برای موندنی
میان هق هق گریه گفتم:
ارشیا من
ارشیا:هیچ نگو بذار بگم بذار امروز بگم من پسری نبودم شیرین نبودم که به دختر نگاه کنم
اونو رو به روم دیدم گوشی رو قطع کرد و دستمو گرفت دست گرمش توی دستم احساس خاصی به من داد پیشانیم را بوسید و منو توی آغوشش گرفت
ارشیا:تو نیمه ی گمشده ی منی از روزی که دیدمت خواب ندارم تو کسی بودی که زندگی سیاه مو رنگی کرد کسی که معنای دوباره زندگی کردن رو به من اموخت
)سرمو توی دستاش گرفت(
تو ارشیای پر از نفرت رو از بین بردی اون نفرت از بهادوری هارو از بین بردی با من زندگی کن زندگی کن شیرین توی غمتم بخند
)سرمو زیر انداختم(
هیچ وقت نگاهتو از من نگیر چون با همین نگاه به عشق سلام کردم اعتراف می کنم من از اولین باری که دیدمت دل به تو بستم دلی که حاضر بود به خاطر یک نگاه تو دست به هر کاری بزنه نمی زارم نمی زارم کسی تورو از من بگیره
همونطور که همه می کنم هیچ وقت عاشق معشوقشو آسون به دست نمی یاره منم نمی یارم می جنگم تا اونجایی که تو مال من باشی می جنگم
تو اغوشش خودمو جا دادم و به ملودی تپش قلبش گوش دادم حرفاش جونی تازه به من داده بود
شیرین:منم می جنگم
ارشیا:با هم می جنگیم
مشتی به بازوش زدم:
کجا بودی تا حالا
ارشیا خنده ای کرد :
بابا می خواستم حالا یک کاری کنماااا
یک تای ابروومو بالا دادم :
چیکار
ارشیا:اینکار
لبانش را روی لبام نهاد احساس خوبی بهم دست داده بود دستش را دور کمرم حلقه کرد و مرا به خودش فشرد
بچه حرفه ای تشریف دارن
ارشیا خنده ای کرد که مشتی به پاش فرار کردم گونه هام انگار داشت آتیش می گرفت صدای ارشیارو که داشت صدام می کرد می شنیدم شاد بود شاد ولی این شادی تا کی دوام داشت
هردو باهم داخل شدیم موقعیتمون رو فراموش کرده بودیم ارشیا بغلم کرده بود و هردو می خندیدیم با دیدن صورت پر از تعجب همه هردو از هم فاصله گرفتیم
ارشیا:چیزه ما داشتیم
شیرین:قایم موشک بازی می کردیم
سرم پایین بود نمی دونستم چی می گم که صدای منفجر شدن خنده های همه را شنیدم سرمو بالا گرفتم
آخه دختر این چی بود که تو گفتی
نگاهی به ارشیا کردم که اون هم می خندید
شروین:می گفتین منم می اومدم بازی
دیگه نتونستم کنترل کنم منم شروع کردم به خندیدن
چشمان مامان سایه از شادی برق می زد شروین برای یک لحظه هم او را ترک نمی کرد خوشحل بودم که توانسته بودم کاری کنم
عمو بهداد من را کنار خودش نشاند بوسه ای بر سرم نهاد
عمو بهداد:مرسی عزیزم ازت ممنونم
عمه بهار دستم را گرفت و فشرد:
بهترین هدیه ای بود که به ما دادی خیلی ازت ممنونیم
خنده ای کردم و هردو رو بوسیدم
زن عمو اهو با لیوان های چای نزدیک شد که بلند شدم و سینی را از دستش گرفتم
زن عمو اهو:ممنون عروس گلم
درجا خشکم زد همه به من نگاه می کردن با خجالت سرمو به زیر انداختم که صدای خنده ی همه بالا رفت
اره دیگه بایدم بخندن چون خجالت به من یکی نمیاد ولی توی دلم قند اب می شد عروس گلم
نیم نگاهی به ارشیا کردم که نگاهش به من بود چشمکی زد که از چشم عمو بهداد دور نماند
عمو بهداد:ما چیزی ندیدیم شما راحت باشین
خنده ای کردم:
عمو بهداد مهم نیست پیش می یاد
عمو خنده ای کرد و یکی به پشت ارشیا زد:
می بینی به خودم رفته

Signature
     
#26 | Posted: 30 Sep 2013 20:07 | Edited By: paridarya461
شب خوبی بودمی تونستم بگم بهترین شب برای یک مادر برای یک خواهر
آن روز یادگار مانده بود
حرف هایی که ارشیا آن شب به من زد هیچ وقت از یادم نمی ره حرفایی از دل بود حرف هایی که همه ی آنها را به جان خرید
حالا رو به روی آقاجون ایستاده بودم آقا جونی که همه چیز را از من گرفت حتی عشقم رو
عاقد بار دیگه خطبه اش را خواند توی آینه نگاهی به او کردم این که ارشیا نبود
به همین سادگی همه چیز را از دست داده بودم سرم را بالا گرفتم پس چرا کسی شاد نبود چرا خود آقا جون شاد نبود نمی خواستم چیزی بشنوم چشامو بستم آرامش می خواستم آرامش
صدای ارشیا توی گوشم پیچید
نگاهت رو هیچ وقت از من مگیر
چشمامو باز کردم قطره اشکی از گوشه ی چشم سر خورد
از کجا شروع شد چند روز گذشته بود از اونجا که اومد خواستگاریم اره از همونجا نه شاید از اونجا که رو به روی آقاجون ایستادم
دوباره چشمامو بستم باید مرور می کردم باید به یاد می آوردم
شیرین:آقاجون این زندگی منه هیچ کس حق دخالت نداره
آقا جون با همان صدای پر از تحکمش:
من حرف اخرم رو زدم
منم مثل خودش با همان لحن:
منم حرف خودم رو زدم این آخرین حرفمه
بابا بهروز ساکت ایستاده بود و نگاهم می کرد هنوز قدم به بیرون از خونه نگذاشته بودم که عمو بهداد و ارشیا داخل شدن شوکه بر جا ماندم آنها اینجا چیکار می کردن
نگاهی به ارشیا کردم که لبخندی زد پشت سر آنها شروین و زن عمو آهو داخل شدن توی دستای شروین شیرینی بود حالا متوجه ارشیا شده بودم کت و شلوار شیکی پوشیده بود
صدای آقا جون مارا به خود آورد
آقا جون:کی به شما اجازه اومدن توی خونه ی من رو داده
عمو بهداد:من..
ارشیا اجازه نداد و خودش جلو آمد و رو به روی آقا جون ایستاد
ارشیا:آقاجون کینه رو دور بریزین کینه آدمو پر از نفرت می کنه همونطور که من بودم پر از نفرت و کینه
)سرش را به طرف من بر گرداند(
ولی این فرشته منو از بدی دور کرد چیز زیادی از شما نمی خوام به جز اون
آقاجون لبخندی زد شاد شدم چند قدم جلو رفتم که با سیلی که به گوش ارشیا خورد در جا خشکم زد
صدا جیغ عمه بهار صدای فریاد عمو بهداد که داد زد آقا جون
نگاهم فقط به اقا جون بود که به من خیره شده بود نگاهش چیزی می گفت چیزی که هیچ وقت ندیده بودم
ارشیا باز هم لبخندی زد
ارشیا:آقاجون من شیرین رو می خوام
سیلی دیگر
همه خواستن جلو بیایند ولی ارشیا دستش را جلو آورد و به هیچ کس اجازه حرف زدن نداد
ارشیا:من ساده به دست نیوردم که به راحتی از دست بدم
سیلی دیگر
اشکم بر روی گونه ام سرازیر شد اون ارشیای من بود عشق من بود
ارشیا:عاشقی گناه نیست
آقا جون نیشخندی زد:
عاشقی عاشقی کدوم عشق کدوم عشق
سرم را به زیر انداختم و زمزمه کردم:
آره آقاجون عاشقی عاشقی یعنی وابسته شدن تعلق دادن قلبت فقط به کسی که نفس و جونت به ان شخص وابسته باشد عاشقی اگه گناهه ما اون گناه رو کردیم اگه جرمه ما اون جرم رو کردیم عشق مقدسه عشق امید برای نفس کشیدن عشق یعنی کامل شدن
آقاجون خنده ای کرد و چند نفر را صدا زد
آقاجون:اینارو بندازین بیرون
ارشیا:تا شیرین رو به من ندین از اینجا بیرون نمی رم جنازه ام باید بی شیرین بره بیرون
آقا جون پشتش را به او کرد و رو به وحید و آنهایی که صدا زده بود
آقاجون:همونطور که خودش خواسته جنازه شو از اینجا بندازین بیرون
به ارشیا نزدیک شدن که شروین به جلو آمد
شروین:آقاجون من به شما همچین اجازه نمی دم که خواهرم رو به کسی که دوست نداره بدین
آقاجون به طرف او برگشت:
هه از شما که همچین اجازه ای نگرفتیم
ارشیا:من بی شیرین نمی رم
آقاجون رو به وحید کرد:
مگه با شما نبودم جنازه اش را بندازین بیرون
ارشیا یک قدم به آقاجون نزدیک شد که وحید مشتی به صورتش زد ارشیا با عصبانیت به وحید نگاه کرد
ارشیا:شیرین مال منه حق منه
ضربه ی دیگر
شروین به جلو رفت که ارشیا جلویش گرفت
ارشیا:بذار برای عشقم بجنگم
)نگاهش را به اقا جون دوخت(
آقاجون...
حرفش کامل نشده بود که چند نفر به جانش افتادن خورد شدن ارشیا رو می دیدم ولی او با لبخندی به کسی اجازه نزدیک شدن نمی داد به گریه به کنار اقاجون رفتم
شیرین:اینقدر بی رحم نباش آقا جون کشتنش
آقاجون نیشخندی زد و با لذت به اشکهای من نگاه کرد
آقاجون:خودش گفت که جنازمو بیرون ببرین
فریادی کشیدم:
من عاشقشم
سیلی که به گوشم خورد صداهای گریه های عمه زن عمو و مامان را قطع کرد به روی زمین افتاده بودم صدای فریاد ارشیا رو شنیدم
ارشیا:آقای منوچهر بهادوری...
بازم نذاشتن ادامه بده نذاشتن
وحید بازومو گرفت همونطور که ارشیا رو می زدن او را بیرون بردن گریه های من بی فایده بود
چرا کسی کمکش نمی کرد بابا بهروز کجا بود چرا نبود نگاهی به آقاجون کردم با لذت به زدن ارشیا نگاه می کرد
نگاهی به ارشیا کردم که صورتش پر از خون بود بازوم هنوز در دست وحید بود و با لبخندی به آن صحنه نگاه می کرد
شیرین:نکنین نکنین تورو خدا
)گریه ام شدید شده بود ولی آنها با بی رحمی او را می زدند فریادی کشیدم(
نزن عوضی نزن
صورتم را برگرداندم که وحید موهایم را کشید آهم در آمد
وحید:نگاه کن نگاه کن
ارشیا با دیدن این صحنه نمی دانم چطور از مشت و لگد آنها بیرون آمد و به طرف وحید حمله کرد هیکل ارشیا از او بزرگتر بود ارشیا هم با بی رحمی او را می زد چند بار امدند و او را جدا کردن ولی باز نیز او می زد صدایش را می شنیدم که می گفت
ارشیا:اون زندگی منه اون عشق منه با همین دستات صورتشو به این روز انداختی زنده ات نمی زارم

Signature
     
#27 | Posted: 30 Sep 2013 20:21 | Edited By: paridarya461
کسی جلو دارش نبود عمه بهار هم جلو نمی امد هق هق گریه ام دل هر ادمی را به رحم می اورد جز آقاجون
خواستم به طرف ارشیا بروم که دست بردارد ولی یکی بازوهایم را گرفت سرم را بالا گرفتم شروین را دیدم
شیرین:شروین جلوشو بگیر بگیر شروین
ولی او بدون حرفی فقط به ارشیا خیره شده بود
آقاجون:جلو شو بگیرین
ارشیا دست برداشت و با پای لنگان به طرف اقا جون رفت
ارشیا:آقاجون شیرین عشق منه آقاجون
آن قدر لحنش سوزناک بود که با زانو نشستم دوباره به ارشیا حمله کردن و همان مشت و لگد نمی توانستم نمی توانستم ان صحنه را ببینم
صدای ارشیا را که از دید بی روح شده بود را شنیدم
ارشیا:نگاهتو از من نگیر شیرین
نگاه اشک الودم را بلند کردم و به چشمان او نگاه کردم کلمه های ان شبش در وجودم جان گرفت می جنگم می جنگم
ولی دیگه من توانی نداشتم نمی توانستم زجر کشیدنش را ببینم همانطور که چشمانم در چشمان ارشیا بود در خود شکستم و گفتم
شیرین:قبوله آقا جون قبوله تورو خدا بگین دست نگه دارن
چشمان ارشیا بسته شدم و من هم دیگر جز تاریکی چیزی ندیدم
اون روز آخرین بار بود ارشیا رو دیدم روحم با رفتن ارشیا رفته بود حالا کنار مردی بر سفره ی عقد نشسته بودم کلمه های اخری که به آقا جون گفتم هیچ وقت یادم نمی ره شاید او هم فراموش نکنه
شیرین:آقاجون به جز نفرت چیزی ندیدین برای همینه یکی یکی همه از کنارتون رفتن اول عمو بهداد بعد مادر جون و بعد کل خانواده با غرورتون نه تنها چیزی حاصل نکردین بلکه نفرت و کینه ی عمیقی ایجاد کردین همین شیرین بهادر که حالا خورد شده جلوتون ایستاده شما رو به زانو در می یاره عشق اونقدر مقدسه که هر سنگی رو برا تون اب می کنه
دستی بر روی شانه ام احساس کردم و چشمانم را باز کردم نگاهم از آینه به چشمان خشمگینه وحید افتاد و نگاه به دستی که بر روی شانه ام بود کردم بابا بهروزم بود کنارم نشست و در چشمانم زل زد قطره اشکی از چشمانم چکید
بابا بهروز:اون راست گفته بود شیرین مال اون بود حق اون بود برو بابا جون جای تو اینجا نیست تو جای درستی ننشستی به دلت گوش کن دلت چی می خواد به او گوش کن
اشکم را بر روی گونه ام را با انگشتش پاک کرد
بابابهروز:برو بابا جان برو عشق هیچ وقت اسون به دست نیومده که حالا بیاد
لبخند شادی زدم و بلند شدم که صدای وحید من را متوقف کرد
وحید : ولی این م..
بابا بهروز:زندگی اون مال خودشه خودش صاحب اختیاره هیچ کس حق دخالت نداره هیچ کس
حرف اخری نگاهش به آقاجون بود همه ی نگاه های خیره ی مهمان ها به ما بود بابا بهروز شانه ام را گرفت که مامان سایه و عمه بهار به کنارش امدن
بابابهروز:خیلی دیره می دونم ولی دیگه نمی زارم اصلا نمی زارم دیگه غمی توی دلت بمونه می دونم برای جبران هم دیره ولی یک فرصت به من بدین
دستش را در دست گرفتم و فشردم خواستم بروم که وحید مچ دستم را گرفت
وحید:شیرین تو مال منی
به طرفش برگشتم هر چی بود ولی پسرعمه ام بود لبخندی به رویش زدم و مچ دستم را ارام از دستش بیرون اوردم و آرام ازش فاصله گرفتم
شیرین:نه وحید من متعلق به اونی م که به خاطر من جنگید به خاطر عشقش جنگید من متعلق به اونی م که اون روز زیر پاهای شما داشت جون می داد و تنها حرفش این بود که منو مال خودش کنه اره من مال اونم
لبخندی زدم نگاه اخرم را به طرف اقاجون برگردوندم با همان ابهت نشسته بود ولی این بار نگاهش چیز دیگر می گفت
دیگر نموندم بدون حرفی زدم بیرون شاد بودم و صورتم پر از اشک باید به کجا می رفتم نمی دانستم ولی این را می دانستم که باید برم و به او برسم به اویی که تمامه زندگیم بود روحم را متعلق به خودش کرده بود
ماشینی جلوی پایم ایستاد راننده با تعجب نگاهش به من بود
شیرین:کرج
مرد راننده نگاهی پر از تعجب به من کرد و سرش را تکان داد
در ماشین نشستم نمی خواستم به چیزی فکر کنم نمی خواستم فکر چند ساعت قبل را به ذهنم راه دهم افکار مزاحم را باید دور می ریختم خنده ی شادی کردم و اشک ریختم
سنگینی نگاه مرد راننده را بر روی خودم احساس می کردم ولی دیگر نه باید می رفتم و می رسیدم
مرد راننده:شما حالتون خوبه خانوم
لبخندی زدم و بدون انکه نگاهش کنم خندیدم خنده ای که هم تلخ بود هم شیرین
چشمانم را بستم ارشیا جلوی چشمانم بود عشق ارشیا توی رگهام جریان می کرد نمی دانست چقدر گذشته بود چقدر به گذشته برگشته بود صدای مرد راننده او را به خود اورد
مرد راننده:خانوم رسیدیم
پیاده شدم و با سرعت به طرف مقصدم رفتم نگاه خیره ی همه بر روی من بود حتما با خودشان می گفتن این دختر دیوانه شده
جلوی در ایستادم نفس حبس شده ام را بیرون دادم اولین بار کی بود اینجا امدم سرایدار با تعجب در را برای من باز کرد لبخندی زدم و نگاهم را به باغ دوختم اولین بار که اومدم قهر بودیم آره قهر بودیم داخل شدم دیدیم همه کنار ماشین ایستاده اند قلبم ایستاد ارشیا چمدان به دست و کنار ماشین ایستاده بود شبنم با چشمان اشک الود نگاهش به من افتاد و با تعجب نگاهم کرد
ارشیا:خداحافظ
داشت می رفت می رفت ولی چرا
شیرین:به همین سادگی خداحافظ به همین سادگی می خوای تنهام بذاری بری این بود که می گفتی می جنگم یعنی تا همین خداحافظی بود عشقی که به من داشتی همین بود
ارشیا که پشتش به من بود با شنیدن صدام چمدانش به زمین افتاد نگاه شوکه ی همه بر روی من بود ارشیا به طرف من برگشت
شیرین:یعنی تا همینجا می خواستی تنها بزاری و ب....
دیگه چیزی نفهمیدم فقط اغوش گرم او را احساس می کردم احساسی که هیچ وقت به من دست نداده بود صدای خوردن شدن استخوانهایم را می شنیدم ولی دیگر هیچ غمی نبود هیچ غصه ای نبود من بودم و آغوش گرم ارشیا آغوش امنش آغوش گرمش
ارشیا:تو تو تو مال منی مال من شیرینم
هق هق گریه ام بالا رفته بود اره درست بود من مال او بودم
شیرین:آره مال تو فقط مال تو
نگاهمو به چشمانش دوختم صورتم را میان دستانش گرفت و گرمی لبانش را بر لبانم احساس کردم سرش را بالا گرفت و نگاهم کرد دوباره در اغوشم گرفت و خنده ی بلندی سر داد
صدای بغض الود عمو را شنیدم
عمو بهداد:هیچ چیز این پسر به آدم نرفته حالا کجاش خنده داشت پسر
همه ی ما خنده ای کردیم شروین با چشم اشاره ای به شبنم کرد که در اغوشش بود و چشمکی زد که من را به خنده انداخت ارشیا بازویم را گرفت و من را روبه روی خود قرار داد
ارشیا:خوب نباید زیاد دیر کنیم
لبخندی به رویش زدم که صدای عصبی وحید به گوش رسید به طرفش برگشتم
تفنگ به دست رو به روی من و ارشیا ایستاده بود
وحید:آره نباید بذاریم دیر شه
شروین شروین و ارشیا به جلو آمدن که وحید تفنگ را جلوی آنها گرفت و اخمی کرد
وحید:جلو نیاین هیچ کس جلو نیاد
)نگاهی به من کرد که کنار ارشیا ایستاده بودم(
تو مال من بودی شیرین مال من
نگاهی به چشمانش کردم از نگاهش می ترسیدم ارشیا یک قدم جلو برداشت
ارشیا:شیرین روح منه وحید دوستش دارم
وحید نعره ای کشید که از ترس بازوی ارشیا را گرفتم
وحید:پس من چی دوست داشتن من چی
مثل دیونه ها شده بود:
جلوی دوستام خانواده مردم خوردم کردی شیرین چطور تونستی
ارشیا یک قدم جلو برداشت:
وحید ما همدیگر رو دوست داریم
وحید لبخندی زد و تفنگش را پایین اورد
وحید:این وسط من چی بودم پس
با لبخندش دلگرم شدم و نگاهش کردم نگاهش رو دوخت به نگاهم
وحید:تو همیشه بدی منو دیدی اونقدرا بد هم نیستم من تمام زندگیم با تو بودم کنار هم بودیم چطور ارشیا توی قلبت جا باز کرد منی که همیشه باهات بودم نکردم

Signature
     
#28 | Posted: 30 Sep 2013 21:19 | Edited By: paridarya461
قسمت هشتم
بابا بهروز:شروین چکار می کنی پسرم
شروین دستش را بر روی شانه ی اقا جون نهاد و او را در آغوش گرفت و آرام سر خود و با زانو نشست
صدای هق هق گریه ی او مامان سایه و عمه بهار را نیز به گریه انداخت
شروین:بردی اقا جون بردی تو برنده شدی

آقاجون دستانش لرزید و نگاه پر غرورش را از او برگرداند
آقاجون:بلند شو پسر اون رفته اون به خواسته اش رسیده دیگه من نوه ای ندارم شما دیگه خانواده ی من نیستین
شروین:خیلی دیر شد آقاجون خیلی دیر شد شیرین به خواسته اش نرسید نرسید شیرین
)و فریادی کشید(
به خاطر شما خواهر من داره با مرگ روبه رو می شه
همه جا را سکوت در بر گرفت سکوتی عجیب شروین از جایش بلند شد
شروین:آقای بهادری اگه خواهر من چیزیش شد این باغ لعنتی رو به اتیش می کشم
بابا بهروز خودش را به او رساند و شانه اش را گرفت با ترس زل زد به چشمانش
بابابهروز:چی شده شروین شیرین کجاست
شروین بابا بهروز را در اغوش گرفت گرمای اغوش پدرش را دوست داشت
شروین:بابا شیرین تیر خورده بابا تیر خورده
بابا بهروز به خود لرزید مامان سایه با شنیدن این حرف بر زمین افتاد عمه جیغی کشید شروین به طرف مامان رفت و او را بلند کرد و رفتن
تنها کسانی که در انجا مانده بودن بابا بهروز و اقا جون بود
بابا بهروز:آخرش کار خودتون کردین اقاجون آقاجون دخترم پاره ی تنم بود اگه چیزی نمی گفتم چون احترامی بود که براتون داشتم آقاجون دخترم شیرینم توی بیمارستانه اونم به خاطر خودخواهی شما همه رو از خودتون دور کردین دلیلش چی بود این همه غرور ارزش اون رو داشت
)به طرف آقاجون برگشت(
اگه شیرین چیزیش بشه هیچ وقت هیچ وقت بهروز را نمی بینین
از در بیرون رفت آقاجون بر روی صندلی افتاد و نگاهش را به همان عکس دوخت عکس شیرین بود و آن خنده هایش که او را شاد می کرد چیکار کرده بود یعنی واقعا غرور ارزش این همه دوری را داشت ارزش نفرت را داشت
دست لرزانش را به طرف قاب پیش برد و نگاهی به چشمان ابی او کرد باید می رفت و نوه اش را می دید او که اینطور نبود باید می رفت
دکتر به بیرون آمد و کلاهش را از سرش برداشت و نگاهش را به نگاه منتظر ارشیا دوخت
عشق زیاد را از آن چشمها می خواند چه جوابی داشت به او بدهد سرش را به زیر انداخت
دکتر:ما هرچی از توانمون بود انجام دادیم دیگه همه چی به دست خداست
ارشیا بی حرکت بدون آنکه پلکی بزند اشکش بر روی گونه اش سرازیر شد گریه های همه را می شنید ولی دیگر دوست نداشت
داخل مراقبت های ویژه شد و به طرف اتاق او رفت کسی جلویش را نگرفت و به طرف اتاق رفت شیرینش بین لوله ها بود نزدیکش رفت و دست سرد او را در دست گرفت بوسه ای بر آن نهاد که اشکش بر روی دستش ریخت
ارشیا:شیرین بلند شو اذیتم نکن مگه نمی خواستی کنارم باشی بلند شو که دلم خنده هاتو می خواد ارشیا نمی تونه بی تو
شیرین نگاهتو نگیر شیرین تو به من این قول رو داده بودی تو که نمی خواستی غم کسی رو ببینی بیا ببین همه ناراحتن همه
تنهام نذار شیرین تو که می دونی من بی تو هیچم
هق هق گریه اش بالا رفته بود صدای قدم ها و عصایی شنید به عقب برگشت همان مرد پرغرور را دید ولی این بار غرور نبود فقط تنها چیزی که در چشمانش دیده می شد بخشش بود ارشیا بی اختیار از کنارش بلند شد آقا جون کنار تخت شیرین نشست و دست او را در دست گرفت
آقاجون:امروز می خوام برات حرف بزنم و اره درست بود تو درست گفتی من شکستم اره به زانو در اوردیم ولی نمی خوام این زانو در اومدن با رفتنت تموم شه توی زندگیم همه رو از دست دادم همسرم پسرم حالا تو تو نوه ی عزیزم هستی نوه ای که با هر لبخندش دل این پیرمرد را شاد می کرد ولی بروز نمی داد چشماتو باز کن اقاجون ببین که اقاجونت دیگه اون غرورش شکسته تو موفق شدی اره درست گفتی زندگی بازی نیست زندگی پر از احساس و عشق بود که من ندونستم ولی تو به من یاد دادی این سنگ آب شد
دستان شیرین تکانی خورد ضربان قلبش نامنظم می شد چشمانش را باز کرد و نگاهش را به آقاجون دوخت و لبخندی زد آقاجون اشک ریزان و با دستهای لرزان دستش را فشرد نگاهش را به ارشیا دوخت ارشیا با ان چشمان شبش نگاهش می کرد
اشاره ای به ارشیا کرد ارشیا به او نزدیک شد با نفس های بریده
شیرین:می... خوام....موا..ظب ....
چشمانش را بست و صدای ایستادن ضربان قلبش در اتاق پیچید همان جا قلب ارشیا نیز ایستاد و نگاهش به صفحه ی ضربان قلب شوکه ماند....
ارشیا بوسه ای به سنگ قبر نهاد و دستی بر روی آن کشید
ارشیا:سلام
شروین و شیرین خنده ای کردن
شیرین:آخه عزیزم این چه طرز سلام کردنه
با خنده های انها همگی خنده ای کردن ارشیا اخمی کرد و صورتش را برگرداند آقاجون با خنده دستی بر روی شانه ی ارشیا نهاد
آقاجون:پسرم تو کار خودتو بکن اینارو ولشون کن
ارشیا خنده ای کرد:
آقاجون شما هم
عمو بهداد: ای بابا کشتیمون پدر سوخته زود باش دیگه

Signature
     
#29 | Posted: 30 Sep 2013 21:31 | Edited By: paridarya461
خنده ای کردم و به کنارش رفتم اخمی کرد که زبانی برایش در آوردم دستم را بر روی سنگ قبر کشیدم و لبخندی زدم
شیرین:مادرجون ما اومدیم همونطور که بهتون قول داده بودم همه باهم متحد اومدیم
)نگاهی به آقاجون کردم و لبخندی زدم(
البته آقاجون اومده از شما معذرت خواهی کنه
)خنده ای کردم(
ارشیا هم اومده سلام کنه

دوباره خنده ی همه بالا رفت ارشیا دستم را گرفت و فشرد خیره شدم به حلقه های ازدواجمون و لبخندی زدم
تک تک کل خانواده به نزدیک سنگ قبر اومدن ارشیا بازویم را گرفته بود و می فشرد شروین کنار شبنم ایستاده بود و خیره نگاهش می کرد خیلی زود همه چی اتفاق افتاده بود بعد از ایست قلبی که کردم همه در این باور بودن که دیگه شیرینی نیست ولی یک نوری منو برگردوند هیچ وقت نمی تونم لبخند مادرجون رو که منو برگردوند فراموش کنم بعد از اینکه به زندگی برگشتم تمام ماجرا را فهمیدم
آقاجون هم مهربون بود همه را برگردوند خونه تا کنار هم باشن عمو بهداد را طوری در آغوش گرفت که انگار چیزی گرانبها را دوباره به دست آورده بود
وحید هم بعد از آن ماجرا به بیمارسان بردنش کسی را یاد نداشت فراموشی گرفته بود ولی باز هم همه او را در کنار خودمان قبول کردیم
از اونجا بود که فهمیدیم بله آقا شروین و شبنم نزدیک 3سال هست که همدیگر را می شناسند ولی به ما نمی گفتن بعد از خوب شدنم آقاجون یک جشن مفصلی برای ازدواج من و ارشیا و شروین و شبنم گرفت
لبخند اون روزش را فراموش نمی کنم
ارشیا:به چی فکر می کنی خانومم
آخ که قند توی دلم آب شد لبخندی زدم و گونه اش را بوسیدم
شبنم:تو هم که مثل داداشت شرم وحیا نداری
خنده ای کردم و گفتم:
به کوری چشم شما
شروین با اخم جلو آمد:
هووووی شیرین به زن من چیزی نگوها
ی
ارشیا یک قدم به او نزدیک شد:
هااان یعنی چی

شروین دست شبنم را گرفت:
یعنی باهاتون قهر می کنیم
هر چهار نفر خنده ای کردیم ارشیا نزدیک گوشم آمد :
خوب بریم خونه دیگه
خنده ای کردم و به طرف ماشین رفتیم
مامان باباها هنوز آنجا بودن دلشان می خواست با یکدیگر و مادر جون صحبت کنند به عقب برگشتم مادر جون را دیدم که کنار آقاجون ایستاده بود به طرف ارشیا نگاه کردمم که او و شروین چشمکی به یکدیگر زدن
کاسه ای زیر نیم کاسه ی هر دو بود
ارشیا:شیرین بیا دیگه
نزدیک شبنم رفتم:
مواظب باشی ها
شبنم خنده ای کرد:
داداش جونت باید مواظب خودش باشه
خنده ای کردم راست می گفت سوار ماشین شدیم و حرکت کردیم ارشیا دستم را گرفت
ارشیا:خوب زندگیمون از چی شروع شد
لبخندی زدم:زندگیمون از به دنیا اومدن شروع شد
خنده ای کردم ارشیا دستم را فشرد و بر روی انگشتان دستم بوسه ای نهاد نگاهی به خیابان کردم به کجا می رفتیم نگاهم را به طرف او برگرداندم
شیرین:مگه نمی ریم خونه
ارشیا:نه
شیرین:پس کجا داریم می ریم
ارشیا جوابی نداد و به جلویش خیره شد
شیرین:ارشیاااااا
ارشیا خنده ای کرد:
جانم خانومم
با حالتی نگاهش کردم که کار اومد دستش
ارشیا:داریم می ریم شمال
شیرین:ماه عسل دیگه
ارشیا خنده ای کرد:
دخترم دخترای قدیم واالله
مشتی به بازویش زدم و خندیدم:
حالا چرا اونجا
ارشیا نگاهم کرد:
زندگی منو تو از همونجا شروع شد اونجا بود که ارشیا عاشق شد کلبه ی عشقی که در انتظارمونه کلبه ی عشقی که فقط می خواد تو قدمت رو توی اون بذاری
لبخندی به او زدم و به جاده خیره شدم توی زندگی خیلی اتفاق ها می افته اتفاقاتی که هیچ وقت انتظار آن را نداریم ولی همیشه به این باوریم که بعد از سختی آرامش می آید و این هم درست بود به مقصد که رسیدیم به کلبه خیره شدم
آره او راست گفته بود زندگی ما از اینجا شروع شد
دستانش را بر دور خود احساس کردم لبخند عمیقی زد
ارشیا:به کلبه ی عشق خوش آمدی
یک روز شاید یک روز که آفتاب گیسوی نقره ای دماوند پیر را نوازش می کند در یک غریو تندر بارانی در یک نسیم نوازش گر بهار یک روز شاید همراه پرواز پرستوی عاشقی واژه لبخند به سرزمین سوخته من باز گردد یک روز شاید امید کوبه در را بفشارد و سپیدی ها تمام این سیاهی ها را پر کند آن روز بر مردگان نیز سیاه نخواهم پوشید حتی بر عزیزترینشان
پایان

Signature
     
صفحه  صفحه 3 از 3:  « پیشین  1  2  3 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / کلبه عشق بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites