تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

خاطرخواه

صفحه  صفحه 2 از 8:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  پسین »  
#11 | Posted: 4 Oct 2013 16:32 | Edited By: paridarya461
بعد از خدافظی از بچه ها از مهد اومدم بیرون و ماشینِ محسن و دیدم...
لبخندی زدم و رفتم سمتش...
نشستم و گفتم:
سلام ببخشید دیر شد همیشه نیم ساعت اینور اونور میشه...
محسن: سلام ... من که چیزی نگفتم... میدونی تا حالا چقدر دعا به جون خریدم...
با سوال بهش نگاه کردم...
خوب از بس اینجا وایسادم یه باغ زیر پام سبز شد مردم یه فضای سبزِ مجانی افتادن دیگه...

من: اِ محسن... خوب تقصیر من نبود که....
محسن: جانِ محسن... باشه عزیزم خسته نباشی...
ای خدا این یهو چه جو می گیرش با این حرف زدنش...
آروم گفتم: ممنون... توام...
محسن: منم ممنون...
و بعد راه افتاد...
محسن: کجا برم؟ کدوم کافی شاپ؟
من: نمی دونم ... هر جا خودت دوست داری و انتخاب کن... فقط یه جای پرت و دور نباشه...
محسن: ای بابا تو هنوزم به من شک داری؟
من: نه دوستی ام این چه حرفیه؟ اما خوب یه ذره شک و همه دارن دیگه...
محسن: هیف که دوستت دارم ....
من: خوب اگه دوستت و دوست نداشتی چی میشد...؟
محسن: هیچی یه کار می کردم که بهم اعتماد پیدا کنی...
من: اعتماد و جلب می کنن محسن جان...
محسن: همون دیگه جلبش می کردم... میگم یهو بریم یه جا شامم بخوریم...
اون لحظه میخواستم بگم بابا بچه پررو فکر جیب منم باش اما چیزی نگفتم و به یه باشه اکتفا کردم...
یا جا پارک کرد و پیاده شدیم...
من: کجا؟
محسن: بیا دیگه...
به تابلوی بزرگی که روبه روم بود نگاه کردم
» صفاهان «
تو دلم گفتم ای تو روحت محسن... آخه من باید کل حقوقم و که بدم اینجا که...ای خدا بعد از قرنی ما یه پولی در آوردیماا...
انقدر عصبی شده بودم که نفهمیدم محیطِ اطراف چه جوریِ...
یه نگاهی به اطراف انداختم... قشنگ بود...
.. یه آب نمای بزرگ وسط بود که از بالا تا پایین رو شامل میشد... و سمت راست و چپش تختارو چیده بودن... رو یه قسمتاییش از چراغ نفتیایِ قدیمی گذاشته بودن و همونا شده بود کل نور جا به اون بزرگی ...
محسن: کجایی تو؟
من: دارم به اینجا نگاه می کنم... قشنگِ...
محسن: آره من که فقط برای صدای آبش میام... انگار آدم کنار یه رودخونه نشسته...
من: آرامش داره...
محسن: آره یه آرامش خاصی بهم القا میشه....
برامون مِنو آوردن و بعد از سلام و خوش آمد گویی دادش دستمون...
محسن: بهتر اول شام بخوریم... بعد شیرینی اولیت...
سرم و به نشونه تایید تکون دادم و مِنو رو باز کردم...
اَه چرا تو این منو قیمت نزده بود.... شاید یکی بخواد ارزون ترینو انتخاب کنه...
دلم میخواست اون لحظه اینو بکنم تو حلقِ محسن.... کاش بش می گفتم بریم همون رستوران عمو حسینِ خودمونا!
محسن: من کباب ترش می خورم تو چی؟
تو دلم گفتم کوفت بخور تو یکی... و گفتم
من: برگ ... مخصوص...
محسن: سالاد ... زیتون... نوشابه...؟
من: نوشابه که دوست ندارم... اما دوغ میخورم... سالادم نمی خوام.. اما زیتون پرورده...
محسن: منم همونایی که خانم گفتن...
مرد تعظیمی کرد و رفت...
محسن: چرا نوشابه دوست نداری؟
من: از بچگی از نوشابه بدم میومد... شاید تو کل عمرم یه قلوپ نوشابه خوردم از اون به بعد دیگه نه...
محسن: خوب چرا؟
من: از طعمش و گازی که داره بدم میاد...
محسن: اما مردا عاشق اینجور چیزاییم...
من: شما مردا کلا عاشقین...
محسن سرش و اورد جلو تر و گفت:
جونِ من؟
خندیدم و گفتم جونِ تو...
دوباره رفت عقب و گفت:
با اینکه بی آرایش و با آرایش خوشگلی...اما من ساده ت و بیشتر دوست دارم...
ای بابا آخه بگو به تو چه... ای بمیری نوشین که نمی تونی بیکار بشینی.... الان فکر می کنه چه خبرِ
محسن: من از شرکت اومدم اینجا وقت نکردم برم خونه ببخشید دیگه لباسم خیلی مناسب بیرون نیست...
یه نگاه به لباسای خودم انداختم و گفتم:
شما ببخشید...
خندید و گفت
محسن: لباسای تو که حرف نداره... بنظرم تو گونیَم تنت کنی بهت میاد...
من: یعنی اینا حکمِ گونی داره الان؟
محسن: نه بابا... مثل اینکه بد گفتم... منظورم این بود که همه چی بهت میاد...
من: لباسای شما هم مشکلی نداره خوبه...
محسن : ممنون...
محسن: راستی خورشید کی این اسم و برات انتخاب کرد؟
من: بابا...
محسن: اسمِ خیلی قشنگیِ...
من: مرسی...
محسن: من برم دستم و بشورم الان میام...
من: منم برم؟
محسن: بفرما ... همراه من بیا...
لبخندی زدم و بلند شدم...
محسن: کیفت و بزار چیزی نمیشه!!!
خواستم بگن هزار تومنمم کم شه از حلقومِ تو می کشم بیرون اما کیف و گذاشتم رو تخت و باهاش رفتم...
*****
چه با نمک غذا می خوره ها... نگاه کن... مثلا می خواد بگه با کلاسم...
نه خورشید چرا چرت می گی اگه تظاهر به با کلاس بودن می کرد که می فهمیدی نگاه کن کلا همه جوره عااالیه...
محسن: چرا نمی خوری خورشید دوست نداری؟
من: چرا دوست دارم... دارم می خورم...
محسن: میخوای چیز دیگه سفارش بدی ؟
من: نه بابا من عاشقِ برگم...
محسن: من که حسابی اشتهام باز شده ...
پسرۀ پررو فکر کرده من سر گنج نشستم .. کور خوندی اگه فکر کردی من الان بهت تعارف می کنم بازم چیزی سفارش بدی ...
بالاخره غذا خوردیم و تموم شد... من همراه غذا حرصم خوردم که واقعا مزه داد بهم...
نچ نچ خورشید تو که خسیس نبودی... حالا اشکال نداره یه بارِ دیگه... عوضش ببین چقدر خندوندت و خوش گذشت...
لبخندی زدم و گفتم
من: محسن من جا برای نسکافه و چیزِ دیگه ندارم... بقیۀ شیرینی باشه برای بعد تازه دیرمم شده...
محسن نگاهی به ساعتش انداخت و گفت :
مثل اینکه بابات خیلی سخت گیرِ...
سرم و انداختم پایین و گفتم
من: بابا عمرش و داده به شما...
محسن: اوه متاسفم... نمی خواستم ناراحتت کنم...
سرم و آوردم بالا و سعی کردم با لحن شاد حرف بزنم...
من: اما مامان تا دلت بخواد سخت گیرِ...
محسن: خوب حقم داره مسئولیتش چند برابرِ...
من: اوهوم...
محسن رفت پایین تا کفشاش و بپوشه...منم به تبعیت از اون...
صورتحساب و از تو سینی برداشت و رفت...
من: صبر کن من بیام طول میکشه کفشم و بپوشم...
پسرۀ دیوونه رفت...رفتم پیشش...
من: مگه مهمون من نبودی؟
همینجوری که میرفت بیرون سمتِ ماشین گفت
محسن: چرا بودم...
من: پس چرا حساب کردی/ چقدر شد؟
محسن اخم شیرینی کرد و گفت
محسن: بیا بریم ببینم... تا وقتی یه مرد با یه زنِ که زن دست تو جیبش نمی کنه...
خندیدم و گفتم
من: خوب من قرار بود بهت شیرینی بدم...
محسن: خوب شما همینکه افتخار همقدم شدن و به بنده دادی خودش یه شیرینیِ بزرگِ...
من: جدی؟
در و برام باز کرد و با دستش راهنماییم کرد داخلِ ماشین...
محسن: جددی...
چه جنتلمن...
نچ نچ خدایا چقدر چرت و پرت به این بیچاره گفتم...
خودشم نشست و گفت
محسن: خوب خورشید خانوم... حالا شیرینیِ اصلیم مونده...
من: چه خبره مگه؟ موفقیت کاری چه ربطی به من داره ؟
محسن: خوب شما قدمت خوب بود واسه زندگیِ من وگرنه بختِ این کار خیلی وقت بود خوابیده بود...
من: خوب چه خوب... به سلامتی...
محسن اومد بین دو صندلی و برگشت عقب .. فکر کنم میخواست چیزی بردارِ در همون حالم گفت
محسن: سلامت باشی...
با یه جعبه کادو ناز برگشت و نشست سر جاش...
محسن: من تو شیرینی دادن بیشتر به نفعِ خودم کار کردم... دیگه باید ببخشی... و اینکه سعی کردم تا حد ممکن سلیقم دخترونه باشه...
جعبه و با تردید گرفتم و گفتم
من: ممنون چی هست؟
محسن: خوب بازش کن...
در جعبه و برداشتم و گذاشتم رو پام و تو جعبه و نگاه کردم...
جعبه پر بود از عروسکایی که شاید اندازشون یک سانتی متر بیشتر نبود...
حس بچه گانم گل کرد و گفتم
من: واااای چقدر اینا توشولویِ... نااااسی چقدر دوسشون دالم...
محسن خنده ای کرد و ماشین و روشن کرد...
محسن: کادوی اصلیت بینشونِ...
دستم و انداختم تو جعبه و از بینش یه چیزِ مستطیلی آوردم بیرون...
با تعجب بهش نگاه کردم...
محسن: دوس داری؟
من: اما این خیلی زیادِ... من نمی تونم قبولش کنم...
محسن: کادو رو پس نمی دن هر چی که باشه... هر کی هم به اندازۀ وسعش کادو می خره پس بگو دوسش داری یا نه؟ اگه دوسش داری که مبارکت باشه اگه نه بریم عوض کنیم... مغازه واسه دوستمِ می تونیم عوض کنیم...
من: واسه اینکه دیگه ناراحت نشه حرفی از قبول نکردن کادو نزدم اما گفتم
من: مررررسی... خوب کادو رو که عوض نمی کنن... تازه همینم خیلی قشنگِ... ممنون فقط کاش یکم ارزونتر بود...من می خواستم برم ازین یازده دو صفرا بخرم...
محسن: گوشی گوشیه فرقی نداره اما این به تو بیشتر میاد... حالا دیگه حرف نباشه...فقط من برات سیم کارتی که خریدمو هنوز شمارش و ندارم... شانسی یکی و برداشتم... گفتم اگه دوست داشتی خودت بهم اس ام اس بدی....
من: جدا؟ مگه میشه ادم به دوستش شمارش و نده؟
محسن: قربونت پس می تونم شمارت و داشته باشم؟
من: حتما...
در داشبورد و باز کرد ..
محسن: اون پکه رو بردار... بی زحمت بعد درم ببند... بعدم سیم کارتت و بنداز و شمارتم لطف کن که صبرم تموم شد...
من: باشه بابا چه عجله ایه؟
محسن: باور کن حالا که خودت راضی هستی شمارت و داشته باشم اگه برام میس نندازی تا شب خوابم نمیبره جونِ خورشید...
من: باشه... حالا فعال هست؟
محسن: آره احتمالا باید فعال باشه...
سیم کارت و از پکش درآوردم و انداختم تو گوشی...
من: لمسییه نه؟
محسن: آره... کلا تاچِ...
من: چه جوری روشنش کنم؟ من تاحالا گوشی نداشتم...
محسن: کنارش یه جا هست که یه کنده کاری روش داره دستت و بزار رو اون روشن میشه...
من: اوهوم... روشن شد... فکر کنم کار باهاش خیلی سخت باشه من تا یاد بگیرم خرابش کردم که...
محسن: فدای سرت یه موفقیت کاریِ دیگه یه گوشیِ دیگه...
من: وای نه تو چه راحت حرف میزنی...
محسن: خوب عملش راحت تر از حرفِ منِ...
سر کوچه نگه داشت...
من: الان شمارم افتاد ؟
محسن: آره...
محسن: نبرمت تا در خونه دیر وقتِ...؟
من : نه زودتر از اون شب رسیدم که... ممنون بابت همه چی... یه شیرینی خواستی ببین چقدر برات تموم شد..
حتما دیگه میری پشت سرتم نگاه نمیکنی...
محسن کمی اومد جلوتر و تا من و که بیرون ماشین بودم بهتر ببینه...
محسن: خودم خواستم... لیاقتت بهتر از ایناست خانم... در ضمن من حالا حالا ها بیخِ ریشتم... حالا بیا برو من ببینم میری تو خونه...
لبخندی زدم و عقب عقب رفتم...
دستی به صورتم زدم و گفتم:
من که ریش ندارم ...
من: در هر صورت ممنون...
من: برای همه چی...امیدوارم همش بدون درخواست و بدون ادعا باشه...
محسن: هست... منم از جنسِ وجود توام... جنسِ وجدانت و آدمیتت...
من: خوشحالم... دوست خوبی هستی... امیدوارم بمونی... یه دوست خوب بمونی...
برگشتم و پر انرژی به راهم ادامه دادم...
محسن: خورشید...
برگشتم و نگاش کردم...
محسن: صبر کن...
ماشین و پارک کرد و پیاده شد...
محسن: دلم راضی نمیشه تنها بری... ببین چراغای کوچتون شکسته... دیشب روشن تر بود...
من: جای نگرانی نیست...
محسن: برو دختر... جلوت و نگاه کن...
رسیدم دم در خونه... محسن از اونور پشت سرم میومد جوری که کسی نمیدیدش...کلیدارو از تو کیفم در اوردم و در و باز کردم... اومدم تو حیاط و دستی برای محسن تکون دادم و رفتم تو خونه...

Signature
     
#12 | Posted: 5 Oct 2013 11:54 | Edited By: paridarya461
قسمت سوم
خورشید مامانم تو نمی خوای چیزی به من بگی؟
من: نه مامان چی باید بگم؟
مامان: یعنی من باور کنم گوشی به این خوشگلی و گرون قیمتی رو نوشینی که برای 600 تومن با تو میاد سرکارخریده؟
باید بیام باهاش حرف بزنم... گناه داره دختر مردم تو خرج بیفته..
خندیدم... خنده ای که بیشتر ترس توش بود...
من: ای بابا مامان ما که ازین شانسا نداریم... اینو دوست پسر نوشین برای نوشین خریده... دست من مونده تا فردا بدمش به صاحبش آخه خودشون نمی تونن همدیگرو ببینن مراقب دارن...
مامان: همون من می گم ما ازین شانسا نداریم...
من: مامان شما چرا انقدر به من شک داری؟
مامان: به تو شک ندارم به جامعه نمیشه اطمینان کرد دخترم...
من: چرا مامان همه آدما که بد نیستن..
مامان: بیشتر آدما بد شدن مطمئن باش اون خوبَش نصیبِ من و تو نمیشه...
من: چرا انقدر نا امید؟ شاید شد.. شاید یه روز یه دونه خوبش نصیب من شد ... اونوقت چی؟
مامان مشکوک نگام کرد و گفت
مامان: تا حالا انقدر امیدوار حرف نزده بودی، خبریه؟
من: ن.. نه... چه خبری قراره که باشه؟ اصلا شب بخیر مامان... من برم بخوابم که حسابی خسته ام...
مامان: خورشید یه مادر فقط روزِ مرگش و نمیدونه...
من: تیکه ننداز مامانی خانوم... من حواسم به خودم هست...
بیا لو رفتم.. نشد یه بار من با مامان حرف بزنم از تو حرفام چیزی در نیاره...
مامان: سر و صدا نکنی... شروین تازه خوابیده...
من: نه...
رفتم بالا سر شروین و یه بوس آروم از لپای نازش کردم...این چند وقتِ شبا که میام خوابِ صبحم که میرم باز خوابِ... دلم برای شیطنتاش تنگ شده...
با کلی فکر رفتم تو رختخوابم...حالا چکار کنم با این گوشی؟ یعنی بدم بهش؟
آره خورشید بده بهش... پس فردا حتما میاد می گه من برات گوشی خریدم توام باید برام یه کار دیگه انجام بدی...
نه اون شاید تیلیاردر نباشه اما اونقدی هست که از من نخواد براش کاری انجام بدم...
دیوانه منظورم چیزِ دیگه بود نه پول و اینجور چیزا... اگه بگه بیا بریم خونه؟ اگه خواستۀ نا به جا داشته باشه...
من: وا خوب گوشیش و بهش میدم دیگه هم اسمش و نمیارم...به همین سادگی؟
یه لحظه فکر کردم... راستی اون کارتون گوشی به من نداد... نکنه دزدی باشه؟
نه بابا خورشید بگیر بمیر... گفت که فردا کارتونش و بهت میده چون جا گذاشته جایی که برات جعبه کادو خریده...
با کلی دلهرۀ الکی خوابم برد... یا شایدم بی مورد نبود... اما فکر کنم حرفای مامان اینجوریم کرد...
*****
از خواب بیدار شدم و اولین کاری که کردم یه نگاه به گوشیم انداختم...با هزار زوری رفتم تو اس ام اسا سه تا اس ام اس داشتم...
محسن : شب بخیر ... خوب بخوابی...
محسن: سلام صبح بخیر... امیدوارم روز خوبی پیشِ رو داشته باشی...
محسن: من سر کوچه منتظرتم ... بیا میرسونمت...
به ساعت نگاه کردم... اوه اوه... بازم دیرم شد که...گوشی و گذاشتم رو کمد و رفتم دستشویی...
خدایا چرا من جدیدا خواب می مونم ؟خدا کنه محسن تا حالا رفته باشه با این قیافه خوابالو زشته من و ببینه...
اما دریغ از کمی شانس چون سر خیابون ماشینش و دیدم خودشم که خوابش برده بود... بیشاااره...
تقه ای به شیشه زدم تا خودش و جمع و جور کنه و بعد در و باز کردم و نشستم...
محسن با صدای خوابالود گفت:
محسن: ا اومدی دختر؟ تو چقدر تنبلی... کلی منتظرت شدم...
من: ببخشید خواب موندم /
...
من: امیدوارم یه چیز بهت می گم ناراحت نشی...
محسن: چیزی شده؟ بگو...
من: من نمی تونم گوشیت و قبول کنم... راستش مامان بهم شک کرد منم گفتم گوشی خودم نیست...سیم کارتت و به عنوان هدیه قبول می کنم...اما گوشیت نه...
محسن: خوب به مامان بگو برات هدیه خریدن...
من: اخه باورش براش سختِ منم دوستی ندارم که بتونه همچین هدیه ای بخره...
محسن: امکانش نیست منو به مامان معرفی کنی؟
من: نهههه... تو فرهنگِ ما همچین چیزی جا نیفتاده...
محسن: پس سنتی هستین... خوبه... همون بهتر که جا نیفته... من که دخترم و شهید می کنم اگه با جنس مخالف دوست شه...
من: آقای خودخواه پس چرا خودت دختر مردم و از راه به در کردی؟ پس فردا یکی هم چشمش می مونه رو دخترِ تو مطمئن باش...
خورشید من آدم یبسی نیستم اما اگه اون شخص قصد و نیتش بد نباشه که من حرفی ندارم... الان نمیشه درست به ادما اطمینان کرد... جوری که یه ادم خوب بینِ اینهمه میبینی باید رو هوا بزنیش... چه برسه به اون موقع...
من: ایشاالله خدا اگه بهت دختر داد خودشم هواش و داره... بیا محسن این گوشیت... سیمش و در آوردم...
محسن: پس برات دردسر میشه... باشه من نگهش میدارم تا یه روز که بتونی راحت ازش استفاده کنی...
من: ممنون می خوای هدیه بده به کسی دیگه...
محسن: گفته بودم تک پرم خانوم تا شما هستی کسی دیگه ای وجود نداره...
من: اما من دوست دخترت نیستم که دوست همینجوریتم... می تونی با یکی دوست شی...
محسن: چقدر تو بیخیالی... بی رگ... یکم تعصب داشته باش خوشحال شم حداقل...
من: من روشنفکرم آخه...
جلوی در مهد داشتم پیاده میشدم که گفت
محسن: یه سفر کاری دارم به ارومیه چندروز نیستم... اما سعی می کنم زودتر بیام... مراقب خودت باش چیزی نمیخوای؟
من: نه ... شما هم مراقب باش...
محسن: برات یه گوشی ارزون قیمت بخرم؟ اینجوری راحت باهات در تماسم...
من: نه برو من خودم میخرم...
محسن: پس منتظر اس ام استم...
و بعد تک بوقی زد و رفت...
این پسر چرا انقدر به وجود من اصرار داره؟مگه آدم دو هفته ای عاشق میشه؟عشق در نگاه اول...
آررره خورشید خانوم بشین آمادست برات... هه به همین خیال باشه...
بسم اللهی گفتم و رفتم تو مهد... امیدوارم بتونم این دامونِ خیر ندیده و آدم کنم حالا ببین اگه آخر به این نتیجه نرسیدیم اون مارو آدم می کنه....
سعی داشتم خیلی آروم حرف بزنم چون ممکن بود این پسر از هر جایی بیاد بیرون و بفهمیم که ای دل غافل همه حرفامون و شنیده...
وای نوشین تروخدا مسخره بازی در نیار فهمیدی چی گفتم؟ ما قراره یه کار کنیم دیگه لجباز نباشه... غرور بیش از حدش و از بین ببریم نه یه کار کنیم بچه از زندگی سیر شه... آخه کتک زدن کی جواب داده که الان ما بخواییم امتحان کنیم؟
نوشین با صدای آرومی گفت
نوشین: به جون خودم خورشید فکر نکنی دروغ می گم از مریم بپرس... من بچگیم به غیر از کتک باهیچی آدم نمیشدم... یعنی کافی بود مامانم یه دور لپم و تو دستاش بپیچونه یا یدونه با دمپایی بزنه تو کمرم همچین آدم میشدم که نگو... یعنی حداقل تا 5 دقیقه همه آرامش داشتن...
یه نگاه عاقل اندر سفیه بهش انداختم و گفتم اونوقت حداکثرش چقدر بود؟
نوشین: 5 دقیقه و 1 صدم و ثانیه...
با چهره ای که کلی التماس توش داشت گفتم
من: نوشین جانِ مادرت بیخیال شو بیا یه کار کنیم تا جلوگیری شه از رشد بچه هایی مثل تو...
نوشین با حالتِ حق به جانبی گفت:
مگه من چمِ؟
من: هیچی بابا یعنی می گم منگل نشن ملت دیگه... همین...
نوشین: برو گمشو... بای...
من: کجااااا..؟.
نوشین: بای یعنی اینکه قهرم... الانم میرم این سپنتارو ببرم دستشویی آخه یکی نیست بگه نترکی بچه چقدر تو میخوری که کل عمرت اون تویی...
من: انقدر غر نزن مریم کو؟
نوشین: رفتِ این پسرۀ دیوونه و پیدا کنه تو حیاتِ...
من: اکی برو...
*****
نه بابا اون فقط داره افکار خودش و با جدیت و قاطعانه به ما تحمیل می کنه...کافیه کمی باهاش نرم برخورد کنی و بهش بفهمونی که فقط خودش نیست...
باید به اطرافیان و نظراشون احترام گذاشت...لحنِ صحبتِ ما باهاش همینطور احترامی که می زاریم باعث میشه مراقب رفتارش با ما باشه و اینکه یه الگو میشیم براش و سعی می کنه احترام همه رو داشته باشه...
نوشین: اینهمه برنامه چیدی حرف زدی .. اون که زیاد با ما قاطی نمیشه اخه...
من: ببین وقتی ببینه ماها که بزرگیم راحت با بچه ها بازی می کنیم و می گیم و می خندیم خودش کم کم جذب میشه سمتِ ما...اصلا حتما نباید اون بیاد اینوری که... وقتی می بینی یکی بر قرار کردنِ رابطه براش سختِ خودت دست به کار شو...
وقتی چند بار صداش کنی صد در صد دفعه های بعدی خودش میاد... چون می دونه تو جمعِ ما پذیرفته شده... شاید اصلا ترد شدن از طرف مامانش باعث شده ترس تو وجودش باشه که نکنه ما تو جمعامون نپذیریمش....
نوشین متفکر سری تکون داد و گفت
نوشین: مریم به این بگو از مِنبَر بیاد پایین که بریم تو کار این پسرِ...
من: برو فقط امیدوارم گند نزنی...
نوشین: خیالت راحت تو اگه با دو تا مطلب خوندن روانپزشک شدی من یه عمرِ اینکاره هستم...
من: فقط حرفای یه مشاورِ اینترنتی و خوندم... در ضمن ادعایی هم ندارم...
نوشین: باشه بابا... مریم سپنتا داره میاد اینور نوبتِ تواِ راهنماییش کنی دستشویی...!!! خدافس بچه ها...
مریم: خدا بخیر بگذرونه آخرین باری که نوشین قصد کرد به بَشر کمک کنه باعث شد بنّای خونشون از نردبون بیفته پاییین...
من: ایشاالله چیزی نمیشه حواسم بهش هست...
*****
من: شما دو تا چه کار می کنید؟
نوشین : هیچی بابا دوساعتِ کنارِ این مجسمه ابول قُد قُد نشستم ببینم به چی از پنجره زل زده بیخیالم نمیشه... اما دریغ از کمی فهمیدن...
به دامون نگاه کردم...
من: بلند شو نوشین برو به کاراری دیگه برس اینجوری اینکاره بودی دیگه؟
نوشین آروم گفت
نوشین: آره به جان خودم اینکه همیشه یه جا ساکت می نشست الان دو ساعتِ انقدر باهاش حرف زدم هر پنج دقیقه نچی می گه و جاش و عوض می کنه... این خودش یه نشونست خورشید تو این چیزارو نمی فهمی...
من: باشه برو ببین بچه ها دیگه چه کار دارن... تو پالتشون براشون گواش بریز میخواستن نقاشی بکشن ... ببین می تونی کار با مسواک و یادشون بدی...
نوشین: به من چه این با خودتِ...
من: محضِ اطلاعت کار با کَنَف و مریم یاد داد منم با گلبرگ ... دیگه نوبتِ تواِ..هر چی زدی سر خودت زدی...
نوشین فحشی داد و رفت...
نشستم رو شوفاژ... جوری که روبه روی دامون که به بیرون زل زده بود قرار گرفتم...

Signature
     
#13 | Posted: 5 Oct 2013 12:18 | Edited By: paridarya461
من: به چی فکر می کنی؟
دامون: سکوت...
من: طبیعیتِ قشنگیِ نه... ؟
دامون سکوت...
من: نگاه کردن به درختا و باغچه و گل بهم آرامش میده... حس لطیف و قشنگی داره...
دامون: آره مخصوصا اگه کسی مزاحمت نشه و بتونی ازین طبیعتی که می گی آرامش بگیری...
اوه یعنی می خواست بگه من مزاحمم؟ ممنون واقعا...
من: میای بریم قدم بزنیم؟
دامون نگاهی بهم انداخت و دوباره به بیرون خیره شد...
دامون: تو که دو تا دوست داری با اونا برو...
من: آره خوب اینجا من دوست زیاد دارم... همه بچه های اینجا با من دوستن اما گفتم با تو برم...
دامون: تو آدم بزرگی نباید با بچه ها دوست باشی چطور همه دوستتن؟
من: خوب وقتی باهاشون بهم خوش میگذره وقتی بهم محبت دارن.. وقتی همه چیمون با همِ میشن دوستم دیگه... دوست بودن و تقسیمِ محبت که سن و سال نمیشناسه...
یکم به من خیره شد و گفت
دامون: اما هیچکدوم دوستِ من نیستن...
من: چرا حتما خودت نخواستی که باشن...
دامون: نمی دونم...
من: خوب نمی خوای دوستشون باشی؟ من راه زیاد بلدما... نمی خوای بهت بگم کارای خوب کدومِ و بچه ها از کدوم رفتارا بدشون میاد؟
دامون از رو میز پرید پایین و گفت
دامون: نه... نمی خوام...
لبخندی زدم و به راه رفتنش نگاه کردم...
من: فکر نمی کردم برای شروع انقدر پیشرفت کنم... نشون دادی که خیلی دلت میخواد از ما باشی...
این غرور لعنتی با ادما که چه ها نمی کنه
از در مهد اومدم بیرون می خواستم اول برم یه گوشی برای خودم بخرم بعد برم خونه.....
ا چه عجب یه بار باباش اومد دنبالش...
لبخندی زدم...
با عمه ش حرف زده بودم توجه بیشتر باباش خیلی تاثیر میزاره رو رفتارش و اخلاقش... اما بی توجهی باعث میشه که فکر کنه وجود نداره و بودنش مهم نیست به خصوص حالا که فقط یکی از اولیاش تو زندگیش نقش داره... باید جوری باهاش رفتار شه که لوس بار نیاد
اما تا یه حدی توجه بیشتری نسبت به بچه هایی که بچۀ طلاق نیستن می خواد چون بیشترش یعنی دردسر...
از جلوی ماشینشون رد شدم... دو تا بوق برام زد و بعد اومد جلوتر کنارم ایستاد...
دامیار: خورشید بیا ما میرسونیمت...
بیا اینم از پدر... از پسرِ تخسش یاد گرفته دیگه...
ازون روز با اینکه چند بار دیدمش هیچوقت قضیۀ اونروز و که برام ساندویچ خرید و منو با اون وضع دید به روم نیاورده... تا امروز که اسمم و صدا کرد... پس یعنی منو کاملا شناخته و به یاد آورده... شایدم پسرش گفته بهش...
برگشتم سمتش و خیلی جدی گفتم
من: سلام آقای تابان نجفی هستم... ممنون مچکر خودم میرم...
دامیار یه ابروش و انداخت بالا و گفت
دامیار: بفرمایید میرسونمتون دامون خواسته... روش و زمین نندازید...
دامون: بشین خورشید چرا ناز می کنی...؟
با تعجب بهش نگاه کردم... این پسر چقدر روش زیادِ...
دامیار: دااامون... تنبیه که یادتِ...
دامون: خوب بابا دروغ که نمی گم...
من: اما من تعارف نمی کنم آقای تابان سر راه خرید دارم... با اجازه و خداحافظ...
دامیار: باشه هر جور راحتین.. اما خوشحال میشدم با ما بیایین
و بعد گازش و گرفت و رفت... اما تقریبا سر خیابون ترمز کرد و دنده عقب گرفت و دوباره کنار پای من ایستاد...
دامیار: ببخشید خانم نجفی با ما بیایین دامون می گه شما گفتین که دوستش هستین و امروز می خواد با دوستش بره بیرون...
یه نگاه به دامون انداختم... انگار منتظر بود من دوست بودنمون و رد کنم یا انکار...لبخندی بهش زدم و همونجور که نگاش می کردم گفتم
من: نه دیگه وقتی پای دوستی میاد وسط کاریش نمیشه کرد...
دامون لبخندی زد و گفت:
دیدی بابا..؟. یادتِ گفتی کسی با من دوست نمیشه...؟ اما خورشید شد
نشستم تو ماشین و دامیار ازم تشکر کرد...
تشکری که خودم معنیش و می فهمیدم و خودش...
دقیقا یادمِ سه یا چهار روز بعد از روزی که با دامون کنار پنجره حرف زدیم دامون کم کم متمایل شد سمتِ من و بعدم با هم پیمانِ دوستی بستیم... چقدرم اونروز شیرین بود... مخصوصا واسه دامون...
از اون وقت تاحالا سعی دارم رو دامون کارای بیشتری انجام بدم که بتونه با بچه های مهد بگه بخنده و تعریف کنه... که پذیرای زندگیش باشه و باهاش کنار بیاد.... اما هنوز نشده...
دامیار: کجا میخوایید برید؟
من: من می خواستم برم دانشکده
دامیار: خریدتون چی هست؟
من: شنیدم یه مغازه هست که گوشیای دست دوم و به قیمتِ خوب میفروشه...
دامیار: میخوایید گوشی بخرید؟
من: بله...
دامیار: تا چه قیمت؟
من: بیشتر از 150 تومن نشه...
سری تکون داد و گفت
دامیار: گوشیم و 400 خریدم اما چون یکبار آب ریخته روش و قابش عوض شده 90 تومن بیشتر نمی خرنش... اگه میخوای شما برش دار... زورم میاد بدمش دستِ این مفت خورا
من: می تونم ببینمش... مارکش چی هست؟ خوب به منم که همون قیمت میخوایید بفروشید...
دامیار: ان 97... مینیشه... حداقل شما آشنا هستید و دوستِ پسرم... مگه نه دامون؟
دامون به من نگاه کرد و با سر و چشم حرف باباش و تایید کرد...
من: دیگه مشکلی نداره؟
دامیار: نه هیچ مشکلی خیالتون راحت... یه قابش عوض شه خیلی خوب میشه... البته جا شارژیشم خرابِ...
من: باشه پس مرسی...) نگاه کنا گوشیِ آشغاش و داد به من... اما اشکال نداره خوب یکم براش خرج می کنم دیگه(
گوشی و برگردوندم به خودش که سیم کارت و در بیاره و نود تومن پول از کیفم در آوردم و گرفتم سمتش...
دامیار: چه کاریه؟ این گوشی هدیۀ من به شما...
تو دلم گفتم خدایا قربونِ بزرگیت نه به اینکه گوشی نصیبمون نمی کنی نه به اینکه دو تا دو تا میندازی تو دامنمون....
اما به دامیار گفتم
من: ای وای نه... ممنونم...
دامیار: من تعارف نمی کنم...
من: منم تعارف نمی کنم... جدی اگه پولش و نگیرید میرم از بیرون می خرم...
دامیار: باشه باشه... بدید دامون بزار تو داشبورد ... ممنون... کارتونش و میفرستم یا خواهرم که صبحا دامون و میاره بهتون بده یا خودم فردا عصر میرسونم به دستتون....
من: خواهش می کنم ممنون از شما... باشه عجله ای نیست...
دامون : بابا حالا که خورشید هست بریم بیرون یه گشتی بزنیم...
دامیار :کجا بریم؟
دامون: نمی دونم هر جا...
دامیار از آینه به من نگاه کرد و نظر خواست...
من: نمی دونم... من باید زود خونه باشم...
دامیار: بریم شهر بازی؟
دامون در حالی که می خواست تظاهر کنه خیلی ذوق نکرده گفت فرقی نمیکنه...
من: من نمی تونم بیام خیلی دیر میشه...
دامیار چیزی نگفت و دامون بق کرده به بیرون نگاه کرد...
دلم نیومد دامون ناراحت بشه و بغض کنه... دروغ چرا دوسش داشتم... شاید همین تخس بودنش باعث شده بود بهش علاقه مند بشم...
در هر صورت دامون به خاطر مادرش و تربیت غلطی که پیش گرفته بود اینجوری شده وگرنه می تونست یکی باشه مثل داداشِ من...
گفتم شروین... الهی فداش شم... خیلی وقتِ درست و حسابی ندیدمش...
من: اگه میشه بریم دنبال داداشِ من اونم ببریم اینجوری بهتره... مامانمم ناراحت نمیشه...
دامیار سری تکون داد و گفت:
فکر خوبیه...
و دامون هم ضبط و روشن کرد و با آهنگ آرمین نصرتی همخونی کرد...
نگاه کن تروخدا کلِ اهنگم حفظِ اونوقت من یه خطشم با کلی غلط می خونم
با ذوق به شروین و دامون که کلی با هم جور شده بودن و تو هلی کوپتر که بالا و پایین میشد جیغ میزدن نگاه کردم...
دامیار از پشت در گوشم گفت
دامیار: شروین اولین شخصیِ که تونست انقدر راحت با دامونِ من ارتباط برقرار کنه...
برگشتم سمتش و کمی فاصله گرفتم...
به زودی دامونم مثل شروین زود جوش و اجتماعی میشه...
دامیار: امیدوارم...
بچه ها اومدن پایین و با ذوق دوییدن سمتِ ما...
من: خوب بود؟
جفتشون با ذوق گفتن : آره خیلی...
اما دیگه خسته شده بودن و نمی خواستن چیزی سوار شن...
دامیار :بیایید ما هم یه چیز سوار شیم...
من: نه بعدا کی مواظب بچه ها باشه...؟
دامیار: خوب بچه ها می مونن همینجا دیگه...
من: نه بیایید بریم... خیلی دیر شده مامانم خونه تنهاست...هنوز شام نخوردن این وروجکا...
شروین: آبجی من که خیلی گشنمه...
دامون: آره منم...
خندیدم و گفتم باشه خوب سیب زمینی می خریم تو راه بخورید...
دامون: نه من جوجه می خوام...
اما شروین حرفی نزد و به من نگاه کرد... دستی به سرش کشیدم و گفتم
من: توام جوجه می خوری جیگرِ اجی؟
شروین با تردید گفت: نه اجی...
من: من تا به تو جوجه ندم راحت نمیشینم...
دامیار: پس بیایید زودتر بریم... بیا دامون شروین باید زود بره خونه...
*****
دستم و بردم که بکشم رو دستای دامون اخه داشت گربه شوری می کرد که دامیارم همزمان دستش و آورد که دستای پسرشو بشوره...
دستامون خورد به هم و ناخواسته کمی دستش کشیده شد رو دستم...
زود دستم و کشیدم و برگشتم سمتِ شروین... اما نگاه خیرۀ دامیار و رو خودم حس می کردم...
سر شام حس خیلی خوبی نداشتم... چون دامیار همش زوم میشد رو من و بیخیالم نمیشد...واسه همین نتونستم بفهمم دارم چی می خورم...
ای بابا آخه مگه مردَم انقدر بی جنبه میشه؟ خوب دستمون خورد بهم دیگه... از قصد که نبوده...
حالا شایدم من خودم معذب شدم فکر می کنم دامیار رفتاراش غیر طبیعی شد...
نمی دونم...
*****

Signature
     
#14 | Posted: 6 Oct 2013 15:18 | Edited By: paridarya461
من: ممنون خیلی خوش گذشت...
شروین: بله عمو دستتون درد نکنه...
خدافظ دامون...
دامون : مرسی خورشید که اومدی...
خدافظ شروین...
دامیار دستی تکون داد و بعدم راه افتاد...
رفتیم تو کوچه... نزدیکای خونه سرم و کمی کج کردم سمت کولم تا کلیدم و در بیارم که یه پراید که توش دو تا مرد بودن و داشتن منو نگاه می کردن...
از نگاهشون ترسیدم... انگار باید می ترسیدم...
نمی دونم هر حس بدی که بود و از خودم دور کردم و دست شروین و محکم تر گرفتم و قدمام و تند تر کردم...
وقتی داشتم کلید و تو قفل می چرخوندم متوجه شدم در ماشین باز و بسته شد و بعد ماشین روشن شد...
ترسم دو برابر شد نمی دونم چرا حس میکردم قراره یکی از ما ربوده شیم و ماشین و هم آماده کردن که زود فرار کنن...اما همش یه حس بود که شاید ترسی که به خودم تزریق کرده بودم و همینطور سکوت و تاریکیِ کوچه بهش دامن میزد...
زود در و باز کردم و رفتیم تو... در حیاطم از ترسم قفل کردم ...
شاید ترسم بیخود بود اما فکر اینکه 7 صبح چه جوری برم سرکار باعث میشد مو به تنم سیخ شه....
مامان خواب بود برای همین بدون سر وصدا رفتیم تو اتاق...
من: شروین از فردا تنها بیرون نرو... حتی اگه مامان وسیله خواست باشه...
شروین: حوصلم سر میره آخه آبجی...
من: اگه دوست داری زیاد ببرمت شهر بازی به حرفم گوش کن... اگه نه که هیچی... شب بخیر...
شروین: باشه ابجی نمی رم...
من: آفرین... یادت باشه به هیچ عنوان با غریبه ها حرف نزنی حتی اگه بهت گفتن بی تربیتی....
شروین: باشه... شبت بخیر...
شروین خوابید اما من از ترس خوابم نمیبرد... با کوچکترین صدا فکر می کردم اونا هستن که اومدن تو خونه...
خورشید اینهمه خانواده دارن تو این کوچه زندگی می کنن شاید با کسی دیگه کار داشتن یا مهمون کسی بودن... نترس به قول بابات بالاتر از سیاهی که رنگی نیست نهایتش مرگِ دیگه...
می ترسم اول به سیاهی کشیده شم و بعد توش غرق شم...
اونا تا منو دیدن شروع کردن به حرف زدن... از نگاهشون میشد فهمید که با من کار داشتن...بلند شدم و به قاب عکس بابا که رو طاقچه بود خیره شدم...
کاش بودی بابا... کاش بودی از فردا من و میبردی و میاوردی... کاش بودی که با هم میرفتیم ببینیم اینا کین تو کوچمون... کاش بودی که دستای سردم تو دستای زحمتکشت گرم شه...
کاش بودی تا وقتی اسم تکیه گاه اومد دلم نلرزه... نترسم از اینکه تکیه گاه من پرپر شد... کاش بودی تا الان به امید بودنت راحت سرم و رو بالشت میزاشتم...
بابای قشنگم جات خیلی خالیه... جات اینجا بینِ ثمره های عشقِ تو و مامان خیلی خالیه... بابای مهربونم دلم برای بوسه هایی که رو پیشونیم میشوندی خیلی تنگ شده
نشد زودتر گوشی بخرم دیگه...
تو چقدر دیر کردی... چرا هنوز نیومدی؟ گفتی 3 روزه الان نزدیک به دو هفته ست که رفتی...
چند دقیقه بعد وقتی داشتم از اتوبوس پیاده میشدم جواب اس ام اس از محسن برام اومد
محسن: منم یه مشکلی برام پیش اومد سفرم بیشتر طول کشید اما احتمالا تا آخر هفته میام...
من: باشه... حسابی خوش بگذره مزاحمت نمیشم خدافظ...
محسن: مراحمی خانومی... مراقب خودت باش... جات حسابی خالیه... خدافظ...
گوشی و سایلنت کردم و وارد مهد شدم دوست نداشتم این نوشین آتو داشته باشه که دیگه ولم نمی کرد...
با کلی ذوق وارد مهد شدم از امروز برنامۀ جدید داشتم...
*****
نوشین: ببین خورشید از روز اولی که اومدی به مریم گفتم آدم حسابت نکنیم پررو می شی منتها این یابو علفی گوش نداد د اخه احمق من تا به این وروجکا یاد بدم کَت میشه سگ که دهنم سرویسِ چینی شده...
من: کدوم بیچاره ای به تو زبان یاد داد؟ د اخه کم عقل کت میشه گربه...
نوشین: حالا همون... تروخدا دردسر جدید درست نکن... مولایی هم که قربونش برم منتظرِ حرف از دهنِ تو در بیاد تو هوا می زنش...
من: خوب همه ایده ها برای بهتر شدنِ مهدِ...تازه میخوام بگم جدا از قسمتِ سالنِ 1 که وسیله بازی برای بچه ها گذاشتن، یه قسمت از باغ به این بزرگی و پارک کنن والا... بی استفاده مونده... تازی می تونه ورودی بخوره واسه اونایی که اینجا عضو نیستن و راحت بیان بازی کنن هم ممکنه رو حقوق ماها تاثیر بزاره هم درامد بیشتر میشه..... آها راستی یه نفرم بیارن برای نقاشی رو صورتِ بچه ها...
نوشین: یعنی تو یکی برو بمیر با این ایده هات... فعلا بیا بریم همین زبان و یاد بدیم تا ببینم به کجا میرسیم...
مریم: خورشید بزار این سه ساله ها شعر بخونن یکم بخندیم بعد بریم سراغ زبان...
من: گناه دارن بابا مگه دلقکن؟
نوشین: خورشید جان تو فعلا این سپنتارو که مثل چی داره میاد سمتِ ما رو راهنمایی کن به سمتِ مکان اول و آخری که ایشون توش یافت میشه تا بقیش!!!
من: وااای نه... بچه ها باید حتما با مامانش حرف بزنیم... درستِ ما کاری براش انجام نمیدیم اما خیلی زور داره هر دقیقه بریم پشت در دستشویی وایسیم چون آقا می ترسه...
*****
بچه ها ساکت باشین...
دامون جان قربونت برم بشین... مهتا می خواد برامون شعر بخونه بعدم که امروز میخوام بهتون یه زبون دیگه یاد بدم...
یعنی بتونید همه چیزایی که می گید و به زبون یه کشور دیگه هم بگید...
زبان انگلیسی...
Oh honey, can you speak English?
نازنین یکی از بچه ها مهد بود که 6 ساله بود و دختر فوق العاده مؤدبی بود...
نوشین پقی زد زیر خنده و گفت:
نوشین: خورشید بتمرگیم سر جامون که این هممون و درس میده...
من: خوب چه اشکال داره... اگه بتونه به همسن و سالاش یاد بده که خیلی خوبه...
و بعد رو به مهتا گفتم
من: مهتا جان بیا شعرت و بخون عزیزم...
مهتا: نه یادم رفت بعدا می خونم...
مریم: بیا اینم برای ما کلاس میاد...
من: باشه پس بشینید که کلاس زبانمون و شروع کنم...
نوشین: خورشید نمی خواد الفبا بهشون یاد بدیا... همینکه یاد بگیرن کت چی میشه و بتونی لهجه و درست بهشون بفهمونی خودش کلیِ...
من: اره میدونم فقط بهشون معنی و تلفظش و یاد میدم... ذهنشونم روشنِ زود یاد می گیرن...
اومدم اولین کلمه و شروع کنم که خانوم مولایی در و باز کرد و پشت سرش دو تا پسر دخترِ خیلی ناز با خانوم و یه آقا وارد شدن...
چه خانم و آقای خوشگل و خوش تیپی هم بودن...
مولایی: بچه ها یه دقیقه میایین...؟
سه تایی رفتیم سمتِ خانوم مولایی و با اوناهم سلام و الیک کردیم...
خانوم مولایی: آقا و خانوم ارجمند از امروز بچه هاشون و میسپرن به مهد و اصرار داشتن که بچه هاشون به غیر از خودشون به کسی تحویل داده نشه خواستم ببینیدشون و به خاطر داشته باشین...
زن: بله ممنونتون میشم حواستون باشه... ممکنِ یه خانومی بیان و آدرس و نشونیِ مارو بدن به هیچ عنوان تحویلشون ندین و فوری با ما تماس بگیرین... اگه اسم درستشم معرفی کنه مرساست...!!
و بعد رو به شوهرش گفت
زن: وای آرشام ساک خوراکیشون و جا گذاشتم...
آرشام: الان میارمش عزیزم...
نوشین آروم در گوشم گفت:
خدا بخیر کنه مگه چقدر می خورن که براشون ساک اورده...
زن: من ساناز هستم خانوما... اینم پسرم آروین و دخترم آرا دو قلو هستن و 5 ساله...
خوراکیِ یک هفتشون و اماده کردم چون به خیلی چیزا حساسن گفتم اگه یه وقت بچه ها خوراکی داشتن و اینا هم دلشون خواست از تغذیۀ خودشون بهشون بدین... به غذای مونده حساسن هر روز وقتِ ناهار خانم کیقبادی براشون غذا میاره قاشق و چنگالشونم تو ساکِ...
ممنونم... و اگه مشکلی داشتین حتما با من یا همسرم تماس بگیرین و بعد 2 تا کارت داد به مریم...
نوشین: حتما خیالتون راحت باشه...
آرشام اومد و ساک و سپرد به ما و بعد از اینکه دو تایی بچه هاشون و بوسیدن خواستن برن که آرا گفت:
آرا: بابا من اینجا نمی مونم می خوام با تو بیام...
ساناز آروم گفت:
وای آرشام الان دیگه چه جوری میخوای ازش جدا شی هزار بار گفتم انقدر وابستۀ خودت نکن ...
آرشام: ناراحتی نداره عزیزم...
رو زانو نشست و گفت:
آرشام: بابا قربونِ دخترِ نازش... برم برات کار کنم که بتونم عروسک بخرم دیگه... توام برو با دوستای جدیدت و خاله ها بازی کن بابا غروب میاد دنبالت....
آرا کمی چشمای درشتش و به ما دوخت و گفت:
فقط اون و دوست دارم و بعد به من اشاره کرد...
لبخندی زدم و گفتم منم دوستت دارم عزیزم با بابا خدافظی کن که بریم بازی...
آرا زود اومد کنارم ایستاد و آرشام و سانازم بعد از خدافظی با ما رفتن...
مولایی: بچه ها هم یه جورایی با مادرِ ارجمند آشنا هستم هم اینکه پول زیادی دادن برای مراقبت بیشتر از بچه هاشون پس مواظب باشید...
همینکه مولایی رفت نوشین رو به آرا گفت:
نوشین: حالا دیگه ازین اوران گوتان خوشت میاد؟ آرههه؟
نوشین: نگاه کن تروخدا مارمولک من چیم ازین کمتره ؟ ها؟ اونجوری به من زل نزن چشم سفید...
اما آرا عین خیالش نبود و زل زده بود به نوشین...
مریم: اینو بیخی... می گم پسرِ چقدر خوش هیکل بود... دخترِ هم خیلی متشخص بود...
نوشین: بیا برو سرکارت مریم دخترِ حسابی میخشو کوبیده دیدی مردِ اصلا نگامون نکرد...
من: خاک تو سرتون دو تا بچشون پیشِ ما وایسادنا
تو صميمي تر از آني که دلم مي پنداشت /
دل تو با همه ي آيينه ها نسبت داشت /
تو همان ساده دل سبز نجيبي که خدا /
در ميان دل پاکت صدف آيينه کاشت...!!!
چند دقیقه بعد یه اس ام اس دیگه اومد...
محسن: اس ام اس قبلی و خوندی؟ وقتی اینو دیدمش نا خودآگاه ذهنم اومد سمتِ تو و اون چشمای قشنگت یادآورم شد... واقعا که به شخصیت ساده و صادقت می خورد...!!!!
نمی دونم تا حالا کسی اینجوری ازتون تعریف کرده یا نه اما حس ادمی و داشتم که یه نسیم خنک تو یه بیابونِ گرم بهش خورده و یهو یه چشمه واقعی دیده نه سراب یا شاید به قول امروزیا انگار که به خر تی تاب دادن...!
غزل غزل به ياد تو /
قدم قدم به پاي تو /
ستاره هاي آسمون /
يکي يکي فداي تو...!!!!
یه اس دیگه ...یه خر کیف شدن و به وجد اومدنِ دیگه....

Signature
     
#15 | Posted: 6 Oct 2013 15:54 | Edited By: paridarya461
خیلی ستم بود جوابش و ندم...
اما من مثل محسن اس ام اسای به این قشنگی نداشتم این نوشینم که همش اس ام اسای سرکاری می فرستاد...
فوری به نوشین اس دادم و اس ام اس های محسن و براش سند کردم...

من: نوشین جان قربونِ دستت، میشه یه اس ام اس در حد اینا برام سند کنی؟ می خوام واسه محسن بفرستم قربونت خانومی فقط زودتر...
چند دقیقه بعد اس اومد...
نوشین: سلام... قربونم بشی خورشید جون چرا نشه...
ببین همین اس منو بفرست واسه محسن...
:دوستت دارم یه عالمه اندازۀ یه قابلمه
ر..دم به اون قیافت خاک تو سرت کثافت...!!!
...
تا چند ثانیه تو شُک بودم یعنی چی این؟ اما زود واسش نوشتم...
من: خیلی بی تربیتی نوشین دیگه باهات قهرم...
جواب داد:
نوشین: اوه مرسی عزیزم... جدا؟ باشه کار نداری خدافظ...
بیا اینم از دوستای ما... آدم نیستن که...
فوری واسه محسن اس زدم...
من: من که ازین اس ام اسای قشنگ ندارم برات بفرستم... ممنون خیلی زیبا بودن...
محسن: منم کسی و ندارم ازین اس ام اسای قشنگ بهم بده یه کتاب دارم از رو اون واست نوشتم...!!
خدای من ! یعنی انقدر بی کارِ بشینِ برای من اس ام اس پیدا کنه و بنویسه...؟
من: مرسی دوستی ام... خیلی خوبی...
محسن: نه به خوبیِ تو عروسک...! میشه فردا برنامه بچینی ببینمت؟ من فردا صبح میرسم...!
من: اما فردا جمعه ست دوستی ... بزار پس فردا ببینمت...
محسن: نه نمیشه بیا دیگه... منم بیکارم... دلمم که برات تنگ شده...!
اوفف این چرا آخرِ همۀ اس ام اساش علامت تعجب میزاره ؟ یعنی چی؟ خوب من بدم میاد... ای بااابا...
من: باید ببینم مامان اجازه میده یا نه اگه قبول کرد میام... اما فقط برای یک ساعت...
محسن: تو بگو 5 دقیقه ... خودش کلی ارزش داره عزیزم...!!
من: ممنون پس فعلا ...
گوشی رو گذاشتم رو طاقچه...برم یکم به مامان تو کارا کمک کنم از الان بهش نمی گم همون فردا اول باید برم یه دوش بگیرم زشتِ اینجوری برم پیشش... بعد میام از مامان اجازه میگیرم...چون اگه ببینه دارم برای بیرون میرم حموم و حساسیت به خرج میدم شک می کنه...
*****
کاسه رو گذاشتم رو سرش و شروع کردم به قیچی زدن...
من: آخه مَنگول خان می دونی چقدر بد میشه اینجوری چرا نمیری آرایشگاه؟
شروین: آرایشگاه وقتی میرم پوستم میسوزه اجی...
من: مرد مگه انقدر بچه ننه میشه آخه.... حالا وول نخور بزار تیغش بزنم... خوب منم دارم همون کارِ آرایشگاه و می کنم دیگه...
شروین: تو بهتری آجی...
شروین: راستی آجی یه دوست خوب پیدا کردم... پسرِ خیلی خوبیه... مامانم دوسش داره تازه با مادربزرگشم دوست شده...
من: مگه نگفتم بیرون نرو؟
شروین: نه آجی با مادر بزرگش اومده بود خونمون... به مامان پارچه داده مامان براش چادر بدوزه... منم تو خونه باهاش بازی کردم...
من: خوب به سلامتی اما حق نداری کوچه بریا...
شروین: نه آخه اونم به من گفت یا بیاد خونمون یا من برم خونه مادربزرگش با هم بازی کنیم ... مامان باباش اجازه نمیدن کوچه بیاد...
من: حالا کجا هستن؟
شروین: همین 4 تا خونه پایینتر...
من: چند سالِ تو این محلیم من نمی دونم به جز مریم خانم و چند نفر دیگه چرا بقیه و نمی شناسم...
من: پاشو تموم شد... بشورمت؟
شروین با اخمی شیرین گفت:
شروین: نه آبجی من دیگه مرد شدم...
من: مرت بودی شرینیِ آجی... پس حداقل بزار دستم و بشورم...
شروین که از حرفِ من کلی ذوق کرده بود آب و برام باز کرد و رو دستم یکم شامپو ریخت... طفلی پسرا با چه چیزایی کیف می کنن ... دلشون خوشه وا...
مامان: دختر روزِ جمعه خلوتِ مواظب باش زودم بیا...
باشه مامان حواسم هست...
اول لای در و باز کردم ...نه خدارو شکر... خبری از پراید سفید نبود...
زدم بیرون و با قدمای بلند و سریع خودم و رسوندم سر کوچه...از اون شب تاحالا با اینکه دیگه اون پراید و ندیدم اما هنوز ازش می ترسم... هنوز یه خوفی تو وجودم هست... دیگه کلا این چند روز رد شدن از کوچمون برام یه معضل بزرگ شده...
با دیدن ماشین محسن از فکر اومدم بیرون و زود رفتم سوار شدم...
من: سلام دوست گرام... زودتر برو محل خلوتِ تو چشمیم...
محسن گازش و گرفت و گفت :
محسن: اوووو ترسیدم بابا... خبری نیست که... تازه ببیننمونم می گی دوستتم دیگه...
من: به همین راحتی ..؟. حتماً...
محسن: مگه چیه؟
من: بابا هزار بار من تو یه خانواده ای بزرگ شدم که داشتن دوست اجتماعی اونم از جنس مخالف هنوز توش جا نیفتاده و نمی تونن این و به فرهنگشون اضافه کنن... جدا از اینا محلمونم جوریه که زود حرف در میارن...
محسن: این که خیلی بدِ...
من: می دونی وقتی فکر می کنم من خودمم برای دخترم همین طرزِ فکری که مادرم برای من داره و دارم...شاید نشه گفت فرهنگ ، شاید دلیلی که براش انتخاب کردن درست نیست... چون بنظرم یه جور مواظبت از فرزند اونم تو یه کشوریِ که دیگه نمیشه به جایی که ایستادی هم اعتماد کنی،... یهو زیر پات خالی میشه...کشوری که گم شده، یه جورایی گمش کردن... خرابش کردن ...نمی دونم... اما می دونم اگه دورۀ دختر من مثل الان باشه منم سختگیر میشم...
محسن: خیلی سخت نگیر خورشید ... اگه از الان بخوای حرص دختر نداشتت و بخوری که چیزی برات نمی مونه...
کشورمون مشکلی نداره اگه اجازه بدن هر کی راحت کار خودش و انجام بده که دیگه خلافی نیست....
من: اینجوری می گی اگه قرار باشه همه چی آزاد باشه چیزی از ملت نمی مونه... همینجوریشم همه داریم نابود میشیم...
محسن:بنظرم سخت گیریِ بیش از حد داره نابودمون می کنه...
من: درست قبول دارم که خیلی تحت فشاریم، قبول دارم که حق انتخابی برامون نزاشتن اما فعلا مجبوریم کنار بیاییم... هنوز همه به ته خط نرسیدن... اما به زودی میرسن و صداشون در میاد...
محسن: چرا ما اون اشخاص نباشیم؟ یعنی باید بشینیم و چشممون به دهنِ مردم باشه تا ببینن کی صبرشون لبریز میشه؟
من: یه دست صدا نداره محسن...
محسن: تو دستت و بزار وسط میبینی که دستای زیادی میان روش و می گن که هستن...
من: بحثو سیاسیش کردی الان میان میبرمون میندازنمون اوین بیخیال بابا...
محسن: نچ... سالاد بی خیار نمیشه...
خندیدم و گفتم دیووووونه...
من: محسن خیلی وقت ندارما...
محسن: عمرا اگه اجازه بدم بری... شام و با منی ... تازه به دستت آوردم... نچ نچ محالِ بزارم از پیشم بری...
برگشتم سمتش و گفتم :
من: محسن یه کاری کن دفعۀ بعدی هم وجود داشته باشه... من اگه دیر برم مامانم می کشتم...
محسن: خورشید اگه بخوای میشه قول میدم بهت خوش بگذره...
اومدم اعتراض کنم که گوشیش زنگ خورد...
محسن: ببخشید
و بعد جواب داد...
محسن: بله؟
....
محسن: شرمندتم وحید... نمی تونم بیام
......
محسن: د این دیگه تقصیر تواِ... روزی که می گی جفت جفت بیایید تک نیایید و نمی دونم مجردی نباشید و هزار جور دستورِ دیگه فکر الانشم می کردی...اخه کی با منِ کور و کچل میاد مهمونی..؟
...
محسن: نه اما کادوت محفوظِ
......
محسن: قربونت
...
راستی اونم واست خریدم میفرستمش
...
به جونِ خودم حرف نداره
...
خدافظ
...
خدافظ
....
محسن: بببخشید دوستم بود... تولدشه من کسی و ندارم باهاش برم...
من : خوب با یکی دوست شو...
محسن: نچ گفتم که تک پرم... شاید تو بگی برم با یکی دیگه اما دلم رضایت نمیده...
محسن: راستی تو میای خورشید؟
من: نه من اهلِ پارتی و اینا نیستم...
محسن: هی دختر!!! کی گفت پارتی؟ یه جمعِ سادست... همه شریکا و همکارا هستیم...
یه سری با خانماشونن یه سری هم با نامزدا و دوست دختراشون... جمع آبرومندِ...اصلا خودِ وحید نامزد داره...
من: نه من تاحالا تو اینجور مجلسا نرفتم...
محسن با حالتی که انگار بهش برخوردِ گفت:
محسن: خورشید تا حالا از من بدی دیدی؟
من: نه
محسن: ببین حتی یه درصد فکر می کنی من بَدم بهت حق میدم نیای... اما بیا به خودتم خوش می گذره...
محسن: می دونی چیه خورشید تو بهترین دختر دنیایی... هیچ دختری نمی تونه به اندازۀ تو از زندگیش قانع و راضی باشه...
دختر حالا که من دوستتم دوست دارم ببرمت یه جا که بهت خوش بگذره چرا نه می گی؟
یه دلم می گفت برم یه دلم می گفت نرم...اما خوب می ترسیدم من هنوز به محسن اطمینان کافی نداشتم... با اینکه خیلی دوسش داشتم... به اندازۀ یه دوستِ خوب...
من: کِی هست حالا؟
محسن به خیال اینکه من راضی شدم با انرژی بیشتری گفت:
محسن: سه شنبه... همین 4 روزِ دیگه... ساعت 8 شروع میشه...
من: 8 صبح؟
یه نگاه عاقل اندر صفیح بهم انداخت و گفت:
محسن: نه خورشید جان هشت شب...
من: اوو چه خبر؟! مهمونیای ما 10 تموم میشه اونوقت این شروع میشه...؟ تا کی اونوقت...؟
محسن: هر وقت که خواستی میریم ... اما 4-5 صبح...
من: اونوقت الان این خیلی محیطِ آبرومندی میشه؟
محسن: خورشید جان عزیزم تو دیگه بزرگ شدی بهت حق میدم زیاد تو جامعه نبودی و ارتباطت با مردم ختم میشه به همین شهر و تو همین منطقه ای که زندگی می کنی... کم کم باید بیای اینجور جاها رفتارای آدمای دیگه رو ببینی شخصیتاشون ...با هاشون آشنا بشی دو تا کار تو از اونا یاد بگیری دو تا رفتار تو بهشون یاد بدی... تجربه های جدید...
و بعد برگشت سمتم و گفت:
محسن: تجربه هایی که مطمئنم ازشون خوشت میاد...
محسن: تازه واسه ازدواجتم خوبه... گوشه خونه بشینی که کسی هیچوقت نمی بیننت... هیف نیست همچین جواهری کشف نشه؟! ها ؟ هیف نی؟
من: آخه...
محسن: آخه نداره عزیزم... من هستم مواظبتم... اکی؟
میشه بعدا جواب بدم...
محسن : حتما چرا که نه بهت حق میدم تردید داشته باشی عزیزم... تو این جامعه به هر کسی نمیشه اعتماد کرد...
کجا میری؟ جاده؟
محسن: آره یه سفره خونه همین اولاش هست میریم اونجا...
دیگه حرفی نزدم تا برسیم...
چند دقیقه ای سکوت بود تا اینکه محسن گفت:
محسن: راستی خورشید چرا مربیِ مهد کودک؟ خودت دوست داشتی یا اینکه همینجوری برات پیش اومد که بری؟
من: نه خودم که نخواستم کار پیدا نمیشد اینجا هم شانسی پیدا کردم... اما الان علاقه مند شدم... می دونی محسن بچه ها و حس کودکیشون بهم انرژی میده...
محسن: من اصلا از بچه ها خوشم نمیاد...
من: چه طور تو که گفتی دوسشون داری؟
محسن: نه ... نه میدونی دوسشون دارم اما کم...
من: من که نفهمیدم چی شد...
محسن: بیخیال از بحث اصلی دور نشیم... خواستم ببینم اگه کار پر در آمدتر برات باشه قبول می کنی؟
من: مونده چه کاری باشه... اما تصمیم گیری برام سختِ نمی تونم مهد و بچه ها رو ول کنم...
محسن: اگه یه روز اونا نخواستنت چی؟
من: خوب اونروز میرم دنبال یه کار دیگه...

Signature
     
#16 | Posted: 6 Oct 2013 16:17 | Edited By: paridarya461
محسن کمی متفکر به جلو نگاه کرد و گفت:
من برات یه کار خوب سراغ دارم اگه قبول کنی و قبولت کنن و بتونی از پسش بر بیای...
من: مگه چه کاریه؟
محسن: هیچی باید به شهرهای مختلف بری ...
من: همین؟ اونوقت این که همش تفریحِ... چقدر حقوق میدن...؟
محسن: همین نه دختر... عجله نکن بهت می گم... هر شهری که بری برگردی دو سه تومن دستت و میگیره...
من: دو سه هزار تومن؟؟!!!
محسن جدی ابرویی بالا انداخت و گفت میلیون...
با چشمای از حدقه بیرون زده گفتم:
من: نهههه؟
محسن: آره باور کن... حالا اگه جور شد چند بار با خواهرم میری تا بهت فنِ کار و یاد بده بعد می گم چی به چیه...
من: باشه اما من فعلا مهد کار می کنم...
محسن: دختر ساده و خوبی مثل تو نباید تو مهد حیف شه... به زودی ازونجا میای بیرون...
لبخندی زدم و برگشتم و به رو به رو زل زدم...
خیلی مطمئن حرف میزنی...
محسن: من تا از چیزی مطمئن نباشم حرف نمیزنم... تو اگه واسه من کار کنی نورِ الا نورِ...
هم واسه تو که فکر کنم به پول نیاز داری هم واسه من که به دختری مثلِ تو...
من: محسِِِن جوری حرف نزن فکر کنم تافتۀ جدا بافته ام دختر مثل من زیادِ...
محسن: به سادگیِ تو نه...
من: من که نمی فهمم ...
محسن: صبر کن خورشید انقدر کنجکاو نباش دختر خوب نیست انقدر کنجکاوی...
عجول نباش به زودی حرفام و می فهمی...
*****
محسن: چی می کشی؟
شونه هام و به نشونۀ ندونستن انداختم بالا...
محسن: ممنون آقا شراب بزن... سرویس چایی و میوه هم باشه...
وقتی مردی که سفارشارو می گرفت رفت رو به محسن گفتم:
من: دیوونه من تا حالا قلیون نکشیدم که از من میپرسی...
محسن:خوب الان می کشی... خودم بهت می گم چه کار کن...
من: وای نه...
محسن: آره...
تا سفارشمون و بیارن محسن داشت با گوشیش ور می رفت و بهم گفت یکی از همکاراشِ... معلومه حسابی سرش شلوغِ فکر کنم کارش خیلی خوب باشه که اینهمه همکار داره و اینهمه مشتری...
منم که برای خودم به دکور سفره خونه نگاه می کردم که خیلی قشنگ به سبک سنتی- قدیمی در اورده بودنش...
وقتی سرویس و آوردن و مرد رفت... محسن شلنگ قلیونش و برداشت و شروع کرد...چند دقیقه ای کشید و بعد گفت:
محسن : کام نمیده...
من: یعنی چی؟
خنده ای کرد و یکم جای ذغالا رو با انبر درست کرد... چند دقیقه دیگه هم کشید و داد دستِ من...
محسن: بکش...
گرفتم دستم و با تردید به دهنم نزدیکش کردم...
محسن با لبخندی که جذابترش کرده بود نگام می کرد...شلنگ و بردم تو دهنم و شروع کردم...
محسن خنده ای کرد و به اطراف نگاه کرد...
محسن: دختر فوت نکن توش آبرومون و بردی... نفست و بکش داخل...
و بعد اومد و کنار من نشست جوری که یکم از پاهامون بهم میخورد و این من و معذب می کرد...
نفست و بکش تو... زیاد کام نگیر که سرت سنگین شه یا بشکنه تو گلوت... اولین بارتِ توتونشم سنگینِ..
نفسم و دادم تو... گلوم سوخت و بعدم سرفه...
اَه این چه کوفتیه دیگه... مجبورم مگه؟
دادمش به محسن:
واسه خودت نمی خوام...
خندید و اسمارتیز و گذاشت جلوم...
محسن: وقتی می گم کوچولویی بگو نه... بیا اسمارتیز بخور...
دوباره ازش گرفتم و یه چشم غره بهش رفتم و شروع کردم به کشیدن...
کم کم برام عادی شد...حالا محسن با لبخند رضایت بخش نگام می کرد...
محسن: آفرین... همینه... تمومش نکنی بده من ببینم...
وقتی داشتم میدادم بهش آروم یدونه زد پشت دستم...
من: این یعنی چی؟
محسن: کسی که دست میده ، قلیون و می گم اونی که می گیره برای تشکر باید آروم بزنه پشتِ دستش...
چیزی نگفتم... چه رسمایی برای خودشون مد می کننا...
چند تا اسمارتیز خوردم سرم درد گرفت بود و احساس می کردم چشمام داره از حدقه میزنه بیرون...
من: محسن لطفا بریم ... خیلی دیرم شد دوساعتِ بیرونم... همینجوریشم الان مامان کلی نگرانمِ... چند بارم زنگ زد جواب ندادم... چون میدونم می گه گوشی و بده به دوستات...
نمی دونم خدا زد تو کلش چی شد که زود بند و بساطشو جمع کرد و گفت بریم...خدایا شکرت...
از پشت بغلم کرد و گفت:
نوشین: الهی مریم پیش مرگت شه عزیزم... ببخش دیگه...
من:اولا که از جون خودت مایه بزار بیچاره مریم یه روز نیستا 500 دفعه کشتیش بعدم برو اصلا باور کن دیگه باهات کاری ندارم... شوخیم یه حدی داره همش منو اذیت می کنی...
اون لحظه من واقعا به اس ام اس قشنگ نیاز داشتم...
نوشین : خوب منم اس قشنگ نداشتم... در ضمن خورشید خانم سعی کن نه خودت بیفتی تو خطِ لاو ترکوندن نه اجازه بدی اون وارد این مسیر شه پس فردا برات دردسر میشه... این پسری که من دیدم مثل تو بی تجربه نیستا بپا غرق نشی...
من: نه بابا بی بخارِ... اما حواسم هست...
دامون: ببخشید خانوما ...
با حرص بهش نگاه کردم و گفتم:
داااااامووون....
دامون: باور کن گوش واینستاده بودم... هیچی نشنیدم...
من: حالا چی میخوای... ؟
دامون: لطفا قمقمم و پر می کنی؟ خالی شده...
نوشین: من براش پر می کنم تو برو ببین آرا چرا بق کرده نشسته یه گوشه...
من: باشه مرسی...
دامون و بوسیدم و رفتم سمتِ آرا...
خانوم کوچولو چی شده اینهمه غم داری؟
آرا یکم با چشمای نازش که مردمک درشتش زیباییش و صد چندان کرده بود نگام کرد و گفت:
آرا: آروین باهام قر کرده... می گه من دختر بدی هستم...
من: چرا مگه چی کار کرده خوشگل من؟
ارا : هیچی خاله جون فقط یدونه از بیسگوئیتش خوردم... آخه خیلی گشنم بود... هنوزم هست... اما دیگه خوراکی نداریم...
من: الهی خاله فدات شه... خوب من الان میرم از همون مدلی که مامانت تو مهد گذاشته بود برات میخرم عزیزم...
آرا: خاله منم ببر؟ باشه... ترخدا؟
من : باشه خاله بریم...
دستش و گرفتم و بعد از اینکه پول از تو کیفم برداشتم رفتیم سمت حیات...
مولایی: کجا خورشید؟
من: میرم براش خوراکی بخرم... خوراکیاشون تموم شده جفتشونم گشنشونه...
مولایی لبخندی زد و گفت باشه عزیزم برو مراقب باش فقط...
از درِ مهد اومدم بیرون به خاطرِ اینکه مامانش خیلی تاکید داشت که باید مراقب بچه هاش باشیم ناخواسته یه ترسی سراغم میومد مخصوصا هم که وظیفه نداشتیم بچه ها رو از مهد خارج کنیم...اما خوب لازم بود خودشم باشه تا تو خرید راهنمایییم کنه...در هر صورت بغلش کردم تا خیالم راحتتر باشه انقدرم سبک بود که حد و حساب نداشت... انگار یه بچۀ سه ساله و بغل کردم...
چقدر تو توشولو موندی خاله...
آرا: اخه خاله من خیلی میخورما دکتر گفته طبیعیه...
من: بنظرِ من که خوبه... هم خواستنی تر شدی هم تو بغلی تر...
آرا : مرررسی خاله... تو خیلی مهربونی... کاش خالم بودیا...
من: الانم هستم عزیزم...
آرا : نه الکی هستی خاله...
خاله به قربونت شیرین گندمک...
گذاشتمش پایین و رفتیم تو مغازه...
من: سلام آقا یوسفی خسته نباشید...
یوسفی: سلام دخترم سلامت باشی چی میخوای بابا جان؟
به آرا که روش سمت خوراکیا بود نگاه کردم و گفتم خاله جون ببین مامان همیشه از چیا برات میخره... من اونایی که میشناسم خودم بر میدارم...
آره: وای خاله اول من یدونه همینجا بخورم خیلی گشنمه..
یه ساقه طلایی برداشتم و رو به آقای یوسفی گفتم با اجازه و دادم که بخوره...
همونجو که داشت به خوراکیا نگاه می کرد گازای ریز ریز میزد و میخور... منم چند تا چیز دیگه برداشتم...
بهترِ اول با مامانش صحبت کنم تا چیزایی که بهش حساسیت ندارن و برام لیست کنه...
من: راستی آقا یوسفی شکلات جرقه ای آوردین؟
یوسفی خنده ای کرد و گفت:
تمومِ شکلاتای من و فقط تو و اون دخترِ شیطون که از دوستاتونِ می خرید...
خنده ای کردم و گفتم آخه خیلی دوست دارم... منو یاد بچه گیام که میرفتیم مدرسه میندازه...
یوسفی: آره آوردم ...
من: لطفا به من یه کارتن بدید...
یوسفی در حالی که می خندی گفت:
یوسفی: یه کارتون؟!!!!!
من: بله آخه هر جایی ندارن شما هم که زود به زود نمیارین... داداشمم دوست داره با هم میخوریم...
یوسفی: باشه... بفرما اینم یه کارتونش...
من: این باشه من میام میبرمش الان بچه دارم... نمی تونم همش و با هم ببرم...
و بعد از اینکه حساب کردم آرا و بغل کردم و رفتیم بیرون...جلو درِ مغازه با یه پسر فِیس تو فِس شدیم... یه جورایی خوردیم به هم چون من حواسم نبود...پسر یکم با تعجب به من و آرا نگاه کرد و بعد سرش و انداخت پایین...
پسر: ببخشید من عجله داشتم ....
آرا : عمو بیرون چه کار می کنی مگه نباید مهد باشی ؟ داشتم میومدم دنبالتون؟
با تعجب به آرا نگاه کردم که اصرار داشت بره تو بغل مرد غریبه...
چند قدمی دور شدم و و خیلی جدی گفتم:
شماااا؟
با تعجب به من نگاه کرد و گفت:
من پسرخالۀ آقای ارجمند هستم... چرا آرا بیرون از مهدِ؟
با جدیتِ تمام گفتم:
من دلیلم رو به خودشون توضیح میدم...
داشتم میومدم که پسر مانعم شد و گفت:
پسر: اما من اومدم دنبال بچه ها خانم...
من: با مدیریت صحبت کنید ما مسئولیمو اجازه نداریم بچه ها رو به کسی جز پدر و مادرشون تحویل بدیم...
پسر: اما آرشام به من گفت که با شما صحبت کرده...
من: به من که چیزی نگفتن..
با ترس و خیلی زود ازش دور شدم و رفتم اونور خیابون و چند قدم باقیمونده و تند تر طی کردم...
آرا: بابا عمو سیامکم بود چرا نمیزاری برم پیشش...
من: عزیزم مامان اجازه نداده اخه... بزار باهاش تماس بگیرم اگه تایید کرد بعدش برو پیشش...

Signature
     
#17 | Posted: 7 Oct 2013 12:39 | Edited By: paridarya461
آرا چیزی نگفت و به خوردنش ادامه داد منم بعد از اینکه سپردمش به نوشین رفتم سمتِ دفتر خانوم مولایی... یعنی کی بود؟ پسر خالش...؟
من: خانومِ مولایی کجایید...؟
خانومِ مولایی از زیرِ میز اومد بیرون و گفت:
خورشید جان ارجمندارو آماده کن الان سیامک پسرخالۀ آقای ارجمند میاد دنبالشون...

با تعجب و حالت کشداری گفتم:
من: نهههههه؟
سیامک: بله خانم من که گفتم...
جیغ خفه ای کشیدم و برگشتم به پشتم نگاه کردم...
سیامک: خانم ارجمند امروز عمل داشتن و همسرشون هم کار داشتن قرار شد من زودتر بیام دنبال بچه ها
و بعد به خانوم مولایی رو کرد و گفت:
سیامک: سلام...
مولایی: سلام ... خواهش می کنم بفرمایید... بفرمایید تا خورشید جان بچه ها رو آماده کنه...
ای بابا چه بد ضایع شدم حالا یه بار احساس مسئولیت من گل کردا
این پسرۀ دیوونه چرا منو ترسوند... اه احمقِ خود شیفته...
وا خورشید چیکار کرد مگه بیچاره؟
رفتم سمتِ مهد تا بچه ها رو اماده کنم... تو راه وقتی داشتم از حیات می گذشتم ناخودآگاه برگشتم سمتِ پنجرۀ دفتر خانوم مولایی...سیامک پشت پنجره ایستاده بود و داشت تو حیات و نگاه می کرد... با خوردن به یه چیز سفت برگشتم به رو به روم نگاه کردم...
من: ای وایی ببخشید آقای لطفی...
آقای لطفی با لهجۀ شیرینِ گیلکی گفت:
دختر جان حواسِ تو کجاست اخه؟
بیا برو... اشکال نداره...
تند تر به راهم ادامه دادم و دیگه به عقب نگاه نکردم ببینم این پسرِ داره به کارای من میخنده یا نه...
خوب می خواستم ببینم حواسش کجاست دیگه انگار از فضای سبزِ اینجا مثلِ من خوشش اومده...
تند تند نوشین و صدا زدم و نوشینم بعد از اینکه کولۀ بچه ها رو انداخت راهیشون کرد سمتِ سالن...
هر کدومشون یه دستم و گرفتن و راه افتادیم سمت دفتر... اما وسطای حیات بودیم که سیامک اومد پایین ... بچه با خوشحالی اسمش و صدا کردن و دوییدن سمتشون...
سیامک رو پا نشست و هر دوشون و بوس کرد و بعد بلند شد و اومد سمتِ من...
سیامک: حالا می تونم دلیلِ خروجِ آرا رو از مهد بدونم؟
من: بله... گشنشون بود و تغذیه ای که خانومِ ارجمند آورده بودن تموم شده بود... منم آرا رو بردم تا از چیزایی که می دونه می تونه بخورِ براش بخرم...
سیامک: ممنون اما لطفا از این به بعد با کسی که براشون غذا میاره تماس بگیرید...
داشت می رفت که دوباره ایستاد و گفت:
البته این در صورتیِ که اولیای بچه ها جواب ندن... خسته نباشید و خداحافظ...
همینجور که پشتش به من بود و داشت میرفت زبونم و تا حد ممکن در آوردم و بهش زبون درازی کردم ...
من: خسته نباشید و خداحافظ...
پررو...
یهو برگشت سمتم... منم لبخند گشادی تحویلش دادم و اون با یه لبخندِ دق درار جوابِ منو داد...
پسرۀ پررو...
راهم و کج کردم و با حرص رفتم سمتِ قسمتِ خودمون...
نوشین: چی شد؟ چی می گفت بهت؟
بی توجه بهش رفتم سمتِ مبلا نشستم و مجله و گرفتم و بازش کردم... اصلا حوصله نوشین و نداشتم...
نوشین: خورشید؟ چی شد؟ مردی؟ بیام سر خاکت؟
با عصبانیت نگاش کردم که لبخندش و جمع کرد و رفت سمتِ یکی از بچه ها...حسابی اعصابم خط خطی شده بود...
اصلا که چی با من با تحکم حرف زد؟ به این چه؟
یادِ حرفِ مامانم افتادم که می گفت:
دخترم وقتی میری کار کنی باید تحمل انتقاد داشته باشی و به حرفشون گوش بدی وگرنه نه تو می تونی از اونا راضی باشی نه اونا از تو... پس سعی کن صبور باشی و با صبر کارات و پیش ببری که از کاری که انجام میدی لذت ببری...
مجله و بستم و به دامون که رو مبل نشسته بود و به من خیره بود نگاه کردم...
من: جانم عزیزم چیزی میخوای؟
دامون: تاحالا عصبیت و ندیده بودم... چه جیگری میشی...
اخمی ساختگی کردم و گفتم
من: بلبل زبون بلند شو برو ناهارت و بیار بخور... همه خوردنا... چرا نمی خوری...؟
دامون: گشنه نیستم... خورشید می گم امروز که یادت نرفته...؟
با بی حوصلگی گفتم نه... اما یهو جدی شدم و سرم و بالا کردم...
من: امروز چه خبره؟
دامون نفس با صدایی کشید و گفت پس یادت رفته ؟
خوب امروز قرار بود تو با من و بابام بیای لباس برام بخرید... تازه قرار بود شروینم بیاد...
من: واای امروزِ؟
دامون: آره دیگه... نگو که نمیای...
در حالی که بلند میشدم گوشیم و از تو کیفم بیارم گفتم:
من: میام عزیزم... تو بلند شو ناهارت و بخور... در ضمن انقدرم نشین یه جا... برو تو جمعِ بچه ها بازی کنید دیگه...
*****
تقه ای به در زدم و گفتم
دامون جان چه کار می کنی عزیزم؟ شروین پوشیدااا
دامون: الان میام دارم دکمه هاش و میبندم...
دامیار: ممنون که وقت گذاشتید
من: خواهش می کنم...
دامیار: دامون از اول پر انرژی بود... پسرِ شاد و شنگولی که شاید گاهی اوقات صدای اطرافیان و در میاورد ... اما وقتی مادرش رفت روحِ پسرِ منم با خودش برد... فروزان مادر خوبی نبود... مهرِ مادری نداشت...
من: خداروشکر که الان دامون شاد و شنگولِ...
دامیار: وقتی پیشِ شماست شادترِ... اگه مادرشم عینِ شما بود تو خونه ما دیگه مشکلی وجود نداشت...
من: همینجوری هم می تونید روحیش و عوض کنید... خوب خیلیا تفاهم ندارن و به نفعِ بچه ست که پدر و مادر جدا باشن... شما باید دامون و متوجه این موضوع کنید...
دامیار نیشخندی زد و گفت مشکل ما تفاهم نبود مشکلِ ما تنوع طلبیِ خانوم بود...
اوه یعنی چی؟ یعنی اینکه خرج زیاد داشت...
نه دیوانه یعنی اینکه مردای رنگی رنگی میخواست...
نه بابا؟ یعنی اینجور اشخاص هم هستن؟ خوب چرا ازدواج کرد اصلا؟
دامون در اتاق پرو باز کرد و باعث شد من فکرم منحرف شه...
به شروینم همینقدر میومد رفته درشون بیاره ... خیلی قشنگِ رنگش به صورتتم میاد...
دامیار حرف من و تایید کرد و دامونم رفت که لباسش و در بیاره...
دامیار: شما نمی خوایید ازدواج کنید؟
بعد از چند ثانیه که واقعا مونده بودم جوابِ این سوالِ بی مقدمش و چی بدم گفت:
دامیار: البته این یه سوال شخصی بود اگه نمی خوایید می تونید جواب ندید... ببخشید
من: نه خواهش می کنم... نه فعلا آمادگیش رو ندارم...
دامیار: چرا ...؟ راستی مگه درس می خونید؟
من: نه.. درس نمی خونم... اما در حالِ حاضر نه خودم موقعیتش و دارم نه خانوادم... از لحاظِ مالی منظورمِ...
دامیار برگشت سمتم و گفت:
اما شاید کسی باشه که از شما چیزی نخواد...!!!
من: من تازه 20 سالمِ هنوز زوده راجع بهش فکر کنم...
دوباره برگشت سمتم ...حتما می خواد چیزی بگه....
ای بابا چه گیری داده ها ...اصلا به تو چه؟
قسمت چهارم
دامیار: امیدوارم یه انتخاب درست داشته باشی و همیشه موفق باشی...
باز من زود قضاوت کردما...
من: ممنون...
و بعد رفتم سمتِ شروین که تازه از اتاقِ پرو اومده بود بیرون...نمی دونم چرا دوست نداشتم با دامیار تنها بمونم... یه جورایی معذب میشدم...
خورشید اخه معذب شدن نداره که اون تقریبا 20 سال از تو بزرگترِ دختر...
نمی دونم اما خوب رفتاراش یه جوری شده...
به اصرارای دامیار برای خوردنِ شام کنار همدیگه جوابِ منفی دادم و تونستم که دامونم راضی کنم و ناراحتش نکنم...
نگاه های خیرۀ دامیار عصبیم می کرد... شاید بی منظور بودن اما یه حسی بهم می گفت:
خنگِ خدا چرا معنیِ نگاهاش و درک نمی کنی...؟
یه حسی می گفت دامیار با نگاهش با من حرف میزنه...
پول بستۀ نمک و فلفل سیاهی که خریده بودم حساب کردم و دست تو دستِ شروین راهی خونه شدیم...
انقدر ذهنم درگیرِ محسن و مهمونی و حرفاش و همینطور حرکاتِ دامیار بود که نسبت به بپر بپرای شروین بیخیال بودم و اونم انگار نه انگار که با شیطنتش داره دستِ من و از جا می کنه...
سعی کردم مشغله های زیاد و بریزم دور و واسه همین ایستادم و به روسری های پشت ویترین چشم دوختم...با اینکه اهلِ مد نبودم اما این روسریای بزرگی که واسه امسال تابستون مد شده بود عجیب چشمم و گرفته بودن به خصوص این یکی که شده بود نگینِ همۀ روسری های ویترین...
با ذوق رفتم داخل مغازه و قیمتش و پرسیدم...و چند لحظه بعد به همون اندازه که ذوق داشتم سرخورده شدم و برگشتم..
شکرت خدا... انگار تنها چیزی که دیگه بی ارزشِ ما ادماییم... آخه من 70 هزار تومن خرجِ یه ماهمم نیست اونوقت بدم پایِ یه روسری که هفتۀ بعد کهنه میشه ؟
خوبه والا بعد از چند ماه گفتم یه چیز برای خودم بخرما... بیخیال مگه همینی که روسرمِ اشکالش چیه؟
سر خیابون... با دیدن ماشینِ محسن هنگ کرده و شُک زده سر جا میخکوب شدم... این اینجا چی کار می کرد؟
با ویشگونی که شروین از دستم گرفت برگشتم و با عصبانیت بهش زل زدم...
شروین با اخم گفت:
شروین: می دونم ماشینش قشنگِ اما اونجوری نگاش می کنی پررو شد ببین داره بهت نگاه می کنه...
خندیدم و گفتم عزیزِ اجی من که به اون نگاه نمی کنم...
شروین با سوال بهم خیره شد ...
به روبه رو نگاه کردم دنبال یه نفر بودم...آها پیداش کردم.... برای دختری که خیلی از ما دور تر بود و داشت به این سمت میومد دست تکون دادم...
من: من با اون دختر بودم دیدی؟ اون نوشین دوستمِ... بیا تورو بزارم خونه باهاش برم بیرون...
-خوب منم میام...
نه داداشم باید تنها بریم نوشین خجالت می کشه... بیا زودتر...
صدای اس ام اسم بلند شد... اول شروین و گذاشتم تو خونه و بهش گفتم به مامان بگه نوشین و دیده و بگه که باهاش میرم بیرون...
خدایا متاسفم واسه این دروغایی که پشت سر هم ردیف می کنم... اما انگار دروغ ، دروغ میاره...!!! باید ترک کنم این کارم و اما دیگه عادت شده انگار ... و ترکِ عادت موجبِ مرضِ...
نه خدا قول میدم به زودی آدم شم...
گوشیم و در آوردم و رفتم تو اس ام اسا...همونطور که حدس میزدم محسن بود...
محسن: منتظرتم... بیا کارت دارم...
چه با تحکم...
بعد از دو روز اس ام اس داده یه سلامم بلد نیست...رسیدم بهش و نشستم تو ماشین هنوز در و نبسته راه افتاد... جوری که جیغِ لاستیکا بلند شد...
من: سلام... چه خبره محسن؟
برگشتم سمتش وا این چرا اینجوریه؟
من: محسن؟ چته؟ چرا اینجوری شدی؟ محسن؟

Signature
     
#18 | Posted: 7 Oct 2013 13:43 | Edited By: paridarya461
برگشت سمتم... چشماش قرمزِ قرمز بود... یا شایدم از عصبانیت به خون نشسته بود...
محسن: سلام...
انقدر وحشتناک شده بود که از ترس دستم رفت رو دستگیرۀ ماشین... شاید خریت بود اما دلم می خواست خودم و از ماشین پرت کنم پایین احساس می کردم امنیتم اینجوری بیشتر تضمین میشه تا تو ماشین کنارِ محسن باشم...اما محسن خیلی زود درارو قفل کرد...
محسن: میخوای بمیری؟
با سرعتِ سر سام اروری میروند... نمی دونمکجا...فقط گاز میداد...دلشوره داشتم و ترس بدجوی به دلشورم دامن میزد...
من: چیزی شده...؟
خندید...
محسن: نه خانومی چی میخواست بشه؟
من: پس چرا اینجوری هستی؟ حالت خوبه؟ من دارم می ترسم محسن...
محسن زمزمه وار گفت:
هیچی نشده...
و بعد با صدای بلند تری گفت:
محسن: هیچی نشده... فقط بدم میاد خر فرض شم... خر فرضم کنن...
با صدایی که می لرزید و نزدیک بود اشکمم در بیاد گفتم:
خوب عزیزم کی خر فرضت کرده؟ آروم باش... آروم باش تا حرف بزنیم... باهام حرف بزن تا خالی شی... فقط آرومتر بِرون... تصادف می کنیما...
هر چی میزدم شیشه نمیومد پاییین...
محسن: چرا هی اون دکمه و میزنی؟
من: اخه گرمِ...
اما واقعیت این نبود... پیشِ خودم فکر می کردم حالا که محسن نگه نمیداره شاید بهترِ جیغ بزنم و کمک بخوام...
اون لحظه دستم از همۀ دنیا کوتاه بود... مثل یه مرده...مثل یه مرده ای که به اعمالِ زشتش نگاه می کنه و هر کار می کنه نمیتونه توشون دست ببره و درستشون کنه... همچین حسی دامن گیرم بود...
کولر و روشن کرد...
محسن: الان خنک میشی...
من: محسن نمی خوای حرف بزنی؟؟
محسن: تو که راحت می تونی بری بیرون؟ راحت با مردای غریبه میگی و می خندی واسه چی واسه من کلاس میای؟
با تعجب و صدای بلند گفتم:
من؟؟؟
محسن: نخیر ننۀ من... رفتم بازار لباس بخرم اونوقت میبینم خانوم با مردِ گنده همقدم شدن ...
چند لحظه ساکت شد و بعد گفت:
چه گفتمانی هم راه انداختن وسطِ خیابون...
من: خوب کِی و می گی؟
محسن: همین یه ساعت پیش... امارشم از دستت در رفته؟ مگه چندمین بارتِ؟
خندیدم... خنده ای که بیشتر ترس توش بود... ترس و تردید... ترس از اینکه کجام؟ اینجا کجاست؟ محسن داره منو کجا میبره؟
من: محسن اون پدر یکی از بچه های مهدِ... کجا داری میری؟
از یه دوراهی پیچید... پیچید به سمتِ راست...حالا دیگه همون یه ماشینینم که با ما تو جاده بود نیست...حالا دیگه من بودم و محسن... منم و خدا...با یه پسری که خیلی فرق کرده با یکی که دیگه نمیشناسمش...
رفت گوشه و زد رو ترمز و با صدای آرومی گفت خوب....
برگشت سمتم...منم برگشتم سمتش...
من: پسرش افسرده بود...
کمی اومد جلوتر...
محسن: خوب؟
کمی رفتم عقب تر...
من: کمک کردم به بهبودِ پسرش.... و اون پسر بچه ازون وقت تاحالا کمی بهم عادت کرده...من باهاش می رم خرید ... همین...
بیشتر اومد سمتم، بیشتر رفتم عقب... دیگه کامل به در چسبیده بودم...
محسن: اونوقت چرا با پدرش لاس میزدی؟
آب دهنم و سخت قورت دادم و سعی کردم که نزنم تو گوشش...
دستمام و مشت کردم و ناخنم و به کف دستم فشار میدادم... شاید اینجوری کمی از عصبانیتم کم می شد... اما دریغ...
من: بابا هم داداشِ من بود هم پسرِ اون به کارای اونا می خندیدیم حتما...
دستش و انداخت دورِ صندلیم و گفت:
چشماش
و برای چند لحظه بست و در همون حال گفت:
محسن: قول میدی دیگه باهاش نری بیرون...؟
من: آ... آره..
چشماش و باز کرد... حالم داشت از صورتش بهم میخورد... از نزدیکیِ بیش از حدمون...
محسن: می بینی خورشید... من عاشقت شدم...! انقدر که نزدیک بود جفتمون و به کشتن بدم...!
اومد جلوتر... حالا دیگه نفساش می خورد به صورتم...اما من هیچ فضایی برای فرار نداشتم... برای فرار از بوی تلخ و زهرِ مار مانندِ دهنش...
می خواست لباش و بزاره رو لبام... قشنگ می فهمیدم هدفش چیه...سرم و کج کردم و به رو به رو زل زدم...با اینکه می خواستم عصبیش نکنم اما نشد...اشکام سرازیر شد...
من: محسن من که گفته بودم از من بیشتر از یه دوستِ معمولی توقع نداشته باش... توقعی که می گفتم همین بود... لطفا برو عقب....
چند ثانیه ای تو همون حالت موند ...آروم گفت :
محسن: فعلا میدون تو دستایِ تواِ...
رفت عقب...حالا می تونستم تمومِ حرفایی که میزنه و درک کنم... من ساده ام... راس می گفت... خر تر از من جایی پیدا نمی کرد...
چه طور تونستم انقدر راحت گولِ ظاهرِ پاک و تمیزش و بخورم... چه طور شد که فکر کردم بطنشم تمیز و پاکِ.؟
چند لحظه سکوت شد...
محسن: فقط می خواستم بگم چقدر دوستت دارم...
برگشت سمتم و با تحکم گفت:
محسن: فردا مهمونیِ... میای دیگه؟
من: آ... آره... می ییام...
خندید... خندش مثلِ همیشه بود اما حالا واسه من زشت و کریح جلوه می کرد...
محسن: اگه نمیومدیم میومدم از تو خونه میاوردمت بیرون... فکر کنم دیگه من و بشناسی...
دستم و گرفت... چندشم شد... ترسیدم.. مور مورم شد...گذاشت رو قلبش...دستم تپشای نامنظمِ قلبش و حس می کرد...
محسن: می بینی این واسه هر کی که بتپه دیگه صاحبش منم...
قشنگ نقش بازی می کرد اما نمی دونم چرا کلمه کلمه از حرفاش رنگِ دروغ و ریا داشت...
دستم و ول کرد و ماشین و روشن کرد...
من: منو زودتر برسون خونه... بزار واسه فردا مامان بزارِ بیام مهمونی...
محسن: می خواستم ببرمت خونم واسه فردا برام لباس انتخاب کنی... اما راست می گی... بهتره بهونه دستِ مامانت ندیم... فردا زودتر بیا که اول بریم خونم...
من: باشه حتما...
تو مسیر حرفی نزدم... فقط اشک ریختم... اشک ریختم واسه دلِ شکستم... واسه قلبی که اعتماد کرد... واسه دلی که هم صحبت می خواست... واسه خنجری که به قلبم خورده بود...واسه پسری که فکر می کردم دوستمِ... اما اون... اون فکر می کرد من یه دخترِ خرابم... از جنسِ خودش... اون خراب بود... یه آدمِ دروغگو و سوء استفاده گر...
حرفای محسن نه تنها تسکین نشد بلکه باعث میشد گریم شدت بگیره... فکر کنم خودشم متوجه شد چون دیگه حرفی نزد تا اینکه رسیدیم...داشتم پیاده میشدم گفت...
محسن: برای فردا لباس آماده نکن... گفتم خواهرم برات یه لباس مناسب بخره... مواظب خودت باش...
من: خداحافظ...
همزمان با من یه سوزوکی پیچید تو خیابون... تر مز کرد... نگاش کردم... چقدر آشنا بود... داشت محسن و نگاه می کرد...
محسن گازش و گرفت رفت...
زن به من نگاه کرد...خدایا من اینو یه جا دیده بودم اما چرا یادم نمیومد... شایدم حالم خوب نیست... اما دیده بودمش...
زن رفت جلوتر... ماشینش و پارک کرد و پیاده شد...
من در حالی که دوباره اشکم درومده بود و پاکشون می کردم رفتم سمتِ خونه...
زن: خانومِ نجفی؟
برگشتم سمتش...با لبخند اومد جلوتر... حالا دیگه مطمئن بودم میشناسمش...
دستش و آورد جلو...
زن: سلام عزیزم
بهش دست دادم و سلام کردم...
با نگرانی اومد جلوتر و گفت:
حالت خوبه؟
من: بله خوبم... ببخشید چهرتون خیلی آشناست... اما ... انگار میشناسمتون... مادرِ آرا و آروین...
زن:بله خانمی... ساناز هستم عزیزم... ارجمند... زحمتِ آرا و آروینِ منم تو مهد به عهدۀ شماست...
من: وای بببشخید من یکم ذهنم درگیر بود نشناختمتون... خوبید؟ شما اینجا؟ با من کاری داشتین.؟
ساناز: نه عزیزم اتفاقی دیدمت اینجا خونۀ مامانِ... یه جورایی همسایه بودیم... اما شما اون موقع بچه تر بودی..
من: چه جالب ما با همسایه ها رفت و امدی نداشتیم برای همین من همه رو نمیشناسم...
ساناز: اما من حسابی خودت و مامانت و با طرح های قشنگت و دوخت عالیِ مامانت میشناسم...اما چون بزرگتر بودی تو مهد نشناختمت...
من: ممنون لطف دارین...
ساناز: خانمی میشه یه سوال ازت بپرسم؟راستش چند بار بود می خواستم بیام در خونتون روم نمیشد؟ یعنی اگه دیده بودم شمایی که از ماشینِ اون پسر پیاده میشدی زودتر از اینا میومدم اما متاسفانه من تا امروز چهرت و ندیدم...
احساس کردم که یهو رنگ از روم پرید...مِن مِن کنان گفتم:
من: درِ خونه؟ چرا خونه ؟ خوب ... خوب اون...
ساناز دستش و گذاشت رو شونم
ساناز: عزیزم اروم باش نه قصدِ دخالت دارم نه قصدِ فضولی تو مسائلِ شخصیت... راستش ... راستش نمی دونم چه جور بگم..
ساناز: بزار اینجوری بگم فکر می کنم دوست باشید... شما چقدر این آقارو میشناسی؟ بنظرت قابلِ اعتماد هست؟
عزیزم... میدونی همسرِ من و خانوادشون چند وقتِ دنبال ایشون هستن؟ خانمم باید مواظب خودت باشی...
اینارو که گفت ناخودآگاه و غیر ارادی اشکم درومد... دوباره همۀ صحنه ها برام جون گرفت... همه چی زنده شد و مثل یه مستند از جلو چشمام رد شدن...
ساناز من و کشید تو بغلش و گفت:
ساناز: آروم باش دختر... تو که نمی خوای مامانت چیزی بفهمه... اینجوری لو میری ها شیطونک خانم...
بهش نگاه کردم...
ساناز: می تونی به من اعتماد کنی... بیشتر از اونچه که فکر کنی... توام جای خواهرِ من... اما باید بهم کمک کنی؟ باشه؟
باید بهمون کمک کنی... این پسر ، آتوسا ،خواهر پسرخاله های شوهرم و گول زد... کشوندش به راه خلاف ... بی آبروش کرد و بعدم ولش کرد... اون خودش مقصر بود اما ایشون هم یه جور اغفالگر بودن.... هیف که از آرشام اجازه ندارم وگرنه الان میرفتم دنبالش...
من: باشه باشه فقط اون خیلی خطرناکِ...
در حالی که صدام بریده بریده شده بود گفتم:
من: اون حتی میتونه من و از تو خونه بدزدِ... من فکر می کردم محسنِ پسر خوبیِ...
ساناز: نگران نباش... باید از دستش شکایت کنی... یه پرونده شکایتم از ما داره و چندین پرونده از خانواده های دیگه... اون یه فروشندست... فروشندۀ مواد ... البته تاحالا نتونستن با مدرک بگیرنش... خیلی زرنگِ... خودش شرکت ساختمونی داره اما کار باباش و نسلش و دنبال کرده...
اینجور که می گفتن پدرش قدیم تو لرستان خشخاش می پرورونده...و حالا نسل به نسل پیشرفت کردن و کریستال و هزار کوفتِ دیگه...
نگران نباش شکایت کنی همه چی درست میشه... مطمئن باش
با ترس بهش خیره شدم...
من: وای نه تروخدا اگه مامانم بفهمه... اگه بفهمه من از خجالت می میرم... من هیچ شکایتی ندارم ازش ...

Signature
     
#19 | Posted: 7 Oct 2013 14:45 | Edited By: paridarya461
ساناز: عزیزم تو که خطایی مرتکب نشدی با اینحال باشه...
فقط برام تعریف کن... لطفا... باشه...؟
اگه نمی خوای شکایت کنی حداقل به عنوان شاهد بیا و حضور داشته باش...
بهش نگاه کردم یعنی میشه بهش اعتماد کرد...
از درون یه نفر بهم می گفت احمق تو به یه پسری که از اول مشکوک بود و تو رفتاراش و برای خودت توجیه می کردی اعتماد کردی حالا به این نمی خوای اعتماد کنی؟ بچه هاش پیشتن خودشم که معلومِ متشخصِ... تازه ماشینشم که خوشگلِ...
خاک تو سرت خورشید باز تو به ظاهر نگاه کردی...؟
بهش نگاه کردم با ترید ... با ترس...
ساناز: مطمئن باش به کسی نمی گم... حتی به شوهرم... فقط می گم تو می تونی کمکمون کنی.. می گم که یه جورایی میشناسیش...
گوشیش زنگ خورد.. نشد جوابش و بدم...
ساناز: الو عزیزم دارم میام ... شما رسیدی؟ من جلو درِ خونه ام... دارم با یکی از همسایه ها حرف میزنم......باشه عزیزم... شما سفره بندازید من اومدم... آرشامی فدات شم به مامان کمک کن پاش درد می کنه... قربونت برم خدافظ.......
اوووو دو کلمه حرف زدم پونصد دفعه قربونش رفت هزار دفعه هم فداش شد! کی میره این همه راهو اما چه باحاله ها...
ساناز: ببخشید خانمی... خوب کی وقت داری؟ بیام مهد می تونیم حرف بزنیم؟ سیاوش که نیست اما ممکنه سیامکم بخواد باهات حرف بزنه مشکلی که نداری..؟
با چهره ای در هم گفتم:
من: همون پسری که دیروز اومدن دنبالِ بچه هاتون؟
ساناز: آره همون... آتوسا خواهرِ اوناست...
من: نه اصلا... خیلی از خود راضیِ...
خندید...
ساناز: اون یکم لجباز شده... سرِ ناسازگاری با همه داره.. از یه طرف مشکلاتِ زندگیِ خودشِ و از طرفی دیگه خواهرش بهش حق بده...
من: باشه اما من...من...
یکم نگاش کردم خجالت می کشیدم بگم اما دل و زدم و به دریا و به نوک کفشام خیره شدم... من دیروز بهشون زبون درازی کردم فکر کنم دیدن..
لپم و کشید...
ساناز: مثل خودم شیطونی اشکال نداره.. سیامک اونجوری نیست... حتما حرصت و درآورده دیگه... اون می دونه چه جوری سربه سرِ دخترا بزاره... با اینحال تو اصلا خجالت نکش خوب کاری کردی عزیزم...پس من فردا صبح خودم میام دنبالت میبرمت مهد... نظرت چیه؟ اصلا میخوای مرخصی بگیری؟
من: فردا مرخصی می گیرم... چون من صبحِ زود وقتی شما خوابی میرم مهد...
ساناز: اوه چی راجع به من فکر کردی؟ بیشتر شبا که شما خواب تشریف داری من بیمارستان شیفتم گلی... اما باشه صبح ساعت 10 میام دنبالت...
من:باشه ... پس با اجازه...
ساناز: دیگه بهش فکر نکنی ها... برو با خیالِ راحت بخواب
در و باز کردم و سوار شدم...اولین بارم بود سوار ماشین شاسی بلند میشدم.... آخیش چه صندلیای باحالی داشت... آدم انگار رفته تو یخ در بهشت انقدر که خنکِ...احساس می کردم همه می دونن من ندید بدیدم...
ساناز: صبح بخیر خانوم... مثلِ اینکه هنوز خوابی...
من: ای وای ببخشید سلام... نه بیدارم... اینجا انقدر خنکِ که اصلا یه لحظه ذهنم یخ بست یادم رفت چی میخواستم بگم...
ساناز: این ماشینا تنها خوبیشون همین خنکیشونِ...
من: نه بابا خوشگلم هست...
ساناز: قابل نداره خانم...
من: اوه نه مرررسی...
همچین گفتم نه که انگار الان جدی میخواد ماشین و بده به من...
ساناز: خوب کجا بریم؟
من: نمی دونم... می خوایید بریم پارک...
ساناز: وای نه خیلی گرمِ الان... بیا بریم یه کافی شاپی جایی... چون یک ساعت دیگه هم سیامک به ما ملحق میشه...
نفسم و سخت دادم بیرون و گفتم باشه...
ساناز: سخت نگیر... محسن خیلی مهربونِ...
من: ای وای نه... مشکلی نیست...
رفتیم تو پارکینگ و پیاده شدیم... وای خدا داریم میریم غار!!!
تاحالا توش و ندیدم اما تعریفش و زیاد شنیدم...
ورودیش و که خیلی شیک و ناز درآوردن انگار که واقعا داری وارد غار میشی...از پله های مارپیچ گذشتیم و رفتیم پایین... ساناز رو کرد به من و گفت:
سنتی یا مدرن؟
من: سختِ کفشم و در بیارم پس بریم مدرن..
و با هم رفتیم سر میز...من کوکتل شکلات سفارش دادم و ساناز معجون بستنی...
نمی دونستم از کجا شروع کنم... فکر کنم خودش فهمید چون کمکم کرد...
ساناز: چه جوری آشنا شدید...
یکم مکث کردم... و بعد گفتم:
یه شب که از سرکار می رفتم خونه و دیرم شده بود... تاکسی نبود... اومد کنارم گفت این موقع شب تنها لطفیِ که می تونه بهم بکنه... گفت که قصدی نداره...اما نمی دونم چی شد... چی شد که دوستم شد... برام گوشی خیلی گرون خرید... مامانم شک کرد بهش پس دادم... بهش گفته بودم من یه دوستِ اجتماعی میخوام و از من بیشتر توقع نداشته باشه... بهش گفته بودم می تونه دوست دختر داشته باشه...
کم کم برای ساناز همه چیو تعریف کردم... تک تکِ کلمات و جزء به جزء لحظه ها...
ساناز: آروم باش دختر... برو خداروشکر کن که زودتر فهمیدی چکارست... که اتفاقی بدتر نیفتاد...
ساناز: خورشید جان گریه نکن ناراحت میشما...
از رو میز دستمالی برداشتم و اشکام و پاک کردم...
من: فکر می کردم آدمای بد انگشت شمارن... اما .. حالا می دونم... می دونم که آدمِ خوب انگشت شمار شده...
ساناز : اشکال نداره.. خدا خودش جوابش و میده.. الان بسه دیگه ... سیامک بیاد میگه دختره رو نگاه دماغش مثلِ دلقکاست....
ختدیدم... صدام خش دار شده بود...
من: امشب و چه کار کنم ؟ مهمونی که نمیرم اما دیگه می ترسم... هم خودم از بیرون از خونه اومدن میترسم هم برای خانوادم نگرانم...تازه من شبا هم خواب ندارم...
و بعد ماجرای پراید سفیدم براش تعریف کردم...ساناز متفکر به وسطِ میز خیره شد...
ساناز: که اینطور... پس کلا برات نقشه داشتن... من نمی دونم اما فکر کنم کاری که می گفت همون مواد فروشی و انتقالش به شهرای مختلف بوده... حتما اونا هم اومده بودن تاییدت کنن...
ساناز: اما بازم اینا بافته هایِ ذهنِ منِ... دختر تو باید حتما به پلیس بگی... شاید اصلا از طریق اونا بتونی باندشونم گیر بندازی...
من: نمی دونم فقط مامانم نباید بفهمه...
صدای سیامک و شنیدم که سلام کرد...تند تر اشکام و پاک کردم و همونجور که سرم پایین بود سلام کردم...صندلی و کشید عقب و نشست...
ساناز: خوبی؟ خانوم کوچولو چطورن؟
سیامک: قوربونِ شما ایشونم خوبن سلام رسوندن برای شما...
اوه پس زن داره... بیچاره زنش... ایش مرده شور ببرِ اون قیافشو...
همینجور که نگاش می کردم و بهش بد و بیراه می گفتم یهو برگشت سمتم...
سیامک: شما خوبید؟
جا خوردم و مِن مِن کنان گفتم مرسی...یه قهوه سفارش داد و به ساناز خیره شد...
ساناز: ببین امشب خورشید از طرف محسن به یه مهمونی دعوت شده و یه جورایی محسن خورشید و تهدید به رفتن کرده...
سیامک دستاش و مشت کرده و گفت:
سیامک: غلط کرده مرتیکۀ.... من خودم اینو نکشم خیالم راحت نمیشه...
ساناز: سیامک نمیشه که عزیزم اونوقت مطمئن باش جای اون تو باید بری پشت میله های زندان... بسپارش به قانون...
سیامک: خوب داشتی می گفتی...
ساناز: هیچی دیگه اگه خورشید نره یه جورایی میشه تموم شدنِ رابطۀ خورشید با اون دوستش که با محسن دوستِ... و خورشیدم رابطش با محسن قطع میشه..
) ساناز به خاطرِ من اسمِ یه دخترِ دیگه و به میون اورد که من اسمم خراب نشه(...
سیامک: خوب بره مهمونیش...
من: نهههه.... من اگه تمومِ زندگیمم بیفته کنار اون یه نگاهم نمیندازم چه برسه باهاش برم مهمونی...
سیامک: معلومه حسابی هم حواست و جمع کرده... خوب منم میام...
اندفعه با صدای بلند تری گفتم...
من: نههههههههه...
ساناز خندش گرفته نتونست خودش و کنترل کنه...
ساناز: تو این مسئله هم خیلی خطرناکِ... خورشید و می کشه که اگه تورو کنارش ببینه...
سیامک به من نگاه کرد و گفت
سیامک: یعنی چی نمی فهمم...؟ چرا باید تورو بکشه؟ مگه نمی گی دوست پسرِ دوستتِ...؟
من: آره اما رو منم تعصب داره... من بهش گفته بودم فقط دوستِ اجتماعی هستیم اما اون دیروز نزدیک بود من و بکشه ...
سیامک: خوب تو عملِ انجام شده قرارش میدیم... با هم میریم شما منو معرفی کن... یا مثلا آرشام بره...
و بعد برگشت سمتِ ساناز و گفت نظرت چیه؟
ساناز با اخم گفت:
ساناز: نخیر.... شوهرم بی من جایی نمیره... حتی پارتیِ برنامه ریزی شده...
سیامک: اوه اوه باشه بابا نزن...
ساناز: بیخیال سیامک من می گم نمیشه ریسک کرد...
سیامک بلند شد و گفت:
سیامک: باشه پاشید... پاشید زودتر بریم پیشِ همون کسی که پروندمون و داره... دیگه خودشون پلیسن هر چی اونا بگن...
و بعد رو به من گفت:
سیامک: شما هم لازم نیست نگران باشید... درستِ ما هدفمون گرفتنِ اون نامردِ اما حواسمون به شما هم هست...
لبخند زدم و گفتم ممنون... انگار ساناز راست می گفت که خیلی مهربونِ...وقتی حساب کرد ساناز رفت بالا... من و سیامک همزمان پامون و گذاشتیم رو پله... یه جورایی همقدم بودیم و با هم میرفتیم بالا... سر پیچ که راه باریک می شد باید اول یه نفرمون میرفت بعد اون یکی...
من: بفرمایید...
سیامک سرش و خم کرد و دست راستش و آورد بالا و به من گفت:
سیامک: خواهش می کنم خانم...
اوه حرف زدنت تو حلقم... اون دستت تو حلقم... چه با کلاس چه جنتلمنانه...
یه لحظه فکر کردم ملکۀ انگلیسم...نمی دونستم باید چی بگم... خدا کنه وقتی قرارِ اظهاراتم و بنویسم سیامک بره بیرون...اصلا بفهمه... من که کارِ بدی نکردم... آره به جهنم بزار بفهمه... شایدم نفهمید... امیدوارم
از پنجرۀ ماشین به بیرون نگاه می کردم و بی اراده پوستِ لبم و می جویدم...اخه منو چه به اینکارا... اگه تیر بخورم... اگه بمیرم... اگه منو گروگان بگیرن... !!!
من اصلا نگرانِ خودم نیستم اما مامانم چکار می کنه از غمِ نبودِ من!!?!!
اَ َ َه خورشید خجالت بکش هیچی نمیشه...
با صدای ساناز از فکر اومدم بیرون...
ساناز: خورشید حواست کجاست خانم؟چند بار صدات کردم...
من: وای ببخشید حواسم نبود....
سیامک که جلو نشسته بود برگشت سمتِ منو گفت:
باور کنید اصلا لازم نیست نگران باشید... چون من همراهتونم و شده خودم از بین برم نمیزارم آسیبی بهتون برسه... مردِ و قولش و اینکه همه مثلِ محسن بی غیرت نیستن... خیالتون راحت باشه... شما هم مثلِ خواهرِ من...
اه اه اصلا خوشم نمیاد خواهرِ این بو گندو باشم... ایشش...
من: هر چی هم بگیم باز از نگرانیِ من کم نمی کنه اخه ممکنِ وقتی محسن ببینه شما با منید باز مثلِ دیروز می شه...

Signature
     
#20 | Posted: 7 Oct 2013 15:03 | Edited By: paridarya461
سیامک: دیدید که با کمی جستجو متوجه شدن چند تا از رقیبای کاریِ محسن تو این مهمونی دعوتن و یه سری از پلیسا از طریقِ اونا و به عنوان همراه تو خونه نفوذ می کنن پس دیگه واقعا جایِ نگرانی نمی مونه...
ساناز: سیامک تو دیگه نرو خونه این چند روز خونۀ مامانِ من بمون فکر می کنم بهتر باشه... حواست به خورشیدم هست...
الانم برو خونه لباس بردار بیا... فقط زودتر بیا چون محسن به خورشید گفته ساعت 9 یعنی یک ساعت زودتر میاد دنبالش تا اول برن خونۀ محسن...
سیامک: باشه... من میرم خونه باید یه سر به خانمیمم بزنم دلم براش تنگ شده...
ایششش... خدا بده شانس... چه خرشانسِ زنش...
ساناز: آره برو... خواستی می تونی بیاریش خونۀ مامان...
سیامک: نه خودم تنها باشم بهتره...
ساناز: خورشید جان فقط می مونه مامانِ شما... که اونم الان من میام و یه بهونۀ قشنگ براش میارم... فقط خدا ببخشه مارو...
من: مامان شمارو میشناسه نه؟ اشکال نداره بیشترش برای امنیتِ خودمِ...
ساناز: آره مامانت تو دورانِ مجردیم برام لباس مجلسی زیاد دوختِ... همشم از طرح های تو بود...
سیامک برگشت سمتم و گفت:
سیامک: طراح هستین؟
من: نه تا دیپلم خوندم...
ابرویی بالا و انداخت و برگشت به بیرون نگاه کرد... حتما خودش درس خوندست آره اینو از رفتارش میشد تشخیص داد...
خوب چه کنم همه که نمیشه درس بخونن... هر کی یه زندگی ای داره دیگه... اگه قرار بود کلِ ملت درس خونده باشن و لیسانس و فوق مدرکشون باشه دیگه چیزی از دنیا نمی موند چون اونجوری هر کسی توقعِ یه میز داشت که پشتش بشینه و یکی هم بادش بزنه...
سیامک و پیشِ غار پیاده کردیم... آخه ماشینش اونجا بود و ما هم رفتیم سمتِ خونه...
ساناز: من می خوام یه لباس عروس و یه کت شلوار برای بچه ها بدوزم تا با مامانت صحبت کنم و بگم تورو امشب میبرم پیشِ خودم برای طرح زدن و دیدنِ لباسای قبلی بچه ها برو یه دوش بگیر می برمت خونه مامان اینا خودم یه دستی به سر و صورتت می کشم... اما خیالت راحت ساده درستت می کنم یه جور باشی که محسن نسپرتت دستِ خواهرش اونوقت عجق و جق درستت کنن...
خودمون آمادت کنیم مطمئن ترِ...
من: باشه... اها راستی به من گفت خواهرش برام لباس اماده کرده...
ساناز: غلط کرده... می گم ارشام کت و شلوارم و از خونه بیارِ هم شیکِ هم پوشیده اون و بپوش عزیزم...
من: ممنون...
ساناز: ما باید ممنون باشیم از تو... اما خوب خوبه که به این مهمونی بری محسن باید گیر بیوفته وگرنه معلوم نیس دست از سرت بردارِ یا نه...
چیزی نگفتم حق می گفت... اگه محسن آزاد می موند نمی دونم چه بلایی سرم میاورد... معلوم نبود اخرش چی میشد... باید خیلی خوب نقش بازی کنم که محسن چیزی نفهمه...
*****
با ژیلت تند تند یه صفایی به دست و پاهام دادم و رفتم بیرون... یه دست لباسم که واسه جاهای مهم می پوشیدم و خیلی خوب مونده بود و انتخاب کردم...یه شلوار لوله تفنگی آبی سورمه ای با یه مانتوی سفید کمردار تا زیرِ باسنم... خیلی بهم میومد خودمم دوسش داشتم اما خوب مامان نمیزاشت واسه هر جایی بپوشم چون مانتوش کمی کوتاه بود...
موهام و همینجور خیس خیس بستم و یه روسری بزرگ سفید که حاشیه هاش مشکی کار شده بود گذاشتم .. کیف دستیِ مشکیمم برداشتم و رفتم بیرون...
ساناز جان من اماده ام...
ساناز برگشت سمتم ...
ساناز: چقدر ناز شدی... اوهوم این خوبه برای روحیۀ خودتم میگم... همیشه ازینکه ساده لباس میپوشیدی خوشم میومد اما دوست ندارم دخترِ جوونی به سن تو همش مشکی بپوشِ... چقدرم تغییر کردی..
من: مرسی...
یه نگاهی به مامان انداختم ... نه خداروشکر صورتش عصبی نیست./... انگار اونم تحتِ تاثیر حرفای ساناز از لباسم خوشش اومده ...
ساناز: خوب با اجازه ... خیالتون راحت ساناز شب پیشِ خودم میمونه شوهرمم میره پیشِ پسر خاله هاش... خونه تنهاییم...
مامان: ای وای نه این چه حرفیه؟ ما چند سالِ همسایه ایم از شما بدی ندیدیم...
و بعد رو به من گفت:
خورشید جان مامان مراقب خودت باش... صبح زودتر بیا...
من: نه مامان از اونور میرم مهد...
مامان: باشه پس دیگه سفارش نکنم...
من: نه خیالتون راحت... طرح ها رو میارم خودمم سایزشون و می گیرم که براشون بدوزید...
مامان: نه نمی خواد سایز بگیری ساناز جان و مامانش فردا شب اینجا هستن گفتم بچه هاشم بیاره که خودم سایزاشون و بگیرم... همسرشونم که می گن نیست...
ساناز: بله تعارف نمی کنم ارشام فردا باید بره تهران کلا دیر وقت میاد...
کفشِ مشکیِ پاشنه بلندم و پوشیدم و دنبالِ ساناز راه افتادم...
خیلی عادت نداشتم اما خوب برای مهمونیِ محسن خوب بود...
مستقیم رفتیم خونۀ مادر ساناز.. انگار از همه چی خبر داشت...سیامکم اومده بود...سیامک تا من و دید یکم نگام کرد و بعد دوباره نشست و منو سانازم رفتیم تو اتاق تا یه کم به خودم برسم...
من: فقط زود که محسن اس ام اس داده نیم ساعت دیگه اینجاست...
ساناز در حالی که یکم پنبه بر میداشت موچین به دست اومد سمتم و گفت باشه...
ساناز: دختر چرا انقدر ابروهات پر شده تو خوبه از مامانت اجازه گرفتما...
من: واقعا اجازه داد...؟ من همیشه تمیز می کنم اما اجازۀ برداشتن ندارم...
ساناز: آره...
و بعد شروع کرد... انقدر ریشه های ابروم قوی بود که اشک از چشمام درومده بود...خداروشکر صورتم و خودم تو حموم با ژیلت زدم... فقط خدا کنه زیاد نشه اخه دیگه وقت نبود بدم یکی بند بندازه...
ساناز تند تند آرایشم کرد و موهام و اتو کشید و جلوی موهام و با کلی پوش و اینا یه مدلی درست کرد... بعد یه مشمای لباسش و بهم داد و گفت که ببرم اونجا بپوشم...
ساناز: خوب پاشو مانتوت و بپوش که برید...
اول از همه خودم و تو آینه نگاه کرده بودم... چقدر با یکم آرایش تغییر کرده بودم... ابروهام حالا خیلی قشنگتر شده بود اما همون حالت دخترونۀ خودش و حفظ کرده بود
چشمای درشت و کشیدۀ مشکیم بیشتر تو چشم بود و لبام قلوه ای تر شده بود... البته به کمکِ رژ
لبام گوشتیِ اما انقدرام قلوه ای نیست...
مانتوم و پوشیدم و یه دور دیگه خودم و برانداز کردم... هیکلم چه با نمک شده بود... رونام از رو شلواری خیلی قشنگ نشون میداد.. کلا الان از استیلم خوشم اومد... کاش قدم یکم بلند تر بودا... صرفِ نظر از قد کلی ذوق کردم.....
بعد از تشکر از ساناز رفتم بیرون...بیچاره سیامک تا چند لحظه هنگ بود ... و بعد رو به ساناز گفت:
سیامک: امان از دستِ تو ساناز... امان از دستِ شما خانما..
چیزی نگفتم عجب پسر پررویی نمی گه من خجالت زده میشم یه وقت... بی تربیت...
به صورت سرخ شدۀ محسن نگاه کردم و بعد برگشتم و نیم نگاهی هم به سیامک انداختم...هر چند لحظه چشماش و می بست و آروم باز می کرد تا بلکه بتونه آروم باشه
کاملا مشخص بود که سعی در آروم نگه داشتن خودش داشت ...
به دستای مشت شدش نگاه کردم..بالاخره نگام کرد... یه لبخند بهش زدم... اونم لبخند زد... اما زود چشماش و ازم گرفت و سرش و چرخوند سمتِ بیرون...تا اومدم برگردم دیدم محسن داره با حرص نگام می کنه...
یه لبخند مظلوم نما هم برای اون زدم اما بهم چشم غره رفت...خوبه منم طعمشم... حتما اونایِ دیگه هم همینجوری گول زده... انقدر غیرتی بازی در آورده دخترای ساده هم فکر کردن حتما دیگه زنِ آینده و خانمِ خونشن و هر چی این گفته گوش دادن دیگه نمی دونن این خوشش میاد رئیسِ کسی باشه و از همین روش کسی هم گول بزنه...
نمی دونن خوشش میاد بکوبِ تو سرِ یکی و بهش امرو نهی کنه...
نفسم و سخت دادم بیرون و تو دلم چند تا فحشِ آبدار بهش دادم...
من: محسن جان کجا میریم الان خونه؟
محسن: نه مهمونی...
من: پس لباس چی مگه برای لباست نبود که زود اومدی دنبالم؟
محسن: نه دیگه خودم انتخاب کردم مهمونیِ دوستم زودتر شد ما هم داریم زودتر میریم...
چند دقیقه ای دوباره به سکوت گذشت...
این سکوت و دوست نداشتم آدم و معذب می کرد...اما محسن شروع کرد به حرف زدن انگار می خواست به سیامک بفهمونه که وجودش برای محسن اصلا مهم نیست و محسن ادم حسابش نمی کنه..
محسن: خوب خانم خانما... چه خبرا؟ دیروز حالت بد بود خوب شدی؟ دلم مونده بود پیشت... چند بارم خواستم بهت زنگ بزنم گفتم مزاحمت نشم استراحت کنی...
من: بله به لطفِ شما همچین خواب از سرم پریده بود که نگو...
محسن: خوبه پس یادت مونده... خوشحالم چون لحظه هایی که با منی یادتِ پس لابد حرفامم یادتِ؟
بعد خندید...
داشت به طورِ غیرِ مستقیم تهدید می کرد... عجب آدمِ نامردیِ...
ناخودآگاه استرس به دلم چنگ زد.. نمی دونم چم شده بود...
برگشتم به سیامک نگاه کردم داشت خونسرد بیرون و نگاه می کرد...
می دونست ممکنِ من خرابکاری کنم بهم نگاه نمی کرد...
محسن دستم و گرفت تو دستش و گذاشت رو رونِ پاش...
خوبِ گفتم سیامک پسر خالمِ و اینکارارو می کنه...
خیلی معذب بودم اما هر بار که میومدم دستم و بردارم نمی شد... و نگاه خیرۀ سیامکم رو خودمون حس می کردم...
کمی گذشت... صدای نفسای پر صدای سیامک قشنگ به گوشم میرسید... شاید یادِ خواهرش افتاده... حتما داره فکر می کنه با خواهرشم همین کارارو کرده و به غیرتش بر خورده...
به محسن نگاه کردم ته چهرش یه لبخند بود... شاید اونم می دونست که سیامک داره حرص میخوره و لبخندش برای این موفقیتش بود...
بالاخره سیامک تحمل نکرد و دست من و کشید عقب...
هم من هم محسن غافلگیر شدیم...
سیامک دستم و تو دستاش گرفت و همینجور که رو انگشتام و ماساژ میداد گفت:
سیامک: راستی دستت درد می کرد خوب شد؟ خاله گفت که مونده زیر چرخ...
کاملا واضح و خیلی تابلو بود که سیامک الکی داره حرف میرنه... من که فهمیدم صد در صد محسنم فهمید...اما خوب در هر صورت بهش فهموند که دوست نداره دستم رو پای اون باشه...
با دستم بازی می کرد و انگشتش و می کشید رو انگشتام.... بازم معذب بودم اما نه اونقدر که دستم رو پاهای این مارِ خوش خط و خال بود..
بلاخره دستم و ول کرد... یعنی خدارو شکر گوشیش زنگ خورد و مجبور شد...
از ترس اینکه نکنه دوباره یکی دستم و قرض بگیر تموم وسیله هام و با دست راست گذاشتم رو دست چپم...!
محسن آروم جوری که خودمون بشنویم گفت:
محسن: این سر خر کی بود آخه؟ یه جوری ردش کن حوصلش و ندارم می زنم فکش مرخص می کنما...
من: محسن جان زشته... تو بودی مهمونت و می پیچوندی؟ میشد که بپیچونی؟

Signature
     
صفحه  صفحه 2 از 8:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / خاطرخواه بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites