تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

خاطرخواه

صفحه  صفحه 4 از 8:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  پسین »  
#31 | Posted: 11 Oct 2013 00:41 | Edited By: paridarya461
من: نوشین بهت نگفتم قضیه چیه که رو اعصابم رقص پا بریا... برو پی کارت من امروز حوصله ندارم... می بینی که سرما هم خوردم ...
نوشین: ها چی شد مردی؟ خوب خدارو شکر...
و بعد رفت سمت سپنتا...
الینا اومد در گوشم و گفت:
الینا: اصلا دوسش ندالم خیلی بوشولِ... ) بیشعورِ(
با صدای بلند گفتم:
بفرما نوشین خانم اینم به این پی برد که تو شعور نداری...
در مهد باز شد و عمۀ دامون اومد داخل پشت سرشم دامون بود...دستی تکون داد تا برم سمتش...
بلند شدم و رفتم سمتشون که الینا هم با من اومد...
من: سلام حال شما .. صبح بخیر...خوبی دامون؟
دامون: مرسی خوبم... تو خوبی؟ چه خبرا؟!!!
درنا آروم زد تو کلۀ دامون و گفت:
درنا: عمه جان برو با دوستت بازی کن الان خورشیدم میاد پیشتون...
دامون دست الینا رو گرفت و گفت:
دامون: باشه من میرم ببینم این نخود سیاه تو مهد پیدا میشه یا مثلِ خونمون تا اخر عمر باید دنبالش بگردم ...
و بعد رفت...
درنا ریز خندید و گفت:
درنا: از دستِ این بچه... از بس پیش بزرگترا نشسته دیگه خُلق و خوشم عوض شده ...
چند وقتی هست که حواسم بهشه تا زیاد قاطیِ ما بزرگترا نشه ... حالا فهمیده میگه نخود سیاه...
من: اشکال نداره کم کم درست میشه و بد و خوب و میفهمه...
درنا: آره امیدوارم... اگه یه نفر بالا سرش باشه حتما درست میشه...
نگاه کن داره غیر مستقیم می گه من مادرش شم تا درست شه...
نمی خواستم بیشتر از این پیشش بمونم واسه همین گفتم:
من: با من کاری داشتین؟ باید برم سر کارم...
درنا: کار که نه اما یه زحمت براتون دارم لطفا...
من: چه زحمتی؟ خواهش می کنم بفرمایید...
درنا: خواستم بگم امروز من و دامیار باید بریم خارج از شهر خونۀ کسی که نیاز به کمک داره... نمیرسیم بیایم دنبال دامون و بعدم بیاییم خونۀ شما... یه لطفی کن دامون و با خودت ببر!!!
وااا یعنی چییی؟ یعنی خودش نمی فهمه این درخواست درستی نیست؟ خوب من به مامانم چی بگم؟ الان ساناز اینا فکر می کنن حتما من دامیارو دوست دارم و کلاس میزارم...
واااااای سیامک... سیامک چه فکر می کنه؟
درنا: میبریش عزیزم؟
من: باشه...!!!! من کارم اینجا تموم شد دامون و با خودم میبرم... فقط با خانم مولایی هماهنگ کنید و دفتر و امضا کنید...
درنا: باشه حتما ممنونتم عزیزم... ببخشیدا . پس تا غروب خداحافظت...
کلافه دستم و مشت کردم و کوبیدم به رونِ پام آخه یعنی که چه؟
زشت نیست این کارشون؟ ماشاالله سنی ازش گذشتِ نباید خوب و بد و تشخیص بده؟
سیامک کنار بازار نگه داشت و گفت:
سیامک: چیزی نمی خوایید مامان همه چی خریده؟ یه وقت نکنه یادش رفته باشه؟
با اینکه به خاطر قضایای دیشب از دستش ناراحت بودم و هنوزم کمی خجالت می کشیدم اما مثل خودش سعی می کردم بی تفاوت باشم ...
من: نه همه چیز خونه هست...
سیامک از ماشین پیاده شد و درارو زد....
وا این کجا رفت؟
آرا و آروین که ولشون می کردی می خوابیدن یا داشتن با باباشون حرف میزدن آخه من موندم از الان گوشی داشتن یعنی چی؟
یعنی نمی تونن یه چند ساعت بی مامان و بابا دووم بیارن؟
دامونم که از وقتی نشسته تو ماشین حواسش به من و سیامک هست و این و خودم قشنگ درک می کنم...
الینا هم که جلو نشسته و با باباش می حرفه...
منِ بدبختم که هیچی...چقدر سختِ اینقدر به عشقت نزدیک باشی اما احساس کنی یه دنیا فاصله بینتونِ...
آهی کشیدم و سرم و تکیه دادم به عقب...
دامون: چی شد سرت درد می کنه؟
من: نه یکم خسته ام...
دامون: نکنه الان بخوای بخوابیا بابام اینا زود میان...
من: نه نمی خوام بخوابم عزیزم...
سیامک اومد و یه جعبه شیرینی داد بهم...
سیامک: بی زحمت این و نگه دارید ممنون...
چیزی نگفتم چون ممکن بود شیرینی و برای خودش خریده باشه اونوقت من بگم چرا شیرینی خریدید ضایع شم... !
*****
یه دور دیگه به خودم تو آینه نگاه کردمو رفتم بیرون...
یعنی همۀ دخترا روزِ خواستگاریشون انقدر بی خیالن؟
انقدر ساده زشت نیست؟
نه اصلا حوصله ندارم براشون سرخاب سفیداب بمالم... کاش میشد من حضور نداشته باشم...
شالم و گذاشتم و رفتم بیرون...
نگاه خیرۀ سیامک و حس می کردم اما من بهش نگاه نکردم...
با ساناز دست دادم و نشستم پیشش...
ساناز: دختر تو چرا انقدر ساده ای؟
من: اصلا حوصله آرایش کردن ندارم... بیخیال من و همینجوری دیدن دیگه...
ساناز: بلند شو ببینم یعنی چی؟
دستش و گرفتم و دوباره نشوندمش...
من: بشین تروخدا ... من هیچکاری نمیکنم... باور کن ...
ساناز موشکافانه نگام کرد و گفت:
ساناز: خورشید پایِ کسی در میونِ ؟
هول شدم و مِن مِن کنان گفتم :
من: نه این چه حرفیه... نه بابا...
ساناز دستش و گذاشت رو دستم و گفت:
ساناز: عزیزم آروم باش... عاشق بودن که بد نیست...
من: نه من عاشق نیستم...
ساناز: پس چرا من حس می کنم دلت یه جا دیگه ست؟؟
دلت گرفته ست و نگاهت پریشونِ...
با صدای جیغ بچه ها تونستم از جواب دادن فرار کنم...
من: برم ببینم چی شد...
ساناز: خورشید جان می تونی رو من حساب کنی هر مشکلی که داشتی... در ضمن الان که نمی خوای ازدواج کنی می گی نه خیالِ خودتم راحت می کنی...
من: آره فقط یه چیزی الان جلوی دامون بهشون جوابِ رد ندید ... تازه یکم روحیش برگشته و داره درست زندگی می کنه... بزارید واسه وقتی که بچه شون نیست...
ساناز: باشه عزیزم به سیامکم می گم خیالت راحت...
بلند شدم که برم تو حیات بچه ها رو بیارم داخل آخه الانا بود که بیان خوبیت نداشت...
قدم اول رفتم قدم دومم به سلامت گذاشتم... قدم سوم
قسمت هفتم
پام رفت تو تریلی شروین و لیز خوردم...و بعد کله پا شدم...
تنها کاری که سیامک که در نزدیکیِ من بود انجام داد این بود که تونست سرم وبگیره که نخورم زمین...
چشمام و باز کردم و به سیامک که بالا سرم داشت با تعجب نگام می کرد نگاه کردم...
سیامک: خوبی؟
ساناز: وای چی شد... پات رفت تو ماشینِ داداشت...
مامان: ای بگم چی نشی شرررووییین بیا وسیله هات و جمع کن...
مهناز خانم.: سیامک بلندش کن خوب؟
بالاخره خودم و جمع و جور کردم و درحالی که دستم رو مچ پام بود گفتم:
من: بله خوبم.
و نشستم رو اولین مبل جلوی دستم...
سیامک اومد کنار گوشم و گفت:
سیامک: خوبه جوابت نهِ اونوقت اینهمه هول شدی بله بود چی میشد؟
با حرص گفتم:
من: امیدوارم بدونید اتفاق یعنی چی اتفاق بود دیگه تقصیر من نبود که...
سیامک: شنیده بودم دخترا روز خواستگاریشون سر به هوا میشنا... اما شنیدن کی بُود مانندِ دیدن... الان به چشم هم دیدیم...
بلند شدم و با تمومِ قدرت پام و گذاشتم رو پای سیامک و رفتم سمتِ حیات...
جلوی در ایستادم و برگشتم نگاش کردم ساناز داشت ریز ریز می خندید و سیامکم داشت به انگشتای له شدش نگاه می کرد...
سانازم فهمیده بود و داشت نگام می کرد وگرنه چند تا ابرو هم براش بالا مینداختم تا بفهمه دنیا دستِ کیه..
رفتم بیرون و بچه هارو جمع و جور کردم که برن تو اتاق بازی کنن خودمم یکم حیات و مرتب کردم...
وسطای کارم بودم که زنگ زدن...داشتم میرفتم در و باز کنم که سیامک به دو خودش و به من رسوند و بازوم و گرفت...
گفت:
سیامک: دختر تو چرا انقدر سر خودی؟ آخه کدوم دختری روز خواستگاریش خودش در و برای خواستگارا باز می کنه؟ بیا برو تو..
هنوز از دستش ناراحت بودم...
دستم و از تو دستش کشیدم بیرون و خیره به چشماش گفتم:
من: فکر نمی کنی خوب نباشه که تا یه چیز میشه بچسبی به دست و پای من...؟
با چشماش زل زده بود به چشمام و حتی پلکم نمیزد...
منم همینطور...مردمک چشماش مثل یه تیله بود.. یه تیلۀ معمولی که شاید برای من خیلی جذاب و گیرا بود...منم پلک نمیزدم...
بازم فرصت برای پلک زدن و چشم روی هم گذاشتن بود اما...بالاخره کم آورد... روش و ازم گرفت...
سیامک: برو تو خورشید...
چقدر خوب بود که بعضی وقتا حواسش نبود و اسمم و صدا می کرد...چقدر دوست داشتم که صدام بزنه...
روم و ازش گرفتم که برم تو اما...اما حالا چه توضیحی بدم به اونی که روپله ها ایستاده و داره مارو نگاه می کنه؟
انگار خیلی هم موفق به پنهان کردن احساسم نبودم...
قدمی برداشتم و رفتم سمتش...با لبخند داشت نگام می کرد
به من نگاه کرد و با تعجب و لبخند گفت:سیامک؟؟؟!!!!
من: نه... نه... راستش می دونید...
ساناز: باشه بیا برو تو ... بیا ... بعدا راجع بهش حرف میزنیم...
خجالت زده همراهش رفتم تو... اخه بگو نگاه عاشقانت برای چی بود؟ حداقل زود دل می کندی که اینجوری رسوا نشی...
من: من نمیرم آشپزخونه می مونم پیشِ شما... من چایی نمیارم تروخدا...
ساناز زد پشت من و گفت بیا با من بریم... منم ازین حرفا زیاد میزدم آخرم مجبور به چایی ریختن می شدم...
با هم رفتیم تو آشپزخونه ...ساناز دستش و گرفت به سنگ کنار گاز و رفت روش نشست...
ساناز: توام بیا بشین کنارم... به وقتش خودم چایی میریزم ببری..
در حالی که سعی می کردم برم بالا و سانازم داشت کمکم می کرد گفتم:
من: شما بیرون نمیای...؟
ساناز: نه با آرشام نشد هماهنگ کنم... دیگه مامان اینا هستن نیازی به من نیست عزیزم...
بالاخره تونستم و رفتم بالا نشستم...
ساناز چجوری تونست با یه حرکت بره بالا من موندم...
ساناز: خوب نمی خوای بگی...
اوه اوه گفت بیام نزدیکش بشینم که قشنگتر توبیخم کنه ...
من: چیو بگم؟؟
ساناز: خودت و نزن به کوچه علی چپ که بن بستِ ...
و بعد ریز ریز خندید....آروم زد به شونم و گفت:
ساناز: هی دختر فکر نمی کردم سیامکِ ما رو دوست داشته باشی.. وگرنه زودتر از این خواستگارا خدمت میرسیدیم...
من: آخه آقا سیامک که من و دوست نداره... بعدم تو حیات فقط یه اتفاق بود... من داشتم تذکر می دادم... تذکر میدا...
حرفم و قطع کرد و گفت:
ساناز: آره دیدم داشتی تذکر میدادی هی سر هر چیز نچسبه بهت اما تو چشماش غرق شدی... شانس آوردی تو دید نبودین... وگرنه مامانت پشت پنجره بود و میدیدت...
من: باور کن خبری نیست... تو رو خدا به کسی نگیا...
ساناز: از این سیامک پپه بیشتر از اینم نمیشه انتظار داشت... می دونم خبری نیست... خیالتم راحت...
کمی به سکوت گذشت تا اینکه ساناز گفت:
ساناز: می خوام کمک کنم...
من: کمک؟ نه من اصلا نمی خوام تحمیل شم...
ساناز: کی خواست تحمیلت کنه...؟ من می خوام به خودمون سیامک و تو کمک کنم... تا یه زندگی بسازید...سیامک باید بفهمه که با یاد کسی نمیشه زندگی کرد... باید بفهمه خودش یه شریک و همدم می خواد و دخترش یه مادر...
من: آره اما فکر نکنم من بتونم مادر خوبی باشم...
اما سیامک قبولت داره همیشه داره از طرز برخوردت و رفتارت با بچه ها تعریف می کنه ازینکه چه جوری بهت علاقه مند میشن و چقدر بی دردسر به حرفات گوش میدن...
خودش در تعجبِ که چطور دخترش انقدر راحت باهات کنار اومده...
با تعجب گفتم:
من: مطمئنید؟ اخه همیشه با من جوری رفتار می کنه که فکر می کنم خنگم...
ساناز خندید و گفت:
ساناز: دور از جونت اما اون عادتشِ کلا عاشق اذیت کردنِ دختراست.. المیرا رو هم همینجوری اذیتش می کرد...
من: المیرا خیلی خوشگل بود؟
ساناز: برای سیامک صورت ادما مهم نیست سیرتشون مهمِ... المیرا خوشگل نبود اما خیلی با نمک بود... خیلی هم مهربون...هیکلشم کپِ من بود... مثلِ الانِ من ...
باشگاهی میرفت که من میرفتم ...
نگاهی به هیکل خودم انداختم...
رونای من کوچولو بودن... حالت و جذابیتی خاصی نداشت...اما رونای ساناز از رو شلوارم معلوم بود چقدر سفت و خوش حالتن...
ساناز: هی دختر چشمات و درویش کن...
من: من خیلی خوش هیکل نیستم....
ساناز: اتفاقا کوچولو و تو بغلی هستی... اما نه اونقدر کوچولو که ادم دلش نیاد بهت دست بزنه...
ساناز: چرا نمیری باشگاه...؟

Signature
     
#32 | Posted: 11 Oct 2013 01:28 | Edited By: paridarya461
هر کاری می کردم تا سیامک منم ببینه ببینه که هستم... تا بتونه به منم به عنوان شریک زندگی فکر کنه... اما حاضر نبودم مستقیم بهش بگم به منم فکر کن...
من: وقت نمی کنم برم باشگاه ... باشگاهی نیست که ساعت 7 به بعد تایم برای خانما داشته باشه....
ساناز: چرا عزیزم... تو ازادگان همین جهان آرا هست... تو چهاراره هم شعبشه...
من: نه اونجا خیلی گرونِ...
ساناز: عوضش می صرفه تو دو ماه تضمینی برو حالا ببین کارشون چطوره...
یهو در آشپزخونه باز شد و سیامک اومد داخل...
هول ازینکه نکنه سیامک حرفامون و شنیده باشه پریدم پایین
بلند شدم و ایستادم و مِن مِ ن کنان گفتم:
من: س...سلام... خسته نباشید....
سیامک با تعجب و خنده گفت:
سیامک: چه کار می کنی؟ آخرم تو رو ویلچر نشین باید شوهر بدیم هااا...
سیامک: ساناز جان جای شیطنت بسه....دو تا چایی بده دستِ بچه بیاره زشته بابا گلوشون خشک شد...
ساناز: باشه تو برو نمی خواد حرص بخوری الان میاد...
سیامک که رفت ساناز خنیدید و گفت:
ساناز: چی شد؟ چرا اینجوری کردی؟
من:با حرص گفتم دیدی به من می گه بچه؟ ترسیدم یه لحظه هول شدم... وااای خیلی بدِ من همش جلوی این سیامک خانِ شما سوتی میدم... حرفامون و که نشنید؟
ساناز: نه بابا سیامک اگه بشنوه قضیه چیه خیلی ناراحت میشه چون دوست نداره دلِ کسیو بشکنه...
ساناز پرید پایین و شروع کرد تو چاییا نبتون گذاشتن...!
به سنگ تیکه داد م وگفتم:
اما به نظر من که می دونه... یا حداقل یه بوهایی برده....
ساناز یه نگاهی بهم انداخت و گفت:
ساناز: از کجا میدونی؟ اما بنظرم اگه سیامک می دونست الان اینجا نبود...
من: به خاطر اینکه تا حالا دوبار بهم گفته جای خواهرشم و یادآوری کرده...
ساناز: اها راستی اونروزم یه شکایی کرده بودم... ازینکه سیامک گفت با خواهرش فرقی نداری ناراحت شدی و قاشقت و پرت کردی تو بشقاب؟
من: آره اما غیر اردای شد یهو...
ساناز: می دونم چی می گی اشکال نداره...
ساناز: بیا این نبتونا رو تکون بده رنگش در بیاد بیا که تا سرد نشده ببری...
ساناز چایی اخرم گذاشت تو سینی و خودشم با من همراه شد...
ساناز: اگه واقعا سیامک بدونه تو چه حسی داری اما بازم رفت و امد کنه و بیا د و بره یه دلیل داره...اونم اینه که دلش نمیاد از تو راحت بگذره... شاید بخواد کمکت کنه... نمی دونم چه جوری بگم... شاید وجدانش راحت نمیشینه ... می خواد یکاری کنه فراموشش کنی ... و به عنوان تکیه گاهی مثل برادر روش حساب کنی...
من: اما من اصلا دلم نمی خواد برادرم باشه... من یه برادر دارم...
ساناز دستش و گذاشت رو شونم و گفت:
ناراحت نباش عزیزم... خدا بزرگِ... بیا چاییا رو ببر... واسه سیامکم خودم کمکت می کنم...
من: اما من نمی خوام غرورم خورد شه... نمی خوام یه روزی خودمم فکر کنم به اجبار وارد زندگی کسی شدم...زندگی همش روزای خوب و خوش نداره دلم نمی خواد تو روزای ناراحتی سرکوفتِ عاشق بودنم و تحمیل شدنم و بخورم...
ساناز: خورشید جان عزیزم هنوز اتفاقی نیفتاده به این چیزا فکر نکن ...بیا عزیزم برو... با هم حرف میزنیم فعلا تکلیف اینارو مشخص کن تا بعد...
سینی چای رو گرفتم و رفتم بیرون...
سلام دادم...
درنا و مرد که احتمالا شوهرش بود و دامیار... همینا بودن ...
دامونم که احتمالا پیشِ بچه ها بود....
همه جوابم و دادن...
اصلا به درنا نمیومد که صاحب دو تا بچه از خودش باشه... نه تیپش نه قیافش نه هیکلش...انگار تو خانوادشون پیر شدن معنا نداشت...
به همه چای تعارف کردم.... وقتی رسیدم به دامیار دست و پام شروع کرد به لرزیدن انگار که همین حالا می خواد من و ببره...
آقای خوب و مهربونی بود... خوشتیپ و خوش هیکلم بود... چهرۀ زیبایی هم داشت اما الان برای من سیامک بهترین و زیباترین بود... و دلم فقط همون و می خواست...
برای من پذیرش دامیار مثل پیوند عضوی از بدن بود که دستگاه ایمنی نمی پذیره و بهش حمله می کنه...اصلا نمی تونستم قبول کنم دامیار شوهرم باشه...
دامیار نگاهی بهم کرد و لبخند زد... انگار می گفت آروم باش...
چاییش و برداشت و زیر لب تشکر کرد...
پیش مامان نشستم... همش سرم پایین بود...
از هر دری حرف میزدن... مامان هر بهونه ای آورد درنا زرنگ تر بود و بهترین جواب و می داد...سعی می کردم توجه نکنم به صحبتای سیامک ... صحبتایی که سعی می کرد تا حد ممکن عاقلانه باشه و به بهترین نتیجه برسیم...
خدایا این عشقِ منِ که روز خواستگاریم برای یه زندگی خوب واسه من صحبت می کنه؟ وای اصلا نمی تونم قبول کنم... اصلا نمی تونم...
بغض داشتم ... دلم می خواست گریه کنم...
جدیدا اینجوری شده بودم... سر هرچیزی دلم می گرفت ... دوست نداشتم... اصلا دلم نمی خواست سیامک اینجا باشه...
بدترم شدم وقتی پیشنهاد اخرشم شنیدم...دلم می خواست جیغ بزنم بگم بی معرفت نمی خوام ... خیلی نامردی... اما نشد...
چه زوری داشتم؟ خوب نمی خواست...
سیامک: یه تصمیمیِ که خورشید جان با مادرشون می گیرن... بنظرم بهتره که دامیار خان و خورشید خانم یه صحبتی با هم داشته باشن ... تا بتونن درست فکر کنن...
سرم و بالا کردم با چشمای به اشک نشستم بهش نگاه کردم...اما اون چشماش و برای چند لحظه بست و بعدشم نگاهش و ازم گرفت...
نیاز به هوای آزاد داشتم... قبلا به مامان گفته بودم میرم تو حیات حرف بزنم...
پس بلند شدم و بدون اینکه دامیارو راهنمایی کنم رفتم سمتِ حیات..اونم دنبالم اومد...
نفس عمیق کشیدمو سعی کردم خودم و کنترل کنم...
آره اون دوسم نداره... حتی یه حس کوچیک... اگه داشت نمی زاشت من بیام اینجا بشینم و با یه مرد غریبه حرف بزنم...
تمومِ توانم و جمع کردم و به دامیار گفتم:
من: بفرمایید بشینید
و خودمم نشستم ...اینجا رو این تخت... همون جایی که همیشه بابا و مامان می نشستن و من رو پاهای بابا خوابم میبرد...
شاید گفت بیشتر خاطرات مادرم به این تخت خلاصه میشد برای همینم بود که با وجود قدیمی بودنش نگهش داشتیم...
دامیار: مثل اینکه دیگه تحمل این مجلس و من از توانتون خارجِ...
برگشتم سمتش... دیگه باید شروع می کردم به حرف زدن
من: نه اینطور نیست...
کمی سکوت شد تا اینکه دامیار گفت:
دامیار: خدا یه دنیا آفرید یه دنیای گرد... واسه توشم ما ادما ... دلش نمی خواست خالی باشه...ما آدما از یه جنسیم ... هیچکدوم از اون یکی برتری نداره... جوری آفریده شدیم... که بسازیم... همرنگ شیم...من اگه به حرفای دامون گوش دادم اگه به خودم اجازۀ فکر کردن به شما رو دادم به خاطر همین همجنس بودن بود...بنظرِ من تفاوت سنی مهم نیست مهم اینه که تفاوت فرهنگ نباشه... مهم اینه که علاقه باشه...
اولا سعی داشتم با دامون صحبت کنم که اینو درک کنه در صورتی که خودم بهش اعتقادی نداشتم... اما می دونستم که شما داری... صد در صد خانواده دارن...
سعی کردم به دامون بفهمونم که هیف شدن یعنی چی و شما کسی و که خیلی دوست داره و به عنوان مادر قبول داره هیچ رضایتی ندارید...
اما خوب فکر کردم می تونم راضیتون کنم...الانم بی مقدمه حرف زدم و اول اینارو گفتم تا حداقل کمی از مقولۀ سن و تفاوت سنی بگذریم...
من: شما چقدر راحت حرف میزنید... از کجا می دونی تفاوت فرهنگ وجود نداشته باشه؟
دامیار: چون شما روحیۀ شاد دارید و من می تونم پذیرای این روحیه تو زندگیم باشم... با اینکه گاهی اوقات خیلی بیشتر از حد توقع می فهمید و درک میکنید اما هنوز روحیۀ بچه مانند دارید...
من تمومِ این رفتارا رو می پذیرم... هم برای زندگیِ خودم هم پسرم... از همه مهمتر دامون می تونه شما رو قبول کنه...
من طرز فکر مادرتون و برای یه مادر که خیلی قدیم تر به دنیا اومده می پذیرم... من تربیت شما رو قبول دارم...می دونید که من قبلا یه اشتباه داشتم... پس دوباره اشتباه نمی کنم...
من : ببینید شما فقط و فقط به فکر پسرتونید... از حرفایی که زدیم بیشترشون اخرش رسیدِ به رضایتِ دامون...در حالی که من زمانی مادر خوبی میشم که شریک خوبی داشته باشم...
من به دامونم گفتم که اگه دوست خوبی بودم دلیل نمیشه مادر خوبی باشم...
دامیار دستی به صورتش زد و گفت:
دامیار : نارضایتیِ شما باعث شده کمی سر سخت شید... درنا یه چیزایی برام گفت... شنیدم که چرا می گید نه...اما می خوام یه کمی بیشتر فکر کنید به اینکه منم می تونم اون شرایطی که می خوایید داشته باشم...
من: بیشتر اصرار شما برای پسرتونِ...
دامیار: نه خوب همش این نمی تونه باشه... نمی گم فقط به خاطر خودمِ نه اما درصد کمیش به خاطر دامونِ... چون تا خودم تو زندگیم خوشحال نباشم فرزندمم نمی تونه باشه...
فکر نمی کنیی
د این فکریِ که خودت راجع به من داری و دلت می خواد که حقیقت باشه؟
خوب راست می گفت... این چیزی بود که من بهش اصرار داشتم البته به این مطمئن بودم که هشتاد درصد این درخواست برای پسرش بود... اما سیامک و فکرش نمی زاشت به کسی دیگه فکر کنم...
دلم می خواست با سیامک باشم و اون تنها فردی باشه من بهش فکر می کنم...تنها شخصی باشه که من تمومِ سوالای روز خواستگاریم و ازش میپرسم...
اینکه چرا به فکر ازدواج افتاد؟
اینکه چرا خانوادۀ جدا می خواد؟
اینکه می دونه ازدواج یعنی چی؟
اینکه با من و عقایدم آشناست...
اهی کشیدمو سعی کردم به این چیزی فکر نکنم... بنظرم فقط تو رویاها می تونستم اینجوری فکر کنم...
من: نمی دونم اما به نظرتون دامون و وابستگیِ بیش از حدش باعث نمیشه من فقط یه مادر باشم و بس؟
دامیار اومد حرف بزنه که...یکی پاهام و داد کنار و اومد بیرون...با تعجب و چشمای از حدقه بیرون زده به دامون نگاه کردم...
دامون: ببخشید بابا.. اما خورشید بابام همیشه همه چی و خراب می کنه من باید بودم... نمیشد دیگه...
من: واقعا کارت خیلی زشت بود...
دامون: ببین خورشید بهتون قول میدم... قول میدم اگه ازدواج کنید من هیچ وقت اویزونتون نباشم.. حتی ماه عسلم باهاتون نمیام... قول میدم به حضرتِ زمان...!!!
من: دااامون بیا برو تو ... کارت اصلا قابل بخشش نیست... شما نباید تو این بحثا دخالت می کردی... اگه شنیدنی بود صدات می کردیم ...

Signature
     
#33 | Posted: 11 Oct 2013 11:03 | Edited By: paridarya461
دامیار با حرص گفت:
دامون برو پیشِ عمه و مطمئن باش کارت تنبیه داره...
دامون با لب و لوچۀ آویزون رفت سمتِ پله ها و در همون حال گفت:
دامون: خوب من اگه نبودم بابای من تا اینجام نیومده بود که...
دامیار: دااامون...
باشه بابا رفتم...
من: دیدید؟ اینم نمونش این و چی می گید؟
دامیار در حالی که هنوز تو شُک کار دامون بود گفت:
ببینید من یه پیشنهاد بهتون میدم... شما یکم راجع به من و بچه ای که دارم و کلا شرایطم فکر کنید... بعدش اگه دیدید می تونید کنار بیایید یه جلسه میزاریم برای حرفای دیگه و کلا شرایطتون...نظرتون چیه؟
سرم و تکون دادم دیگه را حرفی نذاشته بود برام...
دامیار بلند شد و گفت:
دامیار: بسیار خوب... پس بریم خیلی وقتِ که اینجاییم...
بلند شدم و جلوتر راه افتادم... دامیارم پشت سرم میومد...
دامیار: و اینکه یادتون باشه من تو زندگی چیزی براتون کم نمیزارم...
نشد جوابش و بدم و بگم که من تو زندگیم مادیات نیست که خیلی ارزش داره... من اول خوشبختیِ معنوی می خوام بعد مادی
همینکه وارد شدیم نگاهم رفت رو سیامک...نفسش و سخت داد بیرون و یه جور بهم فهموند که چه عجب...!
ببخشیدی به جمع گفتم و نشستم...
دامیار تصمیمی که گرفته و بود و تو جمع به اسم جفتمون تموم کرد و بعد از کمی صحبت راجع به هر چیزی غیر از ازدواج رفتن...
مامان: چی می گفتین چرا انقدر طول کشید؟
من : هیچی من از اختلافایی که ممکنِ تو زندگیمون به وجود بیاد می گفتم و ایشون توجیه می کردن...و اینکه یه کم به من فرصت بدن بعد بریم سر اصل مطالب هم پیشنهاد خودش بود...
مامان: خانوادۀ خیلی خوبین... من که خیلی از دخترِ خوشم اومد خیلی فهمیده بود... کاش فقط کمی سنش کمتر بود...
شروین: آبجی من که می گم باهاش ازدواج کن... منم با پسرشون بازی می کنم...
جمع خندید اما برای من اصلا خنده دار نبود...
سیامک بلند شد و گفت:
سیامک: من میرم کمی به کارام برسم با اجازه...
مامان: کجا میرید؟ اینجوری که نمیشه شام بمونید...
سیامک: نه ممنون به اندازۀ کافی مزاحم شدیم... واسه تحقیق هم خیالتون راحت فقط دو روزی به من فرصت بدید تا من بتونم کامل و رو فرصت راجع به همه چی تحقیق کنم...
مامان: خیر ببینی پسرم... دستت درد نکنه هر چی که خودت می دونی پس ما منتظریم...
سیامک داشت از در میرفت بیرون که گفتم:
من: ممنون زحمت کشیدین...
سیامک: خواهش می کنم... تا باشه ازین زحمتای خیر...
ساناز: راستی سیامک صبح خودت بیا دنبال خورشید اینا الینا هم که خواب نمی خواد ببریش...
سیامک: صبح کلی کار دارم ساناز ببرشون دیگه...
ساناز: آرشام داره بر می گرده باید برم استقبالش تازه بچه هامم نمیرن مهد فقط بیا دنبال خورشیدو دختر خودت...
سیامک: باشه پس فعلا...
ساناز: مراقب باش خدافظ...
ساناز برگشت سمتِ من و چشمکی زد...
فکر کنم حالا دیگه کامل درک کردم قضیه چیه!!!!
*****
دنباله های لباس عروسیم و گرفتم و شروع کردم به راه رفتن...چقدر خوشحال بودم که دارم ازدواج می کنم...
اما دومادِ من کجاست... چرا هر چی فکر می کنم یادم نمیاد کی بوده؟
یه چرخ زدم و نگران به دور دست ها خیره شدم...اونا کین دارن از اون راه دور میان؟
انقدر خیره نگا کردم تا کم کم بهم نزدیک شدن...نزدیک و نزدیک تر...انقدر نزدیک که حداقل بتونم ببینمشون...
ب...بابا...آره بابام بود...اما اون مگه زنده ست؟
اشک جلوی چشمام و گرفت... نمی تونستم درست چهرۀ خواستنیشو که حالا برق خاصی داشت ببینم...
پلک محکمی زدم ...دوباره نگاه کردم... حالا دیگه بابا رو به روم بود...دستام و که انگار از همیشه کوچیکتر شده بودن و دراز کردم اما به بابا نمیرسید...به اونی که دستش تو دستای بابا بود نگاه کردم...حسودیم شد...چطور دامیار می تونه اون دستای گرم و حس کنه... اما من نمی تونم؟
گله مند به بابا نگاه کردم... لبخندی زدم و دو تا سیب خیلی سرخ اورد بالا...درست رو به روم... انگار باید می گرفتمشون...دستام و دراز کردم... دو تا سیب افتاد تو دستام...اما به خاطر دسته گل عروسیم یه دونه از سیبا افتاد پایین...
من: بابا... من یدونه سیبم برام بسه... ممنون...
اما بابا با ناراحتی به سیب خیره شد و برگشت به پشت نگاه کرد...رد نگاهش و دنبال کردم...اون سیامک بود...
سیامک که چشم دوخته بود به دختری بین زمین و آسمون...دختری که با ناراحتی و نگرانی چشم به دستای من دوخته بود...
بابا برگشت دوباره بهم خیره شد...
بابا: تو می تونی نه... ؟ آره سپردم به خودت...
من: چیو بابا؟ بابا بیا بریم خونه... مامان خیلی دلش برات تنگِ...
بابا: نگرانِ مامانت نباش الان پیشِ اون بودم... پیشِ اونم رفتم... خورشیدم تو فقط بگو می تونی...
دامیار دستش و گذاشت رو شونۀ بابا و گفت:
خیالتون راحت باشه...
اومد نزدیکتر...بابا دستاش و گرفت و گذاشت تو دستای من...اومدم برم نزدیکتر
بابا: نه نیا مواظب اون سیب باش... زیر پاهات له نشه... مواظبش باش .. تا بتونه زندگی کنه... اونم ادمِ... حق زندگی داره...
اما من دلم آغوشِ گرمِ پدرم و می خواست... آغوشی که خیلی وقت بود حسرتش و می خوردم...از رو سیب رد شدم که برم بغلِ بابا...اما پرت شدم...از یه درّه... ولی اونجا که صاف بود بابا تا همین الان ایستاده بود...
قبل از اینکه بخورم زمین..از خواب پریدم...!مامان داشت نگام می کرد...مامان در حالی که اشک می ریخت گفت:
مامان: خورشیدم خوبی مادر؟ چرا گریه می کنی عزیزم خواب دیدی؟ توام خواب دیدی؟
نشستم و زود جا گرفتم تو بغل مامانم...
مامانی خوبه که تو هستی... اگه تو نبودی چه کار می کردم...؟ خوبه تو هستی که وقتی اینجوری بی پناه می شم بهت تکیه کنم... وقتی اینجوری پرت میشم از خوشی از جایی که بابام بوده به سمتِ تاریکی....
مامان من می ترسم... بابا بود... نفهمیدم چی گفت... کلی در خواست ازم داشت... همرو نفهمیدم...
مامان: پیشِ توام اومد...؟ وای بر من بابات ازم گله داشت ...
من: مامان من دلم بابام و می خواد باهاش قهرم... اون تا چند قدمیم اومد دستای دامیار و گرفت.. اما من و نه...
مامان: گله نکن دخترم... دامیار سفارش شده بود...خورشیدم مامان به خواستۀ بابات فکر کن... اون که بدت و نمی خواد...
مامان بلند شد... قرآن و از رو طاقچۀ اتاق برداشت و رفت بیرون...
سرم و برگردوندم...به شروین که خواب بود و رو لباش لبخند داشت نگاه کردم...خدا می دونه بابا برای تو چی آورده شروین... کاش میشد منم بخندم...
خیلی خوشحالم اما نمی دونم چرا دلم داره می ترکه/// شاید چون بابام و تو نزدیکترین فاصله دورترین ادم به خودم حس کردم...عقب عقب رفتم و تکیه دام به دیوار...
سرم و گذاشتم رو شونه های خدایی که حسش اتاق و پر کرده بود... خدایی که حالا خیلی نزدیکتر بود...هیچی برام مهم نبود...
درخواست بابام... چشمای سیامک که سرگردون بود... دستای دامیار که نشست رو وجودم...فقط و فقط از خدا ممنون بودم که تونستم یه بار دیگه بابام و حس کنم اونم انقدر واقعی و قابل لمس...
با صدای الله و اکبری که شنیدم بلند شدم...باید نماز بخونم بعدشم زنگ بزنم به سید... صد در صد خوابم تعبیر داره...
یه چیزایی فهمیدم اما نه اونقدر که باید درک می کردم
تند تند قدم بر میداشتم.. با حرص ... با غیض...
هی خورشید اروم باش... تو انتخاب شدی...دیگه این کارات برای چیه؟
اما آخه چرا من؟ چرا الان؟ چرا وقتی که عاشق یکی دیگه شدم...
خورشید انقدر چرا چرا نکن خدا قهرش میرسه...
کلافه از دست حسی که سعی داشت یه جوری جواب سوالام و بده فکرم و منعطف کردم جای دیگه...اما آخه مگه میشد...
یه بار دیگه حرفای سید تو گوشم پیچید...
پدرت ازت درخواست داشت... اون بهت دوتا امانت سپرد...اون دو تا سیب بچه هایی هستن که تو زندگیمن...
آره سید نمی دونست من که می دونم...اما آخه سیامک... اون چی؟ من چه جوری بچۀ اون و بزرگ کنم وقتی هست؟
دوباره یادم اومد...خوابت خیلی خوبه ولی خوب غم و اندوه هم تو خودش جا داده...زندگی یعنی همین... امروز متولد شی و فردا مثل شمعی خاموش...
خدایا چرا بعضی حرفاش و درک نکردم؟
وقتی این و گفتم لبخندی زد و گفت به زودی به چشم میبینی اونوقت درکش آسونتره...
» دختری هست که دستش از دنیا کوتاست اما چشمش اینجاست...... نگرانِ .. مونده تو دوراهی... «
یعنی اون دختر کیه؟ زنِ سیامک؟
نه ... آخه چرا باید بمونه تو دو راهی...
با صدای بوق ممتد ماشین از فکر اومدم بیرون...
مرد: خانم مگه کوری؟ اگه الان رفته بودی زیر ماشین من از کجا بیارم پول خونت و بدم...؟
من: ببخشید آقا...
بی توجه به غر غرای دوبارش راه افتادم... چه حوصله ای دارن مردم به خدا.... فقط تنشون می خواره برای دعوا...
رفتم جلوتر پسری اومد کنارم ...
پسر: خانم حواست کجاست؟ نزدیک بود بری زیرِ صاحاب ماشین...
چشمام و بستم و نفسم و سخت دادم بیرون...اصلا نمی خواستم این استرس و سردرگمیم و این اعصاب داغونم سرِ کسی خالی کنم...
پسر: اوه اوه چه عصبی... عزیزم چی شده؟ اول صبحی چه بداخلاق...
برگشتم سمتش...انگشت اشارم و به نشونۀ تهدید آوردم بالا...
من: ببین حوصله ندارم مزاحم نشو وگرنه بد میبینی...
پسر چشماش و بست و گفت:
آخ قربون اون صورتت که عصبیش خوردنی ترِ...
وای خدا عجب آدمِ پررویی بیشتر حرصم و درآورد...
من: کصصصافت...
راه خونه و در پیش گرفتم و بهش اهمیتی ندادم...
نزدیکای خونه ماشین سیامک و دیدم که پارک بود...نزدیکتر که شدم خودشم دیدم...خواب بود...بیچاره حتما منتظرِ منِ...
پسر: ای بابا مارم تحویل بگیر... ببین شمارت و بده عجله دارم باید برم...
عجب رویی دارن ملت... خدایا آخه قصدت از آفرینش اینجور اشخاص چی بوده؟ آفتِ جامعه؟
بابا آخه آفت می خواییم چی کار...؟
من: ببین اون شوهرمِ اگه الان نگفتم پدرت و در بیاره...
بعد با قدمای تند تر خودم و رسوندم به ماشین...
اشکال نداره حالا همینجوری یه بارم شوهرمون شه...
با صدای تقریبا بلندی گفتم:
من: سیامک... سیامک عزیزم... پاشو ببین این پسرِ چی میخواد...؟

Signature
     
#34 | Posted: 11 Oct 2013 11:27 | Edited By: paridarya461
بدبخت پسرِ یه پا داشت چند تا پا هم دربست گرفت ... تا سر خیابون مثل یوزپلنگ دویید...
خنده ای کردم و گفتم حقتِ...
سیامک که از خواب بیدار شده بود و از صدای بلند من ترسیده بود گنگ گفت:
سیامک: چی شد؟
هیچی مزاحمم شده بود... ببخشید دیگه میخواستم بترسونمش...
سیام در ماشین و باز کرد و گفت:
کوش ... بیا بریم ببینم...
من: سیامک خان بفرمایید بریم مهد ایشون فرار کردن... بنظرم الان ادارۀ حمایت از حیوانات جای یوزپلنگ گیرش انداخته باشن مستقیمم بفرستنش امازون...
سیامک: از دستِ تو کمتر شیطونی کن دختر... بشین بریم...
من: پس المیرا چی؟
ناخواسته گفتم المیرا نمی دونم چی شد یهو...
من:ببخشید منظورم ... منظورم الینا بود...
به رو به رو خیره شد و گفت:
سیامک: بشین ... المیرارو بردم مهد... باید بریم دادگاه...
انگار خودشم حواسش نبود.... چون اونم گفت المیرا
سیام: خدارو شکر شرِ اینم کنده شد...
من: از کجا معلوم؟
سیامک: وقتی قاضی برگرده بگه هر بلائی سر تو بیاد مسئولش تمومِ کسایی هستن که تو بندن ادمای محسن جای اینکه بهت آسیبی برسونن مواظبتم میشن چون اونوقت طرف حسابشون کله گنده هاست دیگه...
من: نمی دونم ... اما محسن اخرش چی بهت گفت داشت میرفت؟
سیامک: هیچی یه حرف مفت...
من: خوب چی؟
سیامک: گفت مواظب خودت باش کوچولو...
من: اوه جدا؟ کاش به پلیسا می گفتی...
سیامک: بنظرِ من که می خواسته به تو بگه اما نتونسته دیگه به من گفته... آخه کوچولو یه نفر هست اونم تویی...!
پشت چشمی نازک کردم و سرم و برگردوندم سمتِ خیابون...چشمم رفت سمتِ آسمون...
آسمونی که من تو خواب دیدم... آبی بود... رنگ صداقت... رنگی که من دوست داشتم...اما آسمون الان پر از گرد و غبار...
خدایا تو می دونی قرارِ چی بشه... تو برام رقم زدی... پس یکاری کن سختیش کم باشه...یکاری نکن که جا بزنم...کمکم کن... من عاشق شدم...عاشق بندۀ تو...بنده ای که دلش یه جای دیگست...بنده ای که دلش بینِ این دنیا و اون دنیا گیرکرده...بنده ای که نمیبینه چقدر دوسش دارم...
خدیا دلت برام بسوزه دلِ کوچیکم گناه داره...یه کاری کن حداقل بتونم سیامک و فراموش کنم...آخه من یه دخترِ بیست ساله که هنوز کامل شیطونیاش و نکرده چه طور می تونم مادر باشم...؟اونم مادر بچه ای که همسنِ داداشمِ... که می تونستم خواهرش باشم...چه طور می تونم زنِ مردی باشم که دیگه سنش به حدی رسیده نیاز به ارامش و استراحت داره...
آره دامیار هر چی هم که باشه سه سال دیگه وقتی بشه چهل ساله... اونوقت من چکار کنم؟خواسته هایِ اون و توقعاتِ من چی میشه؟من هیجان می خوام... شیطنت... دوست دارم منم نامزد بازی داشته باشم...شوهرم از ابرازِ احساساتش خجالت نکشه...
آیا دامیاری که برام در نظر گرفتی اینجوری هست؟
یه نفر ته قلبم فریاد میزد...سیامک چی؟ اون هست؟ اون همونیِ که تو می خوای با همۀ این ویژگی ها؟
برگشتم بهش نگاه کردم...برگشت سمتم...خندید و با سر گفت چیه؟
عکس العملی نشون ندادم و به رو به رو خیره شدم...
خوب خدایا من یه کاری می کنم سیامک به زندگی برگرده... دیگه با یه روحِ مرده زندگی نکنه...
منطقم بود که می گفت یکم عاقل باش خوب همین رفتار و می تونی با دامیارم داشته باشی ... با دردسر کمتر...
اما خدایا خوب عشقم دردسر می طلبه ... من سیامک و می خوام با همه دردسراش...
بابام چرا دستای دامیارو گذاشت تو دستام؟چرا منطقم می گفت دامیار؟...اما احساسم سیامک و می خواست...
تمومِ وجودم پر بود از حس خواستن...خواستنی که خدا فعلا روش خط کشیده بود و مهرِ غیر ممکن شده بود برچسبش...
سیامک: دختر تو کجایی؟ دو ساعتِ رفتی تو هپروتا... چه خبره؟
من: هیچی... هیچی...
سیامک به رو به رو اشاره کرد و گفت:
رسیدیم بیا برو من همش دو ساعت مرخصی برات گرفتم... ساعت و نگاه... 9 باید کارت میزدی...ساعت 12 شد...
من: آقای مرد اینجا مگه کارخونست که ما کارت بزنیم؟ یا مگه من دبیرم؟ ما اینجا امضا می کنیم...
سیامک سرش و کمی خم کرد و گفت:
بله شما درست می گی خاااانم...
انقدر با نمک و آروم این و ادا کرد که نمی دونم چی شد گفتم:
من: اوخییی ناازی چه با نمک شدی...
خندید...اول خندید...اما کم کم لبخندش محو شد و به رو به رو خیره شد...
سیامک: برو ... مواظب دختریِ منم باش خدافظ...
و بعد گازشو گرفت و رفت...
اه باز من گند زدم به شخصیتِ خودم
یکبار دیگه فکر کردم...به فرداها...به رویاهایی که شاید دیگه نتونم برای خودم بسازمشون...به تعهدی که همین حالا هم با تصمیمم دامن گیرم شده...به فکر که دیگه نباید هرز بره....به خواستنی که باید تو وجودم کشته بشه....به عشقی که خاموش میشه...
خدایا چطور فراموش بشه؟
با صدای زنگ در از فکر اومدم بیرون...
باشه بابا هر چی تو بگی...قسمت من نبود...شاید ... شاید اگه من با سیامک باشم یه مشکلی براش پیش بیاد...آره شاید یه حکمتی بوده... منم حکمتش و میزارم پایِ این ...
به موبایلم که ویبره می رفت نگاه کردم...
قاب عکس بابا رو گذاشتم رو طاقچه و اشکام و پاک کردم...ساناز بود تا حالا چند بار زنگ زده...
من: بله...
ساناز: الو خورشید... خوبی؟
من: مرسی... می گم دامیار اینا اومدن باید برم...
ساناز: خورشید مطمئنی؟ چرا نمیزاری سیامک فرصت داشته باشه؟اگه سیامک تا حالا هم کمی بهت فکر می کرده حالا با رفتنت همه چی پوچ میشه...برای دامیار فرصت هست اما نه با تو... اون باید دنبال یکی بگرده که حداقل یه نقطه مشترکی تو زندگیشون باشه...اون الان بیشتر از هر چیزی مادر می خواد برای بچش نه عشق...تو اول راهی...
من: با سیامکم همین بود...
سیامک و ترجیح میدادم اما حالا...
من: بیخیال خودت و ناراحت نکن عزیزم... من برم کاری نداری؟
خورشید نه برو ... فقط درست فکر کن...راهی که میری پشیمونی توش جایی نداره...یعنی پشیمونی هست اما آخرش میشه طلاق که بعدا پریشونی هم به پشیمونیت اضافه می کنه...
-ایشاالله که نمیشم... واسم دعا کن...
ساناز: برو گلم در پناه خدا... موفق باشی...
گوشی و گذاشتم رو طاقچه... خدایا همراهمی مگه نه؟خدایا کاری کن راهی که میرم توش پشیمونی نباشه...کاری کن وقتی رفتم نیمه های راه برنگردم ببینم کسی هست که بهش تکیه کنم یا نه.. که با وجود دامیار بازم احساس خلا داشته باشم...
شالم و سر کردم و رفتم بیرون..
درنا بلند شد و صورتم و بوسید...سعی کردم طبیعی باشم...کنار مامان و مهناز خانم نشستم تا ببینم چی میشه...
سیامک تحقیق کرده بود و می گفت که مشکلی نیست...الان قرار گذاشتیم بیان برای حرفای آخر...انگار همه حرفا اماده بودن تا من بگم بیایید و اینجوری پشت هم ردیف شن...
مهریه...مامانم... هزار تا سکه... سفر مکه...
درنا: به تارخ تولدش سکه... با سفر مکه ....
دامیار: تاریخ تولدش سکه و خونه ای که قراره توش زندگی کنه!!!
عروسی...تاریخش... مکانش.... همه و همه...هیچیکی نپرسید نظر تو چیه... حاضری؟
آیا این تمایل کمرنگِ تو با هزارو سیصدو هفتاد و یکی سکه با یه خونه پررنگ میشه؟ روح می گیره؟
مثل اینکه فهمیدن منم هستم... حداقل درنا فهمید...
درنا: خوب خورشید جان... با حرفایی که زدیم مشکلی نداری؟
من: نه مشکلی نیست...
من: فقط من به کار کردنم ادامه میدم...
دامیار: اما من نیازی نمی بینم کار کنی.. هر چی بخوای تو زندگیمون در اختیارت هست...
دلم نمی خواست فکر کنه مامانم خرجم و نمی تونست بده...چون مامان همیشه می گفت سر کار نرو من با یکم بیشتر کار کردن و کمکِ تو مشکلی تو خرج زندگی ندارم...اما من خودم خواستم...
سرم و بلند کردم و گفتم:
من: برای پول نیست که میرم سرکار چه خونه مامان چه خونه ... خونه شما...
دامیار خیلی جدی گفت:
پس برای چیه؟
من: سرگرمیم و همینطور دوست دارم کنار بچه ها باشم...
دامیار چیزی نگفت ...
من: شما که مشکلی ندارید؟
دامیار: نه مشکلی نیست
درنا: خوب بنظرم بهتره خورشید و دامیار یه صحبتی داشته باشن اگه دیگه مشکلی نبود ما عروس خوشگلمونُ نشون کنیم
فقط من یه شرطی دارم برای ازدواجم... فکر کنم ضمن عقد باشه بهتره...
دامیار: چه شرطی؟
من: ایشاالله مادرم همیشه سایش بالا سرمون باشه... امیدوارم همیشه سلامت باشه و از داداشم مراقبت کنه...اما می خواستم بگم اگه یه روزی خدایی نکرده مشکلی برای مامانم پیش اومد دلم می خواد برادرم پیش خودم بزرگ شه... دلم می خواد خانواده داشته باشه...
دامیار: مادرت و برادرت الانم قدمشون روی چشمای من... می تونن با ما زندگی کنن...
سرم و انداختم پایین و گفتم ...
من: ممنون مامان خودش قبول نمی کنه.. اما خوب اگه یه روز...
حرفمو قطع کرد و گفت:
دامیار: من مشکلی ندارم...
دامیار: چی شد که نظرتون عوض شد؟ اونم در عرض یه هفته؟
من: خوب راستش... راستش نمی دونم چی بگم فقط امیدوارم زندگی خوبی داشته باشم...حقیقت و صادقانش اینه که من بدونِ هیچ امید و عشقی قراره ازدواج کنم اونم خیلی غیرِ منتظره و بی مقدمه...
انتظار دارم درکم کنید...
دامیار: فقط می تونم بگم سعی می کنم شریکِ خوبی باشم و انتظاراتت و برآورده کنم...سعی می کنم جوری باشم که انگار خودمم اولین بار ازدواج می کنم تا برات سخت نباشه...
دهن باز کرد چیز دیگه بگه که زنگ به صدا درومد...
ببخشیدی گفتم و بلند شدم و رفتم که درو باز کنم...
در و باز کردم...
سلام.... خوبی؟ بابام و می گی بیاد؟
نگاهی به لباس های مرد عنکبوتیش و موهای لختِ ژولیدش انداختم و گفتم:
من: تو اینجا اونم اینجوری چه کار می کنی؟
دامیار اومد و با دیدنِ دامون با صدایی که معلوم بود توش پر از حرصِ گفت:
داااامون تو اینجا چه کار می کنی...؟
دامون: بابا توضیح میدم اول پولِ راننده بده...
دامیار رفت بیرون...
دامون اومد تو و گفت:
دامون: اوه اوه خدا به دادم برسه حسابی قاطی کرد...
بعد با اخم گفت:
دامون : خوب به من چه تقصیرِ خودشونِ می خواستن منم بیدار کنن منو نپیچونن اینجوری ...
منم با آژانس نمیومدم...
بعد دستای کوچولوشو زد به موهاش تا موی لختش بره بالا و با حالتی با نمک گفت:
دامون: چی شد؟ بابی خرابکاری کرد؟

Signature
     
#35 | Posted: 11 Oct 2013 19:17 | Edited By: paridarya461
نمی دونستم بخندم یاد جدی باشم از دستِ اینکاراش...
دامیار اومد تو و با غیض اومد سمتِ دامون...
دامیار: مگه تا حالا تو زندگیم و چرخوندی که با نبودت من خرابکاری کنم؟
اومدم جلوی دامیار و بینشون ایستادم...
من: ای وای می خوایین چی کار کنید؟
دامون: راست می گه می خوای چی کار کنی؟ ها؟
دامون: بابا من بچه ام نفهمم تو می خوای سرت و بزاری رو سرِ من؟ می خوای بزنی تو گوشم...
بیا بزن خجالت نکش ... اما بعدا پشیمون میشی ها... بیا بزن...!!!!
لبای دامیار کمی کش اومد...
منم همون حالت و داشتم هر دو سعی داشتیم نخندیم...
من: برو تو پیشِ شروین...
از پشت من اومد بیرون و یه نگاه به باباش انداخت...
دامون: بابا جان ادم جلوی زن آیندش که اینکارارو نمی کنه...
بعد همینجور که میرفت تو غر غر کنان می گفت:
دامون: خورشید ایشاالله مامان که شدی میفهمی من دارم هر روز کتک می خورم...
دامیار: بخدا داره الکی میگه...
من: می دونم...
دامیارم خندید و گفت:
نمی دونم پررو بودنش به کی رفته... ببخشید دیگه...
من: من دوسش دارم اشکال نداره...
دامیار: درک می کنم که خیلی جوونی جوونتر از اونی که بخوای با یه بچه شش ساله سر و کله بزنی... اما قول میدم که تو تربیتِ دوبارۀ دامون کمکت کنم...
من: عادی میشه خیلی هم سخت نیست...
نشستم رو تخت و گفتم:
من: فقط امیدوارم تنها یه مادر نباشم...
دامیار: مطمئنا نیستی...سعی می کنم پای قولایی که دادم تا حد ممکن وایسم...
دامیار: خوب بهتره بریم تو... الان تا بریم خونه درنا می گه زود باش بگو چی گفتین... دیگه نمی دونه شما اصلا حرف نزدی...
بلند شدم و رفتم سمتِ خونه...
خوب چی می گفتم؟چی داشتم که بگم؟
هه چه پیش بینیایی واسه روزای خواستگاریم داشتم...یعنی همۀ دخترا انقدر غمگین میشن؟ همشون یه غم به این بزرگی رو دلشون میشینه ؟
خدایا هنوزم وقت هست؟ یعنی میشه یه بارم تو از تصمیمت برگردی... من هنوزم امید دارم...
ایستادم اول دامیار بره...
دامیار: خواهش می کنم خانما مقدم ترن...
من: بفرمایید...
لبخندی زد و رفت تو...
برگشتم و به در حیات نگاه کردم...شاید هنوز یه امیدی ته دلم بود...شاید اگه سیامک میومد همه چی تغییر می کرد...
اما آخه چرا باید بیاد؟مگه اون من و دوست داشت...؟
همینکه رفتم تو همه برام دست زدن...
درنا اومد سمتم و بوسیدم و بعد منو بغل کرد...
درنا: ممنونتم عزیزم... قول میدم خودم همیشه حامیت باشم...
بعد با دستش ضربه ای به کمرم زد و گفت:
درنا: البته اگه دامیار اجازه بده برای ما هم بمونی...
ازم جدا شد و بهم خندید...
از تو جعبه ای که تو دستش بود یه انگشتر که روش پر از نگینای ریز بود درآورد و انداخت تو دستِ راستم...
همه دست زدن
درنا: خوب حالا دیگه نشونِ مایی...هفتۀ دیگه یه عقد براتون می خونیم که خیالِ همه راحت باشه... به خواستۀ مامانتم اول پاییز واسه عروسیت...
حرفی نزدم فقط لبخند زدم...
این ازدواج خواستۀ من نبود که حالا روز و فصل عروسیم با من باشه
قسمت هشتم
پردۀ حال و آروم زدم کنار...
به دامیار نگاه کردم ...
موهای لختِ مشکیِ دامون به باباش رفته...
چقدرم بهش میاد ...
چند تا تیکۀ موش که ریخته رو پیشونیش جذابیتش و صد چندان کرده...ته ریشی که خیلی بهش میاد و واقعا بنظرم خواستنی تر شده...
صورتی که پختگی و با تجربگی رو میشه توش دید...
نا خودآگاه ذهنم رفت سمتِ سیامک...
موهای خرمایی رنگی که همیشه درست شده ست اما انقدر زیبا و طبیعی که ادم دوست داره دستش و بفرسته تو موهاش و اونارو بهم بریزه...
سرم و تکون دادم تا از فکر سیامک بیام بیرون و به تیپش نگاه کردم...
من نباید به سیامک فکر کنم... از نظر شرعی کار درستی نیست...از نظر وجدانی هم که خودم خیانت حتی تو ذهنم و نمی تونم قبول کنم...
اما خداجون تا زمانی که عقد کنیم بهم فرصت بده...شاید بشه کلا از ذهنم پاکش کنم...
شاید...
شلوار لیِ روشن... یه کت اسپرت...خوب همین چیزا بود که من روزای اول فکر می کردم بیست و نه یا سی سالست دیگه...
اما پوستش... پوستش به قشنگی و صافیِ سیامک نیست...
فکر کنم متوجه شد یکی داره نگاش می کنه...
برگشت نگام کرد...
زود پرده رو انداختم و شالم و سرم کردم..
رفتم بیرون...
من: سلام.. خوبید ؟ بفرمایید داخل...
مامان: منم بهشون می گم ...
دامیار: نه دیگه ایشاالله یه وقت دیگه... اگه اجازه بدید با خورشید بریم برای آزمایش بعدم خرید...
مامان: باشه بفرمایید... مواظب خودتون باشید...
دامیار: چشم پس با اجازه...
من نمی دونم کی شدم خورشید... چه در عرض چند روز خودمونی شد ... من هنوز کمی سختمِ...
راه افتاد سمتِ در و منم پشت سرش رفتم...
مستقیم رفت و پشت فرمون نشست...شاید انتظار داشتم برای اولین بار خودش در و برام باز کنه...
خیلی بی ذوق اومد دنبالم... حتی یه شاخه گلم نخریده...
با اینحال شونه ای بالا انداختم و نشستم...
من: خوب میومدید بالا یه چیز می خوردید...
دامیار: نه یه کاری دارم... باید برم جایی... گفتم این کارای اولیه انجام شه بهتره چون روزای دیگه من وقت ندارم... ببینم چیزی که نخوردی؟ باید ناشتا باشیا...
من: نه نخوردم... حواسم بود...
دامیار: اخه گفتی میومدید یه چیز می خوردید... پس تعارف بود...
خندیدم و گفتم : یه جورایی....
چند لحظه ای به سکوت گذشت تا اینکه گفت:
دامیار: راستی گه گاهی می بینم یه آقایی میاد دنبال بچه هاش توام سوار میشی... یا اینکه میبینم همه با هم میایید... فامیلتونِ؟
می دونستم سیامک و می گه و منتظرِ این سوال بودم چون چندین بار ما رو با هم دیده بود...
من: نه ایشون لطف می کنن صبح که بچشون و میبرن مهد منم میرسونن.. و عصرا هم باهاشون بر می گردم...
دامیار: تا حالا زنش و ندیدم...
من: فوت شده...
دامیار : حدس می زدم زنی در کار نباشه...
با این حرفش یاد اونروز سیامک افتادم ...
اونروز که وقتی فهمید خواستگارم دامیارِ گفت حدس می زدم...
انگار مردا همدیگه رو خیلی خوب میشناسن...
اما دامیار چرا باید راجع به سیامک همچین فکری داشته باشه؟
دامیار: دیگه ازین به بعد لازم نیست با ایشون بری... صورتِ خوشی نداره...خودت برو و بیا...
من: اما آخه من صبحا می ترسم تنها برم...
بنظرم ترس بهترین بهونه بود چون دوست نداشتم چیزی از محسن بدونه...نمی دونم شایدم بهش گفتم... اما الان نه...
دامیار برگشت سمتم و گفت:
دامیار: بچه که نیستی چه ترسی؟ خوب با آژانس برو بیا...
برگشتم و به بیرون نگاه کردم...
خوب می مرد بگه من میام دنبالت؟
تازه داشتم شروع می کردم به مقایسه کردن که گفت
دامیار: رانندگی بلدی؟
من: نه اما می خواستم این ماه کلاساش و برم ...
دامیار : مگه می تونستی ماشین بخری؟
نگاهی به اتاق ماشین و دم و دستگاهش انداختم...
من:مثل این ... که نه.... اما یه رنو هست... مامان می تونست اون و برام بخره...
دامیار سری تکون داد و گفت:
دامیار: ماشین خیلی هم خوب نیست... برو یه کلاس دیگه...
من: اما به رانندگی خیلی علاقه دارم...
دامیار: گفتم که خوب نیست...یعنی من خوشم نمیاد زن راننده باشه...
بعد برگشت سمتم و گفت عوضش هر کلاسی که بخوای آزادی که بری..
ای بابا مگه اسیر گرفته آخه؟
نتونستم تحمل کنم...
من: خوب یعنی چی؟ فکر می کنم چون مربوط به منِ نظرِ خودم مهمتر باشه... یعنی هیچوقت نمی تونم رانندگی کنم؟
ماشین و گوشه ای پارک کرد...
دامیار: رسیدیم...
من: منتظر جوابم ...
دامیار برگشت سمتم
دامیار: جوابِ چی؟
کلافه سری تکون دادم و گفتم :
اینکه دلیلتون برای مخالفتی که دارید چیه؟
دامیار: خوب می تونستی خونه مادرت یاد بگیری خونه من ... وقتی من ماشین دارم دلیلی نداره...
به رو به رو نگاه کردم...
من: اگه شما اجازه می دادی خونه مادرم می رفتم...
دامیار در حالی که پیاده میشد گفت:
دامیار: خورشید من مجبورت نکردم بگی بله ... کردم؟
و بعد پیاده شد...
آهی کشیدم و گفتم:
خدایا من واقعا صلاحِ کارت و درک نمی کنم... از همین حالا اختلاف نظر...بدتر از اینم هست مگه؟
زن قربونیِ خواسته های مردش شه...
یا شایدم خود خواهیاش...
دامیار سرش و از شیشه کرد داخل و گفت:
دامیار: خانم افتخار همقدم شدن نمیدن؟
به لبخندش نگاه کردم...
ممم خودمونیما چه دندونای سفید و ردیفی داره ها...
سعی کردم نخندم چون دلم نمی خواست فکر کنه هر بلایی سرم اورد با یدونه ازین لبخند جذاباش خر میشم...
پیاده شدم و همراهش رفتیم سمتِ آزمایشگاه...
اما نه لبخندی نه چیزی...
شاید کمی اخم هم مهمون صورتم شده بود...
*****
به تراولای تو دستش نگاه کردم...
دامیار: دختر استخاره کردن نداره بگیرش دیگه...
من: اما آخه... ما رسم نداریم تا بعد از عقد...
به دستش تکونی داد و حرفم و قطع کرد بعد گفت:
دامیار : بگیر ببینم الان و هفته بعد نداره... هم الان هم هفته دیگه زنِ خودمی...
با خجالت پول و گرفتم...
من: ممنون...
دامیار: وظیفه ست... برو مراقب باش...
من: خدافظ...
برگشتم و رفتم سمتِ مهد....همینکه رفتم تو حیات پول و شمردم...!!!
سیصد تومن...
من واسه یه شیفتِ کاریم یه ماه جون میدم سیصد اونوقت این چه راحت پول و رد کرد اومد...
خوب من زنشم مثلانا...
پول و گذاشتم تو کیفم...قرار شده من جهیزیه نبرم...
کاش پول داشتیم اما می دونم الان مامان پولِ یه آبمیوه گیریم نداره برام... این ازدواجم غیر منتظره بود...
داشتم می گفتم کاش پول واسه جهیزیه داشتیم دوست ندارم برم تو خونه ای که قبلا یه زنِ دیگه صاحب وسیله هاش بوده..
حالا شاید خودش عقلش به این برسه ...
شونه های بالا انداختم و رفتم سمتِ قسمتمون دیگه این چند روز انقدر به این چیزا فکر کردم دیوونه شدم...
دوسم ندارم مامانم و نگران کنم چون چند بار غصه خوردنش و دیدم...
*****
مامان میشه لطفا بیای چند لحظه؟
نوشین: اوهو... کی میره اینهمه راهو.... اونم به این درازی...
من: نوشین چیکارش داری بچم ذوق داره...
من: دامون برو الان میام...
نوشین برگشت سمتم و گفت:
نوشین: نه مثل اینکه جدیِ آره؟
من: دیوانه دارم می گم رفتیم آزمایش... تازه می پرسی جدیِ؟
مریم: خاک تو گورم یعنی زنش شدی؟
من: نه قراره بشم...
مریم: خاک تو گورت یعنی می خوای زنش بشی؟
من: اِاِاِ آره دیگه... گورم و گورت نداره که دیگه...
نوشین: چی شد که همچین تصمیمی گرفتی ؟
من: خوب دیدم شاید بتونیم کنار هم زندگی خوبی داشته باشیم...
نوشین: د چشم سفید تو چشمای من نگاه کن و بگو همچین چیزی تو اون ذهنت می گذره...
من: خوب معلومه می گذره...
مریم اومد رو میز نشست و حالت متفکر به خودش گرفت...
مریم: پس عمم بود تا سیامک و میدید از ذوقش تا دم در پونصد بار کله پا میشد دیگه؟
انگار خیلی هم موفق تو پنهون کردنِ احساسم نبودم...
بلند شدم و گفتم:
وااااا ... چه ربطی داره؟ خوب با اون کل کل می کردم واسه همین هیجان داشتم وقتی میدیمش..
و واسه خلاصی از تیکه و هر گونه بحثِ احتمالی رفتم ببینم دامون چی کارم داره...
خوبه گفتم وقتی دیگه اومدم خونتون بهم بگو مامان... چه عجله هم داره...
من: جانم عزیزم...
دامون: میای بریم تو فضای سبز کارت دارم...؟
من: چی کار عزیزم ... ببین الینا چشمش به منِ که هر جا با تو رفتم اونم ببریم...
دامون: جونِ من یه کاری بکن... مسئله خصوصیِ یا شایدم بشه گفت خانوادگیه...!!!!
من :خوب اینم از فضای سبز حالا نمی خوای بگی چی شده؟

Signature
     
#36 | Posted: 12 Oct 2013 00:52 | Edited By: paridarya461
دامون اومد رو پام نشست و خودش و جا داد تو بغلم...
دامون: می گما دوست داری همون خورشید صدات کنم یا بهت بگم مامان.؟
من: تو چی دوست داری؟
دامون: دوست دارم مامانم باشی...
هر وقت هوس کردم دوستم بشی بهت می گم خورشید...
من: منم مامان و ترجیح می دم...
دوست داشتم مامانش باشم و بهم بگه مامان... چون به خاطر همین پسر کوچولو بود که بله دادم...
دامون: می دونی مامان... چند وقتیِ دلم درد می کنه... شاید دارم می میرم...
آهی کشیدم و به آسمون چشم دوختم مثل اینکه این پسر کوچولو بیش از حدِ تصور کمبودِ محبت داره...
خدایا می خوام نبود مادرش و تو این 6 سال جبران کنم... فقط کمکم کن محبتم بهش به اندازه و به جا باشه جوری که بعد ها نفهمم تربیتم غلط بوده...
سرش و بالا کردم ...چال گلوش و بوسیدم و گفتم...
من: خدا نکنه مامانم... هیچی نیست حتما سرما خوردی...
دامون: امروز با بابا من و می بری دکتر؟ من و تو و بابا ، سه تایی؟
من: امروز بابا نمی تونه بیاد دنبالمون اما الان زنگ میزنم عمه نیاد خودمون بریم دکتر...
دامون : اینم فکریِ باشه... بعدش میشه یه شامِ دو نفره بخوریم؟
در حالی که موبایلم و در میاوردم گفتم:
من: بله چرا که نه...؟
شمارۀ دامیارو گرفتم اما خاموش بودم...
پشیمون شدم و شمارۀ درنا رو گرفتم و منتظر شدم که برداره...
درنا: سلام خورشید جون خوبی؟
من: مرسی شما خوبید...؟ سلام...!
درنا: قربونت عزیزم.... هی ما هم خوبیم.. جانم خانمی امری باشه؟
من: خواهش می کنم... خواستم بگم امروز دنبال دامون نیایید من باهاش میرم بیرون از اونورم خودم میارمش در خونۀ شما...
درنا: با دامون؟ کجا ایشاالله ؟ باشه عزیزم...
من: میریم یکم خرید کنیم... فقط یه چیزی اگه میشه شما به برادرتونم خبر بدید...
درنا: چرا خودت بهش زنگ نمیزنی...؟
من: خاموشِ...
درنا : باشه مراقب خودتون باشید...
*****
الینا: واقاً که خورشید... کصصصافط ... تهنایی لَفتین بورون؟
من: عزیزم ببخشید دیگه دامون گفت تورو نبریم تو آفتاب مریض میشی... کثافت چیه زشته خانمی...
الینا: باسه پس عوضس بلام حولاکی بخل بیال خونمون... ) باشه پس عوضش برام خوراکی بخر بیار خونمون(...
من: توام که فقط باج بگیر... باشه می خرم میدم ببیری... راستی بابا خوبه؟
الینا نگاهی بهم کرد و گفت:
بابا؟ مممم... آله خوبه... دیسب نیومد خونه ساناس ...من اونجا موندم...
من: چرا گلم ؟
الینا: نیمی دونم... آرسام می گفت بابا سِرکَتم نبوده... بزال بیاد موخوام باهاش قهل کونم...
من: باشه بیا برو پیشِ بچه های دیگه یکم بازی کن...
همینجور که به بامزه دوییدنش خیره بودم به این فکر کردم که سیامک دیروز کجا بوده؟نمی دونم چرا دلم می خواست فکر کنم برای من ناراحتِ...
اما چرا باید ناراحت باشه؟
یعنی می تونم رو عشقش حساب کنم؟
چرا باید رو عشقش حساب کنی؟
با اینکه هنوز عقد نشدی اما تو انتخاب شدی... انتخاب شدی برای دامیار... باید ببینی خدا چی می خواد؟ باید ببینی اونچی برات رقم زده... یه حکمتی هست...
آره یه حکمتی هست که اون اینجوری خواسته...
کلافه بلند شدم و کیفم و از رو چوب لباسی برداشتم...نگاهی به دستۀ کیفم که همه پوستایی روش داشت در میومد انداختم ... باید یه کیفم بخرم... یا شاید صبر کنم سر خرید خود دامیار برام بخر... فعلا از همینکه میشه استفاده کرد...
با صدای تقریبا بلندی گفتم:
من : نوشین خودت بچه های ارجمند و تحویل بده من دارم می رم...
نوشین: باشه برو ... جنازت بره همه چیت و می سپری به ما....
چیزی نگفته دیگه عادت داشتم به اینجور حرف زدنش...
*****
از ماشین پیاده شدم و کرایه و حساب کردم...
همینکه تاکسی حرکت کرد دامیارم رسید....
من: بفرما بابا هم اومد... چه خوش قول... فکر کنم دلش برات تنگ شده بودا...
وقتی تو مطب بودم دامیار گفت که دامون و ببرم میاد در خونه ازم می گیرش...از ماشین پیاده شد...منم با لبخند رفتم سمتش...
من: سلام... خسته نباشید...
با اخم گفت: سلام... شما هم خسته نباشید
لبخند زدم و گفتم:
من: ما که خسته نشدیم...
دامون: راست می گه خیلی خوش گذشت...
دامیار: دامون بشین تو ماشین...
خم شدم و بوسیدمش...
وقتی دامون رفت تو ماشین دامیار گفت:
دامیار: فکر نمی کنی بهتر بود با خودم هماهنگ کنی؟
من: اما گوشیتون خاموش بود...
به چپ و راستش نگاه کرد و گفت:
دامیار: اینجا به غیر از من و تو کسی هست؟
من: خوب نه...
دامیار: پس شاید من چند نفر باشم... هوم؟
با تعجب نگاش کردم فکر کنم تب داره...
من: نه شما هم یه نفرید...
دامیار: پس انقدر موقع حرف زدن فعلات وجمع نبند...!
دامیار: حالا خطم خاموش بود بلد نبودی از خواهر شماره شرکت و بگیری؟
اخم کردم و گفتم:
من: شما فکر نمی کنی خیلی داری تند میری؟ من فقط احترامتون و نگه داشتم همین...اصلا دلم نمی خواد فکر کنم رومون به هم باز شده... اصلا هم نمی خوام همچین اتفاقی بیفته... من دامون و بردم بیرون چه مشکلی پیش اومد؟ بچه دلش درد می کرد... نمی شد سرسری گذشت که...
دامون: راست می گه بابا... من مریض شده بودم...
دامیار: مگه نگفتم تو ماشین بمون؟
بعد رو به من گفت:
دامیار: این بچه دروغ می گه وگرنه هیچیش نیست...
به دامون نگاه کردم...با چشماش التماس می کرد که اون و باور کنم...
من: نه باباش اشتباه می کنی دامون مریض بود دکتر براش دارو نوشت... یه آمپولم زد...
بعد آروم گفتم همیشه سعی کن باورش کنی...
دارو هارو از تو کیفم دراوردم و دادم بهش...
من: خداحافظ...
از کنارش رد شدم...دستش و گذاشت رو شونم و من و برگردوند عقب...دستاش و قاب صورتم کرد و پیشونیم و بوسید...انقدر تند که نفهمیدم چه جوری این اتفاق افتاد...
دامیار: امروز یه روز پر مشغله بود... متاسفم اگه ناراحتت کردم...
من: شبتون بخیر...
بدون اینکه دیگه بهش نگاهی بندازم رفتم تو خونه...به در تکیه دادم و دستی رو پیشونیم کشیدم...
فکر می کردم تا بعد از عقدم وقت دارم بهش فکر کنم...به اونی که یه مدت کوتاه شده بود همراه لحظه هام...خونۀ رویاهام و باهاش ساختم... اونم تنهایی... اونم وقتایی که تو اتیش عشقش میسوختم...اما حالا باید ویرونش کنم...
نه لازم نیست ... چون ویرون شده...سیامک فقط یه قسمت کمرنگی از زندگیم بود..انگار باید باور کنم... باید باور کنم که زندگی و سرنوشت دست خودِ ادما نیست...ما آدما بازیگریم...
هه چه بازیگرایی...چقدر سختِ که بگن زندگیِ خودتِ خودت باید بدونی باهاش چه کنی... اختیارش با تواِ... حق تصمیم گیری داری... آزادی.. حق انتخاب...
اما حالا دارم میبینم... بینِ من و همۀ این شعارا یه شیشه ست...شیشه ای که وقتی دارم با ذوق میرم سمتِ انتخاب، آزادی بدجوری سدِ راهم میشه... بعدم همه وجودم و زخمی می کنه...
مامان:دختر تو چرا اونجا وایسادی بیا تو درنا زنگ زده کارت داره...
بیچاره مامانم... اونم میریزه تو خودش... شاید اگه هق هقِ خفۀ شباش نبود فکر می کردم براش مهم نیستم...اما می دونم که اونم فعلا داره به سازِ قسمت میرقصه تا ببینم کی صبرش لبریز میشه...
تکیم و از در گرفتم به آسمون نگاه کردم...
خدایا نمی دونم چرا دلم ازت گرفته... این حقو دارم نه؟ یا شاید زیر این همه غم که دارم له میشم بازم حکمتی هست که مهر سکوت رو لبام میشونه؟
کاش جوابم و بدی
دامیار: بابت آزمایشا که خیالم راحتِ دوستم گفت که مشکلی نداشته فرستادنش محضری که گفته بودم...محضرم واسه هفتۀ بعد وقت نداشته دیگه منم واسه همین پنج شنبه گرفتم...
با تعجب گفتم:
من: یعنی واسه پس فردا؟؟
دامیار برگشت سمتم و گفت:
خوب اره دیگه... حالا چه فرقی می کنه این هفته یا هفته بعد...؟
من: نه خوب فرقی که نداره... اما هنوز خریدی نکردیم...
دامیار: فردا میریم برای خریدای باقی مونده...
من: باشه...
دامیار: راستی مامان و شروینم بیار... اونا هم باید خرید کنن....
من: مامان واسه شروین خرید کرده...
دامون: نه قرارِ من و شروین ست باشیم با هم...
من: خوب هر چی تو خریدی من برای شروینم می خرم عزیزم...
دامیار: خورشید جان مامانو شروینم بیاریم... مگه میشه برای مادرزنم خرید نکنم؟
لبخندی زدم و گفتم باشه...
دامیار:راستی تو چرا صبحونه نمی خوری صدای مامانت و می شنیدم می گفت اخرم یه روز تو خیابون ضعف و غش می کنی...
من: آخه صبحا اصلا مجازم قبول نمی کنه...
کنار استاد و گفت...
دامیار: مگه دستِ خودشِ باید قبول کنه...
و بعد پیاده شد
امروز خودش اومد دنبالم البته نمی دونستم غافلگیرم کرده بود...
من که کاری نمی کنم اشکال نداره...
بعد از چند دقیقه با چند تا شیر کاکائو و کیک برگشت...
بفرما اینم صبحونۀ اشتها باز کن...
دامیار: من که میمیرم برای شیر کاکائو...
شیر کاکائو رو باز کرد و داد بهم...
یدونه هم برای دامون باز کرد...
فکر می کردم حرکت کنه...تکیه داد به در ماشین و دست به سینه شد...
با ابروش به شیر کاکائو اشاره کرد و گفت:
دامیار: بخور دیگه....
من: شما نمی خوری؟
کیک و برداشت و گفت...
دامیار : نه...
کیک و باز کرد و یه تیکش و داد به دامون...یه تیکۀ دیگش و از وسط نصف کرد و نصفش و داد به من...
بیا اینم کیک ... خالی صفا نداره... اما نصفه بخور که چاق نشی... من زنِ چاق دوست ندارم...
و بعد نصفۀ دیگش و یه لقمۀ چپش کرد....
روم نمی شد زیر نگاه خیرش بخورم... اصلا روم نمیشد وقتی کنارشم چیزی بخورم... این از عادتای بد من بود که بیشتر وقتا جلوی بیشتر ادما اونم از جنس مخالف معذب میشدم...
البته با سیامک اینجوری نبودم و درجۀ خجالتم کمتر بود...
باز تو مقایسه کردی خورشید؟
من: میشه راه بیفتیم...
و بعد بهش نگاه کردم...
با حالت با نمکی گفت:نچ...
من: آخه اینجوری نمی تونم بخورم...
برگشت و ماشین روشن کرد...
دامیار: باشه بریم... اما تا دم در مهد نخوری به زور میدم به خوردتا...
من: باااشه...
...
جلوی در مهد پیاده شدم...
دامونم پیاده کردم...
من: غروب میایید دنبال دامون؟
دامیار: نه باید برم جایی... درنا میاد دنبالش...
همون موقع بود که ماشین سیامکم ایستاد...
نمی دونم چرا ناخودآگاه از درون لرزیدم...
با مردمکایی که می لرزید به دامیار نگاه کردم و با صدای آرومی گفتم خدافظ...
سیامک ماشین و پارک کرد... تقریبا همزمان با من رسید دم در مهد...
الینا با صدای بلندی می گفت:
حورسید... حورسید... واستا نلو تو... بیزال با هم بیلیم...
آروم جوری که شک دارم شنیده باشه سلام کردم...
دامیار هنوز نرفته بود و یه جورایی منم مثل این ادمای شک به خود به خودم شک کرده بودم...
رفتم تو سیامک پشت سرم اومد...
سیامک: خورشید... چیزی شده؟
من: نه ... چی باید بشه؟
سیامک: هیچی... خوبی؟ میشه الینارم ببری من تا سالن نیام دیگه...
راستی مبارک باشه... نه به بارِ نه به دارِ...
من:بی توجه به حرف اخرش گفتم:
آره حتما...
رفتم جلوتر... دستامو باز کردم تا الینا بیاد بغلم...
دستم خورد به دستای سیامک....
بهش نگاه کردم بهم نگاه کرد...دستاش گرم بود.... گرمم کرد...چشماش...
غم نگاهش اتیشم زد...اصلا غم داشت؟

Signature
     
#37 | Posted: 12 Oct 2013 01:20 | Edited By: paridarya461
با صدای سرفه ای چشم از چشمامش گرفتم
می دونستم که دامیارِ...برگشتم و گفتم:
من: اِ نرفتی؟
سیامک: بله دیگه دستتون درد نکنه... پس نزارید نزدیک بچه ها شه... من برم ... با اجازه...
مثل این احمقا گفتم:
من: عه چرا نشه؟
سیامک چند قدمِ رفته و برگشت و گفت:
سیامک: داشتم می گفتم که مریضِ واگیر دارِ..
من :آها باشه ... ممنون از اینکه اطلاع دادید...
همینکه رفت دامیار اومد جلوتر و گفت:
دامیار: مگه نباید بچشون و بیان اونجا تحویل بدن؟ خونشون رنگیه؟ واسه ما که باید میومدیم بالا...
می دونستم که مقصرم ... اما اینم می دونم که نه خودم و نه سیامک حواسمون نبود... و اون نگاهی که رد و بدل شد غیر ارادی بود....
من: چرا اما دیگه من و پایین دیدن گفتن دخترشونم ببرم...
نگاهی به الینا انداخت و گفت:
دامیار: نمی دونم چرا خوشم نمیاد ازش... شما هم سعی کن پایبند قوانینِ مهد باشی و دیگه اینجوری به این بچه سوسولِ زشت چراغ سبز ندی...
الینا تو بغل من جا به جا شد و یهو چنگ انداخت تو موهای دامیار...
الینا: هوی بوسول... زست تویی... پولو... خَل...
دامیار موهاش و از دستای الینا کشید بیرون و کلافه دستی تو موهاش کشید...
دامیار: برو تو ... مراقب باشید.. غروب خودم میام دنبالتون!...
به دامون نگاه کردم...
دامون: خوب مردِ غیرت داره...این سیامکم هی یه جوری نگاه می کنه...
به الینا نگاه کردم با خشم منتظر حملۀ دوباره بود...
من: عزیزم منظورشون بابای تو نیست... منظورشون یه مردِ دیگه ست....
خدایا لطفا دیگه رسوام نکن... سعی می کنم از این به بعد رفتارم و احساساتم کنترل شده باشه...
اصلا دوست ندارم بیاد دنبالم آخه هنوز که عقدش نشدم.. شاید قراره مثلا بشناسمش... مردم چه جوری همدیگرو میشناسن ما چه جوری شناختیم...
*****
یکبار دیگه به پیراهنِ نباتی رنگی که انتخاب کرده بودم نگاه کردم...
من: اما من فکر کنم این نباتیِ بیشتر به من بیادا...
دامیار: نباتیِ بیش از حد بازِ... اینهمه لباس... اصلا همین سفیدِ خوبه...
من: خوب ما که مهمون خاصی نداریم خودمونیم...
دامیار: خورشید جان من بیشتر دوستام هستن... و اینکه پس بچه های درنا چی میشن؟ شوهرش چی؟ همشون بزرگن دیگه... بچه که نیستن...
من: خوب مامان براش روکش میدوزه...
دامیار: اون حریرِ رو ناف چی؟ اون و چه جوری می پوشونی؟ ای بابا ...
من: خوب بلند می دوزه...
کلافه گفت:
دامیار: الان درنا میاد حوصله ندارم با اونم بحث کنم.. لطفا یکی و انتخاب کن تمومش کن... خسته شدم... همش از این مغازه به اون مغازه...
من: ببخشید اما من اولین بارمِ دارم ازدواج می کنم... نه از این چیزا خسته میشم... نه این چیزا برام کسل کنندست... شاید شما باید دنبال یکی مثل خودت بگردی...
دامیار: خورشید برو همین نباتی رو بپوش ببینم چجوریه!!!
بی توجه به حرفش از مغازه اومدم بیرون...
دامیار پشت سرم اومد و گفت:
دامیار: چی شد؟
من: من لباس نمی خوام... هر چی که تو خونه دارم و می پوشم...
دامیار: بیا برو لج نکن...
من: لج نمی کنم...
درنا از رو به رومون میومد...
درنا: چی شد هنوز نخریدید؟ من که خریدم...
و بعد مشمای دستش و اورد بالا و تکونش داد...
من: من لباس نمی خوام... اگر هم بخوام با مامانم میام میخرم
درنا: چرا عزیزم ؟ برای چی لباس نمی خوای؟
دیگه نتونستم تحمل کنم و اشکم درومد... از صبح هر چی می گفتم برعکسِ من حرف میزد... خستم کرده بود دیگه...
من: اصلا نمی خوام مگه قرار نبود مامانمم بیاد؟ غریب گیر آوردین...؟
درنا خنده ای کرد و اومد سرم و گرفت تو بغلش...
درنا: این چه حرفیه عزیزم...
و بعد با حرص گفت:
درنا: این دامیار آدم بشو نیست... من موندم این رگِ غیرتش به کی رفته...
دامیار: بابا من دارم می گم بیا بریم همون و بخر دیگه...
من: نمی خوام...
دامیار: درنا تروخدا یه کاری کن بابا سردرد گرفتم انقدر دور این بازار چرخیدم..
درنا: همچین حرف میزنی انگار نمی دونی دخترا موقع ازدواجشون چقدر حساسن...انگار یادت رفته هر روز با فروزان خیابونای تهران و کرج و متر می کردین... شایدم حوصلت و همونجا قرض دادی بهش...
بعد من و از خودش جدا کرد و گفت:
بیا بریم عزیزم... بیا خودم باهات میام...
دامیار: بابا بگم غلط کردم خوبه؟
بی توجه بهش رفتیم تو مغازه...لباسی که می خواستم... سایزِ اسمال نداشت... باید در اولین فرصت برم باشگاه یکم پر تر شم بهتره...یه پیراهن حریر سفید و انتخاب کردم و رفتم که بپوشم...
کفش پاشنه بلندی که تو اتاق پرو بود و پوشیدم...
ممم خوب این دختر خوشتیپ کیه؟
خوب معلومه خورشید...
در اتاق و باز کردم و به درنا نشون دادم...
درنا: واااااای چه ماه شدی... چقدر بهت میاد عزیزم... همین خوبه درش بیار من میرم حساب کنم...
دامیار: کو منم ببینم...
اما من زود در پرو بستم...
صدای درنا رو شنیدم که بهش گفت حقتِ...
دامیار: خورشید ببینمت.... در و باز کن...
من: لازم نیست شما ببینید... خواهرتون دیدن.... کافیه...
دامیار: عجب دختر لجبازی هستی... من که گفتم غلط کردم... میخوای بگم چیز خوردم خیالت راحت شه؟
نمی دونم چی شد و یهو از کجام درومد که گفتم:
من: نوش جونت....
خودم چشمام گرد شد... هی وای من حالا کی جرعت داره بره بیرون...
دامیار: چیییی؟
تو دلم گفتم آرپیچی پسرِ از صبح دیوونم کرده اصلا حقتِ...
و بعد ریز ریز خندیدم...
دامیار: باشه من و تو بالاخره عقد میشم...اصلا تنها میشیم که...برو بابا ...
من: آدمایی که تهدید می کنن خیلی کوچیکن می دونستی؟
دامیار: من حرفم حرفِ از درنا بپرس بهت می گه...
آخرین دکمه مانتومم بستم و در و باز کردم...
و زود از جلوش رد شدم و رفتم پیشِ درنا...
بهتره زیاد باهاش تنها نباشم... ما هنوز عقد هم نیستیم... اومدیم و خدا همینجوری بارونِ لطف ریخت رو سرِ من و تا فردا این عقد کنسل شد اونوقت تکلیفِ دید زدنِ تن و بدنِ من توسط آقا چی میشه؟
بقیۀ خرید درنا باهام بود و حسابی خوش گذروندم...
خیلی خیلی زنِ خوبیه... حسابی درک می کرد چی به چیه و اگه چیزی هم خودم فراموشم میشد درنا یادش بود... کافی بود به یه چیز بیشتر از چند ثانیه خیره شم فوری برام می خریدش...
آخ جون الان دو تا کیف دارم... نه به خونه مامان که سالی یه کیف می خریدم... نه به الان که دو تا خریدم...
ای بابا کاش همون خونه مامان می موندم همین کیفِ کهنه و استفاده می کردم تا سیامک بیاد من و ببره ...
خوب دیگه اونجا کیفِ نو می خریدم....
با دستی که محکم خورد پشتم... از فکر اومدم بیرون...
نفس تو سینم حبس شد عجب دستی هم داشت هر کی بود...خودم و جمع و جور کردم با اخم برگشتم فحش بدم که ...
من: مگه مریضی درد داشتا...
دامیار خندید و گفت:
شوخی کردم دختر...
من: یدونه اینجوری با این مردای خیابون شوخی کن ببین چکارت می کنن؟
درنا از مغازه اومد بیرون و بستنیم و داد تو دستم...
درنا: وااای باز شما دو تا دعواتون شد..؟
من: اخه نگاه کنید... کمرم نصف شد از وسط...
دامیار: کوچولو می خوای برو مامانتم بیار...
بعدم خنیدید...
برو گمشو... کصصافط... چقدرم دقم میده ها...
من: ای وای دیدی چی شد لاک نخریدم؟
درنا : بیا بریم ارایشگاه به همه این کارا می رسه...
من: عه کِی وقت گرفتیید؟
درنا : عزیزم آرایشگاهی که خودم میرم برات وقت گرفتم.. ببخشید دیگه نظر نخواستم اخه تو همیشه ساده بودی فکر کردم خودم که با تجربه ترم برات یه جای خوب وقت بگیرم...
من: مرررسی... اما لازم نبود برم آرایشگاه ها...
دامیار: ببین با این مغزِ نیم سوز شدش حرفِ خوبی زد آرایشگاه می خواد چکار...
من: اصلا حالا که اینطور شد من میرم آرایشگاه...
درنا: دامیار کمتر سر به سرش بزار بچه م و خسته کردی...
دامیار: تازه اولشِ من حالا حالاها با این نی نی کوچولوت کار دارم
بی توجه به این اذیت کردناش به لباسایی که تنِ مانکن بود و نظرم وجلب کرده بود چشم دوختم...
خیلی ناز بود... یعنی اگه سیامک اینارو می پوشید محشر میشد...
یهو بدجوری عذاب وجدان گرفتم... ببخشید اشتباه گفتم منظورم دامیار بود...
مانکنش انقدر طبیعی بود ، دو به شک می شدی که شاید این آدم باشه...اخه بگو ادم مانکن و میزاره جلوی در مغازه چه جوری برم تو قیمت کنم...؟
رفتم جلوتر .. حالا دیگه رو به روی مانکنِ بودم...
دامیار : خورشییییید....
از دماغش خیلی خوشم اومد... دستم و بلند کردم و دماغش و گرفتم...یهو مانکن تکونی خورد و چشماش گرد شد...
دستم و گذاشتم جلوی دهنمو رفتم عقب ...
هی وای من این که ادمِ...
من:ببخشید من فکر کردم شما ادم نیستی...
پسرِ یکم نگام کرد...
من: یعنی منظورم این بود که فکر کردم شما مانکنید....
خندید و گفت : بایدم اشتباه کنید... چیزی کم نداشته باشم اضافه هم دارم...
دامون دستم و گرفت و من و کشید...
من: دیدی چی شد؟ اشتباه گرفتم...
بعد غش غش خندیدم...
دامیار: الان چیش خنده داره ؟ آبروم و بردی...
رسیدم به درنا... تا من و دید اونم غش غش زد زیر خنده...
خوشحال ازینکه یه چهارپایه دارم منم همراهش شدم...
درنا: خدا نکشتت دختر با این سوتیت بیا بریم ملت همه میخِ ما شدن...
خوب چکار کنم خیلی شبیه مانکن بود...
دامیار: بفرما درنا خانم ... خوبِ منِ سیب زمینی باهاتونم...اگه تو شوهرت بود جرعت می کردی هی از یه نفر دیگه تعریف کنی؟
من: من تعریف نکردم که من فقط گفتم به چی شباهت داره...
*****
یه بار دیگه به خودم تو آینه نگاه کردم...
انگار منم خیلی بزرگ شدم... چقدر تابلو شده که دیگه من تا چند دقیقه دیگه شوهر دار می شم...
من... خورشید.. دختر بیست ساله ای که تا چند ساعت دیگه مادر یه بچۀ هفت ساله می شه و زنِ یه مردِ سی و هشت ساله...
آرایشگر: ابروهاتو دوست داری؟ طبق خواستت خیلی نرفتم توش...
به ابروهایی که نازکتر از نخ بود نگاه کردم... اون ابروهایِ کتلتیِ من کجا اینا کجا...؟
من: واقعا مرررسی معلومه اصلا نرفتید توش... فکر کنم نصفشم مداد باشه نه؟!!!
آرایشگر: عزیزم سخت نگیر همینجوری خوبه...
درنا با لباسم اومد تو سالنی که من بودم..
درنا: تموم شد؟ وای خورشید چه ناز شدی...
من: آره...
بیا عزیزم دامیار اومده دنبالت لباس بپوش که بری...
من زودتر میرم... مسعود اومده دیگه تو سالن میبینمت...
من: باشه ممنون...
لباسم و پوشیدم و بعد از زدنِ یه تاتو موقت رو خط سینم دست از سرم برداشتن که برم....
اومدم پایین...
دامیار بالاخره به خودش زحمت داد و پیاده شد...
ممم چه خوشتیپ شده... چه خوب که کت و شلوار نپوشیده... کت اسپرت جذابترو خوشتیپ ترش می کنه...
نشستم در و بست و خودشم نشستم...
دامیار: بابا گفتم خودت و بپوشون اما نگفتم از من فرار کن که...
ببینمت ؟ چه جوری شدی؟
سرم و بالا کردم ...
دامیار: نگاهی به صورتم انداخت ...
بعد از چند ثانیه محکم زد تو پیشونیش...
هم ترسیدم هم ناراحت شدم...
دامیار: چرا ابروهات انقدر باریک شد؟ پس ابروت کو؟
من: برداشتش دیگه...

Signature
     
#38 | Posted: 12 Oct 2013 01:43 | Edited By: paridarya461
ماشین و روشن کرد و حرکت کرد...
دامیار: اگه می دونستم قصد اینه که آرایشگر هنر نقاشیش و نشون بده حتما یه دفتر نقاشی هم همرات می فرستادم اینجوری حداقل نصفش تو صورتِ تو اعمال نمی شد...

من: مررررسی می دونم خوشگل شدم...
خوب هر دختری انتظار داره دومادش ازش تعریف کنه این طبیعیِ که برم آرایشگاه و تغییر کنم...
چیزی نیست که بخوام به خاطرش اینجوری توبیخ شم...
کنار پارک کرد و پیاده شد...
حتی سرمو بر نگردوندم ببینم کجا رفت...
یعنی الان سیامک چه می کنه؟ من دعوتش نکردم... یعنی می ترسیدم باشه اونوقت موقع جاری شدن خطبه من حواسم بره بهش اینجوری درست نبود...
دلم نمی خواست وقتی دارم تو دلم و تو جمع تعهد می دم حواسم جای دیگه باشه...
سیامک باید میشد جزوی از خاطره ها...
چند دقیقه طولانی گذشت تا بالاخره اومد...
خورشید خانوم نمی خواین افتخار بدین و طلوع کنید؟ بابا سرتو بالا کن نور بتابِ بهمون...
بعد خندید...
کصافت...
دامیار: خورشید خانمم... من و دریاب یه مین کارت دارم عزیزم...
سرم و بلند کردم...
یه شاخه گل رز گذاشت رو پاهام...
دامیار: عزیزم تو خودت طبیعی زیبایی برام زور داره الان همه فکر کنن زنم با اینهمه آرایش قشنگ شده... باور کن سادگیت و طبیعی بودنت من و جذب کرد... حالا هم من تند رفتم... متاسفم...
من: اشکال نداره...
دامیار: فدای قلب مهربونت...حالا حرکت کنم؟
من: همین یه شاخه گل و خریدی؟ خیلی خسیسی... اسکروچ...
دامیار گفت:
بیا گل نخریم می گن ما به یا شاخه از کنار خیابونم کنده شده باشه راضی هستیم مهم اینه که به یادمونی... میریم یه شاخه می خریمم این میشه...
بعد از پشت یه دسته گل رز آورد بیرون و گفت:
دامیار: بفرما اینم اصل کاری...
من: مرررررسی...
خواهش... حالا تو برام چی داری؟
من: هیچی دیگه... نکنه می خوای برم گل بخرم؟
دامیار: نچ... من به بوسم قانعم...
جای فراری نداشتم... اگه داشتمم دامیار کار خودش و می کرد
به خودم تو آینه خیره ...
هنوزم باورش برام سخته که تا چند قیقه دیگه منم متاهل میشم...آره تا چند دقیقه دیگه منم متعهد میشم... یه زنِ متعهد...متعهد به یه بچه یه مرد...
چرا چشمام غم داشت؟ چرا شادی توش نبود؟ شایدم بود و من حس نمی کردم...
سرم و بالا کردم و به مامان که داشت با درنا حرف میزد خیره شدم...حرفشون تموم شد و برگشت سمتِ من...
بهش خیره شدم... بهم نگاه کرد... اونم چشماش غم داشت...روش و ازم گرفت و به سفرۀ عقدم نگاه کرد...
می دونستم داره به چی نگاه می کنه... رد نگاهش گرفتم...داشت به عکس بابام نگاه می کرد...
می ترسیدم ... ترس تو صورتم آشکار بود...ترس از مادر شدن... ترس از اینکه آیا می تونم مسئولیت به این بزرگی رو قبول کنم...از عهدش بر میام؟
ترس از زن شدن...از آینده ای که انگار تو غبار گم شده بود...آینده ای که...
دامیار: کشتیات غرق شده؟ چرا تو فکری؟ چیزی شده؟
من: نه هیچی...
دامیار: به من نگاه کن...
سرم و بالا کردم و بهش نگاه کردم...
دامیار: چرا رنگت پریده ؟
استرس داشتم... ترسیده بودم... نه از اینکه عاشقش نیستم از چیزای دیگه می ترسیدم...
من: من می ترسم...
بی اراده یه قطره اشک از چشمام سرازیر شد...
نگاهی به اطرافمون انداخت...شنلم و انداخت رو سرم و بلندم کرد...
بی حرفی دنبالش رفتم...مستقیم رفتیم سفره خونه ای که مخصوصِ سالنمون بود...شنلم و از سرم در آورد و اومد نزدیک...با انگشت اشارش سرم و آورد بالا...
دامیار: برای چی میترسی عزیزم؟
من: من نمی تونم... من می ترسم از همه چی...
حالم داشت بهم می خورد از استرس زیادی حالت تهوع گرفته بودم...نمی دونستم چرا یهو اینجوری شدم...
دامیار: خورشیدم عزیزم من که نمی خوام اعدامت کنم... تو قراره دیگه خودت یه خانواده داشته باشی... نمی شه که همیشه مامانت بالا سرت باشه...
من: یعنی نمیزاری مامانم و ببینم...؟
اومد نزدیکتر و دستش و قاب صورتم کرد...
دامیار: این چه حرفیه عزیزم؟ کی همچین چیزی گفته؟ تو چرا اصرار داری من دیوِ دو سر باشم؟
دامیار: تو می تونی هر روز با مامانت حرف بزنی ... اصلا هر روز بهش سر میزنیم...اما یه چیزی و الان بگم که بعد نگی نگفتی من دلم نمی خواد زنم تنها جایی بره...بعد کی گفته تو از الان بترسی و غصه بخوری؟ تو هنوز دو ماه مهمونِ مامانی بعد از دو ماه عروسی می گیریم و میریم سر زندگیمون...
دامیار: حالا من یه سوال بپرسم؟
من: بپرس...
از دستمال کاغذی یه دستمال برداشت و اشکام و آروم پاک کرد...همینجوری که دستما و می کشید به گوشه چشمام گفت:
دامیار: این ترس... این دلهره داشتن و رنگ پریدگی.. فقط برای دوری از مامان و اینکه می ترسی مادر خوبی نباشی بود... یا اینکه راضی نیستی...؟
من: من راضی بودم که گفتم بله...
دامیار دستم و گرفت و با حلقۀ نشونم بازی کرد...
دامیار: راضی بودی... اما من ذوقی که تو چشمای عروسای دیگه دیدم تو چشمای تو ندیدم...
ذوق تو چشمای تو نقش یه آتیشِ خاکستر شده داره و من نمی دونم چرا...
من: نه منم خوشحالم... خوب مگه هر دختر چند بار ازدواج می کنه که من بگم اینبار نشد دفعۀ بعد مطمئنا منم خوشحالم و سعی می کنم روز خوبی باشه تا بعد ها از یاداوریش لبخند بیاد رو لبم نه تلخی و پوزخند...
دامیار بلند شد...
دامیار: باید بریم عاقد خیلی وقتِ اومده... بعدش میاییم قلیونم می کشیم البته اگه دوست داشته باشی...
بعد خم شد...سرم و بالا کردم تا ببینم چه کارم داره...لبش و گذاشت رو لبام و بعد یه بوسۀ گذرا...
دامیار: من متاسفم که دامون از اینهمه دخترو زن تو زندگیمون ترو به عنوان مادر انتخاب کرد...
گیج بودم... گیج تر شدم... یعنی چی؟ من انتخاب شدم؟ از بین چند نفر؟ یعنی فقط دامون بود که مهم بود؟ یعنی من انتخاب خودش نبودم؟
می تونست بگه متاسفم که انتخابت کردم... این قشنگتر بود...اینجوری حداقل می تونستم به اون بوسه دل خوش کنم... می تونستم به شاخه گلی که بهم داد به عنوان یه جور ابراز علاقه نگاه کنم...
چرا اینجوری بود؟ تا میومدم امیدوار باشم تا یکمی می خواستم به حس خوبم رنگ بدم با یه حرف میزد و اون حس و داغون می کرد انقدر که از پا در میومد و دیگه نمیشد براش کاری کرد...
رفتیم بالا...
مسعود: بابا کجایید شما؟ عاقد صداش درومد...
دامیار: ببخشید خورشید و بردم باغ و ببینه...
عاقد شروع کرد به کمی حرف زدن...
خدا کنه از اینایی که سی ساعت حرف میزنن نباشه و حرف زدنش برنامه ریزیِ خاص داشته باشه...
خدا با من بود...
بالاخره شروع کرد به خوندن
قسمت نهم
می گن خدا تو این لحظه ها بهت نزدیکتر از همیشه ست...
برای شنیدن آرزوهات ...
حرفات...
آخرین آیه ها از قرانم خوندم و حرفایی که داشتم و گفتم...
عاقد بعد از کلی حرف زدن گفت:
وکیلم؟
ساناز: عروس رفته گل بچینه شهرداری گرفتش...
قرآن و بستم اما گذاشتم که رو دستم بمونه...
به عکس بابا چشم دو ختم... با اجازۀ تو بابای خوبم... هستی مگه نه؟
به مامان که با چشمای به اشک نشسته بهم خیره شده بود...
از تو آینه به دامیار خیره شدم...اونم نگاهش به من بود... بیشتر به لبام... منتظر بود تا بگم بله...
عاقد: وکیلم؟
دامون: عروس و دوماد و گشت ارشاد گرفته...
همه خندیدن...
لبخندی رو لبای منم نشست...
چه بچۀ شیرینی دارم...
عاقد دوباره خوند...
ساناز: عروس زیر لفظی می خواد...
دامیار همینجوری که نگاهش به من بود از تو جیبش یه پاکت کوچولو درآورد... معلوم بود سکه هست...
عاقد: برای بار سوم...
عاقد: وکیلم؟
چشم از چشمای دامیار گرفتم...دستم و گذاشتم رو قرآن...انگار شمارش معکوس بود...
غم... غمِ نبودِ بابام... غمِ تنها موندنِ خودم... غم تنها شدنِ مامان...
حرف دامیار تو گوشم بود:
» متاسفم که از بین اینهمه زن و دختر دامون ترو انتخاب کرد«
ترس ... از اینکه نکنه من بازیچه باشم... نکنه باید بیشتر رو رفتارای بد دامیار حساب باز کنم تا خوبش....
غم برای بابامم... بابایی که الان به وجودش نیاز داشتم نه تو خواب...
غم برای قلبِ کوچیکم که تند تند می زد و بی قرار بود....
دو راهی... دوراهیِ بینِ عشق و قرار...عشقی که خودم داشتم و تو این ثانیه ها بیشتر از هر وقتی اونم ناخواگاه پررنگتر شده بود و خودی نشون میداد...و قراری که گذاشته بودم... تو یه خواب... یه خواب که روحم و بهم ریخت... زندگیم و عوض کرد...
دست دامیار اومد رو دستام...می خواست من و متوجه کنه... انگار خیلی وقت بود که تو فکر بودم...
عاقد: برای بار آخر میپرسم...وکیلم؟
نگاه اجمالی به جمع که با نگرانی خیره شده بودن بهم انداختم... رنگ نگاه دامون باعث شد بیشتر به خودم بیام... آره من می خواستم...
من: با اجازۀ پدرم ... مادرم و بزرگترا بله....
همه دست زدن... هر کی اومد و صورتم و بوسید...
دامیارم گفت بله خیلی زودتر از من...
چرا باید می گفت نه؟شاید اگه اونم به اندازۀ من به تعهد و مسئولیت فکر می کرد الان همینقدر تردید داشت...شاید...
همه رفتن سمتِ سالن کم کم مهمونای دیگه هم میومدن..
دامون اومد و بوسم کرد...
دامون: مبارکت باشه مامانی... من میرم تو سالن... شما راحت باشید....
فبلمبردار بعد از کمی عکس گرفتن ازمون گفت که بریم آتلیه اما دامیار گفت که نیاز نیست...منم خیلی اصرار نداشتم برای عکس انداختن... رفتیم باغ پشت تالار و چند تا عکسم اونجا گرفتیم...کمی تو سفره خونه از قلیون کشیدنمون فیلم گرفت و یکمی هم سوژم کردن...
با اینکه یه بارم با محسن رفته بودم اما خوب هنوزم سینم عادت نداشت...و قرار شد یکم خلوت کنیم بعد بریم بالا...
دامیار: حالت بهتره؟
با لبخند بهش نگاه کردم...
من: آره الان بهترم... ببخشید ناراحتت کردما...
دامیار: خوب خدا رو شکر... خواهش می کنم عزیزم.... حالا بگو ببینم چرا بله نمی دادی؟
من: داشتم خودم و آماده می کردم برای بله دادن حواسم نبود که خیلی دارم طولش میدم...
دامیار: خوب اشکال نداره عزیزم...
اما دامون و دیدی؟ نزدیک بود اشکش دراد...
حتما فکر کرده پشیمون شدی...

Signature
     
#39 | Posted: 12 Oct 2013 02:09 | Edited By: paridarya461
من: نه اصلا حواسم نبود بهش ...
ببخشید غیر ارادی بود...
خودش و بیشتر بهم چسبوند و گفت:
دامیار: اشکال نداره جبران می کنم این دقی که امروز بهم دادی...
و بعد از جیب کتش دو تا بلیط درآورد...گرفت سمت و گفت:
دامیار: نظرت چیه؟
با گیجی به بلیطا نگاه کردم و گفتم...

من: نظرم؟ خوب اینا بلیطن دیگه...
دامیار دماغم و کشید و گفت:
دامیار: تقریبا دو هفته دیگه میریم کیش گفتم قبل از عروسی یه آب و هوایی عوض کنیم... مسافرت تو دوران نامزدی خیلی مزه میده...
من: اما دامون چی؟ مامانِ من اجازه نمی ده... ما رسم نداریم تو دوران عقد تنها با شوهرمون بریم مسافرت...
اخمی کرد و گفت:
دامیار: اونوقت که چی؟ چرا؟ من شوهرتم اسمم الان تو شناسنامتِ... اختیارت از الان با منِ دیگه مامانم اجازه نمی ده چه صیغه ایه؟
من: درسته عزیزم ... اما خوب این رسمِ ماست دیگه... بهتره پایبند باشیم... مامانمم دلخور میشه اگه بریم... بزار واسه بعد از عروسی
دامیار: خورشید من شوهرتم پس من می گم که دو تایی میریم مسافرت...
من: اصلا با مامان صحبت کن... بعدم مگه من ادم نبودم؟ خوب از منم نظر می خواستی...
دامیار: از تو نظر می خواستم که اصلا نباید بلیط میخریدم...
بعد یه تیکه از موز جدا کرد...
دامیار: دهنت و باز کن ببینم..
من: نمی خوام...
دامیار: باز کن قلقلکت می دمااا...
دهنم و باز کردم...
دامیار: چقدر لبات با نمکِ... بخور موز و زودتر صبرم تموم شد....
موزو خوردم و گفتم خوب بریم...
شونم و گرفتو برم گردوند ...
دامیار: کجا به سلامتی؟
من: بالا دیگه...
دامیار :فکر کردی ولت می کنم؟ حالا که دیگه محرمیم...
من: من شنیدم اینجور جاها دوربین مخفی میزارن بیا بریم ...
دامیار من و کشید جلوتر...
تو چشمام نگاه کرد...
سرم و برگردوندم...
دامیار: خورشید چرا حس می پرونی به من نگاه کن...
برگشتم سمتش...
بعد داغی لباش و رو لبام حس کردم
درنا دعوتم کرده دیگه چرا نداره همینجوری حتما...
مامان: خورشید مادر حواست باشه دیگه من سفارشت نکنم... شب زودتر بیا خونه ... نکنه بمونی...
من: مامان الان دامیار اومد به خودش بگو باشه؟
مامان: باشه...
من: نه که یادت بره ها...
مامان: باشه حواسم هست...
به شروین که به چهارچوب در تکیه داده بود و نگام می کرد نگاه کردم...
من: مرتِ کوچولو قضیه چیه؟ کشتیات غرق شدن؟
شروین: نه... چرا داری میری؟
من: خوب دارم میرم مهمونی...
شروین: منم بیام؟
من: نمیشه که خواهری ایشاالله فردا می برمت بیرون الانم ناراحت نباش دیگه...
شروین: من فکر کردم ازدواج می کنی دامون اینجا می مونه اما تو همش داری میری که... الان یه هفته ست از اون روز که تو تالار بودیم گذشته اما دامون یه بارم اینجا نیومده همش تو داری میری مهمونی...
من: چرا انقدر توضیح میدی عزیزم؟ می دونم خودم جبران می کنم... حالا هم پیشِ مامانی باش تا حوصلش سر نره... نه که تنهاش بزاریا...
شروین: باشه برو...
وقتی صدای بوق شنیدم رو به مامان گفتم:
من: مامان دامیارِ نمیاد تو ... تو بیا بهش بگو...
مامان: وا خورشید تو که بدتر از منی؟ چیزی شده؟ کاری کرده؟
من: نه مامان... مردِ خوبیه... بعدم من زنِ رسمیشم
خجالت می کشیدم اما سرم و انداختم پایین و گفتم...
من: اما من می ترسم ازش نمی دونم چرا... شاید هر کسی دیگه ایم بود همین حس و داشتم...
مامان روم و بوسید و گفت:
مامان: اولا تو دوران عقد که اتفاقی نمیفته
دوما ترس نداره که مادر... حالا یه روز با هم سر فرصت حرف میزنیم...بیا بریم بوق ماشین از کار افتاد بیا...
این پسر چرا تحمل نداره یه ذره....
دنبال مامان راه افتادم... نمی دونم چرا از تنها شدن باهاش می ترسیدم... احساس امنیت نمی کردم... نوشین می گفت طبیعیه و بیشتر دخترا می ترسن اما من ...
نمی دونم هر چی که بود به نظر مریم نیاز به روانپزشک داشت...اما بنظر خودم نه... برم روانپزشک الان چند تا مشکل جدیدترم واسم پیدا میشه...
مامان کمی با دامیار حرف زد و رفت تو...
نشستم ..
مثل همیشه دست دادیم و من و بوسید ...
تا به رو به رو نگاه کردم... سیامک و دیدم که دست آروین و گرفته بود و داشتن میرفتم سمتِ خونه مادر ساناز...
اونم من و نگاه می کرد...
دامیار: خیلی زورم میاد وقتی فکر می کنم این واسه من رفته تحقیق...
من: زشته اون لطفش و به ما رسونده حالا باهاش سلام و الیک کن... اونروزم تو مهد که هیچی...
دامیار ماشین و روشن کرد و گازش و گرفت رفت...
دامیار: تو چرا انقدر روش حساسی...؟
من: نه حساس نیستم فقط می گم اونقدرام که فکر می کنی بد نیست...
دامیار: تو کاری به فکر من راجع به این پسر نداشته باش... بیخیال...
بعد زد رو پام و گفت:
دامیار: از خودت بگو ! چطوری خانمی؟
من: اِ دامیار پام کبود شده از دستت دیوونه...
دامیار: جدا؟ الان رفتیم خونه درنا نشونم بده ببینم...
من: دیدنیا پنج شنبه...
دامیار: چه خوبم می دونی واسه کی بزاری...
بعد با شیطنت گفت یعنی پنج شنبه بیام حلِ...؟
چشم غره ای بهش رفتم و به خیابون نگاه کردم...
من: میشه بپرسم چرا دامون تو هیچ کدوم از مهمونیا شرکت نداره؟ من دلم می خواد اونم باشه...
دامیار: اندفعه اونم هست اما خونۀ درنا مونده...
من: ا چه خوب... راستی اونروز فروزان و دیدیش؟ دمِ در مهد بود...
دامیار: آره دیدمش... نمی خواد دست برداره... فکر کنم بازم پول می خواد...
من: راستش من یه خواسته داشتم ازت...
دامیار: بفرما عزیزم... هر چی باشه چشم بسته قبولِ...
اومدم شروع کنم که گفت:
دامیار: روسریت و بیار جلو ... چه خبره؟
من: داشتم حرف میزدما باشه... بفرما...
دامیار: خوب حالا بگو ...
من: می گم میشه یه کاری کرد...
حرفم و قطع کردم چون موبایلش زنگ خورد...
دامیار: ببخشید ولی از شرکتِ باید جواب بدم...
دامیار: سلام... چی کار کردی؟
..........
دامیار: نه ... کی گفته؟
دامیار: ... نه بابا ... من دیروز یه سری و فاکتور کردم... باهاشون تسویه شده
............
دامیار: ببینم اون پیمان کاری و که همیشه با کارگرا بحث داشت میشناسی؟
.........
دامیار: آره همون... چی بود اسمش؟ پیرایه... آره از اون بپرسی بهت می گه
...........
دامیار: باشه به منم خبر بده ... اما مسعودی آسیب دیده مگنت در رفته خورده به پاش بیست و هشت روزِ نمیاد
...........
خدافظ... باشه باشه خدافظ...
دامیار: ببخشید حالا بگو...
من: کی پاهاش آسیب دیده؟
دامیار: هیچ کس بابا از کارگرای شارژ کوره بوده...
پشت چراغ قرمز ایستادیم...
دامیار: بگو ببینم چی شد؟ داشتی چی می گفتی؟
من می خواستم بگم...
آقا گل نمی خوای؟برای خواهرت بخر....
دامیار نگاهی به من انداخت...
آقا تروخدا بخر... برادرم برادرای قدیم...
دامیار عصبی گفت:
برو بچه روت و کم کن...
آخرم دامیار هر چی گل داشت و ازش خرید تا رفت...گلا رو پرت کرد عقب...
نگاهی به من انداخت و گفت:
میمیری کمتر آرایش کنی؟
من: اما من که آرایشی ندارم .. فقط یه رژ زدم...
دامیار زد رو فرمون و گفت:
همونم نزن دیگه....
من: این چه ربطی داشت به حرفِ اون پسرِ؟ چه دلیلی داره انقدر بد حرف بزنی...؟
یاد بگیر حرصت و سر کسی خالی نکنی...
دامیار: بیخیال با اعصاب من بازی نکن...
من: من که چیزی نگفتم تو خودت اعصاب نداری...
دامیار: حالا کارت و بگو ببینم چی میخواستی بگی...
من: اون و بعدا می گم ...
و بعد گفتم دامیار ببین این باشگاه رو...
دامیار: جهان؟ مدیریتش دوستمِ...
من: جدی؟ می خوام برم اینجا...
دامیار یه تای ابروش و داد بالا و گفت:
دامیار: جدا؟ اونوقت برای چی؟
دوست نداشتم بگم می خوام یکم به خودم فرم بدم واسه همین گفتم:
من: برای روحیم و کلا خیلی وقتِ می خواستم برم باشگاه...
دامیار: می خواستی همون مجرد بودی بری... الان دلیلی نداره... بعدم واسه تفریح یه کلاس دیگه انتخاب کن...
من: جدا؟ چرا من هرچی می گم و هر چی میخوام این و می گی؟ باید یه دلیل منطقی داشته باشی دیگه مگه نه؟
دامیار: ببین بحث نکنیم بهتره من حوصله ندارم .... اما خوب چی بهتر از اینکه دارم می گم دوست ندارم زنم بره باشگاه...
من: پس دلِ من چی؟ مطمئن باش این مثلِ رانندگی نیست و حتما میرم...
دامیار همینجور که به رو به رو نگاه می کرد اومد سمتِ من و گفت:
دامیار: مطمئن باش منم نمی زارم بری... چه فایده ای داره جز اینکه بری دو تا چیزم ازین زنا یاد بگیری که به نفعت نیست...
من: بهتر نیست یکم طرز فکرت و عوض کنی؟روزی که با هم حرف میزدیم یادتِ؟
دامیار: اوهوم...
من: یادتِ گفتی با روحیاتِ من آشنایی؟ می تونی خواسته هام و بر آورده کنی و راضی نگهم داری؟
دامیار: نه...
خیلی زور داشت انقدر سرسری و راحت جواب میده و دروغ می گه...
من: پس خیلی نامردی...
سرعتش و برد بالا و گفت:
دامیار: کی نامردِ.؟
پوزخندی زدم و گفتم...
من: من از سرعتِ بالا نمی ترسم اتفاقا خوشمم میاد... اونی نامردِ که میزنه زیر حرفش
و بعد به بیرون خیره شدم...
دامیار: خوب یه کلاس دیگه انتخاب کن... اینهمه اصرار دلیلِ خاصی داره؟
من: چرا اینقدر شکاکی؟ چرا همه چیز از نظرت یه دلیلِ خاص باید داشته باشه؟
دامیار: چون شما زنارو فقط من می شناسم...
من: نه تو زنارو نمیشناسی... تو فقط فروزان و شناختی و با همه به یه دید نگاه می کنی...
زد رو فرمون و گفت:
دامیار: خورشید بس کن من نمی خوام تو باشگاه بری ... من می خوام تو فقط تو خونه بمونی... من شوهرتم و هیچ قانونی نمی گه حرفم غلطِ و کارم اشتباه...
من: اما بخوای حساب کنی غلطِ... وجدانی غلطِ ...خدایی غلطِ...
دامیار: باشه خوب برو اما یه کلاسِ دیگه...
من: جدا؟ اینقدر مطمئنی که برای اون حرفی نمیزنی؟
دامیار: آره تو بگو...
من :می خوام برم کلاس آرایشگری...
کلافه سری تکون داد و گفت:
نه مثل اینکه خیلی دلت می خواد مثل فروزان شی...
من: نخیر آقا من همینی می مونم که هستم... تو خیلی دلت می خواد فکر کنی منم مثل اون زنتم...

Signature
     
#40 | Posted: 12 Oct 2013 02:29 | Edited By: paridarya461
و بعد با داد گفتم:
من: د اخه لعنتی تو که می دونستی تو دلت چه خبره چرا خرم کردی؟ چرا یه جور حرف زدی فکر کنم شاید بشه عاشقت شم؟ شاید بشه دوستت داشته باشم...؟
کج نشستم و به خیابون نگاه کردم...
دلم نمی خواست اشکام و ببینه...
بابا آخه این چی داشت که تو اومدی تو خوابم؟
نکنه خوشبختی و به این چیزا می بینی؟
اه چرا نمیرسیم خونه درنا؟ اصلا دلم نمی خواد کنارش بشینم...
آخه بگو واجب بود مهمونی و تو باغشون بگیرن
کمی به سکوت گذشت تا اینکه اون سکوت و شکست و گفت:
دامیار: خورشییید... قهری؟
سرم و بیشتر کج کردم به سمتِ خیابون...
دامیار: خوب من به خاطر خودت می گم... تو اگه اینجور جاها بری دیگه روحیاتت عوض میشه... خواسته هات عوض میشه... اونوقت من دیگه نمی تونم قانعت کنم... چون حتی نمی تونی من و قبول کنی...
هه حتما اون زنش اینجوری بوده که فکر می کنه منم اینجوری میشم...
دستش و گذاشت رو پام...
دامیار: خورشید عزیزم من با تواما..
دستش و از رو پام برداشتم...
من: لطفا تا زمانی که طرز فکرت عوض نشده با من حرف نزن... منم برسون خونه... نمیام مهمونی...
دامیار: آخه نمی شه عزیزم درنا دعوت کرده زشته...
دامیار: الان بگم برو باشگاه طرز فکرم خوبه و آشتی میشی؟
من: نخیر بحث باشگاه نیست شما کلا طرز فکرت و باید عوض کنی...
دامیار: خورشید بابا ببخشید من تند رفتم عزیزم...
دامیار: برات وسیله های ورزش می خرم... تردمیل دوچرخه.. استپر.. چه می دونم هر چی که بخوای برنامه ورزشیم از رفیقم می گیرم تو خونه ورزش کن... نظرت چیه؟!
من: نمی خوام...
دامیار: وای خورشید تروخدا لج نکن... بابا آشتی دیگه؟ من تحمل ندارم زنم باهام قهر باشه...
من: فکر کنم لازمِ به دخترا بگم روز خواستگاریشون هم یه شاهد عاقل و بالغ داشته باشن هم امضا بگیرن...
حالا می فهمم چرا بعضی دخترا شرطای ضمنِ عقدشون انقدر مسخرست... حق دارن اونا میشناسن مرد چقدر بی معرفتِ...
دامیار: خورشید عذاب وجدانم و بیشتر نکن بابا ببخشید...
دیگه انقدر گفت و گفتم که نمی دونم کی با هم آشتی شدیم...اما هنوز ته دلم نگران بودم...
اگه قرار باشه سر هر چیز انقدر بحث داشته باشیم که به جایی نمی رسیدیم...
*****
در اتاق و باز کرد و اومد تو...
دامیار: خورشید بهتری؟
دستمو گذاشتم رو چشم ...
نوری که از بیرون میومد اذیتم می کرد...
من: آره در و ببند...
دامیار: ببخشید عزیزم تقصیرِ من شد...
من: نه بابا خودمم خواستم...
دامیار: نمی دونستم سفت نیست وگرنه انقدر هولت نمی دادم...
من: وااای دامیار بس کنن بابا خوب من خودمم تاپ سواری دوست دارم....بیخیال یکم دیگه استراحت کنم میام بیرون پیشِ شما...
دامیار: چیزی نمی خوای؟
من: یه قرص ژلوفن برام بیار...
اخم کردو گف:
دامیار: نه ژلوفن خوب نیست گفتم که بریم دکتر خودت گوش ندادی... پاشو... پاشو آماده شو...
من: ای بابا بیخیال... خودت و الکی اذیت نکن من خوبم...
دوباره نشست رو تخت و گفت:
دامیار: باشه... فقط تعارف نکنیا...
بعد خم شد روم و بهم نزدیکتر شد...
دامیار: تو امرزو و فراموش کردی مگه نه؟
من: آره... ایشاالله به زودی منو باشگاه ثبت نام می کنی دیگه...
انگشت اشارش و رو گونم کشید و با ناراحتی گفت:
دامیار: آره...
من: اما خوب یه چیزی هر باشگاهی که خودت انتخاب کردی ثبت نام می کنم حالا هر جا که بود...
دامیار: جدی؟ تو چرا انقدر خوبی؟
من: فقط نخواستم همه چی حرف من باشه... بنظرم اینجوری نصف به نصف توام خیالت راحت تره... اما اصلا دیگه دلم نمی خواد اختلاف نظرمون انقدر و تا این حد پررنگ شه...
دامیار: این اختلاف نظر نیست من فقط یکمی حساسم...
دامیار: خورشید می دونی منم خیلی راضی به این ازدواج نبودم... اما دامون داشت از دست می رفت...
با دلخوری نگاش کردم...
دامیار: گوش کن خوب من می دونم تو جوونی... خواسته های تو با خواسته های الان من خیلی فرق می کنه... من شور و شوق تورو ندارم... سعی می کنم شیطون باشم اذیت کنم... سر به سر بزارم... اما باز یه جا منِ واقعی خودی نشون میده و مییشه ماجرای امروز...
می دونی یه جورایی فکر می کنم قرار از دستم بری... خیلی سختِ بخوام قبول کنم که خیلیا من و به چشم برادرت ببینن...
بیخیال مهم نیست بهش فکر نکن... فقط سعی کن منِ واقعیت و از دست ندی...
من می خوام که درکم کنی...
لپم و بوسید و گفت:
دامیار: چشم خانومی...
من: دیوونه برو عقب تر یکی میاد زشته...
دامیار: تو امروز تو ماشین می خواستی یه چیزی به من بگی یادتِ؟
من: آره...
دامیار: میشه بگی اون چی بود؟
من: حالا بعدا می گم...
دامیار: بگو عزیزم... تا دوباره یکی نیومده بگو چون من کنجکاو شدم...
من: هیچی میخواستم بگم...می خواستم بگم من می خوام خودم مادر شم... به زودی...
دامیار از من جدا شد و صاف نشست؟
دامیار: چی بشی؟
من: مادر بشم دیگه...
دامیار: کِی اونوقت؟
من: به زودی... گفتم که.... انقدر بد گفتم که متوجه نشدی؟
دامیار: نه اتفاقا خیلی واضح بود... یعنی منظورت بعد از عروسیِ دیگه...؟
من: نه عزیزم... اگه من باشم که می گم از الان به فکر باش تا فردا بیفتی دنبال کاراش...!
دامیار نگاهی به خودش انداخت و گفت:
دامیار: تو حالت خوبه خورشید؟ اینجا نمی شه که!!!
بلند شدم و به پشتیِ تخت تکیه دادم...
من: دامیار مثل اینکه تو خوب نیستی... اشتباه فهمیدی عزیزم... منظورم دامون بود...
من: من دلم می خواد مادر دامون باشم...
یکم با خنگی نگام کرد...از بهت خارج شد و گفت:
خدارو شکر فکر کردم چیزی به کلت خورده... خوب حالا قضیۀ دامون چیه؟
من: می گم اگه قراره من مادرش باشم دلم می خواد اسمشم تو شناسنامه خودم باش...
دامیار: اما اون مادر داره مادرشم زنده ست...
با اخم گفتم اگه مادر داشت که الان رو من به عنوان یه همراه حساب نمی کرد...بعدم مادرش با کمی پول خیلی راحت راضی میشه... تازه شاید اصلا پولی هم ندیم....
فکر نکن بی انصافم من فقط نمی خوام فرداها فروزان با سوء استفاده از اسمش که تو شماسنامۀ دامونِ براش مشکلی درست کنه یا باعثِ بهم ریختنِ زندگیش بشه...
دامیار دستی به ریش نداشتش کشید و گفت:
دامیار: اینم حرفیه اما باید اول با فروزان صحبت کنم.. مراحل اداری ... کمِ کم 6 یا هفت ماهی داریم...
دامیار : حالا پاشو ... پاشو یا بریم دکتر یا بیرون پیشِ من بشین تنها مزه نمیده به جان تو...
هنوز کامل بلند نشده بود که دستش و گرفتم و کشیدمش...
نشست و متمایل شد سمتِ من...دو تا دستش و گذاشت دو طرفم و بهم نزدیکتر شد...
دامیار: جوونِ دلم خانمم؟
من: مگه آشناتون تو ثبت و این چیزا نبود؟ من می خوام حداقل یه هفته ای این ماجرا فیصله پیدا کنه...
دامیار پوفی کشید و موهای لختش و که ریخته بود رو پیشونیش فوت کرد رفت بالا...
دامیار: من و بگو فکر کردم می خوای یه لطفی بهم برسونی... بعدم باشه چشم با اونم حرف می زنم ولی فکر کنم فقط یه یه هفته ای خود فروزان کار داشته باشه... حالا بریم؟
خواست بلند شه که دستم و انداختم دور گردنش و نزاشتم...
من: عزیزم فروزان و بسپر به من باشه؟
دامیار با اخم گفت:
دامیار: نه اصلا...
من: میشه خواهش کنم کمی هم به من اعتماد داشته باشی؟ قول میدم ضرر نکنی... اصلا یه قراری باهاش بزار توهم با من بیا ولی قول بده اصلا حرف نزنی...
دامیار: من که سر از کارای تو در نمیارم....
کمی آوردمش پایینتر و رو لباش و بوسیدم...
مرررسی
دامیار: نه بابا توام بلدی ؟ داشتم کم کم نا امید میشدم...
آروم زدم به شونش و گفتم:
من: عه خوب بیا اصلا اگه دیگه بوسیدمت...
همون موقع درنا در اتاق و باز کرد...
یکم ما دو تا رو نگاه کرد ...بعد خندید...
درنا: ببخشید من که چیزی ندیدم...
راحت باشید
و در و بست...
دامیار برگشت سمتِ من و خندید...
دامیار: ای شیطون دیدی من و از راه به در کردی آبروم جلوی خواهرم رفت...
هولش دادم عقب و بلند شدم...
من: اه همش تقصیرِ تو شد دیگه...
دامیار دستم و گرفت و کشید تا از رو تخت بلند شم...
من: اآآآی بابا مثلا من مریضما...
دامیار: بیا بریم بیرون بچه م دامون دق کرده تا حالا یه ساعتِ من اومدم تو اتاق... مثلا منتظرِ مامانش...
من: خوب بریم... از اول می گفتی خودش بیاد...
دامیار: اونوقت پدر بچه دق می کرد که...
من: پدر بچه دق کردن تو کارش نیست اما دق دادن کارشِ...
مگه چی کارت کردم..؟
در اتاق و باز کردم و بهش خندیدم... و بعد رفتم بیرون...
خوب پیشِ درنا نمیرم که خجالت بکشم...میرم تو جمع میشینم اینجوری بهتره...
اما همینکه رسیدم به پله ها تا برم تو سالن درنا جلو ظاهر شد...
درنا: به به عروس خانم...
دامیار زد پشتِ من و گفت:
دامیار: عزیزم من میرم پیشِ بقیه...
ای بابا اینم که مارو جا گذاشت...
من: کمک نمی خوایید؟
درنا : نه عزیزم... سرت بهتر شد؟
من: بله بهترم...
درنا اومد و گونم و بوسید...
درنا: برو پیشِ بقیه خوشگلم الان منم میام...
خداروشکر چیزی نگفت چون اصلا حسش نبود خجالت بکشم... !!!
من: دامیار فقط یادت باشه قول دادی تحتِ هیچ شرایطی هیچ حرفی نزنیا...
دامیار: اگه به ضررم حرف زدی چی؟
من: ای بابا من خودم نقشه کشیدم هر چیم بگم به نفعته... تو حرف نزن آخرش اگه خراب شد هر چی خواستی به من بگو...
دامیار در کافی شاپ و باز کرد و گفت:
باشه این گوی و اینم میدون بفرما...
رفتم تو و دامیارم پشت سرم اومد...
چند تا میزی که طبقۀ پایین بود و از نظر گذروندم...
یه چیزایی از قیافش یادم بود...
خودشِ.. رفتم نزدیک و کیفم و گذاشتم سرِ میز...
من: سلام...
نگاهی به قد و بالای من انداخت و سرش و تکون داد...
با اینکه رفتارش بی ادبانه بود اما چیزی نگفتم و نشستم...
فروزان با صدایی که به خاطر عمل کردنِ دماغش کمی گرفته بود گفت:
فروزان: خوب میشنوم... کارتون؟
تکیه دادم و منو رو باز کردم نمی دونم چرا دلم می خواست کمی مثل اون باشم احساس می کردم دامیار میخش شده یا شایدم از حرص بود که بهش نگاه می کرد...
رو به دامیار گفتم:
من: عزیزم تو چی می خوری؟
دامیار: هر چی تو خوردی...

Signature
     
صفحه  صفحه 4 از 8:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / خاطرخواه بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites