تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

سفر به دیار عشق

صفحه  صفحه 12 از 39:  « پیشین  1  ...  11  12  13  ...  38  39  پسین »  
#111 | Posted: 5 Oct 2013 20:02
مامان آهی میکشه و هیچی نمیگه
بابا هم با ناراحتی سری تکون میده و از روی مبل بلند میشه... به سمت تلفن میره و گوشی رو برمیداره... یه نگاه دیگه هم به من میندازه انگار میخواد مطمئن بشه که بعدا پشیمون نمیشم... بعد از چند لحظه مکث نگاشو از من میگیره و شروع به شماره گیری میکنه
بعد از چند دقیقه میگه: چرا کسی جواب نمیده؟
مامان: یه بار دیگه تماس بگیر
سری تکون میده و دوباره تماس میگیره
بابا: اصلا نمیدونم چه جوری باید بهشون بگم
مامان: از همین الان خجالت میکشم چشم تو چشم مهلا بشم
بابا بعد از چند بار تماس گرفتن میگه: فکر کنم خونه نیستن
مامان: مهلا امروز کلاس داشت
بابا: یعنی تا الان آرش خونه نرسیده
مامان: به گوشیش زنگ بزن
بابا: فکر خوبیه
بابا دوباره مشغول شماره گرفتن میشه
بعد از مدتی انگار پدر آلاگل جواب میده
بابا: سلام آرش جان
...
بابا: ممنون... بد نیستم... تو چطوری؟
....
بابا: خدا رو شکر
....
بابا: سروش.... آره برگشت....
....
بابا: همین امروز برگشته
....
بابا: آره.... راستش یه کار مهم باهات داشتم
...
بابا: در همین مورد هم میخواستم باهات حرف بزنم
....
بابا: نه باید ببینمت... حضوری بهتره
...
بابا: آخه الان چه وقت مسافرت رفتنه
...
بابا: که اینطور... چه ساعتی میرسه؟
...
بابا: نه بابا...
...
بابا: آره دیگه.... در مورد آلاگل و سروشه
...
بابا: آخه اینجوری خیلی بده
...
بابا نگاه درمونده ای به ما میکنه و بعد سری به نشونه ی تاسف تکون میده
بابا: مثل اینکه چاره ای نیست
...
همونجور که گوشیه بیسیم تو دستشه از ما دور میشه
بابا: راستش سروش یه حرفا.......
با دور شدن بابا صداش اونقدر ضعیف میشه که دیگه نمیشنوم چی به آقای تقوی میگه
مامان به آرومی زمزمه میکنه: دلم بدجور شور میزنه... خیلی نگرانم
سها: اه.. مامان ته دلمون رو خالی نکن
بابا که با فاصله ی زیادی اون طرف سالن با لحن آرومی صحبت میکنه با خشم چنگی به موهاش میزنه و با ناراحتی یه چیزایی میگه
مامان: چه طور تا الان آلاگل چیزی بهشون نگفته؟
سیاوش: لابد هنوز پدر و مادرش به خونه نرسیدن
مامان: آخه خودش هم تلفن خونه رو جواب نداد
سها: مامان... چرا اینقدر بهمون استرس وارد میکنی
-همینو بگو والله... آخه مادر من وقتی مهلا خانم دانشگاهه... وقتی آرش خان بیمارستانه... اونوقت انتظار داری از همه چی باخبر بشن... آلاگل شاید صدای زنگ تلفن رو نشنیده شاید هنوز خونه نرفته
مامان: آخه........
سیاوش: بابا داره میاد
همه مون به بابا زل میزنیم که با ناراحتی گوشی رو سر جاش میذاره و به سمت ما میاد
مامان: فرزاد چی شد؟
بابا آهی میکشه و کنار مامان میشینه
بابا: میخواستی چی بشه؟... خیلی جلوی خودش رو گرفت که یه چیزی بارم نکنه
مامان: ایکاش حضوری میگفتی
بابا: نمیخواستم تلفنی بگم ولی مثله اینکه میخواست فرودگاه بره... از اونجایی که دخترخاله ی آلاگل داره از مالزی برمیگرده و هیچکدوم از اعضای خونوادش هم ایران نیستن آرش مجبور بود خودش دنبالش بره... من هم که دیدم آرش چیزی از بهم خوردن نامزدی نمیدونه ترجیح دادم از زبون خودم بشنوه... اگه از زبون آلاگل میشنید خیلی بد میشد
مامان: وقتی در مورد بهم خوردن نامزدی گفتی چه عکس العملی نشون داد؟
بابا: خیلی بهش برخورد مطمئنم اگه دستش به سروش میرسید کم کمش یه کتک مفصل حواله ش میکرد
مامان: حق داشت... هیچی نگفت؟
-چی میتونست بگه فقط گفت ما که آقا سروش رو مجبور نکرده بودیم بیاد آلاگل رو بگیره ولی از جانب من به پسرت بگو اصلا کارش درست نبوده ... معلوم بود داره همه ی سعیش رو میکنه که بهم توهین نکنه... حتی اگه چیزی هم میگفت حق داشت
مامان: خونواده ی محترمی بودن
بابا: آره... من خودم رو واسه خیلی چیزا آماده کرده بودم
حوصله ی شنیدن این حرفا رو ندارم... از جام بلند میشمو میگم: من دیگه میرم..........
مامان با اخم بهم نگاه میکنه و میگه: کجا؟... حداقل بعد از این همه خرابکاری بیا همین جا.............
با بی حوصلگی وسط حرفش میپرم: مامان
بابا: پسرت رو نمیشناسی حرف آدمیزاد تو گوشش نمیره
مامان: تو این جور مواقع میشه پسر من؟
بابا با کلافگی میگه: چه پسر من چه پسر تو مهم اینه که حرف تو گوشش نمیره
خوبه جلوشون واستادم اگه جلوشون نبودم چیا در موردم میگفتن... لبخند محوی رو لبم میشینه
مامان که لبخندم رو میبینه با خشم میگه: باید هم بخندی دیگه برامون آبرو نذاشتی... میدونی از فردا مردم در موردمون چقد بد میگن
-حرف مردم برام مهم نیست... خوشم نمیاد کسی برای من تصمیم بگیره
مامان: اصلا ما به جهنم ولی آلاگل دختره... فردا هزار تا حرف براش در میارن...
-مادر من این افکار دیگه قدیمی شده... دوران نامزدی برای آشنایی طرفینه... من یه مدت با آلاگل بودم دیدم آلاگل اون دختری نیست که میخوام حالا هم ازش جدا شدم... در طول دوران نامزدی هم پامو از گلیمم درازتر نکردم... همه مرزایی هم که برای خودم تعیین کرده بودم رعایت کردم... پس مشکل چیه؟
مامان: مشکل نفهمیه توهه که هنوز نمیدونی این حرف توهه نه بقیه
-مام........
مامان: مامان و کوفت... هر حرفی میزنم هزار تا برام دلیل و برهان میاره... من که از هیچ جهتی حریف تو نمیشم حداقل یه امشب رو اینجا بمون... این یکی رو که دیگه میتونی
به ناچار سری تکون میدمو دوباره سر جام میشینم
مامان و بابا مشغول حرف زدن میشن... سها به اتاقش میره... من هم نگاهی به سیاوش میندازم و میگم: سیاوش اون یکی گوشیت رو هنوز داری
با سردی جوابمو میده: برو تو اتاقم بردار
     
#112 | Posted: 5 Oct 2013 20:03
سری تکون میدم... بی تفاوت به لحن سردش از جام بلند میشمو به سمت اتاقش میرم... همینکه وارد اتاقش میشم پام روی یه چیزی میره... نگاهی به زیر پام میندازم و با شلوار مچاله شدش رو به رو میشم
لبخندی رو لبم میشینه...زیر لب زمزمه میکنم
-از این بشر شلخته تر تو عمرم ندیدم
برعکس من و سها همیشه اتاقش درهم برهمه... در اتاقش رو میبندمو نگاهی به اطراف میندازم... هنوز هم عکسهای ترانه روی دیوار خودنمایی میکنند... اتاقش از عکسهای ترانه در ژستهای مختلف پر شده... هیچوقت اجازه نمیده هیچ غریبه ای وارد اتاقش بشه... رو به روی تختش یه عکس بزرگ از ترانه که با لبخند کنار خودش واستاده چسبونده... دلم میگیره
یعنی سیاوش از من عاشق تره؟... درسته در دوران نامزدی سیاوش بعضی مواقع از دست ترانه عصبی میشد و با هم دعوای سختی میگرفتن اما هیچوقت به فکر بهم زدن نامزدیش نیفتاد در صورتی که من و ترنم توی اون دوران همیشه مراعات میکردیم و در برابر همدیگه کوتاه میومدیم ولی آخرش نامزدیمون بهم خورد... سیاوش در دوره ی نامزدی دو بار به ترانه سیلی زد ولی من توی اون دوران هیچوقت روی ترنم دست بلند نکردم... پس چرا آخرش اینجوری شد؟... منی که همیشه سعی میکردم با عشقم بهترین رفتار رو داشته باشم و سیاوش رو هم نصیحت میکردم دست از تعصبای بیجاش برداره چرا عاقبتم این شد؟... اگه سیاوش توی اون روزا جای من بود چیکار میکرد؟... آیا اون هم ترانه رو ترک میکرد؟
با صدای باز شدن در به خودم میام
سیاوش وارد اتاق میشه و نگاهی به من میندازه
سیاوش: چی شد؟... پیدا نکردی؟
با حواسپرتی میپرسم: چی رو؟
سیاوش: گوشی رو میگم... حواست کجاست؟
تازه یادم میاد برای چی به اتاق سیاوش اومدم
-حواسم پرت شد اصلا یادم رفت برای چی اومده بودم... خودت بده
در رو میبنده و وارد اتاق میشه
به سمت تختش میرمو کت اسپرتش رو که روی تخت افتاده برمیدارمو گوشه ای مذارم بعد هم به آرومی روی تختش دراز میکشم
-بد نیست به اتاقت یه سر و سامونی بدی... حتما باید زهرا خانم برات تمیز کنه؟
سیاوش: چقدر هم که تو اجازه میدی... این چند روز در به در دنبال تو بودیم... از این بیمارستان به اون بیمارستان... از این سردخونه به اون سردخونه.. از این کلانتری به اون کلانتری... تو که این چیزا حالیت نیست فقط سرتو میندازی پایینو گم و گور میشی
-تحمل مرگش برام سخت بود
آهی میکشه و به سمت کشوی میزش میره
به عکس ترانه و سیاوش خیره میشم... هیچ عکسی از ترنم ندارم... هیچی... همه رو توی اون روزا سوزوندم... چقدر احمق بودم... الان محتاج یکی از همون عکسام
با صدای سیاوش به خودم میام
سیاوش: بگیر
گوشی رو به طرفم گرفته و منتظر نگام میکنه... گوشی رو ازش میگیرم
سیاوش: سیم کارت داری؟
-نه... موقع برگشت میخرم
سیاوش: مگه امشب نیستی؟
-فردا که دارم برمیگردم میخرم
سری تکون میده و لبه ی تخت میشینه
سیاوش: سروش
-هوم؟
سیاوش: مطمئنی؟
آه عمیقی میکشم
-بیشتر از همیشه... شک نکن
سیاوش: دلم براش میسوزه
-خودم هم پشیمونم که اون رو وارد این بازی کردم
سیاوش: آخه چرا؟
-چی چرا؟
سیاوش: چرا این کار رو کردی؟
-فکر میکردم میتونم... فکر میکردم میتونم با وارد کردن آلاگل به زندگیم ترنم رو فراموش کنم
سیاوش: یعنی هیچ تغییری حاصل نشد؟
-هیچی
سیاوش: تمام این سالها فکر میکردم ازش متنفری
-تمام این سالها از دور میدیدمش
با داد میگه: چــــی؟
-دست خودم نبود... هر بار به خودم قول میدادم که امروز آخرین باره و دفعه ی بعدی در کار نیست ولی بعد از چند روز دوباره طافت نمی یاوردم و دوباره به دیدنش میرفتم
سیاوش: پس اون حرفا اون تنفرا اون دوستت ندارما اونا چی بود؟
-به خاطر غرورم... نمیتونستم تحمل کنم توسط یه دختر بچه ی هفده هجده ساله بازی خوردم و پنج سال هم احمق فرض شدم
سیاوش: دلم میخواد تا میتونم کتکت بزنم... بدجور از دستت حرصی ام
-میدونم... ولی اگه خودت جای من بودی چیکار میکردی؟
سیاوش: من حتی اگه جای تو هم بودم باز این غلطای اضافه ای که تو کردی رو نمیکردم... تو اگه میدونستی ترنم رو دوست داری نباید آلاگل رو وارد ماجرا میکردی
-حماقت کردم... هم ترنم رو واسه ی همیشه از دست دادم هم نتونستم با آلاگل دووم بیارم... شاید ترنم اشتباه کرد اما اشتباهش اونقدرا هم بزرگ نبود.. به احتمال زیاد اشتباهش مال گذشته ها بود که یه نفر فهمیدو باعث تمام اون چیزا شد
سیاوش: یعنی واقعا برات مهم نیست به چه دلیل باهات نامزد شد
-مهم که هست ولی مهمتر از اون این بود که عاشقم شد
سیاوش: دیگه واسه ی این حرفا خیلی دیره
-ترنم اون روزا بارها و بارها به دیدنم می اومد و میگفت عاشقمه... همیشه میگفت باورم کن... مدام تکرار میکرد فقط من عشق زندگیش بودم...تو اگه جای من بودی چیکار میکردی؟... یه طرف عشقت بود که میگفت بیگناهه یه طرف یه دنیا که عشقت رو گناهکارترین میدونستن
سیاوش: نمیدونم... اگه احساس تو رو داشتم حتی اگه گناهکارترین هم بود باهاش میموندم هر چند مثله گذشته رفتار نمیکردم ولی باز تحمل نبودنش رو نداشتم
-غرورم اجازه نمیداد
سیاوش: پس چرا الان داری اعتراف میکنی؟
با آه میگم: نمیدونم... شاید چون دیگه نیست... شاید چون حالا میدونم که وقتی همه ی عشقت زیر خاکه دیگه غرور معنایی نداره
سیاوش: حتی برای یه لحظه هم فکر نمیکردم عاشق مونده باشی... وقتی عکساشو سوزوندی.. وفتی همه چیزش رو دور ریختی... وقتی قید کار تو شرکت بابا رو زدی... وقتی از این خونه رفتی.... وقتی قلبتو از سنگ کردی... فکر کردم به معنای واقعی ازش متنفر شدی
-فقط داشتم خودم رو گول میزدم... تمام این سالها خودم هم میدونستم دوستش دارم ولی باز خودم رو گول میزدم... قبول کن سخت بود... یه طرف خونوادت باشن یه طرف عشقت... همه ی اعضای خونوادت ازش متنفر باشن خودت هم اون رو گناهکار بدونی سخته بخوای بری و برای همیشه باهاش بمونی
سیاوش: آره سخته.... خیلی زیاد... ولی یادت باشه وقتی دلت شکست حق نداری دل بقیه رو هم بشکنی
-باور کن نمیخواستم آلاگل رو بشکنم
سیاوش: ولی شکوندی... هم خودش رو هم دلش رو.... بدجور خوردش کردی
-نمیخواستم اینجوری بشه... خودت رو بذار جای من بعد از این همه سال هنوز به ترانه وفاداری
سیاوش: خودت داری میگی هنوز به ترانه وفادارم... یعنی کسی رو وارد زندگیم نکردم چون میدونم در کنار من خوشبخت نمیشه اما تو آلاگل رو وارد زندگیت کردی و بعد با بی رحمی تمام پسش زدی
-میدونم کارم اشتباهه
سیاوش: دونستنش چه فایده ای داره؟
زیرلب زمزمه میکنم: هیچی
آهی میکشه و زمزمه وار میگه: واقعا هیچی
بعد از چند لحظه مکث تو چشمام زل میزنه و به آرومی ادامه میده: سروش ماجرای آلاگل که تموم شد ولی با کس دیگه این کار رو نکن... هیچوقت این کار رو با هیچکس دیگه نکن... تاوان دل شکسته شده خیلی سنگینه
     
#113 | Posted: 5 Oct 2013 20:04
هنوز حرف سیاوش تموم نشده که در اتاق به شدت باز میشه و سها با قیافه ای نگران وارد اتاق میشه
سیاوش با اخم میگه: چه خبرته سها
سها بی توجه به حرف سیاوش همونطور که نفس نفس میزنه میگه: آل....آلـ ـاگـ.... آلـ ـاگـ ـل
به سرعت روی تخت میشینم
سیاوش با داد میگه: آلاگل چی؟
سها یهو زیر گریه میزنه
من و سیاوش نگاهی بهم میندازیم و سیاوش با ترس از جاش بلند میشه و به سمت سها میره
با ترس به سها خیره میشم
خدایا دیگه تحمل یه ماجرای جدید رو ندارم
سیاوش لحنش رو ملایمتر میکنه و میگه: سها بهمون بگو چی شده
سها با هق هق میگه: آلـ ـاگـ ـل تـ ـصـ ـادف کـ رده
یه لحظه حس میکنم قلبم از حرکت وایمیسته
سیاوش با داد میگه: چی؟
سها گریه اش شدت میگیره... من مات و مبهوت به دو نفرشون خیره شدم و هیچی نمیگم... سیاوش کلافه دستش رو لای موهاش فرو میکنه و چند قدم فاصله ای که با سها داره رو طی میکنه... بعد با لحن مهربونی میگه: خواهری من مطمئنم همه چیز خوب میشه... پس اشک نریزو سعی کن آروم باشی
سها سعی میکنه آروم بشه
سیاوش: چند تا نفس عمیق بکش و دوباره بگو چی شده؟
سها به آرومی تو بغل سیاوش میره و چند تا نفس عمیق میکشه
این دفعه آرومتر از قبل میگه: همین الان آیت زنگ زده و به بابا گفت آلاگل تصادف کرده... اون بابا رو تهدید کرده که اگه بلایی سر آلاگل بیاد داداش سروش رو زنده نمیذاره
سیاوش با نگرانی به من زل میزنه
به زحمت از روی تخت بلند میشمو گوشی رو توی جیبم میذارم
سیاوش به آرومی سها رو از بغلش خارج میکنه و به طرف من میاد
سیاوش: سرو........
دستمو بالا میارم و میگم: هیچی نگو سیاوش... خودم باید این مشکل رو حل کنم
به سرعت از اتاق خارج میشمو به سمت سالن حرکت میکنم... صدای قدمهای سیاوش و سها رو میشنوم که پشت سر من میان ... مامان و بابا که در حال صحبت کردن بودن با دیدن من ساکت میشن
بدون مقدمه چینی سریع سر اصل مطلب میرم و میپرسم: بابا چی شده؟
بابا سعی میکنه خودش رو آروم نشون بده
بابا: مگه قراره ........
-سها همه چیز رو گفت پس الکی چیزی رو از من مخفی میکنید
مامان چشم غره ای به سها که الان دقیقا کنار من واستاده میره و با اخم میگه: دو دقیقه نتونستی جلوی دهنتو بگیری
سها به بازوم چنگ میزنه
با اخم میگم: مامان چیکار به سها دارید میگم چی شده؟
مامان: سروش تا همین جا هم به اندازه ی کافی خرابکاری کردی بهتره بیشتر از این سرخود کاری انجام ندی
-مــامــان
بابا با حرص نفسش رو بیرون میده و میگه: وقتی داشتی نامزدیت رو بهم میزدی باید به اینجاش هم فکر میکردم
با عصبانیت میگم: تصادف آلاگل چه ربطی به من داره
بابا:مثله اینکه جنابعالی مثل همیشه بی توجه به احساسات آلاگل با بدترین شکل ممکن باهاش حرف زدی حرف زدی و همین باعث شد آلاگل با حالی خراب سوار ماشینش بشه و به سمت خونه برونه... توی راه هم واسه ی آیت زنگ زد و شروع به تعریف ماجرا کرد... ازیه طرف خرابکاریه جنابعالی از یه طرف حواسپرتیه خودش ازیه طرف هم صحبت با آیت و گریه و زاریهاش باعث شد که با کامیونی که از رو به رو داشت میومد تصادف کنه... این طور که آیت میگفت مقصر هم خود آلاگل بوده... الان هم توی اتاق عمله
آه از نهادم بلند میشه... بازوم رو از بین دستای ظریف سها خارج میکنمو خودم رو به سختی به مبل میرسونم... سرم رو بین دستام میگیرمو با ناراحتی به زمین خیره میشم
بابا: سروش این چه کاری بود که کردی؟
همینجور که نگام به زمینه میگم
-نمیخواستم باهاش اون طور حرف بزنم خودش باعث شد
بابا: تو حق نداشتی از خونه بیرونش کنی
-هر چقدر میگفت نمیتونم این رابطه رو ادامه بدم قبول نمیکرد
بابا: انتظار داشتی با اون همه علاقه به همین راحتی قبول کنه
جوابی برای حرفش ندارم
بابا: فکر کنم بهتر باشه یه سر به بیمارستان بزنیم
سها: بابا آیت تهدی.........
حرف تو دهن سها میمونه... نگام رو از زمین میگیرمو به بابا خیره میشم
اخمی میکنه و با لحن محکمی میگه: آیت عصبانی بود یه چیزی گفت... بهتره شماها خونه بمونید من و مادرتون یه سر به بیمارستان میزنیم ببینیم اوضاع از چه قراره
به سرعت از روی مبل بلند میشمو میگم: من هم میام
بابا: حرفشم نزن
-درسته آلاگل رو به عنوان نامزدم قبول ندارم ولی راضی به این حال و روزش هم نیستم
مامان: سروش خونواده ی آلاگل بدجور از دستت شاکی هستن بهتره فعلا دور و برشون آفتابی نشی
-مادر من چرا اینقدر شلوغش میکنید... من کاری نکردم که بخوام قایم بشم
بابا: آیت همه چیز رو در مورد رفتارت با میدونه حالا با چه رویی میخوای به بیمارستان بیای
مستاصل نگاشون میکنم
بابا که سکوتم رو میبینه ادامه میده: حالا که قید آلاگل رو زدی بهتره به قول مادرت زیاد دور و بر خونواده ی آلاگل پیدات نشه... یه خورده صبر کن تا ببینیم بعد چی میشه... مطمئننا الان هیچ کس از دیدن تو خوشحال نمیشه
آهی میکشمو دوباره روی مبل میشینم
بابا با سر به مامان اشاره ای میکنه مامان هم سری تکون میده از جاش بلند میشه و به سمت اتاقشون حرکت میکنه
حس بدی دارم... درسته عاشقش نبودم... درسته دوستش نداشتم.. درسته رفتاراش رو نمیپسندیدم اما هرگز دلم نمیخواست این اتفاق براش بیفته
سیاوش کنارم میشینه و دستاش رو دور شونه هام حلقه میکنه
تو چشماش زل میزنمو میگم: من نمیخواستم اینجوری بشه
لبخند مهربونی میزنه و به آرومی میگه: میدونم... من مطمئنم هیچی نمیشه
اه عمیقی میکشمو دوباره به بابا خیره میشم.. متفکر به رو به رو نگاه میکنه... بعد از چند لحظه مامان وارد میشه... بابا با دیدن مامان میگه: حاضر شدی؟
مامان سری تکون میده و میگه: بریم
بابا تو چشمام خیره میشه و به آرومی زمزمه میکنه: نگران نباش همه چیز درست میشه
-خبرم کنید، خیلی نگرانم
بابا: هر چی شد خبرتون میکنم
-منتظرم
سیاوش: حالا میدونید کدوم بیمارست.......
بابا همونطور که داره از روی مبل بلند میشه وسط حرف سیاوش میپره
بابا: به زور از زیر زبون آیت کشیدم... بیمارستان--
سیاوش: فقط بی خبرمون نذارید
بابا: باشه
بعد از کلی سفارش بالاخره بابا و مامان میرن و من رو با یه دنیا نگرانی توی خونه موندگار میکنند
از جام بلند میشم
سیاوش: کجا؟
-میرم یه خورده استراحت کنم سردرد بدی دارم
سیاوش: اول یه چیز بخور بعد برو
-بیخیال بابا... تو این موقعیت غذا میخوام چیکار
بعد از تموم شدن حرفام منتظر جوابی از جانب سیاوش نمیشم... به سمت اتاق سابقم میرمو بعد از رسیدن در رو باز میکنم... همینکه وارد اتاق میشم در رو پشت سرم میبندمو بدون اینکه لامپ رو روشن کنم به سمت تختم میرم... حتی نمیدونم ساعت چنده... فقط میدونم هوا یه خورده تاریک شده...
حس میکنم ظرفیتم تکمیله تکمیله... سرم بدجور درد میکنه... خودم رو روی تخت پرت میکنمو سعی میکنم به هیچی فکر نکنم ولی هر کار میکنم نمیشه... ذهنم از اتفاقات اخیر پر شده... چشمام رو میبندم... چشمای اشکی ترنم جلوی چشمام نقش میبندن.. سریع چشمام رو باز میکنم
حتی توی این موقعیت هم به جای اینکه نگران آلاگل باشم به ترنم فکر میکنم... یاد ترنم باعث میشه همه چیز و همه کس رو از یاد برم
از بس فکر و خیال میکنم پلکام خسته میشن و رو هم میفتن... بعد از مدتی هم به آرومی به خواب میرم
با شنیدن سر و صدایی که از سالن میاد چشمام رو باز میکنم... اتاق تاریکه تاریکه... نگاه گنگی به اطراف میندازمو تازه همه ی اتفاقات رو به یاد میارم... نمیدونم چقدر خوابیدم ولی سر و صدایی که از بیرون میاد نشون از برگشتن پدر و مادرم داره
از جام بلند میشمو به سمت در میرم... در رو باز میکنم صدای مامان رو که میشنوم از برگشتنشون مطمئن میشم
زیر لب زمزمه میکنم: پس برگشتن
مامان: عجب دختره ی مزخرف..........
بابا: ســــارا
مامان: مگه دروغ میگم... انگار اومده بود عروسی... با اون عینک آفتابیه مسخرش... همه عینک رو به چشماشون میزنند این خانم به موهاش زده بود.... هر چی حرف بود بارمون کرد
بابا: انتظار نداشتی که از ما تشکر و قدردانی کنند
مامان: اگه مهلا یا آرش چیزی میگفتن این همه دلم نمیسوخت
به آرومی در رو میبندم
سیاوش: حالا مگه چی گفت؟
بابا: چیز خاص............
مامان: هر چی فحش و بد و بیراه بود نصیب خودمون جد و آبادمون کرد... آیت که خودش از دست سروش شاکی بود به خاطر بزرگتر کوچیکتری به ما توهین نکرد اما اون دختره ی بیشعور هر چی لایق خودش بود رو نثار.........
بابا: ســــارا
مامان: تو هم که قرص سارا سارا خوردی
بابا: سروش هم بی تقصیر نبود... حالا من و تو پدر و مادرش هستیم ولی دلیل نمیشه که اشتباهش رو قبول نداشته باشیم
مامان: من نمیگم کار سروش درست بوده ولی این حق رو به یه دختر غریبه نمیدم که بهم توهین کنه من فقط به احترام مهلا و آرش چیزی بهش نگفتم
سیاوش: وضع آلاگل چطور بود؟
بابا: خدا رو شکر عملش موفقیت آمیز بود
مامان: آره... خدا رو شکر همه چیز خوب پیش رفت
سها: مثلا قرار بود خبرمون کنید من و سیاوش از نگرانی مردیم
بابا: همین که فهمیدیم همه چیز خوبه راه افتادیم
مامان با صدای تقریبا بلندی میگه
مامان: پس سروشم کجاست؟
لبخندی رو لبم مبشینه
سها و سیاوش با هم دیگه میگن: مامان
با لبخند به طرفشون میرم... مامان پشتش به منه... سیاوش و سها با دیدن من لبخند میزنند ولی عکس العملی نشون نمیدن
مامان: اینقدر عرضه نداشتین دو ساعت نگهش دارین... دلم براش تنگ شده... طفل معصو....
از پشت بغلش میکنم که باعث میشه حرف تو دهنش بمونه
-قربون مامان خانم خودم برم... من همینجام
مامان که روی مبل نشسته سرش رو میچرخونه و نگاهی به من میندازه... بعد برمیگرده به سمت سها و سیاوش
مامان: پس چرا نمیگین هنوز نرفته
سها: اصلا شما اجازه میدین ما حرف بزنیم
خم میشم و سر مامانمو به آرومی میبوسم
از جاش بلند میشه و خودش رو از بغلم بیرون میکشه
مامان: گم شو اونور که خیلی از دستت کفری ام
     
#114 | Posted: 5 Oct 2013 20:05 | Edited By: sepanta_7
با لبخند نگاش میکنمو میگم: اگه مزاحمم برم؟
مامان: ســــروش
بابا: سروش بشین اینقدر مادرت رو حرص نده
با لبخند رو به روی بابا میشینم
بابا: شنیدی چی شد یا دوباره بگم؟
-شنیدم
بابا: یه عذرخواهی به آلاگل و خونوادش بدهکاری
به زمین خیره میشمو چیزی نمیگم
مامان حرف بابا رو ادامه میده: من و پدرت امروز از جانب خودمون از خونواده ی آلاگل عذرخواهی کردیم... هر چند باهامون سرسنگین بودن ولی حق داشتن... بهتره تو هم برای معذرت خواهی پیش قدم بشی.... هم به خاطر بهم زدن نامزدی هم بخاطر رفتارای بدی که با آلاگل داشتی
بابا: البته نه الان که همه به خونت تشنه هستن... مخصوصا آیت و دخترخاله ی آلاگل که اگه دستشون به تو برسه زندت نمیذارن
-شما دارین زیادی شلوغش میکنید
مامان: اونجا نبودی رفتار دخترخاله ی آلاگل رو ببینی
-رابطه ی من با آلاگل ربطی به دخترخالش نداره
سها وسط حرفم میپره و میگه: کدوم دختر خالش؟
مادر: اسمش رو یادم نیست... مهلا هم چیز زیادی در موردشون نگفته بود فقط خیلی وقت پیش بهم گفته بود آلاگل و دختر خالش خیلی با هم صمیمی بودن ولی چند سال پیش مهدیه خواهر مهلا با شوهر و بچه هاش زندگیشون رو میفروشند و برای همیشه از ایران میرن... اینجوری بین آلاگل و دخترخالش هم جدایی میفته... اصلا از دختره خوشم نیومد برعکس آلاگل اصلا آداب معاشرت بلد نیست
بابا: توقعت خیلی بالاست ساراجان... بالاخره دختر خاله ی آلاگله... خودت که شنیدی آرش آخرش چی گفت... گفت مثله دو تا خواهر برای همدیگه عزیز هستن پس نباید انتظار برخورد بهتری رو میداشتیم
مامان: بیچاره مهلا... چقدر از کار آخرش خجالت کشیدم بخاطر رفتار اون دختر از ما عذرخواهی کرد... با اینکه از دست ما ناراحت بود ولی باز اظهار شرمندگی کرد
بابا آهی میکشه و با لحن گرفته ای میگه: من هم واقعا از رفتارش شرمنده شدم... آرش و مهلا خیلی بزرگواری کردن که هیچی بهمون نگفتن... حتی آرش بابت رفتار آیت هم از من عذرخواهی کردو گفت باز جای شکرش باقیه که آقا سروش قبل از ازدواج به بی علاقگی خودش نسبت به آلاگل پی برد
سکوت بدی تو سالن حکم فرما میشه
بعد از چند لحظه سکوت مامان چند تا سرفه ی مصلحتی میکنه و زهراخانم رو برای چیدن میز شام صدا میکنه
بابا هم که قیافه ی ماتم زده ی من رو میبینه حرف رو عوض میکنه
بابا: سروش نمیخوای کارت رو از سر بگیری؟
با بی حوصلگی جواب میدم
-فعلا حوصله ی شرکت و کار و این حرفا رو ندارم
بابا: اینجوری هم که نمیشه
بی مقدمه میپرسم: از منصور و دار و دسته اش خبری نشده؟
بابا به نشونه ی نه سری تکون میده
-معلوم نیست این پلیسا دارن چه غلطی میکنند
مامان: سروش دوباره خودت رو تو دردسرنندازی... من دیگه تحمل یه ضربه ی دیگه رو ندارما
سری تکون میدمو هیچی نمیگم
بعد از چند دقیقه با صدایزهرا خانم همگی به خودمون میایم
زهرا: خانم شام آماده ست
مامان: میتونی بری
زهرا: بله خانم
مامان: بلند شین بریم یه چیز بخوریم... با اینجا نشستن و ماتم گرفتن که مشکلی حل نمیشه
دلم عجیب گرفته.... قاتلین ترنم راست راست دارن تو خیابون میگرن و اونوقت من توی رختخواب گرم و نرمم دراز کشیدم و غذاهای رنگا ورنگ میخورم
آهی میکشمو از جام بلند میشم... باز خدا رو شکر که آلاگل سالمه تحمل یه مصیبت دیگه رو نداشتم
بقیه هم بلند میشن و همگی به سمت آشپزخونه میریم... پشت میز روی یکی از صندلی ها میشینمو یه خورده غذا برای خودم میکشم... مامان طبق معمول به زهرا خانم سفارش کرده که غذای مورد علاقه ی من رو درست کنه... خورشت کرفس.... ولی من هیچ اشتهایی ندارم... ده دقیقه ای میگذره ولی من به زور چند قاشق رو میخورم... مامان و بابا نگاهی به هم میندازن
مامان: سروش مگه خورشت کرفس دوست نداری؟
چون جدا از خونوادم زندگی میکنم هر بار که نهار یا شام میمونم مامان سفارش غذاهایی رو به زهرا خانم میده که من دوست دارم
- چرا
همونجور که با غذام بازی میکنم ادامه میدم: خوبه
مامان: پس چرا نمیخوری؟
-ممنون میل ندارم... سیرم
با تموم شدن حرفم از پشت میز بلند میشمو در برابر چشمهای بهت زده ی خونوادم راهیه اتاق میشم... همین که وارد اتاق میشم خودم رو به تخت میرسونمو طاق باز روی تخت دراز میکشم
زیر لب زمزمه میکنم: میبینی آخرین آرزوی من چه کم حرف است...«تو»
آهی میکشم... آخرین اس ام اسی بود که ترنم 4 سال پیش برام فرستاد... لبخند تلخی رو لبام میشینه... چشمام رو میبندمو به این فکر میکنم چه دیر فهمیدم که آرزوهامون مشترک بود
     
#115 | Posted: 5 Oct 2013 20:08
فصل نوزدهم

با تکون های دستی چشمام رو به زحمت باز میکنم
اشکان: سروش بیدار شو مگه با طاهر قرار نداری؟... دیرت شدا از من گفتن بود بعد نگی چرا بیدارم نکردی
به سرعت روی تخت میشینم و به ساعت نگاه میکنم... ساعت هنوز هشته.. با خشم بالش رو برمیدارمو به طرفش پرت میکنم که بالش رو روی هوا میگیره
-بمیری اشکان... هنوز دو ساعت تا قرار مونده
اشکان: گفتم زودتر بیدار بشی تا خودت رو برای فحش شنیدن و کتک خوردن آماده کنی
-چه غلطی کردم گفتم تو هم باهام بیای
اشکان: اتفاقا تنها کار درستی که تو این چند وقته انجام دادی همین بود
دوباره رو تخت دراز میکشم و به سقف خیره میشم
یه هفته از اون روزا میگذره... یه هفته که به اندازه ی یه قرن برام گذشته... تو این هفته هیچ اتفاق خاصی نیفتاده فقط آلاگل از بیمارستان مرخص شد و اینجور که از زبون بابا شنیدم حالش خوبه... هنوز بهش سر نزدم... چرا دروغ... میترسم... واقعا میترسم برم یهش سر بزنم دوباره کنه بازی دربیاره...
با پرت شدن یه چیزی روی صورتم به خودم میام... باز این پسره مسخره بازیاش رو شروع کرد... بالیش رو که اشکان روی صورتم پرت کرد برمیدارمو زیر سرم میذارم
-اشکان خواهشا یه امروز رو آدم باش باور کن الان حوصله ی خودم رو ندارم
اشکان: آخه کار سختیه... آدم باشم اون هم نه یه ثانیه نه دو ثانیه بلکه یــــــک روز... حرفشم نزن که راه نداره
-اشـــکان
صداش رو نازک میکنه و با لحن بامزه ای میگه:واه... واه... چرا صداتو برام بلند میکنی... مظلوم گیر آوردی
-اشکان گم میشی بیرون یا بیرونت کنم
میخواد چیزی بگه که روی تخت نیم خیز میشمو اشکان هم با خنده پا به فرار میذاره و در رو پشت سرش میبنده... دوباره خودم رو روی تخت پرت میکنمو به این هفته فکر میکنم... بابا که هر چقدر اصرار کرد نتونست راضیم کنه به شرکت برگردم... حتی حوصله ی دستور دادن و حرف زدن ندارم
چه برسه بخوام به کارای شرکت سر و سامون بدم... سیم کارت ترنم رو هم به گوشیه سیاوش زدم... حدسم درست بود یکی از شماره های سیو نشده برای دکتر بود... بقیه ی شماره ها یا به اسم خیره شده بودن یا مربوط به تماسهای کاریه ترنم بودن.... با ماندانا هم بارها و بارها تماس گرفتم ولی وقتی میفهمید من هستم اول همه ی عقده هاش رو سر من خالی میکرد و کلی فحش نثارم میکرد بعد هم بدون توجه به حرفام تماس رو قطع میکرد واقعا نمیدونم چه پدرکشتگی با من داره طوری با من حرف میزد انگار مرتکب قتل شدم... با طاهر قرار گذاشتم که امروز به خونه ی ماندانا بریم باید تکلیفم رو با این دختره ی زبون دراز روشن کنم... اشکان هم که از کل ماجرا باخبره از دیشب اومده تو خونه ی من بدبخت بسط نشسته و قراره باهام بیاد
زیر لب زمزمه میکنم: ایکاش حداقل یه راهی برام باز بشه... بعد از یک هفته به هیچی نرسیدم.. با همه ی شماره های غریبه ی گوشیش تماس گرفتم هیچی دستگیرم نشد... ماندانا هم که کمکم نکرد... خونواده ی بنفشه هم که کلا خونشون رو عوض کردن... طاهر هم از اونا بیخبره... دکتر هم که مسافرت بود... از همه طرف بدشانسی آوردم...
صدای اشکان رو میشنوم که با داد میگه: سروش بیا یه چیزی کوفت کن تا برای کتک خوردن جون داشته باشی
خندم میگیره... این پسره هم پاک خل و چل شده
روی تخت میشینم و خمیازه ای میکشم...
اشکان: پسر کجایی بیا صبحونمون یخ کرد
-پسره ی دیوونه
کش و قوسی به بدنم میدمو ا روی تخت بلند میشم... به سمت دستشویی میرم و بعد از شستن صورتم از دستشویی خارج میشم... بعد از عوض کردن لباسام گوشیم رو از عسلی کنار تخت برمیدارمو داخل جیبم میذارم... چند روز پیش یه سیم کارت خریدمو شماره اش رو به اشکان و طاهر و خونوادم دادم از این لحاظ هم خیالم راحته... بعد از برداشتن سوئیچ ماشین از اتاقم خارج میشمو به سمت آشپزخونه میزم
با دیدن اشکان که تند تند داره صبحونه میخوره چشمام گرد میشن
-خفه نشی
با شنیدن صدای من دست پاچه میشه لقمه تو گلوش میپره
با تاسف سری تکون میدمو چند بار محکم به پشتش میکوبم... همونجور که سرفه میکنه دستش رو بالا میاره به معنیه این که بسه ولی من به تلافی ایت و آزاراش چند بار دیگه محکم به پشتش میکوبمو بعد پشت میز میشینم... چند جرعه چایی میخوره و چپ چپ نگام میکنه
اشکان: قاتل... جانی.... این چه کاری بود که کردی؟... نزدیک بود به کشتنم بدی
اون همونجور حرف میزنه و من با کمال خونسردی چند لقمه ی گوچیک میخورم
اشکان: اگه میمردم تو جوابه عشق منو میدادی
...
اشکان: نفسم خودش نفست رو میگرفت آدم کش
...
اشکان: هی...
...
اشکان: هوی... با تواما
-من صبحونم رو بخورم میرم... حالا اگه میخوای با من بیای بهتره بری آماده بشی
با لبخند خبیثانه ای میگم: ولی اگه میخوای بمونی خونه و به پخت و پزت برسی............
با خشم میگه: نه دادا... اشتباه گرفتی...
میخندمو میگم: ولی خونه داری عجیب بهت میاد
اشکان: این شغل شریف شایسته ی خودته
-ولی این صبحونه که یه چیز دیگه نشون میده
اشکان: بچه پررو
-آفرین اشکان... عجب صبحونه ایه... راستی نهار هم بلدی درست کنی؟
اشکان: ســـروش
-باشه بابا... چه مرگته... حقوق هم بهت میدم
اشکان: تو اول حقوق همین صبحونه رو بده
-صبحونه که اشانتیون محسوب میشه... اگه همینجور به کارت ادامه بدی آیندت تضمین شده ست...
همونجور که از پشت میز بلند میشه میگه:لازم نکرده جنابعالی نگران آینده ی من باشی شما نگران کتکایی باش که فراره از ماندانا خانم نوش جان کنی
اخمام در هم میره
-من عمرا از زن جماعت کتک بخورم... گم شو برو لباست رو عوض کن باید بریم
اشکان: خواهیم دید داداش... خواهیم دید
با تموم شدن حرفش از آشپزخونه خارج میشه... سری به نشونه ی تاسف تکون میدمو مشغول خوردن ادامه ی صبحونم میشم... چون میل زیادی به غذا ندارم یه لیوان آب پرتقال رو لاجرعه سر میکشمو همون جا پشت میز منتظر اشکان میشم
     
#116 | Posted: 5 Oct 2013 20:08
روی میز اشکال متفاوت میکشمو به دوست ترنم فکر میکنم... طاهر میگفت چند بار براش زنگ زده جواب نداده آخرین بار هم که براش زنگ زد یه نفر گفت این خط واگذار شده...
با تکون های دستی به خودم میام... سرمو برمیگردونم و اشکان رو میبینم که با شدت تکونم میده
-چه مرگته؟... چیکار داری میکنی؟
دست از تکون دادنم بر میداره و نفسی از سر آسودگی میکشه
با تعجب نگاش میکنم
وقتی تعجبمو میبینه میگه: طبق معمول تو هپروت سیر میکردی... نمیشه دو دقیقه تنهات گذاشت
با حرص از پشت میز بلند میشم
-حرف اضافه نزن... راه بیفت
اشکان: باشه بابا... چرا میزنی؟
بی توجه به حرف اشکان ازخونه خارج میشمو راه پارکینگ رو در پیش میگیرم... اشکان هم خودش رو به من میرسونه و دیگه حرفی نمیزنه..
وقتی به ماشین میرسم سریع سوار میشمو ماشین رو روشن میکنم.. با سوار شدن اشکان به سرعت ماشین رو از پارکینگ خارج میکنمو به سمت مقصد میرونم
اشکان: آرومتر... اینجور که تو میرونی زنده به مقصد نمیرسیم
بی توجه به حرفش میگم: اشکان اونجا حرف اضافه نمیزنیا
اشکان: چرا مثله پدربزرگا نصیحت میکنی
-نصیحت نمیکنم دارم بهت هشدار میدم که اگه از اون خزعبلاتی که تحویل من میدی تحویل بقیه هم بدی با دستای خودم میکشمت
اشکان: اوه... اوه... چه خشن
-اشکان باهات شوخی ندارما... دارم جدی میگم اگه بخوای حرف بیخود بزنی حسابت رو میرسم
اشکان: برو بابا... من کی حرف بیخو.............
-اشـــکان
اشکان: جان اشکان
نفسمو با حرص بیرون میدمو تا رسیدن به مقصد باهاش حرف نمیزنم
نزدیکای خونه ی ماندانا با طاهر قرار گذاشتم با دیدن ماشین طاهر سریع ترمز میکنم از اونجایی که اشکان کمربند نبسته سرش محکم به شیشه برخورد میکنه و دادش بلند میشه
اشکان: مرتیکه این چه وضع رانندگیه
بدون اینکه جوابشو بدم ماشینو خاموش میکنم و از ماشین پیاده میشم... طاهر هم با دیدن من از ماشین پیاده میشه و به طرفم میاد
طاهر:بالاخره اومدی؟
سری تکون میدم
-آره... خیلی وقته رسیدی؟
طاهر: نه بابا... ده دقیقه ای میشه
-خوبه
اشکان هم تو همین لحظه از ماشین پیاده میشه
طاهر با دیدن اشکان متعجب نگام میکنه
-مثله کنه بهم چسبید مجبور شدم بیارمش... مثله سیاوش برام عزیزه... بهترین دوستمه از همه چیز خبر داره
اشکان با لبخند میگه: حالا بده بادیگاردت شدم
طاهر: اما.....
اشکان نگاهی به طاهر میندازه و میگه: اشکانم... قبلنا چند باری باهات حرف زده بودم یادت نیست
طاهر متفکر به اشکان نگاه میکنه
اشکان: همون که سه چهار بار تلفنی در مورد هک ایمیلا از من پرسیده بودی
لبخندی رو لبای طاهر میشینه... سرشو به آرومی تکون میده
طاهر: آها... یادم اومد
دستش رو جلو میاره و میگه: از آشنایی باهات خیلی خیلی خوشبختم
اشکان: منم همینطور
طاهر: با همه ی اینا دلیلی نداشت خودت رو به زحمت بندازی
اشکان: سروش داداشمه... برای داداشم هر کای میکنم... تو این شرایط ت و سروش زیادی احساساتی برخورد میکنید فکر کنم وجود من به عنوان یه غریبه کمک بزرگی براتون باشه
طاهر سری تکون میده و هیچی نمیگه
-طاهر کدوم خونه هست؟
طاهر: اون آپارتمانه
-بریم ببینیم چی میشه
طاهر: سروش زیاد تند برخورد نکن... بارداره... میترسم مشکلی براش پیش بیاد
بی حوصله سرمو تکون میدمو دیگه اجازه ی صحبت به هیچکدومشون رو نمیدم... به سرعت به سمت آپارتمانی که طاهر اشاره کرد میرم... همینکه به جلوی آپارتمان میرسم دستمو بی اراده بالا میارم تا زنگ رو فشار بدم... اما دو تا زنگ وجود داره... نگاهی به طاهر میندازم
-کدوم زنگو فشار بدم
طاهر: اولی برای آپارتمان امیر و مانداناست دومی برای آپارتمانه مهرانه
دستمو میوام به سمت زنگ اولی ببرم که اشکان اجازه نمیده و با خونسردی زنگ دومی رو فشار میده
-اشکان چیکار میکنی؟
اشکان: کاری که شماها باید از اول انجام میدادین
-اشکان
صدای مرد غریبه ای رو از پشت آیفون میشنوم
مرد: بله
اشکان :بدون توجه به من و طاهر میگه: آقا اگه میشه چند لحظه بیاین جلوی در کار واجبی باهاتون دارم
مرد: شما؟
اشکان: آشنا میشین
مرد: چند لحظه صبر کنید
طاهر: آقا اشکان چیکار دارین میکنید؟
اشکان: اولا آقا رو فاکتور بگیر و با من راحت باش... همون اشکان صدام کن... دوما مگه نمیبینی ماندانا اضی نیست شماها رو ببینه پس باید اول اطرافیانش رو قانع کنید تا اونا بتونند راضیش کنند
طاهر: اما....
اشکان دستش رو روی شونه ی طاهر میذاره و به آرومی میگه: طاهر به من اطمینان کن
طاهر لبخندی میزنه... توی همین لحظه در باز میشه و پسری جلوی در ظاهر میشه
پسر میخواد چیزی بگه که با دیدن طاهر حرف تو دهنش میمونه
اشکان: ببخش...
پسر بی توجه به اشکان میگه: باز هم این طرفا پیدات شد
طاهر: آقا مهران باور کنید اگه مجبور نبودم نمیومدم
مهران: نمیخوام باور کنم آقا... نمیخوام... داشتین بچه ی خواهرم رو به کشتن میدادین... دکتر گفته اگه یه بار دیگه شک عصبی بهش وارد بشه ممکنه بچه اش رو از دست بده
اشکان: آقا ما اومدم حرف.....
مهران وسط حرف اشکان میپره: ولی من حرفی با شماها ندارم
اخمام تو هم میره تا همین الان هم زیادی ساکت موندم... میخوام چیزی بگم که اشکان میفهمه و بهم اشاره میکنه ساکت باشم... با اخمایی در هم به زحمت خودم رو کنترل میکنم... اشکان به سمت مهران میره و اون رو با خودش به گوشه ای میکشه... شروع به حرف زدن میکنه.. مهران اولش با اخم و سردی یه چیزایی میگه ولی بعد از چند لحظه مکث با تاسف به من و طاهر نگاه میکنه و سری تکون میده
طاهر: دوستت چی داره به مهران میگه
-نمیدونم ولی حس میکنم حرفاش هر چی که هست داره روی مهران اثر میاره
طاهر: آره
بعد از چند دقیقه مهران و اشکان شونه به شونه ی هم به طرف ما میان... صدای مهران رو میشنوم که میگه: از همین حالا میگم هیچ قولی نمیدم فقط سعیم رو میکنم
اشکان: همین هم برای شروع خوبه... فقط باهاش حرف بزن شاید راضی شد
مهران: هر چند چشمم آب نمیخوره ماندانا کله شقتر از این حرفاست ولی باهاش حرف میزنم... چند دقیقه ای منتظر بمونید ببینم چیکار میتونم کنم اول باید با امیر حرف بزنم
اشکان سری تکون میده و به سمت من و طاهر میاد مهران هم بی توجه به ما به داخل میره
-چی بهش گفتی؟
اشکان: در مورد ترنم.. اینجور که فهمیدم ماندانا همه چیز رو در مورد زندگیه ترنم بهش گفته بود من هم بهش گفتم ما فهمیدیم که ترنم بیگناهه و میخوایم ثابت کنیم... یادتون باشه در حضور ماندانا حرفی از اون فیلمی که پیدا کردین نزنید خیلی روی ترنم تعصب داره... میترسم یه چیزی بگید بعد بگه شماها هنوز باورش ندارین
طاهر آهی میکشه و با لبخند تلخی میگه: خجالت آوره... یه غریبه این همه روی خواهرم تعصب داره اونوقت منه بی غیرت تمام این سالها هیچ کاری براش نکردم... حالا که افتاده گوشه ی قبرستون در به در دنبال اثبات بیگناهیش هستم
دلم عجیب از این حرف طاهر میسوزه... بهش حق میدم... من هم به ماندانا غبطه میخورم... مگه میشه تمام این سالها یه لحظه هم به ترنم شک نکرده باشه... من که عشقش بودم باورش نکردم بعد ماندانا یه دوست معمولی چطور میتونه این همه به ترنم وفادار بمونه... حتی بعد از مرگ ترنم هم برای ترنم دل بسوزونه
اشکان: طاهر همه چیز درست میشه
طاهر: نه اشکان جان... دیگه هیچی درست نمیشه..
به سمت دیوار میرمو به دیوار تکیه میدم
طاهر: حتی اگه بیگناهی ترنم هم ثابت بشه باز ترنم زنده نمیشه... تو این هفته خیلی رو حرفای سروش فکر کردم... به نظر من هم یکی از نزدیک ترینها این کار رو کرده میتونم قسم بخورم 4 سال پیش وقتی که ترانه مرد ترنم عاشق بود.. ولی نه عاشق سیاوش بلکه عاشقه سروش... فقط میتونم بگم یکی از علاقه ی اولیه ی ترنم نسبت به سیاوش خبر داشت و این طور با زندگیه همه ی ما بازی کرد
زیرلب زمزمه میکنم: ایکاش میبخشیدمش.. ایکاش بهش فرصت حرف زدن میدادم
حق با طاهره.. حتی اگه بیگناهی ترنم رو هم ثابت کنیم باز هم ترنم زنده نمیشه... عشق من رفت.. برای همیشه...
تو همین موقع یه مرد دیگه که حدس میزنم امیره جلوی در ظاهر میشه و با دیدن طاهر میگه: انتظار دیدن دوبارت رو داشتم
طاهر: امیر بذار باهاش حرف بزنم
امیر: حالش زیاد خوب نیست ولی خوب میشناسمش بخاطر ترنم حاضره جونش رو هم بده
واقعا چرا... چرا حاضره از جونش مایه بذاره
-چرا؟
تازه متوجه ی من و اشکان میشه
لبخند تلخی رو لباش میشینه
امیر: باید سروش باشی
فقط نگاش میکنم چیزی نمیگم
امیر: ندیده هم میشناختمت... ترنم زیاد ازت میگفت ولی با همه ی اینا خیلی دوست داشتم از نزدیک ببینمت
بهت زده بهش خیره میشم و هیچی نمیگم... نه اینکه نخوام نگم... نه... اصلا زبونم نمیچرخه... نمیدونم چرا؟... واقعا نمیدونم چرا
     
#117 | Posted: 5 Oct 2013 20:10
امیر: تعجب نکن... همه زندگیش بودی... هر وقت که برای ماندانا زنگ میزد از هر ده تا کلمه نه تاش سروش بود...
آهی میکشه و ادامه میده: در مورد علاقه ی ماندانا هم به ترنم باید بگم ترنم فوق العاده بود واقعا یه دوست واقعی برای من و ماندانا بود... این همه علاقه برای یه دوست اونقدرا هم تعجب آور نیست... ما اون رو دوستمون نمیدونستیم ترنم برای من و ماندانا یه خواهر بود....بارها و بارها اصرار کردیم که با ما بیاد
طاهر با تعجب میگه: کجا؟
امیر: کاندانا
-چـــی؟
پوزخندی میزنه
امیر:گفتم کاندانا... آره گفتم بارها و بارها بهش اصرار کردیم با ما به کانادا بیاد اما قبول نکرد... به خاطر خونوادش... به خاطر عشقش... میگفت اگه بیام ممکنه همین پیوند هم ازبین بره
باورم نمیشه
امیر: تا لحظه ی آخر هم منتظر سروش بود
به من نگاه میکنه و تو چشمام زل میزنه
امیر: منتظرت بود... همیشه ی همیشه... حتی اون روز آخر هم که دیدمش عشق تو چشماش بیداد میکرد... هر چند اون روز خیلی چیزا رو میشد از تو چشماش خوند... عشق... سرخوردگی... حقارت... شکستگی... چشماش پر بودن... پر از غم... پر از درد... عجب دلی داشت ترنم....
سری تکون میده و میگه: عجب دلی داشت اون دختر بیچاره... واقعا مثله خواهرم برام عزیز بود... وقتی ماندانا ماجرای زندگیش رو برام گفت برای اولین بار توی زندگیم پرپر شدن احساس یه نفر رو با تمام وجودم لمس کردم... لمس احساس ترنم خیلی آسون بود... چون رفته رفته شادابیش رو ازش گرفتین.. شیطنت کلامش خیلی زود از بین رفت... نگاهش خیلی زودتر از اونچه که فکر میکردم رنگ باخت... وقتی برای ماندانا زنگ میزد و با عشق از سروش و خونوادش حرف میزد من و ماندانا اشک تو چشمامون جمع میشد... واقعا برامون جای تعجب داشت با اون همه بی محلی با اون هم بدرفتاری چطور هنوز هم با عشق حرف میزنه.... از علاقه ی ماندانا تعجب نکنید ترنم مظهر عشق و محبت بود به دوستاش به خونوادش به غریبه به آشنا محبت میکردو انتظار هیچ چیزی رو در قبال محبتش نداشت... همین مهربونی و سادگیش هم بود که توجه ی من و ماندانا رو جلب کرد... ماندانا دوستای زیادی داشت ولی ترنم یه چیز دیگه بود... من اجازه نمیدم ماندانا با هر کسی دوست بشه ولی برای ترنم احترام زیادی قائل بودم... مطمئن بودم دروغه.. همه ی اون حرفا در مورد ترنم دروغ بود
به طاهر نگاه میکنه و میگه: بارها خودم همراه ماندانا جلوی در خونه تون اومدیم یادته؟... یادته طاهر؟... اما شماها چیکار کردین حتی به حرفای ما هم گوش ندادین... من تا قبل از اینکه این اتفاقات برای ترنم بیفته آشنایی زیادی با ترنم نداشتم فقط به آشنایی جزئی که نشون دهنده ی این بود که ترنم دوست خوبی برای مانداناست اما وقتی این اتفاقات افتاد و من از زبون ماندانا اون حرفا رو شنیدم تو رفتار ترنم دقیق شدم... بارها و بارها تو چشماش زل زدم تا حرف نگاش رو بخونم ولی هیچ چیز تو چشماش ندیدم به جز حقیقت... حرف نگاش با حرف زبونش یکی بود... وقتی با ترس و استرس از از دست دادن سروش حرف میزد میشد بیگناهیش رو از توی چشماش خوند... من به راحتی همه ی اینا رو تشخیص میدادمولی حیف که هیچکدومتون نخواستین بشنوین
به سختی تکیه مو از دیوار میگیرم... بغض بدی تو گلوم میشینه... نگام به طاهر میفته... چشماش سرخه سرخه... معلومه خیلی داره جلوی خودش رو میگیره که اشک نریزه... که بغض نکنه... که نشکنه... که از این داغون تر نشه... مثله من که دارم همه ی سعیم رو میکنم که از بیشتر خورد نشم
دستای اشکان رو روی شونم احساس میکنم
به آرومی زمزمه میکنه:هیس... سروش آروم باش
خیلی سخته آروم بودن... ولی من میتونم... باید بتونم... بغضم رو قورت میدم... به سختی دست اشکان رو کنار میزنمو میگم: آرومم
امیر که انگار تازه متوجه ی حال خراب من و طاهر میشه
سری با تاسف تکون میده و از جلوی در کنار میره... راه رو برای ما باز میکنه و میگه: بیاین داخل... تو این هفته خیلی روی ماندانا کار کردم... نه به خاطر شماها... فقط و فقط به خاطر ترنم... باید به همه ثابت بشه که اون دختر تمام این سالها بیگناه متهم شده بود... ماندانا هم زودتر از این منتظر شما بود... فقط یادتون باشه رفتار تندی نشون ندین... ماندانا از مرگ ترنم خیلی ناراحته ممکنه یه چیزی بگه که باب میلتون نباشه... همین الان هم که قبول کرده باهاتون حرف بزنه فقط به خاطر ترنمه... پس خواهشا برخورد تندی باهاش نداشته باشین... این روزا به خاطر شرایط روحی و جسمیش خیلی عصبی میشه که همه ی این عصبانیتا براش مثل سم میمونه
طاهر سری تکون میده و وارد میشه... من هم و اشکان هم بعد از طاهر وارد خونه میشیم... دلم بدجور گرفته... حرفای امیر بدجور داغونم کرد... نمیدونم چرا هر لحظه که میگره حال و روزم بدتر میشه
اشکان پشت سرش در رو میبنده و بعد هم همگی پشت سر امیر راه میفتیمو به داخل خونه میریم... همین که داخل ساختمون میشم صدای گریه ی دختری رو میشنوم که حدس میزنم ماندانا باید باشه
دختر: مهران اونا باعث مرگ ترنم شدن
مهران: خواهری آروم باش... مگه نمیخوای بیگناهی ترنم ثابت بشه
با کلمه ی خواهر که مهران برای اون دختر به کار میبره مطمئن میشم که صدایی که شنیدم صدای ماندانا بود... قبلا چند باری دیده بودمش ولی الان چیز زیادی ازش یادم نیست... با صدای ماندانا به خودم میام
ماندانا: مهران تو چه ساده ای... من که میدونم باز این احمقا هیچ غلطی نم...........
با وارد شدن ما به سالن حرف تو دهن ماندانا میمونه
طاهر و اشکان سلام میکنند... من هم بعد از مکثی نسبتا طولانی یه سلام زیر لبی میکنم... بهم خیره شده.... نگاهش پر از کینه و نفرته... نمیدونم چرا؟... حس میکنم دوست داره با دستای خودش خفه ام کنه.... حتی نگاهش به طاهر هم این همه کینه رو به همراه نداره
امیر: ماندانا، عزیزم یادته که بهم چه قولی دادی؟
ماندانا پوزخندی میزنه و میگه: نگران نباش... نگران نباش امیر... آرومم... قولم هنوز یادم نرفته... نباید این آدما رو از خونه ام بیرون کنم
تمام مدتی که حرف میزد نگاهش به من بود... یه نگاه پر از خشم... پر از کینه... پر از دشمنی... پر از نفرت
بی توجه به نگاه و لحن تلخش به سمت مبلا حرکت میکنم... یه مبل یه نفره رو واسه نشستن انتخاب میکنمو به آرومی میشینم
اشکان و طاهر هم به سمت مبلا میان و کنار هم میشینند...امیر هم در برابر جواب ماندانا چیزی نمیگه و به سمت آشپزخونه میره
بعد از چند دقیقه سکوت بالاخره ماندانا همونطور که پوزخندش رو حفظ میکنه با لحنی بی نهایت سرد میگه: چی میخواین بدونید
بدون لحظه ای مکث میگم: همه چیز رو
پوزخندش پررنگ تر میشه
ماندانا: جالبه... واقعا جالبه... آقای سروش راستین جلوی من نشسته و میخواد همه چیز رو در مورد ترنم بدونه
اخمام تو هم میره
ماندانا: راستی از نامزدتون چه خبر؟
دستام مشت میشه....
ماندانا: ترنم میگفت قراره چند ماه دیگه عروسی کنید فکر نمیکنید الان باید مشغول خرید عروسیتون باشین
مهران: مانـــدانا
رگ گردنم متورم میشه و با اخم میگم: فکر نمیکنم زندگی خصوصی من به شما ربطی داشته باشه
ماندانا: من هم فکر نمیکنم مسائل مربوط به ترنم به شما ربطی داشته باشه
-ترنم در گذشته نامزد من بود
ماندانا: خوبه خودتون هم دارید میگید بود
خیلی دارم خودم رو کنترل میکنم که یه چیزی بهش نگم
-من اینجا نیومدم که با شما بحث کنم
ماندانا: من هم علاقه ی چندانی برای بحث با شما نمیبینم
از شدت خشم به نفس نفس افتادم
-پس بهتره زودتر در مورد ترنم بگی تا بیشتر از این مجبور به تحمل همدیگه نباشیم
ماندانا: من موندم ترنم عاشق چیه تو شده بود که بعد از 4 سال هم نتونست فراموشت کنه... تو یه موجود نفرت انگیزی که حتی لایق بخشیدن هم نیستی.. هیچوقت به خاطر بلایی که سر ترنم آوردی نمیبخشمت
نمیدونم در مورد چی حرف میزنه... لعنتی بدجور داره عصبانیم میکنه
با صدای تقریبا بلندی میگم
-من به بخشش جنابعالی احتیاجی ندارم
تو همین موقع امیر وارد سالن میشه و جلوی هر کدوم ما یه لیوان شربت میذاره... بعد از تموم شدن کارش کنار ماندانا میشینه و به آرومی زیرگوشش چیزی زمزمه میکنه
اشکی از گوشه ی چشم ماندانا سرازیر میشه
ماندانا با بغض میگه: خیلی سخته امیر... خیلی...
امیر به آرومی ماندانا رو بغل میکنه و نوازشش میکنه و میگه: اینجوری داغون میشی خانمی... نکن با خودت... ترنم هم به این همه ناراحتیه تو راضی نیست
ماندانا: امیر دلم براش یه ذره شده... دلم میخواد الان کنارم باشه
تو تک تک کلماتش محبت و علاقه نسبت به ترنم موج میزنه... دستش رو روی شکمش میذاره و به آرومی میگه: عاشق بچه ها بود... شای چون خودش هم مثله بچه ها پاک بود... معصوم و مهربون... دلتنگ مهربونیاش هستم
امیر: خانمی پس کمکش کن... نذار بعد از مرگش هم همه اون رو یه گناهکار بدونند
ماندانا: امیر تو که میدونی این آقای به اصطلاح عاشق پیشه چه بلایی میخواست سر ترنم بیاره... یادته گفتی اگه اون لحظه اونجا بودی خودت گردنشو میشکستی... خودت دستشو خورد میکردی به خاطر کاری که با ترنم کرد و بخاطر کارایی که میخواست بکنه... کاری که برادرای ترنم باید میکردن و نکردن
     
#118 | Posted: 5 Oct 2013 20:11
بعد با دست به طاهر اشاره میکنه و میگه: این آقا اون شب اونجا بود و هیچ غلطی نکرد... امیر میفهمی؟... هیچ غلطی نکرد... من اگه جای ترنم بودم به خاطر داشتن چنین خونواده ای خودم رو حلق آویز میکردم
امیر: هــیس... خانمی... آروم باش
نمیدونم از چی حرف میزنه... با تعجب نگاش میکنم... طاهر هم متعجب به ماندانا نگاه میکنه... هر چند از عصبانیت رگ گردنش متورم شده... میدونم اون هم مثله من خودخوری میکنه
ماندانا: چه جوری امیر... ترنم مرده و قبل از مرگش کلی عذاب کشیده
طاهر دیگه طاقت نمیاره و با لحن خشنی میگه: ما اینجا هستیم تا بتونیم کسایی رو که مایه ی عذاب ترنم شدن گیر بندازیم اما جنابعالی.........
ماندنا با خشم از بغل امیر بیرون میادو با خشونت میگه: واقعا میخواین گیرشون بندازین
طاهر با ناراحتی سری تکون میده و صدای گرفته ای ادامه میده: مطمئن باش
پوزخند ماندانا بدجور رو اعصابمه... با دست به من اشاره میکنه و میگه: این مرد مایه ی عذاب ترنم شده بود
بهت زده بهش خیره میشم
ماندانا بی توجه به نگاه خیره ی من ادامه میده:اون میخواست اون شب ته اون باغ لعنتی به ترنم تجاوز کنه خب تو چیکار کردی؟
نوک انگشتام یخ زده... باورم نمیشه ترنم همه ی اون ماجراها رو برای ماندانا تعریف کرده... نگاهم به امیر و مهران میفته تو چشماشون تاسف رو میبینم
ماندانا با نفرت نگام میکنه و میگه: اومدی تو خونه ی من نشستی و میخوای در مورد گذشته ی کی بدونی
از جاش بلند میشه و با داد میگه: هان؟... در مورد کی؟... مگه نمیگفتی ترنم خائنه؟
نفسم به سختی بالا میاد
امیر بازوشو میگیره و اون رو مجبور میکنه بشینه
ماندانا:آقای مهرپرور در برابر کار سروش چیکار کردی... هان؟
طاهر هیچی نمیگه
ماندانا با نیشخند میگه: لازم به گفتن نیست خودم میگم هیچ غلطب نکردی... فقط ترنم رو مقصر دونستی...
مهران:م........
نمیذاره مهران حرف بزنه خودش ادامه میده: دلیلش هم روشنه چون دیواری کوتاه تر از ترنم پیدا نکردی... همه ی دق و دلیت رو سر ترنم بدبخت خالی کردی... اون شب ترنم پر از ترس بود... تنهای تنها... بعد از اون همه ترسو لرز به خاطرتجاوز این آقا
با دست به من اشاره میکنه و بعد هم با تاسف سری تکون میده
ماندانا: از عکس العمل تو و خونوادت میترسید... پس تو هم مایه ی عذابش بودی... تو اون مادرت که ترنم تا آخرین لحظه بهش بی حرمتی نکرد... مادری که حق مادری رو به جا نیاورد...
همونجور که صورتش از اشکای بی امونش خیس شده ادامه میده: حالا اومدین اینجا که چی بشه... که کیا رو پیدا کنید؟... دنبال قاتل میگردین؟... دنبال عامل نابودیه ترنم میگردین؟... دنبال دلیل مرگ ترنم میگردین؟... این همه راه لازم نبود... توی خونه ی خودتون هم آینه پیدا میشد... کافی بود میرفتین جلوش مینشستین و به خودتون زل میزدین... شماهایی که هر لحظه هر ثانیه هر دقیقه مهر هرزگی رو به پیشونیش چسبوندین شماها قاتلین...دلیل مرگش شماها هستین... شماهایی که باورش نکردین... رویاشو ازش گرفتین... آرزوهاشو زیر پاهاتون له کردین
امیر: ماندانا تو رو خدا آروم بگیر
ماندانا با صدای بلند زیر گریه میزنه و میگه: میخوام ولی نمیتونم... تک تک جمله های ترنم تو ذهنم تکرار میشن... امیر نمیدونی چه سخته... نمیدونی... وقتی با حسرت از عشقش میگفت... از التماساش... از اون شب... از اون برادرای بی غیرتش که به جای اینکه سروش رو شماتت کنند اون رو خار و ذلیل کردن... از نامادریش که براش حکم مادر رو داشت
نگاهی به طاهر میندازم...از شدت ناراحتی سرخ شده... هیچی نمیگه... معلومه فشار زیادی روشه...
ولی ماندانا بی توجه به حال من و طاهر ادامه میده: نه امیر... تو نمیفهمی ترنم چه جوری از تیکه تیکه شدن قلبش حرف میزد... کسایی که ترنم رو کشتن اون دزدا نبودن قاتلای اصلی الان رو به روی من نشستن و تازه دنبال اثبات بیگناهی ترنم میگردن... اون بدبخت تا زنده بود محتاج کمک بود حالا که رفت دیگه چه فایده ای داره
نگای پراز نفرتشو به من و طاهر میدوزه و میگه: همین آقای برادر که جلوی در خونه ی من برای شنیدن گذشته ی ترنم بسط نشسته نخواست حرفای ترنم رو بشنوه... آره امیر نخواست و بدبختی اینجاست ترنم بارها و بارها التماس کرد که بشنوید که به حرف من گوش کنید... اما هیچکس نشنید هیچکس گوش نکرد... مگه من چی میخوام بگم...
با داد رو به طاهر میگه: آخه لعنتی حرفای من همون حرفای ترنمه... تو حرفه من غریبه رو باور داری بعد حرف ترنم که از گوشت و خون خودت بود رو باور نداشتی
سرم داره منفجر میشه... حرفای ماندانا... دلسوزی امیر... التماسای ترنم... نگاه های مهران بدجور داغونم میکنند
ماندانا همینجور میگه و میگه... در هم و برهم از گذشته از حال... از 4 سال پیش... از همه ی اتفاقاتی که ما در عین دونستن نمیدونستیم... از ترسای ترنم... از سختی های ترنم... از اشک های ترنم... از غصه های ترنم... از تلاش ترنم برای اثبات بی گناهیش.... از همه چیز میگه با همه ی درد و نجی که برای خودش داره دست از گفتن نمیکشه و من شکستن طاهر رو لحظه به بحظه با چشم های خودم میبینم و خورد شدن خودم رو با تک تک سلولهای بدنم احساس میکنم... ماندانا با بی رحمانه ترین کلمات خودخواهی ما رو به رخمون میکشه و ما رو داغون تر از گذشته میکنه... نگرانی رو تو چشمای اشکان، امیر و حتی مهران میبینم... ولی ماندانا مراعات نمیکنه اصلا براش مهم نیست با همه ی اشتباهات گذشته مون ما هم داغداریم...
صداش رو میشنوم که با هق هق میگه: حق با ترنم بود جمله ی قشنگی رو که وصف حال و روزش بود روز آخر به خورد من داد و رفت ... اون روز نفهمیدم چی گفت... اون روز درکش نمیکردم... مثله خیلی از روزا... درسته خیلی وقتا سعی میکردم درکش کنم ولی بیشتر وقتا موفق نمیشدم... به قول ترنم بعضی حرفا رو نمیشه گفت باید خورد...ولی بعضی حرفا رو نه میشه گفت ،نه میشه خورد ..میمونه سردلت..میشه دلتنگی میشه بغض..میشه سکوت!!
وضع ترنم همین بود... تک تک لحظه هاش همین طور گذشت... چه سخت بود پر از حرف باشی و هیچکس حرفات رو نشنوه...
جمله ی آخر ماندانا بدجور دلم رو میسوزونه
ماندانا: ترنم توی این دنیا فقط و فقط عذاب کشید... شاید مرگ بهترین راه نجاتش بود
دیگه تحملش رو ندارم... با حالی خراب از جام بلند میشمو بدون توجه به اشکان که صدام میکنه با سرعت از سالن و بعد از خونه خارج میشم... سریع خودم رو به ماشینم میرسونم میشم... دستام عجیب میلرزن... قلبم تند میزنه... سرم از شدت درد داره منفجر میشه با حالی داغون سوار ماشین میشمو اون رو روشن میکنم... اشکان تو همین لحظه از خونه خارج میشه ولی من به سرعت از کنارش رد میشم و به سمت مقصد نامعلومی که خودم هم ازش بی خبرم میرونم
     
#119 | Posted: 5 Oct 2013 20:12
وقتی به خودم میام که کنار قبر ترنم نشستم و به سنگ قبرش زل زدم نمیدونم چقدر طول کشید... چه قدر زمان گذشت.... چه قدر بی وقفه رانندگی کردم... چه جوری خودم رو به اینجا رسوندم... فقط میدونم با حرفای تلخ ماندانا هزار بار شکستم و بعد از شکستن دنبال یه مرهم گشتم و هیچ مرهمی رو هم بهتر از ترنم پیدا نکردم... نمیدونم چه جوری خودم رو به این گور سرد رسوندم تا با گرمی وجود عشقی که وجودش رو از من دریغ کرده دلگرم بشم....فقط وقتی اسم ترنم رو دیدم فهمیدم کجام... جایی که ترنم برای همیشه ی همیشه موندگار شده
با دستهای لرزون سنگ قبر ترنم رو لمس میکنم
لبخند تلخی رو لبم میشینه
به ترنم پناه آوردم...مثله همیشه... آره مثله همیشه که وقتی لبریز از غم بودم به ترنم پناه میبردم... حتی توی اون چهار سال که وقتی داشتم از غم نبودش منفجر میشدم ساعتها نزدیک محل کارش منتظر میشدم تا از دور ببینمش... تا از دور ببینمش و درد نبودش رو تحمل کنم... الان هم لبریز از غمم... لبریز از دلتنگی... لبریز از غصه... لبریز از هزاران احساس ناگفته... دلم ترنم رو میخواد... دلم آغوشش رو میخواد... دلم بغلش رو میخواد... دلم بوسه های عاشقانه اش رو میخواد.... دلم میخواد سرمو بین موهاش فرو کنم و عطر تنش رو با همه ی وجودم استشمام کنم... دیگه برام مهم نیست من رو برای چی انتخاب کرده...الان فقط و فقط دلم لحظه های با ترنم بودن رو میخواد
یه چیزی توی قلبم بدجور سنگینی میکنه...
همونجور که دستام میلرزه و سنگ قبر ترنم رو لمس میکنه زمزمه وار میگم: سلام خانمی
...
-نمیخوای جواب بدی ترنمی؟
بغض بدی تو گلوم میشینه
-باهام قهری خانومم؟ تو که اهل قهر نبودی... تو که همیشه در بدترین شرایط میبخشیدی این بار هم ببخش و جواب بده... آره خانمی جوابمو بده... یه این دفعه رو هم خانمی کن ... من هم میبخشمت... آره گلم میبخشمت که به خاطر داداشم باهام نامزد شدی... میبخشمت که با حرفات دلم رو شکوندی... میبخشمت که دنیام رو خراب کردی... میدونی چرا؟... چون فهمیدم بعدها تو هم عاشقم شدی... آره خانمی تو هم عاشق شدی اما نه عاشق داداشم عاشقه من.... تو هم ببخش خانمی... تو هم ببخش که باورت نکردم...
...
- آره گلم ببخش که باورت نکردم... طاهر راست میگفت عزیزم... طاهر راست میگفت... تو یه بار اشتباه کردی ولی من بارها و بارها مجازاتت کردم...
صدام میلرزه و سرم از شدت درد تیر میکشه ولی من بی تفاوت به دردم ادامه میدم
-میدونی دارم از کجا میام؟
...
-از پیش صمیمی ترین دوستت... از خونه ی ماندانا
...
-کلی حرف بارم کرد... آره ترنم کلی حرف بارم کرد.. به جای دل شکسته ی تو کلی حرف نثارم کرد... همه ی اون حرفایی که قرار بود تو بهم بگی رو اون بهم گفت
نفسم به سختی بالا میاد
- اون میگفت هیچوقت به سیاوش علاقه ای نداشتی
اشک تو چشمام جمع میشن... سرم رو روی سنگ قبرش میذارم
زیرلب زمزمه میکنم: اما اون که نمیدونه من چی دیدم... اون که نمیدونه من چی شنیدم.... آره خانمی اون که نمیدونه یه روز تو با همه ی مهربونیات دل من رو چه جوری شکستی
سعی میکنم نفس بکشم... ولی این روزا ساده ترین کارا هم سخت به نظر میرسن
یاد اون روز نحس میفتم... اون روز که طاهر به شرکت اومد و اون فیلم رو برام آورد... سرم رو از سنگ قبر جدا میکنم و به خاک روی زمین رو توی مشتم میگیرم
-خانمی تو اگه جای من بودی چیکار میکردی؟
...
-تو اگه اون حرفا رو از جانب من میشنیدی باز هم باورم میکردی؟
...
چشمام رو میبندم و با بغض ادامه میدم
-وقتی صدات رو شنیدم باورم نمیشد... آره ترنم باورم نمیشد این تویی که با اون همه نفرت داری از من بد میگی... صدات برام غریبه بود... با همه شباهتت انگار خودت نبودی... انگار ترنم من نبودی ولی اون حرفا اون تیکه کلاما اون دونستنا همه ی نشونه ی ترنم بودنت بود
....
صدای ترنم تو گوشم میپیچه
«هدف من سیاوشه... از اول هم هدفم سیاوش بود»
-فکر کردم تمام اون 5 سال من رو به بازی دادی... فکر کردم همیشه برات یه بازیچه بودم
«من دیوونه ی سیاوشم محاله ازش بگذرم به هر قیمتی شده بدستش میارم»
-اون لحظه شکستم ترنم...آره خانمی اون لحظه شکستم... بخاطر حرفای تو... تویی که همه وجودم بودی من رو شکوندی
«سروش برای من فقط یه مهره ست... یه مهره برای رسیدن به عشقم»
-هیچوقت بهت نگفتم که چرا از سنگ شدم... چرا در عین عاشق بودن ازت متنفر شدم... هیچوقت دلیل اصلیه جداییم رو بهت نگفتم
...
چشمام رو باز میکنمو به سنگ قبر زل میزنم
-میدونی چرا؟... چون نمیخواستم بیشتر از اینا بشکنم
...
-بهم حق بده خانمی... بهم حق بده
عجیب احساس سرما میکنم... آهی میکشمو همینطور به سنگ قبر خیره میشم.... دلم عجیب گرفته... تازه متوجه ی گلبرگهای پرپر شده ی سر قبر میشم... یه دونه از گلبرگا رو برمیدارم... هنوز تازه ست... اخمام در هم میره
پدر و مادر ترنم که نمیتونند بیان
یاد حرف ماندانا میفتم
«مادری که حق مادری رو به جا نیاورد»
پوزخندی رو لبام میشینه... مادر ترنم حتی اگه میتونست هم نمی یومد... ماندانا و طاهر هم که با خودم بودن.... طاها هم که مراقب پدر و مادرش بود... ترنم که کس دیگه ای رو نداره؟
با گیجی نگاهی به اطراف میندازم
زمزمه وار میگم: قبل از من کی میتونسته اینجا باشه
به حرفای ماندانا فکر میکنم... حرفی از دوست دیگه ای نزد... از تمام اتفاقاتی که این 4 سال افتاده برای من و طاهر گفت... باورم نمیشد ترنم این همه تنهایی رو تحمل کرده باشه... در مورد اون دکتر هم گفت... در مورد دکتری که کارتش رو توی اتاق ترنم پیدا کردم... در مورد تلاش بی وقفه ی ترنم برای اثبات بیگناهیش گفت... باورم نمیشد تا یکسال ترنم در به در دنبال مدرکی میگشت تا بیگناهیش رو ثابت کنه ماندانا میگفت ترنم حتی یه چیزایی هم پیدا کرده بود اما از بس ناامید شده بود بهش نگفت
حرفای ماندانا تو گوشم میپیچه
ماندانا: حماقت شماها باعث شد که ترنم دست بکشه... آره حماقت شماها باعث شد... ترنم یه شب برام زنگ زدو گفت ماندانا من دارم به یه نتایجی میرسم فقط برام دعا کن... اون شب خیلی ازش پرسیدم چی شده اما اون میگفت باید مطمئن بشم ماندانا... باید مطمئن بشم
طاهر: بعد چی شد؟
صدای پوزخند ماندانا هنوز تو گوشمه و بعد فریادش که دنیا رو سر من و طاهر خراب کرد
ماندانا: توی احمق با باور نکردنش باعث شدی از تلاشش دست برداره... بهم گفت طاهر باورم نکرد مانی... هیچکس باورم نکرد... سروش هم که اصلا نیست... یعنی هست ولی پیش من نیست... هر چی ازش میپرسیدم حداقل به من بگو چی شده... فقط با ناامیدی میگفت... ماندانا باورم ندارن حتی اگه کسی که این بلا رو سر من آورد بیاد جلوی اینا قسم بخوره که همش یه نمایش بود باز هم باورم نمیکنند... بیخیال مانی... من دیگه بریدم... فراموش کن... من حتی نمیتونم حرفامو ثابت کنم چه برسه بخوام حرف از این موضوع هم بزنم... من میخوام فراموش کنم کی بودم چی شدم... تو هم فراموش کن ماندانا... تلاش برای ترنم موندن بی فایدست... همه میخوان ترنم رو بکشن... خبر ندارن که ترنم خودش داره لحظه به لحظه جون میده
مشت محکمی به زمین میکوبم و با داد میگم: ترنم دارم دیوونه میشم... میفهمی؟... دیوونه
چند نفری که اطراف من هستند نگاهی بهم میندازن و سرشون رو به نشونه ی تاسف تکون میدن... تو نگاهشون ترحم موج میزنه ولی برای من مهم نیست... دیگه نگاه پر از ترحم و دلسوزی دیگران برام مهم نیست.. حالا میفهمم که تحمل نگاه های پر ازتمسخر خیلی سخت تر از تحمل نگاه ای پر از ترحمه... ببخش که همیشه با تمسخر نگات کردم... ببخش خانمی
آه عمیقی میکشم
اومدم اینجا که آروم بشم ولی بیشتر داغون شدم... یه معمای دیگه به معماهای داستان زندگیم اضافه شد... یعنی کس دیگه ای هم هست که تو این روزای آخر با ترنم در ارتباط بوده باشه... نگاه خیره ام به گلبرگا به این نشونه هست که چنین کسی وجود داره
با همه دلبستگیم باید برم... باید برم تا بتونم ثابت کنم... آره باید ثابت کنم که ترنم عاشقم شد... که ترنم پشیمون شد... که ترنم اونقدرا هم گناهکار نبود... اون اس ام اسا اون ایمیلا اون عکسا کار عشق من نبود... باید برم تا بتونم ثابت کنم ترنم من فقط یه بار اشتباه کرد اون همه اول راه بود... به آرومی روی سنگ قبر دست میکشمو زمزمه وار میگم: باز میام خانمی... خیلی زود برمیگردم... خیلی زود
به سختی دل میکنم... به سختی از روی زمین بلند میشم.. به سختی نگامو از سنگ قبرش میگیرم و به سختی از همه ی وجودم فاصله میگیرم
همونجور که از عشقم دور میشم به این فکر میکنم که چقدر بده دیر بخشیدن و دیر بخشیده شدن... ایکاش آدما میفهمیدن که همیشه فرصت جبران ندارن... امثال من تو این دنیا زیادن ایکاش ازشون درس میگرفتیم و من زود میبخشیدم... فرصت ترنم رو ازش گرفتم و الان فرصت با ترنم بودن رو از دست دادم... چه تلخه نبودن عشقی که همه ی سالها میدونستی عاشقشی ولی تکذیبش کردی
     
#120 | Posted: 5 Oct 2013 20:15
همین که به ماشین میرسم سریع سوارش میشم... نگام به آینه میفته... چشمام رو که میبینم خودم هم متعجب میشم... چقدر بی روح و شیشه ای شده... انگار هیچی از اون سروش مغرور باقی نمونده... نه ظاهرم برام مهمه نه لباسم... دیگه برام مهم نیست بهترین مارکا رو تنم کنم و تو شرکت حاضر بشم
نگام رو از آینه میگیرمو ماشین رو روشن میکنم... وقتی ترنم نیست غرور رو میخوام... لباس و ظاهر رو میخوام چیکار... وقتی ترنم نیست کار و شرکت به چه دردم میخوره؟... حالا میفهمم که تمام این سالها ترنم رو بخشیده بودم ولی فقط و فقط داشتم لج و لجبازی میکردم... با خودم، با عشقم، با همه... آره با همه ی دنیا لج کرده بودم... اما بدجور تاوان پس دادم تاوان حماقتی که خودم باعثش بودم رو بدجور پس دادم
دستم به سمت پخش میره... پخش رو روشن میکنمو ماشین رو به حرکت در میارم... صدای خواننده توی ماشین میپیچه و باعث میشه دلم بیشتر بگیره...
آهی میکشمو همونجور که آهنگ رو گوش میدم به سمت خونه حرکت میکنم... برای امروز دیگه بسه... امروز دیگه ظرفیت این رو ندارم که حرف بشنوم... واقعا دیگه نمیکشم...
من از این حس دلتنگی کنارت سخت دلگیرم
«سروشم تو رو خدا جواب بده... به خدا همش دروغه... تو رو خدا جواب بده سروش... خیلی دلتنگتم»
صدای هق هق گریه هاش هنوز تو گوشمه
میدونم بی تو و چشمات یه روز این گوشه می میرم
«-خانم مهرپرور دیگه با من تماس نگیرید من هیچ علاقه ای به ادامه ی این رابطه ی ندارم
ترنم: سروش تو رو خدا اینجوری حرف نزن... باهام این همه غریبه نباش...
-شما برای من از هر غریبه ای غریبه ترین
ترنم: سروش به خدا دروغه
-خانم محترم دیگه مزاحم من نشین... من نه علاقه ای به شما نه علاقه ای به گذشته تون دارم
ترنم: سروش من میمیرم... من بدون تو میمیرم... این کار رو باهام نکن... همه ترکم کردن تو این کار رو باهام نکن... التماست میکنم سروش... تو تنها دلیل بودنمی... این کار رو باهام نکن»
یاد اون روزا داغونم میکنه هنوز یادمه بدون توجه به التماسای ترنم گوشی رو خاموش کردمو بعد از اون هم خطمو عوض کردم... چقدر شکوندمش... چقدر اذیتش کردم... چقدر بهش طعنه زدم
سکوتی روی لبهامه یه روزی بغض من میشه
صدای ترنم تو گوشم میپیچه
« وقتی بریدم ترجیح دادم سکوت کنم تا شاید سکوتم شما رو به این باور برسونه که شاید ترنم بیگناه باشه »
می بینی مثل این بارون می شینه رو دل شیشه
چقدر بهم التماس کرد و نادیده گرفتمش... ایکاش میبخشیدمش... شاید اگه باهاش میموندم الان ترنم زنده بود
قفسه سینم میسوزه... عجیب هم میسوزه
صدام کن تا که بسپارم خودم رو توی آغوشت
چند روز پیش آهنگهایی که رو مموری گوشیه ترنم بود رو سی دی زدم... دلم میخواست توی ماشین آهنگهایی رو گوش بدم که یه روزی ترنم گوش میداد
قدم با قلب من بردار بذارم سر روی دوشت
همه ی آهنگها لبریز از دلتنگی و غصه هستن و همین باعث میشه دلم بیشتر بگیره نه از صدای خواننده
بگیر دل خستگی هام و از احساسی که میدونی
دلیل اصلی من ترنمه... وقتی فکر میکنم ترنم با یاد من این آهنگا رو گوش میداد با همه ی وجودم آتیش میگیرم
یه بار آرامش من باش به جای چتر بارونی
چقدر از حرفام دلگیرم... فکر کنم خدا داره مجازاتم میکنه واسه ی حرفایی که یه روز به ترنم زدم و دل شیشه ایش رو شکوندم... یاد حرفای بی رحمانه ام میفتم...« موندن تو واسه ی همه مون عذابه... ترنم ایکاش هیچوقت نمیدیدمت »
کجا قاب نگاهت رفت که با عشق تو می خوابم
که حتی توی این رویا واست بی تاب بی تابم
«نگو سروش... اینجور نگو... من اگه هزار بار هم به دنیا بیام تنها آرزوم اینه که توی اون هزار بار همزادم تو باشی.... همراهم تو باشی... همسفرم تو باشی... همه دنیام تو باشی... خوشحالم که دیدمت خوشحالم که عاشقت شدم»
میگم شاید نمی فهمی چقدر دل تنگ تو میشم
با تو خوشبختی می ارزه باید برگردی تو پیشم
ببخش خانمی... ببخش... من هم خوشحالم که دیدمت... من هم خوشحالم که عاشقت شدم... تموم لحظه ها رو فراموش کن ترنم... همه دروغ بودن
با بغض زمزمه میکنم: به خدا همه دروغ بودن
آه عمیقی میکشم... ایکاش میشد به گذشته فکر نکرد.... دلم عجیب گرفته... بین این همه سردرگمی کخ دنبال یه نقطه ی امیدم هیچ مدرک درست و حسابی هم در دست ندارم... تنها چیزی که میدونم اینه که ترنم یه چیز فهمیده بود... یه چیز که میتونست بهم کمک کنه ولی بخاطر اینکه کسی باورش نکرد اونو تو دلش نگه داشت...
زمزمه وار میگم: یعنی به هیچکس نگفته
«اون روزا بنفشه در به در دنبال کاراش بود ترنم بعضی وقتها باهاش درد و دل میکرد بنفشه هم دورا دور جویای حال ترنم بود اما از همه ی جزئیات باخبر نبود»
-پس نمیتونه به بنفشه گفته باشه
«بعد از اینکه خونواده ی ترنم اون رو از خودشون طرد کردن بنفشه هم برای همیشه قید دوستی با ترنم رو زد... نمیدونم چرا؟... واقعا نمیدونم چرا؟»
-محاله بنفشه چیزی در مورد ترنم در سالهای اخیر بدونه
یاد حرفای ماندانا میفتم
«اون روز ترنم کلی دنبال گوشیش گشت اما خبری از گوشی نبود من و بنفشه هم خیلی دنبال گوشیه ترنم گشتیم اما نبود که نبود ولی روزهای بعدش من و بنفشه متوجه شدیم که ترانه خودکشی کرده و ترنم باز هم گناهکار شناخته شده و چیزی که باعث تعجب من و بنفشه شد حرف ترنم بود که میگفت اون روز توی ماشین گوشی توی زیپ کناریه کیفش پیدا شده و من خودم به شخصه میتونم بگم از جز محالاته... چون من خودم شاهد بودم که ترنم بارها و بارها به اون قسمت کیف هم نگاه کرده بود»
اگه ماندانا این همه نگرانه ترنمه و گناهکار نیست پس کار کی میتونه باشه؟
...
زیرلب زمزمه میکنم: بنفشه
تنها کسی که اون روزا به لپ تاپ و گوشیه ترنم دسترسی داشت بنفشه بود... ماندانا هم بود... البته دوستای دیگه ی ترنم هم بودن ولی کسی که از جزئیات زندگی ترنم با خبر بود بنفشه بود
زمانی که من با ترنم نامزد شدم ترنم هنوز با ماندانا دوست نشده بود پس اگه ترم قرار بود با کسی درد و دل کنه اون کس کسی نمیتونست باشه به جز بنفشه
-ولی چرا؟
....
-اصلا بنفشه الان کجاست؟
پیدا کردنش کار سختی نیست... میتونم به اشکان بسپرم شرکت پدرش رو برام پیدا کنه... سه سوته ترتیبش رو میده ولی چیزی که برام قابل هضم نیست اینه که مگه میشه بنفشه با اون هم صفا و صمیمیت و مهربونی با بهترین دوستش این کار رو کرده باشه؟
باز هم سردرگمی... باز هم بی جوابی... باز هم سوال پشت سوال... معما پشت معما و مثل همیشه دریغ از یه جواب... یه حواب درست و حسابی که منو قانع کنه... که دیگران رو قانع کنه... تو این موقعیت که خبری از بنفشه نیست فعلا همه ی امیدم به دکتره... ماندانا میگفت ترنم روزای آخر حال و روزش خیلی خراب بود برای همین به یه روانشناس مراجعه کرد و روانشناس هم بهش کمک کرد که خاطراتش رو مرور کنه... تنها امیدم اینه که اون روانشناس چیز بیشتری بدونه... چیزی بیشتر از ماندانا... بیشتر از من.. بیشتر از طاهر
تو این یه هفته یا گوشیه روانشناس در دسترس نبود یا کلا خاموش بود... از اونجایی که امروز جمعه هست قرار شده من و طاهر فردا یه سر به مطب بزنیم... هر چند با این حال خرابی که من از طاهر دیدم بعید میدونم بتونه بیاد ولی من به هر قیمتی که شده خودم رو میرسونم... میدونم اشکان هم تنهام نمیذاره...
نمیدونم چیکار باید کنم؟... واقعا نمیدونم؟... تنها چیزی که میدونم اینه که این بار نباید کوتاه بیام
اونقدر تو فکر بودم اصلا نفهمیدم چه جوری به خونه رسیدم... این روزا هوش و حواس درست و حسابی برام نمونده... فقط موندم با این همه بی حواسی چه جوری تا حالا خودم رو به کشتن ندادم... همینطور میشینم پشت فرمون و رانندگی میکنم در صورتی که هیچ تسللطی به رانندگی ندارم تا همین الان هم که زنده موندم خیلیه... بی ترنم زنده بودن سخت ترین کار دنیاست... ماشین رو گوشه ای پارک میکنمو پیاده میشم... همینکه از ماشین پیاده میشم چشمم به اشکان میفته که با اخم جلوی در خونه واستاده و به دیوار تکیه داده... حواسش به اطراف نیست داره شماره ای رو میگیره و زیر لب برای خودش چیزی رو زمزمه میکنه
با تعجب به سمت اشکان میرم
صداش رو میشنوم
اشکان: لعنتی کجایی؟
...
اشکان: به خدا اگه دستم بهت برسه میکشمت
میخوام چیزی بگم که با نزدیک شدن من سرش رو بالا میگیره... وقتی چشمش به من میفته اخماش بیشتر میشه
از بین دندونای کلید شده میگه: هیچ معلومه کدوم گوری هستی؟
بهت زده میگم: اشکان تو اینجا چیکار میکنی؟
با حرص تکیه شو از دیوار میگیره و میگه: واقعا نمیدونی؟... اومدم جلوی در خونت گدایی میکنم... از اونجایی که کار و کاسبی خرابه تغییر شغل دادم
سرم رو با بی حوصلگی تکون میدمو میگم: اشکـــان
اشکان: مرگ
همونجور که داره فاصله ی کمی که بینمون هست رو طی میکنه میگه: سروسش وافعا با خودت چی فکر کردی؟... میونی چند بار بهت زنگ زدم
-اشکان مگه بچه ام... تحمل اون فضا رو نداشتم... برای آروم شدن به تنهایی نیاز داشتم
صداشو بلند میکنه
اشکان: به جهنم که تحملش رو نداشتی... دلیل نمیشه که همه رو نگران خودت کنی... حتی طاهر بیچاره هم با اون حال و روزش نگرانه تو بود
سرم درد میکنه
-مگه بچه ام که دم به دم نگران من میشین... اشکان حرفای ماندانا خیلی برام سنگین بود... خودت رو جای من بذار... برای یه بار هم شده بهم حق بده... خداییش یه بار اون گوشی رو از جیبت دربیار و یه نگاه بهش بنداز
با کلافگی گوشی رو از جیبم در میارمو نگاهی بهش میندازم... دهنم از تعجب باز میمونه... 40 مرتبه اشکان برام زنگ زده و 15 بار هم طاهر باهام تماس گرفته... کم کم بیست تا هم اس ام اس از طرف دو تاشون برام فرستاده شدن ولی از اونجایی که گوشی رو سایلنت بود من اصلا متوجه ی تماسا و اس ام اساشون نشدم
نگام رو صفحه ی گوشی میگیرمو میخوام چیزی بگم که با صدای دختری که از پشت سرم میشنوم حرف تو دهنم میمونه
دختر: آقای راستین؟
به عقب برمیگردمو با تعجب میگم: بله... خودم هستم... شما؟
دختر: دخترخاله ی آلاگل هستم
اخمام تو هم میره
-فرمایش؟
     
صفحه  صفحه 12 از 39:  « پیشین  1  ...  11  12  13  ...  38  39  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / سفر به دیار عشق بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites