تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

سفر به دیار عشق

صفحه  صفحه 13 از 39:  « پیشین  1  ...  12  13  14  ...  38  39  پسین »  
#121 | Posted: 5 Oct 2013 21:16
عینک آفتابیش رو با یه حرکت سریع برمیداره و میگه: میخواستم در مورد آلا باهاتون حرف بزنم
-فکر کنم حرفای زدنی قبلا در این مورد زدم
با اخمایی درهم و با لحنی عصبانی میگه: ولی فکر نکنم آلا هم حرفتون رو قبول کرده باشه
گوشیم رو تو جیب شلوارم میذارم و پوزخندی میزنم
-من حرفام رو هم به آلاگل هم به خونواده ها گفتم... خونواده ی آلاگل هم با این مسئله کنار اومدن بهتره تو کاری که بهت مربوط نیست دخالت نکنی
صداش رو بلند میکنه و با لحن بدی جواب میده: هر غلطی دلت خواست کردی حالا که وقت عروسی شده پا پس کشیدی
بعد از این همه شوک که امروز از طریق ماندانا بهم وارد شد فقط این دختره ی مزخرف با حرفای مسخرش رو کم داشتم
با حرص میگم: ببین دختر خانم من نه حوصله ی تو رو دارم نه حوصله ی اون دختر خاله ی سیریشت رو.... من از اول هم بهش گفته بودم هیچ علاقه ای بهش ندارم یه حرفی زدم و پس از مدتی هم پسش گرفتم... هیچ خوشم نمیاد راه به راه یا خودش یا فک و فامیلش برام مزاحمت ایجاد کنند بهتره مثله بچه ی آدم راهتو بگیری و بری
با داد میگه: خفه ش.........
با فریادی بلندتر از خودش میگم صداتو برای من بلند نکن
نگاه چند نفری از رهگذرا به طرف ما جلب میشه
اشکان به طرف من میادو میگه: سروش آروم باش
میخوام چیزی بگم که اشکان به طرف دخترخاله ی آلاگل برمیگرده و میگه: خانم بهتره از اینجا برید پدر و مادر آلاگل هم با این موضوع کنار اومدن من فکر نکنم خود آلاگل هم دوست باشه خودشو به سروش تحمیل کنه
دخترخاله آلاگل: شمایی که اینجا واستادین دارین برای من سخنرانی میکنید هیچ خبر دارین که آلاگل تا مرز مردن فاصله ای نداشت... حالا هم که به هوش اومده یه چشمش اشکه یه چشمش خونه... حتی غذای درست و حسابی نمیخوره... این آقا حتی به خودش زحمت نداده یه سر به دخترخاله ی بیچاره ی من بزنه
اشکان: من درکتون میکنم اما وقتی سروش علاقه ای به آلاگل نداره به نظرتون ادامه ی این رابطه درسته؟... سروش هرچقدر بیشتر دور و بر آلاگل بچرخه وابستگی آلاگل هم نسبت بهش بیشتر میشه
دختر خاله ی آلاگل: شماها فقط به فکر خودتون هستین.... تو این موقعیت که آلاگل یه تیکه پوست و استخون شده بجای اینکه به بهبودش کمک کنید میگید ممکنه وابستگیش بیشتر بشه
با اعصابی داغون به گفتگوی این دو نفر گوش میدم
دخترخاله آلاگل همینطو ادامه میده: روز اولی که داشت میومد خواستگاری نمیدونست ممکنه آلا بهش وابسته بشه... اون موقع که از این حرفا نمیزدین الان که کار از کار گذشته شما تازه به فکر وابستگی افتادین... نه آقا الان خیلی خیلی برای فکر به این موضوع دیره... من اجازه نمیدم به خاطر یه دختره ی مرده که معلوم نیست چه غلطی در گذشته کرده با زندگیه کسی که برام حکم خواهرم رو داره بازی کنید
رگ گردنم متورم میشه... حالم از آلاگل بهم مبخوره که اونقدر فهم و شعور نداشت که در مورد نامزد سابق من با یه دخت غریبه حرف بزنه
با صدای تقریبا بلندی میگم: اگه جرات داری یه بار دیگه حرفت رو تکرار کن تا خودم دهنت رو گل بگیرم
دستام رو مشت میکنمو میخوام به طرفش برم که اشکان دستش رو روی شونه ام میذاره و اجازه نمیده
اشکان: سروش تو رو............
بی توجه به حرف اشکان دستش رو باعصبانیت پس میزنم ولی اشکان این دفعه محکم به بازوم چنگ میزنه... میدونه وقتی عصبانی بشم دتر و پسر حالیم نیست
دخترخاله ی آلاگل که حتی اسم نحسش رو هم نمیدونم با پوزخند نگام میکنه و با تمسخر میگه: چیه بهت برخورده؟... حقیقت تلخه آقا... فکر کردی من هم مثله آلاگل آروم میشینمو اجازه میدم هر کار دلت خواست بکنی... نه آقا اشتباه گرفتی من آلاگل نیستم که اجازه بدم هر کسی تو سرم بزنه و من بشینمو با گریه نگاش کنم
با خشم نگاش میکنم.. میخوام بازوم رو از دست اشکان خارج کنم که محکمتر میگیره و به آرومی میگه: سروش برای خودت دردسر درست نکن... همین الان هم کلی دردسر داریم
اصلا حرفای اشکان رو درک نمیکنم همه ی توجهم به دختریه که جلوم واستاده...
-بببین دختره ی احمق این رو بهت میگم برو به اون آلا هم بگو... هر چی بین ما بوده تموم شده... بهش بگو با فرستادن این و اون نظر من عوض نمیشه... اگه بخوای باز هم اینجا بمونی و برای من بلبل زبونی کنی زنگ میزنم پلیس به جرم مزاحمت بیاد از اینجا جمعت کنه
پوزخندش از روی لباش جمع میشه از شدت عصبانیت سرخ شده... دستاش رو مشت میکنه و با چشمایی که ازشون آتیش میباره به طرف من میاد
دخترخاله ی آلاگل: تو... تو... یه آدم پست و احمقی که هیچ چیز به جز خودت برات مهم نیست
با تمسخر نگاش میکنم
-پس بهتره دنبال یه شوهر دیگه برای دخترخالت بگردی... فکر نکنم یه آدم پست و احمقی مثله من مناسب آلاگل باشه
همینجور که به طرف من میاد میگه: مطمئن باش حتی اگه آلاگل رو به موت هم باشه محاله اجازه بدم توی احمق شوهرش بشی
-جه بهتر... حالا گورت رو گم کن... دیگه هم دوست ندارم این طرفا ببینمت... نه تو رو نه واسطه های دیگه ای که آلاگل ممکنه برام بفرسته
دخترخاله ی آلاگل: تو یه احمق به تمام معنایی
-فکر میکنم این رو قبلا گفته بودی.. به سلامت
بی توجه به حرف من میگه: فکر کردی آلاگل خواستگار ندیدست... نه آقا... بهتر از تو براش سر و دست میشکنند... ولی دختره ی احمق فقط تو رو دوست داره... اون حتی روحش هم خبر نداره که من اینجا اومدم... من چون تحمل درد کشیدنش رو نداشتم این همه راه اومدم تا باهات صحبت کنم
-حرفاتو زدی جواباتم شنیدی... خیرپیش
دخترخاله ی آلاگل: تو یه زبون نفهمی که لیاقت عشق آلا رو نداری
کلافه ام... با این حرفاش کلافه تر میشم.. بازوم رو به شدت از دست اشکان بیرون میکشمو به سمت آپارتمانم میرم
دخترخاله ی آلاگل: چیه؟ داری فرار میکنی؟ داری از حرفای من که همه و همه حقیقت محضه فرار میکنی
با خشم به عقب برمیگردمو با داد میگم: بابا من احمق، بیشعور، خائن، زبون نفهم... ولی این آدم احمق و زبون نفهم نمیخواد با دختری که دوستش نداره زیر یه سقف بره... زوره؟... آره یه غلطی کردم اومدم با آلاگل نامزد شدم ولی الان پشیمونم... من نمیتونم بی عشق زندگی کنم ترجیح میدم اصلا ازدواج نکنم
فاصله ی اندکی که بین من و خودش هست رو طی میکنه و خودش رو به من میرسونه
دخترخاله ی آلاگل: جنابعالی خیلی بیجا میکنی که وقتی از خودت مطمئن نیستی دختر مردم و علاف خودت و عشق مزخرفت میکنی
-کسی دخترخاله ی جنابعالی رو مجبور نکرده بود که من رو قبول کنه... از اول همه چیز رو دید... تردیدم رو... عشقم رو... بی توجه ای هام رو... همه و همه رو دید و با چشم باز انتخاب کرد پس حقی برای اعتراض نداره... جنابعالی هم بهتره زودتر گورتو گم کنی تا باهات یه جور دیگه برخورد نکردم
همونجور که صداش از شدت عصبانیت میلرزه دستش رو بالا میاره و میگه: خیلی پررویی... تو عمرم آدمی به بی احساسی و خودخواهی تو ندیدم... تو یه دیوونه ای عوضی هستی
میخواد یه سیلی بهم بزنه که با یه حرکت سریع دستش رو تو هوا میگیرم و به شدت فشار میدم
از شدت درد رنگش کبود میشه
-حالا که دیدی پس بهتره حواست رو جمع کنی که این دیوونه ی عوضی یه بلایی سرت نیاره.... بهتره حواست به رفتارات باشه.. من همیشه اینقدر خوب برخورد نمیکنم
اشکان خودش رو به من میرسونه و مجبورم میکنه که مچ دستش رو ول کنم
چند نفری اطرافمون جمع شدن... بی توجه به آدمای فوضولی که به جز سرک کشیدن تو زندگی دیگران کار دیگه ای ندارن به سمت خونه میرم... صدای داد و فریادش رو میشنوم ولی توجهی نمیکنمو سریع وارد آپارتمان میشم... صدای اشکان رو میشنوم که دخترخاله ی آلاگل رو آروم و آدمایی که اطراف جمع شدن رو متفرق میکنه ولی من با بی حوصلگی به سمت آسانسور میرمو سعی میکنم به هیچ چیز فکر نکنم

If your goal sets you apart from the crowd saty alone !
     
#122 | Posted: 5 Oct 2013 21:19
دکمه ی آسانسور رو میزنمو منتظر میشم... بعد از چند دقیقه صدای قدمهای آشنای اشکان رو میشنوم... آسانسور هم تو همین لحظه میرسه... میخوام وارد آسانسور بشم که با صدای اشکان سرجام متوقف میشم
اشکان: سروش
بدون اینکه به عقب برگردم میگم: فعلا میخوام تنها باشم
اشکان: اما....
-نترس خودم رو به کشتن نمیدم... فردا ساعت ده بیا به همون آدرسی که بهت دادم
اشکان: سروش قول میدم حرف نزنم بذار پیشت بمونم
-خوشم نمیاد یه حرف رو دو بار تکرار کنم... فقط برو... فعلا به تنها چیزی که احتیاج دارم تنهایی و آرامشه
آهی میکشه و هیچی نمیگه
بدون توجه به اشکان وارد آسانسور میشم... در آخرین لحظه چشمم به اشکان میفته که با نگاه غمگینی بهم زل زده... دکمه ی طبقه ی مورد نظر رو میزنم و در آسانسور بسته میشه
دستم رو تو جیبم فرو میکنم و ربان آشنایی رو از جیبم خارج میکنم... دلم عجیب گرفته... ربان رو بالا میارمو بوسه ای بهش میزنم... دلم هوای ترنم رو کرده... تو همین لحظه آسانسور از حرکت وایمیسته... از آسانسور خارج میشم بعد از مدتی وارد خونه میشم... دلم بدجور ضعف میره ولی حوصله ی هیچی رو ندارم با بیحالی به سمت یخچال میرم... بعد از کلی زیر و رو کردن یخچال دو تا شیرینی برمیدارمو به زور میخورم و در آخر بعد از خوردن چند جرعه آب شیر به اتاقم میرم و باز هم طبق معمول این چند روز دو تا قرص آرام بخش میخورمو بدون عوض کردن لباسم خودم رو روی تخت پرت میکنم... خستگی رو با تک تک سلولهای بدنم احساس میکنم ولی این خستگی جسمی نیست این خستگی از چیزای دیگه نشات میگیره... چیزایی مثله ناامیدی... دلمردگی... نبود ترنم... حرفای دیگران... ترحمهای هزاران غریبه...
خمیازه ای میکشم و چشمام رو میبندم... انگار باز این قرصا دارن اثر میکنند... بعد از مدتی خودم هم نمیفهمم کی به خواب میرم
فصل بیست و پنجم
چشمام رو باز میکنم و نگاه گنگی به اطراف میندازم... سرم بدجور درد میکنه... روی تخت میشینم... چشمم به ساعت میفته... ساعت ده و نیمه... اما هوا روشنه روشنه
با تعجب از روی تخت بلند میشمو به سمت پنجره میرم و نگاهی به آسمون میندازم... تا اونجایی که یادم میاد دیروز ساعت چهار و نیم پنج خوابیدم
زیر لب زمزمه میکنم یعنی ساعت ده و نیم صبحه
باورم نمیشه این همه خوابیده باشم... یاد قرارم با اشکان میفتم... قرار بود ساعت ده به مطب اون روانشناس بریم
به سرعت گوشی رو از جیبم برمیدارمو نگاهی به گوشی میندازم باز هم کلی تماس بی پاسخ از طرف اشکان دارم... سریع شماره ی اشکان رو میگیرمو منتظر میشم تا گوشی رو برداره... بعد از چند تا بوق بالاخره اشکان با داد و فریاد گوشی رو برمیداره
اشکان: هیچ معلومه کدوم گوری هستی؟
-اشکان خواب موندم... الان میام
اشکان: با اون قرصایی که تو میخور.........
-اشکان گفتم که حرکت میکنم
اشکان: زحمت میکشی
-اشکان
صدای نفسای عصبیش رو میشنوم
اشکان: زودتر بیا... من و طاهر تو مطب نشستیم
-باشه
یکم آرومتر از قبل ادامه میده: با منشی صحبت کردمو گفتم کار زیادی با دکتر نداریم... گفتم فقط چند تا سوال از دکتر داریم... قرار شد اگه یکی از بیمارا نیومد ما رو بفرسته داخل... پس سریع خودت رو برسون
بعد از چند تا سوال و جواب در مورد طاهر از اشکان خداحافظی میکنم و میرم تا لباسام رو عوض کنم
نمیدونم چرا حس خوبی ندارم... میترسم... خیلی زیاد میترسم... شاید دلیلش اینه که آخرین سرنخ زنده ای که سراغ دارم همین دکتره... آخرین کسیه که ترنم تمام زندگیه ترنم رو میدونه... اون طور که ماندانا میگفت دکتر باید از همه چیز خبر داشته باشه... ترسم از اینه که دکتر هم همون حرفای ماندانا رو تحویلم بده
آهی میکشمو با ناراحتی از خونه بیرون میزنم... سوار ماشین میشمو به سرعت به سمت مطب میرونم... بعد از نیم ساعتی که توی ترافیک بودم بالاخره به مطب میرسم... ماشین رو گوشه ای پارک میکنمو به سرعت خودم رو به طبقه ی موردنظر میرسونم... بعد از چند لحظه مکث و تازه کردن نفس نگاهی به اطراف میندازمو بالاخره در مورد نظر رو پیدا میکنم... نفس عمیقی میکشمو به سمت در حرکت میکنم وقتی وارد مطب میشم طاهر و اشکان رو نمیبینم
با تعجب نگاه دقیقی به کسایی میندازم که روی صندلی نشستن ولی باز هم خبری از اشکان و طاهر نیست... با صدای دختری به خودم میام
دختر: ببخشید آقای راستین؟
با تعجب سری تکون میدم
-بله
دختر: دکتر گفتن به محض اینکه رسیدین بفرستمتون داخل
لبخندی رو لبام میشینه... سری تکون میدمو زیر لبی تشکر میکنم
با دست به در اتاقی اشاره میکنه... با سرعت خودم رو به در میرسونمو بعد از اینکه چند ضربه به در میزنم وارد اتاق میشم
اولین کسی که به چشمم میاد به پسر هم سن و سال خودمه که پشت میز نشسته.... بعد از چند لحظه که با نگاه عمیقش حالتهای من رو کنکاش میکنه با لبخند تلخی از پشت میز بلند میشه و میگه:سلام... باید سروش باشی؟
طاهر و اشکان هم از جاشون بلند میشن... چشمهای طاهر خیسه... ته دلم یه جوری میشه
با سر جواب سوال اون پسر جوون رو که به راحتی میشه گفت همون روانشناسه میدم
در رو پشت سرم میبندمو زیر لب سلامی رو زمزمه میکنم
با دست به مبل اشاره میکنه و میگه: بشین.. راحت باش
سری تکون میدمو نزدیک ترین مبل رو برای نشستن انتخاب میکنم... بعد از نشستن من بقیه هم به آرومی میشینند
اشکان: آقای دکتر داشتین میگفتین؟
دکتر: آره... هنوز باورم نمیشه که دلیل غیبت ترنم مرگ اون بوده باشه
بعد نگاهش رو به طاهر میدوزه و میگه: فکر کردم به زور مجبور به ازدواجش کردن
طاهر نگاهش رو از دکتر میگیره و به زمین زل میزنه... دکتر هم دیگه بحث رو ادامه نمیده و مسی صحبت رو عوض میکنه
دکتر: هر چند ترنم روز آخری که اینجا اومده بود در مورد ماشینای مشکوکی که تعقیبش میکردن صحبت میکرد... من بهش گفته بودم راجع به این موضوع به خونوادت بگو ولی مثله اینکه اجل مهلتش نداد
طاهر به سختی میگه: نه... در موردش با من حرف زده بود ولی من جدی نگرفتم... نباید میذاشتم تنها به شرکت بره... شب قبلش همه چیز رو بهم گفته بود... اون لعنتیا چند تا عکس برا....
دکتر: خودت رو اذیت نکن... میدونم... ولی فکر میکردم در مورد تعقیب و گریز چیزی بهت نگفته
طاهر آهی میکشه و میگه: نه اون شب همه چیز رو بهم گفت... ایکاش موضوع رو جدی میگرفتم... ایکاش
اشکان: دکتر در مورد گذشته ها ترنم چیزی بهتون نگفت
دکتر: ترنم به یکی احتیاج داشت تا باهاش حرف بزنه و من هم این فرصت رو در اختیارش گذاشتم تا بدون ترس و نگرانی از قضاوت اطرافیان خودش رو سبک کنه... تا اونجایی که من میدونم ترنم همه چیز رو در مورد گذشته ها برام تعریف کرده
به سرعت میگم: در مورد مدرک یا چیزی که نشونه ی بیگناهیش باشه حرفی نزده... دوستش ماندانا میگفت ترنم به یه نتایجی رسیده بود ولی چون کسی باورش نکرد سکوت رو به حرف زدن ترجیح داد
دکتر: ترنم خیلی جاها اشتباه کرد و یکی از بزرگترین اشتباهاتش سکوتش بود
-سکوت در برابر چی؟
دکتر: اون نمیخواست سکوت کنه ولی وقتی کسی باورش نکرد قید همه چیز رو زد
-ترنم بهتون در مورد گذشته ها چی گفته
دکتر: خیلی چیزا
با کنجکاوی به دهن دکتر زل میزنمو اون هم در مورد حرفای ترنم میگه... با هر حرف دکتر بیشتر تو فکر میرم... دکتر از همه چیز میگه... دقیقا حرفای ترنمه... شک ندارم... همه ی حرفای دکتر برام آشناست... دقیقا همون حرفای گذشته ها... فقط فرق الان و گذشته در اینه که تو اون روزا بی تفاوت از کنار این حرفا میگذشتمو الان حاضرم همه ی زندگیمو بدم تا بیشتر از اون روزا بدونم... با تموم شدن حرف دکتر دهن من و طاهر باز میمونه... باورم نمیشه که ترنم به چنین چیز مهمی رسیده بود ولی باز هم کسی به حرفش ترتیب اثر نشون نداده بود
اشکان: یعنی میخواین بگین ترانه قبل از مرگش کسی رو ملاقات کرده؟
یه دختر... که هیچی ازش نمیدونیم
دکتر: من فقط دارم حرفایی رو میزنم که یه روزی ترنم به من زد... یه روزی ترنم این حرفا رو به من زد و من هم الان دارم به شماها میگم... البته دلایلش منطقی بود ولی مثله همیشه مدرکی نداشت تا حرفاش رو ثابت کنه
یعنی اون دختر کی میتونست باشه؟
طاهر سرشو بین دستاش میگیره و میگه: ترنم اون روزا یه چیزایی میگفت ولی من هم بیخیالش شده بودم... با پیدا شدن اون فیلم من به کل از ترنم ناامید شده بودم... فکر میکردم یه بازیه جدیده
دکتر متعجب میگه: کدوم فیلم؟
از فک اون دخت بیرون میامو با لحن تلخی میگم: فیلمی که از اتاق ترانه پیدا شد... ترنم توی اون فیلم داشت با یه نفر در مورد عشقش صخبت میکرد... در مورد عشقش به سیاوش...
دستامو مشت میکنمو همونطور که از شدت عصبانیت صدام میلرزه ادامه میدم: ترنم توی اون فیلم خیلی چیزا گفت... از تنفرش به من... از عشقش به سیاوش... از اینکه به هر قیمتی حاضره به سیاوش برسه... اونجا بود که تصمیم گرفتم برای همیشه قیدش رو بزنم... اونجا بود که همه ی باورهام رو نسبت به ترنم از دست دادم... اونجا بود که همه ی غرور و شخصیتم رو خورد شده دیدم
دکتر با ناباوری میگه: ولی این غیرممکنه... ترنم تا لحظه ی آخر فقط و فقط از عشق تو حرف میزد... وقتی اسم تو میومد اشک تو چشماش جمع میشد
اشکان: ما فکر میکنیم ترنم به خاطر سیاوش با سروش نامزد شد ولی بعد از مدتی به سروش علاقه مند شد ولی یه نفر که از خیلی چیزا باخبر بوده همه چیز رو خراب میکنه... هر چند نمیدونیم به خاطر چی؟... ولی با این کارش باعث نابودیه زندگیه خیلیا میشه... ترنم... ترانه... سروش.. سیاوش...
طاهر: همین طور زندگی من و خونوادم
دکتر سری به نشونه ی نه تکون میده و میگه: محاله... من میتونم به جرات بگم ترنم چنین آدمی نبود... نمیدونم اون فیلم چی بود ولی میدونم ترنم هیچوقت هیچ علاقه ای به سیاوش نداشته... من شغلم طوریه که با یه نگاه با یه حرف با یه اشاره میتونم طرف مقابلم رو بشناسم... ترنم دیوونه ی سروش بود... وقتی ترنم از سیاوش حرف میزد لحنش کاملا عادیه عادی بود ولی وقتی از سروش میخواست چیزی بگه صداش میلرزید... اشک تو چشماش جمع میشد... وسط حرفاش از شعر استفاده میکرد... بغض میکرد... عشق از تک تک حرکاتش پیدا بود

If your goal sets you apart from the crowd saty alone !
     
#123 | Posted: 5 Oct 2013 21:23
فصل بیستم

چشمام رو میبندم... هر چند در مورد سیاوش حرفای دکتر رو قبول ندارم اما به عشق ترنم که بعدها به وجود اومد کاملا ایمان دارم... اون شب توی اون اتاق بسته که اسیر دستهای اون دزدا بودیم بین اشکاش عشق رو دیدم... اون شب عشق تو چشماش بیداد میکرد... اون شب بعد از مدتها نتونستم جلوی خودم رو بگیرمو با همه ی وجودم عشق اون رو احساس کردم... اونقدر عشقش برام واثعی و ملموس بود که من هم اختیارم رو ازدست دادمو اون رو مهمون آغوش خودم کردم
طاهر: آقای دکتر شما چیزی نمیدونید... اون فیلم همه ی راه های بیگناهی ترنم رو بست...
دکتر: از کجا مطمئنید اون شخص ترنم بوده؟
طاهر: یعنی میخواین بگید من خواهرم رو نمیشناسم؟
دکتر: نه ولی میخوام بگم افرادی که تا اونقدر حرفه ای بودن که تونستن تا این حد پیش برن صد در صد به راحتی میتونستن یه فیلم هم تهیه کنند نمیدونم چطوری ولی امکانش زیاده
یه لحظه با فکر به اینکه اون فیلم هم واقعی نباشه لرزشی رو توی بدنم احساس میکنم... به سرعت چشمام رو باز میکنم
دکتر: من نمیخوام قضاوتی کنم من هیچوقت توی داستان زندگی شماها نقش نداشتم ولی از یه چیز مطمئنم ترنم چیزی رو از من مخفی نکرد... معلوم بود صاف و صادقه... اون اومده بود زندگیش رو بسازه نه اینکه از خودش پیش من یه فرشته بسازه... همونطور که از بیگناهیهاش میگفت اشتباهاتش رو هم قبول داشت... حتی اگه خودش هم میخواست چشماش اجازه نمیدادن چیزی رو مخفی کنه
نگاهم به طاهر میفته.. اون هم بهم خیره میشه... ترسی رو تو چشماش میبینم که توی وجود خودم هم زبانه میکشه... محاله... میدونم محاله که اون فیلم دروغی بوده باشه... طاهر اون فیلم رو به یکی از دوستاش نشون داده بود همه چیز درست بود... اون فرد هم که داشت حرف میزد خود ترنم بود... حتی صداش هم صدای ترنم بود... محاله که اشتباه کرده باشم
اشکان که میبینه من و طاهر تو فکریم میگه: آقای دکتر در مورد اون دختر یا اون پسری که ترمن ازش حرف میزد چیزی نمیدونید
دکتر: متاسفانه چیز زیادی نمیدونم... همونطور که بهتون گفتم اسمش امیر بود
طاهر: آخه با گذشت چند سال چه جوری میشه پیداش کرد
-حتی اگه پیداش هم کنیم مطمن نیستم چیزی از اون روزا یادش باشه
اشکان: در مورد اون دختر به جز عینک آفتابی و کفشش چیز دیگه ای نمیدونید
دکتر: نه... خود ترنم هم نمیدونست
طاهر: باز هم به بن بست رسیدیم... هزاران هزار نفر عینک آفتابی میزنند و کفشای پاشنه بلند میپوشند چه جوری میش.......
دکتر: درسته اما شما باید توی اطرافیانتون جستجو کنید... اگه همه ی اینا به قول شما کار منصور بوده باشه پس صد در صد منصور از اطرافیانتون کمک گرفته... یه نفر که خیلی خیلی به ترنم نزدیک بوده... کسی که هیچکس بهش شک نکرده
-آخه کی؟
دکتر: کسی که نه تنها چهار سال پیش تو زندگی ترنم بوده بلکه تو روزای آخر هم دست از سر ترنم برنداشته
-ترنم دشمن آنچنانی نداشت که بخواد این طور زندگیش رو به گند بکشه
دکتر: شاید هم منصور و دار و دسته اش از یکی از نزدیکترینهای ترنم سواستفاده کردن
سری تکون میدمو میگم: نمیدونم... واقعا نمیدونم
گفتنی ها رو شنیدیم... شنیدنی ها رو هم گفتیم ولی باز هم به نتیجه ای نرسیدیم... بدجور اعصابن داغونه... بدجور
دکتر: فقط یه چیز خیلی عجیب به نظر میرسه
اشکان: چی؟
دکتر: که چرا ترنم رو کشتن؟... اگه میخواستن ترنم کشته بشه با یه تصادف ساختگی که کار بی دردسرتر بود
برای چند لحظه سکوت بدی توی اتاق حکم فرما میشه
دکتر: شاید اون جنازه جنازه ی ترنم نبود... وقتی میگی چیزی ازش باقی نمونده بود
طاهر لبخند تلخی میزنه... اشکی از گوسه ی چشمش سرازیر میشه
طاهر: آقای دکتر صورتش سوخته بود ولی جزئیاتش معلوم بود... خال روی گردنش... حالت صورتش... موهاش... همه چیزش مال ترنم بود... وزن... قد... هیکل... درسته اگه نشونه هایی که باید میبود نبود به شک میفتادم ولی یادتون باشه من خواهرم رو میشناسم... کوچکترین شکی ندارم که خودش بود
همونجور که دستاش میلرزه ادامه میده... اون شبی که ماندانا خبرمون کرد و با گریه گفت جنازه ی ترنم پیدا شده طاها با من بود... من تحمل رو به رو شدن با جنازه رو نداشتم اول طاها رفت وقتی بیرون اومد حالش خیلی بد بود بلافاصله گفت خودشه ولی من باورم نمیشد... خودم هم رفتم داخل چیزی از پوست صاف و سفیدش باقی نمونده بود صورتش سیاهه سیاه بود... اما معلوم بود خودشه... ولی باز هم با خودم گفتم شاید نباشه.. مدام با خودم تکرار میکردم این هم یه بازیه... ولی با دیدن نشونه ها مطمئن شدم... مطمئن شدم که اون شخصی که با چشمای خودم جنازش رو دیدم ترنمه
بغض بدی تو گلوم میشینه... تحمل شنیدن این حرفا رو ندارم... چشمامو میبندمو سعی میکنم آروم باشم
اشکان: آقای دکتر ببخشید که مزاحمتون شدیم... ممنون بابت همه چیز
دکتر با لحن غمگینی میگه: از صمیم قلب آرزو میکنم که بتونید بیگناهی ترنم رو ثابت کنید... هیچوقت فکر نمیکردم پایان زندگیش اینقدر تلخ باشه... چندین بار براش زنگ زدم ولی وقتی با شماره ی خاموشش رو به رو شدم فکر کردم خونوادش بهش سخت گرفتن ولی امروز بعد از این همه مدت میشنوم که هیچ چیز اون طوری که فکر میکردم نیست... حتی یه درصد هم احتمال نمیدادم کار تا این حد بیخ پیدا کنه که اونا ترنم رو بدزدن و آخر هم اون بلا رو سرش بیارن...
با لحن متاسفی میگه: شاید من هم اونقدر ماجرا رو جدی نگرفته بودم وگرنه الا.......
طاهر وسط حرف دکتر میپره و میگه: دکتر بیخود خودتون رو اذیت نکنید مقصر اصلی من و خونوادم هستیم که باورش نکردیم و حالا هم داریم تاوانش رو پس بدیم
دکتر: من نمیخوام نصیحتتون کنم ولی برادرانه هم به تو هم به سروش میگم سعی کنید جبران کنید
-مگه با جبران ما ترنم زنده میشه
دکتر: نه... ولی حداقل همه به اون به چشم یه گناهکار نگاه نمیکنند
بعد از ده دقیقه حرف زدن همگی از دکتر خداحافظی میکنیم و از مطب خارج میشیم

If your goal sets you apart from the crowd saty alone !
     
#124 | Posted: 5 Oct 2013 21:23
طاهر با لحن غمگینی میگه: باز هم به نتیجه ای نرسیدیم
سری به نشونه ی تائید حرفش تکون میدم و باناامیدی به دیوار تکیه میدم
اشکان: چرا باز ماتم گرفتین؟... باز یه قدم جلو افتادیم
-کدوم یه قدم... باز همه چیز برامون گنگ و پر از ابهامه
اشکان: نکنه انتظار داشتین لقمه رو آماده کنند و تو دهنتون بذارن... از اول هم میدونستین که کار سختی رو شروع کردین و ممکنه خیلی طول بکشه تا بتونید بیگناهی ترنم رو ثابت کنید... همین که فهمیدین یکی قبل از مرگ ترانه باهاش حرف زده خودش خیلیه... حداقلش الان همه ی چیزایی که ترنم میدونست رو میدونید حالا باید قدمهای بعدی رو بردارین یعنی چیزایی که ترنم هم نمیدونست مثله پیدا کردن اون دختر
-ولی چه جوری؟
اشکان: دنبال امیر بگردین
پوزخندی رو لبام میشینه
-حالت خوبه؟... بعد از این همه سال اون پسربچه رو از کجا پیدا کنیم؟... اصلا فرض میگیریم پیدا کردیم ولی چه جوری ممکنه بعد از چند سال جزئیات یادش بمونه
طاهر: بماند که دکتر گفت اون پسر بچه چیزی از ظاهر اون طرف یادش نبود... اون موقع که نزدیک یه سال گذشته بود چیزی به خاطر نمیاورد الان که این همه سال گذشته چه انتظاری میتونیم داشته باشیم
اشکان: نکنه میخواین برین تو خونه هاتون بشینید و باز هم ماتم بگیرید
جوابی واسه ی حرفش ندارم
طاهر بعد از چند لحظه مکث میگه: هر چند امید چندانی ندارم ولی سعی میکنم امیر رو پیدا کنم
اشکان: خوبه
-بهتر نیست یه فکری هم برای بنفشه کنیم؟
طاهر: خیلی وقته ازشون بی خبرم
اشکان: مشخصات پدرش رو بدین سه سوته پیداش میکنم
طاهر کاغذی از جیبش در میاره و یه چیزایی روش مینویسه... در آخر نگاهی به کاغذ میندازه و اون رو به دست اشکان میده
اشکان: پیداش میکنم
طاهر سری تکون میده
-من که چشمم از بنفشه هم آب نمیخوره
اشکان: کمتر آیه ی یاس بخون
طاهر: من باید زودتر برم امروز بالاخره پدرم از بیمارستان مرخص میشه
-حالش چطوره؟... بهتر شده
طاهر: زیاد تعریفی نیست... این روزا همه روزه ی سکوت گرفتن... مادرم که هنوز هیچ حرفی نمیزنه... نمیدونم باید چیکار کنم... حتما تا الان فهمیدی که مادرم مادر واقعی ترنم نبوده
هر چند از قبل میدونستم ولی چیزی در مورد گذشته ها بروز نمیدم
چشمام رو میبندمو فقط سرم رو تکون میدم
از اونجایی که هم دکتر هم ماندانا در مورد مادر ترنم حرف زدن... طاهر فکر میکنه که من تازه همه چیز رو فهمیدم
طاهر: حس میکنم مادرم بابت رفتارای اخیرش پشیمونه
دلم میگیره... من هم پشیمونم ولی مگه پشیمونی فایده ای داره
-چیزی در مورد مادر ترنم میدونی؟
طاهر: نه... چیز زیادی نمیدونم... حتی مادرم هم چیز زیادی نمیدونه... فقط و فقط پدرم خبر داره و بس
آهی میکشمو چیزی نمیگم
طاهر: من دیگه باید برم... دیرم شد
اشکان: برو داداش... اگه خبری شد خبرمون کن
طاهر: شماها هم بی خبرم نذارین
-نگران نباش... برو به سلامت
طاهر باهامون دست میده... بعد از خداحافظی هم به سرعت سوار ماشینش میشه و از ما دور میشه
اشکان: میخوای چیکار کنی؟
-میرم خونه
اشکان: حداقل برو به اون شرکت خراب شده ات یه سر بزن
-حوصله خودم رو ندارم... چه برسه به شرکت
اشکان: سروش اینجوری از پا در میای
-خسته ام اشکان.... نمیدونم باید چیکار کنم؟... هیچ انگیزه ای واسه ی ادامه ی این زندگی در خودم نمیبینم... حس میکنم خالیه خالیم... خالی از هر احساسی...تنها چیزی که الان منو به ادامه ی زندگی وادار میکنه دونستن حقیقته
نفسشو با حرص بیرون میده و میگه: امان از دست تو... پدر و مادرت رو هم اسیر خودت کردی... هیچ میدونستی لعیا دیروز رفت جلوی در خونه تون دعوا راه انداخت؟
اخمام تو هم میره
-لعیا دیگه کیه؟
اسمش برام آشناست
-دختر خاله ی آلاگل
حس میکنم یه جا این اسم رو شنیدم
اشکان: یه آبروریزی راه انداخت بیا و ببین... سیاوش خبرم کرد
لعیا... لعیا... خدایا چقدر این اسم برام آشناست
اشکان: آخرش هم پدرت مجبور شد به پدر آلاگل زنگ بزنه
...
لعیا... این اسم رو کجا شنیدم؟
اشکان: هوی... با توام
سرمو بالا میارمو با حالتی گنگ میگم: هان؟
اشکان: چه مرگته؟... حواست کجاست؟
- اشکان... حس میکنم این اسم رو قبلا یه جا شنیدم
اشکان: کدوم اسم؟
-لعیا... نمیدونم چرا فکر میکنم زیادی برام آشناست...
اشکان: حرفا میزنیا... مگه فقط اسم دختر خاله ی آلاگل لعیاهه
چیزی نمیگم اما همه ی فکر و ذکرم مشغوله همین اسم میشه
اشکان: برو یه خورده استراحت کن... این جور که معلومه حال و روزت بدجور خرابه
محاله اشتباه کنم... میدونم تو این روزای اخیر این اسم رو یه جا شنیدم
-اشکان من مطمئنم این اسم رو جدیدا از زبون یه نفر شنیدم
اشکان: شاید از زبون پدر و مادرت شنیدی... شاید خود آلاگل گفته
-نمیدونم...
آهی میکشمو در ادامه ی حرفم میگم: شاید
هر چند تا اونجایی که من به یاد دارم از زبون پدر و مادرم و آلاگل چنین اسمی رو نشنیدم
با کلافگی سرم رو تکون میدم... هر چی... اسم اون دختره ی احمق به چه کار من میاد؟... چه شنیده باشم... چه نشنیده باشم... الان تنها چیزی که برام مهمه روشن شدن قضیه ی ترنمه
اشکان: حالا چیکار میکنی؟
با بی حوصلگی جواب میدم
-میرم خونه... تو هم ببین میتونی ردی از بنفشه بزنی
اشکان: باشه
-اشکان؟
اشکان: هوم؟
-فکر میکنی موفق میشیم؟
لبخند برادرانه ای به روم میزنه و دستش رو روی شونه ام میذاره
اشکان: شک نکن
-تنها دلیلی که باعث میشه هنوز نفس بکشم اینه که گذشته رو جبران کنم... درسته ترنم اشتباه کرد ولی من هم اشتباهات زیادی مرتکب شدم... تنها دلخوشیم اینه که به همه نشون بدم ترنم بعد از نامزدی بهم خیانت نکرده
اشکان: مطمئنم موفق میشی
آهی میکشمو میگم: امیدوارم

If your goal sets you apart from the crowd saty alone !
     
#125 | Posted: 5 Oct 2013 21:26
*************
&&ترنم&&
با ترس به اطراف نگاه میکنه
زیر لب زمزمه میکنه: نکنه برسن
مرد: نترس حالا حالاها نمیان
ترنم: دست خودم نیست
به زحمت جلوی اشکای خودش رو میگیره که مثله همیشه زیر گریه نزنه
زمزمه وار میگه: خدایا همین یه دفعه... فقط همین یه دفعه کمکم کن
مرد: ترنم نترس... مطمئن باش حالاها حالاها نمیرسن... تا یه ساعت وقت داریم
-وقتی ببینند نیستیم دنبالمون میگردن بیکار که نمیشینند... توی این یه ساعت مگه چقدر میتونیم از اینجا دور بشیم
مرد: نگران نباش... همه چیز رو به من و دوست شفیقم بسپر
با استرس پاشو تکون میده و میگه: پس چرا نمیاد؟
مرد:اه... اه... دختر هم اینقدر غرغرو... حالمو بد کردی... گمشو اونور... گمشو اونور میترسم مرضت به من هم سرایت کنه
دهنشو باز میکنه که جواب مرد رو بده اما با صدای روشن شدن ماشین حرف تو دهنش میمونه
مرد: ایول... بفرما ماشین رو روشن کرد... الان میرسه... من که گفتم این کار راسته ی کار داداشه گلمه... بالاخره این کوه یخ هم یه جا بدرد ما خورد
-تا دیروز که میگفتی داداشه خلت حالا شد گل
مرد: نه میبینم زبون درآوردی... ضعیفه یه کاری نکن اون زبونت رو از حلقت بکشم بیرون بعد دور گردنت بپیچم
- تو رو خدا یه لحظه زبون به دهن بگیر... خیلی نگرانم
مرد: این که کار همیشگیه توهه... فکرشو کن بعد از اینکه زبونت رو دو گردنت پیچیدم عکست رو بذارم تو فیسبوک
از حرفای مرد خندش میگیره
-امان از دست تو
مرد: مگه چمه؟
-چیزیت نیست فقط یه خورده خل و چل میزنی
مرد: دختله ی بیشعوله بی تلبیت... اگه به داداچم نگفتم دعوات کنه
بی توجه به حرف مرد میگه: باورم نمیشه دارم خلاص میشم
مرد: حالا دیگه باید باور کنی خانم کوچولو
- من کجام کوچولوهه... سن مامان بزرگت رو دارم باز بهم میگی کوچولو
مرد غش غش زیر خنده میزنه و میگه: دمت گرم... این تیکه رو باحال اومدی
مشتی به بازوی مرد میکوبه و میگه: دیوونه... الان چه وقت شوخیه؟... من دارم از استرس میمیرم اونوقت جنابعالی فقط مسخره بازی در میاری
مرد: برو بابا... استرس کیلویی چنده؟
- خیلی نگرانم... خیلی... تنها دل خوشیم اینه که سروش تونست فرار کنه
مرد به زحمت لبخندی میزنه و میگه: اینقدر حرص و جوش نخور
- مطمئنی سروش زخمی نشده؟
مرد: برای هزارمین بار با اجازه ی بزرگترا بله
- عجیب دلم براش تنگ شده... ایکاش صحیح و سالم باشه
مرد: بابا سالمه... نگران نباش
تو چشمای مرد زل میزنه و میگه: مطمئن باشم؟
بغضی تو گلوی مرد میشینه
مرد: آره خواهر کوچولو
-یعنی ممکنه همه ی این ماجراها تموم بشه؟
مرد: خیالت راحته راحت... تضمین میکنم
-بعد از چهار سال باورم نمیشه همه چیز رو فهمیدم... هر چند خیلی تلخ بود...
دست مرد دور شونه های ترنم حلقه میشه
مرد: همه چیز داره تموم میشه گلم... خیالت راحته راحت باشه
-تنها حسنی که این سختیها داشت فهمیدن حقایق بود
مرد: باید به آیندت فکر کنی
-خیلی سخته... حس میکنم هیچکس و هیچ چیز برام نمونده... چه زود دنیای من رو داغون کردن اون هم کسایی که ازشون انتظار نداشتم
مرد: مگه من مردم؟... خودم کمکت میکنم... تازه این دوست خل و چلم هم هست
بغض بدی تو گلوش میشینه... هنوز هم باورش نمیشه.... باور حرفایی که از پدر مسعود شنید به سختیه سالها عذاب کشیدنه...
-خیلی خوبی داداشی
مرد: میدونم خانم خانما... از من خوب تر کجا سراغ داری؟
-باز من ازت تعریف کردم پررو شدی
مرد: این روزا یکی هم که حرف راست میزنه اینجوری تو ذوقش میزنند
-برو بابا... تو کدوم حرفت راسته که این دومیش باشه
مرد: واه واه.. دختر هم اینقدر بی ادب... دختر هم دخترای قدیم...
با استرس نگاش رو از مرد میگیره و میگه: نمیدونم چرا دلم اینقدر شور میزنه
مرد: تو هم که هر دو ثانیه به دو ثانیه مثله نوار ضبط شده این جمله رو تکرار میکنی
-مگه دسته منه؟
مرد: نه بابا از بس توش نمک ریختی واسه همین شور شده هی شور میزنه
با شنیدن صدای تیراندازی هر دو ساکت میشن
با ترس به بازوی مرد چنگ میزنه و با بغض نگاش میکنه
با صدایی که میلرزه میگه: صدای چی بود؟... مگه نگفتی به جز شما دو نفر کس دیگه ای نیست
مرد مضطرب نگاهی به اطراف میکنه و میگه: نمیدونم... یه لحظه اینجا واستا تا من برم ببینم چی شده
اشک تو چشماش جمع میشه
دستاش رو محکمتر دور بازوی مرد حلقه میکنه
-نه... من... من میترسم... منو تنها نذار... تو رو خدا من رو تنها نذار.... من خیلی میترسم
مرد مستاصل نگاهی به ترنم میندازه.... دوباره صدای تیراندازی شنیده میشه
مرد: باشه... باشه... گریه نکن....پس با من بیا... باید ببینم چی شده؟
با چشمای اشکی سرش رو به نشونه ی باشه تکون میده... همونجور که به بازوی مرد چنگ زده قدم به قدم به سمتی که صدای تیراندازی از اونجا بلند شد نزدیک میشن
مرد: فکر کنم توی انباری تیراندازی شد
- اوهوم
مرد: ترنم یه لحظه اینجا بمون... میترسم اون تو خطرناک باشه
- نه... من هم میام
مرد با جدیت نگاهی به ترنم میندازه و میگه: ترنم مگه بهم اعتماد نداری؟
با هق هق سری تکون میده و میگه:دارم ولی میترسم... میترسم بلایی سرت بیاد
مرد: نترس دختر گل... قول میدم هیچی نمیشه
با درموندگی به مرد نگاه میکنه
مرد: قول میدم
به ناچار بازوی مرد رو ول میکنه
-تو رو خدا زود بیا
مرد لبخند اطمینان بخشی میزنه
مرد: خیالت راحت
بعد هم اصلحه اش رو از پشتش در میاره و به سمت انباری میره
به دیوار تکیه میده و با ترس به مرد خیره میشه... مرد لحظه به لحظه ازش دورتر میشه و همین ترسش رو بیشتر میکنه
زیر لب زمزمه میکنه: خدایا خودت حفظشون کن... در بدترین شرایط کنارم بودن... بیشتر از داداشام مراقبم بودن و باورم کردن
با صدای داد مرد به خودش میاد
مرد: ترنم بیا... چیزی نیست... یه خرمگس بود که این خل و چل دخلشو آورد
با ذوق به سمت انباری میره ولی با دیدن بازوی خونیه دومین مرد دوباره اشک تو چشماش جمع میشه
-داداش چی شده؟
مرد: دختر چته... اینکه چیزیش نشده یه خوده سوراخ سوراخ شده که خودم درستش میکنم
مرد دومی: به جای چرت و پرت گفتن برو سوار ماشین شو... ترنم تو هم زودتر سوار شو... همه چیز رو برداشتم... بیخودی آبغوره نگیر چیزیم نشده... یه زخم سطحیه
-داره ازت خون میره بعد میگی زخم سطحی
مرد: ترنم اون جعبه ی کمکهای اولیه رو بردار تو ماشین زخمش رو تمیز کن
با بغض سرجاش واستاده و هیچی نمیگه
فریاد مرد دومی بلند میشه: تـــرنم
با داد مرد دومی میترسه و یه قدم به عقب میره
مرد: چه مرگته؟... ترسید.... خانم خوشکله نترس... این یارو یه خورده هار تشریف داره
مرد دومی: ممکنه برسن... اونوقت یکیتون چرت و پرت میگه یکیتون بیخودی زار میزنه.... اگه برسن دخل هر سه مون رو میارن
مرد: خو بالا... حالا چرا مثله دخترا جیغ جیغ میکنی

بعد برمیگرده سمت ترنم و ادامه میده: دختر باز که واستادی
مرد دومی با کلافگی خودش رو به ترنم میرسونه و به بازوش چنگ میزنه... همونطور که اون رو به طرف ماشین میبره رو به مرد میگه: خودت جعبه ی کمکهای اولیه رو بیار
مرد: باشه
- مطمئنی خوبی؟
مرد دومی لحنش رو ملایمتر میکنه و میگه: خوبم... این همه حرص نخر
همگی سوار ماشین میشن
مرد دومی: تا میتونی از اینجا دور شو... بدون هیچ توقفی
مرد: خیالت تخت رفیق
مرد دومی: وقتی کاری رو به تو مسپرم به جز خرابکاری هیچی نصیبم نمیشه
مرد جعبه ی کمکهای اولیه رو به عقب ماشین پرت میکنه و ماشین رو به حرکت در میاره
مرد: اینه دستمزد همه ی زحمتهای من... هی هی روزگار
مرد دومی: به جای مزخرف گفتن سرعت رو بیشتر کن...
بعد از تموم شدن حرفش نگاهی به ترنم میندازه و با سر به بازوش اشاره میکنه
مرد دومی: زخمم رو تمیز کن
-ولی من بلد نیستم
مرد: عیبی نداره آجی... داداش محترمه الان آموزشات لازم رو بهت میده
مرد دومی: خفه بمیر... تو هم جعبه رو باز کن تا بهت بگم چیکار کنی
با دستهای لرزون جعبه رو باز میکنه و با دقت به حرفای مرد دومی گوش میده تا کارش رو به بهترین شکل ممکن انجام بده

If your goal sets you apart from the crowd saty alone !
     
#126 | Posted: 5 Oct 2013 21:27
اشکان: پلیس ردشون رو زده
دو هفته از اون روزی که با دکتر ملاقات کردیم میگذره... تو این دو هفته به جز اینکه نیمی از افراد منصور دستگیر شدن اتفاق خاص دیگه ای نیفتاد ولی لعنتیا هیچکدوم حرف درست و حسابی نمیزنند
همونجور که متفکر به سمت قبر ترنم پیش میرم به حرفای اشکان هم گوش میکنم
طبق معمول این روزا که هر وقت دلم میگیره پیش ترنم میام و باهاش درد و دل میکنم امروز صبح هم تصمیم گرفتم به خونه ی ابدی عشقم سر بزنم... این اشکان هم که هفت روز هفته رو هشت روز تو خونه ی من پلاسه دنبال سر من راه افتاد
اشکان: مطمئننا به زودی گیر میفتن
-اونایی که دستگیر کردن چیز جدیدی نگفتن؟
اشکان: نه مثله اینکه کاره ای نبودن... اصل کاره ها فرار کردن... تنها چیزی که فهمیدن اینه که هنوز از کشور خارج نشدن
-حداقل خیالم از این بابت راحت شد
اشکان: سرگرد میگفت دستگیریشون حتمیه... ممکنه راحت نباشه ولی آخرش تو چنگال قانون اسیر میشن
-با همه ی اینا دوست دارم زودتر اون منصور و دارو دسته ی عوضیش گیر بیفتن... من از هر چیزی بگذرم از مرگ ترنم به هیچ عنوان نمیتونم... واقعا نمیتونم از مرگ عشقم بگذرم
اشکان: وقتی در مورد زندگی ترنم حرف زدم سرگرد خیلی متاثر شد
آهی میکشمو چیزی نمیگم
اشکان: سرگرد میگفت منصور و خونوادش خیلی آدمای بانفوذی هستن ولی این دفعه کارشون ساخته ست... چون مدارک خوبی علیه شون بدست آوردن... میگفت خیلی وقت بود که اونا رو زیر نظر داشتن ولی نمیتونستن ثابت کنند... میدونستن کار اوناست اما بدبختی اینجا بود از بس کارشون رو تمیز انجام میدادن پلیس به هیچ چیز نمیرسید
-پس چه جوری تونستن به اون مدارک برسن
اشکان: بالاخره اونا هم آدمای خودشون رو دارن
-که اینطور.... از طریق همون آدما نمیتونند به منصور برسن
اشکان: متاسفانه خبری از اونا نیست... ممکنه شهید شده باشن
-نــــه
اشکان: البته ممکنه زنده باشن... چون اونجایی که منصور و افرادش اقامت داشتن هیچ وسیله ی ارتباطی ای نداشته
-یعنی ممکنه فرار کرده باشن؟
اشکان: اوهوم... ولی سوال اینجاست چرا هیچ خبری ازشون نیست
-شاید دلیلش منصوره... ممکنه منصور هم دنبال اونا باشه و اونا نتونند خبر زنده بودنشون رو بدن
اشکان: سرگرد هم همینو میگفت....اونجور که من شنیدم اگه زنده باشن و فرار کرده باشن صد در صد منصور دنبالشون میکنه... یا به طور مستقیم یا غیر مستقیم... سرگرد بهم گفت منصور یه آدم خشن و در عین حال کینه ای هست که هیچوقت خیانت رو نمیبخشه
-در کینه ای بودنش که شکی نیست... با بلاهایی که سر ما آورد دقیقا میشه به این صفتش پی برد
-پس هنوز امیدی هست؟
اشکان: آره... ممکنه زنده باشن ولی جاشون امن نباشه... اینجور که من فهمیدم بعد از اینکه اون بلا رو سر تو و ترنم آوردن فرار رو بر قرار ترجیح دادن
-نکنه انتظار داشتی بمونند تا پلیس ازشون پذیرایی ویژه ای به عمل بیاره
-میدونی از چی در تعجبم؟
اشکان با تعجب سری تکون میده و میگه: چی؟
-که چطور من زنده موندم؟... چطور منصور که اونقدر حرفه ای عمل میکنه من رو زنده گذاشت
اشکان: سرگرد حدس میزنه که کار نفوذی های خودشون باشه.... اونا نمیتونستن اونجا ازتون حمایت کنند اما فکر کنم تو رو جایی رها کردن که امکان رد شدن ماشینی از اونجا باشه
-یعنی زنده بودن من شانسی نبود؟
اشکان: بعید میدونم... از آدمی مثله منصور بعیده
-سرگرد چیزی در مورد چگونگی مرگ ترنم نگفت؟
اشکان: نفوذی ها فقط اطلاعات و مدارک رو یه جور به دست پلیس میرسوندن... حتی در مورد شرایط خودشون هم سرگرد چیزی نمیدونه
-اصلا باورم نمیشه که مسعود توی چنین خونواده ای بزرگ شده باشه... وقتی ترنم نامه ی مسعود رو بهم داد و اون رو خوندم دلم براش سوخت... من نمیگم مسعود آدم خوبی بود ولی در مورد بد بودنش هم قضاوت نمیکنم... وقتی نوشته های توی نامه اش رو خوندم ته دلم یه جوری شد...
یاد اون نوشته ها میفتم
«از اول هم به عاشق شدنت امیدی نداشتم ولی فکر میکردم عاشق بودنم کافیه... ولی حالا میفهمم عاشق بودنم در عین عاشق نبودنت خودخواهیه... آه خوداهیه... خودخواهیه محض»
دلم عجیب میگیره
اشکان: مگه چی نوشته بود؟
-بیخیال... فراموشش کن... حتی فکر کردن به اون نامه هم عذابم میده
اشکان: مسعود هم یه قربانی بود
-اون هم مثله خونوادش بود ولی بخاطر ترانه عوض شد
اشکان: همین هم خونوادش رو عذاب میداد
نوشته های نامه رو جلوی چشمم میبینم
«من لایقت نیستم گلم... با این همه عاشق بودن با این همه دوست داشتن با این همه از دور مراقب بودن باز هم لایقت نیستم ترانه ی من... ترانه ی زندگی من... ایکاش میدونستی چقدر دوستت دارم ولی از تمام اعترافام پشیمونم خانمی... چون من در دنیایی متولد شدم که نباید میشدم... دنیای من پر از سیاهیه حالا میفهمم حق با ترنمه... من خیلی خودخواه بودم که میخواستم تو رو هم وارد این سیاهی ها بکنم»
-خودش هم میدونست که خونواده ی خوبی نداره
اشکان: بعد از دستگیری کمه کمش حکم اعدام رو شاخشونه
-اول بذار دستگیرشون کنند بعد حرف از حکم بزن
اشکان: لعنتیا خونوادگی خلافکار هستن
-میبینی اشکان؟.... میبینی چه جوری عشق یه نفر زندگیه همگیمون رو به تباهی کشوند؟
اشکان: مسعود رو میگی؟
سری به نشونه ی مثبت تکون میدم
-هم خودش رو به کشتن داد هم ترانه رو
با بغض ادامه میدم: هم ترنم رو... هر چند مرگ ترنم من مثله 4 سال زندگیه آخرش با عذاب همراه بود... حداقل ترانه و مسعود با عذاب نمردن ولی عشق من 4 سال زخم زبون شنید... آخرش هم با درد و رنج مرد و منه احمق حتی لحظه های آخر هم باورش نکردم
اشکان: کی فکرشو میکرد یه خونواده اینجوری نابود بشه
-اشتباه نکن اشکان... به جز خونواده ی مهرپرور، خونواده ی راستین هم نابود شد... من، سیاوش، بابا و مامان همه و همه داغون شدیم... مگه من چند سالمه اشکان؟... تو بگو... مگه من چند سالمه؟.... چهارساله مثله یه دستگاه پولساز فقط و فقط کار کردم و پول در آوردم تا عشقی رو فراموش کنم که الان زیر خاکه... الان از نظر اجتماعی فرهنگی مالی در سطح بالایی هستم ولی با همه ی این داشتنها باز هم راضی نیستم.... من تمام این سالها به امید فراموش کردن ترنم دنیام رو ساختمو الان میبینم این دنیای ساخته شده لحظه لحظه هاش با یاد ترنم بنا شده... ترنمی که بود ولی در عین حال نبود... ترنمی که نیست
دستم رو سرقلبم میذارمو ادامه میدم: ولی در عین حال هست.... اشکان تو بگو.... اینه اون زندگی ای که من میخواستم؟
اشکان سری به نشونه ی تاسف تکون میده و چیزی نمیگه
-اشکان؟
اشکان: هوم؟
-ممکنه منصور و دار و دسته اش فرار کرده باشن ولی پلیس..........
اشکان: اینقدر آیه یاس نخون... سرگرد میگفت اونا هم ادمای خودشون رو دارن
-باز نگرانم... میترسم این دفعه هم لعنتیا قِصِر در برن
اشکان: آدم رو مجبور میکنی همه چیز رو بهت بگه... نمیخواستم بهت بگم تا حرص نخوری ولی چند روز پیش منصور و دار و دسته اش رو نزدیکای مرز دیده بودن
-چـــی؟
اشکان: نترس بابا... موفق نشدن فرار کنند... میخواستن قاچاقی برن اما نتونستن
-پس چرا چیزی نگفتی....نکنه تا ح..........
اشکان: اه... سروش چرا مثله پسربچه ها رفتار میکنی؟... واسه ی همین بهت نمیگفتم دیگه... چون همش از جنبه ی منفی به ماجرا نگاه میکنی
-جای من نیستی تا درکم کنی... تنها مقصری که فعلا میشناسم منصوره... اگه اون هم فرار کنه تا عمر دارم عذاب میکشم...
اشکان: درکت میکنم سروش... باور کن
-بیخیال رفیق... فقط شانس آوردیم با این سرگرده آشنا در اومدی
اشکان: ما اینیم دیگه داداش... جنابعالی ما رو دست کم گرفتی
-برو بابا
اشکان: کجا؟
-اشکان شوخی نکن حوصله ندارما
اشکان:اوه... اوه... باز آقا برزخی شد
با دیدن دختری سر قبر ترنم سر جام خشکم میزنه... ماندانا نیست... مطمئنم که ماندانا نیست...

If your goal sets you apart from the crowd saty alone !
     
#127 | Posted: 6 Oct 2013 22:18
اشکان: چی شد؟... چرا واستادی؟
-اشکان اونجا رو نگاه کن
اشکان: کجا رو میگی؟
-کنار قبر ترنم رو یه نگاهی بنداز
اشکان نگاهی به قبر ترنم میندازه و بعد با کلافگی نگاشو از قبر میگیره
سری تکون میده و به طرف من برمیگرده
اشکان: خب... که چی؟
-اشکان با دقت نگاه کن... اون دختره که کنار قبر ترنم نشسته رو میگم
اشکان یه با دیگه نگاهی به قبر میندازه
-ماندانا که نیست
اشکان: شاید یکی دیگه از دوستاش باشه
-کدوم دوست؟... ترنم که دیگه دوست صمیمی ای نداشت
اشکان: بالاخره بی کس و کارم نبود
پوزخندی رو لبم میشینه
اشکان: به جای اینکه پوزخند تحویل من بدی بهتره راه بیفتی بریم ببینیم اون دختره کیه
سری به نشونه ی مثبت تکون میدمو با سرعت به سمت قبر ترنم قدم برمیدارم... اشکان هم پشت سرم حرکت میکنه... هر چقدر به قبر ترنم نزدیک تر میشم تعجبم بیشتر میشه... چون دختره چنان گریه میکنه که انگار خواهرش رو از دست داده... صدای گریه هاش خیلی ترحم انگیزه ولی آخه ترنم کسی رو نداشت که اینقدر براش دلسوز باشه... که اگه چنین کسی تو زندگی ترنم بود دکتر یا ماندانا بهمون میگفتن
صدای دختر رو در بین هق هق گریه هاش میشنوم
همونطور که گلهای رز رو پرپر میکنه با لحن غمگینی میگه
...
دختر: ترنم شرمندتم
...
همه ی فاصله ی من با دختر فقط و فقط چند قدمه
دختر: ترنم به خدا نمیخواستم اینجوری بشه
سر جام خشکم میزنه... منظورش چیه نمیخواست اینجوری بشه... مگه چیکار کرد؟
دختر: من راضی به مرگت نبودم ترنم.... به خدا راضی به مرگت نبودم
صداش برام عجیب آشناست... اخمام درهم میره
دختر: عذاب وجدان داره داغونم میکنه
با صدای اشکان به خودم میام
اشکان: چرا واستادی؟
دختر با صدای اشکان سریع سرش رو به عقب میچرخونه و با چشمای اشکی به ما زل میزنه
دهنم از دیدن چهره ی دختر باز میمونه
...
باورم نمیشه دختری که من و اشکان در به در دنبالش میگشتیم و پیداش نمیکردیم با پاهای خودش به اینجا اومده باشه
با ناباوری زمزمه میکنم: بنفشه
با دیدن من رنگش به شدت میپره
به سرعت اشکاش رو پاک میکنه و از روی زمین بلند میشه... یه قدم به سمتش برمیدارم که باعث میشه با ترس قدمی به عقب میره
وجود بنفشه بعد از این همه سال کنار قبر ترنم اون هم با این حال پریشون برام جای تعجب داره... بیشتر از حالت پریشونش ترس و دستپاچگیش برام عجیبه... اگه دوستیش رو بهم زده پس اینجا چیکار میکنه؟... چرا طلب بخشش میکنه
بنفشه به زحمت زیرلب زمزمه میکنه: سـ ـلـ ام
اخمام توهم میره
اشکان: سلام
اشکان که از زمزمه ی من به ماهیت به نفشه پی برده میگه: شما دوست ترنم هستین... درسته؟
یکم دستپاچه میشه ولی با اینحال لبخند تلخی رو لباش میشینه
بنفشه: بودم
با جدیت میپرسم: اینجا چیکار میکنی؟
یاد روزایی میفتم که با سها و ترنم میگشت... دوست صمیمیه عشقم بود ولی در بدترین شرایط تنهاش گذاشت... از ماندانا شنیدم که یه روزی همین دوست به اصطلاح صمیمی یه سیلی مهمون ترنم کردو بهش گفت واقعا برای خودم متاسفم به خاطر اینکه این همه سال با تو دوست بودم... اون لحظه دوست داشتم بنفشه جلوم بود تا جواب اون سیلیه ناحقی که نثار ترنم کرد رو بهش بدم... اگه به کسی خیانت شد اون من بودم اگه کسی مرد اون ترانه بود بنفشه حق نداشت روی ترنم دست بلند کنه
بنفشه: اومده بودم یه سر به ترنم بزنم
-اونوقت به چه دلیل؟
با من من میگه: بالاخره ترنم یه روزایی دوست من بود
-خوبه داری میگی بود بعد از 4 سال تازه یادت اومد دوستت بود
اخماش تو هم میره
بنفشه: فکر نکنم اینجا اومدن من به شما ربطی داشته باشه
-نه به من ربطی نداره ولی برام جالبه بدونم کسی که 4 سال پیش دوستش رو ول کرد چرا هر هفته باید به دوستش سر بزنه
رنگ نگاهش عوض میشه.... نمیتونم حرفی که توی نگاهش داره بیداد میکنه رو بخونم
میگه: چی واسه خودتون سرهم میکنید.... من اولین بارمه که اینجا اومدم
پوزخندی میزنم به گلبرگهای پرپر شده ی روی قبر خیره میشم
-ولی من این طور فکر نمیکنم
رنگش میپره... همونجور که صداش میلرزه میگه: آقا سروش من اصلا معنیه حرفاتون رو درک نمیکنم
به سنگ قبر اشاره ای میکنم و میگم: یه خورده فکر کنی یادت میاد
یاد حرفای طاهر میفتم
«بعد از اون اتفاقا خونواده ی بنفشه به شدت با رابطه ی این دو نفر مخالف بودن... حتی مادر بنفشه چند بار مامان رو دیدو بهش گفت به ترنم بگین دور و بر دختر من آفتابی نشه»
با دستپاچگی میگه: مگه فقط من گل پرپر میکنم... ممکنه کس دیگه ا.......
پوزخندم پررنگ تر میشه
وسط حرفش کیپرم:یادم نمیاد حرفی از پرپر کردن گلبرگا زده باشم
خودش، خودش رو لو داد
دیگه کاملا خودش رو باخته... کیفش رو بین دستاش گرفته و به شدت فشار میده
بنفشه: من دیرم شده باید برم
این حرف رو میزنه و به سرعت به طرف من میاد تا از کنارم رد بشه ...جلوی راهش رو سد میکنم
-کجا خانم؟... من هنوز حرفم تموم نشده
بنفشه: سروش خان من دیرم شده
-نترس زیاد وقتت رو نمیگیرم
بنفشه: ولی....
با تحکم میگم: فقط ده دقیقه
به ناچار سری تکون میده
-بگو اینجا چیکار میکنی؟
بنفشه: باور کنید اومده بودم به سر بزنم
-اونوقت از حرفای خونواده و مادرت نمیترسیدی؟.... اونجور که شنیدم خیلی حرفا بار ترنم کردی و کردن
بنفشه: توی اون روزا همه ترنم رو مقصر میدونستن و من هم مثل..........
با بی حوصلگی میگم: پس الان اینجا چیکار میکنی؟ مگه بیگناهی ترنم ثابت شده
بنفشه:نـ ـ ه... ولی...
یهو انگار یاد چیزی افتاده باشه اعتماد به نفس از دست رفته شو به دست میاره و با خشم میگه: اصلا چه دلیلی داره من برای شما چیزی رو توضیح بدم... خود شما بعد از چهار سال اینجا چیکار میکنید؟
بعد از چند لحظه مکث با تمسخر نگام میکنه و میگه: تا اونجایی که یادمه شما هم نامزد کرده بودین
لعنتی... داره من رو یاد حماقتم میندازه
دستم مشت میشه
چیزی تو ذهنم جرقه میزنه
«میدونستی آلاگل رو از قبل میشناختم؟»
بنفشه همونجور ادامه میده: مگه بیگناهی ترنم ثابت شده که شما الان اینجا هستین؟
«وقتی توی مهمونی دیدمش شناختمش»
در کمال ناباوری برای اولین بار به بنفشه شک میکنم... یعنی ممکنه؟....
بنفشه: پس میبینید حتما نباید بیگناهی ترنم ثابت بشه... درسته در مورد گذشته ی ترنم خیلی متاسفم ولی حتی اگه ترنم گناهکارترین هم بود من نباید اونطور ازش جدا میشدم... بالاخره من دوستش بودم باید راه درست و غلط رو بهش نشون میدادم
به ماندانا شک کرده بودم ولی به بنفشه نه... چون بنفشه صمیمی ترین دوست ترنم بود... اصلا اونا دوست نبودن مثله دو تا خواهر بودن... ترنم به بنفشه بیشتر از ترانه اعتماد داشت....
بنفشه همونجور دلیل و منطق برام میاره ولی من به چهار سال پیش فکر میکنم
کسی که قبل از نامزدی من و ترنم با ترنم دوست بود... کسی که میتونست از علاقه ی ترنم نسبت به سیاوش باخبر باشه....
هیچی از حرفای بنفشه نمیفهمم
فقط و فقط اون ایمیلا، اون اس ام اسا، اون مدرکا جلوی چشمام ظاهر میشن... کی میتونست بیشتر از بنفشه به ترنم نزدیک باشه؟

If your goal sets you apart from the crowd saty alone !
     
#128 | Posted: 6 Oct 2013 22:20
خسته از حرفای بی سر و ته بنفشه سعی میکنم تمرکز کنم... فقط جیغ جیغاشو میشنوم ولی همه ی حواسم به گذشته هاست... دوست دارم یه لحظه زمان واسته و من همه ی این چیزایی که تو این چند روز به دست آوردم رو کنار هم بذارم
یاد چند دقیقه قبل میفتم که بنفشه قبل از اینکه من و اشکان رو ببینه داشت حرفایی رو تحویل ترنم میداد
«ترنم شرمندتم»
اخمام تو هم میره
«ترنم به خدا نمیخواستم اینجوری بشه»
چرا شرمنده ی ترنمه؟... مگه چه غلطی کرده که نمیخواست آخر و عاقبت ترنم این بشه؟
«من راضی به مرگت نبودم ترنم.... به خدا راضی به مرگت نبودم»
حرفای بنفشه سر قبر ترنم... ترسش نسبت به من... استدلالهاش و یادآوری نامزدی من... همه و همه به من نشون میدن که اون یه چیزایی رو میدونه... شاید هم بیشتر از یه چیزایی میدونه
اصلا دلم نمیخواد به حرف عقلم گوش بدم که اگه اون چیزی باشه که من فکر میکنم یعنی همه چیز زیر سر این دختره ی نکبت بود... فقط یه سوال باقی میمونه آلاگل چه جوری سر از زندگی من در آورد؟... آیا اون هم یه نقشه بود؟... یه نقشه برای عذاب دادن ترنم؟... ولی چرا؟
«عذاب وجدان داره داغونم میکنه»
چرا بنفشه باید عذاب وجدان داشته باشه؟... اون هم بعد از 4 سال... تنها دلیلی که میتونم براش پیدا کنم اینه که یه غلطی کرده
دستام مشت میکنم... خیلی دارم جلوی خودمو میگیرم تا یه مشت نکوبم تو دهن این دختره... با عصبانیت نفسامو بیرون میدم
اشکان دستاشو رو شونم میذاره... نگاهی بهش میندازم با تعجب بهم نگاه میکنه.... نمیدونم قیافه ام چطوری شده که حتی حرف تو دهن بنفشه هم میمونه
بنفشه: پس همون............
نگام رو از اشکان میگیرم... دستش رو کنار میزنم و یه قدم به بنفشه نزدیک میشم... ترس رو تو چشماش میبینم
از بین دندونای کلید شده میگم: چرا شرمنده ی ترنمی؟
با دهن باز بهم زل میزنه
با دستای مشت شده و با حرص میگم: چه غلطی کردی که الان شرمنده ی ترنمی؟
بنفشه: چـ ـ ـی؟
-ببین خانم خانما بهتره طفره نری... خودم با گوشای خودم حرفات رو شنیدم... گفتی شرمندشی... گفتی عذاب وجدان داری؟... گفتی نمیخواستی اینجوری بشه
رنگش میپره
بنفشه: چی داری واسه خود..........
با صدای تقریبا بلندی میگم: خودت رو به نفهمی نزن... بگو چه غلطی کردی که الان ترنم تو سینه ی قبرستون خوابیده
چند نفری که دور و اطراف ما هستن نگاهی بهمون میندازن
اشکان: سروش آروم باش
بی توجه به حرف اشکان میگم: ببین بنفشه هم من هم خودت خوب میدونیم که ترنم فقط و فقط با تو صمیمی بود... تنها کسی که به همه ی وسایلای شخصی ترنم دسترسی داشت تو ........
وسط حرفم میپره... صداش میلرزه... معلومه داره سعی میکنه که این لرزش رو از بین ببره اما زیاد هم موفق نیست....با همه ی زحمتی که برای پنهون کردن ترسش میکشه باز هم چشماش لوش میدن
بنفشه: دست نگه دار آقا... این چرت و پرتا چی واسه ی خودتون سر و هم میکنید؟
دست و پاشو گم کرده... از تک تک جمله هاش معلومه ترسیده... یه جا من رو شما خطاب میکنه و یه جا من رو یه نفر حساب میکنه
بنفشه: هر چی هیچی نمیگم بدتر میکنید... اصلا از اول هم موندنم اشتباه بود
پوزخندی رو لبم میشینه
احمق ترین آدم هم با یه نگاه میتونه همه چیز رو بفهمه... فقط موندم چرا تا الان هیچی نفهمیدم... چرا تمام این سالها هیچی نفهمیدم... حتما باید ترنم میرفت تا به فکر بیفتم... لعنت به من... لعنت
با تموم شدن حرفش با سرعت از کنارم رد میشه
با این حرکتش مطمئنم میکنه که بی خبر از گذشته ها نیست
نگاهی به اشکان میندازم... خودش رو به من میرسونه
اشکان: سروش چرا اینکار و کردی؟.... شاید اون طور که فکر میکنی نباشه... حداقل میذاشتی از گذشته ها بگه
با لحن مطمئنی میگم:اشکان خودشه... شک نکن... گناهکار اصلی بنفشه هست
اشکان: اما....
-این روزا از بس فکرم مشغول بود یه چیز مهم رو فراموش کرده بودم
اشکان: چی رو؟
-حرف ترنم رو... ترنم بهم گفته بود آلاگل دوست بنفشه بود
اشکان: چـــی؟
-من هم وقتی اون لحظه این حرف رو شنیدم بدجور شوکه شدم
اشکان: میخوای بگی آلاگل ه...........
-نمیدونم اشکان... نمیدونم... فقط دعا کن که این طور نباشه... فقط یه چیز رو نمیفهمم بنفشه چه پدرکشتگی با ترنم داشت که این کار رو باهاش کرد؟
اشکان: میخوای چیکار کنی؟... بنفشه که داره میره
نیشخندی میزنم
-منو دست کم گرفتی... تو برو ماشین رو روشن کن... من هنوز با این خانم کارا دارم
اشکان: سروش میخوای چیکار کنی؟
-میفهمی... فقط برو ماشین رو روشن کن و منتظر باش
اشکان: سروش شر به پا ن....
با چنان اخمی نگاش میکنم که حرف تو دهنش میمونه
با حرص نگاش رو از من میگیره
اشکان: از دست تو
تنه ی محکمی بهم میزنه و از کنارم رد میشه
نفس لرزونی میکشم... نگاهی به سنگ قبر ترنم میندازم
دلم عجیب میگیره
زیر لب زمزمه میکنم: میبینی خانمی... من که باورم نمیشه... مطمئنم اگه زنده بودی و به چنین چیزی که من الان رسیدم میرسیدی هزار بار آرزوی مرگ میکردی... هر کی ندونه من که میدونم چقدر بنفشه رو دوست داشتی
نگام رو از سنگ قبر میگیرمو به مسیری نگاه میکنم که بنفشه از اون عبور کرده... تقریبا از من دور شده ولی هنوز هم میبینمش... بنفشه چه ارتباطی میتونست با منصور داشته باشه؟... چرا بنفشه باید به منصور کمک کنه؟... واقعا چرا؟... اصلا همه ی اینا به کنار... آلاگل رو کجای دلم بذارم؟... یعنی بنفشه، آلاگل رو وارد زندگی من کرد؟ ولی آخه چرا؟... واقعا چرا؟
هنوز هم تو دیدمه...
چه احمقه که فکر میکنه از چنگم خلاصی داره... اگه این اطراف کسی نبود همین جا همه چیز رو از زیر زبونش بیرون میکشیدم اما الان نمیخوام بیگدار به آب بزنم... با کوچیکترین حرکتم میتونست داد و بیداد راه بندازه و بعد هم بزنه به چاک...
نگاه آخر رو به سنگ قبر میندازمو میگم: دارم میرم ترنم... دارم میرم که این دفعه تکلیف همه چیز رو روشن کنم....
با تموم شدن حرفم دستام رو تو جیبم میذارم و همه ی خشمم رو پشت چهره ی به ظاهر خونسردم مخفی میکنم... با قدمهای بلند به سمت مسیری حرکت میکنم که دقایقی پیش بنفشه اون مسیر رو برای فرارش انتخاب کرده...

If your goal sets you apart from the crowd saty alone !
     
#129 | Posted: 6 Oct 2013 22:21
بالاخره به فاصله ی چند قدمیش میرسم... اونقدر تو خودشه که متوجه ی حضوره من نمیشه... انگار خیالش از بابت من راحت شده چون با سرعت قدمهاش رو کم کرده اما حواسش به اطراف نیست... بعد از چند دقیقه به اونجایی که میخوام میرسیم... یه جای خلوته خلوته... پرنده پر نمیزنه... لبخندی رو لبم میشینه... سرعت قدمامو تندتر میکنمو به بازوش چنگ میزنم
با تعجب به عقب برمیگرده و با دیدن من اخماش تو هم میره
بنفشه: آقا به ظاهر محترم چرا دست از سر من برنمیداری؟... ولم کن... بگم غلط کردم اومدم راضی میشی
-تنها چیزی که من رو ارضا میکنه دونستن حقیقته... انتخاب با خودته یامثله بچه ی آدم بهم میگی یا به زور مجبورت میکنم که بگی
با ترس نگام میکنه و سعی میکنه بازوش رو از چنگم بیرون بیاره
-زور بیخود نزن... تا من نخوام جنابعالی هیچ جا نمیری
بنفشه: بازوم رو ول کن لعنتی... یه کاری نکن جیغ و داد راه بندازم
-واسه ی کی؟.... واسه ی مرده ها
نگاهی به اطراف میندازه و ترسش بیشتر میشه... شروع به تقلا میکنه
-ببین خانم خانما خودت هم خوب میدونی تا من نخوام هیچ جا نمیتونی بری
بنفشه: چی از جونم میخوای؟
-من از جون جنابعالی هیچی نمیخوام فقط میخوام بدونم چرا سر قبر ترنم حرف از پشیمونی و عذاب وجدان زدی؟
بعد از کمی من من میگه: برای اینکه نباید تو اون روزا تنهاش میذاشتم
پوزخندی رو لبام میاد
-نه بابا... راست میگی؟
بنفشه: ای بابا... وقتی باور نمیکنی چرا میپرسی؟
-یعنی فکر کردی اینقدر احمقم که بخوام دلایله مسخره و بچه گونه ات رو باور کنم
بعد با لحن خشن تری ادامه میدم: من رو احمق فرض نکن... من این دلایل مسخره رو باور نمیکنم
بنفشه: اینش دیگه به من مربوط نیست
-مثله اینکه زبون خوش حالیت نیست... باشه... خودت خواستی
بازوش رو میکشمو به سمت جایی که ماشین اشکان پارک شده حرکت میکنم
بنفشه: داری چه غلطی میکنی؟
-میفهمی... وقتی چند روز رفتی پشت میله های زندان آب خوردی اون موقع میفهمی
سر جاش وایمیسته و سعی میکنه من رو متوقف کنه
به طرفش برمیگردم
-چیه؟... ترسیدی؟
هر چند ترس تو چشماش بیداد میکنه اما جسورانه جوابمو میده: من هیچ کاری نکردم که بخوام بترسم
-جدی؟... باشه... پس نباید ترسی هم پلیس داشته باشی
دوباره با خودم اون رو به طرف ماشین اشکان میکشم
بنفشه: چی میگی واسه خودت؟
...
بالاخره ماشین اشکان رو میبینم
بنفشه: لعنتی بازوم رو ول کن
اون همونور تقلا میکنه و من بی تفاوت به حرکاتش سریع خودم رو به ماشین میرسونم... در رو باز میکنمو بنفشه رو به داخل ماشین پرت میکنم... خودم هم سریع کنارش میشینمو به اشکان میگم: قفل مرکزی رو بزن
اشکان بهت زده نگام میکنه
با داد میگم: اشکان
به ناچار سری تکون میده و قفل مرکزی رو میزنه
دوباره به بازوش چنگ میزنم
-حقیقت رو میگی یا مجبورت کنم
بنفشه: ولم کن لعنتی
-اشکان با سرگرد تماس بگیر
اشکان: چی؟
-میگم با سرگرد تماس بگیر و گوشی رو به من بده... فکر کنم بدش نیاد یکی از افراد منصور تحویلش بدم
اشکان بهت زده به بنفشه خیره میشه
رنگی به چهره ی بنفشه نمونده... عجیب ترسیده... اشکان یه نگاه به من و یه نگاه به بنفشه میندازه
بنفشه: چـ ـرا حـ ـرف بیخـ ود مـ ـیزنی؟
بی توجه به حرف بنفشه رو به اشکان میکنمو میگم: اشکان متوجه شدی چی گفتم؟
اشکان به ناچار سری تکون میده و گوشیش رو از داخل جیبش برمیداره
بنفشه: شماها دارین چیکار میکنید؟
-اگه کاری نکردی پس نباید ترسی داشته باشی
اشکان شروع به شماره گیری میکنه
اشک تو چشمای بنفشه جمع میشه با بغض میگه: من کاری نکردم من رو توی دردسر ننداز
-اگه کاری نکردی پس دردسری برات نخواهد داشت
اشکان دکمه ی تماس رو میزنه و گوشی رو به سمت من میگیره
بنفشه: تو رو خدا این کار رو با من نکن
اولین بوق میخوره
-پس حقیقت رو بگو
دومین بوق
بنفشه: من کار ی نکردم
سومین بوق
-بذار روشنت کنم... ترنم نمرده... میفهمی ترنم رو کشتن و تو هم توی مرگ ترنم همدستی
چهارمین بوق... چرا برنمیداره؟؟...
با هق هق میگه: من کاری نکردم لعنتی بفهم...
-چرا خانم شما خیلی کارا کردین... شما چهار سال پیش با کسایی همکاری کردین که الان قاتلای ترنم محسوب میشن
رنگ صورتش مثل گچ میشه.... دیگه هیچ شکی ندارم که خودشه... میدونم که سرگرد خودش همه ی کارا رو میکنه
نمیدونم چندتا دیگه بوق میخوره فقط با شنیدن صدای سرگرد به خودم میاد
سرگرد: به... سلام اشکان جان
میخوام حرف بزنم که بنفشه به گوشی چنگ میزنه و سریع تماس رو قطع میکنه
با گریه میگه: به خدا من نمیخواستم این جوری بشه

If your goal sets you apart from the crowd saty alone !
     
#130 | Posted: 6 Oct 2013 22:22
-از اول بگو...
....
وقتی سکوتش رو میبینم گوشی رو به شدت از دستش بیرون میکشمو میگم: مثله اینکه حرفی واسه گفتن نداری
بنفشه: باور ک..........
با داد میگم: نمیخوام چیزی رو باور کنم تنها چیزی که میخوام بدونم اینه که چه غلطی کردی
نگاش رو از من میگیره و به بیرون خیره میشه
-منتظرم
....
-اگه نمیخوای چیزی بگی پس بیخودی وقتم رو تلف نکن
میخوام دوباره شماره ی سرگرد رو بگیرم که با صدایی لرزون میگه:خیلی مغرور بود... خیلی زیاد... در عین مهربونی بی نهایت غرور داشت... اوایل خیلی دوستش داشتم... کلی خاطرات خوب باهاش داشتم ولی با همه ی اون خاطرات خوب کلی خاطرات سیاه هم بهم هدیه کرد... هیچوقت نفهمید که چقدر باعثه آزارمه... مدام این و اون رو مسخره میکرد و اصلا براش مهم نبود شخصیت بقیه زیر سوال میبره... حتی منی که دوستش بودم... منی که ادعا میکرد مثل خواهرش هستم مدام مورد تمسخر قرار میداد
با تعجب میگم: در مورد کی صحبت میکنی
صدای پوزخندش رو میشنوم... با تعجب به اشکان نگاه میکنم اون هم متعجب به من خیره میشه
بنفشه: از ترنم.... از همون اوله اول همین طور بود... در عینی که ازش خوشم میومد ازش متنفر بودم ... از همون اول هم به اجبار باهاش دوست شدم... درسته شخصیتش رو دوست داشتم ولی شخصیت من وقتی که کنار شخصیت اون قرار میگرفت خیلی کوچیک و ناچیز به نظر میرسید... همیشه مادرم بهم زور میگفت... از همون بچگی... درسم ضعیف بود و مادرم مدام از ترنم میخواست باهام درس کار کنه از همون دوران کودکی همکلاسیه هم بودیم... از همون بچگی کارش خرابکاری بود... فقط و فقط خرابکاری میکرد ولی باز هم همه ازش تعریف و تمجدید میکردن... من هم دوست داشتم بهترین باشم... آرزوم بود... تو هر چیزی که قدم برمیداشتم ترنم هم همپای من میشد ولی کم کم از من جلو میزد... میخواستم اول باشم... ولی همیشه ترنم کنارم بود و با کنار ترنم بودن رسیدن به آرزوهام محال به نظر میرسید.... هر کار میکردم باز هم اون اول بود... توی همه چیز... توی همه جا... همیشه مادرم بهم سرکوفت میزد... اوایل فقط ازش خوشم نمیومد ولی کم کم ازش متنفر شدم... ازبس بهم گفتن ببین ترنم چیکار کرد... ببین باز هم نتونستی هیچ غلطی کنی... هیچکس خرابکاریهاش رو نمیدید... من درس میخوندم و اون نخونده از من بالاتر بود... من به زحمت تو رشته ی مورد علاقم جون میدادم تا به یه جایی برسم ولی اون از روی لج و لجبازی با خونوادش رشته ای رو انتخاب کرد که من انتخاب کرده بودم و بیخیال به عشق و زندگیش میرسید... تو کلاس جز بهترینا بود... میدونستم ارشد قبول نمیشم ولی شک نداشتم که باز ترنم ارشد که هیچی بالاتر از ارشد رو هم میتونه بره
لحظه ای مکث میکنه... بهت زده بهش خیره شدم
باور این حرفا برام سخته
یعنی همه ی این ماجراها از یه حسادت شروع شد... یه حسادت دخترونه... ترنمی که همیشه بنفشه رو خواهر خودش میدونس..........
با صدای بنفشه به خودم میام
بنفشه: هر وقت دست رو هر چی میذاشتم ترنم زودتر از من اون رو به دست میگرفت... مادرم همیشه با به به و چه چه تعریف کارای ترنم رو میکرد و میگفت یاد بگیر... ببین چیکار کرد... ببین به کجا رسید و من خسته تر از همیشه میخواستم بگم من هم خیلی سعی کردم... من هم خیلی تلاش کردم اما نشد... توی دانشگاه خیلی درس میخوندم برعکس ترنم و ماندانا که مدام به فکر شیطنت بودن خیلی خیلی فعال بودم یکی از استادا کارم رو پسندیده بود... دوست نداشتم برای بابام کار کنم... همینجور تو خونه از مامانم سرکوفت میخوردم میخواستم به همه ثابت کنم بدون کمک خونوادم هم موفقم.... همه ی آرزوی من استقلال بود... خیلی وقت بود که این آرزو رو توی خواب و بیداریم میدیدم مخصوصا که ترنم سالها قبلش تنها رویای من رو ازم گرفته بود... آره ترنم همه ی آرزوهام رو از من گرفت... اون ندونسته من رو به سمت سیاهی سوق میداد و خودش رو به عرش میرسوند
مات و مبهوت بهش نگاه میکنم اما اون هنوز هم نگاهش به بیرونه... این همه کینه از ترنمی که به جز مهربونی چیزی نصیب این دختر نکرده بعیده... برای اولین بار میگم چه خوب که ترنم نیست تا این حرفا رو بشنوه مطمئنم قلب کوچیکش تحمل این حرفای ظالمانه رو نداشت
بنفشه: استاد گفته بود برای یه ماه به صورت آزمایشی توی شرکتش کار کنم اگه مشکلی پیش نیومد استخدام بشم اون روز تو آسمونا سیر میکردم اما ترنم باز هم همه چیز رو خراب کرد... مثله همیشه که تو زندگیم گند میزد باز هم باعث تباهیه من شد... با یه شوخیه مسخره تمام آینده ی کاریم رو زیر سوال برد... تمام کارایی که استاد بهم داده بود بخاطر شوخیه خانم خیس آب شدن و وقتی به استاد مشکلم رو گفتم بهم گفت قبل از اینکه به استعداد طرف نگاه کنم به مسولیت پذیری طرف مقابلم نگاه میکنم... آره... اینجوری شد که باز هم کسی که خودش رو دوست و خواهر من میدونست مثله همیشه همه ی برنامه هام رو بهم ریخت... هیچکس نگفت ترنم این کار رو کرد... همه به من سرکوفت زدن... همه به من طعنه زدن... ترنم خیلی متاسف بود اما تاسفش به درد من نمیخورد... دوست نداشتم باهاش باشم اون بارها و بارها زندگیم رو زیر و رو کرده بود...
اصلا نمیتونم بفهمم چی میگه... اصلا درک نمیکنم... این حرفا و این استدلالها برای ترنمی که همیشه با یه دنیا مهربونی از بنفشه حرف میزد برام قابل قبول نیست... این دلایل مسخره برای تباهی زندگیه عشق من نمیتونه کافی باشه
دستام رو مشت میکنمو میخوام چیزی بگم که با حرف بعدی بنفشه دهنم باز میمونه
بنفشه: اما با همه ی اینا هیچوقت به اندازه ی اون شبی که عشقم رو ازم گرفت ازش متنفر نشدم
-عشقت؟
به سرعت به طرفم برمیگرده و با خشم میگه: آره عشقم... کسی که همه ی زندگیم توی اون خلاصه میشد
...
خدایا اینجا چه خبره؟
بنفشه: سالها قبل عشقم رو از من گرفته بود.... وقتی وساطتت کرد... وقتی کمک کرد... وقتی بهم گفت از جونم مایه میذارم تا بهم برسن... وقتی برای اولین بار بهش گفتم نکن... وقتی گفت چرا؟... وقتی گفتم به تو ربطی نداره... ولی اون گوش نکرد... اون بهم گفت اشتباه نکن بنفشه بیشتر از هر کسی بهم ربط داره... من میدونم هر دو نفر همدیگه رو میخوان... من گفتم نکن ترنم... من میگم نکن... بهم گفت یه دلیل بگو... ولی من نتونستم هیچی بگم... مثله همیشه نتونستم بگم اونی که تو داری ازش حرف میزنی سالهاست که عشق منه... آخه به تو چه که میخوای دو نفر رو بهم برسونی
- تو چی داری میگی؟
با لبخندی تلخ میگه: واقعیت رو... مگه نمیخواستی بشنوی... آره عشق تو یه روزی عشق من رو از من گرفت... من همون روز مردم... من همون روز هزار بار شکستم... وقتی با خوشحالی اومد تو خونه و گفت دیدی گفتم میتونم... همون لحظه تا مرز سکته فاصله ای نداشتم... گفتم چی رو؟... گفت تونستم بهم برسونمشون... گفتم که دلشون واسه هم میتپه... اون روز عشقم رو از من گرفت و سالها بعد موقعیت کاریم رو... ازش متنفر بودم با همه ی وجودم ازش متنفر بودم ولی هیچوقت راضی به مرگش نبودم قسم میخورم
با فریاد میگم: تو هیچ میفهمی چی داری میگی؟... تو چه غلطی کردی احمق
به مانتوش چنگ میزنم و اون رو به طرف خودم میکشم
از بین دندونای کلید شده به زور میگم: تو با زندگی ترنم چیکار کردی؟
لبهاش از شدت ترس میلرزن
با داد ادامه میدم: هان... چیکار کردی لعنتی؟

If your goal sets you apart from the crowd saty alone !
     
صفحه  صفحه 13 از 39:  « پیشین  1  ...  12  13  14  ...  38  39  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / سفر به دیار عشق بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites