تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

سفر به دیار عشق

صفحه  صفحه 16 از 39:  « پیشین  1  ...  15  16  17  ...  38  39  پسین »  
#151 | Posted: 7 Oct 2013 00:51
فصل بیست و چهارم

ترنم: سروش تو رو خدا بس کن
-هنوز کاری نکردم کم آوردی؟... هنوز که خیلی زوده
ترنم: تو رو خدا تمومش کن
-یعنی اینقدر برای با من بودن عجله داری؟ که میخوایزودتر کار اصلیم رو شروع کنم
ترنم: سروش التماست میکنم... تو رو به هر کسی که میپرستی تمومش کن... به خدا من تحمل این یکی رو دیگه ندارم
...
ترنم: گفتم نبینم روی تو شاید فراموشت کنم، شاید ندارد بعد از این باید فراموشت کنم
چشمام رو به سرعت باز میکنم و روی تخت میشینم... نگاهی به اطراف میندازم... شقیقه هام تیر میکشن.. قلبم با ضربان بالایی میزنه... چیزی رو به جز کابوسهای گاه و بیگاه ترنم به یاد نمیارم... دیده چندانی به دور و برم ندارم... همه جا زیادی تاریک به نظر میرسه... با دقت بیشتری به اطراف نگاه میکنم... کم کم همه چیز رو بخاطر میارم... خونه ی پدری ترنم... اتاقش... لباساش... وسایلاش.. بالیشش...
صدای نفس نفس زدنام توی سکوت اتاق آشنای ترنم حس بدی رو بهم منتقل میکنه... خودم هم نفهمیدم کی به خواب رفتم فقط تنها چیزی که یادمه کابوسهای ته باغه... دوباره تا بخواب رفتم اون لحظه ها جلوی چشمام به نمایش دراومدن
زیر لب با بغض زمزمه میکنم: ترنم داری با من چیکار میکنی؟
عذاب وجدان اون شب داره داغونم میکنه... این عذاب وجدان با نبود ترنم لحظه به لحظه بیشتر میشه... یه چیزی تو دلم سنگینی میکنه... در عین دونستن نمیدونم چیه!!
ترنم: سروشی
چشمام رو میبندم با صدایی لرزون میگم: نه ترنم... عذابم نده... راضی به عذابم نباش... بیشتر از این عذابم نده خانمی
ترنم: دوستت دارم آقایی
-ترنم باهام این کار رو نکن
ترنم: سروشم میشه برای همیشه باهام بمونی؟
-آخ ترنم... داری دیوونم میکنی... ایکاش بودی تا ساعتها التماست میکردم... که ببخشی... که بمونی... که بمونم... که جبران کنم
از کابوسهایی که این روزا گریبان گیرم شده متنفرم... کابوسهایی که با دستهای خودم ساخت... کابوسهایی که میخواستم تاوان اشتباهه نکرده ی ترنم باشه اما شده تاوانه اشتباه کرده ی خودم
شعرهای دفترچه دوباره، سه باره... همینجور و همینجور تو ذهنم تکرار میشن
«من به جرم باوفایی این چنین تنها شدم
چون ندارم همدمی بازیچه ی دلها شدم»
...
هر دفعه که اون کابوسها رو میبینم تا ساعتها تموم صحنه های ته باغ رو با تمام وجودم حس میکنم...
آره حس میکنم و میبینم.. تمام اون صحنه ها رو... تمام اون حرکات رو... تمام اون رفتارا...
و هر بار بیشتر از دفعه ی قبل دلم میلرزه... از احساسات ترنم.... از ترسش... از اشکاش ... از التماساش... از لرزش بدنش...از بی رحمی های خودم... از پستیه خودم
چشمام رو باز میکنم و نفس عیقی میکشم... نگاهی به اطراف میندازم... اتاق توی تاریکی مطلق به سر میبره... از جام بلند میشم و با ناراحتی به سمت در میرم... نمیدونم چرا طاهر صدام نکرد... اینجور که معلومه خیلی وقته تو اتاق ترنم هستم
زمزمه های مبهم رو دنبال میکنم تا به منبعش برسم...لحظه به لحظه زمزمه ها واضح تر میشن... در نهایت خودم رو جلوی اتاق طاهر میبینم
صداها دیگه واضح و بدون ابهام شنیده میشن
طاهر:.... آره گلم... آره خواهرم.. آره عزیزم... ما بد کردیم ولی تو بد نکن... تو اینجور با نبودنت مجازاتمون نکن... خواهری نبودنت خیلی سخته... دلم برای شیطنتهای گذشته ات، برای سکوت و مظلومیتت، برای مهربونیهای بی دریغت تنگ شده... خواهری این روزا دلتنگی توی این خونه بیداد میکنه.. دلتنگم خواهری... دلتنگ تو... دلتنگ داداشی گفتنات... دلتنگ لبخندای بی جونت... هیچوقت فکرش رو نمیکردم که تحمل نبودنت تا این حد سخت باشه... هیچوقت
صدای گرفته طاهر باعث میشه بغض بدی تو گلوم بشینه... از لای در نیمه باز طاهر رو میبینم که قاب عکسی رو توی دستش گرفته و داره با چشمای خیس و اشکی نگاش میکنه... حس میکنم عکس ترنمه... دستم رو تو جیبم فرو میکنم و کیف پولم رو از جیبم در میارم... کیفم رو باز میکنمو به عکس خودم و ترنم خیره میشم... عکسی که از جعبه ی یادگاریهای ترنم برداشتم... عکسایی که من سوزونده بودم ولی ترنم تو آلبوم عکسامون نگه داشته بود... عکس ترنم رو از کیفم خارج میکنم و تو لبخند قشنگش غرق میشم
طاهر: خواهری میدونستی به جز من یه نفر دیگه هم بدجور دلتنگته... شاید باورت نشه ترنم... شاید که نه فکر نکنم اصلا باورت بشه ولی اونی که به کل ازش ناامید شده بودی الان تو اتاقته... تو اتاق تویی که همه ی وجودت با عشق اون عجین شده بود ولی تنها و بی یاور... مثل روزایی که تو تنها و بی یاور بودی... اون هم مثله من بی تابه توهه... بی تاب و بیقرار... اون هم آرزوی با تو بودن رو داره... مگه تا لحظه ی آخر عاشقش نبودی... مگه دیوونش نبودی... مگه دل تو دلت نبود که فقط برای یه بار دیگه کنارش باشی... پس برگرد خواهری... پس برگرد... بیا پیشم... اینجور مجازاتمون نکن... بخاطر من... بخاطر سروش... بخاطر مامان و بابا... ترنمی دارم از سنگینی این درد خورد میشم...خواهری عشقت تو اتاقته و خودت نیستی... درد بزرگیه ترنم.. درد بزرگیه
چشمام رو میبندم تا یکم آروم بشم... شنیدن دوباره ی حقیقت اون هم از زبون طاهر خیلی سخته... بعضی وقتا دوست داری همه ی دنیات رو بدی تا اون چیزی که حقیقته رنگی از دروغ بگیره...
طاهر: خواهری مگه همیشه آرزوی برگشتش رو نداشتی پس چرا خودت نیستی که ببینی برگشته... آره ترنم سروشت برگشته... اما حیف.. حیف که خودت نیستی تا ببینی تا لمس کنی تا بفهمی تا لذت ببری...
قطره اشکی از گوشه ی چشمم سرازیر میشه و روی عکس ترنم جا خشک میکنه
طاهر:ترنم کجایی؟... آخ ترنم کجایی تا ببینی سروش هنوز هم عاشقه... آره عاشقه... عاشقه تو و قلب مهربونت... کجایی ترنم؟... کجایی تا ببینی همه ی اون اشکای شبونه ات بیهوده بوده... تمام اشکایی که برای نامزدی سروش ریختی و من دیدم ولی با بی رحمانه ترین رفتارها روز به روز به دردت اضافه کردم
نگام به عکس ترنمه... گوشم به حرفای طاهر... قلبم از شدت غم داره منفجر میشه... عکس ترنم رو بالا میارمو بوسه ای به عکس میزنم
زیر لب زمزمه میکنم: خانمی خیلی دوستت دارم... خیلی زیاد
طاهر: ترنم ایکاش بودی تا جبران کنم... تا برات برادری کنم... تا تنهات نذارم... تا طعنه نزنم... تا دلت رو بیشتر از همه نشکونم... ایکاش بودی تا اون شب ته اون باغ لعنتی به جای بخشیدن سروش و شکستن تو، سروش رو بشکنم و تو رو به اوج ببرم... خواهری ایکاش بودی
     
#152 | Posted: 7 Oct 2013 00:53
زمزمه های مبهم رو دنبال میکنم تا به منبعش برسم...لحظه به لحظه زمزمه ها واضح تر میشن... در نهایت خودم رو جلوی اتاق طاهر میبینم
صداها دیگه واضح و بدون ابهام شنیده میشن
طاهر:.... آره گلم... آره خواهرم.. آره عزیزم... ما بد کردیم ولی تو بد نکن... تو اینجور با نبودنت مجازاتمون نکن... خواهری نبودنت خیلی سخته... دلم برای شیطنتهای گذشته ات، برای سکوت و مظلومیتت، برای مهربونیهای بی دریغت تنگ شده... خواهری این روزا دلتنگی توی این خونه بیداد میکنه.. دلتنگم خواهری... دلتنگ تو... دلتنگ داداشی گفتنات... دلتنگ لبخندای بی جونت... هیچوقت فکرش رو نمیکردم که تحمل نبودنت تا این حد سخت باشه... هیچوقت
صدای گرفته طاهر باعث میشه بغض بدی تو گلوم بشینه... از لای در نیمه باز طاهر رو میبینم که قاب عکسی رو توی دستش گرفته و داره با چشمای خیس و اشکی نگاش میکنه... حس میکنم عکس ترنمه... دستم رو تو جیبم فرو میکنم و کیف پولم رو از جیبم در میارم... کیفم رو باز میکنمو به عکس خودم و ترنم خیره میشم... عکسی که از جعبه ی یادگاریهای ترنم برداشتم... عکسایی که من سوزونده بودم ولی ترنم تو آلبوم عکسامون نگه داشته بود... عکس ترنم رو از کیفم خارج میکنم و تو لبخند قشنگش غرق میشم
طاهر: خواهری میدونستی به جز من یه نفر دیگه هم بدجور دلتنگته... شاید باورت نشه ترنم... شاید که نه فکر نکنم اصلا باورت بشه ولی اونی که به کل ازش ناامید شده بودی الان تو اتاقته... تو اتاق تویی که همه ی وجودت با عشق اون عجین شده بود ولی تنها و بی یاور... مثل روزایی که تو تنها و بی یاور بودی... اون هم مثله من بی تابه توهه... بی تاب و بیقرار... اون هم آرزوی با تو بودن رو داره... مگه تا لحظه ی آخر عاشقش نبودی... مگه دیوونش نبودی... مگه دل تو دلت نبود که فقط برای یه بار دیگه کنارش باشی... پس برگرد خواهری... پس برگرد... بیا پیشم... اینجور مجازاتمون نکن... بخاطر من... بخاطر سروش... بخاطر مامان و بابا... ترنمی دارم از سنگینی این درد خورد میشم...خواهری عشقت تو اتاقته و خودت نیستی... درد بزرگیه ترنم.. درد بزرگیه
چشمام رو میبندم تا یکم آروم بشم... شنیدن دوباره ی حقیقت اون هم از زبون طاهر خیلی سخته... بعضی وقتا دوست داری همه ی دنیات رو بدی تا اون چیزی که حقیقته رنگی از دروغ بگیره...
طاهر: خواهری مگه همیشه آرزوی برگشتش رو نداشتی پس چرا خودت نیستی که ببینی برگشته... آره ترنم سروشت برگشته... اما حیف.. حیف که خودت نیستی تا ببینی تا لمس کنی تا بفهمی تا لذت ببری...
قطره اشکی از گوشه ی چشمم سرازیر میشه و روی عکس ترنم جا خشک میکنه
طاهر:ترنم کجایی؟... آخ ترنم کجایی تا ببینی سروش هنوز هم عاشقه... آره عاشقه... عاشقه تو و قلب مهربونت... کجایی ترنم؟... کجایی تا ببینی همه ی اون اشکای شبونه ات بیهوده بوده... تمام اشکایی که برای نامزدی سروش ریختی و من دیدم ولی با بی رحمانه ترین رفتارها روز به روز به دردت اضافه کردم
نگام به عکس ترنمه... گوشم به حرفای طاهر... قلبم از شدت غم داره منفجر میشه... عکس ترنم رو بالا میارمو بوسه ای به عکس میزنم
زیر لب زمزمه میکنم: خانمی خیلی دوستت دارم... خیلی زیاد
طاهر: ترنم ایکاش بودی تا جبران کنم... تا برات برادری کنم... تا تنهات نذارم... تا طعنه نزنم... تا دلت رو بیشتر از همه نشکونم... ایکاش بودی تا اون شب ته اون باغ لعنتی به جای بخشیدن سروش و شکستن تو، سروش رو بشکنم و تو رو به اوج ببرم... خواهری ایکاش بودی
دستم رو به دیوار میگیرم تا نیفتم... تا مقاومتم رو از دست ندم.. تا بیشتر از این نشکنم ولی شک دارم... شک دارم که بتونم مقاومت کنم... لحظه به لحظه بغضی که تو گلوم نشسته بیشتر میشه و مقاومت من هم کمتر
صدای طاهر دوباره تو گوشم میپیچه
طاهر: ترنم دارم آتیش میگیرم... سوختن رو با همه ی وجودم حس میکنم... از این همه چیز و از همه کس متنفرم... از این همه بی رحمی حالم بهم میخوره... از بی رحمی خودم... از بی رحمی مامان... از بی رحمی بابا... از بی رحمی طاها و سروش... دارم آتیش میگیرم خواهری... کجایی که مثل چهار سال پیش بیای بغلم کنی و با داداشی داداشی گفتنات اون حس آرامش رو بهم منتقل کنی
با بغض عمیقی زیر لب میگم: ترنمم رفتنت رو باور ندارم... باور رفتنت رو دوست ندارم... ببین داری با همه مون چیکار میکنی... تو که تحمل غصه خوردن هیچ کس رو نداشتی پس چطور میتونی این همه اشک طاهر رو ببینی و این همه دلتنگی من رو نظاره گر باشی و باز هم برنگردی
« بعضی مواقع با رفتن، بودنت رو درک میکنند... ای خدا چقدر در آرزوی رفتنم »
طاهر: حتی جرات ندارم به اتاقت بیام... میبینی ترنم؟... میبینی کارم به کجا کشیده؟... حال و روزم رو میبینی خواهری؟... به جایی رسیدم که حتی جرات ندارم پام رو تو اتاقت بذارم تا سروش رو صدا کنم... مرور خاطرات تلخی که ما واست درست کردیم سخت تر از جا به جا کردن کوهه... اونقدر مرور گذشته ها سخته که حتی مامان و بابا با وجود ندونستن حقیقت هم حاضر نیستن پا توی این خونه بذارن
چشمام رو میبندم و بغضم رو به سختی قورت میدم
طاهر: اتاقت یادآور روزاهای تلخ گذشته هست... روزهایی که ما تلخش کردیم.. هر چند اشتباه از تو و اتاقت نیست خواهری... اشتباه از آدمای من و امثال منه... ببخش ما رو ترنم... ببخش
یه قطره اشک سمج از گوشه ی چشمم سرازیر میشه
طاهر: خواهری خیلی شرمندتم... خیلی.. به اندازه ی همه ی دنیا شرمنده ی روح پاک و دست نخوردت هستم.. ببخش بخاطر همه ی حرفای بی ربطی که از دیگران شنیدمو ولی ازت دفاع نکردم... ببخش خیلی از صبحها توی هوای سرد زمستون من خوابیدم و تو توی اون سرما به سختی خودت رو به محل کارت رسوندی... ببخش خیلی از شبها به خاطر دل مامان دل تو رو شکوندم و اشک رو مهمون چشمات کردم... ببخش خواهری
چه تلخه امیدواری در عین ناامیدی...
با بغض زمزمه میکنم: ترنم تو مثل ما بد نباش... تو مثل ما مجازات نکن... تو مثل ما تلافی نکن... تو ببخش... تو بیا... تو بیا و با بودنت به ماها زندگیه دوباره بده
طاهر: آخ ترنم.. دارم میمیرم... دارم زیر این همه تهمت و افترای دروغی که نصیب تو شده میشکنم... دارم از تمام چیزایی که باور کردم داغون میشم... دوست دارم باشی تا مثل گذشته ها برات بهترین داداش دنیا بشم... دوست دارم باشی تا جبران همه ی کارایی که میتونستم برات انجام بدم و انجام ندادم رو بکنم... خواهری دلم داره برات پر میکشه
طاهر: هیچوقت به رفتنت فکر نکرده بودم ترنم... هیچوقت... تمام اون سالها به حضور خاموشت انس گرفته بودم... به سکوت مظلومانه ات عادت کرده بودم... به لبخندای بی رمقت
صدای گریه ی طاهر حالم رو خراب تر میکنه.... ناله های بی امونش دلم رو بدرد میاره... بی رمق تر از همیشه سعی میکنم آروم باشم... در اتاق طاهر رو کاملا باز میکنم... شونه های طاهر رو میبینم که از شدت گریه تکون میخوره.. هیچوقت اینجوری ندیده بودمش...
آهی میکشمو وارد اتاق میشم... طاهر با دیدن من سرش رو بالا میاره و با چشمای اشکی میگه: اومدی سروش؟... بالاخره تونستی دل بکنی... بالاخره تونستی از اتاق خواهرم بیرون بیای؟...بهت غبطه میخورم سروش... بهت غبطه میخورم... حداقل اینجا نبودی و پرپر شدنش رو نمیدیدی ولی من لحظه به لحظه نظاره گر پر پر شدنش بودم و دم نمیزدم... میبینی چه دیر به حقیقت حرفاش رسیدیم؟.. میبینی؟
«کاش بودنها را قدر بدانیم
به خـــــدا قسم نبودنها همین نزدیکیهاست ...»
طاهر: از بس شرمنده ام سروش... از بس شرمنده ام که حد نداره... حتی نمیتونم به سمت اتاقش برم.. حتی نمیتونم تو هوایی نفس بکشم که یه روز نفس میکشید... خوش به حالت سروش.. خوش به حالت... حداقل از اون اتاق کلی خاطره ی خوب داری ولی اون اتاق برای من پر از خاطرات تلخه... پر از اشک... پر از درد... پر از ناله های گاه و بیگاه ترنم.. پر از افسوس این روزهای بیقراری... اون اتاق برای من یادآور روزهای بدبودن من در روزهای خوب بودن خواهرمه...
از حرفای طاهر آتیش میگیرم و دم نمیزنم... شاید حق با طاهر باشه حداقل من زجر کشیدنش رو ندیدم و ساکت نظاره گر نبودم
اشکی از گوشه ی چشمم سرازیر میشه
ولی نه من هم روزهای زیادی رنج کشیدنش رو دیدم و با همراهی بقیه بیشتر از قبل عذابش دادم... چه زود خودم رو تبرئه میکنم...دستم مشت میکنم و سعی میکنم خودم رو کنترل کنم... نمیخوام حال طاهر رو خرابتر از اینی که هست کنم
تک تک جمله های دفترچه جلوی چشمم میان و برام معنا و مفهوم پیدا میکنند
« گاهی هیچکس را نداشته باشی بهتراست،باور کن بعضیا تنهاترت میکنند...»
خودم داغونه داغونم اما سعی میکنم طاهر رو آروم کنم... به سمت طاهر میرمو شونه هاش رو میمالم... با ملایمت میگم:آروم باش طاهر... ترنم راضی نیست اینجور خودت رو عذاب بدی
طاهر: آروم؟... سروش میفهمی چی داری میگی؟...آروم باشم؟... من مستحق بدتر از اینها هستم بعد میگی آروم باشم؟... اگه میدونستی چه جاهایی سکوت کردم هیچوقت نمیگفتی آروم باش...آخ سروش اگه بدونی،اگه بدونی با ترنم چیکار کردم... اگه بدونی چه جاهایی بیخودی محکومش کردم.. اگه بدونی چه جاهایی ازش دفاع نکردم اونوقت این حرفا رو نمیزدی
«خدایا
از تجربه تنهائیت برایم بگو
این روزها سر تا پا گوشم...»
لبخند تلخی رو لبام میشینه... یاد خودم میفتم... یاد برخوردام.. یاد رفتارام... یاد بدقلقی هام... یاد بیخودی متهم کردنام... یاد دعواهای الکیم... یاد تلافیهای بی موردم... یاد زمانی که توی جشن نامزدی مهسا اون پسره مزاحم ترنم شد و من با اینکه میدونستم ترنم بیگناهه باز ترنم رو زیر رگبار حرفام خورد کردم
«دلتنگ که باشی، آدم دیگری میشوی
خشنتر.. عصبیتر... کلافه تر و تلخ تر
و جالبتر اینکه ، با اطرافیان هم کاری نداری
همه اش را نگه میداری
و دقیقا سر کسی خالی میکنی، که دلـتنگ اش هستی...»
چقدر بد کردیم به ترنم.. چه قدر بد کردم با ترنم... بقیه به کنار من چه قدر داغونش کردم..آه پر بغضی میکشمو با همه ی وجودم سعی میکنم که اشک نریزم... هر چند این بغض داره خفه ام میکنه
طاهر: دارم زیر بار این عذاب وجدان داغون و داغون تر میشم
کنارش روی زمین میشینمو با بغض میگم: از من که بدتر نکردی طاهر... از من که بدتر نکردی... اینقدر خودت رو عذاب نده... دیگه دیره برای این عذابها... دیگه دیره.. ترنم با این بغض ها با این التماسها با این عذابها برنمیگرده... اون دیگه نیست طاهر... اون رفته واسه ی همیشه... فقط میتونیم انتقامش رو از اون پست فطرتای آشغال بگیریم... آروم باش مرد... فقط آروم باش و سعی کن جبران کنی
طاهر: نگو مرد، سروش... نگو مرد... من یه نامردم... من راضی شده بودم خواهرم رو بدبخت کنم... من راضی شده بودم تا ترنم با یه مرد زن مرده ازدواج کنه... میفهمی سروش... من به خاطر مادرم راضی شده بودم... من به خاطر مادرم سکوت کرده بودم... من به خاطر مادرم از ترنم گذشته بودم تا پدرم هر کاری دوست داره بکنه... من بیشترین ظلم رو در حقش کردم... اون با من نسبت به بقیه صمیمی تر بود من حق نداشتم با خواهرم این کار رو کنم... من این حق رو نداشتم... ترنم همه ی چشم و امیدش به من بود ولی من به خاطر مادرم تمام اون نگاه های پر از التماس رو نادیده میگرفتم
ضربان قلبم به شدت بالا میره و غمم به اوج میرسه
طاهر: مامان میخواست به هر قیمتی شده ترنم رو از خونه بیرون کنه...اگه ترنم دزدیده نمیشد صد در صدتا الان با اون مرتیکه که سن و سال پدرم رو داشت ازدواج کرده بود... 12 سال از خواهرم بزرگتر بود.. میفهمی؟... 12سال... دو تا بچه قد و نیم قد داشت و من داشتم با این موضوع کنار میومدم... به خاطر مادرم.. به خاطر برادرم... به خاطر پدرم.. شاید هم به خاطر خودم... آره به خاطر خودم هم بود... خسته شده بودم از اون همه حرفی که پشت سرش میزدن... منه بی انصاف هم میخواستم اینجوری همه مون رو خلاص کنم و خدا چه بد مجازاتمون کرد... با بردنش.. آره سروش خدا ترنم رو برد تا اینجوری خلاصمون کنه... به بدترین شکل ممکن دارم تاوان اشتباهاتم رو پس میدم... بدترین ضربه رو ما به ترنم زدیم... خونواده اش... اگه ما میبخشیدیم.. اگه ما شخصیتش رو خورد نمیکردیم هیچکس به خودش جرات نمیداد پشت سرش حرف بزنه
     
#153 | Posted: 7 Oct 2013 00:54
از حرف طاهر تمام تنم یخ میکنه... احساس میکنم خون تو رگام منجمد میشه... باورم نمیشه... درسته در مورد خواستگاری و ازدواج و این حرفا شنیده بودم ولی فکر نمیکردم تا این حد جدی باشه
طااهر: حق با ماندانا بود... ترنم با مرگش خلاص شد... این تاوانه اشتباهات ماست... مرگ ترنم مجازاتیه برای ماهایی که باورش نکردیم... برای ماهایی که عذابش دادیم... برای ماهایی که هیچوقت باهاش نبودیم
دستام رو مشت میکنم و چشمام رو میبندم.... دلم برای مظلومیت ترنم میسوزه... از یه طرف من عذابش میدادم و از یه طرف خونوادش لحظه به لحظه داغونترش میکردن
«غیـــرت مــــــردانه ات کـــــجاست ؟
زمانـــی کـــه معشــــوقه ات از تـــــجاوز تنــهایی رنــــج می کشیـــد ،
بـــه جـــای درکـــش
ترکـــش کــــردى ...»
طاهر: کتکهایی که ترنم به سختی تحمل میکرد رو میدیدم... نگاه های ملتمسش رو روی خودم حس میکردم اما هیچ کاری برای نجاتش انجام نمیدادم... اونقدر مغرور بود که التماساش رو به زبون نیاره ولی من نگاه های خسته و بی طاقتش رو میدیدم
یاد اون روزی میفتم که ترنم با سر و صورت کبود وارد شرکت شد... یادمه اون روز حتی نمیتونست از شدت درد به راحتی بشینه
«درد را با چه اندازه می گیرند ؟
درد دارم ؛ از اینــجا تا تـــــو !»
طاهر:میفهمی سروش؟؟... من هیچکار براش نکردم... هیچ کار... فقط تماشاگر نمایش مسخره ی خونوادم بودم
دهنمو باز میکنم تا چیزی بگم اما هیچ کلمه ای از دهنم خارج نمیشه
با بغض ادامه میده: و حالا میفهمم اون کتکها، اون سیلی ها، اون بد و بیراه ها همه و همه به ناحق بوده... خیلی سخته سروش... خیلی سخته بعد از سالها حمایت نکردن از هم خونِت بفهمی که هیچ چیز اون جوری نبود که تو فکر میکردی
به سختی زمزمه میکنم: میفهمم طاهر...
طاهر: نه سروش... نمیفهمی
-اما..........
طاهر اجازه حرف زدن بهم نمیده... با لحنی عصبی ادامه میده: من با ترنم بزرگ شده بودم... حتی اگه تو بهش شک میکردی من این حق رو نداشتم... میفهمی؟... من حق نداشتم بهش شک کنم... آشناییه تو با ترنم فقط توی چند سال خلاصه میشد ولی من سالهای سال باهاش زندگی کرده بودم... همیشه همراهش بودم با خنده های اون خندیده بودم و با گریه هاش درد رو با همه ی وجودم حس کرده بودم... نه سروش من حق شک کردن نداشتم... حتی اگه همه ی دنیا بهش شک کرده بودن باز هم من چنین حقی نداشتم
...
طاهر سکوت میکنه و با ناراحتی به عکس ترنم خیره میشه
من هم حرفی واسه گفتن ندارم... تو این لحظه ها سکوت رو به هر چیزی ترجیح میدم ...چنان به قاب عکس خیره شده که انگار ترنم رو جلوی خودش داره میبینه
طاهر: شرمندتم ترنم.. شرمنده تم... تا روز قیامت هم شرمنده ی نگاه همیشه مهربونت میمونم... دلم از این میسوزه که به خاطر صداقتت محکوم شدی
«این روزها برای تنها شدن،
کافیست صــــــــــــــــادق باشی»
با تموم شدن حرفش از جا بلند میشه و با شونه های افتاده به سمت میزش میره... عکس رو روی میزش میذاره و به سختی میگه: نمیذارم هیچکدومشون قِسِر در برن... انتقام بیگناهیت رو از همه شون میگیرم... مخصوصا از اون بنفشه ی کثافت که نامردی رو در حقت تموم کرد... با دروغ گفتناش... با کمک به دشمنات... با اون اس ام اس های دروغی... با دادن پسورد ایمیلت به هر غریبه ای... با درست کردن اون همه مدارک علیه تویی که اون رو مثله خواهرت میدونستی
با صدای آشنایی که به شدت میلرزه طاهر ساکت میشه
پدر ترنم: طاهر
نگام به سمت در اتاق طاهر کشیده میشه... پدرترنم و نامادریش رو میبینم که بهت زده جلوی در اتاق واستادن... به زحمت ازروی زمین بلند میشم و به طاهر نگاه میکنم...رنگش کاملا پریده... نگاهش پر از استرس و نگرانیه... میدونم نگران پدر و مادرشه... پدری که تازه از بیمارستان مرخص شده و مادری که هنوز هم از شوک اتفاقای اخیر در نیومده
پدرترنم: طـ ـاهـ ـر تـ ـو چـ ـی گـ ـفتـ ـی؟
طاهر با رنگی پریده به پدر و مادرش نگاه میکنه
پدر ترنم: طاهـ ـر بـ ـا تـ ـوام؟... تـ ـو چـ ـی گـ ـفتـ ـی؟... منـ ـظـورت از اس ام اسـ ـای دروغـ ـی چـ ـی بـ ـود؟... بنفشه چه نامـ ـردی ای در حـ ـق ترنـ ـم کـ ـرده؟...
پدر ترنم که ازطاهر ناامید میشه با بهت به سمت من برمیگرده و میگه: سـ ـروش ایـ نـ ـجـ ـا چـ ـه خـ ـبره؟ منظور طـ ـاهر از اون حرفـ ـا چـ ـی بـ ـود؟ تـ ـو بـ ــهـ ـم بـ ـگـ ـو ایـ نـ جـ ـا چــ ـه خـ ـبـ ـره؟
نگام رو از پدر ترنم میگیرم... تحمل شکسته شدن یه پدر رو ندارم ملتمسانه به طاهر نگاه میکنم تا خودش از بیگناهیه ترنم بگه...
پدر ترنم: اصـ ـلـ ـا تـ ـو اینجـ ـا چیکـ ـار میـ ـکنـ ـی مـ ـگه نبـ ـایـ ـد الـ ـان دسـ ـت تـ ـو دسـ ـت نـ ـامزدت باشـ ـی و بـ ـه مـ ـاه عـ سـل رفـ ـته بـ ـاشـ ـی
طاهر درمونده دستی به صورتش میکشه... پدر ترنم همونطور باصدای لرزونش ادامه میده
پدر ترنم: شـ ـما دو نـ ـفر چـ ـتونـ ـه... چرا هیــ ـچی نـ ـمیـ ـگیـ ـد؟
طاهر به زحمت میگه: بابا
پدر و نامادری ترنم به طاهر زل میزنند و با استرس منتظر ادامه ی حرف طاهر هستن... تو همین موقع صدای گرفته ی طاها رو شنیده میشه
طاها: بابا برداشتم میتونیم بری...............
طاها با دیدن ما حرف تو دهنش میمونه
طاها: چی شده؟
طاهر نفسش رو به زحمت بیرون میده و با بیچارگی به من خیره میشه
به ناچار به سمت طاها میرمو اون رو از اتاق دور میکنم
طاها: سروش چه اتفاقی افتاده؟
با ناراحتی میگم: پدرت حرفای طاهر رو وقتی که داشت در مورد بیگناهی ترنم با من حرف میزد شنید
طاها: نـــــه
سرمو با تاسف تکون میدم
طاها: خدایا طاهر نباید هیچی بهشون بگه
هیچ حرفی واسه گفتن ندارم
طاها: اه... نباید میاوردمشون... باید تنها میومدم... الان چیکار کنیم؟
-فقط باید منتظر باشیم ببینیم چی میشه؟
طاها: اگه طاهر بهشون بگه پدر و مادرم طاقت نمیارن
-اگه ازشون مخفی هم کنه بالاخره یه روز میفهمن... هر چند حس میکنم تا همین الان هم یه چیزایی فهمیدن
طاها: آخه الان حالشون خوب نیست دکتر گفته باید از استرس و هیجان دور باشن... مادرم هنوز از شوک در نیومده... پدرم هم که دیگه وضعش معلومه
آهی میکشم و هیچی نمیگم
طاها: اه.. لعنت به من... همش تقصیر منه
-مگه نگفته بودین خونه ی پدربزرگتون زندگی میکنید؟
طاها: چرا ولی بعد از مدتها وقتی دیدم یه خورده حالشون بهتره به زور راضیشون کردم بیان بیرون تا هم یه هوایی بخورن هم بریم به خونه ای که نزدیک خونه ی پدربزرگ برای فروش گذاشته شده بود یه نگاه بندازن... خودم ا قبل دیده بودم... برای همیشه که نمیتونیم تو خونه ی پدربزرگم زندگی کنیم اینجا هم که یادآور ترنم و ترانه هست دیگه خودت میدونی که چقدر تحملش سخته... مامان و بابا رو بردم و خونه رو دیدن اونا هم که حوصله ی گشت و گذار نداشتن زود خونه رو پسندیدن ولی از اونجایی که هیچکدوم از مدارک همراهم نبود خواستم بیام خونه مدارکم رو بردارم که بابا پاش رو تو یه کفش کرد که اونا هم بیان.. آخرش رو هم که میبینی اون چیزی شد که نباید میشد... اصلا یادم نبود طاهر اومده... صبح بهم گفته بود... حماقت کردم
-خودت رو اذیت نکن طاها... تو که نمیخواستی اینجور.............
صدای داد پدر ترنم حرف من رو قطع میکنه: یکی به من بگه تو این خراب شده چه خبره؟... طاهر چرا لالمونی گرفتی؟
     
#154 | Posted: 7 Oct 2013 01:11
طاها با نگرانی نگاهی به من میندازه و بعد از چند لحظه به سمت پدرش میره
طاها: بابا بهتره بریم توی راه همه چیز رو براتون تعریف میکنم
پدر ترنم: نه... همین جا بگو... اون خزعبلات چی بود که طاهر در مورد ترنم میگفت
نامادری ترنم که به گفته ی طاها و طاهر مدتها بود از حرف زدن فراری بود دهنش رو باز میکنه و به سختی میگه: طاهر، مادر چی شده؟... اون حرفا چی بود که میزدی؟... چون دلتنگش بودی اون حرفا رو زدی مگه نه؟
دلم میخواد از این خونه و آدماش فرار کنم
اشک از گوشه ی چشم طاهر سرازیر میشه
طاها: آره مامان... از دلتنگی بود... حالا راه بیفتین بریم... بابا بزرگ نگران میشه ها
پدر ترنم با داد میگه: طاها چی رو میخوای از من مخفی کنی؟
نامادری ترنم: طاهر چرا چیزی نمیگی؟
طاهر: نه مامان
طاها: طاهر
نامادری ترنم: چی؟
طاهر: نه مامان... اون حرفام از روی دلتنگی نبود
طاها: ط.........
پدر ترنم به سمت طاها برمیگرده و میگه: طاها تو یکی خفه شو
بعد هم نگاش رو از طاها میگیره و با ترس به طاهر خیره میشه... ترسی که سعی میکنه پشت کلام پر جذبه اش مخفی کنه
پدر ترنم: تو هم درست و حسابی بنال ببینم چی میگی
طاهر گوشه ی میز رو میگیره تا بتونه سر پا بمونه
با بغض میگه: بابا اون حرفام چیزی جز حقیقت نبودن... آره حدستون درسته... همون حدسی که سعی دارین انکار کنید درسته... ترنم بیگناه بود...
پدر ترنم بهت زده میگه: چی؟؟
طاهر لبخند تلخی میزنه و ادامه میده: خواهرم بیگناه بود... آره خواهر من... دختر تو... ترنمی که سالهای سال در اتاق مجاور من به سختی زندگیش رو میگذروند بیگناه بود
پدر ترنم به دستگیره در چنگ میزنه تا نیفته... با صدایی که لرزشش کاملا هویداست میگه: طاهر میدونم ترنم رو خیلی دوست داشتی ولی با انکار من و تو هیچی عوض نمیشه
طاهر ناخودآگاه صداش بالا میره... میدونم دست خودش نیست
طاهر: من میگم دخترت بیگناه بود... پدر اون دختری که از خونواده طرد شد بیگناه بود... من گناهش رو انکار نمیکنم چون اصلا گناهی مرتکب نشده بود
سست شدن زانوهای پدری رو میبینم که یه روز با بیرحمی تمام دخترش رو نادیده گرفت
طاهر: میفهمین پدر؟... دختری که داشت زیر دست و پای شما جون میداد و فریاد میزد من کاری نکردم واقعا کاری نکرده بود...
پدر ترنم در حال افتادن بود که طاها به بازوش چنگ میزنه و کمک میکنه رو پاش واسته... همه ی سنگینی پدر ترنم روی طاهاست... حتی نمیتونم قدم از قدم بردارم تا کمک حالشون باشم
طاها با داد میگه: طاهر تمومش کن
دلم داره آتیش میگیره... پدر ترنم دهنش رو باز میکنه تا یه چیز بگه اما طاهر اجازه نمیده... طاهر بی توجه به حرف طاها به مادرش نگاه میکنه و با ناله ادامه میده:آره مامان... دختر هووت بیگناه بود... همه ی اون اس ام اسا، اون ایمیلا، اون عکسا، همه و همه کار دوستش بود... کار بنفشه... کار همون دختری که مادرش جلوی شما رو گرفت تا به ترنم بگید دور دخترش رو خط بکشه... تا ترنم به دختره هرزه اش هرزگی رو یاد نده... نمیدونست دخترش ختم این کاراست
نامادری ترنم دستش رو جلوی دهنش میگیره و سرش رو به شدت تکون میده
طاهر: مامان دارم میمیرم از این همه عذاب وجدان... یادتونه گفتم نکنید گفتم با ترنم این کار رو نکنید اما شماها گوش ندادین الان من دارم تاوان کوتاهی هام رو میدم شما هم تاوان انتقام مسخره تون رو ... به قول ماندانا ترنم نمرد... من و شماها ترنم رو کشتیم
نامادری ترنم زمزمه وار تکرار میکنه... دروغه.. دروغه و کم کم صداش اوج میگیره و با داد میگه: داری دروغ میگی... همه ی حرفات دروغه
حس میکنم رفتار طاهر دست خودش نیست چون با داد میگه: دروغ نیست... ماها ترنم رو کشتیم.. اون بیگناه بود... همونطور که خودش گفته بود کاری نکرده بود
جیغ های نامادری ترنم خونه رو پر کرده اما طاهر همون طور ادامه میده.. انگار توی این دنیا نیست... نگاهش رو به عکس ترنم میدوزه و با غصه میگه: شماها میخواستین مجبورش کنید که با اون مرتیکه ازدواج کنه... خواهر مثل دسته گل من رو میخواستین به اون مرتیکه ی هوس باز بدین
با داد طاها نگام به سمت پدرترنم و طاها میپچرخه... پدر ترنم دستش رو روی قلبش گذاشته و به سختی نفس میکشه
طاها: بابا... بابا
طاهر تازه به خودش میاد و بهت زده به اطراف نگاه میکنه.. تازه متوجه ی جیغ های پی در پی مادرش میشه
طاها: راحت شدی؟... هی میگم مراعات کن
طاهر سرش رو با ناراحتی تکون میده و چنگی به موهاش میزنه
طاها: یکی به آمبولانش زنگ بزنه... هر لحظه داره حالش بدتر میشه
نامادری ترنم روی زمین نشسته مدام ترنم و ترانه رو صدا میزنه و گریه میکنه... حال پدر ترنم هم لحظه به لحظه بدتر میشه... طاهر هم که دیگه حالش گفتن نداره سر جاش خشکش زده و نمیدونه چیکار باید کنه... سعی میکنم توی این موقعیت به خودم مسلط باشم... سریع به آمبولانس زنگ میزنم و حال و روز هر دو تا بیمار رو شرح میدم... بقیه اتفاقا خیلی سریع میفته... آمبولانس خیلی زود میرسه و پدر و نامادری ترنم راهیه بیمارستان میشن... بعد از بستری شدن هر دو تاشون وقتی خیالم تا حدودی از بابت همه چیز راحت میشه از طاها و طاهر که هنوز توی شوک اتفاقات امروز بودن خداحافظی میکنم و سوار ماشینم میشم... سرم رو روی فرمون میذارم زیر لب زمزمه میکنم
-ایکاش اتفاقی برای هیچکدومشون نیفته
     
#155 | Posted: 7 Oct 2013 01:11
حالا که فکر میکنم میبینم نامادری ترنم اونقدرا هم بد نیست... بعد از ماجرای خواستگاری که هنوز که هنوزه وقتی بهش فکر میکنم از شدت عصبانیت تا مرز جنون میرم تصور خوبی نسبت به نامادری ترنم نداشتم... حتی دیگه نمیتونستم بهش مادرجون بگم اما الان....
-نمیدونم... واقعا نمیدونم چی باید بگم....
....
زمزمه وار میگم: خدایا میخوای چی رو ثابت کنی... میخوای تا کجا پیش بری... تا کی میخوای به این شرمندگی دامن بزنی... تا کجا میخوای ما رو شرمنده ی ترنم کنی؟
با ناراحتی سرم رو از روی فرمون برمیدارمو ماشین رو روشن میکنم
توی این روزا هر وقت از انتظارهای بیهوده در جلوی خونه ی پدری ترنم خسته میشدم یا راه خونه ی ابدیه عشقم رو در پیش میگرفتم یا راه خارج از شهر رو... آره میرفتم خارج از شهر تا داد بزنم تا فریاد بزنم تا سبک بشم تا جایی باشم که کسی نبینه شکسته شدنم رو خورد شدنم رو بی تابی ها و بی قراری های شبونه ام رو...اما الان کجا برم... حس میکنم خالیه خالیم... سبکه سبک... توی این روزها هزار بار خارج از شهر رفتم هزار بار داد زدم...هزار بار فریاد کردم.. هزار بار اسم خدا رو با داد و فریاد به زبون آوردم... هزار بار با داد با فریاد با خواهش با التماس با قلدری جواب چراهام رو ازش خواستم... هزار بار شکستم و هزاران هزار بار اشک ریختم... بدون غرور بدون بی رحمی بدون تنفر بدون کینه برای بودنی که من تبدیل به نبودش کردم اما آروم نشدم... اما خالی نشدم... اصلا هیچی نشدم... توی تنهایی هام بی توجه به شخصیتم بی توجه به همه کس و همه چیز ساعتها گریه کردم ولی باز آرومم نشدم... هیچی آرومم نمیکرد اما امروز اتاق و لباسای ترنم چنان در وجودم رسوخ کردن که حس میکنم آرومه آرومم... حالا میفهمم هیچی به جز ترنم نمیتونه بهم آرامش ببخشه....هنوز هم عطر لباساش رو حس میکنم...دلم هیچی از این دنیای فانی نمیخواد به جز لمس ترنم... به جز لبخندای ترنم... به جز دوستت دارمای ترنم... آرزوم شده ترنم... حتی به خوابم هم نمیاد... بی معرفت حتی به خوابم هم نمیاد...
« خودت را تصور کن بی او
شاید بفهمی چی کشیدم بی تو»
-حق داری خانمی... تو بی معرفت نیستی.. من بی معرفتم.. حق داری قدم به رویاهای من نذاری وقتی بودی نبودم حالا که رفتی چرا به خواب کسی بیای که نابودت کرد... حق داری خانمی... این بار دیگه همه ی حق های دنیا ماله تو...
«آرزوی من مـــاندن اوست... اما...
خدایــا اگر آرزوی او رفتن من است ؛ آرزوی او را برآورده کن !
من دیگر آرزویی ندارم...»
ماشین رو به حرکت در میارمو فقط میرونم و میرونم...میرونم و میرونم... نمیدونم به کجا... واقعا نمیدونم... هیچ مقصدی ندارم... شاید به ناکجاآباد... حتی دیگه دلم نمیخواد سر قبر ترنم برم... خسته ام از بس رفتم بهش التماس کردم که ببخشه که برگرده اما هیچ جوابی نشنیدم... دلم هوای رفتن داره... دوست دارم برم... از این کشور... از این شهر... نه نه اصلا از این دنیا... دلم هیچی نمیخواد... نه چرا؟... دلم یه چیز میخواد... دلم ترنم میخواد... آره دلم ترنمم رو میخواد... از بس این جمله رو تکرار کردم خسته شدم... از بس حرفای تکراری زدم خسته شدم... از بس نالیدم دیگه نای ناله کردن هم ندارم... دارم از نبودش نابود میشم... هر چند این نابودی رو دوست دارم... من برای بودن نفس نمیکشم من به امید رفتن نفسهام رو حروم میکنم... میخوام برم... برم پیش ترنم.. ترنمی که توی تموم لحظه های بود و نبودش تو زندگیه من بود و من بهش نگفتم که همه ی زندگیم توی اون خلاصه میشد... من لجبازی کردم با کسی که هیچ نقشی تو اتفاقات پیش اومده نداشت... نمیدونم چرا با این شهر احساس غریبی میکنم... آهنگ غم انگیزی رو انتخاب میکنم تا صدای خواننده توی ماشین بپیچه... از سکوت متنفرم... این سکوتهای تلخ من رو یاد نبود عشقم میندازن
سلام ای غروب غریبانه دل
«سلام آقایی... احیانا شما یه خانم نمیخواین که بیاد خونه اتون سروری کنه؟»
بغض تو گلوم میشینه
سلام ای طلوع سحرگاه رفتن
« سروشی، موش موشی بیا قول بدیم هیچوقت همدیگرو تنها نذاریم»
سلام ای غم لحظه های جدایی
«سروش من نمیدونم اینجا چه خبره... فقط میدونم همه چیز دروغه... به خدا دروغه»
خداحافظ ای شعر شبهای روشن
خداحافظ ای شعر شبهای روشن
دارم از شدت بغض خفه میشم... درد یعنی بدونی با مرگت هم نمیتونی هیچی رو درست کنی... خیلی سخته هیچ راهی نباشه... واسه از اول ساختن.. واسه جبران... واسه برگشت
خداحافظ ای قصه عاشقانه
خدا حافظ ای آبی روشن عشق
شقیقه هام از شدت درد تیر میکشن... دلم زندگی نمیخواد... خدایا دلم زندگی نمیخواد... تا حالا چند بار تا مرز خودکشی پیش رفتم ولی توی اون چند دفعه هم با یاد ترنم از کارم منصرف شدم... ترنم موند و جنگید میخوام بمونم و بجنگم... فقط نمیدونم با چی؟... میخوام اونقدر تحمل کنم که اگه رفتم اون دنیا بتونم تو چشماش زل بزنم و بگم خانمی به خدا بد مجازات کردی ولی موندم و تحمل کردم حالا خانمی کن و بخش... حالا ببخش... میخوام اگه اینجا به دستش نیاوردم اونجا مال خودم کنمش
خداحافظ ای عطر شعر شبانه
خداحافظ ای همنشین همیشه
آرزوی بهشتی شدن دارم... چون میدونم ترنمم بهشتیه... چون میدونم فرشته ی کوچولوی من جاش تو بهشته... میخوام اونقدر خوب باشم تا بتونم دوباره ببینمش... حالا حالاها باید بمونمو حساب گناهامو با خودمو خدای خودم صاف کنم
خداحافظ ای داغ بر دل نشسته
تو تنها نمی مانی ای مانده بی من
-خانمی منتظرم بمون... به خدا میام...
تو را می سپارم به دلهای خسته
-همیشه تو قلبمی خانمی... تو زنده ای... تو برای من همیشه واسه ی من زنده ای
تو را میسپارم به مینای مهتاب
تو را میسپارم به دامان دریا
اگر شب نشینم اگر شب شکسته
تو را میسپارم به رویای فردا
-خانمی برام دعا کن... برای من هم از خدا مرگ بخواه... نمیخوام با خودکشی تا دنیا دنیاست ازت دور بیفتم... نمیخوام با جهنمی شدنم لذت دیدنت رو از دست بدم
به شب میسپارم تو را تا نسوزد
به دل میسپارم تو را تا نمیرد
-توی این شهر بین این همه آشنا خیلی غریبم خانمی... خیلی زیاد
اگر چشمه واژه از غم نخشکد
اگر روزگار این صدا را نگیرد
خداحافظ ای برگ و بار دل من
خدا حافظ ای سایه سار همیشه
اگر سبز رفتی اگر زرد ماندم
خداحافظ ای نوبهار همیشه
«کنج اتاق همبستر دیوارم کاش یکی مچم را بگیرد عادت بدیست تنهایی»
با صدای ممتدد بوق ماشینی تازه به خودم میام...
     
#156 | Posted: 7 Oct 2013 01:13
با صدای ممتدد بوق ماشینی به خودم میام
سریع فرمون رو میچرخونمو میزنم روی ترمز
مرد: مرتیکه ی روانی این چه وضع رانندگیه
میخوام جوابش رو بدم که بی توجه به من پاش رو میذاره رو پدال گازو از من دور میشه... با ناراحتی سرم رو روی فرمون میذارم... ماشینای پشت سرم بوق میزنند... به ناچار دوباره ماشین رو به حرکت در میارمو سعی میکنم حواسم رو به رانندگی بدم... هر چند اصلا موفق نیستم ولی حداقل سعیم رو میکنم... اصلا حال و حوصله ی خونه رو ندارم... بعد از مدتها راه شرکت رو در پیش میگیرم
****
یک هفته بعد
با صدای زنگ گوشیم به خودم میام... نگاهی به صفحه ی گوشیم میندازم... مامانه... حوصله ی ترحم و دلسوزیه مامان و اطرافیان رو ندارم... میخوام مثله تمام این روزا تماساش رو بدون جواب بذارمو با درد خودم خلوت کنم و بمیرم اما نمیدونم چرا دلم طاقت نمیاره... یه جورایی دلتنگ صداشم... همین که دکمه ی برقراری تماس رو میزنم و صدای پر از بغض مامان تو گوشم میپیچه
مامان: سروش، مادر کجایی؟... سروشم تو رو خدا جواب بده
....
مامان: آخه چرا جواب نمیدی؟...الو.. الو... سروش... چرا با من این کار رو میکنی پسرم.. من تحمل این همه درد و رنج رو ندارم... تو رو خدا باهام این کار رو نکن
از اینکه جواب دادم پشیمونم... دلم از صدای پر از بغضش بیشتر میگیره
آهی میکشم و با صدایی گرفته میگم: سلام مامان
از همینجا هم صدای نفس عمیقی رو که از سر آسودگی میکشه میشنوم
مامان: وای سروش تو که من رو کشتی... آخه کجایی ؟... حالت خوبه؟
-خوبم مادر من... خوبم... کجا رو دارم برم... طبق معمول شرکتم
با بغض میگه: نمیخوای یه سر به مادرت بزنی؟
-میام مامان.. میام ولی الان نه
مکثی میکنه و بعد از چن لحظه سکوت میگه: چیزی نمیخوای بگی؟
آهی میکشمو میگم: خیلی کار دارم
معلومه داره همه ی سعیش رو میکنه که نزنه زیر گریه
به زحمت میگه: سروش!!
-جونم مامان...چیه؟
مامان: منو ببخش
-مگه چیکار کردی مامان... تو که اشتباهی نکردی
مامان:پدرت همه چیز رو برام تعریف کرد
لبخند تلخی رو لبم مبشینه
-شما که مقصر نبودی مادر من... اشتباه رو من کردم
مامان: نه سروش... میدیدم هنوز ترنم رو دوست داری... همه مون میدونستیم ولی به خاطر اینکه ترنم رو فراموش کنی راه به راه دخترای رنگاورنگ بهت معرفی میکردم
با تموم شدن حرفش دیگه طاقت نمیاره و میزنه زیر گریه
با صدای گرفته ای میگم: بیخودی خودت رو اذیت نکن مادر من... حرص بیخود نزن... اگه من نمیخواستم هیچکدوم از این اتفاقا نمیفتاد... شماها من رو مجبور به کاری نکرده بودین
مامان: ولی .........
-تمومش کن مامان... خواهش میکنم
آهی میکشه
مامان: طفلکی ترنم خیلی عذاب کشید
به میز ترنم چشم میدوزم... اگه میدونستم رفتنیه بیشتر قدر لحظه های باهم بودن رو میدونستم
با لحن شرمنده ای میگه: همه مون بهش بد کردیم... حق با سها بود... ایکاش حرفش رو باور میکردیم
یاد گذشته میفتم...
«سها: داداش تو رو خدا زود قضاوت نکن
-سها تو کاری که بهت مربوط نیست دخالت نکن
سها: داداش ترنم دوست منه... من میشناسمش... اون هیچوقت نمیتونه به سیاوش چشم داشته باشه
-تو هیچی نمیدونی؟
سها: نه داداش... تو هیچی رو نمیدونی... ترنم همه چیز رو برام تعریف کرده.. من هم اول همین فکرا رو میکردم حتی باهاش برخورد بدی هم باهاش داشتم ولی وقتی با خودم نشستم و فکر کردم دیدم حق با ترنمه
-پس بگو... پُرِت کرده...
سها: داداش
-سها داری خستم میکنی.. کاری نکن روت دست بلند کنم
سها: خیلی بی منطق شدی داداش»
....
مامان: هیچوقت فکرش رو نمیکردم آلاگل چنین دختری باشه
«ایکاش تو اون روزا بیشتر به حرفای سها گوش میدادم... یادمه سها بارها و بارها جانب ترنم رو گرفت و ازش طرفداری کرد... حتی بعد از مرگ ترانه هم میگفت من دوستم رو میشناسم محاله که این کارها رو کرده باشه... حتی یه بار به من گفته بود که اون و ترنم به کمک هم ترانه و سیاوش رو بهم رسوندن که منه احمق باور نکردم... نمیدونم چرا اون روزا کور شده بودم و عشق ترنم رو نمیدیدم...اون فیلم همه چیز رو خراب کرده بود...سها به سیاوش هم بارها و بارها در مورد ترنم حرف زده بود که سیاوش یه بار چنان از دست سها عصبانی شد که اون رو زیر بار کتک گرفت... اگه من و بابا نمیرسیدیم معلوم نبود چی میشد... اونجا بود که مامان و بابا با سها صحبت کردن که در مورد چیزی که نمیدونه حرف نزنه... یادمه تا چند ماه سها با همه مون سرسنگین بود ولی خب بالاخره تونستم از دلش در بیارم... اون هم به خاطر ما مجبور شد قید ترنم رو بزنه... همیشه غم نگاهش رو درک میکردم... یادمه روزی که رفتم باهاش آشتی کنم باز از ترنم برام حرف زده بود ولی اون روز چنان با تحکم گفتم که دوست ندارم این موضوعهای بی ارزش رابطه ی خواهر برادری ما رو خراب کنند که حرف تو دهنش موند... بعد از اون دیگه هیچوقت از ترنم هیچی نگفت... یه جورایی لج کرد.. حتی بعد از مرگ ترنم هم هیچ حرفی بهم نزد.. خواهرم بود... صمیمی ترین کس تو خونوادم بود اما بر خلاف بقیه هیچوقت در مورد ترنم بهم دلداری نداد... وقتی در مورد آلاگل ازش نظر خواستم هم دخالت چندانی نکرد... با اینکه باهام صمیمی بود ولی هیچوقت مثل گذشته های دور کمکم نمیکرد... فکر میکردم وقتی در مورد بیگناهی ترنم بفهمه برام زنگ میزنه ولی بر خلاف تصورم حتی یه بار هم زنگ نزد... همه زنگ زدن.. مامان.. بابا... سیاوش... اشکان اما کسی که از ترنم طرفداری میکرد زنگ نزد... خودم هم زنگ نزدم... دوست ندارم خودش رو طوری شاد نشون بده که انگار چیزی نشده... توی لج و لجبازی از همه سرتره... با اینکه به خاطر ما هیچوقت با ترنم حرف نزد و یه جورایی رابطه اش رو واسه همیشه باهاش قطع کرد»
...
مامان: سروش چرا چیزی نمیگی؟
...
مامان: سروش با توام؟
-چی؟
مامان: میگم چرا چیزی نمیگی؟
-چی بگم؟
مامان: نمیدونم... یعنی هیچ حرفی واسه گفتن نداری؟
-نه... این روزا دیگه هیچ حرفی واسه گفتن ندارم.. نه تنها حرف بلکه هیچ دلیلی واسه نفس کشیدن هم ندارم... تنها دلیل بودنم ترنم بود که اون هم دیگه نیست
مامان: نگو مادر... اینجوری نگو... ترنم راضی به عذابت نیست
پوزخندی میزنم
-آره... ترنمم هیچوقت راضی به عذاب کسی نبود... همه که مثل من نیستن به خاطر عذاب دادن عشقشون برن نامزد کنند
مامان: سروش با خودت این کار رو نکن...اون خونه رو ول کن بیا پیش خودمون... تنهایی بیشتر عذاب میکشی
-من اینجوری راحت ترم مامان... اگه اجازه بدی قطع کنم کلی کار سرم ریخته
مامان: سروش
-جانم مامان
مامان: اینجور خودت رو غرق کار نکن
-فقط اینجوری میتونم چند لحظه ای ازش غافل بشم
مامان: اما.......
-مامان خواهش میکنم
صدای لرزونش رو میشنوم: باشه پسرم... باشه ولی اگه تونستی حداقل یه سر بهمون بزن
دلم براش میسوزه اما وضع روحیم بدجور خرابه... بدون اینکه دلداریش بدم خداحافظی میکنم و سریع گوشی رو خاموش میکنم
جدیدا از صبح تا غروب خودم رو توی شرکت حبس میکنم و مثل ربات از خودم کار میکشم تا شاید فراموش کنم و از یاد ببرم که چه بلایی سر خودم و زندگیم آوردم اما بدبختی اینجاست هیچ چیز فراموش نمیشه...تو این یه هفته به اندازه ی چندین سال کار کردم دیگه کاری نمونده که بخوام انجام بدم ولی باز هم دست بردار شرکت نیستم... حوصله ی اون خونه رو هم ندارم... خونه ای که حتی یه بار هم ترنم توش پا نذاشت... خونه ای که پر از خاطرات آلاگله... یاد امروز صبح میفتم که بعد از مدتها به آگاهی رفتم... از روزی که فهمیدم اون فیلم هم جز بازیه منصور اینا بوده همه چیز رو به غیر از ترنم از یاد برده بودم... اما امروز بعد از مدتها که جواب هیچکس رو نمیدادم برای محمد زنگ زدم تا بفهمم که بالاخره تونستن به جایی برسن یا نه که دیدم بله بالاخره آلاگل و لعیا اعتراف کردن... وقتی رفتم آگاهی فهمیدم آلاگل همه چیز رو اعتراف کرده و پشت سر اون لعیا هم مجبور شده دهنش رو باز کنه اما با همه ی اینا باز هم محمد نتونست ثابت کنه که لعیا با باند منصور اینا در همه ی زمینه ها همکاری داشته اگه به خودش بود منکر هر منصور نامی میشد... لعنتی در مورد منصور و دار و دسته اش چیزی نگفت حتی اولش گفته بود اطلاعی از دزدیده شدن ترنم و مرگش نداشته ولی با اعتراف آلاگل مجبور شد بگه فقط بخاطر انتقام خواهرش با منصور همکاری میکرده و تحمل نداشت ببینه کسایی که باعث مرگ نامزد خواهرش شدن و خواهرش رو راهیه تیمارستان کردن خوش و خرم زندگی میکنند... در مورد مرگ ترنم و کارای دیگه منصور هم اظهار بی اطلاعی کرده...
آهی میکشم و با ناراحتی نگاهی به ساعت میندازم... هنوز طاهر نیومده... مثلا قرار بود بیاد شرکت تا با هم پیش وکیلی که باهاش صحبت کرده بریم... دوباره یاد امروز صبح میفتم که با اصرار من سرگرد با هزار تا شرط و شروط اجازه داد آلاگل رو ببینم و چند کلمه ای باهاش حرف بزنم... چقدر سخت بود در برابر حرفاش سکوت کنم و مثل مترسک سر شالیزار هیچ حرکتی نکنم... هنوز حرفای خودم و آلاگل تو گوشمه...
     
#157 | Posted: 7 Oct 2013 01:24
- میبینی آلاگل، میبینی با خودت و بقیه چیکار کردی؟
آلاگل: هیچوقت فکرش رو نمیکردم داستانی که لعیا شروع کرد رو بنفشه این طور به اتمام برسونه
-تو کجای این نقشه شوم بودی؟
آلاگل: همه جا و در عین حال هیچ جا
-یعنی منصور و گروهش ارزشش رو داشتن که این طور خودت و خونوادت رو نابود کنی؟
آلاگل: من اصلا منصور و مسعود رو درست و حسابی ندیده بودم که بخوام بخاطر اونا قید خونوادم رو بزنم
-پس چرا این کار رو کردی لعنتی؟
آلاگل: قرار نبود من وارد بازی بشم... لعیا من رو مثل خواهر خودش میدونست هیچوقت من رو به خطر نمینداخت
-پس توی لعنتی توی این بازی چه غلطی میکردی؟
آلاگل: خودم هم نفهمیدم چه جوری... اونقدر ذره ذره اتفاق افتاد که وقتی چشمام رو باز کردم دیدم بیشتر از همه من درگیر شدم
-اون همه بازی.. اون همه عشق... اون همه دروغ وافعا ارزشش رو داشت.. چرا بیخودی عذابم میدادی.. چرا خودت رو عاشق سینه چاکم نشون میدادی... آخه چرا با من این کار رو کردی؟
آلاگل: اشتباه نکن... عشق من محبتهای من دوست داشتنهای من همه و همه واقعی بودن... اصلا ذره ذره وارد شدنم بخاطر عاشق شدنم بود اما تو هیچوقت نفهمیدی؟... هیچوقت درکم نکردی؟... هیچوقت باورم نکردی
-باز که داری اراجیف بار منه بدبخت میکنی... تا کی میخوای به این بازیه مسخرت ادامه بدی
تو اون لحظه انگار متوجه ی خرفای من نمیشد... بی توجه به من فقط و فقط حرف میزد
آلاگل: لعیا چند باری دور و بر ماندانا یکی از دوستای ترنم چرخیده بود فکر میکرد چون قدمت دوستیشون کوتاهه میتونه از ماندانا سواستفاده کنه اما وقتی چند باری به طور غیر مستقیم پشت سر ترنم حرف زدو ماندانا سخت باهاش برخورد کرد دیگه دور و بر ماندانا پیداش نشد
-مگه ماندانا، لعیا رو میشناخت؟
آلاگل: نه... ترنم و ماندانا کلاس نقاشی میرفتن لعیا چند جلسه ای کلاس رفت تا ماندانا رو جذب خودش کنه و بعد به هدفش برسه وقتی دید ماندانا دست نیافتنیه بنفشه رو انتخاب کرد... فکر نمیکرد بنفشه وا بده اما داد... چون لعیا پیش ماندانا شناخته شده بود دیگه نمیتونست جلوی بنفشه هم ظاهر بشه
آهی میکشم.. چه تلخ یادآوری حرفای آلاگل... حرفایی که همه چیز رو امروز صبح برام روشن کردن
آلاگل: لعیا به کمک احتیاج داشت و توی مخمصه افتاده بود و من با جدیت تمام راضیش کردم که این دفعه من میرم جلو... قرار نبود وارد بازی بشم... فقط میخواستم از بنفشه سواستفاده کنم و بعد من از بازی خارج میشدم... لعیا به هیچ عنوان راضی نمیشد اما من که فکر میکردم یه بازیه ساده هست راضیش کردم... با بنفشه طرح دوستی ریختم و خیلی زودتر از اون چیزی که فکرش رو میکردم به هدفم رسیدم... بعد از اینکه خیالم احت شد بنفشه من رو از بازی دور کرد... هیچوقت حتی تصورش هم نمیکردم ترانه خودکشی کنه
-آلاگل چرا این کارو با من و بقیه کردی؟... آخه چرا؟
لبخند تلخش توی ذهنم شکل میگیره
آلاگل: اولش فقط بخاطر کمک به لعیا بود اما این تا زمانی بود که تو رو ندیده بودم...
نفرتی که اون لحظه در خودم نسبت به آلاگل احساس کردم قابل وصف نیست... تو اون دقایق دوست داشتم با همه ی وجودم داد بزنم و بگم آخه عشق به چه قیمتی؟... دوست داشتن به چه قیمتی؟... به قیمت نابود کردن زندگیه آدما... یعنی واقعا ارزشش رو داشت... که باعث مرگ دو نفر بشین باعث تباهی زندگی 4 نفر بشین.. هنوز صدای نحسش توی گوشمه
آلاگل: وقتی برای اولین بار دیدمت بدجور جذبت شدم... اصلا باورم نمیشد یه دختری مثل ترنم چچنین نامزدی داشته باشه... زیادی ازش سر بودی... چه از لحاظ ظاهر چه از لحاظ اخلاق... بعد از اون چند بار دیگه هم از دور دیدمت...هر باری که میدیدمت بیشتر شیفته و شیدات میشدم... لعیا میخواست من رو از بازی دور کنه ولی من دوباره میخواستم وارد بشم... بارها و بارها هم بهم تذکر داده بود که نباید به شماها نزدیک بشم اما دست خودم نبود... واقعا هیچ چیز دست من نبود... حاضر بودم برای این که ترنم رو از چشمت بندازم هر کاری بکنم... کم کم دلیل شروع این بازی رو فراموش کردم... تنها دلیل نابودیه من برای ترنم تو بودی... میخواستم ترنم رو نابود کنم... به هر فیمتی شده اما تو دست بردار نبودی... لعیا وقتی دید حریف من نمیشه به ناچار قبول کرد من هم تو بازی باشم... میدیدم پشیمونه... میدیدم پشیمونه که من رو وارد بازی کرده اما برای من هیچی مهم نبود جر نابودیه ترنم... چرا دروغ؟... فکر نمیکردم منصور و خونواده اش جز یه باند بزرگ هستن... نمیدونستم اخر این بازیه به ظاهر شیرین اینقدر تلخ میشه... نمیدونستم آخر و عاقبتم اینجوری میشه... هر چی بیشتر به جلو پیش میرفتم بیشتر متوجه میشدم چه اشتباهی دارم میکنم اما خب راه برگشتی نداشتم... از یه طرف دیوونه ی تو بودم از یه طرف هم اونقدر تو منجلاب اشتباهاتم غرق شده بودم که نمیدونستم باید چیکار کنم... منی که فکر میکردم با چند تا عکس و ایمیل کار تموم میشه و ترنم میره کنار بعد من وارد ماجرا میشم مجبور شدم دست به خیلی کارا بزنم تا ترنم رو واسه همیشه از زندگیت حذف کنم... لعیا هم که هدفش از اول نابودیه شماها بود باهام همراه شد با اینکه خواستار مرگ ترانه نبودم اما مرگ ترانه و اون فیلم من رو به هدفم رسوندن
یادمه اون لحظه به زور خودم رو کنترل میکردم که دستمو دور گردن آلاگل فشار ندم.. تا برای همیشه از دنیا ساقطش نکنم... اگه تهدیدای سرگرد نبود صد در صد آلاگل امروز روز از اون اتاق زنده بیرون نمیرفت
آلاگل: مونده بودم اوضاع یه خورده آروم بشه بعد کم کم وارد زندگیت بشم... لعیا مخالف بود... میگفت حالا که به هدفمون رسیدیم باید از شماها دور بشیم... اما من هنوز به هدفم نرسیده بودم... لعیا کم و بیش از علاقم به تو خبر داشت اما نمیدونست هدف اصلیه من از تمام نقشه ها و بازیها تویی نه اون... مدام میگفت آلاگل خودت رو به دردسر ننداز... همیشه نصیحتم میکرد و من به ظاهر میگفتتم باشه اما دورادور بهت سر میزدمو نگات میکردم... میدیدم هنوز هم به ترنم علاقه داری وقتی میرفتی توی ماشینت کشیک میدادی تا ترنم رو موقع خروج از شرکت یا خونه ببینی من میشکستم و میفهمیدم هنوز هم موفق نشدم... بارها و بارها به بهانه های مختلف جلوی راهت ظاهر شدم ولی اصلا من رو نمیدی... انگار توی این دنیا نبودی به طوری که وقتی سها من رو به تو معرفی کرد فکر کردی اولین دفعه هست که داریم همدیگرو ملاقات میکنیم...همین ندیدنات باعث شد که از طریق سها وارد بشم
وقتی به اینجای حرفش رسید آهی کشید... ته دلم عجیب اون لحظه و لحظه های بعدش سوخت ولی نه از آه به اصطلاح جان سوز دختری که رو بروم نشسته بود بلکه از مظلومیت ترنم...
آلاگل: لعیا وقتی فهمید خیلی تهدیدم کرد... خیلی خیلی زیاد... فکر میکرد پا پس میکشم ولی من نمیتونستم... لعیا میترسید شماها همه چیز رو بفهمید ولی وقتی دید کوتاه نمیام باز هم باهام همراه شد... با اینکه کارمون بی عیب و نقص بود باز هم لعیا نگرانم بود ولی این حرفا واسم مهم نبودن من میخواستم بدستت بیارم... با اینکه لعیا پیشم نبود اما هوام رو داشت... بعد از سالها تلاش موفق شدم... بالاخره اومدی خواستگاریم اما باز هم به اصرار خونوادت.. معلوم بود ته دلت راضی نیست... وقتی گفتی دنبال زن زندگی هستی و به عشق و عاشقی اعتقادی نداری همونجا فهمیدم از هر عاشقی عاشق تری... اون لحظه بدجور شکستم مثله همه ی اون روزایی که یواشکی به دیدن ترنم میرفتی... با همین کارات بود که باعث دی بیشتر از قبل از ترنم متنفر بشم... مدام با خودم میگفتم مگه اون دختر چی داره که بعد از این همه سال هنوز هم که هنوزه سروش رو مال خودش نگه داشته... فکر میکردم اگه همه چیز رسمی بشه میتونم تو رو مال خودم کنم... همه چیز رسمی شد ولی وضع من بدتر شد که بهتر نشد... هر بار بهت نزدیک میشدم تو از من فاصله میگرفتی... میدیدم بعضی وقتا با اکراه تحملم میکردی اما به روی خودم نمیاوردم... میخواستم اونقدر بهت محبت کنم که شرمنده ی مهربونیه من بشی... اما تو اصلا تو این دنیا نبودی... همه ی حرکات من همه ی رفتارای من همه برخوردای من برا تو کسل و خسته کننده بود... تمام اون رفتارایی که من از ترنم میدیدم و به نظرم مسخره میومد برای تو شیرین و دوست داشتنی بود و جالبش اینجا بود که اگه من همون کارا رو انجام میدادم سرم داد میزدی که این طور رفتار نکن... نمیخوام از خودم تعریف کنم ولی من از همه لحاظ از ترنم سرتر بودم ولی باز هم تو..........
-نبودی... هیچوقت از ترنم سرتر نبودی... برای من ظاهر و اندام طرف مهم نبود... تو مدام میخواستی من رو با ظاهر و اندام بی نقصت به دام بندازی اما این رو فراموش کرده بودی که من اگه دنبال الهه ی زیبایی بودم هیچوقت ترنم رو انتخاب نمیکردم... من عاشق ترنم شده بودم چون شخصیت والایی داشت... اخلاق و رفتارش برام تک بود... حتی بعد از اون اتفاقا هم نمیتونستم باور کنم که ترنمم گناهکار باشه اما توی عوضی با اون دختر خاله ی عوضی تر از خودت گند زدین به زندگیه من... با اون فیلمی که توی اتاق ترانه جاسازی کردین زندگیه من رو نابود کردین... اون دختر کی بود؟... اون دختره توی فیلم کی بود
آلاگل با ناراحتی سرش رو پایین میندازه و میگه: نمیدونم...
-مگه میشه ندونی؟.. مگه میشه تویی که همه ی این نقشه ها زیر خودت بود ندونی؟
آلاگل: من فقط اجرا میکردم... هر چند جاسازی اون فیلم با من نبود... من فقط از فیلمی خبر داشتم که لعیا میگفت با وجود اون همه چیز حل میشه... اون فیلم رو لعیا از منصور گرفته بود... من حتی نمیدونم اون فیلم چی بود؟... برام هم مهم نبود... هدفم تو بودی مهم نبود چه جوری بدستت بیارم فقط میخواستم مال من بشی
-دیدی که نشدم... دیدی که حتی زمانی که همه چیز هم رسمی شد باز هم نتونستم واسه ی تو باشم.. چرا اون موقع حقیقت رو بهم نگفتی مگه ادعای دوست داشتن نداشتی... مگه مدعی نبودی که عاشقمی...پس چرا هر روز زجرم رو میدیدی و باز هم سکوت میکردی... چرا نابودیم رو با چشمات نظاره گر بودی و باز هم به نقشه ی کثیفت ادامه میدادی... میدیدی که تو زندگیم جایی نداری... میدیدی که دوستت ندارم ولی باز کار خودت رو میکردی
آلاگل: برام مهم نبود دوستم نداشتی مهم این بود که دوستت داشتم حاضر بودم تا آخر عمر همونجور رفتار کنی ولی مال من باشی... برام مهم نبود به ترنم فکر کنی یا دوستش داشته باشی اما تحمل این رو نداشتم که دور و بر ترنم باشی... وقتی فهمیدم ترنم رو تو شرکتت استخدام کردی با همه ی وجودم آتیش گرفتم تصمیمم رو گرفته بودم که این دفعهکاری کنم که جرات نکنه دور و بر تو آفتابی بشه... میخواستم کاری کنم که قشنگ از چشمت بیفته... هر چند از لعیا شنیده بودم ترنم برای گروه منصور اینا دوباره مشکل درست کرده شنیده بودم که منصور کمر همت به قتل ترنم بسته.. لعیا همه چیز رو برام تعریف کرده بود اما من مطمئن بودم با مرگ ترنم هم هیچ چیزدرست نمیشه چون تو عاشق ترنم بودی و با مرگ ترنم حالت بدتر میشد من میخواستم روزی که خبر مرگ ترنم رو میشنوی حتی خم به ابرو نیاری واسه همین نفشه ی ته باغ رو کشیدم
اون لحظه فقط و فقط بهت زده به آلاگل خیره شده بودم باورم نمیشد که ماجرای ته باغ زیر سر آلاگل بوده باشه
آلاگل: لعیا مخالف بود و میگفت منصور اینا کارش رو میسازن تو خودت رو به دردسر ننداز اما من نمیتونستم دست روی دست بذارم... لعیا وقتی جدیت من رو دید باز هم بهم کمک کرد.. اون پسر رو من وارد مهمونی کردم... توی اون شلوغی کسی متوجه ی ماجرا نشد...خونواده ی داماد فکر میکردن اون پسر از خونواده ی عروسه و خونواد ی عروس هم فکر میکردن از خونواده ی داماده... هیچ کس توی اون لحظه نمیتونست پیگیر ماجرا بشه همه سرگرم مهمونی بودن... پسره کارش رو خوب بلد بود وقتی دید ترنم بهش توجه نمیکنه و دنبالش راه افتاد.. از قبل دوربین به دست منتظر یه آتو از ترنم بودم واسه همین از کنارت بلند شده بودم... فکر همه جاش رو کرده بودم به جز یه جا... اصلا فکرش رو نمیکردم ترنم و اون پسر رو تعقیب کنی و پسره رو از اونجا دور کنی... همه ی برنامه هام نقشه برآب شه بود... بدجور عصبی بودم... وقتی اونجور ترنم رو میبوسیدی به راحتی میشد عشق رو از چشمات خوند... حتی خشونتت هم با عشق همراه بود ترنم نمیدید اما من میدیدم که هیچ چیز دست خودت نبود... من میدیدم که داری از عشق ترنم میسوزی...نمیدونم چی شد که اون لحظه تصمیم گرفتم ازتون عکس بگیرم... مثل دیوونه ها گریه میکردمو ازتون عکس میگرفتم... بعد از گرفتن چند تا عکس بالاخره طاقتم تموم شد و از اونجا دور شدم ...سیاوش رو پیدا کردمو سراغ تو رو ازش گرفتم میترسیدم بهش تجاوز کنی و فردا به همین بهونه باهاش ازدواج کنی... سیاوش رو فرستادم تا وضع ترنم رو بدتر کنم... هیچکس به اندازه ی سیاوش از ترنم متنفر نبود میخواستم سیاوش تو و ترنم رو توی اون حالت ببینه و فکر کنه که ترنم داره اغفالت میکنه... با اینکه ترنم پیش همه از قبل خراب شده بود اما یه رسوایی جدید باعث میشد که بعدها کسی براش دلسوزی نکنه... شک نداشتم که همه با دیدن اون صحنه ها ترنم رو گناهکار میدونن... میدونستم که تو بخاطر خونوادت هم که شده حرفی از تجاوز نمیزنی و اینجوری همه فکر میکردن ترنم قصد اغفال تو رو داشت... اما وقتی سیاوش اومد و هیچی نگفت و بعدها هم فهمیدم که تو همه چیز رو به سیاوش گفتی به معنای واقعی سوختم... اونجا بود که تصمیم گرفتم عکسا رو براش بفرستم درست بود اون عکسا فایده ی چندانی برام نداشت ولی همون ترسی که از دیدن عکسا بهش دست میداد برام لذت بخش بود... عکسا رو کلی زیر و رو کردم تا اونایی رو پیدا کنم که نشون از تجاوز نداشته باشه... پیدا کردن ایمیلش برام کاری نداشت... کافی بود یه سر به شرکتت بزنمو اون فرمی رو که برای استخدام ترنم پر شده بود نگاه کنم... وقتی عکسا رو فرستادم به لعیا همه چیز رو گفتم لعیا با فهمیدن ماجرا کلی داد و بیداد کرد و مدام میگفت حماقت کردی نباید از نقشه ی گذشته استفاده میکردی... فکر نمیکردم عکسا رو به کسی نشون بده اما توی بازجویی وقتی سرگرد حرف از عکسای ته باغ زد فهمیدم که حق با لعیا بوده و ترنم اونقدرا هم احمق نبوده که یک اشتباه رو دو بار تکرار کنه
-تو یه دیوونه ی به تمام معنایی
آلاگل: آره من دیوونه ام... دیوونه ی توی احمقی که هیچ وقت نفهمیدی چقدر عاشقتم
-تو هیچوقت عاشقم نبودی... تو فقط به خوت فکر میکردی... ترنم تا آخرین لحظه برای من آرزوی خوشبختی میکرد... اون مدام میگفت در کنار عشق جدیدت خوشبخت باش... هیچوقت خودش رو بهم تحمیل نکرد... اما تو مدام ترنم رو پیش من خراب میکردی و سعی میکردی به زور خودت رو توی دلم جا کنی
هنوز صدای داد و فریاد آلاگل تو گوشمه
آلاگل: احمق من آلاگل بودم و اون ترنم... تو همیشه من رو با اون مقایسه میکردی... هیچوقت سعی نمیکردی من رو ببینی... هیچ تلاشی برای با من بودن نمیکردی

با صدای باز شدن در به خودم میام
     
#158 | Posted: 7 Oct 2013 01:28
سرمو بالا میارمو نگاهی به در میندازم... سیاوش رو میبینم که با حال زار و آشفته وارد اتاق میشه... از روزی که حقیقت رو بهش گفتم دیگه خبری ازش نداشتم... نگام رو ازش میگیرم... داخل اتاق میاد و در رو میبنده... حوصله اش رو ندارم... دلم نمیخواد ببینمش.. دست خودم نیست بیشتر از هر کسی سیاوش رو مقصر میدونم
حتی از شنیدن صداش هم سرم رو بالا نمیگیرم
سیاوش: سروش
...
سیاوش: حق داری جوابم رو ندی.. میدونم بهت بد کردم
-چرا اینجا اومدی؟
سیاوش: یعنی تا این حد از من متنفری؟
-با همه ی وجودم دارم سعی میکنم نباشم... که بلند نشم... که کتک کاری نکنم... که فریاد نرنم... با همه ی وجودم دارم سعی میکنم ولی نمیدونم تا چند دقیقه ی دیگه میتونم خودم رو کنترل کنم... سیاوش خواهشا چند وقتی دور و بر من آفتابی نشو
سیاوش:سروش بزن... هر چقدر میخوای بزن ولی تو خودت نریز
....
سیاوش: هیچوقت نمیخواستم این جوری بشه
-اما شد
سیاوش: فکر میکردم همه چیز زیر سر ترنمه... فکر میکردم میخواد زندگیم رو نابود کنه
پوزخندی رو لبام میشینه
-میدونی بنفشه بهم چی گفت؟
جوابی از جانبش نمیشنوم سرمو بالا میارمو با خشم میگم: بنفشه گفت کسی که دورا دور تو و ترانه رو بهم رسوند ترنم بود... همون حرفی که سها بهم زده بود و منه احمق باور نکرده بودم....میفهمی احمق جون ترنمِ من، شماها رو بهم رسوند ولی تو چیکار کردی بیشتر از همه متهمش کردی... بیشتر از همه خوردش کردی... بیشتر از همه داغونش کردی... آخ که چقدر احمق بودم... خدایا آخ که چقدر احمق بودم که عشقش رو باور نکردم...
سیاوش: من نمیدونستم سروش.. باور کن نمیدونستم... من ترنم رو مثل سها دوست داشتم هیچوقت نمیخواستم بلایی سرش بیاد... حی در بدترین شرایط هم راضی به مرگش نبودم
...
زیر لب زمزمه میکنه: حتی بعد از مرگ ترانه... من واقعا نمیدونستم
آهی میکشمو پر بغض میگم: من هم نمیدونستم... من هم نمیدونستم... امروز رفته بودم آگاهی... از سرگرد خواستم اجازه بده چند دقیقه ای با آلاگل حرف بزنم... سرگرد اجازه نمیداد... میگفت داد و بیداد راه میندازی... قول دادم... قول دادم و هزار بار التماس کردم که ساکت باشم... به زور چند دقیقه ای وقت ملاقات گرفتم و به دیدن آلاگل رفتم... نمیدونی چه سخت بود که جلوش بشینمو اون مدام از خرابکاریهاش بگه... یادته چقدر ازش تعریف میکردی؟... یادته چقدر سنگش رو به سینه میزدی؟.. یادته چقدر آلاگل آلاگل میکردی همون آلاگل امروز جلوم نشسته بود و از همه ی اون کارایی حرف میزد که تو فکر میکردی کار ترنمه
با نیشخند ادامه میدم: ماجرای ته باغ که یادته؟
سری تکون میده
-آلاگل یه نفر رو اجیر کرده بود تا ترنم رو اذیت کنه اما من سر میرسم و نقشه ی آلاگل بهم میریزه... هر چند منه نامرد بدترین بلا رو اون شب سر عشقم آوردم
سیاوش بهت زده میگه:نه
-بله سیاوش خان... بله... این بود حقیقتی که سالها دنبالش میگشتی
سیاوش: باورش خیلی سخته
-آره باور گناهکار بودن آلاگل خیلی سخته... فقط یه چیز برام جای سواله چرا باور گناهکار بودن ترنم اون همه راحت بود...
سیاوش با شونه هایی افتاده به سمت پنجره میره... هیچ حرفی واسه گفتن نداره... دست تو جیبش میکنه و پاکت سیگاری رو از جیبش در میاره.. بهت زده بهش نگاه میکنم... به گذشته ها برمیگردم... یاد سیلی ای میفتم که اون روزا بخاطر سیگار کشیدن از سیاوش خورده بودم... حرفاش هنوز تو گوشمه
«سیاوش: چه غلطی داری میکنی؟.. فکر میکنی این کوفتیا آرومت میکنه
-این روزا هیچی آرومم نمیکنه... هیچی... برو سیاوش بذار به درد خودم بمیرم
سیاوش: من با از دست دادن ترانه هم لب به این آت و آشغالا نزدم اونوقت تو بخاطر خیانت یه دختر پست فطرت داری خودت رو نابود میکنی»
با صدای سیاوش به زمان حال برمیگردم
سیاوش: دارم از عذاب وجدان میمیرم... علاوه بر اینکه عشقم رو از دست دادم آدم بیگناهی رو متهم کردم که یه روز مثل خواهرم دوستش داشتم... آدم بیگناهی که حتی امروز نیست تا من بتونم ازش حلالیت بطلبم
پک عمیقی به سیگارش میزنه و با صدایی که به شدت میلرزه ادامه میده: هیچوقت تا این اندازه داغون و درمونده نبودم... فکر میکردم بزرگترین درد دنیا مرگ ترانه ست اما حالا میبینم بزرگترین درد دنیا مرگ کسیه که تمام این سالها به خاطر قضاوت نا به جای من عذاب کشید... مطمئنم ترانه هم هیچوقت من رو نمیبخشه... ترانه که هیچ خودم هم هیچوقت خودم رو نمیبخشم... بهت حق میدم از من متنفر باشی بیشتر از هر کسی من ترنم رو متهم کردم... به گناهکار بوندن... به هرز...........
مکث میکنه و به سخی میگه:هر رفتاری که باهام داشته باشی اعتراضی ندارم... بدتر از اینا حق منه
از پشت میز بلند میشم و به سمت سیاوش میرم... دیگه جونی برام نمونده که بخوام حرف بزنم و حرف بشنوم... همینکه بهش میرسم سیگارش رو از لای انگشتاش بیرون میکشمو با پوزخند میگم: به قول خودت با این کوفتیا هم نمیشه به آرامش رسید پس بیخودی ریه هات رو با دود این آشغاله ها پر نکن
آهی میکشه و هیچی نمیگه
سیاوش: من رو ببخش سروش
-کسی که باید ببخشه ترنمه نه من
سیاوش: شاید اگه بعد از مرگ ترانه اون همه اصرار من برای اثبات گناهکار بودن ترنم نبود تو از ترنم جدا نمیشدی
اعتراف سخته ولی باید اعتراف کنم
به تلخی میگم: اون لعنتیا به فیلم درست کرده بودن که ترنم رو گناهکار نشون بدن... حتی اگه اصرارای تو هم نبود من از ترنم جدا میشدم چون اون فیلم رو باور کرده بودم... تازه فهمیدم اون فیلم هم کار دار و دسته ی منصور بوده
سیاوش بهت زده میگه: چی؟
-این رو گفتم تا بدونی به خاطر حرفای تو از ترنم جدا نشدم... من تا آخرین لحظه میخواستم بیگناهی عشقم رو ثابت کنم اما اونا خوب میدونستن چیکار کنند تا دور و بر ترنم خالی بشه
سیاوش: اون فیلم در مورد چی بود؟
-یکی شبیه ترنم تو فیلم بود و از علاقه اش به تو حرف میزد
سیاوش: پس چرا اون روزا چیزی نگفتی؟
-چی میگفتم؟... چه فرقی به حال شماها داشت... وقتی همه ترنم رو گناهکار میدونستن با فهمیدن اون موضوع فقط وضع ترنم بدتر میشد... من هم با دیدن اون فیلم پا پس کشیدمو از زندگی ترنم خارج شدم
سیاوش: هر کسی جای تو بود همین کار رو میکرد... خودت و سرزنش نکن
این روزا دلتنگی امونم رو بریده
حرف رو عوض میکنم و زمزمه وار میگم: چه جوری با مرگ ترانه کنار اومدی؟
صدام رو میشنوه... با بغض میگه: کنار نیومدم
بعد از چند لحظه مکث ادامه میده: فقط به امید رفتن زنده ام
با گفتن این حرف قطره اشکی از گوشه ی چشمش سرازیر میشه
چه وجه تشابه ای... یعنی همه ی اونایی که عشقشون رو از دست میدن به این امید زندگی میکنند
-حس میکنم دلم داره آتیش میگیره
سیاوش: وضع من خیلی بدتره سروش... خیلی بدتر... به جز اینکه ترانه ام رفتهباعث مرگ زن داداشم هم هستم
-نیستی سیاوش.. اون کسی که ترنم رو کشت من بودم... با باور نکردنم... شب آخری که کنارم بود داشت از دار و دسته ی منصور اینا میگفت باز هم باورش نکردم
با تموم شدن حرفم به سمت میز ترنم میرمو روی صندلیش پشت میز میشینم... چشمام رو میبندم تا به اون چند روزی فکر کنم که کنارم بود... سیاوش حرف میزنه و از گذشته ها میگه ولی من توی روزای با ترنم بودن غرق میشم... نمیدونم چقدر گذشته ولی با صدایسیاوش به خودم میام....
سیاوش: سروش حالت خوله؟
چشمام رو باز میکنم و نگاش میکنم... با نگرانی بهم زل زده
آهی میکشمو سرمو به نشونه ی آره تکون میدم...
سیاوش: سروش بیا خونه... داری خودت رو نابو میکنی
-نه سیاوش... حالا نه
سیاوش: تا کی میخوای خودت رو توی شرکت و آپارتمانت حبس کنی
-اینجوری راحت ترم
سیاوش مدام اصرار میکنه و من انکار.. اونقدر میگه و میگه که خودش هم خسته میشه... آخرش هم با ناامیدی از من خداحافظی میکنه و از شرکت خارج میشه
     
#159 | Posted: 7 Oct 2013 01:28
با اعصابی داغون از پشت میز ترنم بلند میشم... گوشیم رو روشن میکنمو برای طاهر زنگ میزنم... چند ساعته من رو اینجا کاشته و ازش خبری نشده... بعد از چند بار بوق بالاخره گوشی رو برمیداره... بدون اینکه بهش اجازه ی حرف زدن بدم شروع به داد و فریاد میکنم
-هیچ معلومه کدوم گوری هستی؟... یک ساعته من............
صدای گرفته ی طاها باعث میشه ساکت شم
طاها: سروش بدبخت شدیم...
نفس تو سینه ام حبس میشه
یه زحمت میگم: طاها چی شده؟... گوشیه طاهر دست تو چیکار میکنه؟
طاها: طاهر تصادف کرده
بهت زده به دیوار رو به روم خیره میشم مثل آدمای منگ فقط به حرفای طاها گوش میدم
طاها: الان هم تو اتاق عمله.. اینجور که معلومه وضعش خیلی وخیمه...دعا کن سروش.. فقط دعا کن...
به سختی زمزمه میکنم: کدوم بیمارستان؟
طاها: بیمارستان(--)
سریع گوشی رو قطع میکنم... نمیدونم چه جوری و با چه سرعتی از شرکت بیرون میامو سوار ماشین میشم... اصلا نفهمیدم کی به بیمارستان رسیدم فقط وقتی به خودم میام که پا به پای طاها جلوی اتاق عمل منتظر خبری از طاهر هستم
طاها: سروش به خدا دیگه نمیکشم... اون از ترانه... اون از ترنم.. این هم از طاهر... دیگه هیچ کس برام نمونده... بابا که تو سی سی یو بستریه.. مامان که تو بخش اعصاب و روان با هزار تا آرام بخش به خواب رفته
بهش حق میدم خیلی سخته... خیلی خیلی زیاد... من خودم به شخصه تحمل این همه درد رو ندارم... پدر ترنم که از همون روز تا الان تو بخشش سی سی یو بستریه... هر چند حالش بهتر شده ولی هنوز اونقدر حالش خوب نشده که به بخش منتقل بشه... خدا رو شکر که سکته ای در کار نبود... دکتر میگفت کوچکترین شوک عصبی باعث سکته یا مرگش میشه اما نامادری ترنم روز به روز حالش بدتر میشه.... هر چند روزای اول امید زیادی به خوب شدنش داشتیم اما اون بعد از هر بار به هوش اومدن مدام اسم ترانه و ترنم رو فریاد میزد و پرستارا هم مجبور میشدن با آرامبخش خوابش کنند... آخر سر هم که دکتر دیدحالش وخیمه اون رو به بخش اعصاب و روان منتقل کرد
اشک از گوشه ی چشم طاها سرازیر میشه
طاها: خدایا الان چیکار کنم؟... همه ی امیدم به طاهر بود
آهی میکشمو به سمت طاها میرم... دستم رو روی شونش میذارمو با لحنی که سعی میکنم امیدوارکننده باشه میگم: همه چی درست میشه طاها... خودت رو اذیت نکن
طاها میخواد چیزی بگه که با دیدن دکتر که از اتاق عمل بیرون میاد حرف تو دهنش میمونه... هر دو تامون سریع به سمت دکتر هجوم میبریم
طاها: آقای دکتر
دکتر نگاهی به من و طاها میندازه و میگه: شما از بستگان این آقایی هستین که تصادف کرده؟
طاها: بله
دکتر:چه نسبتی باهاش دارین؟
طاها: برادرش هستم
دکتر نگاهی به من میندازه و میگه: و شما؟
یاد ترنم میفتم... ترنمی که توی خونوادش طاهر رو از همه بیشتر دوست داشت... من هم توی خونواده بیشتر از همه با طاهر راحت بودم... شاید دلیلش عشق و علاقه ای بود که بین ترنم و طاهر پا بر جا بود... یه عشق و علاقه ی مثال زدنی خواهر برادری
-اون کسی که الان توی اتاق عمله آخرین یادگاری از عزیزیه که دیگه نیست...شما فکر کنید دوست، برادر یا هر نسبتی که دوست دارین روی این رابطه بذارید فقط بدونید اگه بیشتر از برادرم برام عزیز نباشه کمتر از اون هم برام عزیز نیست
دکتر سرش رو تکون میده... نگاهی مرددی به من و طاها میندازه
طاها: آقای دکتر چی شد؟... حالش خوبه؟
ترس بدی توی دلم میشینه... مکث دکتر نشونه ی خوبی نیست
-آقای دکتر عملش چطور پیش رفت؟
طاها با ترس به دهن دکتر زل میزنه و هیچی نمیگه
دکتر: عملش موفقیت آمیز بوده
من و طاها نفسی از سر آسودگی میکشیم ولی با حرف بعدی دکتر ته دلم خالی میشه
دکتر: ولی........
طاها: ولی چی دکتر؟
دکتر نگاهی به ماها میندازه و میگه: بهتره بیاین تو اتاقم تا در مورد وضعیتش براتون بگم
بعد از تموم شدن حرفش بدون اینکه اجازه ی صحبتی به من و طاها بده جلوتر از ما شروع به حرکت میکنه... من و طاها با ترس بهم نگاه میکنیم و به ناچار پشت سر دکتر حرکت میکنیم
دکتر وارد اتاقی میشه و ما هم پشت سرش به داخل میریم.. خودش پشت میز میشینه و به ماها میگه: لطفا بشینید
-آقای دکتر نمیخواین بگید چی شده؟
دکتر: بشینید همه چیز رو براتون توضیح میدم
روی اولین صندلی میشینم وقتی میبینم طاها بهت زده به دکتر خیره شده دست اون رو هم میکشم که باعث میشه رو صندلی پرت بشه
-دکتر منتظریم
دکتر سری تکون میده و میگه: راستش ضربه ی بدی به سر برادرتون وارد شده... ما همه ی سعیمون رو کردیم... عمل موفقیت آمیز بوده فقط....
به اینجای حرفش که میرسه مکث میکنه
-پس مشکل کجاست دکتر؟
دکتر: فقط به خاطر ضربه ی شدیدی که به سرش وارد شده به حالت اغما فرو رفتن
با این حرف دکتر انگار آب سردی روم میریزند
طاها به زحمت زمزمه میگمه: یعنی چی دکتر؟
با ناامیدی میگم: یعنی کما
طاها تکون سختی میخوره و با ترس به دکتر نگاه میکنه
دکتر سری به نشونه ی تائید حرف من تکون میده و ادامه میده: کاملا درسته... برادرتون فعلا در کما به سر میبرن
طاها: یعنی چی؟... یعنی واسه ی همیشه از دستش دادم... این یکی هم واسه ی همیشه رفت
دکتر:نه پسرم... اشتباه نکن... برادرت رو از دست ندادی اون زنده هست کسی که به کما میره دوباره میتونه به زندگی برگرده... کما حالتیه که بیمار، هوشیاریه خودش رو تا حد زیادی از دست میده و دیگه قادر به پاسخگویی به محرکها و تحریکات خارجی نیست. در این حالت بیمار نمیتونه به هیچ طریقی با محیط خارج ارتباط برقرار کنه.... البته این رو هم بهت بگم کما یه مریضی نیست بلکه علامتی از یک مریضی یا واکنشی از یک حادثه هستش که برای برادر شما حالت دوم اتفاق افتاده... یعنی به خاطر ضربه ای که به سرش در تصادف وارد شده به کما رفته...
طاها: یعنی طاهر هیچی از محیط اطرافش نمیفهمه
دکتر: درجه های کما توسط هوشیاری شخص بیمار نسبت به محرکهای خارجی، تعیین میشه. در بسیاری از مواردی که اشخاص در حالت کما به سر میبرند، بیمار دریافتهایی از محیط نیز خواهد داشت و این حالت با توجه به بهبودی شخص بیمار زیادتر هم میشه.
طاها: خب تا کی طاهر تو این حالت باقی میمونه...
دکتر:اکثر کماها، بیشتراز 4 هفته طول نمیکشن... اما در حالت کلی اگه بخوایم در نظر بگیریم نمیشه هیچ حرفی در این زمینه زد...
طاها: یعنی نمیشه یه زمان قطعی داد که کی از کما خارج میشه؟
دکتر: نه... هیچ نظر قطعی وجود نداره... شاید چند روز دیگه... شاید هم چند هفته دیگه... شاید هم چند ماه یا چند سال دیگه
با تاسف ادامه میده: شاید هم.........
رنگ طاها به شدت میپره
-یعنی ممکن...
دکتر سری تکون میده و در ادامه حرفش میگه: بعضی از کسانی که به کما میرن بعد ازمدتی به سمت سندرمآپالیک پیش میرن که............
طاها وسط حرف دکتر میپره: اینی که گفتین اصلا چی هست؟
دکتر: زندگی نباتی یا سندرمآپالیک به حالتی میگن که فرد چشماش بازه وگاهو بی گاه به صورت غیرارادی بدن خودش رو هم حرکت میده. با این وجود، در پاسخ به محرکهای محیطی هیچ واکنشی در این گونه بیمارا مشاهده نمیشه. وضعیت زندگی نباتی میتونه بسیار حادتر از کما باشد، چون اینگونه بیماران هرچند حرکات غیرارادی از خود بروز میدهند، اما با گذشت زمان هیچ نشانی از هوشیاری از خود بروز نمیدهند ولی در کما شانس بهبودی برای برخی بیماران وجود دارد...
-یعنی ممکنه طاهر به این وضع دچار بشه
دکتر: بهتره الان به این چیزا فکر نکنید و به فکر بهبودیه حال بیمارتون باشین
- آخه چه جوری؟
دکتر: از بين محرکات حسي، تحريکاتشنوايي اهميت ويژهاي دارن چون آخرين حسي به شمار میان که در يک بيمار مبتلابه کما از بين مي روند... تحريکات شنوايي با صداي آشنا بر بهبود سطح هوشياريبيماران کمايي تأثير مثبت دارند... تا الان بیمار شما صد در صد به بخش ای سی یو منتقل شده... سعی کنید وقتی به ملاقاتش میرین باهاش حرف بزنید... امکانش هست که متوجه ی حرفاتون بشه
بعد از چند تا توصیه و تذکر دیگه از جانب دکتر با شونه هایی افتاده از اتاق خارج میشیم.. نمیدونم چرا این روزا مصیبت از همه طرف برامون میباره...
-نمیخوای به پدربزرگ و خونوادت خبر بدی؟
طاها: با این اوضاع و احوالی که من توی اون خونه میبینم بهتره کسی چیزی ندونه... اونا همینجوری هم به خاطر حال و روز مامان و بابا داغون هستن یه شوک دیگه کافیه تا همه شون رو از پا در بیاره
آهی میکشمو چیزی نمیگم
طاها: مسدونم خودخواهیه ولی با همه ی وجودم دوست داشتم من جای طاهر بودم
-نگو طاها... این جور نگو
طاها: آه ترنم همه مون رو گرفت سروش... اینا همه به خاطر اون آه هایی که اون دختر بیگناه کشید...
با آستین لباسش اشکاش رو پاک میکنه و از من دور میشه
سرمو با تاسف تکون میدم و به دنبال کارای طاهر میرم... اجازه نمیدم طاها هیچکدوم از کارا رو انجام بده... بعد از اینکه تمام دستورای دکتر رو انجام دادم یه خورده دیگه با طاها حرف میزنم و دلداریش میدم ... اون هم در نهایت مجبورم میکنه که برم خونه استراحت کنم... هر چقدر اصرار به موندن در کنارش میکنم قبول نمیکنه مجبوری ازش خداحافظی میکنم و سوار ماشینم میشم... بی هدف توی خیابونا میچرخم و به بازی روزگار فکر میکنم
     
#160 | Posted: 7 Oct 2013 01:30
چند روز بعد
ترنم: سلام آقایی
-سلام خانمی... خوب واسه خودت خوش میگذرونیا... من رو هم که از یاد بردی... یه بار با خودت نگی سروش داره از ندیدن من دق میکنه ها
ترنم: باشه نمیگم آقایی... خیالت تخت
- بچه پررو...
ترنم: بنده تو پررویی انگشت کوچیکه ی شما هم نمیشم
-ترنم
ترنم:ها؟؟
-این ها هنوز از دهنت نیفتاده
ترنم: برو بابا
-بی تربیت هم که شدی.... بعد این همه مدت هنوز هم همون دختر لوس و ننری که بودی هستی
ترن: تو هم هنوز همون کروکودیل بیریخت بی خاصیتی
-من کروکدیلم
ترنم: پ نه پ... من کروکدیلم
-خب درستش همینه دیگه
ترنم: سروش میزنم شل و پلت میکنما
-برو کوچولو... برو بگو بزرگترت بیاد
ترنم: با من بودی؟
-پ نه پ با دیوار بودم
ترنم: نه میبینم که راه افتادی
-اگه اشتباه نکنم از یه سال و خورده ای راه افتادم
ترنم: ســـروش
-چیه کوچولو
ترنم: تو باز بهم گفتی کوچولو
-مگه نیستی؟
ترنم: نه خیـــر
-خب بابا.. حالا چرا داد میزنی کوچولو
ترنم:ســـــروش... من دیگه بزرگ شدم... واسه ی خودم خانمی شدم... من بچه نیستم که هی میگی کوچولو
-واقعا؟؟
ترنم: اوهوم
-من که نمیبینم
ترنم: ســـروش
-جانم کوچولو
ترنم: لوس!!..
-بده دارم نازتو میخرم
ترنم: کو... کجاست؟... من که نمیبینم
-همون جانم که گفتم خودش خریدن نازه دیگه
ترنم: نه بابا... خوب شد گفتی... من نمیدونستما
-عیبی نداره از حالا به بعد دیگه میدونی
ترنم: ســــــروش
-جانم خوشگلم
...
-چی شد؟...چرا اینجوری نگام میکنی؟
ترنم: با من بودی؟
-مگه غیر از تو کس دیگه ای هم اینجا هست؟... ببین جنبه نداری اینجوری صدات کنم
ترنم: از بس از این کارا نکردی آدم باورش نمیشه
-همیشه یه اولین باری وجود داره
غمگین نگام میکنه
ترنم: وقتی میگی جانم خوشگلم ته دلم یه جوری میشه؟
«صدایت شنیدن دارد وقتی که می گویی : جانم . . .»
-چه جوری خانمی؟
ترنم: نمیدونم... انگار داره قیلی ویلی میره
-چی؟
ترنم: دلم دیگه
-الهی قربون دلت برم... تو بیا من هر روز هزار بار نازتو میکشم و قربون صدقه ات میرم
ترنم: خدا نکنه آقایی... تو اگه ناز من رو هم نکشی باز هم خاطرت عزیزه
-ایکاش میشد برگردیم به گذشته ها تا برات حرفایی بزنم که همیشه دوست داشتی از من بشنوی
با بغض ادامه میدم: لبخندای تلخت رو دوست ندارم
ترنم: تلخی تموم شده آقایی... همین که هستی برام یه دنیا می ارزه
-ترنمی دلم برات تنگ شده
ترنم: تو که همیشه ی خدا اینجایی
-به جای تشکرته... مثلا شوهرتما
ترنم: برو بابا... شوهر کجا بود... فکر کردی به همین راحتی زنت میشم... باید هزار بار بری و بیای تا شاید به یه گوشه چشمی مهمونت کنم
-کی بود چند لحظه میگفت خاطرت خیلی خیلی عزیزه؟؟
ترنم: من که یادم نمیاد... واقعا کی بود؟
-نه.. میبینم که آلزایمرت هم عود کرده... یه چند روز بهت سر نزدم قرص واجب شدی
ترنم: ســـروش
-جانم خانومم... دلم برای سروش سروش گفتنات یه ذره شده بود... دلم میخواد یه عالمه اذیتت کنم و تو هم آخر جیغ جیغ کشون بگی ســـروش...
آه پردردی میکشمو با بغض میگم: نمیخوای از آقات پذیرایی کنی؟
ترنم:نه خیر... دیر اومدی حلوا و خرما تموم شد
اشک از گوشه ی چشمم سرازیر میشه
ترنم: خو بابا.. چرا گریه میکنی دفعه ی بعد برات کنار میذارم
اشکام همین طور صورتم رو خیس میکنند
ترنم: اه.. اه.. پاشو گمشو اون طرف... عینه این بچه دو ساله ها نشسته ور دل من گریه میکنه
-ترنم بیا خانمی کن و من رو هم پیش خودت ببر
ترنم: اینجا جای بچه های دو ساله نیست برو پستونکت رو بخور... هر وقت مثله من بزرگ شدی یه فکری برات میکنم
-ترنم دیگه تحمل این همه دوری رو ندارم
ترنم: اگه همینجور گریه کنی ده دقیقه باهات قهر میکنما... هر چقدر هم منت کشی کنی جوابت رو نمیدم
-ببخش خانمی... ببخش که دیر اومدم.... دلم برای با هم بودنمان تنگ شده... دلم اون روزای قدیم رو میخواد
....
آهی میکشه و با بغض میگه: منم
-دلم میخواد مثله اون روزا کنارم باشی.. بغلت کنم... بچرخونمت.. تو هم جیغ بزنی و بگی سروش غلط کردم من و بذار پایین
ترنم: تو خجالت نمیکشی... تو این لحظه هم به فکر در آوردن لج منی... تو آدم بشو نیستی... اصلا باهات قهرم
-ترنمی
...
-خانمی...
...
-دلت میاد با سروشت قهر کنی
...
پخی میزنه زیر خنده و میگه: سروش اصلا بهت نمیاد اینجوری باشی... چقدر منت کشی بهت میاد... جون من یه خورده دیگه منت کشی کن
-بی لیاقت... گمشو اونور... به من میگه آدم بشو نیستی... آخه مگه تو آدمی من بیام به خاطر تو آدم بشم
ترنم:اوه... اوه... آقامون عصبانی شد... خو بابا... چیز خوردم.. اخماتو باز کن ببینم... منو نگاه کن ببینم... واسه ی خودم شاعر شدما
-ترنم
ترنم: ها؟؟
-ها نه بله... این هم صد هزارمین دفعه... اگه فهمیدی؟
ترنم: ایـــش
-نشنیدم... چی گفتی؟
ترنم: ها... هیچی... گفتم بله آقایی؟؟
     
صفحه  صفحه 16 از 39:  « پیشین  1  ...  15  16  17  ...  38  39  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / سفر به دیار عشق بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites