تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

سفر به دیار عشق

صفحه  صفحه 18 از 39:  « پیشین  1  ...  17  18  19  ...  38  39  پسین »  
#171 | Posted: 7 Oct 2013 22:23
با مهربونی نگام میکنه و میگه: ممنون عزیزم... ماندانا از دیدنت خیلی خوشحال میشه... تو این روزا حال و روزش خیلی خراب بود... از غصه ی نبود تو چندین بار تا الان تو بیمارستان بستری شده.. الان هم استراحت مطلق.. اجازه تحرک نداره
با خجالت سرمو پایین میندازمو زمزمه میکنم: ببخش که به خاطر من مثل همیشه اذیت شدی... زندگیه شماها رو هم سخت کردم
امیر: این حرفا چیه ترنم؟... منو نگاه کن ببینم
با شرمندگی سرمو بالا میارم
امیر: تو همیشه برای من و ماندانا عزیز بودی... دیگه این حرفا رو ازت نشنوم... شنیدی؟
اشک تو چشمام جمع میشن... کی میگه تنهام... کی میگه هیچکس رو ندارم... ماندانا... امیر... پیمان... نریمان... کی گفته من بیکسم؟... با وجود اون همه اشنا هر روز بی کسی رو تجربه کردم ولی الان با غریبه های نیمه آشناهم دارم مزه ی شیرین عزیز بودن رو میچشم
-ممنون امیر.... ممنون... همه ی زندگیم رو مدیون تو و ماندانا هستم... راستش میخواستم یه مدت پیش تو و ماندانا بمونم تا بتونم با اتفاقات اخیر کنار بیام و با خونوادم رفتار نا به جایی نداشته باشم که با وجود بارداریه ماندانا نمیشه خیلی سریع حرف از زنده بودن من زد پس برمیگردم پیش خونوادم و بعدا به ماندانا سر میزنم
به وضوح میبینم که رنگ از چهره ی مهران و امیر میپره
مهران و امیر با هم میگن: نه
با تعجب به مهران و امیر نگاه میکنم و میگم: چی نه؟.. چیزی شده؟
امیره لبخند زورکی میزنه و میگه: نه چیزی نشده
-خب پس چی؟
امیر به سمت من میاد و میگه: ترنم من هم ترجیح میدم یه مدت دور از خونوادت باشی تا بتونی با خودت کنار بیای... ممکنه الان که خونوادت رو ببینی کنترلت رو از دست بدی و برخورد نادرستی باهاشون داشته باشی
-این حرفا چیه امیر... به من میخوره چنین آدمی باشم؟... ممکنه از لحاظ روحی و روانی داغون باشم اما هنوز اونقدری میتونم رو رفتارام کنترل داشته باشم که مثل خیلیاشون حرمت نشکونم
امیر: نه.. نه.. معلومه که نیستی
نریمان با لبخند به طرف من میاد و میگه: آقا امیر تو این مدت اونقدر از ترنم شناخت پیدا کردم که بتونم با اطمینان بگم ترنم چنین دختری نیست پس نگران این موضوع نباشین
امیر نگاهی به نریمان و پیمان میندازه و میگه: ببخشید از شوق دیدن ترنم متوجه ی شما و دوستتون نشدم
نریمان: بیخیال داداش... داشتم میگفتم نگرانه ترنم نباشین من از اول هم ترجیح میدادم ترنم هر چه زودتر خونوادش رو از نگرانی بیرون بیاره
امیر مستاصل نگاهی به مهران میندازه... مهران به سمت نریمان میاد و میگه: آقای...
نریمان: نریمان هستم
مهران: بله نریمان خان... به نظر من بهتره یه مدت به ترنم جان فرصت بدیم چون الان وضعیت روحی و جسمی مناسبی ندارن... بهتره یه مدت بدون فکر و خیال و بی توجه به اطرافیانش فکر بکنه و برای زندگیش تصمیم بگیره.....
نریمان: اما.....
مهران همونجور که حرف میزنه نریمان رو با خودش میکشه و به کنار پیمان میبره... با تعجب به رفتارای ضد و نقیض اطرافیانم نگاه میکنم
امیر چنگی به موهاش میزنه و با کلافگی میگه: ترنم توی این موقعیت که تازه از دست اون خلافکارا خلاص شدی و شرایط روحیت خوب نیست ممکنه ممکنه..
این کلافگی، این نگرانی، این برخورد فقط میتونه یه چیز رو نشون بده... که اونا باز هم باورم نکردن... که حتی بعد از مرگم هم من رو نخواستن
-بعد از مرگم هم باورم نکردن؟
امیر بهت زده نگام میکنه
-بعد از مرگم هم من رو گناهکار میدونستن آره؟
امیر: نه... نه... ترنم اشتباه نکن
-فقط یه سوال میپرسم
جواب این سوال خیلی خیلی برام مهمه
امیر: ترنم
-بهم بگو توی مراسم تشیع جنازه ی من مونا و پدرم اومدن؟... اونا ناراحت و غصه دار بودن؟... اصلا برای مرگم اشک ریختن یا نه؟
میدونم قرار بر یه سوال بود اما دونستن جواب یه دونه از این سوالا پاسخ بقیه شون رو هم با خودش به همراه داره
امیر: ترنم این حرف.........
بدون توجه به حرف امیر ادامه میدم: مطمئنم تو و ماندانا هم توی تشع جنازه ی من بودین... شک ندارم پس امیر قسمت میدم به جون عزیزترینات که دروغ نگی و جوابم رو بدی... روزی که فهمیدم همه فکر کردن من مردم فقط یه سوال تو ذهنم مدام تکرار میشد... آیا برای مرگ منی که همه و همه توی اون روزا آرزوی رفتنم رو داشتن از جانب خونوادم اشکی ریخته شده یا نه؟.. میخوام بدونم واقعا آرزوی رفتنم رو داشتن یا فقط در حد یه حرف بود.. این برام خیلی مهمه
امیر مستاصل نگام میکنه
مهران که داشت با پیمان و نریمان حرف میزد تازه چشمش به قیافه ی ناراحت امیر میفته
امیر: ترنم اون روزا همه چیز بهم ریخته بود
-امیر من رو نپیچون... جواب من یه کلمه ست
نریمان و پیمان و مهران به سمت ما میان
نریمان: ترنم چی شده؟
-منتظر جواب سوالم هستم
همه متعجب به من و امیر نگاه مکنند
امیر: ترنم اون روزا هیچ چیز شبیه الان......
-امیر
آهی میکشه و به زحمت میگه: تنها کسایی که برای تشیع جنازه و کارای کفنن و دفنت اومده بودن پدرت و طاهر بودن
بغض بدی تو گلوم میشینه... پس مونا واقعا ازم متنفر بود... هنوز امید داشتم
-اشکی برای رفتنم ریختن؟
نریمان: ترنم این حرفا چیه... خب معلومه که هر خونواده ای برای مرگ عزیزانش اشک میریزه و گریه میکنه
رنگ مهران و امیر بیشتر میپره
-وبه داری میگی برای مرگ عزیزانشون ولی من 4 سال بود که برای کسی عزیز نبودم یا حدافل اینجور که خودم میدیدم و برداشت میکردم عزیز به شمار نمی یومدم میخوام بدونم واقعا همه ی برای مرگم لحظه شماری میکردن یا نه هنوز توی قلبشون جایی برای من داشتن
پیمان اخمی میکنه و میخواد چیزی بگه که مهران شونه اش رو لمس میکنه و کنار گوشش چیزی زمزمه میکنه... پیمان با ناباوری سرجاش خشکش میزنه
امیر: ترنم بالاخره پدرت غرور داشت صد در صد توی تنهاییهاش برات گریه کرد... هیچوقت راضی به از دست دادنت نبود
-میخوای بگی توی تشیع جنازه ی من غرور پدرم مهمتر از مرگ من بود
نریمان با بهت به امیر نگاه میکنه
نریمان دستپاچه از خرابکاریش میگه: خب... خواهری پدرت اون موقع توی شوک بود... باور مرگ تو براش سخت بود و .................
دیگه حرفاشون رو نمیشنوم... پس بعد از مرگم هم باورم نکردن... برام اشکی هم نریختن... حتی حاضر نشدن قطره قطره های اشکشون رو برام حروم کنند
چشمام رو میبندم و نفس عمیقی میکشم.... با همون چشمای بسته فقط یه چیز میگم: طاهر چی؟
صدا از هیچکس بلند نمیشه... چشمام رو باز میکنم... هر 4 نفرشون رنگ به چهره ندارن
-شماها چتونه؟... من فقط دارم چند تا سوال کوچیک ازتون میپرسم نمیخوام که کسی رو اعدام کنم
امیر: طاهر حالش از همه خرابتر بود
تو چشماش خیره میشم تا حقیقت رو از تو چشماش بخونم
     
#172 | Posted: 7 Oct 2013 22:28
امیر: باور کن ترنم... طاهر حال و روزش خیلی خراب بود... بارها و بارها جلوی همین خونه اومد تا از گذشته ها سر در بیاره
لبخندی رو لبام میشینه... پس همه اش تظاهر بود... اون نفرتا... اون بی محلی ها.. اون اخم و تخما... پس دوستم داشت مثل همیشه... حتی بعد از مرگ دروغینم هم ازم حمایت کرد...
لبخندم پررنگ تر میشه... پس هنوز یکی برام مونده... هنوز یه آشنا از گذشته ها توی دنیای من موندگار شده
امیر: ترنم میشنوی چی میگم؟
-هان؟... چیزی گفتی؟
امیر: ترنم حواست کجاست یه ساعته دارم باهات حرف میزنما
-ببخشید امیر داشتم به طاهر فکر میکردم
امیر مشکوک میگه: بهتره حالا حالاها به هیچی فکر نکنی
نریمان هم با دستپاچگی حرف امیر رو تائید میکنه
پیمان: آره ترنم... من هم موافقم... برای یه مدت به خودت استراحت بده و به هیچ چیز و هیچ کس فکر نکن
-فکر نکنم... اونم من؟!... درد تمام سالهای بی کسیم این نبود که طعنه شنیدم که کتک خوردم که تحقیر شدم دردم این بود که با همه تلاشم باز هم موفق به فکر نکردن به اون هیچ ها نمیشدم... تمام اون هی ها با قلب و روحم عجین شدن... مگه میشه بهشون فکر نکرد... مگه میشه؟
«هیچ هم برای خودش عالمی دارد ...
وقتی "همه" هایت هیچ میشوند ؛ آن وقت "هیچ" برایت یک دنیاست ...»
نریمان: ولی الان همه چیز به نفع توهه... اون روزا شرایطت طوری بود که فکر نکردن به مشکلات برات سخت بود
-شماها که تا چند دقیقه پیش میگفتین برو خونوادت رو ببین پس را یهویی نظرتون عوض شد؟
نریمان تک سرفه ای میکنه و ادامه میده: خب ترنم جان من و پیمان فکر نمیکردیم مشکل تو با خونوادت تا این حد جدی باشه... درسته برامون تا حدی در مورد خونوادت گفته بودی اما ماها.....
تا آخر جمله رو میگیرم... لبخند تلخی رو لبم میشینه... البته گله ای ازشون ندارم.. آهی میکشم و با لحن گرفته ای خودم جمله اش رو کامل میکنم: شماها فکر میکردین که زیادی ماجرا رو بزرگش کردم
نریمان با خجالت نگاهش رو از من میگیره
-به قول خودت... بیخیال داداش
زیر لب زمزمه میکنم: این نیز میگذرد
«برای بقیه...
نمیدانم چطور میگذرد...!
اما برای من...
انگار...
خنجر بر گلویمگذاشته اند...
اما نمیبرند...»
نریمان: شرمنده ترنم جان
دلم میگیره... درد بدیه باور کنی ولی باور نشی... آره درد بدیه ولی نه برای من...خدا رو شکر برای من دیگه تکراری شده... روزگار این صحنه ها رو از حفظم برو سکانس بعدی
-مهم نیست... فراموشش کنید
سکوت بدی به وجود اومده... خودم سکوت رو میشکنم
-امیرجان میتونم ازت خواهش کنم حداقل با طاهر یه تماسی بگیری
سریع میگه: حرفشم نزن ترنم
-آخه چرا؟... حالا که میدونم طاهر رو دارم.........
پیمان وسط حرفم میپره: ترنم اگه الان طاهر رو ببینی مجبوری پیش خونوادت برگردی پس بهتره یه مدت از تنش و درگیری دور باشی
چرا دروغ... با اینکه خوشحالم طاهر بعد از سالها باورم کرده اما هنوز برام سخته باهاش رو به رو بشم... هم با اون هم با بقیه دلم یه آرامش نسبی میخواد ولی اخه به جز خونه ی ماندانا جایی رو ندارم
طعم گس بی کسی رو با همه ی وجودم در تک تک سلولهای بدنم احساس میکنم
-آخه من که جایی رو ندارم برم... پس چه جوری باید زندگیم رو بگذرونم
نگاهی بین همگیشون رد و بدل میشه.. نگاهی که پر از دلسوزی و ترحمه
احساس حقارت میکنم... این نگاه ها رو دوست ندارم... بعضی وقتا یه نگاه از صد تا تحقیر و توهین هم تلخ تره
مهران متفکر میگه: من یه پیشنهادی دارم البته ترنم خانم میتونند قبول نکنند
همه کنجکاو به مهران زل میزنیم
امیر: پیشنهادت چیه؟
مهران نگاهی به من میندازه و میگه: اگه دوست داشتین این مدت رو به آپارتمان من بیاین... اینجوری به ماندانا هم خیلی راحت دسترسی دارین... امیر هم توی این چند وقته همه چیز رو به ماندانا میگه
با تعجب به مهران نگاه میکنم
امیر: ایول... فکر خوبیه
-آخه... اینجوری که خیلی بده
امیر: کجاش بده؟
مهران: من هیچ مشکلی با این موضوع ندارم.. اگه برای شما مشکله و معذب هستین میتونم این مدت رو پیش خونوادم یا خونه ی ماندانا بمونم
هرچند باهاش معذبم ولی روم نمیشه بگم آره از خونت برو تا من برم توش موندگار بشم
-نه... نه... منظورم اینه که نمیخوام مزاحمتون بشم
لبخندی رو لباش میشینه
مهران: مراحمید
پیمان تفکر و در عین حال دو دل میگه: بد فکری هم نیست... اما بهتره یه چند وقتی تو خونه تنها نمونی... من هنوز نمیدونم چه بلایی سر منصور اومده امروز تازه به دیدن همکارام میرم... هر چند فکر نکنم اون هم از زنده موندنت با خبر باشه ولی ترجیح میدم چند تا از همکارام رو بفرستم تا از دور مراقبت باشن با همه ی اینا بهتره تک و تنها تو آپارتمان نمونی و مهمتر از همه تا بهت نگفتم حق خروج از خونه رو هم نداری
سری به نشونه ی باشه تکون میدم
مهران: نگران نباشین... من حواسم به همه چیز هست
نریمان: آقا مهران شما هم بهتره یه شماره تماس از خودتون به ما بدین تا بتونیم با ترنم در تماس باشیم
مهران: حتما
نمیدونم چی بگم... خب یه خورده برام سخته.. هر چند به مهران اعتماد دارم.. درسته شناختی ازش ندارم ولی مطمئنم برادر ماندانا نمیتونه بد باشه... این هم تربیت شده ی همون پدر و مادره... از طرفی وقتی امیر به مهران اعتماد داره پس مشکلی برای من به وجود نمیاد... نگاهی به نریمان و پیمان میندازم تردید رو تو چشماشون میخونم... میدونم یه خورده نگرانم هستن فقط نمیدونم چرا زودی رضایت دادن... این دو تا که تا همین نیم ساعت پیش زیاد راضی به نظر نمیرسیدن که من به خونه ی دوستم بیام... میدونم حرفام رو در مورد خونوادم جدی نگرفته بودن و الان فهمیدن حق با منه ولی هر جور فکر میکنم از آدمای محافظه کاری مثل پیمان و نریمان بعیده که اینقدر راحت اجازه بدن به خونه ی پسر غریبه ای برم؟... چرا وقتی حرف از طاهر زدم با حرفم موافقت نکردن
پیمان: ترنم چیکار میکنی؟
نمیدونم چی بگم... آخه خودشون همه ی حرفا رو زدن حالا تازه از من نظر میخوان
با خجالت زمزمه میکنم: با شرمندگی فقط میتونم بگم قبول میکنم
مهران: این حرفا چیه؟... پس من میرم از ماندانا خداحافظی کنم و زود برمیگردم
سری تکون میدمو چیزی نمیگم دلم بدجور هوای ماندانا رو کرده... یه لحظه به مهران حسودیم میشه... آهی میکشم دلم این روزا بدجور هوایی شده... دلم میخواد در مورد سروش از امیر بپرسم اما از جوابش میترسم... از اینکه از مرگم خوشحال شده باشه... از اینکه عروسی کرده باشه... به زمن خیره میشمو با پام به سنگهای کوچیک رو زمین بازی میکنم
«هــر چقدر هـــــم کـــه محکــــم باشــــی
یـــک نقطـــــه
یـــک لبخنـــــد
یـــک نگــــــــاه
یـک عطر آشنـا
یــک صــــــــدا
یــک یـــــــــــاد
از درون داغونـــت می کــــند
هــر چقدر هـــــم کـــه محکــــم باشــــی...!»
نریمان: ترنم ما به سردار خبر میدیم تا اطراف خونه مامور بذارن... تو هم حواست رو جمع کن
اروم جواب میدم باشه
نریمان و پیمان نگاهی بهم میندازن انار متوجه ی لحن غمگین تر از قبلم شدن
امیر: به نظرتون هنوز هم دنبالشن؟
نریمان با صدای امیر نگاهش رو از پیمان میگیره
نریمان: کار از محکم کاری عیب نمیکنه
امیر سری تکون میده
به نریمان و پیمان نگاه میکنم... بدجور وابسته شون شدم
نریمان: پیشی کوچولو چرا اینجوری نگامون میکنه؟
امیر با تعجب به نریمان نگاه میکنه
یه قطره اشک از گوشه ی چشمم سرازیر میشه
امیر: اِ... ترنم چرا گریه میکنی؟... اگه نمیتونی تو خونه ی مهران بمونی من همین الان با ماندانا حرف میزنم
-نه... امیر... گریه ی من از سر دلتنگیه....
     
#173 | Posted: 7 Oct 2013 22:30
با دست به نریمان و پیمان اشاره میکنم و میگم: بدجور دلتنگشون میشم... خیلی کمکم کردن
نریمان به سمت من میاد و به لحن مهربونی میگه: هیس... آروم باش... ما که سفر قندهار نمیریم... من که هر روز هر روز اینجام... مگه میشه خواهر کوچولوم رو تک و تنها رها کنم و برم
لبخند تلخی رو لبام میشینه
-داداش برو به زندگیت برس... تو همین چند وقت هم خیلی اذیتتون کردم... هم تو رو هم پیمان رو
«من یاد گرفته ام
وقتی بغض می کنم
وقتی اشک می ریزم
وقتی میشکنم
منتظرهیچ دستــــــــــی نباشم
وقتی از درد زخم هایم به خودم می پیچم
مرهمی باشم بر جراحتــــــــــم»
محکم بغلم میکنه و میگه: تو خواهر کوچولوی خودمی مگه میشه تنهات بذارم اگه اینا رو میگی که از دست من خلاص بشی کور خوندی
«این روزها تلخم مثل خنده ای بی حوصله دست خودم نیست»
با صدایی که به شدت میلرزه میگم: هنوز این کلمه از دهنت نیفتاد
با شیطنت ابرویی بالا میندازه و میگه: کدوم کوچولو؟
داداشی ایکاش میدونستی چه خاطره هایی رو با این کوچولو گفتنات برام زنده میکنی اونوقت شاید یه خورده بیشتر مراعات میکردی
«یه آدمایی هستن که دلت رو واسه آدمایی که نیستن تنگ می کنن ...»
-همین کوچولو
نریمان: نچ... وقتی کوچولویی باید بگم کوچولو دیگه
خنده ای میکنم... خنده ای تلخ...تلخ تر از زهر... آخ که چه سخته یادآوری روزهایی که تبدیل به خاطره شدن
«چه فرقی میكنددرسیرك باشی یا درخانه؟؟!
خنده ات كه تلخ باشد،دلت كه خون باشد،توهم دلقلی...!»
-آخه بچه تو که از من هم کوچولوتری
پیمان، نریمان رو به عقب هل میده و میگه: ترنم با این یکی به دو نکن که به هیچ جا نمیرسی
لبخند از ته دلی مهمون لبام میشه... با پیمان کاملا موافقم
نریمان به شدت پیمان رو هل میده و میگه: گمشو اونور هنوز حرفام با خواهرم تموم نشده
امیر با تعجب به رفتار نریمان نگاه میکنه
پیمان: آقا امیر تعجب نکن... این یه خل و چلیه که دومی نداره
نریمان پشت چشمی نازک میکنه و میگه: اقا امیر تعجب نکن این هم یه یخمکیه که دومی نداره
همه از حرف نریمان به خنده میفتیم... بعضی وقتا این خنده های بین غصه ها رو دوست دارم... این خنده ها برای من حکم پیام بازرگانی مابین فیلم رو دارن... باعث میشن چند لحظه ای غافل بشم از غم، از غصه، از درد... تو همین موقع مهران میرسه
مهران: امیر زود برو بالا که ماندانا نگرانت شده... بهش گفتم یکی از دوستات اومده بود داشتی حرف میزدی
امیر سری تکون میده و با همه خداحافظی میکنه.. مهران هم تیکه کاغذ رو به سمت نریمان میگیره و میگه: این هم شماره های تماس و آدرس خونه
نریمان کاغ رو از دست مهران میگیره و زیرلبی تشکر میکنه
امیر: ترنم نگران هیچ چیز نباش... همه چیز رو حل میکنم
سری تکون میدم و هیچ نمیگم.. امیر هم به داخل خونه میره و در رو میبنده
نریمان: خب خواهری دیگه وقت رفتنه... یکیمون اینجا میمونه و یکیمون میره تا با چند تا مامور برگرده... فردا هم من و پیمان دنبالت میایم تا با هم به دادگاه بریم
-باشه داداش ولی اگه کار دارین یکی از همکاراتون رو بفرستین... نمیخوام مزاحمتون بشم
اخم بانمکی میکنه و میگه: تو باز رو حرف من حرف زدی... یه کاری نکن مثل پیمان یخمک باهات برخورد کنما
با لبخند میگم: منتظرتونم
پیمان به طرفم میاد و صورتش رو به گوشم نزدیک میکنه و آهسته میگه: به این پسره اطمینان داری؟
سری تکون میدم و من هم به آرومی میگم: چیزی رو که امیر تضمین میکنه مطمئننا قابل اعتماده
پیمان: با این حال بهتره حواست رو جمع کنی
-باشه... حتما
چند تا شماره رو یادداشت میکنه و به دستم میده
پیمان: اینا شماره های من و نریمان هستن هر وقت به مشکلی برخوردی برامون زنگ بزن... هر چند ما هم بهت سر میزنیم
به شماره ها نگاهی میندازمو غمگین سرم رو تکون میدم
آروم زمزمه میکنه: نگران نباش... همه چی درست میشه
«آرام می گیرم
حتی به همین "صبر کن درست می شود" ها ...»
یه ذره امید واهی هم بد نیستا... شاید درست شد... خدا رو چی دیدی
دل کندن ازشون خیلی سخته
-دلم براتون تنگ میشه... این مدت خیلی بهتون زحمت دادم
نریمان: خواهر کوچولو فکر کردی از دست ما خلاصی داری... تازه میخوام بقیه ایل و تبارم رو هم با خودم بیارم
پیمان: خدا به داد ترنم برسه... مهران جان حواست خیلی به ترنم باشه
مهران که به دیوار تکیه داده بود و با لبخند نگامون میکرد... تکیه اش رو از دیوار میگیره و میگه: حتما... اصلا نگرام نباشین
دستمو بالا میارمو میگم: خداحافظ بچه ها... ممنون که این مدت مراقبم بودین
پیمان با لبخند و نریمان با مهربونی بدرقه ام میکنند
مهران چند قدم جلوتر از من حرکت میکنه و من رو به سمت آپارتمانش هدایت میکنه
     
#174 | Posted: 7 Oct 2013 22:37
مهران: بفرمایید
لبخندی میزنم و زیر لب تشکر میکنم... بدون اینکه نگاهی به اطراف ببندازم وارد خونه میشم و یه گوشه منتظر میمونم تا مهران هم داخل بیاد...مهران در رو میبنده و به طرف من برمیگرده با تعجب میگه: شما که هنوز واستادین خواهشا اینجا رو خونه ی خودتون بدونید و راحت باشین
با دست به سالن اشاره میکنه و میگه: بفرمایید بشینید
نمیدونم چرا یه خورده معذبم
با خجالت نگاش میکنم و میگم: شرمنده آقا مهران... اصلا دلم نمیخواست مزاحمتون........
با دیدن اخمش حرف تو دهنم میمونه... وقتی سکوتم رو میبینه لبخند پر از شیطنتی میزنه و میگه: یعنی اینقدر باجذبه ام که حرفتون رو خوردین
لبخندی میزنم و هیچی نمیگم
متفکر نگام میکنه و ادامه میده: پس چرا اون جغجغه از من حساب نمیبره
خندم میگیره... وقتی خندمو میبینه با مهربونی میگه: اصلا دلم نمیخواد حرفای این چنینی ازتون بشنوم... خوبه همین الان گفتم اینجا رو خونه ی خودتون بدونید و راحت باشین
-واقعا ممنونم
مهران:خواهش میکنم... شما بشینید تا من برم یه چیز برای خوردن پیدا کنم
-احتیاجی نیست من گرسنه نیستم
با شیطنت میگه: واسه ی شما که نمیارم خودم گرسنمه
خجالت زده نگام رو ازش میگیرم که باعث میشه خنده ی ریزی کنه
مهران: تو چه ساده ای دختر... برو بشین الان میام
متعجب از تغییری که در لحن صحبتش ایجاد میشه بهش نگاه میکنم
با لبخند میگه: راستش رسمی حرف زدن برام سخته و از اونجایی یه مدت قراره اینجا بمونی بهتر نیست با همدیگه راحت باشیم... البته اگه برات سخته مجبور نیستی قبول کنی
-نه.. نه... هر جور که شما راحت باشین من هم راحتم
میگه: پس تعارف نکن و برو بشین... اینقدر هم شما شما نکن... من مهرانم.. برادر همون جیغ جیغویی که دوست جنابعالیه
بالاخره بعد از مدتها از ته دل میخندم... یه خنده ای کوتاه به یاد ماندانایی که برام خیلی خیلی عزیزه... اون هم میخنده و به سمت آشپزخونه حرکت میکنه
چقدر مدیون این خونواده ام... اول ماندانا و امیر... حالا هم مهران... خوب میدونم فهمید معذبم واسه همین لحن صحبتش رو عوض کرد
با صدای مهران به خودم میام: دختر تو که هنوز اونجا واستادی... حتما باید به زور متوسل بشم
شونه ای بالا میندازم و میگم: اومدم
به سمت سالن میرم و به آرومی روی یکی از مبلا میشینم... دست خودم نیست هنوز هم یه خورده برام سخته بخوام با مهران برای یه مدت تو این خونه زندگی کنم.. درسته با نریمان و پیمان یه مدت کوتاه زندگی کردم اما اوایلش با اونا هم معذب بودم هر چند از بس زخم و زیلی شده بودم که این معذب بودن کمتر به چشم میومد
با دیدن مهران که یه لیوان شربت رو به همراه شیرینی جلوی من میذاره به خودم میام
مهران: بخور تا از حال نرفتی
با اینکه چیز چندانی نخوردم ولی اصلا گرسنه نیستم ولی از اونجایی که دهنم خشک شده شربت رو برمیدارم و یه قلپ ازش میخورم
-ممنون
مهران: خواهش میکنم... خب ترنم خانوم از خودت بگو... هر چند این خواهر ما دیگه چیزی واسه گفتن نذاشته... همه چیز رو از قبل گفته
یه جرعه ی دیگه از شربت میخورم و میگم: ماندانا بهم لطف داره... چیز زیادی واسه گفتن ندارم... ترنم هستم.. 26 ساله.... لیسانس زبان دارم... طرد شده از خونواده و فامیل... مزاحم همیشگی ماندانا و مزاحم فعلی شما
اخم بانمکی میکنه
مهران: باز که گفتی
لبخند به لب نگاش میکنم و میگم:ببخشید
مهران: اصلا حرفشم نزن راه نداره
-حالا شما بزرگواری کنید و این یه دفعه رو کوتاه بیاین
چونه شو میخارونه و با لحن بچه گونه ای میگه: نمیخوام
همیشه ماندانا میگفت برادرش کپیه خودشه ولی باورم نمیشد... اون چند دفعه ای هم که دیده بودمش موقعیتش پیش نیومده بود زیاد باهاش همکلام بشم
مهران دستشو جلوی صورت بالا و پایین میبره و میگه: چی شد؟؟...
با این حرکت مهران از فکر بیرون میام
-هیچی؟.. یه لحظه یاد چیزی افتادم
مهران: فکر کردم قهر کردی؟
با تعجب نگاش میکنم
دستاشو به حالت تسلیم بالا میاره و میگه: چرا چشاتو اونجوری میکنی... شوخی کردم بابا
سری به نشونه ی تاسف تکون میدمو یه جرعه ی دیگه از شربتم رو میخورم
این پسره هم الکی خوشه به خدا... شک ندارم یه تختش کمه
     
#175 | Posted: 7 Oct 2013 22:41
مهران: چیه داری فکر میکنی این خل و چل دیگه کیه؟
با این حرفش شربت میپره تو گلومو به سرفه میفتم
با خنده از جاش بلند میشه و به سمت من میاد... چند ضربه ی آروم به پشتم میزنه و میگه: ببین خدا چقدر دوستم داره که سریع مجازاتت میکنه
دستمو رو به نشونه ی بسه بالا میارم اون هم سر جاش برمیگرده با شیطنت نگام میکنه
نمیدونم چی باید بگم هر چند از این همه سرزندگیش احساس خوبی به دست میده
مهران: واسه ی شام چی میخوری واست درست کنم؟
-مگه بلدین؟
مهران: معلومه که نه... مگه آشپزم
-آخه خودتون گفتین
با حالت بامزه ای سرش رو تکون میده و چشم غره ای برام میره
مهران: من یه چیز گفتم تو چرا جدی میگیری؟.. این کارا وظیفه ی زنه خونست
ابرویی بالا میندازم
-مگه زنا آشپزن؟
مهران: آره دیگه... مگه نیستن؟
با اخم نگاش میکنم که میگه: خو بابا اونجوری نگاه نکن... میدونم به جز آشپزی وظایف دیگه ای رو هم به عهده دارن
چشمام رو ریز میکنم که باعث میشه به زور خندش رو قورت بده
- بیچاره زنا همیشه در حقشون ظلم میشه
مهران: بیچاره و بدبخت ما مرداییم... هی .. هی... روزگار... بیا برات یه جوک تعریف کنم تا بفهمی در حق ما مردا چه ظلمایی که نمشه
منتظر نگاش میکنم
مهران:یه روز یه خانومه از پشت میزنه به یک پژو همه جمع میشن و میگن خانوم مقصرشمایید بیاین پایین خسارت آقا رو بدین ولی انگار خانومه را برق گرفته بود اصلا تکون نمیخورد
بلاخره افسر میاد و میگه خانوم بفرمایید پایین،خانومه اشک تو چشماش جمع میشه افسره میبینه بعله خانوم انگار......... رو به آقاهه میکنه میگه شما مقصرید خانومه هم خانمی کرد
خسارت نمیخواد زود برید ترافیک باز بشه
از خنده منفجر میشم
مهران: هه... چی شد؟ تا حالا که داشتی میگفتی بیچاره خانوما
-اینا جوکن... تو واقعیت ماجرا برعکسه
مهران: جوکها رو از روی واقعیت میسازن اگه نمیدونستی از همین الان بدون
-اگه بخواین همین جور از حقوق مردا طرفداری کنید بدون زن میمونید... از من گفتن بود
مهران: واقعا؟!
-اوهوم
مهران: نگووو
-دیگه باید تغییر رفتار بدین..
مهران: اصلا میدونی چیه... همه ی زنا گلن... گل... دلم میخواد خونم رو گلستان کنم
-شما همون یه دونش رو بگیرین گلستان پیشکشتون
مهران: زن گرفتن که کار نداره... میری در خونه ی یکی رو میزنی و میگی زن میخوام... به قول یکی از دوستام که میگفت زن بايد خوشگل باشه و آشپزيش هم خوب باشه،اخلاقش با كتك درست ميشه... تا حالا به چنین موردی بر نخوردم وگرنه تا الان ده دوازده تا بچه ی قد و نیم قد و یه بچه ی تو راهی هم داشتم
از پررویی این بشر خندم میگیره
- شما و ماندانا خیلی شبیه هم هستین
با اخم میگه: توهین نداشتیما... من شوخی میکنم اما توهین نه... اما تو با این حرفت داری بهم توهین میکنی
با تعجب بهش نگاه میکنم که اون با جدیت ادامه میده: من اصلا هم شبیه اون جغله ی جیغ جیغو نیستم... من حاضرم شبیه هر کس و هر چیزی باشم به غیر از اون دختره ی غرغرو
بعد دستی به چونش میکشه و میگه: فقط موندم امیر بیچاره چی تو این دختر دید که اومد گرفتش.. هر چند فکر کنم نذر و نیازای من به خاطر خلاصی از اون وروره جادو اثر کرد...
بعد آه جان سوزی میکشه و با غصه ادامه میده: فکر میکردم بعد از ازدواج از دستش خلاص میشم اما این بعد از ازدواجش هم دست از سر من برنداشت و تا اون سر دنیا مثل کش شلوار دنبال من کشیده شده
با تصور چهره سرخ شده از خشم ماندانا بعد از شنیدن این حرفا برای چند لحظه همه ی مشکلاتم رو فراموش میکنم و فقط با صدای بلند میخندم
مهران با حالت قهر مثل دخترا از جاش بلند میشه و میگه: آره... بایدم بخندی... منو با اون سوسک بیریخت یکی کردی حالا هم هر هر و کرکرت خونه رو پر کنه
بعد همونجور که داره از من دور میشه غرغر میکنه: چه بدبختی گیر کردما اون از اون مامان ما که بچه سوسک این جغله رو بهم نسبت میدن و هی میگن حلال زاده به داییش میره این هم از دوستش که منه بدبخت رو به خودش نسبت میده... اصلا میرم خودم رو سر به نیست میکنم تا از دست همه تون خلاص بشم
بعد هم وارد یکی از نزدیکترین اتاقا میشه
حالا میفهمیدم چرا ماندانا همیشه از دست مهران حرص میخورد... یه خورده از شدت خندم کم میشه ولی با بیرون اومدن مهران از اتاق دوباره یاد حرفاش میفتم و از خنده رو مبل ولو میشم
مهران چند تا لباس رو به سمتم پرت میکنه و میگه: تو که هنوز اینجا ولویی بچه... پاشو ببینم... پاشو برو یه دوش بگیر و لباسات رو عوض کن... تا دو پرس غذا سفارش بدم برامون بیارن... با این لباسای بیرون که نمیتونی شب بخوابی... لباسا هم لباسای مانداناست... میدونی که مثل کنه به آدم میچسبه و ول نمیکنه... من میترسم زن هم بگیرم این ماندانا ول کن من نباشه و شب و روز بیاد اینجا خواهر سالاری راه بندازه
از شدت خنده دلم درد گرفته... به زحمت میگم: هنـ ـوز کـ ـه وقـ ـت شـ ـام نشـ ـده
مهران: تا تو بیای وقت شام هم میشه... فعلا که این شرکت ما راه نیفتاده تا ان موقع باید کارگری کنم من برم یکم پول در بیارم تو برو دوش بگیر... آب هم زیاد باز نذار پول آب ماب ندارم بدما... از شامپو هم فقط به اندازه ی یه قاشق چای خوری حق استفاده داری... جیره بندی شدست تا چهار سال باید از همین شامپو استفاده کنم
با چشمای گرد شده نگاش میکنم
مهران: از این گلرنگای بچه میزنم ارزونتر برام تموم میشه
میخوام دهنمو باز کنم و یه چیزی بگم که اجازه نمیده و خودش با شیطنت ادامه میده: راستی غذا برات چی سفارش بدم؟
-ه........
مهران با اخم میگه: از همین حالا بگم فقط حق انتخاب غذاهای ارزون رو داریا
میخندم
مهران: میخندی؟... فکر کردی دروغ میگم
-هر چی خودتون میخورین واسه من هم همون رو سفارش بدین
مهران: من معمولا شام هیچی نمیخورم
فقط میخندم... آدم که تو خونواده ی ماندانا اینا باشه دو روزه جوون میشه... اون از ماندانا این هم از داداشش... به خدا کارشون آخر دلقک بازیه
-پس بعد از یه دوش آب گرم میرم میخوابم
مهران: نه... نه... امشب میخوام شکمم رو با حساب امیر غافلگیر کنم
-بیچاره امیر... از دست ماندانا و شما چی میکشه
مهران: از دست من که هیچی ولی از دست اون جغله مکافات...
-امان از دست شما
یهو جدی میشه و میگه: میتونم یه خواهش ازت کنم؟
از این همه حرکات و تغییرات ناگهانیش شوکه میشم... یهو شوخی میکنه.. یهو جدی میشه
وقتی میبینه متعجب نگاش میکنم با حالت التماس گونه میگه: تو رو خدا هی شما شما نکن یاد پودر لباسشویی شوما میفتم... بهم بگو مهران... باشه؟
چنان با التماس حرف میزنه دوباره خندم میگیره
مهران: باشه؟
سری به نشونه ی باشه تکون میدمو میگم: چشم مهران خان
با مسخرگی دو طرف خودش رو نگاه میکنه و میگه: با منی؟!
خدایا این موجود چرا اینجوریه؟!
-مگه به غیر از شما.....
وسط حرفم میپره و میگه: باز که گفتی
نفسمو با حرص بیرون میدمو میگم: مگه غیر از جنابعالی کس دیگه ای هم اینجا هست؟
مهران: نه... ولی آخه مهران خان یه جوریه... آدم حس پدربزرگی بهش دست میده... مهران خالی بگو
ابرویی بالا میندازمو میگم: چشم آقا مهران خالی... خوبه
مهران: این دیگه چی بود
-خودت میگی بگو مهران خالی
مهران: پس اون آقا و خالیه اول و آخرش رو هم حذف کنی کار درست میشه
آخه آقا پسر به چه زبونی بگم برام سخته اینقدر راحت باهات حرف بزنم... تو لودگی دست ماندانا رو هم از پشت بسته به خدا... هر چند این همه راحتیش رو درک میکنم کسی که سالیان سال اونور آب بوده اینجور رفتارا ازش بعید نیست... باز هم نمیدونم
مهران: چی شد؟! مهرانم دیگه؟
با شیطنت میگم: مگه شک داشتی؟!
با چشمای گرد شده نگام میکنه... خندم میگیره... این همه سرزندگی و شیطنت به منی که زمانی پر از شیطنت و شادی بودم رو هم به ذوق میاره
مهران: نه بابا... میبینم راه افتادی؟
-اون که بعله... فکر کنم از یکی دو سالگی
مهران: چه دیر راه افتادی... من دو ماهه بودم تانگو میرقصیدم
-نه بابا
مهران: باور کن
     
#176 | Posted: 8 Oct 2013 16:54 | Edited By: sepanta_7
سری به نشونه ی تاسف تکون میدمو از جام بلند میشم
مهران: کجا؟... تشریف داشتینا؟... تعارف نکنید... شامی.. نهاری... در خدمت باشییم
بی تجه ه شیطنت کلامش میگم: اگه اجازه بدی برم یه دوش بگیرم
تعظیم با نمکی میکنی و با دست به دری اشاره میکنه
مهران: اوه... البته... راحت باشین دوشیزه... حموم خودتونه
میخندم و به سمت حموم میرم... از این همه بی ریایی و راحتی مهران احساس معذب بودن اولیه ام یکم از بین میره.. هر چند زیاد باهاش راحت نیستم اما خوبیش اینه حس ترحم و دلسوزی رو تو نگاش نمیبینم... همینه که باعث میشه راحت تر با خودم کنار بیام... سعی میکنم فقط و فقط به زمان حال فکر کنم و الفاقهای اخیر رو به دست فراموشی بسپرم... حتی شده برای چند ثانیه
« هرگز نفهمیدم فراموش کردن درد داشت یا فراموش شدن ...
به هر حال دارم فراموش می کنم فراموش شدنم را ...»
*****
بعد از مدتها توی یه رختخواب گرم و نرمی دراز کشیدم... بالیش خودم نیست... پتوی خودم نیست.. رختخواب خودم نیست اما گرمه... نرمه... بهم یه حس آرامش عجیبی میده... یه حسی که ترس و بغض رو تو خودش راه نداده... هر چند دلتنگی هام تمومی ندارن... چقدر ممنون مهرانم که موقع شام دوبار کلی من رو خندوند... وقتی داشتم شام میخوردم تو نگاش دقیق شدم... دنبال یه حس آشنا میگشتم... با خودم میگفتم حتما پشت این ظاهر شاد و شنگولش اون حس نفرت انگیز رو پنهون کرده.... یه حسی که جدیدا تو چشمای پیمان و نریمان بیداد میکرد... حس ترحم... حسی که به شدت عذابم میداد... بعد از سالها تحمل پوزخندهای مسخره ی دیگران الان تحمل این رو ندارم که به شکل یه قربانی دیده بشم... شاید یه قربانی باشم شاید هم خیلیا بیگناهیم رو باور نکنند و تا آخر عمر من رو گناهکار داستان زندگیم بدونند ولی با همه ی اینا تحمل ترحم و دلسوزی رو از هیچ چیز و هیچ کس ندارم... با این همه درد و مرضی که دچار شدم کلی دارو مصرف میکنم... نیمی هم داروهای اعصاب... همه خواب آور... همه قوی اما بی فایده... پیمان و نریمان توی بدترین شرایط هم فراموشم نکردن و دکتر بالای سرم آوردن که نتیجه اش شد کلی قرص های خوشگل و رنگی که به جز داغون کردن من هیچ عملی ازشون سر نمیزنه...
« امشب انگار قرصها هم آلزایمر گرفتن ...
لعنتیا یادشون رفته که خواب آورن نه یــــــــاد آور ...»
یاد بعد از شام میفتم که مهران با چشمای گرد شده نگام میکرد که چه جوری دونه دونه قرص ها رو میخوردم و بغضم رو قورت میدادم
«مهران:ترنم اینا دیگه چی بودن؟
-شما فکر کن اسمارتیس
مهران: جدا؟!
-اوهوم
مهران: پس یه چندتایی بده ما هم نوش جان کنیم
-نه دیگه... نمیشه... فقط به آدم بزرگا تعلق میگیره
مهران: تا اونجایی که من یادمه اسمارتیس مال بچه های زیر دوسال بودا
-خیلی وقته ایران نبودی با تغییرات مدرن آشنا نیستی
مهران: ولی این همه تغییر و تحول عادی به نظر نمیرسه ها
-عادیه... خیالت راحت
مهران: پس از اونجایی که من هم آدم بزرگم میتونم از این خوشگلا بخورم... درسته؟
- بچه غذات رو بخور
مهران: اوه.. اوه.. حالا شما خانوم بزرگ شدین؟
-هی... بگی نگی
مهران: چند سالته خانوم بزرگ
-بیست و شش
مهران: عرضم به حضورتون که بنده 32 سالمه... پس از اون اسمارتیسای خوشمزه رد کن بیاد... تک خوری آخر و عاقبت خوبی نداره
-گفتم واسه ی آدم بزرگا ولی نگفتم که واسه ی پیرمردا
مهران: تعارف نکن ترنم جان... یهو بگو فسیل خودت رو راحت کن
-میخواستم بگما ولی روم نمیشد حالا که خودت میگی چشم حتما میگم اقای فسیل
مهران: صد رحمت به همون جغله ی خودم... ماندانا کجایی که داداشت رو فسیل کردن رفت»
یاد خنده هام و نگاه های نگران مهران در پشت ظاهر شوخش میفتم به اندازه ی همه ی دنیا از این همه محبتش شرمنده میشم
«مهران: ترنم خارج از شوخی اون قرصا چی بود خوردی؟
-یادگاریه روزای تلخی که همه میگن فراموش کن چیزی نبود یه پلاستیک پر از قرصای رنگاورنگه که تا مدتها مهمون لحظه های تلخ و شیرینم خواهد بود»
خوابم نمیبره... به پهلو دراز میکشم که صورتم از درد ناشی از فشاری کوچیکی که به پهلوم وارد میشه درد میگیره... دوباره طاق باز میشم... بدجور بیخواب شدم... نگاهی به گوشیه کنار تخت میندازم... مهران بهم داده...
« شب خوابیدی تو تختت هی قلت میخوری...
بعد گوشیتو بر میداری مینویسی "خوابم نمیبره"
سرد میشی...بغض میکنی..... میبینی هیچکسو نداری که واسش اینو بفرستی......................»
آه عمیقی میکشم... توی نور کم سوی چراغ خواب به سقف اتاق زل زدمو به فردا فکر میکنم.. به دادگاه... به خونوادم... به مانی... به منصور
زیر لب زمزمه میکنم: آره منصور... کسی که زندگیم رو نابود کرد
پوزخندی رو لبم میشینه... میخواست از راه زمینی از مرز رد بشه که گیر افتاد و بخاطر مقاومتش کشته شد... مهران بهم گفت که وقتی حموم بودم نریمان زنگ زده و گفته منصور کشته شده ولی به خاطر احتیاط بیشتر دو تا محافظ هم اطراف خونه هم گذاشته... فردا هم راس ساعت 9 به همراه پیمان به دنبالم میاد که باهاش به دادگاه برم... آره.... به همین راحتی پرونده ی منصور که زندگیه خیلیا رو نابود کرده بود بسته شد...
-خدایا نمیخوام تو کارت ایراد و اشکال بگیرما... ولی سه چیزی بدجور ذهنم رو مشغول کرده... بعد از اون همه مصیبتی که به خاطر منصور کشیدم این همه راحت مردن حقش بود... من دارم روزی هزار بار میمیرم و زنده میشم راضی به بردنم نمیشی بعد منصوری که این همه من و امثال من رو اذیت کرد راحت رفت
آه پر از دردی میکشم و میگم: قربون عدالتت خدا... قربون عدالتت
چشمام رو میبندم و بغض نشسته تو گلوم رو قورت میدم.... نمیدونم چقدر میگذره ولی بالاخره به خواب میرم
با حس یه چیزی رو دماغم از حالت خواب یه خورده بیرون میام... خس میکنم یه چیزی داره قلقلکم میده.. همونجور که توی خواب و بیداری هستم تکونی میخورم... دستم رو بالا میارمو دماغم رو میخارونم... میدونم کار نریمانه... هر صبح اینجوری اذیتم میکنه... با همون چشمای بسته میگم: نریمان تو رو خدا اذیت نکن خیلی خسته ام
اما دوباره یه چیزی دماغم رو قلقلک میده... یهو هوشیار میشم و یاد دیروز میفتم... اینجا که خونه ی مهرانه و از نریمان خبری نیست پس کی داره اذیتم میکنه... صدای خنده های ریزی رو میشنوم... سریع چشمام رو باز میکنم و به شدت از حالت دراز کش بلند میشم... که این عکس العمل غیر منتظرم باعث میشه با کسی که روم خم شده بود و با قو دماغم رو قلقلک میداد برخورد کنم... از شدت درد چشمام رو میبندم
-آخ
بعد از چند لحظه که درد سرم کمتر شد با حرص چشمام رو باز میکنم که طبق معمول نریمان رو جلوی خودم میبینم
-اینجا هم دست از سر من برنمیداری؟
نریمان: آخ... آخ... چه سرم درد گرفت
- آقا رو باش... یک ساعت پیش برخورد کردیم الان آقا سرش درد گرفته
با حالت باحالی میگه: گیرایی من پایینه... همینو میخواستی بشنوی؟
با خنده سری تکون میدم
نریمان: نه... میبینم این آقا مهران تاثیرات مثبتی روی جنابعالی گذاشته... بالاخره بعد از مدتها میخندی کوچولو
مشتی به بازوش میزنم و با صدای بلند میگم: نریــــمان
پشت چشمی برام نازک میکنه و صداش رو مثله دخترا میکنه
نریمان: ایش... چه خشن؟!.. بهت یاد ندادن با جنس لطیف باید با ظرافت برخورد کرد؟
-نه متاسفانه
نریمان: بیا تو بغل عمو تا بهت یاد بدم
-بچه پررو... گمشو بیرون... بار یه خورده بخوابم
نریمان: چقدر میخوابی دختر...
-نریمان تو اینجا چیکار میکنی؟
نریمان: به به... چه استقبال بی نظیری... خواهری این همه هوای من رو نداشته باش رودل میکنما... به جای اینکه گاوی گوسفندی شتری مرغی خروسی جوجه ای برام قربونی کنی میگی اینجا چیکار میکنی
ترنم: نریمان
نریمان: عینه این ملخا وسط حرفم نپر حرفام یادم میره
نفسم رو با حرص بیرون میدم
نریمان: چشماتم مثله وزغ نکن میترسم
-تعارف نکن اگه خواستی ما رو به جک و جونورای دیگه نسبت بده
نریمان: تعارف نمیکنم خیالت راحت
یه نیشگون از بازوش میگیرم که انگشت خودم درد میگگیره ولی نریمان فقط غش غش میخنده
-کوفت
نریمان: چه قدر باحال قلقلک میدی همینجور ادامه بده.. خوشم اومد
-اون قلقلک بود؟
نریمان: مگه نبود؟!
-نریمان حرصیم نکن.. اصلا این پیمان کجاست؟!
نریمان: تو سالن داره با مهران حرف میزنه
-چرا اینقدر زود اومدین
     
#177 | Posted: 8 Oct 2013 16:57
نریمان: ما زود نیومدیم شما دیر بیدار شدین خانوم خوش خواب... تازه اون هم من بیدارت کردم میدونی ساعت چنده؟
با تعجب نگاهی به اطراف میندازم و ساعتی نمیبینم
-مگه ساعت چنده؟
نریمان: ده و نیم
به شدت به عقب هلش میدمو میگم: چــــــی؟
نریمان: حالا نه دیگه به اون شدت
-اه... نریمان... مثله بچه ی آدم حرف بزن ببینم چی میگی؟
نریمان: من هم که دارم همین کار رو میکنم وقتی تو زبون بچه ی آدم رو نمیفهمی من چیکار میتونم کنم؟
تازه چشمم به گوشی میفته... گوشی رو در مقابل چشمای متعجب نریمان برمیدارمو به ساعتش نگاه میکنم... با دیدن ساعت نفس آسوده ای میکشم
نریمان: این چیه؟
-گوشت کوبه... میخوام باهاش تو سر تو بکوبم تا اینجوری زهره ترکم نکنی
نریمان: برو بابا تو که از من هم سالم و سرحال تری
-که ساعت ده و نیمه
با یه حالتی که مثلا ترسیده از جاش بلند میشه و میخواد چیزی بگه که تو همین موقع چند ضربه به در وارد میشه
نریمان سرش رو به طرف در میچرخونه بعد نگاهی به من میندازه و میگه: شرط میبندم پیمانه
لبخندی میزنم
نریمان: مزاحم نمیخوایم
بی توجه به حرف نریمان در باز میشه و پیمان وارد اتاق میشه... با دیدن من اخماش تو هم میره
پیمان: ترنم تو که هنوز خوابی
نریمان: چرا دروغ میگی این بدبخت که نشسته
پیمان: من بهت میگم برو ترنم رو بیدار کن که حاضر بشه بریم تو اینجا واستادی داری باهاش حرف میزنی
نریمان: چرا تهمت میزنی... کسی که داشت حرف میزد ترنم بود نه من؟!
چپ چپ نگاش میکنم
-من؟!... چرا دروغ میگی؟
نریمان:دختره ی ورپریده من دروغ میگم؟.... بذار بزنم شیاه و کبودت کنم تا حالیت بشه کی دروغ میگه
دستش رو میبره سمت کمربندش که پیمان با عصبانیت به سمتش میادو میگه: داری چه غلظی میکنی؟
نریمان مظلومانه میگه: هیچی به خدا... فقط داشتم محکمش میکردم
پیمان: گمشو بیرون تا نکشتمت یک ساعته منو علاف خودت کردی... ترنم تو هم پاشو یه ابی به دست و صورتت بزن... باید بریم
-باشه
پیمان: ما پیش مهرانیم زود بیا
سری تکون میدم... پیمان دست نریمان رو میگیره با خودش میکشه
نریمان: خیر ندیده منو کجا میبری
تازه یاد لباسای بیرونم میفتم که مهران دیشب تو ماشین لباسشویی انداخت تا امروز بشوره
-پیمان
پیمان به سمت برمیگرده و منتظر نگام میکنه
-راستش لباس ندارم... دیشب رفتم دوش بگیرم لباسای بیرونم رو با لباسای ماندانا عوض کردم
پیمان متفکر نگام میکنه و میگه: الان ببه مهران میگم ببینم لباسی از خواهرش داره بهت بده یا نه... موقع برگشت هم با نریمان برو چند دست لباس بگیر
نریمان: چرا من؟!... حرفشم نزن که با دوست دخترم قرار دارم
پیمان: جنابعالی چی گفتی؟!
نریمان نگاهی به سقف میندازه و میگه: هیچی... گفتم خیلی وقت بود خرید نرفته بودم چه خوب شد این پیشنهاد رو دادی تا با یه خانوم متشخص کل پاساژای تهران رو گز کنم
پیمان: نریمان فقط کافیه ببینم با دخترای دیگه لاس میزنی خودم نامزدیه تو و اون خواهر منگولم رو که جنابعالی رو انتخاب کرده بهم میزنم
نریمان:خوبه خودت هم قبول داری خواهر منگولت رو بهم انداختین
پیمان: نریمان
نریمان: جونم
پیمان: گمشو بیرون
با خنده نگاشون میکنم... با اینکه استرس زیادی برای دادگاه دارم ولی با وجود نریمان و پیمان خیالم تا حدودی راحته
نریمان: نیشتو ببند بی تربیت
پیمان: ترنم پس اول یه چیز بخور بعد آماده شو
-نه نمیخواد... یکسره بریم
پیمان اخم غلیظی میکنه و میگه: مهران میگفت دیشب درست و حسابی شام هم نخوردی؟... پس باید الان صبحونتو کامل بخوری وگرنه جایی نمیریم... یالا زود باش از رختخواب دل بکن
اصلا گرسنه نیستم ولی دوست ندارم اذیت بشن... با لبخند از جام بلند میشم و به سمت دستشویی میرم تا دست و صورتم رو آب بزنم
همینجور که خمیازه کشان از جلوشون رد میشم پیمان میگه: راه بیفت ترنم هم الان میاد
نریمان: نمیخوام
پیمان: داری اون روی من رو بالا میاریا.. سری به نشونه ی تاسف تکون میدم و ازشون دور میشم
وقتی از دستشویی بیرون میام نریمان رو میبینم که گوشه ی تخت نشسته و نگام میکنه
-تو که هنوز اینجایی؟
نریمان: نکنه فکر کردی من تسلیم اون گوریل میشم
میخندمو جلوی آینه موهام رو مرتب میکنم و شالی که دیشب مهران به همراه لباسا بهم داد روی سرم میذارم
نریمان: ترنم؟!
-هوم
نریمان: این پسره که اذیتت نکرد؟
نگاهی به نریمان میندازم... پس بگو چرا همراه پیمان نرفته
لبخندی میزنم و میگم: نه نریمان... تازه کلی من رو خندوند
نریمان: پسه خوبی به نظر میرسه
نگام رو ازش میگیرمو دوباره توی آینه به کبودی های صورتم خیره میشم
-آره... مثل خواهرش با معرفته
نریمان: دیشب نگرانت بودم... پیمان هم میترسی اتفاقی برات بیفته... واسه همین یه بار زنگ زدیم ولی از اونجایی که خودت نبودی بیشتر نگرانت شدیم
-شماها همیشه من رو شرمنده ی خودتون میکنید
نریمان: این تو هستی که با بخشیدن من و پیمان ماها رو شرمنده ی خودت کردی
-شماها که کاره ای نبودین... اگه شماها اون کار رو نمیکردین یکی دیگه از دار و دسته ی مسعود وارد عمل میشد
نریمان: ولی میتونستیم..........
آهی میکشم و میگم: فراموشش کن نریمان... سرنوشتم همین بوده... راستی شماها کی اومدین؟!
نریمان: هشت
-پس چرا بیدارم نکردین؟!
نریمان: کاری باهات نداشتیم فقط چون به این آقای مهران اعتماد صد در صد نداشتیم گفتیم یه خورده زودتر بیایم و یه سر و گوشی آب بدیم
یه خمیازه ی دیگه میکشم و چشمام رو میمالم
نریمان: مگه دیشب نخوابیدی؟
-تا دیروقت خوابم نمیبرد
نریمان: خیلی ضعیف تر از روز اولی که دیدمت شدی
نگام رو به آینه میدوزم... گوشه ی پاره شده ی لبم بدجور تو ذوق میزنه... زخم کوچیکی هم روی پیشونیم خودنمایی میکنه.... تقریبا همه جای صورتم هم کبود یا خون مرده شده... هر چند توی بدنم هیچ جای سالمی وجود نداره
بغض بدی تو گلوم میشینه با همه ی اینا میگم
-همه چیز درست میشه... نگران من نباش
     
#178 | Posted: 8 Oct 2013 16:58
خودم هم به حرفی که زدم ایمان نداشتم و ندارم... از بس بهم گفتن درست میشه برای من هم شده یه واژه ی تکراری که برای دلداریه خودمو دیگران ازش استفاده میکنم... دوباره دلم گرفته.... ایکاش نریمان اشاره ای به بدبختیهام نمیکرد... هر چند چه فرقی میکنه... دادگاه امروز دادگاه منه... یه دادگاه برای قتل من... منی که زنده ام... صد در صد هستن کسایی که من رو بشناسن... صد در صد هستن کسایی که من بشناسمشون ولی از همین حالا مطمئنم تنها کسی که از خونواده ی من توی اون جمع حاضره طاهره... آره طاهری که به گفته ی امیر اگرچه قبل از مرگم ادعای تنفر میکرد اما بعد از خبر مرگم فراموشم نکرد... دوستت دارم داداشی... خیلی زیاد... ببخش که تمام این هار سالی که گذشت باعث سرافکندگیت بودم... هر چند بیگناه اسیر بازیه دیگران شدم ولی اشتباه از خودم بود نباید اون همه به بنفشه اعتماد میکردم...
« نـــــه ... اشتباه نکنید !
هیچ چیز از هیچ کس بعید نیست ... !!!»
از دیروز دارم با همه ی وجودم با دلم میجنگم... که در موردش نپرسم... که ذهنم رو از اسمش خالی کنم
«می پوشانم دلتنگی ام را با بستری از کلمات ، اما باز کسی در دلم "تو" را صدا می زند . . .»
خیلی سخته... خیلی... که حال عشقت رو بعد از متهم شدن عشقش بپرسی؟!... یعنی ازدواج کردن؟... مگه مهمه... معلومه که نه... مهم عاشق شدن سروش بود که بعد از سالها عاشق شد.. یه عشق واقعی که باعث یاد بردن من شد...ایکاش اون کسی که با من این کارا رو کرد آلاگل نبود... آره میدونم سخته این رو بگی؟... سخته بیای با خودت بگی ایکاش رقیبت بیگناه بود ولی وقتی قرار باشه رنج رو تو چشمای عشقت ببینی حاضری همه ی این سختی ها رو به جون بخری؟... کی گفته عشق یعنی بهم رسیدن... عشق همیشه عشقه... چمهم آخرش نیست مهم عمقشه...
« گاهی برای کشتن کسی که توی دلت زنده س باید هزار بار بمیری ...»
سروش میبینی با من چیکار کردی؟... آرزوم شده حتی برای لحظه ای ازت متنفر باشم اما نمیدونم چرا نمیتونم....دوست دارم با تمسخر بیام جلوت واستم و بگم دیدی خائن نبودم؟... دیدی عشقی که اون همه سنگش رو به سینه میزدی مسبب تمام اون اتفاقا بود ؟... دیدی تنها عشق زندگیم تو بودی؟... تویی که حتی اون شب پشت در بسته اتاقی که حکم زندان رو برام داشت باور نکردی
صدای نگران نریمان تو گوشم میپیچه
نریمان: ترنم کجایی؟
-ها؟!
نریمان: میگم کجایی؟!... میدونی از کی دارم صدات میکنم
-ببخشید.. حواسم اینجا نبود
دوباره لحنش پر از شیطنت میشه و میگه: شیطون حواست کجا بود؟!
بی توجه به سوالش میگم: نریمان؟!
نریمان: چیه کوچولو.. دوباره که مظلوم شدی
چشمام رو میبندم و به سختی میگم: آلاگل دستگیر شده؟
صدای گرفته ی نریمان بعد از چند لحظه مکث بلند میشه: آره
پس سروش رو هم امروز بعد از مدتها میبینم... خدایا بعنی طرف کی رو میگیره؟... عشقی جدید یا منی که براش یه عشق زودگذر بودم... خودش گفت عشق واقعی و با آلاگل تجربه کردم... پس نباید ازش متنفر باشه همونطوری که من نتونستم ازش متنف باشم... به خاطر تمام لحظه هایی که میتونست کنارم باشه و نبود
« افسوس به خاطر تمام لحظه هایی که می توانستی "مرهمم" باشی نه "دردم" ...»
با همون چشمای بسته همراه با بغض عمیقی که داره منو از پا در میاره میپرسم: کی؟!
صدای قدمهاش رو میشنوم که داره بهم نزدیک میشه... جرات ندارم چشمم رو باز کنم... میترسم اشکام سرازیر بشن
آروم منو تو آغوشش میگیره و میگه: خواهری خودت رو اذیت نکن
به زحمت چشمام رو باز میکنم... دست خودم نیست اشک تو چشمام جمع میشن... همه ی سعیم رو میکنم که اشکام سرازیر نشن
-کی داداشی؟...کی دستگیر شد؟
نریمان: خیلی وقته
از آغوشش بیرون میامو تو شماش نگاه میکنم
سخته نگران کسی باشی که ازش متنفری
با صدایی که به شدت میلرزه میگم: اعدامش میکنند؟
نریمان آهی میکشه و میگه: با توجه به حرفایی که پدر منصور زده و نگاهی که من به پروندش انداختم فکر کنم یه چند سالی راهیه زندان بشه اما لعیا و بقیه به احتمال زیاد حکم اعدام رو شاخشونه
زیر لب زمزمه میکنم: برای من که مرهم نبودی حاقل برای عشقت همدم باش
نریمان: چی؟
بغضم رو قورت میدم و لبخند میزنم
-هیچی داداش... بریم یه چیز بخوریم حس میکنم خیلی گرسنمه
با چشمای گرد شده نگام میکنه ولی من بی توجه به تعجبش به سمت در میرمو خودم رو برای آینده ی نامعلومم آماده میکنم... باید خودم رو آماده کنم... برای بی تفاوت بودن و بی تفاوت گذشتن
«این روزهــــایم به تظاهر می گذرد...
تظاهر به بی تفاوتی،
تظاهر به بی خیـــــالی،
به شادی،
به اینکه دیگــــر هیچ چیز مهم نیست...
اما . . .
چه سخت می کاهد از جانم این "نمایش"»
&سروش&
«میدانی !؟
هنوز هم تمام رویای من به هم ریختن موهایت است»
خسته و متفکر به دیوار تکیه داده... جوری به دیوار مقابلش زل زده که انگار داره چیز با ارزشی رو از لا به لای دیوارای ترک خورده ی رو به روش کنکاش میکنه...دخترای جوان که از کنارش میگذرن با ناز و عشوه نگاش میکنند تا شاید نیم نگاهی بهشون انداخته بشه اما اون بی تفاوته بی تفاوته... سرد و یخی... دست نیافتنی و غیر قابل دسترس... اصلا انگار توی این دنیا نیست... کدوم یکی از این عابرا میتونند حرف دل این پسرک خوشتیپ رو که تو یه نگاه خیلی بیشتر از خیلیا رو با غرور و تحکمش جذب خودش میکنه رو بخونند
یاد بحث دیروزش با اشکان میفته
« اشکان: سروش این چه وضعیه که واسه خودت درست کردی؟... این از تو... اون هم از سیاوش... دستی دستی دارین خودتون رو داغون میکنید... تو خودت رو تو شرکت حبس کردی.... اون خودش رو تو اتاقش زندانی کرده... کار مادرتون هم که تو این روزا فقط اشک ریختن و گریه زاری شده... به سها هم که میگم برو حداقل با سیاوش حرف بزن فقط پوزخند تحویلم میده... میدونی تو این چند وقته چقدر پدر و مادرت شکسته شدن؟... چقدر پیر شدن؟... چقدر داغون شدن؟... ترنم رو داشتی میدونم... عاشقش بودی میدونم... غلط اضافه کردی رفتی با دشمنه خونیش نامزد کردی میدونم اما آیا با این کارات ترنم زنده میشه؟... نه تو رو خدا جوابم رو بده زنده میشه؟
-همه چی دارم اشکان... همه چی... موقعیت شغلی و اجتماعیه مناسب... پول... ثروت.. خونه... زندگی... از لحاظ تیپ و ظاهر هیچی کم ندارم... اعتماد به نفس کاذب نیست.. واقعا همه چی دارم ولی هر جوری به زندگیم نگاه میکنم میبینم انگار هیچی ندارم... با همه ی این داشتنا انگار هیچ چیزی ندارم... نه امیدی... نه عشقی... نه ترنمی... میگی چیکار کنم؟... همه ی مشکلم اینه که با هیچ کدوم از این کارا عشقم زنده نمیشه... فقط کافیه بک لحظه زندگیت رو بی نفس فرض کنی.. اگه عشقت نباشه... اگه نفست نباشه.. اگه همه ی وجود نباشه... اونوقت یکار میکنی اشکان؟... اونوقت هم میای پیشم میگی با این کارا ترنم زنده نمیشه
وقتی تحمل خونه ی خودم رو ندارم... وقتی تحمل خونه ی پدریم رو ندارم.. وقتی تحمل زندگی رو ندارم... وقتی حتی تحمل خودم رو هم ندارم میگی چیکار کنم؟... آقا من کم آوردم... آره من، سروش راستین مثله همیشه وسط راه کم آوردم... من نمیتونم اینجوری ادامه بدم... من نمیتونم مثله ترنم باشم.. من نمیتونم مقاومت کنم... من نمیتونم صبر کنم... من دیگه نمیتونم اشکان... دیگه نمیکشم... خسته ام... دلم هوای رفتن داره
اشکان با ترس میگه: چی میگی سروش؟
-دلم ترنمم رو میخواد... تو خواب و بیداری دنبالش میگردم اما پیداش نمیکنم.»
اشکان: بریم؟!
با صدای اشکان از فکر بیرون میاد... اشکان و سیاوش رو جلوی خودش میبینه... بعد از طاهر فقط سیاوش بود که تونست به کارای ترنمش سر و سامون بده... چون اون و طاها بدجور درگیراتفاقات اخیر بودن... اینجور که از اشکان شنیده بود سیاوش فقط برای کارای ترنم از خونه خارج میشد وقتی هم به خونه برمیگشت خودش رو توی اتاقش زندونی میکرد... تو این روزا یه جورایی همه دچار عذاب وجدان شدید شدن...
-ماشین رو پارک کردی؟
اشکان سری تکون میده و میگه: سروش یه بار تو دادگاه داد و بیداد راه نندازی
با بی حوصلگی زیر لب باشه ای میگه
اشکان: راه بیفت بریم داخل
-بیخیال... هنوز تا شروع دادگاه خیلی مونده... صبر کن طاها هم بیاد... حوصله ی دیدن قیافه ی نحس اون پست فطرتا رو ندارم
سیاوش: پس من میرم داخل فکر کنم تا الان آقای محقق رسیده باشه
اشکان: باشه
-اشکان؟!
اشکان: به خدا... به دین... به پیغمبر کشته شده
بعد از مدتها یه لبخند کوچیک گوشه ی لبش میشینه
اشکان:آفرین پسر بابا... یه خورده دیگه اون لب مبارک رو کش بدی حله به خدا... مردیم از بس جنابعالی رو مثل میرغضب بالای سرمون دیدیم
بی توجه به حرف اشکان میگه: میترسم این هم یه بازی باشه
اشکان با حرص نفسش رو بیرون میده: نیست سروش... نیست... به چه زبونی بهت بگم آخه الاغ جان اون نکبت در حال فرار از مرز تیر خورد و به درک اسفل السافلین واصل شد... از بس بهت گفتم دنیا از وجود اون کثافت پاک شده و یه ملت از دستش خلاصی پیدا کردن زبونم مو در آورد
بعد از تموم شدن حرفش زبونش رو با مسخرگی بیرون میاره با دست بهش اشاره میکنه
اشکان: دیدی... از دست تو مو در آورد
تا به امروز هزار بار این سوال رو از اشکان پرسیده که مطمئنی منصور مرده؟... میترسید این هم یه بازی برای فرار منصور از دست پلیسا باشه... هر چند دوست نداشت منصور اینقدر راحت کشته بشه اون باید با زجر و عذاب میمرد
آهی میکشه
-حتی مرگ هم براش کمه... دلم میخواست قدرتش رو داشتم تا با دستای خودم خفه اش کنم
اشکان با تاسف سری تکون میده و هیچی نمیگه
-نمیذارم آلاگل و بنفشه ولعیا قسر در برن
اشکان: نهایتش اینه که به چند سال حبس محکوم بشن
-محاله که لعیا تو قتل ترنم دست نداشته باشه
اشکان: محمد چیز زیادی در این مورد نگفت ولی آخرین باری که در این مورد ازش پرسیده بودم بهم گفته بود که لعیا به هیچ عنوان به همکاریش با منصور در باند اعتراف نکرده... از اون همکارای محمد هم که تا همین چند روز پیش خبری نبود
-یعنی کشته شدن؟
اشکان: لابد دیگه.. چه میدونم
-لعنتی با اینکه همه چیز زیر سر خودشه باز هم اعتراف نمیکنه... نمیتونم بذارم چند سال تو هلفدونی اب خنک بخوره و بعدش هم راست راست آزاد تو خیابون بچرخه و به ریشم بخنده
اشکان: اگه آلاگل نبود صد در صد به این زودی لو نمیرفت... آلاگل کارشون رو خراب کرد وگرنه همین الان هم لعیا گیر نمیفتاد
-خاک بر سر من احمق کنند با این انتخابام... اومدم با یه خلافکار نامزد شدم
اشکان: محمد میگفت آلاگل جز باند نبوده فقط به خاطر مسائل عاطفی به این راه کشیده شده
-بره گم شه... بیشتر از لعیا و بنفشه از آلاگل متنفرم... همه ی این مصیبتها زیر سر اونه... تا آخرین نفس برای محکوم کردنش میجنگم...
اشکان: خب بابا... چته تو... این روزا خیلی زود عصبانی میشی
چنگی به موهاش میزنه و تکیه اش رو از دیوار میگیره
-حس میکنم دارم آتیش میگیرم... بدجور اعصابم داغونه... بدجور
اشکان: حرص نخور پسر... برم یه چیز بخرم بخوری... داری از ضعف بیهوش میشی
نگاه چپ چپی به اشکان میندازه و میگه: مگه برای خوردن این همه راه اومدم
اشکان بی توجه به حرفش ازش دور میشه و میگه: اگه به تو باشه که خودت رو از گشنگی به کشتن میدی... مطمئنم نه دیشب شام خوردی نه امروز صبحونه
همونجور که به مسیر رفتن اشکان نگاه میکنه چشمش به دونفر میفته که به ماشین تکیه دادن و با همدیگه صحبت میکنند... به دونفر که عجیب براش آشنا هستن... اخماش کم کم تو هم میره... دستاش مشت میشه... شقیقه هاش تند میزنه... قفسه ی سینه اش به شدت بالا و پایین میرن
زیرلب زمزمه میکنه: مگه محمد نگفت اون عوضیا دستگیر شدن
با عصبانیت تکیه اش رو از دیوار میگیره... با دقت بیشتری به دو نفر نگاه میکنه.. چشماش رو ریز میکنه و بهشون دقیق تر از قبل خیره میشه... شک نداره خودشون هستن... نیما و پرهام... همون دو تا کثافتی که ترنم رو دزدیدن و باعث به وجود اومدن تمام این ماجراها شدن... یاد مظلومیت ترنم میفته... یاد اشکاش.. یاد حرفاش... یاد چشمای غمگین... نیما با صدای بلند میخنده و پرهام لبخند کمرنگی میزنه... هیپچکدوم متوجه حضورش نشدن... از یاد آوریه لحظه های سخت گذشته لرزی در بدنش احساس میکنه... خون خونش رو میخوره... دیگه نمیتونه تحمل کنه... کم کم کنترلش رو از دست میده میخواد به سمتشون بره تا همه ی دق و دلیش رو سر اون دو تا عوضی خالی کنه که با پیاده شدن یه دختر از ماشین سرجاش خشکش میزنه... نفس تو سینه اش حبس میشه
چشماش رو میبنده و دوباره باز میکنه
از سر تا نوک پاش رو با دقت برانداز میکنه...
با کلافگی دستی به صورتش میکشه
اندامش... اعضای صورتش... حتی غم چشماش همه و همه نشون دهنده ی یه چیز هستن... نشون دهنده ی ترنم
دوباره سه باره چهارباره همینطور پلک میزنه
ولی همه ی نشونه ها، ترنم بودن اون دختر رو ثابت میکنند
دستش رو به دیوار میگیره تا نیفته
سر و صورت دختر کبود و خون مرده هستش و همین باعث میشه که اون بیشتر به ترنم بودن اون دختر برسه
به زور کلمات رو از دهنش به بیرون پرت میکنه
-تـ ـرنـ ـم...غیر مـ ـمـ کتـ ـه
یاد دختر توی فیلم میفته... همون فیلمی که زندگیش رو نابود کرد....
- نـ ـکنـ ـه... نـ ـکنـ ـه ...
...
-نـ ـکنـ ـه اون کسـ ـی کـ ـه مـ ـرده تـ ـرنم نبـ ـوده
از تصور چنین چیزی همه ی وجودش پر از اشتیاق میشه... دوباره به صحنه ی رو به رو خیره میشه...دختری شبیه به ترنم در کنار پرهام و نیما بی توجه به اطراف واستاد
سرش رو تکون میده
-خدایا نکنه اصلا دیوونه شدم... نکنه همه اش رویاهه
به رفتار مهربون نیما و پرهام با اون دختر نگاه میکنه... چند کلمه تو ذهنش مدام تکرار میشه
«دو تا از همکارام... دو تا از همکارام... دو تا از همکارام...»
پاهاش میلرزن... نگاهی به اطراف میندازه... نفس عمیقی میکشه... دوباره به همون سمت نگاه میکنه دختر پشتش رو به اون کرده ولی اون حتی همینطوری هم میتونه تشخیص بده که اون دختر کسی به جز ترنمش نمیتونه باشه
حرفای محمد تو گوشش میپیچه واون رو امیدوارتر از قبل میکنه
-یعنی همکارای محمد نجاتش دادن... خدایا یعنی ممکنه؟
اشک گوشه ی چشمش جمع میشه... زیرلب زمزمزمه میکنه: به خدا خودشه... شک ندارم... میخواد به سمت دختر بره ولی پاهاش یاریش نمیکنند... نای حرکت نداره... انگار همه ی انرژیش تحلیل رفته
سعی میکنه با صدای بلند ترنم رو صدا بزنه
-ترنم
اما حتی خودش هم به زور این زمزمه ی آروم رو میشنوه
دوست داره اشکان زودتر برگرده... تا از اون بپرسه که دختر مقابلش که با بی حواسی چشماش رو بسته و دوباره به ماشین تکیه داده یک واقعیته یا یک سراب دست نیافتنیه که فقط تو ذهن خسته اش دیده میشه.... بارها و بارها پلک میزنه... تا شاید دختر مقابلش رویایی بیش نباشه اما انگار همه چیز زیادی واقعی به نظر میرسه... شک نداره که دختری که در معرض دیدشه ترنمه... دهنش رو باز میکنه تا دوباره سعیش رو کنه و ترنمش رو صدا بزنه اما انگار بی فایده ست...هیچ کلمه ای از دهنش خارج نمیشه...
با صدای اشکان به خودش میاد
اشکان: سروش چی شده؟
همونجور که نگاش به ترنمه دهنش باز و بسته میشن اما هیچ صدایی ازش خارج نمیشه.. بدجور تو شوکه.... میترسه نگاش رو از صحنه ی مقابلش بگیره و بعد بفهمه همه چیز یه سراب غیر قابل باور بوده و اون با یک خریت دیگه رویای قشنگش رو از دست داده... حتی اگه یه رویا هم باشه رویای قشنگیه.. خیلی وقته منتظر یه نشونه از ترنمشه... تنها کاری که ازش برمیاد اینه که دستشو بالا بیاره و به ترنم اشاره کنه... اشکان با تعجب مسیر نگاهش رو دنبال میکنه و با دیدن صحنه ی مقابل لیوان چای که از یکی از مغازه های اطراف گرفته بود از بین دستای شل شده اش به روی زمین میفته... حتی با ریخته شدن مقداری چای داغ به روی پا و شلوارش هم باعث نمیشه نگاش رو از رو به رو بگیره
اشکان با بهت میگه: اینـ ـکـ ـه تـ ـرنمـ ـه
لبخندی رو لباش میشینه... پس سراب نیست... پس رویا نیست.. پس واقعیته.. پس دیوونه نشده... چشماش رو میبنده و سعی میکنه نفس عمیقی بکشه... اما نفسش بالا نمیاد.. انگار تمام این مدت فقط منتظر بود یه نفر صحنه ی مقابلش رو تائید کنه... حس میکنه همه جا داره تار میشه اما همه ی سعیش رو میکنه که چشماش و باز نگه داره... اشکان میخواد به سمت ترنم بره که تازه متوجه ی حال خراب سروش میشه که تا مرز افتادن فاصله ای نداره به ناچار به سمت سروش میاد
به سختی کلمه ها رو بیان میکنه
-اشکان... تو... رو... خدا... برو... ببین.... چه... خبره؟
اشکان که خودش هنوز مات و مبهوته زیر بازوی سروش رو میگیره
     
#179 | Posted: 8 Oct 2013 17:01
دختر چشماش رو باز میکنه و با بی حوصلگی نگاهی به اطراف میندازه...چیزی به نیما میگه و میخواد به داخل ماشین بره که انگار سنگینیه نگاه یه نفر رو روی خودش احساس میکنه... سرش رو بر میگردونه و نگاهش تو نگاه کسی که بهش خیره شده گره میخوره...
نفس تو سینه ش حبس میشه
تو چشمای دختر غم موج میزنه... بعد از چند دقیقه که هر دو نفر تو نگاه هم گم شدن یه قطره اشک از چشمای دختر سرازیر میشه...
-خودشه... به خدا خودشه
*********
&& ترنم&&
میدونستم امروز میبینمش... وقتی نریمان گفت آلاگل دستگیر شده شک نداشتم که سروش زودتر از بقیه توی دادگاه حاضر میشه... برای منی که یه مدت عشق زودگذر هم بودم خیلی کارا کرد دیگه چه برسه برای آلاگل که جونش به جون اون دختر بسته بود... نمیدونم اون لحظه که فهمید آلاگل باعث نابودیه من شده چه حالی بهش دست داد... شاید عذاب وجدان... شاد پشیمونی... شاید ترحم... شاید دلسوزی ولی مطمئنم عشق نبود چون اون خودش عاشق بود... نمیدونم از کی با آلاگله شاید از همون روزایی که من بی صبرانه انتظار برگشتش رو میکشیدم اون داشت زندگیش رو با عشق جدیدش سر و سامون میداد...
«آرزوهایم هوایی میشوند ...!
به باد میروند ...!
دود میشنود ...!
حس میکنم معتادحسرت هایم شده ام...!»
میگن اگه برای دومین بار عاشق شدی عشق دومت رو انتخاب کن چون اگه واقعا عاشق بودی هیچوقت دوباره عاشق نمیشدی... پس باید به خاطر آلا هم که شده میومد مگه میشه اون همه عشق به خاطر منی که دوستم نداشت ازبین بره... میدونم عادلانه نیست بگم دوستم نداشت حتی اگه عاشقم نبود ولی یه وقتایی دوست داشتنش رو بدجور احساس میکردم اما خب اون دوست داشتن هم با کوچیکترین تلنگر از بین رفت... باید قبول کنم انتظار زیادی از سروش داشتم اون که عاشقم نبود بخواد تا آخر عمر منتظرم بمونه... دست خودم نیست ته دلم به آلاگلی که قراره پشت میله های زندان باشه حسودیم میشه... یاد اون روزا میفتم که هیچوفت نازم خریدار نداشت... سروش بیشتر اوقات باهام سخت برخورد میکرد... انگار من رو بچه ی خودش میدونست شاید به شیطنتام لبخند میزد اما هیچوقت باهام مثله یه نامزد واقعی رفتار نکرد... جدی و مغرور و در عین حال با جذبه اما وقتی با آلاگل بود میگفت میخندید حتی جلوی بقیه بدون هیچ خجالتی دست روی شونه هاش مینداخت و بوسش میکرد... نمیگم سروش هیچوقت نگفت دوستت دارم.. نه زیاد گفت... زیاد باهام خندید... زیاد هم مهربونی کرد ولی میگم اون رفتاری که با من داشت خیلی خیلی متفاوت تر از رفتای بود که با عشقش داشت
«-آقایی خیلی دوستت دارم
سروش: ترنم الان وقتش نیست... خیلی کار سرم ریخته
-سروشی
سروش: ترنــــم
-جونم آقایی
سروش: برو بیرون کار دارم
-نمیشه تو هم بیای موش موشیه من
سروش: میدونی دلم میخواد الان چیکار کنم؟
-اوهوم
سروش: چیکار؟
-سرت رو از دست من بکوبی به دیوار
سروش: خوبه خودت هم میدونی
-آقایی دوستت دارم
سروش: من هم همینطور عشقم.. حالا میری بذاری به کارام برسم»
فقط نگاش میکنم... چشم تو چشم... فقط و فقط دلم این نگاه رو میخواد ...ته دلم عجیب میسوزه... بغض نشسته تو گلوم راه نفسم رو میبنده... دوباره این بغض هوس شکستن کرده... پشت سر هم چند با پلک میزنم تا اجازه ی ریزش اشک رو به چشمام ندم... اما بی فایده ست باز هم این اشکه که بر من پیروز میشه
«چقدر سخته دلتو بشکونن
غرورتو بشکونن
قولاشونو بشکونن
و تو بخوای حداقل بغضتو سالم نگه داری اما نتونی ...»
یاد حرفای آلاگل و سروش توی نامزدی مهسا میفتم
«آلاگل: سروش... عزیزم کجایی؟
سروش: بیا اینجا گلم
آلاگل: عزیزم دلت میاد منو تنها بذاری؟
سروش: معلومه که نه عشق من»
دلم یه سطل آب یخ میخواد تا این عطش و گرمایی که در من به وجود اومده رو آروم کنه... الان دقیقا حس کسی رو دارم که داره از درون میسوزه و دم نمیزنه...
«گاهی وقتــــــــــها چقــدر سادهـ عروسک می شویـــــــــم ؛
نه لبخند می زنیـــم
نه شکایتــ می کنیـــم ؛
فقـــط احمقانهـ سـکـــــوتـــ میکنیم....!»
خدایا چرا نمیتونم ازش متنفر باشم... چرا؟!... قبلنا یه جا خوندم اگه عاشق کسی باشی هیچوقت ازش متنفر نمیشی حتی اگه بهت خیانت کنه... حتی اگه دوستت نداشته باشه... حتی اگه هر روز خوردت کنه... حتی اگه ازت متنفر بشه و من تمام این سالها این حس رو تجربه کردم
«بهترین تصمیمی که گرفتم جدایی از تو بود...با آشنایی با نامزدم تونستم معنی عشق واقعی رو درک کنم... الان میفهمم که در گذشته چقدر اشتباه کردم و چقدر به خطا رفتم»
گاهی بی هوا دلم هوایت را می کند ...
هوای تو ؛ تویی که هیچوقت هوایم را نداشتی ...
بعضی وقتا عجیب دلم هوای فراموش شدن و فراموش کردن میکند... موفق به فراموش شدن شدم ولی نمیدونم چرا موفق به فراموش کردن نمیشم...
« گاهی بدون گریه ، بغض ، داد و هوار ؛ با غرور باید قبول کنی که فراموش شده ای و بروی دنبال زندگی ات ...»
بعد از چهار سال آزگار هم نتونستم کسی رو فراموش کنم که من رو مثله یه آشغال از زندگیش بیرون کرد و بخاطر خلاصی از دست من حتی شماره هاش رو هم عوض کرد بعد اون چطور میتونه آلاگلی رو از یاد ببره که فقط بخاطر اون راضی به تباهیه آینده ی خودش و من شد...
خدایا یعنی کی عاشق تره... من یا آلاگل؟!.. منی که در تمام صحنه های خوب و بده تئاتر زندگیم به یاد اون بودم و حتی برای یک لحظه هم راضی به آزارش نشدم یا آلاگلی که به خاطر عشقش همه ی دنیا رو زیر و رو کرد ولی اجازه نداد آب تو دل سروش تکون بخوره... منی که حتی همین الان هم راضی نیستم بلایی سر آلاگل بیاد چون تحمل غم چشمای سروش رو ندارم یا آلاگلی که برای رسیدن به سروش دنیای من رو ازم گرفت... نمیدونم شاید آلاگل حق داره که سروش رو ماله خودش بدونه... شاید عشق یعنی اینکه بقیه رو تباه کنی تا خودت به معشوقت برسی که اگه چیزی غیر از این بود سروش هیچوقت عاشق آلاگل نمیشد... با از خودگذشتگی نمیشه یه نفر رو ماله خودت کنی برای نگه داشتن عشق باید بجنگی... اینا رو خیلی دیر فهمیدم.... خیلی خیلی دیر
فقط دلم از این میسوزه که همین الان با دونستن همه ی اینا باز هم نمیتونم بجنگم... باز هم نمیتونم.. دلم عشق میخواد ولی نه به بهای شکستن دل خیلیا
آهی میکشمو نگام رو از سروش میگیرم که یهو چشمم تو دو جفت چشمای آشنا گره میخوره... دهنم باز میمونه
به زحمت زمزمه میکنم: اشکان
     
#180 | Posted: 8 Oct 2013 17:01
اون هم اینجا... کنار سروش... مگه ممکنه... همکار من چرا باید کنار سروش باشه... اخمام تو هم میره... سروش به کمک اشکان سرپا مونده... اما آخه این دو تا چطوری همدیگه رو میشناسن.. یاد آقای رمضانی میفتم... لابد بعد از من سروش به یه مترجم نیاز داشت و باز به آقای رمضانی رو انداخت... آقای رمضانی هم اشکان رو فرستاد تا برای سروش کار کنه... فقط موندم چه جوری از نفس دل کند و از اون شرکت بیرون اومد... سری به نشونه ی سلام برای اشکان تکون میدم... تعجب اشکان و سروش رو درک میکنم... این همه تعجب و بهت زدگی حالا حالاها برای اطرافیانم یه چیز عادیه... اشکان همونجور خشکش زده حتی جوابم رو نمیده
وجود کسی رو کنار خودم احساس میکنم نگام رو از اشکان و سروش میگیرم و به کسی که کنارم واستاده نگام میکنم که با چهره ی جدیه پیمان رو به رو میشم
پیمان: چیزی شده؟!
به زحمت لبخندی میزنم که حس میکنم بیشتر شبیه دهن کجیه و سرمو به نشونه ی نه تکون میدم
« گـاهـی دلِـت مـیـخـواد هـمـه بـغـضـات
از تــو نـگـاهِـت خـونـده بـشـه کـه جـسـارت گـفـتـن کـلـمـه هـا رو نـداری...
امـا یـه نـگـاه گُـنـگ تـحـویـل مـیـگـیـری
و یـه جـمـلـه مِـثـلـه: چـیـزی شـده ؟!
اونـجـاسـت کـه بـُغـضـتـو بـا یـه لـیـوان سـکـوت سـر مـیـکـشـی
و بـا لـبـخـنـد مـیـگـی :
نــه هـیـچـیــ...!»
پیمان سرش رو به همون طرفی برمیگردونه که چند دقیقه پیش به اونجا زل زده بودم و با دیدن سروش لبخند کمرنگی رو لباش ظاهر میشه
پیمان: برو تو ماشین یه خورده دراز بکش یه ربع دیگه داخل میریم
-تا آخر دادگاه میمونیم؟
پیمان: احتیاجی نیست... از اونجایی که حالت زیاد مساعد نیست فقط به عنوان یکی از شاهدهای پرونده حرف میزنی و بعد زود برمیگردیم... به جز پرونده ی جنابعالی شکایتهای زیادی بر علیه افراد این باند وجود داره اما یادت باشه مهمترین شاهد پرونده تویی
-آلاگل و بنفشه که جز باند نبودن
پیمان: بالاخره خواسته یا ناخواسته کمکهایی به لعیا کردن که همون کمکها باعث میشه چند سالی پشت میله های زندان آب خنک
نریمان: نوش جان کنند
با صدای نریمان من و پیمان به عقب برمیگردیم
پیمان: باز تو خودت رو نخود هر آشی کردی
نریمان: آدم نخود باشه خیلی بهتر از اینه که دم کشمش باشه... برو کنار میخوام آجی کوچولوم رو تا داخل ماشین همراهی کنم
و بعد بی توجه به پیمان مچ دستم رو میگیره و با خودش میکشه
-نریمان چه خبرته... دارم میام
نریمان: نه خیر.. آگه میخواستی بیای زودتر از اینا میومدی
بعد با حالت با نمکی ادامه میده: آخ جون امروز قراره کلی خوش بگذرونیم... فکرش رو کن ترنمی میریم برای من تو پاساژا لباس میخریم
بعد آرومتر ادامه میده تازه میخوام برای دوست دخترام هم کادو بخرم
خندم میگیره... میدونم شوخی میکنه...
-برو بابا... دوست دخترت کجا بود؟
بعد ابرویی بالا میندازم و میگم: با داشتن چنین برادر زنی مگه میتونی از این کارا هم کنی؟
چنان آه عمیقی میکشه که آدم دلش براش کباب میشه... اگه کسی ندونه فکر میکنه چه ظلم بزرگی در حقش شده ها.... در ماشین رو باز میکنه و با غصه میگه: بشین خواهر.. بشین.. مثله اینکه تو هم درد منه بدبخت رو فهمیدی... این هرکول نمیذاره حداقل یه ناخونک به این دخترای ترگل ورگل اطراف بزنم... فقط باید نگاه کنم و آه بکشم... هی... روزگار... چه میکنی با ما... هی... هی... هی
خندم میگیره... میخوام توی ماشین بشینم که با صدای داد و بیداد اشکان متعجب سرم رو به عقب برمیگردونم.. توجه ی پیمان و نریمان هم به سمت اشکان جلب میشه... سروش رو میبینم که بدون توجه به ماشینایی که از خیابون عبور میکنند میدوه تا خودش رو به من برسونه
نریمان:اِ... اینکه سروشه
با دهن باز به حرکات سروش نگاه میکنم
نریمان: جون این آق سروشت یه لبخند بزن.. دلمون پوسید اینقدر بداخلاق دیدیمت
« هنوز هم مرا به جان تو قسم میدهند
میبینی؟!
تنها من نیستم که رفتنت را باور نمیکنم...!»
نریمان با شیطنت ادامه میده : خب لبخند نزن ولی من که میدونم ته دلت دارن قند آب میکنند...
اشتباه نکن داداشی... اشتباه نکن... این پودرایی که میبینی قند نیستن... نمکند...با دیدن عشقم داغ دلم لحظه به لحظه تازه تر از قبل میشه... داغونم داداش.. داغونم... خیلی زیاد...از اینکه نتونستم اونو واسه خودم داشته باشم... نتونستم عاشقش کنم... نتونستم مال خودم کنم داغونم... اینایی که تو میبینی نمکایی هستن بر روی زخم های تازه باز شده ام
نریمان: پس بگو چرا خانوم یک ساعت سرجاش خشکش زده بود منه احمق رو بگو که فکر میکردم داری از نگرانی دق میکنی نگو خانوم داشت به آقا سروشش نیگاه میکرد
چپ چپ نگاش میکنم که میگه: به من نگاه نکن من خودم صاحاب دارم... تازه یه هرکولم واسه محافظت با خودم اینور و اونور میبرم تا اگه کسی نگاه چپ بهم انداخت بزنه چپ و راستش کنه
پیمان: آره جونه خودت... گمشو اونور زر مفت نزن
نریمان با حالت نمایشی به عثب برمیگرده و میگه: ذلیل مرده این چه طرزه اومدنه... سکته کرم.. یه اِهِمی.. یه اُهمی... یه سرفه ای... یه چیزی نزاکت نداری که...
راننده: چه خبرته دیوونه... میخوای خودکشی کنی؟
با شنیدن صدای ترمز ماشینی با ترس نگام رو از نریمان میگیرم و به سروش نگاه میکنم که روی زمین افتاده
جیغی میکشم با ترس از پیمان و نریمان فاصله میگیرم و به سروش نگاه میکنم
سروش به زحمت از روی زمین بلند میشه نگاهی به من میندازه... پیمان و نریمان هم با نگرانی نگاش میکنند... راننده ی دیگه ای که به سروش زده میخواد از ماشین پیاده شه که سروش اجازه نمیده.. اشکان به کمک سروش میاد و مردمی که تازه میخواستن تجمع کنند رو متفرق میکنه... وقتی خیالم از بابت سلامتی سروش راحت میشه میرم داخل ماشین میخوام در رو ببندم که در ماشین به شدت باز میشه و بازوم کشیده میشه... لرزش دستش رو احساس میکنم...چشمام رو میبندم و سعی میکنم آروم باشم...
سروش: ترنم
صداش رو که اسمم رو زمزمه میکنه میشنوم... خدایا فقط همین امروز هوام رو داشته باش.. فقط همین امروز از سنگم کن... بعد هر چی تو بگی... هر چی تو بخوای
چشمام رو باز میکنم... سروش مجبورم میکنه از ماشین پیاده شم... نریمان و پیمان هیچی نمیگن... حتی نزدیکم هم نمیان... حتی سروش رو از من دور هم نمیکنند... اشکان هم با فاصله از ما واستاده و با لبخند نگامون میکنه
نگام تو نگاش قفل میشه... اشک تو چشماش جمع شده
آخ سروش... با من چه کردی؟... که حتی امروز هم نمیتونم برای داشتنت تلاش کنم
«تو به تک تک لحظه های من ، یک "بودن" بدهکاری !»
سروش: خودتی مگه نه؟
     
صفحه  صفحه 18 از 39:  « پیشین  1  ...  17  18  19  ...  38  39  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / سفر به دیار عشق بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites