تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

سفر به دیار عشق

صفحه  صفحه 22 از 39:  « پیشین  1  ...  21  22  23  ...  38  39  پسین »  
#211 | Posted: 1 Nov 2013 21:03
فصل بیست و هفتم

******
&& سروش&&
با عصبانیت وارد شرکت میشه...منشی با دیدنش از جاش بلند میشه
منشی: سلام آقای راستین
سری برای منشی تکون میده... با اخمای درهم وارد اتاقش میشه و در رو محکم میبنده
-لعنتی باز هم راضی نشد
با حرص کت اسپرتش رو در میاره و روی مبل پرت میکنه
-خدایا چیکار کنم؟... یه هفته شد دو هفته هنوز نتونستم هیچ غلطی کنم
با حرص پشت میزش میشینه و مشتی به میز میکوبه
-دارم دیوونه میشم.. آخه دختر چرا به حرفام گوش نمیدی... آخه بذار این دهن بی صاحابم باز بشه بعد هی حرف آلاگل رو وسط بکش
...
با درموندگی ادامه میده: جدیدا هم که اصلا فرصت حرف زدن هم بهم نمیدی... دیگه خودم هم موندم چه غلطی باید بکنم؟
با صدای زنگ تلفن به خودش میاد... با بی حوصلگی جواب میده: بله؟
منشی: آقای راستین از شرکت تابان تماس گرفتن برای اون قرارداد....
-الان نه... بذارش برای یه وقت دیگه... هیچ تماسی رو هم وصل نکن و مزاحم نشو
منشی: اما............
منتظر حرف منشی نمیشه و گوشی رو با عصبانیت روی تلفن میکوبه
-لعنتی.. لعنتی.. لعنتی.. ایکاش حداقل خیالم از جاش راحت بود
هفته ی پیش که جلوی در خونه ی ماندانا باهاش حرف زد دیگه موفق نشد درست و حسابی باهاش حرف بزنه
-چرا همیشه با اون پسره اینور اونور میره... نکنه منظورش از ساختن زندگیه جدید ازدواجشه
....
-احمق نشو سروش... اون دوستت داره
یه چیزی توی وجودش میگه: مگه تو دوستش نداشتی پس چرا با آلاگل نامزد کردی
-من احمق بودم
«شاید اون هم بخواد جواب حماقتهای تو رو با وارد کرد یه فرد جدید به زندگیش بده»
-اه... خفه شو... اصلا از کجا معلوم ترنم با اون پسره توی خونه تنهاست؟
با کلافگی از پشت میز بلند میشه به آرومی زمزمه میکنه: خدایا خود درگیری پیدا کردم
نگاهی به قراردادهای ترجمه نشده ی روی میز میندازه... اعصابش بیشتر خرد میشه
-این رو کجای دلم بذارم... آخه اشکان الان چه وقت رفتن بود؟
خودش هم از این حرف شرمنده میشه... اشکان تا همین الان هم خیلی کمکش کرده بود... اگه برادرش تصادف نکرده بود هنوز هم تهران کنار سروش بود
-باید یه زنگ بزنم حال برادرش رو بپرسم... امان از دست تو دختر که حواس برام نمیذاری
صبح زود طبق معمول باز رفته بود نزدیک خونه ی مهران تا بتونه توی یه فرصت مناسب با ترنم حرف بزنه اما باز ترنم به همراه مهران سوار ماشین شد و حتی یه گوشه چشم هم بهش ننداخت
با صدای زنگ تلفن به خودش میاد
-اه... باید این دختره رو اخراج کنم... مثله اینکه حرف حساب سرش نمیشه... هر حرف رو باید هزار بار براش تکرار کنم
با حرص گوشی رو برمیداره و هیچی نمیگه
منشی با ترس میگه: آقای راستین شرمنده که دوباره......
با داد میگه: مگه نگفتم مزاحم نشو
منشی: به خدا من بی تقصیرم یه نفر اومده اصرار داره شما رو ببینه
چشماش رو میبنده و نفسش رو با حرص بیرون میده... سعی میکنه آروم باشه
-من بهت چی گفتم؟
منشی: باور کنید بهشون گفتم ولی گوششون بدهکار نیست
-نکنه انتظار داری من بیام پشت میزت بشینم و کارات رو بهت یاد بدم... اگه نمیتونی وظایفت رو درست انجام بدی به سلامت
منشی: نه آقا... فقط...........
-فقط چی؟!
منشی: فقط ایشون قبلا هم اومده بودن واسه ولی شما نبودین مثله اینکه ایشون خیلی عجله دارن
-نه مثله اینکه خیلی دلت میخواد اخراج بشی... همین حالا میری حسابداری
منشی: آقا...
دیگه به حرفای منشی گوش نمیده... میخواد تماس رو قطع کنه که در اتاقش به شدت باز میشه و با وارد شدن دختری به داخل اتاق دهنش از شدت تعجب باز میمونه
منشی: خانوم کجا میرین؟
-ترنم... تو... اینجا
منشی: آقای راستین باور کنید من بهشون گفتم.......
تمام عصبانیتش فروکش میکنه و آرامشی تمام وجودش رو دربرمیگیره
با لبخند میگه: مهم نیست... برو بیرون
منشی بهت زده نگاهی به ترنم و نگاهی به اون میکنه... شونه ای بالا میندازه و از اتاق خارج میشه
ترنم با اخم نگاش میکنه
-بالاخره اومدی؟
اخم ترنم پررنگ تر میشه
ترنم:آره اما نه به خاطر اون چیزی که تو فکر میکنی
-مهم نیست... مهم اینه که بالاخره اومدی؟
دستاش رو تو جیب شلوارش میکنی و آروم آروم به سمت ترنم حرکت میکنه
ترنم: من فقط اومدم که....
اجازه نمیده ترنم حرف بزنه
-ترنم تا کی میخوای به این رفتارت ادامه بدی؟
ترنم: متوجه ی منظورت نمیشم
دقیقا جلوی ترنم وایمیسته... بالاخره بعد از مدتها خود ترنم این فرصت رو به وجود آورد که بتونند باهم خلوت کنند... همیشه یا توی خیابون اون رو میدید یا جلوی خونه ی مهران... دستش به اندازه ی کافی باز نبود که بتونه ترنم رو مجاب کنه که به حرفاش گوش بده
-ببین ترنم مهم نیست چرا اومدی برای هر چیزی که اومدی میخوام یه امروز رو از خیرش بگذری و بذاری ما حرفامون رو با هم بزنیم
ترنم: کدوم حرف... ما حرفامون رو قبلا زدیم
- ترنم نذار بیشتر از این میونمون بهم بخوره.. من دوستت دارم خیلی بیشتر از قبل
     
#212 | Posted: 1 Nov 2013 21:05
با کلافگی نگاهی به ترنم میندازه و ترنم بی تفاوت به حال خرابش ادامه میده: من واسه ی این حرفا نیومدم من فقط اومدم مدارکم رو بگیرم و برم
چنان اخماش تو هم میره که حرف تو دهن ترنم میمونه و از ترس یه قدم به عقب میره
- تو چی گفتی؟
ترنم آروم زمزمه میکنه: میخوام برم سرکار به مدارکم احتیاج دارم
اخماش بیشتر تو هم میره
با لحن خشنی میگه: اونوقت کجا؟
ترنم آب دهنش رو قورت میده و میگه: اینش دیگه به خودم مربوطه
یاد حرفهای اشکان میفته.... وقتی اشکان رو برای تحقیق در مورد مهران فرستاد فهمید که مهران و امیر قراره با هم دیگه شرکتی رو تاسیس کنند... نکنه...
ترنم که سکوتش رو میبنه میگه: مدارکم رو میدی دیگه؟
با تمام وجودش ترس از دست دادن ترنم رو تجربه میکنه... چند قدم از ترنم فاصله میگیره و سعی میکنه خونسرد باشه...
-نه
همونجور که داره از ترنم دور میشه زیر لب آهسته طوریکه فقط خودش بشنوه زمزمه میکنه: خودت خواستی کوچولو
پشت میزش میشینه و خودش رو الکی مشغول کار نشون میده
ترنم: چی؟
با جدیت میگه: دلیلی برای تکرار حرفم نمیبینم
ترنم بهت زده بهش زل میزنه... سکوت ترنم که میبینه با تحکم میگه:برو پشت میزت بشین الان به منشی میگم کارات رو بیاره
ترنم:چــــی؟
سرش رو پایین میندازه و دوباره خودش رو مشغول کار نشون میده
-چیز به خصوصی نگفتم... فقط گفتم برو پشت میزت بشین و وظایفت رو انجام بده... مثله اینکه یادت رفته یه قراردادی با من داشتی
ترنم: نه یادم نرفته ولی مثله اینکه تو یادت رفته چه جوری مجبورم کردی اون قرارداد مسخره رو امضا کنم
همونجور که سرش پایینه به زور جلوی لبخندش رو میگیره... خوب یادش میاد از چه ترفندی استفاده کرد فقط پشیمونه که چرا قرارداد رو یکساله کرده ایکاش مدت زمانیش رو بیشتر میکرد
-من که یادم نمیاد.. بهتره وقت من رو نگیری و به کارات برسی
ترنم: سروش؟!
دلش میلرزه... سرش رو بالا میاره و ناخودآگاه میگه: جانم؟
ترنم حرفش رو نادیده میگیره و ادامه میده: تمومش کن... این مسخره بازی رو تموم کن... من دوست ندارم اینجا کار کنم
شونه ای بالا میندازه و میگه: ولی مجبوری
ترنم: اصلا هم مجبور نیستم... من خسارتت رو میدم
-متاسفم... من خسارت نمیخوام... تو باید برام کار کنی
ترنم: یه کاری نکن از طریق قانون وارد عمل بشم... همیشه یه راهی واسه ی فسخ معامله هست
-یادت نره خانومی تو اون قرارداد ذکر شده تا یه مترجم درست و حسابی واسه شرکت پیدا نشده حق رفتن نداری... حتی اگه مدت یک ساله ات تموم بشه تا پیدا نشدن یه مترجم باید بمونی... بماند که هنوز یک سال هم نشده که اینجا اومدی
ترنم: حرف مفت نزن... من خودم اشکان رو با تو دیدم... میدونم مترجم داری
با شنیدن این حرف نفس تو سینه اش حبس میشه.. نکنه فهمیده من اشکان رو تو اون شرکت فرستاده بودم
ترنم: این رو هم خوب میدونم آقای رمضانی اشکان رو واسه شرکتت فرستاد... من و اشکان قبلا با هم همکار بودیم
خوشحال از اینکه ترنم در مورد اینکه اشکان دوستشه چیزی نفهمیده دوباره خونسردیش رو به دست میاره و میگه: مترجم اصلیه شرکت تو هستی... در نبود تو موقتا اشکان رو آورده بودم که اون هم یه هفته قبل به خاطر مسائلی شخصی زندگیش مجبور شد بره
ترنم: سروش چرا اذیتم میکنی؟
یکم لحنش رو ملایمتر میکنه: اذیتت نمیکنم عزیزم... تو باید اینجا کار کنی.. پیش خودم
ترنم: بایدی در کار نیست
-خوب میدونی که هست
-بابا نمیخوام.. مگه زوره
دوباره عصبانی میشه: آره زوره... حالا هم برو به کارات برس تا اون روی من بالا نیومده
     
#213 | Posted: 1 Nov 2013 21:05
ترنم با خشم به سمت در میره و میگه : اصلا اون مدارک ارزونیه خودت... مهران و امیر بدون مدرک هم قبولم دارن
با شنیدن این حرف کنترلش رو از دست میده
از بین دندونای کلید شده میگه: پس حدسم درست بود
قبل از اینکه ترنم به در برسه جلوی راهش رو سد میکنه
با صدای تقریبا بلندی میگه: تو چی گفتی؟
ترنم با ترس میگه: چته؟... چرا اینجوری میکنی؟
به بازوهای ترنم چنگ میزنه تا اجازه دور شدن رو بهش نده
-گفتم چی گفتی؟
ترنم با صدایی که سعی میکنه نلرزه اما چندان هم موفق نیست میگه: گفتم اون مدارک ارزونیه خودت
از لحن مظلوم ترنم دلش زیر و رو میشه و ناخواسته اون رو تو بغل خودش میکشه
ترنم: چیکار میکنی؟... دیوونه شدی؟
سر ترنم رو به سینه اش میچسبونه
-آره.. خیلی وقته
تو دلش جمله اش رو ادامه میده: دیوونه ی تو
ترنم با مشت به سینه اش میکوبه
ترنم: ولم کن دیوونه
بی توجه به حرف ترنم سرش رو تو گودی گردن ترنم فرو میکنه و به آرومی عطر تن ترنم رو با همه ی وجودش استشمام میکنه... شال ترنم از این همه تقلا روی شونه هاش میفته
-هیس... آروم بگیر بچه... من بهت اجازه نمیدم هیچ جایی به جز اینجا کار کنی... زور بیخود نزن
ترنم: ولم کن لعنتی
با شیطنت میگه: مگه جات بده؟
ترنم: سروش تو رو خدا ولم کن
نفس عمیقی میکشه و بی توجه به تقلا و سر و صدای ترنم توی دلش میگه: خدایا شکرت که از من نگرفتیش.. نمیدونم واقعا چه جوری میتونستم بی ترنم دووم بیارم.. خیلی سخت بود... دلش برای سیاوش میسوزه
ترنم خسته از تقلا میگه: داری کمرمو میشکونی
بوسه ی آرومی به سر ترنم میزنه و محکم تر از قبل اون رو به خودش میچسبونه
ترنم: سروش با توام
-الان چند تا قرارداد میلیاردی توی دست دارم
ترنم: خب به من چه؟
-اگه نپری تو حرفم ربطش به تو رو هم روشن میکنم
...
-داشتم میگفتم چند قرارداد چند میلیاردی دارم که اگه جنابعالی مثله یه دختر خوب به وظایفت عمل نکنی من رو متحمل ضرر بزرگی میکنی
ترنم:ولم کن.. اه... وقتی من نبودم چیکار میکردی حالا هم همون کار رو کن
-وقتی تو نبودی یه مدت اشکان بود اما الان که اشکان نیست و تو هم که تو این دو هفته خوب استراحتت رو کردی باید سر کارت برگردی
بعد با شیطنت ادامه میده: نمیخوای که من هم از راه قانون وارد عمل بشم... فکرش رو کن خسارت میلیاردی اون قراردادها رو میخوای چه جوری جور کنی؟
ترنم: داری تهدیدم میکنی؟
میخنده و آروم پوست گردن ترنم رو با انگشتاش لمس میکنه
-نه... فقط دارم با زبون خودت باهات حرف میزنم
ترنم سرش رو عقب میکشه و میگه: اه.. ولم کن
خندش شدیدتر از قبل میشه
-دوستت دارم خیلی زیاد... نمیذارم دست کسی بهت برسه... هر چقدر که دوست داری تقلا کن ولی آخرش مال خودمی
ترنم: تو... تو.... تو.... اه
-حرص نخور خانوم خانوما... زشت میشی اونوقت نمیام بگیرمتا
ترنم: چه بهتر
یه خورده ترنم رو از خودش دور میکنه و محو صورت ترنم میشه... عجیب دلتنگ این دو تا چشم خشمگین بود
ترنم ناامید از رهایی میگه: سروش ولم کن.. اصلا من هیچی نمیخوام بذار برم
-شرط داره؟
ترنم: سروش دیگه داری پررو میشیا
-اون رو که بودم.. یادت نیست؟
ترنم باز شروع به تقلا میکنه از این همه سر و صدایی که ترنم راه انداخته خندش میگیره با یه حرکت سریع دوباره اون رو به خودش میچسبونه
با یه دستش به آرومی چونه ی ترنم رو بالا میاره و به لباش خیره میشه
به یا قدیما لبخندی رو لباش میشینه... ناخودآگاه به یاد گذشته ها کم کم به سمت صورت ترنم خم میشه
ترنم: سروش به خدا اگه.......
     
#214 | Posted: 1 Nov 2013 21:06
هنوز حرف ترنم تموم نشده که لباش رو لبای ترنم میشینه و بعد از مدتها بالاخره موفق به چشیدن طعم آشنای لبای عشقش میشه... بدون اینکه خودش بفهمه چشماش بسته میشن... مشتایی که ترنم به سینه اش میکوبه لحظه به لحظه بیشتر میشن ولی اون با یه دست دستای ترنم رو مهار میکنه و به آرومی به کارش ادامه میده... بدون اینکه بخواد لحظه به لحظه حریص تر میشه و با خشونت بیشتری به کارش ادامه میده... نمیدونه چقدر گذشته ولی به آرومی چشماش رو باز میکنه و با اکراه لباش رو از لبای ترنم جدا میکنه
از نفس نفس زدنای ترنم لبخندی رو لباش میشینه و از اشکایی که صورت عشقش رو خیس کردن دلش میگیره ولی حس میکنه چاره ای نداره... میترسه با کوچیکترین تعللی ترنم رو از دست بده.. باید همه ی سعیش رو برای به دست آوردن دوباره ی بکنه... توی اون پنج سال اون هر وقت میخواست ترنم در دسترسش بود الان نمیتونه اون رو دور از خودش تجسم کنه
همین که ترنم نفسی تازه میکنه با داد میگه: وحشی.. عوضی.. خودخواه... تو پست ترین آدم روی زمینی
چشماش میخندن... بی توجه به داد و بیداد ترنم دوباره خم میشه
ترنم: سروش نکن... من دیگه زنت نیستم لعنتی
-مسئله ای نیست... دوباره زنم میشی
ترنم سعی میکنه ازش فاصله بگیره که اجازه چنین کاری رو بهش نمیده و بوسه ی آرومی به پیشونیش میزنه
-چیکار میکنی؟
ترنم با ناراحتی میگه: چی رو؟
-خودت میمونی یا با زور وارد عمل بشم
ترنم: خیلی خودخواهی
-میدونم... نگفتی چیکار میکنی؟
ترنم: من که میدونم همه ی اینا جز نقشته... میخوای من رو اینجا موندگار کنی
-خب حالا که میدونی پس این رو هم فراموش نکن که من برای به تو رسیدن هر کاری میکنم... من میخوام خیلی چیزا رو بهت ثابت کنم
ترنم: برای من مهم نیست سروش... من به آخر خط رسیدم.. نهایتش اینه که بر علیه من شکایت کنی دیگه
-فکر نکنم راضی بشی بر علیه مهران و امیر هم شکایت کنم.. راضی میشی؟
ترنم: چی؟
-وقتی هنوز قراردادت با شرکت من تموم نشده حق نداری جایی کار کنی... وقتی برادر و شوهر دوستت با دونستن این موضوع بهت کار بدن و باعث ضرر من بشن من میتونم خیلی کارا کنم... نمیتونم؟
ترنم: تو این کارو نمیکنی... هیچ جای دنیا به خاطر این چیزا نمیان بر علیه یه شرکت دیگه شکایت کنند
-اوهوم... نهایتش اینه که اونا تبرئه بشن ولی با شکایت منی که تو این همه سال برای خودم آدمی شدم اعتبار شرکت نوپای اونا زیرسوال میره
ترنم: خیلی پستی
-بعدا هم میتونی از این چیزا نثارم کنی
ترنم: سروش آخه تو چی میخوای؟
-میخوام پیش خودم باشی و زنم بشی
ترنم:خیلی رو داری... خیلی...
شونه ای بالا میندازه و میگه: هر جور دوست داری فکر کن
ترنم: خدایا دارم از دست این دیوونه من هم دیوونه میشم.. حداقل ولم کن
-من راحتم
ترنم: من ناراحتم
بی توجه به حرف ترنم میگه: خب چیکار میکنی؟
ترنم: اول ولم کن
-نشد دیگه خانوم خانوما
ترنم: میمونم بابا... ولم کن...
لبخندی رو لباش میشینه و میگه: آفرین خانوم کوچولوی خو......
هنوز حرفش تموم نشده که در اتاقش باز میشه و منشی وارد اتاق میشه... با ورود ناگهانیه منشی چنان دادی میزنه که ترنم هم از ترس چشماش رو میبنده
-این چه طرز وارد شدنه
ترنم سعی میکنه از آغوشش بیرون بیاد ولی اجازه نمیده
-برو بیرون... اخراجی
منشی بهت زده نگاهش بین ترنم و رئیس بداخلاقش میچرخه
بلندتر از قبل میگه: نشنیدی چی گفتم... بیرون
ترنم ترسیده و متعجب به رفتار سروش نگاه میکنه... هیچوقت سروش رو اینجوری ندیده بود به جز یه بار... اون هم شب نامزدی مهسا... از یادآوری ماجرای ته باغ لرزی تو بدنش میشینه که از چشمای تیزبین سروش دور نمیمونه
با صدای بسته شدن در ترنم به آرومی میگه: میذاری برم؟
-کاریت ندارم عزیزم
ترنم با بغض میگه: میخوام برم
با ملایمت ترنم رو تو آغوشش میگیره و میگه: هیس... از من نترس خانومی.. من که کاریت ندارم
     
#215 | Posted: 1 Nov 2013 21:06
به آرومی ترنم رو به سمت مبل وسط اتاق هدایت میکنه و مجبورش میکنه بشینه... از دست خودش عصبانیه که جلوی ترنم نتونست خودش رو کنترل کنه و تمام عصبانیتش رو سر منشی خالی کرد
یه لیوان آب میریزه... چند تا قند هم از قندون روی میزش برمیداره و با آب ترکیب میکنه... به سمت ترنم میره و لیوان آب قند رو جلوش میگیره
ترنم: نمیخورم
-بخور
ترنم: چرا زور میگی... دیگه آب قند خوردن که دست خودمه
خندش میگیره ولی جلوی خودش رو میگیره... روی دسته ی مبلی که ترنم روش نشسته میشینه و آب رو جلوی دهنش میگیره
-باید بخوری
...
وقتی هیچ عکس العملی از ترنم نمیبینه با شیطنت ادامه میده: اصلا دهنت رو باز کن خودم زحمت خوروندن آب قند رو هم میکشم
ترنم با حرص لیوان رو از دستش میگیره که باعث میشه یه خورده از آب قند روی لباس ترنم بریزه اما ترنم بی تفاوت تمام آب قند رو یکسره سر میکشه
-خوبه نمیخواستی بخوریا اگه باز خواستی تعارف نکن
ترنم: لیوان رو روی میز میذاره و بلند میشه
با دستپاچگی از روی دسته مبل بلند میشه
-کجا؟!
ترنم: کجا رو دارم برم؟... خونه دیگه
اخماش تو هم میره
-حالت خوبه ترنم... من این همه حرف زدم که آخرش راهتو بگیری و بری؟... لازمه دوباره حرفامو تکرار کنم؟
ترنم با خشم نگاش میکنه و میگه: نه آقا.. لازم نیست.. من که قبول کردم اینجا کار کنم دیگه از جونم چی میخوای؟
با این حرف ترنم اخماش باز میشه
-خب.. پس اگه قبول کردی باید کارت رو هم از امروز شروع کنی دیگه
ترنم: از امروز؟
-پس از کی؟... تا همین الان هم کلی کارام عقب افتاده... میدونی چند روزه اشکان نیست... یالله برو پشت میزت الان میرم متنا رو بیارم
ترنم:اما...
-دیگه اما و آخه نداره
بدون اینکه به ترنم اجازه حرف زدن بده با خوشحالی از اتاق خارج میشه...
زمزمه وار میگه: پیشی کوچولو فکر کردی میذارم جای دیگه کار کنی؟... فقط همینم مونده با این همه دفتر و دستک عشقم رو بفرستم تو دهن گرگ... مگه اینکه من مرده باشم که اجازه بدم بری تو یه شرکت دیگه
نگاهی به اطراف میندازه.. منشی رو نمیبینه
-باید به فکر یه منشی جدید باشم
کلی متن و قرارداد که برای ماه های آینده هم هست برمیداره و با شیطنت میگه: محاله بذارم از چنگم در بری کوچولو
بعد از اینکه مطمئن شد چیزی جا نمونده به سمت در حرکت میکنه
*****
&&ترنم&&
ته دلم یه جوریه... از یه طرف دلم میخواد تا میتونم از این جا دور شم و از یه طرف هم دوست دارم برای همیشه نزدیک سروش باشم... با دستم به آرومی لبم رو لمس میکنم...
چشمام ناخودآگاه بسته میشن و لبخندی رو لبم میشینه....بعد از مدتها دوباره طعم لباش رو چشیدم... با تمام مقاومتم ولی خوب میدونم بازنده ی واقعی خودم هستم... من در بدترین شرایط هم نتونستم ازش متنفر بشم چه برسه به الان که در چند قدمیه من سروش مهربون گذشته ها رو دارم...کی رو داری گول میزنی ترنم
آهی میکشم و میگم: تو فکر کن خودم رو
تو که میدونی دوستش داری پس این کارات برای چیه
-وقتی باورش ندارم چیکار کنم... دست خودم که نیست... حس میکنم حالا که آلاگل رو از دست داده اومده طرف من... اون هم از روی ترحم و دلسوزی
....
–خدایا دارم دیونه میشم... چرا هیچ چیز اونجوری که من میخوام پیش نمیره
معنای رفتارا و زورگوییهاش رو درک نمیکنم... من خودم به اندازه ی کافی داغون هستم این نزدیکی وقتی آخرش به هیچی ختم میشه داغون ترم میکنه... من میخواستم همه سعیم رو کنم که از گذشته ها فاصله بگیرم اما با وجود کار در شرکت سروش چطور میتونم؟... بماند که هنوز هم نتونستم مهرش رو از دلم بیرون کنم
     
#216 | Posted: 1 Nov 2013 21:07
یاد اذیت و آزارای امروزش که میفتم عجیب از دستش حرصی میشم... تو عمرم از دست هیچکس این همه حرص نخورده بودم
با حرص پام رو تکون میدم و زیر لب رو فحش بارونش میکنم
-بیشعور احمق... باز هم بهم زور میگه... منو بگو که فکر کردم آدم شده ولی اینجور که معلومه اشتباه میکردم.. این آقا همه رو مثله خودش دیوونه میکنه ولی محاله آدم بشه
سروش: واسه خودت چی میگی؟.. یه خورده بلندتر بگو من هم بشنوم
با دیدن سروش و یه عالمه برگه مرگه ی تو دستش دهنم از شدت تعجب باز میمونه
سروش میخنده و میگه: مواظب باش مگس نره تو حلقت
چشم غره ای بهش میرم و میگم:اینا چین؟
سروش نگاهی به برگه ها میندازه و میگه: کارای عقب افتاده ی تو
-چـــی؟
سروش: میدونم زیاده ولی تقصیر خودته باید زودتر میومدی اما از اونجایی که من رئیس مهربونیم خودم بهت کمک میکنم
-تو چی داری میگی؟... این همه متن رو من چه جوری ترجمه کنم؟
ابرویی بالا میندازه و میگه: اضافه کاری عزیزم... با اضافه کاری
اخمام تو هم میره... صورتم رو جمع میکنم و میگم: تو دیوونه شدی سروش.. تو دیونه شدی... هر چی کار عقب افتاده و نیمه تموم از قبل داشتی رو گذاشتی به پای منه بدبخت.. من نهایت نهایتش در روز فقط چند صفحه میتونم ترجمه کنم
سروش: عیبی نداره... الویت بندی کردم... اول مهمترا رو ترجمه میکنی بعد میرسی به بقیه... بعدازظهرا هم خودم میمونم تا به کارت برسی اگه به شب برخوردی خودم میرسونمت
-نه... خوشم میاد که خوب واسه خودت برنامه چیدی... مظلوم گیر آوردی؟...من نمیتونم این همه کار رو قبول کنم باید به عرضت برسونم که بنده اصلا نمیتونم واسه ی اضافه کاری بمونم
برگه ها رو روی میز من میذاره و با اخم میگه: اونوقت میتونم بپرسم چرا؟
-نه خیر... به خودم مربوطه
سروش: پس نمیتونم کمکی بهت کنم... به خاطر مرخصیه زیادی که بهت دادم باید کم کاریهات رو جبران کنی
-سروش
دو تا برگه با متن کوتاه واسه خودش برمیداره و به طرف میزش میره
با مسخرگی میگه: خب از اونجایی که خیلی هوات رو دارم من این متنای بلند رو تجربه میکنم بقیه هم ماله تو
-نه بابا... یه بار خسته نشی
سروش: خسته که میشم ولی چه کنم که دلم نمیاد دست تنها به امان خدا ولت کنم
-سروش تو رو خدا تمومش کن... من نمیتونم اضافه کاری کنم
با جدیت میگه: خیلی هم میتونی... رو حرف من حرف نزن
-لعنتی میگم نمیتونم... من این روزا سرم شلوغه
با کنجکاوی میگه: مگه چیکار میکنی؟
وقتی جوابی از جانب من نمیشنوه خودش رو مشغول کار نشون میده و ادامه میده: اگه میخوای هوات رو داشته باشم باید بهم بگی دیگه خودت میدونی؟
آهی میکشم و خسته از این همه کشمکش میگم: من میخوام واسه کنکور ارشد درس بخونم وقت زیادی هم برام نمونده
با تعجب سرش رو بالا میاره
سروش: واقعا؟
-اوهوم
سروش: اینکه خیلی خوبه
ناخودآگاه لبخندی رو لبم میشینه و میگم: آره... مهران کتابا و جزوه های موردنیازم رو برام جمع و جور کرده.. چند روزی میشه که خوندن رو شروع کردم
با شنیدن حرفم چشماش رو ریز میکنه و میگه: مهران؟!
-اوهوم
با لحن خشنی میگه: این جناب مهران کی باشن که اینقدر به فکر جنابعالی هستن
تازه به خودم میام... من اصلا چرا دارم این حرفا رو به سروش میزنم
-تو کاری که بهت مربوط نیست دخالت نکن
سروش: که اینطور.... باشه کوچولو پس باید بهت بگم که تنها کمکی که میتونم بهت بکنم اینه که دفتر دستک رو بیاری همین جا و تو وقتای بیکاری اینجا درس بخونی
اصلا باورم نمیشه که این سروش همون سروشی باشه که پنج سال باهاش نامزد بودم... دلم میخواد از دستش سرم رو به دیوار بکوبم
بی توجه به سروش با بی حوصلگی پشت میز میشینم و یکی از برگه های بلند بالا رو برمیدارمو شروع به کار میکنم
     
#217 | Posted: 1 Nov 2013 21:07
با صدای زنگ گوشیم به خودم میام... نگام به صفحه ی گوشی میفته... با دیدن اسسم مانی لبخندی رو لبام میشینه
سریع جواب میدم: سلام مانی
ماندانا: سلام و درد.. سلام و زهرمار... این بود از زود اومدنت
اوه... جواب اینو چی بدم
-اوم... ماندانا.......
ماندانا: حرف نزن... که حسابی ازت شاکی ام... فقط بگو کجایی تا مهران رو بفرستم دنبالت
-به اون بدبخت چیکار داری؟... کارم تموم بشه میام
ماندانا: ترنم الان کجایی؟
نگام تو نگاه سروش گره میخوره
ناخودآگاه میگم: شرکت سروش
از این حرف من بخندی رو لبای سروش کیشینه که مصادف میشه با جیغ بلند بالای مانی
ماندانا: چــــی؟... من فرستادمت بری مدرکت رو بگیری... تو هنوز اونجا چه غلطی میکنی؟
صدام رو پایین میارم و خیلی مختصر و با کلی سانسور طوری که سروش نشنوه ماجرا رو برای ماندانا تعریف میکنم... هنوز حرفم تموم نشده که ماندانا میگه: یعنی باید بگم خـــاک... تو خجالت نمیکشی ترنم... اون همه بلا سرت آورده باز داری تو شرکتش کار میکنی
-خب میگی چیکار کنم؟
ماندانا: باید یکی میزدی تو دهنش و میگفتی گم شو آشغال... من بمیرم هم برات کار نمیکنم... پسره ی بیشعوره آشغال تازه تهدیدت هم میکنه.. اصلا گوشی رو بده دستش چند تا فحش بارش کنم دلم خنک شه
-هیس... مانی.. اینقدر بلند حرف نزن.. میشنوه
ماندانا: به جهنم... ترنم بخوای باز خنگ بازی در بیاری من میدونم و توها
آهی میکشم و هیچی نمیگم... صدای امیر رو از پشت خط میشنوم
امیر: ماندانا چی شده؟
ماندانا: هیچی خانوم رو فرستادم بره اون مرتیکه ی یالغوز رو سوسک بکنه... پاش رو تو شرکت نذاشته اون سروش بیشرف موندگارش کرده
امیر: نه بابا
ماندانا: حسابش رو میرسم... الو... ترنم
-چیه؟
ماندانا: همین الان مهران رو میفرستم... تو که عرضه نداری تنهایی حقت رو بگیری ناچارم خودم وارد عمل بشم و برات نیرو بفرستم
خندم میگیره
-مانی... تمومش کن... هنوز که چیزی نشده
ماندانا: چیزی نشده؟... تعارف نکن ترنم جان... هر غلطی دلش میخواست کرد تو هم مثل یه موش ترسو فقط نیگاش کردی... آماده شو مهران میاد دنبالت
یاد حرفای سروش میفتم... نکنه واقعا واسه ی امیر و مهران مشکلی ایجاد کنه... روم هم نشد به ماندانا بگم سروش اینجوری هم تهدیدم کرده
-بیخودی مزاحم مهران نشو ماندانا... فکر نکنم چیزی درست بشه
ماندانا: جنابعالی خفه شو... همه چیز رو بسپر به من... همین مظلوم بازیا رو درآوردی که آخر و عاقبتت اینه دیگه... اگه به تو باشه لابد میری دست سروش رو هم میبوسی و ازش به خاطر اشتباهات نکرده طلب بخشش میکنی
-اما آخه مهران.....
اجازه نمیده هیچی بگم
ماندانا: حرف رو حرفم نیار... منتظر تو و مهران میمونم با هم نهار بخوریم
بعد بدون هیچ حرفی تماس رو قطع میکنه... نگام به سمت ساعت کشیده میشه... اوه ساعت یکه
صدای سروش رو میشنوم که با حرص میگه: بیخودی به ساعت نگاه نکن... کلی کار عقب افتاده داری... نهار رو سفارش میدم همینجا غذا میخوریم
چشمام رو از ساعت میگیرم و نگاهی به قیافه ی برزخی سروش میندازم... این یکی رو کجای دلم بذارم
با لحن سردی میگم: لازم نیست... فکر کنم برای امروز دیگه کافی باشه
سروش: اون رو من تشخیص میدم خانوم خانوما... راستی بهت یاد داد ندادن تو محل کار نباید زیاد با تلفن حرف بزنی
با تموم شدن حرفش صدای زنگ گوشیه من دوباره بلند میشه
چپ چپ نگام میکنه... بدون اینکه نگام رو از سروش بگیرم و نگاهی به صفحه ی گوشی بندازم دوباره جواب میدم
-بله؟
مهران: ترنم، ماندانا چی میگه؟
آهی میکشم و میگم: بیخیال مهران
اخمای سروش بیشتر توهم میره... دردش رو میفهمم ولی کاری نمیتونم براش کنم... مهران و امیر و ماندانا خیلی بهم لطف کردن در صورتی که سروش در بحرانی ترین شرایط زندگی تنهام گذاشت... نمیتونم به خاطر کسی که در حال حاضر هیچ نسبتی با من نداره قید بهترین دوستام رو بزنم
مهران: یعنی چی بیخیال... وقتی دلت نمیخواد نمیتونه مجبورت کنه؟
     
#218 | Posted: 1 Nov 2013 21:09
از جام بلند میشمو از مقابل چشمای ریز شده سروش میگذرم... همینکه از اتاق بیرون میرم میگم: مهران من جلوی سروش بودم نمیتونستم راحت حرف بزنم
مهران: که اینطور... خب بگو ببینم چی شده؟
-هیچی... میگه تا قراردادت تموم نشده حق نداری بری
مهران: خب خسارتش رو میدی
-قبول نمیکنه... میگه فعلا مترجم در دسترسم نیست
مهران: خودم میام باهاش صحبت میکنم... الان تو راهم...
-نمیدونم چی بگم ولی فکر نکنم قبول کنه
مهران: تو حرص و جوش نخور من درستش میکنم
میخندم و میگم: ممنون
مهران: قابل شما رو نداره جوجه کوچولو
-از دست تو.. راستی مهران دکتر رفتی؟
مهران: نه بابا.. دکتر چیه؟
اخمام تو هم میره
-مگه نگفتم یه سر برو دکتر... حال و روزت صبح خوب نبود.. همین الان هم صدات گرفته
مهران: یه سرماخوردگیه مختصر که این حرفا رو نداره... من دارم رانندگی میکنم خانومی وقتی دیدمت در مورد این مسئله باهات صحبت میکنم
-باشه
مهران: پس بیا پایین منتظرم باش.... من اومدم سریع میرم با سروش حرف میزنم و بعد میریم
-آخه نمیشه
مهران: چرا؟
-چون گیر داده کلی کار عقب افتاده دارم که باید انجام بدم.. میخواد نهار هم سفارش بده تا تو شرکت بخورم
مهران ریز میخنده
-کوفت
مهران: اینجور که معلومه خیلی ازش میترسیا
-مهران
مهران: چه حسابی هم ازش میبری کوچولو... خب یه خورده هم از منه بدبخت حساب ببر... عقده ای میشما
-اه.. مهران.. الان وقت مسخره بازیه.. من حرص میخورم تو این حرفا رو میزنی
میخنده
-چرا میخندی؟
مهران: بعدا میفهمی کوچولو... برو به کارت برس نزدیک شرکتم
-باشه
با قطع کردن تماس ته دلم یه جوری میشه... نمیدونم چرا تمام عهدام رو با خودم و خدای خودم رو فراموش کردم و دوباره دلم میخواد نزدیک سروش باشم
چشمام رو میبندم و با خودم میگم: تو میتونی ترنم.. تو میتونی
سروش: اگه حرفای مهمتون تموم شد به بنده افتخار بدین و وارد اتاق بشین
با صدای بلند سروش از ترس چشمام رو باز میکنم... دستم رو روی قلبم میذارم و با اخم میگم: این چه وضعه اومدنه... سکته کردم از ترس
با عصبانیت میگه: بهتره بری بقیه ی کارات رو انجام بدی وگرنه محاله حتی اجازه بدم شب هم پات رو از شرکت بیرون بذاری
خسته از این همه هیاهو به اتاق برمیگردم و بقیه ی کارم رو از سرمیگیرم
****
نمیدونم چقدر گذشته ولی با شنیدن چند ضربه به در سرم رو بالا میگیرم و به سروش نگاه میکنم... با خونسردیه تمام پشت میزش نشسته و بدون هیچ ابایی به من زل زده... انگار اصلا متوجه ی هیچ کس و هیچ چیز نیست
دوباره چند ضربه به در خورده میشه
با اخم نگاش میکنم و به در اشاره میکنم
سروش: چی؟
-معلومه حواست کجاست؟.. در میزنند
سروش: خب بزنند.. تو چرا حرص میخوری؟
دوباره چند ضربه به در میخوره
سروش: بفرمایید
در باز میشه و بعد از چند لحظه هیکل مهران جلوی در نمایان میشه
سروش با دیدن مهران اخماش تو هم میره.. چنان نگاه تندی به من میندازه که نگام رو ازش میگیرم و به مهران زل میزنم
مهران: میتونم چند لحظه ای وقتت رو بگیرم
سروش فقط سری تکون میده و هیچی نمیگه... حتی از جاش بلند هم نمیشه
مهران سر میچرخونه و با دیدن من با مهربونی لبخند میزنه... از دیدن لبخندش آرامش عجیبی سر تا سر وجودم رو پر میکنه
سروش: اگه دیدزدنتون تموم شد بهتره زودتر بریم سر اصل مطلب
مهران با حرف سروش لبخندش عمیق تر میشه و ابرویی بالا میندازه... بدون تعارف روی یکی از مبلا میشینه و میگه: خب آره.. برای دید زدن به اندازه ی کافی وقت دارم الان برای کاره دیگه ای خدمت رسیدم
     
#219 | Posted: 1 Nov 2013 21:09
از این حرف مهران خشکم میزنه... سروش مثله برج زهرمار نگاش بین من و مهران میچرخه
سروش: پس زودتر حرفت رو بزن و زحمت رو کم کن
مهران: فکر کنم یه آشناییه کوچیکی از قبل با همدیگه داریم
سروش: بعله.. قبلا حضور مبارکتون رو زیارت کردم
مهران بدون اینکه ناراحت بشه میگه:پس الان هم باید خوب بدونی که اومدنم به اینجا بی ربط با ترنم نیست
از این همه جبهه گیری دهنم باز میمونه
سروش: منظورت همون خانوم مهرپروره دیگه
مهران: شاید برای تو و خونوادت خانوم مهرپرور باشه ولی برای من و خونواده ی من ترنمه...گذشته از این حرفا من الان برای چیز دیگه ای اومدم اینجا و اون هم گرفتن مدارک ترنمه
سروش با حرص میگه: چرا این همه زحمت کشیدی.. میگفتی برات بفرستم
مهران طبق معمول با شیطنت میگه: شماره تلفن شرکتت رو نداشتم وگرنه حتما زنگ میزدم
سروش با عصبانیت مشتی به میز میزنه و میگه: من رو مسخره میکنی
مهران با خونسردی ادامه میده:من؟... نه... چرا باید این کار رو کنم؟
با تعجب بهشون نگاه میکنم
سروش: ببین آقا پسر اگه به خاطر این چرت و پرتا اومدی اینجا باید بگم ترنم با من قرارداد بسته و باید به قراردادش پایبند باشه... مدارک ترنم رو وقتی بهش تحویل میدم که قراردادش رو به اتمام باشه
مهران: مثله اینکه یادت رفته همیشه راهی برای فسخ یه قرارداد هم وجود داره
سروش: وقتی دلیل قانع کننده ای واسه ی فسخش ندارین پس من هم دلیلی نمیبینم که قرارداد رو فسخ کنم
مهران: چه دلیلی مهمتر از اینکه ترنم با اینجا بودن اذیت میشه
سروش: این رو یادت باشه که کار ربطی به زدگیه شخصی افراد نداره... پس این دو تا رو از هم جدا بدون و با هم قاطیشون نکن
مهران: مطمئنی که تو با هم قاطیشون نکردی؟
سروش: صد در صد
مهران: ولی من مطمئن نیستم
سروش: اونش دیگه به من ربطی نداره
مهران: سروش داری بد بازی ای رو شروع میکنی... بهتر نیست یه خورده هم به فکر ترنم باشی
سروش: مطمئن باش بیشتر از همه من به فکرشم
مهران: اینجوری؟.. به زور و اجبار
سروش: تو از کجا میدونی با زور و اجبار بوده؟
مهران: از تک تک حرفا و حرکاتت معلومه... اون به فرصت احتیاج داره... بذار آیندش رو بسازه... با اجبار نمیتونی به دستش بیاری
از حرف مهران لبخندی مهمون لبهام میشه که از چشمای سروش دور نمیمونه همین امر باعث میشه خشن تر از قبل جواب بده: لازم نکرده تو نگران ترنم باشی... من خودم بهش کمک میکنم که همه چیز رو نه تنها مثل سابق بلکه خیلی بهتر از سابق بسازه
مهران: هنوز خودخواهی ولی این رو یادت باشه ترنم از این به بعد تنها نیست... اجازه نمیدم نه تو نه هیچکس دیگه باعث آزارش بشه
سروش: اونوقت جنابعالی کی باشن؟
مهران: تو فکر کن یه حامی
از این حرف مهران بغضی تو گلوم میشینه.. باورم نمیشه بعد از مدتها یکی این طور از من حمایت کنه
سروش: آقای حامی اگه حرفاتون تموم شد به سلامت
مهران همون طور که داره از جاش بلند میشه و میگه : ترنم بلند شو باید بریم
سروش با اخم ولی در عین حال خونسردی از پشت میزش به طرف مهران میاد و میگه: فکر نکنم هنوز ساعت کاریش تموم شده باشه
مهران: ترنم احتیاجی به اون مدارک نداره من توی شرکتم بدون هیچ ضمانت و مدرکی بهش کار میدم
سروش با داد میگه: اگه جرات داری این کارو کن تا به خاک سیاه بنشونمت
با ترس به سروش نگاه میکنم... زیادی ترسناک به نظر میرسه... من واقعا آدم ترسویی نبودم و نیستم اما خب من سروش رو هیچوقت اینجوری ندیده بودم... سروش درسته در برابر من جدی بود ولی هیچوقت سرم داد نمیزد...
     
#220 | Posted: 1 Nov 2013 21:11
امروز برای دومین بار با سروشی متفاوت از 4 سال پیش آشنا شدم
مهران پوزخندی میزنه و با اخمایی درهم میگه: هر کاری دوست داری بکن
سروش: بهتره به فکر شرکت تازه تاسیست هم باشی
مهران: داری تهدیدم میکنی؟
سروش: هر جور دوست داری فکر کن من اسمش رو میذارم یه هشدار کوچیک برای محکم کاری
مهران: ترنم چرا هنوز نشستی
نمیدونم چیکار باید کنم... از جام بلند میشم
سروش: کجا؟!... هنوز ساعت کاریت تموم نشده
کلافه نگاشون میکنم...بین دو تا آدم غد گیر افتادم... هم دلم میخواد برم... هم دلم میخواد بمونم... هم به خاطر تهدید سروش به خورده میترسم هم از خونسردیه مهران جونی دوباره میگیرم... هم دلم گیره هم دلم گیر نیست.. حس میکنم دارم دیوونه میشم
مهران که کلافگی من رو میبینه میخواد چیزی بگه که سروش اجازه نمیده و خودش با جدیت میگه: ترنم چند لحظه تنهامون بذار
من با نگرانی و مهران با تعجب نگاش میکنیم.. انگار متوجه ی نگرانیه من میشه چون لبخندی میزنه و میگه: فقط میخوام یه خورده حرف مردونه بزنیم همین
دلم راضی نمیشه تنهاشون بذارم میترسم سروش یه چیزی بگه که شرمنده ی مهران بشم اما مهران با تائید سر مجبورم میکنه که از اتاق خارج بشم
****
با استرس و نگرانی زمین رو متر میکنم... خبری از کارمندا نیست... هر چند تو این ساعت روز اگه کارمندی دیده میشد بعید بود... من موندم سروش با اخلاقش چه جوری این همه کارمند و افراد زیردستش رو اداره میکنه... نگاهی به صندلیه منشی میندازم
-بیچاره
دلم واسش سوخت... یعنی سروش قبلا هم با کارمنداش اینجوری برخورد میکرد... خب من واقعا نمیدونم؟.. هیچوقت تو کارای شرکت سروش دخالت نمیکردم
-اه.. الان چه وقت این حرفاست.. چرا مهران بیرون نمیاد
یه خورده بلندتر هم حرف نمیزنند لااقل من بشنوم چی میگن تا خیالم راحت بشه
روی صندلی منشی میشینم و سرم رو روی میز میذارم تا یه خورده آروم بشم... کم کم پلکام سنگین میشن و روی هم میفتن... توی خواب و بیداری هستم که صدای قدمهای کسی رو میشنوم... با شنیدن صدای خشنش که میگه این چه وضعشه خانوم اینجا که جای خواب نیست تپش قلبم بالا میره... سرم رو بلند میکنم با دیدن من نگاش پر از تعجب و پس از چند لحظه پر از شرمندگی میشه... احساس ضعف میکنم... فکر میکنم اون هم حال و روز بهتری نسبت به من نداره... ناباوری رو تو چشماش میخونم ناباوری از حضور من توی شرکتی که نباید باشم
اشک تو چشام جمع میشه و با بغض میخونم
-از باور هر نگاه من بنویسید
از عشق از اشتباه من بنویسید
او غرق گناه است مجازاتش را
پای دل بی گناه من بنویسید
فقط یه چیز میگه: شرمنده ام ترنم... بابت همه چیز
از پشت میز بلند میشمو پشتم رو بهش میکنم: این روزا زیاد این جمله رو میشنوم... فقط برام جای سواله این شرمندگی ها چی رو درست میکنه که همه تون همین جمله رو تحویل من میدین
سیاوش آهی میکشه و میگه: هیچی
لبخند تلخی مهمون لبم میشه
-خوبه خودت هم میدونی
سیاوش: میخواستم زودتر از اینا بیام دیدنت ولی سروش میگفت هنوز زوده
-مگه الان که رو به رومی حرفی واسه گفتن داری؟
سیاوش زمزمه وار میگه: نه
-پس زود و دیر اومدنت هم فرقی واسه ی من نداشت و نداره
سیاوش: بشین... انگار حال و روزت خوب نیست
بدون تعارف میشینم چون واقعا حالم افتضاحه... تحمل این همه شوک اون هم توی یک روز رو ندارم... اون هم رو به روم میشینه
سیاوش: ترنم؟!
نگاش میکنم
سیاوش: حلالم میکنی؟
زهرخندی میزنم
سیاوش: باور کن تو اون لحظه ها ترسیده بودم... ترسیده بودم که ترانه رو از دست بدم.. فکرم درست و حسابی کار نمیکرد... فکر میکردم همه چیز واقعیه... فقط میخواستم عشق خودم رو به ترانه نشون بدم
بغض تو گلوم میشینه
     
صفحه  صفحه 22 از 39:  « پیشین  1  ...  21  22  23  ...  38  39  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / سفر به دیار عشق بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites