تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

سفر به دیار عشق

صفحه  صفحه 23 از 39:  « پیشین  1  ...  22  23  24  ...  38  39  پسین »  
#221 | Posted: 1 Nov 2013 22:12
-مگه من نترسیده بودم؟... مگه سروش عشق من نبود... مگه من ترس از دست دادنش رو نداشتم... تو حق نداشتی بهم شک کنی... کافی بود طرفم رو بگیری تا همه باورم کنند... یادت نیست اون روز با چه حال خرابی راهیه بیمارستان شدم ولی تو بخاطر نجات خودت من رو خرابتر از قبل کردی... نه تنها خودت زودتر از همه منه بدبخت رو متهم کردی باعث شدی بقیه هم من رو به چشم یه گناهکار ببینند... تو شدی آدم خوبه من شدم منفورترین آدم کره ی زمین... مگه من دل نداشتم مگه من عاشق نبودم مگه سروش دنیای من نبود...
سیاوش: از وقتی فهمیدم همه چی دروغ بود یم خواب راحت نداشتم... فقط میتونم بگم که خوشحالم که زنده ای... داشتم از عذاب وجدان نبودنت به جنون میرسیدم
-بستگی داره زنده بودن رو تو چی ببینی... هر چند این رو خوب میدونم که آدمای این دوره زمونه وقتی جسمی رو میکشن عذاب وجدان خفه شون میکنه اما با کشتن روح کسی هیچوقت دچار عذاب وجدان نمیشن ولی من میگم ایکاش جسمم رو میکشتین ولی با روحم این کار رو نمیکردین... تحمل مرگ آرزوها وقتی که زنده ای و نفس میکشی خیلی سخته
سیاوش:اینجوری نگو ترنم... تاوان اشتباهاتم رو پس دادم... واسه ی همیشه ترانه ی عزیزم رو از دست دادم
-من چی؟... من تاوان چی رو پس دادم؟.. تاوان کدوم اشتباه رو.. تاوان کدوم خیانت رو... تاوان کدوم گناه رو... چهار سال شدم قاتل.. شدم خیانتکار.. شدم گناهکار.. پدرم، مونا، برادرام طردم کردن، از ارث محروم شدم، محبت تک تک شون رو از دست دادم.. وقتی همه داشتن تو رو به خاطر از دست دادن ترانه دلداری میدادن من داشتم به خاطر گناه نکرده زیر دست و پای این و اون کتک میخوردم و سرزنش میشدم... وقتی تو داشتی با پول پدرت کار میکردی من مجبور شدم قید ادامه ی تحصیل رو بزنم... دختر کوچولوی خونواده ی مهرپرور که توی ناز و نعمت بزرگ شده بود مجبور بود هر روز زودتر از اهالی خونه بیدار بشه و برای یه لقمه نون سگ دو بزنه... تازه بماند که آخر ماه باز هم یکش گرو دوهش بود... وقتی مادرت برای تو لقمه میگرفت و با ناز و نوازش میگفت پسرم یه چیز بخور داری از پا در میای من داشتم با شکم گرسنه سرم رو روی بالیش میذاشتم بغضم رو قورت میدادم... حالا نمیگم که تا چه حد سخت بود که حتی از یه فرسنگی خونوادم رد نشم چون اشتهاشون با دیدن من کور میشد... وقتی تو داشتی همه جا بیگناهیت رو جار میزدی من داشتم ته باغ با عشقم میجنگیدم که بهم تعرض نکنه
نگاش رو از من میگیره و به زمین زل میزنه
بدون اینکه بخوام لحنم تلخ میشه.. دست خودم نیست
-یادته؟... یادته وقتی اومدی من رو با اون وضع دیدی؟... یادته توی اون لحظه هم با نگاهت داشتی من رو محاکمه میکردی؟... یادته تو اون لحظه هم هیچ کسی رو نداشتم که از من دفاع کنه... حتی طاهر.. حتی طاهری که برای من همه چیز بود باز هم من رو مقصر میدونست... آقای راستین...آقای سیاوش راستین شما فقط عشقتون رو از دست دادین ولی من نه تنها عشقم بلکه همه ی هستیم رو از دست دادم... آبرو، سلامتی، موقعیت اجتماعی و تحصیلی، محبت تک تک خونواده و مهمتر از همه آرزوها و باورهای دخترانه ام رو واسه ی همیشه از دست دادم... وقتی عشق جنابعالی زیر خاک بود و عشق من بغل یکی دیگه نشسته بود و با اون بگو و بخند میکرد... حرفایی رو به اون میزد که من آرزوی شنیدن تک تک اونها رو داشتم... میبینی کسی که تاوان اصلیه این بازیه مسخره رو پس داد تو نبودی من بودم... قضاوت رو میذارم پای خودت، برو فکر کن و ببین کدوممون بیشتر عذاب کشیدیم
هیچی نمیگه
آهی میکشم و سری به نشونه ی تاسف تکون میدم
نگام رو از سیاوش میگیرم چشمم به سروش و مهران میفته... نمیدونم از کی اومدن جلوی در و به حرفای من و سیاوش گوش میدن.. سروش با چشمای سرخ شده نگام میکنه... نگاهش بی نهایت غمگینه... معلومه همه ی سعیش رو کرده که جلوی اشکاش رو بگیره... تو نگاه مهران هم هیچی نمیبینم به جز مهربونی و دلسوزی...
سرم رو روی میز میذارم تا آروم بشم
هیچکس هیچی نمیگه فقط پس از مدتی سنگینیه دست کسی رو روی شونه هام احساس میکنم...
با خیال اینکه مهران یا سروشه سرم رو بالا میارم ولی با دیدن پدر سروش هول میشما سریع از جام بلند میشم
-شما؟!
چشمای غمگینش دلم رو به آتیش میکشه
پدر سروش: آره.. من
ناخواسته میگم: چقدر شکسته شدین؟
پدر سروش: ولی نه به اندازه ی تو
نگام رو ازش میگیرم و با انگشتام بازی میکنم
سها: بابا...سیاوش کجا رفتین... خیر سرت رفتی سروش رو بیاری خودت هم موندگار ش.......
با دیدن سها سری به نشونه ی سلام تکون میدم ولی اون اصلا متوجه ی حرکتم نمیشه
سها: ترنـ ـم تو اینجـ ـایـ ـی؟
پدر سروش بدون توجه به حرف سها میگه: خوشحالم که زنده ای
-ممنون
پدر سروش: ازمون دلگیری؟
-بگم نه... دروغ گفتم
پدر سروش: حق داری... در حقت بد کردیم
چیزی واسه ی گفتن ندارم
پدر سروش: باید کمکت میکردم
-فراموش کنید... گفتن این حرفا که دیگه فایده ای نداره
با شرمندگی میگه: ببخش که بیشتر از تو به فکر پسرام بودم
ناخودآکاه لبخندی رو لبام میشینه

If your goal sets you apart from the crowd saty alone !
     
#222 | Posted: 1 Nov 2013 22:12
-نه پدر... درستش هم همون کاری بود که شما کردین... من ازتون ممنونم که مثل خیلیا خردم نکردین... حتی واسه ی یه بار
پدر سروش: هنوز پدرم
-تا آخر دنیا
پدر سروش: من چه جور پدریم که نمیدونستم زندگیت تا این حد سخت گذشته؟... تازه امروز از بین حرفات فهمیدم
شونه ای بالا میندازم و میگم: با دونستن این موضوع هم چیزی عوض نمیشد
پدر سروش: همه مون بهت بد کردیم
-نه... شما فقط بی طرف موندین
پدر سروش: ولی تو از من کمک خواسته بودی باید کمکت میکردم
-انتظار بیجایی بود... سروش و سیاوش پسراتون بودن
پدر سروش: منی که همیشه ادعای پدری داشتم باید ازت حمایت میکردم
-خودتون رو با این حرفا اذیت نکنید... من از هر کسی کینه ای به دل داشته باشم از شما ندارم
پدر سروش: میتونی از پسرام بگذری؟
-خیلی وقته از همه گذشتم
لبخندی میزنه
پدر سروش: پس این دوری ها و بی تفاوتی ها چی هستن؟
-فقط گذشتم... گذشتن دلیل بر موندن نیست
پدر سروش: میدونم خواسته ی زیادیه ولی دلم میخواد برای یه بار دیگه شانس پسرم رو محک بزنم... نمیشه برای بار دوم عروس خونواده ی ما بشی؟
اشک تو چشمام جمع میشن و مثل رودی از چشمای بیرمقم جاری میشن
پدر سروش: این اشکا نشونه ی چی هستن؟
-نشونه ی اینکه خیلی دیره... حتی واسه ی فکر کردن به این موضوع
همونجور که اشکم جاریه ادامه میدم: من به نداشته هام عادت کردم... دوست ندارم دوباره دل ببندم... دل به کسی که هیچوقت مال من نبود
پدر سروش: اشتباهت همینجاست دخترم... اون همیشه مال تو بود.. فقط کافیه به حرفاش گوش بدی
-«خداکنه هیچوقت "هست" های کسی نشه "بود"... بعدش دیگه هیچ چیزی توی دنیا نمیتونه اون بودها رو به هستهای قشنگ گذشته تبدیل کنه »... چیزی که از دست رفت.. رفت پدر... دیگه برنمیگرده
احساس ضعف عجیبی میکنم
انگار همگی متوجه میشن
پدر سروش: حالت خوبه؟
-به این همه توجه عادت ندارم پدر... دوباره بدعادتم نکنید.. من خوبم... فقط اگه اجازه بدین مرخص بشم
با تموم شدن حرفم به سمت مهران برمیگردم... مهران که متوجه ی منظور من میشه میگه: آره دیگه... رفع زحمت میکنیم
سیاوش و پدر و سها با تعجب به مهران نگاه میکنند
پدر سروش: ببخشید شما؟
مهران همونطور که به طرف من میاد میگه: شما فکر کنید یه دوست... با اجازه
با تموم شدن حرفش بازوم رو میگیره و کمکم میکنه که از مقابل چشمای غمگین سروش و قیافه ی بهت زده ی دیگران عبور کنم... یه دنیا تشکر رو تو چشمام میریزم و بهش خیره میشم
با شیطنت میگه: میدونم خوشتیپم ولی جلوت رو نگاه نیفتی
-ممنونم مهران... اگه نبودی حتما کم میاوردم... واقعا نمیدونم چطوری میتونستم از جلوی اونا رد بشم
مهران: میتونستی... مطمئن باش... فقط خوت رو زیادی دست کم گرفتی
-وجود تو اعتماد به نفسم رو بالا میبره
مهران: این رو که میدونم... مگه میشه جنتلمنی مثل من کنار یه نفر باشه و اعتماد به نفسش بالا نره
-پررو
مهران ریز میخنده و میگه: بریم تا ماندانا به قصد کشتن ماها وارد عمل نشده
-آره... راستی سروش چی گفت؟
مهران: حرفای مردونه
-اینجوریه؟
مهران: اوهوم
-باز باید بیام شرکت سروش
یهو جدی میشه و میگه: بعدا در موردش حرف میزنیم
متعجب نگاش میکنم و دیگه هیچی نمیگم

If your goal sets you apart from the crowd saty alone !
     
#223 | Posted: 1 Nov 2013 22:14
******
سها: داداش حالت خوبه؟
همونجور که طاقباز رو تخت دراز کشیده با بی حوصلگی میگه: خوبم... فقط تنهام بذار
سها: نمیشه... بشین میخوام زخماتو پانسمان کنم
-سها برو بیرون الان حوصله ی خودم رو هم ندارم
سها: حرفشم نزن... من الان از طرف مامان ماموریت دارم که زخماتو پانسمان کنم
-چند تا خراش کوچیک که پانسمان نمیخواد... برو بیرون
سها: من نمیتونم بعدا جواب مامان رو بدم پس حرف اضافه موقوف
نفسش رو با حرص بیرون میده و دیگه هیچی نمیگه... از جاش بلند نمیشه سها هم مجبور میشه همینجوری شروع به کار کنه... زخماش یه خورده میسوزه اما بیشتر از زخماش قلبش میسوزه... یه چیزی بدجور آزارش میده... خوب میدونه چیه ولی به خودش امیدواری میده که هیچی نیست... حرفای مهران در مورد ترنم داره اون رو از پا در میاره
سها: درد داری؟
-نه زیاد
سها: آخه اون چه کاری بود کردی؟
-تو فکر کن غلط اضافی
سها: بابا خیلی از دستت عصبانیه
-میدونم
سها: تا حالا ندیده بودم روی هیچکدوممون دست بلند کنه
-حقم بود... از این موضوع ناراحت نیستم... حال سیاوش چطوره؟
سها: خراب ولی باید قبول کنیم بدتر از اینا حقشه... من اگه جای ترنم بودم تف هم جلوش نمینداختم
-هنوز از دستش دلخوری
سها: اون حق نداشت رو من دست بلند کنه
-چهار سال گذشته
سها: من مثله ترنم نیستم... بذار راحت بهت بگم اگه من به جای ترنم بودم محال بود قبولت کنم
با این حرف همه ی وجودش آتیش گرفت اما جوابی برای سهای بی تفاوت نداشت
سها: خب تموم شد... دیدی چه زود کارمو انجام دادم... حالا برم یه چیز بیارم بخوری تا جون بگیری
-نه سها... برو بخواب
سها: ولی
-اگه همین طور ادامه بدی مجبور میشم برم خونه ی خودم
سها:اوه... چه داداشه عصبانی ای
-سها
سها: باشه داداشی ولی هر وقت گرسنه ات بود برو غذات رو گرم کن و بخور... مامان برات کنار گذاشته
دلش میگیره... از این همه توجه دلش میگیره... یاد حرفای ترنم میفته که تمام اون چهار سال هیچکدوم از این توجه ها و محبتها رو نداشت
فقط سری تکون میده... سها به سمت در میره ولی آخرین لحظه برمیگرده و میگه: داداش
فقط به سها نگاه میکنه
سها: خوشحالم که ترنم زنده هست
لبخندی میزنه
سها: راضیش کن که دوباره زن داداشم بشه... ترنم مثل من نیست اون هنوز دوستت داره... حیفه که از دستت بره...
سرش رو تکون میده و زیرلب زمزمه میکنه: راضیش میکنم... به هر قیمتی شده راضیش میکنم
با صدای بسته شدن در متوجه ی رفتن سها میشه
خمیازه ای میکشه که باعث میشه زخم کنار لبش بسوزه... لبخندی رو لبش میشینه و زیر لب زمزمه میکنه
-عجب ضرب شصتی داری بابا
یاد چند ساعت پیش میفته که پدرش ازش پرسید منظور ترنم از تعرض چی بود و اون بالاخره مجبور به اعتراف شد... هیچوقت پدرش رو اینطور عصبانی ندیده بود
زمزمه وار میگه: بیخیال... باید قبول کنی این چند تا سیلی حقت بود تازه برای تویی که این همه ترنم رو آزار دادی کم هم بود
...
- به ترنم فکر کن سروش.. به ترنم... چه طور باید راضیش کنی
جر و بحث خودش و مهران رو که آخرش هم بی نتیجه موند رو نمیتونه فراموش کنه
«-پات رو از زندگیه من بکش بیرون
مهران: یادم نمیاد تو حریم جنابعالی وارد شده باشم
-پس بهتره خودت رو به یه دکتر نشون بدی... هنوز خیلی جوونی برای آلزایمر گرفتن
مهران: تو نگران جوونی من نباش... حرفت رو بزن
-دور ترنم رو خط بکش... وقتی دور و برش میپلکی یعنی داری به حریم من تجاوز میکنی
مهران: ترنم مال تو نیست که اینجور مالکانه ازش حرف میزنی
-اون یه روزی زن من بود
مهران: خودت داری میگی بود اما الان نیست
-دوباره میشه... مطمئن باش...
مهران: پس این همه حرص خوردن برای چیه؟
-بخاطر سادگیه ترنم... من نگاه همجنس خودم رو خوب میشناسم.. نگاه تو به ترنم برادرانه نیست
مهران: مگه من گفتم به ترنم به چشم خواهر نگاه میکنم؟... من از اول هم گفتم که من برای ترنم یه حامی هستم حرفی از رابطه ی برادر خواهری نزدم

If your goal sets you apart from the crowd saty alone !
     
#224 | Posted: 1 Nov 2013 22:15
- اما ترنم تو رو به چشم برادرش میبینه
مهران:خب پس مشکل چیه؟... اگه ترنم دوستت داشته باشه هیچوقت کس دیگه ای رو جایگزینت نمیکنه
-مشکل من تویی... محبتهای تو توی این برهه ی زمانی ممکنه اون رو دچار اشتباه کنه... اون به حمایت تو و امثال تو احتیاجی نداره.. من پشتش هستم و حمایتش میکنم
مهران: که این طور... جنابعالی میخوای من رو از ترنم دور کنی؟
-دقیقا... اول و آخر ترنم ماله منه... این رو هم من هم تو خوب میدونیم پس بهتره فکر ترنم رو از سرت بیرون کنی
مهران: خودت هم خوب میدونی تا ترنم نخواد مالکیتی در کار نیست... با این زورگویی ها و اجبار کردنا فقط و فقط خودت رو از ترنم دورتر میکنی... اون یه آدمه احساس داره نفس میکشه حق انتخاب داره خونه و ماشینت نیست که مدام ادعای مالکیتش رو میکنی
-تو به ایناش کار نداشته باش...
مهران: پس تو هم به احساسات بنده کاری نداشته باش... من هر جور دوست داشته باشم با ترنم رفتار میکنم و ترنم هم تا هر وقتی دوست داشته باشه میتونه توی خونه ی من زندگی کنه... حرفای تو و امثال تو هم اصلا برام مهم نیست... تنها چیزی که الان برام مهمه احساسات ترنمه... اگه فکر کردی میذارم به زور اون رو تو شرکتت نگه داری باید بگم کور خوندی؟
-پس این رو هم فراموش نکن که من میتونم بر علیه ی خودش و کارفرمای سابقش شکایت کنم
مهران: با این همه عشقی که تو چشمات میبینم محاله این کار رو کنی
-امتحانش مجانیه... اگه دوست داشتی فردا جلوش رو بگیر و نذار بیاد
مهران: میخوای چیکار کنی؟
-فقط میخوام نزدیکم باشه و بخاطر این نزدیکی هر کاری میکنم
مهران: با این همه آزار دادن اون به کجا میرسی؟
-میخوام خیلی چیزا رو براش روشن کنم... فقط موندم یه خورده آتیش خشمش خاموش بشه... بهتره این وسط موش ندوونی
مهران: خیلی خودخواهی
-هر تو مختاری هر جور مایلی در مورد من فکر کنی اصلا این چیزا برای من مهم نیستن... فقط از ترنم دور باش
مهران: منتظر دستور جنابعالی بودم
-دستورش رو صادر کردم پس هر چی زودتر اجراش کن
مهران: خیلی رو داری... خیلی... بذار یه چیز رو صاف و پوست کنده بهت بگم اصلا دلم نمیخواد ترنم انتخابت کنه.. دوست دارم با هر کسی ازدواج کنه الا تو... چون تو فقط و فقط به فکر خودتی... ترنم خیلی از سرت زیاده
-حالا بذار من یه چیز بهت بگم... همونجور که انتخاب اول و آخر من ترنمه... من هم انتخاب اول و آخر ترنمم... پس زور بیخود نزن و زودتر گورت رو گم کن... از اونجایی که دلم نمیخواد ترنم ناراحت بشه بهتره در مورد حرفایی که بینمون رد و بدل شد به ترنم چیزی نگی
مهران: اونقدر احمق نیستم که با خزعبلات تو اون بیچاره رو عذاب بدم... اون خودش به اندازه ی کافی مشکل داره
-جنابعالی لازم نیست نگران ترنم باشی من همیشه هواش رو دارم
مهران: بعله.. نمردیم و معنیه هوا داشتن رو هم دیدیم... الان که همه جا امن و امانه حرف از حمایت و پشتیبانی میزنی... اون موقع که محتاج کمکت بود کجا بودی؟
-تو کاری که بهت مربوط نیست دخالت نکن
مهران: مطمئن باش اگه بهم مربوط بود دخالت نمیکردم ولی چون بهم مربوه تا آخرین لحظه کنار ترنم میمونم.. چه تو باشی چه تو نباشی... بهتره دست از آزار و اذیت ترنم برداری اون حالش زیاد خوب نیست
-منظورت چیه؟
مهران: منظور خاصی ندارم فقط دارم بهت یادآوری میکنم که هیچکس نمیتونه از زیر اون همه شکنجه جون سالم به در ببره
-یعـ ـنـ ـی چـ ـی؟
مهران: اگه لازم باشه خود ترنم بهت میگه
-لعنتی تو چی داری میگی؟... ترنم چش شده؟
مهران: وقتی کسی من رو محرم اسرار خودش میدونه من نمیتونم بیام حرفش رو جایی فاش کنم... این رو هم فقط به این خاطر بهت گفتم تا از این بیشتر آزارش ندی»
-ترنم نگرانتم... خیلی زیاد... حرفای مهران بدجور نگرانش کرده... از یه طرف ترس از دست دادن ترنم از یه طرف هم حرفای آخر مهران در مورد سلامتیه ترنم باعث شده وضع روحیش خرابتر از قبل بشه
...
پهلو به پهلو میشه و میگه: چیکار کنم خدایا؟... هیچ جوری هم نمیتونم ترنم رو از خونه ی مهران بیرون بکشم... فقط شانس آوردم تونستم حرفم رو به کرسی بنشونم و ترنم رو تو شرکت موندگار کنم
...
-باید هر چه زودتر باهاش حرف بزنم... تعلل بیشتر باعث میشه از من دورتر بشه.. باید بدونه که هیچوقت آلاگل رو دوست نداشتم
...
دستش به سمت قرص خواب آور کنارتختش میره... یه دونه برمیداره و بدون آب میخوره... یه ترس بدی تو دلش افتاده...
بالاخره چیزی رو که چندین ساعته ذهنش رو مشغول کرده به زبون میاره: خدایا نکنه اون پست فطرتا بهش تجاوز کردن
چشماش رو میبنده و دستاش رو مشت میکنه تا داد نزنه ولی دلش میخواد تو خونه ی خودش بود و یه چیزی رو میشکوند تا شاید آروم بگیره..

If your goal sets you apart from the crowd saty alone !
     
#225 | Posted: 1 Nov 2013 22:16
*******
از نیمه شب گذشته و هنوز بیدارم... نمیدونم چیکار باید بکنم؟... تو بیراهه های زندگی کم آوردم... هر چی میگردم نمیتونم راه درست رو انتخاب کنم... کتابها و جزوه هام رو دور و برم پخش و پلا کردم تا با درس خوندن حواس خودم رو پرت کنم ولی هیچی از درسا نمیفهمم... همه ی فکر و ذکرم پیشه سروشه... دقیقا حس و حال به دختر 18 ساله رو دارم... ناخواسته دستم رو بالا میارمو لبام رو لمس میکنم... با حرص دستم رو میکشم از وقتی اومدم هزار بار این کار رو کردم
زیر لب با عصبانیت شروع به غر غر میکنم: ترنم آدم باش... چرا مثله این ندید بدیدا رفتار میکنی... خیر سرت 5 سال زنش بودی و هزار بار از طرفش بوسیده شدیا... این کارا یعنی چی؟... اه
نه خوابم میبره نه میتونم درس بخونم... فردا دوباره باید به شرکت سروش برم... مهران گفته حق ندارم کم بیارم... گفته باید قوی باشم و به همه ثابت کنم که میتونم و من هم دلم همین رو میخواد... نه من نه مهران چیزی به ماندانا نگفتیم چون با اون همه حرصی که میخوره میترسم بلایی سر خودش و بچه اش بیاره ولی امیر هم با مهران موافقه.. امیر بهم گفت فرار هیچی رو درست نمیکنه باید بمونی و بجنگی.. من هم تصمیم گرفتم بمونم و بجنگم... میخوام به همه ی اونایی که یه روز من رو تک و تنها تو کوچه پس کوچه های خرابه های زندگیم تنها گذاشتن نشون بدم که من... که من
-که من چی؟... من با کنار سروش بودن میخوام چی رو ثابت کنم
...
لبخند تلخی رو لبام میشینه... اگه قرار به اثبات بود که تو شرکت مهران اینا هم میتونستمودم رو ثابت کنم
-فقط دارم خودم رو گول میزنم... حتی نمیتونم مثل دخترای دیگه که تو چنین مواردی طرفشون رو تحویل نمیگیرن نسبت به حضور سروش بی تفاوت باشم
یه قطره اشک از گوشه ی چشمم سرازیر میشه
-ایکاش حداقل میتونستم تظاهر کنم که دیگه دوستش ندارم
پوزخندی میزنم
-همه ی عالم و آدم میدونند چه طور دلباخته اش هستم... حتی خودش هم میدونه دیگه تظاهر چه فایده ای داره
خدایا چه طوری کنار سروش دووم بیارم... چه طوری؟... مقاومت در برابر سروش وقتی اینجور عاشق به نظر میاد خیلی سخته
دوباره دستم به سمت لبام حرکت میکنه... با حرص دستم رو وسط راه متوقف میکنم و بلندتر از حد معمول میگم: خاک تو سرت ترنم... با یه بوسه ودت رو باختی
با احساس تشنگی نگام به سمت لیوان آب میره... خالیه خالیه... از جام بلند میشم و با حرص از اتاق خارج میشم... از دست خودم بدجور کفری ام... همینکه چند قدم از اتاقم دور میشم صدای ناله های مهران رو از اتاقش میشنوم.. با تعجب به در اتاقش زل میزنم و با دقت بیشتری به صداهایی که از اتاقش میاد گوش میدم..امشب که زودتر از همیشه برای خواب رفت پس این سر و صداها چیه...به اتاقش نزدیک میشم و چند ضربه به در میزنم ولی جوابی به جز همون ناله نمیشنوم به ناچار در رو باز میکنم و با چهره ی عرق کرده ی مهران رو به رو میشم... برای اولین بار به ناچار وارد اتاقش میشم و آروم صداش میکنم
-مهران.. مهران
چشمای خمارش رو باز میکنه
-حالت خوبه مهران؟
مچ دستم رو میگیره... از شدت داغی دستش چشمام گرد میشن
-تو که داری تو تب میسوزی... با خودت چیکار کردی پسر؟
مهران: مهتاب بالاخره اومدی؟
بغض بدی تو گلوم میشینه.. یاد عشقش میفتم
-مهران دستم رو ول کن تا برم ببینم چه خاکی میتونم تو سرم بریزم
با التماس میگه: مهتاب نرو
میدونم هزیون میگه ولی دلم نمیاد ناراحتش کنم
-جایی نمیرم فقط میخوام برم آشپزخونه تا یه چیز بیارم
همونجور که مچ دستم تو دستشه دوباره پلکاش رو هم میفتن.. به زحمت دستم رو از دستاش بیرون میارم و به سمت آشپزخونه میدوم... با گیجی به اطراف نگاه میکنم... چشمم به یه ظرف بزرگ میفته... سریع ظرف رو برمیدارم پر از آب ولرم میکنم و با یه حوله ی کوچیک به اتاق برمیگردم... پتو ر از روش کنار میزنم... بدجور عرق کرده و هنوز هم هزیون میگه... سعی میکنم با پاشویه تبش رو پایین بیارم... نمیدونم چقدر گذشته فقط میدونم تبش پایین اومده ولی قطع نشده... با خستگی زیاد بلند میشم و به دنبال قرص میرم... بعد از کلی گشتن بالاخره قرص تب بر رو پیدا میکنم و با یه لیوان آب پرتقال دوباره به اتاق برمیگردم
-مهران؟!
به زحمت چشماش رو باز میکنه
-این قرص رو باید بخوری
با بی حالی نگام میکنه... قرص رو به دهنش نزدیک میکنم.. آروم دهنش رو باز میکنه و قرص رو میخوره... بهش کمک میکنم یه خورده آب پرتقال بخوره و بعد دوباره آب رو عوض میکنم و پاشویه اش میدم

If your goal sets you apart from the crowd saty alone !
     
#226 | Posted: 1 Nov 2013 22:17
نگاهی به ساعت میندازم دیگه چیزی به روشن شدن هوا نمونده...از شدت خستگی سرم رو روی تخت میذارم و برای چند لحظه چشمام رو میبندم...... تو عالم خواب و بیداری نوازشهای دستی رو روی سرم احساس میکنم... تکونی میخورم و چشمام رو کم کم باز میکنم... میبینم مهران هنوز خوابه... با تعجب نگاهی به اطراف میندازم پس کی داشت سرمو نوازش میکرد...شونه ای بالا میندازمو از روی زمین بلند میشم
زیرلب زمزمه میکنم: ترنم دیوونه شدی رفت
همه ی بدنم درد میکنه کش و قوسی به بدنم میدم... مثله اینکه نزدیکای صبح همونجور که روی زمین نشسته بودم سرم رو روی تخت گذاشته بودم خوابم برد...
خمیازه ای میکشم و پیشونی مهران رو لمس میکنم
-خب خدا رو شکر تبش هم قطع شده
بدجور خوابم میاد ولی از اونجایی که باید به شرکت برم مجبورم قید خواب بیشتر رو بزنم... نگاهی به ساعت اتاق میندازم هنوز برای رفتن خیلی زوده... به سمت آشپزخونه میرم تا یه چیز برای مهران درست کنم... این سروشی که من دیدم محاله بذاره واسه نهار خونه بیام
****
«یاد آن روزی که یاری داشتیم
این چنین خوار نبودیم ، اعتباری داشتیم
ای که ما را در زمستان دیده ای با پشت خم
این زمستان را نبین ، ما هم بهاری داشتیم»
زمزمه وار برای خودم شعر میخونم و سوپ رو هم میزنم
مهران: به به.. چه بویی راه انداختی؟
با شنیدن صدای مهران سریع به عقب برمیگردم
با اخم میگم: تو اینجا چیکار میکنی؟
با شیطنت میگه: کار خاصی نمیکنم دارم با تو حرف میزنم
-مهران تو حالت خوب نیست برو دراز بکش
مهران: من به این خوبی... کی میگه حالم بده
-دیشب رو به موت بودی.. تازه تبت قطع شده
مهران: بد نیست یه دور از جونی هم به آخر جملت اضافه کنیا
-مهـــران
مهران: چیه خانوم بداخلاق؟
-برو استراحت کن
مهران: تشنمه.. اول یه آبی چیزی بده بخورم بعدش چشم میرم میخوابم
-آب پرتقال میخوری؟
مهران: چرا که نه
یه لیوان آب پرتقال براش میریزم و جلوش میذارم
-دیروز چقدر گفتم برو دکتر.. چرا به حرفم گوش نمیکنی؟
مهران: چقدر قدقد میکنی خانوم مرغه به کارت برس
با اخم نگاش میکنم
مهران: خب چیه؟.. بگم آقا خروسه؟
-تو با این حالت هم دست بر نمیداری؟
مهران: مگه حالم چشه؟
-صدات مثله خروس شده... تبت هم تازه قطع شده... سرماخوردگیت هم کم کم داره عود میکنه
مهران: تو هم دیگه زیادی داری شلوغش میکنی
چشم غره ای بهش میرم و مشغول ادامه ی کارم میشم
بعد از چند لحظه سکوت آروم میگه: ترنم؟!
-هوم؟!
مکثی میکنه و میگه: بابت دیشب خیلی ممنونم
به سمت برمیگردم و میگم: این حرفا چیه... تو بیشتر از اینا بهم کمک کردی... اگه حالت بده امروز شرکت نرم؟
مهران: نه تو رو خدا.. اون مرتیکه عاشق پیشه رو با من در ننداز
-مهـــران
مهران: مگه دروغ میگم؟
حرف رو عوض میکنم و میگم: امروز خوب استراحت کن... شرکت هم نرو
مهران: مگه دیوونه ام... خیالت راحت
-این سوپ هم تقریبا آماده شده... یه ربع دیگه زیر گاز رو خاموش کن
مهران: اون هم به چشم... دیگه چی؟
-سلامتی... فقط مطمئنی به وجود من احتیاجی نیست
مهران: نه دختر.. برو خیالت تخت
-اگه حس کردی دوباره حالت داره بد میشه حتما بهم زنگ بزن
مهران: باشه خانومی
-پس حواست به سوپ باشه... زیاد هم تحرک نکن... من هم دیگه باید آماده بشم و برم
مهران: امروز رو با ماشین من برو من که خونه ام
-نمیخواد... هنوز خسارت ماشین ماندانا و امیر رو ندادم
مهران: دیوونه... بدون ماشین نمیریا
-باشه... حواست به خودت باشه
مهران: هست... برو به سلامت
به سرعت به سمت اتاق میرم و بعد از عوض کردن لباسم وسایلای مورد نیازم رو برمیدارم
-مهران من رفتم... مواظب خودت باش... کاری هم داشتی باهام تماس بگیر
مهران: باشه خداحافظ
خمیازه ای میکشم و از خونه خارج میشم... نگاهی به اطراف میندازم که چشمم به ماشین مهران میفته... با لبخند به سمت ماشین میرم ولی همینکه میخوام سوار بشم با صدای یه نفر که اسمم رو زمزمه میکنه سر جام خشکم میزنه

If your goal sets you apart from the crowd saty alone !
     
#227 | Posted: 1 Nov 2013 22:17
با ناباوری سرم رو میچرخونم و نگاهی به عقب میندازم تا مطمئن بشم خیالاتی نشدم... چند بار پلک میزنم تا اما انگار همه چیز واقعیه؟
-شما؟!
پدربزرگ: آره ترنم... خودمم... پدربزرگت...درست میبینی
با چند قدم فاصله عمو و طاها رو هم میبینم
احساس ضعف همه ی بدنم رو پر میکنه... دلم راضی به این دیدار نیست... دست خودم نیست... شاید من هم مثل خودشون بد شدم
عمو هم با چند قدم خودش رو به من میرسونه و میگه: سلام ترنم
نگام بینشون میچرخه... زبونم نمیچرخه که باهاشون حرف بزنم... بارها و بارها تو این مدت فکر کردم و با همه ی وجودم سعی کردم ببخشم ولی نمیدونم چرا نشد... درسته سیاوش و سروش بهم بد کردن ولی خب هر کسی جای اونا بود همین کار رو میکرد... مخصوصا سیاوش که خودش وضع کنونیش از من بدتره اما اینایی که جلوم واستادن یه عمر ادعای شناخت من رو داشتن.. من تو آغوش خودشون بزرگ شده بودم... حق نداشتن با من اون کارا رو کنند... تمام این سالها منتظر بودم همه چی درست بشه و الان که درست شده باز هم توی برزخ دست و پا میزنم... حتی اگه من دختر مونا هم نبودم باز هم فرقی به حال این دو نفر نمیکرد... چون باز من نوه و برادرزاده ی این دو نفر محسوب میشدم...
با ناراحتی سری به نشونه ی سلام تکون میدمو به دیوار رو به رو زل میزنم
پدر بزرگ: ترنم خیلی خوشحالم که دارم دوباره میبینمت
عمو که میبینه جوابی نمیدم ادامه میده: ترنم من و پدر اومدیم تا برت گردونیم
کم کم پوزخندی رو لبام میشینه
پدربزرگ: میدونم در حقت بد کردیم اما تو همیشه دختر خوب فامیل بودی
پوزخندم پررنگتر میشه... تکیه ام رو به ماشین میدم و سرد نگاشون میکنم
-مطمئنید؟
طاها: ترنم ما پشیمونیم... بذار کمکت کنیم.. تو هنوز هم خواهر منی
دستم رو بالا میارم و دعوت به سکوتش میکنم
-طاها خواهشا تو یکی ادعای پشیمونی و برادری نکن که تا عمر دارم باور نمیکنم... خودت هم خوب میدونی که هیچوقت در حقم برادری نکردی تا الان بخوای پشیمون باشی... یادته چند بار به ناحق بهم سیلی زدی.. یادته چند بار گناه خودت رو به گردن من انداختی و من مجبور شدم جوراشتباهات تو رو بکشم
طاها: اشتباه کردم عزیزم... میدونم اشتباه کردم... الان اومدم واسه ی جبران
-دیره برادر من... خیلی دیره... این همه بالا و پایین پریدنت رو برای برگشتن خودم به اون خونه درک نمیکنم...مگه خودت همین رو نمیخواستی؟.. که برم.. که سایه نحسم از زندگیه مادرت پاک بشه... الان که اومدم دیگه چته؟... حتما باید برم با یه پیرمرد بیست سی سال از خودم بزرگتر ازدواج کنم تا خیالت از بابت رفتن من راحت باشه
طاها: ترنم اینجور تلخی نکن
-تو تلخم میکنی... چند بار گفتم من از اون به اصطلاح خونواده ی گرم و صمیمی هیچی نمیخوام... فقط تنهام بذارین... نذار این سایه ی نحس دوباره تو زندگیه مادرت سنگینی کنه
طاها: بی انصافی نکن ترنم... اون مادر تو هم هست... درسته به دنیات نیاورده ولی کمتر از یه مادر در حقت محبت نکرده؟
میخندم... اون هم تلخ
-من و بی انصافی؟...بیخیال رفیق... من هم همین فکر رو میکردم... یادته اون شب... مدام انکار میکردم... مدام مامان مامان میکردم... مدام اشک میرختم.... ولی شماها به بدترین شکل ممکن بهم فهموندین که من از اول یه اجبار بودیم
پدربزرگ: عزیزم باید به مونا حق بدی... اون تو رو قاتل ترانه میدونست
-آقایون مهرپرور بذارین یه چیز رو براتون روشن کنم... من خسته ام... آره من ترنم مهرپرور از این این زندگیه ناخواسته خسته ام... خسته ام از بس به همه حق دادم ولی هیچکس حتی برای یه بار هم بهم حق نداد... دلم زندگی میخواد.. دوست دارم آروم و بی صدا تو یه گوشه ی دنیا زندگی کنم خواسته ی زیادیه؟... چطور وقتی من رو از خوتون روندین بهم حق ندادین بعد امروز حرف از حق و حقوق میزنید.. مگه شماها بخشیدین که من ببخشم
پدربزرگ: ترنم با پدرت این کار رو نکن... برگرد و با وجودت به اون خونه آرامش بده... همه بی صبرانه منتظر تو هستن
زهرخندی میزنم
-بعله با این همه اشتقبال گرمی که از من شد فهمیدم همه چقدر مشتاق دیدارم هستن... باز صد مرحمت به سروش که هزار بار اومد جلوی در خونه ی مهران بست نشست اما اون پدری که ادعای پدر بودنش عالم و آدم رو پر کرده حتی واسه ی یه بار هم نیومد ببینه من زنده ام یا مرده
پدربزرگ: ترنم تو فقط بیا یه بار پدرت رو ببین بعد خودت به همه ی جواب همه سوالات میرسی... تو یکی مثل ما نباش و زود قضاوت نکن

If your goal sets you apart from the crowd saty alone !
     
#228 | Posted: 1 Nov 2013 22:18
-من یکی اصلا قضاوت نمیکنم که بخوام مثل شماها باشم
پدربزرگ: برگرد ترنم همه ی ما به وجودت نیاز داریم
آهی میکشم و با لحنی سرد میگم: من هم چهار سال پیش به وجود تک تک تون نیاز داشتم اون روزا شماها کجا بودین؟
...
-اوه... یادم نبود.. داشتین حیثیت به باد رفته ی خونواده ی مهرپرور رو جمع میکردین
عمو: به خاطر اون عوضیا هنوز خیلیا ازت بد میگن... آینده ی خودت رو خراب نکن....برگرد به همه ثابت کن که تمام این مدت پاک بودی و پاک موندی... ترنم آبروی از دست رفته ی ما رو نه آبروی از دست رفته ی خودت رو به دست بیار
-آبرو؟... اون هم من؟... آبروی من چهار سال پیش با اون فیلما نه با رفتارای شماها از دست رفت و دیگه هیچ جوری هم به دست نمیاد... چیزی که از دست رفت، رفته... از آینده میگین عموجان؟... کدوم آینده؟.. همونی که من رو از اشتنش محروم کردین؟...مگه با اون همه تلاشم شماها باور کردین که الان بخوام بیام خودم رو برای دیگران ثابت کنم
عمو: ما اشتباه کردیم... تو اشتباه ما رو تکرار نکن... زندگی تو خونه ی یه پسر مجرد برای دختری مثله تو حرفای زیادی رو به همراه داره
با تاسف نگاشون میکنم
-واقعا متاسفم... هم واسه ی خودم... هم واسه شماهایی که امروز هم از ترس به باد رفتن آبروتون جلوی در این خونه تجمع کردین
پدربزرگ: ترنم، طاها و عموت منظور بدی نداشتن اونا فقط نگرانت هستن
-نگرانیهای امروز شما دردی رو از من دوا نمیکنه... این نگرانیها در صورتی برام ارزش داشت که چهار سال پیش در حقم ادا میشد... برای منی که همه بد و خوب بودنم رو به یه چوپ میزنند مهم نیست که دیگران در موردم چی میگن.. بذارین بد بگن.. واسه ی من این بدگفتنا یه عادت شده
طاها: ترنم با خودت و ما این کارو نکن
پدربزرگ: اصلا بیا تو خونه باغ... با خودم زندگی کن... به هیچکس هم اجازه نمیدم اذیتت کنه... فقط برگرد
بغضی تو گلوم میشینه... تو چشمای پدربزرگی نگاه میکنم که یه روز جلوی تمام فامیل خارم کرد و من رو از ورود به خونه اش منع کرد
-چرا اینقدر دیر؟
مهربون میگه: برای جبران هیچوقت دیر نیست
لبخند تلخی رو لبام میشینه
-این حرفا واسه ی تو فیلماست... تو زندگیه واقعی بعضی وقتا برای یه نفس کشیدنه دوباره هم دیره
پدربزرگ: اما...
بی توجه به حرف پدربزرگ به ساعت نگاه میکنم... کم کم داره دیرم میشه
-ببخشید من داره دیرم میشه دیگه باید برم
عمو: ترنم تو که اینجوری نبودی؟... چطور میتونی این همه خواهش و التماس رو نادیده بگیری... تو حتی با سروش هم حرف زدی و تو شرکتش رفتی پس این همه سختگیری ر برابر ماها چه معنی ای میتونه داشته باشه
-معنیه خاصی نداره... سروش یه روزی نامزدم بود.. عاشقش بودم و اون هم مثل شما ادعاهای زیادی داشت ولی عشق که معجزه نمیکنه که بیگناهیه آدم رو ثابت کنه... بالاخره مدت موندگاریه سروش به 5 سال میرسید وقتی هم رفت دیگه برنگشت هر روز هزار بار خارم کنه.. در حقم بد کرد ولی نه به اندازه ی خونواده و فامیل... حتی سیاوش هم هیچوقت بهم زخم زبون نزد.. سرد نگام کرد.. ازم متنفر شد ولی خردم نکرد اما شماهایی که تمام اون سالها در کنار من بودین خیلی راحت از من گشتین... طوری گناه نکرده ی من رو تو دهن فامیل انداختین که من خودم از اون همه سرعت عمل در تعجب بودم... انتظاری که من از خونواده و فامیل داشتم رو از سروش نداشتم ولی امروز باید اعتراف کنم و بگم صد مرحمت به سروش اون که غریبه بود برخوردش از شماهایی که همخونم بودین بهتر بود
به تلخی میگم: شرمنده که نمیتونم مثله همیشه مهربون و دوست داشتنی باشم... امیدوارم آخرین دیدارمون باشه... از جانب مهران هم ناراحت نباشین من فقط یه مدت دیگه مهمونش هستم بعد میرم پیش مادرم
پدربزرگ: مادرت؟
-آره... مادرم... مادری که مطمئنم دوستم داره و ازم حمایت میکنه... به زودی به کمک دوستام پیداش میکنم
پشتم رو بهشون میکنم و در ماشین رو باز میکنم
پدربزرگ: ترنم پدرت بدون تو دووم نمیاره
-عادت میکنه... دقیقا مثله من که به خیلی چیزا عادت کردم
بی توجه به هر سه تاشون به زحمت سوار ماشین میشم ولی قبل از اینکه در رو ببندم میگم: طاها
غمگین نگام میکنه
با بغض میگم: سلام منو به طاهر برسون و بگو بی معرفت این رسمش نبود
اشک تو چشماش جمع میشه
در ماشین رو میبندم و ماشین رو روشن میکنم... سنگینی نگاه همشون رو روی خودم احساس میکنم... میدونم یکم دیگه بمونم بغضم میشکنه... به سرعت ماشین رو به حرکت در میارمو زیر لب زمزمه میکنم: زودتر از همه منتظر تو بودم داداشی... پس چرا نیومدی؟... نکنه امیر بهم دروغ گفته و تو هم مثل بقیه فراموشم کردی
همونور که میرونم آروم آروم تو خاطرات گشته ها سیر میکنم... خیسی اشک رو روی گونه ها احساس میکنم ولی برام مهم نیست
با بغض میگم: چه سنگدل شدم
نمیخواستم اینجوری بشه ولی دلم با هیچکدومشون صاف نیست مخصوصا پدرم.. پدری که باعث نابودیه زندگیه مادرم شد.. حتی نمیتونم بگم حلال کردم برید.. بخشیدنشون خیلی سخته... خیلی... شاید به همون اندازه ای که نبخشیدن شون سخته
- «گاهی اوقات دلم میخواهد خرمایی بخورم و برای خود فاتحه ای بفرستم ؛ شادیش ارزانی کسانی که رفتنم را لحظه شماری میکردند !»
نمیدونم چه جوری به شرکت رسیدم.. زنده رسیدنم بی شباهت به معجزه نیست.. منی که تمام مسیر رو با سرعت روندم و فقط اشک ریختم این رسیدن رو یه معجزه میدونم... سرم رو روی فرمون ماشین میذارمو سعی میکنم چند تا نفس عمیق بکشم تا آروم بشم...
-تو میتونی دختر... آروم باش... آروم
بعد از چند لحظه که حس میکنم حالم یه خورده بهتر شده از آینه ی ماشین نگاهی به خودم میندازم چشمام باد کردن و نوک دماغم قرمز شده... از اونجایی که هیچ لوازم آرایشی هم برای پوشاندن این قیافه ندارم به ناچار بیخیال ریخت و قیافه میشم و بعد از پیاده شدن راهیه شرکت میشم

If your goal sets you apart from the crowd saty alone !
     
#229 | Posted: 1 Nov 2013 22:19
********
بی توجه به اطراف به سمت در میرم و میخوام چند ضربه به در بزنم که با صدای یکی که به من میگه خانم کجا به خودم میام... با تعجب به عقب برمیگردم و یه نفر رو سر جای منشی سابق میبینم... چشمام از شدت تعجب گرد میشه... یعنی واقعا سروش اون قبلیه رو اخراج کرد... تازه این دختره رو هم جایگزینش کرد... به قیافش که نمیخوره منشی باشه...آخه با اون همه آرایش مگه میشه سروش استخدامش کنه انگار شرکت رو با سالن مد اشتباه گرفته... البته تا اونجایی که من یادمه سروش هیچوقت به ظاهر آدما نگاه نمیکرد کار افراد براش مهمه... لابد یه چیزی میدونست اینو آورد دیگه... ولی هرجور که نگاه میکنم انگار اون قبلیه خیلی بهتر بوده... حداقل مثل طلبکارا بهم زل نمیزد...شاید هم منشی نباشه دختر... مگه میشه با این سرعت عمل یه منشیه جدید پیدا کرد
-ببخشید شما؟
اخماش تو هم میره و میگه: فکر نمیکنم به شما ربطی داشته باشه
خب راست میگه بدبخت... من چه خلیم که دارم از طرف میپرسم کیه
شونه ای بالا میندازم و میگم: من باید برم داخل... با اجازه
دختر: کجا خانوم؟... من هنوز بهتون اجازه ی ورود ندادم
با بی حوصلگی به عقب برمیگردم و میگم: خب من محل کارم اینجاست... فکر نکنم برای هر دفعه ورود به اجازه احتیاج داشته باشم
دختر: اون اتاق دفتر رئیسه این شرکته خانوم و من هم بیخودس اینجا ننشستم... منشی این شرکتم قبل از ورود هر کس اول باید با رئیس هماهنگ کنم
-خب.. من منتظر میمونم تا هماهنگ کنید
دختر: فعلا برید به کارتون برسید چون رئیس گفتن اجازه ورود کسی رو به داخل ندم... ایشون منتظر کسی هستن
-ولی کار من تو اتاقه
منشی: خانوم مثله اینکه متوجه ی حرف من نمیشین.. اصلا سمت شما چیه؟
-سمت خاصی ندارم.. فقط مترجم شرکتم
چپ چپ نگام میکنه و میگه: واسه همینه یه ساعت وقتم رو گرفتی خب برو تو اتاق خودت به کارت برس دیگه
چند تا کاغذ هم از کشو در میاره و رو میز میذاره
منشی: اینا رو بگیر و ببر ترجمه کن
با تعجب به تعداد کم کاغا نگاه میکنم
-فقط همین؟
این که خیلی کمه... پس سروش دیروز چی میگفت
منشی: پس چی؟
متعجب فقط سری تکون میدمو میگم: هیچی... فقط فکر کردم بیشتر از اینا باید باشه
پوزخندی میزنه و خودش رو با کاغ پاره های رو میزش مشغول میکنه
حالا نمیدونم این اتاق کار من کجاست... یعنی سروش تو این مدت کم هم اتاق کار برام آماده کرد هم مشکل اون هم ترجمه رو حل کرد
منشی: تو که باز اینجا واستادی؟... رئیس بیاد تو رو اینجا ببینی عصبانی میشه ها
-چرا؟
منشی: چون به کارکنان اینجا خیلی حساسه... برو به کارت برس
-ببخشید میشه بگین اتاق من کجاست؟
یه جور بهم نگاه میکنه که انگار با یه دیوونه طرفه
منشی: تو کی استخدام شدی؟
-چند وقتی میشه ولی سروش گفته بود اتاقم آماده نیست
ابرویی بالا میندازه و میگه: سروش
اوه ... گند زدم
یه لبخند میزنم و میگم: منظورم آقای مهرپرور بود... حالا میشه بگین اتاقم کدومه؟
با دست به یکی از اتاقا اشاره میکنه و میگه: تا اونجایی که من میدونم قبل از راه اندازیه شعبه های شرکت مهرآسا تمام فاتر و اتاق های کار آماده میشن
متعجب نگاش میکنم
منشی: چیه فکر کردی تازه اومدم چیزی سرم نمیشه؟... بنده قبل از اینجاچندین سال تو شرکت پدر و برادر آقای مهرپرور کار میکردم... پس سعی نکن با این مسخره بازی ها جلب توجه کنی... دخترای امثال تو رو زیاد دیدم اما از من به تو نصیحت هیچوقت لقمه ی بزرگتر از دهنت برندار
این دختره چی داره میگه... لقمه ی بزرگتر از دهنم چیه؟... نگاهی به در اتاق سروش و نگاهی به پوزخند تمسخرآمیز منشی میندازم...پس سروش بهم دروغ گفته بود.. از همون اول میخواست من رو تو اتاق خودش نگه داره
سرم رو به نشونه ی تاسف تکون میدم و زمزمه وار میگم: از دست تو سروش
بدون اینکه نگاهی به منشی بندازم وارد اتاق کارم میشم و شروع به کار میکنم... نمیدونم قدر گذشته که با سر و صدایی دست از کار میکشم و با تعجب از جام بلند میشم... هنوز چند قدمی برنداشتم که در اتاقم باز میشه و سروش وارد اتاق میشه

If your goal sets you apart from the crowd saty alone !
     
#230 | Posted: 1 Nov 2013 22:20
پشت سرش منشی هم با رنگ و رویی پریده داخل اتاق میاد
با تعجب نگاشون میکنم و میپرسم: چیزی شده؟
سروش بدون اینکه جواب من رو بده به سمت منشی برمیگرده و با لحن خشنی میگه: مگه نگفتم هر وقت خانوم مهرپرور اومد خبرم کن... پس ایشون اینجا چیکار میکنند؟
منشی: آقای راستین من نمیدونستم ایشون خانوم مهرپرور هستن... ایشون خودشون رو معرفی نکردن فقط گفتن مترجم شرکت هستن
سروش: برو بیرون... بعدا به حسابت میرسم
منشی: اما آقای راستین....
سروش چنان نگاهی بهش میندازه که من از ترس یه قدم به عقب برمیدارم دیگه چه برسه به اون بدبخت... بعد از چند لحظه مکث منشی از اتاق خارج میشه و سروش هم محکم در رو پشت سرش میبنده
-هیچ معلومه داری چیکار میکنی؟.. این آبروریزیها چیه راه انداختی؟
به طرفم برمیگرده و با اخم نگام میکنه
سروش: چرا خودت رو معرفی نکردی؟.. میدونی از کی منتظرت هستم؟
-چه فرقی به حال تو داره.. چه تو این اتاق باشم چه تو اون اتاق بالاخره کارم یکیه
سروش: من رئیست هستم یا نه؟
نفسم رو با حرص بیرون میدم
-بعله.. بنده یه غلطی کردم و اون قرارداد رو امضا کردم... حالا مجبورم تا پایان قرارداد جنایعالی رو به عنوان رئیس تحمل کنم ولی یادت نره تو برای من فقط یه رئیسی نه چیزی کمتر نه چیزی بیشتر
صدای نفسهای حرص دارش رو میشنوم
سروش: همین زئیس بهت دستور میده همین الان وسایلت رو جمع و جور کنی و برگردی توی همون اتاقی که دیروز بودی
-این مسخره بازیا چیه در آوردی؟... اون از دیروز که اون دختره ی بیچاره رو بیرون کردی این از امروز که بیخودی داد و بیداد راه انداختی... مشکل تو چیه سروش
با کلافگی نگام میکنه
سروش: میخوای بگی خبر نداری؟
-نه... از کجا باید خبر داشته باشم
سروش: خوب بلدی خودت رو به کوچه ی علی چپ بزنی
-سروش تمومش کن
سروش: باشه بذار بگم مشکل من تویی ترنم... میفهمی.. تو
-من؟
سروش: آره تو... ببین باهام چیکار کردی؟... دارم از دستت دیوونه میشم
-من که کاری به کارت ندارم... چرا هر دومون رو اذیت میکنی
سروش: مشکل همینه که کاری به کارم نداری... من این رو نمیخوام
ته دلم یه چیزی زیر و رو میشه اما سعی میکنم به روی خودم نیارم.. میدونم زیاد موفق نیستم من همیشه در برابر سروش زود بند رو آب میدم
با صدایی که سعی میکنم مثل خودش محکم باشه میگم: اینجا هر کسی باید سر جای خودش کار کنه... دلم نمیخواد فردا پس فردا تو شرکت شایعه های بی اساسی درست بشه
چشماش رو ریز میکنه و میگه: این دختره چیزی بهت گفته؟
-اونش مهم نیست... مهم اینه که میخوام ازت دور باشم تا بیشتر از این اذیت نشم... اینجوری واسه ی هر دو تامون بهتره
سروش: این اجازه رو بهت نمیدم... هیچوقت این اجازه رو بهت نمیدم
-من به اجازه ی تو احتیاجی ندارم
آروم آروم به سمتم میاد و من هم آروم آروم به عقب میرم.. اونقدر که به دیوار میچسبم... در فاصله ی چند قدمیه من وایمیسته
-چیکار میکنی؟.. برو عقب
با دستم میخوام به عقب هلش بدم که مچ دستم رو میگیره و دقیق نگام میکنه... کم کم اخماش تو هم میره
سروش: ترنم؟!
-سروش برو عقب
سروش: چرا چشمات سرخه؟
-چی؟
سروش: تو گریه کردی؟
-دیوونه شدی.. چرا باید گریه کنم؟
با دستش گونه هام رو نوازش میکنه و غمگین میگه: هنوز رد عکس رو صورتت پیداست
-من گریه نکردم... لعنتی برو به کارت برس... مگه تو کار و زندگی نداری که از صبح تا غروب ور دل من میشینی.. اینجا چه جور شرکتیه آخه
سروش: لازم نکرده جنابعالی نگران شرکت من باشی.... بگو ببینم کسی بهت حرفی زده؟... کی ناراحتت کرده
-هیشکی... برو بیرون... فعلا فقط تویی که داری ناراحتم میکنی
سروش: چرا چشمات سرخه
به ناچار میگم: دیشب کاری برام پیش اومد نتونستم بخوابم
با خشونت میگه: چه کاری؟
چپ چپ نگاش میکنم اما با کمال پررویی زل میزنه تو چشمامو منتظر نگام میکنه
-برو بیرون... بذار به کارام برسم... من مثله تو بیکار نیستم
سروش: من بیکارم؟... این تویی که باعث شدی منی که همیشه تابع قوانین بودم الان این طور رفتار کنم... چرا یه فرصت بهم نمیدی تا همه چیز رو ثابت کنم
-چون نمیخوام یه اشتباه رو دوبار تکرار کنم... تو هم بهتره ترحم و دلسوزیهات رو برای یه نفر دیگه نگه داری

If your goal sets you apart from the crowd saty alone !
     
صفحه  صفحه 23 از 39:  « پیشین  1  ...  22  23  24  ...  38  39  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / سفر به دیار عشق بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites