تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

سفر به دیار عشق

صفحه  صفحه 25 از 39:  « پیشین  1  ...  24  25  26  ...  38  39  پسین »  
#241 | Posted: 1 Nov 2013 22:45
با عصبانیت نگاهی به ترنم میندازه
-ترنم با اعصاب من بازی نکن... هنوز حالت خوب نیست بذار کمکت کنم
ترنم دستش رو کنار میزنه و سعی میکنه از تخت پایین بیاد اما تعادل رو از دست میده
با یه حرکت سریع ترنم رو تو بغلش جا میده و با خشم میگه: دیگه داری اون روی من رو بالا میاری
ترنم: چیکار میکنی دیوونه؟
-همون کاری که باید از اول میکردم
بدون توجه به اعتراضای ترنم اون رو محکم به خودش فشار میده و به سمت ماشین میره... از این همه سبک بودن ترنم دلش میگیره... قدمهاش رو کوتاه میکنه به چشمای بسته شده از ضعف ترنم خیره میشه... دلش میخواد همین مسیر کوتاه ساعتها طول بکشه و عشقش بیشتر تو آغوشش باشه... با رسیدن به ماشین لحظه ای مکث میکنه و نگاهی به صندلی عقب میندازه ولی بعد پشیمون میشه و در جلو رو باز میکنه... ترنم رو آروم روی صندلی میذاره و کمربند رو میبنده... صندلی رو میخوابونه تا ترنم راحت تر باشه... بعد با لبخند نگاش میکنه و نفس عمیقی میکشه... با بستن در آروم زمزمه میکنه: اینجوری بهتره... تا رسیدن به مقصد راحت تر تماشات میکنم خانوم کوچولوی من
سوار ماشین میشه و به سمت خونه ی مهران حرکت میکنه... با حسرت نگاهی به ترنم میندازه اصلا دلش نمیخواد ترنم رو به خونه ی یه پسر غریبه ببره اون هم کی؟... مهران... مهرانی که راه به راه به ترنم لطف میکنه... مگه میشه این همه لطف بی دلیل باشه
ماشین رو آروم میرونه تا بتونه لحظات بیشتری رو کنار ترنم سپری کنه... نفس های آروم ترنم نشون از خوابیدنش دارن
آهی میکشه و زمزمه وار میگه: ایکاش میشد به خونه ی خودم ببرمت
ولی خودش هم خوب میدونه که نمیشه...
-ایکاش حداقل زنم بودی تا به زور ببرمت
خودش هم از این حرفش خندش میگیره.. خوب میدونه که اگه ترنم زنش بود که دیگه مشکلی نداشت
نگاش رو از ترنم میگیره و به رو به رو خیره میشه.. لحظه به لحظه که به خونه ی مهران نزدیک میشن دلش بیشتر از قبل بی تابی میکنه
با رسیدن به سر کوچه ماشین رو خاموش میکنه و به شیشه ی ماشین تکیه میده
دلش نمیاد پیاده بشه اما میدونه چاره ای نداره... به سمت ترنم خم میشه و کمربندش رو باز میکنه... همین که میخواد بره عقب نگاهش به لبای ترنم میفته... لبخندی رو لبش میشینه و باشیطنت به خودش میگه نهایته نهایتش اینه که بیدار بشه و یه سیلی بهم بزنه دیگه... از این بدتر که نمیشه
شونه ای بالا میندازه و به آرومی صورت ترنم رو به سمت خودش میچرخونه... چشماش رو خیلی آروم میبنده و لباش رو لبای ترنم میذاره... برای چند لحظه با لذت بی حرکت میمونه... میدونه که نباید ادامه بده... همیشه برای ترنم احترام خاصی قائل بود ولی این دوریها و عذابهای اخیر باعث میشه عجول باشه... بوسه ای روی لبای ترنم میذاره و با ناراحتی از ترنم فاصله میگیره...
پلکای ترنم تکونی میخوره که باعث میشه ته دلش خالی بشه... اما ترنم بیدار نمیشه فقط یکم جا به جا میشه
یه خورده عذاب وجدان میگیره
ترنم: سروشم
صدای ترنم رو میشنوه که توی خواب خیلی آروم اسم اون رو صدا میکنه و سرش رو به شیشه میچسبونه... از شنیدن اسمش از زبون ترنم اون هم به این صورت لبخند غمگینی رو لبش میشینه
زیرلب میگه: متاسفم ترنمم... خیلی اذیتت کردم خانومی.. خیلی
از ماشین پیاده میشه و بدون اینکه ترنم رو بیدار کنه اون رو روی دستاش بلند میکنه و به سمت خونه ی مهران را میفته... همینکه نزدیک خونه ی مهران میرسه اون رو جلوی در میبینه که با نگرانی به این طرف و اون طرف نگاه میکنه
-یعنی منتظر ترنمه؟
مهران سرش رو میچرخونه و با دیدن ترنم تو دستای سروش با دو خودش رو به اونا میرسونه
مهران: ترنم چش شده؟
با حرص میگه: نمیبینی حال و روزش رو... اول بذار یه جا بذارمش بعد سوال بپرس... نمیخوم بیدار بشه
مهران بدون توجه به حرفایی که با حرص گفته شد با نگرانی حرفش رو تائید میکنه
مهران: آره... راست میگی... بده ببرمش تو خونه
با شونه اش به مهران تنه ای میزنه و با خشم میگه: لازم نکرده.. خودم میبرمش
مهران خندش میگیره و دستاش رو با علامت تسلیم بالا میبره
بدون اینکه اجازه ای بگیره وارد خونه ی مهران میشه
مهران: بد نبود یه اجازه ای هم میگرفتیا
-اتاقش کجاست؟
مهران جلوتر از سروش راه میفته و اون رو به سمت اتاق ترنم هدایت میکنه.. همینجور که به سمت اتاق ترنم میرن یهو مهران از حرکت وایمیسته و به سمت سروش برمیگرده
با رنگی پریده میگه: نکنه به خاطر بیداریه دیشب حالش بد شده؟
ناخودآگاه یکی از ابروهاش بالا میپره و حرارت بدنش به شدت بالا میره
     
#242 | Posted: 1 Nov 2013 22:45
-تو چی گفتی؟
مهران با حواس پرتی سری تکون میده و میگه: حتما به خاطر من حالش بد شده... نباید به خاطر حال خرابم بالا سرم بیدار میموند
اخماش بیشتر تو هم میره
-با توام... تو چی داری میگی؟
مهران بی توجه به حرفش اشاره ای به یه اتاق میکنه و میگه: ببرش تو اون اتاق من باید برم دکتر خبر کنم
خشن میگه: لازم نکرده... الان دارم از پیشه دکتر میام
بعد هم با قدمهای بلند به سمت اتاق میره و همونجور که ترنم رو تو دستاش داره با آرنج در رو باز میکنه... نگاش سر تا سر اتاق میچرخه و چشمش به یه تخت یه نفره میفته... آروم ترنمش رو روی تخت میذاره... میخواد مانتوی ترنم رو در بیاره که با صدای مهران متوقف میشه
مهران: دکتر چی گفت؟
راست وایمیسته و نگاهی به مهران میندازه... از این پسر تا سر حد مرگ متنفره... با قدمهای بلند خودش رو مهران میرسونه و چنگی به یقه ی لباسش میزنه
مهران: سروش چیکار داری میکنی؟
بدون اینکه جوابش رو بده همونجور اون رو دنبال خودش میکشه و از اتاق ترنم دور میکنه
مهران: دیوونه شدی؟
وقتی که کاملا از اتاق ترنم دور شدن یقه اش رو ول میکنه و اون رو محکم به دیوار میکوبه
-جنابعالی فکر کن آره
مهران از شدت درد اخماش تو هم میره
-تو چه زر مفتی داشتی میزدی؟
مهران همونجور که شونه اش رو که به خاطر برخورد به دیوار درد گرفته میماله میگه: چی میگی واسه ی خودت؟
از بین دندونای کلید شده میگه: دارم میگم چرا ترنم دیشب بیدار بود؟... سوال واضح بود یا واضح ترش کنم؟
مهران تازه متوجه ی قضیه میشه و لبخندی رو لبش میشینه
مهران: سوالت این بود؟
مهران چنان با خونسردی این سوال رو میپرسه که باعث میشه عصبی تر از قبل بشه.. همه ی سعیش رو میکنه که صداش رو بلند نکنه تا ترنم بیدار نشه
-آره.. اما جوابم اینی که تو گفتی نبود
مهران: خب... اگه واقعا تمام حرص و جوشت واسه ی جواب این سواله باید بگم دیشب حالم بد بود واسه ی همین ترنم نتونست بخوابه
با تعجب نگاش میکنه
-چی؟
مهران: میگم دیشب تب داشتم ترنم مواظبم بود
مدام با خودش تکرار میکنه: سروش آروم باش... سروش آروم باش.. تو میتونی... باید رقیب رو با خونسردی از میدون به در کنی
نمیخواد یه دعوای دیگه راه بندازه و باعث بشه حال ترنمش خراب تر بشه
همه ی سعیش رو میکنه تا تو کلامش دیده نشه که از شدت حسادت چه حرصی میخوره
-پس موضوع اینه.. این که چیز تازه ای نیست... ترنم با اون قلب مهربونش اگه این کار رو نمیکرد جای تعجب داشت اما بهتره جنابعالی به فکر یه پرستار جدید برای خودت باشی
مهران میخنده و چشمکی میزنه
مهران: اونوقت چرا؟... مگه خلم این فرشته کوچولو رو ول کنم و برم یه پرستار استخدام کنم
بهت زده میگه: فرشته؟!
مهران با چشمایی خندون میگه: آره... یه فرشته کوچولوی دوست داشتنی... راستی نگفتی دکتر چی گفت؟
با خشم به مهران نگاه میکنه و بدون توجه به سوالش میگه: بهتره مراقب حرف زدنت باشی... فکر نکنم ترنم هم با این حالش بتونه از توی نره غول پرستاری کنه... اون خودش محتاج یه پرستاره درست و حسابیه
مهران: نگران نباش من هستم... برای جبران بیداریه دیشبش هم که شده امشب من بیدار میمونمو ازش مراقبت میکنم
از شدت حرص احساس خفگی بهش دست میده... یکی دو تا از دکمه های بالای پیراهنش رو باز میکنه
مهران با شیطنت میگه: اگه گرمته کولر بزنم؟
-ببین مهران داری بازیه بدی رو شروع میکنی... کاری نکن به زور وارد عمل بشم.. من نمیخوام ترنم رو اذیت کنم ولی اگه ببینم فکر بیخودی رو تو سرت داری بدون لحظه ای درنگ ترنم رو با خودم میبرم
مهران دستاش رو تو جیب شلوارش میکنه و میگه: اونوقت چه جوری؟
-تا حالا باید من رو شناختی باشی.. آدمی نیستم که جا بزنم... چه جوریش رو با زبون نمیگم با عمل نشون میدم
مهران: خودت هم خوب میدونی که ترنم با تو هیچ جا نمیاد
-تو هم این رو خوب میدونی که اگه بخوام میبرمش حتی به زور
مهران: لابد خونه ی خودت
-آره خونه ی خودم... حرفیه؟
مهران: فکر نمیکنی به این میگن آدم ربایی
-نه اصلا
مهران: اون رو که بعله.. اینو فراموش کرده بوم که جنابعالی کلا به هر چیزی که به ضررتونه فکر نمیکنید
-مهران سعی نکن اون روی من رو بالا بیاری من همیشه این همه آروم نیستما الان اگه میبینی دارم کوتاه میام و چیزی نمیگم فقط بخاطر خواهرته... بالاخره تنها دوست ترنم بوده و هست
مهران ابرویی بالا میندازه
-تمام این سالها هم هوای ترنم رو داشته... من دوست ندارم ترنم رو از کسایی که دوست داره جدا کنم... خوب میدونم که ترنم دوست نداره شماها رو از دست بده... پس نذار رفتارم رو عوض کنم
مهران: اونوقت تو کیه ترنم هستی که بخوای برای آیندش تصمیم بگیری؟
-تو فکر ن همه کارش
مهران: با فکر کردن من جنابعالی همه کاره ی ترنم نمیشی... این رو بفهم
-من همه ی کاره ی ترنم بودم و همه کاره اش میمونم... اگه بخوای به همین رفتارات ادامه بدی دیگه تضمین نمیکنم که رعایت علاقه ی ترنم رو کنم
انگشت اشاره اش رو به نشونه ی تهدید بالا میاره و میگه: فقط کافیه یه بار دیگه از این حرفای بی سر و تهت بشنوم اون وقت دیگه نه تنها ترنم رو از اینجا میبرم بلکه اجازه ی مراوده با شماها رو هم ازش میگیرم... ترنم عشق منه اجازه نمیدم هیچکس از من بگیرتش... من اون رو به هر قیمتی که شده راضیش میکنم اجازه نمیدم کسی اون رو از چنگم در بیاره.. من یه بار از دست دادمش به هیچ قیمتی وباره از دستش نمیدم
با صدای ناله ای که از اتاق میاد با نگرانی نگاهی به مهران میکنه و بعد به سرعت به سمت اتاق ترنم میره.. مهران هم با نگرانی پشت سرش حرکت میکنه
     
#243 | Posted: 1 Nov 2013 22:46
با وارد شدن به اتاق ترنم رو میبینه که دونه های درشت عرق رو پیشونیش نشسته و با ناله اسم اون رو صدا میکنه
خودش رو به ترنم میرسونه و دستش رو میگیره
زمزمه وار میگه: تبم که نداره.. پس چشه؟
...
با بی حوصلگی میگه: مهران ترنم چش شده؟
مهران: خوبه تو دکتر بردیش بعد از من میپرسی؟
با پریشونی نگاهی به اطراف میندازه
-پس اون دکتر چی بهش تزریق رد... اینکه اصلا حالش خوب نیست
ترنم: سروش
نفس تو سینه اش حبس میشه
ترنم: سروش نرو
بغض بدی تو گلوش میشینه
مهران: فکر کنم داره کابوس میبینه
ترنم: سروش تو رو خدا تنهام نذار
با بغض میگه: هیچوقت دیگه تنهات نمیذارم خانومم
مهران: داروهای امروزش رو خورده؟
سریع به سمت مهران برمیگرده
-کدوم داروها؟
مهران بی توجه به حرفش به سمت کشوی میز میره اون رو باز میکنه... یه بسته پر از قرصهای رنگی بیرون میاره
مهران: نخورده... همه اینجا هستن
-اینا چی هستن؟
ترنم: سروشم من کاری نکردم
با این حرف ترنم همه ی وجودش آتیش میگیره
مهران: بیدارش کن... داره اذیت میشه... داروهاش رو نخورده
-تو چی داری میگی؟.. این همه دارو برای چیه لعنتی؟... جوابم رو بده
ترنم: مامان
مهران با خشم به سمت برمیگرده و میگه: دونستن تو در حال حاضر مهمتره یا حال خرابه ترنم.. اینجا هم نمیخوای دست از خودخواهیت برداری؟... دختره داره جون میده تو از من جواب میخوای؟
ساکت میشه... برای اولین بار حق رو به مهران میده... آروم ترنم رو صدا میزنه: ترنمم...
ترنم: مامانی میخوام بیام پیشت... مامان
-خانمی... ترنم، عزیزم داری خواب میبینی... بیدار شو
با دست ترنم رو تکون میده و با ملایمت صداش میکنه... مهران چند تا قرص رو از جاش جدا میکنه و به طرفش میگیره
مهران: اینا رو باید بخوره... بهش بده.. من برم آب بیارم
سری تکون میده و به قرصای کوچیک و بزرگ نگاهی میندازه
-عزیزم بیدار شو
موهایی که به پیشونیه عرق کرده ترنم چسبیدن رو به آرومی کنار میزنه و با مهربونی گونه ی عشقش رو نوازش میکنه
مهران با لیوان آب برمیگرده و میگه: الان وقت این کارا نیست.. بیدارش کن.. ممکنه حالش بدتر بشه
با این حرف مهران نگران تر میشه و بلند تر از قبل صداش میکنه
-ترنم
پلکای ترنم تکون میخورن
-عزیزم بیدار شو... داری خواب میبینی
ترنم کم کم چشماش رو باز میکنه اما معلومه خماره خوابه... ترنم با گیجی نگاهی به سروش و مهران میندازه
بعد خطاب به سروش میگه: تو اینجا
صداش کم کم ضعیف میشه: چیکار میکن.....
هنوز حرفش تموم نشده که دوباره چشماش رو هم میفتن
مهران:هیچ معلومه داری چیکار میکنی... قرصاش رو بهش بده
ترنم رو دوباره تکون میده و همینکه چشمای ترنم یه خورده باز میشن سریع میگه: ترنم دهنت رو باز کن باید قرصت رو بخوری
ترنم گنگ نگاش میکنه خودش دست به کار میشه و ترنم رو مجبور میکنه که تو خواب و بیداری دونه دونه قرصا رو بخوره
مهران کنار تخت ترنم میشینه و میخواد لیوان آب رو به دهن ترنم نزدیک کنه که اجازه نمیده و با خشم به لیوان چنگ میزنه... بعد از یه چشم غره ی اساسی به مهران به ترنم کمک میکنه تا آب رو بخوره
بعد از اینکه خیالش بابت داروهای ترنم راحت شد لیوان رو به دست مهران میده و ترنم رو مجبور میکنه تا دراز بکشه... هنوز سر ترنم به بالیش نرسیده دوباره به خواب میره... اما یه خواب آرومتر از قبل
- آخه چت شده خانمی؟
آروم آروم دکمه های مانتوی ترنم رو باز میکنه و مانتوش رو از تنش در میاره...لباس نیمه باز ترنم باعث میشه که چشمش به بدن ترنم بیفته... از دیدن بدن کبود ترنم نفس کشیدن رو از یاد میبره...
-اون لعنتیا باهات چیکار کردن ترنم؟
همه ی سعیش رو میکنه که برق شک تو چشماش دیده نشه... شال رو از سر ترنم برمیداره و کلیپس رو از موهاش جدا میکنه... بعد از اتمام کارش ناخواسته خم میشه و بوسه ای به موهای ترنم میزنه
     
#244 | Posted: 1 Nov 2013 22:46
همین که سرش رو بالا میاره چشمش به مهران میفته... اخمی میکنه و با خشم میگه: تو اینجا چیکار میکنی؟
مهران ابرویی بالا میندازه و میگه: فکر کنم هونقدر که من نامحرمم جنابعالی هم نامحرمی
چنان نگاهی به مهران میندازه که مهران به جای ترس خنده اش میگیره... با خنده به سمت در میره و میگه: تعارف نکن داداش خواستی شام هم بمون فقط سرآشپز خوابه باید خودت شام درست کنی؟
با حرص زیر لب زمزمه میکنه: الکی نیست که ترنم به این حال و روز افتاده.. از بس ازش کار میکشه
آهی میکشه
-ایکاش میشد با خودم ببرمت ترنم... دلم نمیاد اینجا تنهات بذارم
دلش هوای قدیما رو میکنه
پتو رو تا روی سینه ی ترنم بالا میشه و با لبخنده مهربونی نگاش میکنه... اصلا دلش نمیاد از ترنمش دل بکنه... دوست داره مثله قدیما که ترنم رو میبرد تو اتاقش و کنارش دراز میکشید... کنارش دراز بکشه و سر ترنم رو روی سینه اش بذاره... دلش هوای بازی با موهای ترنم رو کرده
یه حس و حال عجیبی پیدا کرده که اون رو بیشتر از قبل دلبسته ی ترنم میکنه... تو خلسه ی دلنشینی فرو میره و به ترنم خیره میشه
مهران: نمیری؟... میخوام بخوابما
با شنیدن صدای شیطون مهران از حس و حال قشنگش خارج میشه
با غیض میگه: بر خرمگس معرکه لعنت... یی نیست بهش بگه خ برو کپه ی مرگت رو بذار.. آخه چه چیز با ارزشی داری که من بخوام بدزدم
صدای مهران رو از پشت سرش میشنوه
مهران: یه فرشته کوچولوی مهربون که هر لحظه امکان ربوده شدنش توسط جنابعالی هست
-یادت باشه این فرشته کوچولوی مهربون صاحب داره
مهران: کجاست؟.. من که نمیبینم
-جلوی تو واستاده... اون اینجا امانته و اگه بخوای خیانت در امانت بکنی زنده ات نمیذارم... پس بهتره خوب ازش مراقبت کنی... خوب میدونی که چقدر خاطرش رو میخوام پس حواست به کارات باشه
مهران پوزخندی میزنه: ترنم اونقدر خاطرش عزیز هست که بدون خرده فرمایشای جنابعالی هم اون رو روی تخم چشمام نگه میدارم
-دیگه داری زیادی دور برمیداری
همونجور که دستش رو روی سینه ی ترنم میذاره میگه: این دختر من رو میخواد... من هم این دختر رو میخوام... هیچ خوشم نمیاد شخص سومی وسطمون بیاد هر چند میدونم جواب ترنم به اون شخص سوم چیه؟
مهران: به جای این چرندیات بهتره یه فکری برای خونواده ی ترنم کنی؟
میخواد دستش رو از روی سینه ی ترنم برداره که ترنم دستش رو توی بغلش میگیره و سرش رو روی دستش میذاره
لبخندی رو لباش میشینه... بدون اینکه دستش رو از سر ترنم بیرون بکشه میگه: منظورت چیه؟
مهران: خونوادش بدجور اذیتش میکنند؟
اخماش تو هم میره
-چی؟.. چرا؟.. اونا که دیگه همه چیز رو میدونند
مهران: امروز طاها و دو تا مرد دیگه که فکر میکنم عمو پدربزرگش بودن اومدن یه دعوای حسابی با من راه انداختن
-انتظار نداری که بذارن دختر عزیزشون همخونه ی یه پسر باشه
مهران: دختر عزیزشون؟!
....
مهران: چیه جواب نداری؟
-میگی چیکار کنم.. اونا هم پشیمونند
مهران: فکر نکنم بتونه اونا رو ببخشه
-میبخشه.. ترنم مهربون تر از این حرفاست
مهران: مهربونیه آدما ربطی به بخشیدن و نبخشیدنشون نداره
-منظورت چیه؟
مهران: منظورم به اندازه ی کافی واضخ و روشنه... باهاشون صحبت کن... مثل اینکه قبل از من با ترنم صحبت کرده بودن
یاد امروز که ترنم رو با چشمای سرخ و رد اشک روی گونه هاش دید میفته
با ناراحتی میگه: کی اومدن؟
مهران: صبح
-پس دلیل گریه اش این بود
مهران: خیلی داره اذیت میشه
-اینجوری هم که نمیشه... اونا با همه ی اشتباهاتشون باز هم خونواده ی ترنم هستن
مهران: اونا ترنم رو نابود کردن
-حالا میخوان جبران کنند
هر چند خودش هم تمایلی نداره ترنم با اونا رابطه ای داشته باشه.. یاد حرفی طاها و نامادری ترنم میفته
مهران: ولی خیلی دیره
میخواد دستش رو از بین دستای ترنم بیرون بکشه که ترنم اجازه نمیده و محکمتر از قبل فشار میده
-چرا حرف ترنم رو تکرار میکنی
مهران: چون حرفاش رو شنیدم
-مگه ترنم چی گفته؟
مهران: نمیتونم بگم... شاید یه روزی خودش بهت بگه
به آرومی ستش رو ا بین دستای ترنم بیرون میکشه
-من دارم از نگرانی میمیرم... اصلا بهم بگو ترنم چشه؟...چرا این همه قرص میخوره
مهران بدون اینکه جوابش رو بده فقط سری به نشونه تاسف تکون میده و از اتاق خارج میشه... پتو رو روی ترنم مرتب میکنه با اعصابی داغون از اتاق خارج میشه.. مهران رو میبینه که روی مبل نشسته و داره سیگار میکشه... رو به روی مهران میشینه
-بهم بگو ترنم چرا دارو مصرف میکنه
مهران: دلیل زیاد داره کدومش رو بگم؟
-منظورت چیه؟
مهران: کسی که از لحاظ روحی و جسمی داغون باشه چرا دارو مصرف میکنه؟
-از لحاظ روحی خودم رو به راش میکنم تو بگو از لحاظ جسمی چه دردی داره؟
پوزخندی میزنه: لابد با زورگوییها و خودخواهیهات
-بهتره احترام خودت رو داشته باشی.. فقط بگو ترنم من چشه؟
مهران: سروش برو بیرون بیشتر از این همه چیز رو خراب نکن... ترنم اگه میخواست خودش در جریانت میذاشت
-تا نگی هیچ جا نمیرم... ترنم هم فعلا باهام لجه... نمیخوام دستی دستی از دستش بدم
مهران از جاش بلند میشه و به سمت یکی از اتاقا حرکت میکنه
-کجا؟
مهران با بیحوصلگی میگه: وقتی حرف خالیت نمیشه ترجیح میدم برم بخوبم تو هم هر وقت خسته شدی برو
با حرص میگه : مهران یا بهم میگی ترن چشه یا همین امشب از اینجا میبرمش و به یه پزشک درست و حسابی نشونش میدم
مهران برای اولین بار با عصبانیت نگاش میگه
مهران: میخوای بدونی ترنم چشه.. هیچی یه کلیه اش به شدت آسیب دیده ولی نه به خاطر کتکهای اخیر.. بلکه به خاطر کتکهایی که از باباجونش خورده... دلیل اصلیه درد کلیه اش اینه.. میفهمی؟
با ناباوری به مهران زل میزنه
مهران: و از همه مهمتر اینه که اون.........
با دستپاچگی میگه: اون چی؟
مهران: اون دیگه.......
-چرا حرفت رو ادامه نمیدی؟
مهران نفس لرزونش رو بیرون میده و میگه: نمیتونم بگم سروش... نمیتونم... من بهش قول دادم... شاید نخواد کسی بدونه
درمونده نگاش رو به مهران میدوزه اما مهران بی توجه به اون به داخل اتاقش میره و در رو میبنده... از این همه بی خبری درمونده میشه... دلیلی برای اصرار بیشتر نمیبینه... نگاه آخر رو به در اتاق ترنم میندازه و در نهایت از با شونه هایی افتاده از خونه ی مهران خارج میشه
     
#245 | Posted: 1 Nov 2013 22:47
******
&&ترنم&&
چشمام رو باز میکنم و نگاهی به اطراف میندازم...خودم رو روی تختم میبینم... آخرین چیزی که تو ذهنمه تخت بیمارستان و آغوش سروشه...
روی تخت میشینم و پتو رو نار میزنم... چشمام از شدت تعجب گرد میشه... خودم رو توی لباس نیمه بازی که زیر مانتوم پوشیده بودم میبینم
-پس مانتوم چی شده؟
مانتو رو روی جای لباسی میبینم
با لکنت زمزمه میکنم: نـ ـکنـ ـه مـ ـهران مانتوم رو در آورده
از شدت خجالت چشمام رو میبندم و میگم: نه
یهو یاد سروش میفتم
-یعنی ممکنه؟
چشمام رو میبندم تا یه چیزایی رو از دیشب به یاد بیارم ولی هیچ چیز خاصی یادم نمیاد... با بی حوصلگی از تختم پایین میام... حس میکنم حالم خیلی بهتره... تختم رو مرتب میکنم و میرم آماده بشم که بعد از صبحونه به شرکت برم که چشمم به ساعت میفته
-یـــازده... خدا بیچاره شدم... سروش زنده ام نمیذاره
با سرعت به سمت لباسام هجوم میبرم و تند تند لباسام رو میپوشم... نگاهی به اطراف میندازم تا کیفم رو بردارم که یادم میاد تو شرکت جا مونده... به ناچار بدون کیف از اتاقم خارج میشم و با داد میگم: مهران دیرم شد... من رفتم
هنوز به در سالن نرسیدم که دستم کشیده میشه
مهران: کجا با این عجله جوجه کوچولو؟
با تعجب برمیگردم و میگم: شرکت دیگه
مهران: احتیاجی نیست خانوم خانوما... امروز استراحت مطلقی
-آخه چرا؟
مهران: صبح به این اقای هرکولت زنگ زدم و گفتم که باید استراحت کنی
-اما من که خوبم
دست رو شونه هام میذاره و با شیطنت من رو به سمت اتاقم هدایت میکنه اون که بعله... جنابعالی موجوده خیلی خوبی هستی ولی از اونجایی که ضعیف شدی حق نداری امروز بری سر کار
خمیازه ای میشم و میگم: چه بهتر... خیلی خسته ام میرم دوباره بخوابم
اخماش رو تو هم میکنه و میگه: اصلا حرفش رو هم نزن... امروز به خاطر تو خونه موندم تا حوصلت سر نره بعد تو میخوای بری بخوابی... لباست رو عوض کن زود بپر بیرون... یالا کانگرو کوچولو
با اخم میگم: چرا هر چی صفت عجق وجقه به من نسبت میدی
ریز میخنده و ازم دور میشه
لباسام رو عوض میکنم و از اتاقم بیرون میام... همینکه میخوام به سمت آشپزخونه برم زنگ خونه به صدا در میاد
-من باز میکنم
مهران: اول ببین کیه شاید دزد باشه؟
-آخه عقل کل دزد زنگ میزنه
مهران: دزدای این دوره زمونه مودب شدن
به سمت آیفون میرم و گوشیش رو برمیدارم اما هیچ صدایی نمیشنوم
-اه.. مهران.. آیفون رو درست نکردی
مهران: یادم رفت... حالا درسته تصویر نداره صدا که داره
-دیگه اون هم نداره
مهران: اِ... صداش هم رفت... پس دیگه واجب شد یکی رو بیارم که درستش کنه
-من که خیلی وفته بهت گفتم
باز صدای زنگ میاد.. هر چی با آیفون کشتی میگیرم به جایی نمیرسم
مهران: مونده بودم کلا خراب بشه بعد یه نفر رو بیارم
-تو آدم بشو نیستی... اون طرف پشت در خشکش زد
مهران: عیبی نداره خودش خسته میشه میره... بیا صبحونه بخور... هر چند نهارت هم هستا
از این همه خونسردیه مهران حرصم میگیره
اون طرف هم همونجور دستش رو روی زنگ گذاشته و برنمیداره
-من میرم ببینم کیه؟
مهران: باشه... زود بیا
بدون اینکه جوابش رو بدم به سمت در حرکت میکنم و زیر لب غرغر میکنم: پسره ی بیفکر.. ده هزار بار بهش گفتم این آیفون رو درست کن اما مگه تو گوشش میره
همونجور که سرم پایینه در رو باز میکنم و میگم: اومدم بابا... چه خبر......
با دیدن کسی که مدتها انتظار اومدنش رو میکشیدم حرف تو دهنم میمونه... نفس تو سینه ام حبس میشه... ضربان قلبم به شدت بالا میره و جوشش اشک رو در چشمام حس میکنم
درو میگیرم تا از سقوطم جلوگیری کنم.. حس میکنم قدرت پاهام به شدت کم شدن و تحم وزن به ظاهر اندکم رو ندارن...
با چشمای اشکی بهم خیره میشه و میگه: پس حقیقته
-طاهر بالاخره اومدی؟
بدون اینکه جوام رو بده به مچ دستم چنگ میزنه و من رو تو آغوشش میگیره
     
#246 | Posted: 1 Nov 2013 22:47
چشمام رو میبندم... آغوش گرمش طعم آشنای گذشته رو میده.. دلم ازش پره.. بیشتر از همه ی آدمای اطرافم... بیشتر از طاها.. بیشتر از بابا... بیشتر از مونا... بیشتر از همه ی دنیا... آره دلم ازش پره خیلی زیاد چون نزدیکتر از همه بود ولی به اندازه ی همه ی اونا از من دور شد... درسته مثله طاها بد نشد.. درسته مثل بابا پشتم رو خالی نکرد... درسته مثل مونا پسم نزد اما یه جاهایی خیلی راحت ازم گذشت
آروم چشمام رو باز میکنم و آه عمیقی میکشم... هیچی نمیگم یعنی حرفی واسه ی گفتن ندارم... اون هم هیچی نمیگه... چشماش رو بسته و فقط نفس عمیق میکشه
اونقدر ازش دلگیرم که حتی دستام رو دورش حلقه نمیکنم ولی با تمام دلخوریا نمیدونم چرا از همه برام عزیزتره... یاد این چهار سال میفتم.. یاد طعنه هاش... یاد بی اعتناییهاش... یاد سردیاش
یکی تو وجودم فریاد میزنه.. بی انصاف نباش ترنم.. یاد مهربونیاش هم بیفت.. یاد اون روزایی که از پشت چهره ی خشنش غم نگاهش رو میشد خوند... یاد اون حمایتهای مخفیانه ای که به راحتی نمیشه ازش گذشت
کنار گوشم به آرومی زمزمه میکنه: توی تمام این سالها هیچوقت خبری به خوبیه زنده بودن تو نشنیدم خواهری... وقتی سروش این خبر رو داد تا ساعتها انکارش میکردم و میگفتم داری دروغ میگی
خیلی آروم من رو از آغوشش بیرون میکشه و دستاش رو دو طرف صورتم قرار میده
تو چشمام زل میزنه و دوباره ساکت میشه... توی چشماش محبت رو به راحتی میخونم مثل گذشته ها
تلخ نگاش میکنم و با بغض میگم: دیرتر از همه اومدی تویی که نزدیکتر از همه بودی
مهربون نگام میکنه و زمزمه وار میگه: من هیچی نمیدونستم
گنگ نگاش میکنم و زیرلب میگم: مگه میشه.. حتی تو دادگاه هم نبودی.. فکر کردم من رو از یاد بردی... مثل این چهار سال که کنارم بودی ولی به یادم نبودی
آروم خم میشه و بوسه ای به سرم میزنم
طاهر: همیشه به یادت بودم خواهری... همیشه.. حتی توی اون چها سال.. فقط فکر میکردم
جمله اش رو با ناراحتی ادامه میدم: که قاتل ترانه ام
طاهر: نه عزیزم... فکر میکردم به بیراهه رفتی
-هر چقدر هم بد بودم حقم اون همه بی اعتنایی و تنهایی نبود
سرم رو به سینه اش میچسبونه و میگه: میدونم
-حتی الان هم دیر اومدی
طاهر: میدونم خواهری ولی برای اولین بار دیر اومدنم دست خودم نبود... دلیل دیر اومدن این بارم اینه که دیرتر از همه فهمیدم مهربونم
مشتی به سینه اش میکوبم و میگم: خیلی بی معرفتی.. خیلی
طاهر: خودم هم خیلی وقته به این باور رسیدم
محکمتر از قبل من رو به خودش فشار میده
طاهر: هر چی دوست داری بارم کن ترنم... میدونم همه اینا برای منی که حرفات رو باور نکردم کمه
اشکام آروم آروم جاری میشن و لباسش رو خیس میکنند
سرم رو نوازش میکنه و با بغض میگه: هیس... هر چقدر دوست داری کتکم بزن.. دعوام کن.. فحش بده ولی اینجور گریه نکن ترنم... داغونم میکنه
دست خودم نیست.. هق هق گریه امونم و بریده... نه میتونم ببخشم... نه میتونم این آغوش رو ترک کنم... بیشتر از همه منتظرش بودم و دیرتر از همه به دیدنم اومد... بیشتر از همه ازش انتظار داشتم ولی خیلی زودتر از اونی که فکرش رو میکردم همرنگ جماعت شدو ترکم کرد
طاهر: ازم خیلی متنفری؟
جوابش رو نمیدم... فقط اشک میریزم
وقتی میبینه جوابش رو نمیدم با صدای گرفته ای میناله: حق داری... حتی اگه بری و پشتت رو هم نگاه نکنی حق داری
با صدای سرفه ی مهران به خودمون میایم... با اکراه خودمو از بغل طاهر بیرون میکشم... چرا دروغ باز دلم آغوش پرمحبتش رو میخواد... تنها کسیه که مطمئنم دوستم داره.. با تموم اون بدرفتاریاش تا لحظه ی آخر هم محبت پنهان چشماش رو میدیدم
طاهر نگاهی به مهران میندازه... آروم از طاهر فاصله میگیرم
مهران لبخندی میزنه و میگه: سلام آقا طاهر
طاهر: سلام
مهران: بیا داخل... مثله اینکه این خانوم خانوما بیرون نگهت داشته
طاهر متعجب ابرویی بالا میندازه و نگاهی به من و نگاهی به مهران میندازه... نگام رو ازش میگیرم و بدون هیچ حرفی به داخل خونه میرم... از نگاه های پر از سوال متنفرم... صدای تعارفای مهران رو میشنوم... به زور خودم رو به سالن میرسونم و روی نزدیک ترین مبل میشینم.. به شدت نفس نفس میزنم.. انگار یه مسیر طولانی رو دویدم...
مهران: تعارف نکن.. راحت باش
طاهر: مرسی
مهران: من میرم یه چیز برای خوردن بیارم
طاهر: لازم نیست داداش.. بیخود خودت رو به زحمت ننداز... من فقط اومدم چند کلمه ای با ترنم حرف بزنم و برم
مهران: برو بشین.. زحمتی نیست
با تموم شدن حرفش سریع به آشپزخونه میره و من و طاهر رو تنها میذاره
طاهر: ترنم
سرم رو بالا میارم و نگاش میکنم
طاهر: اینقدر ازم متنفری که حتی باهام حرف هم نمیزنی؟
اشکای تازه خشک شده ام دوباره به تقلا میفتن
طاهر: تو حتی با طاها و عمو و پدربزرگ هم حرف زدی ترنم... پس چرا من رو حتی لایق بد و بیراه هم نمیدونی؟
فقط نگاش میکنم... تجمع اشک رو تو چشمام حس میکنم
آهی میشه که دل خودم آتیش میگیره
طاهر: چرا از نگاهت هیچی نمیخونم
لبخند تلخی میزنم و چشمام رو آرم میبندم... بالاخره اشکام سرازیر میشن... سرم رو آروم به طرفین تکون میدم و بالاخره سکوت رو میشکنم
-تو خیلی وقته که حرف نگاهم رو نمیخونی... دقیقا از چهار سال پیش... یادت نیست؟
     
#247 | Posted: 1 Nov 2013 22:47
چشماش رو میبنده و میگه: ادامه بده
-چی رو؟
طاهر: حرفاتو.. هر چی که تو دلته بیرون بریز
-دفنشون کردم
چشماش رو باز میکنه
زهرخندی میزنم و میگم: خیلی وقته... وقتی دیدم گوشی برای شنیدن حرفام وجود نداره توی قبرستون دلم تمام حرفام رو دفن کردم... الان من پر از خالی ام
طاهر: وقتی اینجوری میگی دلم بیشتر میگیره
-خیلی سخته بخوام تظاهر کنم هیچی نشده
طاهر: میدونم... تنفر کلامت رو دوست ندارم... ایکاش میشد ازم متنفر نباشی
غمگین نگاش میکنم و با دست اشکام رو پاک میکنم
-هیچوقت نبودم... همیشه برام عزیز بودی
از جاش بلند میشه و میاد جلوی پام زانو میزنه... تازه متوجه ی خراش های روی صورتش میفتم
طاهر: گریه نکن
دستای سردم رو توی دستاش میگیره
طاهر: چقدر دستات سرده
-نه به اندازه ی نگاه های سرده شماها
طاهر: حق داری طعنه بزنی
-فقط حقیقتو گفتم... اهل طعنه زدن نیستم... اگه جای من بودی و نگاهاتون رو میدیدی حرف الانم رو درک میکردی
طاهر: حق با توهه
آهی میکشم و میگم: کاش زودتر این حقا رو بهم میدادی طاهر
طاهر: اشتباه کردم... میذاری جبران کنم؟
-همه میخوان جبران کنند ولی نمیدونند که خیلی دیره
طاهر: ضعفت رو دوست ندارم ترنم... حق با سروشه خیلی ضعیف شدی
بی توجه به حرفش دستم رو از میون دستاش بیرون میکشم و خراشهای رو صورتش رو لمس میکنم
-چه کردی با خودت؟
طاهر: هنوز نگرانمی
لبخند تلخی میزنم
-نباید باشم؟
طاهر: با اون بلاهایی که سرت آوردم نه
-حداقلش اینه که یه جاهایی هوام رو داشتی.. سر و صورتت چی شده
طاهر: یه تصادف کوچولو داشتم
چشمام پر از نگرانی میشن
طاهر: اما صدمه ی جدی ای ندیدم
وقتی نفس آسوده ام رو از سینه بیرون میدم صورتش رو برمیگردونه و دستی بهش میکشه
دیگه طاقت نمیارم
-طاهر؟
نگام نمیکنه
طاهر: ترنم شرمنده ترم نکن
-نگام کن کارت دارم
سرش رو برمیگردونه و با چشمای خیسش نگام میکنه... سخته باور این طاهر.. طاهر با اون همه غرور داره برای من اشک میریزه؟... واقعا بارش سخته
طاهر: بگو خواهری
-ازت دلگیرم.. دلخورم.. ناراحتم اما خیلی وقته ازت گذشتم... همون روزایی که بر خلاف بقیه دورادور از من حمایت میکردی ازت گذشتم... تو این روزا خیلی فکر کردم... حتی اگه نمیومدی هم چیزی تغییر نمیکرد... کینه ای ازت به دل نداشتم و ندارم... خودم رو که نمیتونم گول بزنم با اینکه خیلی وقتا نبودی ولی به احترام اون بودنا ازت میگذرم
سرش رو روی پام میذاره و از شدت گریه شونه هاش به هق هق میفته
دستم رو بین موهاش فرو میبرم.. کوتاه تر از همیشه هست.. آروم آروم نوازش میکنم... نمیدونم چرا مهران نمیاد ولی حس میکنم میخواد تنهامون بذاره تا حرفامون رو بزنیم... برای اولین باره که طاهر رو این طور میبینم مثل یه پسربچه که تو دامن مادرش گریه میکنه و ترس از دست دادنش رو داره... دستام رو محکم گرفته و سرش رو روی پاهام گذاشته... حس میکنم آرومتر شده.. چیزی نمیگم تا آرومتر بشه
بعد از یه مدت ززمان طولانی سرش رو ازروی پاهام برمیداره و با صدایی که به شدت گرفته زمزمه میکنه: ترنم؟
-هوم؟
طاهر: از این همه مهربونیت دارم داغون میشم... بخشیدن اون هم اینقدر زود
-از خودتون یاد گرفتم البته نه عمل بخشیدن رو.. عمل زود انجام دادن کارا رو.. اطرافیانم همه زود قضاوت کردن.. زود حکم دادن.. زود اجرا کردن
شونه ای بالا میندازمو میگم: یه بار هم من خواستم زود ببخشم... خیالت راحت طاهر.. برو..
مات و مبهوت میگه: برم؟
-اوهوم... بخشیدمت تا بری... تا عذاب وجدان نداشته باشی.. دلتنگت بودم.. خوشحالم که بعد از مدتها دیدمت
طاهر: ولی من برای بخشیده شدن نیومده بودم
با تعجب نگاش میکنم و میگم: پس چرا اومدی؟
کم کم اخمام تو هم میره.. نکنه اومده من رو با خودش ببره؟
     
#248 | Posted: 1 Nov 2013 22:50
-چی؟
مهربون نگام میکنه و میگه: من نیومدم تا حلالم کنی.. تا منو ببخشی.. تا از سر گناهام بگذری.. اومدم ازت خواهش نم بذاری کنارت باشم و کمکت کنم.. میخوام تکیه گاهت باشم.. دوست دارم بین این همه سختی به من تکیه کنی.. به برادرت.. به کسی که چهار سال اشتباه کرد و الان پشیمونه
-نه طاهر... ازم نخواه... دیگه تحمل وابسته شدن و دل کندن رو ندارم.. دلم نمیخواد گاهی باشی گاهی نباشی
فشار آرومی به دستام وارد میکنه و میگه: اومدم که برای همیشه باشم
نگاش میکنم.. پر از گله.. پر از شکایت
-من که ازت گذشتم طاهر.. چرا پس میخوای بمونی.. لازم نیست عذاب وجدان داشته باشی.. بالاخره مونا مادرت بود و من هم...
انگشت اشاره اش رو روی لبم میذاره و میگه: نگو ترنم.. هیچی نگو.. تو همیشه خواهرم بودی.. برام مهم نیست که مادرامون یکی نبوده.. هیچوقت برام مهم نبود.. میدونم نمیخوای به اون خونه برگردی.. من همه چیز رو میدونم ترنم.. دیشب سروش پیش من بود.. همه چیز رو برام تعریف کرد.. خیلی دیر اومد پیشم وی تا صبح از همه چیز برام گفت.. گفت که با وجود رفت و آمدهای طاها چقدر داری اذیت میشی.. من اومدم کمکت کنم ترنم.. این دفعه فقط میوام به تو فکر کنم.. به جبران گذشته.. به هیچ کاری مجبورت نمیکنم.. وقتی فهمیدم مادرت چطوری با بابا ازدواج کرده اون موقع بود که به این موضوع رسیدم که مادرت هم یه قربانی بود.. مثل مادر من.. بابا خیلی بد کرد.. به همه مون.. ما هیچی از مادرت نمیدونستیم به جز اسمش.. باور کن
-میخوام مامانم رو پیدا کنم
طاهر: کمکت میکنم
-شاید رفتم پیش مامانم
با غم نگام میکنه
طاهر: حق داری.. اگه همه مون رو هم واسه همیشه ترک کنی حق داری
-خواهرم رو تو شناسایی کردی؟
با ناراحتی سرش رو تکون میده
طاهر: متاسفم
غمگین نگاش میکنم
-ترانه رو هم لعیا به قتل رسوند
طاهر: میدونم
-به خاطر خواهرش... لیلا تو باند منصور و پدرش کار میکرد و خیلی کمکا به منصور کرد.. بعد از مرگ مسعود اوایل دووم آورد ولی بعد کم کم تعادل روانیش رو از دست داد و در آخر هم خودکشی کرد
طاهر: چرا اینا رو میگی؟
-تا بدونی
طاهر: همه رو میدونم
-ولی یه چیز رو نمیدونی
طاهر: چی رو؟
-که هدف منصور سیاوش بود اما لعیا به خاطر خواهرش تو یه تصمیم آنی ترانه رو به قتل میرسونه و به منصور هم چیزی نمیگه.. منصور هم فکر میکنه ترانه خودکشی کرده و با فکر اینکه زنده موندن سیاوش حکم مرگ تدریجی رو براش داره اون رو زنده میذاره
طاهر: هدف اصلی سیاوش بود؟
-اوهوم
طاهر: اگه بلایی سر سیاوش میومد......
-باز هم من بیچاره میشدم
طاهر: ترنم
-باور کن.. اونجوری هم هر دو خونواده من رو مقصر میدونستن
نفس عمیقی میکشه و میگه: ترنم فراموش کن.. همه چیز رو.. قتل ترانه.. مرگ آوا.. قضیه مسعود و منصور.. منصور ه مرده.. لعیا که داره اعدام میشه.. اون دختره ی عوضی هم به همراه بنفشه به جریمه نقدی به همراه چند سال حبس محکوم شدن.. همه تاوان اشتباهاتشون رو پس دادن ترنم پس از اینجا به بعد فقط به فکر خودت باش
آهی میکشم و چیزی نمیگم
طاهر: نمیخوای بابا رو ببینی؟
-هنوز آمادگیش رو ندارم... حالش خوبه؟
طاهر: تو به اینا کار نداشته باش به فکر خودت باش
-یعنی چی؟
لبخندی میزنه و میگه: یعنی همه چی امن و امانه
اخمی میکنم و با ناراحتی میگم: پس چرا حتی یه بار هم به دیدنم نیومد
یه لحظه دستپاچگی رو در نگاهش احساس میکنم ولی بعد سریع رفتارش عادی میشه و میگه: تو فکر کن از شرمندگی
-تو چرا نیومدی؟
طاهر: به خاطر همون تصادف... تازه از بیمارستان مرخص شدم... تازه چند روزه فهمیدم چی به چیه؟
-مطمئنی حالت خوبه؟
طاهر: خیالت راحت
-خدا رو شکر
از رو زمین بلند میشه و کنارم روی مبل میشینه.. دستش رو دور شونه ام حلقه میکنه و من رو به خودش میچسبونه... مخالفتی نمیکنم... تو آغوش طاهر احساس آرامش میکنم...
طاهر: ترنم
-هوم؟
طاهر: میخوام یه آپارتمان اجاره کنم
-چرا؟
طاهر: میخوام تو رو ببرم پیش خودم... نمیخوام بیشتر از این تنها باشی
-اما......
طاهر: ترنم بذار جبران کنم... خواهش میکنم
چیزی نمیگم
طاهر: سروش میگفت تو شرکتش کار میکنی
-اوهوم
طاهر: چه جوری راضی شدی؟
-راضی نشدم مجبورم کرد
     
#249 | Posted: 1 Nov 2013 22:50
ناخواسته سرم رو روی شونه هاش میذارم
طاهر: اون دوستت داره
-مهم نیست چون دیگه باورش ندارم
طاهر: باورش کن ترنم.. فقط همین یه بار
تو چشماش زل میزنم و میگم: تو گفتی به هیچ کاری مجبورم نمیکنی
طاهر:هنوز هم میگم... اگه حرفی میزنم برای خودم نیست.. برای سروش هم نیست.. فقط و فقط بخاطر خودته
-بخاطر من چیزی نخواه... من از خیلی چیزا گذشتم.. هنوز خیلی مونده که بفهمی.. خیلی
طاهر: ترنم
-اون خیلی خیلی بده
طاهر: دقیقا مثل من
اشک از گوشه ی چشمم سرازیر میشه
طاهر: حتی حرف زدن در مورد سروش هم اشکت رو درمیاره بعد چه جوری میخوای مقاومت کنی
-باید بجنگم طاهر... این دفعه مجبورم
طاهر: ترنم سروش خیلی برای اثبات بیگناهیت تلاش کرد
پوزخندی میزنم
طاهر: بعد از اون اتفاقا سروش هم پا به پای من همه جا بود... میفهمی ترنم؟.. اونقدر که سروش برای اثبات بیگناهیت تلاش کرد من نکردم
سرم رو از روی شونه هاش برمیدارم و میگم: چـــی؟
طاهر: اون دوستت داره ترنم باور کن
-اما اون نامزد کرد
طاهر: ولی نه به خاطر دلش از روی حماقت.. فقط میخواست لجبازی کنه قبل از اثبات بیگناهیه تو همه چیز رو بهم زد
با ناباوری بهش خیره میشم.. حس میکنم قلبم داره از سینه ام بیرون میزنه... یعنی همه ی حرفای سروش حقیقته
با صدایی که به شدت میلرزه: میخوای ازش طرفداری کنی؟.. آره؟
طاهر: نه ترنم... این دفعه فقط و فقط میخوام از تو طرفداری کنم
تو چشماش زل میزنم تا از نگاهش حرفش رو بخونم... باورش برام سخته...
طاهر: اون خودش همه چیز رو در مورد آلاگل فهمید و با دوستش به پلیس خبر داد
-نه... داری دروغ میگی
مهران: نه ترنم...
بهت زده به مهران نگاه میکنم که با اخم کنارمون واستاده
مهران: سروش حال و روزش خیلی خراب بود... بعد از مرگ تو در به در دنبال مدارکی برای بیگناهیت میگشت... روزی که به همراه برادرت اومده بود در خونه ی امیر و ماندانا پشیمونی از چشماش میبارید... اون موقع هنوز بیگناهیت ثابت نشده بود ولی از تک تک کلمات سروش عشق و دوست داشتن معلوم بود
نمیدونم چی بگم... دلم میخواد خوشحال باشم.. جیغ بکشم اما نیستم.. نمیدونم چرا؟... شاید هم میدونم... باور این چیزا برام سخته.. همه ی احساساتم رو تو وجودم خفه میکنم و میگم: خب که چی؟
مهران و طاهر با چشمای گرد شده بهم زل میزنند
واقعا که چی؟
-از کجا معلوم دوباره ترکم نکنه... دوباره بهم شک نکنه... دوباره تنهام نذاره... دوباره حماقت نکنه؟...واقعا از کجا معلوم
طاهر: خب... خب..............
-میبینی طاهر... خودت هم جوابی نداری؟... وقتی هیچ اعتماد و باوری نیست دوست داشتن دو طرفه هم هیچی رو حل نمیکنه
طاهر مکثی میکنه و بعد از چند لحظه میگه: من نمیگم به سروش فرصت بده من میگم به خودت یه فرصت بده ترنم... شاید تونستی بهش اعتماد کنی
مهران ظرف میوه رو روی میز میذاره و با چشمای ریز شده نگام میکنه.. میدونم تو فکرش چی میگذره
همونجور که نگام به مهرانه آروم از آغوش طاهر بیرون میام و میگم: برای یه شروع دوباره خیلی دیره
چشمای مهران غمگین میشن و لبخند تلخی رو لباش جا خشک میکنه
طاهر: خواهری تو که تا لحظه ی آخر داشتی واسه ی سروشت میجنگیدی پس چی شد؟
مهران غمگین میگه: از کجا میدونی جنگ الانش هم واسه ی سروشش نیست؟
خشمگین نگاش میکنم ولی اون سری تکون میده و میگه: میوه آوردم ولی ظرف و چاقو رو از یاد بردم.. میرم ظرف بیارم
بعد هم بدون اینکه فرصت حرف زدن به ما بده به داخل آشپزخونه میره
طاهر: ترنم
-چیه طاهر؟
طاهر: منظور این پسره چی بود؟
با خونسردی شونه ای بالا میندازم و میگم: نمیدونم... چی بگم؟
طاهر: واقعا نمیدونی؟
-اوهوم
آهی میکشه و از جاش بلند میشه
-کجا؟
طاهر: هنوز هم دروغگوی خوبی نیستی؟
-ایکاش این رو چهار سال پیش میفهمیدی اون موقع هیچ چیزاینجوری که الان هست نبود... نه الانی که دیگه حتی واسه زنده بودن و نفس کشیدنم هم دیره
طاهر: این حرف زو نزن ترنم... طعم از دست دادنت رو یه بار چشیدم.. خیلی تلخه
-اگه دروغگوی خوبی نبودم پس چرا حرف حقیقتم رو باور نکردی؟
طاهر: این سوالیه که مدتهاست دارم از خودم میپرسم
     
#250 | Posted: 1 Nov 2013 22:51
حرفی واسه ی گفتن ندارم
طاهر: خب خواهری... دیگه باید برم
-تو که تازه اومدی
میخنده... اونم با صدای بلند
متعجب نگاش میکنم... با دست به ساعت نگاه میکنم... ساعت سه و خورده ای هستش
با چشمای گرد شده میگم: ما این همه حرف زدیم؟
آروم منو تو بغل خودش میکشه و میگه: هنوز از دیدنت سیر نشدم... دلم میخواد ساعتها کنارت بشینم و باهات حرف بزنم
لبخندی رو لبم میشینه... آروم من رو از بغلش بیرون میره و میگه: ترنم؟
-هوم؟
طاهر: فردا شب عروسیه مهساست.. بالاخره بعد از کلی عقب و جلو کردن تاریخ عروسی فردا شب همه چیز تموم میشه
شونه ای بالا میندازم و میگم: خب... به سلامتی ولی منظورت ر از این حرف نمیفهمم عروسیه مهسا به من چه ربطی داره؟
طاهر: میدونم دل خوشی از مهسا نداری ولی فکر نمیکنی بهتره که فردا تو مراسم حاضر بشی تا خودت رو به بقیه ثابت کنی
-نه
طاهر: ترنم
-گفتم نه طاهر.. من نمیتونم بیام... اصلا دلم هم نمیخواد که بیام
طاهر: فرداشب خیلیا تو مجلس هستن... دوست ندارم دیگه کسی پشت سرت حرف مفت بزنه... بیا و خودت رو ثابت کن... من پشتت هستم هر چی که بشه
-نه طاهر... دیگه واسه ی ثابت شدن و ثابت کردن خیلی دیره... این چیزا دیگه برام مهم نیستن
طاهر: میدونم ترنم ولی واسه ی من مهمه... واسه ی من مهمه که کسی پشت سرت بد نگه... میخوام آبروی از دست رفته ی تو رو بهت برگردونم... میدونم دیره ولی بذار ثابتت کنم با کمک خودت و خیلیای دیگه
پوزخندی میزنم
-مگه میشه؟
طاهر: آره میشه... با حضور من... با حضور سروش... با حضور خونواده های سروش... با حضور خیلیا که از بیگناهیت خبر دارن.. با پخش شدن خبر اتفاقای اخیر خیلی چیزا حل میشه
-طاهر فراموشش کن... من نمیام
طاهر: آخه چرا؟
با بی حوصلگی میگم: واقعا میخوای بگی نمیدونی؟
مهربون نگام میکنه و میگه: ترنم تو که نمیتونی واسه ی همیشه از دیدن فامیل و آشنا و همسایه فرار کنی... حتی اگه تا آخر عمر هم نخوای بابا و بقیه رو ببخشی باز با فامیل و آشنا چشم تو چشم میشی
-چهار سال چشم تو چشم شدم مگه چی شد؟
طاهر: دوست ندارم دیگه طعنه و کنایه بشنوی
-طاهر چرا نمیخوای قبول کنی با اومدن من هیچی تغییر نمیکنه... آدما چیزی رو قبول میکنند که خودشون دوست دارن... اونا چهار سال من رو گناهکار میدونستن... وقتی ندیده کسی رو گناهکار بدونی و این حرف رو هم بارها و بارها با خودت تکرار کنی میشه ملکه ی ذهنت.. بعد اگه خدا هم بیاد پایین و بگه این طرف بیگناهه باز هم باور نمیکنی
طاهر: این زود تسلیم شدنا نابودت میکنه ترنم... من این رو نمیخوام
-کسی که از قبل نابود شده دیگه چیزی واسه ی از دست دادن نداره
طاهر: از چی میترسی؟
-از چیزی نمیترسم فقط از عکس العمل همه خبر دارم.. نمیخوام زور بیخود بزنم
طاهر: میخوای خودت رو مخفی کنی؟
-تو فکر کن... آره
طاهر: تا کی؟
-تا هر وقت که بتونم
طاهر: ولی من نمیذارم ترنم... ماها با ندونم کاریهامون یه بار زندگیت رو خراب کردیم اجازه نمیدم این دفعه خودت همه چیز رو خراب کنی
-طاهر
طاهر: دیگه طاهر نداریم
-اما....
طاهر: خواهش میکنم ترنم
-حتی اگه از فامیل هم بگذریم من دوست ندارم فعلا با بابا رو به رو بشم
طاهر:اگه حرفت اینه... باشه من قول میدم رو به رو نشی.. نه با بابا.. نه با مامان.. حالا چی میگی؟
از این همه اصرار طاهر کلافه میشم
-آخه چطوری؟... مگه میشه؟
طاهر: بهم اعتماد نداری؟
با بغض میگم:راستش رو بخوای نه زیاد... نمیخوام مثله گذشته ها وابسته بشم و بعد دوباره تنها بمونم
چشماش غمگین میشن
طاهر: ترنم باور کن پشتت هستم
-میخوام باور کنم ولی خیلی سخته... میترسم چشمام رو ببندم و باز کنم و دوباره خودم رو تو یه کوچه ی بن بست دیگه ببینم... از این بن بستها و تنهایی های دوباره ای که ممکنه به سراغم بیان میترسم
زمزمه وار میگه: درکت میکنم خواهر کوچولو
برام سخته بخوام با اون همه فامیل و آشنا رو به رو بشم
سکوتم رو که میبینه میگه: اصلا میخوای دوستت رو هم بیاری؟
-ماندانا حالش زیاد خوب نیست
ضربه ی آرومی به پیشونیش میزنه و میگه: اصلا یادم نبود.. راست میگی
میخوام یه چیزی بگم ولی مرددم... خودم هم میدونم کارم زیاد درست نیست ولی.........
طاهر: بگو
-چی؟
طاهر: حرفت رو بگو
دستم رو مشت میکنم... چون حس میکنم یه لرزشش خفیفی تو بدنم نشسته... باورم نمیشه که هنوز طاهر بعضی از حرفای نگفته ام رو میتونه بخونه
طاهر: نمیخوای به داداشت بگی چی میخوای؟
آب دهنم رو قورت میدم و میگم: میشه مهران هم بیاد؟
لبخند تلخی میزنه
طاهر: نمیتونی بهم اعتماد کنی نه؟
دست خودم نیست.. این ترس واسه ی همیشه تو وجودم میمونه.. هنوز هم که هنوزه این ترس رو دارم که با یه اتفاق دیگه خونوادم چه برخوردی با من میکنند
-ببین طاهر... من...
نفسم رو با حرص بیرون میدم
-چه جوری بگم
دستش رو بالا میاره و میگه: مهم نیست خواهر کوچولو...
-میدونم ممکنه کلی حرف و حدیث جور بشه.. بیخیال طاهر
طاهر: نه ترنم... با مهران بیا... هر کسی هر حرفی هم زد با من طرفه... مطمئنم اونقدر از این پسر مطمئن هستی که این حرف رو میزنی
-یعنی واقعا اجازه میدی
طاهر: هر چیزی که لبخندی رو به لبت بیاره من رو هم خوشحال میکنه... مطمئن باش نه تنها فرداشب بلکه تا آخر عمر پشتت هستم
از شدت خوشحالی اشک تو چشمام جمع میشه
به زحمت میگم: ممنون طاهر
طاهر میخواد چیزی بگه که با زنگ گوشیم حرف تو دهنش میمونه... نگاهی به شماره ی گوشی میندازم و با دیدن اسم آشنای نریمان لبخند رو لبم میاد...
     
صفحه  صفحه 25 از 39:  « پیشین  1  ...  24  25  26  ...  38  39  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / سفر به دیار عشق بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites