تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

سفر به دیار عشق

صفحه  صفحه 26 از 39:  « پیشین  1  ...  25  26  27  ...  38  39  پسین »  
#251 | Posted: 1 Nov 2013 23:51
طاهر با کنجکاوی میگه: نمیخوای جواب بدی؟... بدبخت خودش رو کشت
خندم میگیره و سری تکون میدم.. همینکه تماس برقرار میشه صدای داد نریمان رو میشنوم
نریمان: تو خجالت نمیکشی ترنم؟... تو واقعا خجالت نمیکشی؟... یعنی اگه من برات زنگ نزنم تو نباید یادی از من بکنی و یه حال و احوالی از من بپرسی... نکنه اون پسره ی خسیس نمیذاره برام زنگ بزنی
یاد آخرین باری میفتم که نریمان اومده بود اینجا.. هی میخواست میوه بخوره مهران میگفت میوه گرون شده فقط برای دکوری گذاشتم... نریمان و مهران خیلی با هم جفت و جور شدن آخه اخلاقاشون خیلی بهم نزدیکه
نریمان: هوی... کجایی؟
-بی تربیت... این چه طرز حرف زدنه
نفس عمیقی میکشه و میگه: اِ هنوز زنده ای؟
-نریمان
نریمان: کوفت... من تازه میخواستم بیام حلوات رو بخورم و یه دلی از عزا در بیارم
-خیلی پررویی
نریمان: من فکر کردم مهران تو رو از گشنگی تلف کرده
پیمان: نریمان کجایی؟
نریمان: بعله.. بعله.. شما درست میفرمایید
...
نریمان: چه پیشنهاد جالبی
...
نریمان: دقیقا حق با شماست
با تعجب میگم: چیزی شده نریمان؟
...
نریمان: نه... چیزی نشده... خیالتون تخت
...
نریمان:اِ... پیمان تویی؟... کی اومدی؟
پیمان: میخوای بگی متوجه نشدی؟
نریمان: نه بابا.. حواسم به تلفن بود
پیمان: بعد با کی داشته حرف میزدی؟
نریمان: وای پیمان آبروم رو بردی؟
..
نریمان: ببخشید... بعله... سرهنگه دیگه.. نادونی کرد.. شما به بزرگیه خودتون ببخشین
پیمان: نریمان داری با کی حرف میزنی؟
نریمان: هیس... تلفن کاریه... تو برو من زود میام
خندم میگیره
پیمان: باشه زودتر بیا... سردار منتظره
نریمان: باشه.. تو برو من هم میام... ببخشید چی داشتم میگفتم؟
از این همه لفظ قلم حرف زدن نریمان دهنم باز میمونه
-تو دیگه چه جونوری هستی؟
آروم زمزمه میکنه: یکی از اون فرشته های دو پا که خدا اشتباهی راهیه زمینم کرده؟
از شدت خنده اشک تو چشمام جمع میشه.. اصلا مکان و زمان رو فراموش کردم
نریمان: ادامه بدین... داشتین میفرمودین
با خنده میگم: داشتم میگفتم که جنابعالی زیادی پررو تشریف داری
نریمان: یه لحظه گوشی
...
نریمان: چیه عین اجل معلق بالا سرم واستادی... برو من میام دیگه
پیمان: که تلفن کاریه؟
نریمان: چیکار داری میکنی؟... اِ... پیمان
...
نریمان: نکن.. زشته پیمان
پیمان: الو... الو
همونجور که میخندم میگم: سلام پیمان
پیمان: ترنم تویی؟
-آره
پیمان: از دست این پسره ی خل و چل... یه ملت رو سرکار گذاشته اینجا واستاده داره صحبت میکنه
نریمان: بده از بیکاری درتون آوردم.. سردار که بهتون کار نمیده پس من باید بذارمتون سر کار دیگه... به جای تشکرتونه
پیمان: نریمان خفه شو که بعد حسابت رو میرسم
- کاریش نداشته باش داداش... من قطع میکنم
پیمان: اتفاقا این دفعه اساسی کارش دارم... احتیاجی نیست... بیا حرفت رو بزن... فقط یه چیزی؟
-چی؟
پیمان: میخواستم چند روز دیگه برات زنگ بزنم
-واسه ی چی داداش؟
پیمان: سردار میخواد یه بار ببینتت

If your goal sets you apart from the crowd saty alone !
     
#252 | Posted: 1 Nov 2013 23:52
با تعجب میگم: منو
پیمان: آره
-بابای خودت رو میگی دیگه
خنده ی کوتاهی میکنه و میگه: آره
-آخه چرا؟
پیمان: نترس قرار نیست بفرستت تو هلفدونی
-داداش
پیمان: خودش بهت میگه... آخر هفته منتظر باش... میام دنبالت
نریمان: خودم مرم دنبالش
پیمان: نریمان خفه شو
نریمان: به تو چه؟... دلم میخواد... اصلا یعنی چی داری یک ساعت با خواهر من تلفنی حرف میزنی... برو اونور.. من غیرت دارم
پیمان: نریمان داری اون روی منو بالا میاریا
نریمان: گمشو اونور بینم... این روی تو چی بود که بخواد اون روت بالا بیاد
پیمان: ترنم یادت نره چی گفتم.. از طرف من خداحافظ
-باشه داداش... خداحافظ

نریمان: آخیش.. بالاخره خلاص شدم
پیمان: نریمان زود بیا
-برو داداشی... بعدا با هم حرف میزنیم
نریمان: کجا برم... من که تازه اومدم
میخندم
نریمان: خب داشتیم چی میگفتیم؟
-از دست تو
نریمان: داشتیم میگفتیم از دست تو
-نریمان
نریمان: آها یادم اومد داشتی میگفتی خیلی آقا هستم
-نه خیر داشتم میگفتم خیلی پررو تشریف داری
نریمان: وای نگو... واقعا؟
-اوهوم
نریمان: پررویی که از خودتونه
-مثله اینکه جونت میخاره
نریمان: آره... از کجا فهمیدی... این پشتم هم هست هر کاری میکنم دستم نمیرسه بخارونم.. میای برام بخارونی؟
-من نمیتونم ولی اگه دلت خواست بگو پیمان رو بفرستم
نریمان: نه... قربونت... خارشش تموم شد
-بیچاره پیمان از دست تو چی میکشه؟
نریمان: با وجود من به جز نفس راحت مگه میتونه چیز دیگه ای هم بکشه
-آره... عذاب
نریمان: اون رو که میدنم از بس اذیتم میکنه اون دنیا قراره کلی عذاب بکشه
-تو یه بار از زبون کم نیاری؟
نریمان: خیالت راحت... کم آوردم از تو کمک میگیرم
-عمرا بهت کمک کنم
نریمان: اینجوریه؟
-آره
نریمان: تو هم رفتی تو گروه این دراکولا
-بیچاره پیمان... راستی نریمان؟!
نریمان: هوم
-تو میدونی بابای پیمان با هم چیکار داره؟
مکثی میکنه و میگه: نگران نباش ترنم... فقط یه کار کوچیکه
-یعنی نمیخوای بگی؟
میخنده
نریمان: دقیقا... راستی اون روز من میام دنبالتا... دلم خیلی برات تنگ شده... این روزا سرم خیلی شلوغه واسه همین نتونستم بیام ببینمت... همه چیز اونجا خوبه؟
-آره داداشی... همه چیز خوبه... دل منم برات تنگ شده
نریمان: پرنیا خیلی مشتاقه ببیندت
-من هم خیلی دوست دارم زن داداشم رو ببینم
نریمان: همون روز که دارم میام دنبالت با خودم میارمش
با ذوق میگم: اینکه خیلی خوبه... یادت نره ها
نریمان: بیخودی ذوق نکن... اون مثله من ساکت و مظلوم نیستا... اونقدر حرف میزنه که سرت درد میگیره
با این حرفش دیگه از خنده منفجر میشم
-تو ساکت و مظلومی؟
نریمان: پس چی؟ کم کم دیگه داری بهم تهین میکنیا... توهین اون هم به پلیس مملکت.. جرمه خواهر... جرمه... یه کاری نکن روونه ی زندانت کنم
-آره... حتما میتونی.. اون هم با وجود پیمان
نریمان: حالا هی اون نره غول رو پتک کن و بکوب تو سر منه بدبخت
-خوبه خودت هم میدونی حریفش نمیشی
نریمان: حریفش هستم خوبشم هستم
پیمان: نریـــمان
نریمان: اومدم
با خنده میگم: کاملا معلومه
نریمان: ای شیطون... اون روز که اومدم دنبالت حسابت رو میرسم... کار نداری؟
-نه داداشی.. خداحافظ
نریمان: خداحافظ
با لبخند گوشی رو قطع میکنم و گوشی رو روی میز میذارم.. همینکه سرم رو بالا میارم با چشمای اشکی طاهر رو به رو میشم... کلا طاهر رو از یاد برده بودم... متعجب نگاش میکنم
-چیزی شده طاهر؟
فقط سری به نشونه ی نه تکون میده و با سرعت از من خداحافظی میکنه
مات و مبهوت به رفتارش نگاه میکنم و قبل از اینکه به خودم بیام تازه متوجه میشم که طاهر از خونه بیرون رفته

If your goal sets you apart from the crowd saty alone !
     
#253 | Posted: 1 Nov 2013 23:52
مهران: طاهر کجا رفت؟
متعجب میگم: نمیدونم مهران
مهران: بشین... زیاد سر پا نمون میترسم دوباره ضعف کنی
میشینم و میگم: شماها هم دیگه زیادی شلوغش کردین
مهران: از حال دیشب خودت خبر نداری و اینقدر راحت این حرف رو میزنی
-خبه.. حالا تو هم... مهران؟!
مهران سری به نشونه ی چیه تکون میده
-اینجا چه خبره مهران... من دارم دیوونه میشم... اون از سروش... این از طاهر... حس میکنم همه رو میشناسم و در عین حال حس میکنم هیچکس رو نمیشناسم
مهران: کم کم از همه چیز سر درمیاری
-نمیدونم چرا صورتش خیس بود؟
مهران: چی؟
-وقتی نگام به طاهر افتاد دیدم صورتش خیسه
مهران: یعنی گریه کرده بود
-وقتی میگم حس میکنم این آدمای آشنا رو نمیشناسم بیراه نمیگم... طاهر با اون همه غرورش خیلی کم پیش میومد حتی یه قطره اشک از چشماش جاری بشه ولی وقتی صحبتم با نریمان تموم شد متوجه ی حال و روز خراب طاهر شدم؟
مهران: نریمان زنگ زده بود؟
همونجور که متفکرم جواب میدم: اوهوم
مهران: مثله همیشه باهش حرف زدی؟
-منظورت چیه؟
مهران: مثل همیشه باهاش صمیمی بودی؟
-خب آره... مگه نباید باشم
چشماش رو ریز میکنه و میگه: در گذشته با طاهر هم صمیمی بود
-خب معلومه... خیلی زیاد
فقط نگام میکنه
-یعنی میخوای بگی..........
مهران: آره... درسته بخشیدیش ولی مثله گذشته باهاش رفتار نکردی
-خیلی سخته مهران... تو این چهار سال خیلی ازش دور شدم و این در شدن هم واسته ی من نبود خواسته ی خودش بود
مهران: من دلیل رفتارت رو نپرسیدم تو حق داری هر جور که دوست داری با اطرافیانت رفتار کنی من دلیل رفتار طاهر رو بهت گفتم
-باورم نمیشه... یعنی یاد گذشته ها افتاد؟
مهران: لابد... شاید هم به نریمان حسودیش شد... آخه رفتار تو با نریمان طوریه که انگار واقعا داداشته
-مهران من اون رو واقعا داداشم میدونم... واقعا مثله یه داداش از من حمایت میکنه.. پیمان هم خوبه اما نریمان یه چیز دیگه ست
مهران: اون هم انگار خیلی دوستت داره
-خیلی بهم لطف داره... نمیدونی چقدر کمکم کرد
مهران: ولی چرا؟
-نمیدونم... بعضی وقتا میگم شاید عذاب وجدان... خودش رو مقصر وضع کنونی من میدونه
مهران: تو هم اون رو مقصر میدونی؟
-معلومه که نه.. نریمان و پیمان اگر هم نبودن باز این اتفاقا میفتاد
سرش رو تکون میده
-راستی مهران ماشینت نزدیک شرکت سروش پارکه... دیروز که حالم بد شد................
مهران: میدونم... سروش گفت برام میاره... صبح براش زنگ زدم گفت کیفت هم تو شرکت جا مونده... اون رو هم با ماشین میاره
-خب.. پس مشکلی نیست
مهران: از اول هم نبود خانوم کوچولو... تو خودت رو واسه این چیزا ناراحت نکن... حالا هم پاشو بریم یه چیزی بخوریم
با تموم شدن حرفش بلند میشه تا به آشپزخونه بره ولی مچ دستش رو میگیرم متعجب نگام میکنه
-مهران؟!
مهران: هوم
-سروش واقعا با طاهر همراه شده بود؟
آهی میکشه و دوباره رو مبل میشینه
مهران: آره
-پس چرا چیزی بهم نگفتی؟
مهران: خودت حاضر نبودی از سروش چیزی بشنوی... چند باری خواستم در مورد اقدامایی که سروش کرد حرف بزن ولی تو سریع جبهه گرفتی و من هم موکولش کردم به آینده
-راست میگی... خودم نخواستم
مهران: دوستش داری؟
لبخندی میزنم و پاهام رو تو شکمم جمع میکنم
-دیوونه وار
مهران: از تک تک حرکاتت معلومه
-میدونی مهران حس میکنم هزار سال دیگه هم بگذره باز هم دوست دارم سروش تنها مرد زندگیم باشه
غمگین میگه: پس این همه تعلل واسه ی چیه؟... بله رو بگو خودت و اون رو خلاص کن دیگه
-با دوست داشتن من که چیزی درست نمیشه
مهران: اون هم که دوستت داره
-از کجا معلوم با گردباد بعدیه طوفان زندگیم تک و تنها رهام نکنه و به سراغ آینده ی خودش نره
مهران: شاید یه فرصت خیلی چیزا رو برات روشن کنه
-دیره مهران
مهران: به خاطر بچه
-هم بچه هم خیلی چیزای دیگه
مهران: مثلا چی؟
-مثلا سیاوش.. به نظرت چه جوری میتونم با برادر شوهری رو به رو بشم که قبل از همه مهر هرزگی رو به پیشونیم زد... یا خاطرات گذشته چطور کنار سروش باشم و اون تلخیها رو از یاد ببرم و طعنه نزنم... یا بی اعتمادی... یا ترس... یا خیلی چیزای دیگه
متفکر به رو به رو خیره میشه... یه خورده احساس سرما میکنم و بیشتر تو خودم جمع میشم
یهو میگه: حاضری کس دیگه ای رو وارد زندگیت کنی؟
از سوال ناگهانیش جا میخورم
متعجب نگاش میکنم و میگم: چی؟
شونه ای بالا میندازه و میگه: فقط یه سوال بود... تو بذار پای کنجکاوی
...
مهران: جوابمو ندادی؟
پوزخندی میزنم و میگم: دیوونه شدی مهران... کی میاد منو میگیره؟... نه گذشته ی درخشانی دارم نه حال و روز درست و حسابی
مهران: اگه باشه چی؟
-نه نمیتونم قبول کنم
مهران: چرا؟
-«عاشقی با قلب من بیگانه شد / خنده از لب رفت و یک افسانه شد / حس و حالی بعد عشق آمد پدید / بعد آن شب زندگی غمخانه شد»... هنوز دوستش دارم مهران... هنوز دوستش دارم
مهران: یعنی میخوای تا آخر عمر تنها زندگی کنی؟
-نمیدونم... تنها چیزی که میدونم اینه که نه با سروش میتونم نه بی سروش
لبخند تلخی میزنه و میگه: درست میشه خانوم کوچولو
-مهران
مهران: جانم؟!
متعجب نگاش میکنم که با خنده میگه: شرمنده... از مزایای اون ور آب بودن زیادی راحت شدنه
میخندم و میگم: از دست تو
مهران: چی میخواستی بگی؟
-کلا یادم رفت
مهران: اوه.. اوه... ببین با یه جانم چه دت و پایی هم گم میکنه... اصرار نکن خواستگاریت نمیام
-اگه بیای هم قبولت نمیکنم... فکر کردی
مهران: چون میدونی نمیام اینو میگی دیگه
میخوام به سمت هجوم ببرم که از جاش بلند میشه و به سمت آشپزخونه فرار میکنه
مهران: بیخیال ترن... حالا به جای اینکه منو ناقص کنی میزنی خودت رو ناقص میکنی برام کار میگیری
با خنده به سمت آشپزخونه میرم و میگم: میکشمت
مهران: اگه تونستی حتما این کار رو کن

If your goal sets you apart from the crowd saty alone !
     
#254 | Posted: 1 Nov 2013 23:53
*******
تو ماشین مهران نشستم و به خیابونای خلوت نگاه میکنم
مهران: چرا ساکتی؟
-یه خورده نگرانم
مهران: چرا؟
-نمیدونم
مهران: میخوای نریم؟
-دلم نمیخواد ضعیف جلوه کنم... دلم میخواد سرمو بالا بگیرم و بدون هیچ ضعفی از کنار تک تک فامیلا و آشناها رد بشم اما نمیدونم میتونم یا نه؟
مهران: میتونی
-مهران؟!
سریبه نشونه ی چیه تکون میده
-ممنون
مهران: بابت؟
-بابت همه چیز... بابت اینکه داری همراهم میای... تنهام نذاشتی... یه جورایی پشتمی
مهران: بیخودی که دارم نمیام.. لباس پلوخوریم رو پوشیدم و خودم رو آماده کردم که شام مفتی بخورم
میخندم
مهران: میخندی؟.. باید گریه کنی
-اونوقت چرا؟
مهران: چون میخوام سهم تو رو هم بخورم
-بخور.. من حاضر نیستم غذاهای کوفتیه عروسیه اون دختره لوس و ننر رو بخورم
مهران: اوه.. اوه.. میبینم که دلت هم کلی ازش پره
-دست خودم نیست.. از بچگی باهاش مشکل داشتم
مهران: که اینطور.. ولی یه چیز رو خوب فهمیدما
-چی رو؟
مهران: که داری من رو میبری تا شام کوفت میل کنم
زیاد حواسم به حرفای مهران نیست.. یعنی هست ولی استرسی که دارم اذیتم میکنه
-کوفت؟
مهران: آره دیگه...خودت گفتی غذاهاش کوفتیه
-از دست تو
مهران: ترنم؟
-هوم؟
مهران: نترس... من هستم
-حس میکنم خیلی ضعیف شدم.. اعتماد به نفسم خیلی پایین اومده
مهران: از لحاظ جسمی شاید ولی از لحاظ روحی همونی هستی که قبلا بودی
-تو که قبلا من رو دو سه بار بیشتر ندیده بودی... در نتیجه نمیدونی چی بودم مهران.. از وقتی برگشتم دیگه اون ترنم سابق نیستم.. زود تسلیم میشم.. زود بغض میکنم.. زود میشکنم.. زود اعتماد میکنم...
مهران: قبلنا اینجوری نبودی؟
-بودم ولی نه تا این حد.. حداقل درجه ی تظاهر کردنم بالا بود الان حتی نمیتونم مقابل سروش تظاهر کنم که دوستش ندارم... حس میکنم بی عرضه ترین آدم روی کره ی زمینم... قبل از اتفاقات چهار سال محکم و قوی و در عین حال شیطون بودم... بعد از اینکه همه طردم کردم شیطنتم رفت ولی محکم بودنم رو تونستم یه خورده حفظ کنم هر چند با تظاهر و این حرفا ولی با این اتفاقات اخیر حس میکنم هیچی نیستم
مهران: با تظاهرم چیزی درست نمیشه... وقتی دوستش داری نه تظاهر نه هیچ چیز دیگه نمیتونه جلودارت باشه
-میگی چیکار کنم؟
مهران: برو پی دلت... کار من رو تکرار کن
-ایکاش میتونستم
مهران: اگه این همه احساسی نبودی این حرف رو نمیزدم
-دلم نمیخواد اینقدر احساسی باشم
مهران: ذاتت همینه دیگه... نمیشه ذاتت رو عوض کنی
-تو خیلی خوبی مهران
مهران: میدونم
لبخندی میزنم و میگم: باز که شیطون شدی؟
مهران: چرا مثله مامان بزرگا حرف میزنی... الان کجا باید برم؟
-بپیچ سمت راست... من مثله مامان بزرگا نشدم این تو هستی که بعضی وقتا زیادی بچه به نظر میرسی... مهربون.. پاک.. صادق.. بی ریا.. با اینکه فقط برادر دوستمی اما خیلی بهم کمک میکنی
مهران: از کجا میدونی فقط برادر ماندانا هستم؟

If your goal sets you apart from the crowd saty alone !
     
#255 | Posted: 1 Nov 2013 23:53
متعجب میگم: منظورت چیه؟
با یه دست دماغم رو محکم میگیره و فشار میده ه جیغم هوا میره
بلند میخنده و میگه: بعدا میفهمی کوچولو
همونجور که دماغم رو میمالم با اخم نگاش میکنم
مهران: اخماتو باز کن کوچولو
-مگه تو میذاری؟
مهران: من چیکار به اخمای جنابعالی دارم
-دماغم رو کندی؟
با شیطنت میگه:چرا دروغ میگی؟... مماغت که سرجاشه
میخوام جوابش رو بدم که ماشین سروش رو میبینم
-فکر کنم رسیدیما
مهران نگاهی به اطراف میندازه و میگه: آره... انگار همینجاست... طاهر کجاست؟
-نمیدونم... فقط ماشین سروش رو دیدم
ماشین رو پارک میکنه و میگه: پیاده شو... الان پیداش میکنیم
سری تکون میدمو میخوام پیاده شم که مهران آروم صدام میکنه.. متعجب به طرفش برمیگردم و نگاش میکنم
مهران: امشب هر چی شد آروم باش و بی تفاوت... نذار ضعفت رو شناسایی کنند و بعدها آزارت بدن... مهم خودتی... یادت باشه لازم نیست خودت رو به دیگران ثابت کنی تو باید به خودت ثابت کنی که میتونی بین این آدما باشی و نشکنی... میفهمی چی میگم؟
چند لحظه چشمام رو میبندم و حرفاش رو تو ذهنم تجزیه و تحلیل میکنم
آروم زمزمه میکنم حق با توهه مهران... همه ی سعیم رو میکنم اما قول نمیدم... میدونی که بعضی وقتا بعضی از شکستنا دست خود آدم نیست... میخوای نشکنی ولی تو وجودت یه چیزی ترک میخوره... درسته حرفای دیگران مهم نیست اما دوست داری همه بهت احترام بذارند و در موردت درست فکر کنند
مهران: حق با توهه... همه دوست داریم اینجور باهامون برخورد بشه ولی اگه این طور هم باهامون برخورد نشد نباید خودمون رو دست کم بگیریم.. یه آدم خوب همیشه خوبه.. چه بقیه ازش بد بگن چه بقیه ازش یه هیولا بسازن.. یادت باشه تو واسه ی خیلیا عزیزی.. واسه ی من.. ماندانا.. امیر.. نریمان.. پیمان.. طاهر و حتی واسه ی سروش و خیلیای دیگه که شاید خودت ندونی ... حالا چشمات رو باز کن و سعی کن بدون هیچ ترسی قدم برداری
لبخندی میزنم و چشمام رو باز میکنم
مهران: آماده ای واسه ی جنگیدن با خیلیا
-آماده ی آماده
مهران: پس پیاده شو
همه ی وجودم پر شده از آرامشی که مهران بهم تزریق کرد... از ماشین پیاده میشم و چشم میچرخونم... سروش رو کنار ماشین خودش میبینم که به ماشینش تکیه داده و آروم به این رف و اون طرف نگاه میکنه انگار منتظر کسیه.. یکی ته دلم با نهایت پررویی میگه: اون منتظر توهه اما باز سعی میکنم انکار کنم که نه... لابد منتظر خونوادشه.. هنوز تو بهت حرفای دیروز مهران و طاهر هستم که هر دوتاشون حرفای سروش رو تائید کردن... هنوز برام سخته باور حقیقت
مهران: ترنم؟
-هوم؟
مهران: بریم طاهر جلوی در منتظرمونه
-باشه
هنوز چند قدم بر نداشتم که نگاه سروش به من و مهران میفته اول ابرویی بالا میندازه و با اخم به مهران نگاه میکنه ولی بعد از چند لحظه سریع نگاش رو از مهران میگیره و با مهربونی بهم خیره میشه... تکیه اش رو از ماشین میگیره و با اعتماد به نفس و جذبه ی همیشگی به طرف ما میاد.. طبق معمول تیپ اسپرت زده و من عاشق این نوع لباس پوشیدنشم.. خودش هم خوب میدونه چه جوری میتونه دل من رو ببره... نگام رو ازش میگیرم و با قدمای کوتاه کنار مهران قدم برمیدارم
سروش: سلام
صدای شیطون مهران تو گوشم میپیچه: به.. سلام آقا سروش
بدون اینکه نگاش کنم آروم زیر لب سلام میکنم
مهران: راستی سروش خان راضی هستی؟؟
سروش متعجب میگه: از چی؟
مهران: از شغل جدیدت دیگه
خوب میدونم باز شیطنت مهران گل کرده فقط نمیدونم چرا اینقدر این سروش رو سر به سر میذاره
سروش: شغل جدیدم؟
مهران سمت راست و سروش سمت چپ من واستادن... آروم آروم با من قدم بر میدارن
مهران: آره دیگه.. شغل بادیگاردی
صدای خشن سروش رو میشنوم
سروش: فعلا که شغل خودت هم همینه
مهران: البته.. من که در رکاب بانو بادیگارد که هیچی غلام حلقه به گوش هستم
سرم رو بالا میارم و نگاهی به سروش میندازم که با حرص به مهران نگاه میکنه اما مهران دستش رو تو جیب شلوارش کرده و با خونسردی و لبخند به رو به رو خیره شده
باد سردی میوزه و باعث میشه دستم رو دور خودم حلقه کنم
سروش آروم کنار گوشم میگه: سردته؟
بی تفاوت جواب میدم: نه زیاد
سروش: خواستی بگو کتم رو بهت بدم
نگاهی به کت اسپرتش میکنم و میگم: لازم نیست
مهران: در ورودی از کدوم طرفه؟
سروش با دست به سمتی اشاره میکنه و میگه: این طرف
مهران: طاهر اونجا منتظرمونه
سروش: میدونم.. منتظر ترنم بودم

If your goal sets you apart from the crowd saty alone !
     
#256 | Posted: 1 Nov 2013 23:53
مهران: خب پیش طاهر میموندی من و ترنم هم میرسیدیم دیگه
سروش چنان خشن نگاش میکنه که من به شخصه یه سکته ی ناقص رو میزنم اما مهران با بیخیالی میگه: ترنم ایکاش دیرتر میومدیم فقط شام میخوردیم و میرفتیم
خندم میگیره
مهران: راستی ترنم
-دیگه چیه؟
مهران: ببین اینجوری خشن میگی یاد میره چی میخواستم بگم.. یه خورده با احساس تر
سروش بازوم رو میکشه و من رو به خودش نزدیک تر میکنه و با خشونت میگه: همین هم از سرت زیاده مرتیکه ی لندهور... نکنه انتظار داری بگه جانم مهران جان
مهران با بی تفاوتی اینور و اونور رو نگاه میکنه و میگه: نه بابا... من کم توقعم به همون جونم مهران جونی راضیم
سروش: آره ارواح عمه ات.. کاملا معلومه کم توقعی
واقعا نمیدونم از دست این دو تا حرص بخورم یا بخندم
مهران: پس چی... خدا از روز اول خلقت من رو قانع و کم توقع آفرید
با لحن نیمه جدی میگم: شما دو تا چتونه... چرا مثله سگ و گربه به جون هم میفتین؟
مهران با مظلومیت میگه: از کجا فهمیدی من اون پیشیه ملوسم که دل هر دختری رو میبرم
سروش پوزخندی میزنه
به ادای دخترونه ی مهران نگاه میکنم و میخوام چیزی بگم که منصرف میشم
مهران خودش رو بهم نزدیک میکنه و تو گوشم میگه: مگه دروغ میگم... از همین حالا هم معلومه کی سگ اخلاقه
سروش زیر لب یه چیزی میگه که نمیشنوم
اخمی به مهران میکنم تا ساکت بشه اما اون بیخیال ادامه میده
مهران: داشت یادم میرفتا
- چی؟
مهران: میخواستم بپرسم خوشگل و مامانی تو فامیلتون دارین یا نه؟
-مهــران
مهران: مگه دروغ میگم... خو تنهایی حوصلم سر میره.. حداقل برم یکم مخ زنی کنم
-اینجوریه؟
شیطون میخنده و میگه: نترس فقط مخ میزنم ولی باهاشون دوست نمیشم .. کلی هم دلشون رو میسوزونم.. نظرت چیه؟... اصلا با هر کی دشمنی آدرس شماره تلفن بده
سروش: دخترای فامیل ما دنبال دلقک نمیگردن.. پس الکی وقتت رو هدر نده... دنبال دختر واسه ی خودت میگردی برو سیرک... تا دلت بخواد برات ریخته
مهران: ممنون داداش ولی از اونجایی که من هیچ لطفی رو بی جواب نمیذارم برای جبران لطفت من هم آدرس جایی رو بهت میدم که کلی حوری های بهشتی اونجا پرسه میزنند
خدایا دم میخواد از دست این دو تا سرم رو بکوبم به دیوار
سروش: منظورت چیه؟
مهران:منظور خاصی ندارم.. فقط میخوام جبران لطف کنم
سروش: لازم نکرده.. من خودم یکی رو دارم احتیاجی به دوست دخترای رنگاوارنگ ندارم
مهران: من بهت آدرس میدم اگه نظرت عوض شد برو
-مهران
مهران: ترنم بدبخت گناه داره.. چطور دلت میاد این بیچاره رو تا آخر عمر ترشی بندازی
سروش میخواد چیزی بگه که مهران با خنده میگه: داشتم میگفتم داداش هر وقت هوس دوست دختر کردی حتما یه سر به باغ وحش بزن
سروش دهنش رو باز میکنه که حرف بزنه چنان دادی میزنم که هم دهن سروش بسته میشه هم خنده ی مهران از رو لباش ناپدید میشه
-تمومش کنید دیگه... این چه وضعشه... شماها خجالت نمیکشین... هی هیچی نمیگم دوباره شروع میکنید.. یه کاری نکنید همین حالا برگردما
بعد از حرفم یه خورده جلوتر از این دو نفر راه میفتم... هر چند یه صداهای آرومی رو از طرفشون میشنوم ولی اونقدر آرومه که نمیتونم بفهمم چی دارن بهم میگن.. فقط میدونم واسه هم دارن خط و نشون میکشن
توی افکار خودم غرق میشم و آروم آروم به جلو میرم
سروش: ترنم کجا؟..طاهر اونجاست
با حرف سروش به اون قسمتی نگاه میکنم که سروش اشاره میکنه... طاهر کنار در ورودی منتظر ما واستاده.. با دیدن ما لبخندی میزنه و دستی تکون میده و ه سمت ما میاد... در جواب لبخندش متقابلا لبخند کمرنگی میزنم و سری براش تکون میدم

If your goal sets you apart from the crowd saty alone !
     
#257 | Posted: 1 Nov 2013 23:54
سروش چند قدم فاصله اش رو با من طی میکنه و خودش رو به من میرسونه: فکر کنم مراسم شروع شده
-بیخیال... زیاد برام مهم نیست
سروش: پس چرا اومدی؟
-طاهر بهت نگفت؟
سروش: وقت نشد زیاد با هم حرف بزنیم
شونه ای بالا میندازمو میگم: به اصرار طاهر.. گفت نباید از زیر نگاه های سرزنشگر فامیل فرار کنم
اخم میکنه و میگه: چرا سرزنشگر؟
-چه میدونم؟
سروش: اگه فکر میکنی اذیت میشی میتونیم همین الان برگردیم
-نیومدم که برگردم... وقتی اومدم یعنی تا آخرش هستم هر چی که بشه باز میمونم
مهران یه خورده از ما جلوتر میره و زودتر از ما خودش رو به طاهر میرسونه.. باهاش دست میده و یه خورده باهاش خوش و بش میکنه
سروش: ترنم نگران هیچ چیز نباش
سرد جوابش رو میدم: نیستم
سروش: اما.....
-مهران و طاهر هستن... دلیلی واسه ی دلواپسی وجود نداره
سروش آهی میکشه و هیچی نمیگه... دستام از شدت سرما یخ زده...
همینکه که طاهر به من میرسه محکم بغلم میکنه و میگه: خوش اومدی خواهر کوچولو
لبخندی میزنم و زمزمه وار میگم: ممنون
طاهر: خوشحالم که اومدی... میترسیدم نیای
-دلیلی نداشت که نیام.. حق با توهه من اشتباهی نکردم که بخوام از این جمع فرار کنم.. اشتباه رو بقیه کردن.. حالا اگه قراره به خاطر قضاوتها و اشتباهات خودشون من رو سرزنش کنند دلیلی نمیبینم که ناراحت بشم
طاهر: یه روزه چقدر تغییر کردی؟
-تغییر چندانی نکردم... فقط یه مدت هویت خودم رو گم کرده بودم که با حرفای مهران تونستم یه خورده به خودم بیام
مهران لبخند مهربونی میزنه اما اخمای سروش تو هم میره
طاهر: خوشحالم که داری ترنم سابق میشی
آهی میکشم و میگم: ترنم سابق دیگه وجود خارجی نداره.. من همینم فقط با بعضی از خصوصیات گذشته
نگاه هر سه تاشون غمگین میشه
-خب بریم دیگه
مهران: آره بابا.. حالا شام رو میدن و تموم میشه... بدون شام میمونیما
طاهر دستش رو روی شونه ی مهران میذاره و میگه: نترس داداش... شام شما محفوظه
مهران چشمکی بزنه و میگه : ایول... ترنم تا دلت میخواد حرف بزن شام ما محفوظه
میخندم و میگم: جون به جونت کنند شکم پرستی
بعد از یه خورده شوخی از طرف مهران و خنده از طرف ما بالاخره همگی وارد باغ میشیم
طاهر جلوتر از ما و سروش و مهران دو طرف من حرکت میکنند... سنگینیه نگه خیلیا رو روی خودم احساس میکنم... چشمم به بعضی از اقوام میفته که با دلسوزی و ترحم نگام میکنند.. بعضیای دیگه مهربون و پشیمون به نظر میرسن اما رو لبای خیلیا هنوز پوزخند گذشته رو میبینم...دستی، دست یخ زده از سرمای من رو دربرمیگیره... با تعجب به سروش نگاه میکنم.. نگاش به رو به روهه...خونسرد و با جذبه.. بدون کوچیکترین ترس و استرس.. میخوام دستم رو از دستش بیرون بکشم ولی اجازه نمیده و دستم رو محکمتر از قبل فشار میده
آروم زمزمه میکنه: چه سردی؟
-خب یه خورده هوا سرده
دستم رو به همراه دست خودش تو جیب شلوارش میکنه
با تعجب نگاش میکنم
-سروش داری چیکار میکنی؟
همونجور که نگاش به رو به روهه با لبخند میگه: دارم دستت رو گرم میکنم
-دستمو ول کن.. زشته
سروش: عشقمی... دلم میخواد دستت تو دست من باشه
نمیدونم مهران میشنوه یا خودش رو زده به نشنیدن ولی صداهایی که بینمون رد و بدل میشه خیلی آرومه
-سروش ول کن
سروش: میدونی که تا نخوام دستت رو ول نمیکنم پس آروم باش و جلب توجه نکن
-طبق معمول پررو و خودخواهی
لبخندش پررنگتر میشه ولی جوابم رو نمیده
طاهر ما رو به سمت میزی هدایت میکنه و میگه: جشن شروع شده... یه نفسی تازه کنید و بعد خوش بگذرونید... من هم برم کادو رو بدم و برگردم
-راحت باش طاهر... اگه کاری داری برو انجام بده... بالاخره مهسا دخترخالته... بده فقط بخوای یه گوشه بشینی و هیچ کاری نکنی
طاهر: افراد زیادی پیدا میشن که خودشیرینی خاله و شوهرخاله رو کنند من ترجیح میدم کنار خواهرم باشم... بد زمانیه که خواهرم رو بعد از این همه مدت ول کنم و برم به خرده فرمایشای خاله برسم
لبخندی میزم و هیچی نمیگم... حرفش برام یه دنیا ارزش داره
-ممنون طاهر
بدون توجه به نگاه های خیره ی دیگران صندلی رو برام کنار میکشه و مجبورم میکنه بشینم
طاهر: بشین... زود میام
-باشه
مهران: ترنم؟
-هوم؟
مهران: نمیخوای به عروس و دوماد تبریک بگی؟
-الان؟
مهران: پس کی؟
- تو هم میای؟
مهران: فکر نکنم درست باشه.. میخوای صبر کن طاهر اومد با هم بریم.. فکر کنم خودم رو دوست طاهر معرفی کنم بهتر باشه... نظرت چیه؟
-چی بگم... هر جور صلاح میدونی
مهران: درسته حرف مردم مهم نیست ولی بهتره خودمون هم بهونه دست این آدما ندیم
سروش هم سری به نشونه ی تائید تکون میده
مهران: پس بمون با ما بیا تبریک بگو
سروش: من هم تبریک نگفتم میخوای با هم بریم... بعد طاهر و مهران با هم برن؟
با این حرف سروش به یاد میارم که در اصل امشب، عروسیه سروش و آلاگل هم بود... بغض بدی تو گلوم میشینه
نمیدونم حالت چهره ام چه تغییری میکنه که سروش با نگرانی میگه: ترنم چی شد؟
با صدای گرفته ای میگم: چیزی نشده.. خوبم
مهران: ترنم
-باور کن خوبم مهران
مهران: آخه یه دفعه ای یه جوری شدی
-چیزی نیست
مهران: چیکار میکنی؟.. با سروش میری؟

If your goal sets you apart from the crowd saty alone !
     
#258 | Posted: 1 Nov 2013 23:56
آهی میکشم... با همه ی وجودم با خودم میجنگم که نگم آره
لبخند مسخره ای میزنم و میگم: نه... ترجیح میدم با شماها بیام
مهران سری تکون میده و به اطراف نگاه میکنه
خیلی سخته که بخوای خواستنت رو زیر نگاه های سردت پنهان کنی و با لبخند بگی نه
نگام رو به میز میدوزم تا هیچکس حسرت نگاهم رو نبینه... میخوام سرد باشم.. باید سرد باشم هرچند میدونم زیاد نمیتونم اما وقتی به آخرش فکر میکنم برای جنگیدن و سرد بودن بیشتر مصمم میشم... وقتی میدونم آخرش به هیچ و پوچ ختم میشه ترجیح میدم تمام این حسرتها رو به جون بخرمو بیشتر از این وابسته نشم
از فکرای خودم پوزخندی رو لبم میشینه... مگه از این وابسته تر هم میشه
سروش از جاش بلند میشه و بازوم رو میگیره... با تعجب نگاش میکنم
-چیکار میکنی؟
با اخم میگه: بلند شو
-چی؟
متعجب نگاهی به مهران و نگاهی به سروش میندازم... نگاه مهران هم رنگ تعجب به خودش گرفته
سروش: میگم بلند شو
اخمام کم کم تو هم میره
-چی میگی؟
وقتی میبینه هنوز نشستم بازوم رو به شدت میکشه و به زور بلندم میکنه... نگاه چند نفر به سمتمون شیده میشه
-سروش داری چیکار میکنی؟... همه دارن نگامون میکنند
سروش: همه اونقدر بیکار نیستن که بشینند ما رو نگاه کنند ولی اگه اونقدر بیکارن که به مسائل خصوصیه ما هم کار دارن پس بذار با دقت نگاه کنند
-هیچ معلومه چی داری میگی؟... من چه مسئله ی خصوصی ای میتونم با تو داشته باشم
مهران: سروش اذیتش نکن
نگاهی به مهران میندازه و میگه : قصدم اذیت نیست
-ولی داری اذیتم میکنی... من نمیخوام با تو بیام
مهران خیلی آروم میگه: ولش کن سروش... کارت درست نیست
لبخندی میزنه و میگه: برای اولین بار میخوام با حرف نگاهش پیش برم
مهران نگام میکنه و دیگه هیچی نمیگه...قلبم به شدت میزنه..
سروش با ملایمت میگه: نمیخوام جلوی مهسا تنها و بی یاور باشی.. میخوام تکیه گاهت باشم ترنم
سعی میکنم بدون جلب توجه و آروم بازوم رو از دستش بیرون بکشم که اجازه نمیده و محکم تر از قبل بازوم رو تو ی دستش فشار میده
-تنها نیستم... طاهر هست
تو چشمام زل میزنه و زمزمه میکنه: این دفعه میخوام حرف دلت رو گوش کنم نه حرف زبونت رو... تو با من میای.. چون من میخوام.. چون خودت میخوای... چون تو نگاهت خواستن رو میبینم و تو نگاهم خواستن رو میبینی
تپشهای قلب بیقرارم رو دوست ندارم... دلم نمیخواد تسلیم بشم
-سروش داری دیوونه ام میکنی.. من دلم نمیخواد با تو بیام.. چرا زور میگی؟
آروم صورتش رو به سرم نزدیک میکنه و خیلی آروم به طوری که فقط من بشنوم میگه: هنوز واسه ی دیوونه شدن خیلی زوده کوچولو... من که خوب میدونم از خداته باهام بیای پس زور بیخود نزن که وقتی من تصمیمی رو میگیرم تا عملیش نکنم دست بردار نیستم
با اخم سرم رو عقب میبرم و میخوام بازوم رو از دستش بیرون بکشم که اجازه نمیده و من رو به دنبال خودش میکشه... سنگینیه نگاه خیلیا رو روی خودم احساس میکنم
-سروش تو رو خدا آبروریزی نکن... آخه من چه نسبتی با تو دارم که اینجور بازوم رو گرفتی
سروش: ما داریم میریم به عروس و دوماد تبریک بگیم این کجاش آبروریزیه؟.. نسبت از این مهمتر که عشقت هستم و عشقم هستی... من که پیوندی از این مقدس تر سراغ ندارم.......
با صدای طاهر، سروش ساکت میشه و به عقب برمیگرده
ولی من همه ی حواسم به یه چیزه... اون هم به دو کلمه ای که سروش گفته... یعنی واقعا عشقش هستم؟...
طاهر: سروش کجا؟
سروش: میریم یه تبریک بگیم و برگردیم
طاهر نگاهی به من میندازه و مهربون لبخند میزنه
لبخندش رو جواب میدم و با خجالت نگام رو ازش میگیرم... زمزمه ی آرومش رو میشنوم: حواست بهش باشه سروش.. میدونی که چی میگم.................
سروش اخماش تو هم میره و با لحن پرجذبه و در عین حال خاصی میگه: نگران نباش هیچکس نمیتونه اذیتش کنه حواسم به تک تک این آدما هست
با تموم شدن حرفش به نرمی من رو به خودش نزدیکتر میکنه و زیر لب زمزمه میکنه: بریم
ناخواسته باهاش همراه میشم و بعد از مدتها دوباره طعم آشنای در کنار سروش بودن رو میچشم... برام سخته کنارش باشم و حمایتش رو نخوام.. خیلی سخته انکار عشقی که اینقدر برای همه عیانه
چشمم به مهسا میفته که کنار پسره نشسته و آروم آروم میخنده...اسم پسره به یاد نمیارم هر چند برام مهم هم نیست... احساس زیاد جالبی ندارم.. دلم نمیخواد با مهسا رو به رو بشم
صدای سروش رو میشنوم: خانومم؟
نگاه غمگینی بهش میندازم ولی اون مهربون لبخند میزنه و میگه: مثل همیشه محکم باش... میدونم که میتونی
سری تکون میدمو میخوام نگام رو ازش بگیرم که با شیطنت چشمکی برام میزنه و با خوشحالی ادامه میده: دیدی خودت هم قبول داری که خانوم منی
اخمام تو هم میره و چشم غره ای بهش میرم که باعث میشه لبخندش پررنگ تر بشه

If your goal sets you apart from the crowd saty alone !
     
#259 | Posted: 1 Nov 2013 23:56
نگا رو به جلو میدوزم که چشمام با چشمای از تعجب گرد شده ی مهسا تلاقی میکنه
لحظه به لحظه بهش نزدیکتر میشم... کم کم به خودش میادو اخماش تو هم میره... شوهرش با دیدن ما سریع از جاش بلند میشه... مهسا هم به ناچار بلند میشه با تمسخر به من و سروش نگاه میکنه... شوهر مهسا با لبخند میگه: سلام سروش.. چطوری پسر؟.. خوبی؟
سروش: سلام بهروز... عالیه عالی... از این بهتر نمیشم
بهروز: خب.. خدا..........
هنوز حرف بهروز تموم نشده که مهسا میگه : آقا سروش واقعا مقاومتون قابل تحسینه
بهروز متعجب و سروش با اخم به مهسا خیره میشن
ولی من آرومه آرومم.. نمیدونم چرا؟... میدونم باز مهسا یه نقشه ای داره ولی برام مهم نیست... هیچوقت برام مهم نبود... بعضی آدما حتی ارزش فکر کردن هم ندارن
سروش با جدیت میپرسه:چطور؟
مهسا: مقاومت در برابر عشق و تظاهر به اینکه هیچ اتفاقی نیفتاده
سروش: از کدوم مقاومت حرف میزنید؟
مهسا: بالاخره شما و آلاگل عاشق هم بودین و این شکست حتما براتون خیلی گرون تموم شده
فقط به مهسا نگاه میکنم... هیچی نمیگم... خوب میدونم که با این کارا میخواد حرص من رو در بیاره
بهروز دستپاچه میگه : مهساجان الان که وقت...........
سروش وسط حرف بهروز میپره و با خونسردی میگه: اگه عاشقش بودم که ازش جدا نمیشدم
مهسا: سروش خان اینجا که غریبه ای نیست پس راحت باشین... ترنم هم از خودمونه... من بارها و بارها به بهروز هم گفتم که واقعا حیف شد
سروش: میتونم بپرسم چی حیف شد؟
مهسا: جدایی شما از آلاگل... هر دو نفرتون واقعا لایق هم بودین و هستین
سروش: دلم نمیخواد در مورد اون دختر حرفی بشنوم... اون یه انتخاب بود از جانب مادرم که خدا رو شکر خیلی زود دستش برام رو شد
بهروز با تعجب میگه: دستش رو شد؟
مهسا رنگش میپره و سرخ و سفید میشه اما سروش بی توجه به مهسا میگه: آره... اون دختره ی عوضی با همدستیه چند نفر به نامزد سابقم تهمت زده بود و باعث جدایی ما از هم شده بود
بهروز: واقعا؟.. من نمیدونستم... از مهسا شنیده بودم که بخاطر اختلافات جزئی از هم جدا شدین
سروش با پوزخند نگاهی به مهسا میندازه
سروش: واقعا؟
مهسا با رنگی پریده میگه: خب من دقیق در جریان ماجرا نبودم
بهروز دستش رو دور شونه های مهسا حلقه میکنه و میگه: مهم نیست گلم
بعد خطاب به سروش ادامه میده: اصلا بهش نمیخورد.. من رو بگو که میخواستم بیام شرکت باهات حرف بزنم که زندگیتون رو بیخودی خراب نکنید... اصلا خودت رو ناراحت نکن خدا رو شکر که دستش رو شد و بعد از ازدواج برات مشکلی درست نشد
سروش: من اصلا ناراحت نیستم... از اول هم تمایل چندانی به ازدواج با اون دختر نداشتم.. فقط به خاطر اصرار خونوادم قبول کرده بودم
بهروز سری تکون میده و نگاش به من میفته: به به... ببین کی اینجاست مهساجان.. دخترخاله ی عزیزت...ترنم خانوم... شما کجا؟.. اینجا کجا؟... از بس حواسم به حرفای سروش بود یادم رفت سلام کنم
لبخندی میزنم و زمزمه وار میگم: سلام آقا بهروز.. مسئله ای نیست
به مهسا نگاهی میندازم و میگم: مهسا خانوم به اندازه ی کافی جبران کردن
بهروز خنده ی بانمکی میکنه و میگه:از دست مهسا ناراحت نشین... هم از حرفای سروش شوکه بود واسه ی همین از حضورتون غافل شد... آخه من و مهسا هیچکدوم از جریان بهم خوردن نامزدیه سروش خبر نداشتیم.. مگه نه خانوم گل؟
مهسا سری تکون میده و میگه: آره عزیزم... چطوری ترنم؟.. خوبی؟
-خودت که باید بهتر بدونی... وقتی تو عروسیه بهترین دختر خاله ی دنیا شرکت کنم مگه میشه بد باشم
مهسا میخواد چیزی بگه که بهروز زودتر دست به کار میشه و شروع به حرف زدن میکنه: این همه علاقه ی شما دو نفر واقعا بهم دیگه ستودنیه... من در تعجبم با این همه علاقه چرا زیاد شما رو با مهسا نمیبینم
با بدجنسی میگم: مگه مهسا خانوم به شما نگفتن؟
بهروز نگاهی به مهسا میندازه
مهسا اخمی میکنه و میگه: آخه س ترنم خیلی شلوغه.. واسه ی همین وقت نمیشه زیاد با هم باشیم
-بعله.. مهساجان کاملا درست میگن.. ابراز علاقه ی من و مهسا بیشتر تلفنیه
بهروز: نداشتیما... ترنم خانوم اگه بخواین به عشق من ابراز علاقه نید کلامون تو هم میره
میخندم و چیزی نمیگم
بهروز: خارج از شوخی فکر نمیکردم که تو این مراسم سعادت دیدنتون رو داشته باشم
ابرویی بالا میندازمو میگم: مگه میشه تو مراسم دختر خالم شرکت نکنم؟
بهروز: خیلی خوشحال شدم که تشریف آوردین... مهساگفته بود مشکلی براتون پیش اومده و نمیتونین تو مراسم شرکت کنید
پوزخندی میزنم و نگاهی به مهسا میندازم که عصبی بهم خیره شده
با تمسخر میگم: چطور میتونستم به خاطر یه سری مسائل جزئی قید عروسیه دخترخاله ی عزیزم رو که حکم یه خواهر رو برام داره بزنم... به نظر شما میشه؟
بهروز: معلومه که نه.. ایشاله عروسیتون جبران میکنیم.. مگه نه مهساجان
مهسا سری تکون میده و با لحن شاد ساختگی میگه: آره حتما... خیلی خوشحال شدم اومدی ترنم.. اگه نمیومدی خیلی از دستت ناراحت میشدم
من هم متقابلا یه لبخند تصنعی رو لبام میارمو میگم: میدونم عزیزم.. از اونجایی که پشت تلفن اون همه اصرار و خواهش کردی دلم نیومد ناراحتت کنم واسه همین اینجوری سورپرایزت کردم
با تمسخر میگه: بعله.. یادم رفته بود تو استاد سورپرایز کردنی
شونه ای بالا میندازم و میگم: خب برات یادآوری شد
با بدجنسی میگه: با خاله و شوهر خاله اومدی دیگه؟
با خونسردی جواب میدم: نه
بهروز: ببخشید که وسط حرفتون میپرم... من یه لحظه برم یه سلام و احوال پرسی با دوستام بکنم... تازه اومدن
با لبخند سری تکون میدم
مهسا: برو عزیزم
بهروز: پس با اجازه... سروش امشب تا آخرشب هستی دیگه
سروش: ببینم چی میشه
بهروز: پس میبینمت
سروش: باشه
مهسا: داشتیم چی میگفتیم
پوزخندی میزنم
مهسا: آها پرسیدم با خاله و شوهرخاله اومدی دیگه
-فکر نکنم لازم باشه برای دومین بار بهت جواب بدم

If your goal sets you apart from the crowd saty alone !
     
#260 | Posted: 1 Nov 2013 23:56
با خونسردی جواب میدم: نه
بهروز: ببخشید که وسط حرفتون میپرم... من یه لحظه برم یه سلام و احوال پرسی با دوستام بکنم... تازه اومدن
با لبخند سری تکون میدم
مهسا: برو عزیزم
بهروز: پس با اجازه... سروش امشب تا آخرشب هستی دیگه
سروش: ببینم چی میشه
بهروز: پس میبینمت
سروش: باشه
مهسا: داشتیم چی میگفتیم
پوزخندی میزنم
مهسا: آها پرسیدم با خاله و شوهرخاله اومدی دیگه
-فکر نکنم لازم باشه برای دومین بار بهت جواب بدم
مهسا: اوه... البته... لازم نیست عزیزم... میدونم با همخونه ی عزیزت اومدی
سروش با خونسردی میگه: اگه میدونی پس چرا بیخودی میپرسی
مهسا لبخند مسخره ای میزنه و میگه: آقا سروش نمیدونستم اطلاعاتتون این همه دقیقه
سروش لبخندی میزنه و میگه: اطلاعات من در همه ی زمینه ها دقیقه... یادتون که نرفته
مهسا با ترس یه قدم به عقب میره و میگه: سروس خان شوخی هم سرتون نمیشه ها
سروش پوزخندی میزنه و میگه: شوخی؟
خطاب به من ادامه میده: ترنم جان.. عزیزم
با بی تفاوتی نگاهش رو از مهسا میگیره و در برابر چشمای گرد شده ی من حرفش رو کامل میکنه: چند لحظه صبر کن من برم کادوی مهسا خانوم و شوهرشون رو بیارم... بالاخره وقتی با هم خریدیم بهتره باهم، هم تحویل بدیم
و بعد از تموم شدن حرفش من رو مات و مبهوت بر جای میذاره و ه سمت یکی از میزا میره
بعد از چند لحظه سکوت مهسا بالاخره طاقت نمیاره و میگه: میبینم که دوباره سروش رو شیدای خودت کردی
ابرویی بالا میندازم
-خب... که چی؟.. چه ربطی به تو داره؟
مهسا: معلوم نیست این مدت کدوم گوری بودی و الان اومدی با هزار تا دروغ و نیرنگ میخوای جلب توجه کنی
-تو دلت از چی میسوزه؟
مهسا: دلم از این میسوزه که با اون همه گندکاری باز هم خودت رو به سروش انداختی من که میدونم واسه ی اون آلاگل بدبخت هم تو پاپوش درست کردی
-یعنی میخوای بگی نگران سروشی؟
مهسا: آره نگرانشم... مشکلیه؟
-نه چه مشکلی.. فقط من موندم این همه نگرانیت رو به سروش گزارش بدم اونوقت تو با چه عکس العملی از جانب سروش رو به رو میشی؟
مهسا: داری تهدید میکنی؟
-هر اسمی که دوست داری روش بذار
مهسا: مثله اینکه گذشته ی خودت رو فراموش کردی؟... اونقدر خاطر من عزیز بود که شوهر خاله بین اون همه فامیل زیر دست و پاش لهت کرد
-نه فراموش نکردم.. همون روز بود که فهمیدم تو حتی لیاقت همون ذره احترامی رو هم که در گذشته برات میذاشتم رو نداری
مهسا:من به احترام جنابعالی احتیاجی ندارم.. بیچاره آلاگل... صد در صد اون هم قربانیه توطئه های تو شد
-اگه اینقدر برات عزیز بود حداقل یه سر میومدی دادگاه ازش طرفداری میکردی... هر چند دوستی تو و آلاگل هم مشکوک به نظر میرسه... اگه پات رو تو دادگاه میذاشتی با توجه به سابقه دشمنیه دیرینه مون جز یه از اصلی ترین مظنونین پرونده قرار میگرفتی
مهسا: این پرت و پلاها چیه داری میگی؟
-طرفداریت از آلاگل فقط و فقط همین معنی رو میتونه داشته باشه... هر چند خوب میدونم بی جربزه تر از این حرفایی فقط بلدی پشت این و اون مخفی بشی و داد و بیداد راه بندازی
با پوزخند ادامه میدم: واقعا برام جالبه که بدونم با این همه دروغی که اول زندگی به شوهرت گفتی آخر این زندگیه مشترک به کجا ختم میشه
مهسا: نکنه انتظار داشتی از سابقه ی درخشانت بگم
-سابقه ی بنده پاکه پاکه.. بیخودی سعی نکن با این حرفا شخصیت من رو زیر سوال ببری...
مهسا: حرف باد و هواست... میتونی ثابت کن
-ثابت شده دختر.. چشمات رو بستی و نمیخوای ببینی
مهسا: اگه تونستی
مهسا: هیچکس باورت نداره احمق.. هر چند از شجاعتت خوشم اومد فکر نمیکردم بیای توی جمعی که هیچکس چشم دیدنت رو نداره
با تنفر فقط نگاش میکنم و هیچی نمیگم
مهسا: شجاعتت واقعا قابل تحسینه
سروش: ترنم واسه ی شرکت توی عروسیه جنابعالی نیازی به شجاعت نداره فقط کافیه یه خورده از وقاحت تو یاد بگیره تا جواب تک تک آدمای امثال تو رو بده
نگام رو به سروش میدوزم که با خشم به مهسا خیره شده...
سروش: فکر نمیکنی زیادی زبونت دراز شده؟
مهسا آب دهنش رو قورت میده و هیچی نمیگه
سروش به طرف من میاد.. دستش رو دور شونه هام حلقه میکنه و با خونسردی خطاب به مهسا میگه: خانوم پر ادعا اگه زبونت رو کوتاه نکنی خیلی برات بد تموم میشه.. این رو فراموش نکن
...
خشن و جدی کادو رو به سمتش میگیره و میگه: کافیه بفهمم کسی از موضوع همخونه ی ترنم باخبر شه.. اونوقت دیگه هیچ تضمینی نمیکنم که دهنم رو بسته نگه دارم.. میفهمی که چی میگم؟
با تعجب به سروش و مهسا نگاه میکنم
مهسا با ترس سرش رو تکون میده
سروش با پوزخند میگه: این کادو از طرف من و ترنمه... بگیرش
مهسا با ناراحتی کادو رو میگیره
سروش: برای خودت و شوهرت هم آرزوی خوشبختی میکنم ولی یادت باشه این خوشبختی تا زمانی پا برجاست که سرت به کار خودت باشه...
تمسخر نگاه سروش رو اصلا درک نمیکنم... همینطور که دارم به رفتارای غیرمعمول مهسا و سروش فکر میکنم با فشار دست سروش به خودم میام... چشمم به مهسا میفته که با ناراحتی تو جایگاه عروس و دوماد نشسته.. اصلا متوجه نشدم که کی رفت؟
سروش خونسردانه زمزمه میکنه: بهش فکر نکن
بعد از این حرفش من رو به سمت میز خودمون هدایت میکنه

If your goal sets you apart from the crowd saty alone !
     
صفحه  صفحه 26 از 39:  « پیشین  1  ...  25  26  27  ...  38  39  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / سفر به دیار عشق بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites