تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

سفر به دیار عشق

صفحه  صفحه 29 از 39:  « پیشین  1  ...  28  29  30  ...  38  39  پسین »  
#281 | Posted: 1 Nov 2013 23:11
نفسم بالا نمیاد.. پس میدونست.. حق با سروش بود اون میدونست
طاهر: ترنم... عزیزم...
...
سروش: ترنم... حالت خوبه؟
گنگ به همه نگاه میکنم... یه دست جلو میاد و یه لیوان آب به سمتم گرفته میشه
سیاوش: ترنم یه خورده بخور
سروش با خشونت آب رو از دست سیاوش میگیره و میگه: اگه میخواین به کشتنش یه دفعه این کارو کنید.. این ذره ذره نابود کردنتون رو اصللا درک نمیکنم
با تموم شدن حرفش آب رو به لبم نزدیک میکنه و میگه: ترنم یه جرعه بخور
یه قطره اشک از گوشه ی چشمم سرازیر میشه... آب رو از دست سروش میگیرم و یه قلپ میخورم...
پدربزرگ: ترنم من منظورم این نبود که........
با خشم لیوان رو روی میز میکوبم به طوری که مقداری آب روی میز میریزه.. حتی خاله هم با تعجب به ماها نگاه میکنه
-نمیخوام چیزی بشنوم آقای مهرپرور... منظورتون رو خوب رسوندین.. دیگه انکار فایده ای نداره
با پوزخند ادامه میدم: تمام این سالها خوب کارای پسرتون رو ماست مالی کردین... از پسرتون اونقدر راحت گذشتین ولی منه بدبخت رو تا میتونستین چزوندین... به جرات میتونم بگم انتقام رفتارای پدرم رو هم از من گرفتین
عمو: ترنم خجالت بکش... این مرد پدربزرگته
با خشم به عموم نگام میکنم: عموجان من هیچ دلیلی برای هجالت کشیدن نمیبینم.. اون کسایی که باید خجالت بکشه شماها هستین... نه من؟
پدربزرگ: ترنم من عصبانی بودم یه چیزی گفتم
-حرف حقیقت رو باید تو این جور مواقع شنید
پدربزرگم دستاش رو مشت میکنه و میگه: که چی؟... اصلا پدرت تو گذشته یه گندی زد و رفت.. الان انتظار داری چیکار کنم؟.. میخوای شیپور دستم بگیرم و همه رو مطلع کنم
-من همچین انتظاری ازتون نداشتم و ندارم
پدربزرگ: فعلا که رفتارت همین رو نشون میده
-شما اصلا میدوند حرف حساب من چیه که مدام حرف دروغ تحویل من میدین
پدربزرگ نفسش رو با حرص بیرون میده
عمو: دخترجان چنابعالی حرف حساب نداری فقط قصد کردی آبروی چندین و چند ساله ی نا ر با این چرندیات ببری
با تمسخر نگاشون میکنم
-من حرف حساب دارم ولی آدم حسابی نمیبینم
عمو: حداقل حرمت منو نداری حرمت موی سفید پدربزرگت رو داشته باش
طاهر: عموجان دیگه دارین بی انصافی میکنید
عمو: طاهر تو حرف نزن... همین طرفداریهای تو باعث شده این خانوم دم در بیاره
سروش: بعله همه ی ما باید خفه بشیم تا شماها هر بلایی خواستین سرش بیارین آخر هم بگین ما بزرگترش بودیم
پدر سروش خطاب به عموم میگه: آقای مهرپرور بهتره بیشتر از باعث به وجود اومدن ناراحتیه این دختر نشیم.. ما همه مون در گذشته اشتباه کردیم.. من دقیق نمیدونم چه اتفاقی افتاده ولی اینجور که از حرفای شماها معلومه ترنم باز هم بیگناهه و شماها دارین با بی انصافیتون داغونش میکنید... فکر نمیکنید باید مراعات حال خرابش رو بکنید
عمو: آخه آقای راستین شما که نمیدونید ما چی داریم میکشیم... ما اومدیم واسه جبران
سروش با خشم میگه: دِ... نیومدین... شماها فقط اومدین تا تظاهر به خوب بودن کنید
عمو: آقای راستین من به احترام شما چیزی به پسرتون نمیگما
سروش: مگه جوابی در برابر حرفای منطقیه من داری
پدربزرگ: ترنم وضع رو از این خرابتر نکن... ببین داری چیکار میکنی.. داری دو تا خونواده رو به جون هم میندازی... برو وسایلت رو از خونه ی اون آقا پسر جمع کن... بیا تو خونه ی خودم با هم اونجا صحبت میکنیم و مسئله رو حل میکنیم... میدونم این سالها عذاب کشیدی... میدونم ما هم اشتباهات زیادی کردیم ولی الان همه مون پشیمونیم و دنبال راهی هستیم که کمکت کنیم
چشمام رو ریز میکنم و میگم: واقعا؟
پدربزرگ خوشحال از نرم شدنم میگه: البته دخترم... تو فقط یه فرصت به ما بده
-من که بهتون فرصت دادم خودتون نادیده گرفتین.. همین الان حقیقت رو در مورد گذشته گفتم و فکر میکردم از من حمایت میکنید اما به جای حمایت از من همه چیز رو انکار کردین.. من با چه پشتوانه ای بیام تو خونه تون زندگی کنم.. از کجا معلوم در آینده باز هم به خاطر حرف مردم و حفظ آبروتون من رو از خونه تون بیرون نکنید
پدربزرگ: تو واقعا نمیخوای کوتاه بیای؟
-نه... دلیلی نمیبینم.. کسایی رو که واقعا از ته دلشون از من طلب بخشش کردن رو میتونم یه جوری تحمل کنم اما کسایی که هنوز هم از کاراشون پشیمون نیستن رو محاله ببخشم
عمو: با این کارات داری حمایت خونوادت رو واسه همیشه از دست میدی؟
-کدوم حمایت اقای مهرپرور... من خیلی وقته از این خونواده طرد شدم... خرجم و مخارجم رو خودم تامین میکنم... در برابر مشکلاتم خودم قد علم میکنم... تو زندگیم خودم تنهای تنها به جو پیش میرم... یادم نمیاد حمایتی از شماها دیده باشم که الان بخوام از از دست دادنش بترسم
عمو: مطمئن باش پشیمون میشی ترنم
     
#282 | Posted: 1 Nov 2013 23:12
پوزخندی میزنم که باعث میشه عموم خشمگین تر از قبل ادامه بده:فکر کردی بدون ما و حمایت ما تا کی میتونی دووم بیاری؟... درسته این سالها کمکت نکردیم اما خیلی جاها هوات رو داشتیم
از این حرف عموم خندم میگیره... با حرص پا روی پام میندازم
-خوبه نمردم و معنیه واقعی حمایت رو فهمیدم.. اگه حمایت اینه که تو جمع طرف رو خرد کنید و تو مشکلات رهاش کنید من خیلی خوشحال میشم که من رو از داشتن چچنین حمایتهایی محروم کنید
عمو: هیچوقت فکر نمیکردم اینجور جواب زحمتای ما رو بدی
-کدوم زحمت... درسته من دختر الیکا هستم و مادرم مونا نیست اما این چه فرقی به حال شما داره.
با دست به پدربزرگ اشاره میکنم
-این مرد پدربزرگ پدریه منه.. چه فرقی میکنه من دختر الیکا باشم یا مونا... مهم اینه که دختر پسرشم... پس چرا باید با من این طور رفتار بشه
به خودش اشاره میکنم
-خود شما عموم هستید ولی طوری با من رفتار میکنید که انگار من رو از تو خیابون آوردین و بزرگ کردین.. اگه من امروز زنده هستم و نفس میکشم به خاطر اشتباه برادر شماست.. بماند که باید خیلی از گندایی که پدرم زد رو من تا آخر عمر مثله یه آدمه بدبخت به دوش بکشم
پدربزرگ: ترنم خودت خواستی... از این به بعد حق نداری رو کمک هیچ کدوم از ماها حساب کنی
پدر سروش: آقای مهرپرور چی دارین میگین؟
پدربزرگ: جبران اشتباهات گذشته که زوری نمیشه... وقتی محبت ما رو نمیبینه... فقط حرف خودش رو میزنه
-کدوم محبت؟... رفتارتون فقط تظاهر و ریاست... از وقتی من رو دیدین یه عذرخواهی از من نکردین؟
عمو: تو واقعا توقع داری پدر با این سنش بیاد دست بوس تو و ازت عذرخواهی کنه
-من از ایل و تباره شما آدمای خودخواه و ریاکار هیچ انتظاری ندارم
عمو: غرور کورت کرده دخترولی این رو همیشه یادت باشه که هیچکس به اندازه ی خونوادت برات دل نمیسوزونه.. میخوای بری برو وی به فکر برگشت نباش
سروش: تهدید نکنید آقای مهرپرور.. بهتره شما هم این رو آویزه ی گوشتون کنید که هر کسی کوچیکترین بی احترامی به ترنم بکنه با من طرفه... برام واقعا جالبه وقتی میبینم اینطور شمشیراتون رو از رو بستین و خودتون رو بیگناه نشون میدین که حتی منی که از اول بحث اینجا حضور داشتم کم کم داره باور میشه که چه ظلمی در حق شماها شده که این طور حق به جانب حرف میزنید
پدربزرگ: پسر احترام خودت رو نگه دار.. من هر چی هیچی نمیگم تو گستاخ تر میشی
سروش: من گستاخ تر میشم؟ یا شماها؟... بذارین یه چیز رو روشن کنم.. اگه من الان اینجا آروم نشستم دلیل بر آروم بودنم نیست... خیلی دارم احترامتون رو نگه میدارم که سرجام نشستم و به زحمت خودم رو کنترل میکنم
پدر سروش: سروش....
سروش یه دستش رو بالا میاره و میگه: اجازه بدین پدر... اینجا دیگه حرف این نیست که ترنم من رو قبول کنه یا نه... من ترنم رو نامزدم میدونم و تا آخر هم پای همه چیز واستادم.. برام اصلا مهم نیست چی میشه و آدمای اطراف چی میگن ولی میخوام یه چیز رو امشب برای تک تکه این آدما روشن کنم.. چه ترنم من رو قبول کنه چه قبول نکنه واسه ی همیشه ازش حمایت میکنم... من میخواستم بعد از یه مدت به خونواده ی ترنم کمک کنم تا همگی با هم برای به دست آوردن دل این دختر کاری کنیم ولی الان میبینم که این آدما به همه چیز فکر میکنند به جز ترنم... بی شرمی تا چه حد؟
پدربزرگ: پسرجون داری پات رو بیشتر از گلیمت دراز میکنی.. بهتره حواست به حرفات باشه.. داری ما رو متهم به بی شرمی میکنی؟
سروش با خونسردی تو چشمای پدربزرگم نگاه میکنه و میگه: من حواسم به همه چیز هست... من شما رو متهم نمیکنم دارم صفتای شماها رو بازگو میکنم... بهتره شما حواستون رو جمع کنید تا گند زدنای فک و فامیلتون رو به یه بیگناه نسبت ندین
زهرخندی میزنه و غمگین نگام میکنه و آروم زمزمه میکنه: الان معنی حرفات رو میفهمم ترنم... من حتی تو همین چند ساعت هم نتونستم در برابر این حرفا دووم بیارم
دستم رو آروم فشار میده
سروش: تو چه جوری موندی و این همه سال دووم آوردی
آهی میکشم و با درد میگم
-«حكايت موندن و رفتن نيست
حكايت قصه غريبي دليه كه نرفت و غريبه شد
از همهچيزش گذشت و همه ازش گذشتن
گفتن بري غم غربت مي گيرت
سادگي كردونرفت!
نرفت كه نكنه ترك بخوره
غافل از اينكه اينجا پر از سنگ برايشكستن..»
سروش: شرمنده ام ترنم.. الان که میبینم بین چه آدمایی تنهات گذاشتم بیشتر از قبل شرمنده میشم ولی ترنم دیگه نمیذارم تنها بجنگی
با سرفه ی مصلحتی و نگاه پر از تمسخر عموم سروش پوزخندی میزنه
نگاش رو از من میگیره و با خشم ادامه میده: تا همینجا هم این دختر به اندازه ی کافی داغون شده.. اجازه نمیدم همین قدریم که برام مونده ازم بگیرین... نمیذارم ترنم داغون تر از قبل بشه... بهتره دست از این تهدیدای توخالی تون بردارین... ترنم به حمایتهای هیچکدومتون احتیاج نداره... تا آخر عمر از جونم براش مایه میذارم... هم از لحاظ مالی هم از لحاظ احساسی پای همه چیزش هستم.. پس با این حرفای بیخود و بیهوده خستش نکنید
نگاه عصبی سروش مدام بین عمو و پدربزرگم میپرچه.. سکوتی بین جمع حکم فرما میشه.. سنگینی نگاه های کنجکاو مهمونا رو روی خودمون احساس میکنم ولی کسی از جاش بلند نمیشه
بالاخره عموم سکوت رو میشکونه و خطاب به طاهر میگه:میبینم که خواهرت وکیل وصی پیدا کرده و توی بی غیرت هم انگار نه انگار که برادرشی
طاهر که اخماش تو هم بود با شنیدن حرف عموم زهرخندی میزنه و میگه: اگه قبول حمایت کسی که عاشق خواهرمه و خواهرم هم دوسش داره اسمش بی غیرتیه من حاضرم انگ بی غیرتی رو به دوش بکشم ولی خواهرم رو از این حمایتهای صادقانه محروم نکنم
پدربزرگ: طاهر هیچ معلومه چی داری میگی؟
طاهر:آره آقاجون.. حرفای من واضح و معلومه... هم من هم شما خوب میدونیم که حق با ترنمه و من چقدر متاسفم که این همه سال پشت پا زدم به حرفای کسی که بیشتر از جونم دوستش دارم.. من این دفعه نیومدم آبروی خونوادگیمون رو حفظ کنم این دفعه ترنم برای من در اولویته
عمو: طاهر
طاهر با اخم میگه: عموجان احترام شما واجبه اما من برای بار دوم پشت خواهرم رو خالی نمیکنم... من اگه میدونستم ترنم بیگناهه همون چهار سال پیش هم تنهاش نمیذاشتم
عمو: طاهر داری چی میگی؟
طاهر بی تفاوت ادامه میده: خیالتون از جانب ترنم هم راحت باشه عمو.. من خودم پشتش هستم.. تا آخرش... هر چی که بشه.. هر اتفاقی که بیفته
چند لحظه ای مکث میکنه و بعد با طعنه میگه: مطمئن باشین در بدترین شرایط هم محتاج شماها نمیشه چون برادرش رو داره.. ترنم هنوز همه ی خونوادش رو از دست نداده
پدربزرگ با عصبانیت از جاش بلند میشه و میگه: واقعا برای خودم متاسفم بخاطر داشتن چنین نوه هایی
بعد هم به سرعت از ما دور میشه
عمو: طاهر اصلا ازت انتظار نداشتم
طاهر: چرا عمو؟.. چون دارم طرف حق رو میگیرم
عمو: پدر و پدربزرگت رو زمین میزنی و به خاطر این دختر حرف رو حرف من میاری
طاهر با خشم بلند میشه و میگه: عمو این دختر برادرزاده ی خودته.. درسته از مادر یکی نیستیم ولی خواهر من هم محسوب میشه... به دختر برادرت توهین میکنی و انتظار داری من ساکت بشینم
صدای پدربزرگم رو میشنوم که عموم رو صدا میکنه.. عموم با عصبانیت نگاه آخر رو به ماها میندازه
و میگه: طاهر از تو یکی خیلی بیشتر از اینا انتظار داشتم
طاهر: اشتباه میکردین عمو.. هنوز اونقدر پست نشدم که خواهرم رو قدای آبروی چندین و چند ساه ی خودم کنم
عمو به من نگاه میکنه و میگه: ترنم گند زدی... به همه چیز گند زدی
سرد نگاش میکنم و هیچی نمیگم
دهنش رو باز میکنه که چیزی بگه ولی بعد پشیمون میشه و به سمت پدربزرگ حرت میکنه
     
#283 | Posted: 1 Nov 2013 23:13
با ناامیدی به مسیر رفتن عمو و پدربزرگم نگاه میکنم
با بغض زمزمه میکنم: واقعا رفتن؟
صدای سروش رو میشنوم که میگه: بعضی وقتا بهتره با رفتن آدما کنار بیای چون با موندنشون فقط سختی و عذابه که نصیبت میشه
-ولی فکر میکردم میمونند... هنوز امید داشتم
مادر سروش: امیدت به خدا باشه گلم
-اما اونا خونوادم بودن.. واقعا همه شون ولم کردن.. با اینکه میدونند من بیگناهم
طاهر: عزیزم تو من رو داری
آهی میکشم و میگم: طاهر
طاهر: جانم
-چرا اینجوری شد؟
طاهر هم متقابلا آهی میکشه و میگه: نمیدونم ترنم.. امشب شب عجیبی بود
خاله با ناراحتی جلوم میشینه و برای اولین بار با ملایمت میگه: ببین ترنم من و مونا نمیدونیم موضوع از چه قراره... من واقعا با حرفایی که امروز شنیدم شوکه شدم... پدرت یه روز اومد خونه و یه بچه رو داد دست مونا گفت باید بزرگش کنی.. همین و بس.. نمیگم حال و روز خواهرم اون روزا چه طوری بود و چی کشید.. نمیگم پدرت چه حرفایی به مونا زد و چطور خردش کرد فقط اینو میگم تا این مسائل برات یه خورده قابل هضم بشه... خونواده ی پدریت هیچوقت اجازه ندادن این موضوع فاش بشه چون برای آبروشون خیلی ارزش قائل بود... اونقدر زیاد که حتی مونا هم هیچوقت نفهمید که تو کی هستی و از کجا اومدی.. اون فقط یه چیزای مختصری در مورد ازدواج دوم بابات میدونست... حالا بعد از اون همه سال تو اومدی داری حرف از چیزایی میزنی که خونواده ی پدریت ترس از رو شدنش داشتن و هنوز هم دارن
طاهر: خاله منظورتون از این حرفا چیه؟
خاله: منظور خاصی ندارم فقط میخوام بگم این تندخویی ها دلیل بر این نیست که دوستت ندارن
از پشت میز بلند میشه و ادامه میده: چرا دروغ هیچوقت ازت خوشم نمیومد.. خواهرم اون اوایل با وجود تو خیلی عذاب کشید اما یه لحظه دلم برات سوخت.. خواستم بدونی که اونقدرا هم که به نظر میاد اونا بد نیستن... یادمه پدربزرگت تا سالهای سال با پدرت حرف نمیزد... به جز تو مهمونی ها و مجالس که اون هم تو چند تا کلام خلاصه میشد دلیلش هم فقط این بود که مردم چیزی از موضوع نفهمن... بالاخره یه چیزایی تو این جامعه جا افتاده دیگه نمیشه درستش کرد... پدربزرگت هم مثه خیلیا ترجیح میده طوری رفتار کنه که هم آبروش حفظ بشه
طاهر: ولی به چه قیمتی؟
سروش با تمسخر میگه: به قیمت دوباره طرد کردنش
خاله: بالاخره اون مرد برای خودش کسیه... شاید اگه موضوع تو هم اونقدر دهن به دهن نمیچرخید پدربزرگت اون طور طردت نمیکرد
غمگین نگاش میکنم و میگم: پدر گناهکارم به خاطر آبروی خونوادگی از خونواده طرد نشد چون هیچکس از موضوع مطلع نشد ولی منه بیگناه از خونوادم طرد شدم به خاطر اینکه خیلی زود موضوع گناهکار بودنم دهن به دهن چرخید... پدربزرگم با طرد کردن من چه چیزی رو به دست آورد؟.. آبرو؟... واقعا ارزش داشت؟
خاله: مرگ ترانه کم چیزی نبود
-اگه ترانه دختر پدرم بود من هم دختر همین پدر بودم
خاله ام آهی میکشه و فقط میگه: مرگ ترانه همه مون رو پیر کرد ترنم... درکمون کن
بعد از این حرف از میز دور میشه
زیرلب میگم: پس کی منو درک کنه؟
پدر سروش: ماها هستیم دخترم... چه عروسم باشی چه نباشی برای همیشه میتونی رو حمایت خنواده ی راستین حساب کنی
لبخندی میزنم
صدای مهران رو میشنوم که با شیطنت میگه : این شام چی شد ترنم؟
خندم میگیره
-تو کجا بودی تا الان؟
مهران: همین اطراف داشتم از دست این دخترای پسرندیده فرار میکردم
با این حرفش خنده ی جمع بلند میشه
سیاوش: حالا چرا فرار؟
مهران با خونسردی یه صندلی عقب میکشه و میشینه.. یه تک سرفه ای میکنه و انگار که میخواد حرف مهمی بزنه میگه: مگه خلم خودم رو اسیر دست این باهای آسمونی کنم
-دستت درد نکنه دیگه حالا ما دخترا شدیم بلای آسمونی؟
پدر و مادر سروش با خنده سری تکون میدن و ما جوونا رو با هم تنها میذارن
مهران: شما که عزیز دل مایی ترنم خانوم
     
#284 | Posted: 1 Nov 2013 23:13
طاهر متعجب به مهران نگاه میکنه اما مهران با خونسردی میگه: همیشه بخند خانوم خانوما.. اخم کردن اصلا بهت نمیاد
سیاوش هم متعجب به مهران خیره میشه
سروش با حرص میکنه و میگه: راستی ترنم؟
همونجور که نگام به مهرانه میگم: هوم؟
سروش با فشاری که به دستم میاره مجبورم میکنه نگاش کنم
-چیه؟
سروش: ازت خیلی خیلی ممنونم
با تعجب میگم: بابت چب؟
سروش: بابت رقصت
احساس میکنم گونه هام از شدت خجالت قرمز میشن
مهران با خنده میگه: خانوم خانوما نمیدونستم که اینقدر قشنگ و حرفه ای میرقصی... این هنرت رو رو نکرده بودیا
با خجالت میگم: مهران
سروش با بدجنسی میگه: بعد از این همه سال هنوز هم باهام هماهنگی
متعجب به سروش نگاه میکنم
مهران میخنده و میگه: آره.. خیلی هماهنگ بودین
لبخندی میزنم و خجالت زده میگم: مرسی
سروش با غرور میگه: بالاخره بعد از چند ماه تمرین اجباری این همه هماهنگ بودن جای تعجب نداره
بعد از حرفش هم ابرویی بالا میندازه و لیوان آب نیم خورده ی من رو برمیداره و به لبش نزدیک میکنه
مهران: ترنم این طور نمیشه... واجب شد به من هم یاد بدی
سروش که داشت آ رو مخورد با این حرف مهران آب تو گلوش میپره و به سرفه میفته
مهران هم با بدجنسی میگه: چی شد سروش خان؟
امان از دست این دو نفر
سیاوش میخنده و چند مرتبه به پشت سروش میزنه
سروش دستش رو بالا میاره و میگه: بسه سیاوش.. خوبم
مهران با شیطنت میگه: مطمئنی؟
سروش اخمی میکنه و میخواد حرفی بزنه که اعلام میکنند وقت شامه
مهران: ترنم بلند شو بریم شام
سروش: مگه خودت دست و پا نداری برو شام بخور دیگه.. به ترنم چیکار داری؟
مهران: آخه بدون ترنم نمیچسبه
سروش: ترنم با این همه دغدغه ای که امروز داشت خسته هست بهتره اینجا بشینه خودم شامش رو براش میارم
ملتمسانه به طاهر نگاه میکنم تا این بحث رو تموم کنه
طاهر سری به نشونه ی تاسف برای دونفشون تون میده و میگه: دوباره شما دو تا شروع کردین؟... بس کنید دیگه.. چرا مثل بچه های دو ساله به جون هم میفتین.. خیرسرتون مهندس مملکتین
سیاوش همینجور که میخنده از جاش بلند میشه و میگه: ترنم پاشو بریم یه چیز بخوریم که آخرش ممکنه از دست این آقا مهران و داداش بنده گرسنه راهیه خونه میشیم
به زحمت لبخندی میزنم.. یه خورده احساس ضعف میکنم... اصلا دلم نمیخواد با کسی رو به رو بشم
آروم زمزمه میکنم: دلم نمیخواد امشب دیگه با کسی رو به رو بشم
سروش: لازم نیست نگران باشی ترنم.. همین جا بشین من میرم برات غذا میارم
بعد از حرفش بدون اینکه به کسی فرصت بده از میز دور میشه... کسی چیزی نمیگه
طاهر چشمکی بهم میزنه و با سر به مسیر رفتن سروش اشاره میکنه
لبخند کمرنگی رو لبام میشینه.. خب کارای سروش بی نهایت برام لذت بخشه... طاهر ابرویی بالا میندازه با مهربونی تو چشام خیره میشه.. حرف نگاش رو میخونم.. میدونم دوست داره با سروش باشم
لبخند رو لبام خشک میشه و کم کم غم به قلبم سرازیر میشه
طاهر: ترنم
-هوم؟
طاهر: خیلی اذیت شدی؟
-نه طاهر... نمیخواد نگران من باشی
سیاوش: ترنم گذشته ی تو ربطی به حالت نداره... تاوان اشتباهات پدرت رو تو نباید بدی؟... هیچکس به تو به چشم بد نگاه نمیکنه؟
زهرخندی میزنم و میگم: واقعا؟
     
#285 | Posted: 1 Nov 2013 23:13
سروش: این هم غذا
با دیدن غذا چشمام گرد میشه
-چه خبره.. من این همه غذا رو که نمیتونم بخورم
مهران: نگران نباش خانمی.. من هستم
سروش: بیخود... همه رو خودت میخوری ترنم.. این چند قاشق برنج چیه که بخوای با بقیه هم شریک بشی
بعد از کلی مسخره بازی و حرف و خنده بالاخره غذا رو میخوریم.. هر چند سروش حریفم نشد و نتونستم تا آخر غذام رو تموم کنم
طاهر: مراسم بریدن کیک هم شروع شد.. ترنم نمیخوای............
سرم عجیب درد میکنه... وسط حرف طاهر میپرم: نه طاهر.. ترجیح میدم همین گوشه کنارا بشینم
انگشتام رو روی شقیقه هام میذارم و فشار میدم
مهران: ترنم حالت خوبه؟
سروش نگاه نگرانش رو به من میدوزه و میگه: ترنم چی شده؟
-چیزی نیست... فقط یه خورده سرم درد میکنه
مهران: امشب زیادی بهت فشار اومد
سرم رو تکون میدم و میگم: آره خیلی خسته شدم... بهتره زودتر بریم خونه
با تموم شدن حرفم به مهران نگاه میکنم
مهران با مهربونی وایمیسته و میگه: باشه
طاهر: ترنم حالت بده یه سر بریم درمونگاه
سیاوش: آره
سروش فقط با نگرانی نگام میکنه و دستام رو فشار میده
مهران: احتیاجی نیست.. با یه خورده استراحت خوب میشه
دستام رو به آرومی از دست سروش بیرون میارم و بی توجه به قب بی قرارم سعی میکنم بلند شم.. سرم یه خورده منگه و گیج میره.. حس میکنم فشارم دوباره یه خورده پایین اومده
مهران: ترنم اگه حالت بده کمکت کنم
-نه.. خوبم
طاهر و سیاوش هم از جاشون بلند میشن.. سروش با بی میلی بلند میشه و نگام میکنه
سروش: میخوای من برسونمت؟
خندم میگیره
-سروش
خودش هم از این پیشنهاد مسخره اش به خنده میفته
سروش: ببین باهام چیکار ردی
-خب دیگه... باید برم
سروش: فردا تو شرکت منتظرتم
سری تکون میدم و میگم: باشه
چند قدم ازش فاصله میگیرم تا ازش دور شم که سرم گیج میره و دستای سروش دور کمرم حلقه میشه
سروش: وقتی غذای درست و حسابی نمیخوری آخر و عاقبتت همین میشه
سیاوش: سروش حاا وقت این حرفاست؟
مهران کنارم میاد و میگه: آقا سروش بقیه راه من حواسم به ترنم هست.. بهتره شماها به بقیه عروسی برسین
سروش با خشونت میگه: ترجیح میدم تا نزدیک ماشین همراهیتون کنم
طاهر: اره.. اینجوری بهتره
طاهر میخواد به سمت من بیاد که سروش سریع شروع به حرکت میکنه و میگه: بهتره بیشتر از این ترنم رو سرپا نمونه
-آخ سروش چه خبرته.. آرومتر
سروش یه خورده سرعتش رو کمتر میکنه وی باز قدمهاش زیادیبند به نظر میرسن
ز.دتر از بقیه کنار ماشین مهران میرسیم
سروش: ترنم؟
-هوم؟
سروش: مراقب خودت باش
غمگین نگاش میکنم و میگم: هستم
سروش: نسبت به سلامتیت اینقدر بی تفاوت نباش
-نیستم
پوزخندی میزنه و میگه: کاملا معلومه
نگام رو ازش میگیرم
سروش: ترنم من پشتتم
-لابد مثل گذشته
سروش: ترنم
-چیه؟.. مگه دروغ میگم؟
وقتی سکوتش رو میبینم ادامه میدم: ترجیح میبندم به این حمایتها و مهربونیات دل نبندم چون تحمل یه شکست دوباره و ندارم
مهران: ترنم بریم؟
با صدای مهران پشتم رو به سروش میکنم و زیرلب میگم: خدانگهدارت باشه
آرومتر از من زمزمه میکنه: به امید دیدار خانمی
     
#286 | Posted: 1 Nov 2013 23:14
******
آهی میکشه و با افسوس به ترنم نگاه میکنه
طاهر: ترنم
ترنم متعجب به طاهر نگاه میکنه
طاهر: یه لحظه آقا مهران
مهران: راحت باش داداش.. ترنم تو ماشین منتظرتم
ترنم سری تکون میده
متعجب به رفتار طاهر نگاه میکنه.. طاهر بعد از چند لحظه مکث دست تو جیبش میکنه و چند تا تراول از جیبش در میاره... تازه متوجه ی منظور طاهر میشه
لبخندی رو لبش میشینه... اصلا دوست نداشت مهران برای ترنم خرج کنه
طاهر: اینا پیشت باشه ترنم... احتیاجت میشه
لبخند تلخی رو لبای ترنم میشینه که آتیشش میزنه
ترنم: لازم نیست طاهر... من احتیاجی به این پولا ندارم
اخماش تو هم میره... با چند قدم خودش رو به ترنم میرسونه و میگه: چرا لازمه... جنابعالی هم احتیاج پیدا میکنی
ترنم متعجب میگه: چی میگی؟
دست ترنم رو بالا میاره و به تراولای طاهر چنگ میزنه... اونا رو تو دست ترنم میذاره و میگه: این پولا حق توهه.. لازم نیست یه پسر غریبه خرجت رو بکشه
طاهر: آره ترنم.. وظیفه ی منه که خرج و مخارجت رو تامین کنم
ترنم نگاهی به تراولا میندازه و میگه: ولی این تراولا دیگه به کار من نمیان
خیلی آروم تراولا رو تو دست طاهر میذاره
ترنم: الان دیگه خودم یاد گرفتم که چه جوری خرج کنم که توی یه ماه پول کم نیارم.. من با بدتر از ایناش ساختم
متعجب به ترنم نگاه میکنه... یعنی چی تو یه ماه پول کم نیاره
ترنم: حقوق من کایت خرج و مخارجم رو میکنه وقتی حقوقم رو گرفتم پول مهران رو هم بهش میگردونم
طاهر: ترنم میدونم بهت سخت گذشته ولی من دوست دارم جبران کنم.. همه چیز رو
ترنم: جبران کن
چشماش رو میبنده و لبخندی میزنه و میگه: داداش.. جبران کن.. از امروز تا آخرین روز عمرم فرصت جبران داری.. ولی نه با پول.. برو و با دلت بیا
رو لبای طاهر لبخندی میشینه
سروش: ترنم؟
-هوم؟
سروش: این پولا حق توهه
طاهر: آره خواهر کوچولو.. خیلی چیزا حق توهه که تا امروز ازش محروم بودی
ترنم: نه طاهر... این پولا حق من نیستن... پولایی که از کار کردن و زحمت خودم به دست میان حق من هستن.. ترجیح میدم تو این جور مسائل مستقل باشم
طاهر: میخوای عذابمون بدی؟
ترنم: نه... فقط دیگه نمیخوام وابسته ی کسی باشم
طاهر شرمنده به ترنم نگاه میکنه
طاهر: ترنم یعنی نمیخوای حمایت داداشت رو قبول کنی؟
ترنم لبخندی میزنه و میگه: چرا داداش.. اما هر حمایتی به جز حمایتهای مالی
طاهر: یعنی چی ترنم... یعنی باز میخوای صبح به صبح با اتوبوس بری سرکار و با هزار تا بدبختی و اضافه کاری پول در بیاری... تازه چی تا آخر ماه هم به خودت گرسنگی بدی تا پول کم نیاری... خب من خرجت رو میکشم.. نه از روی منت بلکه وظیفمه
براش شنیدن این حرفا سخته... وقتی میبینه که ترنم این همه تو مضیغه بوده و طاهر کمکش نکرده یه جورایی حالش از طاهر بهم میخوره ولی وقتی میبینه خودش هم یه خطاکاره دیگه این حق رو به خودش نمیده که طاهر رو سرزنش کنه
طاهر: تو الان بهترین امکانات رو میتونی داشته باشی؟.. من دوست دارم همه ی نیازات رو برطرف کنم
ترنم: میدونم
طاهر: پس چرا جلوم رو میگیری
ترنم: نیازای من تو امکانات و پول و ماشین و این حرفا خلاصه نمیشه داداش.. این مشکلاتی ه تو ازش حرف میزنی فقط مشکلات یه ساله اول طرد شدن من بود... تو سه سال بعد من به این نداشتنا عادت کرده بودم.. من الان به تنها چیزی که احتیاج دارم محبت توهه طاهر
طاهر: ترنم من هیچ چیزی رو ازت دریغ نمیکنم اما دوست ندارم دیگه زجر بکشی
ترنم: میدونم داداش ولی تو شرکت مهرآسا دیگه خیلی از مشکلات گذشته رو ندارم... من ترجیح میدم از پول اهالیه اون خونه استفاده نکنم.. برام خیلی سخته از چیزی که محروم شدم بخوام بهره ببرم
طاهر: ترنم این حرفا چیه که میزنی... اصلا من از پول خودم خرجت رو میدم
-اولا که تو خودت تو شرکت بابا کار میکنی و اون پولی هم که در میاری جز پولای بابا حساب میشه... دوما من خرج چندانی ندارم اگه روزی به پول احتیاج داشتم حتما خبرت میکنم
با ناراحتی شاهد گفت و گوی طاهر و ترنمه... اصلا از این بحث راضی نیست... با خودش میگه باید حقوقش رو زیادتر کنم
     
#287 | Posted: 1 Nov 2013 23:14
-ترنم؟
طاهر ناامید بهش چشم میدوزه و اون آروم با ابرو اشاره میکنه که دیگه بحث رو ادامه نده... از طریق زیاد کردن حقوق ترنم میتونه خیلی از مشکلات رو حل نه
ترنم: چیه؟
-تو شرکت قبلی چقدر حقوق میگرفتی؟
ترنم ابرویی بالا میندازه و میگه: چطور؟
- میخوام بدونم
ترنم: اونقدری بود که زندگیم بگذره
-یعنی چقدر؟
ترنم: فکر کنم جوابت رو دادم
-اگه اونقدر بود که دیگه احتیاجی به اضافه کاری ندشتی
ترنم: سروش تمومش کن مهم الانه که دیگه همه چیز خوبه... من دیگه باید برم مهران منتظرمه
- ترنم هنوز حرفم تموم نشده
ترنم: وای سروش... این حرفا رو تمومش کن.. به ساعت نگاه کردی؟... دیروقته... من هم خیلی خسته ام ترجیح میدم به جای این حرفا برم استراحت کنم
از جواب ندادنای ترنم حرصش میگیره
ترنم: طاهر کاری نداری؟
طاهر لبخند تلخی میزنه و زمزمه میکنه: قول میدی هر وقت به پول احتیاج داشتی خبرم کنی؟
ترنم: آره
طاهر با تردید میگه: یه چیز دیگه ترنم
ترنم منتظر نگاش میکنه
طاهر: میدونم قبول منمیکنی ولی ترجیح میدم بگم.. بابا تصمیم گرفته نیمی از سهام شرکت رو به نام تو بزنه و هر ماه............
ترنم دستش رو بالا میاره و میگه بسه طاهر... جوابت رو قبلا دادم... من به پول هیچکس احتیاجی ندارم... خودم کار میکنم و خودم هم خرج خودم رو در میارم... دیگه باید برم
طاهر با ناراحتی سری تکون میده : به سلامت.. مواظب خودت لتس
ترنم: خداحافظ
زیر لب یه خداحافظ آروم به ترنم میگه با ناراحتی نگاهش رو از ترنم میگیره.. براش عذاب آوره که ترنم رو راهیه ماشینی کنه که پسر دیگه ای توش نشسته
طاهر: قبول نکرد
-عیبی نداره
طاهر: با مهران صحبت کردم و گفتم تمام خرجایی که برای ترنم کردی و رو برام لیست کن اون هم قبول نکرد
آهی میکشه و هیچی نمیگه
طاهر: چیکار کنم سروش؟... دلم نمیخواد اینجور سخت زندگی کنه
-نمیذارم... حقوقش رو زیاد میکنم
طاهر: دیگه مثله گذشته ها باهام احساس راحتی نمیکنه.. یه جورایی دوست داره ازم دور باشه
-بهش حق بده.. خودم هم دارم همین درد رو میکشم
طاهر یهو به سمت برمیگرده و با اخم میگه: به اون که حق میدم ولی به تو یکی اصلا حق نمیدم
با تعجب میگه: منظورت چیه؟
طاهر چنگی به لباسش میزنه و میگه: مرد حسابی آخه اون چه کاری بود اون وسط کردی؟
-کدوم کار؟
طاهر: بوسیدن خواهر من اون هم جلوی چشم خودم
از یادآوری این موضوع به یاد قیافه ی مظلوم ترنم میفته و خندش میگیره.. همین طاهر رو عصبی میکنه و باعث میشه یه مشت حواله ی صورتش کنه
طاهر: خیلی پرروی؟
خنده اش بیشتر میشه
صورتش رو با دستش ماساژ میده
طاهر: میخندی؟... شانش بیاری ترنم باهات بمونه وگرنه بیشتر از اینا میخوری
خنده رو لباش خشک میشه اما طاهر با ابروهای بالا رفته نگاش میکنه
-اه.. طاهر.. میشه امشبو بهم زهر نکنی
طاهر با حرص میگه: نه اینکه امشب به جنابعالی خیلی بد گذشت؟.. روتو برم سروش
-آها.. الان اگه بگم خوش گذشته باید دوباره مشت نوش جان کنم دیگه؟
طاهر: لازم به گفتن نیست.. خودم میدونم ت آسمونا سیر میکردی
با شیطنت میگه: تو که میدونی دیگه چرا کوفتم میکنی مرد حسابی.. باور کن همه ی مزه اش به همون بوسه ی آخرش بود که اگه نبود...........
طاهر به سمتش هجوم میاره و اون هم حرف تو دهنش میمونه و با شیطنت به سمت ماشینش فرار میکنه
طاهر: دستم بهت برسه میکشمت.. خواهر بیچاره ی من رو مظلوم گیر آوردی... درسته جلوی خودش هیچی نگفتم ولی دلیل نمیشه که سواستفاده کنی
میخواد سوار ماشین بشه که طاهر میگیرتش و مچسبونتش به کاپوت ماشین
     
#288 | Posted: 1 Nov 2013 23:15
طاهر با خشم میگه: چرا اذیتش میکنی سروش؟
دست طاهر رو از یقه اش جدا میکنه و با تعجب میگه: دیوونه شدی طاهر.. مشتتم که زدی دیگه چته؟
طاهر: آره.. از دست تو.. دلم واسه ی ترنم میسوزه وقتی میبینم اینجور بهش زور میگی و آزارش میدی
-طاهر این حرفا چیه؟... ترنم زن من بوده... الان هم عشقمه.. همه ی دنیامه... خودت هم خوب میدونی که خودش هم هنوز دوستم داره
بدون اینکه به طاهر اجازه حرف زدن بده دستی به صورتش میکشه و با حرص میگه: انگار نه انگار که ترنم یه روزی زنم بوده
طاهر: اذیتش نکن سروش
-من دوستش دارم... نمیخوام اذیتش کنم
طاهر: حتی اگه شوهرشم باشی باز حق نداری آزارش بدی اون به اندازه ی کافی سختی کشیده... برخلاف میلش مجبورش نکن که کاری رو انجام بده
زمزمه وار میگه: باشه
طاهر دستش رو روی شونه ی سروش میذاره و میگه: خودت هم خوب میدونی که دلم میخواد تو شوهر ترنم باشی
لبخندی میزنه و میگه: میدونم طاهر و ممنونت هم هستم که خیلی جاها میذاری خودم رو به ترنم نشون بدم.. میدونم امشب راه رو برای من باز گذاشتی تا بتونم از ترنم دفاع کنم
طاهر فقط مهربون نگاش میکنه
-راحت میتونستی جلوی عمو و پدربزرگت واستی اما وقتی نگاهت رو متوجه ی خودم دیدم فهمیدم که میخوای راه رو برام باز کنی
طاهر: فکر نمیکردم اینجوری بشه؟
-یعنی ترنم واقعا یه بچه ی نامشروعه
طاهر چنان بد نگاش میکنه که سرش رو پایین میندازه
طاهر: مگه مهمه؟
بدون مکث میگه: معلومه که نه.. فقط خودش رو میخوام
طاهر: پس دیگه در این مورد حرفی نشنوم
-آخه از بابات انتظار نداشتم
طاهر زمزمه میکنه: من هم همینطور... بیشتر از بابام از عمو و پدربزرگم هم انتظار نداشتم
-معذرت میخوام که این حرف رو میزنم ولی خیلی آدمای پستی هستن
طاهر: سروش
واقعیت رو گفتم... نباید با ترنم اون طور برخورد میکردن
طاهر: خیلی برام سخت بود که بخوام ساکت بشینم ولی از یه طرف دلم میخواست تو یه خورده حرف بزنی تا ترنم بفهمه که باورش داری از یه طرف هم بالاخره اونا بزرگترم بودن و در حق من بد نکرده بودن نمیتونستم بهشون بی احترامی کنم... اگه تو نبودی صد در صد خیلی از کارا خرابتر میشد.. نزدیک بود همون اول مهمونی خرابکاری کنم و برم با اون حاج خانمای خاله زن یه دعوای حسابی راه بندازم
-بیخیال رفیق.. امشب هم گذشت و همه مون خلاص شدیم.. هر لحظه میترسیدم که مونا و پدرت و طاها بیان
طاهر: به روح ترانه قسمشون داده بودم که نزدیک ترنم نشن... از این عمو و پدربزرگم غافل شده بودم.. راستی موضوع اون پسره سامان چی بود؟
خنده اش میگیره
-هیچی بابا.. قبل از مراسم نامزدی و این حرفا مهسا رو تو خیابون با یه پسری دیده بودم.. مهسا هم چون منو دیده بود مجبور ش واسته و سلام علیک کنه اما پسره کار رو خراب میکنه و خودش رو نامزد مهسا معرفی میکنه.. با اینکه میدونستم همه چی دروغه ولی بی تفاوت از کنار موضوع گذشتم برای من که مهم نبود ولی بعدها وقتی مهسا با یه نفر دیگه نامزد کرد همه چی دستم اومد
طاهر: این هم از دخترخاله ی بنده
-هه.. حالا بگو پسره رو واسه چی قال گذاشته بود؟
طاهر: واسه چی؟
-بخاطر پول... پسره یه بار من رو تو خیابون دید و گفت به اون دختره ی احمق بگو حداقل گوشیش رو روشن کنه و مثل بچه ی آدم بهم بزنه... من که نمیخواستم به زور باهاش بمونم که گوشیش رو روی من خاموش میکنه و جواب اس ام اسام رو نمیده... حداقل به حرمت این رابطه چندین و چند ساله و قول ازدواجش باید جواب رفتن بدون دلیلش رو بگه ... وقتی بهش گفتم مهسا نامزد هم کرده بدبخت نزدیک بود از حال بره... اینجور که من فهمیدم مهسا به خاطر این خواستگار پولدار قید اون پسره رو زد
طاهر: ترنم بیگناه اونجور مجازات شد و امثال مهسا راست راست میگردن و هیچ چیزشون نمیشه
پوزخندی میزنه و میگه: بهتره من برم خیلی خسته ام.. فقط به خاطر ترنم اومده بودم
طاهر: باشه.. برو
-تو هم زیاد نمون... حال و روزت بهتره...
طاهر: بد نیستم... خیلی بهترم
-در روزای نبود ترنم وقتی خبر مرگت به گوشم رسید داغون شدم.. وقتی طاها اونجور پشت تلفن گریه و زاری راه انداخت از ترس سکته کردم.. برگشتنت واقعا معجزه بود
طاهر: دکترا میگن کلا ازم ناامید شده بودن و میخواستن دستگاه ها رو جدا کنند که برگشتم
-خوشحالم که هستی
طاهر: اگه اون طور میرفتم اون دنیا هیچوقت نمیتونستم بار گناهانم رو سبک کنم.. مرگم قبل از حلالیت طلبیدن از ترنم خیلی شکنجه آور بود.. خوشحالم که همه چیز خوبه
-خدا رو شکر... که راضی هستی... من برم خیلی خسته ام طاهر.. حتی نا ندارم رو پام واستم
طاهر: باشه.. خداحافظ
-فقط به سیاوش بگو امشب خونه خودمون هستم.. حوصله ی تنهایی و سکوت خونه ی خودم رو ندارم
طاهر:باشه... خیالت راحت
خمیازه ای میکشه و دستش رو به نشنه ی خداحافظی بالا میاره
طاهر: حواست به رانندگی باشه
-حواسم هست
سوار ماشین میشه و ماشینو روشن میکنه... دستی برای طاهر تکون میده و به سرعت از کنارش رد میشه
     
#289 | Posted: 1 Nov 2013 23:15
سوار ماشین میشه و روشن میکنه... دستی برای طاهر تکون میده و به سرعت از کنارش رد میشه
همینکه یه خورده از طاهر دور میشه دوباره یاد ترنم میفته و کم کم لبخندی رو لباش میشینه
زیر لب زمزمه میکنه: درسته آخرش این طاهر ضدحال زد و یه مشت خوابوند تو صورتم ولی می ارزید... اصلا یه بوسه از لبای ترنم به تمام مشتهای عالم می ارزه
لبخندش پررنگ تر میشه.. همونجور که با آرامش ماشینو میرونه میگه: بالاخره بعد از 4 سال باز هم میتونم با خیال راحت عاشق باشم... بدون نگاه های سرزنشگر سیاوش.. بدون عذاب وجدان از مرگ ترانه.. بدون نفرتهای تلقینی... بدون خوددرگیریهای روزانه.. بدون کابوسهای شبانه... چه حس خوبیه بعد از سالها میتونم به داشتن ترنم فکر کنم
آهی میکشه و ادامه میده: هر چند معوم نیست کی قبوم میکنه... چیکار کنم خدایا؟.. چیکار کنم که ترنم بتونه همه چیز رو فراموش کنه... اون عذابها و خاطرات تلخ گذشته رو چطوری میتونم از قلب و ذهنش پاک کنم...
وقتی به عذابهایی که ترنم کشیده فکر میکنه با همه ی وجود داغون میشه
-با تمام این خوشحایها ولی از همیشه داغونترم...تنها چیزی که بهم امید میده اینه که ترنم جز من عاشق هیچکس نشد... همینه که باعث میشه نفس راحتی بکشم... خدایا شکرت که بهم یه فرصت دیگه دادی... واقعا نمیدونم که بدون ترنم چیکار باید میکردم... بعد از چهار سال بالاخره تونستم طعم لباش رو بچشم.. اون هم با خیال راحت
اونقدر با خودش حرف میزنه که بااخره ببه مقصد میرسه...وقتی به خونه ی پدریش میرسه ماشین رو پارک میکنه و از ماشین پیاده میشه ولی همه ی فکر و ذکرش پیشه ترنمه
-ایکاش میشد با خودم بیارمش...
خوب میدونه که تو این شرایط سخت، ترنم نمیتونه تو خونه ی پدریش زندگی کنه.. خودش هم با اینکه اوایل دوست داشت ترنم به خونه ی پدریش برگرده ولی به خاطر اینکه پدر و مادر ترنم بیمارستان بودن برای برگشت ترنم اصراری نکرد... امشب هم با دیدن رفتار اعضای خونوادش به این نتیجه رسید که برگشتن ترنم به خونه ی پدریش بیشتر باعث آزار ترنم میشه
-چیکار کنم خدایا؟.. باز خوبه طاهر دنبال خونه هست
یکی تو ذهنش میگه: این هفته رو میخوای چه جوری دووم بیاری؟.. اصلا از کجا معلوم طاهر به این زودی خونه ی موردنظرش رو پیدا کنه
با اخمایی در هم جواب خودش رو میده: پیدا میکنه... در نهایت اگه نشد خودم میام اینجا زندگی میکنم و آپارتمانم رو به طاهر میدم ولی نمیذارم ترنم با یه پسر زندگی کنه
با بی حالی به سمت اتاقش میره و خودش رو به تخت میرسونه
لبخندی میزنه و میگه: باز خوبه طاهر هست وگرنه معلوم نبود چه جوری باید به ترنم کمک میکردم.. بدون طاهر اینقدر راحت به ترنم دسترسی نداشتم
خودش رو ری تخت پرت میکنه.. از فکر اینکه اگه اون روز بعد از چند لحظه که طاهر از دست رفته بود برنمیگشت دیوونه میشه
-پسره ی دیوونه سکتم داد
پهلو به پهلو میشه و سعی میکنه به اون چیزی که ذهنش رو مشغول کرده فکر نکنه... خودش رو مدام با حرفای دیگه سرگرم میکنه
-ترنم ناچاره تو خونه ی اون پسره بمونه... پس فکر بیخود نکن
آخرین باری که جلوی امیر رو گرفت مجبورش کرد تا دلیل موندن ترنم توی خونه ی مهران رو براش توضیح بده.. امیر هم در آخر تسلیم شد و گفت که چون خونواده ی اون و ماندانا زیاد تو خونشون رفت و آمد میکنند بهتره ترنم تو خونه ی مهران بمونه... امیر میگفت دوست نداره خونواده ی خودش و ماندانا در مورد ترنم بد فکر کنند
-آره سروش.. بیخودی حرص نخور.. رفتار ترنم با مهران مثل تمام پسرای اطرافشه... دیدی که حتی یه بار هم با مهران مثل تو حرف نزد...
با خشم ر تختش میشینه و مشتی به تخت میکوبه
-اه.. لعنتی
خودش هم میدونه که نگرانیش از جانب ترنم نیست.. بیشتر از جانب مهران احساس خطر میکنه
-نکنه ترنم رو به سمت خودش بکشه؟
...
سرش رو بین دستاس میگیره و میگه: نه.. نه.. نه.. سروش اینقدر از این فکرای بیخود نکن... مهران هم خوب میدونه که ترنم فقط به یه نفر دل بسته
...
سرش رو به نشونه ی مثبت بودن حرفش تکون میده و دوباره خیلی آروم دراز میکشه.. همونجور که نگاهش به سقفه زمزمه میکنه: ترنم فقط من رو دوست داره.. همیشه من رو دوست داشت... مطمئنم برای این نه گفتناش هم یه دلیل داره
هنوز صدای تپش قلب ترنم رو احساس میکنه.. اشکای ترنم که از حرفاش سرازیر شده بودن دلش رو به درد میاره و در عین حال از اینکه دست ترنم توسط همون اشکا رو شدن خوشحاله
با ناله میگه: ترنم چرا مدام بهم جواب رد میدی؟.. من که میدونم دوستم داری.. نگاهت.. حرکاتت.. رفتارات همه نشونه ی عشقته... فقط نمیدونم چرا مقاومت میکنی
با کلافگی دوباره پهلو به پهلو میشه
-از زبون این پسره مهران هم نمیتونم چیزی بیرون بکشم... میدونم یه چیزی میدونه و بهم نمیگه
ترنم رو خوب میشناسه.. نقطه ضعفای ترنم رو میدونه و دست رو همونا میذاره.. میدونه یه خورده داره بی انصافی میکنه اما ترس از دست دادن ترنم بهش این اجازه رو نمیده که عقب بکشه
-تقصیر خودته کوچولو
همیشه ترنم در برابرش ضعیف بود...
-این ضعفت رو خیلی دوست دارم خانومی... چه خوب که خیلی از دخترا نمیتونی تظاهر به دوست نداشتن بکنی
خوب میدونه به ضرر ترنمه.. حتی وقتی که هر دوتاشون تو دست منصور اسیر بودن باز هم ترنم نتونسته بود در برابر آغوشش مقاومت کنه.. یادش نمیاد که ترنم هیچوقت در برابر اون مقاومت کرده باشه به جز زمانایی که قصد آزارش رو داشت و بهش طعنه میزد..در بقیه موارد همیشه موفق میشد که مقاومت ترنم رو بشکنه.. رگ خواب ترنم تو دستش بود و اون هم به بهترین شکل ممکن ازش استفاده میکرد.. پیشنهاد اومدن ترنم به عروسیه مهسا رو هم خودش به طاهر داده بود که با مخالفت صد در صد طاهر مواجه شده بود اما مثل همیشه تونست حرفش رو به کرسی بنشونه.. میخواست به ترنم نشون بده که هنوز دوستش داره.. هر چند از شنیدن حرفای ترنم خیلی شوکه شد
-باورم نمیشه پدر ترنم چنین مردی بوده باشه...
یاد خودش میفته که ته باغ داشت به ترنم تجاوز میکرد
عرق سردی روی پیشونیش میشینه
-چه خوب شد که اون لحظه سیاوش و طاهر سر رسیدن وگرنه تا آخر عمر خودم رو نمیبخشیدم
براش مهم نیست گذشته ی ترنم چیه... فقط نگران وضعیت روحیه ترنمه
-باز خوبه داد و بیداد راه نیفتاد.. ترنم مثل همیشه خیلی خانمی کرد و آروم نشست
پوزخندی میزنه
-بدبخت مجبور بود... مثل همیشه در حقش ظلم شد.. گناه رو پدر میکنه و مجازات رو دختر میشه.. چقدر بی انصاف بودن
خوب میدونه کسی متوجه ی موضوع نشده چون تمام مدت رنم آروم حرف میزد و خونواده ی ترنم هم از ترس ترنم آروم زمزمه میکردن اون داد و بیدادا هم اونقدر گنگ بود که کسایی که اطراف میز نشسته بودن نمیتونستن چیزی از ماجرا سر در بیارن.. مخصوصا که تو اون لحظه های آخر اونقدر جوونا مشغول رقص و آهنگ بودن که سر و صدای ایجاد شده اجازه نمیداد که اون صداهای ضعیف به اطراف برسه.. دوست نداشت کسی از مشکلات جدید ترنم بدونه
با حسرت میگه: امشب یکی از بهترین شبای زندگیم بود.. هر چند خیلی سخت گذشت اما در کنار ترنم همه چیز برام ذت بخش بود... ایکاش میشد هر شبم رو با ترنم بگذرونم
با فکر کردن به این موضوع دوباره داغ دلش تازه میشه که مهران زیر همون سقفی شبش رو به صبح میرسونه که ترنم اونجا زندگی میکنه
-دستش به ترنم بخوره میکشمش.. پسره ی بیشعور میخواست با ترنم من بره غذا کوفت کنه
خودش هم باورش نمیشه که مثه این پسربچه ها مدام با مهران در حال سر و کله زدن و بحث کردنه.. یهو یاد حرفای مهران میفته که از ترنم خواسته بود بهش رقص یاد بده
با شتاب رو تخت میشینه و محکم به پیشونیه خودش میکوبه
-وای... چرا یادم نبود در این زمینه به مهران تذکر بدم
با ناراحتی وایمیسته و از این طرف اتاق به اون طرف اتاق میره
-دیوونه شدی... مهران اونقدرا هم پسره بدی نیست.. محاله این کارا رو بکنه
...
-آره بابا.. پسره داشت مثه همیشه دلقک بازی در میاورد
چنگی به موهاش میزنه و به دیوار تکیه میده
-ایکاش نمیذاشتم با مهران بره
همینجور به رو به رو ز زده و به این فکر میکنه که چیکار باید بکنه که در اتاق به شدت باز میشه و سها وارد میشه
سها: سلام به داداش زن ذلیل خودم
با اخم به سها نگاه میکنه
سها: واه.. واه.. اون اخما چیه روی پیشونیت
-به تو یاد ندادن قبلاز ورود به اتاق کسی او در بزنی
سها همونجور که به سمت تخت میره میگه: برو بابا.. آدم وقتی که میخواد به اتاق داداشیش بره که دیگه در نمیزنه
     
#290 | Posted: 1 Nov 2013 23:16
بعد با شیطنت ادامه میده: هر وقت زن گرفتی اون موقع یه فکری به حالت میکنم... البته تو باز حواست رو جمع کن
خنده اش میگیره
-ســـها
سها رو تخت دراز میکشه
سها: آخ که چقدر خسته ام.. چی داشتم میگفتم؟
میخواد دهنش رو باز کنه که سها میگه: آها داشتم میگفتم هر وقت با ترنم جونت اومدی تو این اتاق یه فکری به حالت میکنم اما از همین الان بهت نصیحت میکنم در رو از پشت قفل کنی چون تا من عادت کنم با در زدن وارد بشم تو و ترنم پیر شدین و نوه و نتیجه هاتون هم به چشم دیدین
-خوبه خودت هم میدونی آدم بشو نیستی
سها دستاش رو از هم باز میکنه و نفس عمیقی میکشه
سها: آخ دارم از خستگی میمیرم
-سها میشنوی چی میگم
سها: از من آدم تر تو عمرت ندیدی داداشی.. پس الکی این حرفا رو نزن که کفری میشما
-سها برو تو اتاقت تا گرد و خاک راه ننداختم
سها پتو رو روی خودش میکشه و میگه: نمیخوام
به سمت تختش میره و بازوی سها رو میگیره و میگه:بچه پررو... بلند شو از رو تختم... بدم میاد کسی رو تختم بخوابه
سها با خنده بازوش رو آزاد میکنه و بهش پشت میکنه... در آخر هم با لحن خبیثی میگه: حتی ترنم
به زور جلوی خندش رو میگیره... صدای خنده سیاوش رو میشنوه
-داشتیم سها؟
سها: اوهوم..
سیاوش: بچه راس میگه دیگه
-این نردبون کجاش بچه ست؟
سها: راستی داداشی
رو صندلیه پشت میزش میشینه و میگه: هان؟
سها: بی ادب... این چه طرز جواب دادنه.. با یه خانوم متشخصه که نباید اینجوری حرف زد.. حتما با ترنم هم همین طور حرف میزنی که محلت نمیکنه
-سها دیگه داری رو اعصابم پیاده روی میکنیا.. اصلا شما دو نفر اینجا چیکار میکنید.. اینجا هم دست از سر من برنمیدارین
سها: چه پررو
سیاوش: حوصله ی اون جمع رو نداشتم وقتی طاهر گفت تو رفتی من هم راه افتادم
سها: من هم که تک و تنها و غریب تو اون جمع ممکن بود خورده بشم
-آره ارواح عمت.. از اول تا آخر خانوم اون وسط داشت قر میداد
سها به طرفش برمیگرده و میگه: چه جالب
-چی جالبه؟
سها: اینکه به جز ترنم کس دیگه ای رو هم دیدی
سیاوش ریز ریز میخنده
-کوفت... به سمت سها خیز برمیداره که سها از تخت میپره پایین و همونجور که داره فرار میکنه میگه: داداشی زن زلیلی خیلی بهت میادا
-جرات داری واستا
سها پشت سیاوش قایم میشه و میگه: بفرما واستادم
همینکه به پشت سیاوش میره سها میاد جویس سیاوش وایمیسته
-خوبه نمردیم و معنیه جرات رو هم فهمیدیم
سها بی توجه به حرفش میگه: داداشی نگفتی اون پشت مشتا داشتی با ترنم چیکار میکردیا؟
با عصبانیت ساختگی سیاوش رو به کنار هل میده که باعث میشه سها جیغ بزنه و پا به فرار بذاره
-این فوضولیا به تو نیومده بچه
میخواد دنبالش بره که با صدای سیاوش سرجاش وایمیسته
سیاوش: ولش کن... از ترنم بگو.. تونستی راضیش کنی؟
نفسش رو با حرص بیرون میده و میگه: دلت خوشه ها... اصلا به حرفام گوش نمیده.. یعنی گوش میده ها ولی انگار هیچی نمیشنوه
سیاوش: ایکاش این پیشنهاد رو به طاهر نمیدادی
-بالاخره که چی؟... بالاخره که باید با فامیل رو در رو میشد
سیاوش: حس میکنم اذیت شد
-دیگه نمیدونم چیکار کنم... اصا فکر نمیکردم خونوادش این جور برخورد کنند
سیاوش: همه مون شوکه شدیم.. بابا خیلی ناراحت بود
-کسی چیزی فهمید
سیاوش: نه بابا.. خیلیا دور و بر ما چرخیدن تا چیزی از زیر زبونمون بکشن
-آخه به بقیه چه ربطی داره
سیاوش: شاید بهتر بود ترنم بعضی از مسائل رو تو جمع بازگو نمیکرد
-مگه براش اعصاب گذاشتن.. تو اون لحظه که نبودی چنان به رگبارش گرفته بودن و نقش بازی میکردن که من خشکم زده بود
سیاوش: میتونست با سیاست تر رفتار کنه
-من خودم کنترلم رو از دست داده بودم بعد تو از ترنم انتظار داری
سیاوش: شاید بهتره یه مدت آزادش بذاریم تا بتونه فکر کنه... از همه طرف ریختین سرش دارین براش تصمیم میگیرین... اصلا نمیذارین یه خورده آرامش داشته باشه
     
صفحه  صفحه 29 از 39:  « پیشین  1  ...  28  29  30  ...  38  39  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / سفر به دیار عشق بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites