تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

سفر به دیار عشق

صفحه  صفحه 32 از 39:  « پیشین  1  ...  31  32  33  ...  38  39  پسین »  
#311 | Posted: 1 Nov 2013 23:29
سروش: من که بالاخره میفهمم چی شده... اون روز دیگه حریف من نمیشی... فقط کافیه بفهمم برای یه چیز بیخود ردم کردی مجبورت میکنم زنم بشی
میخوام چیزی بگم که اجازه نمیده و با اخم میگه: با آهنگ که مشکل نداری؟
فقط به نشونه ی نه سرم رو تکون میدم.. اون هم سری تکون میده و بخش رو روشن میکنه
آهی میکشه و چند تا آهنگ رو جلو عقب میکنه
اگه لايق عشقت نبودم
اگه خالي شد دستها و وجودم
اگه پا روي عهدم گذاشتم
ولي دوستت كه داشتم نداشتم؟
از شنیدن آهنگ ته دلم یه جوری میشه.... نگاش میکنم ولی نگام نمیکنه فقط به رو به رو خیره شده و رانندگی میکنه
بيا از سر خط باورمكن
من عاشقو عاشقترم كن
همونجور که نگاش به رو به رو لبخندی میزنه
نميخوام قربوني خزون شم
تو با دست خودت پرپرم كن
سروش: اونجوری نگام نکن یهو میبینی به جای خونه ی بابات تو رو به خونه ی خودم میبرم و یه کاری دستت میدما
سریع نگاهم رو ازش میگیرم که باعث خندش میشه
منو ببخش اگه كم آوردم
اگه فريب دنيا رو خوردم
یکم صدا رو کم میکنه و با شیطنت میگه: تو که این همه ازم حساب میبری نمیشه تو این مورد هم ازم حساب ببری و بگی چرا قبولم نمیکنی؟
منو ببخش اگه از رو غفلت
دلمو به سياهيها سپردم
-من قبلا هم جوابت رو دادم قبولت نمیکنم چون باورت ندارم
نفسش رو پر حرص بیرون میده
نذار بيشتر از اين دلم برنجه
نجاتم بده از اين شكنجه
سروش: ببین ترنم من خوب میدونم یه چیزی شده... از حرفای مهران هم پیدا بود که چیزی میدونه ولی لعنتی چیزی بهم نمیگه
زیرلب زمزمه وار میگم: از دست تو مهران
بيا پيرهن عشقو تنم كن
توي تاريكيها روشنم كن
سروش: بلند بگو من هم بشنوم
منمو غرور تيكه پاره
منمو آسمون بي ستاره
-چیز خاصی نبود وگرنه بلند میگفتم
سروش: مهم نیست دلم میخواد همون چیز عادی رو هم بشنوم
وقتی میبینه جوابش رو نمیدم با ناراحتی سری تکون میده و صدا رو دوباره زیاد میکنه
حالا سهم من از تو سكوته
حالا عاشقتو رو بروته
چشمام رو میبندم و سعی میکنم فعلا به حرفای سروش فکر نکنم... بیشتر به این فکر میکنم که وقتی پدرم رو دیدم چی باید بگم؟... اصلا چه جوری باید برخورد کنم
ديگه نميخوام از تو جدا شم
ديگه نميخوام آشفته باشم
آخه بي تو به لب رسيده جونم
ديگه قول ميدم عاشق بمونم
کم کم گذر زمان رو از یاد میبرم.... دیگه چیزی از آهنگ نمیشنوم... تمام فکر و ذکرم شده اینکه چیکار کنم که جلوی خودم رو بگیرم.. که توهین نکنم.. که هیچ کار نکنم.. که تند برخورد نکنم
وقتی ماشین از حرکت وایمیسته آروم چشمام رو باز میکنم
     
#312 | Posted: 1 Nov 2013 23:31
سروش: بیداری؟
-اوهوم
سروش: ترنم فقط.........
بهش نگاه میکنم و میگم: فقط چی؟
غمگین میگه: میدونم برات سخته.. اصلا دوست نداشتم الان بیای.. حتی به طاهر هم نگفتم چون میدونستم مخالفه ولی چون خودت میخواستی به دیدنشون بیای همراهیت کردم.. حالا که داری به دیدنشون میری فقط یه خورده مراعات کن
به در خونه امون نگاه میکنم... دلم تنگ شده بود... هم برای خونه.. هم برای اتاقم
سروش: ترنم شنیدی چی گفتم؟
سری تکون میدمو تلخ میگم: نترس حواسم هست به حرمت روزایی که مراعاتم رو نکردن مراعات میکنم
از ماشین پیاده میشم سروش هم سری به نشونه ی تاسف تکون میده و از ماشین پیاده میشه
سروش: آماده ای ترنم؟
نگام فقط به خونه مونه... بدون اینکه نگام رو از خونه ای که هزار تا خاطرات تلخ و شیرین رو بهم هدیه کرده بگیرم میگم: آماده ام... آماده ام که برای آخرین بار پا تو خونه ای بذارم که برای زندگی تو یه اتاقش چهار سال سرکوفت شنیدم
لرز بدی به بدنم میفته.. سروش آروم دستم رو میگیره و میگه: چته ترنم؟
-یهو سردم شد
سروش: بذار کتم رو از ماشین برات بیارم
-نمیخواد.. فقط زودتر بریم.. دیگه بیشتر از این تحمل این کابوس رو ندارم
سروش: اما....
-خواهش میکنم سروش
دستش رو دور شونه هام حلقه میکنه و میگه: بریم
با چشمای گرد شده میگم: اینجوری؟
من رو مجبور میکنه باهاش حرکت کنم
سروش: چه جوری؟
-دستت رو بکش کنار
سروش: خانوم خودمی.. دم نمیخواد دستم رو بکشم
-من خانوم تو نیستم
همینکه به در میرسیم زنگ رو میزنه
با لبخند میگه: حرف نباشه خانوم کوچولو.. آدم که رو حرف بزرگترش حرف نمیزنه
میخوام به کناری هلش بدم که لبخندش پررنگتر میشه و حلقه ی دستاش رو محکم تر از قبل میکنه.. من رو کامل به خودش میچسبونه و با شیطنت میگه: خوب شد کت رو قبول نکردیا... اینجوری به جای کت توسط صاحب کت گرم میشی
-ولم کن......
طاها: بله؟
سروش: طاها باز کن
طاها: سروش شمایین... بیاین داخل
در با صدای تیکی باز میشه.. ضربان قلبم به شدت بالا میره.. نگاهی به سروش میندازم... لبخندی میزنه و میگه: نگران هیچ چیز نباش.. اینجا خونه ی پدرته
سعی میکنم لبخند بزنم... هر چند خیلی سخته
در رو هل میده و دستش رو از روی شونه هام برمیداره... من رو به داخل هدایت میکنه و خودش هم پشت سرم وارد میشه
به سختی لبخند میزنم...یه لبخند تلخ... یه لبخند که خیلی حرفا توشه... یه لبخند که سعی میکنم بی رحمانه نباشه... خودخواهانه نباشه... مغرورانه نباشه
نگاهی به اطراف میندازم... حس میکنم با این خونه و آدماش غریبه ام... خونه ی مهران و ماندانا رو به این خونه ترجیح میدم.. نمیدونم چرا؟... واقعا نمیدنم چرا؟...همه ی سعیم رو میکنم و آرزو میکنم من مثله آدمای این خونه نباشم
مدام زیر لب تکرار میکنم: ترنم تو میتونی.. آره تو موفق میشی
سروش آروم کنار گوشم زمزمه میکنه: آره.. تو میتونی خانمی... مطمئن باش
تو همین موقع در ورودی باز میشه و طاها با سرعت از خونه بیرون میاد
طاها: ترنم اومدی؟
خیلی سخته لبخندم رو روی لبام حفظ کنم... حس میکنم بیشتر از لبخند به دهن کجی شباهت داره.. فقط سری تکون میدم
لبخند مهربونی تحویلم میده و محکم بغلم میکنه
طاها: ممنونم ازت ترنم... به خدا نوکرتم... خیلی دوستت دارم.. خیلی زیاد
هیچی نمیگم فقط بی حرکت تو آغوشش میمونم... با تمام تلاشی که میکنم دستام باهام همراهی نمیکنند و دور کمر طاها حلفه نمیشن... یعنی واقعا سنگدل شدم؟
آروم من رو از آغوشش بیرون میاره و غمگین نگام میکنه
طاها: میدونستم که نمیتونی بد باشم... مطمئن بودم
دلم داره از هجوم حرفایی که نمیتونم بزنم منفجر میشه... حتی اشکم هم سرازیر نمیشه.. انگار سروش متوجه ی حالم میشه چون میگه: بهتره بریم داخل
طاها تازه به خودش میاد و میگه: آره.. آره.. حق با توهه سروش.. از بس خوشحالم نمیدونم دارم چیکار میکنم
دست من رو آروم تو دست میگیره و همراه خودش میکشه... نگام به دستاش میفته که آروم دور مچ دستم حلقه شده... بارها از همین دستا کتک خوردم.. چطور میتونم صاحب این دستا رو ببخشم
من و طاهر جلوتر از سروش حرکت مینیم و سروش هم آروم آروم پشت سرمون میاد... همینکه وارد سالن میشم نگاهم به زن عمو میفته... سروش که الان دقیقا کنارم واستاده با دیدن زن عموم اخماش تو هم میره و خشن به طاها نگاه میکنه
زن عمو هنوز من رو ندیده چون پشتش به منه
طاها آروم کنار گوشم زمزمه میکنه: تو این مدت زن عمو مراقب مامان بود
فقط سرمو تکون میدمو هیچی نمیگم
سروش با عصبانیت میگه: طاها قرارمون این نبود... تو گفتی ترنم فقط به دیدن مامان و بابات بیاد
طاها: سروش باور کن زن عمو تازه اومده... تو این مدت برای درست کردن شام و نهار یا زن عمو یا خاله به خونمون میومدن
سروش میخواد چیزی بگه که بی حوصله میگم: مهم نیست
زن عمو با شنیدن صدای زمزمه ی ماها به عقب برمیگرده و میگه: ترنم، عزیزم پس بالاخره برگشتی؟
با سرعت به طرف من میاد و میخواد بغلم کنه که با اخم خودمو عقب میکشم
زن عمو از این حرکت من ناراحت میشه ولی چیزی نمیگه
بی تفاوت از کنار زن عمو و طاها رد میشم روی اولین مبل دو نفره میشینم و سرد میگم: طاها من منتظرم
سروش هم کنارم میشینه و چیزی نمیگه
     
#313 | Posted: 1 Nov 2013 23:31
صدای دور شدن قدمهای یه نفر رو میشنوم.. حدس میزنم طاها باشه
زن عمو میاد رو مبل رو به رویی میشینه و آروم میگه: عزیزم مامان و بابات الان به وجودت نیاز دارن
غمگین نگاش میکنم
-درست مثل من... که توی اون چهار سال برای با اونا بودن با نگام با حرفام با چشمام با گریه هام التماس میکردم... مگه من به وجودشون نیاز نداشتم
زن عمو: میدونم از دست همه مون دلخوری ولی عزیزم دنیا ارزشش رو نداره بخوای این دو روز زندگی رو هم با کینه و نفرت بگذرونی... اونا هر چقدر هم که اشتباه کرده باشن پدر و مادرت هستن.. برات زحمت کشیدن.. تو بزرگی کن و ببخش
-پس عدالتتون کجا رفته زن عمو... وقتی همه من رو گناهکار میدونستن چرا نگفتین این دختر هر چقدر هم اشتباه کرده باشه باز پاره تنه تونه.. چرا اون روزا به پدر و مادرم این حرفا رو نزدین... الان که نوبت به من رسید باید ببخشم؟... مگه شماها بخشیدن رو له من یاد دادین... من بخشش رو از کی باید یاد میگرفتم؟.. از پدرم؟... اون که حتی حاضر نبود من پدر صداش کنم.. از مونا؟.. اون که حتی راضی به زنده بودنم نبود.. از شماها؟... شماها که فقط به فکر تمسخر و خرد کردن شخصیتم بودین.. تو تمام این سالها یه بار حرف از بخشش و بخشیده شدن به وسط نیومد تا امروز من بخوام بخشیدن رو سرلوحه ی کارام کنم... من تک تک روزا رو به امید بخشش برای گناه نکرده سپری کردم ولی شماها برای اینکه من رو از سر خودتون باز کنید به فکر پیدا کردن شوهر برای بنده بودین... آخه مگه شماها در حقم بزرگی کردین که الان از من انتظار بزرگواری دارین
زن عمو: حق داری گلم.. حق داری این حرفا رو بزنی ولی الان همه مون پشیمون هستیم
-از رفتار پدربزرگ و عمو کاملا معلومه چقدر پشیمون هستن
زن عمو: عزیزم تو دلخور نشو.. اونا هم نگران پدرت هستن... پدرت با دیدن تو صد در صد سرحال میشه... تو هم بی انصافی نکن ترنم جان.. میدونم برات سخته ببخشی ولی تو این شرایط یه خورده کوتاه بیا.. درسته این چهار سال بهت سخت گذشت ولی قبل از این چهار سال که برات چیزی کم نذاشتن.. تا سن بیست و دو سالگیت همیشه هوات رو داشتن و وظیفه ی پدر و مادری رو در حقت به جا آوردن.. ترنم جان اونا ترانه رو از دست داده بودن حق داشتن که باهات اونطور برخورد کنند
-واقعا فکر کردین حق داشتن؟... اصلا حق با شما اونا حق داشتن ولی آخه چند ماه؟.. یه ماه ، دو ماه، سه ماه، یه سال.. آخه چقدر... آخه بی انصاف 4 سال اونا حق داشتن؟... ترانه رفت ولی من که بودم... چرا هر روز من باید ذره ذره آب بشم؟... من از این خونه نرفتم تا به همه ثابت کنم بیگناهم ولی با موندم همه چیزم رو از دست دادم... کی گفته اگه پدری دست رو فرزندش بلند کنه حق داره... آیا صرفا چون پدر و مادر یه عمر برای بچه هاشون زحمت میکشن حق دارن فرزندشون رو توی جمع بشکنند و آخر سر هم بگن ببخش چون یه عمر زحمتت رو کشیدیم الان باید بخشیده بشیم... زن عمو جان حالا یه سوال اساسی برام پیش اومد اگه پدر و مادرم برای من زحمت کشیدن مگه من برای اونا جبران نکردم؟... مگه من براشون فرزند بدی بودم... من که در سخت ترین شرایط هم صدام رو براشون بلند نکردم... مگه همینا جبران زحمات پدر و مادر نیست... پس چرا همه تون یه جوری نگام میکنید که انگار وظیفمه که ببخشم... من که در گذشته همه چیز رو جبران کردم... چطور وقتی یه فرزند از خونوادش طرد میشه همه به چشم بد نگاش میکنند ولی وقتی فرزندی پدر و مادرش رو قبول نکنه میشه بیرحم.. میشه خودخواه... زن عمو یه روز بیاین به جای من زندگی کنید... ببینید میتونید؟... ببینید میشه تحمل کرد؟... به نگاه غریبه ها کاری نداشته باشین فقط یه لحظه برین تو آغوش کسی که فکر میکنید از همه ی وجودش هستین بعد اون هلتون بده و بگه تو قاتل دختر منی... چیکار میکنید؟... اولین سوالی که تو ذهنتون شکل میگیره چیه؟... آیا تو اون لحظه از خودتون نمیپرسین مگه من دخترت نیستم؟... اگه ترانه دخترت بود خب من هم دخترتم... نمیگم چقدر سخته...چون اگه ساعتها هم حرف بزنم باز یه جواب میشنوم اونا پدر و مادرت هستن... تعجبم از اینه که تمام این سالها یه بار هیچکس نگفت این دختر دخترتونه ولی توی همین مدت کوتاه بارها از زبون خیلیا شنیدم اونا پدر و مادرت هستن... هر چند این دردا برام چیزی نیستن درد اصلی رو وقتی با همه ی وجود احساس کردم که فهمیدم مونا مادرم نیست و بدتر از اون اینه که ازم متنفره
زن عمو: این جور نگو مادر... مونا اون موقع عصبانی بود یه چیز گفت.. درست نیست به اسم صداش میکنی... بهش بگو مادر... تو باید از این به بعد جای ترانه رو براش پر کنی.. اون که کسی رو به جز تو نداره
غمگین میگم: این من نیستم که مونا رو از شنیدن کلمه ی مادر از زبون خودم محروم کردم... اون خودش اینطور خواست... به بدترین شکل ممکن حقیفت تلخ زندگی رو برام روشن کرد و برای یه لحطه فکر نکرد که این دختر چه طور زنده میمونه... چه طور تحمل میکنه
زمزمه وار میگم: من بد نبودم... شماها بدم کردین... شماها راه بخشش رو بستن
زن عموم اشکی که گوشه ی چشمش جمع شده رو پاک میکنه و میگه: عزیزم با وجود تموم این اتفاقات باز هم چیزی تغییر نمیکنه.. اونا پدر و مادرت هستن.. حق دارن نگران آیندت باشن... حتی ماجرای اون خواستگاری هم فقط و فقط برای خوشبختیه خودت بود
سروش با عصبانیت میگه: واقعا فکر میکنید اون ازدواج برای خوشبختیه ترنم بود؟
زن عمو: مونا و پدر ترنم بدش رو نمیخواستن
سروش پوزخندی میزنه و تلخ میگه: حق با شماست اگه ترنم با کسی که دو تا بچه داشت ازدواج میکرد مخصوصا با اون اختلاف سنیه وحشتناک حتما خوشبخت میشد
متعجب به سروش نگاه میکنم.. من خودم اطلاعاتی در مورد خواستگارم نداشتم
رنگ از روی زن عموم میپره ولی باز خودش رو نمیبازه و میگه: سروش جان تو اون شرایط خواستگار بهتری برای ترنم نبود
سروش چنگی به موهاش میزنه و با عصبانیت میگه: من و خونوادم هیچوقت در مورد این اتفاق تو هیچ جمعی صحبت نکردیم تعجبم از اینه که چطور بعد از اون ماجراها توی تمام مهمونی ها حرف از ترنم و گناهکار بودنش بود
زن عمو: بالاخره حرف دهن به دهن میچرخه
سروش: نه خانوم مهرپرور... این خود شماها بودین که حرف رو تو دهن دیگران گذاشتین... خودتون آبروی ترنم رو بردین... نه تنها توی فامیل خودتون بلکه این بحثا رو تو فامیل ما هم کشوندین
-تلخ میگم نه سروش این اطرافیان نبودن که آبروی من رو بردن
سروش متعجب میگه: چی؟
لبخند تلخی میزنم و میگم: این پدره من بود که توی جمع کوچیکم کرد و دیگران رو کنجکاو کرد
زن عمو: عزیزم گذشته ها گذشته
-و آبروی بر باد رفته ی من هیچ جوری بر نمیگرده
زن عمو سرش رو پایین میندازه... سروش هم غمگین بهم نگاه میکنه
تلخ ادامه میدم: امروز من ترنم مهرپرور میگم هیچ پدر و مادری حق نداره شخصیت بچه ش رو خرد کنه چون بعدش هر آدم غریبه ای به خودش اجازه میده که با اون بچه مثله یه آشغال برخورد کنه... پدرم توی جمع من رو تحقیر کرد من رو به باد کتک گرفت من رو داغون کرد و بعد از اون بقیه هم باهام همونطور برخورد کردن...............
با شنیدن صدای پدرم حرف تو دهنم میمونه
پدر: حق داری دخترم
آهی میکشم و از جام بلند میشم... به عقب برمیگردمو مونا و پدرم رو میبینم... پدرم شکسته تر از همیشه... خیلی پیر شده.. کل موهای سرش یکدست سفید شدن... مونا هم خیلی شکسته شده
مونا: شرمندتم ترنم...
حرفی واسه گفتن ندارم... وقتی سکوتم رو میبینه با قدمهایی بلند خودش رو به من میرسونه و محکم بغلم میکنه
     
#314 | Posted: 1 Nov 2013 23:31
نمیدونم چرا اینقدر سردم... اینقدر بی تفاوتم... یعنی واقعا تا این حد بی احساس شدم... شاید هم به قول زن عمو که میگه دنیا رزشش رو نداره که بخوای زندگیت رو کینه بگذرونی کینه ای شدم... الان دقیقا نمیدونم باید چیکار کنم؟
مونا: از وقتی حقیقت ماجرا رو فهمیدم یه شب هم خواب راحت نداشتم دخترم
با شنیدن کلمه ی دخترم به گذشته ها سفر میکنم...
«مامان: کجا؟
-دانشگاه... خواب موندم
مامان: اول صبحونه بعد دانشگاه
-نمیشه مامان... دیرم شده
مامان: تو کی میخوای آدم بشی دختر.. مگه مجبوری تا نصف شب بیدار بمونی
-مامان جونی اینقدر غر نزن بیریخت میشیا
مامان: تــرنم
-جونم خوشگله
مامان: از دست توی شیطون بلا... واستا برات لقمه بگیرم
-من رفتم.. دیگه نمیتونم منتظر بمونم
مامان: واستا ببینم.. بیا اینو بگیر توراه بخور
-قربون مامان غرغروی خودم برم که اینقدر دخترشو لوس میکنه
مامان: تو خودت ذاتا لوس و ننر تشریف داری...به جای این حرفا زودتر برو دانشگاه دیرت شده
- اصلا بیخیال.. دانشگاه کیلویی چنده بیا بریم با هم..........
مامان: ترنم میری یا با کتک بفرستمت»
به یاد اون روزا اشک تو چشمام جمع میشه... ناخودآگاه دستم بالا میاد و دورش حلقه میشه
وقتی این عکس العمل من رو میبینه محکم تر از قبل من رو به خودش فشار میده
مامان: ببخش که در حقت مادری نکردم
حرفی واسه ی گفتن ندارم... یعنی دیگه انتظاری از مونا ندارم... روزی که فهمیدم مونا مادرم نیست قید تمام محبتها و مهربونیهاش رو زدم... همون 22 سال هم که دختر هووش رو بزرگ کرد و دم نزد خودش خیلیه
زن عمو به طرف مونا میاد و اون رو از من جدا میکنه
زن عمو: موناجان بیا بشین.. حالت زیاد خوب نیست
مونا میخنده و میگه با برگشتن ترنم حال من هم به زودی خوب میشه
زن عمو با بیچارگی نگام میکنه.. کلافه نگام رو از زن عموم میگیرم...برام سخته... من نمیتونم بین این آدما زندگی کنم.. همین الان هم به زور دارم همه چیز رو تحمل میکنم.. از وقتی اومدم حتی جرات نکردم به در اتاقم نگاه کنم.. از بس تو اون اتاق زجر کشیدم و خاطرات بد دارم.. خاطرات این چهار سال از بس برام پررنگه خاطراته اون 22 سال رو نمیبینم... دست خودم نیست.. انگار من هم شدم مثله خودشون... بیشتر از این چهار سال این چند ماه اخیر آزارم میده.. یعنی واقعا پدرم قصد داشت من رو بده به مردی که قبلا ازدواج کرده بود و دو تا بچه هم داشت؟... پس مهر و محبت پدریش کجا رفته بود؟
پدر: دخترم
نگاش میکنم... نگاش پر از محبت و مهربونیه.. مثل گذشته ها ولی نگاه من دست هر چی زمستون رو از پشت بسته.. از بس سرد و یخیه.. هر قدمی که بهم نزدیک میشه قلب من بیشتر از قبل از پدرم فاصله میگیره
همین که در چند قدمیم قرار میگیره سریع نگام رو ازش میگیرم و خیلی آروم میگم: طاها گفته میخواستین من رو ببینید
پدر: ترنم من...........
به سختی زمزمه میکنم: فقط نگین شرمنده این.. از این جمله ی کلیشه ای متنفرم
سکوت میکنه
همینکه دستش رو دراز میکنه تا من رو تو آغوشش بگیره میگم: بشینید... انگار زیاد حالتون خوب نیست
از بس طعم اغوش گرمش رو نچشیدم مزه ی شیرینی بغلش رو فراموش کردم... الان فقط احساس سرما میکنم
سنگینیه نگاهش رو احساس میکنم اما سرم رو بالا نمیارم
برام سخته بهش بگم تو رو از هر نامحرمی نامحرم تر میدونم... برام چه غریبه ای پدر؟... چه کردی با من؟.. با خودت؟.. با مونا؟.. با مادرم؟... با ترانه؟.. تو چه کردی با ما؟
دلم نمیخواد بهش نگاه کنم میترسم کنترلم رو از دست بدم و حرفای ناگفته ی زیادی رو به زبون بیارم.. حرفایی رو که نباید بگم
طاها به کمک بابا میاد و با ناراحتی اون رو کنار مونا میبره... بابا میشینه و غمگین میگه: یعنی تا این حد از من متنفری؟
متنفرم؟... نمیدونم
نمیدونم چی باید بگم... میخوام دهنم رو باز کنم و بگم نمیدونم ولی پشیمون میشم
به زور فقط کلمه ی نه رو زمزمه میکنم
سروش زیاد راضی به نظر نمیرسه.. انگار انتظار عکس العمل بهتری رو از من داشت... خودم هم حس میکنم رفتارم زیاد با مونا و پدرم خوب نیست... غمگین روی مبل میشینم
پدر: ترنم هر چی دلت میخواد بگو... تو خودت نریز.. من حالم خوبه.. این سکوتت بیشتر آزارم میده... میدونم باز هم داری مراعات حال ما رو میکنی
مونا: آره دخترم... هر چی تو دته بریز بیرون
نگام بین مونا و پدرم میچرخه.. با کلمه ی دخترم مونا خیی غریبه ام.. حس میکنم اون هم باهام غریبه شده... چون قبلنا رابطه مون واقعا مثل مامانا و دخترا بود... حتی وقتی آخر جمله هاش بهم نمیگفت دخترم ولی از تک تک رفتاراش میشد فهمید که برام یه مادره اما الان با وجود تک تک ون دخترم گفتنام نمیدونم چرا محبت مادرانه ای از صداش احساس نمیکنم.. شاید چون حقیقت رو میدونم این احساس رو دارم
پدر: ترنم نمیخوای چیزی بگی؟
چند لحظه ای تمرکز میکنم ... نگام رو از آدمای ساکن این خونه میگیرم و به میز رو به رو زل میزنم... بعد از چند لحظه مکث خیلی آروم حرفام رو زمزمه میکنم.. اونقدر آروم که همه به خاطر شنیدن حرفام نفساشون رو توسینه حبس میکنند
-کلی حرف داشتم.. کلی گلایه.. کلی شکایت... کلی حرفای ناگفته ولی الان که اینجا نشستم نه یادم میاد که چی میخواستم بگم نه دلم میخواد که یادم بیاد... الان که اینجام فقط برای یه چیزه... برای موندن نیومدم.. برای بخشیدن هم نیومدم... چون خیلی وقته که گذشتم...
تو چشمای بابام زل میزنم و یه خورده بلندتر از قبل ادامه میدم: نیومدم تحقیر کنم... نیومدم کسی رو بشکونم...حتی نیومدم شخصیت له شدمو با شکستن غرور شماها به دست بیارم که به دست نمیاد که دیگه هیچ جوری ترنم سابق زنده نمیشه... من فقط اومدم یه جمله بگم... آره... فقط اومدم یه جمله بگم و برم... برای همیشه.. چون موندنم هیچی رو درست نمیکنه... فقط من رو بیشتر از قبل میشکونه
اشک تو چشمای مونا جمع میشه
چشمام رو میبندم و چند لحظه ای به حرفی که میخوام بزنم فکر میکنم... آره...همین یه جمله بسشونه... به خدای احد و واحد همینیه جمله تا آخر عمر یادشون میکنه... اینجوری تا عمر دارن قضاوتهای بیجا نمیکنند
حتی صدای نفس کشیدن کسی رو هم نمیشنوم
لبخند تلخی رو لبام خودنمایی میکنه
چشمام رو باز میکنم و غمگین تر از همیشه زمزمه میکنم: من اومدم بگم اشتباه از من بود شماها تقصیری نداشتین
همه متعجب نگام میکنند
-آره من اشتباه کردم.. من اشتباه کردم که از تک تک کسایی که نیمی از وجودم بودن انتظار کمک داشتم... انتظار بیجایی بود... تا عمر دارم یادم میمونه که تو سختیها فقط باید خودم واسه ی خودم بجنگم... حالا میفهمم که من حق نداشتم بمونم و خودم رو براتون ثابت کنم...
پدر: ترنم اینجوری نگو... تو هر چی بخوای ازت دریغ نمیکنم
     
#315 | Posted: 1 Nov 2013 23:32
-دیگه چیزی نمیخوام... الان تموم نداشته هام رو دارم... پدر میخوای چی رو جبران کنی؟
پدر: همه ی اون چیزایی که مال توهه.. سهم توهه.. من و مونا صحبت کردیم... ما تصمیم گرفتیم برای جبران گذشته ها نیمی از اموالمون رو به نامت کنیم.. تا روزی که دلت بخواد تو رو پیش خودمون نگه میداریم
مونا: آره عزیزم.. حتی شده به تک تک فامیل جواب پس بدم میدم ولی به همه ثابت میکنم بیگناهی
همونجور که با انگشتام بازی میکنم میگم: من ازتون هیچی نمیخوام... فقط میخوام برم دنبال زندگیه خودم... الان دیگه به جایی رسیدم که دیگه هیچکس و هیچ چیز برام مهم نیست
پدر: یعنی تا این حد از ما متنفری که ححتی یه فرصت برای جبران هم بهمون نمیدی؟... میدونم چهار سال مدت زمان زیادیه و ما خیلی ازت غافل شدیم ولی الان تا آخر عمر هر جور که بخوای تامینت میکنیم.. فقط بمون ترنم
-اشتباه نکنید پدر... توی اون چهارسال با اینکه واسه هیچکس مهم نبودم ولی هنوز حس مالکیت در من زنده بود... سروش مال من بود... پدرم مال من بود... مونا مادر من بود... طاهر و طاها برادرای من بودن... اما توی این چند ماه اخیر چه تلخ تموم این من ها رو از دست دادم... الان دیگه هیچی ندارم... یه جورایی بی تفاوتم... در عین دوست داشتن بی تفاوتم... این بی تفاوتی رو دوست دارم... این غریبه بودن رو دوست دارم... من احساس الانم رو دوست دارم... تو چشمهای اشکی مونا نگاه میکنم
-وقتی هیچکدومتون رو ندارم دیگه ترس از دست دادن هم در من وجود نداره... همین برام شیرینه...
مونا: ترنم تو دختر منی... درسته به دنیا نیاوردمت ولی برام با ترانه هیچ فرقی نداشتی
دوست دارم بگم مونا اگه دخترت بودم بعد از مرگ ترانه هم پای من میموندی... اما دلم نمیخواد با حرفام آزارشون بدم... تا دنیا دنیاست یه حرفایی تو قبرستون دلم میمونند و قراضه تر از قبل... کسی که ادعای مادری داشت در سخت ترین شرایط زندگی انتقام مادری رو از بچه اش گرفت... مادرم نبودی مونا مادرم نبودی تو فقط ترانه رو بچه ی خودت میدونستی... بعضی وقتا فکر میکنم زیادی پر توقع هستم که از مونا انتظار داشتم تو اون چهار سال هم برام مادری کنه اما آخه وقتی کسی ادعای مادری میکنه باید همیشه پای حرفش واسته.. من که مجبورش نکرده بودم مادرم باشه
فقط زمزمه میکنم: میدونم... تو اون 22 سال خیلی چیزا رو بهم ثابت کردی... همین باعث میشه که از چهار سالی که کنارم نبودی بگذرم
غمگین زیر لب ادامه میدم: هر چند شنیدم برای خاکسپاری جنازه ی سوخته شده ی من هم حاضر نشدی بیای ولی باز حق رو به تو میدم... چهار سال در برابر بیست و دو سال چیزی نیست
مونا از جاش بلند میشه و با گریه میگه: فقط حلالم کن ترنم
بعد هم به سمت اتاقش میره... زن عمو با ناراحتی سری تکون میده و پشت سر مونا حرکت میکنه
نگام به چشمای پدرمه... این روزها عجی با واژه های پدر و مادر احساس غریبی میکنم
پدر: میخوای بری؟
میدونم کمرش شکسته پیر شه داغون شده واسه همیناست که سعی میکنم خودخواه نباشمو غرور نداشته ش رو نشکنم...
-اوهوم
پدر: کجا؟
-به دنبال آرزوی بر باد رفته ام
غمگین میگه: پیش خودم بمون.. کمکت میکنم به تک تکشون دست پیدا کنی
فقط نگاش میکنم
پدر: چقدر تغییر کردی... تو این چهار سال متوجه نشده بودم که تا چه حد دلمرده شدی
-چون من رو حتی لایق یه نگاه هم نمیدونستین
با حسرت نگام میکنه
پدر: بعد از رفتن مادرت میخواستم برات بهترین پدر دنیا بشم
من هم با حسرت میگم: یه روزایی واقعا بهترین پدر دنیا بودین... به حرمت همون روزاست که این چهار سال رو نادیده میگیرم
پدر: پس چرا میری؟
-از حق خودم میتونم بگذرم ولی از حق مادرم چطوری بگذرم... تمام این سالها من رو از دیدن مادرم محروم کردین و هیچوقت نفهمیدین اگه یه روز بفهمم چه بلایی سرم میاد
نگاش رو از من میگیره و زمزمه میکنه: نمیخواستم اینجوری بشه... میخواستم برم دنبالش... به خاطر تو
-شاید هم به خاطر خودتون... من یه دخترم.. مادرم رو درک میکنم.. حتی اگه برم جلوش واستم و نخواد من رو ببینه بهش حق میدم.. چون من ثمره ی عشقش نبودم
پدر: نه.. اون عاشق تو و ترنج بود
-ترنج؟
پدر: اسم خواهرت بود... میدونم که میدونی
-آره.. اسم آوا بود
آهی میکشه و با درد میگه: میدونستم دوستم نداره و فقط به خاطر شماها باهام ازدواج کرده ولی به همین هم راضی بودم... بعد از اینکه تو و ترنج رو دزدیدن حالش خراب شد.. خیلی افتضاح بود.. وقتی خبر مرگتون به ماها رسید حتی یه روز هم دووم نیاورد... از اول ازم متنفر بود ولی خبر مرگ شماها دیوونش کرده بود.. اونقدر پافشاری کرد که مجبور شدم طلاقش بدم.. وقتی پیدات کردم انگار دنیا رو بهم دادن.. تو ثمره ی عشقم بودی میدونستم به وسیله ی تو میتونم الیکا رو به دست بیارم ولی غرورم اجازه نمیداد پاپیش بذارم بعد از یکی دو سال دیگه طاقت نیاورم میخواستم برم سراغش و بهش بگم ه تو زنده ای ولی خبر ازدواجش به گوشم رسید
به تلخی ادامه میده: با عاشق سینه چاکس ازدواج کرده بود.. همون پسرعموش
قطره ای اشک از چشمام سرازیر میشه
پدر: دلم نمیخواست تو رو هم از دست بدم.. میدونستم مونا داره در حقت مادری میکنه تصمیم گرفتم شناسنامه ات رو عوض کنم و به اسم من و مونا برات شناسنامه بگیرم
-هیچوقت به مادرم در مورد من هیچی نگفتین؟
پدر: نتونستم... اون هم بعد از مدتی با پسرعموش برای همیشه از ایران رفت.. سالهاست که ازش بیخبرم
-آخه چطور تونستین؟... وقتی پدر منصور داشت از گذشته تون برام تعریف میکرد من باورم نمیشد
پدر: با ورود تو و ترنج به زندگیم من قید همه چیز رو زدم
میخوام بگم ولی من و ترنج و ترانه تاوان اشتباهات شما رو پس دادیم ولی باز جلوی خودم رو میگیرم... برام سخته اینجا بشینم و خودخوری کنم
از جام بلند میشم... طاها و پدر و سروش با تعجب نگام میکنند
به سروش نگاه میکنم و میگم: بهتره دیگه بریم
سروش به خودش میاد و سری تکون میده
اما بابا میگه: اینقدر زود؟
-رفتنی باید بره دیگه.. زود و دیر نداره
همه از جاشون وایمیستن.. میترسم بیشتر بمونم و یه چیزی بگم که بعد نشه جبران کرد.. نمیدونم تند رفتم با خوب حرف زدم فقط میدونم خالی نشدم هیچ بلکه یه چیزی مثل خره تو وجودم افتاده و داره داغونترم میکنه
پشتم رو بهشون میکنم و میگم: خداحافظ
بعد هم بدون اینکه فرصت حرف زدن به بقیه بدم سریع ازشون دور میشم صدای سروش رو میشنوم که داره با پدرم و طاها حرف میزنه ولی من بی توجه به همه چیز و همه کس بدون نگاه به اطراف از خونه خارج میشم و خودم رو به ماشین میرسونم
پس از مدتی سروش پیداش میشه و بدون هیچ حرفی به سمت من میاد... چند لحظه فقط نگام میکنه و بعد آروم بازوم رو میکشه من رو تو بغلش میگیره
متعجب میگم: چیکار میکنی سروش.. حالا یکی ما رو میبینه
زمزمه وار میگه: خیلی خانومی ترنم
آروم میگم: چی میگی سروش؟
بوسه ای به سرم میزنه و بازوهام رو میگیره... یه خورده من رو از خودش دور میکنه و ادامه میده: میدونستم داری به سختی جلوی خودت رو میگیری تا هیچی نگی برخورد اولت رو که دیدم گفتم محاله بتونی خودت رو کنترل کنی ولی تو.......
فقط سرش رو تکون میده و جمله اش رو ادامه نمیده
با دیدن ماشین عموم اخمام تو هم میره
-سروش بریم
متعجب میگه: چی؟
-عموم داره میاد... زودتر بریم
نگاهی به سر کوچه میندازه و اخماش تو هم میره... در ماشین رو برام باز میکنه و کمکم میکنه که سوار بشم
نگاه عموم به من و سروش میفته.. متعجب به ما خیره میشه.. سروش با خونسردی سوار میشه و بدون توجه به عموم ماشین رو روشن میکنه
عموم ماشین رو پارک میکنه و از ماشین پیاده میشه... سروش روی من خم میشه چشمام گرد میشه
شیطون میخنده و کمربندم رو میبنده
چپ چپ نگاش میکنم... عموم با اخمایی در هم میخواد به سمت ماشین سروش بیاد که سروش ماشین رو به حرکت در میاره با سرعت از کنارش رد میشه
     
#316 | Posted: 1 Nov 2013 23:33
سروش: اصلا از عمو و پدربزرگت انتظار نداشتم
پوزخندی میزنم و به بیرون نگاه میکنم... وقتی سکوتم رو میبینه آهی میکشه و هیچی نمیگه
بعد از چند لحظه تازه یاد هتل و شناسنامه ی نداشته ام میفتم
همونجور که نگاهم به بیرونه غمگین میگم: من که شناسنامه ندارم
سروش: چی؟
با بی حوصلگی نگاش میکنم و میگم: شناسنامه ندارم... کدوم هتلی به یه دختر تنها که شناسنامه هم نداره اتاق میده
سروش: دوست و آشنا زیاد دارم... نگران نباش
-یعنی به یه دختر تنها اتاق میدن؟
شیطون میگه: تنها که هیچی اگه میخواستم شب رو هم پیشت بمونم باز هم بهمون اتاق میدادن
عصبانی نگاش میکنم ولی طبق معمول پرروتر از این حرفاست که بخواد به روی خودش بیاره و خجالت بکشه
-الان داری میری هتل؟
ابرویی بالا میندازه و جوابم رو نمیده.. فقط با لبخند به رو به رو نگاه میکنه
-قبل از رفتن به هتل میخوام به خونه ی مهران برم تا بهش خبر بدم و باهاش خداحافظی کنم
اخمی رو پیشونیش میشینه
سروش: لازم نکرده شما محبتاتون رو برای اون مرتیکه خرج کنید
-این چه طرز حرف زدنه
سروش: خیلی بزرگواری کردم که نرفتم و با خاک یکسانش نکردم
با اخم نگاش میکنم
سروش: وقتی بری خودش میفهمه که رفتی
- اون تو این مدت خیلی بهم لطف کرده... من بی خبر جایی نمیرم.. نمیخوام مهران رو نگران کنم
سروش: بیخود... تو امشب میری هتل چون من میگم.. چه بی خبر چه با خبر
-سروش
سروش:همین که گفتم
-چرا نمیفهمی؟... یه توهینه.. بعد از این همه مدت که مراقبم بود الان نمیتونم اینجوری از پیشش برم
جوابمو نمیده
تازه نگام به مسیر ناآشنا میفته...
چشمام گرد میشه... این طرفا دیگه کجاست
عصبی میگم: اصلا بگو ببینم کجا داری میری؟
سروش: جای بدی نیست.. خیالت تخت
حس میکنم داریم از شهر خارج میشم
- داری من رو کجا میبری؟
میخنده و میگه: یه جای خوب کوچولوی من
-چرا مسخره بازی در میاری؟... میخوای چیکار کنی؟
با شیطنت میگه: خودت چی فکر میکنی؟
-من تنها فکری میکنم اینه که تو خل شدی
سروش: بَه.. خانومو ببین
نگام میکنه و با شیطنت میگه: میدونستی خیلی به بنده ارادت داری
هر چی که جلوتر میره بیشتر مطمئن میشم که مسیرش خارج از شهره
یه خورده میترسم هر چند میدونم که سروش کاریم نداره اما دست خودم نیست
-سروش جدی جدی داری کجا میری؟
با لحن ترسناک و مسخره ای میگه: یه جایی که مجبورت کنم زنم بشی
با جیغ میگم: سـروش
فقط میخنده
از بس با سرعت میرونه یه خورده حالم بد میشه...
-اه.. چه خبرته... حداقل آرومتر برون
سروش: چشم بانو.. شما فقط امر بفرمایید
با دلهره میگم: سروش چرا داری از شهر خارج میشی؟.. میخوای چیکار کنی؟
یه خورده لحنش رو جدی میکنه و سعی میکنه شیطنت کلامش پیدا نباشه
سروش: میخوام بدزدمت و ببرمت جایی که دست هیچکس بهت نرسه
با ترس میگم: چی؟
نگاهی به من میندازه... نمیدونم تو قیافه ی من چی میبینه که با صدای بلند زیر خنده میزنه و با یه دستش گونه مو نوازش میکنه
همونجور که میخنده میگه: وقتی میترسی خیلی بانمک میشیا
با حرص دستش رو پس میزنم و میگم: مسخره
از شدت خنده اشک از چشماش سرازیر میشه
-کوفت.. خیلی مسخره ای
سروش: ترنم باور کن خیلی قیافت بانمک شده بود... یه بار دیگه چشماتو اونجوری کن
چشم غره ای بهش میرم و نگام رو ازش میگیرم
سروش: ای بابا... باز که قهر کردی کوچولو
جوابشو نمیدم
سروش: خانوم کوچولو دیگه باهام حرف نمیزنه
....
سروش: زبونتو موش خورد خانوم خانوما؟
...
سروش: خانومم
...
سروش: جواب نمیدی؟
-نه
ریز ریز میخنده
-کوفت
با جدیت میگم: همین الان برگرد
سروش: آخه عزیز من، من که تو رو جای بدی نمیبرم
-نمیخوام باهات جایی بیام... برگرد
سروش: نمیشه... باید بیای
-نمیخوام.. من با تو تا خوده بهشت هم نمیام
سروش: فعلا که چه بخوای چه نخوای تو ماشین من نشستی و باهام همراه شدی.. پس چاره ای نداری جز اینکه به حرف من گوش کنی
-زورگو
سروش: من کجام زورگوهه
-قبلنا خیلی بهتر بودی؟
سروش: تو زن من شو... من همونی میشم که تو میخوای
-نمیخوام
سروش:آخه به چه زبونی بگم دوستت دارم
محلش نمیدم... چشمام رو میبندم و سرم رو به شیشه ماشین تکیه میدم.. کم کم با تکون های ماشین به خواب میرم
     
#317 | Posted: 1 Nov 2013 23:33
****
با تکون های دستی از خواب بیدار میشم... چشمام رو به زور باز میکنم
سروش: بیدار شو خانوم خوابالو
نمیدونم چرا اینقدر سرم درد میکنه.. دستی به سرم میکشمو دوباره چشمام رو میبندم
سروش:اِ... تو که دوباره خوابیدی؟
خمیازه ای میکشم و زیرلبی میگم: بیدارم
سروش: پس پیاده شو
چشمام رو میمالم و میگم: به هتل رسیدیم؟
وقتی سکوت سروش رو میبینم تازه یادم میاد که اصلا مقصدمون هتل نبود... خیلی سریع چشمام رو باز میکنم و به اطراف نگاه میکنم... چشمام از شدت تعجب گرد میشن... اینجا بیشتر به بیابون بی آب و علف شباهت داره
-نـــه.. اینجا کجاست سروش... منو کجا آوردی؟
چشمکی میزنه و میگه: گفتم که میخوام بدزدمت و بیارمت جایی که دست هیچکس بهت نرسه
مات و مبهوت نگاش میکنم
همونجور که داره از ماشین پیاده میشه میگه: پیاده شو.. بقیه راه رو باید پیاده بریم
-پیاده؟.. اونم بقیه راه رو؟... مگه باز هم مونده
سروش: آره
-سروش این مسخره بازیا چیه داری از خودت در میاری؟... کم کم داره باورم میشه که واقعا منو دزدیدیا
باز میخنده و هیچی نمیگه
از ماشین پیاده میشم و متعجب به اطراف نگاه میکنم
با دقت بیشتری به اطراف نگاه میکنم زیاد هم به بیابون شباهت نداره ولی به جز سنگ و خاک چیزی نمیتونم پیدا بکنم.. حداقل یه سبزه ی یه گلی.. یه پرنده ای یه جک و جونوری
به سمت من میادو دستم رو میگیره
سروش: به تو که باشه تا فردا صبح فقط این طرف اون طرف رو نگاه میکنی
من رو دنبال خودش میکشه و ادامه میده: دیگه غمگین نیستی؟
-غمگین؟
سروش: اوهوم
-من که از اول هم غمگین نبودم
همونجور که کمکم میکنه از پستی و بلندی ها رو پشت سر بذارم میگه: چرا... غمگین بودی... فقط سعی میکردی چیزی نگی تا بقیه ناراحت نشن
چیزی واسه گفتن ندارم.. جایی برای انکار نیست... یه خورده احساس سرما میکنم... میخوام دستام رو تو جیب مانتوم بذارم تا یه خورده گرم شن اما یکی از دستام اسیر دست سروشه.. همین که یه کوچولو سعی میکنم دستم رو از دستش بیرون بیارم با اخم میگه: نداشتیما
خندم میگیره
خنده ام رو که میبینه شیر میشه و میگه: دیگه نبینم از این کارا کنیا
-حالا خوبه دست خودمه
سروش: در آینده تک تک اعضای بدنت ماله من میشه.. حتی این انگشتات
-باز پررو شدی
سروش: مگه بده؟
-پس نه.. فکر کردی خوبه؟
سروش: آره.. دقیقا همین فکر رو کردم
-وای سروش.. دارم از دستت کلافه میشم
با شیطنت میگه: عیبی نداره.. کم کم باید عادت میکنی
-فرار که نمیکنم.. دستمو ول کن.. میخوام تو جیبم بذارم یه خورده گرم بشم
دستم رو با دست خودش تو جیب شلوارش فرو میکنه و میگه: بفرما.. این هم جیب... ببینم بهونه ی دیگه ای هم داری
     
#318 | Posted: 1 Nov 2013 23:34
با حرص فقط نفسم رو بیرون میدم و میگم: اصلا چرا من رو آوردی اینجا؟
سروش: عجله نکن... میفهمی
-سروش دیروقته... بیا برگردیم
ابرویی بالا میندازه و با یه لبخند استثنایی نگام میکنه و میگه: نکنه میترسی؟
خب یه خورده میترسم ولی به روی خودم نمیارم و میگم: من و ترس؟!... عمرا... فقط چون داره شب میشه.........
میپره وسط حرفمو میگه: خب شب بشه
با ناله میگم: سروش
سروش: تا وقتی من کنارتم حق نداری از هیچی بترسی
آهی میکشم و میگم: آخه اینجا کجاست؟
سروش: اینقدر خودت رو خسته نکن... وقتی برسیم بهت میگم
بعد از یه خورده دیگه راه رفتن بالاخره سروش رو لبه ی یه پرتگاه متوقف میشه
با تعجب به اطراف نگاه میکنم.. خب اینجا که با اونجایی که ماشین پارک شده بود فرق چندانی نداره.. سروش فقط به پرتگاه خیره شده و هیچی نمیگه... نگاه سروش رو دنبال میکنم تا به یه چیز به خصوص برسم ولی باز چشمم به چیز خاصی نمیفته
منتظر به سروش نگاه میکنم انگار سنگینی نگاهم رو احساس میکنه چون همونجور که نگاهش به رو به روهه لبخند غمگین و در عین حال مهربونی میزنه
-سروش چی شده؟.. منظورت از این کارا چیه؟
بالاخره سکوت رو میشکنه و شروع به صحبت میکنه
سروش: چهار سال پیش وقتی اون فیلم لعنتی رو دیدم به معنای واقعی شکستم... وقتی دیدم عشقم چه جوری داره توی اون فیلم از نفرتش به من و عشق و علاقه اش نسبت به سیاوش حرف میزنه آتیش گرفتم... اون روز تمام خاطرات قشنگمون جلوی چشمام به نمایش در اومد... برام در حد مرگ سخت بود که بخوام باور کنم که همه ی اون خاطرات فقط یه بازیه مسخره بود برای رسیدن عشقم به برادرم... یادمه اون روز بعد از دیدن اون فیلم فقط روندم و روندم و وقتی به خودم اومدم دیدم اینجا هستم... اونقدر اینجا داد زدم.. فریاد کشیدم.. به همه ی دنیا بد و بیراه گفتم تا یه خورده آروم گرفتم... من اینجا شکستم.. خرد شدم.. به زانو دراومدم... ولی هیچکس ندید.. آره ترنم هیچکس همه ی این شکستنا رو ندید... بعد از اون دیگه نیومدم اینجا دلم نمیخواست برای بار دوم شکسته شدنم رو ببینم.. دوست نداشتم همه چیز برام یادآوری بشه تا اینکه برای بار دوم شکستم... اما نه اینجا بلکه جلوی همه... دومین بار که اینجا اومدم هزار بار آرزو کردم که ایکاش همه شکستنا به راحتی شکسته شدن غرور آدما باشه... میدونی دومین بار کی بود؟
فقط نگاش میکنم منظورش رو از این حرفا نمیفهمم
آروم به سمت من برمیگرده و تو چشمام خیره میشه... دستم رو به لبش نزدیک میکنه و بوسه ای به نوک انگشتام میزنه
چشماش رو برای چند لحظه میبنده و نفس عمیقی میکشه
بعد از چند لحظه مکث ادامه میده: دومین بار وقتی شکستم که خبر مرگت رو شنیدم...اون موقع توی منجلابی دست و پا میزدم که خودم به وجودش آورده بودم... حاضر بودم داشته باشمت حتی اگه خائن ترین آدم روی کره ی زمین باشی... بیشتر از هر وقت دیگه ای پشیمون بودم.. دیگه گناهکار بودن یا نبودنت برام رنگ باخته بود ... فقط یه چیز رو میدیدم اون هم این بود که دیگه ندارمت... درسته گناهکار نبودنت رو باور نکرد بودم ولی به باور عشقت رسیده بودم اما آخرین حضورم در اینجا اون روز نبود.. بلکه اون روز یه شروع بود برای اومدن و رفتن هر روزه ام...سومین بار وقتی اومدم اینجا از اون دو بار قبل داغون تر بودم.. هنوز یادمه که هیچ جوری آروم نمیشدم... سومین حضورم در اینجا زمانی شکل رفت که فهمیدم بیگناهی... اون موقع فکر میکردم مردی.. که دیگه ندارمت.. که چهار سال بیگناه مجازاتت کردم و خودم هم چهار سال بیخودی عذاب کشیدم...سومین بار داغونه داغون بودم.. اونقدر داغون بودم که دیگه کار هر روزم شده بود بیا اینجا... بعد از فهمیدن خبر بیگناهیت دیگه نمیتونستم راحت زندگی کنم... آروم و قرار نداشتم فقط تو رو میخواستم... سومین باری که اومدم اینجا حتی یه ذره هم آروم نشدم... بعد از اون کار هر روزم شده بود این که یا بیام اینجا یا برم سر..........
دستش سرد میشه و آروم زمزمه میکنه: قبری که فقط به اسم تو بود
-تو اون روزا انگار هر روز خبر مرگت رو بهم میدادن... انگار هر روز مثل روز اول عزادارت بودم... بارها خواستم خودم رو از همین پرتگاه پرت کنم پایین تا هم خودمو خلاص کنم هم بقیه رو
از شدت استرس قلبم تند تند میزنه
     
#319 | Posted: 1 Nov 2013 23:34
-نه؟!
لبخند تلخی میزنه: آره ترنم درست شنیدی هزار بار تا مرز خودکشی رفتم و با صدای تو برگشتم... وقتی صدات تو گوشم میپیچید دلم نمیومد خودم رو از دیدن دوبارت محروم کنم... مدام با خودم میگفتم اگه اینجا ندارمش حداقل باید اون دنیا مال من بشه... اینجایی که تو الان میبنی شاید قشنگ نباشه.. شاید منظره ی جالبی نداشته باشه ولی محرم اسراره منه... وقتی اینجا رو میبینم یاد اشتباهاتم میفتم و یاد تاوانهایی که برای اون اشتباهات پس دادم
آروم مینالم: سروش با خودت چیکار کردی؟
هر دو تا دستام رو تو دستاش فشار میده و میگه: من کاری نکردم خانومی... کار توهه
-سروش
شروع به زمزمه شعری میکنه که برام ناآشنا نیست: آبي تر از آنم كه بي رنگ بميرم/ از شيشه نبودم كه با سنگ بميرم/ من آمده بودم كه تا مرز رسيدن/ همراه تو فرسنگ به فرسنگ بميرم/ تقصير كسي نيست كه اينگونه غريبم /شايد كه خدا خواست كه دلتنگ بميرم
-این که شعره........
سروش: آره... شعریه که تو خیلی دوست داشتی ولی من الان با همه ی وجودم از این شعر متنفرم.. چون روی سنگی حک شده بود که اسم تو روی اون نوشته شده بود
باورم نمیشه...
سروش: میدونی بعد از هزار بار اینجا اومدن و سر اون قبر لعنتی رفتن بالاخره چه جوری آروم شدم
غمگین نگاش میکنم.. دلم نمیخواد این جور پژمرده و غمگین ببینمش
با بغض زمزمه میکنه: تو اتاق تو.. با بوییدن لباسای تو... وای ترنم نمیدونی اون روز چه روزی بود.. سبک سبک شده بودم.. خالیه خالی... بعد از مدتها تو رو کنار خودم میدیدم... دلم نمیخواست از اون اتاق دل بکنم
اشک تو چشمام جمع میشه
روی زمین میشینه و مجبورم میکنه که کنارش بشینم...همونجور که با یه دستش دستام رو گرفته.. اون یکی دستش رو دور شونه هام حلقه میکنه.. ناخواسته سرم رو روی شونه هاش میذارم
همونجور که صداش میلرزه ادامه میده: اما الان هیچ چیزی به جز تو نمیتونه آرومم کنه... ترنم نمتونم هیچ جوری حال روزم رو برات توصیف کنم... نمیتونم بگم چقدر از اینکه کنارمی غرق لذتم... آخ.. ایکاش میشد بگم با من چه کردی
لبخندی رو لبم میشینه
سروش: حق با تو بود... یعنی همیشه ی خدا حق با تو بود ولی پررنگ ترین حرفت که ملکه ی ذهنم شده بود خیلی از روزا عذابم میداد... گفته بودی یه روزی پشیمون میشم ولی من بهت خندیده بودم... تاوان تک تک اون خنده ها، اون توهینا، اون باور نکردنا، اون تهمتها رو به بدترین شکل ممکن پس دادم... نداشتنت همراه با اون عذاب وجدان خیلی خیلی تلخ بود و من اون روزا فقط خدا رو صدا میزدم... بهش التماس میکردم تو رو بهم برگردونه.. با تمام ناامیدیم باز هم امیدوار بودم.. با خودم میگفتم شاید همه اتفاقا یه کابوس وحشتناک باشه باشه... مدام از خدا میخواستم یا من رو ببره یا تو رو برگردونه ولی جوابمو نمیداد.. انگار قصدش تنبیه ی من بود... میدونستم قدر فرشته کوچولوم رو ندونستم خدا هم اونو از من گرفته ولی این انصاف نبود... این مجازات سنگینی بود برای منی که خودم دل شکسته بودم... میدونی ترنم اینجایی که تو نشستی بارها و بارها من همینجا به زانو در اومدم.. شکستم.. پشیمون شدم.. منی که کوهی از غرور بودم بدون تو حتی اون غرور رو هم نمیخواستم... امروز آوردمت اینجا تا تو هم خالی بشی ترنم... تا بتونی بدون ترس و نگرانی برای دیگران حرفات رو بیرون بریزی.. همه ی اینا رو بهت گفتم تا بدونی فقط تو عذاب نکشیدی.. من هم این احساست رو تجربه کردم
قلبم از شنیدن حرفاش زیر و رو میشه... با سکوتش یه بار دیگه به اطراف نگاه میکنم... این بار دیگه اینجا رو یه پرتگاه معمولی نمیدونم... از جام بلند میشم و سروش هم با من از روی زمین بلند میشه
سروش: هر چقدر دلت میخواد داد بزن.. فریاد بکش... حرف دلت رو بیرون بریز.. مگه اون دل کوچولوت چقدر ظرفیت داره خانومی.. اینجا دیگه هیچکس نیست که به جای حمایت ازت تو رو وادار به سکوت کنه
وقتی حرفاش تموم میشه.. چند قدم از من فاصله میگیره.. همونجور که دستاش تو جیبشه منتظر نگاه میکنه
دلم میخواد به حرفاش گوش کنم... حق با سروشه... اینجا دیگه خودم هستم و خدای خودم.. هیچکس نیست که منو به کاری مجبور کنه که دوست ندارم... آروم آروم شروع میکنم و کم کم صدام اوج میگیره... همونجور که اشکام روون میشن.. فقط و فقط خدا رو صدا میزنم... از دردام میگم و حضور سروش رو به کل فراموش میکنم.. ازش گله میکنم و با ناله از روزای سخت زندگیم میگم.. نمیدونم چقدر گذشته فقط وقتی به خودم میام که روی زمین زانو زدمو با صدای بلند دارم گریه میکنم... دستای سروش رو روی شونه هام احساس میکنم.. کمکم میکنه از روی زمین بلند شم.. مثل تمام این مدت من رو تو بغلش میگیره و آروم آروم کمرمو نوازش میکنه...
     
#320 | Posted: 1 Nov 2013 23:50
... من هم محکم تر از همیشه خودمو بهش میچسبونم و با ناله میگم: سروش همه خیلی خودخواه شدن... چهار سال بهم توهین کردن و من فکر میردم با برگشتم همه جبران میکنند اما الان میبینم هیچکدومشون به فکر حمایت از من نیستن.. اونا فقط دارن پولشون رو به رخم میکشن
آهی میکشه و زمزمه میکنه: میدونم عزیزم
-دست خودم نیست.. هیچکدوم از حرکاتم تو این روزا دست خودم نیست.. دلم نمیخواد اطرافشون باشم.. برام در حد مرگ سخته که بخوام سر یه میز با آدمایی شام بخورم که یه روزی حتی حاضر نبودن موقع غذا خوردنشون من از کنار میز رد بشم... برام سخته از آدمایی پول بگیرم که روزی برای استفاده از وسایلای خونشون با پوزخند نگام میکردن.. برام سخته سروش... برام در حد مرگ سخته وقتی میبینم مجبورم برم به خونه ای که طاهر داره با پول بابام میخره.. بابایی که یه روزی نه تنها من رو ازث بلکه از محبتش هم محروم کرد... خسته ام.. دلم آرامش میخواد.. یه تنهایی مطلق.. یه سقف بی منت... یه زندگیه آروم بدون اینکه کسی بهم با پوزخند نگاه کنه
اونقدر تو بغلش گریه میکنم و حرف میزنم که بی حال میشم... اون هم بدون هیچ حرفی فقط گوش میده و گوش میده.. حس میکنم سبک شدم.. خالیه خالی ولی نه به خاطر داد و فریادام رو لبه ی پرتگاه بلکه به خاطر این آغوشی که محبت و حمایتش رو دارم با همه ی وجود لمس میکنم
وقتی مطمئن میشه که دیگه نایی برای ادامه ندارم ی خورده من رو از خودش دورتر میکنه و میگه: حالت بهتره ترنم؟
با لبخند میگم: خیلی... خیلی بهترم سروش
اون هم لبخند غمگینی میزنه و میگهک میدونستم بهتر میشی.. این پرتگاه معجزه میکنه ولی همیشه هم جواب نمیده
فقط نگاش میکنم... ایکاش میفهمید که این مکان معجزه نمیکنه این وجوده اونه که مثل همیشه آرومم میکنه
بعد از چند لحظه مکث مهربون و غمگین ادامه میده: درسته اشتباه کردم ترنم.. میدونم اگه من تاوان اشتباهاتم رو پس دادم تو تاوان بیگناه بودنت رو با جون و دلت دادی اما الان دیگه نمیتونم اینجوری ادامه بدم... هر چقدر دوست داری مجازاتم کن ولی دیگه پسم نزن... دیگه تحمل شکسته شدن رو ندارم..
برق اشک رو تو چشماش میبینم
سروش: ترنم خانومی کن و همراه همیشگیم شو... هیچی برات کم نمیذارم... دیگه نمیتونم اینجوری ادامه بدم... برام سخته کنارت باشم و مال من نباشی... لمس وجودت وقتی که برای من نیستی کلی عذابم میده... من رو شرمنده ی خودم و خدای خودم میکنه ولی مقاومت در برابرت هم خیلی برام سخته.. هر بار که میبینمت کلی با خودم میجنگم وی باز تسلیم نگاه مهربون تو میشم... ترنم تو منو ببخش من تا ابد باورت میکنم... بیشتر از چشمام بهت اعتماد میکنم
چند لحظه مکث میکنه و بعد از چند لحظه ادامه میده: حتی اگه خطایی هم کنه با جون و دل از اشتباهاتت میگذرم
این همه مهربونیه سروش برام قاب هضم نیست... چشمام از شدت گریه میسوزنند ولی باز هم نمیتونم جلوی سرازیر شدن اشکام رو بگیرم
سروش: هم پدرت میشم.. هم مادرت.. هم برادرت میشم.. هم خواهرت.. قول میدم تکیه گاه همیشگیت باشم.. تا وقتی زنده ام ازت دست نمیکشم... به جان خودت که برام عزیزترینی قسم میخورم که به جای تک تکشون ازت حمایت کنم و به جای تک تکشون باورت داشته باشم
بدون اینکه بخوام.. این دفعه من پیش قدم میشم و تو آغوشش فرو میرم
با هق هق گریه میگم: تو این چهار سال خیلی تنها بودم... وقتی نامزد کردی فکر کردم برای همیشه از دستت دادم
سروش: فرشته ی کوچولوی من
...
سروش: به خاطر تمام آزارایی که بهت رسوندم هیچوقت خودم رو نمیبخشم... این رو همیشه یادت باشه تو عشق اول و آخرم بودی و هستی.. نامزدی من با الاگل بزرگترین حماقت زندگیم بود...
-فکر میکردم دیگه دوستم نداری
کنار گوشم آروم زمزمه میکنه: من توی این دنیا هیچکس و هیچ چیز رو به اندازه ی تو دوست ندارم... اون حماقتم هم فقط به خاطر این بود که.............
سکوتش رو که میبینم با صدایی که از شدت گریه به شدت گرفته میگم: که منو بچزونی بذار بهت بگم که موفق شدی سروش... اون روز که خبر نامزدیت رو بهم دادن روز مرگم بود
سروش: ببخش ترنم... باور کن عاشقتم
آهی میکشم و چشمام رو میبندم... این حس قشنگه با سروش بودن رو دوست دارم
من رو محکم به خودش فشار میده.. با اینکه تمام بدنم از این همه فشار درد میگیره ولی دلم نمیاد از این آغوش دل بکنم
سروش: دوستت دارم ترنم... خیلی زیاد
دهنم رو باز میکنم که من هم اعتراف کنم ولی تازه یاد وضعیت خودم میفتم... احساس میکنم دنیا رو سرم خراب شده... چشمام رو باز میکنم... حلقه دستام ناخودآگاه شل میشن... من دارم چیکار میکنم؟.. با خودم.. با سروش..
سروش متعجب به حرکاتم نگاه میکنه و من خودم رو از آغوشش بیرون میکشم
سروش: چی شد ترنم؟
-هان؟... هـ ـیچـ ـی
سروش: ترنم حالت خوبه؟... چی شده؟
حالم... مگه میشه خوب باشه... میخوام داد بزنم و بگم من هم میخوامت سروش.. من هم دلم آغوشتو میخواد. من هم دوستت دارم ولی آخه چه طوری میتونم قبولت کنم.. منی که معلوم نیست چه آینده ای در انتظارمه.. منی که هرشب رو با کابوسهای شبانه ام صبح میکنم.. منی که با یه مشت قرص و دارو سر پا هستم.. منی که حتی معلوم نیست بتونم مادر بشم یا نه... چطور میتونم تو رو اسیر خودم کنم
سروش: ترنم... چرا چیزی نمیگی؟
با ناراحتی نفس عمیقی میکشم و فقط میگم: دیروقته.. بهتره برگردیم
سروش هاج و واج نگام میکنه.. باورش نمیشه من همون ترنم چند دقیقه پیش باشم
-سروش من رو ببر به یه هتلی برسون
سروش: اما...
-خواهش میکنم سروش.. حالم زیاد خوب نیست... فقط میخوام برم
با ناراحتی دستی به صورتش میکشه و بعد از چند لحظه سری تکون میده
زیر لب غمگین زمزمه میکنه: هر چی تو بگی
دستم رو آروم میگیره و به سمت ماشین هدایتم میکنه... حس میکنم حواسش اینجا نیست فقط متفکر و با اخم قدم برمیداره.. میدونم رفتارای ضد و نقیض من آزارش میده فقط نمیدونم چیکار باید بکنم که بتونم خوددارتر باشم
وقتی به ماشین میرسیم بدون هیچ حرفی با احترام در رو برام باز میکنه و بعد از اینکه خیالش از جانب من راحت شد... سوار ماشین میشه و اون رو روشن میکنه... قبل از حرکت نگاهی به من میندازه.. انگار میخواد چیزی بگه اما پشیمون میشه و ماشین رو به حرکت در میاره

     
صفحه  صفحه 32 از 39:  « پیشین  1  ...  31  32  33  ...  38  39  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / سفر به دیار عشق بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites