تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

سفر به دیار عشق

صفحه  صفحه 34 از 39:  « پیشین  1  ...  33  34  35  ...  39  پسین »  
#331 | Posted: 2 Nov 2013 00:58
فصل سی و یکم

-ببخشید
منشی با اخم سرش رو بالا میاره و نگام میکنه
نمیدونم چه جوری باید بگم
منشی: نمیبینی کار دارم... زودتر حرفت رو بزن و برو پی کارت
خیلی برام سخته ولی به زحمت دهنمو باز میکنم و میگم: میشه شماره یا آدرسه خونه ی آقای راستین رو بهم بدین
چشماش گرد میشه
منشی: چی؟
-باور کن موضوع خیلی حیاتیه
پوزخندی میزنه و میگه: چیه؟.. نکنه حامله شدی؟.. قبلا که بهت هشدار داده بودم........
با صدای تقریبا بلندی میگم: تمومش کن
با خونسردی ابرویی بالا میندازه و نگاش رو از من میگیره
منشی: متاسفم
خودش رو با برگه های روی میزش مشغول میکنه و ادامه میده: من نمیتونم اطلاعات شخصیه رئیس بدم بهتره بری سر کارت و مزاحم من نشی
تو این لحظه که دارم برای دیدن سروش آتیش میگیرم واقعا کنترل روی اعصابم خیلی سخته... با همه ی اینا سعی میکنم آروم باشم و آبروریزی راه نندازم
با حرص میگم: ببین خانوم عزیز من نمیدونم تو چه مشکلی با من داری... برام هم مهم نیست که بخوام بدونم ولی بدون به نفعته که آدرس یا شماره تلفنی از آقای راستین بهم بدی چون اونقدر کارم برای رئیست حیاتی و مهمه که اگه بفهمه تو بخاطر یه لجبازیه بچه گانه همون اطلاعات به قول خودت شخصی رو بهم ندادی نه تنها بدترین برخورد رو باهات میکنه بلکه آخرش هم از شرکت پرتت میکنه بیرون
مشتی به میز میزنه و با عصبانیت از جاش بلند میشه
منشی: بهتره مراقب حرف زدنت باشی... من به دختره آشغالی مثله تو کمک نمیکنم... آدمای مثل تو زیاد دیدم ولی آدمی به پررویی تو دیگه نوبره.. اگه کارت اونقدرا مهم بود صد در صد رئیس خودش بهت آدرس و شماره تلفنش رو میداد.. فکر میکنی با بچه طرفی؟
سرم رو با حرص تکون میدمو دستی به صورتم تکون میدم...واقعا نمیدونم چیکار کنم؟
-صد مرحمت به بچه که حداقل زبون آدمیزاد حالیش میشه
صدای دادش بلند میشه
منشی: خفه شو احمق
خدایا دارم دیوونه میشم
با حرص میگم: صداتو بیار پایین... چه خبرته؟
پوزخندی میزنه و میگه: چیه خجالت میکشی؟... وقتی داری گندکاری میکردی باید فکر اینجاهاش رو هم میکردی
میخوام جوابش رو بدم که با صدای داد سیاوش حرف تو دهنم میمونه
سیاوش: اینجا چه بره؟.. خانوم مگه اینجا رو با چاله میدون اشتباه گرفتین که داد و هوار میکنید؟
هنوز پشتم به سیاوشه.. نمیدونم من رو شناخته یا نه
منشی: سلام آقای راستین
سیاوش خشن میگه: سلام... هنوز جوابتو نشنیدم
منشی: آقای راستین باور کنید تقصیر من نیست این خانوم اومدن و به زور میخوان آدرس خونه ی رئیس رو از من بگیرن.. هر چقدر میگم برام مسئولیت داره قبول نمیکنند
پوزخندی رو لبم میشینه
سیاوش با عصبانیت میگه: چی؟...
به سمت سیاوش برمیگردم ک وسط راه خشکش میزنه.. معلوم بود داشت به طرف من میاد
منشی پیروزمندانه من رو نگاه میکنه
لحن سیاوش یهو ملایم میشه و میگه: ترنم تو آدرس سروش رو میخوای؟
-آره.. بهم میدی یا واسه ی تو هم مسئولیت داره
میخنده و میگه: میدم چیه.. خودم میرسونمت
باورم نمیشه که به همین راحتی دارم میرم پیش سروش... هر چند اونقدرا هم راحت نبود
-ممنونم سیاوش
با مهربونی میگه: وظیفمه خانوم خانوما... راستی مگه سروش نیست؟
-ظیفه ای در کار نیست کارات همه از روی لطفه... نه... نیومد
سیاوش: با من تعارف نکن که کلامون میره تو هم
بعد سری تکون میده و زمزمه میکنه: از دست این سروش که اصلا نمیشه پیداش کرد
لبخندی میزنم و چیزی نمیگم
سیاوش: بذار برم یکی از پرونده ها رو از اتاقش بردارم الان میام میرسونمت
-باشه.. منتظرم
ریموت ماشینش رو بهم میده و میگه: تو برو سوار شو من هم الان میام
-آخه........
بدون اینکه فرصت اعتراضی بهم بده به داخل اتاق سروش میره
نگام به منشی میفته که با چشمای گرد شده نگام میکنه.. بی تفاوت به جلوم نگاه میکنم و راه خروج رو در پیش میگیرم
هنوز از منشی دور نشدم که آروم طوری که فقط خودم متوجه بشم میگه: خوشم میاد که به هر دوتا برادر نظر داری
لبخند تلخی رو لبم میشینه.. به عقب برمیگردمو میگم: نترس.. حتی اگه همین قصدم داشته باشم خیلی وقت پیش تاوانشو پس دادم
گنگ نگام میکنه.. نگام رو ازش میگیرم و ازش دور میشم
صدای قدمهای یه نفر رو پشت سرم میشنوم به عقب برمیگردم که میبینم سیاوشه
سیاوش: هنوز نرفتی؟
-آروم آروم داشتم میرفتم که بهم برسی
با تموم شدن حرفم ریموت رو به طرفش میگیرم
لبخندی میزنه و با ملایمت ریموت رو از دستم میگیره.. رفتار خیلی تغییر کرده.. دیگه اون سیاوش عصبیه قبلی نیست... قبلنا خیلی با دور و وریاش خشن بود.. دقیقا نقطه مقابل سروش.. الان انگار جاش با سروش عوض شده.. اون سروش منطقی شده سیاوش.. اون سیاوش عصبی شده سروش.. شاید هم فقط با من اینطور رفتار میکنه.. نمیدونم
سوار ماشینش میشمو چیزی نمیگم... اون هم سوار میشه و ماشین رو روشن میکنه
سیاوش: بریم؟
-اوهوم
میخنده و ماشین رو به حرکت در میاره
نگاهی بهش میندازم... دلم براش میسوزه
چشمکی برام میزنه و میگه: چیه خانوم خوشکله؟
آهی میکشم و میگم: زندگی خیلی برات سخت شده
لبخند تلخی میزنه و میگه: حقمه... بیشتر از اینا حقمه
...
سیاوش: حالا حالاها باید تاوان پس بدم
-این حرفا رو نزن سیاوش.. تو هم زیاد مقصر نبودی
سیاوش: نه ترنم.. نباید اون طور بی تفاوت از التماسات میگذشتم... هر چند الان دیگه واسه گفتن این حرفا دیره
-من ازت گله ای ندارم سیاوش... زندگیتو بساز
سیاوش: زندگی؟
...
سیاوش: من که زندگیمو خیلی وقته از دست دادم.. ترنم من محکومم تا اخر عمرم تنها زندگی کنم و افسوس لحظه های با ترانه بودن رو بخورم.. واسه ی من دیگه شروع دوباره ای وجود نداره اما تو و سروش هنوز فرصت دارین که پا به پای هم پیش برین و مرهمی باشین واسه ی زخمای همدیگه.. ترنم میخوای یه فرصت دیگه به سروش بدی.. مگه نه؟
سری به نشونه ی آره تکون میدم... ایکاش ترانه هم زنده میموند و سیاوش این همه عذاب نمیکشید
با خوشحالی میگه: میدونستم بالاخره قبول میکنی... سروش تو این مدت خیلی چیزا در مورد تو به ماها گفت... تمام چیزایی که تو نبود تو فهمید.. همه میدونیم که توی اون چهار سال هم عاشق سروش موندی و این رو بدون خیلی برامون عزیزی
نگام ازش میگیرمو به بیرون نگاه میکنم
سیاوش با مهربونی ادامه میده: میدونم خاطرات تلخ زیادی داری ولی مطمئن باش به مرور زمان همه شون کمرنگ میشن و خاطرات شیرینی جای اونا رو میگیرن.. سروش میتونه خوشبختت کنه ترنم... باور کن
لبخندی میزنم... به این حرف سیاوش ایمان دارم.. چون میدونم همین که کنار سروش باشم خوشبختم احتیاجی نیست کاری برام بکنه من به کنارش بودن هم راضیم فقط نمیدونم اون هم با من خوشبخت میشه؟
سیاوش: این لبخندات خیلی برای سروش ارزش داره ترنم از سروش دریغشون نکن... خیلی داغونه
نگاش میکنم و ناخواسته میگم: اون با من خوشبخت میشه سیاوش؟
با تعجب نگام میکنه و میگه: این چه حرفیه ترنم؟... همینکه سروش تو رو کنار خودش داشته باشه خوشبخت ترینه
-من دیگه ترنم سابق نیستم.. مطمئن هم نیستم که بتونم به اون روزا برگردم
سیاوش: نگران نباش ترنم... تو هر جوری که باشی باز هم نه تنها برای سروش بلکه برای همه مون عزیزی... من مطمئنم بعد از یه مدت همه چیز خوب میشه.. بعد از چهار سال تو و سروش باز هم نتونستین همدیگه رو فراموش کنید این خودش نشونه ی بزرگیه.. نشون میده که عشقتون یه هوس زودگذر نبوده که با یه دوریه چند ساله و یه اشتباه هر چند بزرگ ازبین بره... قشنگترین معجزه ی عشق همین حرکت الان توهه که با تموم اتفاقات بد گذشته باز داری یه فرصت دیگه به هر دوتاتون میدی.. اینکه با همه ی وجودت میتونی عشقتو ببخشی و قشنگترین خاطرات رو باهاش بسازی
لبخند مضطربی میزنم
--حرفات خیلی قشنگه سیاوش
سیاوش: اشتباه نکن ترنم.. اینا حرف نیستن.. حقیقتن... سروش همسفر خوبی برات میشه...مطمئن باش سروش ایمان داره... میدونم غذه.. مغروره.. خودخواهه.. زورگوهه.. تو این سالها خیلی عوض شده.. یعنی نبوده تو باهاش این کار رو کرد اما با همه ی اینا بدجور دیوونه و عاشقته.. همچین آدمی نمیتونه مواظب عشقش نباشه.. مطمئن باش ازت حمایت میکنه.. خیلی بیشتر از قبلنا
ملتمسانه میگه: ترنم با قبول کردن سروش بذار خیالم یه خرده از جانب شما دو تا راحت بشه میدونم ازدواجتون با چهار سال تاخیرو عذاب مثل اون قبلنا نمیشه ولی حیفه که عاشق باشین و با هم نباشین... از من که گذشت شماها شانستون رو با هم محک بزنید.. هر چند من به آینده تون خیلی خوشبینم
ماشین رو گوشه ای پارک میکنه و میگه: با حرفام خسته ات کردم
-نه سیاوش.. اینجوری نگو
سیاوش: خیالم راحت باشه که امشب سروش با خبرای خوش میاد خونه
با خجالت میگم: اگه سروش قبولم کنه آره
میخنده و میگه: اون رو که مطمئنم
چشماش رو برای چند لحظه میبنده و میگه: خدایا شکرت
بعد سریع چشماش رو باز میکنه و با چشم به آپارتمانی اشاره میکنه
سیاوش: برو.. فقط بهت پیشنهاد میکنم که داخل خونه نری
با تعجب میگم: چرا؟
با شیطنت ابرویی بالا میندازه و میگه: وقتی توی عروسی اون همه بی حیا بازی در آورد............
حس میکنم گونه هام از خجالت سرخ شدن
سیاوش با خنده سری تکون میده و میگه: از دست این سروش... برو به سلامت
آروم ازش تشکر میکنم و از ماشین پیاده میشم.. حتی روم نمیشه تو چشماش نگاه کنم... بوقی برام میزنه و بعد از چند لحظه ماشینش با سرعت از جا کنده میشه.. با حرفای سیاوش جونه دوباره ای گرفتم.. لبخندی میزنم و به سمت آپارتمان سروش حرکت میکنم

If your goal sets you apart from the crowd saty alone !
     
#332 | Posted: 2 Nov 2013 00:59
هنوز چند قدمی بیشتر نرفتم که با صدای ترمز وحشتناک ماشینی چشمامو میبندم و جیغ میزنم
صدای سیاوش رو میشنوم که با نگرانی میگه: ترنم خوبی؟
آروم چشمام رو باز میکنم و متعجب زمزمه میکنم مگه تو نرفته بودی؟
شونه ای بالا میندازه و میگه: یادم رفته بود اینو بهت بدم
متعجب به دستش نگاه میکنم و میبینم کلیدی رو به سمتم گرفته
با شیطنت میگه: بگیرش... اینجوری فکر کنم بهتر باشه
لبخندی میزنم و کلید رو ازش میگیرم
-مطمئنی ناراحت نمیشه که بی اجازه برم تو خونش؟
برای لحظه ای نگاهش غمگین میشه و زیرلب چیزی رو زمزمه میکنه که من فقط کلمه ی تفاوت رو میشنوم
-سیاوش چیزی شده؟
سیاوش: نه زن داداش... سروش از خداشه بی اجازه وارد خونش بشی چون اونجا فقط خونه ی اون نیست خونه ی تو هم هست
میخوام ازش تشکر کنم که زودی سوار ماشینش میشه و میگه: بیشتر از این داداش خل و چلم رو منتظر نذار.. دیگه طاقت نداره ها
بعد هم بدون اینکه اجازه ی حرف زدن بهم بده به سرعت از کنارم رد میشه
باورم نمیشه سیاوش این همه تغییر کرده باشه
با تاسف سری تکون میدمو زیر لب زمزمه میکنم: ترانه ایکاش بودی و میدیدی که سیاوش همونی شده که تو آرزوش رو داشتی
همونجور که به سمت آپارتمان سروش میرم به این فکر میکنم که بعضی وقتا آدما برای تغییراتشون بهای سنگینی میپردازن
با دیدن در آپارتمان استرسم صد برابر میشه... اصلا نفهمیدم کی به اینجا رسیدم... نگاهی مردد به کلید توی دستم میندازم و با شک کلید رو بالا میارم
-نه... باید زنگ بزنم.. شاید ناراحت بشه
از یه طرف دلم میخواد غافلگیرش کنم از یه طرف نگران عکس العملش هستم.. بالاخره بعد از کلی کلنجار رفتن تصمیم نهاییم رو میگیرمو یه دل میشم
با کمترین سر و صدا در رو باز میکنم و وارد میشم... در رو پشت سرم میبندم و با ذوق سر میچرخونم تا داخل خونه ی سروش رو ببینم ولی از چیزی که جلوی چشمام میبینم به شدت شوکه میشم
-نکنه اشتباه اومدم؟
نگاهی به در میندازم کلید که واسه همین دره
-ولی آخه....
داخل خونه با بازار شام تفاوتی نداره
-مگه میشه اینجا خونه ی سروشی باشه که حتی سر جا به جا شدن خودکارش هم حساس بود
آروم آروم جلو میرم... پام روی یه چیزی میره.. نگام رو به زمین میدوزم و میبینم کتشه.. سری تکون میدم و خم میشم کتش رو برمیدارم
-از دست تو سروش
جلوتر که میرم چشمم به مبل میفته که لباسای کثیف سروش روش پخش شده... سرم رو برمیگردونم و با دیدن اپن خشکم میزنه.. روی اپن پر از خرده شیشه هست و چند تا ظرف شکسته هم اطراف اپن پخش و پلا شده... چند قطره خون هم روی زمین ریخته.. دلم گواهیه بدی میده
اشک تو چشمام جمع میشه... کت سروش رو با همه ی قدرتم فشار میدم
نگاهی به اطراف میندازم نمیدونم اتاق خوابش کجاست؟.. با کلافگی سری تکون میدم که یهو حس میکنم زمزمه هایی رو میشنوم.. با دقت بیشتری که گوش میدم متوجه میشم صدای سروشه.. چند قطره اشکی که از چشمام سرازیر شده بودن رو پاک میکنم و با ذوق و شوق صدا رو دنبال میکنم... در نهایت به اتاقی میرسم که درش نیمه بازه... سروش رو میبینم که قاب عکسی رو تو دستش گرفته و با غصه میگه: خیلی بی انصافی ترنم... خیلی... آخه من چه جوری بی تو دووم بیارم..
صدای سروش رو واضح میشنوم و دلم از شنیدن حرفاش آتیش میگیره
آهی میکشه و پشتش رو به در میکنه قاب عکس رو به خودش فشار میده... یه چیزی توی وجودم میگه اون عکسه منه... از این تصور دلم پر از شادی میشه
در رو کامل باز میکنم ولی اونقدر سروش تو حال و هوای خودشه که اصلا متوجه ی حضورم نمیشه با دیدن عکسای خودم روی دیوار قلبم از شدت هیجان بیشتر از قبل بیقرار سروش میشه
سروش همونجور که به عکس من روی دیوار خیره شده میگه: آخه بی انصاف تو که میدونی تنها دلیل بودنمی... بودنت برام حکم زندگیه دوباره رو داره... پس چرا اینجوری دلمو میسوزونی.. چرا با من اینکار رو میکنی؟
...
سروش: خدایا یعنی باید به خاطر بچه از دستش بدم؟
بعد از مدتها اشکام از شدت ذوق سرازیر میشن.. تو این مدت فقط به خاطر غم و غصه هام گریه میکردم ولی الان حس میکنم خوشبخت ترین آدم این کره ی خاکی هستم
سروش: این نهایت بی انصافیه... من دوستش دارم خدا.. به چه زبونی بگم دوستش دارم
به سمت تختش میرم
سروش: داری من رو میکشی ترنم.. داری دیوونم میکنی؟
آروم روی تختش میشینم.. سروش متعجب سرش رو به طرف من برمیگردونه و بعد از چند لحظه مکث با بغض میگه: این روزا رویاهات از خودت مهربونتر شدن
لبخند تلخی میزنم... من هم چهار سالم رو با رویاهات سپری ردم سروش.. ایکاش میدونستی تو این چهار سال چی کشیدم... دستم رو به سمت موهای بهم ریختش میبرم و آروم موهاش رو نوازش میکنم
سروش خشن به دستم چنگ میزنه و میگه: ترنم ترکم نکن.. من بدون تو میمیرم
میخوام حرف بزنم که میگه: حالا که خودت نیستی لااقل بذار رویاهات بمونند
آروم میگم: سروش من خودم هستم
لبخندی میزنه و میگه: آره.. خیلی به واقعیت نزدیکی.. دقیقا مثل خودشی
با لحن تلخی زمزمه میکنه: فکر کنم دارم دیوونه میشم ولی این دیوونگی رو ترجیح میدم به اون سالم بودنی که تو کنارم نباشی
با بغض میگم: من ترنمم سروش.. خوده ترنم... خواب و خیال و رویا نیستم.. بفهم
متعجب نگام میکنه و میگه: چی؟
کلید رو بالا میارمو میگم: با سیاوش اومدم
شتاب زده رو تخت میشینه و میگه: ترنم تویی؟
شونه ای بالا میندازم و میگم: میبینی که آره
تازه چشم به لباساش میفته.. همون لباسای دیروز تنشه... نیمی از دکمه های پیراهنش بازه و سینه ی عضلانیش دیده میشه
دستش رو بالا میاره و با ترس صورتم رو لمس میکنه
سروش: واقعا خودتی؟.. باور کنم خودتی؟
با مهربونی نگاش میکنم و هیچی نمیگم

If your goal sets you apart from the crowd saty alone !
     
#333 | Posted: 2 Nov 2013 01:00
یهو دستش روعقب میکشه و نگاهش رو از من میگیره
متعجب نگاش میکنم
با صدایی لرزون میگه: ترنم اگه اومدی که برای همیشه ترکم کنی فقط برو... راضی نباش از این بیشتر بشکنم
-سروش
سروش:خواهش میکنم ترنم..... اگه اینجا باشی قول نمیدم که بهت دست نزنم.. مقاومت در برابر تو برام خیلی سخته... برو ترنم
بی توجه به حرف سروش از جام بلند میشم با ترس نگام میکنه
ولی من با خونسردی به اتاقش نگاه میکنم
اتاقش هم مثل بیرون بهم ریخته و افتضاحه... یه عالمه قرص آرام بخش هم روی پا تختیشه
سروش همونجور که مسخه منه از جاش بلند میشه و جلوی من وایمیسته
به زحمت زمزمه وار میگه: ترنم
با شیطنت هلش میدمو به یاد گذشته ها میگم: دلم خوش بود وقتی ازدواج کردیم تو ریخت و پاشا رو جمع میکنی ولی مثل اینکه به تو هم امیدی نیست... برو خدا رو شکر کن من تو این مدت کردم مرتب بشم و واسه خودم خانومی شدم وگرنه اگه در آینده واسمون مهمون سرزده میومد آبرویی برامون نمیموند
آخه در گذشته سروش خیلی رو این چیزا حساس بود دقیقا برعکس من که شتر با بارسش تو اتاقم گم میشد سروش هم مدام به جونم غر میزد و میگفت تو از پس یه اتاق برنمیای چه جوری میخوای خونمون رو مرتب کنی
سروش با ناباوری نگام میکنه.. چشمکی براش میزنم و با ضربه ی آرومی به سینش به کناری هلش میدم
سروش هیچی نمیگه فقط نگام میکنه.. حتی پلک هم نمیزنه انگار میترسه با پلک زدن همه چیز تموم بشه ... با لبخند از اتاقش خارج میشم و به سمت سالن میرم... آخ باورم نمیشه همه چیز داره خوب پیش میره
با خوشحالی نگاهی به خونه میندازم... یعنی اینجا خونه ی من و سروش میشه... من و سروش هم مال هم میشیم... هیچ کس هم دیگه اذیتمون نمیکنه... سروش هم همیشه ازم حمایت میکنه... همه چیز شبیه رویا میمونه
به سمت مبل میرم و نگاهی به لباسای سروش میندازم
با صدای تقریبا بلندی میگم: بی نظمی هم دیگه حدی داره.. این دیگه چه وضعشه.. تو که دست هر چی آدم شلخته رو از پشت بستی... از من خجالت نمیکشی از سنت خجالت بکش... نا سلامتی سنی ازت گذشته ... فقط بلدی داد و بیداد راه بندازی
صدای قدمهای سروش رو میشنوم که با عجله به سمت من میاد
بعد آرومتر از قبل با خودم ادامه میدم: هی سر من داد میزنه... اخلاق درست و حسابی هم که نداره... انضباط هم که زیر صفره... آشپزی هم که بلد نیست... زورگو و مغرور هم که هست.. ایش.. چه جوری باید یه عمر تحملش کنم.. تازه هر روز باید اتاقمون رو هم جمع و جور کنم
بعد هم خم میشم و شروع به جمع و جور کردن لباسای سروش میشم... دلم میخواد برای یه بار هم شده طعم این غر زدنا رو بچشم... لبخند از روی لبام پاک نمیشه... به عقب برمیگردمو میگم: چرا اینقدر خونت بهم ریخته ست؟
سروش مات و مبهوت نگام میکنه
انگشت اشارمو به نشونه ی تهدید بالا میارمو میگم: ببین آقاهه اگه فکر کردی تنهایی خونه رو تمیز میکنم در اشتباه هستیا... آشپزخونه و سالن با تو.. اتاق تو هم با من.. قبول؟
سروش با صدایی که به شدت میلرزه میگه: ترنم حدسم درسته.. مگه نه؟... اومدی ترنم من بشی مگه نه؟...اومدی تا ابد با من بمونی مگه نه؟... اومدی تا دنیا دنیاست مال من بشی مگه نه؟
میخندم و چشمام رو میبندم
- مـثـل یـک پـوپـک سـرمـا زده در بـارش بـرف/ سـخـت مـحـتـاج بـه گـرمـای پـر و بـال تـوام/ زنـدگـی زیـر سـر تـوسـت اگـر لـج نـکـنـی/ بـاز هـم مـال خـودت بـاش ، خـودم مـال تـوام !
چشمام رو باز میکنم و صورت خیس از اشکش رو میبینم
غمگین زمزمه میکنم: کی ترنمت نبودم.. کی مال تو نبودم.. کی به یادت نبودم تا اونجایی که من یادمه من همیشه باهات بودم سروش.. حتی زمانی که با من نبودی.. من یه چیزی رو فهمیدم... فهمیدم که نمیشه مانع خودم بشم و کسی رو که دوست دارم دوست نداشته باشم... اومدم تا اگه قبولم کنی واسه ی همیشه همسفر زندگیت بمونم... حاضری برای بار دوم سروش من بشی؟.. آقای من بشی؟
بین لبخندای تلخم میگم: موش موشیه من بشی؟... همه ی دنیای من بشی؟.. حاضری سروش؟
دیگه طاقت نمیاره و چند قدم فاصله ای که بینمونه رو طی میکنه و محکم من رو تو آغوشش میگیره
سروش: عاشقتم ترنم.. به خدا عاشقتم
لباساش از دستم میفتن... آروم دستامو دور کمرش حلقه میکنم و میگم: من بیشتر
شیطون میگه: نه خیر.. من بیشتر
به یاد گذشته ها آروم بینیمو به بینیش میمالمو میگم: من خیلی خیلی بیشتر
من رو محکم تر از قبل به خودش فشار میده و با صدای بلند میخنده
بعد هم مثله گذشته ها گاز محکمی از لپم میگیره که جیغم بلند میشه
-آخ.. تو هنوز این عادتت رو ترک نکردی
میگه: مگه تو ترک کردی؟
-عادت من بد نیست.. حرکات من با لطافته
بدون اینکه جوابم رو بده با ذوق از روی زمین بلندم میکنه و من رو به سمت اتاقش میبره
چشمام گرد میشه و میگم: سروش داری چیکار میکنی؟
سروش: هیس.. حرف نباشه.. حالا حالاها باهات کار دارم... تو این مدت خیلی اذیتم کردی الان باید جبران کنی
ریز ریز میخندمو میگم: اوه.. اوه.. داری خطرناک میشیا
سروش: حالا کجاشو دیدی خانوم خانوما؟
همینکه وارد اتاق میشه من رو روی تختش میذاره... با لبخند نگاش میکنم میدونم تا زنش نشم کاریم نداره
سروش: اینجوری نگام نکن شیطون بلا... میخورمتا
میخندم
سروش: جونم، دلم برای خندیدنات تنگ شده بود
همونجور که روی تختش نشستم دستم به قاب عکس کوچیکی میخوره که کنارمه... قاب عکس رو بر میدارمو نگاش میکنم.. با دیدن عکس خودم از شدت خوشحالی لبمو گاز میگیرم تا جیغ نزنم
سروش با لبخند به حرکات من نگاه میکنه...
سروش: نکن
-چی؟

If your goal sets you apart from the crowd saty alone !
     
#334 | Posted: 2 Nov 2013 01:00
سروش: سهم منو گاز نگیر.. من راضی نیستم
-سروش
سروش: چیه؟.. سهم خودمه.. دلم نمیخواد بلایی سرش بیاد
ته دلم یه خورده ازش خجالت میکشم...سریع حرفو عوض میکنم و به عکسی از خودم که دقیقا رو به روی تختش روی دیواره، اشاره میکنم
-این چیه؟
سروش با تعجب به عکسم نگاه میکنه و با گیجی میگه: خب عکسته؟
با اخم میگم: بله میدونم ولی میگم: چرا اینو رو دیوار گذاشتی
سروش هم متقابلا اخمی میکنه و میگه: مگه چشه؟... به این خوشگلی
-کجاش خوشگله... دماغم مثله بادمجون افتاده
نگاشو از من میگیره تا خنده ی ریزش رو نبینم
-کوفت... بخندی میکشمتا... من این همه عکسای خوشگل داشتم چرا دقیقا همین عکسی رو گذاشتی رو دیوار که من توش بد افتادم... این دماغ بادمجونی رو دوست ندارم
با شیطنت میخنده و میگه: به خانوم من توهین نکن.. خانوم من همه جوره خوشگله و نانازه
وای وقتی میگه خانوم من حالم یه جوری میشه
سروش که تا حالا رو به روم واستاده بود.. آروم روی تخت دراز میکشه و به من که کنارش نشستم نگاه میکنه
آروم زمزمه میکنم: سروش
سروش: جانم
-یعنی باور کنم همه چیز واقعیه؟
آهی میکشه و میگه: خودم هم هنوز باورم نمیشه ولی باید باور کنیم ترنم.. روزای تلخ گذشته تموم شدن
دستم رو آروم به سمت موهای سروش میرم... مهربون نگام میکنه و هیچی نمیگه.. دستم رو توی موهاش فرو میبرم و آروم آروم شروع به نوازش میکنم
-خیلی وقت بود که دلم هوای موهات رو کرده بود... فکر میکردم آرزوی لمس و نوازش موهات رو باید با خود به گور ببرم
اخمی رو پیشونیش میشینه و میگه: هیچ دلم نمیخواد از این حرفا بشنوم... از این به بعد فقط حق داری از چیزای خوب خوب بگی
لبخندی میزنم
-موهاتو خیلی دوست دارم مثل موهای بچه ها نرم و خوش حالته... عاشق اینم که ساعتها همینجور موهات رو ناز کنم
سروش سرش رو بلند میکنه و آروم روی پای من میذاره... چشماش رو میبنده و منظر نوازشهای من مسشه..
لبخندم پررنگتر میشه و به کارم ادامه میدم
با صدایی خشدار میگه: من هم عاشق توام.. میدونستی؟... میدونستی که نفسم به نفست بنده؟
بغضی تو گلوم میشینه... این همه خوشی برای منی که خیلی وقته قید همه ی آرزوهام رو زده بودم باور نکردنیه... نمیدونم ظرفیت این همه خوشی رو دارم یا نه
با بغض زمزمه میکنم: وقتی اینجوری آروم و عاشقونه برام حرف میزنی قلبم میاد تو دهنم...
سروش چشماش رو باز میکنه و سرش رو از روی پای من برمیداره.. مقابلم میشینه و با لحن ملایمی میگه: قربون قل مهربونت برم
اشک تو چشمام جمع میشه
عصبی میگم: تو هیچوقت حق نداری قربون من بری.. میفهمی سروش؟؟
سرشو تکون میده و با نگرانی میگه: باشه خانومی.. باشه عزیزم... هیس.. تو فقط آروم باش
قطره های بزرگ اشک دونه دونه از چشمام سرازیر یشن
سروش: اصلا حق با توهه... من غلط میکنم بخوام قربونت برم
میون اشکام لبخندی رو لبام میشینه... ناخواسته دوباره لبم رو گاز میگیرم که میگه: نداشتیما.. با که داری به سهم من ناخونک میزنی
سرمو تو سینش فرو میکنم وزیر لب میگم: نمیدونی که تا چه حد دوستت دارم.. با اینکه هنوز هم میترسم یه روزی ولم کنی و بری.........
بازوهام رو میگیره و من رو از خودش دور میکنه
متعجب میگه: تو چی گفتی؟
-گفتم با اینکه میترسم یه روزی دوباره ترکم کنی ولی باز نمیتونم ازت دل بکنم
آروم میگه: عزیزم من همیشه ی همیشه کنارت میمونم.. بهت قول میدم... حتی از دیروز تا الان هم داشتم به این فکر میکردم که چه جوری تو رو پیش خودم داشته باشم
-این ترس دیگه با من عجین شده.. دست خودم نیست
لبخندی میزنه و میگه: کم کم متوجه میشی که اگه نداشته باشمت خودم هم وجود ندارم
-عاشقتم سروش
با شیطنت میگه: اون که وظیفته کوچولو
میخندم و سروش ادامه میده: تنها وظیفه ی شما تو زندگیمون همینه
غم و غصه و اشکا رو از یاد میبرم و با صدای بلند میخندم
-چه شوهر کم توقعی
سروش به لبام خیره میشه و آروم زمزمه میکنه: آره.. تازه کجاشو دیدی؟
همونجور که نگاش به لبامه لبخند جذابی میزنه و ادامه میده: میدونستی وقتی با صدای بلند میخندی قلب من هم میاد تو دهنم
دستاش رو نوازش گونه روی بازومهام میکشه و آروم من رو تو بغلش میگیره.. پیشونیش رو به پیشنوبب من میچسبونه
کم کم لبخندم جمع میشه
سروش: دوست دارم باز هم مثل قدیما صدای بلند خندیدنای خوشگلت رو بشنوم
-فقط وقتی با تو هستم میتونم از ته دلم بخندم
با جدیت میگه: خیلی کارا رو فقط با من با انجام بدی
بعد از این حرفش با یه حرکت ناگهانی لباش رو روی لبام میذاره و بوسه ای کوتاه رو لبام میذاره
دوباره حالم منقلب میشه
با بی طاقتی نگاش میکنم و دستام رو دور گردنش محکم حلقه میکنم... سروش متعجب نگام میکنه ولی من بی توجه به تعجبش کارش رو تکرار میکنم و اون رو به بوسه ای کوتاه مهمون میکنم.. همینکه میخوام ازش فاصله بگیرم تازه به خودش میاد و اجازه ی دور شدن رو به من نمیده.. آرم آروم مشغول بازی با لبام میشه و و من رو هم با خودش همراه میکنه... از پشت دراز میکشه و من رو هم مجبور میکنه روش دراز بکشم.. اجازه ی عقب نشینی رو به من نمیده... اونقدر به کارش ادامه میده تا سیراب شه... حس میکنم نفس کم آوردم.. همین که ولم میکنه نفس عمیقی میکشمو میگم: سروش
با لذت نگام میکنه و میگه: جونم کوچولو

If your goal sets you apart from the crowd saty alone !
     
#335 | Posted: 2 Nov 2013 01:01
-داشتی خفم میکردی
با شیطنت میگه: باید بیشتر از ایناش رو تحمل کنی... این همه سال دوری من رو حریص تر رده
از این همه پررویی و بی پروایی سروش دهنم باز میمنه وقتی حالت من و میبینه با صدای بلند میخنده و بوسه ی آرومی به موهام میزنه
سروش: پاشو خانوم کوچولو.. بریم تو سالن.. اینجا خطرناکه
باورم نمیشه مثل اون قدیما باز هم از حدش تجاوز نمیکنه
مهربون من رو از روی خودش بلند میکنه از روی تخت بلند میشه
سوش: شرمنده عزیزم.. میدونم کارم اشتباهه ولی یه چیزایی دست خودم نیست
آروم زمزمه میکنم: ممنونم سروش
سروش: چرا کوچولو؟
لبخندی ممیزنم و میگم: همیشه مواظب بودی تا از یه حدی جلوتر نری.. حتی زمانی که محرمت بودم و همه کار میتونستی بکنی
با یه حرکت سریع بغلم میکنه و همنجور که به سمت سالن میره کنار گوشم زمزمه میکنه:دلم میخواد شبی که داری با من یکی میشسبرات یه شب به یاد موندنی باشه.. هیچوقت به خاطر خودخواهیه خودم خاطره ی قشنگ یه شب رویایی رو ازت نمیگیرم
میخندمو با همه ی عشقم تو چشماش زل میزنم
برای یه لحظه یه فکر خبیث به ذهنم میرسه که شب عروسیمون نذارم سروش بهم نزدیک بشه... باز ببینم از این حرفا میزنه
با شیطنت تکونم مبده که باعث میشه با ترس به لباسش چنگ بزنم
-نکن سروش... میفتم
سروش ابرویی بالا میندازه و میگه: فککر ردی نمیدونم به چی داشتی فکر میکردی؟
چشمام از شدت تعجب گرد میشن
جالت من رو که میبینه با خنده ادامه میده: بهتره اصلا به این شیطنتا فکر نکنی که کلامون تو هم میره.. تازه حالا حالاها باید تلافیه تمام اون سختی هایی که من واسه کنترل کردنم میکشیدم رو سرت در بیارم... بماند که تو این مدت هم خیللی اذیتم کردی.. یه خورده هم به خاطر این اذیت کردنات تنبیه میشی تا دل من خنک شه
-چی؟
به زور جلوی خندش رو میگیره و با جدیتی که معلومه کاملا مصنوعیه میگه: پس چی فکر کردی؟.. فقط منتظرم زودتر زدواج کنیم و اسمت بیاد تو شناسنامه ی من.. بعد من میدونم و تو... هر چند به احتمال زیاد تا چند روز دیگه زن خودم میشی
مات و مبهوت نگاش میکنم
-چند روز دیگه؟
ابرویی بالا میندازه و سری به نشونه ی مثبت تکون میده
آروم من رو روی مبل میذاره و میگه: حالا چرا اینقدر تعجب کردی؟.. بعد از پنج سال نامزدی و چهار سال دوری.. چند روز خیلی هم زود نیستا
-ولی من فعلا نمیخوام ازدواج کنم؟
سروش با داد میگه: چی؟
-من میخوام مامانم هم تو مراسم ازدواجمون باشه
یه خورده آرومتر میشه و میگه: آخه عزیز من اینجوری که ممکنه خیلی طول بکشه.. مگه نشنیدی بابات چی گفت؟.. گفت خیلی وقته از این کشور رفته.. پس صد در صد پیدا کردن مامانت زمان میبره
-نهایته نهایتش اینه که یه صیغه ی محرمیت بین مون خونده بشه
سروش با جدیت میگه: حرفشم نزن.. دیگه حاضر نیستم ریسک ککنم.. به اندازه ی کافی ازت دور بودم
-اما...
سروش: ترنم چرا متوجه نیستی من دیگه نمیتونم خوددار باشم.. باور کن خیلی برام سخته.. همین الان که کنارت هستم از خودم مطمئن نیستم.. این چهار سال دوری داغونم کرده... خواهش میکنم یه خورده درکم کن
-پس مامانم چی؟.. بدون حضورش ازدواج کنم؟
جلوم زانو میزنه و میگه: ببین عزیزدلم من میدونم تو چط میگی...واسه همین هیچی ازت نمیخوام... نه مراسم.. نه مهمونی.. نه جشن.. همه رو میذارم اسه ی بعد از پیدا شدن مامانت.. فقط ببذار اسمت تو شناسنامه ی من باشه تا خیالم راحت بشه.. دلم میخواد تو خونه ی من باشی
غمگین میگم: مامانم تو هیچکدوم از مراحل زندگیم کنارم نبود... یعنی تو روزی که دارم بله رو به عشقم میدم هم نباشه
با تموم شدن حرفم یه قطره اشک از گوشه ی چشمم سرازیر میشه
لبخند تلخی میزنه و دستام رو بالا میاره... بوسه ای آروم روی دستام میزنه و میگه: گریه نکن عزیزم... باشه
متعجب نگاش میکنم
آهی میکشه و میگه: اگه تو اینجوری میخوای من هم حرفی ندارم
-واقعا؟
همونجور که با انگشتام بازی میکنه غمگین میگه: آره کوچولو..اگه با این کار بتونم لبخندی رو لبت بیارم و خوشحالت کنم حاضرم سالهای سال هم منتظر بمونم
باورم نمیشه که سروشی که تو این مدت به خاطر با من بودن این همه خودش رو به آب و آتیش زد حالا به اطر دل من کوتاه بیاد
سروش: حالا بخند کوچولوی من
نمیدونم چرا خوشحال نیستم.. شاید چون سروشم غمگین به نظر میرسه... تحمل غم نگاه عشقم رو ندارم... اصلا تو این مدت چه جوری باید دور از سروشم زندگی کنم.. درسته که دلم میخواد مامانم هم تو مراسم باشه ولی آخه هنوز نریمان و پیمان نتونستن نشونه ای از مامانم پیدا کنند
آهی میکشمو میگم: سروش؟
سروش: جانم خانومی
-کارا رو ردیف کن
سروش: چی؟
-حق با توهه.. معلوم نیست کی بتونم مامانمو پیدا کنم.. کارا رو ردیف کن تا زودتر ازدواج کنیم
سروش: من منتظر میمونم عزیزم... مسله ای نیست نمیگم برام راحته ولی تو هم حق داری که تو اون روز حساس عزیزانت رو کنار خودت داشته باشی
دستام رو دو طرف صورتش میذارمو میگم: ترجیح میدم هر روزم رو کنار تو سپری کنم و هر شبم رو در آغوش تو بگذرونم.. تحمل این رو ندارم که تو این مدت دور از تو باشم.. حتی برای ی لحظه
مثل بچه ها از سر ذوق میخنده
-فقط یه خواهش ازت دارم

If your goal sets you apart from the crowd saty alone !
     
#336 | Posted: 2 Nov 2013 01:01
سروش: شما امر بفرمایین خانوم خانوما
مهربون نگاش میکنم
-خواهشا همه چیز ساده باشه.. دلم نمیخواد با هیچ کس رو به رو بشم.. هر چند به زخم زبونا عادت کردم اما دلم نمیخواد شب عروسیمون رو با طعنه و کنایه بگذرونم... تحمل نگاه های اطرافیان رو که بعضیا با ترحم و بعضسای دیگه با تاسفه رو ندارم
سروش با اخم میگه: من اجازه نمیدم کسی بهت توهین کنه
-میدونم ولی ترجیح میدم یه عقد محضری و یه مهمونیه ساده باشه
سروش: آرزوم بود بهترین عروسی رو برات بگیرم
-همینکه کنار تو باشم از هزار تا عروسی هم برام شیرین تره
سروش: تو اینجوری خوشحالی؟
پلکام رو به نشونه آره روی هم میذارم و دوباره چشامو باز میکنم
دستش رو روی چشماش میذاره و میگه: چشم.. تو هر چی بخوای من ازت دریغ نمیکنم
-ممنون آقایی
محکم بغلم میکنه و میگه: اینجوری نگو دلم آب میشه
میخندم و میگم: ای سواستفاده گر... فقط منتظر فرصتی تا بغلم کنی
شیطون میگه: نه اینکه تو هم بدت میاد
با صداقت میگم: چرا دروغ... آغوش تو برای من امن ترین جای دنیاست
سروش: پس حق اعتراض کردن نداری... جای تو واسه ی همیشه تو آغوش منه.. جنابعالی محکوم به حبس ابدی اونم میون دستا
باز میخندمو آروم از آغوشش بیرون میام... اعتراضی نمیکنه.. با لبخند کنارم میشینه و دستش رو دور شونه هام حلقه میکنه
سروش: خیلی وقت بود اینقدر نخندیده بودم
-منم
سروش: خیلی خوشحالم که اومدی
-صبح اومدم شرکت تا باهات حرف بزنم دیدم نیستی
سروش: داشتم دیوونه میشدم.. مونده بودم یه خورده اروم بشم بعد ببینم چه خاکی باید تو سرم بریزم
-پس خیلی خوشبحالت شد که سیاوش اومد شرکتو من رو رسوند اینجا.. کارت راحت شد
سروش: آخ گفتی....
یهو ساکت میشه
با تعجب نگاش میکنم
-چی شده سروش؟
سروش: تو منو بخشیدی؟
-از اول هم گله ای ازت نداشتم...حتی اگه میخواستم هم باز نمیتونستم ازت دلخور بمونم
به سختی میگه: حتی در مورد اشکان
اصلا این موضوع رو از یاد برده بودم
اخمی میکنم و میگم: سروش تو واقعا میخواستی این کار رو کنی؟
شرمنده میگه: به بزرگیه خودت ببخش
ترجیح میدم روز قشنگمون رو تلخ نکنم.. دوباره چشمم به چند قطره خونی که روی زمین ریخته میفته
-بیخیال... سروش؟
سروش: جانم
-اون چند قطره خون که نزدی آشپزخونه ریخته واسه ی چیه؟.. وقتی دیدم خیلی نگران شدم
سروش نگاهی به سمتی که با سر اشاره کردم میکنه و میگه: هیچی بابا.. دیروز عصبی بودم زدم ظرفا رو شکوندم انگشتم رو یه خورده بریدم
چپ چپ نگاش میکنم
-آخه این کارا چیه مینی؟.. ببین چی به سر خونت آوردی؟
سروش: از این خونه متنفرم... تو نگران نباش قول میدم تو خونه ی خودمون از این خرابکاریا نکنم
-میخوای خونتو عوض کنی.. اینجا که خیلی قشنگه
سروش: از این بهترشو برات میخرم.. اصلا بهترین و بزرگترین خونه ی این شهر رو برای عروس خوشگلم میخرم ولی اینجا رو باید بفروشم... اینجا پر از خاطرات گذشته های بدون تو بودنه... دیگه تحمل اینجا رو ندارم
-واسه ی من که فرقی نداره.. همین که با تو باشم واسه من کافیه.. دیگه مکان و زمانش برام اهمیتی نداره
میخنده و میگه: من هم همینطور عزیزم
سرم رو روی شونه های سروش میذارم و چشمام رو میبندم... حاضر نیستم این لحظه های ناب رو حتی با یه دنیا هم عوض کنم
******
ساعت نزدیکتای پنجه و من مهمون ماشین سروشم.. هر چی بهش گفتم من رو به هتل برسونه قبول نکرد...الان هم که داره به سمت خونه ی پدریش میره.. به قول خودش هر چند سیاوش تا حالا همه رو خبر کرده اما خودش هم باید یه خبری به بقیه بده... با همه ی اینا من روم نمیشه خودم هم با سروش به داخل خونه برم
یه بار دیگه ملتمسانه میگم: سروش نمیشه من نیام
جدی میگه: نه
-آخه خجالت میکشم
نگاه مهربونی بهم میندازه و میگه: اخه عزیز من از کی خجالت میکشی؟... تو که قبلنا یه عالمه اتیش میسوزوندی و یه خورده هم به روی مبارک خودت نمیاوردی... پس دیگه خجالتت برای چیه
غمگین به بیرون نگاه میکنم و میگم: الان همه چیز فرق میکنه... به نظرت بهتر نیست بعد از اینکه خونوادت همه چیز رو از زبون تو شنیدن من رفت و آمدم رو شروع کنم.. من که هنوز زنت نشدم پس چه جوری تو جمع خونوادگیتون بیام؟... آخه آدم که تا این حد پررو نمیشه
ماشین رو گوشه ای پارک میکنه و با حرص نگام میکنم
سروش: یه بار دیگه این حرفا رو ازت بشنوم من میدونم و تو... تو واسه ی همه ی ما عزیزی پس حرف اضافه نزن و از ماشین پیاده شو
با تعجب میگم: رسیدیم؟
به سمت من برمیگرده و شال رو روی سرم مرتب میکنه
ماشین رو خاموش میکنه و زمزمه وار میگه: آره گلم
با انگشتام بازی میکنم و هیچی نمیگم
سروش: احساس غریبی نکنیا... باشه؟
-باشه
سروش: آفرین خانوم خودم
بعد از این حرفش از ماشین پیاده میشه... من هم دستم به سمت دستگیره ی در میره اما سروش زودتر در رو برام باز میکنه و چشمکی برام میزنه
سروش: اینجوری بهتره
میخندم و از ماشین پیاده میشم.. دستمو با ملایمت تو دستش میگیره و به سمت یه خونه ی بزرگ و خیلی قشنگ هدایتم میکنه

If your goal sets you apart from the crowd saty alone !
     
#337 | Posted: 2 Nov 2013 01:02
******
ساعت نزدیکتای پنجه و من مهمون ماشین سروشم.. هر چی بهش گفتم من رو به هتل برسونه قبول نکرد...الان هم که داره به سمت خونه ی پدریش میره.. به قول خودش هر چند سیاوش تا حالا همه رو خبر کرده اما خودش هم باید یه خبری به بقیه بده... با همه ی اینا من روم نمیشه خودم هم با سروش به داخل خونه برم
یه بار دیگه ملتمسانه میگم: سروش نمیشه من نیام
جدی میگه: نه
-آخه خجالت میکشم
نگاه مهربونی بهم میندازه و میگه: اخه عزیز من از کی خجالت میکشی؟... تو که قبلنا یه عالمه اتیش میسوزوندی و یه خورده هم به روی مبارک خودت نمیاوردی... پس دیگه خجالتت برای چیه
غمگین به بیرون نگاه میکنم و میگم: الان همه چیز فرق میکنه... به نظرت بهتر نیست بعد از اینکه خونوادت همه چیز رو از زبون تو شنیدن من رفت و آمدم رو شروع کنم.. من که هنوز زنت نشدم پس چه جوری تو جمع خونوادگیتون بیام؟... آخه آدم که تا این حد پررو نمیشه
ماشین رو گوشه ای پارک میکنه و با حرص نگام میکنم
سروش: یه بار دیگه این حرفا رو ازت بشنوم من میدونم و تو... تو واسه ی همه ی ما عزیزی پس حرف اضافه نزن و از ماشین پیاده شو
با تعجب میگم: رسیدیم؟
به سمت من برمیگرده و شال رو روی سرم مرتب میکنه
ماشین رو خاموش میکنه و زمزمه وار میگه: آره گلم
با انگشتام بازی میکنم و هیچی نمیگم
سروش: احساس غریبی نکنیا... باشه؟
-باشه
سروش: آفرین خانوم خودم
بعد از این حرفش از ماشین پیاده میشه... من هم دستم به سمت دستگیره ی در میره اما سروش زودتر در رو برام باز میکنه و چشمکی برام میزنه
سروش: اینجوری بهتره
میخندم و از ماشین پیاده میشم.. دستمو با ملایمت تو دستش میگیره و به سمت یه خونه ی بزرگ و خیلی قشنگ هدایتم میکنه
سروش با کلیدی که تو دستشه در رو باز میکنه و با مهربونی میگه: بفرما خانوم خانوما
لبخندی میزنم و وارد میشم.. سروش هم وارد میشه و در رو پشت سرش میبنده
سروش: بریم کوچولو؟
سری تکون میدم شونه به شونش حرکت میکنم
همینکه وارد سالن میشم چشمم به سها و بابای سروش میفته که رو به روی هم نشستن و شطرنج بازی میکنند
سها: قبول نیست... باز تقلب کردی بابا.. داری سرمو کلاه میذاری
پدر سروش: این چه وضع بازی کردنه مدام داری جرزنی میکنه
سها با اخم بلند میشه و میگه: من دیگه بازی نمیکنم
پدر سروش: همینو بگو... بگو دارم میبازم واسه همین بازی نمیکنم
سها همونجور که به اینور اونور نگاه میکنه با غرغر میگه: اصلا هم این طور نیس........
همینکه چشمش به من و سروش میفته خشکش میزنه
پدر سروش: چیه شکستو قبول کردی
سروش: نه باباجان این جغله مگه به همین زودیا شکستو قبول میکنه
پدر سروش به عقب برمیگرده و با دیدن من سریع از جاش بلند میشه
پدر سروش: به به ببین کی اینجاست
لبخند خجولی میزنم و زیرلب سلامی میگم
سها تازه به خودش میاد همراه با جیغ و داد و خوشحالی به سمت من هجوم میاره
همینکه میخواد بپره تو بغلم سروش جلوم وایمیسته سها محکم به سروش برخورد میکنه و روی زمین میفته
سها: آخ... هیچ معلومه داری چیکار میکنی؟
متعجب به سروش نگاه میکنم که بیخیال میگه: دارم ترنم از خطر تفمالی شدن نجات میدم
سها همونجور که دماغش رو میماله از روی زمین بلند میشه و با عصبانیت سروش رو به کناری هل میده
میخندم و آروم اغوشمو براش باز میکنم.. سها هم با ذوق تو بغلم میاد و میگه: خیلی خوشحالم که اینجا میبینمت
چیزی نمیگم فقط آروم تو بغلم نگهش میدارم
سها: واقعا خودتی دیگه؟
سری تکون میمدمو میگم: آره سهاجان.. خودم هستم
ابرویی بالا میندازه و میگه: چه لفظ قلم حرف میزنی
یکی به شدت سها رو از بغلم میکشه بیرونو میگه:سها دخترمو اذیت نکن
با دیدن مادر سروش لبخندی میزنم
مادر سروش من رو تو بغلش میگیره و میگه: چه خوب کردی که اومدی عزیزم... خیلی خوشحال شدم
-ممنون خانوم راستین
کنار گوشم زمزمه میکنه: میدونم در گذشته اشتباه کردم ولی خواهش یه مادر دلشکسته رو خوب کن و دلش رو نشکن
متعجب نگاش میکنم
مادر سروش: بهم بگو مامان
یه خورده دلم میگیره از اینکه پیوند مادر و دختری اون همه زود از بین رفت و الان هم باید این همه همه زود به وجود بیاد ولی منی که سروش رو قبول کردم باید خونوادش رو هم پذیرا باشم
سری تکون میدمو میگم: اگه اینجوری خوشحال میشین چشم مامان صداتون میکنم
مامان: ممنون عزیزم
سها با اخم میگه: مامان جان فقط میخواستی منو ضایع کنی
مامان سروش بی توجه به سها و سروش من رو به سمت مبل میبره و میگه: بشین عزیزم.. زیاد سرپا نمون که هنوز خیلی ضعیفی
-ولی من حالم خوبه
مامان سروش میخنده و میگه: کار از محکم کاری عیب نمیکنه
من هم میخندم و هیچی نمیگم... مجبورم میکنه بشینمو بوسه ی آرومی به سرم میزنه
تازه چشمم به سیاوش میفته که کنار سروش واستاده با خنده بهم نگاه میکنه
پدر سروش میاد کنارم میشینه و میگه: دختر من حالش چطوره؟
-خوبم پدر

If your goal sets you apart from the crowd saty alone !
     
#338 | Posted: 2 Nov 2013 01:03 | Edited By: sepanta_7
پدر سروش با شیطنت به زنش اشاره میکنه و میگه: وقتی به اون میگی مامان به من هم باید بگی بابا وگرنه حسودیم میشه وقتی میگی پدر احساس پیری میکنم
همه میخندن و من هم با لبخند میگم: هر چی شما بگین بابا
سروش: میبینم که جمعتون جمع بود
سها با حاضر جابی میگه: خلمون کم بود که اون هم اومد
سروش با اخم میگه: سها
سها با چشم اشاره ای بهم میکنه و ادامه میده: نترس میدونم گلمون رو هم با خودت آوردی
سیاوش گوش سها رو میگیره که جیغ سها در میاد
سیاوش: زیاد حرف میزنیا سها خانوم
سها: ای داد.. ای فریاد.. ولم کن.. آخ گوشم.. یکی نجاتم بده
سروش: یه خورده محکم تر فشار بده دل من هم خنک بشه
سیاوش محکمتر گوش سها رو فشار میده که اشک تو چشمش جمع میشه
سیاوش: چشم.. چشم.. این هم به افتخار داداش سروش خودم
دلم براش میسوزه
-گناه داره سیاوش.. ولش کن
سها که مشغول جیغ و داد بود میگه: قربون........
سیاوش جلوی دهن سها رو میگیره و گوشش رو ول میکنه
با خنده میگه: فقط به خاطر روی گل تو ولش میکنما وگرنه میخواستم حسابش رو برسم
همین که حرفش تموم میشه با داد میگه: آخ
همه نگران نگاش میکنند
مادر سروش: چی شد سیاوش؟
سیاوش به سمت سها خیز برمیداره و میگه: حسابتو میرسم
سها همونجور که میخنده از دستش فرار میکنه و ادای تف کردن رو میکنه و میگه: اه.. اه.. چه بد مزه بودی.. از بس گوشت تلخی با یه من عسل هم نمیشه خوردت.. دفعه ی بعد ر به موت هم بودم گازت نمیگیرم
همه خندمون میگیره
سروش سعی میکنه جدی باشه و تک سرفه ای میکنه
پدر سروش به سیاوش و سها اشاره میکنه تا آروم بگیرن.. اونا هم بی سر و صدا روی مبل منتظر میشینند
سروش: راستش اومدم یه خبری رو بهتون بدم
سها: احتیاجی نیست داداش.. خبرات بیات شده هستن
بعد به سیاوش اشاره میکنه و میگه: خودمون از قبل میدونیم
لبخند رو لب سروش میشینه
پدر سروش: سیاوش میگفت قصد ازدواج داری؟
سروش: آره بابا
پدر سروش: اونوقت میتونم بپرسم با اجازه ی کی؟
همه خشکشون میزنه... حس میکنم رنگم پریده
سروش با نگرانی میگه: منظورتون چیه بابا؟
پدر سروش دستش رو دور گردنم میندازه و بدون توجه به سروش لبخند مهربونی برام میزنه
سروش با بی قراری دوباره تکرار میکنه: بابا با شما هستم.. منظورتون از این حرفا چیه؟
پدر سروش نگاه خشنی بهش میندازه که من خودم به شخصه اگه به جای سروش بودم فرار رو بر قرار ترجیح میدادم
با ترس به سروش نگاه میکنم
پدر سروش: منظورم کاملا روشنه
سروش با حرص میگه: بابا
پدر سروش: من دخترمو از سر راه نیاوردم که تو همینجوری بیای بگی میخوای باهاش ازدواج کنی سروش خان
کم کم لبخند رو لبای همه میشینه... تو چشما ی سروش هم برق خوشحالی به راحتی دیده میشه
اما پدر سروش با جدیت ادامه میده:ترنم دختر منه آقا سروش پس مثله بچه ی آدم برو خونه ی خودت بعد یه شب با اجازه ی قبلی بیا خواستگاری شاید قبول کنم دخترمو بهت بدم
از این همه مهربونی پدر سروش دلم پر از خوشی میشه
پدر سروش: تو این مدت هم ترنم پیش ما میمونه
سروش مهربون میخنده و میگه: نمیشه مراسم خواستگاری همین امشب باشه
پدر سروش: در موردش فکر میکنم و خبرت میکنم
سروش با لب و لوچه ی آویزون نگام میکنه... با مهربونی بهش لبخند میزنم
پدر سرو که متوجه نگاه مشتاق من میشه میگه: نظر تو چیه دخترم.. از اونجایی که قیافش مثله بدبخت بیچاره ها شده امشب بذاریم بیاد نهایتش اینه که جواب رد بهش میدیم و میفرستیمش بره پی کارش
سروش با داد میگه: بابا
سها:اگه به سروش باشه مراسم عقد و عروسی هم همین امشب برگزار میکنه
همه با این حرف سها میخندن و من با خجالت به زمین خیره میشم ولی سروش با کمال پررویی میگه: اگه این طور بشه که من دیگه هیچ غمی تو دنیا ندارم
پدر سروش: دیگه بهت رو میدم پررو نشو.. یالا برو بیرون تا خودم از خونه بیرونت نکردم... بعد از شام با گل و شیرینی بیا ببینم چیکار میتونم برات کنم
زیر چشمی نگاهی به سروش میندازم
سروش با ذوق و شوق بهم زل میزنه و وقتی متوجه نگاه من میشه چشمکی نثارم میکنه که باعث خنده های ریز سها و سیاوش میشه... سروش هم که قربونش برم بدون خجالت با خواهر و برادرش میخنده
پدر سروش با جدیت میگه: نیشتم ببند فکر نکن دارم شوخی میکنم
مادر سروش که تا الان با لبخند نگامون میکرد آروم میگه: فرزاد اذیتشون نکن... چرا جداشون میکنی؟


If your goal sets you apart from the crowd saty alone !
     
#339 | Posted: 2 Nov 2013 01:03 | Edited By: sepanta_7
پدر سروش اخمی میکنه بعد با ابرو به سروش اشاره میکنه و میگه: من به این پسر اعتماد ندارم قبل عقد دخترمون رو دستش نمیدم
مادر سروش هم میخنده و به سروش که با بیچارگی بهشون نگاه میکنه میگه: بابات راست میگه
سروش: مامان
مادر سروش: مامان نداریم.. تو این مورد من هم بهت اعتماد ندارم
سروش مظلوم نگام میکنه.. آخه من چیکار میتونم کنم.. تقصیر خودشه که چپ و راست میره من رو جلوی همه بغل میکنه
سها: اوف.. چه سخت میگیرین به این دو تا جغد عاشق
سروش: سها
سها با پررویی میگه: چیه؟.. طرفداری نمیخوای؟
سروش مظلوم میگه: ما جغدیم؟
سها ابرویی بالا میندازه میگه: الهی قربون داداش گلم برم.. چه مظلوم شدی.. نه قربونت برم تو عینه عقاب میمونی
با این حرف سها نیش سروش باز میشه اما طولی نمیکشه که با حرف بعدیه سها نیشش بسته میشه و چپ چپ به سها نگاه میکنه
بعد با دست به من اشاره میکنه و میگه: اما قبول کن ترنم شبیه جغده
خندم میگیره.. چشم غره ای بهش میرم ولی سها با نیش باز برام ابرو بالا میندازه
پدر سروش: نه اینجوری نمیشه.. آب دختر من با خواهر جنابعالی تو یه جوب نمیبره
سروش با چشماش برای سها خط و نشون میکشه و آروم میگه: شما خواهر بنده رو عفو کنید... ایشون ذاتا دلق به دنیا اومدن
سها دستش رو جلوی دهنش میذاره و میگه:اِ... اِ... منو بگ که داشتیم از ی طرفداری میکردم
سروش: نه سهاجان.. خواهشا تو از من طرفداری نکن که ممکنه واسه ی همه ی عمرم از زندگی با ترنم محروم بشم
با این حرف سروش همه میخندن و سها هم با خنده میگه: اِ... سروش.. یادت نیست
سروش: چی رو؟
سها: که ترنم تا صبح مجبورت میکرد بیدار بمونی و باهاش حرف بزنی.. تو هم عین این بدبخت بیچاره ها پشت تلفن چرت میزدی؟... خب فقط جغده که از شب تا صبح بیدار میمونه دیگه
صدای ریز ریز خنده ی همه رو میشنوم
ابرویی بالا میندازم و میگم: سهاجان گند کاریای خودت رو که فراموش نکردی
سها یهو میگه: وای عزیزمی... کی میگه تو جغدی.. تو کفتر عاشقی
همه با تعجب نگاش میکنند ولی من به زور جلوی خندم رو میگیرمو همونجور با جدیت بهش زل میزنم
سها: کفتر چیه.. اصلا تو مرغ عشقی هستی واسه خودت
...
با بیچارگی میگه: باز هم نه
...
سها: قناری که دیگه خوبه؟.. هان؟
با این حرف سها دیگه نمیتونم خودمو کنترل کنم و میزنم زیر خنده
بقیه هم با خنده ی من به خنده میفتن
سیاوش: ترنم بعدا یه خورده باهات کار دارم... چند تا از اون گندکاریای این خانوم رو بگو خیلی به کارم میاد
سها: سیـــاوش
پدر سروش: خب دیگه.. سروش برو خونه ی خودت شب میبینمت
سها: باباجان کوتاه بیا... این دو تا که 5 سال نامزد هم بودن و هر کاری هم که خواستن کردن دیگه این کارا چیه.. گناه دارن طفلکیا
حس میکنم از شدت خجالت صورتم قرمز شده
سروش با صدای بلند میخنده و میگه: قربون خواهر گلم برم که همیشه طرف خودمه
سها: تا اونجایی که من یادمه گفتی طرفدار نمیخوای؟
سروش: بنده غلط کردم
سها میخنده و سروش ادامه میده: همیشه سعی کن همینجور بمونی
پدر سروش: کسی از شما دو نفر نظر نخواست
بعد با غرغر میگه: هر کدوم از هرکدوم بی حیاتر.. خجالتم خوب چیزیه
سها: بی حیا کدومه باباجان... بده دارم طرف داداشم رو میگیرم
پدر سروش به سمت من برمیگرده و میگه: از اون خواهرشوهراست که خونت رو تو شیشه میکنه به نظر من قبول نکن
سها با جیغ میگه: بابا
میخندمو به جمع شادمون نگاه میکنم... بعد از کلی خنده و شوخی بالاخره پدر سروش جدی جدی سروش رو از خونه بیرون کرد و گفت تا بعد از شام حق نداری بیای... سروش هم که بعد از کلی التماس که هیچکدوم فایده ای نداشت راهیه خونه ی خودش شد

If your goal sets you apart from the crowd saty alone !
     
#340 | Posted: 2 Nov 2013 01:04
****
با لبخند به جمع خونوادگی سروش نگاه میکنم و هیچی نمیگم... گذر زمان باعث شده خیلی تغییر کنم قبلنا که با سها جفت میشدم کل خونه رو روی سرمون میذاشتیم... بماند که با این خونه احساس غریبی میکنم... اینجور که از سها شنیدم همون چهار سال اون خونه رو فروختن و به جاش اینجا رو خریدن.. همه شون متوجه ی شدن که با همه ی تلاشی که میکنم باز هم نمیتونم مثل گذشته باشم.. تو نگاه همگی یه غم بزرگی رو میبینم.. غمی که از شرمندگیشون سرچشمه میگیره
سها: پخ
با ترس دستم رو روی قلبم میذارم و میگم
-چته سها... ترسیدم
پقی میزنه زیر خنده و میگه: این کارو کردم بترسی دیگه
مامان سروش با اخم میگه: سها برو آشپزخونه ظرفا رو بشور.. امروز خیلی این طفلکی رو اذیت کردی
سها با لب و لوچه ی آویزون میگه: من؟
سیاوش: پس نه من با این هیکلم برم ظرف بشورم
سها: مگه چیه؟
سیاوش: اونجوری دیگه زیادی خوش به حالت میشه... تو چیدنه میز که ترنم به مامان کمک کرد.. پس شستن ظرفا با جنابعالیه... یه خورده کار برات بد نیست.. نمیشه که همش بخوری و بخوابی
سها میخواد چیزی بگه که با صدای زنگ آیفون حرف تو دهنش میمونه
مادر سروش: یعنی کیه.. این وقت شب
همه به جز پدر سروش متعجب به همدیگه نگاه میکنیم
سیاوش اشاره ای به ساعت میکنه و میگه: الان که خیلی زوده
مادر سروش: منظورت چیه سیاوش؟
سیاوش: برای اومدن سروش میگم
سها: ای بابا... تو هم چه حرفا میزنیا.. مگه هر کسی زنگ در خونمون رو زد سروشه؟
با صدای پی در پی زنگ لبخند به لب همه میاد
سیاوش ابرویی بالا میندازه و میگه: هر کسی نه... ولی اگه کسی که دستش رو روی زنگ گذاشته قصد برداشتنه دست مبارکش رو نداشت مطمئن باش سروشه
سها دستش رو به نشونه ی تسلیم شدن بالا میبره و میگه: حرفمو پس میگیرم... برای اولین بار حق با توهه... تنها کسی که اینطور در خونه رو از جا در میاره سروشه
لبم رو گاز میگیرم تا نخندنم ولی با بلند شدن دوباره ی صدای زنگ همه میزنند زیر خنده
پدر سروش: خانوم برو در رو باز کن.. این پسر از رو نمیره.. هر جور هم که بیرونش کنم باز هم برمیگرده.. خوب شد گفتم شام رو زود بخوریم وگرنه نمیذاشت یه لقمه از گلومون پایین بره
سها: انگار شش ماهه به دنیا اومده.. داماد هم اینقدر هول؟... نوبره والا
مادر سروش با خنده از جاش بلند میشه و میگه: چیکار به کار بچم دارین؟
سها: آره دیگه.. چیکار به کار بچه دارین... از ماشین بازی خسته شده
بعد با ابرو به من اشاره میکنه و با شیطنت ادامه میده: اومده عروسکش رو ببره
حس میکنم از خجالت گونه هام رنگ گرفتن
پدر سروش:بیخود، من که به همین راحتیا عروسک کوچولومون رو بهش نمیدم
سها:اِ... بابا... داداشمو اینقدر اذیت نکن گناه داره
پدر سروش: راستشو بگو این دفعه چه وعده وعیدی بهت داده داری ازش طرفداری میکنی؟
سها سرش رو میخارونه و میگه: اِ... و رفتم
سیاوش یه پس گردنی حوالش میکنه و میگه: از اول هم معلوم بود... هیچ گربه ای محض رضای خدا موش نمیگیره
سها: خب حالا بده من به یه نون و نوایی برسم... تازه این دو تا جوون عاشق رو هم دست به دست کنم
بعد با سر به من اشاره میکنه و میگه: ببینید چشماش از ذوق دیدن یار چه برقی میزنند
از دست این سها.. دلم میخواد آب بشم و برم تو زمین.. نمیدونم قیافم چی شکلی شده که همه به زور جلوی خندشون رو گرفتن
مادر سروش به طرف من میاد و بالا سرم وایمیسته.. مهربون دستی به سرم میکش و بوسه ای آروم حواله ی صورتم میکنه
مادر سروش: قربون خجاتت برم عروس گلم... این دختره حیا نداره تو به بزرگیه خودت ببخش
سها: مامان اینقدر که نباید به عروس رو بدی.. پررو میشه ها... بعد یهو دیدی واست عروس بازی در آورد
مادر سروس: تو ساکت شو که آخر سر این یه دونه عروسم رو فراری میدی و باعث میشی آرزو به دل از دنیا برم
سها: اوه.. اوه.. چه عروسم عروسم راه انداختی مادر من؟.. دختر دسته گلی مثل من داری عروس میخوای چیکار؟
مادر سها بی توجه به حرف سها با بغض خطاب به من میگه: عزیزم تو دوباره خنده های از ته دل رو به جمع خونواده ی ما برگردوندی... خیلی وقت بود که سروش برای به دیدن ما اومدن بی تابی نمیکرد
سها: مامان جان چه دل خجسته ای داریا... اون داداش نامرد من که برای دیدن ما نیومده.. برای دیدن خانوم آیندش اومده
مادر سروش با اخم میگه: سیاوش چرا بیکار نشستی؟
سیاوش با تعجب میگه: چیکار کنم؟
مادر سروش: از طرف من گوش اون دختره ی چشم سفید رو بپیچون تا یه خورده دلم خنک شه
سیاوش با نیش باز میگه: به روی چشم
سها با جیغ از جاش بلند میشه و میگه: نـــه
پدر سروش: یکی بره در رو برای اون بدبخت باز کنه.. زیر پاش علف سبز شد
مادر سروش ضربه ی آرومی به صورتش میزنه و میگه: خدا مرگم بده.. از بس این دختره چرت و پرت گفت به کل سروش رو از یاد بردم
تو همین موقع در سالن به شدت باز میشه و سروش با نگرانی وارد میشه.. همین که ما رو میبینه با تعجب میگه: شماها همگیتون توی سالن هستین که در رو باز نمیکنید
همه نگاهی بهم میندازیم و میخندیم
مادر سروش: از دست این خواهرت.. از بس حرف میزنه دیگه حواس واسه ی ما نمیذاره
سروش با دلخوری میگه: فقط من اضافه بودم... خب همین اطراف یه گوشه مینشستم و کاری بهتون نداشتم دیگه... چرا ناجوانمردانه بیرونم میکنید؟
پدر سروش: از کی تا حالا خواستگار خودش رو قاطیه خونواده ی دختر میکنه
سروش با اخم میگه: الان که دیگه اجازه دارم خودمو قاطی کنم.. خیر سرم اومدم خواستگاریا
سیاوش: فکر نمیکنی یه خورده زود اومدی؟

If your goal sets you apart from the crowd saty alone !
     
صفحه  صفحه 34 از 39:  « پیشین  1  ...  33  34  35  ...  39  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / سفر به دیار عشق بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites