تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

تقاص

صفحه  صفحه 3 از 9:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  9  پسین »  
#21 | Posted: 7 Oct 2013 18:47
راه افتادم سمت دریا و گفتم:
- نچ! الان می خوام برم ...
آروم آروم رفتم توی آب که یک نفر از پشت محکم آستین مانتومو کشید و تا برگشتم دیدم کسی به جز داریوش نیست ... اخم کردم و گفتم:
- ولم کن! می خوام برم ...
- نمی بینی دریا رو؟!! نمی بینی با چه سرعتی موجاشو می فرسته سمت ساحل ... همین یه ذره هم که پاهاتو گذاشتی تو آب خطرناکه ... برگرد ...
براق شدم توی چشماش و گفتم:
- شماها همه تون ترسوئین! من شنا بلدم!!
- آره ما ترسوئیم! شما هم شنا بلدی ... ولی دریا رحم نداره.... خیلی حرفه ای تر از تو ها بودن که دریا بردتشون. تیریپ شجاعت برندار برگرد ...
تحکمی تو صداش موج می زد که لجمو در می اورد، با حرص گفتم:
- کاری نکن که یه نامزد دیگه واسه خودم دست و پا کنم ها! اصلاً به تو چه!
قهقهه زد و من احساس کردم قلبم الآن از سینه ام بیرون می پره. وسط خندیدنش گفت:
- دیگه نمی تونی! چون دستت واسه من رو شده شیطونک.
یه بار دیگه تلاش کردم آستین مانتومو از توی دتش بکشم بیرون ولی فایده ای نداشت و محکم منو گرفته بود. حتی به سرم زد که مانتومو در بیارم و در برم! اما می دونستم بی فایده است و داریوش اگه شده بغلم بکنه نمی ذاره من برم توی آب! پس بیخیال شدم و برگشتم ... اونم آستینمو ول کرد ... آرمین خندید و گفت:
- سرتق! مگه داریوش از پس تو بر بیاد!
ایشی گفتم و رومو برگدوندم. هر چهار تا جایی دور از دریا روی ماسه ها نشستیم و آرمین و داریوش مشغول صحبت کردن شدن. سپیده هم هرازگاهی وسط حرفاشون چیزی می گفت، ولی من زانومو بغل کرده بودم و توی سکوت به دریا خیره شده بودم. صدای داریوش از فکر خارجم کرد:
- موش موشک! ساکتی چرا؟!! بهت نمی یاد اینقدر مظلوم باشی ...
طبونمو براش در اوردم و رومو برگدوندم. با آرمین خندیدن و آرمین گفت:
- بچه ها بهتره برگردیم ... هوا داره تاریک شده، وقت شامه ...
همه از جا بلند شدیم، ماسه ها رو از لباسمون تکوندیم و راه افتادیم سمت ویلا ... آرمین و داریوش با هم می یومدن و من و سپیده هم با هم ... ولی هر دو عجیب غرق سکوت بودیم آسمون حسابی گرفته بود و معلوم بود که به زودی بارون می باره. وارد ویلا که شدیم از بوی میرزا قاسمی به حال غش افتادم خیلی گرسنه بودم. رفتم توی اتاقم و مانتو شلوارم رو با شلواری راحتی و نخی گشاد به رنگ آبی آسمونی و بلوز آستین سه ربع تنگ کشی به همون رنگ عوض کردم. موهامو دم اسبی پشت سرم بستم که خیلی توی دست و پام نباشه و زدم از اتاق بیرون. میز حاضر و آماده چیده شده بود و همه پشت میز بودن. منم نشستم و مشغول خوردن شدیم ... خاله کیمیا داشت از داریوش در مورد مطبش سوال می پرسید و داریوش با خونسردی و آرامشی عجیب جواب می داد ... یه دفعه خاله کیمیا گفت:
-دیگه وقت زن دادنت رسیده داریوش! باز نخوای بگی نه که دلخور می شم!
داریوش لبخند زد و گفت:
- باشه مامان جان! دیگه نمی گم نه ...
قلبم لرزید و خاله کیمیا با بهت گفت:
- راست می گی؟
داریوش سرشو تکون داد و گفت:
- آره! دروغم چیه ... فقط یه مدت باید دست نگه دارین ...
- دیگه برای چی الهی قربونت برم؟!! من فقط منتظر بودم تو لب تر کنی ... به محض اینکه برگشتیم زنگ می زنم به خان عموت ...
داریوش زیر چشمی به من که دست از خوردن کشیده بودم و محو بحث اون دو نفر شده بودم نگاه کرد و گفت:
- مامان! گفتم فعلاً نه! تا وقتی که خودم گفتم ... خواهشاً تمومش کنین.
خاله کیمیا رد نگاه داریوش رو گرفت و به من رسید. سریع شروع کردم به جویدن لقمه خیالی و قاشقم رو توی ظرف ماست فرو کردم که بگم من اصلاً متوجه شما نبودم. اما اعصابم حسابی به هم ریخته بود! تازه یادم اومد که خاله کیمیا گفته بود دوست داره پسرش با دختر عموش ازدواج کنه. خدای من!!! عاشق نشدیم نشدیم، وقتی هم شدیم عاشق چه آدمی شدیم! ملت فوقش یه رقیب دارن، من بدبخت صد تا رقیب داشتم. به زور چند لقمه دیگه خوردم تا بقیه هم سیر بشن و از سر میز بلند بشن.
بعد از خوردن شام همه روی مبل های جلوی تلویزیون ولو شدیم و داریوش رفت که دوش بگیره. همه داشتن در مورد فیلمی که پخش می شد نظر می دادن ولی من تو هپروت سیر می کردم. داریوش ... دختر عموش ... اه اصلا به من چه! هـــــــآن؟ به من چه؟!! مشغول هوار زدن سر خودمو دلم بودم که با یه حوله روی شونه اش اومد از پله ها پایین و مستقیم نگاشو دوخت توی چشمای منتظر من. دروغ چرا دوست داشتم نگام کنه! همون موقع نیره با یه سینی قهوه از آشپزخونه بیرون اومد. داریوش بویی کشید و گفت:
- بــــه! چه بوی قهوه ای می یاد! نیره خوب می دونی که من بعد از حموم قهوه می خورما!
نیره لبخند محجوبی زد و گفت:
- بله آقا، از سری قبل یادم مونده ...
داریوش خودشو روی مبل کنار سپیده انداخت و از سینی که نیره جلوش گرفته بود فنجونی قهوه برداشت. بعد از اون نیره سینی رو جلوی بقیه هم گرفت ... داریوش همینطور که قهوه اش رو جرعه جرعه و داغ می خورد گفت:
- داره بارون می یاد. اونم چه بارونی!
فنجون قهوه ام رو روی میز گذاشتم، هم شیر داشت هم شکر! عادت به خوردن قهوه شیرین نداشتم. خوشمزه گی قهوه به تلخیش بود. می خواستم هر چه زودتر به اتاقم پناه ببرم، اینقدر ذهنمو با افکار چرند خسته کرده بودم که سر درد گرفته بودم و خوابم می یومد. با رخوت گفتم:
- اگه خوابم نمی یومد تا صبح زیر بارون قدم می زدم، ولی نمی دونم چرا اینقدر بی حال شدم.
مامان با تعجب گفت:
- وا چه وقت خوابه مادر؟ قبلاً ساعت یک هم به زور برای خواب به اتاقت می رفتی. الان که ساعت تازه دهه.
آرمین گفت:
- شاید خستگی راهه. اگه امشب زود بخوابی از فردا سر حال می شی و می تونی شبها تا صبح کنار دریا بشینی.
داریوش هم گفت:
- آره آرمین راست می گه. پشت فرمون بودی خسته شدی. بهتره بری بخوابی. ما هم امشب جایی نمی ریم.
از خدا خواسته با شب به خیر از جا بلند شدم و به اتاقم رفتم. قبل از خوابیدن آباژور کنار تخت رو روشن کردم چون دوست نداشتم اتاق توی تاریکی مطلق فرو بره. روی تخت که ولو شدم، چیزی طول نکشید که به خواب عمیقی فرو رفتم.
نمی دونم چه ساعتی بود که از زور تشنگی از خواب بیدار شدم. چند لحظه ای طول کشید تا یادم اومد کجام و یه دفعه با دیدن تاریکی غلظی که اطرافم رو فرا گرفته بود سیخ نشستم لب تخت! اگه بخوام حالت اون لحظه مو توصیف کنم واژه ترسیدن خیلی مضحک به نظر می رسه، من وحشت کردم! مطمئن بودم که چراغ خواب رو روشن گذاشتم. با بدبختی و بدنی لرزون از جا بلند شدم و کلید چراغ خواب رو که روی میزی کنار تخت قرار داشت زدم. ولی روشن نشد! ترس از تاریکی در حد مرگ به سراغم اومده بود کم مونده بود از حال برم. با زانوهایی لرزون به سمت کلید چراغ اصلی اتاق رفتم، ولی اونم روشن نشد. حدس زدم که برقا رفته باشه. بد شانسی بدتر از این؟ داشتم از ترس سکته می کردم. گریه ام گرفته بود. با بیچارگی در اتاق رو باز کردم و بیرون رفتم. پذیرایی بالا و راه پله و راهرو هم تاریک تاریک بود. دیگه نتونستم وزنم رو کنترل کنم و همون جا کنار در اتاق روی زمین نشستم و زانو هامو بغل کردم. مثل یه جوجه زیر بارون مونده می لرزیدم. صدای رعد و برق و بعد نوری که از پنجره راهرو به داخل اومد، نور علی نور شد نا خوداگاه جیغ کوتاهی کشیدم. سرمو بین پاهام پنهون کردم و زار زدم. مرگ رو پیش چشمم می دیدم. ترسم از تاریکی یه ترس عادی نبود! مثل دیو دو سر می ترسیدم و اگه خودمو نجات نمی دادم بیهوش شدنم حتمی بود. بین صدای باد که پنجره رو می لرزوند و هو هو می کرد، یه صدای دیگه نزدیکم شنیدم:
- رزا... رزی! نترس من اینجام. از چی می ترسی عزیزم؟ گریه نکن!
سرمو بلند کردم و داریوشو که کنارم روی زمین نشسته بود رو دیدم. دستشو اورد جلو که دستامو بگیره اما وسط راه پشیمون شد و دستشو عقب کشید. از دیدنش در حد مرگ خوشحال شدم، ولی هنوز هم نمی تونستم جلوی هق هقم رو بگیرم:
- همه ... جا ... تاریکه ... صدا ... می ترسم.
گریه امونم نداد و باز زار زدم. داریوش با صدای فوق العاده مهربونی، گفت:
- از تاریکی می ترسی عزیز دلم؟ پاشو! پاشو بریم توی اتاق من. فیوز اونجا از بقیه ساختمون جداس.
همین که شنیدم می تونم برم جایی که تاریک نباشه انرژی گرفتم و از جا بلند شدم و جلوتر از داریوش به سمت اتاقش راه افتادم. چراغ رو روشن کرد و همه جا روشن شد. نفس عمیقی کشیدم و ولو شدم لب تختش. از پارچ آب کنار تختش لیوانی آب برام ریخت و به دستم داد. لیوانو گرفتم و یه نفس همه شو خوردم. هنوزم هق هق می کردم و به سکسکه افتاده بودم. چند نفس عمیق کشیدم تا یه کم بهتر شدم. داریوش با نگرانی وسط اتاق ایستاده بود و نگام می کرد. هم می خواست یه چیزی بگه هم انگار نمی دونست چی باید بگه! دیگه آبروم برام جلوش نمونده بود!
برای رفع و رجوع کردن ترس بچه گونه ام گفتم:
- من از بچگی از تاریکی می ترسیدم. توی تاریکی همه چی یادم می ره و بچه می شم. ببخشید که بیدارت کردم.
داریوش دستی توی صورتش کشید و گفت:
- خواهش می کنم... من خواب نبودم...حالا خوبی؟
با شک نگاش کردم و گفتم:
- من که خوبم! اما چشمای سرخ تو نشون می ده خواب بودی ... چرا الکی دروغ می گی؟
لبخند تلخی زد، اومد طرفم، یه کم خودمو کشیدم کنار. به روی خودش نیاورد و نشست کنارم لب تخت. اهی کشید و گفت:
- قرمزی چشمام از بی خوابیه ... رزا حیف که نمی خوای بشنوی! وگرنه من خیلی حرف برای گفتن دارم ...
همینجور خیره نگاش کردم! تو دلم نالیدم:
- بس کن داریوش! من دیگه تحمل ندارم. پسر خوب داری با حرفات دیوونه ام می کنی.
با این حال خودمو به خنگی زدم و گفتم:
- متوجه منظورت نمی شم! تو قبلاً از این حرفا نمی زدی.
دستشو توی موهاش فرو کرد و خم شد سمت زانوهاش و سرشو انداخت زیر. موهاش سرازیر شده بود توی صورتش و اجازه نمی دادن درست چهره اش رو ببینم. بعد از چند لحظه سکوت گفت:
- خیلی وقته که اون چشمات خوابو از من گرفته رزا ... داری نابودم می کنی اما خودت خبر نداری!
با بهت نالیدم:
- داریوش ...
بدون اینکه سرشو بیاره بالا، ادامه داد:
- اگه بهت بگم قول می دی که نگاهتو از من نگیری یا ازم فرار نکنی؟ اون قدر وابسته شدم که ... تحمل قهر تو رو ندارم رزا. این احساس برای خودم هم ناشناخته است! حس می کنم بیمارم!!! خودمو نمی شناسم! برای خودم هم غریبه شدم!
می دونستم لحظه ای که از اون می ترسیدم نزدیکه ولی راه فراری نداشتم. با صدای تحلیل رفته ام گفتم:
- بس کن داریوش! نمیخوام چیزی بشنوم.
انگار مست بود! شایدم واقعا بیمار بود!! چون بی توجه به حرف من گفت:
- در این دنیای دیوانه هر که را بینی غمی دارد
پوزخندی زد و ادامه داد:
- دل دیوانه شد اما دیوانگی هم عالمی دارد.
قلبم تو سینه دیوونه وار می کوبید. دیگه هیچی نمی تونستم بگم، دستمو بردم سمت سینه ام و قلبم رو چنگ زدم. باید خودمو آماده می کردم داریوش می خواست قلبشو جلوم برهنه کنه. باید خودمو آماده می کردم که وقتی شنیدم پس نیفتم. باید آماده می شدم تا عاقلانه باهاش برخورد کنم. اینقدر نگران بودم که نمی تونستم از حرفاش حتی ذره ای شاد بشم. خدایا این دیگه چه زجری بود؟!! هم می خواستم بشنوم حرفاشو هم نمی خواستم! هم می خواستمش هم نباید می خواستمش!
- رزا می دونی چیه؟
دیگه داشتم طاقتمو از دست می دادم. فشار بدی روم بود، برای همین هم کنترلم رو از دست دادم و با خشم گفتم:
- من هیچی نمی دونم!
داریوش در حالتی فرو رفته بود که انگار خشم و ترس منو نمی دید. سرشو آورد بالا، ولی بازم نگام نکرد، چشماشو بست و گفت:
- میان همه گشتم و عاشق نشدم من تو چه بودی که تو را دیدم و دیوانه شدم من!
لحظه ای مکث کرد و بعد چشماشو باز کرد و با صدایی که هم نوای قلب من می لرزید، خیره تو چشمام گفت:
- رزا خیلی دوستت دارم! بدجوری عاشقت شدم! می فهمی؟ من عاشقت شدم!
همه نیروم تحلیل رفت. چقدر برای شنیدن این جمله از دهن داریوش مشتاق بودم. ولی حالا؟! نمی دونستم چی بگم اگه ساکت می موندم دلیل بر همراهیم بود. اگه هم داد و هوار می کردم ممکن بود داریوشو برای همیشه از دست بدهم. زمان داشت از دست می رفت باید کاری می کردم. باید به داد دلم می رسیدم. داریوش سابقه خوبی نداشت. چشمای شری جلوی صورتم اومد. حرفای خاله کیمیا تو گوشم زنگ زد. آرزوی خونواده اش برای ازدواج اون با دختر عموش ... سیلی که بهم زد ... حرفاش ... نه نگه داشتن داریوش عاقلانه نبود. باید پسش می زدم، به هر شکلی که می شد! اصلاً نفهمیدم چی شد که با عصبانیت و با صدای بلند گفتم:
- تو دیوونه ای. دیوونه! می فهمی داری چی می گی؟ من ازت متنفرم. آشغال کثافت! می خوای با منم بازی کنی؟ آره؟ حالم ازت به هم می خوره. حالم از هر چی مرده به هم می خوره!
چشماش گشاد شدن. انتظار هر برخوردی رو داشت الا این برخورد. در حالی که سعی می کرد آرومم کنه، گفت:
- نه رزا نه. یه دقیقه گوش کن! داری اشتباه می کنی. تو داری در مورد من غلط فکر می کنی.
از جا بلند شدم و گفتم:
- من اشتباه نمی کنم. خفه شو کثافت! تو می خوای با این حرفا منو گول بزنی و بعد از یه مدت مثل شری و امثال اون شوتم کنی یه طرف؟ ولی من نمی ذارم. کور خوندی!
داشتم از اتاقش خارج می شدم که ایستاد توی چارچوب در، دستاشو از دو طرف باز کرد و راهمو بست. چشاش از خشم می درخشید. با خشم و عصبانیت گفت:
- بهت ثابت می کنم که من دیگه اون آشغال گذشته نیستم. عشق تو اینقدر پاک بود که فقط وجود مقدار کمش توی روحم باعث شستشوی آلودگی هام شده. من دیگه اون داریوش نیستم. اون داریوشي که تو توی کیش دیدی مُرد! اینی که جلوی روت ایستاده منم ... من ... می فهمی؟ کسی که حاضره با یک اشاره تو بمیره. کسی که دیوونه جنگل چشمات شده! حالا هم این منم که باید از اینجا برم و تا روزی که منو باور نکنی بر نمی گردم. فکر می کنی برام کاری داره همین الآن هر بلایی که دلم می خواد سرت بیارم؟!! فکر می کنی کاری داره وادارت کنم بیچاره م بشی؟!! اما لعنتی من حتی نمی خوام دستتو بگیرم ... چرا نمی فهمی؟!!! مطمئن باش نمی ذارم عشقم تحقیر بشه ... برام مقدسه ... بفهم اینو! عشق من مقدسه! حقت بود که بفهمیش ... باید می دونستی! الان دیگه هیچ دینی به گردنم نیست ... پس می رم ... تو راحت باش ...

با گفتن این حرف در اتاقو باز کرد و رفت بیرون. نمی دونم چقدر با حالت بهت وسط اتاق ایستاده بودم و به جای خالیش نگاه می کردم. رفت؟!!! جدی رفت؟!!! چی گفت؟! با من بود؟! وای خدایا من چه کردم؟!! عقب عقب رفتم و روی تخت نشستم و سرمو بین دستام گرفتم:
- ای خدا من باید چی کار کنم؟ چرا اینطوری شد؟ کاش می تونستم به صدق یا کذب حرفش پی ببرم! کاش اون پسر نجیب و خوبی بود! کاش، گذشته مامان باباهامون اینقدر سیاه نبود ... کاش ...
دمرو روی تخت افتادم و اجازه دادم اشکام صورتمو بشورن.
* * * * * *



از صدای امواج دریا چشمامو باز کردم. اولین چیزی که به ذهنم رسید این بود:
- آخ چقدر سرم درد می کنه!
دستامو روی شقیقه هام گذاشتم و فشار دادم! لعنتی داشت منفجر می شد. کاش حمله میگرن نباشه فقط که تا شب درگیرم می کنه. حالت تهوع کمی داشتم، از جا بلند شدم و با دیدن اتاق سورمه ای تازه یاد دیشب افتادم. داریوش ... حرفاش ... بغض به گلوم چنگ انداخت ... نبض ضقیقه هام بدجوری می زد. باید به داد سر دردم می رسیدم. از در اتاق رفتم بیرون، سکوت ویلا نشون می داد که همه خوابن ... نا خوداگاه پاهام منو کشیدن سمت اتاق خودم ... در اتاق بسته بود. حدس زدم که داریوش خواب باشه. با این که تهدید کرده بود می ره، اما ته دلم حس می کردم الان توی اتاق خوابه! پس بیخیال سر زدن بهش شدم و رفتم توی آشپزخونه، نیره مشغول اماده کردن وسایل صبحونه بود. با دیدن من با خوشرویی سلام کردم. سرمو براش تکون دادم و به زور گفتم:
- میشه یه لیوان شیر و یه مسکن به من بدی؟!
با دیدن قیافه ام و دستام که محکم سرمو فشار می دادم فهمید قضیه چیه ... تند تند یه لیوان شیر گرم کرد و داد دستم. وقتی ازش مسکن هم خواستم اخمی کرد و گفت:
- این داروهای شیمیایی رو نریزین تو معده تون خانوم ... صبر کنین الان براتون یه دوا درست می کنم معجزه می کنه.
حالم از جوشوندنی به هم می خورد. اما برای اینکه دلشو نشکنم چیزی نگفتم و صبر کردم تا دواش اماده بشه. وقتی لیوان جوشوندنی تیره رنگ رو به دستم داد قیافه م رو در هم کردم و گفتم:
- اووف! چه بوی بدی می ده!
خندید و گفت:
- بوش بده، توش نبات ریختم که شیرین باشه و طعمش اذیتتون نکنه. بو نکنین و یه نفس سر بگشین، مثل آبه روی آتیش. زود سر حال می شین.
مجبور بودم به حرفش گوش کنم چون سردردم خیلی شدید بود. چشمامو بستم و بدون اینکه نفس بکشم یه نفس همه اون داروی بد مزه رو خوردم. زد زیر دلم و نزدیک بود همه شو بالا بیارم که با کشیدن چند نفس عمیق جلوی خودمو گرفتم و کنترلش کردم. یه دونه خرما سریع داد دستم و گفت:
- اینو هم بخورین ...
سریع خرما رو گرفتم و بلعیدم تا دهنم از اون طعم تلخ و گزنده خلاص بشه ... تو همون حالت گفتم:
- بقیه بیدار نمی شن؟!!
- دیشب همه تا دیر وقت بیدار بودن! خانوم یه بار بیدار شدن و گفتن بساط صبحونه رو آماده کنم، که برین ساحل ... اما نگفتن کی!
پوفی کردم و گفتم:
- آهان ... باشه ... من می رم لب ساحل ... وقتی بیان می بینمشون ... دستت درد نکنه بابت جوشونده ...
لبخندی زد و گفت:
- نوش جون ...
برگشتم بالا ... لباسام توی اتاقی بود که داریوش خوابیده بود ... از پنجره راهرو بیرون رو دید زدم، ماشینش سر جاش بود! پس تو اتاق خواب بود و نمی شد برم توی اتاق ... ناچاراً برگشتم پایین رفتم توی اتاق سپیده و یکی از مانتوهای اونو برداشتم ... خودش مثل خرس خواب بود و پتوشو هم محکم بغل زده بود ... یه شال همرنگ مانتوش هم برداشتم و از ویلا خارج شدم. بارون شب قبل باعث نشاط گل و گیاه ها شده بود. بوی سبزه بارون خورده همه جا پیچیده بود و آدمو مست می کرد. قطرات درخشان بارون روی برگا و نارنج و پرتغالای سبز و نارس خودنمایی می کرد. هوا یه کم سرد شده بود. ولی نه اونقدر که آزار دهنده باشه اتفاقاً باعث نشاط می شد. به خصوص که جوشونده هه هم داشت اثر می کرد و دیگه خبری از سر درد شدیدم نبود. ویلا رو دور زدم و به سمت دریا رفتم. دریا نسبت به دیروز خیلی آروم بود و ترسی نداشت. کفشامو در اوردم و رفتم نزدیک ... آب که نزدیک می شد و به پاهام میخورد قلقلکم می داد. هیجان زده رفتم جلوتر و خودمو به آب زدم. موجها به پاهام بوسه می زدن. بی توجه به وسعت و عمق پیش می رفتم. آب تا کمرم بالا اومده بود که با شنیدن نامم توسط کسی به عقب برگشتم و سپیده و آرمینو دیدم که تو ساحل ایستاده و برام دست تکون می دادن.
خاله کیمیا و مامان هم روی شنای ساحل زیر انداز پهن کرده و نشسته بودن. مسیر حرکتمو تغییر داده و به طرف ساحل برگشتم. سپیده با دیدنم دست به کمر ایستاد و گفت:
- از کی تا حالا سحر خیز شدی؟ از اون مهم تر از کی تا حالا لباس کش می ری؟
با خنده گفتم:
- سلام عرض شد خانم حسود. سلام آرمین صبح به خیر.
- صبح تو هم به خیر! تو از دریا سیر نمی شی دختر؟
خندیدم و گفتم:
- خب چی کار کنم که عاشق دریام؟ اگه همه سالو هم اینجا بمونم بازم سیر نمی شم. خداییش عظمت دریا واقعاً دیدنیه. قبول نداری آرمین؟
- چرا قبول دارم. به خصوص که امروز هوا صاف صافه و اون دور دورها دریا و آسمون باهم قاطی شدن.
به دور دست خیره شدم و گفتم:
- اوهوم ... خیلی محشره!
و تو دلم گفتم:
- درست رنگ چشمای داریوش ...
بعد تازه متوجه نبود داریوش شدم و پرسیدم:
- راستی داریوش کو؟ نکنه بیدار نشده؟
آرمین شونه ای بالا انداخت و گفت:
- نمی دونم لابد خوابه دیگه. نرفتم بالا که صداش کنم ...
با صدای مامان و خاله که برای صبحونه صدامون می زدن بحثو تموم کردیم و روی زیر انداز نشستیم. تموم فکرم مشغول داریوش و حرفای دیشبش بود. تا حالا هیچ پسری به این شکل به من ابراز علاقه نکرده بود. اونم پسری مثل داریوش که هر دختری آرزوشو داشت و منم نسبت بهش بی احساس نبودم. واقعاً چه اراده ای داشتم من که دیشب تو اون فضای به وجود اومده تونستم داریوشو از خودم برونم. البته حالا برای پس زدن داریوش دو علت داشتم و همین دلایلم باعث می شد که به شدت ازش دوری کنم و پا بذارم روی دلم و شعله عشقشو تو دلم خاموش و سرد کنم. با ضربه ای که به بازوم خورد از افکارم خارج شدم و با گیجی بازومو گرفتم. سپیده گوجه ای رو که به سمت من پرت کرده بود برداشت و گفت:
- چته؟ تو فکری؟ عاشق شدی؟
با حرفش چشمام گشاد شد. یعنی اینقدر تابلو بودم. حالا سپیده که می دونست ولی نکنه بقیه هم بفهمن؟!! سریع از خودم دفاع کردم:
- نخیر، اصلاً هم اینطور نیست.
مامان با شک گفت:
- چرا آرومی خانوم؟ آب تنی خسته ات کرده؟
خوشحال از بهونه ای که به دستم افتاد گفتم:
- آره خیلی وقت بود توی آب بودم.
- بعد از اینکه صبحونه ات رو خوردی برو لباست رو عوض کن. اگه سرما بخوری مسافرت به دهنت زهر می شه.
گونه شو محکم بوسیدم و گفتم:
- چشم الهی من قربونت برم!
سپیده در گوشم وز وز کرد:
- لباسای منو چرا برداشتی؟
نمی شد اون لحظه بگم که اتاقمو با داریوش عوض کردم چون مامان و خاله می شنیدن و بد می شد، برای همین گفتم:
- حالا بعد ...
اونم دیگه هیچی نگفت و خودش فهمید یه جای یه خبری هست. بعد از خوردن صبحونه از جا بلند شدم و خواستم برم ویلا لباسامو عوض کنم که خاله کیمیا رو به آرمین گفت:
- آرمین خاله پاشو برو داریوشو هم صدا کن بیاد صبحانه شو بخوره. نگرانشم خیلی خوابیده.
با خودم گفتم:
- وا! خب من که دارم می رم چرا به من نگفت؟ درسته که من این کارو نمی کنم ولی خاله کیمیا یه منظوری داشت.
آرمین چشمی گفت و از جا بلند شد. همراه هم وارد ویلا شدیم و آرمین برای صدا کردن داریوش بالا رفت. باید به آرمین می گفتم که اتاقا جا به جا شده، برای همین هم ناچاراً همینطور که دنبالش می رفتم گفتم:
- آرمین من و داریوش دیشب اتاقامون رو عوض کردیم.
با تعجب وسط راه ایستاد و گفت:
- چی؟!
شونه هامو بالا انادختم و گفتم:
- هیچی ، می گم اتاقامون رو عوض کردیم. باید بری توی اون یکی اتاق بیدارش کنی.
- چرا؟
اه اینم چه گیری داده! یه اتاق ناقابل که دیگه این حرفا رو نداره! مختصر گفتم:
- عادت دارم شبا چراغ خوابو روشن بذارم. خاله هم فیوز ساختمونو از پایین قطع کرده بود فقط اتاق داریوش چون فیوزش جداست برق داشت. اینه که اتاقا رو با هم عوض کردیم.
آرمین نفسشو فوت کرد و بدون اینکه دیگه چیزی بگه بالا رفت. منم برای عوض کردن لباسم، دنبالش راه افتادم. لباسام هنوز توی همون اتاق بود. آرمین ضربه ای به در اتاق زد و درو باز کرد، اول اون رفت تو و به دنلاش من ... اما سعی کردم به تخت خواب نگاه نکنم که خدایی نکرده صحنه بالا هجده نبینم! یه راست رفتم سمت ساک لباسام که با صدای بهت زده آرمین در جا پرخیدم:
- این که نیست!
     
#22 | Posted: 7 Oct 2013 18:49
رمان تقاص پست18


نگاهم افتاد روی تخت، دقیقا به همون صورت نامرتبی که شب قبل رهاش کردم باقی مونده بود، حتی پتومم که دیشب از تخت افتاد پایین همونجور سر جاش افتاده بود. مونده بودم چی بگم که آرمین گفت:
- یعنی کجا رفته؟!! ماشینشم که اینجاست ...
گوشیشو از جیبش در آورد و تند تند شماره اش رو گرفت. ولی وقتی هر دو صدای موبایلش رو از اتاق بغلی شنیدیم آهمون بلند شد. داریوش حتی موبایلش رو هم با خودش نبرده بود. آرمین با کلافگی گفت:
- باز این کجا ول کرد رفت بی خبر؟!! عادت به صبح زود بیدار شدن نداره! اصلا برای این عادت کوفتیش مطبشو هم فقط بعد از ظهر به بعد باز می کرد!
همینطور که اینا رو می گفت می رفت پایین ... من اما همون بالا ایستاده و حسابی رفته بودم توی فکر. یعنی دیشب ول کرده رفته؟!! کجا رفته آخه؟ اونم پای پیاده!!! لباسای خیسم داشتن اذیتم می کردن، رفتم توی اتاق و تند لباس عوض کردم. وقتی رفتم پایین متوجه شدم که همه برگشتن توی ویلا و از قضیه نبودن داریوش هم مطلع شدن. به به! یه روز دیگه و باز هم باید دنبال داریوش بگردیم و غر غر های خاله کیمیا و نگرانی های آرمین رو تحمل کنیم. چه مسافرتی بشه! آرمین با دیدن من گفت:
- رزا تو صبح ندیدی داریوش بره از ویلا بیرون؟!!
چی می گفتم جلوی جمع؟!! سرمو تکون دادم و گفتم:
- نه ... ولی شاید یه جایی همین جاها باشه. توی باغ رو دیدی؟
همینطور که می رفت سمت در گفت:
- نه، الان می رم یه گشتی این اطراف می زنم. نمی تونه خیلی دور شده باشه ...
آرمین در برابر داریوش مثل یه پدر مسئول و نگران بود ... دوستیش واقعاً ستودنی بود ... به داریوش بابت داشتن چنین دوستی حسودی می کردم. منم دنبالش راه افتادم که با هم بگردیم. تمام ویلا رو در به در دنبال داریوش زیر و رو کردیم. آرمین با اینکه نمی دونست داریوش از دیشب رفته نگران بود. وضعیت من که دیگه مشخص بودف نمی دونستم باید در مورد دیشب حرفی بزنم یا نه. یه کم از آرمین می ترسیدم پس ترجیح دادم فعلا سکوت کنم. دونستنش دردی رو دوا نمی کرد. دلم ولی بدجوری آشوب بود. داریوش یه قطره آب شده بود رفته بود زیر زمین. توی ویلا که نبود، کنار دریا ساحل هم که نبود. باغ اطراف ویلا هم نبود، ولی انگار از اول داریوشی وجود نداشته! خاله حسابی نگران شده بود و لحظه به لحظه بیشتر رنگش می پرید. با سپیده حتی توی انبار رو هم گشتیم. آرمین زد از ویلا بیرون که اطراف رو پاتوق هایی که می شناخت رو بگرده. از وقت ناهار هم گذشت و هیچ کس حتی به ذهنش خطور نکرد که گشنشه! همه نشسته بودیم دور و هم و به این فکر میکردیم که کجا ممکنه رفته باشه ... بگذریم از اون فکرایی که دل ادمو آشوب می کرد و ذهنو می کشید سمت بیمارستانا و بدترین حوادث ... طرفای عصر آرمین پکر برگشت و وقتی خاله کیمیا فهمید جستجو های اونم به جایی نرسیده، زد زیر گریه. آرمین با ناراحتی گفت که هر جا به ذهنش می رسیده رو گشته، حتی سر وقت شری اینا هم رفته اما خبری نبوده. کم کم منم داشت گریه م می گرفت مثل خاله کیمیا، آرمین نگاه موشکافانه ای به من انداخت و گفت:
- رزا ... می شه با هم حرف بزنیم؟
با تعجب نگاش کردم، نکنه فهمیده؟!! خوب بفهمه، مگه من چی کار کردم؟!! مامان داشت شونه های خاله کیمیا رو می مالید و اصلا متوجه من و آرمین نبود، فقط سپیده بود که داشت موشکافانه نگامون می کرد. از جا بلند شدم و گفتم:
- حتماً ...
راه افتاد سمت در و گفت:
- بیا بریم بیرون کنار ساحل، هم قدم می زنیم و هم حرف می زنیم.
دوتایی زدیم از ویلا بیرون، اون لحظه اینقدر نگران بودم و حال خودم وخیم بود که نمی تونست نگران سپیده هم باشم و نگاه های مرموزش! به دریا که رسیدیم آرمین بدون مقدمه پیچید جلوم و گفت:
- رزا ... بین تو و داریوش اتفاقی افتاده؟!!
متحیر نگاش کردم و خودش ادامه داد:
- داریوش الکی ول نمی کنه بره! می خوام مطمئن بشم ... اگه اتفاقی نیفتاده باشه رفتنش خیلی مرموز می شه. اونوقت باید به پلیس خبر بدیم ...
دیگه داشت بغضم می ترکید، منتظر یه تلنگر بودم فقط. سکوت رو جایز ندونستم و سرمو به نشونه مثبت تکون دادم. آرمین با ناراحتی گفت:
- چی؟!! خوب چرا زودتر حرف نمی زنی؟ بگو ببینم چی شده؟! اصلاً شما دو تا چرا اتاقاتون رو عوض کردین؟
برای جلوگیری از ریزش اشکام چند لحظه به آسمون خیره شدم و بعد از کشیدن چند نفس عمیق، همه ماجرای شب قبل رو براش تعریف کردم. آرمین با شنیدن قضیه مثل اسپند روی آتیش شد و گفت:
- وای وای بر من! چرا زودتر نگفتی دختر؟ یعنی حالا کجاس؟ دیگه کجا رو باید برم دنبالش بگردم؟!!
با عذاب وجدان گفتم:
- نمی دونم. آرمین تقصیر منه؟ خودم می دونم دیشب خیلی تند رفتم ولی ... ولی مجبور بودم.
آرمین چرخید به سمتم و یهو داد کشید:
- آخه تو که چیزی راجع به اون نمی دونی. چرا اینقدر عذابش می دی؟ اون از کیش به بعد، از این رو به اون رو شد. رزا یعنی تو تا حالا نفهمیده بودی که قلب داریوشو به زنجیر کشیدی؟ اون دوستت داشت! همش برای دیدنت لحظه شماری می کرد. کلی نقشه کشیده بود که تو رو از چنگ رضا دربیاره. همیشه می گفت من تازه عشقمو پیدا کردم به این راحتی میدون رو برای رقیب باز نمی ذارم، رزا مال منه! مال من...! حالا تو با این حرفات چه به روزش آوردی؟ رزا داریوشو داغون کردی. کاش یکم از غرور و خودخواهیت کم می کردی. داریوشو اینطور نگاه نکن رزا. قلبش مثل آینه صافه. نگاه به کارای گذشته اش نکن من می شناسمش. داریوش .... می دونم هر چی هم بگم فایده ای نداره و توی مغز تو فرو نمی ره فقط اینو بدون اگه بلایی سرش بیاد من شخصاً از چشم تو می بینم.
بالاخره تلنگر وارد شد و بغضم ترکید، به هق هق افتادم و گفتم:
- تقصیر من چیه؟! اون تا تقی به توقی می خوره ول می کنه می ره! چرا من باید جواب پس بدم؟!! مگه من حق انتخاب ندارم؟! چون بهش گفتم نه حالا باید جواب گو باشم؟! چرا اینقدر بی منطقی آخه؟
داد کشید:
- تقصیر توی لعنتی اینه که داریوشو عاشق کردی. اون عشق رو نمی شناخت، اون سردرگمه! خودشو گم کرده! داریوشی که حتی به پدر مادرش علاقه نداشت حالا عاشق شده!!!! یه نفر رو از خودش بیشتر دوست داره. باید کمکمش می کردی خودشو پیدا کنه، بعد اگه نمی خواستی کنار میکشیدی ... تو فکر کردی اونم مثل پسرای دیگه است که با آغوش باز از عشقش استقبال کنه؟ نخیر ... اون از احساسش میترسه چون براش ناشناخته است ... آدم عشقو با مادر می شناسه ... با پدر ... داریوش نشناخت ... با تو شناخت!!! می فهمی لعنتی؟!!
گریه ام به هق هق تبدیل شده بود. دوسش داشتم، ولی می ترسیدم. حرفهای آرمین نمک روی زخمم شده بود. دو زانو افتادم روی زمین، صورتمو بین دستام پوشوندم و زار زدم ... آرمین هم بی توجه به حال من، هنوز داشت حرف می زد. یه دفعه صدای آرمین قطع شد و دنبالش صدای جذاب داریوش توی گوشم پیچید:
- چی شــــــده رزا؟!!!
به گوشام اعتماد نداشتم. آیا واقعاً خودش بود؟ یا این فقط توهم ذهن من بود؟ با تعجب دست از روی صورتم برداشتم. یادم رفت داشتم گریه می کردم. چرخیدم به طرفش و از جا بلند شدم. نه واقعا خودش بود! صورتش، زرد و رنگ پریده شده بود! چشماش طراوت همیشگی رو نداشت. آرمین جلوش ایستاد و در حالی که با نگرانی سر تا پاش رو چک می کرد که مطمئن بشه سالمه، با عصبانیت گفت:
- معلوم هست تو کجایی؟ ما که هزار بار مردیم و زنده شدیم.
داریوش بدون توجه به حرفای آرمین به طرف من اومد و با تعجب گفت:
- چرا گریه می کنی؟
اشکام دوباره به شدت ریختن روی صورتم، اصلاً نمی تونستم جلوشونو بگیرم. این دفعه اشک شوق بود! داریوش زنده و سالم روبروی من ایستاده بود. هر چند دلخور ... هر چند پکر! چرخید سمت آرمین، با انگشت منو نشون داد و گفت:
- چی بهش می گفتی؟
آرمین سرشو زیر انداخت و چیزی نگفت. داریوش با فریاد گفت:
- می گم چی بهش گفتی که اینطور داره اشک می ریزه؟! دیدم داشتی سرش داد می کشیدی.
آرمین با لکنت گفت:
- من ... چیزی نگفتم.... داریوش باور کن فقط داشتیم باهم حرف می زدیم.
یه لحظه بچه شدم. دلم می خواست به داریوش بفهمونم که آرمین چقدر دعوام کرده. درست عین بچه ای که به پدرش شکایت می کنه. انگار از حمایت داریوش شیر شده بودم. با صدای بلند همینطور که گریه می کردم، گفتم:
- بفرما آقا آرمین! اینم دوستت. حالا بازم بگو تو باعث گم شدنش بودی. حالا بازم منو مقصر بدون! د داد بزن پس! چرا ساکتی؟
با این حرف من داریوش جلوی آرمین ایستاد و با تمام قدرت سیلی محکمی توی گوشش زد و گفت:
- عوضی! تو به خاطر من اشکشو در آوردی؟ به خاطر من؟!!! تو خیلی غلط کردی!!! من به خاطر اخلاق گند خودم رفتم. باید یه چند ساعتی تنهایی سر می کردم. چطور دلت اومد ناراحتش کنی؟
انگار سیلی رو به گوش من زد. چنان شوکه شدم که یه لحظه نفسم بند اومد. باورم نمی شد عکس العملش این باشه. کاش لال شده بودم! دوباره دستشو بالا برد که سیلی دومو بزنه. آرمین هم بی حرف سرشو زیر انداخته بود و ایستاده بود جلوش. سریع جلوی آرمین ایستادم و گفتم:
- دیوونه شدی داریوش؟! بس کن. اون که دروغ نمی گفت، من زیادی حساسم! نمی خوام به خاطر من باهم دعوا کنین. قبل از اومدن من شماها باهم دوست صمیمی بودین. نمی خوام بینتون به هم بخوره. بس کنین!
داریوش وقتی چشمای پر از ترس و نگرانی منو دید دستاشو توی جیب پالتوی بلند مشکی رنگش فرو برد و نگاشو به دریا دوخت. اشکامو پاک کردم و گفتم:
- همین جا اختلاف ها و دعواها رو می ذاریم و بعد می ریم تو.
آرمین هنوز سر به زیر ایستاده بود و دستش روی گونه اش بود. ا زهمون علاقه ای که به داریوش داشت مشخص بود که جوابش رونمی ده. وگرنه صد در صد با هم گلاویز می شدن. داریوش نگاه عمیقی به سمتم انداخت و بعدش به سمت آرمین رفت. جلوش ایستاد و چند لحظه نگاش کرد. آرمین سرشو آورد بالا، همین که نگاشون به هم افتاد یه دفعه تو اغوش هم فرو رفتن. داریوش اهی کشید، زد سر شونه آرمین و با شرمندگی گفت:
- شرمنده ام آرمین، می دونی که طاقت دیدن...
آرمین حرفشو قطع کرد و گفت:
- مهم نیست. درکت می کنم!
سپس خندید و در حالی که سر شانه داریوش می زد گفت:
- ولی دست مریزاد داداش. هیچ وقت فکر نمی کردم به خاطر یه دختر غیرتی بشی.
داریوش سرشو پایین انداخت و با صدای آهسته ای گفت:
- هنوز حرفای من یادته؟!
آرمین که نگاه کنجکاو منو دید سریع بحثو عوض کرد و گفت:
- من می رم داخل ویلا. شمام بیاین. خبر نمی دم تا برای خاله اینا سورپرایز باشی.
داریوش لبخندی زد و گفت:
- باشه برو.
البته آرمین میخواست خبر نده که کسی بیرون نیاد و ما بتونیم با هم حرف بزنیم. چقدر این پسر آقا بود! از رفتار خودم واقعا شرمنده شدم! الکی الکی داشتم بین دو تا دوست رو به هم می زدم! خاک بر سر من! بعد از رفتن آرمین سریع پرسیدم:
- منظورت چی بود؟ کدوم حرفارو؟
اومد جلوم وایساد، دستشو میون موهای پرپشتش فرو کرد و همه شونو داد عقب. انگار فهمیده بود این کار چه تاثیری روی من داره! بعدش گفت:
- اشکاتو پاک کن اول ...
تند تند تسمو روی صورتم کشیدم و گفتم:
- خیلی خب بگو ...
آهی کشید و گفت:
- بگذر رزا. اون روزا گفتن نداره.
پامو روی زمین کوفتم و گفتم:
- بگو دیگه.
داریوش از دیدن حرکتم لبخند ملایمی زد و با صدایی پر احساس گفت:
- همین پاکی تو و معصومیت کودکانه ته که منو از همه بدی ها دور می کنه رز. هر وقت می خوام یه قدم خلاف بردارم به یاد چشمای معصوم تو می افتم و همه چیز یادم می ره. ولی عزیز دلم وقتشه بزرگ بشی تا داریوش برات دیوونه تر بشه.
اولین بار بود که از این حرف ناراحت نمی شدم. همه از من می خواستن بزرگ بشم ولی انگار گفتن داریوش با همه برام فرق داشت و بیشتر از همه به دلم نشست. حرفاش منو به عرش می رسوند. محتاج تک تک کلماتش بودم! صاف سر جام ایستادم و سعی کردم مثل یه خانوم با وقار رفتار کنم. گفتم:
- داریوش می شه ازت خواهش کنم اون قضیه رو برای من هم توضیح بدی. خیلی کنجکاو شدم که بدونم.
داریوش از دیدن حرکتم از ته دل قهقهه زد و قدمی به سمتم برداشت. سریع یک قدم عقب رفتم و با شیطنت ابرو بالا انداختم. چشماش برق زد و گفت:
- تو فرشته ای! یه فرشته پاک.
- اِ داریوش اینقدر منو خر نکن. بگو دیگه.
اخمی کرد و گفت:
- اِ بلانسب!
- باشه ... همون! حالا بگو ...
- می ترسم برداشت بد بکنی و ناراحت بشی.
- نمی شــــــــــم.
- خیلی خب خودت خواستی. یه بار با یکی از دوستام که هم جنس خودت بود ولی هیچ شباهتی به تو نداشت داشتم قدم می زدم که یهو دوست پسر سابقش جلومون سبز شد. یه نگاهی به من کرد و بعدش با بی شرمی دختره رو بغل کرد. یعنی می خواست به من بفهمونه که رابطه شون خیلی صمیمیه. دختره انتظار داشت من دعوا راه بندازم به خصوص که داشت مثل ابر بهار گریه می کرد تا پسره ولش کنه. ولی من خیلی بی تفاوت به پسره گفتم فردا بیا محضر تا سندشو به نامت بزنم. اینو گفتم که بهش بفهمونم برام هیچ اهمیتی نداره. بعد هم ولشون کردم و رفتم. فرداش که این قضیه رو برای دوستام تعریف کردم آخرش اضافه کردم هیچ دختری لیاقت اینو نداره که بخوای به خاطرش خودت رو به زحمت بندازی. آرمین الان داشت همون حرف منو یادآوری می کرد.
در سکوت بهش خیره شده بودم. از فکر داریوش در کنار دختری دیگه خون خونمو می خورد ولی اصلاً دوست نداشتم عکس العملی نشون بدم. چقدر دوست داشتم بفهمم رابطه اش با دخترای دیگه در چه حد بوده! ولی مگه می شد همچین سوالی رو پرسید؟!! تو فکر فرو رفته بودم که یه دفعه داریوش جلوم ایستاد و گفت:
- دیشب گفتم تا وقتی که منو باور نکنی، بر نمی گردم. ولی نتونستم! طاقت نیاوردم رزا ... می فهمی احساسمو؟ مجبور شدم برگردم ...
افکار مخربم رو فراموش کردم، لبخندی زدم و با شیطنت گفتم:
- می دونستم بر می گردی. هر چی به خاله اینا گفتم، قبول نکردن. می ترسیدن یه بلایی سرت اومده باشه. داشتن از نگرانی دق می کردن!
با لحن خاصی گفت:
- توام نگرانم بودی؟
به دروغ گفتم:
- خوب نه. برای چی باید نگران می شدم؟ تو به من گفته بودی که می ری.
خندید و گفت:
- امان از این غرور تو! درضمن نمی خوام دیگه ببینم که داری گریه می کنی!
یهو یاد جریان گریه و سیلی و اینا افتادم و گفتم:
- گریه کردن من چه ربطی به تو داره که تازه به خاطرش دست روی صمیمی ترین دوستت بلند می کنی؟
دوباره به دریا خیره شده و گفت:
- دست خودم نیست رزا. وقتی می بینم گریه می کنی یه چیزی از وجودم کم می شه! یه حسی بهم دست می ده که بدترین حس دنیاس. به زنده بودن خودم شک می کنم. حس می کنم توی یه قفسم و قادر به نفس کشیدن هم نیستم. نمی دونم تونستم منظورم رو بهت بفهمونم یا نه؟ ولی در هر حال هر چی که هست خیلی بده و منو حسابی کلافه می کنه. پس هیچوقت گریه نکن. هیچوقت!
برگشت به سمتم، نگام کرد و گفت:
- من خودمم سر از احساسم در نمی یارم، چطور می خوای واست توصیفش کنم آخه؟

فقط نگاش کردم. چقدر خوب بود، کسی اینطور عاشق آدم بشه! و مهم تر از اون اینکه حرفاشو اینقدر قشنگ بزنه. هر دو داشتیم خیره به هم نگاه می کردیم، دیگه داشت کار خطرناک می شد که گفتم:
- بهتره بریم تو ، مامانت خیلی نگران شده بنده خدا!
سرشو تکون داد و گفت:
- باشه ... بریم ...
وقتی رفتیم داخل، خاله و مامان و سپیده با دیدن داریوش هم خوشحال شدند و هم کلی نصیحت و دعوایش کردن. خاله کیمیا که اینقدر داد کشید حنجره اش خش برداشت! ولی داریوش در کمال خونسردی فقط می گفت:
- ببخشید! کار مهمی پیش اومد، باید می رفتم.
آخر سر همبرای فیصله دادن به هوارهای خاله کیمیا که داشت دیگه از حال می رفت گفت:
- مامان جان بیخیال دیگه! اصلاً برای اینکه همه از دلخوری در بیاین، برای همه تون قهوه می یارم. چطوره؟
اینو گفت و بلند شد رفت توی آشپزخونه. ناخوداگاه منم بلند شدم و دنبالش رفتم. کسی که حواسش به ما نبود، مامان باز داشت شونه های خاله کیمیا رو می مالید! کلا فکر کنم مامان به عنوان ماساژور اومده بود سفر! هی این از حال می رفت مامان دلداریش می داد. اما کلا از برخوردای خاله کیمیا می شد به عصبی بودن و اعصاب ضعیفش پی برد. همین که پامو گذاشتم توی آشپزخونه چرخید به سمتم و با لحن بامزه ای گفت:
- برم به مامانم بگم دلیل گم شدن پسرت این خانوم خانوماست که زل میزنه تو چشمام و چشمشو به روی احساسم می بنده!
رفتم سر کابینت تا فنجون بردارم و گفتم:
- اتفاقا بد هم نمی شه! فقط مامانت هم منو هم تورو می ندازه از ویلا بیرون! البته قول نمی دم که مامان من هم حلق آویزت نکنه!
خندید و گفت:
- هم مامان من باید دلش بخواد ، هم مامان تو!!!
قهوه جوش رو از دستش گرفتم، مشغول ریختن قهوه ها توی فنجون ها شدم و گفتم:
- تا حالا کسی بهت گفته اعتماد به نفست تو سقفه؟!!
خم شد توی صورتم و گفت:
- آره ... تو ...
سینی رو برداشتم و گفتم:
- اوف! چه شخصیت مهمی!!!
خندیدم و نفس داغش پخش صورتم شد، سریع سینی رو برداشتم که برم بیرون. وقتی می خواستم از در آشپزخونه خارج بشم، سرشو نزدیک گوشم آورد و با لحن خنده داری گفت:
- عاشقتم دیوونه من!
نمی تونستم منکر قندی بشم که با حرفاش تو دلم آب می شد. با خنده گفتم:
- هی آقا، متلک می ندازی وایسا جواب بگیر!
با خنده ایستاد و به طرفم برگشت. گفتم:
- تو اصلاً می دونی عشق یعنی چه؟
یه تای کمون ابروهاش رو بالا انداخت و گفت:
- سوال جالبی پرسیدی! الآن بهت می گم. بیا بیرون.
همراهش از آشپزخونه خارج شدم. مونده بودم چی میخواد بهم بگه که تو آشپزخونه نمی شد. می ترسیدم جلوی جمع حرفی بزنه. سینی قهوه رو روی میز گذاشتم و به داریوش خیره شدم. در کمال حیرت من یه راست رفت سمت پیانوی کنار سالن. با تعجب نگاش می کردم. روی مبل کنار سپیده ولو شدم و سپیده کنار گوشم گفت:
- بلده؟
شونه بالا انداختم و گفتم:
- من چه می دونم!
نگاه کنجکاومو به آرمین انداختم و اون که از نگاهم پی به تردیدم برده بود، با پلک زدن تأییدش کرد. صدای زیبای پیانو تو سالن پیچید. نگاه خاله کیمیا به داریوش غرق افتخار و لذت شد و اصلا یادش رفت داشته از حال می رفته! آهنگی که می زد آشنا بود! بعد از لحظاتی صدای زیبای داریوش تو سالن پیچید و تازه فهمیدم اهنگ داستان عشق رو می زنه. باورم نمی شد که اینقدر زیبا بخونه. واقعاً که صدای محشری داشت:
- Where do I begin
از کجا آغاز کنم
To tell the story
Of how great a love can be
گفتن ماجرایی را که یک عشق چقدر می تواند بزرگ باشد

The sweet love story that is older than the sea
ماجرای عاشقانه شیرینی را که از دریا کهن سال تر است

The simple truth about the love She brings to me
حقیقتی ساده درباره عشقی که او به می بخشد
Where do I start
از کجا آغاز کنم ؟

with her first hello
با اولین سلامش
She gave a meaningTo this empty world of mine.
به دنیای خالیم معنا داد
There is never be another love
عشق دیگری دوباره نخواهد بود
Another timeShe came into my lifeAnd made the living fine
زمانی دیگر او به زندگیم آمد و زندگی را زیبا کرد
She fills my heart
او قلبم را پر می کند !
With very special things
او قلبم را با چیزهای خاص پر می کند
With angel songsWith wild imagining
با آوازهای فرشتگان ، با تصورات وحشی
She fills my soulWith so much Love
او قلبم را با عشقی بزرگ پر می کند
That everywhere I goI am never lonely
که هر جا می روم با عشق او هیچوقت تنها نیستم
With her along.Who could be lonely
چه کسی می تواند تنها باشد ؟

I reach for her hand It's always there
به سوی دست هایش دست دراز می کنم ، او همیشه حاضر است

How long does it last
چقدر طول خواهد کشید ؟

can love be measure by the hours in a day
آیا می توان عشق را با ساعات یک روز اندازه گرفت

I have no answers now But this much I can say
اکنون جوابی ندارم ولی می توانم بگویم که
I know I ll need her Till the stars.All burn away
می دانم به او نیاز دارم تا زمانی که ستارگان همه خاموش شوند
And she be there
و او باقی خواهد بود .
How long does it last
چقدر طول خواهد کشید ؟
Can be love measureby the hours in a day
آیا می توان عشق را با ساعات یک روز اندازه گرفت
I have no answersNow But this much I can say
اکنون جوابی ندارم ولی می توانم بگویم که
I know I ll need her Till the'til the stars all burn away
می دانم به او نیاز دارم تا زمانی که ستارگان همه خاموش شوند
And S he'll be there
و او باقی خواهد بود .
خدا رو شکر زبانم اینقد خوب بود که بفهمم چی خوند! بعدش هم عاشق این فیلم و متن آهنگش بودم. اینقدر قشنگ جواب سوالمو داد که جای هیچ بحثی باقی نذاشت. اما بازم دلیل نمی شد به عشقش جواب بدم. من گذشته رو پیش روم داشتم. که شاید اون ازش حتی خبر هم نداشت. شاید اگه یه روزی می فهمید مامان من چه به روز بابای بیچاره اش آورده ازم دل می برید و می رفت. شاید هم براش مهم نبود! نمی دونم!
شامو روی تراس خوردیم. منظره دریا در حالی که عکس ماه روی آب افتاده بود اشتهامو زیاد کرده بود. به خصوص که ناهار هم نخورده بودم! بعد از خوردن شام و دسر، مامان و خاله کیمیا به بهونه سردی هوا به داخل ویلا رفتن ولی ما همون جا نشستیم. نور ماه توی دریا واقعاً غوغا می کرد. داریوش با صدای گرفته ای گفت:
- نظرت چیه؟
چنان محو دریا و زیبایی ها و عظمتش شده بودم که متوجه منظور داریوش نشدم و با لحنی شیفته گفتم:
- خیلی قشنگه! امشب دریا نقره ای شده. واقعاً محشره!
آهی کشید و گفت:
- منظورم به خودم بود!
تازه متوجه شدم و با تعجب پرسیدم:
- خودت؟!
- آره. نظرت در مورد من چیه؟
چند لحظه ای مکث کردم و سپس گفتم:
- همون که بود!
چیز دیگه ای نمی تونستم بهش بگم. به سمتم چرخید و گفت:
- آخه چرا؟ من باید چی کار کنم که تو گذشته منو فراموش کنی؟! رزا آدم باید توی زندگیش بخشش داشته باشه. تو باید به من یه فرصت دیگه بدی. عزیزم من توی خودم پتانسیل اینو می بینم که تو رو خوشبخت ترین زن روی کره زمین کنم! قسم می خورم! تو دیگه چی می خوای؟!! من حتی ازت عشق هم نمی خوام، چون ... چون رزا تو رو باید پرستید! بدون اینکه ازت انتظاری داشته باشم! دوست داشتن وظیفه منه و خانومی کردن وظیفه تو ... رز من! انسان جایزالخطاست اینو قبول نداری؟
قلبم داشت دیوونه م می کرد! تا جایی که دوست داشتم درش بیارم پرتش کنم اونطرف! نمی ذاشت عقلم تمرکز کنه و همه اش دخالت بیجا می کرد. گفتم:
- چرا قبول دارم.
- خب پس چی می گی؟ رز ...
نفس عمیقی کشید و گفت:
- من تصمیممو گرفتم، می خوام بیام خواستگاریت!
برای یه لحظه از ته دلم خوشحال شدم. ولی این شادی زیاد طول نکشید. چون بازم گذشته جلوم سرک کشید! مثل یه سد بلند و غیر قابل نفوذ! من و داریوش برای هم ساخته نشده بودیم. حالا هر چقدر هم که دیوونه هم باشیم! به زور گفتم:
- جوابت از همین الآن معلومه.
اخم کرد و گفت:
- چیه؟!
مشغول بازی با انگشتام شدم و گفتم:
- منفی ...

ادامه دارد ...
     
#23 | Posted: 7 Oct 2013 18:49 | Edited By: Alijigartala
با خشم دستشو روی میز کوبید و گفت:
- آخه چرا؟! بابا رحم و مروت هم بد چیزی نیست به خدا.
داریوش باید می فهمید، باید همه چیز رو می فهمید تا دلیل مخالفت های منو هم بفهمه. اگه می خواست پس بکشه همین الان بهترین فرصت بود. پس گفتم:
- داریوش مگه تو قضیه بابا و مامانت و بابا مامان منو نمی دونی؟
با حیرت صاف نشست و گفت:
- نه! مگه چی شده؟
خیلی خلاصه برایش تعریف کردم. تا جایی که به اون مربوط بود رو گفتم، با اینکه سخت بود ولی همه اش رو گفتم. وقتی حرفام تموم شد گفتم:
- به همین علت، نه بابای تو راضی می شه، نه مامان و بابای من.
با بهت هر دو دستش رو روی میز گذاشت و گفت:
- پس اون زن مامان توئه!!!
پلک زدم و گفتم:
- اِ می دونستی؟!!
پوزخند نشست گوشه لباش، زمزمه کرد:
- من از همه زندگی بابام خبر دارم! باورم نمی شه! اون زن چشم سبزی که بعضی وقتا بابا ازش یاد می کرد مامان توئه! پس سرنوشت ... از سر نوشت!
اینبار نوبت من بود که بهت زده نگاش کنم، هنوز پوزخند گوشه لبش بود و نگام نمی کرد. زمزمه کرد:
- بابای من ، با یه نگاه دلشو به یه دختر چشم زمردی باخت! من مسخره اش می کردم، می گفتم برو بابا ممکن نیست! هوس بوده! همون بهتر که رفت! اما حالا ... منو ببین رز ...
نگاش کردم، به خودش اشاره کرد و گفت:
- من ، آیینه جوونی های بابام! مو نمی زنم باهاش ... و تو ... خیلی شبیه مامانتی ... خیلی! حاضرم قسم بخورم که مامانت وقتی هم سن تو بوده دقیقاً چهره تو رو داشته ... درسته؟!!
سرمو تکون دادم...
لبخند تلخی زد و گفت:
- پسر کو ندارد نشان از پدر؟!! دقیقاً با یه نگاه دل به دختری ...
آهی کشید و گفت:
- اما یه فرقی بین عشق من و بابام هست ...
- چه فرقی؟
- اگه اون شبی که بهت شماره دادم گرفته بودی، هیچ عشقی شکل نمی گرفت رزا! هیچ عشقی ... تو با مخالفتت منو به بند کشیدی. اما سرعت رشد این عشق ... همه اش توی گذشته است. توی ژن منه! بابا حتی ژن عشقشو هم به من داد. چون عشق مامانت با خونش عجین شده بود!
آه عمیقی کشید و سرشو گذاشت روی میز. انگار واقعاً سردرگم شده بود. تو همون حالت با غم گفت:
- واقعاً تو کار خدا موندم. این همه سنگ باید جلوی پای من باشه؟!!
بعدش سکوت کرد. نیازی نداشت که از من جوابی دریافت کنه چون من جوابی نداشتم که بهش بدم. آرمین و سپده لب نرده های تراس ایستاده بودن و غرق حرف زدن بودن. اصلاً متوجه ما دو تا و دلای پر از غممون هم نبودن! زل زده بودم به ماه نیمه تموم تو آسمون که یهو داریوش سرشو بالا آورد، خیره به من نگاه کرد و گفت:
- تو منو می خوای یا نه رزا؟
حسابی جا خوردم و گفتم:
- این دیگه چه سوالیه؟
با هیجان گفت:
- ببین رزا! اگه بدونم تو هم منو دوست داری، برای به دست آوردنت هر کاری می کنم! هیچی هم برام مهم نیست. حتی اگه شده از خونواده هامون هم می گذریم.
دلم غنج می رفت از اینکه می دیدم با این حرارت صحبت می کنه و بی رحمی مامان من اصلاً براش مهم نیست و ازدواج با من براش از هر چیزی مهم تره. ولی با این حال با خنده گفتم:
- اینقدر به شکمت صابون نزن کف بالا می یاری. من به هیچ وجه خانوادمو به خاطر تو ول نمی کنم.
انگار هیجانش ته کشید. بنده خدا هنوز به زبون مثل نیش مار من عادت نکرده بود! با دلخوری نگام کرد و بعدش دوباره سرشو روی میز گذاشت. بیچاره! نمی دونست تو ذهنش به راضی کردن من فکر کنه یا راضی کردن باباش یا راضی کردن خونواده من! دلش براش کباب بود!!! خودمم از این که اینطور باهاش حرف می زدم، ناراحت بودم. ولی دست خودم نبود. چاره ای جز این نداشتیم. من و داریوش دو خط موازی بودیم و من نمی خواستم هیچ کدوم به خاطر اون یکی بشکنیم. آرمین و سپیده تازه حواسشون جمع ما شد و آرمین با دیدن وضعیت داریوش با ناراحتی گفت:
- چی شده؟ شما دوتا که باز غمبرک زدین! دوباره پریدین به همدیگه؟
داریوش بدون اینکه سرشو برداره، با لحن بامزه ای گفت:
- آرمین این دختر برای من اعصاب نذاشته. دیگه دارم خل می شم. یهو هم دیدی افتادم مردم. اگه مردم حلالم کن.
آرمین که از حرفای داریوش خنده اش گرفته بود خندید و گفت:
- خدا بیامرزدت! به سلامتی کی؟
داریوش سرشو بلند کرد، جدی شد و با اخم گفت:
- وقت گل نی! واقعاً هیچ کس به فکر من نیست.
میخواستم هر چه زودتر اون بحث رو فیصله بدم. حوصله نداشتم، برای همینم با عصبانیت ساختگی گفتم:
- می بینی سپیده! ما امسال دو تا مسافرت رفتیم به دهنمون زهر مار شد. اون از کیش و اینم از شمال.
داریوش که منظورمو به خوبی فهمیده بود گفت:
- اِ اینجوریاست؟ خیلی خوب دیگه من حرف نمی زنم تا بهت خوش بگذره. برو لذت ببر!
با زدن این حرف سرشو به پشتی صندلی تکیه داد و چشماشو بست. سپیده به من چشم غره ای رفت که یعنی خیلی دارم زیاده روی می کنم. آرمین به سمت در تراس رفت و رو به سپیده گفت:
- بیا من و تو بریم یه خورده کنار ساحل راه بریم. این دو تا هم تنها باشن بیشتر جر و بحث کنن بلکه به نتیجه برسن.
سپیده با لبخند همراه آرمین به راه افتاد. داریوش طبق قولی که داد، دیگه حرف نزد. حدود یه ساعت دیگه من نشسته بودم به دریا و سیاهیش نگاه می کردم و داریوش هم چشماشو بسته بود و فقط از نوع نفس کشیدنش می شد فهمید که بیداره و هوشیار. اون شب فقط به سپیده و آرمین خوش گذشت. وقتی به داخل ویلا برگشتند، منم تازه قصد کرده بودم برم بخوابم. اینقدر داریوش هیچی نگفت که حوصله ام سر رفت و خوابم گرفت. برای همینم بی توجه بهش از جا بلند شدم و رفتم تو.

سپیده با چشمایی که از زور شادی ستاره باران شده بود و لبهایی که پر از لبخند بود دستمو گرفت وکشیدم توی اتاقش. در اتاق رو بست و گفت:
- رزا رزا رزا یه خبر داغ.
اینقدر با خودم درگیری فکری داشتم که حس می کردم همه مغزم کوفته است. از این رو با بی حوصلگی گفتم:
- نمی خواد بگی چون نه حالشو دارم و نه حوصلشو.
نیمی از هیجانش پرید و گفت:
- مرض بگیری که فقط بلدی ضد حال بزنی! خوب مثل آدم بپرس چه خبری؟ من که در هر صورت حرفم رو
می زنم، پس آدم باش.
داشتم از زور سر درد می مردم. با کلافگی گفتم:
- تو که فقط به خودت فکر می کنی، خوب بگو خبر مزخرفت چیه؟
بدون مقدمه و کوبنده گفت:
- آرمین امشب ازم خواستگاری کرد.
اونقدر تعجب کردم که نتونستم جلوی فریادمو بگیرم. با صدای بلندی گفتم:
- چی؟
با ترس یکی از دستاشو جلوی دهن من گذاشت و انگشت اشاره دست دیگه شو جلوی بینیش گرفت و گفت:
- اِ چه مرگته چرا داد می زنی؟ الان همه می فهمن. هیچی ... آرمین گفت که از من خوشش اومده و ازم خواستگاری کرد.
نزدیک بود از زور حیرت پس بیفتم. فهمیده بودم از هم خوششون اومده! ولی نه دیگه تا این حد!!! دستشو پس زدم و با صدای جیغ مانندی که سعی داشتم بالا نرود، گفتم:
- تو چی گفتی؟
شوک بعدی رو وارد کرد و گفت:
- قبول کردم.
حیرتم چند برابر شد. تقریباً داد زدم و گفتم:
- قبول کردی؟! یعنی چه؟ بدون مشورت با پدر و مادرت قبول کردی؟ بدون هیچ ناز و نوزی؟
با خونسردی لب تخت نشست و در حالیکه با ناخن های بلندش بازی می کرد گفت:
- آره چون می دونم اونام قبولش می کنن. آرمین پسر خوبیه. از همون روز اول ازش خوشم اومد. توام لطف کن اینقد هوار نزن! به خدا آرمین اتاق بغلیه! الان می گه دختره چه هوله! همه رو خبر کرد!
دیگه نزدیک بود غش کنم، نفس عمیقی کشیدم و رفتم سمت در اتاق و گفتم:
- شما دو تا که خودتون بریدین و دوختین. اگه آینده پشیمون شدی چی؟
- پشیمون بشم؟! محاله! آرمین پسر فوق العاده ایه. من واقعاً شانس آوردم که اونم از من خوشش اومد. باورت
نمی شه رزا من همون کیش از آرمین خوشم اومد، ولی خجالت می کشیدم بهت بگم. حالا که ازم خواستگاری کرده تازه حس می کنم قلبم آروم گرفته.
درو باز کردم و گفتم:
- باورم نمی شه سپیده! تو اینقدر خودسر نبودی که.
چون درو باز کردم صداشو پایین تر اورد و با چشمای گرد شده گفت:
- خودسر یعنی چه؟ من از آرمین خوشم اومده. چرا باید کاری کنم که از دستش بدم؟ مطمئنم که بابا و مامان هم مخالفتی ندارن.
گفتم:
- خوب بسه دیگه. بکپ تا منو سکته ندادی! خدا آخر عاقبت ما رو با این کارای تو بخیر کنه.
دراز کشید روی تخت و برای اینکه لج منو در بیاره، گفت:
- امیدوارم به زودی شیرینی عروسی تو و داریوش رو بخوریم!
دلم می خواست از ته دل بگم « انشالله». ولی به جایش گفتم:
- بهت گفتم کپه مرگتو بذار سپیده. تو چی کار داری به من؟ واسه خودت از این آرزوها بکن.
و قبل از اینکه بتونه بازم حرفی بزنه از اتاقش بیرون رفتم و رفتم سمت پله ها . به فکر فرو رفته بودم که ای کاش داریوش هم به پاکی آرمین بود! کاش گذشته ای توی زندگیمون نبود. اونوقت با سر قبولش می کردم و منتش رو هم داشتم. ولی افسوس...!بازم تا چشم باز کردم اول از همه بیدار شده بودم. جالب بود که هوای شمال به جای اینکه بی حالم کنه، تازه سر حالم کرده بود. حوصله بیرون رفتن از ویلا رو نداشتم. چون دوباره داشت بارون می بارید. یه کم سر جام غلت زدم تا بقیه هم بیدار شدن، ولی رخت خوابم اینقدر گرم بود که حال از جا بلند شدن رو نداشتم. در اصل داشتم به این فکر میکردم که بیدار بشم چی کار کنم! مشغول عشق بازی با رخت خوابم بودم که صدای داریوش رو شنیدم. از پشت در می گفت:
- من بیدارش می کنم خاله جان.
حدس زدم که قصد داخل شدن داره. سریع چشمامو بستم تا فکر کنه هنوز خوابم. در اتاق به آرومی باز شد و به دنبالش بوی عطر داریوش تو اتاق پیچید. چه بوی خوبی بود! اگه کسی روزی از من می پرسید عشق چه بویی می ده بی شک عطر داریوشو معرفی می کردم. از صدای خش خش لباس هاش حدس زدم که جلو می یاد. لب تخت نشست، اینو از فرو رفتن تشک فهمیدم. بعد هم از سنگین شدن موهام که روی بالش پخش بود فهمیدم که دستش رو به آرومی روی موهام می کشه. منتظر بودم هر آن صدام کنه. ولی چیزی نمی گفت و تو سکوت به من خیره شده بود. به راحتی سنگینی نگاشو احساس می کردم. کم مونده بود خنده ام بگیره. زیر نگاش هیچ کاری نمی تونست بکنم. چند دقیقه ای گذشت که گفت:
- چشم هایت را به رویم باز کن لحظه عشق مرا آغاز کن
بعدش هم سرشو نزدیک گوشم آورد و گفت:
- رزا جان ... بیداری خانومی؟
جوابی ندادم و همون طور چشم هامو بسته نگه داشتم. گفت:
- بیدار شو دیگه رزا خانوم. امروز خیلی کار داریم. اگه دست من بود، می ذاشتم تا هر وقت که دوست داری بخوابی عزیزم. ولی دستور دادن که بیدار بشی!
با صدایی تقریباً خواب آلود زمزمه کردم:
- ولم کن. خوابم می یاد.
داریوش که پیدا بود بود از حالت من خنده اش گرفته گفت:
- نگاه نگاه ... عین بچه کوچولو ها می مونی به خدا. الهی قربونت برم! می دونم عزیزم. دیشب تا دیر وقت بیدار بودی، ولی سعی کن خستگی رو از خودت دور کنی و بیدار بشی. کلی کار داریم خانوم ...
بعد یه دفعه لحنش عوض شد و گفت:
- بی انصاف دلم واسه چشمات تنگ شده! جون من چشماتو باز کن. خوب؟
خنده ام گرفت و برای اینکه اذیتش کنم، پشتمو بهش کردم و همونطور با چشم بسته گفتم:
- برو بیرون. می خوام بخوابم.
خندید و گفت:
- عزیز دلم داری اذیت می کنی؟ باشه، می خوای بخوابی بخواب. فقط یه لحظه چشماتو باز کن.
سعی کردم خنده مو قورت بدم. به طرفش برگشتم و چشمامو کامل باز کردم و گفتم:
- بیا! حالا لطف کن شرتو کم کن، می خوام بخوابم.
داریوش با لحنی کشیده و صدایی آروم و احساس آلود، به شکلی که قلبمو دیوونه وار به قفسه سینه ام
می کوبوند گفت:
- فدای اون چشات بشم! چشم، تو بگو برو بمیر! من رفتم. به خاله هم می گم، عشق من خوابش می یاد. تا هر وقت که می خوای بخواب عشق کوچولوی من.
داشتم پر پر می زدم برای اینکه بپرم تو بغلش! داریوش آهی کشید و راه افتاد سمت در. برای اینکه خیلی توی خیالات غرق نشم، با خنده از تخت پریدم بیرون و گفتم:
- وایسا منم اومدم.
داریوش سر جاش وایساد و همینطور که چپ چپ نگام می کرد، خندید و گفت:
- ای ناقلا! من نمی دونم چرا همیشه گول تو رو می خورم!
- واسه اینکه همونطور که قبلاً هم گفتم خیلی ساده ای! البته فقط در مقابل من.
انتظار داشتم که جواب دندون شکنی ازش بشنوم، ولی در کمال حیرت من با خنده گفت:
- بر منکرش لعنت خانوم گل! چون فقط عاشق توام.
شونه هامو بالا انداختم و با هم از اتاق خارج شدیم. داریوش اصلاً کینه نداشت. با برخوردی که دیشب باهاش داشتم گفتم حتماً تا چند روز با من سر و سنگین رفتار می کنه. ولی اون طوری رفتار می کرد انگار هیچ اتفاقی نیفتاده! جدیداً ترجیح می دادم زیاد باهاش تنها نشم چون ممکن بود کنترلم رو از دست بدهم و اتفاقی بیفته که نباید. مگه من چقدر توان و تجربه داشتم! هجده سالم که بیشتر نبود سر تا پام نیاز بود! درسته که کمبود محبت نداشتم، اما هیچ وقت هم محبتی از جنس محبت داریوش توی زندگیم نداشتم! داریوش داشت ذره ذره خودش رو توی خونم تزریق می کرد و الحق که راه راضی کردنم رو خیلی خوب بلد بود. هر چقدر هم که دست و پا می زدم بالاخره یه جا کم می اوردم.
به دستشویی رفتم و بعد از شستن دست و صورتم راهی آشپزخانه شدم و صبحونه مفصلی خوردم. خاله مرتب به داریوش و آرمین دستور می داد و اون دو نفر هم انجام می دادند. بنده خدا نیره هم همه اش در حال بدو بدو بود! بریز و بپاشی درست شده بود تماشایی! با تعجب از سپیده پرسیدم:
- سپیده اینجا چه خبره؟ چرا اینا اینقدر به تکاپو افتادن؟
- شب قراره مهمون بیاد.
- چه مهمونی؟
- یه عالمه از دوستای خاله کیمیا و چند تایی هم از دوستای آرمین و داریوش.
سری تکون دادم و گفتم:
- پس شب اینجا خیلی شلوغ می شه!
- آره. پاشو بریم توی اتاق من لباستو هم بیار تا کم کم حاضر بشیم.
چشمامو گرد کردم و گفتم:
- حالت خوبه سپید؟ حالا که خیلی زوده!
- خوب چی کار کنم؟ حوصله ام سر رفته!
- می یای بریم جنگل؟
این بار نوبت اون بود که تعجب کنه:
- دو تایی؟ نه با آرمین و داریوش.
- اون دوتا که کار دارن، نمی تونن بیان.
- کاری نداره که به بهونه یه کاری می زنیم بیرون. تو برو به آرمین بگو.
- نمی تونم. خجالت می کشم!
- وا! ناسلامتی در آینده قراره شوهرت بشه.
- برای همین خجالت می کشم. خودت بگو.
- خاک تو گورت کنم! توی بی حیا با حیا بشی برای من نوبره والا! من که به آرمین نمی گم، ولی می تونم مخ داریوشو بزنم.
بعد از این حرف چرخیدم سمت داریوش و آرمین که مشغول جا به جا کردن یه کاناپه بودن. اصلا هم حواسشو به ما نبود اینقدر نگاه به داریوش ردم تا سنگینی نگامو حس کرد و چرخید به سمتم. همین که نگامون تو هم قفل شد لبخندی زد و چشمک زد. لبخند زدم و سرمو کج کردم، گیج شد و خیره بهم موند. آرمین تشر زد:
- حواست کجاست داریوش؟!!
داریوش یهو به خودش اومد، نگاشو از من گرفت و گفت:
- هان چیه؟
- چرا وایسادی؟!! بیا دیگه!
داریوش مبل رو تکون داد و باز خیره شد بهم، دوباره کله مو کج کردم و اینبار دو سه بار پلک زدم و لبامو هم غنچه کردم. یهو مبلو ول کرد و اومد سمت من، آرمین داد کشید:
- داریـــــوش! روانی پامو شل کردی!
اما داریوش حتی برنگشت ببینه چه به روزه آرمین آورده ، اومد جلوم ایستاد و بی توجه به سپیده که کنارم نشسته بود دستاشو بالای مبلی که روش نشسته بودم گذاشت و کامل خم شد روی صورتم. با ترس به آشپزخونه نگاه کردم. مامان اینا غرق کار بودن، خدا رو شکر حواسشون به ما نبود. اینقدر نزدیکم بود که نیاز های شدید دوران نوجوونیم داشتن خودشونو یکی یکی به رخ می کشیدن، نفس بریده گفتم:
- داریوش ...
چشماشو ریز کرد و با لذت گفت:
- جانم!؟ چته دختر؟! چرا می خوای دیوونه کنی؟
دلم یه جوری می شد، خواستم زودتر حرفمو بزنم که بره و اینجوری خرابم نکنه! گفتم:
- داریوش حوصله ام سر رفته. می شه بریم بیرون؟
اخمی کرد و گفت:
- خانومی آخه با مامان چی کار کنم؟ نمی بینی اینهمه کار ریخته سرمون؟
زبون نفهم شدم و گفتم:
- داریوش من می خوام برم جنگل!
اخمش غلیظ شد و گفت:
- تنهـــــــا؟!
- نخیر تو رو صدا کردم که ازت بخوام با هم بریم.
لبخندی شیرین زد و گفت:
- ممنونم که واسه همراهیت منو انتخاب کردی، ولی مامان و خاله تنهایی از پس کارا بر نمی یان. درک کن رزای من.
«رزای من»! چه حرفی! چه حرف شیرینی. پس داریوش نسبت به من حس تملک داشت. وای خدایا! چقدر این حس شیرین بود! سعی کردم خونسرد بمونم و گفتم:
- شما مگه خریدارو نکردین؟
- چرا، ولی کارای دیگه مونده.
با لجبازی گفتم:
- خوب زود می یایم. مهمونا تا اون موقع که هنوز نیومدن.
می دیدم که از دست من کلافه می شه. انگار قدرت نه گفتن قاطع رو به من نداشت و دوست داشت خودم پشیمون بشم.
- چی بگم من از دست تو؟
باز ناز کردم، چند بار چشمامو باز و بسته کردم و با ناز گفتم:
- داریوش! به خاطر من!
باز از خود بیخود شد، باز همه چی یادش رفت! خودم خوب می دونستم که این کار تیر خلاص داریوشه. نقطه ضعفش خوب دستم اومده بود. تا این کار رو کردم بیشتر روی صورتم خم شد و با جدیت گفت:
- به خاطر تو هر کاری می کنم! این که سهله. پاشو حاضر شو.
از اینکه نقشه ام گرفت خیلی ذوق زده شدم دو کف دستم رو به هم کوبیدم. داریوش با لبخندی محو کنار رفت و من از جا پریدم، به سپیده اشاره کردم و هر دو به سمت اتاق هامون دویدیم. یک دست لباس سبز، درست رنگ چشمام پوشیدم. از اتاق که بیرون اومدم، مامان که تازه از بیرون رفتن ما با خبر شده بود با اخم گفت:
- امروز روز بیرون رفتن نبود رزا! زود بر می گردین ها و گرنه من می دونم و تو.
طبق معمول از در محبت وارد شدم. گونه شو بوسیدم و گفتم:
- الهی این رزا روزی صد بار فدای تو بشه! چشم زود بر می گردیم.
نگاه خاله کیمیا در نظرم کمی عجیب بود. انگار با نگرانی و ترس به من نگاه می کرد. بهش نزدیک شدم و بعد از بوسیدن گونه اش گفتم:
- زود بر می گردیم خاله جون. نگران نباشین.
خاله هم گونه ام رو بوسید ولی سردی بوسه اش کاملاً محسوس بود. وقتی داریوش با سر خوشی از پله ها پایین اومد خاله کیمیا سریع به طرفش رفت و دستش رو کشید. داریوش با تعجب به مادرش نگاه کرد و گفت:
- چی شده مامان؟
خاله کیمیا به سردی گفت:
- بیا این طرف کارت دارم.با کمی فاصله از ما ایستادن و می دیدم که چطور خاله با عصبانیت قصد داره چیزی رو به داریوش بفهمونه. داریوش هم کم کم داشت عصبی می شد. جالب اینجا بود که مامانم با دیدن اون حرکت خاله کیمیا عصبی شد و چیزی زیر لب گفت که نفهمیدم. سر از کار اونا در نمی یاوردم انگار اون اداها مخصوص دنیای بزرگترا بود که من درکش نمی کردم. بی خیال شونه ای بالا انداختم و از ویلا خارج شدم. سپیده و آرمین هم بی خیال تر از من کنار ماشین حاضر و آماده ایستاده بودن. آرمین با دیدن من پرسید:
- داریوش هنوز حاضر نشده؟
- چرا اونم داره می یاد خاله کیمیا کارش داشت.
همون لحظه صدای داریوش از پشت سرم بلند شد:
- منم اومدم می تونیم بریم.
قرار شد با ماشین بابا برویم و من خودم پشت فرمون نشستم. سپیده و آرمین هم عقب نشستن و حرفاشون از همون اول کار شروع شد. داریوش نگاهی به اونا انداخت و گفت:
- خوش به حالشون! چه دنیایی برای خودشون ساختن. کاش منم یه ذره از اقبال آرمین رو داشتم.
با شیطنت گفتم:
- یعنی تو هم سپیده رو می خواستی؟ چرا زودتر نگفتی؟
با اخم گفت:
- دیگه از این شوخیا با من نکن! خوشم نمی یاد. تو که می دونی درد من چیه، دیگه این حرف چیه که می زنی؟
با اینکه حرفی که می خواستم بزنم هیچ خنده ای نداشت، ولی برای گمراه کردن اون خندیدم و گفتم:
- بهتره فکر منو از سرت بیرون کنی. چون من هیچ وقت مال تو نمی شم!
نگاهی به سمتم انداخت که گویای همه احساس درونش بود. احساس داریوش واقعی بود! هوس نبود. عشق دو روزه نبود. تب تند هم نبود. یه عشق واقعی بود. عشقی که هر دو با هم حسش کرده بودیم و اولین بار بود که طعم چون شهد شیرینش رو می چشیدیم. زمزمه کرد:
- تو از من خیلی دوری رزا خیلی دور. ولی من اگه شده همه عمرم رو پای پیاده دنبالت بدوم اینکارو می کنم. و مطمئنم که بهت می رسم.
دوباره الکی مثل دیوونه ها خندیدم و گفتم:
- داریوش می دونستی که دیوونه ای؟
خنده های من مصداق این حرف بود « خنده تلخ من از گریه غم انگیز تر است » می خندیدم تا اشکم سرازیر نشه و داد نکشم عاشقشم! داریوش که اصلاً به فکر قلب بی قرار و روح نا آروم من نبود با صدایی آهسته طوری که به زحمت شنیدم، گفت:
- آره... دیوونه اون دوتا زمرد توی صورت توام!
بازم خندیدم و چیزی نگفتم، ولی این بار اینقدر خنده ام تلخ بود که داریوش هم حس کرد و گفت:
- با خودت روراست باش رز. هیچ وقت سعی نکن خودت رو گول بزنی و آدمی باشی که نیستی. به من نه ... به خودت رحم کن. رز ...
از ته دل نالیدم:
- بسه دیگه. بس کن داریوش!
داریوش سکوت کرد و دیگه حرفی نزد، ولی با کمی دقت می شد ضربان قلبای هر دو نفرمون رو به خوبی حس کرد. به جاده خاکی و سر بالا که رسیدیم داریوش گفت:
- اگه سختته بزن کنار، من بشینم.
- نه خودم می رم.
جاده پر پیچ و خم بود. اطراف رو کوه های سر به فلک کشیده احاطه کرده بود و همه جا سبز بود. آرمین و سپیده اینقدر در هم غرق شده بودن که متوجه اطراف نبودن. لحظاتی تو سکوت گذشت. کم کم سکوت داشت پنجه تو گلوم می انداخت تا خفه ام کنه. برای همین گفتم:
- خاله داشت دعوات می کرد اون موقع؟
از لحن من خنده اش گرفت و گفت:
- دعوا؟! نه خانوم کوچولو می خواست یه چیزی رو یادم بیاره. چیزی که اصلاً برای من اهمیتی نداره. انگار اونم فهمیده این روزا پسرش حال عادی نداره. فهمیده که همیشه تب دارم.
منظورش رو از یادآوری نفهمیدم ولی بقیه اش رو متوجه شدم و گونه هام رنگ گرفت. وقتی سکوتم رو دید آهی کشید و دوباره سکوت کرد. کنار یه قهوه خانه با صفا که تو دل جنگل بود نگه داشتم و همه پیاده شدیم. مه همه جا رو گرفته بود و بارون به شدت می بارید! سپیده و آرمین به داخل قهوه خونه دویدند. ولی من زیر بارون ایستادم و دستامو از دو طرف باز کردم. قطرات خنک بارون روی صورتم سر می خوردن و حرارت قلب و روحم رو می کاهیدن. صدای داریوش که نزدیکم ایستاده بود بلند شد:
- به اندازه قطره های بارونی که روی صورتت می ریزه ...
وقتی ساکت شد، سرم رو پایین آوردم و حرفشو ادامه دادم و گفتم:
- دوستت دارم.
این بار نوبت داریوش بود. چشماشو بست و سرش رو رو به آسمون گرفت و گفت:
- دوباره بگو.

ادامه دارد...
     
#24 | Posted: 7 Oct 2013 18:51
تازه به خودم اومدم و فهمیدم چی گفتم. با شرم سریع به سمت قهوه خونه دویدم. داریوش هم لحظاتی بعد پشت سرم وارد شد. آرمین با دیدنمون لبخند زد، ولی چیزی نگفت. انگار از صورت های گلگون و خیسمون
می فهمید که بینمون چی گذشته. سپیده هم چشمکی زد و به داریوش اشاره کرد که سر به زیر نشسته بود و حرف نمی زد. آرمین سفارش چای و قلیون داد و سعی کرد یخ بینمون رو آب کنه. سپیده هم به یاریش شتافت و کم کم من و داریوش هم دوباره به حالت طبیعی برگشتیم. داریوش نگاهی به بیرون انداخت و گفت:
- بارون داره شدت می گیره. بهتره زودتر برگردیم.
دوباره تو قالب یخی خودم فرو رفتم و گفتم:
- بارون چه ربطی به برگشتن ما داره؟
داریوش بدون نگاه کردن به من گفت:
- مسیر سرازیره. وقتی بارون زیاد بشه گل می شه و لیز. ممکنه ماشین سر بخوره.
پک عمیقی به قلیون زدم و گفتم:
- نمی خواد بترسی. دنیا دو روزه. فوقش از این بالا تا اون پایین لیز می خوریم و می ریم. خیلی هم کیف می ده!
سپیده و آرمین خندیدند و داریوش با لبخند کمرنگی گفت:
- تو به من می گی دیوونه؟ خودت که از من دیوونه تری!
بعد از خوردن چایی و کشیدن قلیون، داریوش سفارش جوجه کباب داد و همگی یک دل سیر جوجه کباب خوردیم. ساعت سه بود که برای برگشتن بلند شدیم. بارون کم تر شده بود، ولی برای اینکه نگرانی داریوش رو از بین ببرم، سوئیچ رو به طرفش انداختم وگفتم:
- تو بشین.
داریوش سوئیچ رو تو هوا قاپید و پشت فرمون نشست. کاملاً با احتیاط رانندگی می کرد. از ترسش خنده ام گرفته بود. گفتم:
- نترس بابا! تو رو خدا یه کم تند برو، حوصله ام سر رفت.
- اگه جاده لیز نبود، خودم این کارو می کردم! نیازی به گفتن تو نبود سر کار خانم. اگه هم حوصله ات سر می ره بهتره یه خورده با من حرف بزنی تا منم سر گرم بشم. البته نه حرفی که بیشتر اعصابم رو به هم بریزه ها.
خندیدم و چیزی نگفتم. سرم رو به پشتی صندلی تکیه دادم و چشمامو بستم، از یادآوری ساعتی قبل عرق شرم به کمرم می نشست. کاش داریوش حرفم رو جدی نگرفته باشه. من اینقدر از خود بیخود شده بودم که
بی اراده اون حرف از دهنم در رفت. یاد این جمله افتادم: « خدایا تو می دانی که انسان بودن و ماندن چه دشوار است. چه رنجی می کشد آن کس که انسان است و از احساس سرشار است» مگه من چقدر طاقت داشتم؟ من یه دختر بودم. دختری ایرونی که از احساس سرشاره. مگه چقدر می تونستم دووم بیارم؟ بارون و مه و هوای پر از حس. وقتی حرفا و نگاه ها و احساس داریوش هم با اون مخلوط شد اراده من در هم فرو ریخت و منم شدم رزای عاشق. نباید دیگه می ذاشتم اون اتفاق بیفته. دیگه نباید اجازه بدم اون لحظات عاشقانه تکرار بشه. من دووم می یآرم. من جلوی عشق دیوونه کننده داریوش استقامت می کنم. با صدای بوق ماشین چشم باز کردم و دیدم جلوی در ویلا ایستادیم. مش باقر باغبون ویلا، در رو باز کرد و ما وارد شدیم. داریوش ماشین رو پارک کرد و همه پیاده شدیم و به طرف ویلا رفتیم. داریوش که پشت سرم می یومد گفت:
- رزا اگه خوابت می یاد برو بخواب. خودتو اذیت نکن.
بدون اینکه نگاش کنم گفتم:
- نه دیگه خوابم نمی یاد. تو ماشین یه خورده خوابیدم.
- رز ...
قلبم تو سینه از تپیدن ایستاد. عاشق این مدل صدا زدنش بودم. ایستادم ولی برنگشتم. سپیده و آرمین سریع وارد شدن تا داریوش راحت حرفش رو بزنه. داریوش نزدیک تر اومد و اینو از صدای قدماش حس کردم. زمزمه وار گفت:
- ببخش اگه تو حال خودم نبودم و نتونستم کاری بکنم که بهت خوش بگذره. من هنوزم حس می کنم دارم روی ابرها راه می رم. هنوز زانوهام داره می لرزه. درکم کن رزا ... قلب من گنجایش حرفی رو که زدی نداشت. همین که از کار نیفتاد خودش خیلیه.
سریع برگشتم و گفتم:
- ولی من از حرفم منظوری نداشتم. من ادامه حرف تورو گفتم. تو نباید برداشت دیگه ای ...
شتاب زده دستشو به نشونه سکوت بالا آورد و گفت:
- خراب نکن رویاهای منو رزا. من خودم فهمیدم حرف دلتو نزدی، ولی بذار با دنیای خیالی خودم خوش باشم.
به دنبال این حرف سرشو زیر انداخت و وارد ویلا شد. بغضمو همراه آب دهانم قورت دادم و با قدم هایی سست وارد شدم.
سپیده و آرمین کنار شومینه مشغول گرم کردن خودشون بودن. منم کنارشون نشستم تا یه کم گرم بشم. خبری از داریوش نبود. مامان و خاله و نیره هم هنوز تو آشپزخانه بودند. آرمین گفت:
- بچه ها مثل اینکه همه کارا رو کردن. بهتره بریم حاضر بشیم که تا دو ساعت دیگه مهمونا پیداشون می شه.
موافقت کردیم و هر کس به طرف اتاق خودش رفت. لباسم رو از داخل کمد در آوردم و روی تخت انداختم. همون لباس سیاه رنگ که خیلی دوستش داشتم. همونی که می خواستم برای عروسی پسر دوست مامان بپوشم! چون همین یه دونه لباسو آورده بودم مجبور بودم هم برای مهمونی امشب بپوشمش هم برای عروسی. وارد حموم شدم و دوش آب گرمی گرفتم. وقتی بیرون اومدم، مشغول سشوار کردن موهام شدم. موهامو رو به بالا حلقه حلقه حالت دادم. شبیه جنگلای طوفان زده شده بود. ولی این مدل پریشون خیلی به صورت کشیده و گونه های برجسته ام می یومد. گل رز قرمز طبیعی هم کنار گوشم زدم. کاش موهامم مشکی بود! چقدر به تیپم می یومد! حیف ... بعدز او موهام مشغول آرایش صورتم شدم. تجربه ثابت کرده بود که وقتی از چیزی سردرگمم فقط با آرایش کردن و رسیدن به خودم آروم می شم. اون روز هم همینطور شد. بعد از اینکه کارم تموم شد، آروم شده بودم. سپیده رو صدا زدم. سپیده هم حاضر شده بود و همون لباس یاسی رنگش رو پوشیده بود. تا نگاش به من افتاد به شوخی اخم کرد و گفت:
- ببین می تونی با این کارا آرمین رو از چنگ من در بیاری یا نه؟
خنده ام گرفت و گفتم:
- نترس. تحفه ات مال خودته. فعلاً که چشمش فقط تو رو می بینه.
سری تکون داد و پرسید:
- ببینم چرا رنگ قرمز آرایش کردی؟
- اول اینکه قرمز و مشکی خیلی با هم ست می شه.
برای شوخی اضافه کردم:
- دوم هم اینکه رنگ قرمز محرک خیلی قویه.
مشتی حواله شونه ام کرد و گفت:
- تو یه شیطون تموم عیاری!
زدم زیر خنده و گفتم:
- به من چه؟ خب کسی نگاه نکنه. ببینم مهمونا اومدن؟
- یکی از دوستاشون اومده. یه پسر دارن همسن سام و رضا و یه دختر کوچیک حدوداً دوازده ساله.
- خیلی خوب بذار لباسمو بپوشم، بریم پایین.
با کمک اون لباسم رو پوشیدم و تو آینه خودمو نگاه کردم. حرف نداشت! سپیده زودتر از اتاق بیرون رفت و گفت:
- من بیرون منتظرتم. کارت تموم شده؟
- آره دیگه منم الآن می یام.
بعد از رفتن سپیده، نگاه دیگه ای به خودم کردم و از این همه زیبایی برای هزارمین بار خدا رو شکر کردم. لباسم خیلی قشنگ بود اما لختی کمرش یه کم توی ذوقم می زد. هیچ وقت عادت نداشتم لباس خیلی باز جلوی چشم مردای غریبه بپوشم! شب عروسی مهران هم چون عروسی جدا بود این لباس رو پوشیدم، مونده بودم چی کار کنم که یاد شال حریر مشکیم افتادم. سریع از توی کمد درش آوردم و انداختمش روی شونه ام. حالا بهتر شد. هم می تونستم یقه باز لباس رو باهاش بپوشونم و هم لختی کمرم رو ... وقتی از هر لحاظ از خودم مطمئن شدم، دل از آینه کندم و بیرون رفتم.
     
#25 | Posted: 7 Oct 2013 18:53
رمان تقاص پست19


رفتم سمت پله ها که در اتاق داریوش باز شد، منتظر بودم داریوش بیاد بیرون ولی در کمال تعجبم سپیده اومد بیرون. متعجب گفتم:
- اونجا چی کار داشتی؟
خونسرد شونه بالا انداخت و گفت:
- آرمین اینجا بود.
- اِ؟
- بله مگه چیه؟
- اونجا که اتاق داریوشه!
- به تو چه؟ خوب دوست داشته بره توی اتاق دوستش!
خوب راست می گفت! دیگه چیزی نگفتم و با هم به سالن پذیرایی رفتیم. دوست خاله که شکوه نام داشت به همراه شوهر و بچه هاش به احترام ما ایستادن. با همه شون دست دادیم و روی یکی از صندلی ها نشستیم. به سپیده گفتم:
- پس چرا نمی یان؟
- کیا؟ مهمونا؟
با اینکه منظورم رو فهمیده بود، ولی دوست داشت اذیتم کنه. گفتم:
- اِ داریوش و آرمین رو می گم.
- الآن می یان. رزا نمی دونی داریوش چقدر جذاب شده بود!
اخم کردم و گفتم:
- تو فقط باید به آرمین نگاه کنی دختره هیز چشم دریده!
- پس دوسش داری؟ وگرنه به تو چه ربطی داره که من به کی نگاه می کنم؟
از ترس رسوا شدن سریع گفتم:
- نخیر دوسش ندارم. من عشق داریوش رو توی قلبم کشتم! این همیشه یادت باشه! بعدش هم من دلم برای آرمین می سوزه که دل به چه الاغی بسته.
- ای بابا! واقعاً برام عجیبه ها تو وقتی کیش بودیم با تمام وجودت عاشق داریوش بودی و ازش فرار می کردی که نکنه به دام بیفتی. منم تشویقت می کردم ولی حالا که خودم دارم بهت می گم داریوش عوض شده تو ادعا
می کنی که دیگه هیچ حسی نسبت بهش نداری؟
هنوز جوابی نداده بودم که آرمین و داریوش با هم وارد شدن. اینقدر جذاب شده بودن که زبونم بند اومده بود. داریوش کت و شلوار مشکی با پیراهن مشکی پوشیده و کروات قرمز زده بود. از این که چه جالب با من ست شده بود تعجب کردم! آرمین هم کت و شلوار مشکی پوشیده بود با پیراهن یاسی و کروات مشکی. اونم خیلی خوشگل شده بود، ولی داریوش یه چیز دیگه بود! می دونستم جریان ست شدنش با من زیر سر سپیده است. اون به داریوش خبر داده بود! به سپیده چپ چپ نگاه کردم و اونم در حالی که می خندید، چشمک زد و شونه بالا انداخت. ضربان قلبم شدت گرفته بود! برای اینکه رسوا نشم از جا بلند شدم و به دستشویی پناه بردم. اول از همه شال روی شونه ام برداشتم، چون از زور گرما داشتم هلاک میشدم و بعد دستمو زیر آب سرد گرفتم تا یه کم از حرارتم کم بشه! دلم می خواست مشتی آب سرد به صورتم بزنم، ولی اگه این کار رو می کردم آرایشم خراب می شد. چند نفس عمیق کشیدم تا هیجانم فروکش کرد. چند دقیقه بعد با ضرباتی که به در خورد، شیر آب رو بستم، شال رو از روی جا حوله ای برداشتمو بدون اینکه روی شونه ام بندازم در رو باز کردم. انتظار دیدن هر کسی رو داشتم الا داریوش! هر دو با دیدن هم جا خوردیم. من انتظار دیدن اونو پشت در نداشتم و اون انتظار دیدن منو با این لباس و آرایش. با دیدنم چند دقیقه ای با حیرت و دهانی باز نگام کرد. بعد با درد چشماشو بست و گفت:
- خدایا چه بلایی قراره سر دل من بیاد؟ دل بیچاره من!
من خشک شده فقط زل زده بودم بهش! اینهمه جذابیت توی یه نفر واقعاً عجیب بود!!! بعد از چند ثانیه چشماشو باز کرد و گفت:
- باید امشب همه حواسم به تو باشه. نمی خوام هیچ کس تورو ازم بگیره. نبود تو مساوی با مرگ منه.
با اینکه قلبم دیوونه وار تو قفسه سینه ام می کوبید، گفتم:
- اومدی جلوی در دستشویی این حرفا رو بهم بزنی؟ جا قحطه آقای شاعر؟!
سری تکان داد و گفت:
- می خواستم بگم چند تایی از مهمونا اومدن، بهتره بیای بیرون. اما با دیدنت ... خودمم یادم رفت چه برسه به مهمونا!
شالم رو روی شونه ام انداختم و خواستم رد شوم که از پشت شالم رو گرفت. مجبور شدم وایسم. دست و پام می لرزید. از گوشه چشم نگاش کردم، نگاش پر از آتیش بود که همه وجودمو می سوزوند. لحظاتی تو نگاه هم غرق شدیم تا اینکه من بالاخره خودمو کنترل کردم و با صدایی که انگار از ته چاه بالا می اومد گفتم:
- شالمو ول کن بذار برم ...
همینطور که خیره خیره و با حالتی عجیب نگام می کرد چشماشو بست و شال رو به لبش نزدیک کرد. سه بار پشت سر هم لبش رو رو شال چسبوند و علاوه بر بوسیدنش عمیق بو کشید! دلم می خواست قدرتش رو داشتم و از اون و نگاهش و حرفاش و کاراش فرار می کردم. ولی حقیقت این بود که پاهام توان نداشتن. شالو کشید عقب، خودمم دنبال شال کشیده شدم، سرشو توی گوشم فرو کرد و بین نفس نفس زدن احساسش گفت:
- خیلی دوستت دارم! عاشقتم! دیوونتم! یه دیوونه روانی!
از حس داغی نفسش توی گردنم، چنان حالتی به من دست داد که قابل بیان نیست! اصلاً نتونستم باهاش حتی تندی کنم. زود از کنارم رد شد و رفت. این بار اون از من فرار کرد. دیگه حتی نمی تونستم راه بروم! دستمو روی گوش و گردنم که هنوزم از داغی نفسش می سوخت گذاشتم و به زور میون جمع رفتم.

با مهمونای جدید هم سلام و احوالپرسی کردم و سر جام کنار سپیده نشستم. سپیده هی از گوشه چشم بامز هنگام می کرد و من سعی می کردم نگامو ازش بدزدم. دیده بود داریوش اومده دنبال من حالا هی کرم می ریخت. کم کم همه مهمونا اومدن. بیشترشون جوون و مجرد بودن. انتظار داشتم اکیپ دوستای داریوش هم همون شری اینا باشن، ولی خبری نشد ازشون. دخترا مثل پروانه دور داریوش
می چرخیدن و اصلاً هم براشون مهم نبود اگه ذره ذره شخصیتشون آب بشه و بریزه. بنده خدا داریوش حق داشت با یه نه شنیدن از من اینقدر تعجب کنه! به عینه داشتم می دیدم تو مرام داریوش نه وجود نداره و همه درخواست نشنیده براش هلاکن! خیلی برام مهم نبود که دخترا دارن براش خودکشی می کنن، چون حواس اون کامل به من بود و حواس منم به اون! قلب من زنجیر شده بود به قلب داریوش. فقط از ترسم بود که ازش دوری می کردم. می ترسیدم ولم کند و من نابود بشم! صدای آهنگ که بلند شد همه دختر و پسرا وسط رفتن. به سپیده گفتم:
- اگه امشب بخوای فقط با آرمین باشی می کشمت! من اینجا کسی رو جز تو نمی شناسم.
خندید و گفت:
- خیلی خوب چرا گازم می گیری؟ من که اینجا پیش توام.
- گفتم که یه موقع سرتو زیر نندازی، عین گاو پاشی بری!
سپیده که همه حواسش به دختر و پسرای اون وسط بود، گفت:
- می بینی چقدر سعی در خودنمایی دارن؟
تکه ای خیار تو دهنم گذاشتم و گفتم:
- ول کن بابا! به ما چه.
- ولی من تصمیم دارم اینا رو مات کنم!
- چه طوری؟
- پاشو ما هم بریم وسط ... تو کلاس رقص رفتی. می تونی همه رو بکنی تو قوطی!
خیار توی گلوم پرید و به سرفه افتادم. سپیده چند بار محکم پشتم کوبید. بعد از اینکه به حالت طبیعی برگشتم، سپیده دوباره گفت:
- چه مرگت شد یک دفعه؟ مگه من چی گفتم که هول کردی؟
- داری چرت می گی!
- چرت چیه؟ تو باید اینکارو بکنی! واسه تو که کاری نداره.
- چی داری می گی؟ من جلو این همه چشم که از قضا یه نفرشون رو هم نمی شناسم! عمراً!
- اِ لوس! پاشو دیگه.
- با این لباس نمی تونم سپیده گیر نده دیگه!
- داری بهونه می یاری!
- خوب آره دارم بهونه می یارم. من این کارو نمی کنم!
- بلند شو دیگه. جون من، اصلاً جون داریوش!
اه لعنتی! روی قسم خیلی حساس بودم! چپ چپ که نگاش کردم فهمید کم آوردمف از جا پرید و دستمو کشید. ناچاراً باهاش همراه شدم. رقصیدن برام کار سختی نبود، اما عادت نداشت جلویی کسایی که نمی شناختمشون خودنمایی کنم! اون وسط اینقدر شلوغ بود که نمی شد تکون خورد! غر زدم:
- آخه اینجا می شه رقصید؟!! فقط یه خورده ها. باشه؟
سپیده دستامو ول کرد و گفت:
- باشه، فقط یه خورده.
دوتایی مشغول شدیم، سپیده معمولی می رقصید مثل همه آدمای دیگه، ولی من اصول رقصیدن رو خوب بلد بودم. ضربه های آهنگ رو تو ذهنم می شمردم، یک ، دو ، سه ، چهار ، پنج، شش، هفت ، هشت. حرکت رو عوض می کردم. اصلاً نمی ذاشتم رقصم تکراری بشه و هیچ حرکتی رو دوبار انجام نمی دادم. خوب بلد بودم چطور می شه چشم بیننده رو روی خودم میخکوب کنم به طوری که دلش نیاد به کس دیگه ای نگاه کنه. همونطور هم شد، توی یکی از چرخشام چشمم به داریوش افتاد، با بهت بهم خیره شده بود و با دست راستش مشغول باز کردن کرواتش بود! نگامو ازش گرفتم و به رقصم ادامه دادم، اهنگ حسابی اوج گرفته بود که یهو صدا قطع شد! من و سپیده و چند نفر دیگه که وسط مونده بودن خشک شدیم و صدای هووووو و داد و هوار بلند شد. داریوش کنار ضبط ایستاده بود و با موذماری گفت:
- ببخشید، این ضبط وقتی خیلی داغ می کنه یهو قطع می شه!
می دونستم یه کرمی ریخته ... اما دیگه به روی خودم نیاوردم و با سپیده رفتیم نشستیم. هر دو نفس نفس می زدیم. سپیده خندید و گفت:
- خفن حال کردم! دلم که هیچی همه وجودم خنک شد.
- دیوونه ای تو! اما حال داد، دمت گرم! قر تو کمرم داشت وول می زد.
- بله! من تو رو می شناسم! فقط بلدی دماغتو بدی بالا و بگی نه!!
خواستم جوابشو بدم که کسی نشست کنارم

چرخیدم و داریوش رو دیدم، پوزخندی زدم و گفتم:
- که ضبط خرابه!!
نه لبخند زده بود نه اخم کرده بود، با همون صورت ماسکی گفت:
- خرابم نباشه یه وقتایی مجبوره خراب بشه!
- که چی؟!! مسخره!
- چه معنی داره این همه چشم با لذت به تن و بدن تو خیره بشن؟!! چه معنی داره وقتی تو نگاه مردا خیره می شم چیزی جز شه*وت نبینم؟!! چه معنی داره که اینجا راست راست راه برم و به روی خودم نیارم؟!! یعنی متوجه نبودی که وقتی می رقصیدی شالت سر می خورد و بازوهات پیدا می شد؟! متوجه نبودی چطور همه به قوس و فرو رفتگی های بدنت ...
با شرم و کمی خشم گفتم:
- بس کن دیگه!!!
تازه صورتش داشت خشم پنهانشو نشون می داد، آب دهنش رو قورت داد و گفت:
- هیش!!! اینجا اگه کسی قراره بقه چاک بده و هوار بزنه منم خانوم نه شما!
- هیچ کار من به تو مربوط نیست ...
- هست! همه کارای تو به من مربوطه. ببین رزا این احساسات عجیب غریب به اندازه کافی دارن اذیتم می کنن، تو دیگه بدترم نکن!!
معذب به سپیده نگاه کردم، دوست نداشتم این حرفا رو بشنوه. خیلی راحت از نگاهم پی به حالم برد که از جا بلند شد و گفت:
- من می رم پیش آرمین ...
با رفتن سپیده به داریوش توپیدم:
- احساسات عجیب غریب تو به من چه ربطی داره؟!! چرا دست از سر من بر نمی داری؟!! من آزاد بزرگ شدم و آزاد هم می مونم!
خم شد به طرفم و گفت:
- فکر کردی من خوشحالم که آزادیمو از دست دادم؟!! من آدمی بودم که اگه سرمو لای گیوتین هم می ذاشتم نمی خواستم زیر بار ازدواج و زن و زندگی و مسئولیتای بعدش برم! اما چی شد؟!! نفهمیدم چی شد که الان این بلا به سرم اومد! تو ... شاید به قول شیخ شیراز آن داشتی ... یا هر چیز دیگه ای! رزا ...
پوزخندی زدم و گفتم:
- من آن نداشتم! تو مثل بابات عاشق چشم و ابروی من شدی! اگه بلایی سر قیافه من بیاد عشق توام دود می شه می ره توی هوا آقا!
یه جوری گفتم مثل بابات انگار مامان بابای خودم اینجوری عاشق نشدن! پوزخندی که نشست گوشه لبش اعصابمو خورد کرد، با همون پوزخند گفت:
- اشتباه تو همین جاست که فکر می کنی من عاشق چشم و ابروت شدم! دختر تو مگه چند سالته؟!! همه اش هجده سالته!!! یه دختر تو این سن و سال یعنی اوج نیاز! یعنی وقتی یه پسر بیاد دم گوشش به قول تو هی وز وز عاشقانه سر بده دست و پاش می لرزه. اون محکم محکماش هم کم می یارن! اما تو ... ببین کم مونده التماست کنم اما بازم می گی نه! بازم خشکی! سردی! مغروری! فکر می کنی با این رفتارت می تونی منو پس بزنی. خبر نداری هر نه که تو می گی من بیشتر اسیرت می شم. رزا یه چیزی رو خوب توی گوشت فرو کن. تو دست و بال من دخترایی بودن که از زور خوشگلی بیش از اندازه نمی شد توی صورتشون نگاه کرد!!! اما همونا با وجود اینکه خیلی هاشون هم رشته خودم و دخترای فوق العاده خوب و نجیبی بودن حتی یه بار هم نتونستن دل منو بلرزونن! دخترایی که هر مردی حسرت یه نگاشونو داره! از لحاظ سنی و موقعیت خونواده گی هم همه جوره با من و خونواده ام جور بودن. اما چی شد که من دلم واسه تو لرزید! دِ لعنتی باور کن خودمم نمی دونم!!! تو که ده سال از من کوچیکتری، تو که قیافه ات در برابر خیلی از دوستای رنگ و وارنگ من معمولیه! تو که تحصیلاتت فعلا در حد دیپلمه! تو که مادرت پدر بابامو در اورده و یه عمر سردی رو به بابام و بدبختی رو به مامانم بخشیده ... من حتی نباید به تو نگاه هم می کردم! اما انگار تو منو جادو کردی ... من بی اراده دنبالت کشیده می شم! اینا رو می فهمی؟!! می تونی درک کنی؟!!!
به بهت بهش خیره موندم. چی داشت می گفت این؟!! مونده بودم چی جوابشو بدم که از جا بلند شد و بدون اینکه دیگه حتی نگام کنه ازم دور شد. حق با او بود، من زیادی خودمو گم کرده بودم. زیادی خونسرد و مغرور شده بودم! اما اخه مگه راهی به جز این داشتم؟!! چطور نمی فهمید من خودم دارم می میرم!! به سختی جلوی خودمو گرفتم که بهش نگم می میرم واسه چشماش! که نگم قبل از دیدنش می شناختمش! من هم دل داشتم به خدا. به جز جریان خونواده هامون من می ترسیدم از اینکه تب تندش زود فروکش کنه! می ترسیدم از شکست تو عشق. عشق داریوش دروغ نبود، اینو از نگاش می خوندم، ولی داریوش به لاابالی گری و هرزگی عادت کرده بود. چطور
می تونست یک عمر با یک زن و سالم زندگی کنه. اگه یک روز پشیمون می شد چی؟ اون وقت من می موندم و یه دل شکسته و داغون!
- زیاد فکر نکن. با آرمین رفتن توی حیاط هوا بخورن.
صدای سپیده بود که باعث شد از فکرای آزار دهنده خودم دور بشوم. با اخم بشقاب میوه ام رو که توی دستم خشک شده بود، روی میز گذاشتم و گفتم:
- سپیده! تو چرا اینقدر فکرت منحرفه؟ من اصلاً به داریوش فکر نمی کردم.
- اولا که خواهشاً منو خر فرض نکن! من تو رو بزرگت کردم! دوما من فکرم منحرف نیست. این تویی که دو ساعته داری به در حیاط و مسیری که داریوش و آرمین رفتن نگاه می کنی!
و با ابروش به طرف در اشاره کرد. خودم اصلاً متوجه نشده بود! بیخیال پنهون کاری، با غم به سپیده گفتم:
- سپیده نمی خوام زیاد باهاش صمیمی بشم. از عاشق داریوش بودن می ترسم. نمی خوام عاشقش باشم! اصلاً ... اصلاً اگه اون یه روزی منو ول کنه چی؟ اگه تب تند کرده باشه چی؟
سپیده با لبخند دستمو گرفت و گفت:
- این چه فکریه که می کنی؟ اون واقعاً تو رو دوست داره. به آرمین هزار بار تا حالا گفته و ازش راهی خواسته که بتونه تو دل تو واسه خودش جا باز کنه، ولی دل سنگ تو نرم نمی شه. به خدا اون دوستت داره! خیلی هم زیاد. پس اینقدر شکاک نباش. بعدش هم باید یه چیزی رو بهت بگم، روابط داریوش با دخترای دیگه خیلی محدود بوده! پس فکر نکن خیلی هم تنوع طلبه ...
باران 69 آنلاین نیست. با تعجب گفتم:
- یعنی چه که محدود بوده؟!
- یعنی اینکه ... همه شون دوست اجتماعی محسوب می شدن، به هیچ کدومشون دست هم نزده!
با چشمای گرد شده نگاش کردم، خیاری برداشت، مشغول پوست کندن شد و گفت:
- اونجوری به من نگاه نکن! آرمین بهم گفت که بهت بگم. گفت خود داریوش نمی یاد چنین چیزی رو به تو بگه، اما من بهت بگم که خیالت راحت بشه. هیچ رابطه نامشروعی نداشته تا حالا ...
حتی نمی تونستم حرف بزنم! خدای من! مگه ممکنه ؟ تکه ای خیار به زور چپوند توی دهنم و گفت:
- منم وقتی شنیدم همین شکلی شدم، چون همه اش فکر می کردم این و دوست دختراش تا ته خط رو هم لیس می زدن! اما وقتی آرمین بهم گفت چیزی بینشون نبوده کپ کردم! داریوش فقط دور و برش رو پر از دخترای رنگ و وارنگ می کرده که حوصله اش سر نره!
- اما ... آخه ...
- بله، می دونم چه مرگته! مگه می شه یه پسر تا این سن غریزه نداشته باشه؟!! منم این یهو ا زدهنم در رفت جلو آرمین حیثیتمم رفت، ولی آرمین اصلا به روم نیاورد و بعدش هم گفت داریوش عقاید مخصوص خودش رو داره ... یعنی وقتی بهم گفت داریوش نظرش در مورد بقیه دخترا چی بوده کپ کردم!!! همیشه می گفته این دخترا امانت دست من هستن، من تو امانت خیانت نمی کنم. آرمین می گفت بودن دخترایی که خودشون می خواستن با داریوش رابطه داشته باشن، اما داریوش همیشه می گفته اینا الان داغن دو سه سال دیگه مثل سگ پشیمون می شن! پس هیچ وقت این کار رو نمی کنم.
وقتی قیافه بهت زده منو که پلک هم نمی زدم دید گفت:
- مطمئن باش به زودی عشقی که اون به تو داره، به دل خودت هم سرایت می کنه و این بدبینی ازت دور می شه. داریوش لیاقت عشق رو داره ... برای یه ذره شیطنت که هر پسری ممکنه انجام بده نمی شه کسی رو دار زد!
بی اراده یه لبخند نشست گوشه لبم ولی بازم چیزی نگفتم. بقیه شب یه گوشه نشستم و به رقصیدن بقیه نگاه کردم. آرمین و داریوش هم بعد از چند دقیقه برگشتن تو. اما قیافه داریوش عجیب پکر بود! آخر شب بعد از شام همه سر جاشون نشستن. آرمین وسط رفت و گفت:
- طرفدارای سالسا آماده باشن.
صدای جیغ و هورا بلند شد و چند تا دختر و پسر آماده وسط رفتن. منم خدای رقص سالسا بودم! اما نمی دونستم با کی باید برقصم! داریوش از جا بلند شد و یه راست رفت سمت یکی از دخترایی که تنها یه گوشه نشسته بود، دختره لباس کوتاه قرمز رنگی تنش بود. قیافه خیلی قشنگ و ملوسی هم داشت. پاهای برهنه اش رو با جوراب نازک مشکی پوشونده بود اما اون جوراب ها چیزی از قشنگی پاهای کشیده اش کم نمی کردن. در جواب پیشنهاد رقص داریوش سرشو تکون داد و با لبخند دستشو توی دست داریوش گذاشت و بلند شد. قلبم داشت می زد توی دهنم! داریوش می خواست با یه نفر دیگه برقصه؟!!! وای خدا جون! دیدنش از جون کندن سخت تر بود. وقتی که دیدم دوتایی با هم رفتن وسط و منتظر موسیقی ایستادن. هر دو تا دست دختره تو دست داریوش بود. نگام پر عجزم کشیده شد سمت ارمین، جلوی سپیده وایساد و ازش تقاضا کرد. ولی سپیده سالسا بلد نبود، برای همین هم پیشنهادشو رد کرد. آرمین اخماشو در هم کرد و رفت سمت ضبط ، در همون حالت با صدای بلند گفت:
- قبول نیست! سلطان رقص سالسا بی پارتنر مونده! اما باشه ... طوری هم نیست ... شما خوش باشین!
خواست موسیقی رو پلی کنه که از جا بلند شدم. نمیخواستم لج داریوش رو در بیارم، اما می خواستم بهش حالی کنم که منم سالسا بلدم برقصم! می خواستم بیخیال اون دختره بشه. نگاه داریوش مات موند روی من، رفتم سمت آرمین و گفتم:
- تنها نمی مونی، اگه منو به پارتنری قبول داشته باشی!!
آرمین با تعجب نگام کرد و گفت:
- بلدی رزا؟!
نیازی نبود آرمین بدونه سالسا رو زیر نظر یکی از بهترین اساتید سالسا توی انگستان یاد گرفتم! پس گفتم:
- ای ... همچین!!
آرمین ذوق زده دستمو گرفت و گفت:
- ایول! پس بزن بریم ...
موسیقی رو پلی کرد و منو کشید وسط، همه نرم نرم شروع کردن. چشمم خیره به داریوش بود، و چشم اون خیره به دستای جفت شده من و آرمین. بیا دیگه داریوش ... بیا ... آرمین اینقدر حرفه ای می رقصید که مجبور شدم بیخیال دید زدن داریوش بشم و حواسم رو بدم به آرمین ... اما دلم خون بود. توی ایران جز با رضا هیچ وقت سالسا نرقصیده بودم. چون سالسا یه تماس های بدنی خاصی داره که جز با محرم با کس دیگه رقصیدنش باعث عذاب می شه! مثل من که داشتم عذاب می کشیدم و کم کم داشتم به گه خوردن می افتادم! وقتی که آرمین پای منو بلند می کرد و دور کمرش تاب می داد. وقتی که دستش از نزدیک گردنم تا روی کمرم سر می خورد، وقتی گردنم رو تا روی گونه ام لمس می کرد ... وقتی که هر دو بازوم اسیر دستاش می شد ... بیچاره آرمین از هیچ کدوم از تماساش حس بدی بهم دست نمی داد چون کاملا بی منظور و فقط برای زیباتر شدن رقص اون کار ها رو می کرد. اما چون عادت نداشتم مور مورم می شد. توی انگلیس هم استادمون خانوم بود و خودش پارتنرم می شد. گاهی هم با رضا با هم می رقصیدم چون دو تایی برای آموزش رفته بودیم. اونم به خواست بابا که عاشق سالسا بود، یه وقتایی با مامان می نشستن و منو رضا براشون سالسا می رقصیدیم. یا گاهی اوقات من باله می رقصیدم ... بالاخره آهنگ تموم شد. همه دست و سوت و جیغ می کشیدن! نفس نفس زنون با چشم دنبال داریوش گشتم، ولی نبود. پارتنرش رو دیدم که تنها روی یکی از مبل ها نشسته و برای ماهایی که رقصیده بودیم دست می زنه. اما خبری از خودش نبود

ادامه دارد ...
     
#26 | Posted: 7 Oct 2013 18:54
رمان تقاص پست۲۰

. آرمین یواشکی کنار گوشم گفت:
- چه غلطی کردم رزا! امشب داریوش با چاقو می یاد بالای سرم ...
خنده ام گرفت و گفتم:
- فعلاً که فکر کنم رفته یه جا خودشو سر به نیست کنه!
- من نمی دونم چرا هی جدیداً یادم می ره این داریوش خیلی غیرتیه!
دوتایی با هم خندیدم و آرمین گفت:
- دیدمش که رفت توی باغ، وسطای رقص بود. همون موقع می خواستم تمومش کنم، چون تازه فهمیدم چه غلطی کردم! اما نمی شد ... می ری دنبالش؟ الان فقط به تو نیاز داره ...
آهی کشیدم و گفتم:
- کجا برم آخه؟
- برو توی باغ، باهاش حرف بزن تا بفهمه عمدی در کار نبوده ...
خودمم می خواستم برم پیش داریوش، با اینکه از دستش دلخور بودم، اما نمی خواستم به خاطر این قضیه ناراحت باشه. حس آدمای مقصر رو داشتم. وارد محوطه ویلا شدم، نسیم خنکی از سمت پشت ویلا و دریا می وزید، خبری از داریوش نبود. حدس زدم پشت ویلا باشه، پس ویلا رو دور زدم و اون طرف رفتم. دقیقا روی یکی از نیمکت های چوبی روبروی دریا نشسته بود و به دریا زل زده بود. نمی دونم این چه حس عجیبی بود که دوست نداشتم ناراحتیش رو ببینم اما به درخواستش هم نمی تونستم جواب مثبت بدم. حتی با وجود اینکه الان می دونستم داریوش هرزه نیست، ولی بازم نمی تونستم بهش بگم که دوسش دارم. آروم آروم به نیکمت نزدیک شدم، ماه فقط یه کم کم داشت تا کامل بشه ، شاید چیزی حدود یه هفته ... هر وقت ماه کامل می شد یادم می یومد به اون شبی که نقاشی داریوش رو کشیدم و دلمو بهش باختم. زیر نور مهتاب از پشت چه تندیسی ساخته بود!! بی حرف روی نیمکت کنارش نشستم و زل زدم به دریا. نسیمی که می وزید باعث می شد شالم هی سر بخوره ... با دو دست شونه هامو بغل کردم. با دیدنم جا خورد، اما هیچ عکس العمل خاصی نشون نداد و بازم به دریا خیره موند ... زمزمه کردم:
- چرا نذاشتی رقص سالساتو ببینم؟!!
آهی کشید و سکوت کرد ... گفتم:
- چرا همه اش فرار می کنی؟!
صداش ناله مانند بلند شد:
- رز ...
چقدر دلم می خواست بگم جان دل رز؟!!! اما به بله ای کوتاه اکتفا کردم ... آهی کشید و گفت:
- تو پاکی ... تو زلالی ... اونقدر پاک ... اونقدر شفاف و نجیب که من به خودم اجازه نمی دم حتی دستتو بگیرم! رز ... فکر می کنی آسون بود دیدن تو تو بغل آرمین؟! می دونی چقدر داشتم به خودم فشار می آوردم که نیام تو رو از توی بغلش بکشم بیرون و وادارت کنم با خودم برقصی؟ که با عطش دست بکشم روی بدنت؟!! که پاتو بچسبونم به خودم؟!! که سرمو فرو کنم توی گردنت و هزار بار گردنت رو ببوسم؟!! فکر کردی راحت بود جلوی خودم رو بگیرم که بغلت نکنم؟ که کمر باریکت رو توی دستام فشار ندم و هیکل محشرت رو به خودم نچسبونم؟!! فکر می کنی راحت بود؟!!! ولی رز ... اومدم بیرون ... اومدم بیرون تا بغلت نکنم ... تا نبو ... نبوسمت!!
حال من تو اون لحظه گفتن نداشت، رو به موت بودم!!! چی داشت می گفت داریوش؟!!! ادامه داد:
- جونم داره در می یاد! اما صبر می کنم، صبر می کنم تا خانومم بشی ... پس نابودم نکن! نکن با من این کارا رو ... من طاقت ندارم! چه اون پسر دوست صمیمیم باشه چه هر کسی ... دیدن تو توی بغل دیگرون می کشتم رز ...
محو و مات داشتم نگاش می کردم، لای دهنمم نیمه باز مونده بود. یهو از جا بلند شد، جلوم پام روی ماسه ها زانو زد، گوشه پایین لباسم رو گرفت سرشو خم کرد، کشیدش روی پلکاش و گفت:
- رز من ... خاک زیر پاتو به چشم می کشم اگه مال من بمونی ... بهم قول بده دیگه اتفاقی که امشب افتاد هیچ وقت تکرار نشه! قول بده شکنجه ای که امشب منو دچارش کردی دیگه تکرار نکنی ... قول بده رز ...
قلبم داشت تند تند می زد، بی اراده شدم، بی اختیار شدم، دستمو بردم جلو. می خواستم دستاشو بگیرم، می خواستم لمسش کنم! می خواستم بغلش کنم. به خصوص الان که می دونستم آغوشش تن هیچ زنی رو لمس نکرده بیشتر تشنه و شیفته می شدم. اصلاً می خواستم جونمو فداش کنم!!! با چشم دست لرزونمو که به جستجوی دستاش می رفت رو دنبال کرد، ولی همین که دستم بهش رسید از جا بلند شد، یه قدم عقب رفت و با عجز گفت:
- نه رز ... نه عزیز من ... نه قشنگ من ... الان وقتش نیست ... بذار برای وقتی که مال من شدی ... بذار برای وقتی که تونستیم بدون استرس با هم باشیم ... بذار ناب بمونه! بذار پاک بمونه ...
نفسم بالا نمی یومد دیگه ... از جا بلند شدم و قبل از اینکه اختیار از دستم بره و خودمو پرت کنم توی بغلش دویدم سمت ویلا ...
- کاش می دیدم چیست
آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاریست
حالم بد بود ... همه بدنم می لرزید. نیاز به تنهایی داشتم... نیاز به یه جایی داشتم که توش داد بکشم .. اینقدر داد بکشم که همه غمام زا یادم بره! مگه من چقدر توان داشتم؟!! چقدر؟!!
- کاش می گفتی چیست
آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاریست
وارد ویلا شدم، همه داشتن تو هم می لولیدن و کسی منو نمی دید. به دو رفتم سمت پله ها و رفتم بالا. تنهایی اتاقم رو نیاز داشتم ... اشکام روی گونه روون شدن. من عاشق داریوش بودم. شاید بیشتر از عشقی که اون نسبت به من داشت. ولی تردید داشت مثل خوره وجودمو می خورد و می سوزوند. دلم می خواست بدون توجه به آینده به آغوش گرمش پناه ببرم و بگم منم تو رو دوست دارم، داریوش بیشتر از جسمم محتاج روحم بود و من ... من چی؟!! حاضر بودم جسممو بهش بدم اما از دادن روحم امتناع می کردم. چون امکان نداشت، مسلماً خونواده ها این اجازه رو به ما نمی دادن. بابای اون و بابای من دشمن هم بودن، وصلت ما غیر ممکن بود! حتی اگر بابای منم راضی می شد محال بود بابای داریوش رضایت بده. مگه نه اینکه خاله کیمیا گفت خسرو کینه به دل گرفته؟! کینه می تونست خرمنی رو به آتیش بکشه و اون خرمن مسلماً عشق من بود. شاید این وسط مامان و خاله کیمیا هم دوباره مجبور می شدن از دوستیشون بگذرن. برای اینکه این دوتا دوست دوباره از هم جدا نشن، برای اینکه بابامو با دشمنش روبرو نکنم، برای اینکه داریوش رو رودرروی خونواده اش قرار ندم، مجبور بودم مهر خودمو به طور کامل از دل اون بیرون کنم و خودمم کم کم فراموشش کنم. ولی مگه می تونستم بعد از داریوش دل به یه مرد دیگه ببندم؟! محال بود!
با اشک و آه و ناله و بغض لباسمو در اوردم و یه دست لباس راحتی تنم کردم. تنم بی حس بود، از بس به خودم فشار آورده بودم دیگه جون توی تنم نمونده بود. صداهای پایین داشت لحظه به لحظه کم و کمتر می شد. روی تخت دراز کشیدم تا بخوابم و همه چیو برای چند ساعت هم که شده فراموش کنم، هنوز حتی چشمم هم گرم نشده بود که تقه ای به در خورد. با این فکر که سپیده است، گفتم:
- بیا تو ...
در باز شد و توی تاریک و روشن اتاق یه مرد رو دیدم، از قد بلند و حالت موهاش فهمیدم داریوشه، از جا پریدم و بی توجه به ظاهرم که فقط یه تی شرت و شلوارک جین تنم بود گفتم:
- چی شده داریوش؟!
بمیرم که هنوزم نگرانش می شدم! می خواستم کاری کنم از من بیزار بشه اما هنوزم طاقت ناراحتیشو نداشتم! انگار همه تصمیماتم مال چند دقیقه اول بود. داریوش بدون اینکه بهم خیره بشه سرشو زیر انداخت و گفت:
- رز ... از تاریکی می ترسی ... بیا اتاقامون رو عوض کنیم امشب ...
الهی این رز فدای تو بشه که اینقدر به فکرشی! نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
- نیازی نیست، دیشب هم خوابیدم، اگه نصف شب بیدار نشم نمی ترسم.
به در اشاره کرد و گفت:
- نیازه ... نمی خوام اذیت بشی. برو توی اون اتاق من وسایلت رو برات می یارم، لباسای خودمو هم جمع کردم. می یارم اینجا ....
- ولی داریوش ...
رفت سمت کمدم و گفت:
- برو عزیزم ...
آهی کشیدم و راه افتادم سمت در، همون لحظه صدای یکی از دوستای داریوش رو شنیدم که اومده بود طبقه بالا:
- داریوش ... کجایی پسر؟! کل ویلا رو دنبالت گشتم، گفتن اومدی بالا ... داریــــوش! بچه ها می کن تا پیانو نزنی نمی رن!
داریوش پرید سمت در و به من که دم در بودم اشاره کرد:
- بمون تو اتاق تا صدات کنم ...
سرمو تکون دادم، داریوش رفت بیرون و صداشونو شنیدم که از پسره خواست بره پایین، گفت تا چند دقیقه دیگه می ره و براشون پیانو می زنه. بعد از رفتن پسره، اومد تو اتاق و گفت:
- برو عزیزم تا دوباره یه مزاحم پیداش نشده ...
چند لحظه نگاش کردم که زیر نگام کم اورد و نفسش سنگین شد، سرشو زیر انداخت و چند بار نفس عمیق کشید. نور مهتاب اتاق رو روشن کرده بود ... یه قدم بهش نزدیک شدم، برای تشکر، اما اون یه قدم رفت عقب، بهم نگاه نمی کرد. به خودم نگاه کردم، یه شلوارک کوتاه جین پوشیده بودم با یه تی شرت جذب صورتی ... اما جلوی داریوش معذب نبودم. راست می گفت که می گفت عوض شده. این داریوش با اون داریوش چشم پلشت فرق داشت. عشق باهاش چی کار کرده بود؟ چطور می تونستم این همه عشقو تو وجودش از بین ببرم؟! آهی کشیدم و رفتم به طرف در ... حرف نزنم سنگین ترم. به سرعت وارد اتاق داریوش شدم و به تختش خیره شدم. بالش و پتوشو می خواست یا نه؟! نشستم لب تختش و منتظر موندم تا بیاد ... انگار نه انگار که پایین همه منتظرشن، یه ربع بعد با ساک لباسام اومد. همه رو با نظم تا کرده بود و چیده بود توی ساک. خواست ساکو باز کنه و لباسا رو دوباره توی کمد آویزون کنه که گفتم:
- ممنون داریوش ... لازم نیست ... صبح خودم درستش میکنم.
- نه ... تو بخواب ... خودم درست می کنم.
- بیا برو پایین همه منتظرن بری براشون پیانو بزنی ...
دستش روی ساک خشک شد، چند لحظه کوتاه نگام کرد و گفت:
- کاش توام بودی ...
بی اراده لبخند زدم و گفتم:
- من از همین جا می شنوم ... برو منتظرشون نذار ... فقط قبلش، بالش و پتوتو هم ببر توی اون اتاق ...
به بالش و پتو خیره شد و زمزمه کرد:
- نمی تونی ازشون استفاده کنی؟!
فهمیدم بد برداشت کرده! من از خدام بود! اما گفتم شاید خودش دوست نداشته باشه سریع گفتم:
- نه منظورم این نبود ...
بی توجه راه افتاد سمت در و گفت:
- برات یه بالش و پتوی دیگه می یارم ... اما مال خودت رو دیگه بهت نمی دم. از امشب می شه مال من ... می خوام با بوی عطر تنت بخوابم ... اینو دیگه نمی تونی ازم دریغ کنی.
قلبم دوباره بی قرار شد، بغض کردم، اما جلوی بغضمو گرفتم و گفتم:
- داریوش ... نیاز نیست ... با همینا می خوابم ...
تو قاب در ایستاد. برنگشت به طرفم فقط با صدای خسته اش گفت:
- مطمئنی؟
- اوهوم ...
سرشو تکون داد و گفت:
- خوب بخوابی ...
با رفتنش روی تخت وا رفتم! همه وجودم صداش می زد ... جز جز اعضای بدنم بهش نیاز داشتن. از قلبم گرفته تا دستام، تا چشمام ، تا لبهام ... حس کردنش نیازم بود ... نیاز!
من نیازم تو رو هر روز دیدنه ... از لبت دوستت دارم شنیدنه!
پتوشو تا گردنم بالا کشیدم و سرمو بین بالش خوش بوش فرو کردم. اشکام ریختن از چشمام بیرون ... می دونستم بالشش با ریمل چشمام سیاه می شه ... اما برام مهم نبود. اجازه دادم چشمام ببارن تا بلکه یه کم خالی بشم ...صدای پیانوش که از پایین بلند شد شدت اشکای منم بیشتر شد ... انگار رابطه مستقیم داشتن با هم ... نوای غمگینش منو به مرز جنون می کشوند ... چشمامو بستم و گذاشتم روحم با قدرت جادوی انگشتان داریوش تو آسمون به پرواز در بیاد ....

****
صبح طبق معمول زود از خواب بیدار شدم. یاد اتفاقات شب قبل باز خنجر کشید روی دلم. از جا بلند شدم و با بی حالی رفتم از اتاق بیرون. ویلا غرق سکوت بود، بعد از مهمونی دیشب همه حسابی خسته بودن. در اتاق قبلی من و اتاق فعلی داریوش باز بود، بی اختیار سرک کشیدم. پیرهن و کرواتش رو در آورده بود ولی با همون شلوار رسمی خوابیده بود. پتو از روش کنار رفته بود، دلم می خواست برم پتوشو بکشم روش، اما امروز دیگه نباید به حرف دلم گوش می کردم. امروز روزی بود که تصمیم گرفته بودم هر طور شده داریوش رو از خودم بیزار کنم. سعی کردم در دلم رو بذارم و از کنارش بی تفاوت رد بشم. دست و صورتمو شستم و میزو چیدم. نیره بیچاره هم خواب بود. چییدن میز حدود یه ربعی طول کشید، سرمو روی میز گذاشتم و به فکر فرو رفتم. چطور یم تونستم داریوش رو از خودم زده کنم؟!! من که تا امروز اصلا باهاش خوش رفتاری نکرده بودم و این شده بود وضعش! پس باید چی کارش میکردم؟ اونقدر تو فکر فرو رفته بودم که متوجه بیدار شدن بقیه نشدم، اول مامان و خاله و نیره اومدن توی آشپزخونه و با دیدن من و میز اماده کلی خوشحال شدن. ناگفته نمونه که مامان کلی بابت زود خوابیدنم شب قبل مواخذه ام کرد و گفت باید می موندم با مهمونا خداحافظی می کردم. منم سعی کردم سکوت کنم، چون اگه جواب می دادم بحث بالا می گرفت. نفرات بعدی که بیدار شدن، سپیده و آرمین بودن، داریوش هم نفر آخر سر میز حاضر شد. نیره برای همه چایی ریخت و روی میز گذاشت، هم من از نگاه داریوش فرار ری بودم و هم اون از نگاه من. فقط وقتی خاله کیمیا گفت:
- این صبحونه خوردن داره ها ، چون کار رزا خانومه ...
نگاهش چند لحظه سرزنش گر با نگام تلاقی کرد. انگار از کارم زیاد هم خوشش نیومده بود. خوب معلومه وقتی یه کمد رو هم اجازه نمی ده خودم مرتب کنم، دوست نداره چنین کاری هم بکنم! سریع نگامو ازش دزدیم، نه من اسیر نمی شم، من کم نمی یارم! من کم نمی یارم! سعی می کردم از نگاهش پرهیزکنم، ولی دست خودم نبود! هربار بی اراده نگاش می کردم و اون آسماون آبی و سراسر عشق رو روبروم می دیدم. تو دلم نالیدم: « ای خدا کمکم کن که بتونم همین امروز اونو از خودم متنفر کنم.» چقدر احمق بودم که فکر می کردم عشق به اون شدیدی به راحتی تبدیل به نفرت می شه. بعد از صبحونه سپیده گفت:
- امروز بیاید بریم بازار. من می خوام یه خورده خرید کنم. این چند روزه اصلاً بازار نرفتیم.
آرمین اول از همه موافقت کرد و بلند شد، ولی داریوش بدون حرف سر جاش نشسته بود و برای خودش لقمه می گرفت. انگار اصلاً تو این دنیا نبود. مامان و خاله هم تصمیم گرفتن همراه آرمین و سپیده برن. من که اصلا حوصله بیرون رفتن رو نداشتم و از طرفی منتظر یه فرصت برای تنهایی با داریوش و عملی کردن نقشه ام بودم، به دروغ گفتم:
- شما برید من یه خورده سر درد دارم، ترجیح می دم امروز استراحت کنم.
نگاه داریوش در جستجوری چشمام بالا اومد، اما من بی تفاوت از خیر نگاه کردن به چشمای نگرانش گذاشتم. مامان گفت:
- حوصله ات سر می ره بیا بریم یه هوایی بهت می خوره خوب می شی، قرص هم بهت می دم. اینجوری من نگرانم. نمی شه که تو رو تنها بذاریم.
- نه مامان می خوام بخوابم من خیلی زود بیدار شدم الان دوباره خوابم گرفته. باور کنین اینقدر کسلم که اگه بیام شما رو هم کسل می کنم.
مامان با تردید گفت:
- مطمئنی؟
- آره.
- پس نیره هم می مونه ویلا که تو تنها نباشی ...
- برام مهم نیست ولی اگه باعث می شه شما راحت تر باشی باشه حرفی نیست.
مامان از جا بلند شد و از آشپزخونه خارج شد. سپیده و آرمین هم رفتن که حاضر بشن.
خاله کیمیا رو به داریوش گفت:
- داریوش منو ببر همونجایی که دفعه قبل لباساتو خریده بودی. خیلی شیک بود. می خوام برای بابات خرید کنم. بد نیست اگه براش سوغات بخریم.
داریوش با خونسردی گفت:
- به آرمین می گم ببرتتون.
خاله کیمیا با ترسی آشکار پرسید:
- مگه تو نمی یای؟
- نه من منتظر یکی از دوستام هستم. قراره امروز بیاد اینجا.
خاله زیر چشمی به من نگاه کرد و سریع گفت:
- زنگ بزن کنسلش کن. باید بیای بریم. نمی شه تو اینجا بمونی.
نمی دونم چرا ولی حرفای خاله رو توهینی به خودم حساب کردم. بهم برخورد و از جا بلند شدم تا آشپزخونه رو ترک کنم. داریوش داشت با نگرانی نگام می کرد، ولی توجهی نکردم و بی حرف زدم از آشپزخونه. دم در با شنیدن صدای اوج گرفته داریوش بی اراده ایستادم و گوشامو تیز کردم:
- یعنی چی؟ چرا نمی تونم بمونم؟ مامان شما می فهمی چی می گی؟
- آره می فهمم. بهت می گم امروز نباید توی ویلا بمونی. درست نیست تو و رزا ...
- مامان دیگه داری توهین می کنی. یعنی شما نفهمیدی که رزا ناراحت شد و بلند شد رفت؟ منم بودم بهم بر
می خورد. من بیست و هشت سالمه بچه که نیستم تا با یه دختر تنها شدم دست و پام بلرزه. این حرفا از شما بعیده.
- تو بچه نیستی ولی اون یه دختره. تو از مکر و فریب دخترا خبر نداری اگه بخواد می تونه...
بغض گلومو گرفت. بیا رزا خانوم تحویل بگیر! هنوز نه به باره نه به دار اینجوری دارن در موردت قضاوت می کنن! حالا بازم بذار دلت بره سمت داریوش! ولی با این وجود باورم نمی شد که خاله این حرفها رو در مورد من می زنه. مگه منو نشناخته بود؟ دلم می خواست سرمو بکوبم به در. خواستم برم توی اتاقم و بیخیال بقیه حرفاشون بشم ولی صدای داریشو مانعم شد. صداش از زور خشم می لرزید و مشخص بود به زحمت جلوی خودشو گرفته که داد نکشه:
- بسه! بس کن این مزخرفاتو! داری در مورد اون فرشته اینا رو می گی؟ مامان برات احترام قائلم ولی اجازه هم
نمی دم راجع به رزا این حرفو بزنی. توهین به رزا یعنی توهین به من. اون بچه سرش درد می کرد رفته بخوابه. یعنی شما اونو اینقدر پلید می دونین که فکر می کنین می خواد منو از راه به در کنه؟ نه ... نه مامان هیچ وقت
نمی بخشمت اگه راجع به رزا این فکرا رو بکنی.
خاله بی توجه به حرفای داریوش گفت:
- پس حدسم درست بود! تو بهش علاقه پیدا کردی.
داریوش بدون مکث گفت:
- آره آره بهش علاقه پیدا کردم ولی علاقه ام مربوط به اون نمی شه. اون برای من دلبری نکرده. فکر می کردم پسر خودت رو تا حالا خوب شناختی اگه قرار بود دلم واسه دلبری دخترا بلرزه تا حالا هزار بار لرزیده بود. ولی من دلم واسه پاکی رزا لرزید. دقیقاً همون چیزی که شما داری زیر سوال می بریش.
- این چرندیاتو بریز دور داریوش. تو نامزد داری. همینجور که دیروز هم بهت گفتم گرم گرفتن زیادی با این دو تا دختر شایسته تو نیست. اگه آزاد بودی حرفی نبود ولی حالا نمی شه. نه من و نه پدرت بهت اجازه نمی دیم که بخوای با رزا ازدواج کنی. بهتره اون دخترو هم هوایی نکنی.
این بار صدای داریوش واقعاً اوج گرفت:
- نامزد نامزد! کدوم نامزد؟ شما بریز دور این چرندیاتو. اصلاً تو ذهنتون به این قضیه فکر هم نکنین که من یه روز با مریم ازدواج کنم. من جز رزا حاضر نیستم حلقه تو دست هیچ دختر دیگه ای بکنم.
به دنبال این حرف صدای کشیده شدن صندلی رو شنیدم. حس کردم که هر آن ممکنه یه نفرشون از آشپزخانه خارج بشه. برای همین دست از استراق سمعم برداشتم و به حالت دو بالا رفتم. وقتی وارد اتاق شدم و در رو بستم پشت در تا خوردم و هق هق گریه ام بلند شد. فقط دعا می کردم که مامان برای خداحافظی به اتاقم نیاد. از سپیده مطمئن بودم. وقتی قرار بود با آرمین باشه اصلاً چیز دیگه ای رو نمی دید. چه برسه به اینکه بخواد بیاد با من خداحافظی کنه. از شنیدن صدای ماشین نفس راحتی کشیدم و فهمیدم که رفته اند. با خیال راحت روی تخت افتادم و گریه رو از سر گرفتم. تقه ای به در خورد و قبل از اینکه بتونم حرفی بزنم در باز شد و داریوش اومد تو. با دیدن من تو اون حالت لبخند از صورتش پر کشید و به سرعت نزدیک شد. دوباره سرم رو تو بالش پنهون کردم و زار زدم. داریوش لب تخت نشست و با صدایی پس رفته گفت:
- رز .. منو نگاه کن... چی شده عزیز دلم؟ الان داریوشو می کشیا. تو رو خدا بگو چی شده؟ سرت درد می کنه؟
دیگه طاقت نیاوردم، سرمو از روی بالش برداشتم و به او پریدم:
- هنوز اینقدر نی نی نشدم که به خاطر سر دردم گریه کنم.
داریوش از نگرانی داشت پس می افتاد و این از نگاش کاملاً مشخص بود. گفت:
- پس چته لعنتی؟ چرا اینجوری داری اشک می ریزی؟ من ... من ...
حس کردم بغض گلوشو گرفت که نتونست حرفشو ادامه بده. به جاش مشت محکمی روی تشک کوبید. گریه ام شدت گرفت. با خودم فکر کردم الان بهترین فرصته تا هر چه از دهنم در می یاد بارش کنم. هم مرهمی می شد به غرور زخمی خودم و هم اون از من متنفر می شد. سخت بود خیلی سخت! هر چقدر هم دلم از خاله کیمیا گرفته بود نمی تونستم روی سر داریوش خالی کنم! با این وجود باید همه تلاشمو می کردم، زیر لب گفتم:
- خدایا منو ببخش! خدایا کمکم کن.
     
#27 | Posted: 7 Oct 2013 18:55
رمان تقاص پست21


تازه یادم افتاد که حوصله ام سر رفته بود. با ناز گفتم:
- داریوشی؟
- جان دلم؟
- دوسم داری؟
داریوش قیافه ای متفکر به خودش گرفت و گفت:
- اجازه هست یکم فکر کنم؟
بدون اینکه چیزی بگم، همونطور نگاش کردم تا اینکه گفت:
- نه دوستت ندارم.
می دونستم شوخی می کنه برای همینم اخم کردم و گفتم:
- حالا که اینطور شد منم دوستت ندارم.
یه کم به سمتم خم شد و با صدایی بم تر از همیشه نالید:
- آخه دوست داشتن چیه؟! وقتی که من عاشقتم وقتی که دیوونه اتم وقتی که خونه خرابتم!
دوباره نیشم شل شد. داریوش اخم کرد و گفت:
- هنوزم می گی دوسم نداری؟
- خب دوستت دارم ولی به شرطی که ...
داریوش پرید وسط حرفم و گفت:
- رز ... عزیزم ... هیچ وقت برای دوست داشتنت شرط تعیین نکن. دوست داشتن چیزی نیست که به خاطر چیزی باشه. با اینکار فقط ارزششو کم می کنی. تو هر چی که بخوای می تونی به جای خودش بخوای نه در مجاورت دوست داشتنت. هیچ وقت دوست ندارم بگی دوستت دارم به شرطی که اینکارو بکنی ... اون کارو بکنی ... بگو دوستت دارم فقط به خاطر شخص خودت. همینطور که من تو رو دوست دارم عزیز دلم. متنفرم از زنهایی که از دوست داشتن سو استفاده می کنن و فکر می کنن وقتی شوهرشون از همیشه بیشتر به محبتشون نیاز داره اون لحظه می تونن از آب گل آلود ماهی بگیرن و درخواستاشون رو مطرح کنن. درست عین این می مونه که دارن عشقشون رو می فروشن. بد تر از اون زمان رابطه جنسیشونه ... مرد محتاج علاقه زنه و زن ایرانی متاسفانه یاد گرفته درست توی همون زمان هر چیزی که می خواد به زبون بیاره. چون می دونه مرد محتاجشه! این کار درست عین تن فروشی می مونی ... خلوص رابطه و علاقه رو از بین می بره.
صورتم در جا سرخ شد و سرمو زیر انداختم. دستشو تا نزیدک چونه م آورد و گفت:
- سرخ نشو که دیوونه ترم می کنی! فقط بگو قبول داری؟
حرفاش اینقدر منطقی بود که نمی تونستم مخالفتی بکنم. سرمو تکون دادم و گفتم:
- اوهوم.
- قربون اوهوم گفتنت برم... پس؟
منظورش رو فهمیدم و سریع گفتم:
- پس دوستت دارم به خاطر خودت. دوستت دارم تا وقتی که نفس می کشم بدون هیچ ولی و امایی.
داریوش در حالی که خیره شده بود به چشمام یه لحظه چشماشو محکم روی هم فشرد. مشخص بود که اونم دوست داره منو محکم بغل کنه و عشقشو بهم نشون بده! اما داره جلوی خودشو می گیره. وقتی می دیدم اینقدر جسمم براش ارزش داره که نمی خواد آلوده اش کنه بیشتر دیوونه اش می شدم. وقتی نفس عمیقی کشید و با کلافگی دستشو توی موهاش فرو برد دلم برای هر جفتمون سوخت. چون معلوم نبود تا کی باید همینطور تو عطش بسوزیم. لحظاتی توی سکوت گذشت تا اینکه داریوش دوباره نفسی کشید و گفت:
- خیلی خب عزیزم حالا بگو چی می خواستی بگی؟
بدون طفره رفتن و ناز و ادا گفتم:
- دلم می خواد برم بیرون. حوصله ام سر رفته.
- کجا دوست داری بری؟
- خرید ... حالا هر جایی که شده برام مهم نیست.
داریوش بدون حرف از جا بلند شد. در کمدم رو باز کرد و مانتو شلوار سفیدم رو به همراه شال سفید و فیروزه ایم بیرون کشید و جلوم گرفت:
- بیا عزیزم تا تو اینا رو بپوشی منم می رم آماده بشم.
داشتم از ذوق می مردم. هم به خاطر اینکه بی حرف تقاضامو قبول کرد و هم به خاطر اینکه عین یک همسر واقعی برام لباسم انتخاب کرد. لباسا رو گرفتم و بعد از اینکه از اتاق خارج شد تند تند پوشیدم. چقدر بهم
می یومد. هیچ وقت لباس هامو اینطوری ست نکرده بودم. آرایش کم رنگی هم کردم که رنگ پریدگی ام رو بپوشونه و با خوشحالی از اتاق خارج شدم. در کمال تعجب متوجه شدم که سپیده و آرمین هم حاضر شدند. گفتم:
- اِ شما هم میاین؟ آخ جون!
داریوش از پشت سرم گفت:
- آره عزیزم من بهشون گفتم بیان چون دیدم اگه همه با هم باشیم هم بیشتر خوش می گذره هم ...
خواستم سریع بپرسم هم چی؟ ولی خودمو کنترل کردم چون می دونستم منطورش چیه. اگه خاله و مامان
می فهمیدن همه با هم بودیم کمتر ناراحت می شدن. به خصوص خاله کیمیا! داریوش هنوزم نمی دونست که من از مخالفت مامانش خبر دارم. نمی خواستم بفهمه چون حس می کردم ممکنه به غرورش بر بخوره. همه این فکرا در کمتر از چند ثانیه از ذهنم گذشت و تازه متوجه داریوش شدم. بلوز آستین بلند سفید پوشیده بود با شلوار کتون سفید. سوئی شرت فیروزه ای خوشگلی هم همراهش داشت که آستین هاشو دور گردنش گره زده بود. مثل همیشه جذاب و نفس گیر! سپیده با مارموذی گفت:
- اِ چه خوب با هم ست می کنین!
با خنده گفتم:
- تقصیر این داریوش بدجنسه.
داریوش گردنشو کج کرد و خیره به چشمام گفت:
- دستتون درد نکنه. حالا دیگه ما بدجنس شدیم؟
نگاش کردم و بی توجه به حضور بقیه از ته دل گفتم:
- الهی من فدات بشم! اگه بدجنس نبودی که من اینطوری عاشقت نمی شدم.
خودمم از لحنم جا خوردم. تا حالا این طوری از اعماق وجودم به داریوش ابراز علاقه نکرده بودم. اونم جلوی بقیه! داریوش از خود بیخود چند قدم جلو اومد و روبروم ایستاد. توی چشماش یه دنیا عشق موج می زد. فاصله مون با هم کمتر از یه قدم بود. از چشماش خوندم که دیگه خودداریشو از دست داده، اون همه فشاری که به خودش می اورد تا دست از پا خطا نکنه سوخت شده بود رفته بود تو هوا. داریوش کم آورده بود! اینبار نوبت من بود که خوددار باشم. پس قبل از اینکه بتونه جلوتر بیاد گفتم:
- خوب دیگه بهتره بریم که تا قبل از اومدن مامان اینا برگردیم.
داریوش یهو به خودش اومد، حالت نگاش عوض شد و با کلافگی نگام کرد. تو نگاش شرمندگی رو می شد دید. قبل از اینکه چیزی بگم، سریع تر از همه از سالن خارج شد و ما هم به دنبالش. درکش می کردم خفن چون حال خودمم بهتر از اون نبود! توی ماشین طبق معمول همیشه من و داریوش بیشتر سکوت کرده بودیم و آرمین و سپیده مشغول حرف زدن بودن. وقتی به بازار بزرگی رسیدیم، داریوش ماشینو پارک کرد و آرمین گفت:
- بهتره جدا جدا بریم. دو ساعت دیگه اینجا باشیم خوبه؟
داریوش که از خدایش بود درهای ماشینو با دزدگیر قفل کرد و در حال تکوندن پاچه شلوارش، گفت:
- عالیه.
سپیده و آرمین جدا شدن و از طرف دیگه ای رفتن. من و داریوش هم همراه هم وارد شدیم. چند روزی بود که می خواستم حرفی به داریوش بزنم، ولی نمی دونستم چطور باید بگم. از جلوی مغازه ها بدون هدف رد
می شدم و می رفتم. داریوش که متوجه شد حواسم نیست، گفت:
- صبر کن ببینم!
با تعجب ایستادم و گفتم:
- با منی؟!
- بله خانوم خوشگله با شمام، می شه بپرسم چه چیزی توی سرته که باعث شده اصلاً حواست نباشه؟
از اینکه دستم براش رو شده بود هول کردم و گفتم:
- من؟ من چیزیم نیست!
- چرا عسل خانم یه چیزیت هست. خیلی کم حرف شدی.
شاید زمان مناسبی بود که حرفمو بزنم. با تردید گفتم:
- داریوش ... راستش ... من یه خورده می ترسم.
- از چی عزیز دلم؟ چی توی این دنیا وجود داره که تورو ترسونده؟
- می ترسم ما نتونیم با هم ازدواج کنیم.
با تعجب گفت:
- یعنی چه؟ مگه می شه؟! منظورت رو نمی فهمم!
دستامو تو هم پیچ دادم و گفتم:
- خوب آره امکانش هست. بابات با بابای من دشمنه! مسلماً اجازه نمی ده که من و تو با هم ازدواج کنیم.
نفس راحتی کشید. خندید و گفت:
- تو از این می ترسی؟ کوچولوی دیوونه! ترسوندی منو! خوب اجازه نده!
با تعجب گفتم:
- یعنی چی که اجازه نده؟ یعنی برات مهم نیست؟
- چرا عزیزم برام مهمه خیلی هم مهمه. ولی اگه فوق فوقش و در کمال بدبینی بخوایم حساب کنیم و بگیم اجازه نمی ده اصلاً مهم نیست. چون تنها کاری که می تونه بکنه اینه که طرد و از ارث محرومم کنه. دنیا که به آخر
نمی رسه. من اینقدر پس انداز دارم که نذارم به خانومم بد بگذره و بتونم خوشبختش کنم.
- یعنی تو حاضری از پدرت بگذری؟
چند لحظه در جا ایستاد و با جدیت به من خیره شد. بعد از چنه لحظه سکوت دهن باز کرد و با دنیایی اطمینان به طوری که مطمئن بودم حرفش حقیقت محضه گفت:
- بابا که چیزی نیست. به خاطر تو حاضرم از همه دنیا، حتی از جونم هم بگذرم.با خنده گفتم:
- لازم نکرده از جونت بگذری. چون من بهش حالا حالا ها احتیاج دارم. کی به بابات خبر می دی؟ من دلم
می خواد راضیش کنی. اینطوری خیلی بهتره.
- خوب صد در صد اینطوری بهتره، مطمئن باش تمام سعی و تلاشم رو می کنم تا بتونم راضیش کنم. ولی یه چیزی رو آویزه گوشت کن خانومم. فقط یه چیز می تونه تورو از من بگیره. اونم مرگه! راحت به دستت نیاوردم ... پس مطمئن باش برای نگه داشتنت تا پای جونم می ایستم.
از تصور مردن اون بدنم لرزید و موهای تنم سیخ شد. با ترس گفتم:
- اِ لوس بی مزه! این حرفا چیه که می زنی؟ انشاالله که صد سال زنده باشی.
اون که به ترسم پی برده بود چشماشو ریز کرد وگفت:
- نترس عزیزم داریوشت حالا حالا ها زنده است. چون برای داشتنت خیلی خیلی حریصه!
گونه هام ارغوانی شدن و سرمو زیر انداختم. داریوش که از خجالت کشیدنم خنده اش گرفته بود گفت:
- باز که سرخ شدی! رز ... عزیزم ... خواهشاً به چیزای بیخود فکر نکن. خوب به مغازه ها نگاه کن و هر چی که خواستی بخر... خیلی خوب؟
نفسمو فوت کردم، خیالم نسبت به قبل خیلی راحت شده بود، گفتم:
- باشه.
- آفرین دختر خوب.
اون روز کلی لباس و خرت و پرت خریدم که پول همه شو داریوش حساب کرد. بعد از اون هم سر قرارمون با آرمین و سپیده رفتیم و چهار نفری با خنده و شوخی به طرف ویلا به راه افتادیم. داریوش اون روز به من قول داد که وقتی از شمال برگشتیم با پدرش صحبت کنه. از همون روز دچاره دلشوره شدم. باید یه طوری می شد، یا قبول می کرد یا نمی کرد. ولی نمی دونستم چرا اینقدر دلم شور می زنه!
* * * * * *
بالاخره روز عروسی پسر دوست مامان و خاله رسید. اونم با یه هفته تاخیر که به خاطر بارندگی شدید هفته پیش بود. گویا باغی که می خواستن توش عروسی رو برگزار کنن حسابی آسیب دیده بود و مجبور شده بودن عروسی رو یه کم عقب بندازن. در هر صورت اصلاً حوصله عروسی رفتن نداشتم و به همین خاطر مشغول نقشه کشیدن شدم که هر طور شده از زیر بار رفتن شونه خالی کنم. داریوش هم از روز قبل گفته بود تولد یکی از دوستاش دعوت داره و عروسی نمی یاد. بدون وجود اون دیگه اصلاً دلم نمیخواست برم! صبح روز عروسی دوباره زودتر از همه بیدار شدم و برای قدم زدن از ویلا خارج شدم. کمی کنار ساحل پیاده روی کردم و فکر کردم تا اینکه نقشه مناسبی به ذهنم رسید. لبخند روی لبم نشست و به ویلا برگشتم. همه بیدار شده بودند و سر میز صبحونه نشسته بودند. فقط صندلی کنار داریوش خالی بود. خوشحال شدم و با لبخند خواستم کنارش بشینم که یه دفعه خاله کیمیا که کنار مامان نشسته بود از جا بلند شد و گفت:
- بیا خاله جان بشین کنار مامانت.
حرف خاله کیمیا با اینکه در ظاهر دوستانه بود ولی در باطن معنایی دیگه داشت. بی اراده صورتم درهم شد و کنار مامان نشستم. نگاهم به سمت داریوش کشیده شد و با دیدن اخم غلیظش ناراحتی خودم از یادم رفت. دستمالی لوله شده تو مشتش بود و محکم اونو فشار می داد. آرمین و سپیده هم دست کمی از داریوش نداشته و هر دو اخم کرده بودن. دلخوری مامان هم مشهود بود. این بین فقط خاله کیمیا با خونسردی صبحانه شو می خورد. کمی با نون جلوم بازی کردم و بعدش از جا بلند شدم. مامان گفت:
- کجا می ری عزیزم؟
وقت اجرای نقشه ام بود. برای همین گفتم:
- سرم خیلی درد می کنه مامان. می رم یه کم استراحت کنم.
مامان با نگرانی گفت:
- چند روزه خیلی سرت درد می گیره رزا ...
من که می دونستم یک در میون سر درد هام قلابیه کم مونده بود خنده ام بگیره ولی جلوی خودمو گرفتم و با قیافه ای درهم گفتم:
- نه این با بقیه خیلی فرق داره، حالت تهوع هم دارم. خیلی شدیده!
مامان نگران تر شد و گفت:
- وای خدای من! دوباره!
میگرن تو خونواده ما ارثی بود. هم بابا هم مامان و هم رضا هر از گاهی سر دردای کشنده می گرفتن. خدا رو شکر من خیلی دچارش نمی شدم. ولی گاهی سو استفاده می کردم و خودمو به سر درد می زدم. دستمو به پیشونی ام فشردم و گفتم:
- آره مامان از صبح زود شروع شده و هی هم داره شدید تر می شه.
سپیده با ناراحتی گفت:
- کی خوب می شی؟
از سوالش خنده ام گرفت. ولی جلوی خودمو گرفتم و نالیدم:
- معلوم نیست.
نگام به داریوش افتاد که با یه دنیا نگرانی و همون اخم روی صورتش به من نگاه می کرد. سریع نگاهمو دزدیدم و از آشپزخونه خارج شدم. صدای مامانو شنیدم که گفت:
- الهی بمیرم. این سردرد لعنتی دست از سر ما بر نمی داره. اگه مثل خودم باشه تا فردا صبح نمی تونه از تختش بیاد بیرون.
سپیده با ناراحتی گفت:
- پس عروسی چی می شه؟
از پله ها که بالا رفتم دیگه صداشون رو نشنیدم. خودمو روی تخت انداختم و با شالی محکم پیشونیمو بستم. باید نقشمو درست بازی می کردم تا بتونم اونا رو متقاعد کنم. چند دقیقه بعد مامان با لیوانی شیر گرم و قرصی وارد اتاق شد. سریع خودمو به خواب زدم که مجبورم نکند قرص رو بخورم. مامان که دید خوابم آروم پتوم رو روم مرتب کرد و قرص و لیوان شیر رو روی عسلی کنار تخت گذاشت و از اتاق خارج شد. بعد از رفتن مامان سریع قرص رو از پنجره بیرون انداختم و لیوان شیر رو هم سر کشیدم. دوباره توی تخت رفتم و پتو رو سرم کشیدم. با اینکه خوابم نمی یومد کم کم خوابم گرفت و چشمام بسته شد. با نوازش دستی چشمامو باز کردم. مامان بود که کنارم لب تخت نشسته بود و موهای پریشونمو نوازش می کرد. وقتی دید بیدار شدم پیشانیمو بوسید و گفت:
- بهتری؟
دستمو به پیشونیم گرفتم و به دروغ گفتم:
- نه دارم می میرم.
مامان زیر لب نوچی گفت و زمزمه کرد:
- بمیرم برات. مرده شور منو ببرن با این ارثی که دادم به بچه هام.
ناراحت شدم و گفتم:
- اِ مامان یعنی چی؟ مگه تقصیر شماست؟
مامان بی توجه به حرف من گفت:
- بگیر بخواب مامان. اومدم ببینم اگه بهتری بریم عروسی ولی حالا که بهتر نشدی بگیر بخواب منم نمی رم
می مونم کنار تو.
دوست نداشتم مامان بمونه. چون اگه می موند مجبور بودم حالت خودمو حفظ کنم. سریع گفتم:
- نه مامان جون شما باید برین اگه بمونین من تازه عذاب وجدانم می گیرم که شما رو از برنامه تون باز کردم.
- فدای سرت مامان مگه من دلم تاب می یاره تو رو بذارم و برم؟
- مامان خواهش می کنم برین. به خدا من اینجوری راحت ترم. شما که برین منم راحت می گیرم می خوابم تا وقتی که برگردین.
وقتی دیدم مامان دو دل شده از جا بلند شدم و دستشو کشیدم و گفتم:
- برین دیگه تا دیر نشده زودتر حاضر بشین.
- آخه اینجوری همه اش نگرانم.
- نگران نباشین مامان جون. من وقتی بخوابم نیاز به مراقب ندارم.
دیگه اجازه ندادم حرفی بزنه و به سمت در هلش دادم. مامان که از کار من خنده اش گرفته بود با لبخند گونه مو نوازش کرد و گفت:
- باشه ... تا حاضر شدم دوباره بهت سر می زنم.
با رفتن مامان دوباره روی تخت ولو شدم. هنوز درست نخوابیده بود که سپیده وارد شد. لباس شبش رو پوشیده بود و حسابی هم آرایش کرده بود. با دیدن قیافه پف آلود من و لباس خوابم قیافه اش در هم شد و گفت:
- نمی یای؟
با دلخوری گفتم:
- چه عجب شما یادتون افتاد بیاین بپرسین من می یام یا نه!
با لبخند بغلم کرد و گفت:
- عزیزم ...
- خوب بسه بسه ... خودتو لوس نکن.
- باور کن نمی خواستم مزاحم خوابت بشم.
نمی خواستم عروسی رو زهرمارش کنم برای همین هم موضوع رو کش ندادم و گفتم:
- خیلی خب قبوله.
دستمو گرفت و گفت:
- حالا نمی یای؟ هنوز سرت درد می کنه؟
- نه بابا سر درد بهونه است، حوصله عروسی رو ندارم.
- وا! چرا؟ می خوای تنها بمونی چی کار کنی؟ داریوش هم که می خواد بره تولد.
- خب بره من که کاری به اون ندارم. خودم حال عروسی رو ندارم. شما که رفتین می رم کنار ساحل.
- خره اونجا که بیشتر بهت خوش می گذره.
- نه الان تنهایی رو بیشتر دوست دارم.
- عاشق شدیا!

ادامه دارد ...
     
#28 | Posted: 7 Oct 2013 18:56
خندیدم و گفتم:
- پاشو برو گمشو ... نیست که خودت نشدی.
- ولی مثل تو به تنهایی نیاز پیدا نکردم.
- هر آدمی بعضی وقتها نیاز پیدا می کنه که ...
پرید وسط حرفمو گفت:
- خیلی خب حالا دوباره فیلسوف نشو واسه من ... اومدم یه چیزی بهت بگم.
- چی؟
- راستش داریوش خیلی نگرانته. البته خیلی شاید کم باشه بیشتر از این حرفا نگرانته. از صبح تا حالا مثل مرغ پر کنده شده. الان هم حاضر شده بود بره تولد ولی از من خواست حال تو رو بپرسم.
با دلخوری گفتم:
- چرا خودش نیومد؟
- این چه سوالیه؟ خب معلومه دیگه . خاله کیمیا یه لحظه هم ولش نکرده که بتونه بیاد سراغ تو. از وقتی فهمیده داریوش چقدر عاشق توئه مدام حواسش به داریوشه. نبودی ببینی چقدر داریوش کلافه است! به خدا دلم براش کباب شد. چند بار از من خواست بهت سر بزنم. هر بار اومدم خواب بودی. یه بار هم دیگه طاقت نیاورد و به مامانت گفت اگه صلاح می دونه ببریمت دکتر که خاله قبول نکرد و گفت با استراحت بهتر می شی.
از شنیدن حرفای داریوش لبخند روی لبم نشست. ولی باز هم غر زدم:
- پس چرا هنوز می خواد بره تولد؟ چرا نمی مونه پیش من؟
- واسه اینکه خاله کیمیا از یه ساعت پیش سر کرده تو جونش می گه پاشو برو تولد دیرت می شه! داریوش هم با اینکه اصلاً دلش نمی خواد بره ولی مجبوره. تازه اون فکر می کرد که خاله پیشت می مونه، ولی الان که دید خاله هم باهامون می یاد یهو قیافه اش خشن شد و حسابی رفت تو فکر. می دونم اونم دل تو دلش نیست که تو تنها ....
هنوز جمله اش تموم نشده بود که در باز شد و مامان مرتب و شیک وارد شد. با دیدن ما لبخند زد و گفت:
- بهتری عزیزم؟
- یکم بهترم ولی نه خیلی.
- بهت اصرار نمی کنم بیای چون می دونم اگه بیای و اون صداها تو سرت بپیچه شب بدتر می شی.
- آره درسته بهتره شما برین تا دیرتون نشده.
- باشه عزیزم مواظب خودت باش و استراحت کن. ناهارت رو هم که نخوردی گذاشتم روی گاز هر وقت گرسنه ات شد گرمش کن و بخور.
تو دلم عروسی گرفته بودم، اما سعی کردم نمود خارجی نداشته باشه و گفتم:
- چشم.
- چشمت بی بلا .
سپس رو کرد به سپیده و گفت:
- سپیده خاله پاشو بریم که آرمین و کیمیا خیلی وقته حاضرن ... داریوش هم باهات کار داشت.
- باشه خاله جون بریم.
بعد از رفتن اونا پشت پنجره رفتم و به آسمون که کم کم داشت تیره می شد خیره شدم. چقدر به این تنهایی نیاز داشتم. از پله ها پایین رفتم و آهنگ ملایمی تو ضبط صوت گذاشتم. لیوانی آبمیوه هم برای خودم ریختم و روی کاناپه نشستم. چقدر از شنیدن صدای خواننده و موسیقی ملایم پیانو احساس لذت می کردم. یهویی نگام به سمت پیانو چرخید. چقدر دلم می خواست بلد بودم و الآن برای دل عاشق خودم می زدم. دلم داریوش رو
می خواست و دستای هنرمندشو. چقدر بهش محتاج بودم. حق با سپیده بود من حسابی عاشق شده بودم. لیوان خالی رو روی میز گذاشتم و از جا بلند شدم. آروم به پیانو نزدیک شدم و کلاویه هاش رو لمس کردم. صدای ملایمی از پیانو بلند شد. روی صندلی نشستم و دستم رو روی پیانو قرار دادم و چشمامو بستم. تا همین حد هم احساس خوبی داشتم. چنان از زمانو مکان خارج شده بودم که وقتی صدایی از پشت سرم گفت:
- خانوم هنرمند من ...
سه متر از جا پریدم و جیغ بلندی کشیدم. داریوش که درست پشت سرم ایستاده بود وحشت زده یه قدم جلو اومد، دستاشو بالا آورد و گفت:
- نترس نترس عزیزم منم.
در حالی که از زور ترس نفس نفس می زدم گفتم:
- تو اینجا چی کار می کنی؟
لبخندی زد و گفت:
- اینجا نباشم کجا باشم؟ ببخش ترسوندمت عزیزم!
نفسمو فوت کردم، نشستم روی صندلی پیانو و گفتم:
- تو الان باید تولد دوستت باشی.
اینو گفتم، اما داشتم از خوشی پس می افتادم که داریوش پیشمه!
- مگه جرئت داشتم خوشگل ترین دختر دنیا رو توی ویلای به این درندشتی تنها بذارم؟
همه احساس های دنیا با همدیگه به دلم سرازیر شد، با ناز لبخند زدم و گفتم:
- فقط خوشگل ترین دختر دنیا؟
قدمی بهم نزدیک شد و گفت:
- و بهترین سمبول عشق روی کره زمین... عشقمو...
دوباره دلبری کردم و با ناز گفتم:
- داریوش ...
- جان دل داریوش؟
- منو می بخشی؟
- واسه چی عشق من؟
- به خاطر اینکه بی اجازه به پیانوت دست زدم.
اومد جلو تر، دستاشو اینطرف اون طرف صندلی گذاشت، کامل خم شد روی بندنم و با صدای آهسته گفت:
- من هر چی که دارم مال توئه جز یه چیز.
یه کم خودمو کشیده بودم عقب که به هم نخوریم، سریع گفتم:
- چی؟
کمی مکث کرد و در چشمام خیره موند. از چشماش شعله های عشق بیرون می زد، داشتم از خود بیخود می شدم که همونطور زمزمه وار گفت:
- تو ...
داشتم کنترلمو از دست می دادم. باید یه کاری می کردم که دست از پا خطا نکنم. به خاطر همین سریع از جا بلند شدم، داریوش مجبور شد دستاشو برداره که تعادلش رو از دست نده، برعکس نشستم روی صندلی پیانو و تند تند و ناشیانه کلاویه ها رو فشردم که باعث شد صدای ناهنجاری تولید بشه. داریوش در حالی که غش غش می خندید کنارم ایستاد و گفت:
- صبر کن ... صبر کن دختر این که درست نیست بذار یادت بدم ...
دستم رو عقب کشیدم و داریوش با صبر و حوصله شروع به توضیح دادن کرد. شنیدن اسم نت ها و یاد گرفتن جای هر کدوم روی پیانو از زبون داریوش برام شیرین بود . اینقدر که از اون لحظه به بعد حس کردم شیفته پیانو شدم! وقتی یه کم از مسائل ابتدایی برام گفت نفس عمیقی کشید و گفت:
- خوب بهتره یه کم استراحت کنیم عزیزم، خسته شدی!
کش و قوسی به بدنم دادم و با عشق گفتم:
- داریوش ...
- جونم؟
- ازت ممنونم ...
- به خاطر چی گلم؟
- به خاطر اینکه اینقدر برام وقت می ذاری و حوصله به خرج می دی ... به خاطر اینکه عشقو بهم یاد دادی ... به خاطر اینکه عاشقم شدی ... به خاطر اینکه عاشقم کردی ...
داریوش بی حرف تو چشمام زل زد. لبش می لرزید و چشماش بیشتر از همیشه برق می زد. دوباره میل سرکش در آغوش کشیدنش تو وجودم بیداد کرد. خواستم باز فرار کنم، نگاش مثل نگاه مار افسونم می کرد و هر آن حس یم کردم می تونم به خاطر راضی نگه داشتن چشماش دنیایی رو ویرون کنم. از جا بلند شدم، همزمان با هم نفس های سنگینمون رو از سینه بیرون فرستادیم، هوس داشت بیچاره م می کرد. صدای خاله کیمیا تو گوشم زنگ می زد که به داریوش می گفت شاید من بخوام از راه به درش کنم! از راه به درش کنم! چشمام داشت به روی همه چی بسته می شد و اولین چیزی که هوس کورش می کرد حیا بود! خرامان راه افتادم سمت اتاقم ... صدای داریوش رو شنیدم:
- کجا می ری ... عزیزم؟
دیوونه شده بودم، می خواستم داریوش رو وادار کنم که بغلم کنه، می خواستم وادارش کنم منو ببوسه ... می خواستم احساسش رو به رخش بکشم ... کور شده بودم ... کر شده بودم ... جز داریوش نه چیزی رو می دیدم و نه می خواستم که ببینم ... سر جا وایسادم، بدون اینکه نگاش کنم گفتم:
- برات یه سورپرایز دارم ...دیگه نشنیدم چیزی گفت یا نه چون رفتم توی اتاق و در رو بستم. چند لحظه پشت در ایستادم، لحظه به لحظه داشتم مصمم تر می شدم. داریوش عشق من بود، می خواستم حسش کنم. با همه وجودم ... داریوش دنیای من بود، باید از لمس دنیام سیراب می شدم. اون قرار بود شوهر من بشه ... خوب پس چه ایرادی داشت؟ من و دارسوش اول و آخرش مال هم بودیم! رفتم سمت کمد لباسم، لباس حریر سفید رنگم رو از کاور بیرون کشیدم. روزی که با داریوش رفتیم برای خرید اینو خریدم. خریدم مخصوص رقص باله ام ... حریر بود و ریشه ریشه ... قدش هم کوتاه نبود، تا پایین زانوم بود ... با لباس مخصوص رقص باله نمی شد همه جا رقصید! زیادی کوتاه بود. اینو خریدم که هر وقت اراده کردم بتونم برقصم! زیرش یه بلوز آستین بلنده استرج میخورد که بازوها و سینه رو از دید مخفی کنه. اما من اصلا قصد نداشتم اون بلوز رو زیرش بپوشم. نفس عمیقی کشیدم و پیرهن رو پوشیدم، توی تنم فوق العاده بود. با دو بند کوتاه روی شونه هام ایستاده بود ... موهامو باز کردم و ریختم دورم ... چون سشوارشون زده بودم صاف و لخت شده بودن. یاد لقبی افتادم که جدیداً داریوش روی من گذاشته بود ! آنشرلی! راست می گفت، منم موهام قرمز بود. درست شبیه آنشرلی و داریوش عاشق رنگ موهام بود. پس دست و دلبازی کردم و در معرض نمایش گذاشتمشون. یه رژ لب مایع به رنگ نارنجی هم زدم روی لبام. براق ولی کمرنگ بود. دستم رفت سمت شیشه عطرم ... نینا ریچی! بوی شیرینی داشت، شبیه عطر یاس ... زیر گلو و کناره های گوش و مچ دستم رو با عطر آغشته کردم و شیشه رو روی میز برگردوندم ... دیگه حرف نداشت ... حالا نوبت قسمت دوم نقشه ام بود ... بدون پوشیدن کفش یا صندل زدم از اتاق بیرون ... داریوش پشت پیانو نشسته و داشت کلیدهاشو نوازش می کرد ... از پشت یواش یواش بهش نزدیک شدم. حضورم رو حس کردم ... یا از بوی عطرم یا از ... نمی دونم! اما برگشت ... اول فقط سرش رو برگردوند و بعد یه دفعه از جا بلند شد ... کامل چرخید به طرفم ... دستم رو دو طرف دامنم و موازی با پاهام نگه داشتم ... سر جام ایستادم مثل الا کلنگ بالا و پایین شدم و لبخند زدم. داریوش لبخند نمی زد اما چشماش برق داشتن ... لبامو کشیدم توی دهنم و نگاش کردم ... یه قدم بهم نزدیک شد ... یه قدم رفتم عقب ... صورتش پر از سوال شد ... نفس سنگین شده مو که زیر نگاهش کم آورده بود به سختی از قفسه سینه ام بیرون دادم و گفتم:
- داریوش ...
صداش محو بود ... توی فضا و توی حس و حال به وجود اومده بینمون حل شده بود ...
- جان ؟
- یه آهنگ بگم برام می زنی؟!!
داریوش محو من و اندامم شده بود ... حتی نمی تونست پلک بزنه ... زمزمه کرد:
- آره عزیزم ...
- عشق تو نمی میرد رو بزن ... عارف ...
چند لحظه سر جاش باقی موند و با نگاهش دیوونه م کرد اما وقتی دید سرمو زیر انداختم، لبخندی زد و رفت پشت پیانو ... پیانو طوری قرار گرفته بود که تراس دقیقا جلوش قرار داشت، رفتم توی تراس ... صدای ملودی آرام بخش بلند شد ... چراغای تراس رو خاموش کردم ... مهتاب تو آسمون غوغا می کرد ... ماه کامل شده بود ... نورش به اندازه کافی فضای تراس رو رویایی کرده بود نیاز به چراغ نبود دیگه ... داریوش رو از پشت پیانو خیلی خوب می دیدم و اونم منو خوب زیر نظر داشت ... نرم نرم روی انگشتای پام بلند شدم و شروع کردم ... آهنگ مخصوص رقص باله نبود اما ریتم فوق العاده ای داشت ... داریوش بدون اینکه پلک بزنه بهم خیره شده بود و دستاش از حفظ نت ها رو دنبال می کردن ... وقتی شروع کرد به خوندن کم مونده بود گریه ام بگیره وسط رقص ...
- بگذر ز من ای آشناچون از تو من دیگر گذشتم
دیگر تو هم بیگانه شوچون دیگران با سرگذشتم
چرخیدم، نرم چرخیدم و با آهنگ، با احساس داریوش یکی شدم ...
می خواهم عشقت در دل بمیرد
می خواهم تا دیــــــــگـــــر در ســـــــــر یادت پایان گیرد
صدای داریوش می لرزید درست شبیه قلب بیقرار من ... نمی دونستم قراره بعد از تموم شدن آهنگ چه اتفاقی بیفته! چندان مهم هم نبود ... من می خواستم ... من داریوش رو کامل می خواستم ... برای خودم ... برای گم شدن توی بغلش له له می زدم ... برای حس کردن بازوهاش دور شونه ام ...
بگذر ز من ای آشناچون از تو من دیگر گذشتم
دیگر تو هم بیگانه شو چون دیگران با سرگذشتم
هر عشقی می میرد
خاموشی می گیرد
عشق تو نمی میرد
باز چرخیدم ،زل زدم توی چشمای داریوش و چرخیدم ...
باور کن بعد از تو
دیگری در قلبم
جایت را نمی گیرد
صداش اومد پایین ، پایین و پایین تر ...
هر عشقی می میرد
خاموشی می گیرد
عشق تو نمی میرد
دیگه صداش بغض دار شده بود. می لرزید ولی می خوند:
باور کن بعد از تو
دیگری در قلبم
جایت را نمی گیرد
آهنگ تموم شد ... سر جام ایستادم ... نفس نفس می زدم ... سرم رو پایین انداخته بودم و موهام روی صورتم رو پوشونده بودن ...

صدای قدمهاشو شنیدم .. سرمو اوردم بالا ... حالا وقت اجرای بقیه نقشه ام بود ... الان داریوش مثل موم تو مشتمه ... الان می تونم به هر کاری وادارش کنم ... آره می تونم ... اومد جلوم ... فقط یه کم فاصله دیگه بینمون بود تا آغوش هر دومون پر بشه ... دستاشو اورد بالا که اینطرف اونطرف صورتم بذاره ... اما نذاشت ... با فاصله از صورتم دستاشو نگه داشت ... عجز رو توی چشماش می دیدم ... همونطور که نفس نفس می زدم نالیدم:
- داریوش ...
انگار نمی تونست حرف بزنه که فقط سرشو تکون داد:
- خیلی دوستت دارم داریوش ...
بالاخره زبون باز کرد:
- تو فو .. فوق العاده ای رزای من ... زیادی برای من ... زیاد ...
- داریوش ....
- جان دلم؟ دیوونه ام نکن رزا ... دیوونه تر از اینی که هستم نکن منو ... برام نمایش اجرا می کنی عشقم؟ نمی گی کم می یارم؟ نمی گی این نفس لعنتی جلوی زیبایی و دلفریبی تو کم می یاره؟ نمی گی یه غلطی می کنم و بعد مثل سگ پشیمون می شم؟ نکن رزا ... نکن خانومم ... بیچاره م نکن! عزیز دلم ... منم آدمم ... آدمم و عاشق ... کی تا حالا تونسته جلوی عشقش قوی باشه که من بتونم؟!! کی تونسته با عشقش، با نفسش زیر یه سقف باشه و دست بهش نزنه که من بتونم؟ رزا ...
دستاشو گذاشت جلوی صورتش و یه قدم رفت عقب ... دلم داشت آتیش می گرفت ... خوب مگه چی می شد اگه دستمو می گرفت؟ اگه بغلم می کرد؟! اینبار من بهش نزدیک شدم ... من و داریوش و صدای دریا و مهتاب ... غوغایی توی دلامون به پا شده بود ... زمزمه کردم:
- عزیزم ... داریوش من ... چرا به خودت سخت می گیری؟ من و تو قراره با هم ازدواج کنیم ... پس چرا ...
اونقدر هم بی حیا نبودم که رک حرف بزنم ... سخت بود گفتنش ... اما من برای داریوش یه نامه خونده شده بودم! نیاز نبود خودمو اذیت کنم ... اون می فهمید من چی می گم ... سرشو بالا اورد و با وحشت نگام کرد ... توی چشمای آبی معصومش وحشت و عجز و بی ارادگی رو می تونستم ببینم ... رفت عقب ... نالید:
- نه رزا ... نه عزیز من ... محاله ... محاله بهت دست بزنم ... آره ما با هم ازدواج می کنیم ... تو می شی پری دریایی خونه من ... اما بعد از ازدواج ... نه الان گلم ... تو خیلی بچه ای رز ... می دونم دوستم داری ... می دونی که منم عاشقتم ... همین بی اراده ات کرده ... برو رز ... برو توی اتاقت در رو هم قفل کن ... برو عشقم ... جلوی چشم من نباش ... رز برو حتی اگه التماست هم کردم در رو باز نکن ...
رفت لب نرده ها ... دستشو گذاشت لب نرده ها به پایین خم شد و با صدای بلند شده گفت:
- د برو رز ...
کم آورده بودم ... نمیخواستم برم ... می خواستم پیشش باشم ... بغض کردم و گفتم:
- اگه خیلی اذیت می شی خودت برو ...
چرخید به طرفم ... هر دو دستش رو با هم فرو کرد توی موهاش و گفت:
- کجا برم دختر؟!! تو رو اینجا تنها بذارم؟!! برو رزا ... عزیزم ... لجبازی نکن ... اگه کم بیارم دیگه معلوم نیست چی می شه ... بـــــــــــــــرو!
با لجبازی رفتم به طرفش ... تکیه داده بود به نرده ها و بهم خیره شده بود ... جلوش ایستادم و گفتم:
- دوستم نداری ... اگه دوستم داشتی نمی گفتی برو...
اخماش در هم شد و گفت:
- حرف دهنتو بفهم! حق نداری به عشق من شک کنی! آره اگه دوستت نداشتم همین جا هر بلایی عشقم می کشید سرت می اوردم و اینقدر به خودم سختی نمی دادم. چون دوستت دارم مثل مرتاض ها دارم به خودم می پیچم و میگم از جلوی چشمام برو ...
نمی فهمیدم! انگار هیچی نمی فهمیدم، انگار نمی فهمیدم خواهش نفس داریوش فقط بوسه و بغل نیست! عقلم به این چیزا قد نمی داد. عشق رو توی دستای داریوش جستجو می کردم و آغوشش. پامو روی زمین کوبیدمو گفتم:
- نمی رم ... نمیخوام برم ... اگه دوستم داری ثابت کن ... بهم ثابت کن دوستم داری ... یالا داریوش ... یالا!!!!
توی چشمای داریوش برق وحشتناکی درخشید ... دستاشو که دور میله ها حلقه شده بود و بندای انگشتاش سفید شده بودن باز کرد ... خیز گرفت سمتم و من فهمیدم همه اراده اش در هم شکسته ... چشمامو بستم و منتظر اتفاقات بعدی موندم ... منتظر غرق شدن توی عشق داریوش و لمس آغوشش موندم ... اما با شنیدن صدای داریوش چشمام نا خوداگاه باز شد:
- آه خدای من! الان نه!
داریوش سرشو چرخونده بود سمت محوطه ... چی شده بود؟!! چرخید به طرفم ... چشماش سرخ سرخ شده بودن ... تند تند گفت:
- رز ... مامان اینا اومدن ... من از همین جا می رم توی حیاط و می رم سمت ماشینم ... تازه در ویلا رو باز کردن ... تا برسن اینجا طول می کشه ... وانمود می کنم که تازه اومدم ... برو توی اتاقت و حواست باشه ...
همون لحظه معده ام تیر کشید و دستمو روی معده ام گذاشتم ... تازه یادم افتاد ناهار هنوز نخوردم ... ساعت هم از ده شب گذشته بود! با نگرانی نگام کرد ... اما وقت برای حرف زدن نبود ... سرشو تکون داد و از روی نرده ها پرید پایین ... تراس توی طبقه همکف بود و ارتفاعی نداشت ... من هم بدو بدو دویدم سمت اتاقم ... فرصت زیاد نبود ... توی کمتر از یه دقیقه لباسم رو عوش کردم و رژ لبم رو هم پاک کردم ... شیرجه رفتم توی تختم و چشمامو هم بستم ... داشتم نفس نفس می زدم اما همه تلاشم رو کردم که عادی باشم ... با سر و صدا همه شون اومدن تو ... خاله کیمیا خیلی خوشحال بود و بیشتر از همه حرف می زد ... دلیلش مسلما این بود که با خودش فکر می کرد همزمان با پسرش رسیده و ما نتونستیم با هم تنها بمونیم ... مامان و سپیده اومدن توی اتاق تا وضعیت منو ببینن ... مجبور شدم خودمو به خواب بزنم. مامان دستی روی پیشونیم گذاشت و رو به سپیده گفت:
- خوابه! ولی فکر کنم حالش بهتر باشه ... رنگ و رخش به قرمزی می زنه ...
سپیده هم پچ پچ وار جواب داد:
- آره خاله ... بذارین بخوابه ...
- ناهارشو هم نخورده سپیده ! ضعف می کنه ...
- نترسین خاله ... حالا که خوابیده بذارین بخوابه ... غذاشو بذارین روی میز ... بیدار بشه می خوره ...
- باشه ... بریم بیرون که صدامون بیدارش نکنه ...
     
#29 | Posted: 15 Oct 2013 18:10
رمان تقاص پست22


از صدای خش خش لباسشون فهمیدم رفتن بیرون ... نیم ساعتی سر و صدا کردن و بعد همه سر و صداها خوابید ... فهمیدم همه خوابیدن ... داشتم از گرسنگی تلف می شدم! چطور یادم رفته بود غذا بخورم! قورباغه درونم زنده شده بود و حسابی داشت سر و صدا می کرد ... گذاشتم نیم ساعت یه ساعت بشه تا مطمئن بشم همه خوابن ... نمی خواستم با کسی روبرو بشم ... می ترسیدم از چشمام بخونن اینجا چه خبر بوده! دیگه داشتم بی طاقت می شدم که دستگیره در رو به پایین کشیده شد سریع چشمامو بستم ... اه اینا که هنوز نخوابیده بودن! من داشتم از گشنگی می مردم و اینا هنوز داشتن ول می چرخیدن ... داشتم تو دلم غر می زدم که با حس کردن بوی عطر داریوش سریع چشمامو باز کردم ... با یه سینی بالای سرم ایستاده بود ... سریع نشستم و گفتم:
- تو اینجا ...
سینی رو روی عسلی جا داد و در همون حالت گفت:
- هیسس! می خوای همه رو بیدار کنی؟!
صدامو پایین آوردم، پاهامو از لب تخت آویزون کردم و گفتم:
- تو اینجا چی کار می کنی؟!!
نشست کنارم لب تخت ، به سینی اشاره کرد و گفت:
- شامتو اوردم ... تو اصلا به خودت اهمیت نمی دی! نمی فهمی که سلامتیت برام از هر چیزی مهم تره؟!
لبخند زدم با ولع سینی رو کشیدم روی پاهام و گفتم:
- شام که هیچی! ناهار هم نخوردم ...
با غیظ گفت:
- کارای خوبت رو تعریف کن! یعنی چی که با خودت و معده بیچاره ات اینجوری می کنی؟!!!
قاشقی پر از برنج و قورمه سبزی ریختم دهنم و همینطور که می جویدم با دهن پر گفتم:
- امشب من خودمو هم یادم رفته بود ... چه برسه به غذا!
لبخند تلخی زد، دستشو آورد بالا ... یه تیکه از موهامو کنار زد و گفت:
- منم همینطور! وقتی اومدم توی ویلا و تو رو پشت پیانو دیدم همه چی از یادم رفت! حتی یادم رفت ازت بپرسم سرت خوبه؟!!
غذامو قورت دادم، خندیدم و گفتم:
- خسته نباشی عزیزم! ولی سر دردی در کار نبود ... بهونه گرفتم که عروسی نرم ... تو نبودی بهم خوش نمی گذشت ...
لبخندش عمیق تر و به همون نسبت تلخ تر شد ...
- خیلی بدجنسی گلبرگ من! خیلی نگرانت شده بودم ... اما ... اما ازت ممنونم ... چون باعث شدی امشب تبدیل بشه به یکی از بهترین شبای زندگیم!
پوزخندی زدم و گفتم:
- شایدم بدترین!
زیر لب نچ نچی کرد و گفت:
- زجر کشیدن به خاطر توام شیرینه ... خیلی شیرینه! نمی دونی چه لذتی می برم که تو آتیش داشتنت بسوزم اما جلوی خودمو بگیرم ... نمی دونی این درد چقدر برام قشنگه!!! تا حالا برای هیچ دختری اینجوری نشده بودم! هیچ دختری رو اینقدر عاجزانه و از ته دل نخواسته بودم ... هیچ دختری نمی تونست منو اینقدر که تو کردی تحریک کنه! رز ... اگه مامان اینا نیومده بودن معلوم نبود من چه غلطی بکنم ...
تازه پی به منظورش بود! اه لعنتی من چقدر خنگ بودم!!!! بمیری رز که فکر می کنی اول و آخر یه رابطه بوسیدن و در آغوش گرفته. با شرم گفتم:
- من ... خوب راستش من ...
با دیدن قیافه ام خندید و گفت:
- اینو بدون که من آرزوم داشتن تو به وقت خودشه! این همیشه یادت باشه ...
تصمیم گرفتم بحث رو عوض کنم، اما چقدر ناشیانه این کار رو کردم، چون تازه خودمو پرت کردم وسط بحث:
- داریوش یه چیزی می گم نخند بهم ...باشه؟
- مگه می شه به گلبرگم بخندم ...
چقدر راضی بودم از لقب جدیدم ... گلبرگ!
- داریوش ... من دوست دارم ... یعنی ... می دونی چیه؟!! همیشه وقتی فیلم هالیوودی می دیدم و دختر پسره تو فیلم ... همو ... می بوسیدن ... خب؟ با خودم فکر می کردم من ... خب من کیو اولین بار ...
با این حرفم یعنی میخواستم بهش بگم که هدف من فقط بوسیدن بود نه چیز بیشتر! داریوش که دید غذا خوردن یادم رفته و دارم جون می کنم قاشق رو از دستم گرفت پر از پلو خورش کرد، آورد جلوی دهنم و گفت:
- اینو بخور فعلا ...
غذا رو خوردم و از خیر بقیه حرفم گذشتم ... گفتنش سخت بود ... اما داریوش خودش ادامه داد:
- منم همیشه به این فکر می کردم که برای اولین بار کی می تونه وادارم کنه که ببوسمش ... هیچ وقت به این فکر نمی کردم که یه روزی می رسه که من خودمو وادار کنم یه نفر رو نبوسم!!!
به اینجا که رسید خندید و گفت:
- ببین با من چه کردی گلبرگ ...

لبخند زدم، باز خجالت کشیدم، انگار نه اگار که من همون دختر یکی دو ساعت پیش بودم. همون دختری که می خواستم داریوش رو وادار کنم احساسش رو بهم نشون بده! اما گه مامان اینا نرسیده بودن؟ اگه داریوش پیشروی کرده بود ، اگه کار به جاهای باریک تر کشیده بود اونوقت چه خاکی تو سرم می کردم؟!! اصلا اون وقت من چه فرقی با بقیه دخترها داشتم برای داریوش ... داریوش به لبام خیره موند ... چند ثانیه طولانی ... وقتی چشم از لبام گرفت، آه عمیق و سوزناکی کشید و گفت:
- خوش حالم که اولین نفر تویی عشقم ...
اینقدر سرم رو زیر انداخته بودم که دیگه داشت توی سینه ام فرو می رفت!
- رز ...
همونجور سر به زیر گفتم:
- جانم؟!
- قول می دی دیگه اون کار رو باهام نکنی؟!
با تعجب گفتم:
- چه کاری؟!
- دیگه تحریکم نکن ... رزا درسته که خواستنت شیرینه ، اما اراده منم از فولاد نیست! کم می یارم ... نمی خوام کم بیارم ... قول می دی؟!
نفسمو سنگین بیرون فرستادم ، بفرما رزا خانوم! ببین چه غلطی کردی! حالا داریوش در موردت چه فکری می کنی؟!! من من کردم:
- من ... داریوش به خدا من ... من این قصدو نداشتم، می خواستم ... فقط دستتو ... یا اینکه فوقش ... اصلاً هیچی! باشه ...
با صداش دست از بریده بریده حرف زدن برداشتم و نگاش کردم:
- هی هی هی!
وقتی نگامو دید یه کم خودشو کشید به سمتم و گفت:
- می دونم عزیزم ... گلبرگ خودمو خوب شناختم! من بی جنبه ام عزیزم ... مشکل از منه ...
باز سرمو انداختم زیر، غذامو خورده بودم ... برای اینکه از اون وضع نجاتم بده، سینی رو برداشت و گفت:
- حالا راحت بخواب ... خوابای خوب ببینی ...
در جواب جمله و چشمک بامزه اش نتونستم جلوی خودمو بگیرم، خندیدم و گفتم:
- مرسی بابت غذا ...
- نوش جونت ...
وقتی از اتاق بیرون رفت و در رو بست چشمامو بستم و ولو شدم روی تخت ... حس می کردم خیلی بیشتر از قبل دوسش دارم ... خیلی بیشتر ...
******
بالاخره روز رفتن از راه رسید. بابا غر غر هاش شروع شده بود و رضا هم هر روززنگ می زد که بر گردیم. از طرفی خاله کیمیا هم انگار خیلی سخت داشت حضور ما رو تحمل می کرد، چون به محض پیشنهاد دادن مامان مبنی بر برگشتن رضایت خودش رو اعلام کرد. اون دو نفر شاد و راضی بودن اما ما چهار تا انگار باد لاستیکامون در رفته بود! هر چهار تا مون پکر بودیم. به خصوص من و داریوش که انگار عزیزی رو از دست داده بودیم! جلوی مامان زیاد نمی تونستم عکس العمل نشون بدم، ولی خدا می دونست که توی دلم چی می گذشت. جدایی از داریوش برام خیلی سخت بود. به زمزمه های عاشقونه اش عادت کرده بودم. به نگرانی ها و اخماش. دلم می خواست تا ابد پیشش باشم و اون از دلدادگی برام حرف بزنه. تو عمق چشمای داریوش غم موج می زد و هر وقت که چشممون به هم می افتاد، سریع نگامونو از هم می دزدیدیم تا اون یکی متوجه حلقه زدن اشک تو چشممون نشه. از صبح مشغول جمع آوری وسایلمون بودیم. منتظر یه موقعیت بودم که با داریوش خلوت کنم و بتونم به راحتی خودمو خالی کنم. ولی مامان مرتب در حال آمد و رفت بود و این اجازه رو بهمون نمی داد. اما بالاخره شانس بهمون رو کرد و مامان و خاله برای خرید سبدی که بابا سفارشش رو داده بود، از ویلا خارج شدن. دم پنجره وایساده بودم و سعی می کردم محوطه ویلا رو ببینم تا از رفتنشون مطمئن بشم و برم پیش داریوش، هنوز داشتم گردن می کشیدم که در اتاق باز شد و داریوش اومد تو ... برگشتم به سمتش و با بغض گفتم:
- داریوش! رفتن؟
داریوش سرشو به نشونه آره تکون داد و اومد طرفم، باز دوباره بغض آلود گفتم:
- وای داریوش!
چند لحظه به سقف نگاه کرد، آب دهنش رو قورت داد و بعد از کشیدن نفس عمیقی گفت:
- دختر خوبی باش! به خدا اگه بخوای اینطور کنی، همین الان می برمت جایی که دست هیچکس جز خودم بهت نرسه. شاید هم دیدی همه چیز رو به خاله گفتم!
- داریوش خیلی سخته.
- عزیزم من از همین الان دلم برات تنگ شده. یادته اونروز که گفتم می رم، به ده ساعت نکشید که برگشتم؟ حالا به این فکر می کنم که چطور باید چند روز رو تحمل کنم؟ ولی باید تحمل کنیم. این صبر کوچیک به یه عمر با هم بودنمون می ارزه.
- داریوش زود به بابات بگو خوب؟
بازم به تنها تماسی که بینمون بود اکتفا کرد ، موهامو از توی صورتم زد کنار. غمزده گفت:
- اگه به من باشه، همین الان تلفنی خبرش می کنم، ولی اینجوری فقط کارو خراب می کنم چون مسلماً قبول نمی کنه. حتماً باید رو در رو این قضیه رو بهش بگم عزیزم. باید توی موقعیتی بگم که اوضاعش از همه لحاظ رو به راه باشه. اتفاقا بهتر هم شد که داریم می ریم، من دیگه طاقت رابطه این مدلی رو نداشتم! تصمیم داشتم خودم به مامان بگم برگردیم، که زودتر با بابا حرف بزنم و کار رو تموم کنم.
مثل بچه های زبون نفهم گفتم:
- داریوش چقدر طول می کشه؟
- نمی دونم عزیزم. خیلی کم پیش می یاد که بابای من حال روحیش مناسب باشه. من و تو باید صبر کنیم. اما در اسرع وقت بهش می گم.
- داریوش.
- جانم؟
تند تند گفتم:
- آخه من خیلی دوستت دارم. نمی تونم زیاد ازت دور بمونم. صبر کردن خیلی برام سخته. یادته برام می خوندی؟
به من بگو مرا از دهان شیر بگیر
به من بگو برو در دهان شیر بمیر
بگو برو جگر کوه قاف را بشکاف
ستاره ها را از آسمان بیار به زیر
تو را به هر چه تو گویی به دوستی سوگند
هر آنچه خواهی از من بخواه
صبر مخواه
که صبر راه درازیست به مرگ پیوسته است
داریوش حالا دارم به معنی این شعر پی می برم!
سرشو چند بار تکون داد و گفت:
- رزی داری خداحافظی رو برام سخت می کنی.
با حرص پامو کوبیدم روی زمین و داد کشیدم:
- مگه به نظر تو خداحافظی آسونه؟
پشتشو کرد به من و بلند تر از من گفت:
- نه نه به خدا نه! سخت ترین کار واسه یه عاشق خداحافظی و جداییه، ولی دست من نیست!
چرخیدم به سمتم رخ به رخم ایستاد و گفت:
- رزا من و تو بالاخره مال هم می شیم. بهت قول می دم! قول منو قبول نداری؟
سریع گفتم:
- قبول دارم.
- پس بهم اعتماد کن و خودت و منو آزار نده.
- خیلی دوستت دارم داریوش.
چهره اش بیشتر از هر زمان دیگه ای پر از درد شد و گفت:
- می پرستمت رزا.
اومد جلوتر اونقدر که داغی نفساشو حس می کردم، فکر کردم تصمیمش رو فراموش کرده و می خواد ببوستم! اما قصدش این نبود، زل زد به صورتم فقط. تموم اجزای صورتمو زیر نگاهش در نوردید. انگار قرار بود برای آخرین بار به من نگاه کنه. با صدایی لرزان گفت:
- مواظب خودت باش هستی من.
- تو هم مواظب خودت باش.
با صدای بوق ماشین مامان سریع از هم فاصله گرفتیم و داریوش رفت سمت در، لحظه اخر برگشت سمتم و گفت:
- رز ... حواست باشه! یه قطره اشک بریزی، همه چیو به هم می ریزم!
بعد از این حرف نذاشت حتی جوابش رو بدم و به سرعت از اتاق خارج شد. با بغض و غصه بقیه لباسامو جمع کردم. مامان وارد اتاق شد و گفت که سریع بقیه چیزامو جمع کنم که داریم راه می افتیم. با عجله همه چیزو چک کردم و لباسمو عوض کردم. برای اینکه داشتم از عشقم جدا می شدم یه دست لباس سیاه تنم کردم که صدای مامان در اومد، ولی بدون توجه از اتاق خارج شدم. داریوش و آرمین به ماشین داریوش تکیه داده بودن. داریوش سرش رو زیر انداخته بود و به من نگاه نمی کرد. از خاله و آرمین سرسری خداحافظی کردم. خوشحالی خاله برام درد آور بود. درست عین اینکه دشمن شاد بشم. جلوی داریوش ایستادم و گفتم:
- منتظرت هستم.
همونطور که سرش زیر بود، دستمو فشار داد و گفت:
- قول می دم خیلی زود انتظارتو به پایان برسونم. با اینکه به رانندگیت اطمینان دارم ولی الان ازت خواهش
می کنم بذاری خاله بشینه پشت فرمون. تو حالت مساعد رانندگی نیست. وقتی هم که رسیدین به من یه زنگ بزن.
- چشم، ولی من که زودتر از تو می رسم.
- اولاً که چشمت بی بلا. دوماً به گوشیم زنگ بزن. باید مطمئن باشم که رسیدی، می دونی که همیشه نگرانتم. حالا هم دیگه بهتره بری چون می ترسم خود داریمو از دست بدم و کاری رو انجام بدم که نباید.
به زور جلوی اشکامو گرفته بودم. می دونستم اگه لحظه ای دیگه جلوش وایسم با صدای بلند به گریه
می افتم و آبروم که می ره هیچ! داریوش هم یه کاری می کنه که تازه بدتر باعث پشیمونی می شه پس به سختی ازش دل کندم و با یه خداحافظی سر سری، با مامان و سپیده سوار ماشین شدیم و خود مامان بدون اینکه من حرفی بزنم پشت فرمون نشست.
توی تهران وجود بابا و سام و رضا و خاله تو خونه ما یه کم از غصه ام کم کرد، ولی با این حال هنوز ناراحت بودم. سام طبق معمول چرت و پرت می گفت و ما رو به خنده می انداخت. سپیده خیلی راحت تر از من با قضیه جدایی کنار اومده بود و راحت و طبیعی می گفت و می خندید. ولی من لبم خندون بود و دلم گریون! شب وقتی همه رفتن تازه یادم افتاد با داریوش تماس نگرفته ام!! آه از نهادم بلند شد! بیچاره داریوش! حتماً خیلی نگران شده. به طرف تلفن اتاقم رفتم و تند تند شماره اش رو که از حفظ دیگه بودم گرفتم. یه کم نگران بودم که نکنه خواب باشه! آخه ساعت یک شب بود! اما اشتباه می کردم چون با اولین زنگ گوشی رو برداشت و گفت:
- بله بفرمایید.
- الو داریوش.
صدای نفس بلندش گوشی رو پر کرد و بعدش گفت:
- اه رز عزیزم ... چرا ... چرا اینقدر دیر زنگ زدی الهی دورت بگردم ... من... من که دیوونه شدم.
دلم براش کباب شد، حق داشت فحشم بده! گفتم:
- داریوش نمی تونستم زنگ بزنم. خاله ام اینا اینجا بودن. بابام هم یه لحظه نمی ذاشت از کنارش جم بخورم.
با چنان حسرتی گفت:
- خوش به حال بابات.
که دلم ضعف رفت. گفتم:
- داریوش رسیدین خونه؟ تونستی به بابات بگی؟
پوفی کرد و گفت:
- آره رسیدیم، ولی بابام مسافرته. معلومم نیست کی برگرده. شاید پنج روز دیگه شاید هم بیشتر. این مهلت با اینکه تحملش برام سخته ولی شاید بتونه یه مهلت باشه برای من که خودمو برای روبرویی با بابا آماده کنم.
حرفی نزدم چون حرفی نداشتم که بزنم. ولی ضربان قلبم تند شد. واقعاً که دوریش برام شکنجه بود. داریوشم حرفی نمی زد و سکوت کرده بود. لحظاتی تو سکوت گذشت تا اینکه داریوش زمزمه کرد:
- رز... شنیدن صدای نفس هات آرومم می کنه.
لبخند روی صورتم نشست چون خودمم با شنیدن صدای نفسای اون آروم می شدم. بازم چند لحظه هر دو تو سکوت فقط به صدای نفسای همدیگه گوش کردیم تا اینکه من بی اراده خمیازه کشیدم. داریوش با صدایی که رگه های خنده توش مشخص بود گفت:
- برو بخواب عزیزم. می دونم خسته ای.
خندیدم و گفتم:
- من کلاً مجسمه احساساتم. آخه الان چه وقت خمیازه بود؟!
داریوش هم خندید و گفت:
- قربونت برم تو فقط کوچولویی. می خوام خودم بزرگت کنم. تو خــــانوم من می شی.
دلم قیلی ویلی رفت و گفتم:
- تو هم عشق منی.
نفس عمیقی کشید و گفت:
- رزای من ... شاید تو این حرفا رو از ته دلت نگی ولی بدجوری به دل من می شینه. اونقدر که زانوهامو می لرزونه.
- باور کن از ته دلمه!
- شایدم به خاطر همینه که اینقدر به دل من می شینه عزیز دلم.
چند لحظه ای دوباره بینمون سکوت بود، تا اینکه خودم سکوت رو شکستم و با شیطنت گفتم:
- الان تو چه وضعیتی هستی داریوش؟!!
- یعنی چی؟!
- یعنی کجایی؟!
- آهان! تا قبل از اینکه زنگ بزنی، مثل دیوونه ها داشتم تو تراس اتاق راه می رفتم، اما همین که صداتو شنیدم اومدم توی اتاقم الان هم ولو شدم روی تختم دارم با صدای تو جون می گیرم.
کاملا بی اراده درست مثل وقتایی که با سپیده سر به سر هم می ذاشتیم، قبل از اینکه بتونم جلوی زبونمو بگیرم، گفتم:
- وای ! چه جـــــای خوبـــــی! جای من خالی ...
با اعتراض و همراه با خنده گفت:
- رز!!!!
دو دستی کوبیدم توی دهنم که باعث شد گوشی از دستم ولو بشه! با دست راستم یکی هم زدم توی سرم و دستمو هموجا نگه داشتم، دوباره گوشی رو با اون یکی دستم برداشتم و گذاشتم دم گوشم، داریوش داشت می گفت:
- باشه ، اذیت کن، اذیت کن قربون شکل ماهت برم. حالا که دستم بهت نمی رسه می تونی هر چقدر که دوست داری اذیتم کنی. نوکرتم هستم! فقط برو خدا رو شکر کن که اینجا نیستی!

صدامو گریه دار کردم، باز آبروم پیش داریوش رفته بود، گفتم:
- اگه بودم چی می شد مثلا؟!!
صداشو آروم کرد و با یه لحن عجیبی که مو به تنم راست کرد گفت:
- جاتو پر می کردم عزیزم ... هم روی تختم ... هم توی بغلم ...
بی اراده گفتم:
- وای داریوش ...
صداش موج خنده برداشت و گفت:
- هان ! دیدی چه بده؟!! دیگه اینکارو با من نکنیا ...
تند تند گفتم:
- داریوش به خدا اصلا حواسم نبود. یه حرف از دهنم در می ره یهو ... اینقدر که با سپیده بیشعور راحت اینجوری حرف می زنم جلوی توام هی گاف میدم. به خدا منظورم این نبود ... وای خدا !
- هیس عزیزم ... باشه ... باشه! خودتو اذیت نکن ... الان گونه هات هم گلی شده! دلم برات تنگ شد ...
سکوت کردم، چی داشتم که بگم! باز غرق صدای نفسای هم شدیم، نمی دونم چقدر گذشت که من دوباره خمیازه کشیدم. داریوش با خنده گفت:
- بخواب کوچولوی من ... بخواب که امیدوارم خوب بخوابی.
واقعاً خوابم می یومد. به خصوص که روی تختم ولو بودم دیگه خواب داشت بیچاره ام می کرد. در حالی که چشمامو به زور باز نگه داشته بودم گفتم:
- توام همینطور.
- شب بخیر و به امید دیدارت گلبرگم.
- به امید دیدار.
تا دو هفته فقط تلفنی صداشو شنیدم. خدا می دونه که تو اون دو هفته چی به من گذشت! باباش برگشته بود، ولی اون جرئت اینکه بهش بگه رو نداشت!!! این تعللش برام خیلی عجیب بود! آخرش هم یه روز عصبانی شدم و گفتم:
- داریوش چرا اینقدر لفتش می دی؟ یعنی بابای تو توی این یه هفته یه لحظه هم اخلاقش خوب نبوده که تو بهش بگی؟ بگو راحتم کن دیگه. مردم از دلتنگی و دلواپسی.
داریوش سکوت کرد. معلوم بود که خودشم کلافه است! بعد از چند لحظه سکوت با ناراحتی گفت:
- فدای تو آخه تقصیر من چیه؟ به خدا آرزوی من اینه که اون قبول کنه و این جدایی لعنتی تموم بشه.
با ملایمت در حالی که کشیدگی صدام اعتراض و دلتنگیمو نشون می داد، گفتم:
- داریوش دو هفته اس که ندیدمت!
صداش گرفت. انگار که بغض به گلوش چنگ انداخت:
- قربونت برم. فکر می کنی وضع من بهتر از توئه؟! دارم دیوونه می شم.... منی که طاقت یه لحظه دوریتو نداشتم الآن دو هفته اس که اون صورت ماهتو ندیدم. اینقدر کلافه ام که مطب هم نمی تونم برم. همه اش انگار یه چیزی گم کردم. ولی چاره چیه؟ مجبوریم تحمل کنیم ... مدرسه ات کی باز می شه عزیزم؟
در حالی که هنوز دلخور بودم گفتم:
- چهار روز دیگه.
- امیدوارم تا چهار روز دیگه همه چیز حل شده باشه وگرنه مجبوریم تلفن رو هم کم کنیم که به درس تو لطمه ای وارد نشه.
غر زدم:
- اِ داریوش اولش که مهم نیست. تازه معلم ها می خوان درس بدن.
با جدیت گفت:
- به هر حال نمی خوام این قضیه روی درست تاثیر منفی بذاره.
- باشه من قول می دم درسمو بخونم. داریوش باور کن اگه صداتو هم نشنوم خل می شم.
- من که نمی گم دیگه زنگ نمی زنم. من هر روز بهت زنگ می زنم چون خودم هم نمی تونم یه روز رو بدون شنیدن صدای تو سر کنم. ولی مدت مکالمه مون رو کم می کنیم. باشه خانومم؟
چاره ای نبود ، دلخور گفتم:
- باشه هر چی تو بگی.
- قربون تو برم من الهـــــی!
     
#30 | Posted: 15 Oct 2013 18:11
رمان تقاص پست 23


مدرسه ها باز شد. دقیقاً دو ماه از ندیدن داریوش می گذشت. مکالمه هامون روز به روز کوتاه تر می شد و کم کم تبدیل شد به دو روز یه بار. وقتی هم اعتراض می کردم داریوش بهونه درسم رو می آورد و هر طور که شده بود قانعم می کرد. بعد از گذشت دو ماه وقتی داشتم به اوج کلافگیم می رسیدم و کم کم همه داشتن می فهمیدن یه مرگیم شده با شنیدن خبری از سپیده انگار جون دوباره گرفتم. سپیده خبر داد که آرمین و داریوش دارن می یان تهران! فقط هم برای دیدن ما ... اینقدر ذوق زده بودم که حد نداشت. از اینکه خود داریوش چیزی به من نگفته متعجب بودم. ولی گفتم شاید می خواسته سورپرایزم کنه.تو این مدت خیلی بهش غر زده بودم که اصلا ازدواج و باباش به درک! یه بار بیاد تهران تا همو ببینیم، اما خبری نشده بود و هر بار به بهونه ای پیشنهادمو رد می کرد.
همون روزی که سپیده توی مدرسه خبر اومدنشون رو بهم داد تصمیم گرفتم سریع از مدرسه برم خونه و با داریوش تماس بگیرم ببینم قضیه چیه و کی می یان! طاقت نداشتم دیگه ... همین که مدرسه تعطیل شد، سریع اومدم بیرون که برم سمت ایستگاه تاکسی. سپیده باهام نیومد چون کلاس اضافه داشت، همین که خواستم از خیابون رد بشم، ماشین آخرین مدلی با شتاب به سمتم اومد. اینقدر ناگهانی بود که قدرت هرگونه حرکتی از من گرفته شد! چشمامو بستم و آماده مرگ شدم، ولی هر چی منتظر شدم، خبری نشد. لای چشمامو که باز کردم دیدم ماشین از کنارم رد شده و رفته. اینقدر حرکتش ناگهانی بود که همه فکر کرده بودند منو زیر گرفته. اکثر بچه های مدرسه دورم جمع شده بودن و حتی بعضی از ترس گریه می کردن. خودم از ترس زبونم بند اومده بود و نمی تونستم بگم ماشین با من برخورد نکرده! فقط روی زمین ولو شدم و از ترس زدم زیر گریه. سپیده هم که متوجه اتفاق شده بود از مدرسه اومده بود بیرون. بغلم کرد و تو بغل هم تا توانستیم از زور ترس زار زدیم. من مطمئن بودم اون ماشین به عمد به سمتم اومده بود تا منو زیر بگیره! ولی اینکه چرا منصرف شد رو نمی دونستم. تو اون لحظه فقط به داریوش فکر می کردم و به اینکه اگه مرده بودم اون چه عکس العملی نشون می داد؟
اون رو به خاطر حادثه فقط تونستم خودمو برسونم خونه و توی بغل مامانم از نو یه کم گریه کنم! به مامان گفتم نزدیک بوده تصادف کنم ولی نگفتم یارو از عمد می خواست بهم بزنه! اگه می گفتم نگران می شد. بعدش هم به کل یادم رفت می خواستم به داریوش زنگ بزنم و در مورد اومدنشون سوال کنم. اما از فردای اون روز، هر روز منتظر اومدنشون بودم. می خواستم براش بگم چه اتفاقی افتاده و عکس العملش رو ببینم، انگار که می خواستم خودمو شیرین کنم. بهش هم زنگ نمی زدم که مبادا وسوسه بشم و از پشت تلفن جریان رو بگم. اما چیزی که عجیب بود این بود که داریوش هم به من زنگ نمی زد و عجیب تر از اون این بود که آرمین تنها اومد!
وقتی فهمیدم تنها اومده زدم زیر گریه و هر چی آرمین و سپیده سعی کردن آرومم کنن نشد. خیلی دل نازک شده بودم. حس می کردم داریوش دیگه دوستم نداره. آرمین می گفت:
- به خدا من دوتا بلیط گرفته بودم، ولی داریوش یک دفعه غیبش زد. نمی دونم چرا نیومد؟ خودم هم خیلی نگرانش هستم!
حرفای آرمین تازه بدترم می کرد. یعنی چرا نیومده بود؟ دلم شور می زد. با گوشیش هم که تماس
می گرفتم جواب نمی داد. حدود ده روز بعد از رفتن آرمین صبح زود طبق معمول هر روز با بی تابی با گوشی اش تماس گرفتم. دقیقا پونزده روز بود که حتی صداش رو هم نشنیده بودم!!! داریوش نه تنها بهم زنگ نمی زد دیگه جوابم رو هم نمی داد. وقتی بهش زنگ زدم چندان امیدوار نبودم که جوابم رو بده اما بعد از خوردن چند بوق گوشی رو برداشت. صداش خیلی گرفته بود! باورم نمی شد که خودش باشه. از شنیدن صداش بعد از این همه وقت گریه ام گرفت و با بغض گفتم:
- سلام داریوش. معلوم هست چند وقته تو کجایی؟ نگفتی رزا دور از تو چی می کشه؟ چرا صدات گرفته؟ چرا گوشیتو جواب نمی دادی؟ آخه مگه من مسخره توام؟ چرا با آرمین نیومدی؟ این کارا چیه می کنی؟ چرا عوض شدی؟
صداش زنگ خاصی داشت. انگار که داشت با ناله حرف می زد:
- سلام مهربون من! سلام خوشگل من! ببخشید گلبرگم. یه کاری داشتم که ... بیخیال. در ضمن دلم گرفته نه صدام.
نه انگار داریوش خودم بود! همونطوری باهام حرف می زد، پس هنوزم دوستم داشت، بغضم عمیق تر شد و گفتم:
- قربون دلت برم! چی شده؟ آخه چرا با آرمین نیومدی؟ چرا جوابمو نمی دادی؟
- نشد بیام ... نمی شد جوابتو بدم ... رز؟
- جانم؟
- می تونی بیای اصفهان؟ باید ببینمت.
با تعجب گفتم:
- من بیام؟ آخه چطوری؟ به چه بهونه ای تنها پاشم بیام اصفهان؟
- رزا خواهش می کنم. دلم برات تنگ شده. هر طور که خودت می دونی بیا ... فقط بیا.
واقعاً گیج شده بودم. من تنها چطور می رفتم؟ گفتم:
- خوب تو بیا. تو که راحت می تونی بیای.
- نمی تونم رزا. به جون خودت که اینقدر برام عزیزی نمی تونم ... تو بیا خوب؟
با ناراحتی و گلافگی گفتم:
- داریوش باور کن من اونقدرها آزاد نیستم که خودم تنها بیام مسافرت. خونواده ام این اجازه رو بهم نمی دن. هر کاری هم که بکنم نمی ذارن.
چند لحظه ای سکوت کرد و سپس با صدایی که بیشتر از قبل گرفته بود گفت:
- آره حق با توئه من چیز زیادی از تو خواستم.
- ببخشید داریوش به خدا از خدامه ... ولی نمی تونم!
- مهم نیست عزیزم. خودت رو به خاطرش ناراحت نکن. درخواست من بی جا بود.
چند لحظه ای سکوت کردم و سپس با شک گفتم:
- داریوش نمی خوای بگی چی شده؟!!! تو طاقت نشنیدن صدای منو حتی یه روزم نداشتی به قول خودت ... ولی پونزده روز خبری ازت نشد! نگفتی رزا از نگرانی تلف می شه؟ اصلاً ... اصلاً طوری شده که اینقدر اصرار داری من بیام اصفهان؟!!
صداش یه جور عجیبی شد و تند تند گفت:
- نه! چه اتفاقی مهم تر از اینکه دلم برات تنگ شده بود؟
می دونستم یه خبری هست که داریوش بهم نمی گه، خوب هم می دونستم تا وقتی خودش نخواد حرف نمی زنه. پس دوباره سوال کردن رو بیخیال شدم و گفتم:
- امیدوارم! ولی من دلم شور می زنه.
این بار با تحکم گفت:
- گفتم خودت رو ناراحت نکن. هیچ اتفاقی نیفتاده. مطمئن باش.
آهی کشیدم و گفتم:
- باشه ... داریوش من دیگه باید برم. مدرسه ام دیر می شه. فقط خواهش می کنم هر وقت زنگ زدم جوابمو بده. باشه؟
- باشه عزیز دلم ... سعی می کنم.
- فعلاً کاری نداری؟
- رز .... مواظب خودت باش ... خیلی زیاد. باشه عزیزم؟
- چشم تو هم همینطور ... فعلاً خداحافظ.
- خدانگهدارت عزیزم.
گوشی رو قطع کردم ولی حسابی توی فکر فرو رفتم. کاش می تونستم برم. چقدر صدای داریوش غمگین بود و من چقدر دلتنگش بودم. کوله ام رو برداشتم و با افکاری مغشوش راهی مدرسه شدم.
دقیقاً فردای اون روز اتفاقی افتاد که اصلاً فکرش رو هم نمی کردم. شب سر میز شام نشسته بودیم و تو سکوت مشغول غذا خوردن بودیم که بابا بی مقدمه گفت:
- من فردا صبح دارم می رم اصفهان. یه قرار دادی هست که به خاطرش حتماً خودم هم باید اصفهان باشم.
مامان با تعجب گفت:
- چه بی خبر!
- خودم هم امشب فهمیدم. حتی هنوز بلیط هم نگرفتم تازه می خوام زنگ بزنم به جلالی بگم برام بلیط بگیره.
- چند روزه می ری؟
- دو روزه ... البته اگه کار گیر نکنه.
خدا برام خواست! کم مونده بود از خوشی پس بیفتم! کاملاً بی مقدمه پریدم وسط حرف بابا و هیجان زده گفتم:
- بابا می شه منم بیام؟
نگاه مامان و بابا و رضا متعجب شد و بابا گفت:
- کجا می خوای بیای بابا؟ من دارم برای کار می رم. تو اگه بیای حوصله ات سر می ره.
رضا هم گفت:
- از کی تا حالا تو مشتاق شدی دنبال بابا بری؟ همیشه که به خاطر مسافرت های بابا بهش غر می زدی!
- آره غر می زدم چون دلم براش تنگ می شد حالا می خوام خودم هم باهاش برم که دلم تنگ نشه.
مامان گفت:
- مگه مدرسه نداری؟
- تازه یه کم وقته مدرسه ها باز شده. درسامون سنگین نشده. اشکال نداره.
سپس رو کردم به بابا و با التماس گفتم:
- بابا بذار بیام تو رو خدا حوصله ام سر رفته.
بابا که چند وقتی بود به خاطر سر دماغ نبودن من نگران بود دستش رو دور شونه ام انداخت و گفت:
- باشه دخترم من حرفی ندارم. اصلاً شاید این مسافرت برات ضروری هم باشه و آب و هوات رو عوض کنه.
رو به مامان و رضا ادامه داد:
- شما دو نفر هم یه مسافرت دو تایی رو به ما پدر و دختر ببینین و اینقدر غر نزنین.
با خوشحالی گونه بابا رو بوسیدم و گفتم:
- آخ جون بابایی مرسی!
تصمیم داشتم تا وقتی که می رسم چیزی به داریوش نگم تا غافلگیر بشه. می دونستم که بابا اینقدر درگیر کار می شه که کاری به من ندارد و من راحت می تونم با داریوش باشم. صبح زود به فرودگاه رفتیم و حدود ساعت یازده به اصفهان رسیدیم. بابا تو یکی از بهترین هتل های اصفهان که اسمش هتل آسمان بود، اتاق گرفته بود. وقتی جا گیر شدیم کنارم لب تخت نشست و گفت:
- ببین دخترم ... من وقت زیادی ندارم ... ولی دوست ندارم حالا که باهام اومدی بهت بد بگذره. تو کاری به من نداشته باش و هر برنامه ای که دوست داری برای خودت بچین. شاید الان که می رم شب دیر وقت برگردم. دوست ندارم تا اومدم دخترم رو پکر و افسرده ببینم. تو برو برای خودت بچرخ. البته هر جا که خواستی بری با آژانس برو با آژانس هم برگرد که خدایی نکرده گم نشی اتفاق بدی هم برات نیفته. هتل خودش تور هم داره، می تونه با تور هتل بری. برای ناهار و شامت هم به رستوران هتل سفارش می کنم.
بابا تو چه فکری بود و من تو چه فکری! سریع گفتم:
- نه بابا لازم نیست، غذامو هم بیرون می خورم.
بابا که از دیدن شنگول بودن من خیالش راحت شده بود نفس عمیقی کشید و گفت:
- چه بهتر بابا. سعی کن حسابی بهت خوش بگذره.
بعد از این حرف دسته ای اسکناس توی کیفم چپوند و بعد از بوسیدن عاشقانه پیشونی ام به دنبال کارش رفت. بعد از رفتن بابا از زور خوشحالی از جا پریدم و شروع کردم روی تشک فنری تخت بالا و پایین پریدن. دلم می خواست جیغ بکشم. وقتی خوب تخلیه هیجانی شدم خودمو روی تخت انداختم و گوشی تلفن رو از روی عسلی کنار تخت برداشتم. تند تند شماره داریوش رو گرفتم و منتظر شدم. کلی بوق خورد ولی کسی جواب نمی داد. ای چه غلطی کردم بهش نگفتم! نکنه باز هوس کرده باشه جواب تلفن رو نده؟!! نا امید و پکر خواستم گوشی رو قطع کنم که صدای کلافه اش تو گوشی پیچید:
- الو ...
اینقدر از شنیدن صداش ذوق زده بودم که نمی تونستم حرف بزنم. دوباره با عصبانیت گفت:
- لالی عوضی؟
تعجب کردم و سریع گفتم:
- سلام داریوش ... منم رزا ...چند لحظه ای سکوت حکم فرما شد تا اینکه صدای هیجان زده داریوش تو گوشی پیچید:
- رزا ... رز ... عشق من ... من ... من اشتباه نمی کنم! این کد اصفهان بود که افتاد روی گوشی من ... رز تو اصفهانی؟ آره؟
از هیجانش شاد شدم، ولی با دلخوری گفتم:
- ای بابا من خودم می خواستم بهت بگم. ولی انگار این تلفن بی شعور زودتر لوم داد.
- کجایی؟ فقط بگو کجایی؟
خواستم سر به سرش بگذارم. با ناز گفتم:
- نمی گم ... اگه عاشقی بیا پیدام کن.
با هیجان گفت:
- باشه عزیزم ... من اومدم ... منتظرم باش.
بعد از این حرف گوشی رو قطع کرد. متعجب به گوشی تلفن خیره شدم و گوشی رو سر جاش گذاشتم. عجب آدمی بود! زمزمه کردم:
- محاله که بتونی پیدام کنی آقا داریوش!
از جا بلند شدم و پالتو و شلوار شیکی تنم کردم. لب تخت نشستم و از داخل کیفم هدیه ای که برای داریوش گرفته بودم رو خارج کردم. خودم از دیدنش کیف میکردم. همون روزایی که منتظر داریوش بودم تا بیاد تهران این هدیه رو براش گرفته بود. قسمت شد تو شهر خودش بهش بدم. دوباره گذاشتمش داخل کیفم و همینطورکه پاهام از تخت آویزون بود دراز کشیدم روی تخت. می خواستم تا می تونم به داریوش فکر کنم، به اینکه براش می میرم. به این چه قدر دوسش دارم! یه ربع بیست دقیقه از تماسم با داریوش گذشته بود که تصمیم گرفتم دوباره با داریوش تماس بگیرم و آدرس رو بگم. نشستم روی تخت و دستم رو بردم سمت گوشی، ولی قبل از اینکه دستم به گوشی برسه زنگ زد. با تعجب گوشی رو برداشتم و گفتم:
- الو .
متصدی هتل بود. گفت:
- خانم سلطانی یه آقایی اومدن با شما کار دارن. نشستن توی لابی هتل.
با تعجب گفتم:
- یه آقا؟ اسمشون رو نگفتن؟
- نخیر ولی یه آقای جوون هستن.
سریع گفتم:
- چه شکلیه؟
- قد بلند ... مو بور و چشم ...
پریدم وسط حرفش و گفتم:
- بله بله اومدم.
گوشی رو که قطع کردم با ذوق جیغ کشیدم:
- داریوش دیوونه!
سریع کیفم رو برداشتم و از اتاق بیرون پریدم. دلم می خواست تا لابی رو پرواز کنم. آسانسور اشغال بود و من با هیجان و بی قرار از پله ها سرازیر شدم. وقتی به لابی رسیدم نفس عمیقی کشیدم که نفسم جا بیاد و با نگاه دنبالش گشتم. از دیدن قد بلندش و هیکل جذابش که فوق العاده لاغر شده بود دلم لرزید. اونم با دیدن من فاصله بینمان رو بی طاقت دوید و وقتی به من رسید بی حرف فقط بهم خیره موند. برای اینکه جلوگیری کنم از بغل کردنش هر دو دستم رو روی صورتم و زیر چشمام گذاشتم. اول من به حرف اومدم، بدون سلام، بدون احوالپرسی گفتم:
- داریوش دلم برات یه ذره شده بود!
داریوش چشم ازم بر نمی داشت، مثل اون روزایی که شمال بودیم حتی پلک هم نمی زد، اما دهن باز کرد و گفت:
- منم همینطور فدات بشم. نمی دونی برای دیدنت چه طور لحظه شماری می کردم. خیلی بدجنسی که خبرم نکردی تا بیام فرودگاه دنبالت.
دستامو برداشتم، خندیدم و گفتم:
- اولاً که با بابام اومدم نمی تونستم به تو بگم. دوماً تو آدرس منو از کجا پیدا کردی؟
- تو هر جا که باشی من با قلبم می یام دنبالت و پیدات می کنم.
- داریوش جدی پرسیدم!
- منم جدی گفتم عزیزم ... ولی آدرستو از دوستم که توی مخابرات کار می کنه گرفتم.
- موذی!
خندید و گفت:
- سفرت خوب بود؟
- چون داشتم برای دیدن تو میومدم آره عالی بود!
با شیفتگی گفت:
- قربونت برم من!
- تو چرا اینقدر لاغر شدی داریوش؟ مگه خاله بهت نمی رسه؟
- خاله کیلویی چنده عزیز دلم؟ این تویی که می تونی منو پروار کنی.
هر دو خندیدم و بعد هم از لابی هتل خارج شدیم. ماشین داریوش جلوی در هتل پارک بود. در ماشین رو برام باز کرد و منم با لبخندی به معنی تشکر سوار شدم. در رو بست و خوش هم از طرف دیگه سوار شد. غمی که تو نگاه داریوش موج می زد رو درک نمی کردم! قبل از اینکه راه بیفته دست تو داشبورد ماشین کرد و جعبه فانتزی کادویی رو به دستم داد و گفت:
- تقدیم با عشق به اولین و آخرین عشق دنیا!
با خنده و خوشحالی گفتم:
- وای داریوش مرسی! من انتظار نداشتم.
- خودم که از خودم انتظار داشتم فدای اون چشات بشم که منو کشته. قابل تو رو نداره.
با ذوق در جعبه رو باز کردم. دستبند طلا بود که آویزهای زمرد سبز داشت. اینقدر خوشگل بود که نمی دونستم چطور ازش تشکر کنم. فقط لبمو گاز گرفتمو و با نگاهی که قدردانی ازش چکه می کرد غرق نگاه آبیش شدم. اینقدر لحظه زیبایی بود که بی اراده چشمام بسته شد. داریوش آهی کشید و گفت:
- اگه خانومم بودی ... همین الان ... دقیقا همین الان می بوسیدمت! براممم مهم نبود که وسط خیابونیم! اینو گفتم که بدونی قدر نیاز تو چشمات رو می دونم و درکش می کنم ...
از بی پرواییش و اینکه حسمو به روم آورده بود خجالت کشیدم و سرمو زیر انداختم، داریوش با محبت گفت:
- وقتی خجالت می کشی خوشگل تر می شی و منو از اینی که هستم عاشق تر می کنی!
بعد از این حرف خواست دنده رو جا بزنه و حرکت کنه که گفتم:
- یه لحظه صبر کن ... منم برات یه چیزی دارم.
بسته رو از کیفم خارج کردم و گفتم:
- قابل شما رو نداره همسر عزیزم.
چشماش براق شدن و با دستایی که لرزشش کاملا محسوس بود جعبه رو از دستم گرفت و گفت:
- فدای خاک پای تو عزیزم!
همانطور که چشماش لبالب بود، زل زد توی چشمانم! ای خدا ... این دریای اشک بود یا عشق! نفس عمیقی کشیدم و برای اینکه از اون حال و هوا خارجش کنم با خنده گفتم:
- بازش کن ببینم خوشت می یاد یا نه؟
نگاش رو از من گرفت و تند تند بسته رو باز کرد و انگشتری رو که مشتمل از طلای زرد و سفید بود و روی اون سرتاسر نگین ریز آبی کار شده بود خارج کرد و گفت:
- خیلی قشنگه رزا! خیلی! درست مثل خودت.
- مرسی داریوش چشمای قشنگ تو همه چیزو قشنگ می بینه.
لبخند زد. انگشتر رو تو انگشت حلقه اش کرد و بوسیدش. سپس ماشین رو روشن کرد و راه افتاد. ساعت یک ظهر بود. گفت:
- خوب حالا کجا دوست داری ببرمت؟
- نمی دونم. من که اینجاهارو نمی شناسم! فقط خیلی گرسنه امه.
- بمیرم الهی! نیست خودم با دیدن تو اشتهامو از دست دادم اصلاً یاد گرسنگی تو نبودم. پس اول از همه می ریم یه رستوران درجه یک که لایق قدمهای خانوم من باشه. یه بریون بهت بدم بزنی تو رگ جون بگیری!
رستورانی که داریوش انتخاب کرده بود واقعاً محشر و غذاهاش فوق العاده بود. منم حسابی از خجالت شکمم در اومدم و یه بریون رو تنهایی خوردم، ولی داریوش به زور من فقط چند لقمه خورد. می گفت از ذوق اشتهاش بند اومده. بعد از خوردن غذا و پرداخت صورت حساب از رستوران خارج شدیم و داریوش پرسید:
- خسته که نیستی؟
- نه.
- پس بیا اول از همه بریم سی و سه پل رو نشونت بدم. دوست دارم تا شب همه جای شهرمو نشون عشقم بدم.
حدود یه ربع بعد ما روی پلی بودیم که دالان های کوچیک فراوونی داشت. با هم روی پل مشغول قدم زدن شدیم.

گفت:
- به اینجا می گن سی و سه پل یا پل الله وردی خوان. قشنگه نه؟
من که محو تماشای اطرافم بودم گفتم:
- آره خیلی.
دالان های کوچیک پل راه باریکی میونشون داشتن که با داریوش از بینش می گذشتیم. به پیشنهاد داریوش روی سکویی نشستیم. زیر پامون رودخونه زاینده رود با جوش و خروش در حال گذر بود. به پایین که نگاه کردم حس کردم سرم گیج می ره. داریوش سریع گفت:
- خم نشو عزیزم. خطرناکه.
با ترس گفتم:
- من می ترسم داریوش! اگه کسی از این بالا بیفته پایین چی می شه؟
- لازم نکرده به این چیزا فکر کنی. کسی از این بالا نمی افته. در ضمن تا با منی از هیچی نترس. خوب؟
چقدر از این طرز حرف زدنش خوشم می یومد. مثل بچه های حرف گوش کن سرمو تکون دادم و گفتم:
- خوب.
بعد از این حرف از جا پریدم و در حالی که می دویدم روی پل رفتم و گفتم:
- اگه راست می گی بیا منو بگیر.
داریوش با خنده گفت:
- نکن رزا ... زمین لیزه می افتی عزیزم.
غش غش خندیدم و گفتم:
- تنبل ... زود باش بیا دیگه ... عمراً اگه بتونی بگیریم.
داریوش هم در حالی که می خندید دنبالم دوید. چون چکمه هام پاشنه بلند بود نمی تونستم زیاد تند بدوم و همین باعث شد داریوش به من برسه. آستین پالتومو کشید و من تعادلم رو از دست دادم. ولی قبل از اینکه با فرق سرم روی زمین بیفتم دستای قوی داریوش دور کمرم حلقه شد ... جای دستاش روی کمرم گز گز می کرد سوزن سوزن میشد. نفس تو سینه ام حبس شد و بی اراده خواستم از پشت بیشتر بهش بچسبم که دستاش سریع از دور کمرم باز شدن. چرخیدم به طرفش و با خنده گفتم:
- وای داریوش دیدی ...
اما با دیدن داریوش که با چونه ای لرزون و حالتی اسف باز با هر دو دست سرش رو چسبیده ترسیدم و گفتم:
- داریوش ... داریوش عزیزم ... چته؟!!
یکی از دستاشو از سرش جدا کرد، گرفت به سمتم و گفت:
- خوبم ... خوبم عزیزم ...
بهش نزدیک شدم و گفتم:
- سرت درد می کنه؟
چشماشو که بسته بود باز کرد و گفت:
- نه عزیز دل داریوش ... خوبم ...
- تو منو می ترسونی؟
لبخند زد و گفت:
- نترس عشقم ... چیزی نشده ... فقط ترسیدم بیفتی ... اخرم مجبورم کردی بغلت کنم!
غر زدم:
- اووه! از روی این پالتوی کلفت! قبول نیست ...
هر دو خندیدم، اما مصنوعی ... من از حالت های عجیب داریوش سر درگم بودم و داریوش ... نمی دونم!! فقط اینو خوب می دونستم که تا خودش نخواد، حرفی نمی زنه. به خاطر همین منم چیزی نپرسیدم. به پیشنهاد داریوش از پل های زیبا و دیدنی اصفهان بازدید کردیم. از جمله، پل خواجو، پل مارنان، پل چوبی (جویی) و ... . در کنار هر کدوم چند دقیقه ای به صدای خروش زاینده رود گوش دادیم، ولی چشمای داریوش اون چشمای همیشگی نبود. اصلاً خود داریوش اون داریوش همیشگی نبود! طاقت ناراحتی اش رو نداشتم. کلافه م می کرد. به خاطر همین هم بالاخره طاقت نیاوردم و گفتم:
- داریوش... عزیزم تو چته؟
لبخند تلخی زد و گفت:
- چیزیم نیست عزیز دلم. مگه قراره چیزیم باشه؟
- داریوش اون موقع تا حالا ده بار چشمات از اشک پر و خالی شده. اتفاقی افتاده؟
کلافه گفت:
- نه رزا. اتفاقی نیفتاده. چرا بیخود برای چیزی که وجود نداره خودت رو ناراحت می کنی؟ فقط... اینقدر که دلم برات تنگ شده بود الان باور نمی کنم پیشم باشی!
حرفش رو باور کردم و دیگه دنبال ماجرا رو نگرفتم. داریوش هم دیگه چیزی نگفت.
     
صفحه  صفحه 3 از 9:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  9  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / تقاص بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2020 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites