تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

پدر ان دیگری

صفحه  صفحه 3 از 4:  « پیشین  1  2  3  4  پسین »  
#21 | Posted: 10 Oct 2013 15:01




-آخه نگفت کجا می ره؟ ھمینطور بی اجازه راھشو کشید رفته؟ کی رفته؟
-چه می دونم از مادرش بپرس. فتانه خانم زد زیر گریه.
-مثل ھمیشه آمد دنبال شھاب ببردش گردش طفلک بچه ام،بسکه مھربونه، می خواست یک کاری برای این بچه بکنه می گفت من به حرفش می آرم. الان چند ماھه از اول تابستون تا حالا ھر روز کلی از وقتشو می ذاره کھ این بچه رو ببره و بھش چیز یاد بده. ھر چی می گفتم،مادر ول کن به درس و مشق خودت برس. این کارا فایده نداره. وقتتو بی خود تلف نکن، میگفت نه گناه داره، یک نفر باید این کارو بکنه. من می خوام عمومون خوشحال کنم. حالا امروز که آمده،این بچه باھاش نرفته. اونم نمی دونم کجا رفته.
مادر با تعجب و عصبانیت گفت:
-چی چی رو ھر روز می آمد دنبال این بچه؟ شھاب الان سه ماه بیشتره که با فرشته جایی نرفته.
-وا یعنی می خواھی بگی فرشته شھابو نمی برد پارک؟ خودم آمدم یه دفعه ازت پرسیدم.
-خانم این مال تابستون بود. یک ماه، یک ماه و نیم ھر روز آمد دنبالش و بردش پارک. ولی یک دفعه
شھاب زده شد و دیگه نخواست باھاش بره. بعد از اون دیگه ھیچ وقت نیومد تا امروز بعدازظھر، ولی باز شھاب نرفت.
فتانه خانم، عموجان و خسرو مبھوت به مادر نگاه کردند. عمو زودتر به خودش آمد. عصبانیتش چند
برابر شد. برگشت به طرف فتانه خانم و گفت:
-پس ھر روز کجا می رفته؟ فتانه خانم به تته پته افتاد. رنگش پرید و گفت:
-والله نمی دونم، مریم اشتباه نمی کنی؟ نکنه بچه رو از دم در می برده تو متوجه نمی شدی.
مادر آشکارا عصبانی بود.
-این چه حرفیه فتانه؟کی بچه ھای من تو کوچه ولو بودن که کسی بیاد دستشونو بگیره و ببره، من
متوجه نشم. من پنج دقیقه به پنج دقیقه بچه ھا رو صدا می زنم، از شون خبر می گیرم. چطور ممکنه دو ساعت غیبشون بزنه و من نفھمم. نه جونم، ھر جا می رفته، تنھا می رفته، با بچه من نبوده.
عمو فریاد زد:
-ھمش تقصیر توهِ زن با این بچه بزرگ کردنت. یکی از یکی گه تر! تو چه مادری ھستی که دختر ھر
روز دو ساعت گم می شده و تو نمی فھمیدی.
-به من چه؟ مگه فقط بچه منه؟ خودت چرا حواست نبود. بچه بیچاره ام می خواست به برادر زاده تو
کمک کنه .من بگم نکن.
-خانم یعنی ھنوز نفھمیدی اون بھانه بوده.
پدر میانه رو گرفت و گفت:
-خوب حالا که وقت این حرفھا نیست. فعلا مسئله مھم، پیدا کردن فرشته است. شما ھیچ حدس نمی زندی که کجا ممکنه رفته باشه.
-خونه ھمه دوستاش زنگ زدم،نبود.
-خونه فامیل چی؟ خونه مامان شھین؟
فتانه خانم گفت:
-نه بابا اگه فامیل بفھمند که خیلی بد می شه. تو رو خدا صدا شو در نیارید. مریم جون الھی قربونت برم مبادا کسی بفھمه.
-خیالت جمع من نه کسی رو می بینم، نه روزی یک ساعت با مادر شوھر و خواھر شوھر و فک و
فامیلم تلفنی حرف می زنم و گزارش کار میدم. فتانه خانم براق شد.
پدر گفت:
-به نظر من اگه قھر کرده باشه، خونه فامیل میره. شماھا دعواتون نشده؟ قبلش ناراحت نبود؟
-نه ما دعوامون نشد، فقط گفتم دست از سر این بچه وردار، اگه درست شدنی بود تا حالا شده بود. اونم جواب نداد. ولی خوب الان مدتھاست سرحال نیست. تو خودشه، لاغر شده. غصه می خوره. من خیال می کردم واسه خاطر این بچه ناراحته.
مادر خنده تمسخر آمیزی کرد.
عمو گفت:
-من می گم یک زنگ بزنیم به مامان؟ لازم نیست بگیم خبریه، اگه چیزی باشه خودش می گه. اصلا از لحن صداش می فھمیم.
فتانه خانم گفت:
-من عصری یک ساعت با خاله صحبت کردم حالا چی بگم؟ مشکوک می شن. خوبه مریم جون زنگ
بزنه.
من؟ من اگه زنگ بزنم بیشتر مشکوک میشن. چون من فقط وقتی کارخیلی مھم داشته باشم زنگ می زنم نه الکی.
پدر گفت:
-می خواھی من به ھوای احوالپرسی زنگ بزنم و پرس و جو کنم.
عمو گفت:
-آره ناصر جون، تو زنگ بزن، اگه مامان چیزی بدونه به تو بھتر می گه .
پدر گوشی را برداشت، با مادر بزرگ و بعد با عمه شھین حرف زد. فتانه خانم ھم به منزل خواھرھایش تلفن کرد که نتیجه ای نداشت.
فتانه خانم به گریه افتاد. عمو با نگرانی طول و عرض اتاق را می رفت و می آمد. من گیج شده بودم.
اسی و ببی حرف نمی زدند.
پدر گفت:
-به کلانتری باید خبر بدیم.
فتانه خانم گفت:
-وای خدا مرگم بده، نه...!
مادر مثل اینکه راه حل مسئله را پیدا کرده باشد از جا پرید و گفت:
-آھا، فھمیدم،گرفتنش.
-کی گرفتدش.؟
-کمیته! مثل ھمه، نگران نباشید چیز مھمی نیست. این روزا مرتب دختر،پسرای جوونو توی پارک می
گیرند.
-آخه برای چی؟
-برای خیلی چیزا، ساده ترینش بدحجابی.
پدر گفت:
-راست میگه احتمالا بعد از این جا رفته پارک. اونجا ھم که حتما دیدید ساعت به ساعت جوون ھا رو
می ریزن تو اتوبوس و می برن کمیته.
عمو با خشم گفت:
-پدر سوخته، پدرشو در می آرم. مگه چه ریختی رفته بود بیرون.
مادر که سعی می کرد جو را آرام کند گفت:
-ای بابا لازم نیست جور خاصی باشه، بالاخره از یه جاییش ایراد پیدا می کنند.

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#22 | Posted: 10 Oct 2013 15:01




-خوب بعدش چی می شه؟
پدر گفت:
-ھیچی، حل می شه .حالا بریم کمیته ھا رو سر بزنیم،ببینم چی بوده.
-می کشمش.
-کوتاه بیا داداش، حالا بذار پیداش کنیم.
مادر گفت:
-حسین آقا خودتونو ناراحت نکنید، باور کنید توی این دوره و زمونه کم پدر و مادری پیدا میشه که بچه
جوون داشته باشه و کمیته نرفته باشه. من که اداره می رفتم و ھر روز دوستام تعریف می کردند که بچه ھاشونو گرفته بودند و ھر کدوم یک جور داستان داشتند. دیگه این مسایل عادی شده. سخت نگیرید. تازه باید دعا کنید اونجا باشه باز بھتر از جاھای دیگه است .ھمه با وحشت به مادر چشم دوختند، گویا ھر کدام جای وحشتناک تری را در نظر مجسم می کرد.
خسرو را به خانه فرستادند تا اگر فرشته آمد یا تلفنی شد جواب بدھد و ھمه را خبر کند. پدر و عمو سوار بر ماشین پدر برای سر زدن به کمیته ھا رفتند. فتانه خانم گریه کنان پیش مادر ماند تا از تنھایی و بی خبری دیوانه نشود. مادر، شادی را که ھیچ کس نفھمیده بود کی به خواب رفته از روی کاناپه بلند کرد و از پله بالا آمد. من دویدم و خودم را به خواب زدم. مادر شادی را سرجاش گذاشت. کنار تخت من نشست. جوراب ھایم را درآورد و رویم را کشید. موھایم را نوازش کرد و بوسه کوچکی به گونه ام زد،چقدر این کارش را دوست داشتم
نیمه های شب از صدای در و حرف زدن بیدار شدم. نمی دانم اصلا خوابم برده بود یا نه. رفتم بالای پله ها، مادر و فتانه خانم پدر و عمو را سوال پیچ کرده بودند:
- چی شد؟ پیداش کردید؟
کنار پله در تاریکی نشستم. سرم را به نرده تکیه دادم. پدر، عمو را که دولا شده بود روی مبل نشاند. فتانه خانم زد توی سرش و گریه کنان گفت:
- این دیگه چه اش شده>
- هیچی باز کمرش گرفته. از اون بچه هم که خبری نشد. مادر وحشت زده گفت:
- خدا مرگم بده یعنی نبود؟ کجاها رفتید؟
- همه جا، تمام کمیته ها رو سرزدیم. بیمارستان های این دور و بر را هم رفتیم. مجبور شدیم بالاخره به کلانتری خبر بدیم، هیچ سرنخی نیست. قرار شد صبح بریم پزشکی قانونی. فتانه خانم جیغ کشید و روی مبل افتاد. مادر گفت:
- این چه حرفیه جلوی این بیچاره می زنی؟
آن شب بسیار سخت، خیال تمام شدن نداشت. برای عمو روی زمین پتو پهن کردند تا در جایی سفت بخوابد. او دراز کشیده، با چشمان باز به سقف نگاه می کرد. بقیه روی مبل ها نشستند. فتانه خانم یک سره گریه می کرد. من بلند شدم و به اتاقم برگشتم.
صبح زود خیس از عرق و وحشت از کابوسی که دیده بودم از جا پریدم. شادی هنوز خواب بود. هیچ صدایی نمی آمد. از اتاق بیرون آمدم. لای در اتاق پدر و مادر را باز کردم.تختشان دست نخورده بود. ترسیدم، مبادا رفته باشند. با احتیاط از پله ها سرازیر شدم. با دیدن پدر که روی کاناپه به خواب رفته بود، آرام شدم. به دنبال مادر به آشپزخانه رفتم ولی نبود. از لای در باز اتاق آرش نور کمرنگ چراغ بیرون می آمد. به داخل اتاق سرک کشیدم. آرش پشت میز نشسته بود، درس می خواند مادر روی تخت او دراز کشیده بود. آرام به اتاق خزیدم و بالای سر مادر ایستادم. مادر به دیدن من یکه خورد و با تعجب گفت:
- تو چرا صبح به این زودی بیدار شدی؟ ساعت تازه شش و نیمه! دیشب هم که دیر خوابیدی. کنارش روی تخت دراز کشیدم. خود را به او فشردم، کنار او احساس امنیت می کردم. آرش برگشت رو به مادر گفت:
- این بیدار بود وقتی عمو اینا اومدند؟
- آره، ولی نفهمیدم کی رفت خوابید.
- پس این دلسوزی ها برای شهاب همه بی خودی بود. مادر گفت:
- من از اول هم می دونستم زیر کاسه یه نیم کاسه ای هست.
- پس چرا بهش اجازه می دادی شهاب رو ببره.
- آخه فرشته با همشون فرق داره. دختر مهربونیه. شهاب که بچه بود خیلی دوستش داشت.
- آره اما وقتی شادی آمد انداختش دور، حالا یعنی چی می شه؟ پیداش می کنند؟
- خدا می دونه، تازه پیداش هم کنند معلوم نیست در چه وضعی باشه، فعلا فقط باید دعا کنیم. بیچاره فتانه، خدا به دادش برسه.
- بابا نمی خواد امروز منو برسونه؟
- نه مادر، تو رو خدا ولش کن بذاز یک کم بخوابه. تمام شب بیدار بود. ساعت هشت هم باید بره دنبال عموت. روز خیلی سختی در پیش داره. خدا به خیر بگذرونه.
- باشه خودم می رم. عصر هم کلاس انگلیسی دارم. نمی خواد بیاد دنبالم. خودم شب برمی گردم.
- نه نمی خواد امروز بری کلاس، می ترسم شب تنها بیایی.
- من که دختر نیستم که بدزدنم.
- باشه! حالا یک امروز کلاس نرو، آسمون که به زمین نمیاد.
- من که از خدامه! می ترسم بابا بگه چرا نرفتی.
- اون با من. تو زودتر بیا خونه. شاید به کمکت احتیاج داشته باشیم.
نتوانستم به صبحانه لب بزنم. دلم آشوب بود. قلبم تند می زد. ببی در مغزم مدام می گفت:
- باید باهاش می رفتی.
بی هدف در اتاق و حیاط راه می رفتم. بر سر فرشته چه آمده؟ یعنی رامین اذیتش کرده؟ اونا توی اون اتاق چکار می کردند؟ کاش هیچوقت به آن خانه کثافت نمی رفتند. چرا مأمورها نمی گذاشتند انها به پارک بروند؟
در پارک بچه های خوبی بودند، کار بد نمی کردند. فقط حرف می زدند.
پس از رفتن پدر و عمو، فتانه خانم آمد. هنوز هم گریه می کرد. مادر به او دلداری می داد ولی معلوم که خودش هم حرفهایش اعتقادی ندارد. مادر سینی صبحانه را به هال آورد. شادی را روبروی خود نشاند تا به او صبحانه بدهد. فتانه خانم گفت:
- به کی می تونم بگم که چی به سرمون اومده؟ چه آبروریزی! چه بدبختی بزرگی! خدایا چه گناهی مرتکب شده بودم که این بلا سرم اومد؟
مادر سعی می کرد با حرفهای امیدوار کنند فتانه خانم را آرام کند. برای اولین بار مادر و فتانه خانم با هم دوست بودند. هیچ کدام نمی خواست برتریش را به دیگری ثابت کند. به هم گوشه و کنایه نمی زدند. هر دو را ته دل غصه بودند و گریه می کردند. و من برای اولین بار احساس کردم که دلم برای فتانه خانم می سوزد. شادی صبحانه را رها کرده و مشغول بازی بود. مادر با فتانه صحبت می کرد و اصلا متوجه لقمه ای که در دست داشت نبود. فتانه خانم گفت:
- یعنی تمام این مدت که می گفت می رم پارک، دروغ می گفت؟ چند وقت بود که شهاب باهاش نمی رفت؟
- خیلی وقته، توی شهریور بود. یک روز که برگشتند من فهمیدم که شهاب خیلی گریه کرده. فرداش که فرشته آمد هر چه کردم حاضر نشد حتی باهاش روبرو بشه و دیگه با هیچ ترفندی با فرشته نرفت. قول شیرینی و بستنی و اسباب باری هم که داد بی فایده بود. من همون موقع هم از اصرار بیش از حد فرشته تعجب کردم.
- یعنی چه اتفاقی افتاده بود؟
- من از فرشته پرسیدم، گفت: " شهاب داشت تاب بازی می کرد. من کنار زمین نشسته بودم که چند تا از هم کلاسی هام رو دیدم، با آنها قدم ردم و رفتم تا بوفه چیزی بخرم. اون در این فاصله آمده، وقتی دیده من نیستم ترسیده و خیلی ناراحت شده. خیال کرده که من گذاشتم و رفتم. حالا هم بهش برخورده، دیگه نه چیزی می خوره نه من می گذاره"
- به نظر تو همین طور بوده
- والله من نمی دونم. شهاب که نسبت به تنها موندن از بچگیش حساسیت داشته. اون موقع ها هم که من اداره می رفتم هر روز صبح جوری گریه می کرد که انگار دفعه اولیه که تنها مونده. به نظرم همیشه وحشت داره که ما ولش کنیم. توی خیابون همچین به من می چسبه که انگار قراره من بگذارمش و فرار کنم. ولی این دلخوری طولانی مدت از فرشته و نرفتن با او به نظرم باید دلیل دیگه ای هم داشته باشه.

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#23 | Posted: 10 Oct 2013 15:03




- آه کاش این بچه حرف می زد، کاش اینجوری نبود. مادر براق شد و گفت:
- چه جوری؟
- ببخشید، ببخشید! مریم جون تورو خا ناراحت نشو. دست خودم نیست. حال طبیعی ندارم دیگه تو ازم دلخور نش. تو الان تنها پشت و پناه منی. منظورم اینه که اگه می تونست حرف بزنه خیلی خوب بود. اون خیلی چیزا می دونه، می تونست کمکمون کنه.
- صبر کن! تو صبحونه شادی رو بده من برم باهاش حرف برنم.
من در تمام این مدت روی پله نشسته بودم و حرفها را گوش می دادم.
اسی گفت:
- چکار کنیم؟ بهشون بگیم؟ ببریمشون سوپر؟ ببی گفت:
- وای نه، یادته چقدر می ترسید که کسی بفهمه اون کجا می ره؟ حالا اگه و عمو بفهمه چه می شه؟ خودش گفت اگه بابا می کشدم. اسی ادامه داد:
- تازه اون اسماعیل گندهه رو بگو، اگه باز بخواد بغلمون کنه و دنبالمون کنه چکار کنیم؟ خاک بر سرش، چقدر ازش بدم میاد
مادر بلند شد و به طرف پله آمد. از جا پریدم، از پله ها بالا رفتم، وارد اتاق شدم، در را بستم و رفتم زیر پتوهای به هم ریخته که برخلاف هر روز مادر هنوز مرتبشان نکرده بود. مادر با مهربانی پتو را پس زد و گفت:
- شهاب جون بلند شو عزیزم می دونم که خواب نیستی.
بلند شدم نشستم ولی سرم پایین بود و به مادر نگاه نمی کردم. مادر دو انگشتش را زیر چانه ام گذاشت. سرم را به آرامی بلند کرد. به چشمهایم نگاه کرد و گفت:
- شهاب جون فهمیدی که چه اتفاقی افتاده؟ فکر کنم فرشته رو دزدیدن. ما باید پیداش کنیم. تو کمکمون می کنی؟ اسی گفت:
- ما کمک کنیم؟ ما؟ ما که خنگیم و نمی تونیم حرف بزنیم؟ مادر ادامه داد.
- ببین شهاب جون من ازت سوال می کنم تو فقط گوش بده. اگه دلت خواست، هر جایی که راست گفتم سرتو تکون بده، باشه! تو با فرشته فقط غیر از پارک دیگه کجا می رفتید؟ (لبهایم را به هم فشردم و سرم را برگرداندم)آه، ببخشید بد پرسیدم. اون جای دیگه که می رفتید، می دونی کجاست؟ ( پلکهایم بی اختیار برهم خورد، مادر کمی هیجان زده پرسید) می تونی منو ببری اونجا؟ ( فکر می کنم وحشت در چشمهایم منعکس شد زیرا مادر گفت) می ترسی؟ (سرم را تکان دادم) نترس من باهاتم. نمی ذارم هیچ کسی اذیتت کنه. تازه می تونیم بابا اینها رو هم خبر کنیم. ( وحشتم بیشتر شد. دست مادر رابه سختی پس زده، سرم را از میان انگشتهایش خلاص کردم). باشه، باشه به هیچ کس نمی گیم. فقط من و تو قول می دم. باشه! پس بیا من رو ببر. تو هم می خوای اون پیدا بشه، مگه نه؟ اگه بتونیم پیداش کنیم و نجاتش بدیم خیلی خوب می شه. همه خوشحال می شند و می فهمند تو چقدر پسر خوبی هستی.
برای من اصلا اهمیتی نداشت که کسی جز مادر مرا پسر خوب بداند. مادر با عجله بلوز چروکم را که کثیف هم شده بود عوض کرد. با هم پایین آمدیم. فتانه خانم لیوان شیر به دست به پله ها خیره شده بود. شادی سعی می کرد از شیر بنوشد ولی او حواسش نبود و لیوان را کج نمی کرد. مادر روپوشش را پوشید و گفت:
- فتان جون،شادی پیش تو باشه. من و شهاب یک سری می ریم بیرون و می آییم.
- می دونه کجاست؟
- بریم ببینیم
- منم باهاتون میام. اینجا بمونم دیوونه می شم.
- نه نمی شه! شادی رو چکار کنیم؟ تازه ممکنه یک وقت فرشته تماس بگیره، کسی باید خونه باشه. من زود بر می گردم.
یعنی واقعا می شه به حرفهای این بچه اعتماد کرد؟
- می خوای اعتماد نمی کنیم، باشه، منم نمی رم. تازه معلوم نیست که اون همون جایی باشه که چند ماه پیش با شهاب رفته.
- نه نه! غلط کردم، تو رو خدا برو. شاید یه رد پایی پیدا کنی. برو
خود را کاملا به دست شهاب سپردم. او با غرور مرا راهنمایی می کرد. از اینکه جدی گرفته شده خوشحال بود و همین بر ترس او چیره می شد. ازچند خیابان که رد شدیم دستش در دستم لرزید و قدم هایش سست شد:
- چیه پسرم؟ رسیدیم؟ چته مامان؟ می ترسی؟نترس من باهاتم،فقط به من نشون بده کدوم خونه است.
با دستان لرزان به ساختمانی اشاره کرد.
- کجا؟ اون خونه قرمزه، ( سرش را تکان داد، کمی جلوتر رفت و به تابلوی سوپر اشاره کرد). این سوپر؟ (با سر تایید کرد). شهاب جون با کی می آمدیداینجا؟ فقط تو و فرشته بودید، ( تکان سر به معنی خیر!) خوب پس کسی دیگه ای هم بوده،اون کی بود؟ مرد بود؟ تو اگه ببینی می شناسی؟ خوب اینا خیلی چیزای مهمیه ( تکان تأیید کننده سر) آفرین پسر گلم، کدوم خری می گه تو خنگی؟
به طرف سوپر راه افتادم. دستش را از دستم کشید.
- چیه مامان؟ باید بریم ببینیم چه خبره. اگه تومی ترسی همین جا وایسا، من می رم.
چند قدم که رفتم، به دنبالم دوید و دستم رامحکم گرفت. جلوی در سوپر ایستادم. در بسته بود، متحیر به اطراف نگاه کردم با خودگفتم:
-- این چه سوپریه که این موقع صبح بسته است، حالا چکار کنیم؟ اینجا که تعطیله. مطمئنی که همین جا بود؟ ( محکم سرش را تکان داد) خیلی خوب. حالا که کسی توش نیست. باید صبر کنیم تا کسی بیاد. (سرش را تکان داد) شاید بهتر باشه بریم بعدابیایم.
شهاب عصبانی بود. تند تند سرش را تکان می داد. منظورش را نمی فهمیدم. کمی مردد ایستادم، بعد دستش را گرفتم، به طرف خانه راه افتادم. دستش را از دستم بیرون کشید. به طرف سوپر دوید. مشتهای کوچکش را به در سوپر می کوفت. برگشتم ، نمی دانستم چه کنم، گفتم:
- این چه کاریه؟ مگه نمی بینی تعطیله؟ کسی نیست برای چی در میزنی؟ ( بی توجه به من با مشت و لگد به جان در افتاد) نکنه فکر می کنی این جاست؟ ( از این که بالاخره فهمیده بودم خوشحال شد و سرش را تکان داد) من هم به کمکش آمدم وبا کلیدی که در دست داشتم به شیشه و حفاظ فلزی و سیاه رنگ روی در و پنجره ها زدم. سعی کردم از میان پرده سفیدی که به دقت بسته شد داخل را ببینم. مردی که از آنجا می گذشت گفت:
- خانم مگه نمی بینی بسته است؟ برو از جای دیگه خرید کن. رویم رابرگرداندم و به در زدن ادامه دادم. پس از چند لحظه زنی که در همسایگی زندگی می کردسرش را از پنجره بیرون آورد و غر غر کنان گفت:
- عجب آدم هایی پیدا می شن! خانم مگه نمی بینی تعطیله؟ چرا اینقدر سر و صدا می کنی؟
- من با اینا کار واجب دارم
- اینا تا لنگ ظهر خوابند
- تو همین سوپر می خوابند دیگه؟ مگه نه؟
- آره به نظرم
- ببخشید ولی من باید اینارو پیدا کنم
- چیزی جاگذاشتی؟
خوشحال از بهانه ای که به دستم داده بود گفتم:
- آره تمام زندگیم توکیفم بود، دیشب تو سوپر جا گذاشتم (شهاب با لبخندی نامحسوس نگاه تحسین آمیزی به من کرد)
زن سرش را تکان داد، پنجره را بست و ناپدید شد. من باز با دسته کلید به جاندر افتادم. هیچ خبری نبود ناامید شدم،شهاب یکی از سنگ های سفید دور باغجه رابرداشتهو به میله ها می زد، گفتم:
- فایده نداره،بیابریم یک ساعت دیگه می آییم.
باعصبانیت سنگ را پرتاب کرد. سنگ از میان نرده های فلزی رد شد، یکی از شیشه ها مغازه که گویا از قبل ترک داشت شکست. وحشت زده ایستادم. رنگ از رویم پرید،شهاب خودش راپشت دامنم پنهان کرد. چند لحظه نگذشته بود که مردی ژولیده و منگ از تاریکی بیرون آمد. نور روز چشمهایش را می زد. با صدایی دورگه فریاد زد:
- چه خبره؟ چرا اینجوری می کنی؟ دو نفر رهگذر ایستاند و منتظر دعوا و جنجالی احتمالی شدند. خودم راجمع و جور کردم. مرد کلیدها را در دسته کلیدش می چرخاند وبه دنبال کلید در آهنی می گشت، بالاخره در را باز کرد و داد کشید:
- ببین چکار کردی زنیکه! باید توؤنش رو بدی. خیال کردی میذارم قسر در بری؟ و پرید مچ دستم را چنگ زد. با عصبانیت دستم رابیرون کشیدم و با صدایی که کمی می لرزید گفتم:
خجالت بکش!

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#24 | Posted: 10 Oct 2013 15:03




باید توؤن شیشه رو بدی. خیال کردی شهر هرته
- باشه می دم، ولی تو اول باید به سوالم جواب بدی. دیروز بعداز ظهر یک دختری به اسم فرشته آمده این جا؟
مردک بر جا خشک شد،مکث کردو بعد گفت:
- این جا هزار نفر میان و می رن. من چه می دونم اسمشون چیه؟
- ولی این فرق داره، این بچه می گه تو اون دختر و خوب میشناسی
- مرد پایین رو نگاه کرد . برای اولین بار که شهاب را که از پشت دامنم سرش را بیرون آورده بود دید. جا خورد،به دو سوی خیابون نگاه کردو به چند نفری که جمع شده بودند با تندی گفت:
- چه خبره وایسادین تماشا مگه سینماست؟ ( و آهسته گفت) این بچه غلط کرده، تازه اون اصلاحرف نمی زنه
جانی تازه گرفتم، درست آمده بودم، گفتم:
- عجب پس این بچه رو خوب می شناسی! ولی اشتباه به عرضتون رسوندن با آدم هایی مثل تو حرف نمی زنه. با من که مادرشم و با پلیس خیلی خوب حرف می زنه. مرد با شنیدن اسم پلیس بیشتر دستپاچه شد ازجلوی در کنار رفت و گفت:
- حالا بیا تو ببینم چی می گی؟ حرف حسابت چیه؟
باتردید داخل شدم، ترسیده بودم هر چند که وانمود می کردم که از هیچ چیز وحشتین دارم.
- من با تو هیچ حرفی ندارم فقط بگو فرشته کجاست؟
- من چه می دونم، مگه هر فلان کاره ای که گم می شه میاد پیش من؟
- ولی فرشته اینجا آمده
- خیلی ها این جا می آمدن. من چه می دونم این یکی کی بوده. خودت که داری می بینی این جا هیچ کس نیست.بیا برو همه جا رو نگاه کن.
به دور و بر نگاه کردم، بالش و پتوی روی نیمکت کنار دیوار نشان می داد که مرد شب را همان جا خوابیده. تا ته مغازه رفتم، نه این جاجایی برای پنهان شدن نداشت. مردد ایستادم حالا باید چکار کنم. شهاب دستم را رها کردو به طرف پشت سالن سوپر دوید. مردک به دنبالش رفت من هم دویدم. آن پشت خیلی تاریک بود. درست نمی دیدم، متوجه شدم که مرد در میان پله ای ایستاده و شهاب زیر بغل اودست و پا می زند.
فریاد زدم:
- ولش کن بچه رو مرتیکه کثافت!
مرد بچه رو به طرفم انداخت. او را بین زمین و آسمان گرفتم و با صدایی که از شدت ناراحتی کلفت شده بود گفتم:
- می ری فرشته رو بیاری یا کمیته رو خبر کنم؟
- از کجا که تا حالا خبر نکرده باشی؟ یا بعد نکنی؟
مطمئن شدم که فرشته همین جاست. حرفش بوی معامله میاد با صدایی آرام تر گفتم:
- نه، من نمی خوام آبروی این دختره بره. هنوز به پدرو مادرش هم نگفتم، اگه بذاری بیاد، من می برمش خونه، می گم خونه دوستش بوده، من پیداش کردم. هیچ جا اسم تو رو نمی آرم، چون اونوقت آبروی اون دختره می ره. ولی اگرنیاد تموم کمیته ها و کلانتری ها رو می آرم اینجا. پدری ازت در می آرن که پشیمان بشی. به نفعته که همین الان بگی بیاد. اگه الان بیاد آب از آب تکون نمی خوره ولی اگه دیر بشه، خدا به دادت برسه، بابا و عموش بیچاره ات می کنن.
مرد ساکت بود،حرف ها را سبک سنگین می کرد. پس از چند لحظه سر بلند کرد و گفت:
- باشه! ولی اگهاسم من و این سوپر رو بیاری نمی ذارم آب خوش از گلوت پایین بره.
- بسه برو بیارش تا کسی نرسیده.
مرد از پله ها بالا رفت. در اتاق را باز کرد و گفت:
- زود،زود باشید جمع کنید، برید گم شید، دیگه هم این طرفا پیداتون نشه، هری، فرشته با موهای آشفته، رنگ پریده، لاغر، گیج و وحشت زده جلوی قاب در ایستاد. پشت سرش جوانی هیجده نوزده ساله از اطاق برون آمد، چقدر نحیف و آسیب پذیر بودند.
- وای فرشته تو اینجا چکار می کنی؟ فرشته با صدایی لرزان گفت:
- تنهایی؟
- آره خیالت جمع،بیا که تمام شهر دارن دنبالت می گردند. این چه کاری بود؟
- نه من نمیام، میترسم.
- نه نترس می ریم خونه ما، نمی ذارم کسی بفهمه کجا بودی. می گم از مادرت عصبانی شدی و قهر کردی و رفتی خونه دوستت،ولی بعد پشیمون شدی و به من خبر دادی،من آمدم دنبالت و آوردمت.
فرشته به آرامی دستش را از دست پسرک بیرون آورد و باتردید از پله ها سرازیر شد. کمکش کردم تا روپوشی را که در دست داشت بپوشد. و روسری را به سرش بستم. در تمام طول راه فرشته آرام آرام اشک می ریخت، شهاب با افتخار دست او را گرفته و راهنمایی می کرد.
با آمدن فرشته غوغایی که از شب پیش شروع شده بود، شکل دیگری به خودگرفت. فتانه خانم سیلی محکمی به فرشته زد و بعد غش کرد. فرشته یک بند گریه می کرد. مادر به صورت فتانه خانم آب ریخت. فتانه خانم به هوش آمد. زد زیر گریه و برای اولین بار مرا بغل کرد. بوسید و گفت:
- الهی قربونت برم. خدا حفظت کنه.ببین قسمت این بود که تو بشی فرشته نجات من.
مادر،فرشته را به حمام فرستاد. و ماجرا را برای فتانه تعریف کرد. فتانه خانم وحشت زده گوش داد و هی به صورتش زد و لپهایش را کند. بالاخره گفت:
- الهی قربونت برم مریم جون، مبادا اینا به گوشباباش برسه. خون به پا می شه/
- نه خیالت جمع، می گیم از تو دلخور شده، رفته خونه دوستش مونده. شب هم دیر شده نمی تونسته برگرده، می خواسته کمی هم اذیت کنه، بالاخره امروز که عصبانیتش کم شده، تلفن کرده و گفته کجا هستم ما هم رفتیم دنبالش و آوردیمش. دروغ های مامانم حرف نداشت. بهش افتخار می کردم، اسی گفت:
- باریک الله چه مامان شجاعی داریم. پس چرا جلوی بابا و مادربزرگ نمیتونه حرف بزنه و گریه اش می گیره؟ فتانه گفت:
- حالا اونا کجان،دلم شور حسین رو می زنه. کمرش بد جوری گرفته بود و درد داشت.
- الان حتما تلفن میکنند،من به ناصر خیلی سفارش کردم که تا ظهر حتما یک تلفن به ما بزنه.
فرشته رنگ پریده با موهای خیس آمد و روبروی مادر و فتانه خانم نشست. فتانه خانم گفت:
- این چه کاری بود؟نگفتی چه بلایی سر ما میاد؟ فکر نکردی آبروریزی می شه؟
فرشته گریه می کرد، مادر از پشت سر به فتانه اشاره کرد که حرف نزند. و بلند گفت:
- به نظر حالت خوب نیست فرشته! می خوای بری بخوابی؟ فرشته گریه کنان گفت:
- حالا چی میشه؟ فتانه خانم با حرص جواب داد:

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#25 | Posted: 10 Oct 2013 15:04




- چی می خواستی بشه؟ برام آبرو نذاشتی،الان بابات میاد چه بهش بگم؟
- وای! باید خودمو بکشم. مادر گفت:
- این چه حرفیه؟ طوری نشده، تو با مامانت حرفت شده، بچه باز ی در آوردی رفتی خونه دوستت و خبر ندادی و بعد هم پشیمون شدی و تلفن کردی.
- می ترسم برم خونه.
- راست می گه فتانه جون،بذار چند روز این جا بمونه،آب ها که از آسیاب افتاد، عصبانیت باباش تمام شد، میادخونه.
- آره به نظرم این بهترین کاره.
تلفن زنگ زد، مادر با سرعت خود را به تلفن رساند، با خوشحالی گفت:
- چطور خبر نداریم، خبر داریم، اونم خبرهای خوب.... آره بخدا، الان اینجا جلوی من نشسته.... آره ماشاءالله خوبه... خونه دوستش بوده،صبح زنگ زد، من و شهاب رفتیم دنبالش و آوردیمش... من از کجا می دونستم تو کجایی که بهت زنگ بزنم. (لحن صدای مادر عوض شد) سلام حسین آقا مژده بدین... وا این حرفها چیه شما باید خوشحال باشید که سالمه.... انگار تلفن قطع شد، مادرگوشی را با تأنی زمین گذاشت، فتانه خانم وحشت زده پرسید:
- چی گفت؟
- خیلی عصبانیه... البته حق داره، ولی مهم نیست تموم می شه. فعلا باید فرشته رو ازجلوی چشمش دور کنیم. فرشته جون تو برو بالا روی تخت شهاب استراحت کن. فعلا خودتونشون بابات نده. فرشته نگاهم کرد. با غرور بلند شدم، دستش را گرفتم و به اتاق بردم. فرشته روی تخت دراز کشید، سعی کردم پتو را رویش بکشم. فرشته گفت:
- نمی خواد! ( و گریه کرد، کنارش نشستم، دیگر از دستش ناراحت نبودم. به آرامی موهایش را نوازش کردم) بدبخت شدم. من دختر خیلی بدی هستم. بابام حق داره منو بکشه. ( با عصبانیت سرم راتکان دادم. و گونه خیس از اشکش را بوسیدم. فرشته نشست و محکم مرا در آغوش گرفت) آه شهاب جونم تو تنها کسی هستی که دارم. تنها کسی که به من نزدیکه، تنها کسی که همه چیزو منو می دونه. من مطمئنم همه چیزو فهمیدی، می دونی که من نمی خواستم اونجا برم،به خدا قسم نمی خواستم خیلی مقاومت کردم.
با صدای در صدای ماشین که داخل حیاط شد، صدای در هال که کسی محکم آن را باز کرد و به دنبال آن صدای فریاد عمو من و فرشته به لرزه افتادیم.
- کجاست این پدرسوخته، فتانه خانم با التماس گفت:
- حسین تو رو خدا آروم باش، بیا بشین، بیا یه لیوان آب بخور.
- نه تا این کثافتو نکشم آروم نمی گیرم، خانم ازخونه فرار می کنه؟ خدا می دونه کدوم گوری بوده. دختریکه شب خونه نیاد به چه درد من می خوره؟
- داداش آروم بگیر. فکر حالت خودت باش تو با این کمر باید استراحت کنی وگرنه فلج می شی ها....
- چه استراحتی، مگه اینها میذارن، از صبح تا شب برای این بی چشم و روا جون می کنم، میبینی چطوری مزدم می ذارن کف دستم. مادر گفت:
- حسین آقا اتفاقی نیفتاده که شما این جوری می کنید،بشینید تا من براتون تعریف کنم. چرا این قدر سخت می گیرید.
برای اولین بار صدای خسرو بلند شد: (اسی گفت: این دیگه کی آمد؟)
- چی چی رو اتفاق نیفتاده. دختره عوضی، معلوم نیست کجا رفته،شب و با کی بوده. فتانه خانم با تحکم گفت:
- تو ساکت باش خسرو
چی چی رو ساکت باش من برادرشم. مادر گفت:
- هستی که هستی! اگه برادر خوبی بودی اینقدر اذیتش نمی کردی که از دست تو بره خونه دوستش
- از دست من؟ به من چه؟ مگه من چکارش کردم؟
- خودت می دونی دیگه کشش نده،حسین آقا تورو خدا بشینید این شربت رو میل کنید. بیا ناصر کمک کن بشینند.
درتمام این مدت فرشته چنان مرا در بغل گرفته بود و می لرزید، که داشت نفسم بند می آمد، با آرام شدن صداهای پایین، دست های فرشته هم شل شد و من توانستم خودم را ازمیان دست های او بیرون بکشم. فرشته روی تخت افتاد. با احتیاط از پله پایین آمدم،کنار مادر ایستادم و دامنش را در دست گرفتم، تنها با لمس چیزی متعلق به او احساس امنیت می کردم، مادر با لحنی ملایم گفت:
- حسین آقا این بچه ها تو سن بحرانی هستند،باید باهاشون مدارا کرد، از یک چیزایی ناراحت می شن که آدم باور نمی کنه، عکس العمل هاشون بچه گانه و نسنجیده است،بعد هم خودشون پشیمون می شن. فرشته هم اذیتش کرده اونم قهر کرده رفته خونه دوستش، بعد هم پشیمون شده و برگشته، همین.
- همین؟از دیشب تا حالا پدرم در اومد،بدبختم کرد، نمی دونی چی کشیدم. تو پزشکی قانونی صورت هر مرده ای رو که دیدم، حالت سکته بهم دست داد،هزار جور فکر و خیال کردم. صد دفعه مردم و زنده شدم، حالا می گی همین؟
- بچه اس، نفهمیده چکار میکنه، البته شما حق دارید دیگه هم از این کار نمی کنه. حالا که الحمدالله به خیر گذشت خدا رو شکر کنید،آروم باشید،به فکر سلامتی خودتون باشید. فتانه خانم شربت را به دست عمو حسین داد وبا گریه گفت:
- هر چی بگی حق داری، ولی مریم راست می گه این بچه ها تو سن بدی هستند،دست خودش نبوده، اینقدر پشیمونه، اینقدر گریه کرده و معذرت خواست که خدا میدونه.
- حالا کدوم گوری بوده؟
- خونه دوستش
- کدوم دوستش؟ مگه به همه دیشب زنگ نزدید. خسرو جلو آمد و با عصبانیت گفت:
- باباجون دروغ می گن، دوستش کدومه؟من خودم با همشون حرف زدم. اگه راست میگن اسمش چیه؟ آدرس خونه اشو بدن،برم ازشونب پرسم.
قلبم فرو ریخت. مبادا عموجون حرفهای او را قبول کند و بخواهد که به خانه دوست فرشته برود.
صدای مادر کمی لرزید:
- خجالت بکش پسرجون، مگه تو تما دوستا و هم کلاسی های فرشته رو می شناسی. من رفتم در خونشون،اتفاقا آدمای خوبی بودند،بامادرش صحبت کردم. حسین آقا خسته ولی هنوز عصبی گفت:
- اگه آدمای خوبی بودند چرابه ما خبر ندادند؟
مادر گفت:
- مادره نمی دونسته که شماها خبر ندارید، فکر میکرده فرشته اجازه گرفته که شب منزل اونا بمونه، خسرو گفت:
- به خدا دروغه، این دوست از کی پیدا شده؟ چطور تا حالا هیچ کس ندیدیش
- چرا اتفاقا شهاب میشناختشون. چندبار با فرشته رفته اونجا، خونه رو خم خوب بلد بود. او منو برد. اگه اون نبود من خونه رو پیدا نمی کردم.
همه نگاه ها به سوی من برگشت،خسرو با نفرتگفت:
- این؟ این خنگ خدا؟ دیدین گفتم اینا همش دروغه، آخه شعورش به این چیزا نمیرسه؟ اگه راست میگی بیا منو هم ببر دِ بیا....
به طرفم آمد، محکم دستم را گرفت وبه طرف در کشید. مادر با فتانه خانم وحشت زده نگاه می کردند. و دست و پایشان رو گمکرده بودند.
- د بیا خنگ گاگولی. تا خونه اشونو نشونم ندی ولت نمی کنم.
خشم در تمام وجودم شعله کشید. آزارهایی که از خسرو دیده بودم پیش چشمم مجسم شد،با نفرتو قدرتی که از جثه کوچکم بعید بود، دستم را از دست خسرو بیرون کشیدم و فریازدم:
- دیوث، مادر قهوه ای....
اینها بدترین فحش هایی بودند،که بلد بودم و در ذهنم به آدم های بد می دادم. ولی از سکوت ناگهانی فهمیدم که این بار فحش ها در ذهنم گفته نشده، بلکه بر زبانم هم آمده بود و همه شنیده اند. خسرو وا رفته بود. چند لحظه بر جا ایستادم. بعد برای فرار از بند نگاه های متعجب اطرافیان گریختم و از پله هابالا رفتم. احتیاج به جایی خلوت داشتم تا آن چه را که رخ داده بود بفهمم. پشت سرم فریاد شادمانه مادر را که قبل از همه از بهت بیرون آمده بود شنیدم.
- حرف زد...! دیدید، حرف زد....
عمو با خنده ای کوتاه گفت:

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#26 | Posted: 10 Oct 2013 15:05




- آره... چه حرفی هم زد! بعدقاه قاه خندید. خنده او به تدریج به دیگران سرایت کرد. همه ابتدا آرام و بعد باصدای بلند خندیدند. با تعجب از بالای پله ها نگاهشان کردم. از شدت خنده اشک ازچشمان عمو سرازیر شده بود. همانطورکه آنها را پاک میکرد گفت:
- ناصر جون اگه قراره بچه ات اینجوری حرف بیفته، همون بهتر که حرف نزنه. وگرنه خواهر و مادر واسمون نمی ذاره.
پدر هنوز متعجب و ناباور بود، بی اختیار گفت:
- از کجا یادگرفته؟
- از همون جایی که همه بچه ها یاد می گیرن.
به طرف اتاقم رفتم ولی فرشته آنجا خوابیده بود،نمی توانستم با دوستانم خلوت کنم. در تراس را باز کردم. مدتی در گوشه ای ایستادم. از بالا خانواده عمو را دیدم که می رفتند،پدر زیر بغل عمو را گرفته بود. عمو دیگر عصبانی به نظر نمی رسید. فتانه خانم تند تند تشکر می کرد،خسرو دمغ بود.
با رفتن آنها حیاط ساکت شد. از پله هایی که تراس را به پشت باموصل می کرد بالا رفتم، روی سکوی وسط پشت بام نشستم. خیلی خسته بودم. اسی گفت:
تو بهشون فحش دادی.
- آره! اونا هم شنیدند! یعنی صدا از دهنم بیرون اومده؟
- آره دیدی چقدر تعجب کردند. همه ساکت شدند. مثل این بود که خسرو رو کتک زدی. ببی گفت:
- فحش هامون خیلی بد بود، مگه نه؟
- آره بابای آرش گفت ، اینارو از کجایاد گرفته
احساس سبکی می کردم،باری از دوشم برداشته شده بود. اولین قدم رابرداشته بودم. آفتاب زمستانی ملایم و دلپذیر بود. همه چیز به نظرم زیبا می آمد. بلند شدم به طرف لبه پشت بام رفتم،به حیاط خانه همسایه پشتی که بزرگ و پردرخت بودنگاه کردم. فقط دو درخت که شاخه هایشان به پشت بام می رسید سبز بودند بقیه برگ نداشتند. هیچ وقت از بالا درخت ها را ندیده بودم. شاخ و برگ های تیزشان حرکت میکرد، خدای من آنجا خانه یک پرنده بود. محو آن شدم،صدایی شنیدم،ولی بیش از آن درگیرزیبایی این موجودات کوچک و پرحرکت بودم که بفهمم در اطرافم چه می گذرد. برای نزدیکی بیشتر به آنها تا جایی که می توانستم خود را از دیواره پشت بام بالا کشیدم. ناگهان سوزش و درد غریبی در پشت و کمرم احساس کردم و کسی مرا روی دست بلند کرد. زیر بغلپدر دست و پا می زدم. نمی فهمیدم چه اتفاقی افتاده. شوکه شده بودم. چند ضربه دیگربه پشتم نواخته شد. نمی دانم ضربه شدید بودند، یا ناگهانی و بی دلیل بودنشان اینقدر دردناکشان کرد که هنور هم با نگاه کردن به پله پشت بان آن را حس می کنم، مرا زمین گذاشت. با تعجب صورت خشمگینش چشم دوختم. هیچ دلیلی برای این همه عصبانیت نبود. انگشتش را جلوی صورتم تکان داد و گفت:
- به اجازه کی اومدی بالا؟ مگه نگفته بودم کسی حق نداره از پله های پشت بام بالا بره؟
مادر که روی آخرین پله ایستاده بودگفت:
- خدا رو کشر به موقع گرفتیش
- آره تا شکم آویزون شده بود،خدا رحم کرد. ( دوباره به طرف من برگشت و گفت) اما اگه یک دفعه دیگه بیایی این بالا همچین میزنمت که نتونی بلند بشی. تازه یه تو دهنی هم باید بخوری( و با پشت دست ولی آروم به دهانم زد) این هم مال این که حرف بد زدی. بعد از این باید فقط حرف های خوب بزنی،فهمیدی! مادر گفت:
- اِ... ولش کن. حالا وقت این حرفها نیست
مادر دستم را گرفت و با احیتاط از پله های پشت بام پایین آمدیم.
- ناصر این پله های خیلی خطرناکه باید یه فکر براش بکنی.
در سرم همه چیز به هم ریخته بود،حیرت و تعجب جای خود را به نفرت و خشم می داد. درد کتک ها با توجه به بی دلیل بودنشان چند برابر میشد. وقتی پایین رسیدیم، دویدم و به توالت رفتم، در رابستم و پشت آن ایستادم،اسیگفت:
- چقدر خنگه! خوب ما وقتی توی اتاقمون فرشته خوابیده مجبوریم بریم بالایپشت بوم تا با هم حرف برنیم، اسی گفت:
- آخه می گن پشت بوم خطرناکه
- چی چی رو خطرناکه، خودشون بلد نیستن از پله ها بالا برن بی خودی می گن خطرناکه. حالا برای چی زذ توی دهنمون.
- گفت برای اینکه حرف بد زدی
- چه لوس! مگه کسی را برای حرف بد زدن می زنند، خودش همیشه میگه پدرسگ، پدر سوخته. بچه های کوچه همیشه حرف بدمی زنند. تازه وقتی شادی می گه، پدر سد خر،همه می خندند. فقط اون کسی که بهش فحش دادند عصبانی میشه. ولی ما که به اون حرف بد نگفتیم. به خسرو گفتیم چرا اون ناراحت شد؟ یعنی اینقدر خسرو رو دوست داره که ازش طرفداری می کنه؟ پس چرا وقتی خسرو به ما میگه خنگ ازمون طرفداری نمی کنه؟ می گه بعد از این باید حرفای خوب بزنی،اصلا کی خواسته حرف بزنه؟ اونم با این... یادت باشه باهاش حرف نزنی ها....
فحش های شهاب کار خودش را کرد، جو عوض شد، فتانه از فرصت استفاده کرد و باسرعت راه افتاد زیر بغل حسین آقا را گرفت و گفت:
- ما بریم خونه، حسین بایدب خوابه،خسرو گفت:
- پس فرشته کو؟ چرا اون نمی اد؟ فتانه خانم در جواب با بدخلقی گفت:
این دیگه فضولیش به تو نیومده. می خواد چند روز پیش مریم جون بمونه. باهاش درس بخونه.
- آره جون خودش درس بخونه
- نه نمی خواهد درس بخونه، می خواهم چند روز از تو دور باشه تا اعصابش آروم بشه، بخدا اگه منم می تونستم از دست تو فرار میکردم.
آنها رفتند و خانه خلوت شد، ناصر با خستگی روی مبل ولو شد و گفت:
- واقعا چه شانسی آوردیم که به خیر گذشت. اگه پیداش نمی کردیم الان خدا می دونه چه وضعی داشتیم، نی دونی از دیشب تا حالا چه مناظری دیدیم. حالا واقعا همون طور بود که تو تعریف کردی؟
با تردید نگاهش کردم، تا چه حد ظرفیت شنیدن داشت؟ مادربزرگم می گفت: "مردا هر چی کمتر بدونن بهتره، لازم نیست همه چیز رو به مردا بگین" با خونسردی گفتم:
- آره همین طور بود
- حالا فرشته کجاست؟
- بالا توی اتاق شهاب خوابیده،به نظرم مریضه
- سرما خورده؟
- نه رنگ پریده و افسرده است، توخودشه،دختر به اون شادی و شیطونی یک بند اشک میریزه
- آخه چرا؟ چشه؟
- چه میدونم، این خسرو خیلی اذیتش می کنه
- این که تازگی نداره
- مادرش هم درست حرفاشو نمی فهمه، بذار چند روز این جا بمونه، ته و توشو درمیارم. برم بالا ببینم درچه حاله، تو نمی خوای ببینیش؟
- خیلی کار خوبی کرده!؟ بیام دیدنش، بیچاره برادرمو داشت می کشت. نه من محلش نگذارم بهتره، این شهابو بگو!!؟
- آره دیدی بچه ام حرف زد، اون دفعه هم من راست می گفتم، خودش بود که " مامان " گفت:
- یعنی چی؟یعنی این می تونه حرف بزنه
- ظاهرا هر وقت دلش بخواد
- عجب!.... این بچه حرف نمی زنه، حرف نمی زنه، مگه اینکه بخواهد فحش های این جوری بده؟ واقعا در چه وضعیه؟چقدر می تونه حرف بزنه؟ چرا نمی زنه؟ مشکلش کجاست؟ خیلی بچه پیچیده ایه. باید پیشیه روانشناس ببریمش.
- حالا که شروع کرده، دیگه مشکلی نیست، یواش یواش همه چیزمی گه. ولی چقدر بامزه بود، قربونش برم دلم براش ضعف رفت.
- خانم مواظب باش اگه به فحش هاش بخندیم تشویق میشه. دیگه حریفش نمی شیم ها...آبرو برامون نمی ذاره، ازهمین حالا باید جدی جلوش وایسیم. نپری بغلش کنی و قربون صدقه اش بری که حرف زده. باید بفهمه که ما فقط از حرف های خوبش خوشحال می شیم.
- وای خیلی سخته دلم میخواست صدتا ماچش می کردم
- خیلی بامزه بود، با اون قیافه ای که گرفته بود. ولی باید خودداری کنیم حالا کجا رفته؟
- فرار کرد، رفت بالا، برم بیارمش باهاش حرف بزنیم
فرشته گفت که شهاب به اطاقش نیامده همه جا را گشتیم، زیر تخت ها، اتاق ها،دستشویی و حمام، ناصر هم نگران شد.
- نمی تونه از خونه بیرون رفته باشه، همون بالاست نکنه رفته روی تراس
با نگرانی از پله ها بالا رفتیم، قفل در تراس بازبود، ناصر گفت:
- نکنه رفته بالای پشت بوم. با وحشت به هم نگاه کردیم، پله ها ولبه های کوتاه پشت بام خیلی خطرناک بودند. به آرامی بالا رفتیم با دیدن او که ازلبه پشت بام آویزان شده بود نفس در سینه ام حبس شد.
دستم را روی قلبم گذاشتم وهمان وسط پله ها خشک شدم، ناصر آرام و بی صدا به او نزدیک شد، نمی دانم چه چیزی این همه توجه اش را جلب کرده بود که دستش را دراز کرده و می خواست آن را بگیرد،پاهایش از زمین جدا شده بود که ناصر او را درهوا گرفت. ناصر تنبیهش کرد تا دیگرجرأت بالا رفتن از پله ها را نکند.
آن روزها گرفتاری بقدری زیاد بود که من فحش ها، حرف زدن یا نزدنم فراموش شدند. مسئله مهم گریه مداوم فرشته بود و حرف هایی که در اتاق در بسته به مادر می زد. هر روز صبح که آرش و پدرش می رفتند، فتانه خانم به خانه ما می آمد. ساعت ها با مادر حرف میزد. و هی گریه می کرد. هر چه گوش می دادم و سعی می کردم نمی فهمیدم موضوع از چه قرار است. چند بار مادر به تنهایی بیرون رفت، تا اینکه یک روز صبح به محض خروج پدر از خانه، مادر با نگرانی که ته چهره اش بود، لباس پوشید، ما را پیش فتانه خانم گذاشت و با فرشته که می لرزید از خانه خارج شد. معلوم بود به دنبال کار مهمی می رود. فتانه خانم اصلا به ما توجه نداشت. مدام راه می رفت، دستهایش را به هم می مالید و زیر لب دعا می خواند اضطراب او تمام خانه را پر کرده بود د ومرا هم به دلشوره می انداخت. یعنی چه پیش آمده؟ مادر و فرشته کجا رفته اند؟ این ها چه چیزی را پنهان می کنند؟ چرا مادر از رفت و آمدهایش چیزی به پدر نمی گوید؟ باز هم اسی و ببی ساکت بودند.

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#27 | Posted: 10 Oct 2013 15:05




ظهر شد ولی مادر و فرشته نیامدند، فتانه خانم دور خودش می چرخید و خیال نداشت ناهار ما را بدهد، شادی تکه ای نان از بقایای صبحانه که روی میز مانده و خشک شده بود برداشته، به سختی گاز می زد. ولی من احساس گرسنگی نمی کردم.
بالاخره آن ساعت های وحشتناک گذشتند، و مادر که زیر بازوی فرشته را گرفته بود به خانه آمد. فرشته نزار و رنگ پریده بود، می لرزید و به سختی راه می رفت. اشک فتانه خانم با دیدن آنها سرازیر شد. مادر با تحکمی که از او بعید به او گفت:
- بسه تورو خدا فتانه! از صبح تا حالا صد دفعه مردم و زنده شدم. ببین منو به چه کارایی وادار می کنی؟
فرشته را با سختی از پله ها بالا بردند و روی تخت من که مدتها بود به فرشته تعلق داشت خواباندند. فتانه خانم سوپ آورد و چند قاشق به دهان فرشته ریخت. به طاق مادر رفتم روی تخت ولو شده بود، لباسهایش را عوض کرد. به من که نگران به او چشم دوخته بودم لبخند محزونی زد. دست بر سرم کشید و خسته و بی حال گفت:
-- شماها که بچه های خوبی بودید؟ جلو رفتم، پاهایش را در آغوش گرفتم. مادر روی تخت نشست بغلم کرد و با بغض گفت:
- نمی دونم چقدر می دونی؟ ولی مطمئنم که تو هم نگران بودی، همراز عزیزم، نمی دونی چه روز سختی رو گذروندم.
بعد مرا بوسید، بر زمین گذاشت و راه افتاد، از لای در به فرشته نگاهی انداخت با هم از پله ها پایین آمدیم. فتانه خانم که میز آشپزخانه را تمیز می کرد گفت:
- الهی قربونت برم مریم، منو تا ابد مدیون خودت کردی. اگه تو رو نداشتم چکار می کردم؟ ولی چرا اینقدر طول دادید؟ اون که گفته بود کار یه ساعت.
- چی چی رو کار یه ساعته، اگه بدونی چه وضعی پیش آمد، بچه بزرک شده بود، وسایلش کافی نبود، دکتر بیهوشی نداشت، خونریزی شدید بود، خلاصه خدا بهمون رحم کرد. داشت از دست می رفت. اینقدر به خودم نفرین کردم، که چرا این کارو قبول کردم؟ اگه خدای نکرده اتفاقی می فتاد من باید جوابگو می بودم، اگه ناصر بفهمه....
- خدا رو صدهزار مرتبه شکر که به خیر گذشت. می دونم خیلی صدمه کشیدی. ولی اگه تو نبودی، من نمی تونستم هیچ کاری بکنم. خودم هم غش می کردم، می افتادم رو دستتون. حالا وضعش چطوره؟
- خونریزی بند آمده ولی خیلی ضعیفه باید تقویتش کنیم.
فهمیدم اتفاقی خطرناکی را پشت سر گذاشته اند و فرشته به نوعی زخمی است ولی نتوانستم بین حال او، بچه ای که بزرگ شده بود و باقی ماجرا ارتباطی برقرار کنم.
فرشته ده روز دیگر هم در خانه ما ماند تاحالش بهتر شد. در این مدت بیشتر بعدازظهر پدر و مادر به خانه عمو می رفتند. من پیش فرشته می ماندم. فرشته کم کم به حرف آمد. فتانه خانم کتابهای درسی اش را آورد ولی او درس نمی خواند. کتابش را باز می کرد، به نقطه ای دور دست خیره می شد و ماتش میبرد. بالاخره عصر یک روز پنجشنبه فرشته اسباب هایش را جمع کرد و همه با هم به خانه عمو رفتیم. عمو فرشته را بوسید، فرشته کمی گریه کرد و معذرت خواست، فتانه خانم از خوشحالی دور خودش می چرخید و پذیرایی می کرد.
مادربزرگ، عمه شهین با شوهرش، مادر فتانه خانم و فریده خانم خواهر بزرگترش هم آمدند با آمدن آنها دیگر هیچ کس در مورد موضوع فرشته حرف نزد. این رازی بود بین خانواده ما و خانواده عمو که هرکس بخشی از آن را می دانست.
مادربزرگ یک بند گله می کرد که الان یک ماهه ندیدمتون، اصلا معمولا هست کجایید؟ هرکس بهانه ای می آورد و هیچ کس جواب درست نمی داد. مادر با فتانه خانم در آشپزخانه چای می ریختند و پچ پچ می کردند. مادربزرگ با تعجب به آنها نگاه میکرد. فتانه خانم از کنار من رد شد و مرا بوسید. عمو هر وقت نگاهم می کرد بی اختیار می خندید. دوباره م صدایم زد و شکلات در دهانم گذاشت. فرشته ظرف شیرینی را جلویم گرفت و هم زمن خم شد و کنار گوشم را بوسید. بعد ظرف شیرینی را جلوی عمه شهین گرفت، عمه گفت:
- چه خبر شده؟ همه با این ور می رید؟ تو هم اینقدر لوسش نکن، باز یه خرابکاری براتون می کنه....
- وای نه عمه نمی دونین چقدر ماهه
عمه شهین یک شیرینی برداشت. وقتی فرشته دور شد سرش را به طرف مادربزرگ خم کرد و آهسته گفت:
- چه خبره انگار خیلی با هم رفیق شدن
دو طرف لبهای مادر بزرگ به پایین کشیده شد و سرش را کج کرد و گفت:
- خدا رو شکر دوتا برادر با هم خوب باشند خیال من راحت تره! بذار خوش باشن، ما که بخیل نیستیم.

آرش کنار خسرو چندبار صدایش زد، ولی آرش با سر جواب منفی داد و حاضر نشد با او به اتاقش برود، خسرو گفت:
- به جهنم! بیایید بچه ها. بابک و بهرام پسرخاله فریده به دنبالش راه افتاند. بهرام وسط پله ها برگشت و به من که روی پله اول نشسته بودم گفت:
- تو هم بیا خسرو می خواد یک چیز خیلی جالبی نشونمون بده. مردد ماندم. هیچ اعتمادی به خسرو نداشتم. ولی حوصله ام بدجوری سررفته بود. شادی با آهنگی که عمه می زد می رقصید و همه می خندیدند و دست می زدند. مادر در آشپزخانه به فتانه خانم کمک می کرد. آرش کنار پدرش نشسته بود. پدر برای حرکت دادن مهره ها با او مشورت می کرد. با حسرت نگاهشان کردم. چقدر دلم می خواست مرا هم صدا می کردو کنار خودشان می نشاند. توجه و محبت همه مردم دنیا در مقابل بی توجهی و بی محبتی او هیچ ارزشی نداشت. سرم را پایین انداختم و به آرامی به دنبال پسرها از پله ها بالا رفتم.
خسرد در اتاقش را بست و از داخل قفل کرد . مانند دفعه پیش از کشور سیگار و کبریت بیرون آورد. بچه ها با حیرت نگاه کردند،بهرام گفت:
- من بچه ام؟ او وه.... من سه سال از تو بزرگتم تازه خیلی وقته می کشم، این می دونه ( و به من اشاره کرد) ولی خوب بچه ها نمی تونن بکشن. این یه پک زد کلی استفراغ کرد، اتاقمو گند زد.
بچه ها با تحسین نگاهش می کردند. خسرو با ابهت و ژست مردانه، سیگار را لای لبهایش گذاشت، ماهرانه کبریت را آتش زد و سیگارش را گیراند.
بعد لای پنجره را باز کرد، توری بسته بود، دودها را از میان تورهای سیمی بیرون داد. بچه های مبهوت جرأت و شهامت دست نیافتنی اش به او خیره شده بودند. صداهایی از بیرون می آمد و یک نفر دستگیره در را چرخاند. فرشته گفت:
- بچه ها این جایید؟ این همه صداتون کردم چرا جواب نمی دید؟ شام تموم شد. چرا نمی آیید بخورید؟ اِ... چرا درو بستید؟ زود باش درو باز کن. خسرو سراسیمه سیگار را داخل کمدش پرت کرد و گفت:
- آمدیم! (با سرعت در را باز کرد وبه بچه ها گفت) بدو، بدو، بریم شام.
من با آنهمه هله هوله ای که خورده بودم، نمی توانستم غذا بخورم، بشقابم رابرداشتم و به دنبال مادر به آشپزخانه رفتم. همه دور فتانه خانم جمع بودند، فتانه خانم بدون اشاره به دلیل واقعی، با آب و تاب داستان فحش دادن مرا تعریف می کردند. عمه و مادربزرگ هاج و واج تماشا می کردند. قلبم فرو ریخت. مبادا این ها هم مثل بابای آرش مرا بزنند چرا حرف بد زده ام. و یا بخواهند که آن حرفها را تکرار کنم. رفتار بزرگترها هرگز قابل پیش بینی نیست. از یک طرف آدم را به خاطر حرفی که زده کتک می زنند، از طرف دیگر می خندند و با خوشحالی برای هم تعریف می کنند. فرار کردم، به طبقه بالا رفتم از زیر در اتاق خسرو دود غلیظی بیرون می آمد، ببی گفت:
- اَه... باز داره سیگار می کشه.
در اتاق فرشته را باز کردم، هیچ کسی نبود، با خیال راحت داخل شدم. خودش عصر که اسباب هایش را جمع می کرد گفت: (مرسی که اتاقتو به من دادی تو هم هر وقت دوست داشتی بیا اتاق من) روی تخت او دراز کشیدم. اسی و ببی در کنارم نشستند، اسی گفت:
- تو هم باید سیگار کشیدنو یاد بگیری تا روی خسرو کم بشه،ببی گفت:
- اَه نه.... بوش بده، حال آدم به هم می خوره.
صدای داد و فریاد وحشت زده و نامفهومی مرا از جا پراند. انگار همه با هم می دویدند و جیغ می زدند. از اتاق بیرون آمد. تمام فضا پر از دود بود. پله ها را درست نمی دیدم. سرفه ام گرفت، کسی از پایین داد زد، اون شهابه، اون بالا مونده. کسی از پایین پله ها دوید و با سرعت مرا زیر بغل زد و پایین برد. عمو با فریاد گفت همه برید تو حیاط این جا خطرناکه! برید بیرون. همراه با سایرین به بیرون رانده شدم. فتانه خانم به سرش می زد و گریه کنان می گفت خانه خراب شدم. پدر، شوهر عمه، شوهر فریده خانم و پسرها با سطل ها و شلنگ آب می رفتند و می آمدند. بعد از دقایقی آژیر ماشین آتش نشانی شنیده شد. وای که چقدر جالب بود. ماشین های قرمز عین فیلم ها، با لوله های دراز سوت زنان آمدند. هرگز منظره ای به آن با شکوهی از نزدیک ندیده بودم. آتش خاموش شد. ولی آنها ول کن نبودند و آب کف آلود و سفید را به همه جا می ریختند. اسبابهای خانه روی آب شناور بودند، چند نفر از مأمورها، قالی و رختخواب های اتاق خسرو را به حیاط پرت کردند. هنوز از آنها دود بلند می شد. با هیجان به این همه اتفاق های غیر عادی نگاه می کردم. و از همه چیز لذت می بردم. با احتیاط به ماشین آتش نشانی که داخل حیاط شده بود ،نزدیک شدم. چه چیزهای عجیب و جالبی داشت به آنها دست زدم. عمو کنار باغچه نشسته بود و سرش را بین دستهایش گرفته بود، پدر بالای سرش ایستاده بود. یکی از مأمورها که معلوم بود رئیس بقیه است جلوی پدر ایستاد و در مورد چگونگی آتش سوزی سوال کرد. همه دور آنها جمع شده و به حرفهایش گوش می دادند.
- به نظر من آتش از کمد از لباس طبقه بالا شروع شده. بچه ها با آتیش، بازی می کردند؟
فتانه خانم جلوتر آمد و گفت:
- اتفاقا اون موقع بچه ها همه طبقه پایین و پیش ما بودند.
یکهو همه ساکت شدند. چیزی را که انگار در فکر همه بود مادربزرگ به زبان آورد.
- جز شهاب اون فقط بالا بود. سرها به طرف من برگشت و نگاه ها به رویم خیره ماند. پدر حیران برجای ایستاد. مادر رنگش پرید و بالکنت گفت:
- ولی این اصلا بلند نیست کبریت بزنه، تازه کبریتش کجا بود>
خسرو که در تاریکی کز کرده و پنهان بود، جان تازه ای گرفت، از سایه بیرون آمد و گفت:
- کبریت توی اتاق من بود. قبل از شام که توی اتاق بودیم دیدش. خودم بهش نشون دادم. مگه نه بچه ها؟
بهرام و بابک ساکت و مات نگاهش کردند.
- مگه من کبریتو نشونتون ندادم بعد هم گذاشتم توی کشوی میزم؟ هان مگه نه بابک؟
- چرا دستش بود گذاشت توی کشو.
- خوب آره.... ولی....
- خوب بعد از اینکه ما برای شام خوردن آمدیم پایین این برگشته. کبریتو برداشته. روشن کرده و همه جا رو آتش زده.
سکوت شد. آنقدر مبهوت بودم که بدرستی مطالب را درک نمی کردم. از نگاه های خشمگین حاضرین ترسیدم. به امید دستی یاری دهنده به مادر نگاه کردم. ولی او وحشت زده تر و لرزان تر از من بود. رنگ پدر به زردی می زد. مادربزرگ قبل از همه به خود آمد. در کلامش کینه ای دیرینه داشت:
- می بینی ناصر؟ اون دفعه گفتی کار این بچه نبوده سنگ از بیرون آمده و راست خورده توی سر من، این دفعه رو چی می گی؟ با این همه شاهد. سرتونو از زیر برف بیارید بیرون، وضع این بچه خطرناکه،تا کسی رو نکشته، زندگی کسی رو از بین نبرده فکری به حالش بکنید. مادر زد زیر گریه و با دو از خانه عمو بیرون رفت. پدر به طرفم آمد. احساس کردم پاهایم فلج شده، توان فرار نداشتم. جلویم چمباتمه زد. دو بازویم را گرفت و با تمام قدرت مردانه اش فشرد، تکان داد و فریاد زد:
- تو این کار رو کردی؟ پدر سگ تو این کار رو کردی؟ در دستهای او عقب و جلو می رفتم، خود را کوچکتر و بی پناه تر از همیشه احساس می کرد. د بگو بی شرف تو که می تونی حرف بزنی بگو چه غلطی کردی. سیلی محکم او گیجم کرد. مزه شور خون را کنار لبم حس کردم. از ترس داشتم قالب تهی می کردم که فرشته خودش را جلو انداخت،بغلم کرد و گفت:
- تورو خدا بسه عموجان! حالا این کارا چه فایده ای داره؟ این هنوز خیلی بچه است. دست را دست آرش گذاشت. آرش هم بدون کلامی حرف مرا به طرف خانه برد.

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#28 | Posted: 11 Oct 2013 12:19




فصل چهارم

در آن روزهای تلخ هیچکس با من حرف نمی زد. خشمگین نبودم، ولی به شدت احساس ناامیدی و تنهایی می کردم. هنوز نمی توانستم باور کنم که کسی به این راحتی دروغ بگوید. البته مادر هم دروغ می گفت ولی دروغ های او برای حمایت بود، نا برای از بین بردن. حالا داشتم معنی دروغ را می فهمیدم، با این فهمیدن ها و بزرگ شدنها زبانم به کلی بند آمده بود، حتی با اسی و ببی هم حرف نمی زدم. انگار برای همیشه ذهنم را ترک کرده و گم شده بود.
مادر و پدر مرتب دعوا می کردند. پدر صبح روز بعد چند نفرعمله و بنا به خانه عمو برد و گفت که خودش پولشان را می دهد. مادر عصبانی بود و میگفت:
- تو با این کارت قبول می کنی که این کار، کار شهاب بوده.
- پس چی که کار او بوده، پس کار کی بوده؟ شاهد،بیچاره مادرمو هم همین داشت می کشت.
- این بچه اذیتش نکنند و عصبانی نشه کاری به کسی نداره.
- حرف بی خود نزن خانم، اون شبکه شمع محفل بود. فرشته مدام می بوسیدش، داداشم دهنش می ذاشت، فتانه خانم قربون صدقه اش می رفت. اینم خوب مزد دستشونو داد. اگه می مردم بهتر از این خفت و خجالت بود. این بچه عقل نداره،برای کاراش دلیل نمی خواد تازه اگر هم در جواب اذیت دیگران این کارها رو می کنه، باز هم خطرناکه. می دونی نگرانی اصلی من چیه؟ آمدیم و پس فردا شادی،آقا رو به قول تو اذیت و عصبانی کرد،می دونی چی می شه؟ می خوای همینطوری دست رو دست بذاری،چشمت رو روی واقعیت ها ببندی تا یک روز بیایی و جسد شادی رو پیدا کنی؟آره؟
این حرفها نه تنها مادر که تن مرا هم می لرزاند. ضعف مادر که بعد از آگاهی از خنگی من، دلخوری و بی توجهی پدر و دعواهای گاه به گاهشان شروع به رشد کرده بود ومن در این اواخر احمقانه خیال می کردم از بین رفته، بار دیگر نمایان شد و به اوج خود رسید. دیگر از آن زنی که به تنهایی فرشته را نجات داد و جلوی دیگران ایستاد نشانی نبود. آن طور که انتظار داشتم از من حمایت نمی کرد. انگار او هم ته دلش مقصر بودنم را پذیرفته بود و باور می کرد که توانایی کشتن خواهرم را دارم. با ضعف او، منهم سقوط کردم. دیگر در دیوانه بودنم شکی نداشتم، و از تصور این که روزی خواهرم راخواهم کشت به لرزه افتادم. آنها می گویند من می توانم،پس حتما می توانم! آن وقت این وسوسه مثل نوعی مور مور شدن، دستهایم را به خارش می انداخت. برای از این احساس آنها را به هم می فشردم و پشت سر یا توی جیب هایم پنهان می کردم.
یک روز پدر زودترهمیشه آمد. مادر در سکوت و غمزده لباس تنم کرد. دست شادی را گرفت،سوار ماشین شدیم. شادی با آن صدای زیرش یک بند شعر می خواند. همیشه از شعر خواندن و بلبل زبانی ها او حرص می خوردم. ببی گفت:
- از لج تو میخونه!
مواظب بودم که دستم بی اختیار بلند نشود و بر سر او نکوبد ولی وسوسه داشت شدت می گرفت. وقتی صدای شادی مانع شنیدن حرف های پدر و مادر شد دیگر طاقتم را از دست دادم و محکم بر سرش کوبیدم. شادی جیغ کشید. مادر برگشت با غرغر شادی را بغل کرد و به صندلی جلو برد .پدر با نگاه معنی داری به مادر سرش را تکان داد. اسی گفت:
- چکار کنیم؟ دست خودمون نیست، مادیوونه ایم.
پدر در حال رانندگی به مادر گفت:
- حالا چرا اینقدر ساکتی، مگه دکتر بردن بچه کار بدیه؟ این وظیفه ماست. باید واقع بین باشیم، این، سال دیگه باید بره مدرسه، چه جور مدرسه ای بذاریمش؟ اگه بدونیم واقعا مشکل کجاست بیشتر می تونیم بهش کمک کنیم. شاید اگه میزان نارسایی ذهنی و نوعش رو زودتر تشخیص بدن بشه براش کاری می کرد. می گن توی خارج برای این جور بچه ها مدرسه های مخصوص شبانه روزیدارن.
- کدوم جور بچه ها؟ من هنوز باور نمی کنم این آتیش سوزی کار او باشه، این بچه جون نمی تونه حرف بزنه همه چیز رو می اندازن گردنش.
- خانم بالاخره کی میخوای حقیقت رو قبول کنی؟ این بچه مشکل داره اگه دکتر بگه مسئله حله؟
- من اصلا نمی فهمم چرا هیچ کس نمی خواد این بچه رو درک کنه. گاهی بنظرم میاد که تو اصلادوستش نداری. هیچ شده بغلش کنی؟
- نه اینکه خیلی وقت دارم؟ هزار جور برنامه چیدم تا این یک ساعت رو آزاد کنم و بتونم باهاتون بیام دکتر، تازه تو چرا همه مسایل رو با هم قاطی می کنی؟ همیشه می خوای منو مقصر جلوه بدی،عقب افتادگی این بچه مادرزادیه، می فهمی؟
- ولی من فکر می کنم تقصیر ماست که این بچه این کارا رو می کنه،شاید بهش کم توجهی می کنیم.
- تو مگه مرض داری که برای خودت احساس گناه درست می کنی؟ ما با همه بچه هامون یک طور رفتار کردیم پس چرا اونای دیگه این جوری نشدن. تازه خیلی هم بهتر از بچه های معمولی هستند. من بیچاره دارم شبانه روز براشون کارمی کنم. دیگه چه وظیفه ای باید انجام بدم که انجام ندادم.
- همین کار کردن مدامتو درست نیست. اخه ما هم بهت احتیاج داریم. قبلا اینجوری نبودی، از بودن با خانواده لذت می بردی، ولی حالا ازما فرار می کنی،به نظر بیرون از خونه خوش تری، تو اصلادوست نداری این بچه رو ببینی، انگار از وجودش شرمنده ای.
- این حرفا چیه خانم؟حرف واسه من درست نکن. من فقط سعی می کنم به جای این اداهای احساساتی به صورت منطقی با قضیه برخورد کنم. تمام مدت دارم فکر می کنم که واقعا چه کار می تونم برای این بچه مریض که رو دستم مونده بکنم؟ درمان بیماری های روحی خیلی طولانی تر و حساس تر از جسمیه. برای همین به پول بیشتر و امکانات برای معالجه احتیاج داریم. همکارم میگفت این روانشناسا برای هر جلسه چندین هزار تومن می گیرن. فکر می کنی این کار سوم رو برای چی گرفتم؟ جون زیادی داشتم؟ بدم میاد منم مثل همه مردم سر شب بیام خونه و استراحت کنم؟ نه خانم جون، دارم پول جمع می کنم، می خوام این کارو دست نزنم بذارم برای معالجه این، حتی اگه لازم شد ببرمش خارج.
- خارج؟ مگه این بچه بیماری لاعلاجی داره؟
- ای بابا، مریم تو چرا این جوری می کنی؟ منظورم اینه که ازبهترین امکانات میخوام استفاده کنم که فردا پیش وجدانم ناراحت نباشم. اونجا برای این جور بچه ها مدرسه های مخصوص هست.
- آخه مگه این چشه؟ جذام داره؟ سرطان گرفته؟
- همین دیگه، مشکل مرض روحی اینه که از ظاهرش چیزی پیدا نیست،تو خیال میکنی آدم هایی که خونسرد و بدون ناراحتی وجدان جنایت می کنند و آدم می کشند سالمند؟نه جونم مرض اونا خیلی بدتر از جذام و سرطانه. اگه به موقع معالجه می شدند شاید به این روز نمی افتادند.
- می فهمی چی می گی؟ حالا دیگه بچه امو با آدم کشا مقایسه می کنی؟
- خانم واقع بین باش، تا به حال حداقل دوبار قصد این کارو کرده. ما به عنوان پدر و مادر مسئولیم،نباید دست رو دست بذاریم تا اتفاق غیرقابل جبرانی بیفته.
- بسه دیگه نمی خوام بشنوم ( مادر زد زیر گریه)
- همین! با تو نمیتونم یک کلمه حرف بزنم. ظرفیت شنیدن واقعیت ها رو نداری. اگه کسی بگه بالای چشم این بچه ابروه، آدمو درسته می خوری. بذار دکتر همه چیز رو روشن می کنه.
- من اصلانمی خوام دکتر بیام
- زن عاقل باش! یعنی چی هیچی اش نیست. سال دیگه مدرسه رو میخوای چیکار کنی؟ با این وضع هیچ مدرسه ای قبولش نمی کنه،نباید از یه دکتر متخصص کمک بگیریم؟
مطب دکتر شلوغ بود. پدر و مادر پهلوی هم و من روی یک صندلی روبروی آنها نشستم. قلبم تند تند می زد. بچه هایی که آنجا بودند شکل های خاصی داشتند. یکی ازآنها بزرگ بود ولی تو کالسله نشسته بود. دستها و پاهایش در هم پیچیده بودند. یکی دیگر که چاق و رنگ پریده بود چشمان بی حال و نیمه بازش را به من دوخته بود و مادرش مدام آب دهانش را که سرازیر بود پاک می کرد. ترس هم به سایر احساس های منفی درونم افزوده شد. اسی گفت:
- این دکتر حتما می فهمه که ما خنگ و عقب افتاده ایم.بعد هم با پولی که بابای آرش جمع کرده می فرستمون یه جای دور، یه مدرسه مخصوص، مارو با این بچه ها توی اون مدرسه زندانی می کنن، آنوقت دیگه هیچوقت مامانو نمی بینیم.
ازفکر دوری از مادر قلبم فشرده شد،هر چند که مادر هم خیانت کرده و پذیرفته بود آتش سوزی کار من بوده، بله حتما باور کرده وگرنه جلوی همه با قدرت می ایستاد و مثل دفعه پیش دروغی سر من می کرد،نجاتم می داد. از او هم به شدت آزرده بودم. ببی گفت:
- همشون می خوان ما نباشیم، می خوان مارو دور بندازن
مطمئن بودم که آنها روزی اینکار را خواهند کرد. بعد همه راحت می شوند. دیگر بابای آرش از داشتن بچه ای مثل من خجالت نمی کشد. دوباره مثل آن وقت ها خوشبخت می شوند. با هم حرف می زنند و دیگردعوایشان نمیشود. اسی گفت:
- این نقشه رو بابای آرش کشیده تا از دست ما راحت بشه. ببی گفت:
- اگه دکتر همه حرفای بابای آرش رو بزنه دیگه هیچ کاری نمی شه کرد. مارو می فرستن اون مدرسه، تو خارج.
مادر از جایش بلند شد،دست شادی را گرفت به طرف دستشویی رفت. از من هم آهسته پرسید:
- شهاب جون تو کاری نداری؟
شانه هایم را بالا انداختم. صدبار این سوال را می پرسید. پدر روزنامه می خواند. بی سر وصدا بلند شدم و از مطب بیرون رفتم.
خیابان شلوغ بود، چقدر همه بزرگ و بلند بودند. برای دیدن صورتشان باید سرم راتا حد ممکن بالا می بردم. مثل دیواری دورم را گرفتند. بی هدف در جهتی که بیشتر مردم روان بودند می رفتم. هوا سرد و ابری بود. ماشین ها نمی توانستند تصمیم بگیرند که چراغ هایشان را روشن کنند یا هنوز زود است. از کنار ویترین مغازه ها که روشن بودند راه می رفتم. ولی اشیای زیبای آنها برایم جالب نبود. قلبم از غصه درد گرفته و بغضراه گلویم را بسته بود. من که همیشه از تنها ماندن و گم شدن وحشت داشتم، حالا باتصمیم خودم همه را ترک کرده بودم. با التماس اسی و ببی را صدا کردم. ببی وحشت زدهگفت:
- حالا کجا می خوای بری؟ گم می شی، برگرد، هر چی باشه خونه از همه جا بهتره،اسی گفت:
- نه اونا ما رو نمی خوان ببرن خونه، می خوان بفرسن یه جای دور،خیلی دور، تو نترس من باهاتم، ولی صدای او هم می لرزید.
گاهی مردم نگاهم می کردند و حرفهایی می زدند. با سرعت از کنارشان دور می شدم تا نفهمند که حرف زدن بلد نیستم. از یک چهار راه بزرگ رد شدم،به خیابانی پیچیدم که چراغ هایشان کم نورتر ومغازه هایشان کمتر از خیابان قبلی بود و مردم کمتری که در آن رفت و آمد می کردند. هوا تقریبا تاریک شده بود. ترسم بیشتر شد. پاهایم درد می کرد. بغضم را فرو می خوردم ولی اشک ها خود به خود می جوشیدند. چقدر تنها بودم. کاش کسی مرا می شناخت و با خود می برد. گرسنگی و سرما کلافه ام کرده بود. کنار دیواری ایستادم. احساس عجز، بی کسی و طردشدگی داشتم، تمام دنیا با من دشمن بود. هیچ کس مرا نمی خواست. هیچ کس دوستم نداشت. حتی مادر که آخرین پناهگاهم بود تسلیم شده بود و می خواست مرا به جایی دوربفرستد. آنقدر در خود فرو رفته بودم که نفهمیدم آن زن چگونه و از کجا آمد. با دستی که با دستکش پوشیده شده بود موهایم را نوازش کرد و با صدایی مهربان گفت:
- چته پسرم چرا گریه می کنی؟ ( جلویم چمباتمه زد) اسمت چیه کوچولو؟ چته؟ نکنه گم شدی؟مامانت کو؟
به هق هق افتادم، با دست به آن طرفی که آمده بودم اشاره کردم، زن مهربان دستم را گرفت و در همان سمت به راه افتاد.
- خوب نگاه کن! حواست رو جمع کن. ببین مامانتو می بینی.

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#29 | Posted: 11 Oct 2013 12:20




هنوز یک خیابان نرفته بودیم که زن خسته شد. دوباره روی دو زانو کنارم نشست و گفت:
- ببین پسرم تو باید اسم و فامیلتو به من بگی،آدرس خونتو بلد نیستی؟ بی صدا نگاهش کردم. ببی گفت:
- اون نفهمیده ما خنگیم وبلد نیستیم حرف بزنیم،خسته شد و گفت:
-- من نمی دونم چکار کنم، تو که حرف نمیزنی من هم عجله دارم، می خوای تو همین جا وایسا تا بیان پیدات کنند و دستم را رهاکرد و رفت. حال غرق شده ای را داشتم که شاهد دور شدن آخرین و تنها قایق نجات است. ترس وجودم را پر کرد. به دنبال زن دویدم. دامنش را گرفتم،با چشمانی اشک آلود وملتمس نگاهش کردم. پاهای زن سست شدند. دوباره زانوهایش را خم کرد و جلویم نشست وگفت:
- ببین اگه می خوای کمکت کنم و مامانتو پیدا کنم باید اسم و آدرست روبدونم. تو باید به من بگی اسمت چیه؟
با گریه نگاهش کردم. زن آهی کشید و دیگراصرار نکرد،دستم را گرفت و به طرف گروهی که دور پلیسی جمع شده بودند رفت. در آن ازدحام نشنیدم به پلیس چه گفت. پلیس جلو آمد، آدرس و نام پدرم را پرسید. زنگفت:
- فکر می کنم کر و لال باشه.
- عجب گرفتاریی،چاره ای نیست خانم شما بایدببریش کلانتری.
- وای جناب سروان من هزار تا کار دارم. الان هم یک ساعته به خاطراین بچه تو این خیابونا ویلونم. شب مهمون دارم. کلی دیر کردم. حالا همه نگران شدند.
- می گید من چکار کنم خانم؟ من الان سر پستم، باید به کار این آقایون رسیدگی کنم، نمی تونم این بچه رو توی این سرما این جا نگه دارم.
- منم نمی تونم برم کلانتری، تازه این بچه به من چسبیده، از من جدا نمی شه. اون جا می تونن خوب نگهش دارند و بهش برسند؟
- البته نه به خوبی شما!
و مشغول صبحت با مردهایی شدکه دور او حلقه زدند. زن به فکر فرو رفت،بعد از چند دقیقه خود را از میان جمعیت به آقای پلیس نزدیک کرد، چند بار با صدای بلند گفت:
جناب سروان، تا بالاخره توجه پلیس را جلب کرد.
- جناب سروان، این بچه خسته و گرسنه اس، به من هم اطمینان پیداکرده. نمی تونم توی کلانتری یا جای دیگه ولش کنم. گناه داره. اگه اجازه بدید من میبرمش خونه خودم، آدرس و تلفن خونه و شماره ماشینمو بهتون می دم، اگه پدر مادرش پیداشدند، بیان بچه رو از خونه ما بگیرند
پلیس سری تکان داد و باز در ازدحام اطرافش گم شد. زن مرا به طرف ماشینی که در کوچه روبرو پارک شده بود برد. روی صندلی عقب ماشین نشاند.. خودش جای راننده نشست. از کیفش قلمی در آورد و روی کاغد چیزهایی نوشت. به من گفت:
- همین جا بشین تا من این آدرسو بدم به آقای پلیس و برگردم.
ترسیدم، مبادا او هم بگذارد و برود، خواستم به دنبالش از ماشین پیاده شوم،ولی امنیت محیط بسته و نسبتا گرم بر ترسم چیره شد، در ماشین نشستم. چنان گیج ومنگ بودم که با اولین تکان های ماشین به خوابی عمیق فرو رفتم
وقتی از دستشویی بیرون آمدم صندلی شهاب خالی بود،بی خیال بی اطراف نگاه کردم،با تعجب از ناصر پرسیدم:
- شهاب کو،جایی فرستادیش؟
- مگه با تو نبود؟
- نه! همین جا نشسته بود. نفهمیدی کجا رفت؟
- نه!
اول با بی حوصلگی و بعد بانگرانی به همه سوراخ سنبه های مطب سرک کشیدیم. بعد به خیابان،مغازه ها و ساختمانهای اطراف دویدیم. از رهگذران در مورد پسر بچه پنج ساله ای که پالتوی سرمه ایپوشیده و کلاه بافتنی قرمز و سرمه ای بر سر دارد سوال کردیم. ولی هیچ اثری نبود. نگران و وحشت زده به اطراف دویدم. ناصر عصبی و ناراحت سوار ماشین شد و فریادزد:
- بیا سوار شو با ماشین بریم این اطرافو بگردیم.
گریه کنان سوار ماشینشدم.
- اون از یه چیزی ترسیده، چکارش کردی؟
- من؟ من چکارش کردم؟ این بچ هدیوونه اس برای کاراش دلیل نمی خواد
- هیچم اینطور نیست، اون ناراحته من میفهمم. ولی طفلک نمی تون بگه،غصه می خوره، تو هم که آنقدر بی محبتی که حاضر نیستی یه دستی به سرش بکشی.
تا تاریک شدن هوا، پیاده و سوار بر ماشین تمام اطراف راگشتیم. ناصر مدام سبیل بلندش را می جوید، و من نمی توانستم جلوی گریه ام را بگیرم. شادی با درک موقعیت گوشه صندلی عقب ماشین کز کرده بود، انگار او هم وحشت زده بود.
- نکنه دزدیدنش؟ اون تنهایی می ترسید تا سرکوچه بره. حالا چطور این همه دوررفته؟ یعنی کجاست؟ وای خدا مرگم بده، هوا هم داره تاریک می شه. طفلک بچه ام گشنه وتشنه مونده چی به سرش آمده؟
-چاره ای جز کمک خواستن از پلیس نبود. در کلانتری فرم هایی را پر کردیم. مشخصات او را دادیم. با جاهایی تماس گرفتند. رئیس کلانتری که سروان خوشرویی بود با دلسوزی گفت:
- نگران نباشید. حتما پیدا میشه، شما برید منزل،به محض اینکه خبری شد من بهتون اطلاع می دم.
با صدای در آرش جلو دوید.
- مامان چی شده، چرا اینقدر دیر کردید؟
گریه کنان از پله ها بالا رفتم. ناصر رنگ پریده و عصبی شادی را که خواب بود روی کاناپه گذاشت و با صدایی گرفته گفت:
- شهاب گم شده
- گم شده یعنی چی مگه با شما نبود؟
- چرا توی مطب دکتر نشسته بودیم، مادرت رفت دستشویی من هم مشغول روزنامه خواندن بودم. خیال کردم اونم بامادرش رفته دستشویی، ولی بعد معلوم شد که از در بیرون رفته و حالا خدا می دونه کجاست؟
- خوب بریم دنبالش بگردیم.
- خیال می کنی تا حالا چکار می کردیم؟ به کلانتری هم خبر دادیم. گفتند شما برید خونه، اگر خبری شد اطلاع می دیم.
آشفته ازپله ها پایین آمدم.
- ولی من نمی تونم همین طور بشینم و دست روی دست بذارم. من می رم دنبالش بگردم. تمام تنم می لرزید. آرش جلو دوید.
- منم می آم، طفلک شهاب که نمی تونه حرف بزنه، اگه پیداش کنند از کجا بفهمند بچه ماست.
- مریم کمی آروم بگیر کجا رو می خوای بگردی؟ ما که هر جا به عقلمون می رسید گشتیم. بیا یه چیز بخور. یه قرص آرام بخش بخور. من می رم کلانتری ببینم خبری شده یا نه. با صدای زنگ تلفن همه میخکوب شدیم، ناصر زودتر به خود آمد، با سرعت گوشی را برداشت. من با بیم و امیددست را دهانم فشار دادم تا جیغ نکشم، بریده، بریده پرسیدم:
- از کلانتریه؟
- نه.... سلام داداش.... نه الان رسیدم.... آخه شهاب گم شده، داشتیم دنبالش می گشتیم. پنج دقیقه بعد تمام خانواده حسین آقا جلوی در حاضر بودند همه با هم سوال میکردند:
- چی شده؟
- چی بگم داداش! بدبخت تمام شدم. و برای اولین بار اشک درچشمان ناصر حلقه زد. سر بر شانه حسین گذاشت و چند بار شانه هایش تکان خورد. فتانه خانم کنار نشست،سرم را بر شانه گرفت و گفت:
- پیدا میشه بهت قول می دم. فرشته کنار در ایستاده با چشمانی اشک آلود و نگران نگاهمان می کر. خسرو با ناباوری از آرش پرسید:
- یعنی واقعا گم شده؟
- حسین آقا گفت:
- درست تعریف کنید ببینم کجاگم شد؟ چه ساعتی بود؟
ناصربه طور مختصر ماجرا را شرح داد. نمی توانستم جلوی خودم را بگیرم. مثل مادر داغداری مرثیه می خواندم.
- بیچاره بچه معصومم، اینقدر اذیتش کردیم که گذاشت رفت. اون بدون من قدم از قدم بر نمی داشت، ولی حالا فرار کرده. خودش خواسته بره. ببین چقدر از دست ما ناراحت بوده که حاضر شده بره. بس که بهش بی محبتی کردیم. به خدا فتانه اگه بگم اقلا یک ساله باباش بغلش نکرده و نبوسیدتش باور نمیکنی. ناصر با تلخی گفت:
- تقصیر من نیست. به خدا خودش اصلا حاضر نبود بغل من بیاد، انگار من غریبه ام. تازه با غریبه ها رفتارش بهتر بود تا من. بعضی وقتها یک جوری نگاه می کرد کا احساس می کردم ازم متنفره، بعضی وقتها هم یه جوری وانمود می کرد که انگار من وجود ندارم.
- بس که بهش بی محلی و بی محبتی کرد، خیال می کنی نمی فهمید؟ این بچه معصوم انگار خاری بود تو چشم این و مادرش. خانم هر دفعه ما رو میبینه محاله نگه که این بچه عقب افتادس، دیوونه اس، خنگه و هزار چیز دیگه،باباش هم حرفای اونارو قبول می کنه. به خدا شهاب همه چیزو می شنید و می فهمید. امروز به اصرار ناصر می خواستیم ببریمش دکتر. از دکتر بدش می آمد. از روز آتیش سوزی خونه شما دیگه بازی هم نمی کرد. اینقدر افسرده بود که دلم نمی آمد نگاش کنم. هر کاری می کردم فکرشو منحرف کنم و با یه چیزی خوشحالش کنم، نمی شد. باور نمی کردم بچه اینقدری این همه مدت افسرده بمونه... بچه بی پناهم، حالا کجاست تو این سرما. اگه گوشه خیابون بمونه تا صبح یخ می زنه. اگه دزدیده باشنش چی ؟ می گن بچه ها رو می دزدند و کلیه هاشون رو می فروشند. فرشته با صدای بلند زد زیر گریه. فتانه خانم گفت:

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
#30 | Posted: 11 Oct 2013 12:20




- وای خدا نصیب نکنه، این حرفا چیه می زنی مریم جون، میدونم چه حالی داری ولی توکل به خداکن.
- من باید برم دنبالش بگردم، من نمی تونم همین جوری اینجا بشینم.
- خانم الان،یه ساعت یازده شبه، ما که همه جا رو گشتیم.
- اگه یه گوشه خانم افتاده باشه چی ؟ حسین گفت:
- راست می گه، باشه می ریم می گردیم، این جوری بهتر از اینه که همین طور اینجا بشینیم.
- اگه از کلانتری زنگ بزنن چی ؟
- بچه ها خونه اند. ما هر نیم ساعت یک بار تلفن می کنیم.
صبح که از خواب بیدار شدم از در و دیوار غریبه اتاق وحشت کردم. سرم را زیرپتو بردم. با یادآوری خاطرات شب گذشته، غم سنگینی قلبم را فشرد، ولی به سرعت درمقابل ترس از محیطی غریب رنگ باخت. با کنجکاوی سرم را از زیر پتو بیرون آوردم. بادقت به در و دیوار و وسایل اتاق نگاه کردم. اتاق روشن و بزرگ بود. یک طرف کمد لباس،میز توالت و کتابخانه هایی از چوب سفید قرار داشت. طرف دیگر میز تحریر بزرگی بود باچند کشو که روی آن یک تقویم رو میزی، جای کاغذهای یادداشت و لیوانی از جنس چرم قهوهای با چند مداد و خودکار گذاشته بودند. پرده ها و روتختی صورتی و بنفش زیر نورپنجره بالای تخت می درخشیدند. از اتاق خوشم آمد، همه چیز داشت ولی طوری بود که انگار مدت هاست خالیست و کسی در آن نخوابیده.
روی تخت نشستم. دلم برای مادرم تنگ شد. اولین بار بود که صبح از خواب بیدار می شدم و او درکنارم نبود. بغض گلویم راگرفت. صدایی از بیرون شنیدم. روی دو زانو نشستم و از پنجره ای که بالای تخت بود به حیاط بزرگ خانه نگاه کردم. چقدر درخت داشتند،بعد چشمم به عروسک هایی که جلوی آینه چیده شده بود افتاد. چه عروسک های زیبایی. از روی تخت بلند شدم. به طرف آینه رفتم ویکی از آنها را برداشتم. محو نگاه شیشه ای عروسک و چشمهای آبی روشن او بودم که درباز شد وزن دیشبی وارد شد. وحشت زده عروسک را انداختم. پریدم روی تخت و زیر پتو پنهان شدم. زن مهربان و خندان روی تخت کنارم نشست. از روی پتو نوازشم کرد وگفت:
- بیدار شدی، آفرین پسر خوب دیشب اینقدر خسته بودی که شام هم نخوردی،حالاپاشو دست و صورتتو بشور بریم صبحونه بخوریم.
هنوز جرأت بیرون آمدن از زیر پتو رانداشتم،زن به آرامی پتو را پس زد و با خنده ادامه داد، پاشو پسر خوب نترس.
به صورت خندان و چشمان مهربان زن نگاه کردم، سنش بیشتر از آن چیزی بود که دیشب به نظرمی رسید، موهایش خوشرنگ و تقریبا بور بود، رنگ موهای عروسکی که الان روی زمین افتاده بود. بر لبهایش ماتیک کم رنگی زده بود. ماتیک زدن! کاری که مادر خیلی کم میکرد. لباس گلدار و بلند و گشادی تنش بود که آدم را به یاد باغ می انداخت. نه، ازاین زن نمی ترسیدم. از روی تخت بلند شدم، دستم را به دست او دادم و به طرف دستشوییرفتم.
- آفرین پسرخوب خودت می تونی کاراتو بکنی یا من کمکت کنم؟
- سرم راتکان دادم. به داخل دستشویی رفتم. در را محکم بستم. ببی گفت:
- نمی دونه که مابزرگ شدیم، خودمون می تونیم کارامونو بکنیم.
سرمیز صبحانه مرد نسبتا مسنی نشسته بود و روزنامه می خواند. ازدیدن او کمی جا خوردم، انتظار نداشتم کس دیگری در خانه باشد. بی اختیار خودم را پشت زن کشیدم، زن با صدایی شاد گفت:
- سلام، ما اومدیم.
مرد روزنامه را کنار گذاشت و گفت:
- به به چه پسر کوچولوی خوشگلی پیدا کردی؟ حالت خوبه پسرم؟ اسمت چیه؟
او هم مهربان بود، مهربانی را حتی با یک نگاه می توانستم بشناسم. اسی گفت:
- اینا نمی دونند ما خنگیم و بلد نیستیم حرفب زنیم برای همین دوستمون دارند. زن گفت:
- فکر می کنم نمی تونه حرف بزنه، اذیتش نکن. ما بهش می گیم شازده کوچولو، چطوره؟ (با صدای بلند خندید)هان چی می گی؟ خوشت میاد؟
ببی گفت:
- شازده کوچولو مثل او کارتونه،لبخندی گوشه لبم نشست.
- خوب خوشش آمده، پس این پسر گل، شازده کوچولو رو می شناسه و دوست دهر ما بهش بگیم شازده کوچولو. خوب حالا بشین صبحونه بخور.
زن مدام حرف می زد و لقمه های کوچک برای من می گرفت. مرد با خنده می گفت:
- یادته نسترن چقدر بازی در می آورد تا یه لقمه غذا بخوره؟
- آره عوضش بابک ماشاءالله هیچوقت لازم نبود به زور بهش غذا بدی.
- نه، تو یادت رفته، اونم قد این شازده کوچولو بود موقع غذا خوردن بازی درمی آورد، بعد که بزرگتر شد به غذا خوردن افتاد.
- یادته لقمه ها قطار بودند و منیک ساعت چی چی، ته ته! می کردم و سوت قطار می زدم تا اونا دهنشونو باز می کردند وقطار توی تونل می رفت.
- آره حالا با این خوشگله همین کار رو بکن
- نه این شازده کوچولو پسر خوبیه خودش می خورده
بعد از صبحونه زن مشغول جمع آوری وسایل رومیز شد. مرد روزنامه را کنار گذاشت. از جایش بلند شد، انگشت هایش را در هم قلاب کردو دستهایش را تا جایی که می توانست به طرف سقف کشید و گفت:
- بیرون کاری نداره سودابه
- چرا،برو سر کوچه شیر بخر با بستنی
- بستنی تو زمستون؟
- بچه هادوست دارند
- اها، خوب پس با خودش می رم خرید.
-آره خوب کاری می کنی، مثل اون وقتا که با بابک می رفتی
-آره یادش بخیر... خوب شازده کوچولو برو پالتوت رو بپوش بریم خرید. دوست داری با من بیای؟
با کم رویی سرم را تکان دادم و رفتم تاپالتویم را که در اتاق خواب دیده بودم بیاورم.
وقتی برگشتم مرد جلوی در آشپزخانه ایستاده بود و با زن حرف می زد:
- به نظر تو عجیب نیست که هنوز از پدر و مادرش خبری نشده؟
- نه بابا،دیر نشده.
- طفلک چه بچه نازیه. به نظر تو با ما حرف نمی زنه یا اصلا نمی تونه حرف بزنه؟
- به نظرم نمی تونه حرف بزنه، اگه می تونست دیشب تو اون شرایط ترس و سرما و خستگی بالاخره یه چیزی می گفت که بتونیم خونه اشوپیدا کنیم.
- شاید اینقدر ترسیده که زبونش بند آمده، چون می شنوه، همه چیزو خوب می فهمه و عکس العمل نشون می ده
- نمی دونم ولی هر چی هست از یه چیزی ناراحته،چشماش یه جوری غمگینه
- خوب معلومه منم اگه گم شده بودم، می ترسیدم و غمگین بودم
- نه بیشتر از این حرفاست
مرد برگشت مرا که دید خندید و گفت:
- سلام شازده کوچولو اومدی؟ ببین چه قشنگ کلاه و پالتوشو پیدا کرده. اینا رو بذار اینجا،بیا با هم بریم منم لباس بپوشم. راستی ریشمو نزدم، موقع برگشتن با هم دیگه ریشمونو می زنیم باشه.
مرد دستم را در دست گرفت، احساس امنیت کردم. پس از کمی قدم زدن به پارک رسیدیم،مرد گفت:
- می خوای بریم پارک بازی کنیم؟ و بی آنکه منتظر جواب شود،وارد پارک شد و مرا به طرف وسائل بازی برد. روی تاب نشاند،به آرامی تاب داد. بعد خودش روی نیمکت نشست. با لبخندی غمگین به من چشم دوخت. احساس کردم برای خوشایند اوهم که شده باید کاری کنم، دویدم،با سرعت از پله های بلندترین سرسره بالا رفتم. میخواستم ببیند که چقدر زرنگ و چالاکم، نمی دانم چرا برایم مهم بود که او قضاوت خوبی در موردم داشته باشد. از آن بالا برای مرد دست تکان دادم. مرد خندید و دستش را بلندکرد. با شهامت و سریعتر از همه بچه ها از سرسره پایین لغزیدم. مرد برایم دست زد. ازپارک که بیرون آمدیم گفت:
- حالا بریم برای سودابه خانم خرید کنیم.
مغازه دارپرسید:

آشفته سریم !
شانه‌ی دوست کجاست ؟
     
صفحه  صفحه 3 از 4:  « پیشین  1  2  3  4  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / پدر ان دیگری بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites