تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

آسمان مشکی

صفحه  صفحه 1 از 6:  1  2  3  4  5  6  پسین »  
#1 | Posted: 17 Oct 2013 17:29
درود و خسته نباشی
درخواست ایجاد تاپیک در تالارخاطرات و داستان های ادبیدارم
نام رمان : آسمان مشکی

picture share
نویسنده : Eli!i!i!i کاربر انجمن نودهشتیا
خلاصه رمان :آوا دختری شیطون و پرانرژیه که در شرکتی مشغول به کار میشه و اونجا با پسری اشنا میشه به نام سپهر که همش باهم کل کل میکنن و.......
کلمات کلیدی:رمان + رمان آسمان مشکی + نودهشتیا + آسمان + Eli + رمان نودهشتیا

Signature
     
#2 | Posted: 17 Oct 2013 18:33 | Edited By: paridarya461
فصل 1
سرمو به دستم تکیه دادمو با پا شروع به ضربه زدن به صندلی شدم
ای خدااااا من اگه نخام با این اسکلت پوسیده صالحی کلاس داشته باشم باید کیو ببینم هااان؟؟؟
یهو مهناز با ارنج استخونیش یکی کوبوند تو پهلوم
اومدم چنتا بارش کنم که با ابروش اشاره داد تازه گاگولیم افتاد همه ی کلاس ساکت بودن و استاد هم منتظر بم نگاه میکرد...
د بیا اینم اولین سوتی روز اول ترم جدید صدامو صاف کردم
-ببخشید استاد متوجه نشدم
عینکشو روی بینی کج و کلش جابه جا کرد
-معلومه که متوجه نمیشید با مشغله ی زیادتون که تا کلاس هم کشیده
همه خندیدن
صالحی از بالا عینک به کلاس نگاه کردو نیش خندی زد
من نمیدونم این چه پدر کشتگی ای با من داره
صالحی-بحثمون در مورد شاهنامه بود؟
ای اون شاهنامه تو فرق سرتتتتت
من چه میدونم شاهنامه چی هس فردوسی کی هس حافظ کی هس
بالاخره به هر جون کندنی که بود خزعبلاتی سر هم کردمو تحویلش دادم کلاس تموم شد.
مهناز-بیاین بریم بوفه یه چیزی کوفت کنیم هلاک شدم به خدا
یه نیشگون از بازوش گرفتم
-نپوکی توووو از اول صبح تا حالا کلی روونه ی اون شکمپاره ی انباریت کردی
سارا-بزار انقد کوفت کنه تا خیکی شه، مهناز خانوم از من گفتن تو این بی شوهری کسی نمیاد بگیردتا حالا بلنبووون همینطورررر
مهناز-گم شین دوتاتووون
بعد زودتر از ما رفت سمت بوفه ولی خدایش هیکلش حرف نداشت من که نگاش میکردم اب دهنم راه میفتاد دیگه پسرارو خدا دردشونو میدونه
بعد از اتمام کلاسا رفتم سمت ماشینمو راه افتادم
دم در دانشگاه مسعودو دیدم که پیاده داشت میرفت
رفتم پشتش یه بوق زدم پرید هوا برگشت
-دیوونه سکته ناقصو زدم
خندیدم
-گل پسر بپر بالا برسونمت بیمارستان تا خونت نیفتاده گردنم
خندید و سوار شد
-ببینم پس پیکان جوانانت کو؟
-دادم به مهران با دوستاش رفتن شمال
مسعود 28 سالش بودو امسال فارق التحصیل میشد و یه 2 سالی باهم دوس بودیم
البته یه دوستی ساده اونم به خاطر اینکه ازش خوشم میومدو مثه پسرای ژیگوی دانشگاه نبود
مسعودو رسوندم شرکتش بعدش رفتم خونه درو که باز کردم نیما)برادر خل وچلم(توی حیاط داشت با موبایلش حرف میزد که با شرف یابی من قطع کرد
-به به جناب نیما خاااااان جی اف گرام خوبن؟؟سلام برسونید خدمتشون دورادور جویای احوالشون هستیم
-هه هه بامزه تا حالا کجا بودی؟
بعد به ساعتش نگاه کرد
-یه ساعت تاخیر،من فک کردم اگه خدا بخاد رفتی زیر تریلی هیجده چرخ از دستت راحت شدیم
-خوش حال نباش من تا حلواتو نخورم از این دنیا دل نمیکنم چه فک کردی؟
در خونه رو باز کردم یه سلام بلند دادمو رفتم بالا تا لباسامو عوض کنم
از نرده ها سر خوردم اومدم پایین
مامانم همیشه با این کارم کفری میشد
مامانم توی اشپزخونه بود
نادیا)خواهرم(رسیده نرسیده از مدرسه داشت با تلش حرف میزد
-نادی جون یه التفاتیم به ما بکن بدمون نمیادااا
محل نزاشت منم تلشو از دستش قاپیدم
حالا من بدو این بدووو
ماشالا اینجام خونه نبود دشت بود دنبال هم میدویدیم و سرو صدا میکردیم که مامانم با چاقو اومد بیرون
با چاقو به من اشاره کرد
-ببین نیومده بازشروع کردیااا
-خب خب تسلیم یه دونه دختر خوب بیشتر تو این خونه ندارین میخاین پاره پارش کنید؟
اخماشو باز کرد
-نه عزیزم ما تو رو نداشته باشیم چه کنیم
صدای نیما از پشت اومد
-هیچی برین خداروشکر کنید که یه نونخور کم شده
-بامزههههههههه 8 تومن پول خردددددددد
بابام طرفای عصر اومد خونه
بابام دندونپزشک بودو مامانم دکتر زیبایی
همیشه هم دوس داشتن ما دکتر شیم ولی هیچ کدوممون علاقه ای نداشتیم
نیما که مهندس کامپیوتر بودو یه شرکت داشت
نادیا هم رشتش ریاضی بودو امسال کنکور داشت
منم که گل سرسبد واسه دکترای معماری میخوندم
رفتم سمت بابام کت و وسایلشو ازش گرفتمو یه ماچش کردم
-باباجونم خسته نباشی
-ممنون گلم
نشست روی
مبل مامان واسش یه چایی اورد
نشستم کنارش
-بابا چی شد؟
-دوستم مهندس صبوری واست جورش کرد فقط باید بری شرکت واسه استخدامو اینکارا البته اگه خوشت اومد
-مررررسی بابایی
چند روزی بود که دنبال کار میگشتم.بیشتر شرکتا محیط درستی نداشتن مثه شرکتی که قبلا کار میکردمو به خاطر محیط بدش استعفا دادم یا بیشتر شرکتا مهندس خانوم قبول نمیکردن اصلا لیاقت نداشتن که انقد لجم میگرفت وقتی میگفتن ما کارخانوما رو قبول نداریم
اه اه یه مشت بساز بفروش اشغال سبزی
رفتم توی اتاقم تا بخابم چون جدا داشتم هلاک میشدم
با صدای نادیا از خواب بیدار شدم
-خرس قطبی بیدار شو بیدارشو دیلینگ دیلـــــــینگ
-زهرماااااااااااااااار نادیا ببند اون گاله رو خواب از سرم رفت
-چرا خانوم 5 ساعته کپیدن پس بیدار نمیشن؟
-برو بیرون خوابم میاد
-هوووووووی پاشو خرررررررره وقته نونه گوشنمونه
-مگه ساعت چنده؟
-با اجازتون10
پریدم بالا
-چـــــــــــــند؟
-کوفت زود بیا پایین میخاییم شام بخوریم
گیج و ویج ابی به سرو صورتم زدمو رفتم تو اشپزخونه.
نیما دوباره شروع کرد
-خانوم بالاخره از خواب نازشون بیدار شدن میگفتی گاوی گوسفندی قربونی کنیم
-نه گاو نه گوسفند چه قد خرج خرج خرج خودتو گردن بزنیم کافیه
-دست شما درد نکنه لطف داری واقعاااا
-دستم که نه ولی اگه کمرمو ماساژ بدی ممنوم میشم
-امری دیگه؟
-نه فعلا همینارو انجام بده
-اخـــــــــــــی چه کم توقع
-چه کنیم دیگه
بعد شام فیلمی رو که نادیا خریده بودو دیدیم همه رفتن لالا کیش کیش
منم که خوابم نمیومد رمان خوندم تا وقتی خوابم ببره
فردا ظهر مثه همیشه یه تیشرت و شلوار جین پوشیدمو موهای خرمایی لختمو هم دم اسبی کردمو رفتیم خونه مامان جونم
کلا جمعه ها جمع میشدیم اونجا
وقتی رسیدیم امید پسر دایی شهرام پرید جلوم
-سلاااااااااام بنده انگشتــــــــــی
-سلام غول بیابونی
بوی کله پاچه خورد تو بینیم...
امیدو زدم کنار زدمو رفتم تو هال و ماچ و بوسه و...
اول از همه رفتم طرف مامان جانم دس انداختم دور گردنشو بوسیدمش اونم دوتا ماچ ابدار نشوند روی گونه هام
-مادرجون چرا انقد دیر کردین؟
-مامانجون تقصیره این نیماییه هی به خودش ور میرفت دیگه اخرش به زور از آینه کشیدمش کنار
نیما از اون طرف گفت
-بسکه یه تیکه ماهم هی دلم میخاد خودمو نگا کنم
-اره اونم یه تیکه ماه ! همون قسمت که دچار ماه گرفتگی شده
-این چشای توِ که دچار برق گرفتگی شدن
-نچ نچ داری اشتباه میکنی
فامیل پدرم کم جمعیت بودن
بابام دوتا خواهر داشت که یکیشون فوت کرده بود و تنها یه عمه داشتم که یه دخترو یه پسر داشت شادی و شهاب
شهاب همسن خودم بودو با هم خواهر برادر شیری بودیم.
فامیل مامانم پرجمعیت بودن
مامانم 3 تا خواهر داشت و 2تا برادر.
بزرگتریشون خاله سیمین بود که شوهرش مسعود بود و مهردادو مهرشاد دوقلوی افسانه ای بودن با هم کپ نمیزدن و27سالشون بود
بعدش دایی شهرام و خانمش فیروزه جون و امید و مبینا رو داشتن و من با اونا خیلی جور بودم
مبینا همسن من بود یعنی 25 امیدم دو سال بزرگتر بودو همیشه به من میگفت بنده انگشتی که کفرمو در میاورد البته حق داشت چون مامان جان بابا جان کرد بودنو همه قد بلندو درشت بودن جز من که ریزه میزه بودم قدم به زور به 160 میرسید وزنمم که 44 اینطورا بود.
بعدش مامانم بود و بعدشم خاله نازنین و شوهرش مهران)که با اقا مسعود برادر بودن( ارزو و بهروز هم بچه هاشون
بعد خاله شیرین و اقا فرهاد و شبنم هم که 22 سالش بود دخترشون بود و اخریم دایی بهرام عزیزم که 29 سالش بودو نامزد کرده بود با دختری به نام بیتا که مثه خودش پایه و شوخ بود
حالا دیگه نتیجه و نبیره و افتاب لب بوم نداشتیم که واستون بگم خدارو شکرررر
رفتم توی اشپزخونه
-عجب بویی به به
مهرداد و مهرشاد توی اشپزخونه نشسته بودن رفتم سمت گاز تا به غذای محبوبم سر بزنم
مهرداد-دختر خاله ی گرام چه طورن؟
قبل از جواب دادن در قابلمه هارو باز کردم
مهرشاد-مهرداد دیدی ضایع شدیم بُزیه رو تحویل میگیره بعد ما اینجا چغندریم
-اِاِاِاِاِ مهری جون اِ مَشی جون توام که اینجایی گرمتون نشه تو قابلمه یه وقت
امیدو مبینا که پشت سرم اومده بودن زدن زیر خنده.
مهرشاد-جوجه ما تورو با یه فوت می فرستیم اون تو مواظب باش
زبونی واسش در اوردمو رفتم تو هال نشستم ور دل بهرام
-خــــــــب چه میکنی ........خانوووم
-هییییییییی هنوز نفس میکشیم
-خسته نشی یه وقت بیام کمکت؟
-نه بهرام جون تو خودتو خسته نکن
بعد از ناهارجوونا دور هم جمع شدیم و با هم کل کل میکردیم ولی وقتی بهروز بام کل مینداخت اعصابم خرد میشد منم هی تیکه می نداختم اونم خودشو به نفهمی میزد اخرش دید حریفش قدره به نیما گفت
-ای بابا نیما این خواهرتو جم کن سرمونو خورد از بس حرف زد
اخ که اون موقع دلم میخواست چَک وپُک و بارش کنم که دیگه نتونه از جاش بلند شه
نیما که انگار از حرف بهروز خوشش نیومده بود گفت
-خوب داره حرف حقو میزنه کم اوردی چرا اینو میگی
منم گفتم-بله بهروز خان حرف حق برا بعضیا تلخه شرمنده
مبینا بم چشمک زد یعنی موضوع چیه منم سرمو بالا انداختم
مامان مانتو روسری پوشیده اومد سمتم
-جایی داری میری؟
-اره پاشو بپوش بریم مهمون داریم
-خب شما برین من می مونم
-نمیشه مهمونمون ویژه هس
مبینا با شیطنت گفت
-اوه اوه پاشو برو تو این بی شوهری می پره خواستگارهاا
-گم شو مگه من مثه تو هولم
رو کردم به مامان
-مامان برو زنگ بزن کنسلش کن
-نمیشه زشته خواستگارت مهندس بهمنیه میدونی که باهاشون رو در بایستی داریم
اه اه از تصورش حالم به هم میخوره این هر دفه که منو میبینه ازم خواستگاری میکنه این دفه هم با خانواده اومده ایندفه دیگه بهش میگم بابا من از این قیافه چلغوزت بدم میاد وسلام نامه تمام
دلخورصورتمو برگردوندم
همه هر هر میخندیدن
بهروزم که سرخ شده بودو میدونستم چرا
مهردادو مهرشاد دلقک که بادا بادا میخوندنو بشکن میزدن
یه نگا از اون حرفیا کردم که ساکت شدن

Signature
     
#3 | Posted: 17 Oct 2013 19:41 | Edited By: paridarya461
مهرداد صداشو بچگونه کرد
-خاله مهرشاد من از این خاله بد اخلاقه میترسم .
مهرشاد بغلشو باز کرد
-جوووووووون بپر بغل خاله
پاشدم با غرغر لباسامو پوشیدمو از همه خداحافظی کردیم
تو ماشین نیما هی مسخره بازی در میاورد
-دخترجون تا وقتی صدات نکردیم از اشپزخونه نمیایی بیرون اون چادر گل گلیه رو هم سرت میکنی و میگیری جلو صورتت و سرتم میندازی پایین...
همینطور واسه خودش حرف میزد که دستشو تو هوا قاپیدمو محکم گاز گرفتم
-اااااااااااخ دیوونه ول کن دستمو
با هزار زحمت دستشو کشید بیرون
-بیچاره اقا دوماد اصلا وقتی اومد خودم جا گازتو نشونش میدم که بدونه با چه دیوونه ی خلی طرفه
-لطف میکنی اگه نکنی خودم این کارو میکنم
-غلط کردی عروسم عروسای قدیم تا اسم دوماد میومد سرخ میشدن
-مرض نیما انقدر عروسو دوماد نکن
-چشــــــــــــــــــــم
رسیدیم خونه چشم غره ای بهش رفتمو از ماشین پیاده شدم رفتم توی اتاقم سر وقت موبایلم
یه اس ام اس داشتم از مهناز
-مییایی دیگه؟؟؟
-کجا؟!
-سر قبر من
-ااااااااااااااا به سلامتی مردی؟چرا مردی؟؟حالا ادرس قبرتو بده بیام واست حمد و سوره بخونم گناه داری
-خفه شو خره مشنگ
-خب تو مثه ادم بگو کجا؟
-یکم به اون مغز مشنگیت فشار بیار یادت میاد قرار بود کجا بریم
-اهاااااااااان نه بابا نمیتونم بیام
-چرا مشنگ جون؟
-این مرتیکه بهمنی بودا داره میاد مراسم کفن دفنمم
بلند بلند خندید
-اِاِاِ به سلامتـــــی کی هس ایشاا...
-امشب ساعت 7 اینطورا
-نه بابا پس ادرس بده بیام یه حمدو سوره فاتحه ای بخونم روحت شاد شه حالا از همه گذشته چی میخای بپوشی
-راستش گفتم اون کت شلوار مشکی رو بپوشم
-نه بابا مثه اینکه هنوزحاذق نشدی
-خب خوبه دیگه پس میگی چه بپوشم؟
-یه لباسی که دارو ندارتو بندازه بیرون تو هم که خوش هیکلی درنتیجه اقا دوماد هل میشه تو هم از ترشیدگی در میایی
-مرگگگگگگ فک کردی من مثه توام
-نه عزیزم شما تکی من سگ کی باشم
- سگ عمت کاری نداری
-نه گلم نصیحتم یادت نره،بای
-کم فَک بزن بای
حالا کی حوصله قیافه اینو تحمل کنه؟
ایشالا حلواتو دو لپی بخورم بهمنی...
اخه خدا نه اینکه از راز درونم اگاه بودو میدونست من عاشقشم به خاطر همین یه کاری کرده بود که من هر روز باید ریخت نحسشو ببینم ادم حسابی هم بودا ولی یه خرده هیز بود بنده خد اااا تقصیر بچم نبود که خدا کلا مردا رو اینجوری افریده بود
بگذریم حالا همون کت شلواره رو پوشیدم با یه کفش پاشنه تخم مرغی تا یکم بیاد رو قدم بعدشم یه ارایش ملایم کردم خدا روشکر بعد کنکورم مامانم اجازه داده بود از شر ابروهای پاچه بزیم خلاص شم
موهامم که دیگه به کمرم رسیده بودو پیجوندمشونو گوجه ای شون کردم
به به ماشالا به خودم یه اسفند برا خودم باید دود کنم یه وقت چش نخورم
مامان صدام کرد
–اوااااا عزیزم اگه کاراتو کردی بیا پایین
رفتم پایین و نیما وایساده بود جلوی نرده ها
-میخاستی وقتی میان بیایی پایین شرمنده که خواستگاری منه شما دارین زحمت میکشین
-وظیفته کلفت جان بعدشم یه خواهر که بیشتر نداری
نادیا-منم چغندررررررر
-دقیقااااااا
-گوسفند
مامان-وایسادی اونجا به کل کل؟بیا کمک
-باشه مامان این گوسفند که نمیزاره
کمک مامانم میکردم که اومدن
رفتم دم در مثه این مشنگا استقبالشون
اول مامی و ددی بعدشم خودش اومد تو با یه سبد گل
اااااااای واااای چرا زحمت کشیدین من خودم گلم اونم چه گلییییی
بدونه اینکه بهش نگا کنم سبدو ازش گرفتم نزدیک بود با کله چپه شم
سبد گلشم این خودش چُله
وااای کمرم پوکید چن تُنه این؟
دست گلو گذاشتم روی میز کنار راهرو و نشستم کنار نیما.
ارش)بهمنی میگم(نشست روبرومو به صورتم خیره شد....
همون که گفتم حقته
بعد از کمی صحبت از این درو اون در اقای بهمنی رفت سر اصل مطلب منم که انگار نه انگار خواستگاریمه به یه نقطه ی نامعلوم خیره شده بودمو هر از گاهیم به نیما نگاه میکردم که با اخم به ارش نگاه میکرد
خانم بهمنی از مامان بابام اجازه خواست که با ارش برم تو اتاق با هم حرف بزنیم
مامان با ترس نگام کردو منم خودمو زدم به بی خبری
سکوت برقرار شد بابام اهمی کردو سر حرفو باز کرد
اون وسط مامان بیچارم با التماس بم نگاه میکرد
چیکار کنم دیگه باید افتخار بدم
بابام بعد چند لحظه با نگاه معنی داری تو چشام زل زد
-خب فکر کنم بهتره برن باهم حرفاشونو بزنن
با بی میلی بلند شدمو به ارش از بالا یه نگاه کردم اونم عین میمون بلند شد باهم رفتیم توی کتابخونه ی طبقه ی پایین
ارش روی مبل سه نفره ی کتابخونه لم داد و مثه یه جغد به من خیره شد منم روبروش روی مبل یه نفره دست به سینه نشستم تا خودش شروع کنه
صداشو صاف کرد
-خب آوا خانوم شما تقریبا یه چیزای در مورد من میدونید یا بالاخره در مورد من کنجکاوی کردین
گوسفندو باش چه خودشو دس بالا میگیره می خواستم بگم نه من با گوسفندا کاری ندارم ولی دیگه به بزرگوااری خودم نگفتم
-ببین من خونه دارم ماشین دارم،پولم به اندازه ای هس برای زندگی مشترک و......
و هزازان شرو ور دیگرررررر
یواشکی به صورتی که نشنوه یه صدای عُق براش در اوردم اینم که همین طور عر عر میکرد اخرش دیدم نه دیگه نمی تونم صدای انکروالاصواتشو بشنوم حرفشو قطع کردم
-خب اقای بهمنی برای چی اومدید خواستگاری من؟
چشاش تا اون حدی که میشد گشاد کرد
-چی گفتی؟!
همین که شنیدی بلدم نیستی چه جوری حرف بزنی اخه...
-اقای بهمنی من که از همون اول جوابتونو داده بودم پس چرا...؟
نزاشت حرفمو تموم کنم یه خنده که بی شباهت به صدای گوریل نبود کرد
–مطمئنم نظرت درمورد من عوض میشه کافی فقطیکم تو در موردم فک کنی
اسممو میزارم بوزینه اگه در مورد تو یکی فک کنم...منم واسه خودم باغ وحشی راه انداختم
-اولا تو نه و شما دوماً منظورم کدوم خصوصیات منو شما پسندیدید چون هر چی فک میکنم هیچ خصوصیت مشترکی باهم نداریم
-راستش اول زیباییتون منو جذب کردو اخلاقیاتتون ولی بعد متوجه حجب وحیاتون و نجابتتون شدم
جااااااان حجب و حیاااا؟!
تو اصلا میدونی حیا رو با کدوم "ح" مینویسن؟
مرتیکه کم زر زر کن ...حیف که نمیشه وگرنه با یکی از همون فحشای ک دار) که که ،کثافت و...(ازت پذیرایی میکردم
هی خدااااااا
با قاطعیت گفتم
-اقای بهمنی شما مرد ایده الی هستید ولی نه برای من و جوابم منفی
روی مبل صاف نشست
–حرف اخرتونه؟
-حرف اولمم بود
-بسیار خوب
و بلند شدو از اتاق رفت بیرون
به سلامت رفتی از کنار برو ماشین بت نزنه دو سه تا فحش ابدار نصیبش کردم ...
اخیش خدا پدر اونکه فحشو به وجود اورد بیامرزه ...و همچنین رفتگانش رو
پشت سرش از اتاق اومدم بیرون چند دقیقه بعد رفتن
نیما-خیلی خوب کردی که جوابشون کردی مرتیکه داشت قورتت میداد اگه جاش بود لت و پارش میکردم
بابا و مامانم هم همین نظرو داشتن
*****
وارد کلاس که شدم سارا مثه همیشه روی صندلیش نشسته بودو کتاب تو دستش
رفتم از پشت زدم زیر کتاب ،کتاب خورد تو صورتش
-ها ها چه طوری خررررخون؟
-بیشعورررر خرش خودتی ولی باقیشو هستم
-بیخی کتابوووو
-خب دیروز چه شد؟
-ابشو کشیدن چلو شد
-ااااااا چه خُنُک شدی عزیــــــــــــــــزم
-چاکر شوماااااااااا
-خب......?
-خب به جمالتون گلمممم
مهناز از پشتم گفت
-بنال دیگه بابا جونت دراد
-نمیگم تا تو خماریش بمونید اومدن چک و لقتم کنن که گفتم
–ای بابا هیچی فقط گفت آوا جوووووووووووون دیوووووووووونتم
-خب بعدش؟
منم گفتم ما بیشتررررررر و یکم ابراز احساسو ماچو بوسه
مهناز زد تو سرم
-خاک تو تنت آوا ما رو مچل خودت کردیییییی
مسعود از صندلیش پا شد اومد سمت من
-به به خانوم سیامکی ،حالتون خوبه یه سلامی علیکی
بلاخره با ارنج زدم به بازوش
–جون مَسی از بس که ریزی ندیدمت حالا خوفی؟
-نه به خوبی شما
مهناز-اِ راستی آوا برا امتحان خوندی؟
سرمو خاروندم
-مگه امتحان داریم؟
-حسابان دیگه،نخوندی؟
-باهوشیا میگم نمیدونستم امتحان داریم بعد تو میگی نخوندی..خداشی
-مسعودی حالا چه کنم؟
-غصه نخور میرسونم
-ا قربون ادم چیز فهم

Signature
     
#4 | Posted: 18 Oct 2013 19:36 | Edited By: paridarya461
مهناز-کاشکی یکیم برای ما پیدا میشد دیشب خواستگار بازیشونو کردن حالا تقلب هم بهشون میدن ای خدایا شکرت
مسعود با تعجب
-خواستگار؟!
اخ اخ حیف شد مهناز که تو دانشگاهیم وگرنه الان اون دنیا بودی دهن لقققق
-اره بابا همین پسره ارش بهمنی
مسعود با اخم پرسید
-خب،جواب؟
به تو چه فوضوووول
-معلومه منفی فک کرده خیلی ازش خوشم میاد پا شده اومده خواستگاری
مسعود سرشو تکون داد و اخماشو باز کرد نشستم روی صندلی که کنار صندلی مسعود
–مَسی مرده و قولش
سرشو تکون داد برگه هارو پخش کردن 4 تا سوال بود 3تای اولشو بلد بودم که اگه درست حلشون میکردم 15 نمره میگرفتم البته اگه درست در میودن
پیست پسسسسست
سرشو بلند کردو چشمکی زد یعنی کدوم؟
با دستم 4رو نشون دادم سرشو تکون داد یه کاغذ از جیبش برداشتو جوابارو روش نوشت وقتی نوشت یه نگاه به استاد مبینی کردو تظاهر به ور رفتن به برگه ش کرد
به سمت استاد نگاه کردم مرتیکه ی هیز انچنان به من زل زده بود که دلم میخواست بزنم ناکارش کنم
یه نگاه از اون حرفه ایا بهش کردم که سریع روشو برگردوند
مسعود که اخم کرده بود سریع کاغذو گرفت سمتم منم مثه میمون اونو قاپیدمش با پر رویی برگم انتقال دادم بعد یه چشمک به معنی پیروزی زدمو اونم لبخند زدو با هم برگه هامونو تحویل دادیم
عاشقتممم شاید نمره ی کاملو بگیرم
-وظیفم بود بانووووو
-بله پس چی معلومه که وظیفت بود
-رو رو برمممم من
*****
برای اخرین بار توی ایینه نگاه کردم.یه تیپ رسمی زده بودم یه پالتوی جیر مشکی که کوتاهیش تا بالای رونم میرسید با یه شلوار جین مشکی و چکمه ی جیر مشکی پاشنه 7 سانتی
جلوی موهامو زده بودم بالاو پوشش داده بودم موهامو بالای سرم جمع کرده بودمو یه خط چشم مشکی توی چشای عسلیم کشیده بودمو جلوش بیشتر شده بود
با ریمیل مژه هامو حالت دادمو یه رژ لبم به لبام
تیپمو با شال مشکی و کیف خز مشکی کامل کردم
به شرکت رسیدم یه برج 20 طبقه که شرکت مورد نظرم طبقه 12 بود
وارد ساختمون شدم جلوی اسانسور منتظر ایستادم یا علـــــــــی اسانسور طبقه ی 17 بود اینجا صندلی نیمکتی نیس یه چرتی بزنم تا بیاد؟
اسانسور که اومد میخاستم داخل شم که یه مرد هیکلیو قد بلند همزمان داخل شد
هوووووووی مگه هولی چته مردکککک چشم غره ای رفتم
-چه خبرته اقا مگه نمی بینی منو؟
ابروهاشو انداخت بالا
-به من حق بده که تو رو نبینم خانوم کوچولو ولی تو چرا منو ندیدی؟
مردک پرو خوبه فقط هیکل داره ها
-اولا که خانم کوچولو عمه تونه ثانیا امروز صبح عجله داشتم یادم رفت چشما پشت سرمو تنظیم کنم ثالثا من فک نمیکردم شما با این هیکلتون فکر کنید تو این اسانسور جا میشین رابعا شما...
دستاشو گرفت جلوم
-بسه خانوم...چوب بدم
-نخیر شما زحمت نکشین
کنارش داشتم له میشدم نه من میکشیدم عقب نه اون
چه حق به جانب نگاهم میکرد فکر کرده صاحاب اینجاس
-مال کدوم ساختمونی تا حالا ندیده بودمت
ابروهامو انداختم بالا
-مگه شما مفتش این شرکتین؟
خندید
-نخیر
-خب پس به کارتون برسین
بعد با ارنجم یه ضربه زدم به سینه ی ستبرشو خودمو هل دادم تو اسانسور
اونم وارد شد
دستمو بردم تا دگمه ی 12 رو بزنم که اونم دستشو دراز کرد
با حرص زودتر دگمه رو فشار دادم اونم دستش تو هوا معلق موند
بعدش دگمه ی 12 رو که من زده بودم رو دوباره فشار داد
نچ نچی کردمو زیر لب طوری که بشنوه گفتم
-ضایع عقده ای
از اسانسور به بیرون نگاه کردم شهر زیر پام بود یه نگاه به تیپش انداختم
جلل خالق خدایا دمت گرم...اا چیزه یعنی خیلی به درگاهت شاکریم عجب تیکه ای افریدی یه پلیور خاکستری با شلوار مشکی و یه پالتوی بلند مشکی و شال گردن دو رنگ خاکستری و مشکی لامصب لالیکم زده بود که داشت مستم میکرد
صورتشو نگاه کردم رنگ پوستش فوق العاده بود یه رنگی بین گندمی و سفید . چشاشو که دیگه نگو مشکی و نافذ بود با لب و بینی که باصورتش متناسب بود در کل قیافه ی جذابی داشت و هیکلش که ...
اب دهنم راه افتاد...
دختر پرو خودتو جمع کن پسر مردمو قورت دادی
بالاخره آسانسور وایساد دوباره مردک رَم کرد ای بابا این جا که رنگ قرمز نیس پَ چرا این همینطور رم میکنه
یه لنگ کوشولو واسش گرفتم که نزدیک بود کله پا شه!
یه نگاه عصبانی بم انداخت منم یه لبخند ژکوند تحویلش دادم که چاله گونم پیدا شد.
رفت توی شرکتی منم با کمی نگاه به در اون سه تا شرکت،شرکت افق رو پیدا کردم ...
اه این که همونیه که اون مرده رفت توش...
بیخیال...
رفتم تو شرکت. به دور و ور نگاه کردم یه سالن گرد که یه میز منشی و چند تا مبل قهوه ای که با دیوارهای نسکافه ایش ست بود. یه مرد با یه قیافه ی کریه با سینی چای وسط سالن ایستاده بود و با چشای هیزش بم زل زده
شیطونه میگه بزنم زیره سینی هر چی چایه بریزه تو صورتش تا قیافه ی سه در چارش از اینی که هس بدتر شه!
به طرف میز منشی رفتم
منشی-بفرمایید
-سلام برای استخدام اومدم
کمی فکر کرد و گوشیو برداشت
-آقای مهندس یه خانومی برای استخدام اومدن
...
بسیار خوب.
رو کرد به من
-چند دقیقه منتطر بمونید
روی مبل نشستم ...5دقیقه...10دقیقه...30دقیقه...و بالاخره،
منشی-خواهش میکنم همراه من بیاین
مثه جوجه ها پشتش راه افتادم به سمت اتاقی که روش نوشته بود مدیریت رفتیم منشی در زد با صدای بفرمایید وارد شدیم یه اتاق که همش پنجره بود کنار اتاق هم یه میز نقشه کشی بود
از کی تا حالا بساز بفروشیا میز نقشه کشی دارن
رییس اوووو ژستو عشقه ه ه یه دستشو به دیوار تکیه داده بودو داشت از پنجره ی بزرگ که یه تیکه از شهر کاملا پیدا بود نگاه میکرد بعد از چند ثانیه برگشت فکم افتاد پایین
این که همون مردس خداجون مگه من چمه که این عمله بنا باید رئیسم بشه؟ پس به خاطر همینه که یه ساعت منو معطل کرد؟
با حرص نشستم رو مبل
ابروهاشو با حالت زیبایی انداخت بالا
-من به شما گفتم بشینید؟
-نخیر خودم
-اهااان اهان نه اوهون
-شما هم اگه دلتون میخاد بشینید
دهنش وا مونده بود که من چه پررو ام
-چایی یا قهوه میل دارین؟

Signature
     
#5 | Posted: 19 Oct 2013 11:10 | Edited By: paridarya461
-خیر ممنون
تلفونو برداشت
-خانوم مبینی به اکبر اقا بگید یه قهوه بیاره
کری من که قهوه نخاستم
چند لحظه بعد اکبر اقا اومدو فنجونو گذاشت جلوم
مهندس-اکبر اقا اون قهوه واسه منه
خاک توسرت چه قد بی تربیتی اییییییییی بدم اومد ازت ا
در حالی که اکبر که با چشای هیزش بم زل زده بود قهوه رو از جلوم برداشت
چشم غره ای بهش رفتم
مهندس که بم خیره شده بود گفت
-برای استخدام اومدید؟
نه ننت فدات شه اومدم چهره ی نورانی تورو ببینم خجسته شم خب معلومه خنگ خدا
-بله ظاهراً که این طوره
به پروییم عادت کرده بود
خب خانومه...?
-سیامکی هستم
سرشو تکون داد
-چندسالتونه؟به نظر کم تجربه میایید؟
-24 سالمه و...
-میدونید که ما اینجا زیر لیسانس قبول نمیکنیم و به نظر میاد که...
حرفشو قطع کردم
-خیر من فوق لیسانس دارمو برای دکترام میخونم
با تعجب پرسید
-مگه نمیگید 25 سالتونه؟
-بله ولی چند بار جهش دادم
سرشو تکون داد
چند تا بهترین نمونه کارامو گذاشتم روی میزش
برشون داشت میتونستم بفهمم از نمونه هام خوشش اومده ولی از اونجایی که از اول با هم دشمن خونی بودیم گفت
-نمونه کاراتون در حد یه دانشجو خوبه
ای کوفت بساز بفروش بد بخت
-والا این نقشه هایی که اینجان همه مورد تایید بهترین استادای دانشگاهمون هستن اگه شما خوشتون نمیاد حتما این استادای دانشگاه هستن که سوادشون به سواد شما نمیرسه!
روی کلمه ی سواد خیلی تایید کردم چند ثانیه تو چشام خیره شد
-من توی این شرکت بهترین مهندسارو استخدام کردم اینجا کسی زیر لیسانس نداریم و...
این وسط فهمیدم خودشم دکترا داره اونم از چه دانشگااااهی... مخم سوت کشید
-فعلا چند روز میتونید توی این شرکت کار کنید تا من کارای شمارو ارزیابی کنم که برای انتظارات من و این شرکت مناسب هستید یا خیر
سرمو گرفتم بالا
-اینجوری خیلی بهتره منم باید محل کارمو بهتر بشناسم
و با لحن معنی داری اضافه کردم
-راستش شخصیت کسایی که باهاشون کار میکنم خیلی مهمه
-بله منم شخصیت کارمندام واسم خیلی مهمه
ااااااااا چه جالب باریــــــــــک
تلفنو برداشت
-خانوم مبینی لطفا فرم استخدامو به خانوم بدین
بعدش به من نگاه کرد انگار که من خرمگسم و میخاد منو بیرون کنه
-میتونید تشریف ببرید
حیف که از اینجا خوشم اومده وگرنه میدونستم با یه غوزمیت باید چه جوری رفتار کنم
بدون خداحافظی به سمت در رفتم صدای یواششو شنیدم
-همچین اون زبون صد متریتو کوتاه کنم من..
برگشتم
-چیزی فرمودید؟
با تعجب سرتاپامو نگاه کرد
-خیر گفتم چه خوب میشد اگه بیشتر از این خانوم مبینی و منتظر نمی زاشتین
-اهااااان یعنی گوشای من ایراد داره؟
-بله می تونید تشریف ببرید
-مثل اینکه شما خیلی عجله دارید من تو شرکتتون استخدام شم
بعدم سریع درو بستم
صدای خنده شو شنیدم فرم و از منشی گرفتمو نگاه کردم
ساعت کار از 9 بود تا 5 عصر روز های فرد حقوقشم خیلی خوب بود هم هی شرایط بر وفق مرادم بود
امضا کردمو تحویل منشی دادم منشی که دختر خوشگلی بود لبخندی زد
-اقای بهراد گفتن شمارو با قسمتای شرکت اشنا کنم
شرکت شیکی بودو بخشای زیادی داشت احساس خوبی نسبت بهش داشتم به ادم انرژی مثبت میداد
با رضایت از شرکت اومدم بیرونو شادو شنگول به سمت خونه حرکت کردم
اول رفتم قنادی و کیک شکلاتیای مورد علاقمو گرفتم
زنگ خونه رو با اهنگ عروسی زدم صدای نیما از ایفون اومد
-خانوم مجلس عروسی دو کوچه اون طرف تره
-یعنی شما اقای دوماد نیستین؟
-نخیر
-درررررد درو باز کن
-بی ادب کی با داداشش اینجوری حرف میزنه؟
-من،حالا واکن این درو جلو پام علف سبز شده بیا پایین یه چرایی بکن
-بشین پشت در وقتی یه صفحه نوشتی من خرم،خر منم درو واست باز میکنم
-خب نکن خودم باز میکنم....خرررر
بعد کلیدو با اعتماد به نفس کاذب دراوردمو کردم توی در...
واا این چرا باز نمیشه..
چندبار سعی کردم ولی در باز نشد نیما هم هر هر میخندید
-رو اب بخندی درو باز کن
نــــــــــــــــــــــــ چ
حالت گریه کردنو در اوردم
-نیمااااااااا
-ای بابا
درو باز کرد از حیاط رد شدم و از کنار نیما که رد شدم غرولند کنان گفت
-صد بار گفتم جلوی من خودتو مظلوم نکن در ضمن کلیدا هم عوض شدن
خنده ی شیطونی کردم
-ااااا نیمول پس اهل بیت کجان؟
-نک کوه از بسکه این شرکتا استخدامت نکردن اسیب روحی دیدی فراموشی گرفتی اشکال نداره تو شرکتم ابدارچی ندارم
-یه درصد فک کن من پامو تو شرکت در پیتت بزارم حالا بی شوخی کجان؟
-خنگ خدا خب مامان اینا که مطبن....
حرفشو قطع کردم
-اهان اره حواسم نبود
-کی هست؟
-خب معلومه وقتایی که سوگل جون)جی افش( زنگ میزنن
-سرت تو کار خودت باشه بچه
-ااااااااااا راستی نیمولــــــــــــی استخدام شدم
-مرگو نیمول خودم فهمیدم
بعد به جعبه ی شیرینی اشاره کرد
-دوباره اگه کیک شکلاتی گرفته باشیا از خونه پرتت میکنم بیرون
-اتفاقا برای کوری چشم توی شکم گنده ی کچل شکلاتی گرفتم
-من شکم گنده و کچلم اره ؟
-نه شکم گنده ی کچل
-خب منم همینو گفتم
-نه تو گفتی شکم گنده و کچل
-خب چه فرقی داره؟
-فرقش تو تفاوتشه داداشه من
سرشو کج کردو بم خیره شد بیچاره اصلا هم اینجوری نبود موهای قهوه ای تیره و پر پشتی داشت و چشمای عسلی که درست همرنگ چشای خودم بود کلا منو نیما شکل هم بودیم اون همون بینی قلمی و لبای قلوه ای و گونه های برجسته ای رو داشت که من داشتم البته مردونه و تنها فرقمون پوست برنزه ی اون و پوست سفید من و هیکل مردونه و قد بلند اون و جثه ی ریز من بود
یهو دلم براش ضعف رفت لپاشو کشیدم
-گوگولــــــی هیچ کدومش نیستی)هی وای من عجب خواهر لوسی(
-قربون خواهر بند انگشتیم برم حالا که منو اینقد دوس داری برو برام کیک خامه ای بخر
-بابا مرسی سوءاستفاده .
و از بغلش اومدم بیرون موبایلش زنگ زد خواستم موبایلشو بردارم که بهش بدم ولی اون زودتر قاپیدش ریجکتش کردو موبایلو گذاشت روی میز و رفت توی اشپزخونه .توی اشپزخونه که بود موبایلش دوباره زنگ زد به صفحه ی موبایلش نگاه کردم..
سوگل ..
نیما زود از اشپز خونه اومد بیرون
–نیموووووولی سُگی جوووووووون
چشم غره ای به من رفتو جواب داد
-جانم؟
-جونت بی بلاااا فدات شم
چشم غره ی دیگه ای رفتو رفت بالا
شونه هامو انداختم بالا به من چه اصلا سرم تو کار خودم باشه یکی از اون یک شکلاتیارو که چشمک میزدن و برداشتمو رفتم بالا وقتی از کنار اتاق نیما رد بشم صداشو شنیدم
-نه عزیزم...باشه..ساعته هفت...همون جا...باشه گلم مواظب خودت باش...خداحافظ
زود به طرف اتاق خودم رفتم خونمون دوبلکس بود که توی طبقه ی اول هال و پذیرایی و اشپزخونه و اتاق خواب مامان بابام و یه کتاب خونه ی بزرگ بودو پله ها به صورت مارپیچی بودنو طبقه ی دوم اتاق منو نیما ونادیا بودو یه هال کوچولو سرویس بهداشتی.
خوش به حال سوگل مطمئن بودم که نیما دوستش داره چون اولین بار بود که میدیدم نیما اینجوری با یه دختر حرف میزد و زیاد اهل دخترو... نبود
مامان اینا اومده بودن نیما هم ازون تیپای دختر کش زده بودو داشت میرفت بیرون من که بغل بابا نشسته بودم رو به نیما گفتم
–کجا عزیزم تشریف داشتیم خدمتتون
نیما چشم غره ای به من رفتو گفت
-مامان با دوستام واسه شام قرار دارم نمیام منتظرم نباشید
نمیدونم چرا امشب کرمم گرفته بود بد جورر
-اقا نیما منظورتون از دوستات جی افتونه دیگه
بابام خندید
-ولش کن برادرتو اتیش پاره
-باباجون فردا پس فردا جامعه به فساد کشیده شد،جوونا مردم به فساد کشیده شدن،معتاد شدن تقصیر شماستاااااا گفته باشم
مامان بابا می خندیدن نیما با حرص گفت
-چرا چرت میگی بچه باز قرصاتو نشسته خوردی بابا با پرهام اینا دارم میرم بیرون
-اقا نیما درسته که ما از پشت کوه اومدیم ولی با لامبرگینی اومدیم
-اصلا هر چی که تو بگی من رفتم...خداحافظ
نچ نچی کردم
- دختر مردم دستت امانته ها یادت نره
با حرص گفت
-چشم
-چشمت بی بلااااا
*****
نک بینی مو خاروندمو غلتی زدمو بالشت عزیزمو تو بغلم گرفتم اااااااخیش چقد خواب صبح خوب بود چشامو باز کردم نگاهم افتاد به صفحه ساعت تازه ساعت نهِ اخی چقده من سحرخیزم خمیازه ای کشیدمو روی شکمم دراز کشیدم دوباره چشام بستم که یهو عین مشنگا رو تخت سیخ شدمو چشام شصتا شد خاک به سرم مگه امروز روز فرد نیس؟
اوا خره تو الان نباید شرکت افق توی یه برج بیست طبقه باشی؟
یه ثانیه نشده لباس پوشیده نپوشیده ویژژژژژی از پله ها با کله اومدم پایینو سوار ماشین شدمو روندم سمت شرکت ببین چی شد روز اول کاری دیر رسیدم حالا این غوزمیت ضایعم نکنه..
اسمش چی بود؟...بهراد؟...اها سپهر بهراد...
رسیدم در شرکت همونجور که شلنگو تخته مینداختم خودمو رسوندم به اسانسور دِ بیا اینم از شانس من بدو بدو پله هارو بالا که نه عینه تاپاله دوتا یکی کردمو رسیدم طبقه ی پنجم این همه تو دو استعداد داشتمو نمیدونستم؟
نفس نفس میزدم اسانسور طبقه پنجم ایستاد پریدم سمتشو درشو باز کردمو خودمو انداختم توش جز صدای اهنگ اسانسورو نفسای تندم هیچ صدایی نمیومد چند ثانیه چشامو بستمو سعی کردم نفسامو منظم کنم با صدای تک سرفه ای چشامو سریع باز کردم نگاهم تو دوتا چشم درشت مشکی گره خورد هینی کردمو اب دهنمو قورت دادم
-اِ تو...یعنی شما اینجا چیکار میکنین؟
ابروشو انداخت بالا
-دارم میرم شرکتم اشکالی داره؟
اخمام رفت تو هم
-نخیر
-خب خدارو شکر
ننه تو مسخره کن لندهووور
-ساعت دارین شما؟
با تعجب بهش نگاه کردم پس اون چیه تو مچت؟بابا فهمیدم ساعت داری
با بدبینی نگاهش کردم
_بله چطور؟
-میخواستم بدونم ساعت چنده؟
یکش به دو بنده ...نکنه میخواد بم بفهمونه دیر اومدم؟خب تو ام دیر اومدی...
خره خنگه خدا اون رئیس شرکته...
خب که چی؟اونم باید ان تایم باشه ریئسه شرکت باید الگو باشه برا ما
اهمی کردمو بی خیال یه نگاه به ساعتم کردمو خیلی عادی گفتم
-نُه.
حالا ساعت نه و نیم بودا
خداجون میبخشیا این کچل باعث شد دروغ بگم ...
به من چه...

Signature
     
#6 | Posted: 19 Oct 2013 13:47 | Edited By: paridarya461
ابروهاشو انداخت بالا
-مطمئنید؟
سگ درصد عزیــــــــزم
-بله چطور؟
-اخه دودقه پیش که به ساعت نگاه کردم ساعتم نه و نیم بود
-اها خب حتما ساعتتون نیم ساعت جلوِ لطف کنید بکشونیدش عقب که دفعه ی دیگه دچار اشتباه نشید
با حرص گفت
-چون شما گفتید حتما
بایکلااا پسر مامانی حرف گوش کن..
من نمیدونم چرا همیشه من باید تو این اسانسور با این دربیوفتم اخرشم حاجتمو از درو دیوار همینجا میگیرم...
چه حاجتی؟...
چه میدونم حالا هر چی مثلا همین درد بی شوهری...ترشیدگی...
چه عجب این اسانسور رسید با لاک پشت مسابقه میزاشت لاک پشت میبرد ...
دوباره این بهراد قرمز دید رم کرد دستمو گرفتم بالا
–ببخشید مهندس ladies first
وای اوا لال از دنیا بری این چه حرفی بود زدی بالاخره رئیسی گفتن کارمندی گفتن...
بیخیال...
ازحالت بهت بیرون اومد ابروهااشو انداخت بالا
-بله خانوم بفرمایید تاخیر که داشتید باید هم...
باقیه حرفشو خورد نفسشو داد بیرون منم از نگاهش که با زبون بی زبونی میگفت بزار خفت کنم فرار کردم ولی عجیب جذابیت صورتش منو جذب کرده بود..
بله بله؟چشمم روشن اوا خانوم چی شنیدم؟...
هیچی بابا چرا خودمو در گیر کنم؟...
وارد شرکت شدیم منشی به احتراممون ایستادو با لبخند سلام کرد..بد بخت به خاطر تو که پا نشد اگه این بهراد نبود تفم نمی انداخت تو صورتت که...
سلامی کردمو اونم با لبخند جوابمو داد به اتاقی که اونروز برام معلوم کرده بودن رفتم به دختری که خودشو شکوهی معرفی کرده بودو اتاقمون یکی بود سلام کردم اونم جوابمو داد بعد اون که داشت روی یه نقشه ای کار میکرد منم که داشتم پشه و مگس می پروندمو ترکای دیوارو میشمردم میتونستم گوسفندارو هم بشمارما ولی نشد چون مبینی اومدو گفت باید برم تو اتاق بهراد
ازش تشکر کردمو از جام بلند شدم وقتی رسیدم به در اتاقش یه تق زدمو با کسب اجازه وارد شدم
نشسته بود رو صندلیش و داشت کاغذایی که جلوش بودنو بررسی میکرد
نشستم روی مبل
هوی یارو زود کارتو بلغور کن میخام برم اتاقم گوسفندارو بشمرم...
اهمی کردم توجهی نکردو به کارش ادامه داد شیطونه میگه بلند شم کاغذا رو بکنم تو دماغو دهنش..
بیشعور عقده ای فهمیدیم رئیسی..
حدود 5 دقیقه که من اونجا نشستم اقا بلاخره تصمیم گرفتن یه نگاه به این بنده ی حقیر بندازه با جدیت شروع کرد
-خب،ببینید همونجور که قرار گذاشتیم شما تا دو هفته قراره ازمایشی کار کنید پس سعی کنید که کارهاتونو به بهترین نحو و با جدیت انجام بدید چون من خیلی تو کارم جدیم و با کسی شوخی ندارم ...
چی ؟تورو خدا منو نخندون...حتما توِ دلقک تو کارت جدی هستی...
شاید این حرفاش جوابی برای حاضر جوابیامو پرویی ام بود
تصمیم گرفتم کمی باهاش جدی باشم برای همین با جدیت گفتم
-من توی کارم با کسی شوخی ندارم
سرشو تکون داد
-خب پس بهتره از همین الان شروع کنید
بعد شروع به توضیح دادن پروژه ی کوچکی شد که باید تنهایی تا 5 روز دیگه تمومش میکردم
احساس کردم غیر از همه ی اینا یه جور تلافی به حساب میومد اخه کی تو روز اول کاریش همچین پروژه ی سنگینی و...
صدای نحس بهراد منو از افکارم بیرون کشید
-متوجه شدید خانوم؟فقط 5 روز.
تو نگاهش شرارت میبارید نفسمو دادم بیرون
-بله
به ازای بی خوابیای شبانه و زدن از درس و دانشگاه و خستگی بله...
دلم میخاست جفت پا بیام تو صورت سه در چارش
بلند شدم میخاستم بگم سعی میکنم...نه..گفتم
-مطمئن باشید نقشه ها تا 5 روز دیگه رو میزتونه
سرشو تکون داد
–میتونید برید
یعنی زیادی زر زدی یا میری یا شوتت میکنم بیرون
از اتاقش اومدم بیرون حالا من اینو چه جوری تموم کنم تا 5 روز دیگه خاک تو تنت اوا واسه همه سه متر زبون داری اونوقت گذاشتی این چلغوز...
پوووووووف دو ثانیه هم واسم طلاس...
با کله خودمو شوت کردم تو اتاق مشترکمو ...یه شیرجه ی 3 متری هم تا میزم...
خانوم شکوهی با تعجب نگاهم کرد منم دوتا گوشه ها ی لبمو براش اوردم بالا به منظور لبخند ولی چه لبخندی خودش دردمو فهمید اومد کنارم
-مثه اینکه سرت خیلی شلوغه
شلوغ نه ترافــــــــــــیک یا خر تو خر
بهراد تو من، من تو بهراد...
ای وای من که گلم...ولی اون خره.....البته بلا نسبت خر بیچاره..گناه داره طفلی
لبخندی زدم
-نه زیاد
-اگه بهراد نمی فهمید حتما بهت کمک میکردم
بگو نمیخام کمکت کنم چرا مفت میگی؟
جون من بیا کمکم کن بهراد با اون مخ ناقصش از کجا میفهمه؟
-نه ممنون خودم از پسش بر میام
رفت نشست پشت صندلی خودش منم مشغول شدم دقیقا یادم نیس چقد گذشت فقط صدای قاروقور شکم بیچارمو میشنیدم ...
ایشالا حلواتو بخورم بهراد هیچکی تا حالا اینجوری ازم بیگاری نکشیده بود
شکوهی-عزیزم از ساعت 1 تا 2 وقت غذا ست پاشو یه استراحتی به خودت بده
کشو قوسی به بدنم دادم
-همین جا غذا میخوریم؟
-هر جا دلت خواست ولی دوتا رستوران خیلی خوب روبه روی شرکته که معمولن همونجا کارامونو میکنیم
باهم از اتاق اومدیم بیرون منشی هم اماده بود که بره با دیدنم اومد طرفم با خوش رویی گفت
-روز اول کاری چطور بود؟
-خوب بود فقط این مهندس شما عادت داره روز اول هرکس اینقد ازش بیگاری بکشه
بلند خندید
-اوه اوه از شانس از اونایی که نیومده مهندس باهات لج داره مهندس کلا بی مخه
باهم رفتیم سمت یه رستوران سنتی توی راه بیشتر با منشی اشنا شدم دختر بی شیله پیله ای بود و زود باهاش صمیمی شدم اسمش نغمه بود بعد خوردن ناهار دوباره به شرکت رفتیم داشتم روی نقشه کار میکردم که اکبر با دوتا لیوان چایی اومد درحالی که به چشام زل زده بود قهوه رو گذاشت رو میزم از طرز نگاهش خوشم نیوم با اخم گفتم
-ممنون من چایی دوست ندارم دیگه زحمت نکشین
-چشم
لجم گرفت مرتیکه هیز خرفت اون از شرکت قبلیم که رئیسش پسر جوونی بود بهم گیر داده بود اینم از اکبر و اون یارو صفایی که مال بخش مصاحبه بود
تا چشم به هم زدم ساعت 5 شده بود باید رفتنمو خبر می دادم وسایلمو جمع کردم با انگشتام ضربه ی ارومی به در زدمو وارد شدم...
اِ ..اشتباه اومدم به جای بهراد یه مرد دیگه نشسته بود
_ام ببخشید...
پسر جوون لبخندی زد
-بفرمایید
نشستم
-من سیاوش هستم شریک و دوست سپهر..یعنی مهندس بهراد
-اِ..خب..من داشتم میرفتم خواستم رفتنمو اطلاع بدم..
و بلند شدم
-بله میتونید تشریف ببرید
-ممنون خداحافظ
جوابمو داد اهااان این با ادب بود بر عکس اون بهرادیِ...
وقتی رسیدم خونه نیم ساعتی استراحت کردمو بعد نشستم سر نقشه ها ...
ساعت چند بود نمیدونستم فقط میدونم همه خوابیدنو این منه بدبختم که دارم روی کاغذا خط خطی میکنم ای بمیری ایشالا بهرادی گُه به قبرت بباره ایشالا....
*****
با صدای زنگ موبایلم از خواب پریدم کدوم احمقیه صبحه اول صبحی
-الو؟
-کوفت...زهر...مرض...کدوم گوری هستی؟
-مهناز تویی؟
-نخیر خُرزو خانم
-خفه شو صبحه اول صبحی منو بیدار کردی چرتو پرتم میگی؟
-اااااااااااا شما یه نگاه به ساعت بنداز فدای اون مخ مشنگیت بشم
نگاهی انداختم
-خب ساعت 8 که چی؟
-خبر نداشتیم ترک تحصیل کردین و مشغول قالی بافیو اینا شدین!!!
-ای وااااااای اومدم
-خسته نباشی
تلفونمو قطع کردم من نمیدونم هیچکی تو این خونه نیس منو بیدار کنه
با سرعت 180 خودمو رسوندم دانشگاه تو پاگرد نزدیک بود دوبار بیفتم رسیدم به کلاس در زدم
-ببخشید استاد میتونم بیام تو
-15 دقیقه تاخیر داشتید خانوم ولی این دفعه رو میبخشم
وارد شدم بعد کلاس رفتیم بوفه چون صبحونه نخورده بودم ساعت بعد با استاد مُحِبی کلاس داشتم دیگه نمیکشیدم حسابی خسته شده بودمو خوابم میومد واسه همین بعد از اینکه استاد حاضر غائب کرد یواشکی از کلاس جیم شدم
با سارا و مهنازم هماهنگ کرده بودم که اگه مشکلی پیش اومد بم حتما زنگ بزنن رفتم توی ماشینو صندلی رو خوابوندمو روش دراز کشیدم با صدای ضربه ای به شیشه از خواب پریدم مسعود با نیش باز کنار شیشه ایستاده بود خمیازه ای کشیدم که تا ته حلقم پیدا شد سوئیچو چرخوندمو شیشه رو کشیدم پایین
-سلام
-علیک سلام خوابالو شنیدم جیم فنگ زدی از کلاس استاد مُحبی
-اره خوابم میود
-خب بزار یه خبر خوش بت بدم
به ساعت نگاه کردم از ماشین پیاده شدم باید میرفتم کلاس بعدیم
-بنال
-کلاس استاد کریمی کنسل شد
نیشم تا حلزونی گوشم واشد
-اییییییییوووللل
خندید دوباره سوار ماشین شدم
-تو دیگه کلاس نداری؟
-نه
-ماشین داری؟
-نه
کوفتو نه دیگه پرسیده بودم نمیتونستم بزنم زیرش
-سوار شو برسونمت
اونم از خدا خواسته سوار شد حداقل تعارفی زحمت میشه ای چیزی
-کی به سلامتی این اق داداشت برمیگرده از دستت راحت شیم
با پررویی گفت
-اگرم برگشته باشه من از این به بعد میخام با تو بیام
چه غلطا=غلط میکنی بچه پررو
-اخه تو ماشین تو بیشتر بم خوش میگذره
-هووووووو کاری نکن با لگد پرتت کنم بیرونا
مسعودی -چشم گردن من از مو نازک تره بیا بزن
تازگیا عوض شده بود نگاهاشم عوض شده بود گاهی وقتا بهم خیره میشد دیگه زیاد باهاش راحت نبودم
رسوندمش خونش و بعدم رسیده نرسیده به خونه نقشه هارو گذاشتم جلومو مشغول شدم
*****
امروز روز تحویل نقشه ها بود از نظر خودم نقشه ها عالی شده بودن این چند روزه از همه چی زده بودم که بهش بفهمونم مال این حرفا نیستی و منم بیدی نیستم که با این بادا بلرزم
حسابی صدای بابا و نیما در اومده بود که چرا از اول دارم اینقد سخت کار میکنم منم فقط جواب میدادم
-رئیسمون سخت گیره
با ضربه ی ارومی برای ورود به اتاق اجازه گرفتم
بهراد حتی سرشم بالا نگرفت..
چه کنیم دیگه بچه شعور درست حسابی نداره..
اهمی کردمو نقشه رو گذاشتم جلوش...
دست بردو نقشه ها رو نگاه کرد سکوت برقرار شده بود میتونستم برق تحسین و تو چشاش ببینم درحالی که زیرکانه نگاهم میکرد گفت
-خودتون اینا رو کشیدید ؟
نه کورش کبیر از قبرش پاشده واسم کشیده
-بله چطور؟
شونه هاشو انداخت بالا
-همینطوری گفتم
-خب این میتونه دو معنی داشنه باشه یکی کارم عالی بود دو کارم عالی بود
زل زد تو چشام
-دوتاش که یکی بود

Signature
     
#7 | Posted: 20 Oct 2013 19:20 | Edited By: paridarya461
-خب بخاطر اینکه دومی نداره
-اعتماد به نفسم خوب چیزیه والا
-بله ولی نه برای همه
نفسشو داد بیرون
-خب حالا میتونید فعالیت رسمی تونو توی این شرکت شروع کنید
متعجب گفتم
-مگه قرار نبود دو هفته باشه
-مهم نیس میتونید شروع کنید
مهم نیس نه بگو از کارت خوشم اومده مغروووووور
قبل از اینکه از اتاقش شوتم کنه بیرون خودم پاشم که برم که صدای انکر الاصواتشو شنیدم
-من به شما گفتم برید بیرون
چه لحن امرانه ای داشت
–خیر امر دیگه ای دارین؟
-خیر
پس مرض داری بدبخت میخوایی زنگ بزنم برات فارابی بیان ببرنت؟ زحمتی نیستااا...
به جان تو کفری شدم
-پس میتونم برم؟
-بله میتونید برید
وقتی درو باز کردم طوری که بشنوه زیرلب گفتم
-خدایا مریضا اسلامو شفا بده...امین
-چیزی فرمودید؟
-به درد شما نمیخوره
بعد درو بستمو اومدم بیرون ولی صدای خنده شو می شنیدم
ای کوفت رو اب بخندی
نغمه-چیه باز مهندس زد تو برجکت؟
-از مادر زاده نشده
صدای بهراد از پشتم اومد
-کی؟
ووووووویی این کجا بود دیگه
-چی کی مهندس؟
-همون که از مادر زاده نشده
فوضولم که هستی
-اهااااااان شما به رو خودتون نیارید مهندس
یعنی فوضولی موقوف
*****
نغمه-آوا همه جمع شدن تو اتاق مهندسین تو هم باید بیایی
بلند شدیم
-باشه بریم
-کجا برسم جیگر؟
-خب اتاق مهندسین دیگه
-اسگل جان تو مهندسی من که یه منشی بیچاره ام
در حالی که به اتاق مهدسین نزدیک میشدم گفتم
-اینجا هر کی کار میکنه بدبخته
از حرکت ایستاد
-وا،چرا؟
-چون قیافه ی نحس این مهندسو باید تحمل کنن
با پوشه ای که تو دستش بود یکی زد تو کلم
-دلتم بخاد
-بله بله؟چی شنیدم؟شما هم بلــــــــــه نغمه خانوم؟
-منظورم که این نبود
-بچه گول میزنی پس منظورت چی بود؟
-ایشون منظوری خاصی نداشتن فقط گفتن که بهتره شما هم تشریف بیارید توی اتاق مهندسین که همه بد بختا جمع هستن
برگشتم سمت بهراد عین جن میمونه اصلا این از کجا پیداش شد؟
-اِ...بله....الان میام اقای مهندس
از کنارش عین موش رد شدمو نشستم روی یکی از صندلیا
شکوهی که بغلم نشسته بود گفت
-عجب سوتی بود! اوووووپسک
-شما هم شنیدین مگه؟
-اره
به به آبرو نداشتم بر باد رفت
بالاخره این غوزمیتِ مهندس اومد نقشه ی بزرگی پهن کرد روی میزو شروع کرد به توضیح دادن صداش عین قُد قُد مرغ روی نِروَم بود
دستمو زیر چونم گذاشت بودمو به نقشه نگاه میکردم به نظرم رسید یه جای کار می لنگه اگه این یه پاساژه چرا بین مغازه ها جا برای عبور نیس چه اشتباه ضایعی خندم گرفته بود من میگم مهندس عقلش ناقصه عجب شاسگولیه ها البته همه ی قسمتاش اینجوری نبود
-ببخشید مهندس شما احساس نمیکنید یه اشکال بزرگ تو این نقشه هس؟
همه نگاهشونو به نقشه دوختن خودشم با اعتماد به نفس کاذب گفت
-خیر چه اشتباهی؟
-خب شما معمولا میرید خرید از تو در مغازه ها میرید تو یه مغازه ی دیگه یا از دیوارش میپرید تو یه مغازه ی دیگه؟
اخماشو کرد تو هم
-خانوم سیامکی ما الان وقت شوخی و خندیدن نداریم فکر کردی من عاشق و شیفته ی خندیدنتم...
ولی عجیب وقتی میخندید خوشگل میشدا چش نخوری
-نخیر من با شما شوخی ندارم فقط یه نگاه به نمونه تون بندازید بین مغازه ها برای رفت و امد جایی نیس که مردم عبور کنن
دوباره نگاها رفت روی نقشه دو ثانیه بعد همه شروع کردن به خندیدن بهراد خودشم خندش گرفته بود ولی اصلا دلش نمیخاست بخنده ولی سیاوش بلند بلند میخندید
بعد از چند لحظه که قیافه ی غضبناکه مهندس رو دیدن ساکت شدن همه رفتن به سمت اتاقشون ولی بهراد رو به من کرد
-خانوم مهندس شما بمونیدو مشکلای این نمونه رو حل کنید
چـــــــی من ؟ این که سه ساعت طول میکشه عقده ای میخاد تلافی کنه لابد
-مهندس نمونه باید از خودتون باشه
-بله ولی از اونجایی که شما بیکارین به شما میدم که بیکار نمونید
با حرص نمونه رو با وسایل جمع کردم خاستم برم که گفت
-کجا؟
سر قبرت میخام سنگ قبرتو بشورم واست
-برم اتاقم دیگه
-لازم نیس همینجا کارتونو انجام بدید
چشششششششششششم
دوباره وسایلو گذاشتم روی میز و مشغول شدم
اوا خاک تو تنت کنن تو چرا ایرادشو گفتی؟نمیگفتی بلکه وقتی تحویل داد آبروش بره
اه اه اه بی جنبه ی عقده ای
مشغول شدم از این حرصم میگرفت که خودشو دوستش نشسته بودن دو متر اونور ترو میگفتن و هرهر میخندیدن
باز به سیاوش که رفت برام چایی اورد بهراد که هر نیم ساعت یه بار میومد بالا سرمو اشکالای بنی اسرائیلی میگرفت منم هر دفعه جوابشو میدادم که دیگه کلا بی خیال شدو دیگه نیومد سراغم
ساعت 7 شده بودو همه رفته بودن فقط من مونده بودمو بهراد و البته اکبر
کش و قوسی به بدنم دادمو بلند شدم چون کارم تموم شده بود رفتم تو اتاقم تا وسایلو کیفمو بردارم وقتی برگشتم کلش تو نمونه ام بود
جون من تا حالا همچین نمونه ای کشیده بودی؟
-اقای مهندس من دارم میرم
-تموم شد؟
-بله مثه اینکه ساعت هفته
یعنی بچه خفه شو زیادیتم هس دو ساعت بیشتر کار کردم پررووو
-منم دارم میرم میخایین برسونمتون ؟
-خیر ممنون ماشین دارم...خداحافظ
منتظر اسانسور بودم که اونم با قفل و...اومد اسانسور رسید
اهاااااا حالا صب کن تا اسانسور بیاد مهندس جوووون زود سوار اسانسور شدم و دگمه ی1 رو فشار دادم برا خودم بشکنی زدم اسانسور طبقه ی 10 ایستاد در باز شد چشام شصتا شد این چجوری با این سرعت خودشو رسوند خون اشاما هم با این سرعت حرکت نمیکنن
همونجور که نفس نفس میزد اومد تو لبخند پیروز مندانه ای روی لبش بود لبامو فشار دادمو نگاهمو دوختم به شهر قشنگ اصفهان که زیر پامون بود
اسانسور ایستاد بهراد یه نگاه به من کرد منم زودتر اومدم بیرون
تو بهراد مشغول حرف زد با یه مرد میانسال شد احتمالا مال همین برج بود ماشین بهراد جلوی ماشین من بود چه تفاوتی من یه 206 داشتم اونم که بی ام دبلیو ام 6 قشنگش برق میزد ولی حیف که ماشینش زیادیش بود
نگاه شرارت باری به تایرای ماشینش کردم...
ااااااخی چه تایرای مامانیو قشششششششنگــــــــــی ..به به... ولی زیادی باد نشدن ؟بزار یکم بادشو خالی کنم به جای اون لطفی که بهراد واسه نمونه ها بهم کرد بالاخره منم باید جبران خوبی هاشو بکنم
خم شدم یعنی دارم بند کتونی هامو میبندم گیر سرمو از موهام کندمو....جیزززززز....
ااااخی من نمیخاستم اینقد کم باد شن که..ای بابا...
اشکال نداره خودش میاد زحمت میکشه بهرادی جوووون و یه تایر مامانی دیگه میزاره
صدای صحبت بهرادو شنیدم سر اکی و ثانیه دیگه آوایی اونجا نبود....
تقریبا سه ماهی میشد که توی شرکت این یارو بهراد غوزمیت کار میکردم بعد از اون روز که تایر ماشین نازنینش و پنچر کردم انگار فهمیده بود کار من بوده چون کلی بلا سرم اورد که البته منم بی جواب نزاشتم خلاصه حکایتمون شده بود حکایت تام و جری
انقدر توی شرکت مغرورانه رفتار میکرد که هر کی ندونه فکر میکرد ایشون ولادیمیر پوتینه
یه روز خسته و کوفته از شرکت اومده بودم که ماشین دایی بهرامو دیدم جلو درخونه هل هلکی ماشین پارک کردم چون حسابی دلم براش تنگ شده بود با کلید سریع درو باز کردمو گوله خودمو انداختم تو
-سلاااااااااااااااااام سلااااااااااام من اومدمممممم
اولین نفر که دیدمش بهرام بود پریدم بغلش

-بهراااامی عجبی ما چشممون به جمال شما روشن شد
خندید
-چطوری وروجک
-شما بهتری پس مارو فراموش نکردی نه؟
-مگه میشه توی فسقلی و فراموش کنم
با هم رفتیم توی هال نیما وقتی دید من تو بغل بهرام هستم گفت
-خرس گنده بیا پایین خجالت بکش
زبونی براش در اوردم
-حسوووووود حسودیت میشه داییم منو دوس داره بغلم میکنه؟

-واقعا که کاشکی یکیم بود مارو بغل میکرد
بعد با حالت با نمکی به بهرام اشاره کرد
-اخه شاسگول جان من عین پر سبکم ولی تو که بهرام بغلت کنه موتورش میاد پایین اول جوونی علیل میشه
-بهرام خیلیم دلش بخاد
بعد رو کرد به بهرام
-مگه نه بهرام جون
-نخیر اصلا مگه مغز خر خوردم توی نره غولو بغل کنم؟
بلند خندیدمو دستمو جلو بهرام گرفتم
-بهرام جونم بزن لایکووووو
دستامونو به هم زدیم نیما رو ترش کرد

-اه اه نخاستیم من اصلا میرم بغل یکی دیگه
با شیطنت گفتم
-نیمووولی منظورت از یکی دیگه سوگل جونته دیگه؟
نیما لبخند تصنعی زد
-عزیزم ما که به هم میرسیم؟نه؟
-نه تو به سوگل جونت میرسی
همه خندیدن
نیما-اونوقت شما به کی میرسی؟
به مهندس بهراد جووووووونم
یهو مخم فعال شد...کی؟...من کیو گفتم؟..
بهراد غوزمیت این وسط چه ربطی داشت؟منم حالم خوش نیستا..نمیدونم چرا این چند وقته هی بهش فکر میکنم و هر مردی و با اون مقایسه میکنم نه که خیلی هم تحفه ست من که بهش فکر نمیکنم خودش اصرار داره بیاد تو ذهنم...والا..من چی کار دارم به جوون مردم
-ما از اون جی اف خوشگلا نداریم که
بعد رو کردم به بیتا جون
–بیتا جون چه خبر؟
لبخند شیطونی زد
-خبرای خوووب
-اِ؟به ماهم بگین کیفور شیم
بعد نشستم بینشون با شونم زدم به بازوی بهرام
-خبریه کلک؟
لبخند شیطونی زد
-اومدیم خواستگاریت
-اِ؟مبارکه حالا این دوماد خوشبخت کیه؟

نیما با حالت مسخره ای ابروشو داد بالا

-خوشبخت؟مطمئنی؟مگه اون بیچاره ای که با تو میخاد زندگی کنه خوشبختم میشه
-نه سوگل جون خوشبخت میشه
-بَعَ...تو چرا هی بحثو میکشی سمت اون بدبخت؟
-اهاااااااا دیدی خودتم به بدبختیش اعتراف کردی
سیبی که توی بشقاب روبه روش بودو پرت کرد سمتم
-ایشالا حنااااق بگیری بچه که هیچ حرفی تو دهنت نمی مونه
گازی به سیب سرخ هوس انگیز زدم

-دستت درد نکنه نیمول سیب خوش مزه ایه
بعد گرفتمش سمت بیتا
-بیتا یه گازی بش بزن
خندید
-نه تو بخور بسکه حرف میزنی ساکت شی
نیما که حسابی دلش پر بود قاه قاه خندید
دهنمو کج کردم
-هه هه دهنتو ببند مگس میره توش
بعد رو کردم به بیتا
-دستت درد نکنه بیتا این چیزا تو مرام شما هم بودو ما نمی دونستیم
نیما هنوز داشت میخندید
-بهرام قربون دستت یه سیب بکن تو حلق این خوش خنده

-با کمال میــــــــــل
بعد تند و تیز قبل از اینکه نیما به خودش بیاد سیب و کرد تو دهن

Signature
     
#8 | Posted: 22 Oct 2013 12:21 | Edited By: paridarya461
نیما-ااااااخیش قربون دایی با مرام خوشگلممم برم
بعد یکی زدم پس گردن بیتا
-نه مثه بعضیااا
بیتا در حالی که گردنشو ماساژ میداد
-بشکنه اون دستت
یکی دیگه زدم
-زبونتو گاز بگیر حالا بگین خبرتون خوبه یا بد؟
بهرام نیشش باز شد
-ادم بفهمه داییش داره متاهل میشه خوش حال میشه دیگه
-نــــــــــــــــــه!!!
-چرااااااااااا
ذوق کردم
-جون من؟
-به جون عزیز فسقلی
پریدم هوا
-ایــــــــــــوووول یه عروسی افتادیم دلم لک زده بود واسه یه عروسی درست حسابی حالا کی هس؟
نیما-چرا تو ذوق میکنی قرار شد بچه هارو نیارن
-ااااای واای مامان ما نیما رو پیش کی بزاریمو بریم عروسی حیف شد نیمولی حالا کی عروسی تو؟
با حرص فقط نگام کرد یعنی خفه میشی یا خفت کنم منم که مظلوم ترجیح دادم خودم خفه شم تازه یادم افتاد به ماشینم نشستم کنار نیما و دست انداختم دور گردنش
-داداشی جووونم حالت چطوره؟
-از حالا بگم من خر نمیشمااا
-ای بابا ادم میاد دو کلوم قربون صدقت بره لیاقت نداری که
-اخه من که میدونم وقتی تو مهربون میشی یه چیزی می خای از ادم من خر نمیشماااا
-ای بابا بزار خر شی بعد شروع کن به اعتراض
-پیشگیری بهتر از درمانست
-داداشی سوگل قربون اون دست و پای بلوریت برهههه
-عین کنه می مونی چی میخایی؟
-داداشی میری ماشینمو بزاری تو پارکینگ
-یکم التماس کن
-بمیرمم التماس نمیکنم
پا شد
-چه کنیم که من زیادی بخشندم
-قربون داداشی خلم بره
-بله بله؟چی شنیدم؟
-هیچی عزیزممم هیچی
-اره جون خودت...سوئیچ
سوئیچو دادم و رفتم لباسامو عوض کردم از پله ها ویژژژژی اومدم پایین
-کیلیلــــــــی مبارررررررررررکههههه راستی بیتا
-ایشالا شما هم ایضا
-نه جون تو واسه من از این دعاها نکن مثه خودت بدبختم میکنی..راستی بیتا تسلیت میگم
-ممنون که همدردی میکنی
-اشکال نداره دست از پا خطا کرد منو خبر کن دوتایی حسابشو با دمپایی میرسیم
-باشه زنگت میزنم
بهرام-چی شد جغله تو که با من تو یه جبهه بودی
-خب حالا تجدید فراش کردم دیگه
-مگه ازدواجه؟
-تو همین مایه ها
بعد از یه ساعت بلند شدن که برن تعارفای مامانم اثری نداشت...خب معلومه دیگه شب شده و خونه خالی و دوتا جون پرانرژی و...استغفرالا...پس مامانجون اونجا چیکارس؟
*******
-خانم لطفا کارتونو بهتر انجام بدین این چه وضعشه؟
-خب اخه اون نمونتون درست نبود منم مجبور شدم...
-لطفا برا من بهونه نتراشین
-بهونه چیه اقای مهندس شما کارتون اشتباه بود منم درستش کردم
بفهم دیگه اشگول جون حقیقت عین ته خیار تلخه
نقشه هایی که دستش بودو انداخت رو میزمو رفت بیرون منم خَرَما دلم واسه این مهندس سوخت بسکه دوستش دارم این کارو کردم..
چی؟من الان چه زری زدم!؟دوستش دارم؟کیو؟بهرادو؟اینم حرف بود من زدم؟من بهرادو دوست دارم؟عمراااا؟یه درصد فک کن...
دلم یه حالی شد واسه اینکه از فکر بیام بیرون بلند گفتم
-اه اه این با اون عقل مشنگ مانندش چه جوری مهندس شده
-همونجور که به شما مدرک دادن راستی چه جوری دادن؟
خیر و خوشی نبینی تو از کجا پیدات شد بت یاد ندادن بدون اجازه نباید بیایی تو اتاق
-بله؟
بله و بلا این وسط بلت کجا بود آوایی خر
ابروشو انداخت بالا
–سوال پرسیدم ازتون
اِ بیست سوالیه؟بپرس عزیزم جواب میدم
-بفرمایید سوالتونو؟
-چه جوری به شما مدرک دادن
-به سختی
-همون دیگه به سختی
بعد ابروشو با حالت قشنگی انداخت بالا
-با اجازه
اجازه ی مام دست شماست عزیزم
هنوز گیج حالت قشنگش بودم که در بسته شدو رفت بیرون
اوه چه عطر خوبی داشت بینیمو از عطرش پرکردم یه بوی تلخ و مردونه
یهو چشمم افتاد به نقشه ها عجب نقشه های قشنگ و مامانی هستن یکم خراب کاری روشون بکنم چه طوره؟...خراب کاری که نه یکم تغیرای خوب خوب ...
خوبه هنوز بامداده مدادمو برداشتمو با ذوق افتادم به جونشون اندازه هایی رو که زده بودو عوض کردمو دوباره سر جای قبلیشون گزاشتم و با هیجان منتظر شدم که رئیس خوگشل و خوشتیپمون بیاد
5 دقیقه بعد بدون حتی در زدن اومد تو
بفرما تو دم در بده عزیزم....
اه کشتی منو نمیدونم چرا هی به این غوزمیت میگم عزیزم اخه این کجاش عزیز منه؟
ته قلبم یه جوری شد تا اومدم به این حس جدید پی ببرم دیگه نبود بی خیالش شدم بهراد نقشه هارو برداشت وقتی درو باز کرد که بره زیر لب گفتم
-به سلامت
شنید ولی بدون عکس العمل رفت بیرون دوباره بیکار بودمو داشتم مگس میپروندم که بهراد دوباره پرید تو اتاقم ..
بی تربیت...
عصبانی بود خب شاید فهمیده بود من اینکارارو کرده بودم
نقشه هارو گذاشت روبه روم
-این نقشه ها اندازه هاش اشتباس باید درستشون کنید
-مهندس این نقشه هارو باید بدین بخش محاسبه نه من
-من اینجا رئیسم پس هر کاری که من میگم رو انجام میدید و تا تموم نشدن این نقشه از شرکت بیرون نمیرید
اوه اوه دیگه مطمئن شدم که فهمیده کار منه
واااااااااایی آوای خر شاسگول مگه نمی خاستی امروز مرخصی بگیری
واااااااایی از دست تو حلوای خودمو بخورم ایشالا
سنگ قبرمو بشورم ایشالا
حمد و سوره مو بخونم ایشالا
داشت از در میرفت بیرون که رو کرد سمت من
–خانوم مهندس جواب های هوی است اینو یادتون باشه
-اِ شما معلم هم بودین و من نمیدونستم
-خب ایشالا شما دیگه فهمیدین
و از اتاق رفت بیرون
یعنی خااااااک امروز عروسی دایی بود خیر سرم حالا ساعت چنده؟1 تا اینارو تموم کنم ساعت میشه 4 من ساعت 2 وقت ارایشگاه داشتم چند دقیقه فکر کردم من عمرا برم از این معذرت خواهی کنما اصلا بزار ببینم من اصلا یه ماهه مرخصی نگرفتم غلط میکنه بم نده،نده دفتر دستک درپیتشو میریزم به هم
اهااا خودشه آوایی
مصمم بلند شدم در زدم کسی جواب نداد دوباره در زدم ایشالا مهندس سقت شدن
-نغمه مهندس کو؟
بیخیال در حالی که صندلی چرخ دارشو میچرخوند گفت
-دَدَر دودور
-اِاِاِاِ نه باباااااا
بعد بلند خندیدم
صندلیشو نگه داشت
-مررررررررگ بگو با هم بخندیم
سرخوش دوباره خندیدم پرونده ایی که روی میزش بود پرت کرد تو صورتم
-ببند نیشووووووووو
-چشششششششششششششم
بعد چرخیدم و راهمو کج کردم سمت اتاق سیا جوووون در زدمو با بفرمایید رفتم تو اتاقش به صندلی اشاره کرد
-بفرمایید
-نه ممنون..ام.. میخاستم مرخصی بگیرم
لبخندی زد
-شما هم مثه سپهر پر؟
و خندید
بله پسر خاله جون؟پر؟من پر؟
این سیاوش بود؟بهراد بی ادب نبود؟ سپهر؟...
اسمش چه قد قشنگ بود عین خودش..سپهر...سپهر چه خوش اهنگ
ابروهامو بالا انداختمو بش نگاه کردم فهمیدو خودشو جمعو جور کرد
-اِ منظورم اینکه مرخصی میخایین؟
نه تورو میخام خره من که از همون اول همینو میخاستم خندمو خوردم
-بله
-خب برگه مرخصی رو از منشی بگیرینو بیارید من امضا کنم
رفتم پیش نغمه
-زود تند سریع یه برگه مرخصی بدش بیا بالا
-هنوز حالت تهوع بم دست نداده هر وقت داد اساعه
-هه هه مسخره زود باش رد کن بیاد
-میدونی چیه؟یه بار از غضنفر میپرسن اگه حالت تهوع بت دست بده چیکار میکنی؟ گفت منم بش دست میدم
-هاها چه جک قشنگی خوب بود خندیدیم حالا یه برگه مرخصی بده جوونت دراد
-چه خبره ساعت 1 مرخصی میخایی؟
-عروسی داییمه
-اِ مبارکه چه قدم که باهم تفاهم دارین
-خاک تو سرت نغمه کی با داییش ازدواج میکنه؟
-مگه من گفتم قراره با داییت ازدواج کنی؟
-خب تو گفتی تفاهم...
-تفاهم با مهندس جوونت
-مهندس بهرادو میگی
-اهااااااا خودتو لو دادی... که بهراد مهندس جونته
-خفه شو اون ...
-اره بابا میدونم ازش لجت میگیره خون کثیفتو کثیف تر نکن اونم رفته عروسی دوستش
-اِاِ خب به من چه
-اره اصلابه تو چه حالا بگو واسه چی میخندیدی؟
-ای بابا..
جسته گریخته واسش تعریف کردم اونم شروع کرد به خندیدن
-خب حالا رد کن بیاد اونو
برگه رو داد رفتم سریع سیاوش واسم امضا کرد از شرکت زدم بیرون
بای بای مهندس جوونم کجایی که ببینی نقشه ها تو بخش محاسبه ست و منم مرخصی گرفتم دارم میرم ددر دودور
یه اهنگ مشت گزاشتمو با سرعت بیشتری به سمت ارایشگاه روندم
برای اخرین بار توی ایینه ی قدی اتاقم نگاه کردم موهای بلندم بالای سرم جمع شده بودن پیراهن مشکی که یقه ی بسته ای داشتو پشت گردنش گره میخورد و بلندیش تا بالای زانوم میرسید پوشیده بودم رنگ مشکی پیراهنم به طور جالبی به پوست سفیدم میومد با کفش سیاه پاشنه تخم مرغی که پوشیده بودم قدم کمی بلندتر شده بود
صدای نیما از پایین باعث شد چشم از تصویرم تو ایینه بردارم
-وزغ جون بیا پایین دیگه هممون منتظر توییم
مانتو مو پوشیدمو اومد پایین
-وزغ قیافته
نیما سوتی کشید
-اوووووووه کی میره این همه راهو عروس خانوم شمایین؟
-هه هه یه تاکسی بگیر برو این همه راهو
سوار ماشین شدیم جزو اولین نفرات بودیم هر چی نباشه فامیل درجه یکیم دیگه بعد ما خاله سیمین و بقیه رسیدن مبینا تا منو دید اومد سمتم
-به به حسابی پسر کش شدیااااااا
-شما بیشتررررررررررر
مهردادو مهرشاده دیدم که عین هم لباس پوشیده بودن
-ببینم امشب میخاین همه رو اسکل کنینا کدومتون پتین کدومتون مت؟
-تو خودتو درگیر نکن عزیزم زحمتت میشه
-باژژژژژژژژژژژژژید
تقریبا همه ی مهمونا اومده بودنو حالا عروسو دوماد با دست و کل و... از در باغ اومدن تو بیتا خیلی خوشگل شده بود بهرامم همین طور یه دخترو پسر ناز حدودا 4 ساله هم ساقدوش بودنو دنباله ی لباس بیتا رو گرفته بودن منم یهو جو گیر شدم داشتم عین بوقلمون کیل میکشیدم که مبینا یه نشگون از بازوم گرفت
-ببند اون گاله رو گوشم کر شد
-ااااااااخ انگشتات قلم شن ایشالا
نیما اومد کنارمون
-بیاین بریم تو ساختمون عاقد اومده
رفتیم تو سالن بعد از چند لحظه عروس و دوماد توی جایگاهشون قرار گرفتن مامانو چند نفر دیگه تور رو سر عروس و دوماد گرفته بودن کله قندو هم من میساییدم بعد از سه بار بلاخره بیتا بله رو گفت بعدشم بهرام سریع بله رو گفت که باعث خنده ی مهمونا شد
این دایی بهرام کوشولوی ما هم که از دست رفت که رفت

Signature
     
#9 | Posted: 22 Oct 2013 13:17 | Edited By: paridarya461
همه اومدن تبریک گفتن منو مبینا و ارزو و شبنم باهم رفتیم که تبریک بگیم نوبت من که رسید به بیتا گفتم
-بیتاجون یادت نره ها اذیتت کرد خبر بده سر دو سوت با دمپایی حسابشو میرسم
بیتا خنده ی ملیحی کرد
-حتما یادم میمونه
بهرام-باشه جغله بزار نوبت تو برسه
-اووووووووووه تا باشه از این خریتا
-دستت درد نکنه دیگه ماهم شدیم خر
-دلتم بخاد خر بزرگوار حالا گذشته از این حرفا تبریک میگم
در این حین متوجه سایه ی مرد خوش قامتی شدم که کنار ایستاده بودو منتظر بود وراجیای من تموم شه
رفتم عقبو سرمو گرفتم بالا یهو چشام شصت و چارتا شد شاخام سبز شدن...
اوسک... این غوزمیت این جا چی کار میکنه؟!!!
به به زبل خان هستن ایشون زبل خان شرکت زبل خان اینجا زبل خان قلب آوا زبل خان همه جا...
بلـــــــــــه من الان یه چیز گفتم ...چی گفتم؟
من خودمو کشششششتممم ...
هیچی بابا به روخودت نیار...
یه ابروشو انداخت بالا یه نگاه به سر تا پام کرد
-به به خانوم سیامکی،خوبین شما؟ دیـگـــــــــــــــــه
وقتی تورو میبینم حالت تهوع یهویی بم دست میده
-ممنون شما بهترین مثه اینکه
-بله با نقشه ها چی کار میکنید
-خوش و خرم نقشه ها هم تو بخش محاسبه جا شون خوبه؟
چشاش گرد شد تا خاست جواب بده بهرام گفت
-مثه اینکه شما با هم سرو سری دارید اره کلکااا؟؟
-بله ایشون از مهندسین شرکت هستن
بهرام نیشش باز شد
-اِ پس اونجام از دست این زلزله در امان نمونده؟
-نه متاسفانه
بهرام زد زیر خنده
-مهندس انگار قاطی کردین متاسفانه نه خوشبختانه این درسته
بهرام-از زبون درازش بهره بردی سپهرجون؟
-اوه اوه چه جور هم نمیدونی روز اول...
حرفشو قطع کردم
-بهرام بیکاری از ایشون سوال میپرسی از خودم بپرس راستشو بگم
-فقط یه سوال دیگه
-بفرما بهرام جان من که حساب شما رو میرسم به وقتش
-کار این خواهر زاده ی زلزله ی ما چطوره؟
عـــــــــــالـــــــــــ ــی بیست
-ایشون یکی از بهترین و جدی ترین مهندسای شرکت هستن
لحنش حسابی بو میداد اونم چه بوووویی بوی قورمه سبزی منم با همون لحن جواب دادم
-اختیار دارید مگه رئیسی بهتر شما هم پیدا میشه؟
بهرام با زیرکی نگاهشو بین ما چرخوند
-سپهر جون از من به تو نصیحت با آوا درگیر نشو که موتورتو میزاره پایین
گویا این دایی ما از اخلاق دوست شریفشون خبر ندارن
سپهر سرشو تکون داد
-اونم چه موتوری از پنچر کردن ماشینا و دست کاری تو نقشه ی رئیسو ... منظورت همینا بود بهرام جان؟
بهرام نگاهی به من کرد
-اره؟
-ای تو همین مایه ها به علاوه ی اضافه کاری زوری دادن به کارمندا واسه خوشی و...
صدای نیما نزاشت حرفمو تموم کنم
-آوا بیا کنار دیگه این دوتا بدبختو ول کن یه نفس راحت بکشن
-اِ اختیار داری نیماخان من هر جا باشم برای همه شادی به ارمغان میارم چی فک کردی
-اون اعتماد به سقفته که منو عاشقو دیوونت کرده حالا بیا کنار
-باشه عشقم بریم..اِ یه لحظه بیا
نیما اومد کنارم
-نیما ایشون مهندس بهراد رئیس شرکتن ایشونم نیما برادر بنده
با هم دیگه دست دادن
من و مبینا با هم رفتیم تو باغ نیما و سپهر هم پشت سرمون در حالی که با هم حرف میزدن اومدن نشستیم رو صندلیا
-اجازه هست
نگاهمون افتاد به پسر جوون خوش تیپی که به صندلی اشاره میکرد
–شما که نشستین دیگه اجازه واسه چی؟
خندید
-من ارمان هستم خواهر زاده ی بیتا
-من به شما گفتم خودتونو معرفی کنید؟
-خیر حالا میشه شما خودتونو معرفی کنید؟
-میخایین شناسنامه بدم؟
-خیر فقط خودتونو معرفی کنید
-خب من دختر بابامم
-شما اولین نفری هستی که با من راه نمیایا
-اِ ایشالا دومیشم جور میشه حالا تشریف ببرید تا جور شه
-پشیمون میشیا
-اِ پیشگو هم هستی و ما نمیدونستیم
-اگه شما بخوایی میشم
شیطونه میگه همچین صندلیو از زیر پاش بکشم که تا دو روز پاچه هاش رو هوا باشه
-من که نمیخام
رو کردم به مبینا
-تو چطور؟
مبینا-نچ
-پس می تونید تشریفتونو ببرید
پسر از رو صندلی پا شد رفت نیما نشست کنارم
-بالاخره این زبون شصت و دو متریت به دردت خورد
-اِ ببخشید شما کجا تشریف داشتین
-زیر سایه ی شما
-اااااااا الان که شبه
-ا یعنی من اشتباه کردم
-بله
-حالا پاشو یکم برقص و انقد حرف نزن
من و مبینا رو بلند کرد و خودش نشست سرمو به علامت تاسف تکون دادم
-بی فرهنگ
رفتیم وسط ، همه اون وسط میرقصیدن و جیغ و هورا و....
اون وسط داشتم میرقصیدم چشامو بستمو یه چرخ زدم چشامو که باز کردم دیدم همون پسر با نیش باز روبه روم داره میرقصه
ای کوفت ببند اون نیشو
برگشتم مبینا داشت می خندید
-ببند نیشتو مسواک گرون میشه.چرا منو نکشیدی کنار؟
-اخه نمیدونی چه ذوقی کرد وقتی چرخیدی سمتش
-ایشالا ذوق مرگ شه
اهنگ که تموم شد نیما اومد جلوم
-افتخار میدین بانو؟
-چه میشه کرد بیا جلو یه دورم با تو برقصم دلت خوش شه
-اوه اوه منو بگو دارم فداکاری میکنم
سنگینی یه نگاهو حس کردم سرمو چرخوندمو نگاه سپهرو متوجه خودم دیدم همیشه عصبانی میشدم ولی نمیدونم چرا حالا یه جورایی ذوق کردمو خوشحال شدم چقد شیک لباس پوشیده بود یه کت و شلوار مشکی با بلوز مشکی پوشیده بود یه کروات ورساچی که توش یه رگه های طلایی به کار رفته بود هم زده بود
نگاهم افتاد تو چشای مخمور مشکیش چقد گیرا بودن....
وا؟ من تا حالا کور بودم؟...
یهو چشم بصیرت پیدا کردمااا..عجب...
احساس کردم یهو داغ شدم دلم قیلی ویلی رفت
-هوووووووی تو هپروتیا اهنگ تموم شد
گیج و ویج به نیما نگاه کردم که چشاشو باریک کرده بودو نگام میکرد بهش محل نزاشتم روی یکی از صندلیا نشستم یهو یه فکری تو مخم جرقه زدم...
آوایی خدا خفت کنه نکنه عاشق شدی؟
نه به خدا..منو چه به این غلطا..نه نه حرفشم نرن...
اِاِاِاِ آوا تو هم اره؟
اره منم پس چی ؟
اخه کی عاشق این میشه که تو شدی؟
خدایا ببین راس میگه نمیشه منو عاشق یکی دیگه بکنی؟ اخه منو چه به این احساس شوم؟...
شوم؟چرا شوم؟
عشق مثه خرمالو میمونه..شیرین اما گس...
این احساس که حالا تموم تنمو دربر گرفته بود یه احساس فوق العاده بود ....
این دست کیه جلوم که هی تکون تکون میخوره
با چشمام دنبالش کردم دست مبینا بود تو جام تکونی خوردم نیما و سپهر روبه روم داشتن به من میخندیدن..کوفت ...
-عمو یادگار خوابی یا بیدار؟
-ها؟چی؟
-نخودچی لئوناردو داوینچی
-مسخره
نگاهم افتاد تو نگاه سپهر چقد وقتی میخندید خوشگل میشد
دست مبینا رو کشیدم دوباره رفتیم وسط حسابی که اون وسط بالا پایین پریدیم رفتیم کنار بقیه که دور یه میز جمع شده بودن نصفه لیوان واسه خودم ودکا ریختمو مشغول شدم داشتیم با هم حرف میزدیم که بابا و یه اقایی خندون اومدن سمتم
–نیما جان،آوا جان یه لحظه بیاین
اون اقا هم سپهرو صدا زد رفتیم سمتشون بابام دست انداخت دور گردن اون اقا
-بچه ها ایشون اقا سیامک بهراد هستن بهترین دوست دوران دبیرستان،سیامک جان این دوتا جوونم آوا و نیما دختر و پسر گلم هستن
با هم دست دادیم اقای بهراد هم رو به بابام گفت
-این هم سپهر پسر بنده هستن
چی شد؟اینجا همه با هم اشنان چه جالب من با رئیسم اشنا در اومدم
بابا-ماشالا عجب پسر اقایی
من-بابا ایشون رئیس شرکت هم هستن
-خیلی خوش حالم که رییس دخترم همچین اقای متشخص و با مسئولیتی هستن
سپهر-اختیار دارید
پس من یه پارتی گنده دارم...
ارررررره به همین خیال باش یه من بده آش
همه جمع شده بودن دور عروس و دوماد چون بیتا میخواست دسته گلشو بنداره وسط جمعیت تا یکی بگیردش
همه ی خترا دستاشونو اورده بودن بالا نگاه کن تو این بی شوهری ...واه واه...
یهو احساس کردم یه چیزی پرتاب شد سمتم چشام بسته شدنو دستامو ناخوداگاه اوردم جلو چشامو باز کردم دسته گل تو دستم بود همه به من اشاره میکردن و سوت میکشیدن
ای بیتا حلواتو بخورم بیکار بودی بندازی تو دست من ؟
اخی از ترشیدگی در اومدم حالا این مرد خوشبخت کیه...چی میشد اگه سپهر باشه؟
بعد از شام حدودا ساعت 2 بود که مهمونا کم کم رفتن خودمونیا هم موندن برای عروس کشون تا کوه صفه رفتیمو بعد عروس دوماد خداحافظی کردنو رفتن تا رسیدیم خونه کفشامو در اوردم خودمو به نیما انداختم
-نیما جوووونم؟نمیخوایی به وظیفت عمل کنی؟
-ببینم شما از کدوم سنگ پا استفاده میکنید؟
-نیماااااا جون من؟؟
-باشه بابا گریه نکن میبرمت
پریدم رو کولش از پله ها داشت میرفت بالا صدای اعتراض نادیا بلند شد
-اااا پس من چی؟
-من اول این قاطرو رزرو کردم حالا بش میگم برگرده تورم سوار کنه
نیما منو انداخت پایین
-که حالا من قاطرم اره؟
-نه داداشی تو گلی البته گل خرزره حالا بیا بغلم کن
-رو که نیس معلوم نیس وقتی بچه بودی ننه بابامون چی بت دادن خوردی
و بعد منو بلند کردو با پا در اتاقو باز کرد منو گزاشت روی تخت
-مرسی داداشی جبران میکنم
-نمیخاد تو جبران کنی جوجه
و از اتاق رفت بیرون با خستگی فقط لباسمو در اوردمو خودمو پرت کردم رو تخت
اخــــــــــــیش چقد خواب خوبه
چشامو بستم چهره ی ریبای سپهر جلوی چشام اومد
آوا تو هم گل کاشتی با این انتخابت اصلا معلوم نیست ننه بابا این سرش چیکار کردن که اینقد جیگر شده امشب دخترا عین پروانه دورش میگشتن که اونم به هیچ کدوم محل نمیزاشت یکیشون همین ارزو بود که هی دلبری میکرد و دلم میخاست دو بامبی بزنم تو مخش تا مخش جابه جا شه
صبح وقتی بیدار شدم یکی زدم تو سرم ساعت ده بود از تخت خواب نازنینم پریدم پایین هول هولکی لباس پوشیدم و سوار ماشین شدم هنوز چشام درست خیابونو نمیدید چند باری هم نزدیک بود تصادف کنم
خداروشکر اسانسور طبقه ی همکف بود خودمو انداختم توش اسانسور که ایستاد عین فشنگ خودمو پرت کردم بیرون دیدم سپهر کنار میز نغمه وایساده
-خانوم سیامکی هنوز نیومدن؟
خودمو رسوندم بهشون
-سلام مهندس معذرت میخوام دیر اومدم
بهراد چشمش به من افتاد احساس کردم جلو خندشو گرفته از روی شونه هاش نغمه رو دیدم که داره بی صدا میخنده و چشاشو واسم چپ کردو زبونشو دراورد داشت خندم میگرفت که سپهر گفت
-دفعه اخرتون باشه
خوبه میدونه چرا دیر کردم

Signature
     
#10 | Posted: 22 Oct 2013 13:37 | Edited By: paridarya461
دیر کردم که کردم فدای سرم در اتاقمو باز کردم که یهو نغمه حمله کرد تو اتاق منم مثه این مشنگا داشتم نگاش میکردم
-چته مگه اینجا باغ وحشه؟
در حالی که میخندید آیینه شو گرفت سمتم
-خفه شو فعلا یه نگاه به ایینه بنداز
شکلکی براش در اوردمو تو ایینه به خودم نگاه کردم خندم گرفت یادم رفته بود ارایش دیشبمو پاک کنم پایین چشام سیاه بود و سایه ی پشت چشم به صورت فجیحی پخش شده بود
نغمه هنوز داشت میخندید ایینه رو دادم بهش
–خوبه والا اول صبحی برا خنده سوژه پیدا کردی
رفتم تو دستشویی و با هزار زحمت ارایشمو با کِرِم و شیر پاککن پاک کردمو اومدم بیرون
پروژه ای که یه هفته پیش به من واگذار شده بودو هنوز تموم نکرده بودمو امروز باید تحویل میدادم تا وقت ناهار روش کار کردمو تمومش کردم
ناهارو با نغمه رفتیم رستوران بعدش که برگشتیم حسابی خوابم میومد سرمو گزاشتم روی میزو چشامو بستم با صدای تق تقی که کنار گوشم میومد سرمو بلند کردمو سعی کردم چشامو بار کنم از لای چشام صورت زیبای سپهرو دیدم یه لحظه موقعیتم یادم اومد نیشخندی زد
- ببخشید که چرتتونو به هم زدم
نه خواهش میکنم ادم بیدار شه همچین فرشته ایو ببینه واسه چی ناراحت شه
-بله ....اِم..چیزه ...نقشه رو تموم کردم
نقشه رو برداشت همونطور که نگاش میکرد گفت
-میتونید تشریف ببرید
به ساعت نگاه کردم ساعت 5 بود چقد خوابیده بودم چقد خواب تو ساعت اداری میچسبید بلند شدم کیفمو برداشتم
–خداحافظ
با سر جوابمو داد...بی تربیت..بیشعور من نمیدونم عاشق چیه این شدم شعورم که نداره...اه...هیچکیم که تو شرکت نیست این نغمه هم که یه ذره شعور نداره یه سر به من نزد ببینه من مردم یا زندم همینطوری بدون خداحافظی رفته اخ که اگه ببینمت
به ماشین که نزدیک شدم دیدم تایر ماشین پنچره دو دستی کوبیدم تو سرم چجوری پنچری بگیرم اخه
صندق عقبو باز کردمو تا تایر جدید بردارم اه چقد سنگینه داشتم خودمو میکشتم تا تایرو بکشم بیرون که صدایی گفت
-بزارید کمکتون کنم
برگشتم سپهر بود چه صدای گیرا و دلنشینی داشت دلم ضعف رفت داشتم توی چشاش غرق میشدم پلک زدم
-ممنون خودم میتونم
ابروشو انداخت بالا
-مطمئنید سنگینه شما نمیتونید بیاریدش بیرون
دوست نداشتم ازش کمک بگیرم مگه من اینجوریم که از تو کمک بگیرم با تموم قدرت تایرو کشیدم بیرون اااااااخ صدای استخونامو شنیدم ولی به روی خودم نیوردم مهم این بود که تایرو در اورده بودم لبخند پیروزمندانه ای زدم
-دیدید تونستم
سرشو تکون داد
-خیلی لجبازید
جوابی ندادم حالا چه جوری باید پنچریشو بگیرم؟
تا حالا فقط چند بار دیده بودم که گوشه ی خیابون دارن پنچری میگیرن ولی بلد نبودم سپهر دست به سینه منتظر بود ببینه چیکار میکنم
–شما چرا اینجا ایستادید؟
-شما که نمیتونید برید کنار براتون پنچریشو میگیرم نه من الاف میشم نه شما
بهم برخورد
-من به شما گفتم الاف من بشید
حواسم نبود که تایر زیر دستمه ولش کردمو به سپهر اشاره کردم
–شما میتونید تشریف....
ای واااااای تایر تو سراشیبی با سرعت میرفتو منو سپهر هم پشت سرش کم کم از نفس افتادیمو ایستادیم
سپهر کفری به من نگاه کرد
-لجباز حالا بر میگردیمو من شما رو میرسونم
خودمو از تک و تا ننداختم
-نخیر تاکسی بگیرم بهتره
تاکسی داشت رد میشد براش دست تکون دادم تاکسی ایستاد خواستم ادرسمو بهش بگم که سپهر سرشو کج کرد
-کیفتونو نمیخوایید؟
اه بخشکی شانس کیفم تو ماشینم بود راننده تاکسی که انگار یه ثانیه هم واسش مهم بود گفت
-خانوم مارو الاف کردید یا سوار شید یا برم سر کارو زندگیم
سپهر درو بست
-خیر شما برید شرمنده
راننده سرشو با تاسف تکون داد و رفت منم عین جوجه پشت سرش راه افتادم کیفو از ماشینم بر داشتمو یه لگدم به تایر پنچر زدم که از چشم سپهر دور نموندو یه نیشخند زد یه چشم غره از حرص زدمو سوار ماشینش شدم ادرس خونه رو پرسید بهش دادم
یه اهنگ از مرتضی پاشایی گزاشت..
به به ببین آوایی از همین اول زندگی مشترکمون تفاهم داریم
زیر چشمی بهش نگاه کردم لامصب پشت ماشینم خوش استیل بود جدی به روبه رو ش نگاه میکرد یه دستش روی فرمان ماشین اون دستشم با حالت قشنگی روی پنجره گذاشته بود عطر خوشبوش تموم ماشینو برداشته بودو داشت مستم میکرد
رسیدیم سر کوچمون
–ممنون همینجا پیاده میشم
-خونتون داخل کوچه هست؟
به تو چه
-بله
پیچید داخل کوچه
-لازم نبود بپیچید تو کوچه...ممنون همینجاس
دم درمون متوقف کرد
-ممنون زحمت کشیدید بفرمایید تو در خدمت باشیم
-نه ممنون مزاحم نمیشم.سلام برسونید
نه عزیزم شما مراحمی با کلید درو باز کردم
-بازم ممنون
وارد خونه شدم
-سلام سلام همگی سلام
نادیا-وووووووووای تو باز اومدی تازه داشتیم به ارامش میرسیدیم
کیفمو پرت کردم تو سرش
-لووووس حالام دیر نشده میتونی بری بیرون تا به ریلکسیشنت برسی نکه خیلیم مشغله ذهنیم داری
نیما-ماشینتو نیاوردی تو؟ببین من این دفعه نمیرم ماشینتو بیارم توا گفته باشم
خندیدم
-اخه اصلا ماشینی نیس که بری بیاریش تو
-یعنی چی؟
شونه هامو انداختم بالا
-پنچر شد گذاشتمشو اومدم
نیما پووفی کرد
-حتما اینم منم که باید برم بیارمش
-افرین پسر باهوش در ضمن یه تایرم باید بخری
-خودش داره تایر احمق جان
-احمدو زنش دادیم رفت عزیزم داشتم تایرو در میاوردم از دستم در رفت
-بی عرضه
زبونی براش در اوردمو بساطمو جمع کردمو رفتم تو اتاق خودم
******
داشتم ماشینو رو به رو شرکت پارک میکردم که یکی درو باز کردو خودشو انداخت تو تا به خودم بیام یه چاقو زیرگلوم بود
-هر چی داری بریز بیرون...جلدی باش
مات و مبهوت داشتم نگاش میکردم که چاقو رو جلو صورتم تکون داد
-جونتو دوس داری یا نه؟
-اره خیلی کیه که جونشو دوس نداشته باشه؟
-ساکت شو زبون درازی نکن...زود
-اهااان مثلا دزدیو پول میخوایی
-حرف نباشه
-چشـــــــــــــم گفتی پول میخوایی اره؟
-اره اون ساعت خوشگلتم بده
همچین پولی نشونت بدم حض کنی دنبال اسپری فلفلم میگشتم که یه سقلمه بم زد
-دِ زود باش
بعد کیفمو برداشت اسپریو زیر دستم حس کردم سریع خالی کردم تو صورتشو دادی زدو دستاشو گذاشت رو چشاش چاقو از دستش افتاد چاقو رو برداشتم در ماشینو باز کردمو کیفمو از دستش کشیدم بیرونو با لگد پرتش کردم بیرون
-مرتیکه تو که عرضه نداری تورو چه به این غلطا
در حالی که سکندری میخورد راهشو کج کردو از کوچه دِ فرار
باریک آوایی سرعت عمل بیست
از خودراضی از ماشین پیاده شدم
-مثه اینکه به غیر از زبون درازی و لجبازی و شیطنت از این کارا هم بلدین
با صدای سپهر به سمتش چرخیدم
ابروشو انداخته بود بالا و با تحسین نگام میکرد
هه هه از خودراضی پررو حیف که دوستت دارم وگرنه از اون فحشای "ک" دارم بی نصیب نمیموندی
-بله نکنه فک کردید که فقط خودتون بلدید
بعدم با ژست دزدگیر ماشینو از پشت سر زدمو از جلوش رد شدم
با هم سوار اسانسور شدیم یعنی این مدت هم زیستی روش اثر گذاشته بودو دیگه میدونست که در صورت برخورد خانوما مقدم ترن
توی اسانسور از شیشه به بیرون نگاه میکرد منم که سوءاستفاده چی از فرصت استفاده کردمو دیدش زدم یه کت و شلوار سرمه ای اسپرت با بلوز سفید پوشیده بود ته ریشم گذاشته بود که خیلی بهش میومد از حالت موهاش خیلی خوشم میومد موهاش خیلی کوتاه ارایش شده بودن داشتم قورتش میدادم که با نگاهش غافلگیرم کرد سریع جهت نگاهمو تغییر دادم
مثل همیشه بیکار بودمو داشتم با موبایلم ور میرفتم که صفایی اومد تو
اه مار از پونه بدش میاد جلو خونش در میاد
-احوال شما خانوم یه سوال دارم
ببینم تو هفت قلو حامله ای که شکمت سه متر جلو تر از خودته؟
به زحمت جوابشو دادم
-ممنون امری داشتین؟
-خیر اومده بودم یه حالی ازتون بپرسم
با لحن تندی جواب دادم
-میبینید که حالم خوبه حالا میتونید تشریف ببرید چون خیلی کار دارم
جک گفتما چون نه نقشه ای جلوم بود نه هیچی با لحن معنی داری گفت
-اهاان پس بااجازه
زیر لب گفتم
-به سلامت
با حرص بلند بلند شروع کردم به فحش دادنش
-مرتیکه هیز احمق اندازه بابا بزرگم سن داره و پووووف هر چی ازت بدم میاد هی بیا جلو چشم باشه؟
-چشم
باتعجب سرمو اوردم بالا دوباره این سرشو انداخت اومد تو اتاقم این یکیو دیگه کجا دلم بزارم؟
بی حوصله گفتم
-با شما نبودم
-بله متوجه شدم
-خب به سلامتی امرتون؟
-یه سری پروندس که باید مرتبشون کنید
-من؟پرونده ها چه ربطی دارن به من؟
-امروز خانوم مبینی نیومدن و کارشون میوفته گردن شما
ای سنگ قبرتو بشورم نغمه که هیچ وقت مفید نیستی
-کسه دیگه ای نبود؟
-بود ولی بیکار نبود
باحرص بلند شدم
-یه باره میخوایین تلفنارو هم جواب بدم
خنده شو خورد
-نخیر خودم جواب میدم
-نه تورو خدا اونم بدین من جواب بدم
-خب اگه حرفی ندارین باشه
یعنی واقعا حیف مهندس که به تو بگن عصبی نگاش کردم
-خیر ممنون اون باشه واسه خودتون که بجای توپ بازی این کارو بکنید

Signature
     
صفحه  صفحه 1 از 6:  1  2  3  4  5  6  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / آسمان مشکی بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites