تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

آسمان مشکی

صفحه  صفحه 5 از 6:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  پسین »  
#41 | Posted: 30 Oct 2013 15:48 | Edited By: paridarya461
سپهر هم بغل گوشم گفت
-من ميرم لباسامو عوض کنم
سپس راه افتاد سمت اتاقش چند قدمي که رفت ايستاد نگاهي به لباسام کرد و دوباره برگشت منم رفتم توي آشپزخونه تا به پذيراييم برسم داشتم توي جام ها شربت ميريختم که سپهر اومد تو برگشتم تا نگاهش کنم...
يه شلوار مشکي شيک و تنگ پوشيده بود با بلوز سفيد و تنگ که تا آرنج آستينهاشو بالا زده بودو يه کروات باريک و بلند مشکي و کفشاي ورني شيک مثه هميشه لباساشو با من ست کرده بود
-کمک ميخوايي؟
با لبخند گفتم
-نه تو برو پيش مهمونا
با حالت قشنگي ابروشو داد بالا
-نچ نميشه که من جوجو رو تنها بزارم
ريز خنديدم و سيني شربتو دادم دستش گرفت باهم از توي اشپزخونه اومديم بيرون سپهر شربت رو به همه تعارف کرد منم نشستم
مبينا با قِر اومد سمت من منو کشيد بين جمعشونو با اهنگ گفت
-پاشو با من برقص هستي واسه من نفـــــس...
کمي باهاشون رقصيدم با صداي زنگ در سپهر رفت سمت آيفون پيک بود که غذاهارو بياره منم رفتم توي آشپزخونه با کمک سپهر ميز شامو به بهترين نحو چيديم سپس همه رو دعوت کرديم
مشغول پذيرايي بودم که سپهر بازومو گرفت برگشتم سمتش
-بیا خودتم يه چيزي بخور
-باشه
-تو بشين من برات ميارم
و منو نشوند روي يکي از صندلي ها چند دقيقه بعد با يه بشقاب پر از غذا اومد سمتم بشقاب و ازش گرفتم
-مرسي...پس خودت چي؟
نشست کنارم
-با هم ميخوريم
با تعجب بهش نگاه کردم...
اين سپهر وسواسي بود؟
نوشابه اي برام ريخت
-چيه؟
سرمو انداختم بالا
-هيچي
و دوتامون مشغول شديم خيلي زود سير شدم از غذا خوردن دست کشيدم به مبل تکيه دادم که سپهر گفت
-سير شدي؟بيف استراگانو خوردي؟
-نهههههه سير شدم دارم ميپکم
قاشقشو پر کرد و گرفت سمتم
-فقط همينو بخور سفارشيه
خنديدم با اينکه در هال پکيدن بودم ولي سرمو گرفتم جلو بالاخره اين قاشق ماله سپهر جونه ديگه
ناخوداگاه چشمامو بستمو دهنمو باز کردم...سپهر بعد از مکثي قاشقو گذاشت توي دهنم...با آرامش خوشمزه ترين غذاي عمرمو مزه مزه کردمو قورت دادم سپس چشمامو باز کردم چشمام توي چشماي تب دار سپهر افتاد...با حالت عجيبي نگاهش بين چشما و لبام در نوسان بود...بعد از سکوت شيريني لبخندي زد با همون قاشق غذا گذاشت توي دهنشو هومي گفت
-به به اين غذا خوردن داره
خجالت کشيدم حس کردم گونه ام گر گرفت....
بعد از خوردن شامو جمع کردن ميز از اشپزخونه اومدم بيرون همه دوباره ريخته بودن وسط و مجلس حسابي گرم شده بود مهناز هم با اميد گرم حرف زدن بودو يه جا اميد ليوان مهنازو پر کردو به سلامتي نوش جون کردن....مهنازم بالاخره بلـــه
کيک و از يخچال در اوردم شمع ها و فشفه هارو دونه دونه به کمک ناديا روشن کرديم سپس کيک و با دوتا دستم گرفتمو از اشپزخونه اومدم بيرون با کمي قِر رفتم سمت هال هر کي داشت ميرقصيد راه و برام باز کردو شروع کرديم به تولدت مبارک خوندنو دست زدن
کيک و گذاشتم روي ميزو کنار سپهر نشستم سپهر دستشو انداخت دور کمرم منو کمي به خودش چسبوند منم دستمو انداختم دور شونش چراغارو خاموش کرديم سپهر سرشو اورد جلو تا شمعارو فوت کنه سياوش بلند گفت
-اول آرزو رفيق شفيق جان
سپهر خنديدو بيشتر منو به خودش چسبوند
-من که به آرزوم رسيدم...بقيه ي آرزوهامم با خانومم مشترکه
واي که اونموقع خربزه توي دلم قاچ ميکردن...
زيباترين لبخندمو تحويلش دادم...اونم با همون نگاه خاصش لبخند معني داري بهم زد هر چند که معنيش رو نميدونستم ولي احساس خوبي داشتم...
نور هاي شمع توي چشاي سپهر افتاده بودو خواستني ترش کرده بود...سريع نگاهمو ازش گرفتم اگر چند ثانيه بيشتر توي چشاش نگاه ميکردم آبروريزي ميشد!...
سپس براي يه لحظه دوتامون چشمامونو بستيم و شمعارو باهم فوت کرديم...
من که آرزوم فقط سپهر بودو...سپهر هم...اميدوار بودم آرزوش بانگاه معني دار و خاصش يکي باشه...
دوباره همه دست زدن و تولدت مبارک خوندن
بلند شدم کادوهارو از زير ميز برداشتمو گذاشتم روي ميز
من کادوها رو ميدادم به سپهر،سپهر هم کادوهارو اعلام ميکردو بازشون ميکرد به کادوي من که رسيد خواست بازش کنه که سياوش از روبه رو گفت
-بازش نکن بزار حدس بزنيم
هر کي يه چيزي ميگفت
-جوراب!!
-پيژامه!!
-مسواک!!
نيما يهو باحالت بامزه اي يه بشکن زد
-من فهميدم چيههمه
بهش نگاه کرديم نيما باشيطنت کمي مارو نگاه کرد سپس گفت
-ايزي لايف!!
و سپس از خنده منفجر شد
همه خنديدن سپهر که خودش داشت ميخنديد گفت
-دست شما درد نکنه نيما خان يادم باشه تولد شما با يه کارتن ماي بي بي از خجالتتون در بيايم
دوباره همه خنديدن...سپهر نگاه گرمي به من انداخت سپس دست بردو باکس رو بازش کرد...همه خم شده بودن تا کادومو ببينن سپهر با يه لبخند ديگه برگشت سمتم
-ممنون خانومي
همه دست زدن
دست بندو به دستش بستم سپس گردن بندو در اوردم سپهر کاملا چرخيد سمت من منم خم شدم سمتش تا گردنبندو بندازم دور گردنش...صورتش با صورتم تنها چند سانت فاصله داشت تقريبا تو بغل هم بوديم نفساي داغ و پر از عطر سپهر صورتمو نوازش ميداد قفل گردنبندو بستم همه دست زدن
- سپهر آوارو ببوس يالا..يالا يالا
به همه که بي خيال دست ميزدنو ميخوندن نگاهي کردم و بعد زير چشمي نگاهي به سپهر انداختم...
سپهر نگاهم ميکرد...با همون نگاه خاصش...
دست انداخت دور کمرم خم شدو....لباشو به آرومي روي گونم گذاشت...
چشمامو بستم...حس شيريني بود...خيلي خيلي شيرين...بدون حرکت توي بغل هم بوديم هنوزم لباي سپهر روي گونم بود...احساس کردم سپهر داره بوم ميکنه....بعد از خلصه ي شيريني...سپهرگونمو بوسيدو لباشو از گونم جدا کرد...
گر گرفته بودم...همه دوباره دست زدن و سوت کشيدن...
سپهر هنوز دستش دور کمرم بود و...منم که هنوز گيج لباي داغش بودم...
سپهر کاردو برداشت دست منو گرفت باهم کيک و بريديمو به کمک ناديا و مهناز کيکارو پخش کرديم
مهناز خودش بدون اينکه متوجه کارش بشه بشقابي رو که کيک بيشتري داشتو برداشتو برد سمت اميد....اميد هم که خيلي خوشش اومده بود انگار با کلي تشکرو اينکه خودتون پس چي ازش گرفت....مهناز هم با لپاي سرخ برگشت و کيک بعدي رو برد...
نيما دوباره رفت سمت ضبط
-خـــب حالا يه رقص اسپشيال داريم....به افتخارشون... سپهر خان،آوا چرا نشستين؟؟؟
سپس دست منو گرفت بلندم کرد سپهر هم خودش بلند شد اومد سمت من...با هيجان نگاهش ميکردم...
صداي ضبط بلند شد:
)بچه ها اين تيکه رو اگه با اهنگ اليشمس و مسعود گوش ندين من ميدونمو شماهاااااااااااااا!!!....گذاشتييين؟؟؟(
--عاااااشقم.....عاااااشق
-عاااااااشقم.....عاااااشق
شروع به رقصيدن کرديم....
-عاشق چشماتم ديوونه ي يه نگاتم...پــــــس پاشو بامن برقص...هستي واسه من نفس....نفــــــــس...
توي چشاي هم خيره شده بوديمو...با نگاه عاشقانه ي من که ديگه نميتونستم قايمش کنم...و نگاه خاص سپهر...
عاشق رقصيدنش بودم خيلي مردونه بود اما سکسي ميرقصيد تقريبا تو بغلش بودم...
-دستاتو ميگيرم تو چشمات عشقو ميبينم...ميبــــنم...نباشي ميميرم نباشي مي ميرم با تو آروم ميگيرم...ميگيـــــــرم
-وقتي نيستي مريضو بدحالم وقتي هستي مست و خوشحالم
-وقتي نيستي مريض و بدحالم وقتي هستي مست و خوشحالم
-دستات تو دستامه نگات تو نگامه اينو ميدونم عزيزم باهم ميديم ادامه
-دستات تو دستامه نگات تو نگامه اينو ميدونم عزيزم باهم ميديم ادامه
دستامون توي هم بودو نگاهامونم توي نگاه هم قفل شده بودو با هيجان خودمونو اون وسط تکون ميداديم
سرعت رقصيدنمونو بيشتر کرديم به اين جا که رسيد:
ناز نکن بي بي بيا
سپهر با لبخند جذابي به من اشاره کرد منم تقريبا خودمو انداختم تو بغلش
-اينجوري که تو ميپري دوست دارم همين که هم تيپمي دوست دارم وقتي من پشتت ميرقصم سريع خودتو ميکني اينوري دوست دارم
سپهر چرخي زدو رفت پشتم منم با نازو عشوه برگشتم سمتشو دستامو انداختم دورگردنشو به حرکات موزونم ادامه دادم
-لباتو بده من تو قرضو بردار همه حدو مرزو از سر شب تا سر صبح...ديونه شدم...
سپهر يه دستشو انداخت دور کمرمو چشمکي بهم زد
دوباره با نازو عشوه طوري که موهام بخوره تو صورتش با قر چرخي زدمو پشتمو کردم بهشو دستامو بردم بالا و يه قر خوشگلو ماماني اومدم
سپهر هم از پشت دستاشو انداخت دور کمرم و حرکاتمونو باهم يکي کرديم
-چشمات مثله گربه هوشو حواسمو برده...بـــــرده....اندامت فرشته واسه رقص....
سپهر اين تيکه رو زمزمه وار زير گوشم زمزمه ميکردو توي چشام خيره ميشد...
-وقتي نيستي مريضو بدحالم وقتي هستي مست و خوشحالم
-وقتي نيستي مريضو بدحالم وقتي هستي مست و خوشحالم
رقصمون به پايان رسيد همه به افتخارمون دست زدن و ايندفعه يه اهنگ آروم گذاشتيمو هر کي عاشق بود پريد وسط...
******
مهمونا رفته بودن با نگاه کردن به ظرفاي تلمبار شده و خونه ي بهم ريخته عزا گرفته بودم
حالا اول برم سراغ ظرفا؟يا تميز کردن خونه؟...
در ماشين ظرف شويی رو باز کردم اول بايد ظرفارو آبکشي ساده اي ميکردم بعد ميزاشتمشون توي ماشين....
تازه دست به کار شده بودم که سپهر اومد تو ايستاد پشتم ظرف رو ازم گرفت گذاشت روي ميز
-الان ميخوايي اينکارارو بکني؟
-آره
دستمو گرفت منو کشيد از اشپزخونه بيرونو منو نشوند روي مبل
-لازم نيس الان خسته اي فردا خودم ترتيبشونو ميدم براي نظافت خونه هم که عاصفه خانومو داريم
-تو که فردا نيستي منم نيستم منم تحمل ندارم اينجوري اشپزخونه رو ول کنم
خب اونم عاصفه خانوم فردا صبح مياد قابل اعتماد هم که هس
-اوکي
سپهر روبه روم ايستاده بود کرواتشو شل کرد
-امروز خيلي خوشگل شده بودي
ديگه به حرفاي يه دفعه ايش عادت کرده بودم لبخندي زدم
-خوشگل بودم خوشگلترم شده بودم
-اوه اونکه بله...ولي واقعا ممنونم آوا خيلي زحمت کشيدي و خسته منم خيلي خوشحال شدم
خنديدم
-آدم وقتي يکي و....
حرفمو سريع خوردم ميخواستم بگم ادم اگه يکي و دوست داشته باشه اگه کوهم بکنه خسته نميشه
سپهر اومد نزديکتر با وسواس پرسيد
-چي گفتي؟
سرمو انداختم بالا
-هيچي
با لجبازي بچه گونه اصرار کرد
-چرا اصلا هم هيچي نبود بگو دیگههه

Signature
     
#42 | Posted: 30 Oct 2013 16:27 | Edited By: paridarya461
خنديدم
-نچ الان نه!
-پس کي؟
لحظه اي به نگاه معني دارش و لبخند هاي خاصش فکر کردم...و سپس به داغي لباش روي گونه هام سپس توي چشاش خيره شدم...
فقط يه چيز ازش ميخواستم...فقط دوست داشتن...
-وقتي از يه چيز مطمئن شدم!
سرشو تکون داد نفسشو فوت کرد بيرون لحظه اي نگاهم کرد سپس عقب گرد کردو رفت سمت ضبط . آهنگ آرومي گذاشتو اومد سمت من دستشو به سمتم دراز کرد
سر در گم به دستش نگاه کرد سپس به صورتش...بدون حرف...مدتها بود که با چشمامون با هم حرف ميزديم...با لبخند جذابي جواب داد
-افتخار يه دور رقص رو به من ميدين مادمازل؟

خنديدم با نازو ادا دستمو گذاشتم توي دستش
-با کمال ميل کوزت
بلندم کرد روبه روي هم ايستاديم اول دست بردمو کرواتشو براش درست کردم
-کروات خيلي بهت مياد
اول به دستم سپس به صورتم نگاهي کرد بعد با آرامش دستمو گرفت و به لباش نزديک کرد...
در حالي که توي چشام خيره شده بود لباشو روي دستم گذاشت
لبخند خجولانه اي زدم منو کشيد سمت خودش يه دستشو انداخت دور کمرم منم يه دستمو گذاشتم روي شونشو آروم آروم شروع به حرکت کردن با اهنگ کرديم...
نگاهامون تو نگاهاي هم...گرمي دستاش روي کمرم بهم يه آرامش عجيبي و ميداد که تا حالا حسش نکرده بودم
آهنگي که سپهر گذاشته بود يکي از بهترين خاطراتمو برام تداعي ميکرد
سپهر که به چشمام خيره شده بود گفت
-يادته اولين بار با اين آهنگ رقصيديم
مثه خودش توي چشاش خيره شدم
-آره مگه ميشه يادم بره
-من اين آهنگو خيلي دوست دارم...
بعد يه ابروشو داد بالا
-ميدوني چرا؟
کمي فکر کردم
-نه چرا؟
نگاه معني داري کرد
-اونم باشه به موقعش
همزمان خنديديم سپهر دستش رو کشيد روي چال روي گونم...خندمو خوردم سپهر نگاهشو از چال گونم توي چشام دوخت
-خيلي چال روي گونه ت رو دوست دارم...هميشه بخند
خجولانه لبخندي زدمو نگاهمو ازش دزديدم
دستشو گذاشت زيرچونمو سرمو گرفت بالا
-وقتي گونه هات از خجالت سرخ ميشه نميتونم نگاهت نکنم
نميدونستم چي بگم فقط زل زدم توي چشماش...
همين جور که به چشمام خيره شده بود سرشو اورد پايين...فاصله ش رو با صورتم لحظه به لحظه کم تر ميکرد...قلبم توپ توپ ميزدو مطمئن بودم سپهر هم صداي قلبمو ميشنوه...و من هنوز خيره به چشماش...
دستشو توي موهام فرو کرد...اونقدر صورتش به من نزديک شده بود که...ديگه بيشتر از اين طاقت نگاه سوزانشو نداشتم براي همين چشمامو بستم...و چند لحظه بعد...نرمي لباي سپهرو باهمه ي وجودم روي لب هام احساس کردم...
نميدونستم الان کجام حتي نميدونستم کي م...فقط ميدونستم که با همه ي وجودم سپهرو ميخوامو دارم به بوسه اش جواب ميدم...
احساس ميکردم هيچي توي دنيا وجود نداره که بتونه مارو از هم جدا کنه...
چند لحظه بعد سپهر سرشو کشيد عقب و نگاهم کرد...نميتونستم نگاهش کنم...با هر تواني که داشتم از زير نگاه تبدارش فرار کردم...به حالت دو رفتم توي اتاقمو درو بستمو به در تکيه دادم...
دست کشيدم روي گونه هام...داغ داغ بودن...چنتا نفس عميق کشيدم...
انگشتمو کشيدم روي لبام هنوز داغ بودن...هنوز...هنوز....دلم فرياد ميزد که چرا اينجام...چرا فرار کردم مگه منتظر چنين لحظه اي نبودم
اگه ميرفتم...؟؟
ديگه نميتونستم دوباره برگردم با خودم کلنجار ميرفتم..از توي قفل در توي هال و نگاه کردم سپهر هنوز همونجا ايستاده بودو انگشتاش روي لباش بودن...
نفس عميقي کشيدم....با همون لباسا روي تخت دراز کشيدم...
******
خاک تو سرت نشستي همين جوري درو ديوار خونه رو نگاه ميکني مثلا تعطيلاتم هس...
اه اين سپهر گور به گوري هم که به بهونه ي کاراي شرکت رفته بيرون اخه کي جمعه ميره شرکت؟کدوم خري؟سپهر؟
والا....خري مثه اون همه چي ازش بر مياد..اصلا از بعد از اون بوسه هر دوتامون از هم فرار ميکنيم البته درجه ي سپهر بيشتره
گوشيو برداشتم زنگي به مهناز زدم
-الو الووووووووووو؟
-کوفتتتتتتت اول صبحي تو دوباره اون صداي نحس و انکروالاصواتتو به رخ من کشوندي
-نچ نچ منو باش که زنگ زدم به توي...همون که خودت ميدوني
-اِاِاِاِاِ؟اينطوريه؟؟
-نه اونطوريه
-بي مزه کارتو بنال ميخوام بکپم
-ايششش مهنازي ايشالا بکپي و ديگه بيدار نشي با اون کاري که با پسر خاله جانم کردي..بميــــــــــــــررر رري فقط
خنديد ، منم در حالي که خندم گرفته بود گفتم بزار يه ضد حال اساسي بيام چون معلوم بود اونم از اميد خوشش اومده بود
-هههه عزيزم حالا اينقدر نخند بچه مون صاحاب داره بلــــه
خندشو خورد بعد از مکثي گفت
-برررووووو دروغ نگوووو پس چرا ديشب اينقدر...
حرفشو قطع کردم
-چه خوش خيالي بااااباااا چون ديشب صاحابش نبود
-راست ميگي؟
-آره باوووو پس چي منکه تورو ابدا و اصلاااااااا سر کار نميزارم
-گم شوووووووووووو عوضي فهميدم ميخوايي سر کارم بزاري
هرهر خنديدم
-کوفت ايشالا من به جنازه و کفن توي.....بخندم
-هوووووووووشه فحش ک دار ممنوع
-باشه بابا آوا خانوم شما بررررردي بنال زرتو کار دارم
-مهنااااازي....حوصلم سر رفته
-اااا زير شو کم کن سر نره اون شوهر جانت تو کدوم کفنيه؟
-هووووووووووووو با شوهر من درررررست بحرفاااااا
يهو ماجرا دو روز پيش يادم اومد براي همين با جيغ گفتم
-مهنااااااااااااازززز
-چته ديوووووونه رواني پرده ي گوشم پاره شد چرا جيغ ميکشي
-وواااااااااااااايي مهنازيييي نميدوني چي شدددد
-بنال ببينم بازم چه گندي بالا اوردي؟
-گند چيه بابا...
و ماجراي بوسه رو براش تعريف کردم
-نههههههههههههه!!!!!؟؟؟؟
-آرررررررررررررررررررره
خنديد
-ديگه داشتم از اين سپهر نااميد ميشدما اين شوهر تو هم خععععلي بي بخاره من جا اون بودم تورو همون شب اول...
-آره در اونکه شکي نيس تو که يه ادم هيزووو...
-خفه بيميرررر ، به همه که نه فقط تو فقط تو...کي از تو لوندتر خوشگل تر بغلي تر تو دلبرو
-ايششش اينارو برو به اين سپهر بگو....مهناااااز
-چته؟
-امروز ميايي بريم با اين سارا دَدَر دودوررررر؟؟
-کجا؟
-شيميدونم فقط يه جاااايي
-حالا زنگ ميزنم از سارا بپرسم ببينم برنامش چيه
-اوکي منتظرم
پنج دقيقه بعد مهناز زنگ زد قرار شد من ماشين بيارم باهم بريم ددر دوردور
******
ساعت طرفاي يازده بود که برگشتم خونه از کليدم استفاده کردم ماشينو توي پارکينگ پارک کردم
چراغا هنوز خاموش بود يعني هنوز نيومده بود؟
کليدو توي قفل چرخوندم همه ي چراغا خاموش بود ولي يه باريکه ي نور قسمتي از هال رو که سپهر نشسته بود روشن کرده بود
به ميز روبه روش نگاهي کردم يه مارتيني با يه ليوان روش بود با يه زير سيگاري که توش چنتا ته سيگار بود...
اخمي کردم سپهر که سيگار نميکشيد تازه اصلا هم خوشم نميومد کسي توي خونم سيگار بکشه
اخمي کردم
-کي به تو گفته اينجا سيگار بکشي
سرشو گرفت بالا
-خودم
-بيجا کردي
ليوانشو کوبيد روي ميزو سريع بلند شد
صداش رفت بالا
-چي گفتيييي؟؟
ترسيدم ولي گفتم
-همين که شنيدي
اومد نزديکم ايستاد طوري که مجبور شدم کمي سرمو بيارم بالا تا ببينمش
-اصلا تا اين وقت شب تو کدوم خراب شده اي بودي؟؟ميدوني ساعت چنده؟ يازده
ترسيده بودم بايد چجوري جوابشو ميدادم؟پررويي ميکردم؟
-خب که چي؟
صداش هر لحظه بالاتر ميرفت
-خب که چي؟؟؟اين درسته که يه دختر تا اين ساعت توي خيابون ول بگردههههه
جوابشو ندادم دوست داشتم باهاش لجبازي کنم واسه چی اون جمعه منو تنها گذاشته بود؟
با سرکشي يه نگاهش کردم سپس عقب گرد کردم تا برم هنوز دو قدم بيشتر نرفته بودم که سپهر از پشت بازومو با خشونت گرفتو منو کشيد سمت خودش
-کجا بودي؟؟اصلا با کي بودي؟؟

Signature
     
#43 | Posted: 31 Oct 2013 21:54 | Edited By: paridarya461
از زور درد نزديک بود جيغ بکشم ولي هنوز دلم ميخواست قلدري کنم براي همين صدامو بردم بالا
-با دوست پسرمممم خونش بوديم تو بغلش بودم عشق بازي ميکر....
هنوز حرفم تموم نشده بود که با سيلي سپهر برخورد کردم به ديوار..چشمامو باز کردم...چند لحظه گيج نگاهش کردم احساس ميکردم با ضربه ي قويش ديگه يه طرف صورتمو ندارم
سپهر نفس نفس زنان در حالي که چشاش از عصبانيت گشاد شده بود بهم خيره شده بود...
ازش متنففففففففففرممم
توي چشاش خيره شدم با پشت دست خون گوشه ي لبمو پاک کردم دستمو به ديوار تکيه دادمو بدن بي جونمو تکون دادم قبل از رفتم با نفرت توي چشاش خيره شدم سپس يه تف انداختم جلوي پاش و بدون حرف رفتم سمت اتاقمو درو بستمو قفلش کردم
سپهر با مشت به در ميکوبيد که صداي تلفن اومد
برش داشت
-الو بفرماييد؟
-.....................
-سلام مهناز خانوم حال شما؟
-.............................
-موبايلش؟مگه خونه ي شما بوده؟
-............................
-خيلي ممنون خبر دادين.....نه خواهش ميکنم......سلامت باشين....خداحافظ
تماس و قطع کرد صداي قدم هاشو شنيدم که اومد پشت در اتاقم
-آوا؟درو باز کن....
جوابي نشنيد چند بار ديگه هم در زد ولي وقتي ديد جوابشو نميدم بي خيال شدو رفت...
تو آيينه به خودم نگاه کردم...جاي انگشتاي سپهر روي گونه م به طور فجيحي خودنمايي کرد....
چطور تونست اونجوري بزنه؟
چنتا دستمال برداشتمو خون روي لبمو پاک کردم و چون خيلي خسته بودم زود لباسامو عوض کردمو خوابيدم
******
با صداي سپهر از خواب بيدار شدم
-آوا؟
غلتي زدمو دوباره پلکامو روي هم گذاشتم...اتفاقاي ديشب يادم اومد...
-آوا بيداري؟بايد بريم شرکت...آوا؟؟
حقته جوابتو ندم...عوضي
هنوز فکم درد ميکنه اونجور که اون زد حالام انتظار داره چيليک چيليک پاشم براش برم اون شرکتش که ايشالا آوار شه رو سرششششش
-امروز بهت مرخصي نميدماااا......
بازم سکوت....
مشت محکمي به در زد
-لعنتي...امروز نيايي شرکت اخراجي فهميدي؟
صداي قدماشو شنيدم که دور ميشد و بعد صداي محکم بسته شدن در خونه...
آخيشش رفت منم خوب از زير کار درميرماا
در اتاقو باز کردمو اومدم بيرون حسابي گشنه م بودو شکمم به قارو قور افتاده بود در يخچال و باز کردم شکلات صبحانه همراه با نون تست برداشتم در يخچال و که بستم...با ديدن سپهر پشت در يخچال قلبم اومد تو دهنم
بي اختيار جيغي کشيدم...
بي تفاوت نگاهم کرد
-تا پنج دقيقه ي ديگه کاراتو ميکني باهم ميريم شرکت
-نميام
کمي سرمو چرخوندم تا دسته گلشونو ببينن...
نگاهش به لب متورم و آش و لاشم افتاد و بعد به گونه ي کبودم...چند لحظه خيره شد سپس کلافه دستشو کشيد توي موهاش بدون حرف خونه رو ترک کرد
******
-ميشه بپرسم اين کيک شکلاتي و اين گل براي چيه؟
-واسه مراسم آشتي کنون
-ولي من از اين لوس بازيا اصلا خوشم نمياد
-يعني نميخوايي قبول کني
دست به سينه روي مبل نشستم
-نچ
-چرا؟
-اون موقع که مثه حيوون سيلي بهم زدي بايد فکر اينو ميکردي
بالاي سرم ايستاد
-اصلا خوشم نمياد التماست کنم
-مگه من مجبورت کردم؟
-اين طور به نظر مياد
شونه هامو انداختم بالا
-اگه يه چيزي غير از کيک شکلاتي و گل باشه چي؟
-فرقي نداره
نشست کنارم يه جعبه ي خوشگل گرفت جلوم بدون حرف حتي نيم نگاهي هم به جعبه ننداختم
-اين چيه؟
-بازش کن ببين چيه
نگاهش کردم قيافش عين اين پسراي معصوم ميموند که از مامانشون ميخوان ببخشنشون با چشم غره اي جعبه رو ازش گرفتمو درشو باز کردم...
چشام چارتا شد...عجججججب ساعتي....کفم بريد کم کمش هفت میليون مي ارزيد...با اين حال حالتمو حفظ کردم
-خوشت اومد؟
-بد نيس
چشاشو درشت کرد
-به اين شيکي!دلتم بخواد...حالا که با من آشتي کردي....
پريدم وسط حرفش
-نخير کي گفته
حرفمو نشنيده گرفت
-....بيا اين کيک و ببر بخوريم
لبامو دادم جلو با لجبازي بچگونه گفتم
-خودت بزار به من چه
-هي هي داري پررو ميشيا
دوباره شونه هامو انداختم بالا بلند شد جعبه ي کيک رو باز کرد توي بشقاب يکي براي من گذاشت يکي براي خودش
******
-سپهررررررر جون بچت زود بااااش...دير ميرسيمااا مثلا خواهر دومادم
-اوه اوه عجب خواهر شوهري بشي تو يکي
-خيليم دلت بخواااااد
يه بار ديگه توي آيينه به خودم نگاه کردم...يه پيراهن سفيد تنگ پوشيده بودم که تا بالاي زانوهام بودو يه طرف آستينش خيلي بلند بود تا انگشتام و طرف ديگه بي استين بود و پشت لباس از سرشونه تا کمرم يه نيم دايره لخت بود ارايشگاهم که رفته بودم يه ارايش فوق العاده کرده بودم يه کفش سفيد پاشنه دوازده سانتي شيک پوشيدم
مانتوي بلندمو پوشيدم شالم رو هم با احتياط گذاشتم روي سرم تا موهام خراب نشه...
رفتم توي اتاق سپهر مخم سوت کشيد از بس که خوشششگل شده بود با کت و شلوار دودي و پيراهن خاکستري و کروات دودي
موهاشو هم که خوشگل ژل زده بود...
دلم براش ضعف رفت اگه ميشد ميپريدم ماچش ميکردم دختر کش که بود هزار برابر بيشتر دخترکش شده بود
-بريم
از جلوي ايينه اومد کنار
-بريم
وقتي به باغ رسيديم به جز فاميلاي درجه يک سوگل و نيما کسي نيومده بود رفتم توي ساختمون باغ مانتو شالمو در اوردم بعد رفتم پيش مامان اينا
ناديا يه پيراهن دکلته ي سبز پوشيده بود که با چشاش همخوني داشت
چشمکي بهش زدم
-ناديا تو هم ديگه وقته شه هااااا
-اااااا مگه من مثه تو خرررم
سپهر-نايا دستت درد نکنه
ناديا خنديدو با حاضر جوابي جواب داد
-خواهش ميکنم
سپهر با تحسين نگاهم کرد
-خيلي خوشگل شدي
-ممنون
خاله سيمين اينا اومدن پشتمو کردم به سپهر تا سلام کنم که سپهر گفت
-اين...اين چيه پوشيدي؟
با تعجب برگشتم سمتش
-چي؟؟
نفسشو داد بيرون
-چرا اين پشتش لخته؟؟
-تو که گفتي قشنگه
-من نديده بودم که پشتش لخته
-فک ميکردم قبلا ديديش
-برو يه شال بنداز روي لباست
-شال بندازم نميگيره
کلافه دست کشيد توي موهاش
-ميريم خونه لباستو عوض....
حرفشو با اومدن خاله نازي قطع کرد با خاله اينا سلامو احوال پرسي کرديم منم از اين فرصت استفاده کردمو رفتم يه طرف ديگه ي باغ...
کم کم مهمونا اومدن نيماو سوگل هم ميون دست و سوت و کل مهمونا وارد باغ شدن
يه دخترو پسر حدودا چهار ساله دنباله ي لباس عروس سوگلو گرفته بودن دخترک لباس سفيد بچگونه ي خوشگلي پوشيده بود و پسرک هم کت و شلوار همرنگ لباس دختره رو پوشيده بود دوتاشون خيلي ناز بودن چشاي سبز داشتن و موهاي گندمي
عروس و داماد توي جايگاه ويژه شون قرار گرفتن
سوگل توي لباس عروس خیلی زيباترو خواستني تر شده بود نيما هم توي کت و شلوار مشکي فوق العاده جذاب شده بودو توي چشماش پروژکتور به کار بودو نگاهشو از سوگل برنميداشت
وقتي خوشحاليه اون دوتارو ميديدم خيلي خوش حال ميشدم
داشتم بين مهمونا قدم ميزدمو احوال پرسي ميکردمو خوش امد ميگفتم که ديدم نازيلا خانوم با صداي بلند خنديدن بازوي سپهرو چسبيدن...سپهر هم که داشت با اميد حرف ميزد برگشت و با تعجب نازيلا رو نگاه کرد نازيلا اونو کشيد سمت پيست رقص سپهر هم از روي اجبار رفت خيـــــــــلي حرصم گرفت ميخواستم برم اون وسط سرشو بکوبونم به زمييييين
رفتم سمتشون که يه دفعه بهروز جلوم ظاهر شد
-افتخار ميدي يه دور رقصو؟
نگاهي به اون دوتا کردم بهروز رد نگاهمو دنبال کرد پوزخندي زد
-ايشون که فعلا گرفتارن
از حرفش بدم اومد ميخواستم دوتا بزنم تو گوشش...
يه لحظه چشام گشاد شد به وضوح ديدم که نازيلا خودشو انداخت تو بغل سپهر...کارد که چه عرض کنم شمشيرم ميزدي خونم در نميومد
پيشنهادشو قبول کردم باهم رفتيم وسط جمعيت درست کنار سپهرو نازيلا
حالا منم بلدم اقا سپهر
اهنگ تموم شد اهنگ بعدي که اومد همه با جيغ و هوررا پريدن وسط...
بهروز اصلا رعايت نميکرد خيلي راحت دستاشو گذاشته بود روي پهلوهام ...
چشماي سپهر افتاد به ما...نگاهش روي دستاي بهروز لغزيد چشاش گرد شد با حرص به حرکاتم خيره شد ميدونستم که حرکاتم هر بيننده اي و خيره ميکنه
دوتا اهنگ با بهروز رقصيدم...ديدم سپهر با نازيلا ديگه نميرقصه براي همين منم رفتم کنار بهروزم مشغول رقصيدن با يه دختر ديگه شد...
رفتم سمت شهاب که داشت با يه دختر با نمک حرف ميزد به دختر سلامي کردمو دست دادم سپس رو کردم به شهاب
-آقا شهاب خوش ميگذره؟
نگاهي به دختره کرد
-بله چرا نگذره
و دختره رو به من معرفي کرد
شهاب ليوانمو برام پر کرد تشکري کردمو مشغول شدم
سپهر توي معيت داشت دنبال کسي...به احتمال من...ميگشت تا چشمش به من افتاد اومد سمتم وقتي رسيد به من هشدار دهنده نگاهم کرد بعد ليوان نصفمو ازم گرفتو سرکشيد بعد دوباره ليوانو بهم داد...
پريستيشت تو حلقم حالا مثلا اين حرکت چي بود اومدي؟
دوباره هشدار دهنده نگاهم کردو مقققققققققتدرانه پشتشو کرد بهم و رفت
عجب!
کم کم موقع شام شد ما کنار ميزا ايستاده بوديمو به همه تعارف ميکرديم
براي نيما و سوگل هم که يه ميز حسابي جداگونه چيده بودن...
همه ي مهمونا که مشغول شدن ماهم براي خودمون غذا بر داشتيمو يه جا مشغول شديم
سپهر بهم بي محلي ميکردو نازيلا هم براش بهترين وسيله بود که منو بچزونه نازيلا هم که از خدا خواسته...
اينم شام عروسي برادرم کوووووفتم شد
بعد از شام همه با انرژي بيشتر پايکوبي ميکردن با مبينا کناري ايستاده بودم که يه پسري که نميشناختمش اومد جلوم
-سلام افتخار يه دور رقصو ميدين؟
بله؟ايشون کي باشن؟
اصلا منو ميشناسه؟
وقتي نگاهمو ديد خنده ي دخترکشي کرد
-ببخشيد خودمو معرفي نکردم من امير هستم برادر خانوم سوگل جان و...شما هم بايد خواهر داماد باشين درسته؟
به نظر پسر بدي نميومد
-بله
-خيلي خوشبختم...حالا افتخار ميدين؟
کمي ترديد کردم اما با ياداوري بي توجهي هاي سپهر لبخندي زدم
-خواهش ميکنم

Signature
     
#44 | Posted: 31 Oct 2013 22:30 | Edited By: paridarya461
باهم رفتيم وسط تقريبا روبه روي هم ايستاده بوديمو بشکن ميزديم پسر خوبي بود کاملا حريم خودشو رعايت ميکرد چرخي زدم سپهر با پسري گرم صحبت بود اون پسر نگاهش به من افتادو خيره موند سپهر هم رد نگاهشو دنبال کرد وقتي منو ديد با عصبانيت اومد سمتم
اهنگ تموم شد خواستيم اهنگ ديگرو شروع کنيم که سپهر رسيد بهمون دستمو گرفت و فشار داد بعد رو کرد به پسره
-شرمنده اگه اجازه بدين يه رقصي هم با شوهرش بکنه
پسره محترمانه رفت کنار
اهنگ شروع شد سپهر يه دستمو هنوز تو دستش فشار ميداد
-بايد جمعت کرد آره؟ ادامه بده ببين چيکارت مينکم
دستمو تکوني دادم
-ولم کن دستمو شکستي
دندوناشو بهم فشار داد
-يه بار بهت گفتم دوست ندارم زنم مثه هرزه ها هر دقيقه با يکي برقصه
فقط ميخواستم باهاش لجبازي کنم بدون لحظه اي فکر جواب دادم
-کي گفته من زن توام؟
چند لحظه ناباورانه نگاهم کرد منم پرو پرو تو چشاش خيره شدم
-زيادي آزادت گذاشتم خودسر شدي که جرئت ميکني اينجوري بامن حرف بزني ...ولي بدون از امشب حاليت ميکنم ديگه از اين خبرا جايي نيس
سپس با خشونت دستشو انداخت دور کمرم
اون وسط که نميتونستم باهاش جنگ دعوا راه بندازم براي همين منم بي خيال به رقصيدنم ادامه دادم
سپهر به عمد دستاشو روي کمر و قسمت لخت لباسم ميکشيدو منو آزار ميداد
بعد از چنتا آهنگ ارکستر يه آهنگ آروم گذاشت و همه پيست رو براي رقص آخر عروس و دوماد خالي کردن منم خودمو از چنگ سپهر کشيدم بيرون
همه ي چراغاي باغ رو خاموش کردن فقط پيست رقصو که سوگل و نيما ميخواستن برقصن روشن گذاشتن....
نيماو سوگل به آرومي شروع کردن به رقصيدن...نگاهاشونم عاشقونه به هم دوخته بودن
ياد روز عروسي خودم افتادم...نگاهاشونو درک ميکردم...اهي کشيدم متوجه شدم که سپهر داره نگاهم ميکنه بهش نگاه نکردم سپهر به آرومي دستمو گرفت و بعد يه دستشو انداخت دور کمرم توجهي نکردم
رقصشون به پايان رسيد همه به افتخارشون دست زديم
فصل 7
ساعت نزديکاي 2 بود که مهمونا کم کم رفتنو فقط خودمونيا مونديم براي عروس کشون همه سوار شديم اول ماشين نيما اينا بعدم بقيه ي ماشينا
توي ماشين فقط سکوت بودو سکوت انگار اعصابش خيلي خراب بود...حتي نيم نگاهيم بهم نميکرد...حق داشت خوب منم زياده روي کرده بودم بعد از يه ساعت چرخيدن نزديک کوه صفه نگه داشتيم
همه با عروس و داماد خداحافظي کردن وقتي سوگول و بغل کردم در گوشش گفتم
-انرژي هاتو که نگه داشتي؟
-خفههههههههه
و خنديد
سرمو تکون دادم
-بله ديگه ماهم از اين شبا داشتيم اينجوري ميخنديديم
نيشش رو بستو نگاهم کرد گفتم
-آخي نازي چه عروسمون خجالتيه
سوگل حسابي بغض کرده بود از بغلم اومد بيرون گفتم
-سوگل يه نصيحت بهت بکنم
دماغشو کشيد بالا
-بگو؟
-شب اول مواظب باشين بساط بچه رو راه نندازي
سرخ شد
-وااااااااي تورو خدا آوا اون دهنتو ببند
با لودگي گفتم
-باااوووشه ولي فقط يه چيز ديگه....
نيشگوني ازم گرفت که در جا ساکت شدم
-ااااااااااخ دستت بشکنه ايشااااالا
بعد از اينکه باباي سوگل دست سوگلو گذاشت توي دستاي نيما همه ازشون خداحافظي کرديم و بعد همه سوار شديم رفتيم سمت خونه هاي خودمون
رسيديم خونه با ريموت در پارکينگو باز کرد ماشينو پارک کرد پشت سرم وارد خونه شد درو محکم کوبيد صداش اونقدر بلند بود که از جا پريدم محل نزاشتم ميدونستم هنوزم عصبانيه کيفمو انداختم روي مبل خواستم برم سمت اتاقم که سپهر گفت
-بشين باهات کار دارم
برنگشتم
-الان خستم بزار براي فردا
خواستم برم که با عصبانيت داد زد
-گفتم بتتتتتمرررررررررررگ
چهارستون بدنم لرزيد اما باز هم توجه نکردم رفتم سمت اتاقم با آرامش زيپ لباسمو کشيدم پايين
درو با شدت باز کرد در با ضربه خورد به ديوار برگشتم چشماش شده بود دوکاسه خون فکش منقبض شده بود از لاي دندون حرف ميزد
-مگه با تو نيييييييييييييييييستممممم ؟؟
خيره خيره نگاهش ميکردم يه کلمه ي ديگه ميگفتم سرمو ميزاشت روي سينم
اومد سمتم
-تو هرزه اي؟ لامصب جواب بده ميگم تو هرزه اييييييييييييييي؟؟
بازومو گرفتو تکون داد
داد زد
-هرزه اي يا اداي هرزه هارو در مياري بدبخت؟ واسه چـــــــــــــــــــــــي ؟ميخوايي منو بچزوني يا آبرو خودتو ببري؟هااااان؟
زبون باز کردم صدامو بردم بالا
-هرزه خودددتي اصلا تو چه کاره ي مني هاااااان؟چرا غيرتي ميشي؟
پوزخندي زد
-من رو تو يکي غيرت ندارم مرده شورتو ببرن
-مرده شور تورو ببرنو اون دختره ي عوضيو
-اهااان پس حسوديت ميشه آرررره؟؟
-اخه مگه تو تحفه اي که من بهت حسوديم بشه؟ دَس بالا گرفتي خودتو آق مَندس ولي بزار بهت بگم خوووووب کاري کردم و بازم ميکنم تو کـــــــــي هستي که صداتو برام ميبري بالا و دستوووووووور ميدي؟
با بالاترين صدايي که ميتونست داد زد
-شووووووووووهرتمممممممممم
پوزخندي زدم
-هه رو چه حسابي
گرفت بازومو بيشتر فشار داد صورتشو اورد نزديک صورتم از لايه دندونش گفت
-ثابت ميکنم بهت لعنتي
دستشو کشيد روي سر شونه هام و بعد قسمت لخت لباسم مورمورم شد بانفرت تو چشاش زل زدم
-دست کثيفتو بکش؟
و بازومو با شدت از دستش کشيدم بيرون
تا دستم رسيد به دستگيره ي در از پشت چنگ انداخت و دوباره بازومو گرفت هلم داد
پشتم محکم خورد تو ديوار درو بست و قفلش کرد
سعي کردم نترسمو خودمو خونسرد نشون بدم
-اينکارا يعني چي؟چرا درو قفل ميکني؟
در حالي که يکي يکي دگمه هاي بلوزشو درمياورد گفت
-اگه مثه آدم ميشستي باهات حرف بزنم اينجوري نميشد
ديگه نميتونستم ترسمو قايم کنم از ترس خودمو چسبوندم به ديوار کاشکي ميشد ديوار دهن باز کنه و منو ببلعه
به سمتم اومد بازوهامو از هم باز کرد به ديوار فشار داد حتي يه ميلي مترم باهم فاصله نداشتيم ضربان قلب تندشو روي سينه ي خودم احساس ميکردم...
سرشو آورد جلو لباشو تو لبام قفل کرد..گرمي لباش باعث ميشد که وجودم به اتيش کشيده بشه بعد از لبام رفت سراغ گلوم با ولع گلومو ميبوسيد تنم يخ زده بود...حس دوگانه اي داشتم..هم توي آتيش بوسه هاش ميسوختم هم از ترس بدنم يخ کرده بود توي همين فکرا بودم که منو پرت کرد روي تخت
ضربان قلبم شدت گرفت خودشو روي من انداخت دست و پايي زدم تا از زير هيکل سنگينش بيام بيرون ولي اون منو مثه يه طفل پنج ساله مهار ميکرد لباسمو از تنم کشيد بيرون
-ولم کن...وحشي...حيوون
دستشو نوازش گونه روي پوست بدنم ميکشيد...جاي دستاش روي بدنم ميسوخت دستامو گذاشتم روي سينه شو سعي کردم از خودم دورش کنم ولي اون ذره اي تکون نميخورد....
به هق هق افتاده بودم به معني واقعي کلمه به غلط کردن افتاده بودم ....اشکام سرازير شده بودن
سپهر با ديدن اشکام نگاهش مهربون شد زير گوشم زمرمه کرد
-گريه نکن فدات شم...گريه نکن
سپس اشکامو با مهربوني پاک کرد
ديگه از اون خشم و اخم خبري...وقتي اون تمنا و خواهشو توي چشماي خوشگلش ديدم تسليم شدم...)البته بگذريم از اينکه من اونشب چقدر کولي بازي دراوردمو سپهر هم فقط سعي در آرام کردن منو داشت و اون شب خيلي مهربون شده بودو زمزه هاي عاشقونش توي گوشم بهم دلگرمي ميداد(...
صبح که بيدار شدم توي بغل سپهر بودم گرماي تنشو روي تن برهنم احساس ميکردم...سرم روي سينش بود و بازوهاي سپهر هم دور قفل شده بود
احساس کردم بيدار شد چشمامو بستم تا نفهمه بيدارم چون هنوزم دلم ميخواست توي اغوش گرمو امنش بمونم
سپهر منو آروم از خودش جدا کرد سرمو گذاشت روي بالشت روي صورتم خم شد يه بوسه ي کوچيک روي لبام کاشت نوازش گونه با انگشت موهامو از صورتم کنار زد گونمو نوازش کرد...
نفساي گرمش باعث ميشد بي طاقت بشم...
دوباره خم شد روي صورتم که غافلگيرش کردم...
به نرمي چشمامو باز کردم...نگاهم افتاد توي چشماي مشکي قشنگش ...
قربون اون چشات که ديشب منو ديوونه کرد برم ممممن...
لبخند شيريني زدم
-صبح به خير
لبخندي اومد روي لباش
-صبح تو هم به خير
بعد دستاشو دور کمرم حلقه کرد زير گلومو بوسيد
با اينکه نميخواستم اين لحظات به پايان برسه اما از بغلش اومدم بيرون
تا صاف نشستم همون درده پيچيد توي بدنم...عضلاتم حسابي گرفته بود از درد رنگم پريد
سپهر متوجه حالم شد دستمو گرفت
-خوبي؟
هنوز ازش خجالت ميکشيدم سرخ شدم
-آره
-درد نداري
-نه!
و با وجود درد سريع بلند شدم...لباسي تنم نبود....با خجالت پتو رو دور خودم پيچيدم نگاهم به تن برهنه ي سپهر افتاد...
زود خودمو جمع و جور کردمو رفتم حموم...وقتي از حموم اومدم بيرون هنوز همونجور روي تخت دراز کشيده بود....
چه بي حيا...
رومو کردم اونور تا نگاهم به تن برهنش نيافته سپهر رفت حموم منم رفتم سمت کمدم جلوي ايينه ي قدي اتاقم ايستادم به خودم خيره شدم...
اين من بودم...ديشب....من بودم تو بغل سپهر...سپهر بود که توي گوشم زمزمه هاي عاشقانه سر ميداد...اين تن من بود که به خاطر تماس با بدن سپهر داغ ميشدو من احساس آرامش ميکردم
هنوز گرمي لباي سپهرو روي تنم حس ميکردم لبامو با انگشتم لمس کردم چشمامو بستم....تا دوباره يادم بياد...تا دوباره ارامش اون لحظه رو حس کنم تا دوباره توي بغل سپهر باشم تا دوباره و دوباره.......
نفسمو دادم بيرون از تصوير توي ايينه دل کندم رفتم سر کمدم حالا چي بايد ميپوشيدم؟
يه پيراهن سرخابي خوشرنگ داشتم که تا نصف رونم بودو با دوتا بند ساده پشت گردنم بسته ميشدو خيلي به پوست سفيد براقم ميومد پايين پيراهنم مغزي خوشرنگي ميخورد
روفرشي هاي سرخابي مو هم پوشيدم موهامم يه شونه زدمو خيس ولشون کردم روي شونم يه روبان نخي براق سرخابي هم به جاي تل بستم به موهام يه برق لبم به لبم زدم يه خط چشم کوچولو هم توي چشمام زدم
به تصوير توي آيينه چشمکي زدم

Signature
     
#45 | Posted: 31 Oct 2013 23:59 | Edited By: paridarya461
-شدي هلو بپر تو گلوي سپهرو
از اتاق اومدم بيرون سپهر با شلوارک مشکي ريباک و تيشرت مشکي نشسته بود روي صندلي پشت ميز آشپزخونه و گويا منتظر من بود که باهم صبحونه رو شروع کنيم
يه ميز مفصل چيده بود هر چي توي يخچال داشتيمو چيده بود منو که ديد سرتاپاموو برانداز کرد
يه نيمچه لبخند زدم که چال روي گونم پيدا شد
بلند شد اومد سمت من دستشو کشيد روي چال روي گونم....دستشو نوازش گونه کشيد روي گونم...و بعد روي چونه ي خوش فرمم...و بعد دستشو کشيد روي لبام و همونجا نگه داشت...
با شيطنت خنديدم و انگشتشو که روي لبم بودو گاز گرفتم
با مات و مبهوت به دندوناي من نگاه کرد...
انگشتشو ول کردمو نشستم روي صندلي سپهر هم هنوز داشت به انگشتش نگاه ميکرد گفتم
-صبحونه ميل نداري؟
نگاهشو به من دوخت اومد نشست روبه روم
-يادت باشه تلافيش رو سرت درميارما
-برو بابا
خيلی گرسنم بود حمله کردم به ميز هرچي به دستم ميرسيدو ميخوردم خندش گرفته بود
-چته بابا يواش خفه نشي
با دهن پر جواب دادم
–نميدوني چقدر گرسنمه
با شيطنت خنديد
-دوست داري هر روز صبح که بيدار ميشي اينجوري گرسنت ميشه
سرخ شدم لقمه ي توي دهنمو با صداي قورت دادم و نگاش کردم
مهربون خنديد
-ميدونستي چشات خيلي خوشرنگه
پرو جواب دادم
-آره
-ولي برعکس خودت که خيلي جوجويي چشات عين اين گربه هي شيطونو بدجنس ميمونه
و بعد به لقمه هايي که ميگرفتم اشاره کرد
-لقمه هاتم عين خودت کوچولو ان
به لقمه اي که گرفته بودم نگاه کردم بدم ميومد لقمه هاي بزرگ بگيرم مثه اين حاجي بازاريا ملچ مولوچ بزارم توي دهنم
لقمه رو گرفتم جلوي دهنش
-لقمه هاي من خوردن داره
-مثله خودت
دوباره سرخ شدم
خنديدو انگشتامو که دور لقمه بود همراه لقمه گاز گرفت
-ديدي هر چيزي تلافي ميکنم
-شما خيلي بدجنس تشريف دارين من برات لقمه ميگيرم تو دندوناتو به رخم ميکشي؟
بلند شد
-خب بهتره من ديگه برم
با تعجب نگاهش کردم
-کجا
خنديد
-شرکت ديگه
-اِاِاِاِ يادم نبود
-ساعت خواب خانوم ديشب انگار خيلي بهت خوش گذشته ها
اخمي کردم
-ساعت چنده؟
-12
خودمو لوس کردم
-سپهههررررر
گرم جواب داد
-جانم؟
-منم بايد بيام؟؟؟
گونه مو نوازش کرد
-نه خانومي شما بمون خونه استراحت کن
بعد خم شد پيشونيمو بوسيدو رفت از اشپزخونه بيرون
وقتي از خونه رفت فکر کردم که چقدر الان بدون اون حوصلم سر ميره اول از همه رفتم ملافه رو گذاشتم توي سبد رخت چرکا و بعد نشستم سر درساي دانشگاهم
ترماي آخر بود چقدر خوب بود دکترامو ميگرفتمو تموم
بعد از رسيدگي به درساي دانشگاه رفتم توي اشپزخونه تا يه غذاي دبش درست کنم
از صبح ماهي توي مواد خوابونده بودم...
ساعت حدوداي 8 شده بود اما سپهر هنوز نيومده بود به گوشيشم زنگ زده بودم ولي گوشيش خاموش بود
تا ساعت ده نشسته بودم روي مبل منتظرش به فکرم رسيد زنگ بزنم به سياوش هر چي بود اون دوست صميمي سپهر بود
سياوش-الو؟
-سلام سياوش خوبي؟
-ممنون خوبم تو چطوري؟
-من...نگران سپهرم هنوز نيومده ..تو ميدوني کجاس؟اتفاقي براش افتاده؟
بعد ازمکثي جواب داد
-امروز...امروز هاله اومده بود شرکت
قلبم ريخت...استرس گرفتم
-هاله؟مگه اونا هنوز....هنوز باهمن؟
لبمو گزيدمو منتظر جواب شدم
سياوش-نه ولي هاله ادعا ميکنه که سپهر...سپهر پدر بچشه
تلفن از دستم سر خورد افتاد...حتي صداي الو گفتناي سپهرو هم نميشنيدم...بوق ممتد گوشي منو به خودم اورد خم شدم گوشيو گذاشتم سر جاش
روي زمين مات و مبهوت نشسته بودم...صحنه هاي ديشب هي جلوي چشمام رژه ميرفت....دوست نداشتم غير از من کسي با سپهر از اين خاطره ها داشته باشه چون سپهر مال من بود....مال خودم من مالک سپهر بودم ....
واي....واي بر من که گذاشتم سپهر باهام اينکارو بکنه مگه من به خودم قول نداده بودم که تا وقتي که سپهر عاشقم نشه من تسليمش نشم....
من چيکار کردم؟
احساس حقارت کردم چقدر زود باورکرده بودم که سپهر ديگه مال من شده
اون فقط براي نيازهاش....
صداي چرخيدن کليد توي قفل اومدو سپهر در حالي که سرش پايين بود وارد شد
يا منو ديدو توجهي نکرد يا نديد چون غرق افکارش بود
منه احمقو باش که صبح چه فکرايي با خودم کردم...
حالم از خودم بهم خورد ....من نبايد کم مي اوردم
بلند شدم رفتم دم اتاقش درو باز کردم روي تخت نشسته بودو سرشو گرفته بود بين دستاش...
-تا اين موقع کجا بودي؟
سرشو نياورد بالا
-آوا برو بيرون حوصله ندارم
رفتم جلو
-يعني چي من الان نبايد بدونم کجا بودي؟
سرشو اورد بالا
-آوا بهت ميگم برو بيرون عصبانيم ميکني يه چيزي بهت ميگم يه کاري ميکنما
-مثلا چه غلطي ميکني؟ چطور نوبت به من که ميرسه مثه حيوون ميزني حالا من نميتونم ازت بپرسم کجا بودي؟؟
وقتي ديدم جواب نميده از اتاق رفتم بيرون درو محکم کوبيدم بهم
سوختم...حسابي سوختم...
در کمدمو باز کردم يه پانچو و شلوار همينجوري برداشتمو پوشيدم رفتم سمت در خونه
اين که ميخواستم کجا برم و خودمم نميدونستم فقط ميخواستم از اون خونه برم
-کجا؟؟؟
نه به سمتش برگشتم نه جوابشو دادم درو باز کردم تا خواستم پامو بزارم بيرون منو محکم کشيد کنارو درو با بيشترين تواني که داشت بهم کوبيد
-تو هيچ گورستوني نميري فهميديييييييي؟
دستشو پس زدم درو دوباره باز کردم اولين پله رو که رفتم پايين سپهر منو کشيد تو خونه سعي کردم از دستش در برم ولي زورم بهش نميرسيد با يه حرکت شالمو از سرم کشيدو بعد پانچومو از تن کشيد بيرون
-فک کردي من ميزارم به همين راحتي پاتو از خونه بزاري بيرون هاااان؟ميخواي بري که مثه اون يه هرزه بشي آرررررره؟چي فک کردي؟هااااان؟
تنم ميلرزيد صدام هم
-عوضي...عوضي... تو يه ادم پستي...پستي...خيلي پستي يه ادم عوضي پست سوءاستفاده گر...ازت متنفرم متنفرررررر
و يکي در گوشش محکم خوابوندم طوري که دست خودم به زق زق افتاد
با تنه ي محکمي از کنارش رد شدم رفتم توي اتاقم درو با شدت بستم
نشستم روي تختم...ديگه گريه نميکنم...ديگه گريه نميکنم چون ارزش اشکامو نداره...نداره نداره نداررررره
******
با صداي الارم گوشيم بيدار شدم...
بلند شدم بايد ميرفتم شرکت....
شرکت اون...پوووف... سعي کردم بي تفاوت باشم اول رفتم توي دستشويي دست و صورتمو شستم بعد رفتم سر کمدم حسابي ميخواستم باهاش لج کنم
يه مانتوي سفيد جنس کتون کاغذي کوتاه و تنگ و چسبون پوشيدم با شلوار خاکستري تنگ و کفشاي پاشنه بلندو مشکي و خاکستري و ست کيف لويس ويتون خاکستري و مشکي شو پوشيدم
توي چشامو پشت پلکم مدادو خط چشم کشيدم مژه هامو چند بار پشت سر هم ريميل زدم که حسابي رنگ رفت و فر شد يه رژ خوشرنگم که به ارايشم ميومد روي لبام کشيدم يه تيکه از موهامو هم از يه طرف ريختم کنار صورتم
اومدم از اتاق بيرون سپهر توي اشپزخونه نشسته بودو داشت صبحونه ميخورد از اونجايي که اصلااااا دلم نميخواست ريخت اين بشرو ببينم ترجيح دادم صبحونه نخورم فقط يه لحظه برگشتم تا صورتمو ببينه و بعد برگشتم تا درو باز کردم صداش دراومد
-صب کن ببينم کجا با اين تيپ و قيافه؟
محلش نزاشتم سوار ماشينم شدم با ريموت درو باز کردم سر کوچه بهم رسيد پامو گذاشتم روي گاز باهم کورس گذاشته بوديم من از اون سبقت ميگرفتم اون از من سبقت ميگرفت حتي يه جا نزديک بود دوتامون با يه اتوبوس تصادف کنيم
همزمان رسيديم به در شرکت به نگهبان شرکت سلام کرديم رفتيم سمت اسانسور تا پامون به در اسانسور رسيد نگهبان سپهر رو صدا زد
اي خدا سپهر قربونت بره چقدرر دوست دارم
سپهر لحظه اي با شک نگاهم کرد منم لبخند ژکوندي تحويلش دادم يعني به همين خيال باش که منتظرت بمونم يه باي باي هم باهاش کردم سوار شدم
دگمه رو زدم وقتي به طبقه ي شرکت رسيدم خواستم از اسانسور پياده شم که خبيثانه برگشتم تو و از دگمه ي سي تا يک رو يه بار زدمو اومدم بيرون اخه آق مهندسمون از اسانسور بازي به شدت خوشش مياد
با نغمه با شادي سلام و عليک کردمو کمي گپ زدن تا قيافه ي سپهرو موقع اومدن ببينم بعد از حدود يه ربع وارد شرکت شد با صورت سرخ فک کنم خيلي حرص خورده بود منو که ديد چشماشو ريز کردو سرشو چند بار برام تکون داد يعني صب کن تا به حسابت برسم
اونروز به نسبت روز خوبي بود چون از سياوش شنيده بودم که سپهر حتي حاضر نشده بعد از اون حرف هاله يه لحظه هم به حرفاش گوش کنه و اونو از شرکت انداخته بود بيرون دوباره اميدوار شدم
هميشه که با يه ماشين ميرفتيم صبر ميکردم تا کاراش تموم شه بعد باهم بريم وقتايي هم که خودم ماشين نمي اوردم فقط بعضي وقتا بهش خبر ميدادمو ميرفتم ولي الان ميخواستم برم بهش خبر بدم که بدونه دارم يه ساعت زود تر از هميشه تعطيل ميکنيم و يعني با کسي قرار دارم
کيفمو به دستم گرفتم در زدم بدون کسب اجازه وارد شدم داشت با صفايي حرف ميزد وقتي منو ديد اخماشو تو هم کردو توجهي به من کرد
ايششش نکه خيلي محتاج توجهت هستم؟
گلومو صاف کردم
-ميخواستم خبر بدم که دارم ميرم
به ساعتش نگاه کرد
-بيرون منتظر وايسا تا با هم بريم
رفتم بيرون روي مبل نشستم ده دقيقه اي اونجا معطل شدم حتي صفايي هم رفته بودو هنوز نيومده بود فک کنم از عمد داشت طولش ميداد
رفتم توي اتاقش ديدم پاشو انداخته روي پاش روي ميزو داره سوت ميزنه...
کوووفت ايشالا اون شرکت با سقفش بريزه رو سرش اخه تورو چه به رييس بودن بدبخت عقده اي
-کارتون تموم نشد؟
نيم نگاهي به من کرد داشت خندش ميگرفت اما جلوي خودشو گرفت
-چرا تموم شد ولي شما کجا دارين ميرين؟با کدوم اجازه؟؟يادم نمياد بهتون مرخصي داده باشم
خونسرد گفتم
-با اجازه ي خودم اگه هم ديدي سرت منت گذاشتم اومدم تا بهت خبر بدم دارم ميرم...
-او اوه خانوم پياده شو باهم برررررريم شما اگه با اجازه ي خودتون به خودتون مرخصي دادين پس با اجازه ي خودتونم ديگه پاتونو تو اين شرکت نزارين... اصلا شما با اين عجله داري کجا ميري
عادي و خونسرد جواب دادم
-قرار دارم...
ابروشو داد بالاو نگاهم کرد
-خيلي خوب بفرماييد
و بلند شد وسايلشو جمع کرد

Signature
     
#46 | Posted: 1 Nov 2013 23:26 | Edited By: paridarya461
تا پامو از شرکت گذاشتم پايين اونم اومد دنبالم
وا اين ديگه کجا داره ميره؟
توي اسانسور من از شيشه بيرون اسانسورو نگاه ميکردم سپهر هم سرشو انداخته بود زيرو توي فکر بودو با کليدش به ديواره ي اسانسور ضرب گرفته بود
سوار ماشين خودم شدم...
اِ اين چرا روشن نميشه؟
دوباره امتحان کردم ديدم نخير روشن بشو نيست که نيس
سپهر به ماشينش تکيه داده بودو دست به سينه با يه پوزخند بهم نگاه ميکرد...
نکنه کار اونه؟ ازش بعيد نيس
حرصم در اومد برو خدارو شکر کن ماشين روشن نشد وگرنه با همين از روت صد بار رد ميشدم که اون تيپ و قيافه ي دختر کشت از کل بريزه بهم
از ماشين پياده شدم بدون اينکه بهش نگاه کنم سرمو گرفتم بالا دزدگيرو زدم ماشينو به نگهبان سپردمو از پارکينگ اومدم بيرون...به سر کوچه رسيده بودم که ماشين سپهر پيچيد جلوم
-سوار شو
-نميخوام
-سوار شو بهت ميگم
-نميخوام
-آوا اون روي سگه منو بالا نيارا يا سوار ميشي يا...
حرفشو قطع کردم
-يا چي هاان؟هان؟اصلا بالا بياد ببينممممم....اصلا تو...
بقيه ي حرفمو نتونستم بزنم چون سپهر در ماشينو باز کردو منو هل داد توش تا به خودم بجمبم قفل مرکزي رو زده بودو راه افتاده بود
-با کي قرار داري؟
-به تو ربطي نداره فهميدي؟
نگاهي به من کرد
-خب پس آدرسو بده باهم بريم سر قرار
فک کنم فهميده بود الکي پرونده بودم براي همين اين حرفو زد
-که چي بشه؟
-خب بفهمم با کي قرار داري هرچند که ميدونم الکي پروندي؟
داشتم الکي الکي ضايع ميشدم
-چيو الکي پروندم؟
-اينکه با کسي قرار داري
-نخيرم هيچم اينطور نيس
-پس آدرسو بده برسونمت
جوابي ندادم
يه دفعه از خنده منفجر شد
-جوجو من يه پيشنهاد دارم اگه خواستي دروغ بگي اول عينک بزن اخه خيلي ضايع دروغ ميگي
با حرص لب پايينمو پوستش کندم همچين دلم ميخواست با پاشنه کفشم بيام تو صورتش که نخواد ديگه بخنده...
هه هه خوش خنده
به صندلي تکيه دادمو نفسمو با فوت دادم بيرون که باعث شد موهام بره بالاو دوباره برگرده
دستشو اورد سمتم دماغمو بين انگشت اشاره و ثبابش فشار داد
-حتما الان دلت ميخواد کلمو ببري آره؟
زدم زير دستش
-شک نکن
فکر کردم داره ميره خونه ولي وقتي سر چهار راه پيچيد از يه طرف ديگه کنجکاو شدم
-داري منو کجا ميبري
نگاه با محبتي بهم انداخت
-دارم ميبرمت يه جايي که تلافي اين چند روزه رو در بيارم
بعد از چند دقيقه متوجه شدم که داره ميره سمت کوه صفه اخ که من چقدر اونجارو دوست داشتم
يه جايي پارک کرديم با ذوق و شوق پياده شدم حواسم به سپهر نبود داشتم براي خودم ميرفتم که سپهر از پشت دستمو گرفت
-مثه اين بچه ها که اوردنشون پارک ذوق زده ميشي
سرخوش خنديدم
-اخه من اينجارو خعععلي دوس دارم سپهري بريم تلکابين؟
-باشه شيطونک ولي بزار اول بريم سيب
-باوشه بريم
رفتيم سيب سپهر قليون سفارش داد نشستيم روي تخت کنار هم مشغول کيک خوردن بوديم که قليونو چايي و اوردن سپهر ني قليونو گرفت توي دستش داشت به لبش نزديک ميکرد که گفتم
-بي فرهنگ ليديز فرست
-ليدي بله ولي نه جوجوها
لبامو غنچه کردمو بهش خيره شدم خنديدو نگاهم کرد ني رو از دستش قاپيدم
-بچه پررو
پکي کشيدمو دودشو خواستم حرفه اي حلقه حلقه بدم بيرون که به سرفه افتادم از دستم گرفت
-ها ببين بچه که قليون بکشه عاقبتش همينه ديگه
-بابا پدررررررربزرگ جان استيل
قليون کشيدنشم قشنگ بود اخه کلا اين بشر همه چيز عالي و دختر کش بود
بمييييييييييييييري سپهر
ني رو داد به من
-بگير ولي برات خوب نيستا
-چطور برا تو خوبه و براي من بده؟
-خب من با تو فرق دارم
پکي کشيدمو دودشو توي صورت سپهر دادم بيرون
-چه فرقي؟
-اول اينکه براي مردا اونقدري که براي خانوما ضرر داره ضرر نداره دوما شما که يه روز حامله ميشي
بله؟چي شنيدم؟به حق چيز هاي نديده و نشنيده...داشت درمورد بچه حرف ميزد اونم بچه از کي از من!
شونه هامو انداختم بالا
-بچه کجا بود؟
سپهر با لبخند مهربوني گفت
-اصلا نميتونم تصور کنم تو با اين هيکل ظريفت بچه بغل کني اصلا بچه کجا جاش ميشه؟
بعد لپمو کشيد
-تو خوده نوزاد بچه اي
سرخ شدم...
سپهر نفسشو داد بيرون
-مثه فرشته ها پاک و معصومي...درست نقطه ي مقابل هاله
-هاله؟
در حالي که به دود قليون خيره شده بود گفت
-اون به من خيانت کرد تو هم براش بهترين بهونه بودي بعد هم با کمال پستي اعتراف کرد
بعد يه نيمچه اخم کرد
-حالا که دارم فکر ميکنم ميبينم هيچوقت عاشقش نبودم اون با چشماش منو جادو کرد اون از تو چند سال بزرگتر بود ولي نصف تو هم شعور نداشت
بعد به من نگاه کرد با انگشتش به دماغم ضربه اي زد
-الان تو هم دور برت نداره ها
اداشو در اورد
-از خود راضي اونقدر از من تعريف کردن که با تعريفاي تو نخوام دور برم داره...پررو
بعد از سيب رفتيم تلکابين که خيليم بهم خوش گذشت مخصوصا توي تلکابين که سپهر منو کنار خودش نشونده بودو دستشو انداخته بود دور شونه مو هر از گاهي يه چيزي ميگفت و منو ميخندوند
طرفاي 9 بود که رفتيم رستوران زاگرس و غذايي به تن زديمو بعدش سوار ماشين شديم
–سپهر ماشين من چي ميشه؟
کاري نداره فردا درستش ميکنم ميايي شرکت ميبريش؟يا خودم بايد بيارمش؟
-مگه بلدي درستش کني
شونه هاشو انداخت بالا
-اااااااره
مشتي به بازوش زدم
-خيلي بدجنسي سپهر پس چرا همون موقع برام درستش نکردي؟
موزيانه نگاهم کردو جوابمو نداد
زير لب گفتم
-بد جنس پوزکج
فک کنم شنيد چون بلند خنديد
-کووووووفت
-آوا مطمئني نميترسي؟فيلماي ديگه هم خريدمااا
بادي به غبغب انداختم
-من که نميترسم ولي اگه تو ميترسي و ممکنه خودتتو خيس کني...
لبامو غنچه کردمو شونه هامو انداختن بالا
-خيلي خوب باشه
رفتم توي اشپزخونه دو بسته چيپس تند ريختم توي کاسه و نشستم روي مبل
سپهر هم سي دي رو گذاشت توي دستگاه و چراغارو خاموش کرد و اومد کنارم نشست فيلم شروع شد فيلم درباره ي يه گروه تحقيق بود که به يه جنگلي رفتن و يه پليس هم اونارو تعقيب ميکرد پليسه توي جنگل داشت دنبال رد پا ميگشت منم کاملا محو فيلم شده بودم که يه آدم خوار از روبه رو تيري پرت کرد که دقيقا از چشم چپه پليسه رد شد منم جيغي زدمو يه متر پريدم بالا
سپهر-ترسيدي نه
آب دهنمو قورت دادم سعي کردم به چهره ي خون آلود پليسه نگاه نکنم
-نخير اصلا هم نترسيدم
لباشو داد جلو خواست حرفي بزنه که دستمو گذاشتم روي گونه شو سرشو برگردوندم سمت تلويزيون
-حواسمو پرت نکن سپهر
فيلم کم کم داشت ترسناک ميشد آدم خوارا افتاده بودن دنبال گروه هر دفعه يکيشونو ميکشتن و به طرز فجيحي ميکشتن ديگه کارم به جايي کشيده بود که بعضي وقتا چشمامو ميبستم
يکي از آدم خوارا يکي از مردا رو به درخت بسته بودن مرده داشت گره رو باز ميکرد که يکي از آدم خوارا ميبينه تبرشو با قدرت پرت ميکنه سمت مرده تبر درست ميخوره بين لباي مرده و دقيقا از لب پايين مرده به پايين کاملا از قسمت بالاش جدا ميشه کم مونده بودخودمو خيس کنم سپهر که ترسمو احساس کرد فيلمو پاز کردو منو نگاه کرد
-چرا پازش کردي؟
و بعد دست بردمو پليش کردم اونم زير لب چيزي گفت و شونه هاشو انداخت بالا
بالاخره فيلم کذايي تموم شد اخرشم هيچ کدوم از ادما زنده نموندن
رفتم توي اشپزخونه ظرفو شستمو رفتم توي حموم تا دندونامو مسواک بزنم...يه لحظه احساس کردم يکي پشتمه بدون اينکه توي ايينه رو نگاه کنم جيغي کشيدمو مسواک و انداختم
-چته بابا خونه اومد پايين!
با صداي سپهر چشمامو باز کردم
-اَه تويي ترسونديم خب چرا مثه جن ميايي تو
خنديد
-اينا اثرات فيلماي ترسنک روي جوجوهاست
با دهن کفي براش زبون در اوردم از حموم اومدم بيرون يه لباس خواب تور آبي سرخابي پوشيدمو خوابيدم
چشمام تازه گرم شده بود که احساس کردم يکي روي صورتم خم شده چشمامو سريع باز کردم ولي کسي نبود نفس راحتي کشيدم هي از اين دنده به اون دنده ميشدم احساس ميکردم همش يکي توي اتاقمه دست بردمو آباژورو روشن کردم با ترس از روي تخت اومدم پايين فاصله ي بين تخت تا در اتاقو دويدم خداروشکر فاصله ي بين در اتاق خودمو اون کم بود سپهر پشت به من خوابيده بود نشستم روي تخت يه نفرش
-سپهر....سپهر...؟؟
سپهر تکوني خوردو سريع هشيار شد
-چيه آوا؟
-خوابم نميبره
برگشت سمت من
-خيلي ترسيدي نه؟
سينمو دادم جلو
-نخير من اومدم پيشت که تو نترسي
-مرسي از اون حس شديد بشر دوستانت ولي من اصلا نمیترسم بهتره بري
-نه ديگه من اومدم
بعد کنارش تا فاصله اي که ميشد دراز کشيدم
-سپهر برو اونور تموم تخت و با اون هيکلت گرفتي
سپهر کاملا برگشت سمت من دستشو حائل سرش قرار داد
-اولين بارت بود که فيلم ترسناک ميديدي
به دروغ گفتم
-نه من اگه هفته اي يه بار يه فيلم نبينم زندگيم نميگذره
-اِ که اينطور...خب بگو دوتا از اسماشونو
-اِ...خب خيلي فيلما
-مثلا؟
-ديدم ديگه يادم نيس
لباشو داد جلو
-ميدونم بابا خودتو خسته نکن جوجوي ترسو
پشت چشمي براش نازک کردم با شيطنت نگاهي به لباس خوابم کرد
-آوا اگه خوابت نميبره ميخوايي تا صبح بيدار بمونم و برات لالايي بخونم؟
بالشتو از زير دستش کشيدم بيرون سرش يواش خورد به لبه ي تخت
-نخير شما زحمت نکش
سرمو گذاشتم روي بالشت توي جاي تنگم جابه جا شدمو پشتمو کردم بهش
سپهر دوباره سرشو گذاشت روي دستاشو خودشو خم کرد روي منو نگاهم کرد چشمامو بستمو بهش محل نزاشتم تازه داشت چشام گرم ميشد که احساس کردم يه چيزي روي کمرمه ترسيدم جيغ خفه اي کشيدم نگاه کردم ديدم دست سپهر
-اي اون دستتو....سپهررر ترسونديم
دم گوشم خنديد نفساش خورد به پشت گردنم که باعث شد مورمورم بشه بازوهاشو بيشتر دور کمرم حلقه کرد
-اينجوري راحت تر ميخوابي
واقعا به آغوش گرمو امنش احتياج داشتمو احساس امنيت ميکردم
چشمامو دوباره بستم سرشو کرد توي موهام موهام بوييد سپس بوسيد
-جوجو راحت بخواب من کنارتم
چند دقيقه بعد ديگه به جز گرمي نفساي گرم سپهر روي گونم و گرمي لباي سپهر روي لباموچيزي نفهميدم...
******
-آوا؟....آ.ا...دِ خب بچه جون بيدار شو دانشگاهت دير ميشه

Signature
     
#47 | Posted: 2 Nov 2013 12:05 | Edited By: paridarya461
چشمامو باز کردم کمي طول کشيد تا موقعيتمو تشخيص بدم...توي اتاق سپهر و روي تخت سپهر بودم ياد فيلم ترسناک ديشب...و بعد ياد اغوش گرم سپهر...و در اخر گرمي لباش رو لبام...
اي بچه پروي سوءاستفاده گر
کش و قوسي به بدنم دادم تازه متوجه نگاه با محبت و مهربون سپهر روي بدنم شدم..نگاهي به خودم بستم...به به با چه لباسيم اومدم جلوي اين
هر مرد ديگه اي به جز سپهر بود کارمو ساخته بود البته به جز اون لبي که از من گرفته بود موقع خواب با من چيکار کرده بودو خدا داند
سر ميز صبحونه تازه يادم اومد ماشين ندارم
-سپهر من امروز با چي برم دانشگاه؟
-با قاطر
با شيطنت گفتم
-اِ؟پس خم شو سپهر جان سوارت شم
نيمچه اخمي به من کرد سوييچش رو داد به من
-پس خودت چي؟
-تو مهم تري بگيرش من پياده ميرم
حالا که خودش ميخواد چرا قبول نکنم سوييچ رو ازش گرفتم بلند شدم کفشامو پوشيدم داشتم از خونه ميرفتم بيرون که سپهر گفت
-اقلا يه دستت درد نکنه ميگفتي دلمون خوش شه
خنديدم برگشتم سمتش دستامو انداختم دور گردنش سرشو کشيدم پايين که لپشو ببوسم که سپهر لباشو گذاشت روي لبام بعد از يه بوسه ي طولاني ازش جدا شدمو شادو شنگول روندم سمت دانشگاه...
پشت چراغ قرمز بودم که نيما زنگ زد
-به به جناب نيما خاااااااان خوبين شما؟شماره گم کردين؟
-دوباره من زنگ زدم و تو دوباره بلبل شدي؟
-بلبل نباشيم چي باشيم
-همينو بگو مگه تو جز توي پرورش زبون مهارت ديگه اي داري؟حالا گذشته از اين حرفا اومدم يه خبر درجه يک سوپر سورپرايز بهت بدم؟
-چي هست اون خبرت؟
-داريم ميريم شمال تو اين هفته
-هه به سلامتي زنگ زدي که خبر شمال رفتنتونو به من بدي
-بيچاره اون سپهر که باهات زندگي ميکنه...خرجان همه باهم ميريم شمال
-نههههههه وايي نيمايي عااااليهههه خيلي دلم هواي شمال و کرده بووود نيمولي بالاخره يه بار به درد خورديا
-د بيا اينم از دستت درد نکنس ديگه اينم دست رنج سال ها خواهر بزرگ کردن
-اااا نيما اگه تو منو بزرگ ميکردي که الان اينقدر ادم حسابي نبودم بعدشم نيما تو که تو بچگي عرضه ي يه دماغ بالا کشيدنو هم نداشتي
-هههههههههه لابد تو عرضه داري...
پريدم وسط حرفش
-واي واي نيما قطع کن اون بي صاحاب و پليس اومد که جريمم کنه ديدي گفتم هيچ جا به درد نميخوري
-بزار من تورو ببينم وروجک حالتو جا ميارم فعلا کاري نداري
-نه باي
-باي نه خداحافظ
پليسه مشغول جريمه نوشتن شد اومدم برم پايين که خرش کنم جريمه ننويسه ولي گفتم چه کاريه بعضياشون اونقدر غدو بدن که ادم باهاشون حرف نزنه بهتره
موهامو بالاي سرم جمع کردم يه ارايش ملايم کردم مانتوي سرمه اي تنگ و کوتاهمو پوشيدم به همراه شلوار جين روشن چسبونم و کفشاي کالج سرمه اي يه شال سرمه اي هم انداختم روي سرمو اومدم بيرون ديدم هنوز اين سپهر توي حمومه
-سپهر بسه ديگه دختر کش شدي بيا بيرون از اون حموم
-باشه بابا الان ميام بيرون
به همراه اين حرف از حموم اومد بيرون کاملا سه تيغ کرده بود بدون ته ريش هم خوشگلو جذاب بود اما با ته ريش يه چيز ديگه بود
-ريشات کو حاجي؟
-چطورم؟
يواش گفتم
-يه چس اومد روت
ولي انگار شنيد چون با صداي بلند خنديد
-ببين سپهر ديگه حق نداري ته ريشتو برداريا
خندشو خورد
-چرا؟
شونه هامو انداختم بالا
-همين طوري
شيطون شد
-ببين دوتا حالت داره يک اينکه تو منو با ته ريش بيشتر دوست داري حالت بعدي اينکه تو کلا منو دوست داري
پشت چشمي براش نازک کردم
-سپهر دست از اين خوزعبلات بردار دير شد
از خونه اومديم بيرون در خونه رو قفل کرديم دزد گيرو حفاظم زديم اومديم بيرون
-سپهر گازو....
-کشتي بابا گاز اب همه رو چک کردم
-گيتارت چي
-اِ يادم رفت
و دويد سمت خونه بعد از چند دقيقه برگشت دست به سينه نگاهش کردم
-سپهر تو منو نداشتي چجوري ميتونستي بري مسافرت؟
-به آسوني
نشستيم توي ماشين سپهر با بسم ال.... ماشينو روشن کرد رسيديم سر قرارمون فقط ثريا جون اينا اومده بودو مامان ايناو سوگلو نيما
سپهر-آوا خانوم بفرما هنوز هيچکي نيومده حالا تو هي بگو زود باش دير شد
-سپهر مگه تو چقدر کار داري هميشه من زود تر از تو آماده ميشم حالا بر فرض که تو هنوز توي خونه بودي چيکار ميکردي از اين ريخت خل وچليت بهتر ميشدي؟
سپهر دست برد تا موهامو بهم بريزه که جا خالي دادمو از ماشين اومدم بيرون به همه سلام کردم
بعد از ما کم کم بقيه هم اومدنو راه افتاديم سمت شمال يه دوساعتي گذشته بود حوصلم داشت سر ميرفت
-سپهر؟
-هان؟
-هان چيه جانم....حوصلم سر رفته
-خب من چيکار کنم
-پوووووف مارو ببين رو ديوار کي داريم يادگاري مينويسيم تو رانندگيتو بکن
تبلتمو برداشتم کمي توي صندلي لم دادم مشغول شدم
-آوا يکم اون صداشو کم کن روي اعصابمه
صداشو کم کردم بعد از يه ساعت خسته شدمو شروع کردم به غرغرکردن
-سپهر تو خيلي ماستي خب حوصلم سر رفت يه کاري بکن
خنديد
-چون تو مثه اين بچه هاي شر ميموني که اصلا به يه جا بند نيستن خب من چيکار کنم
پوفي کردم
-هــــي ياد روزاي تجرد به خير
-چرا؟
-چون اونروزا خيلي خوش ميگذشت
روشو کرد به من اخم ظريفي بين ابروهاش بود
-مگه الان ديگه بهت خوش نميگذره؟
با شيطنت ابروهامو انداختم بالا
-دروغ چرا؟نه
-اي بدجنس
خنديدم همونجور که داشت رانندگي ميکرد دستشو آوردو کشيد روي چالم
–وقتي بچه بوديم اينقدر چال داشتي
-اووووه خيلي از بس تپل بودم به جا دوتا چهارتا داشتم
-جدا؟چاق بودي؟لاغر کردي؟
-نه بابا کي حوصله رژيمو داره تا هفت سالگي توپول بودم بعد کم کم لاغر شدم
-شيطونم بودي؟
-اررررره خيلي بيشتر از الان
-اوه اوه چه شود نکه الان خيلي ارومو سر به زيري؟حالا چه شيطنتايي ميکردي؟
-مثلا سوسک مينداختم توي کيف معلما...
-واقعا؟معمولا دخترا از سوسکو حشره و...ميترسن و چندششون ميشه
-خب چندشم که ميشد ولي درد ناچاري بود ديگه تازه شاپرکو قورباغه و...اينا هم ميگرفتم
بعد چيني به بينيم دادم
-همه چي به جز عنکبوت...ايي با اون پاهاششش
و بعد از تصورش لرزيدم
دستشو از فرمون برداشت گذاشت روي پشت دستمو حالت پاهاي عنکبوتو در اورد دوباره لرزيدمو دستشو پس زدم
-نکـــــــــن اههههههه
بعد يه نيشگون سفت از پشت دستش گرفتم
-از قورباغه چي چندشت نميشه؟
-چرا اونم بدم مياد فقطم در مواقع خيلي ضروري ازش استفاره ميکردم
-مثلا ؟
-ميدوني بابام يه عمه خانوم داره اومده بود باغمون اون موقع 14 سالم بود هي بهم ميگفت دختر که نبايد اينقدر شيطون باشه دختر بايد اينجور باشه بايد اونجور باشه نبايد بلند بخنده و...منم لجم گرفته بود يه قورباغه با غبغب ايييييين ها انداختم روي پاش وقتي نشسته بود پشت ميز ناهار خوري
سپهر از خنده منفجر شد
-نههههههه راس ميگي همون خانومي که توي عروسي به من هي گير ميدادو با کيفش زد تو سرم؟
ياد روز عروسي افتادم که سپهر خم شد دست عمه خانومو ببوسه که عمه خانوم با کيفش زده بود توي سر سپهر
-اررههه
باهم خنديديم
-تازه توي دوران دبيرستان با سوگل انقدر اتيش ميسوزونديمو معلمو مديرو ناظمو..اذيت ميکردم
نچ نچي کرد
-بيچاره من و نيما
مشتي زدم به بازوش
-دلتم بخواد مگه چيکارت کردم پررو؟
مظلوم نگاهم کرد
-کتکم ميزني...
بعد شيطون نگاهم کردو مرموزانه گفت
-ولي من عااشق اين بچه ام
و لپمو کشيد سرخ شدم
-منم مثه تو يه عمه خانوم داشتم
-اِ خدا بيامرزتشون
-نه هنوز زندس
-پس چرا من تاحالا نديدمشون؟
خنديد
-چون با بابام قهره
-چرا اخه؟
-چون ميخواست منو اجبار کنه که با نوه ي خواهر شوهرش ازدواج کنم...اوه اوه حالا نميدوني دختره از کدوم دخترا بود ...
و سرشو تکون داد
باتعجب گفتم
-فقط به خاطر همين؟
-اره اينقدر سر اين عمه خانوم بلا اوردم و تنبيه شدم که خدا ميدونه
از تصور سپهر در حال تنبيه شدن خنديدمو يهو بي هوا گفتم
-واي واي بچه ي منو تو چــــي ميـــشه؟
با تعجب به من نگاه کردو خنديد
تازه متوجه شدم و سعي کردم ماس مالي بکنم
-يعني منظورم اينه که...که اگه...
سپهر پريد وسط حرفم
-نه ديگه حرفتو زدي
يه چند ساعت بعد رسيديم رستوران مهتاب اونجا ناهارمونو خورديمو دوباره راه افتاديم چون صبح خيلي زود بيدار شده بوديم خيلي خوابم ميومد براي همين سرمو تکيه دادم و چشمامو روي هم گذاشتم
با احساس پرت شدن از خواب پريدم يکي در ماشينو که بهش تکيه داده بودم باز کرده بودو حالا شهاب و نيماو سپهر روبه روم ايستاده بودنو داشتن ميخنديدن
هوا کاملا تاريک شده بودو چند ثانيه خونسرد اونارو نگاه کردم سپس چشمامو بستمو به صندلي تکيه دادم بعد ناگهاني از ماشين پياده شدم با تفنگ اب پاش بزرگم افتادم دنبالشو هر کدوم از يه طرف فرار کردن چون آب پاشم تا 10 متر اونطرف ترو هم خيس ميکرد راحت ايستادمو به ترتيب سه تاشونو خيس کردم بعد راحت دست انداختم دور گردن مبيناو نغمه و سوگل با خنده باهم رفتيم توي ويلا
با هزار ذوق و شوق داشتم ميرفتم توي اتاق سال قبل دنبال دخترا که ثريا جون صدام کرد
-عزيزم سپهر چمدونتو گذاشته توي اون اتاق طبقه ي پايين
با حسرت به نغمه و مبيناو سوگل نگاه کردمو بعد دنبال ثريا جون از پله ها اومدم پايين در اتاقو باز کردم سپهر داشت بلوزشو در مي اورد که بره حمومي که توي اتاق بود منم مانتو شالمو دراوردم وقتي سپهر رفت از اتاق بيرون يه شلوار برموداي سفيدو بلوز بنفش پوشيدمو رفتم بيرون
بعد از خوردن شام چون همه خسته بوديم رفتيم سمت اتاقامون يه جورايي دلم ميخواست برم پيش سپهر بخوابم هم دلم ميخواست برم پيش بقيه ي دخترا قبل از اينکه سپهر بياد تو اتاق وسايل مورد نيازمو جمع کردم و رفتم توي اتاق دخترا
نغمه-اِ اومدي اينجا چيکار؟
-پيش شماها بخوابم يه وقت شب کاراي بد بد نکنين
مبينا-دِکي تو که سر دسته ي ما بودي
لباسامو با لباس خوابم عوض کردم تقريبا تا ساعتاي 4 و 5 بيدار بوديمو حرف ميزديمو ميخنديديم بعد هم با شروع خميازه ها و اعتراض بقيه براي سروصداي زيادمون خوابيديم
صبح با سروصداي پسرا که اومده بودن توي اتاقمونو بالشتارو از زير سرامون ميکشيدن کنار بيدار شديم
اول پسرا رو از اتاق بيرون کرديم بعد به سرو وضعمون رسيدیم

Signature
     
#48 | Posted: 2 Nov 2013 12:37 | Edited By: paridarya461
با اولين نفر که برخوردم سپهر بود از فکر اينکه ديشب اينقدر منتظر من بود لبخند شيطوني زدم اونم با غيظ گفت
-صبح به خيييييرررر
-صبح شماهم به خير
با لحن معني داري گفت
-ديشب خوش گذشت؟
-جاتون خيلي خالي بله
سرشو کج کرد
-بله کاملا پيداس از چهره ي بشاشتون
خنديدمو از کنارش رد شدم بعد از صبحونه همه رفتيم دم ساحل تا وقتي که ناهار اماده شد همه رفتن
تا ساق پام توي اب بود داشتم به دور دورها نگاه ميکردم که احساس کردم يه چيزي روي پامه نگاه کردم ديدم جلبکه از ليزيش بدم اومد پامو تکون دادم که از پام بره کنار برگشتم ديدم سپهر چند قدميم ايستاده و خيره خيره نگاهم ميکنه با شيطنت پامو محکم توي اب کوبيدم که آبا پاشيد بهش و لباساشو خيس کرد با خنده ازش فاصله گرفتم افتاد دنبالم منم شلپ شلپ توي آبا ميدويدم
دوي من عالي بود ولي اون لنگ دراز يه قدمش ميشد دوتا قدم من بهم رسيد دستشو از پشت دور کمرم انداخت
-آ گرفتمت
دست و پاي زدم تا از دستش در برم خنده ي ارومي کنار گوشم کردو گفت
-نه ديگه تو بغلمي جاتم همينجاست پس در نرو
و بعد لاله ي گوشمو گاز گرفت انگار که برق گرفتم لزريدم خودمو با فشار ازش جدا کردم پشت پام به سنگ نسبتا بزرگي گير کردو با پشت افتادم روي ماسه ها سپهر هم چون دستاش هنوز دورم حلقه بود افتاد روي من....
دوتامون با بهت توي چشاي هم خيره شده بوديم تا اينکه سپهر نيشاش باز شد تازه به خودم اومدم
-سپهر پاشو از روم خفه شدم
زير گوشم خنديدو وزنشو منتقل کرد روي ارنجش دستامو از هم باز کرد انگشتاشو توي انگشتام گره زدو سرشو اورد جلو بعد از مکثي لباشو روي لبام گذاشت گيج بوسه هاش بودم...همراهيش کردم داشت گوشه ي لبامو گاز ميگرفت که صداي پايي اومدو بعد صداي سرفه ي دسته جمعي
سپهر لباشو از روي لبام برداشت سپهر سريع از روم بلند شد منم سريع خودمو جمع و جور کردم....
واي سپهر واااااي سپهررررر بميري ايشالا که هيچ وقت آبرو برام نميزاري
هر کي اونجا بود زد زير خنده بعد همه دستو سوت زدن بيشتر از پيش سرخ شدم همه اونجا بودن نيما شهاب اميد مبيناو...... سرمو انداختم پايين و دويدم سمت ويلا دخترا هم به دنبالم
لباسامو توي اتاق عوض کردم نميدونستم با چه رويي بيام بيرون با هر زحمتي که بود اومدم بيرون و سر سفره نشستم سرمو کاملا انداخته بودم پايين
سپهرِ...که دسته گل به اب داده بود مثه مترسک نشسته بود کنارمو نگاهم ميکرد منم فقط چشم غره نثارش ميکردم
براي شام قرارشد بريم هتل نارنجستان اونجا شاممونو خورديم از رستوران که برگشتيم همه دور اتش جمع شديم سپهر گيتارشو از کنارش برداشت بعد از نظر پرسي از همه قرار شد اهنگ ياد توي بابک جهان بخش رو بزنه
دستشو روي تاراي گيتار حرکت داد چشاشو به من دوخت...منم چشامو توي چشماي مشکيش دوختم
-من و ياد تو
روزو شبا تنها
چيکه چيکه بارون ميباره
مثه هر شب و خيسه چشام بي تو
قدم زنون فقط منم تو کوچه هاي شب
که ميخونم براي تو از غصه و اون بغض صدام
نفس نفسم
توي کوچه ها گمم
چه بي نشون چشاي خستمو ميدزدم
از نگاه اين و اون شب از گريه پره
مثه خوره ميخوره روي لبام
دوباره هديه ميکنم به لحظه هاي ماندني
کاش اون شبي که رفتي ميگفتي بر ميگردم
ميديدي که يه عمره اسير رنج و دردم
به خاطر چشات هميشه کوچه گردم
فکر اينجاشو نکردم
کاش اون شبي که رفتي ميگفتي بر ميگردم
ميديدي که يه عمره اسير رنج و دردم
به خاطر چشات هميشه کوچه گردم
فکر اينجاشو نکردم
بازم شب و سياهي و دقيقه هاي غم زده
باز اين سکوت لعنتي که حالمو به هم زده
بگو کي سر نوشتمونو اينجوري رقم زده
چرا دوباره اشک روي گونه هام قدم زده
نفس نفسم
توي کوچه ها گمم
چه بي نشون چشاي خستمو ميدزدم
از نگاه اين و اون شب از گريه پره
مثه خوره ميخوره روي لبام دوباره
هديه ميکنم به لحظه هاي ماندني
کاش اون شبي که رفتي ميگفتي بر ميگردم
ميديدي که يه عمره اسير رنج و دردم
به خاطر چشات هميشه کوچه گردم
فکر اينجاشو نکردم
کاش اون شبي که رفتي ميگفتي بر ميگردم
ميديدي که يه عمره اسير رنج و دردم
به خاطر چشات هميشه کوچه گردم
فکر اينجاشو نکردم
صداش اونقدر گرم و گيرا بود که همه ازش خواستيم يه بار ديگه بزنه...
دوباره نگاها توي هم دوخته شد...دوباره قلب من با اشتياق شروع به تپيدن کرد...و دوباره...
چشماش عين اهن ربا بود نميتونستم نگاهمو از نگاهش بردارم...ميدونستم ديگه خودمو لو داده بودم...ديگه امکان نداشت رازمو ندونه...
اهنگ که تموم شد نفس حبس شدمو دادم بيرون سپهر هم حالش بهتر از من نبودو دگرگون به نظر ميرسيد گيتارو گذاشت کنار و به اعتراض بقيه هم گوش نداد
دوباره همه رفتيم توي ويلا اين دفعه ميخواستم ازش فرار کنم براي همين وسايلمو جمع کردم داشتم از اتاق ميرفتم بيرون که سپهر سر رسيد
-کجا بقچه به دست؟
سعي کردم به چشاش نگاه نکنم
-برم پيش بقيه ديگه
سپهر به در تکيه داد درو هم قفل کرد
-نچ من عمرا بزارم بري همين جا ميموني
اخم کردم
-سپهر برو اونطرف ديگه هنوز کار ظهرتو يادم نرفته ها...اصلا نميتونم سرمو بالا بگيرم
-مگه ما کار خلافي کرديم؟مگه تو زن من نيستي؟
-چرا ولي هر جا و هر وقت که جاي اينکارا نيس
-اونوقت کي وقت اينکاراس؟
-وقتي من و تو تنهاييم...هيچ وقت
-نه ديگه حرفتو ماس مالي نکن که فايده نداره حالا هم مثه بچه ي خوب ميري ميخوابي
پوفي کردم و برگشتم روي تخت پخش شدم دستو پاهامو از دو طرف دراز کردم سپهر از دستشويي اومد بيرون بهم خنديد
-تو هر کاري هم بکني يک سوم تختو هم نميگيري پس بي خودي زور نزن
محلش نزاشتم
يه پاشو گذاشت روي تخت لول خوردمو جاشو گرفتم
خنديد
-برو کنار له ميشيا
لبامو غنچه کردمو محلش نزاشتم
-خيلي خوب باشه اتفاقا چه دشکي از تو بهتر
تا خواست بخوابه سريع خودمو کشيدم پايين
بلند خنديد با حرص گفتم
-خاموش کن اون چراغ لامصبو
-نميخوايي لباساتو عوض کني؟
اررررره لابد جلوي تو هم عوض کنم
-با همينا راحتم
-باشه
چراغو خاموش کرد شلوار برمودام خيلي تنگ بود فاقشم خيلي کوتاه بودو دگمش هم اذيتم ميکرد بلند شدم تا توي تاريکي لباسامو عوض کنم لباسامو از چمدون دراوردمو بلوزمو دراوردم خواستم لباس راحتيمو بپوشم که چراغ روشن شد
بلوزمو گرفتم جلوم مثه اين مچ گرفته ها به سپهر زل زدم
-چرا چراغو روشن کردي؟خاموش کن
-نه توي تاريکي که نميفهمي چي داري ميپوشي؟
-ميبينم خاموشش کن؟
روي تخت دوباره دراز کشيدو به من خيره شد
-چرا؟خب جلوي من عوض کن
با حرص خيره خيره نگاهش کردم
-مگه داري فيلم سينمايي نگاه ميکني؟روتو کن اونور
-ميخوايي اصلا خودم برات عوض کنم؟
مخم سوت کشيدد چقدرررر اين بشرررر پررو بودددد
-سپهررررررررر
-جان سپهر؟
-خفه شو
-ببين فقط ميتونم رومو بکنم اونور
با ترديد نگاهش کردم
-سپهرر برگردي يه نگاه بکني جيغ ميکشم
سپهر روشو کرد يه طرف ديگه شلوارمو در اوردم خواستم لباس خوابمو بپوشم که سپهر زير چشمي نگاهم کرد لباس خوابمو گرفتم جلوم
سپهر نچ نچي کردو نگاهم کرد
-چقدرم که بهت مياد
-پرووووو
عقب عقب رفتم سمت کمد در کمدو باز کردم پشتش لباس خوابمو پوشيدمو بعد خودمو انداختم روي تخت و پتورو دور خودم پيچوندم ولي هرچي گذشت خوابم نمي برد چون صداي نفساي آرومش حسابي روي مخم بود و بي تابم ميکرد اونقدر غلت زدم که اخر صداي سپهر در اومد
-چرا اينقدر تکون ميخوري؟
-خوابم نميبره خب
سرشو از روي بالشت برداشت سرشو خم کرد سمت من
-چرا؟ميخوايي برات لالايي بخونم ني ني تا خوابت ببره؟
پشتمو کردم بهش
-نخير شما به خودت زحمت نده
تکوني خوردو به من نزديک تر شد
-نه ديگه من ديگه دست به حرکت شدم
و دستشو انداخت دور کمرمو منو کشيد سمت خودش
با اخم نگاهش کردم
-دستتو بردار
-نميخوام
تا خواستم حرفي بزنم لباشو گذاشت روي لبام...نفس نميکشيدم.انگار يادم رفته بود نفس بکشم...ميخواستم...
سپهر لباشو روي گلوم گذاشت دستش رفت سمت لباسم....نميخواستم اتفاق بيفته...حداقل تا وقتي که مطمئن نشدم
دستشو گرفتم
-نکن سپهر
-چرا؟
-يه وقت يکي مياد ميبينه زشته
-اخه کي اينوقت شب مياد؟درم قفله
و دوباره به کارش ادامه داد يه فکري به ذهنم رسيد
-اِ سپهر...چيزه....يه مشکلي هس
نگاه خمارشو به چشمام دوخت....سعي کردم با نگاهم بهش بفهمونم چون خجالت ميکشيدم بهش بگم انگار خودش فهميد چون لب و لوچش اويزون شد
-مطمئني؟
)نه بيا بهت ثابت کنم بچه پرررووووو(
-بله حالا بفرماييد کنار ميخوام بخوابم
-اون مشکلو داري ولي ميتونم تو بغلم بگيرمت که
پووفي کردم واقعا به اغوش گرم و مهربونش نياز داشتم و خودمو بهش تکيه دادمو چشمامو بستم
صبح که بيدار شدم زير گوشم صداي توپ توپ ميومد...با خواب الودگي چشمامو باز کردم که ببينم چيه....اين تو بغل من چيکار ميکنه؟؟
دستامو دور کمر سپهر انداخته بودم يکي از پاهام روي پاهاي سپهر بود اوه اوه عجب وضعي با اون لباس خواب خوشگلی که پوشيدم
خواستم سريع خودمو بکشم کنار..اي بميري تو که چشات بازه و داره به من ميخنده...اي حنااااق
پاهامو از روي پاهاش برداشتم خواستم بکشم کنار که سپهر گفت
-کجا؟
خونه حاج اقا شجاع به تو چه
-اهم...صبح به خير
لبخند جذابي زد
-صبح شماهم به خير خانوم
-دستتو بردار ميخوام پاشم
-بله دیگه ديشب که راحت خرسي تونو)به خودش اشاره کرد(هم که تو بغلتون گرفتي بايدم الان سرحال باشي
شونه هامو انداختم بالا دستاشو برداشت و منم بلند شدم رفتم سمت در تا درو باز کنم که گفت
-با همين لباسا ميخوايي بري بيرون
به خودم نگاه کردم اصلا حواسم نبود حتما ميخواست بازم بشينه نگاهم کنه ولي سپهر از روي تخت بلند شدو رفت دستشويي منم سريع پريدم سمت چمدونمو لباسامو عوض کردم
******
برای همه دست تکون داديم اخرين ماشين ماشينه نيما بود که توي پيچ جاده گم شد همه برگشتن اصفهان فقط ما مونديم ويلا تا دو روز ديگه بر گرديم
روي مبل نشستم پاهامو دراز کردم
-خب الان چيکارکنيم؟
سپهر-ميخوايي بريم جنگل؟
بلند شدم دستامو به هم کوبيدم
-بريم
خنديد
-پس غذا درست کن ببريم جنگل بخوريم
خودمو لوس کردم

Signature
     
#49 | Posted: 2 Nov 2013 13:29 | Edited By: paridarya461
-نههههه من حوصله ي غذا درست کردنو ندارم
-اي جوجوي تنبل خيلي وقته دست پخت جوجو رو نخوردمااا...ولي باشه ميخوايي بريم رستوران اباد گران؟
-بريم
رفتم تا اماده بشم يه مانتوي ابي فيروزه اي بلند و خوش دوختي پوشيدم شال نارنجي گوجه اي با ريشه هاي ابي فيروزهاي پوشيدم با شلوار جين چسبون و کفشاي کالج که به تيپم ميومد يه خط چشم کشيدم توي چشام و يه رژ لب نارنجي ملايم کمرنگم روي لبام کشيدم و مژه هاي بلندمو با ريميل حالت دادم
موهامو از يه طرف شالم ريختم بيرون يه کيف دستي کوچيک هم گرفتم دستم و سپهر هم يه شلوار جين مشکي چسبون پوشيده بود با کت اسپرت شيک سرمه اي و کفشاي مشکي شيک
از ويلا اومديم بيرون توي رستوران يه جاي دنج پيدا کرديمو نشستيم من شيشليک سفارش دادم سپهر هم به تبعيت از من شيشليک سفارش داد
بعد از رستوران رفتيم جنگل توي جاده هاي پيچ در پيچ جنگل سپهر سيستمو تا اخر بلند کرده بود و اهنگ شادمهرو ابي توي جنگل ميپيچيدو با سرعت بالا رانندگي ميکرد حسابي حال کرديم مخصوصا که شيشه ها هم پايين بودو باد توي صورتمون ميخورد
وقتي رسيديم شب شده بود سپهر از توي چمدونش يه فيلم برداشت نشستيم روي مبل
فيلم شروع شد فيلم درباره ي يه دختر دبيرستاني بود که با يه پليس دوست ميشه بعد از يه مدت باهم مچ ميشن و رابطه پيدا ميکنن و هي ماچ و بوسه و بگير برو تا اخر به جاهايي رسيده بود که من زير چشمي سپهرو نگاه ميکردم اون زير چشمي نگاهم ميکرد تازه داستان داشت هيجاني ميشد که تلويزيون و بعد همه ي چراغا خاموش شد....برق رفته بود
-اههههه داشتيم فيلممونو ميديديمااا
بلند شدم
-من ميرم شمع بيارم
دستمو کشيد و نشوند روي مبل و خودش بلند شد
-تو بشين من ميرم بيارم يه وقت ميخوري زمين
رفتو بعد از چند دقيقه جستجو شمع هاي بنفش تزييني اورد و با فندک مارکش روشنشون کرد و دوباره نشست کنارم
پاهامو دراز کردم تبلتمو برداشتمو مشغول بازي کردن شدم بعد از نيم ساعت سپهر شروع کرد به غرغر کردن
-حوصلم سر رفت آوا اونو بزار کنار بيا يه کاري بکنيم
-چه کاري؟
تبلتو از دستم گرفتو گذاشت روي مبل و بهم نزديک شد و چشمکي بهم زد
-من يهه پيشنهادي دارم
-چه پيشنهادي؟
بيشتر بهم نزديک شد بازوشو گذاشت روي شونم و با نگاهش به من فهموند
-چيز ديگه اي به اون مغز پوکت نرسيد؟
-راستش نه
کوسناي روي مبل و انداخت روي زمين نگاهش کردم
-مثه اينکه فيلمه روت خيلي اثر گذاشته
-فيلمه نه ولي نگاهت اره
ميخواستم ازش بپرسم نگاهم مگه چجوريه که لباشو گذاشت روي لبام خيمه زد روم
-سپهر انگار يادت رفته که من...
چشاي خمارشو بهم دوخت
-منو خر فرض کردي؟
-نه والا خودت خر هستي
-يه مردي اگه نفهمه زنش الان تو چه وضعيه بايد بره بميره
-تو از کجا ميدوني؟
-اشکال نداره الان مطمئن ميشم...
پوست تنم در تماس با پوست تنش ميسوخت...مهربون خنديد
-ديدي گفتم
نفسام سنگين شده بود...به شمعها چشم دوختم...در حال اب شدن بودن.....
هوا هنوز تاريک بود که بيدار شدم...سپهر ارنجشو زير سرش گذاشته بودو نگاهم ميکرد پلکي زدم
–ساعت چنده؟
-4 نصف شب
-برق اومده؟
-آره من از صداي تلويزيون بيدار شدم
-سپهر سردمه
لبخند مهربوني زد بلوزشو از پايين مبل برداشت به من پوشوند و بعد بغلم کردو برد توي اتاق منو گذاشت روي تخت کنارم دراز کشيد هنوزم سردم بود رفتم توي بغل گرمش سرمو به سينش تکيه دادمو دوباره چشمامو با آرامش بستم
******
-بيا اينم عکسا
عکسارو از دست مهناز گرفتم
-مرسي مهي
-خواهش ميشه...بيا يه نگاهشون بکن خيلي خوب چاپ شدن
سه تايي نشسته بوديم روي نيمکت کنار درخت توي دانشگاه
عکساي اون سري بود که رفته بوديم خونه ي مهناز و با ژستاي مختلف گرفته بوديم عکسا در حدي بودن که فقط ما سه تا ميتونستيم عکسا رو ببينيم چون هم لباسامون باز بود هم ژستامون سکسي بود
از يکي از عکسام به خاطر ژستم خيلي خوشم اومده بود
ماشالا به خودم چقدر من خوشگلو هااااتم منن
و با انگشتم زدم به سر سارا
-اي جاااااان اين عکسارو کجا گرفتي؟؟؟
سه تامون برگشتيم چنتا پسر سال دومي پشت سرمون بودن سريع عکسا رو برگردونديم سه تامون بلند شديم و با چشم غره گفتيم
-خفه
حراست اومد پسرا هم شرشونو کم کردن و رفتن منم عکسا رو توي کيفم گذاشتمو ازشون خداحافظي کردم سر راه سري به خونه ي نيما هم زدمو عکساي خودم توي روز عروسي نيما و سوگلو هم ازشون گرفتم
وقتي رسيدم خونه لباساي بيرونمو با پيراهن گوجه اي دو بنده اي عوض کردم موهاي بلندمو هم دم اسبي بستم دوباره عکسارو که درست فرصت نشده بود توي دانشگاه ببينم گذاشتم روي ميز رفتم تا يه قهوه براي خودم درست کنم که صداي چرخش کليد توي قفل اومد
از روي اپن اشپزخونه خم شدمو بهش سلام کردم سرتاپامو نگاه کرد لبخندي زد
-سلام چه بوي قهوه اي راه انداختي تا من لباسامو عوض ميکنم يه فنجون قهوه برام بريز
-باشه چشم
دوتا فنجون قهوه به همراه دوتا بشقاب و کيک اوردم توي هال ديدم که سپهر روي مبل نشسته و داره عکسا رو نگاه ميکنه سرعتمو بيشتر کردم
-هي چيو داري نگاه ميکني؟
موزيانه خنديد تا اومدم عکسارو ازش بقاپم عکسارو گرفت بالا
-بده من عکساااموووووووو
يکي از دستاشو گرفته بود بالا بدون توجه به تقلا هاي من نگاهشون ميکرد
-بزار نگاهشون کنم بعد بهت ميدم
-سپهرررررر بده به مننننن نميشه اينارو نگاه کني شايد دوستام راضي نباشن نگاه کني
-من به اونا نگاه نميکنم
فکري به ذهنم رسيد رفتم توي روي مبل که دستام بهش برسه تقريبا بهش اويزون شده بودم که جا خالي داد و باعث شد بيافتم
-ااااااااخ
-چي شدي؟
نالون گفتم
-کوري نميبيني ماتحتم نابووود شد...اخ
با اينکه دردم نميومد شروع کردم به اه و ناله کردن اومد کنارم نشست با نگراني منو نشوند روي پاهاشو کمرمو ماساژ داد اصلا حواسش به عکسا نبود براي همين از بغلش پريدم بيرون تا عکسا رو بردارم ولي سپهر زود تر عکس العمل نشون داد خيت شدم و پامو کوبوندم به زمين
-سپهرر تا سه ميشمارم دادي که دادي ندادي من ميدونمو تو)بازم من از اين تهديدا کردم(
-ووووويي نگو ترسيدم مثلا چيکار ميخوايي بکني فسقلي؟
با حرص نشستم روي مبل پامو انداختم روي پامو به مبل تکيه دادم سپهر با خيال راحت نشست روي مبل روبه روم هر عکسي و سه ساعت نگاه ميکرد حالا معلوم نيس به چي داره نگاه ميکنه نيست که تموم عکساهم پوشيده و قشنگن ژستاهم که ديگه...بـــله
هر از گاهيم عکسارو با من مقايسه ميکرد به يکي از عکسا که رسيد گفت
-اين همين لباسيه که الان پوشيدياا
-نه بابا خوب شد گفتي نه اينکه کورم
عکسا که رسيد به عکساي عروسي اخماش رفت توي هم رو کرد به من عکس رو نشونم داد
-هنوزم اين لباسو داري؟
-پ نه پ يه بار مصرف بود انداختمش دور
-اگه اين کارو بکني که خيلي خوب ميشه
-ايشش لباس به اين قشنگي بد سليقه دلتم بخواد
شيطون نگاهم کرد
-دلم که ميخواد ولي دلم ميخواد فقط براي من بپوشی
-چـــــــششششششششم
جدي شد
-جدي ميگم اين خيلي بازه نگاه بعضي از مردا هم درست نيس تو هم لوندي خوشگلي نگاها همش به توِ ، توي جمع جلب توجه ميکني تو هم اصلا حواست نيس منم دوست ندارم غير از خودم کس ديگه اي اين حقو داشته باشه که....
ناراحت شدم
-يعني ميگي من از عمد اينکارو ميکنم؟براي جلب توجه؟
لبخند مهربوني زد
-نه عزيزم منظورم اين نبود ولي مردا.
پريدم وسط حرفش
-خيلي خوب باشه نميخواد واسه من سخنراني بکني
سرشو تکون داد دوباره مشغول تماشاي عکسا شد وقتي همه ي عکسارو ديد پرسيد
-اين عکسا مال کيه؟
-بعضياشون مال 1 سال پيش بعضياشون مال همين چند وقت پيش که رفته بودم خونه ي مهناز
سرشو تکون داد موزيانه نگاهم کرد
-ادم دلش ميخواد يه لقمه ي چربت کنه
سرخ شدم وچپ نگاش کردم
-ولي هيکلت هنوز دخترونس
سعي کردم بحثو عوض کنم
-چرا امروز زود اومدي؟
-ناراحتي که زود اومدم؟
سريع گفتم
-نه
بهم خيره شد انگار سعي داشت چيزي رو بفهمه بعد از چند لحظه سرشو تکون داد
-دوست داري امروز بريم بيرون؟
-تنهايي؟خب تنهايي که حال نميده
دلخور نگاهم کرد پاشد رفت توي اتاقش
-هر جور دوستداري
و پاشد رفت توي اتاقش ساعت حدودا 7 بود حوصلم سر رفته بود اي تو رووووحت آوا حالا بمون تو خونه ترکاي ديوارو بشمار
رفتم توي اتاقش پشت ميز کارش نشسته بودو روي يه نقشه کار ميکرد سرشو از روي نقشه برداشت
-کاري داري
مظلومانه نگاهش کردمو گفتم
-حوصلم سر رفته
شونه هاشو انداخت بالا دوباره سرشو انداخت روي نقشه
-به من چه؟
-اتفاقا به تو خيلي چه
-خب ميگي چيکار کنم؟
ايستادم کنارش
-بريم بيرون
-تنهايي؟حال نميده
داشت دقيقا حرفاي منو تکرار ميکرد نقشه رو از زير دستش کشيدم بيرون
-پاشو پاشو پاااااشو بريم بيرون
-نچ نميام
دستاشو گرفتمو کشيدم
-پااااااااااشووو
محکم نشسته بود سر جاش و با يه نيمچه لبخند به تقلاهاي من نگاه ميکرد در حين اينکه دستاشو ميکشيدم يه دفعه دستامو کشيد سمت خودش پرت شدم توي بغلش
خنديد
-من به يه شرط ميام
نگاهش کردم
-چه شرطي؟
متفکر به لبام خيره شد
-اينکه...
متوجه شرطش شدم پسش زدم
-ايششش ميخوام نيايي خودم تنهايي ميرم خيليم بيشتر حال ميده
-اااا بزارم تنها بري که جوجومو از چنگم در بيارن؟
از حرفش خوشم اومد خنديدمو با ناز گفتم
-پس بيا تا ندزدنم
-پس يه بوس بده
-عمراااا
از اتاق رفتم بيرون که پشت سرم گفت
-ناامرددد
رفتم توي اتاقم تا اماده بشم يه بافت خاکستري و شلوار جين مشکي لوله تفنگي پوشيدم به جاي شال کلاه و شال گردن مشکي سرم کردم و موهامو کاملا توي کلاه کردم يه کيف کوچيک با بند بلند هم کج انداختم دور شونم بوتاي پاشنه بلندمو که تا زانوم بود هم به پا کردم و يه ريميلم به مژه هام زدم به همراه خط چشم که توي چشمام کشيدم و رژ نسبتا پررنگي هم به لبام زدم اومدم بيرون
سپهر هم يه پليور مشکي و شلوار مشکي پوشيده بود و يه شال گردن دو رنگ مشکي و خاکستري دور گردنش بسته بود و کفشاشم که ديگه جاي خود دارن پالتوي مشکيشم روي دستش انداخته بود و موهاي مشکيشم نامرتب ژل زده بود
با تحسين سر تاپامو نگاه کرد
-خيلي خب بريم
توي ماشين نشستيم
-خب دوست داري کجا بريم؟

Signature
     
#50 | Posted: 2 Nov 2013 19:42
-امم..اول بريم سينما بعد بريم پارک بعد هم بريم رستوران
رفتيم سينما فيلمش حسابي حوصلمو سر برده بود سپهر هم که توي تاريکي سوءاستفاده ميکردو هر چند ثانيه يه بار نگاهم ميکرد از نگاهاش کلافه شده بودم پوفي کردمو با يه نگاه سپهرو غافلگير کردم پرو پرو نگاهم کرد خب مثه اينکه اگه به صورت سپهر نگاه کنم خيلي بهتر از نگاه کردن به پرده ي سينماس
به چشماي مشکيش که توي تاريکي هم برق ميزد خيره شدم چشماش يه جاذبه ي فوق العاده داشت و نميتونستم نگاهمو ازش بگيرم اونم با حالت عجيبي نگاهم ميکرد بدون اينکه پلک بزنه...کم کم سرش اومد جلو...جلو...وجلوتر...يه دفعه چراغا روشن شد هردوتامون پريديم الا سپهر هنوز خيره نگاهم ميکرد...و چند نفر که رديف پشتيمون نشسته بودن مارو نگاه ميکردن يه زنه ي چاقي هم خيلي بد نگاهم ميکرد دست چپمو گرفتم بالا کشيدم روي کلاهم تا چشاي کورش ببينه حلقمو
اه اينقدر از اين زنا بدم مياد اخه به اونا چه
بلند شديم و به سمت درهاي خروجي به راه افتاديم جمعيت براي خارج شدن از سينما فشار مياوردن و بعضيا هل ميدادن سپهر دستشو دو طرفم گرفت
-بپا له نشي زير دست وپاها جوجو
-تو هم بپا زير پات کسي و له نکني
خنديد از سينما که خارج شديم رفتيم پارک کمي توي سي وسه پل قدم زديم و بعد رفتيم رستوران
وقتي برگشتيم ساعت حدود 11 اينطورا بود روي مبل نشستم سپهر هم کنارم نشست
-دَدَ بهت خوش گذشت کوشولو؟
کوفت و درو مرضو کوشولو والا ما وقتي بچه هم بوديم مامان بابامونم اينجوري باما حرف نميزدندبا غيض جواب دادم-بلهدوباره شيطون شد-حالا که دَدَ بهت خوش گذشته

Signature
     
صفحه  صفحه 5 از 6:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / آسمان مشکی بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites