تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

طلایه

صفحه  صفحه 4 از 12:  « پیشین  1  2  3  4  5  ...  8  9  10  11  12  پسین »  
#31 | Posted: 19 Oct 2013 21:19
فصل ۲۹
من با این که از دستش عصبانی شده بودم و می خواستم جوابی دندان شکن به خاطر حرف زشتش بدهم ولی وقتی اردوان آن طور با غیظ ساکتش کرد خیالم راحت شد و فقط نگاه سنگینی بهش انداختم که از صدتا فحش برایش بدتر بود طوری که بقیه غذایش را مثل بچه ها پس زد و خیلی بی ادبانه گفت: -شما هم که انگار امشب سیرمونی نداری؟ اردوان که انگار در برابر ما می خواست از خجالت زمین دهان باز کند و او را فرو ببرد،لحظه ای صورتش به رنگ ارغوانی درآمد درست مثل روزی که برای مراسم عقد آمده بود و از شدت عصبانیت نمی توانست نفس بکشد چنان رفتن گلاره را نگاه کرد که من و مریم و شیدا دلمان به حالش سوخت از نگاه های کوروش هم انگار تاسف می بارید که چرا اردوان با کسی مثل گلاره دوست شده،ولی انگار نه انگار چنین حرف هایی اتفاق افتاده و ما طوری بی خیال برخورد کردیم که انگار اصلا این حرف ها را از دهان گلاره نشنیدیم کوروش بحث را به سمت دیگری کشید و گفت: -اردوان جان گفتی چندم فروردین جشن تولده؟ اردوان که بیچاره از غذا افتاده بود گفت: -هان؟سوم عید،حتما تشریف بیارید. سپس رو به ما کرد و انگار که می خواست از موقعیت سو استفاده کند گفت: -خانم ها شما هم تشریف بیارین دکتر آدرس دارن البته به نهال جون سفارش کرده بودم اگر میهمان ویژه دارن از طرف ما دعوت بگیرن. من و شیدا و مریم که به هم دیگر نگاه می کردیم گفتیم: -ممنون مزاحم نمیشیم. ولی اردوان گفت: -نه چه مزاحمتی خوشحال میشیم حتما با کوروش و نهال تشریف بیارین. کوروش در حالی که لبخند می زد گفت: -خیالت راحت اردوان جان ما به زور هم که شده می یاریمشون. بالاخره از آن جو سنگین که با ترک گلاره نگاه اردوان روی من سنگین تر هم شده بود خلاص شدیم و قصد رفتن داشتیم که متوجه گلاره شدم،او هم پالتوی گران قیمتی را پوشیده و به همراه اردوان در حیاط داشتند از کوروش خداحافظی می کردند،کوروش با دیدن ما رو به اردوان گفت: -اردوان جان خیالت راحت حتما خانم ها رو برای جشن تولد می یارم. گلاره که انگار تازه متوجه دعوت گرفتن ما از طرف اردوان شده بود با نگاهی که انگار بیچاره متعجب هم شده بود یک یک ما را از نظر گذراند و در حالی که به سختی آب دهانش را قورت می داد گفت: -البته دکتر جان فقط جشن تولد من نیست در اصلا مراسم نامزدی من و اردوان هم هست که پاپا گفته تا اقوام خارج از ایرانمون هستند بگیریم. من که بعد از آن نگاه های گرم اردوان و حرف هایی که مریم در مورد علاقه ی اردوان گفته بود و این که خودش روز خواستگاری گفت،عاشق زن های امروزی اجتماعی و راحت است دلم گرم شده بود که شاید با معضل من کنار بیاید و امید داشتم بلکه عشق جلوی چشمهایش را ببندد و من را قبول کند،با این حرف گلاره انگار یک باره تمام آرزوهایم فنا شد و در یک لحظه همه چیزم بر باد رفت.گلاره دوباره با غرور گفت: -پس تو مراسم نامزدی ما هم تشریف می یارین؟ و با طعنه ی خاصی حتی گفت: -امیدوارم مراسم نامزدی بعدی برای شما باشه دکتر جان. در حالی که سرم سنگین شده بود نفهمیدم چطور با کوروش و نهال و حتی اردوان که مبهوت ما را نگاه می کرد و در برابر گلاره سکوت کرده بود خداحافظی کردم و خودم را به شیدا تکیه دادم و سریع روی صندلی ماشین انداختم.شیدا که از رفتار عجیب من متعجب بود تا خواست حرفی بزند متوجه من شد که سیلاب اشک هایم فوران کرد و مثل کسی که عزیزی را از دست داده،همان طور اشک می ریختم.شیدا و مریم که غافلگیر شده بودند در حالی که بر وبر مرا می نگرریستند،سکوت کرده بودند که شیدا خیلی سریع اتومبیل ا روشن کرد و از آنجا دور شد و بعد در حالی که نزدیک خانه ی ما توقف می کرد رو به من که حالا به هق هق افتاده بودم و انگار خودم هم نمی دانستم چرا با این عجز اشک می ریزم کرد و گفت: -چته تو امشب؟طلایه چی شد یک دفعه؟ مریم که قربون صدقه ام می رفت گفت اخ که فدای اون چشمای نازت بشم برای چی گریه می کنی از حرفای اون اکله که گفت با دکتر نامزد بشی ناراحت شدی؟اخه اون می خواست خیال نامزد خودش رو راحت کنه تو چرا به دل گرفتی؟اصلا بر فرض هم اینطور باشه مگه دکتر چه عیبی داره؟خونه زندگیشون رو ندیدی؟به نظر من که اصلا جواب رد دادن به همچین کسایی کلاس هم داره حالا نهال شاید ناراحت بشه اون هم بعدا بهت حق می ده شیدا که به مریم می پرید گفت چی میگی دختر مگه تخم کفتر خوردی ژاکت می بافی طلایه از یه چیز دیگه شاکیه اصلا از وقتی این پسره اومد حالش بد شد با حیرت نگاهی به من کرد و گفت طلایه نکنه تو هم مثل دختر ها که عاشق هنر پیشه ها و بازیگر ها می شن عاشق این پسره هستی؟حالا که فهمیدی نامزد داره شاکی شدی؟اگه اینجوریه باید بگم لیاقتت بالاتر از این حرفاست درسته این پسره یه خورده سر و شکل داره و معروفه ولی نه این که تو بخوای براش اشک بریزی و در حالی که چندین دستمال می کند و به طرفم می گرفت گفت تو رو خدا گریه نکن طلایه تو این همه خواستگار پر و پا قرص داری اون وقت به حال این داری اشک می ریزی؟دیوانه شدی؟ مریم که انگار مطمئن شده بود حرف های شیدا درسته و من صد در صد عاشق یک شخصیت مشهور شدم گفت اصلا ببین طلایه با این سر و شکلی که تو داری همین جناب اردوان خان هم چشم ازت بر نمی داشت اگه بخوای می تونی بهش بگی اون هم از این دختره لاغر مردنی با اون شکل و شمایل مثل جادوگر هاس دست می کشه من مطمئنم که اگه بهش بگی از خداشه ولی اخه حیف تو نیست که بخوای خودت رو سبک کنی خدا وکیلی دکتر از هر لحاظ از اردوان صولتی بالاتره تازه مگه فقط اونه؟رضا می گه شایان یک دل نه صد دل عاشق طلایه شده تازه خیلی های دیگه هم هستن من که از حرفای دری وری شون که فکر می کردند من انقدر بچه و بی شخصیت هستم خسته شده بودم به سختی بغضم رو فرو دادم و در حالی که اشک هامو با دستمال پاک می کردم با صدایی گرفته گفتم شیدا می تونی امشب با مریم بیاین خونه ی ما بمونین می خوام یه رازی رو بهتون بگم شیدا که کمی فکر می کرد گفت باید به مامانم زنگ بزنم و همان موقع شماره ی همراه مادرش را گرفت و به مادرش گفت طلایه دوستم براش مشکلی پیش اومده من با مریم می ریم اونجا شیدا شماره خانه مرا طبقه ی دوم هم داد و مادرش رضایت داد بعد که شیدا تماسش را با مادرش قطع کرد و در حالی که ماشین را روشن می کرد گفت خب حالا رازت رو بگو ببینم نصفه جون شدم از دست تو امشب مریم که انگار از شیدا بی قرار تر بود گفت راست میگه دیگه زود باش بگو ببینم چی ارزش داره تو این دنیا که اون اشک قشنگت در بیاد؟ من که همش فین فین می کردم گفتم اخه اخه می دونین چیه؟ مریم و شیدا که هر دو انگار دو تا گوش دیگر هم قرض گرفته بودند و به دهان من چسبانده بودند یک صدا گفتند بگو دیگه من که یه جورایی هم هیجان داشتم گفتم اخه اردوان صولتی شوهر منه شیدا محکم کوبید روی ترمز و ماشین به چنان حالت بدی ایستاد که سه نفری به جلو پرتاب شدیم مریم که با بهت نگاهم می کرد گفت نه دروغ می گی مگه می شه؟ شیدا که کاملا به سمت من بر گشته بود گفت چی می گی طلایه تو امشب توهم زدی نکنه که قرص مرصی چیزی استفاده کردی؟ من که سرم را پایین انداخته بودم و اشک هایم می چکید گفتم نه به خدا راست می گم ما زن و شوهر هستیم مریم که با تعجب نگاه می کرد گفت مگه می شه ؟اردوان صولتی ؟من که نمی تونم باور کنم شیدا که ساکت شده بود گفت تو مگه شوهر داری؟ در حالی که سرم رو به علامت مثبت تکان می دادم گفتم اره ولی مریم که باز دوباره از نگاه خودش تجزییه تحلیل می کرد گفت پس بگو امشب هی نگات می کرد مرتیکه می خواست حاله تو رو بگیره شیدا که انگار به نتیجه ای رسیده بود گفت طلایه من نمی فهمم شما الان هم زن و شوهر هستید اون وقت این مرتیکه به این راحتی دست یه دختر رو می گیره و میاره جلوی تو می گه می خوام نامزد کنم تو هم لال می شی ؟هیچی نمی گی؟یعنی اینقدر ذلیل هستی؟ من که دیگه داشت سرم می ترکید گفتم حالا روشن کن بریم خونه همه چیز رو متوجه می شی امشب اردوان نمی یاد سرم داره می ترکه که یه چایی بخوریم براتون همه چیز رو توضیح می دم مریم با ناباوری سرش رو تکون می داد گفت یعنی شوهر توست می گه نامزد دارم و شب هم نمی یاد خونه می ره پیش نامزدش واقعا که بی خود نیست می گن زن ادم مشهور نباید شد فکر می کردم خیلی ناراحت کننده باید باشه ولی نه دیگه اینجوری پس بگو دختره ی جادو گر چرا اون طوری حرف می زد به خاطر اینکه تو رو میشناسه واقعا که برای شوهر احمقت متاسفم زن به این خوبی اخه تو چی کم داری که رفته سراغ اون لاغر مردنی ؟
ادامه دارد

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#32 | Posted: 19 Oct 2013 21:21
ادامه فصل قبل
صد تا خواستگار برات صف کشیدن من باشم همین فردا صبح میگم بیا طاقمو بده اون وقت شوهری می کنم بیاد اب بریزه رو دستش. در حالی که دیگه خنده ام گرفته بود گفتم نه مریم جان اصلا موضوع این طوری ها نیست اگه چند دقیقه دندون رو جیگر بذاری برات می گم فعلا چشمام داره از کله ام بیرون می یاد مریم که می خندید گفت اهان از اون موقع ما رو سر کار گذاشتیکه بیایم خونه ی تو پس همه رو دروغ گفتی؟خیلی مسخره ای من گفتم محاله ولی خب تو گفتی باور کردم نگو سر کار بودیم و خودمون خبر نداشتیم حالا شیطون بهمون می خندی؟ گفتم مریم تو رو خدا سرکار چیه؟بس کن شیدا که تو فکر رفته بود و اگر وقت دیگری بود سر مریم یک فریادی می زد که حرف زدن یادش برود ماشین را متوقف کرد و سپس هر سه در سکوت در حالی که وسایلمان را بر می داشتیم به راه افتادیم انگار انها هنوز حرف های منو باور نکرده بودند که نگاه های عجیب و غریبشون روی تنم می ماسید و انگار هر لحظه توقع داشتند بگویم شوخی کردم تا این که مقابل در ورودی واحدمون رسیدیم و من در حالی که کلید را داخل قفل می چرخاندم در را گشودم و مریم و شیدا که ان وقت شب از همیشه هوشیار تر بودند وارد شدند شیدا و مریم با تعجب به عکس های بزرگ قاب گرفته شده ی اردوان و بعضی افراد تیمی اش که در اکثر اتاق ها به چشم می خورد و عکس های اتیله ای که مشخص بود صاحبش فوتبالیست است خیره بودند و حسابی ماتشان برده بود سپس به همه ی اتاق ها و اتاق خواب اردوان که هنوزچند دست کت و شلوار که انگار امتحان کرده کدام را بپوشد روی تخت پخش و پلا بود سرک کشیدند با خره جاهای دیگر خانه را که مملو از عکس و پوستر در نهایت سر در گمی و ناباوری نگریستند من که تا انان چرخی در خانه بزنند و به باور برسند چای گذاشته بودم و با تنی خسته در حالی که قرص سر دردی را که هیچ گاه عادت نداشتم استفاده کنم می بلعیدم بر روی مبل راحتی ولو شدم شیدا و مریم که حسابی گیج می زدند کنارم ولو شدند مریم کخ نگاهش رنگ ترحم گرفته بود گفت طلایه یعنی تو امروز می دونستی شوهرت هم با نامزد جادوگرش می یاد مهمونی ؟ گفتم نه اصلا شیدا گفت طلایه این جا یه چیزایی دو دو تا چهار تا نمی شه چه طور تو زن اردوان صولتی هستی که جناب دکتر دوست صمیمی اش و هم چنین نهال خانوم شما رو نمی شناسن؟ کمی سکوت کردم و در حالی که سرم پایین بود گفتم اخه خود اردوان هم منو نمی شناسه مریم و شیدا نزدیک بود از تعجب چشمهایشان از حدقه بیرون بزند مریم گفت به خدا طلایه اگه نمی شناختمت می گفتم ما رو به این شکل اوردی اینجا می خوای دروغ بگی و سر کارمون بذاری شیدا که دقیق نگاهم می کرد گفت اره راست می گه نکنه اون که گفتی باهاش زندگی می کنی اردوان صولیته تو هم مارو دست انداختی؟ من که از حرفاشون داشت حالم به هم می خورد گفتم نه اردوان همسر قانونیه منه باورتون نمی شه برم شناسنامه ام رو بیارم ولی و در حالی که به اسانسور اشاره می کردم گفتم پاشید بیاین مریم و شیدا که انگار از حل معما خسته شده بودند با همدیگر به دنبالم راه افتادم و در حالی که با اسانسور شیشه ای بالا می رفتیم گفتم این اسانسور سدی بین منو شوهرم اودوانه ما به اصرار خانوادهامون با هم دیگر ازدواج کردیم اردوان انقدر از خود راضی و مغرور بود که حتی راضی نشد به من یک نیم نگاه بندازه منم که غرورم خورد شده بود سعی کردم چنان خود را ازش پوشاندم که در حسرت داشتنم بمونه دوست نداشتم به مریم و شیدا راز اصلی زندگیم را بگویم خجالت می کشیدم و می ترسیدم فکر های بد در موردم کنند تا همین جا هم از حرفایی که زده بودم نگران بودم مخصوصا با دهان لق مریم وقتی شب عروسی منو به این خونه اورد و در نهایت پر رویی و تلخی بهم گفت حالا که به عشق شوهر معروف داشتن زن من شدی لیاقتت اینه فقط اسم منو به عنوان شوهرت داشته باشی محل زندگی تو اینجاست من هم پایین و در نهایت سنگدلی گفت سعی کن زیاد مزاحمم نباشی و رفت پایین حالا هم این زندگیه منه با این که فکر نمی کردم هیچ وقت از این خبر که نامزدی و هر چیز دیگری رو در مورد این ادم مغرور بشنوم ناراحت بشوم ولی خب بالاخره شوهرمه و خیلی بهم ریختم با اینکه همیشه به خودم تلقین می کردم برام مهم نیست بازم حالم خراب شد حتی یک بار هم با همین گلاره تو خونه دیدمش اینقدر شاکی نشدم که امشب وقتی فهمیدم خیلی راحت بی در نظر گرفتن من که بالاخره زنش هستم می خواد نامزد کنه شاکی هستم شیدا که از سر تاسف سرش را تکان می داد گفت خب این چه زندگیه که تو داری؟راحت طلاق بگیر طلاق برای همین روزاست در حالی که سرم را میان دستانم گرفته بودم با نا چاری گفتم اولا تو خونواده ی ما از این کارا خیلی بده یعنی عقیدشون اینه که وقتی دختر شوهر کرد با لباس سفید بره و با کفن برگرده و طلاق رو بد می دونن دوما اگه طلاق بگیرم باید قید دانشگاه و درس رو بزنم چون اقا جونم تعصبیه و محدودیت های خاصی برای زن مطلقه قائله و بد تر از این که تا پام برسه به خونه ی اقا جون پای خواستگارای رنگاو رنگ باز میشه و شش ماه نشده باید شوهر کنم که دیگه اصلا حس و حالش نیست یعنی خیلی وقته حوصله ی هیچ کس رو ندارم مریم و شیدا که حسابی چهره هاشون رنگ غم گرفته بود در حالی که با ناراحتی من را نگاه می کردند هر کدام در فکر فرو رفته بودند و مریم که روی مو هایم دست می کشید گفت تو این همه مشکل تو دلت بود و هیچ وقت حرف نمی زدی؟ چی باید می گفتم اونقدر این شکل زندگی مسخره هست که خودم هم باورم نمی شد چه برسه به شما ها که اصلا منو نمی شناختین مریم که می خندید گفت ولی جون تو اگه از روزه اول این چیزا رو می گفتی می گفتم دختره خالی بنده حالا هم خودت رو ناراحت نکن اون چایی که وعده اش رو داده بودی بیار با یه کیک ,شکلاتی چیزی بخوریم که امشب هیچی از شام به ان مفصلی هم هیچی نفهمیدیم بعد که فکرامون باز شد یه فکری می کنیم من که تازه یادم اومده بود پایین چای گذاشتم دستپاچه گفتم وای یادم رفت الان خونه زندگیه اردوان اتیش می گیره سریع از اسانسور پایین رفتم و سپس با سینی چای بالا امدم و با گز و سوهان که پای ثابته تنقلات در خانه ی من بود پیششون نشستم شیدا که اشفته به نظر می رسبد با کنترل مرتب کانال ها رو عوض می کرد ولی مطمئن بودم اصلا حواسش نیست مریم در حالی که مشغول خوردن بود گفت وای شیدا سرم درد گرفت چه قدر این کانال و اون کانال می کنی خسته نشدی؟ شیدا که اصلا انگار حرف مریم رو نشنیده بود و در حالی که به سمت من برمی گشت گفت ببین طلایه تو باید به زندگی و ایندت فکر کنی و من اگر جای تو بودم راضی نمی شدم با روح و جسمم و همه ی اینده ام بازی بشه مگه ادم چند بار می تونه زندگی کنه؟اصلا چه لزومی داره وقتی طلاق گرفتی برگردی خونهپدرت؟بمون همین جا و به درست برس مگه همین مریم نیومده اینجا و داره درس می خونه؟ انگار که تازه فهمیده بودم که چه قد با زندگیه شیدا فاصله دارم گفتم خوش خیالی ها مگه پدر و مادر من مثل پدر و مادر تو فکر می کنن؟به استقلال شخصیت اجتماعی و این حرفا اصلا هیچ رقم کار ندارن و فقط به فکر ابرو و ابن جور چیزا هستن
ادامه دارد

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#33 | Posted: 19 Oct 2013 21:22
ادامه فصل قبل
اون هم وقتی دخترشون طلاق گرفته باشه انگار جذام می گرفت قابل قبول تر بود اصلا اگر اینقدر همیشه محدود نبودم می خواستم بگویم خودم باعث بدبختی خودم نمی شدم که حرفم را خوردم.مریم که می خندید گفت: -پس بابا این مامان بیچاره ی من،که قربونش بشم الهی،خیلی روشنفکره من نمی دونستم. شیدا گفت: -مریم،جون همون مادرت پنج دقیقه مزه نریز ببینم چی کار باید کرد نسلامتی چند روز دیگه مراسم نامزدی شوهر عزیز این دوست خوش خیالته. مریم که بی توجه به حرف های شیدا یک گز دیگر را باز می کرد گفت: -حالا تو هم انگار می خواد فیثاغورث حل کنه،به نظر من که این اردوان،پسرخوبیه حالا مغروره و این حرف ها،جامعه زیادی پرروش کرده طرف مغرور شده تازه این خانم نکرده یه بار خودش رو بهش نشون بده شاید طرف از غرور که چیه از شخصیت هم بیفته جلوش تا زانو خم بشه اگر اون مغرور بوده تو که مغرورتری،تازه اش هم شاید بیچاره تا الان تو فکر ازدواج نبوده مادرش زوری زنش داده بدش اومده.چه می دونم اینم که خودش رو می گه قایم کرده اون هم ماشالله سلیقه اش رو دیدی فکر کرده زن تهرونی باب میلشه ولی من مطمئن هستم که امشب اون قدر از طلایه خوشش اومده بود که نمی خواست چشم برداره،اصلا من می گم نکنه طلایه!تو رو شناخته باشه.آخه مگه می شه دو نفر ازدواج کنن یه نگاه هم همدیگر رو ندیده باشن. گفتم: -نشناخته مطمئن هستم والا می اومد خونه اش. شیدا متفکرانه گفت: -طلایه ببینم،تو واقعا راست می گی از اردوان چون غرورت رو له کرده و خیلی از خود متشکرتشریف داره بدت می یاد؟! من که نمی توانستم دروغ بگویم ولی راستش هم اگر می گفتم سوال برانگیز می شد گفتم: -دیگه برام مهم نیست اون که نامزد داره انگار خودتون هم دعوت شدید ها؟ شیدا که اخم می کرد گفت: -خوش به غیرتت من به جای تو بودم همین فردا یه دک و پز و ریخت و قیافه ی حسابی برای خودم درست می کردم و می رفتم اردوان رو می کشیدم کنار و می گفتم جناب،بنده همسرت هستم. مریم بلند زد زیر خنده و گفت: -دمت گرم زدی تو خال،من هم دقیقا همین نظر رو دارم مطمئن باش اگه اردوان بفهمه چنین هلویی،با این چشم های افسونگر که امشب درسته داشت می خورد و قورتش می داد زن خودشه از شادی،غرور که چیه خودش رو هم جلوت می کشت. من که در میهمانی خودم هم به این موضوع فکر کرده بودم ولی حالا احساس می کردم موضوع به این سادگی ها نیست گفتم: -پاشید بخوابید بابا سپیده زد،در ضمن من دوست ندارم زندگی دو نفر رو بهم بزنم. شیدا که اخم می کرد گفت: -بدبخت مثل این که اونا دارن زندگی تو رو بهم می زنن. مریم تا خواست نظری بدهد گفتم: -تو رو خدا بچه ها براتون جا می ندازم؛فعلا بخوابید بعدا در موردش یه فکری می کنیم. مریم که خمیازه می کشید گفت: -ما رو ببین دلمون به حال کی سوخته فکر کنم خانم الان تو فکر اینه برای مراسم نامزدی شوهر جونش چی بپوشه،چی چشم روشنی ببره. در حالی که دوباره غم به دلم نشسته بود و احساس می کردم چون آن ها همه ی جریان را نمی دانند مشکل را هم نمی توانند حل کنند.گفتم: -نه،من که به اون مهمونی نمی رم راستش وقتی نبینم راحت تر هستم امشب هم چون دیدمشون حالم منقلب شد. شیدا که به سمت دستشویی می رفت گفت: -خاک بر سرت می خوای میدون رو خالی کنی. مریم پشت شیشه تراس را نگاه کرد و گفت: -از اینجا چقدر سپیده صبح قشنگه. و در حالی که به سمتم برمی گشت گفت: -ولی می دونی طلایه من که می گم اصلا نامزدی در کار نیست همون جشن تولد لاغر مردنیه،منتهی آنقدر امشب از دیدن تو حرصش گرفته بود،خواست بگه ما داریم نامزد می شیم.ولی طلایه می بینی تو رو خدا راست می گن وقتی صیغه عقد خونده بشه ناخودآگاه علاقه به وجو می یاد ببین اردوان بدون این که تو رو دیده باشه امشب نگاهش به تو متفاوت بود. شیدا که با دست های خیس بیرون آمده بود.گفت: -من هم نظرم همینه من می گم هممون باید بریم جشن ته و توی ماجرا رو دربیاریم والا همین خودت تو نادونی می مونی و از فضولی هم دق می کنی. -باشه،اگر خودتون از فضولی دق می کنین باشه،می ریم ولی اگر بخواین اونجا سوتی بدین،من می دونم با شماها! مریم در حالی که کوسن روی مبل را پرت می کرد گفت: -آخ جون طلایه!یه شب نامزدی برای این دختره و شوهر جونت درست کنم حالشو ببرن. -ولی قرار شد رفتار مشکوکی نکنیدها!والا من نمی یام. شیدا که می خندید گفت: -تو بسپر به ما،خیالت راحت. با این که دلشوره عجیبی در وجودم بود برایشان رختخواب انداختم و در حالی که سه تایی نماز صبخمون را می خواندیم و انگار دعای اصل کاری آن ها من بودم و مشکل عجیبم،روز متفاوت و خاصی را پشت سر گذاشته بودیم و به قول مریم چیزهای جورواجور دیده و شنیده بودیم و روی دیگر زندگی خودش را به ما نشان داده بود،همین که شاخ درنیاورده بودند جای شکرش باقی بود و باز هم به قول مریم اگر این موضوع عجیب و غریب را نمی گفتم تا صبح فقط غیبت خانم بزرگ و زندگی نهال و کوروش را می کردیم.با همین افکار به رختخواب رفتیم و هر سه هنوز سرمان به بالش نرسیده خوابمان برد. کلاس ها دیگر تعطیل شده بود از شب چهارشنبه سوری چندبار مریم و شیدا پیشم آمده بودند و با هم رفته بودیم بیرون و هول و هوش صحبتمون هم فقط در مورد اردوان بود پیشنهادات و نقشه های اون ها که به نظر من هیچ کدام منطقی نبود ولی به اصرار آن ها یک لباس شب خیلی خاص شیری رنگ زیبا که تمام پارچه ی سنگینش نگین های همان رنگ را داشت و به شکل فوق العاده ای چشم گیر بود خریدیم و البته آدرس آن مزون را شیدا از یکی از دوست های مادرش که می گفت همیشه بهترین لباس های هر مجلسی را می پوشد گرفته بود و با این که به قول شیدا پاتک سنگینی به حساب و پول های اردوان جون زدیم و به قول مریم خرج یک سال زندگیشو تو شهر غربت بابت لباس دادیم ولی از خریدمون خیلی راضی بودیم و مریم به خنده می گفت: -تو باید از عروس خانم مجلس بیشتر بدرخشی آخه نامزدی هووی عزیزته. من هم که واقعا از پایان ماجرا می ترسیدم،حسابی دلهره گرفته بودم و فقط افسارم را به دست آن دو شیطون سپرده بودم.افسار رو برای یه موجود دیگه به کار میبرن....مخصوصا که مریم به خاطر این جشن قید رفتن به شهرش را هم زده بود و به مادرش گفت به خاطر مراسم نامزدی یکی از دوستانم هفته ی دوم عید به دیدنتون می ایم. با این که امسال بیشتر از هر سال د رعمرم خرید کرده بودم ولی انگار شور و حال سال های قبل را نداشتم تک و تنها کنار هفت سین نشسته بودم و نمی دانم پرنده ی خیالم به کجاها که کشیده نمی شد.این که اردوان الان پیش گلاره باشد بغض بزرگی را هدیه ی گلویم کرده بود.یک ساعت به سال تحویل مانده بود از سبزی پلو ماهی که برای خودم درست کرده بودم
ادامه دارد

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#34 | Posted: 19 Oct 2013 21:23
قسمت آخر فصل ۲۹
برای اردوان هم یم دیس با کلی مخلفات از نارنج و هویج و همه چیز،توی فر پایین گذاشته بودم و روی خچال هم نوشته بودم"سال نو پیشاپیش مبارک باد" و این که غذاشو بردارد ولی او که اصلا نیامده بود.حتما سال تحویل می خواست پیش گلاره باشد.آن هم این وقت شب که شاید یک عده خواب را به کنار هفت سین نشستن ترجیح می دادند،مثل همین مریم خودمون که گفت: -از صبح آن قدر دویدم تا بساط هفت سین کل خوابگاه رو آناده کنم خسته هستم و می خوابم. داشتم فکر می کردم پس چرا آن قدر دویده و همه چیز را حاضر کرده،آن وقت خودش خوابیده انگار بعضی از مردم فکر می کنند فقط باید هفت سین را خرید ولی بقیه رسم و رسومات عید را زیر پا گذاشت. همه ی خانه را به قول معروف خانه تکانی کرده بودم،حتی طبقه ی پایین را آن هم دست تنها،پایین هم به قدری بزرگ بود که از صبح زود تا دیروقت مشغول بودم.بالا هم زیاد کاری نداشت چون هر روز تمیز می کردم فقط پرده ها را شسته بودم ولی برای کی!در این مدت حتی پدر و مادرم هم یک بار نیامده بودند،هرچند بیچاه ها کجا رئی خوش دیده بودند که بیایند از شب عروسی به بعد داماد عزیزشان را ندیده بودند،هرچند توی تلویزیون زیاد می دیدند نمی دانم چرا با یاد آقا جون و مامانم اشک هایم بی اختیار سرازیر شد.هیچ وقت آن موقع ها که بچه بودم فکر نمی کردم روزس مجبور باشم تا این اندازه ازشون فاصله بگیرم ولی خب سرنوشت این گونه بود همان طور که همه فکر می کردند با این سرو شکلی که من دارم چه شوهری می خواهد نصیبم شود. حالا شب عید است،همه پیش همسرانشان هستند ولی من تک و تنها نشستم و زانوی غم بغل گرفتم با این که تلویزیون برنامه های طنز گذاشته بود ولی اصلا حواسم نبود و داشتم فکر می کردم کل روزهای تعطیل عید تو ی خانه تنها چه کار کنم.شیدا اصرار داشت به همراهشان بروم شمال،نهال هم چند بار تماس گرفه بود که بعد از جشن همراهشان بروم ویلای کرجشان که در منطقه ی خوش آب و هوای چالوس بود ولی گفته بودم به احتمال زیاد می خواهم به اصفهان بروم.هر سه از آن روزی که موقعیت خیلی بالای خانوادگی نهال را دیده بودیم کمی باهاش معذب شده بودیم ولی متوجه توجه های بیش از حد نهال با این که نمی دیدمش بودم. در همین افکار بودم که متوجه به هم خوردن در پایین شدم،دوست داشتم دلم را بزنم به دریا و بروم پایین و به اردوان خوش امد بگویم و بهش بگویم شب عید باید کنار همسرش باشد از آن روز که در میهمانی نهال و کوروش فهمیده بودم از من بدش نیامده،حال و هوایم عوض شده بود،مخصوصا که مریم و شیدا هم سر به سرم می گذاشتند و مرتب توی گوشم می خواندند که اردوان حق توست و باید زرنگ باشی شوهرت را از دستت درنیاورند اینقدر این حرف ها را در این چند روزه تکرار کرده بودند که انگار اردوان را حق مسلم خود می دانستم هر چند که دست آخر بیخیال می شدم ولی وقتی فکر می کردم اردوان بخواهد ازدواج کند و گلاره بهش گیر بدهد که زنت را طلاق بده،چه کار باید کرد،مخصوصا حالا اگر گلاره منو بالا می دید و می فهمید من زن اردوان هستم.خیلی شاکی می شد از او که دیگر نمی توانستم خودم را پنهان کنم.تازه می فهمیدم تا همین جا هم چقدر بچگانه فکر کردم معلوم نبود وقتی عذرم را بخواهند چیکار باید بکنم؟قبلا فقط همین که از بی آبرویی نجات پیدا کرده بودم برایم کافی بود ولی حالا درسم خیلی برایم مهم شده بود یعنی واقعا شیدا چشمهایم را باز کرده بود.چقدر شیدا منطقی و آینده نگر بود.صحبت هایی که در این چند روز کرده بود بدجوری ذهنم را مشغول کرده و مرا از زن گرفتن اردوان می ترساند هرچند که اردوان آن روز تو یآشپزخانه گفته بود فعلا نمی تواند چنین تصمیمی بگیرد ولی خب اگر گلاره بهش گیر می داد،صد در صد مجبور بود گوش بدهد ولی نمی دانم چرا همش به خودم امید می دادم آن جشن فقط یک جشن تولدست و اردوان حداقل از خانواده اش جرات چنین کاری را ندارد یعنی اگر به گوش آقاجونم برسد چی؟اینها موضوعاتی بودند که شیدا مرا مجبور کرده بود بهش فکر کنم و موضوع را جدی بگیرم انگار تا الان هم خیلی بیخیال بودم خب من یک دختری بودم که تا قبل از این دست چپ و راستم را نمی شناختم ماشالله به لطف مامانم اینها آنقدر همیشه وابسته به آنها بودم که تا سر خیابان هم تنها نمی رفتم برای همین مثل شیدا و خیلی دخترهای زرنگ دیگر،خوب بلد نبودم همه چیز را تا ته اش بفهمم و به قول خودش ختم همه چیز باشم. مثلا همین گلاره نمی دانم چطور دختری بود با اون سر و شکل یعنی قبلا اصلا ازدواج نکرده بود؟پس چطور خانواده اش بهش اجازه می دادند اون شکلی بگردد و یا اصلا تا آن وقت شب یا تا صبح بیرون خانه باشد والله من که خیر سرم شوهر کرده بودم روم نمی شد جلوی اقاجونم هر شکلی خودم را درست کنم.چقدر بین ما فرق بود و شاید همین فرق ها بود که اردوان بین من و او گلاره را انتخاب کرده بود. در همین افکار بودم که متوجه آسانسور شدم که با صدایی پایین رفت قلبم به شدت می زد،نمی دانم چرا مثل همیشه نبودم که سریع از جایم می پریدم تا چادرم را بردارم انگار دوست داشتم او مرا ببیند ولی وقتی اسانسور را باز کردم درست حدس زده بودم نوشته بود"به خاطر غذا و سفره ی هفت سین ممنون،عید شما هم مبارک"لحظه ای چشمهایم را بستم و انگار شی با ارزش بهم رسیده برگه کاغذ را بوییدم انگار دست خطش بهم آرامش می داد.کنار هفت سینم رفتم،شمع ها را روشن کردم.برای اردوان مثل همان را چیده بودم،دقایقی بیشتر تا سال تحویل نمانده بود از این که مطمئن شده بودم اردوان تنهاست حسابی خوشحال بودم،آخه تا قبل از این که جواب یادداشتم را بدهد حس موذی در سرم می چرخید که امکان دارد گلاره پایین باشد ولی حالا مطمئن بودم که نیست،با شخصیتی که گلاره داشت محال بود اردوان از شام تشکر کند و شال نو را هم تبریک بگوید با اندیشیدن به این که وقتی گلاره همسرش بشود رفتارش چگونه می شود ته قلبم خالی شد ولی الان دیگر وقت فکر کردن به چیزهای خوب بود،پس در حالی که سوره ی یس را باز می کردم آخرین دقایق سال را به پایان رساندم.
ادامه دارد

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#35 | Posted: 20 Oct 2013 21:07 | Edited By: shomal
فصل ۳۰
روز سوم عید بود.نهال کلی اصرار داشت که به همراه آنها به جشن برویم ولی شیدا می گفت: -اگر با کوروش وارد مهمونی نشیم از لحاظ سیاسی بهتره. من هم که اختیارم دست شیدا بود،موافقت کردم.پس به هر شگلی بود خودش آدرس محل میهمانی که منزل گلاره بود را گرفته و نهال و کوروش را هم به قول خودش یک جوری پیچونده بود.حاضر بودیم،ارایش زیبایی کرده بودم به قدری صورتم را قشنگ تر کرده بود که حسابی رضایت داشتم مخصوصا موهایی را که لخت و بلند به دورم رها کرده بودم و سیاهی آن در تضاد رنگ لباسم آنقدر به چشم می آمد که مریم مدام چیزهایی می خواند و به من فوت می کرد و بلند بلند می گفت امشب می خواهیم چشم دربیاوریم،حالا چشمت نکنند!شیدا هم که می خندید گفت: -خودم کورشون می کنم. آنقدر که انها شور و حال داشتند که برای شادی کافی بود اما من که سرتاپایم را استرس گرفته بود سعی می کردم بروز ندهم،یعنی واقعیت اینه که اگر به خودم بود از همانجا بر می گشتم و اصلا نمی رفتم ولی الان دیگر وضع فرق می کرد و بیشتر از من،مریم و شیدا مشتاق رفتن بودند از این که بچه های دانشگاه نبودند و فقط ما دعوت داشتیم،هرچند که ماها یک جورایی نیم بند دعوت بودیم ولی به قول شیدا اگر ماجرای من لو نرفته بود اصلا به مهمانی انها پا نمی گذاشتیم هر چند که حالا قراربود با کله برویم به قول مریم قیافه ی گلاره دیدنی بود چون با یک دعوت خشک و خالی باید ما رو توی جشنش تحمل می کرد. خلاصه در حالی که شال کار شده ی شیری رنگم را که مخصوص لباسم خریده بودم که به قول مریم حسابی شبیه تور عروس ها شده بود و خیلی بهم می آمد بر سر انداختم.سوار ماشین شیدا شدیم و به آدرس مورد نظر رفتیم. این بار مثل دفعه ی قبل شیدا اصرار نداشت زود بریم بلکه خیلی هم دیر راه افتادیم تقریبا ساعت نه بود که رسیدیم.شیدا دست گل خیلی زیبایی سر راه گرفته بود و به قول مریم به خاطر این که به گلاره بفهمانیم این جشن فقط مناسبتش تولد اونه،نه نامزدیش،با بدجنسی روی هدیه مون که خرس پشمالو و یک عطر به قول شیدا مرد گریز بود نوشتیم"گلاره،تولدت مبارک امیدواریم پیر بشی."مریم که می خندید گفت: -دوست دارم یه نامه توش بذارم،شوهر طلایه رو پس بده.! شیدا هم گفت: -من هم بنویسم شوهرکردن زوری نمی شه،پاتو بکش کنار والا من می مونم و تو و یک نانچیکو که بخوره تو اون دماغ بریده ات. من که بی اختیار از دلشوره،از درون می لرزیدم در حالی که می خندیدم گفتم: -تا پشیمون نشدم بیایین بریم تو. داشت حالم از استرس بهم می خورد که مریم رو به رویم ایستاد و گفت: -چند تا صلوات بفرست،چند تا هم نفس عمیق بکش و این رو هم بدون که تو زیباترین دختر امشبی،پس با خیال راحت دست منو بگیر. در حالی که دستش را حلقه می کرد دستم را به دور آن پیچیدم و سپس گفت: -سینه صاف،حالا حرکت. شیدا هم که می خندید در حالی که گل و کادو را در دست داشت از حیاط بزرگ و پر درخت که نشان می داد صاحبش از وضع مالی خوبی برخوردار است گذشتیم.این بار انگار همه ی میهمان ها آمده بودند.سالن حسابی شلوغ بود و حتی هیچ کس متوجه ورود ما نشده بود که نگاهم در نگاهش گره خورد و انگار که انتظار ورود ما را می کشید،لبخند محوی روی لب هایش نقش بست.چه تیپی زده بود،چقدر کت و شلواری که پوشیده بود بهش می آمد موهاشو چقدر قشنگ درست کرده بود.وای که چقدر دوستش داشتم دیگر کاملا عاشقش شده بودم و انگار تمام سعی ام برای فراموش کردن او بی فایده بود.مریم که دستم را می کشید اهسته گفت: -خشکت زده!نهال و کوروش دارن می یان. تازه متوجه نهال شدم که در آن لباس زیبا،حسابی قشنگ شده بود و با ذوقی گفت:
-وای چقدر دیر کردید زود باشید،اگه می خوایین لباس هاتون رو عوض کنید بیایید اینجا. کوروش با سرفه ای به نهال فهماند یعنی من هم هستم،سپس گفت: -سلام خانم هانمی گین ما اینجا منتظریم اینقدر دیر کردید؟! مریم که می خندید گفت: -سلام جناب دکتر،انگار فقط شماها منتظر بودید صاحب تولد نمی خواد بیاد کادوشو بگیره،ما رو دعوت کنه داخل؟! کوروش که لبخند می زد نگاهی به سمت اردوان و گلاره که از دور چون قدش کوتاه تر از اردوان بود نمی دیدمش انداخت و گفت: -تا خانم ها با نهال جان مانتو هاشونو دربیاورن،صاحب مجلس هم می رسه. و در حالی که لبخند قشنگی روی صورتش می مشاند که چهره ی زیبایش را زیباتر می کرد با نگاهش مارا بدرقه کرد.ما هم به همراه نهال به راه افتادیم. شیدا که بهم چشمک می زد اهسته طوری که نهال نشنود،گفت: -دکتر هم دریاب،بدجور خودش رو ساخته ها! مریم که سعی می کرد دهانش را به کناره ی گوشم برساند گفتک -طلایه به نظرم اصلا از این اردوان طلاق بگیر و زن همین دکتر جون بشو.تازه وقتی اردوان برای طلاق بیاد قیافه اش دیدنیه!هرچند وقتی تو رو ببینه دیگه رضایت به طلاق نمی ده. سعی می کردم کمی با نهال فاصله بگیرم تا صدایم رانشنود،آهسته گفتم: -آنقدر جلو نهال پچ پچ نکن شک می کنه! مریم که لبخند می زد گفت: -چشم عروس خانم،فعلا خواهر زاده ی شوهر زاپاسیت،بدجوری دوست داره دایی خوشگلش رو تو دلت جا کنه،خبر نداره عروس خانم زن دوست داییشونه. مجبور شدم یک نیشگون از مریم بگیرم،به شیدا و نهال که جلوتر رفته بودند رسیدم.نهال وقتی ما را داخل اتاق رساند پیش داییش برگشت تا به قول شیدا اردوان و گلاره را خرفهم کند که دوزار شعور داشته باشند بیایند برای پیشواز. با ورود دوباره ی ما به سالن،نهال سریع به سمتمان آمد و در حالی که لبخند رضایتی صورتش را گرفته بود گفت: -وای طلایه این لباس رو از کجا گرفتی چقدر بهت می یاد مثل شاه پری شدی. شیدا که لبخند می زد گفت: -ما هم آدم نبودیم یه تعریفی،چیزی! مریم هم که پشت چشم نازک می کرد گفت: -بیا فعلا ما مثل هویج دور غذا هستیم،فعلا ایشون سوگلی است و ما هم به خاطر ایشون اینجا تشریف داریم. نهال که می خندید گفت: -حسودها،خب یه نگاه به این ورپریده بکنید بعد شاکی بشید. کوروش به ما رسید و در حالی که به طورنا محسوسی سرتا پای مرا برانداز می کرد گفت: -ببخشید شما قرص زیبایی هر روز صبح مصرف می کنین؟نسبت به دفعه ی قبل انگار هزار باز زیباتر شدید. من که با شیطنت نگاهش می کردم گفتم: -یعنی دفعه ی قبل زشت بودم؟! کوروش یک ابروشو بالا برد و گفتک -بنده چنین جسارتی کردم؟!راستش دفعه ی پیش که تو مهمونی خودمون دیدمتون فکر کردم باز هم دوباره نسبت به جلسه ی قبل که توی اردوی دانشگاه دیده بودم زیباتر شدین این یعنی هر بار شما از دفعه ی قبل زیباتر می شین،پس نتیجه می گیریم شما قرص زیبایی مصرف می کنید شما هم هر روز کیلو کیلو نمک مصرف می کنید....!.!.! نهال نگاه حق به جانبی رو به مریم و شیدا کرد و گفت: -بفرما،حالا من.... تا خواست بقیه ی حرفش را بزند اردوان به همراه گلاره که لباس صورتی ساتنی بر تن داشت و خیلی هم به خودش رسیده بود و شاید اردون حق داشت خواستار چنین زنی باشد به سمتمان آمدند. گلاره با ژست مغرورانه ای که همیشه انگار از بقیه سرتره دستش را جلو آورد گفت: -سلام،فکر نمی کردم بیایید!
ادامه دارد

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#36 | Posted: 20 Oct 2013 21:09
و پوزخندی زد که یعنی خیلی سبک هستید و کفش هاتون جلو پاتون جفت است.توی دلم حسابی حرص می خورد و از این که این قدر خودم را سبک کردم و به حرف شیدا اینها گوش کردم خون خونم را می خورد اما مریم در حالی که یک ابروشو بالا می برد گفت: -اختیار دارید گلاره خانم،حتما می آمدیدم،آخه وقتی اردوان خان خواهش کردن تصمیم گرفتیم حتما تو جشن تولد شما شرکت کینم.راستی چند سالتون می شه؟ گلاره که معلوم بود ناراحت شده در حالی که پوزخندی می زد گفت: -من و اردوان سه سال تفوت سنی داریم. شیدا جدی نگاهش کرد و گفت: -چه ربطی داشت؟!حالا شد دو تا سوال. رو به اردوان گفت: -اردوان خان شما چند سالتون؟جمع و تفریق کنیم ببینیم اومدیم تولد چند سالگی گلاره خانم! اردوان که معلوم بود از برخوردهای گلاره راضی نیست گفت: -ایشون امشب می رن تو بیست و پنج سالگی. مریم که ابروهاشو بالا برده بود گفت: -اوا،پس بگو من از آن موقع دارم فکر می کنم چرا چهار تا بادکنک رنگی،ماغذ رنگی،چیزی به در و دیوار نخورده،حتما دیگه شما فکر می کنید خیلی بزرگ شدید؟ گلاره که رنگ صورتش به قرمزی می زد گفت: -این کارها رو توی شهرستان ها می کنن. و با حالت خیلی زشتی به مریم که انگار کم آورده بود و صورتش رنگ غم گرفته بود که خیلی علنی به خاطر لهجه اش او را شهرستانی خوانده بود نگاه کرد. شیدا که عصبانی شده بود گفت: -راستی اردوان خان،شما اهل کجا هستید؟شنیدم اهل نصف جهان هستید! شیدا با این حرفش خواست به اردوان بفهماند نامزد عزیزش به او هم توهین کرده،صاف در چشمان اردوان که گیج شده بود خیره شد. اردوان که انگار از این بحث خیلی معذب بود.گفت: -بله،درست شنیدید.من اهل اصفهان هستم.چطورمگه؟ شیدا سرش را با بی تفاوتی تکان داد و گفت: هیچی،همین طوری پرسیدم. کوروش که فقط مرا نگاه می کرد و به بحث اهمیتی نمی داد گفت: -بهتره میهمان های گل ما رو به قسمت اصلی راهنمایی کنید تا من با اجازه ی اردوان و گلاره جان میزبانشون باشم. گلاره که با دیدن کوروش انگار جان تازه ای گرفته بود.گفت: -دکترجان پس خودت به میهمان هاتون برس،ما خیلی امشب سرمون شلوغه. و بی آن که به ما تعارفی بکند دست اردوان را که انگار می خواست چیزی بگوید کشید و به دنبال خودش برد. کوروش که انگار از برخورد گلاره متعجب بود گفت: -انگار به این گلاره آداب معاشرت یاد ندادن بی خود نیست خانم جان می گه آقای پرنیان خوب دخترش رو تربیت نکرده. سه تایی از این که خانم بزرگ هم خانواده ی گلاره را می شناسد تعجب کرده بودیم،مریم پرسی: -مگه گلاره جون جلوی خانم بزرگ هم این رفتارها رو می کنه؟ نهال که سرش را تکان می داد گفت: -آره از بچگی همین طوری بود،آخه گلاره اینها از فامیل های دور ما هستن اصلا با اردوان هم از طریق ما آشنا شد یعنی تو یکی از مهمونی که گلاره اینها اومده بودن دایی کوروش هم اردوان خان رو آورده بود که با همدیگه دوست شدن.البته بس که این گلاره دور و بر اردوان چرخید.آخه اردوان خان آن موقع ها خیلی خجالتی بود،مگه نه کوروش؟ کوروش لبخندی زد،سرش را به علامت تایید تکان داد و گفت: -نهال غیبت نکن درست نیست.هر کسی یه اخلاق و ظرفیتی داره بعضی ها وقتی بالاتر از خودشون رو می بینن اختیار زبون و رفتارشون رو از دست می دن. نهال که می خندید گفت: -آره راست می گه. و در حالی که به سمت من بر می گشت گفت: -ببین پس تقصیر توئه طلایه. من که با تعجب به نهال نگاه می کردم گفتک: -وا به من چه ربطی داره؟مگه نمی گی خانم بزرگ هم گفته! نهال خندید،چشمکی بهم زد و گفت: -ربطش رو خودت می دونی. دستمان را کشید به سمت میزی و گفت: -بیا بشین ناقلا! و آهسته زیر گوشم گفت: - امشب واقعا محشر شدی،چرا شالت رو برنمی داری؟ تا خواستم حرفی بزنم گفت: -هر چند نمی خواد برداری اینجوری مثل پرنسس ها شدی،این قدر قشنگ بستیش. من که لبخند می زدم گفتم: -ممنون،خودت هم یه تیکه جواهر شدی شیطون. شیدا که کنارم نشسته بود طوری که فقط خودم بشنوم گفت: -چی زیر گوش هم پچ پچ می کنید حواست به شوهرت باشه که چطور داره با آکله خانم جر و بحث می کنه. به یک باره سرم به سمت اردوان چرخید دیدم اردوان در حالی که اخم هایش در هم گره خورده و رنگ صورتش تغییر کرده،به حالت قهر از گلاره جدا شد و در حالی که گلاره دستش را می کشید از سالن بیرون رفت.گلاره هم به دنبالش.دوست داشتم آنجا بودم و حرف هایشان را می شنیدم ولی افسوس که نمی شد و بدتر از آن کوروش بدجوری شروع کرده بود به حرف زدن و مجبور بودم طوری باشم یعنی همه ی حواسم به حرف های اوست ولی مرتب نگاهم به در سالن بود که اردوان کی برمی گردد.آیا اصلا برمی گردد! نمی دانم چقدر گذشت که میهمان ها را برای صرف شام دعوت کردند ولی هنوز اروان و گلاره نیامده بودند. کوروش با اجازه از ما به سمت مردی که انگار همان پاپا خان گلاره بود رفت ما سه تایی انگار کسی دنبالمون کرده بود شروع کردیم به پچ پچ کردن که شیدا خندید و گفت: -دختره ی پررو لاغر مردنی می خواستم چنان بزنم تو دهنش با برف سال دیگه بیاد پایین. مریم گفت: -دختره چشم سفید دلم خنک شد،دیدی اردوان چطور سرش داد می زد؟ من که حواسم به نهال بود و کاملا همه ی فیلم را به قول مریم ندیده بودم گفتم: -نه بابا،مگه این نهال و کوروش می ذارن. شیدا که چشمانش از خوشحالی برق می زد گفت: -هیچی من کاملا زیر نظرشون داشتم تا از ما دور شدن اردوان که انگار گلاره دستش رو به زور کشیده بود با لج دستش رو از دست های گلاره بیرون کشید دیگه نمی فهمیدم چی می گه ولی انگار صداشو خیلی بلند کرده بود که گلاره هی دستش رو به علامت هیس جلوی دهانش می گرفت.بعد هم اردوان با عصبانیت زد بیرون گلاره هم دنبالش رفت. -یعنی رفت خونه؟ مریم که می خندید گفت: -حتما دختره ی جادوگر هم از خجالتش تو نیومده. هنوز حرف مریم تمام نشده بود که شیدا گفت: -زهی خیال باطل اونجا رو بسو! ما دوتایی به سمتی که شیدا اشاره کرده بود نگاه کردیم،دیدیم اردوان و گلاره در حالی که بلند می خندیدند کنار نهال و کوروش و پاپاخانش ایستاده اند من که یک دفعه قیافه ام غمگین شده بود گفتم: -دیدید هیچ امیدی نیست بی خود فقط خودمون رو کوچیک کردیم. شیدا که با حرص نگاهشون می کرد گفت: -معلوم نیست آکله خانم چه وعده هایی به پسره ی بز داده که این جور چونه تکون می ده! مریم که انگار او هم ناراحت بود گفت: -این نهال هم که انگار آدم قحطیه رفته لنگرش رو اونجا انداخته،انگار نه انگار ما آدمیم،هر چند حتما بین این همه آدم اجق وجق ناراحته ما دوستش هستیم. شیدا اخم کرد و گفت: -تو چی بهم می بافی؟بدبخت که از اون موقع پیش ما بود حالا هم نگران نباش کوروش جان داره می یاد اینجا بهتره حواستون رو پرت کنید که نفهمه ما اونا رو زیرنظر داشتیم. و د حالی که م یخندید ادامه داد: -جدا می گی طلایه؟من که باورم نمی شه! چهار چشمی نگاهش می کردم که من چی گفتم که باورش نمی شود و می خندد که کوروش کنارم آمد و گفت: -معلومه خیلی داره بهتون خوش می گذره. تو دلم گفتم"آره خیلی.تو هم همسرت رو کنار یکی دیگه ببینی قیافه ات جالب می شه."واقعا که من چقدر به قول مریم باجنبه بودم،کوروش که می خندید گفت: -آقای پرنیان ول کن نبود ولی من ترسیدم اومدم پیش شما. مریم که با تعجب به کوروش نگاه می کرد گفت: -از چی ترسیدید؟ کوروش به صورتش حالت بامزه ای داد و گفت: -من گفتم ترسیدم؟! مریم عشوه ای به صدایش داد و گفت: -نه من ترسیدم،حالا بهتره دکتر جان بریم یه چیزی بخوریم تا بشقاب ها رو هم نخوردن. کوروش گفت: -بریم. با دست به شیدا و مریم اشاره حرکت کرد.آن ها هم راه افتادند و سپس زیر گوشم گفت: -آره من ترسیدم خیلی هم ترسیدم،از این که این همه نگاه مشتاق از غفلت من سوء استفاده کنند و شاه پری امشب رو بربایند. من که لبخند می زدم گفتم: -شاه پری ولی من اینجا نه شاه می بینم نه پری! کوروش که به عمق چشمانم خیره می شد گفت: -نباید هم ببینی،چون اینجا آیینه قدی نیست که روبه رویش وایستی. من که از تعریف او خوشم آمده بود گفتم: -تو رو خدا این قدر مبالغه نفرمایید مغرور می شم ها! کوروش که با آرامش حرف می زد گفت: -اتفاقا غرور به نگاهت خیلی می یاد برعکس بعضی ها. من که متوجه شدم من را با گلاره مقایسه کرده و از آن جایی که دوست داشتم بیشتر از گلاره بدانم گفتم: -نهال می گفت شما با اردوان خان خیلی صمیمی هستید بهشون نمی خوره چنین انتخابی!حالا دوست دختر یا نامزدشون چنین دختری باشه به هر حال دوست های صمیمی هفتاد یا هشتاد درصد خلقیاتشون مثل هم است اگه اردوان خان هم مثل شما باشه کمی تعجب داره! در حالی که خودم را به غفلت می زدم گفتم: -ببخشید من پیش داوری یا دخالت کردم آخه همین چند ساعت پیش دیدم دوستتون انگار داشتند جلوی جمع با نامزدشون دعوا می کردند بعد هم از سالن رفتند برایم یه خورده عجیب بود. کوروش که سرش را به علامت تأسف تکان می داد گفت: -آره درست می گید اردوان خیلی پسر خوبیه واقعیت اینه که زیاد هم با توجه به شناختی که من ازش دارم سلیقه و ایده آلش این نیست یعنی نبود ولی انگار داره با خودش لج می کنه،

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#37 | Posted: 20 Oct 2013 21:11
آخه پدر و مادرش خیلی متعصب هستند و بدون در نظر گرفتن عقیده و سلیقه ی اردوان رفتند براش زن گرفتند،اردوان می گه زشته و فقط به صرف این که زیادی مومن و محجبه بوده به زور براش گرفتن.اردونا می گفت"دوست داشته عاشق یکی بشه بعد ازدواج کنه"ولی آن قدر مادرش نگران بوده که اردوان تو شهر غریب به قول معروف اهل دود و دم نشه و خلاصه دسته گل به آب نده برای خودشون بریدن و دوختند در صورتی که اردوان اصلا چنین آدمی نبود،خلاف سنگینش این بود که وقت های بیکاری تو خونه اش یا ویلای شمالش جمع می شدیم فیلم می دیدم و یا می رفتیم استخری سونایی چیزی بیچاره وقت سر خاراندن نداشت چه برسه به اون کارهایی که مادرش اینها نگران بودند هرچند که اونا هم حق داشتند ولی این کاری که برن یه دختر کاملا مغایر با سلیقه ی اردوان بگیرن که طفلک اردوان می گه حالش هم از دیدنش بهم می خوره و روز عروسیش بدترین روز عمرش بوده خیلی ناراحت کننده است.بعد هم دیگه با گلاره آشنا شد.گلاره هم که می بینی هیچ مضایقه ای در هیچ زمینه ای نداره اردوان هم که احساس می کنه زندگیش رو باخته،خب راه پس و پیش براش نمونده بیچاره همیشه می گفت"دوست دارم یه زنی بگیرم که عاشقش باشم و همه زندگیم رو فداش کنم"ولی چی فکر می کرد چی شد؟! من که از شنیدن حرف های کروش سرخ شده بودم به خودم گفتم"حالا چند دقیقه مثل منگل ها نرو تو هپروت و آمار بیشتری بگیر." و گفتم: -یعنی اردوان خان زن داره حالا می خواد نامزد کنه؟ کوروش سرش را به حالت تاسف تکان داد و گفت: -قضیه ی گلاره جدی نبود ولی انگار تازگی ها گیر داده باید باهام ازدواج کنی صیغه ی اردوانه آخه اردوان خیلی خدا پیغمبریست،تا حالا یک رکعت نماز قضا هم نداره ولی خب چه کار کنه از زنش خوشش نمی یاد.با اون تفاسیر هر کسی جاش باشه خوشش نمی یاد،میگه آن قدر دختره حقیر و بی ارزشه با این که اردوان قبل از ازدواج بهش گفته بود ازش خوشش نمی یاد . بره پی کارش و کلی حرف های دیگه که بلکه بهش بربخوره و جواب منفی بده ولی دختره اون قدر سبک بوده که باز به روی خودش نیاورده و قبول کرده،اردوان می گه حتما خیلی زشته و رو دست خانواده اش مونده بود و قبول کرده.من که از قضاوت های مهمل م مسخره ی کوروش و اردوان شاکی شده بودم گفتم: حالا که اینقدر زشته و بده چرا مادر اردوان براش خولستگاری کرده؟بالاخره هر مادری دوست داره بهترین دختر رو برای پسرش بگیره!کوروش که سرش را به علامت نمی دانم تکان می داد گفت: اردوان می گه چون خیلی نجیب بوده اخه به نظر مدرش بهترین دختر نجیب ترینشونه البته من هم موافقم ولی باید سلیقه ی اردوان هم در نظر می گرفتن! من که متوجه حرص صدایم نبودم با حالتی عصبی گفتم: فکر نمی کنید دوست جنابعالی شما خیلی کار زشتی می کنه بالاخره اون دختره زنشه! اون وقت ایشون راحت اومده و می گه می خواد یه زنه دیگه بگیره اگه نمی خواست خب نمی گرفت کارد که زیر گلوش نذاشته بودن!من مطمئنم زنش هر چی باشه از تین گلاره بهتره! کوروش که با تعجب نگاه می کرد گفت: حالا شما چرا خودتون رو ناراحت می کنید؟معلومه از اون فمینیست های اصیل هستید ها! من که تازه متوجه لحن کلامم شده بودم در حالی که سعی می کردم ارامش خودم را حفظ کنم گفتم: اخه برای من عجیب بود چون یه زن رو چون مادرش انتخاب کرده بگیره و یکی دیگه رو هم به خاطر این که لج بازی کنه بگیره! کوروش که می خندید گفت: نگفتم فمینیست دو اتیشه هستید!اردوان چون خیلی پسره با ایمانیه دوست نداشت حرف پدر و مادرش رو گوش نکنه و به قول خودش دل مادرش رو که یه عمر بزرگش کرده بشکنه و حرفشون رو گوش کرده و زن گرفته این یکی رو هم قرار نیست که حتما بگیره دختره گیر داده اردوان هم از زیرش در میره و یه صیغه ی کوتاه مدته .مثل اینکه جدی جدی به قول دوستتون بشقاب ها هم به ما نمی رسه!حالا بیاین شام میل کنید عصبانی نشین اردوان عاقل تر از این حرفاست. من که از حرفا و طرز فکر اردوان نسبت به خودم شاکی بودم به دنبال کوروش راه افتادم و بشقابی را که او برایم کشیده بود در دست گرفتم و با چشمانم دنبال مریم و شیدا می گشتم که ان ها را در طبقه ی بالا یافتم و به سمتشان رفتم .مریم که دهنش پر بود و ظرفش معلوم بود که خیلی پر و پیمان بوده خالی شده بود در حال خوردن انواع دسری که کشیده بود برای خودش بود ولی شیدا که هیچ وقت زیاد غذا خور نبود فقط لیوان نوشیدنی در دست داشت و انگار از دور حواسش کاملا به جایی بود که چشماشو جمع کرده بود .مریم گفت: چرا اینجور قیافت زاره ,نبودی ببینی این گلاره خانوم چه غذایی دهن شوهر عزیزت می ذاشت! من که با این حرف مریم انگار بیشتر خونم به جوش اومده بود گفتم: ولم کن ,حوصله ندارم! شیدا که معلوم بود زیاد سرخوش نیست گفت: چرا پکری؟تو هم دیدی؟ در حالی که سرم را به علامت منفی تکان می دادم گفتم: ندیدم ولی حرف هایی در مورد خودم شنیدم که مطمئن هستم از دیدن هر چیزی بد تر بود! شیدا که با تعجب نگاه می کرد گفت: از کی ؟دکتر؟ _اره و خلاصه ای از حرف های کوروش رو تعریف کردم .مریم نگاهی به بشقاب دست نخورده ام انداخت و گفت: حالا یه لقمه بخور که از ناراحتی فشارت پایین بیفته!پیش این از ما بهترون غش کنی و یه عمر مسخره ی دستشون بشی! -میل ندارم کاش زود تر بریم! شیدا که هنوز قیافه اش عبوث و خشک بود گفت: باید حد اقل تا کیک رو پخش کنن بمونیم والا دیگه نمی فهمیم چی به چیه! -دیگه برام مهم نیست! مریم گفت: اتفاقا خیلی مهمه تو باید تکلیفت امشب روشن بشه تا بعد ما فکرشو کردیم! من که با بهت نگاهش می کردم گفتم: فکر چی رو؟ مریم که می خندید گفت: این که تو به جناب دکتر هم کم نمی یایی ها! -مریم حوصله ی شوخی ندارم تو رو خدا بس کن . مریم که نوشابه را با نی سر می کشید گفت: تو عقلت به این حرفا قد نمی رسه بهتره که به حرف بزرگترت که ما باشیم گوش بدی! بعد از شام همه دوباره مشغول شلوغ کاری شدند ما هم مثل لشکر شکست خورده یه گوشه نشسته بودیم .کوروش هم کنارمان بود ولی چون از چهره ی ما فهمیدخ بود که حوصله ی حرف زدن نداریم سکوت کرده بود .
یک دفعه جناب پاپا جون گلاره میکروفون را به دست گرفت او که مرد قد کوتاه و چاقی بود و سرش هم تقریبا خالی گفت: با عرض سلام خدمت مهمان های گلم اول می خواهم بگم که خیلی خوش امدید و مجلس ما را با حضور محترمتان گلستان کردید دوم هم اینکه جشن تولد عزیز دلم ,بی همتای دلم گلاره قشنگم رو می خواستم بهش تبریک بگم! و در حالی که به گلاره نگاه می کرد گفت: عزیزم بیا بالا من برات یه سورپرایز هم دارم . و در حالی که گلاره دست اردوان را با خود می کشید کنار پدرش قرار گرفتند.و اقای پرنیان از داخل جیبش دو جعبه ی مخملین در اورد و سپس گفت: خب حال می خواستم از فرصت استفاده کنم و نامزدی دخترم با پسرعزیزم اردوان جان رو هم تبریک بگم !به افتخارشون! حلقه ها را از داخل جعبه بیرون کشید و به دست های گلاره که از شدت خوش حالی تا اعماق دهنش معلوم بود و اردوان که انگار جن دیده و خشکش زده بود داد و گفت: به افتخارشون! و همه در نهایت شور شروع به دست زدن کردند و من که مثل ادم های مسخ شده به ان صحنه ماتم بره بود بر روی صندلی مثل مجسمه خشک شده بودم که انگار صد سال است که مرا به انجا چسبانده اند.شیدا و مریم که یک نگاه به من و یک نگاه به انها که کیک را می بریدند دادند ,با نهایت اخم مرا و ان صحنه را می دیدند من که دیگر حوصله ی موندن نداشتم با حرص گفتم:
ادامه دارد

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#38 | Posted: 20 Oct 2013 21:12
حالا خیالتون راحت شد؟پاشید بریم! مریم و شیدا که انگار حوصله ی بقیه ی دلبری های گلاره را نداشتند و رو به نهال که اصلا حواسش به ما نبود کردند و بهانه ای اوردند که دیگر خیلی دیر شده و من را هم به دنبال خودشان کشیدند .وقتی لباس پوشیده و حاضر و اماده برای رفتن شدیم کوروش به همراه نهال تا دم در حیاط به بدرقه ی ما امدند.خیلی همل هملکی خداحافظی کردیم و فقط موقع رفتن اهسته به کوروش گفتم: حالا دیدید اردوان خان همچین هم بی میل به اختیار کردن همسر دوم هم نبودند؟ کوروش که معلوم بود زیاد هم خوشحال نیست گفت: مطمئن هستم اردوان تو عمل انجام شده قرار گرفتند والا... وسط حرفش پریدم و گفتم: والا ,بلا رو ول کنید همه ی اقایون از تجدید فراش لذت می برن. کوروش که رنگ غمی روی نگاهش بود گفت: شما کاملا در اشتباهید چون از شرایط کامل ازدواج اول اردوان نمی دونید ولا کلمه ی لذت رو این طوری بیان نمی کردین. من که تو دلم گفتم((اره جون عمه ات هیچ کس بهتر از من شرایط ازدواج اول اردوان خان رو نمی دونه!))پوز خندی زدم و گفتم: این دفعه رو شما اشتباه می کنید! و در حالی که به کوروش خدانگهدار اهسته ای می گفتم به سمت ماشین شیدا روان شدم ان شب مریم و شیدا انقدر ناراحت بودند که کارد می زدی خونشون بالا نمی یومد!و می گفتند: خوبه اومدیم و با چشمان خودمون دیدیم خیالمون راحت شد که این برای تو شوهر بشو نیست والا وقتی از خواب غفلت بیدار می شدی که گلاره خانوم با یک اردنگی بیرونت می نداخت. شیدا گفت: حالا هم بهتره تو پیش دستی کنی و یه طلاق توافقی بگیری و حتی هم چیزی بروز ندی و بساط عقد و عروسی تو با دکتر راه بندازی وقتی هم کار از کار گذشت به خانوادت بگی که اردوان رفت زن دوم گرفت و من هم کجبور شدم طلاق بگیرم . حالا هم ازدواج کردم از اردوان ه بهتر ,اون موقع اختیارت دست شوهرته و نه پدر و نه هیچ کس دیگه ای نمی تونن تو رو از دانشگاه و هر چیز دیگه ای محروم کنن. چی می گی شیدا دلت خوشه به همین راحتی ! اصلا از کجا معلوم اردوان به خاطر اینکه جلوی مادرش ضایع نشه منو طلاق بده بعدش هم از کجا معلوم اصلا کوروش از من خواستگاری کنه شاید اون هم فقط برای خوشی داره سرش رو گرم می کنه اون خانواده ای که ما دیدیم همین طور کشکی ,کشکی بدون اینکه تحقیق کنن و تو بوق سرنا نکنن که کوروش داره زن می گیره می یان عروس بگیرن!دلت مثل اینکه خوشه !تازه اسم یکی دیگه هم تو شناس نامه ی عروس خانوم باشه اون هم کی؟اردوان صولتی!دوست صمیمیش و خانوادگیشون. مریم که بغضش گرفته بود با ناراحتی گفت: الهی من بمیرم واسه ی اون دل شکسته ی تو اخه این چه اقبالی بود که تو داشتی!راست می گن ,خدا شانس بده خوشگلی به چه دزدی می خوره!شیدا که محکم می زد روی فرمان گفت:-اولا که غلط کرده طلاقت نده همین اکلا خانوم رو می ندازیمش به جونشبعدش هم ,کوروش با من ,خیالت راحت,منتت رو هم می کشه.درسته که ازدواج کرد ولی بین شما که چیزی نبود !و در ثانی کوروش بچه که نیست دنبال تحقیق و این حرف ها باشه اگه باهاش حرف بزنیم همه چیز حله!از لحاظ این که یک دل نه صد دل عاشقت شده باشه هم شک نداشته باش من همون روزی که رفتیم اردو از دلشوره ای که برای سلامتی و سرما نخوردن تو داشت و جلوی شایان و همه خودش رو مقصر جلوه داد فهمیدم .اصلا دختر تو مثل تو اینه یه نگاه به خودت نکردی ! من که اگه قیافه و اندام تو رو داشتم از همه نسخ می کشیدم ,کی می تونه از تو دل بکنه که جناب دکتر بتونه از خداش هم هست غمت نباشه اون با من,فقط یه جوری از این نامه نگاری ها با اردوان بکن که راضی به طلاق توافقی اون هم مخفیانه از پدر و مادراتون بشه ,بقیه اش رو بسپار دست من ,تازه جناب دکتر از اردوان هم بهتره!,تازه اون هم نشد این همه خواستگار یکیش هم همین شاهروخ خودمون از اون روزی که یک نظر تو رو تو اتاق من دیده صد بار بهم گفته که تو عجب خواهری هستی!چرا برای من استین بالا نمی زنی؟من اگه تا الان بهت نگفتم به خاطر این که منتظر یه موقعیت درست و حسابی بودم که فکر نکنی که از دوستی یاهات سواستفاده کردم بعد هم که این جریانو گفتی ولی از همین الان شاهرخ ما رو هم جزوه خواستگارات بدون هم خوشگل,هم درس خونده,هم پولدار به شکر خدا هم اخلاقش رو من تضمین می کنم .دیگه چی می خوای؟من که تا الالن فکر نمی کردم شیدا چنین خواب هایی برای من دیده بود و چه قدر مهربان است که حرفی نزده تا مرا معذب نکند بی اختیار اشک هایم روان شد.مریم و شیدا که هر کدام به طریقی بهم دلداری می دادند و ان شب را هم با اجازه از مادر شیدا بالا پیش من ماندند و تا صبح کلی بهم دلداری دادند و دوباره مثل همان شب میهمانی نهال نماز صبحمان را خواندیم و کلی رازو نیاز کردیم و بعد خوابیدیم ,یعنی بی هوش شدیم !یک هفته از میهمانی کذایی گذشته بئد .مریم که رفته بود شهرستان ,شیدا هم که جریان خواستگاری برادرش معلوم شده بود برای مسافرت شمال زیاد اصرار نکرد که معذب نشوم ولی کلی سفارش کرد و انقدر بهم اعتماد به نفس داد که غصه ی هیج جیز را نخورم و همه چیز را طبق نقشه بعد از عید درست کنیم.نهال و کوروش هم که دیدند من به ویلایشان نرفتم خودشان هم منصرف شدند و نرفتند و هر روز نهال می خواست به بهانه ای مرا بیرون ببرد و یا به خانه شان بکشاند که به توصیه ی شیدا گفتم که دارم می روم اصفهان !سر خودم رو به برنامه های تلویزیون گرم می کردم و برای خودم فال حافظ می گرفتم به امید اینکه یک بار هم که شده یوسف گم گشده باز اید به کنعان غم مخور در بیاید که هیچ وقت هم در نمی امد !بد جوری دلم برای اردوان پر می کشید از وقتی از ویژگی های خوب و حسن اخلاق و نماز خوان بودن اردوان شنیده بودم ,احساس وابستگس بیشتری نسبت بهش داشتم نمی دانم چرا همه ی فکر و ذکرم اردوان بود؟اخه ناسلامتی شوهر عقدیم بود دوستش داشتم.راتش حالا دیگه مطمئن بودم اردوان زیاد هم از گلاره خوشش نمی یاد و نامزدیش هم دقیقا تحمیلی بودهعروز ها و ساعت ها می رفتم در اتاقش و لباس ها و وسایلش را بو می کردم و اشک می ریختم از این که بعد از تعطیلات به قول شیدا بعد از جواب کردن صاحب خانه باید خودم فلنگ را می بستم بد جوری غصه دار بودم تا اینکه روز دوازدهم فروردین هم فرا رسید از صبح حسابی حوصله ام سر رفته بود یاد سال هایی که توی خونه ی اقا جونم برای سیزده به در همه اماده می شدیم کاهو می شستیم ,تخمه ی هندونه و خربزه بو می دادیم کلی اجیل و میوه و خرت و پرت های دیگر اماده می کردیم مادر هم از شب قبل شوید پلو باقالی با مرغش را دست می کرد و اقاجون هم سکنجبین اماده می کرد و شب زود می خوابیدیم که صبح زود تا ترافیک شروع نشده به خارج از شهر برویم حسرت به دلم می انداخت وای که چه قدر با رها اینها وسطی و هفت سنگ بازی می کردیم . انروز ها اقاجون اینها هم بچه می شدند و قاطی بازی ما می شدند و تا عصر خوش می می گذراندیم که وقتی می رسیدیم خانه ,نای عوض کردن لباس های بوی دود اتش گرفته مان را هم نداشتیم ولی انروز هیچ کاری برای انجام دادن نداشتم خانه که تمیز بود پایین هم انقدر اردوان این چند چند روزه نیومده بود کاری نداشت .لابد او هم با نامزد جونش رفته بود سفر تا بعد از تعطیلات .من چه قدر بد بخت و تنها بودم .رفتم حموم و دو ساعت توی ان خوابیدم و وقتم را با اب بازی و ساییدن خودم کشتم ,بعد هم اومدم بیرون حوله به تن یک چای داغ خوردم و از روی بیکاری کلی با بیگودی هایی که خرید مثلا عروسیم بود موهامو درست کردم بعد هم نشستم به ارایش کردن صورتم ,خیلی هیجان انگیز بود بود و باعث نشاطم می شد ,به قول مریم ارایش برای ادم خوش بر و رو تفریح خوبیه چون نتیجه ی خوبی داره ,کار لذت بخشی می شود .انگار راست می گفت چون من هم یک ساعتی بود انواع و اقسام چیز هایی که توی لوازم ارایشم بود استفاده می کردم و از قیافه ی خودم توی اینه غرق لذت می شدم .
ادامه دارد

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#39 | Posted: 20 Oct 2013 21:13
خلاصه بعد از ان تصمیم گرفتم از خودم چند تا عکس بگیرم حیف بود هنر دست خودم را ثبت نکنم یک دست لباس قشنگ هم پوشیدم و در حالی که مرتب دوربین گوشی موبایلم را که عکس های خوبی می گرفت تنظیم می کردم در جای جای خانه ی قشنگم از خودم عکس انداختم .نمی دانم چی شد تصمیم گرفتم بم پایین هم چند تا از خودم عکس بگیرم چون دکوراسیون پایین چیز دیگری بود یعنی راستش باید اعتراف کنم می خواستم عکس یادگاری از فضای خاطره انگیز پایین برای خودم ثبت کنم اهمیتی نداشت چند ساعت است,اردوان که در این چند روز خانه نیامده بود نمی امد حتی شب ها هم می توانستم تا صبح در اتاقش با خیال راحت بخوابم مثل کاری که چند روز پیش سر ظهر کردم و انگار با خوابیدن توی رخت خواب او حضورش را حس کرده بودم به همین خاطر با اسانسور پایین رفتم .اول به عادت همیشگی چرخی توی اتاق خواب او زدم و سپس چند تا عکس از اتاقش برای یادگاری انداختم و بعد هم دوباره دوربین را تنظیم کرده و از خودم عکس گرفتم و چون خسته شدم روی مبل راحتی جلوی تلویزیون ولو شدم .نمی دانم کی و چطور چشم هایم سنگین و خواب چشمانم را ربود.فقط وقتی به خودم اومدم که صدای چرخیدن کلید را ر قفل در چوبی شنیدم .من که تازه به خودم امده بودم سریع از روی مبل بلند شدم خواستم به سمت اسانسور بروم و سریع برگردم بالا ولی دیگه دیر شده بود و اردوان در حالی که چمدان دستی اش را به داخل هول می داد وارد شد من که حسابی هول شده بودم و قدرت تکان خوردن را هم نداشتم همان طور در وسط سالن به اردوان که شلوار جین روشن با تی شرت سفید رنگ جذبی که عضلات مردانه و زیبا یش را به معرض دید می گذاشت به تن داشت خیره شده بودم .اردوان در حالی که مثل بهت زده ها مرا نگاه می کرد که انگار به چشم هایش شک کرده بود چون دو سه بار ان هارا باز و بسته کرد .در را بست و در حالی که انگار زبانش بند امده بود امد جلو و در نهایت با من من گفت:-شما,شما اینجا چی کار می کنید؟من که هم ترسیده بودم و هم اینکه تازه به خودم امده بودم گفتم:-سلام.......!یعنی ببخشید......!و سریع به سمت اسانسور رفتم.اردوان که با شنیدن حرفی که از دهن من بیرون امده بود حالا مطمئن شد که خواب نمی بیند به دنبالم به سمت اسانسور دوید با تعجب سر تا پای من را که در ان لباس حسابی معذب شده بودم برانداز کرد .پایش را در لای درب اسانسور گذاشت و در حالی که با تعجب نگاهم می کرد گفت:-نگفتید اینجا توی خونه ی من چی کار می کنید؟من که هنوز هول بودم گفتم :-من ,من ,اومده بودم پیش ,پیش.....اردوان با غیظ امد وسط حرفم و گفت:-اهان تو دوست اونی؟؟؟پس چرا قبلا چیزی نگفته بودی؟؟من که احساس می کردم رنگم مثل گچ سفید شده و دوست داشتم از دستش فرار کنم ,نگاهی ملتمسانه بهش انداختم .اردوان که حالا منو با اخم نگاه می کرد گفت:-بهش نمی خوره همچین دوستایی داشته باشه !اخه خودش....سپس با پوز خندی که نشان می داد حسابی عصبانی شده ادامه داد :-چیه؟حتما یه مزخرفاتی هم برات سر هم کرده که شوهرم کیه و چیه؟تو هم اومدی ببینی راست گفته یا نه؛حالا فهمیدی دوست جنابعالی راست گفته یا نهفقط بهت نگفته با این مسخره بازی هاش زندگی منو تباه کرده؟ و در حالی که با خشم دندان هایش را بهم می فشرد گفت: -برو بهش بگو.خب حالا که از طریق شما همه چیز رو فهمیده چرا هنوز مونده اینجا؟یعنی زن اردوان صولتی بودن یا این شرایط هم می ارزه؟! اردوان حسابی عصبانی شده بود و طوری فریاد می زد که انگار کسی بالاست و میش نود چشمهای عصبانی اش را به من دوخت و گفت: -انگار ماموریت شما هم برای جاسوسی من از طریق کوروش تمام شد.حالا بفرمایید خدمتشون. و با عصبانیت پایش را کشید و با گفتن"به سلامت" عقب رفت و آسانسور در حالی که اشک هایم دیگر روان شده بود مرا به طبقه ی خودم رساند آن روز انگار نحسی سیزده پیشاپیش مرا گرفته بود.آنقدر حرف های اردوان برایم سنگین تمام شده بود که همه ی شب تا صبح را گریه کردم و هر چه هم اشک می ریختم بی فایده بود و عقده های دلم وا نمی شد.اردوان جوری باهام برخورد کرد که هر فکر و خیالی در سرم بود مثل حبابی پوچ شد و آن لحظه تازه مطمئن شدم که اردوان هیچ گاه نخواهد مرا پذیرفت و از همه مهمتر این که حالا مرا به شکل یک جاسوس می دید.جاسوسی که برای زن ندیده اش گزارش می برد و خیلی برایم جالب بود که اردوان با این که منو واضح دیده بود یک درصد هم شک نکرده بود که من همان زنش هستم.یعنی اینقدر ذهنیتش نسبت به من اشتباه بود.در نگاهش آنقدر خشم و غضب بود که اگر فرار نکرده بودم بعید نبود یک کتک مفصل هم بهم بزند.آن قدر چشمهایش سرخ شده بود و رگ گردنش بیرون زده بود انگار زنش که فکر نمی کرد من باشم کلی جاسوس و بپا گذاشته تا او را تحت نظر بگیرند و کلی هم نقشه های عجیب و غریب برایش داشته باشند خلاصه آن شب حسابی به خاطر این که سهل انگاری کرده بود و به طبقه ی پایین رفته بودم خودم را سسرزنش کردم و از هرچه عکس گرفتن بود بیزار شده بودم. اولین جلسه بعد از عید خیلی خلوت بود.اکثر بچه ها نیامده بودند ولی فرشته آمده بود و این طور که از حلقه ی تو ی دستش پیدا بود به قول شیدا قاطی مرغ ها شده بود البته این حرف را برای پسرها به کار می بردند ولی شیدا به این چیزها کارنداشت.فرشته حسابی از نامزدش که پسر همکار پدرش بود و مصطفی نام داشت تعریف می کرد و عکس های نامزدیش را که خیلی مختصر در بین دو خانواده بود نشانمان داد ما هم،عید را تبریک گفتیم و هم نامزدی اش را و برایش آرزوی خوشبختی کردیم.مریم زنگ زده بود که برای فردا می رسد نهال هم نه زنگ زده بود و نه آمده بود ما هم که زنگ زدیم برنداشت به قول شیدا شاید برای سیزده به در رفته بودند ویلای کرجشون و خیال برگشت نداشتند. تمام آن روز به تعریف ماجرای خواستگاری و بله برون و مهمانی فرشته گذشت موقع برگشت هم من برای شیدا ماجرای دیده شدنم را تعریف کردم که شیدا گفت: -خدارا شکر فکر کرده تو دوست زنش هستی والا بدتر می شد. و در حالی که می خندید گفت: -این پسره دیوونه چی در مورد زنش فکر می کنه که تو رو خونه اش دیده ولی شک نکرده همون خانم عزیزش باشی؟ من که سرم را به حالت تاسف تکان می دادم و از به یاد آوردن چادر روز خواستگاری خنده ام گرفت و گفتم: -آخه با اون ریختی که من خودم رو درست کرده بودم بیچاره حق داره حتی در مخیله اش نگنجه چنین زنی داشته باشه،اون هم با وضعیت ون روز من،چشمت روز بد نبینه چه لباسی پوشیده بودم حالا خدا رو شکر بهم محرم بود والا از عذاب وجدان تا حالا پس افتاده بودم. شیدا که می خندید گفت: -ای ناقلا نکنه از عمد خواستی خودت رو نشون بدی؟! -دیوونه شدی اگه می خواستم همون شب عروسیمون نشون می دادم. شیدا که اخم هایش را درهم کشیده بود گفت: -تو هم به خدا مغز خر خوردی،حالا اصلا برای چی نشون ندادی یعنی یه غرور این همه ارزش داره که این همه مکافات بکشی؟! من که خودم بهتر از هر کسی می دانستم جریان از چه قراره،سکوت کردم و سپس گفتم: -شیدا!هیچکس جای کس دیگه ای نیست تا دلیل رفتارهاش رو بفهمه من هم اون موقع دلایل خودم رو داشتم. شیدا که سری به علامت خودت بهتر می دانی،تکان می داد گفت: -شاید حق با تو باشه. و در حالی که ماشین را متوقف می کرد گفت: -فردا می بینمت به پا فردا موقع بیرون اومدن تو رو نبینه.حالا علت تاخیرهای تو رو صبح ها می فهمم،تا کشیک بکشی زمان می بره. من که می خندیدم گفتم: -پس چی فکر کردی من این قدر بدقولم که تو رو یک ساعت پایین بکارم؟ فردای انروز با شیدا واررد دانشگاه شدیم .دانشگاه دیگر حسابی شلوغ بود انگار بچه ها رضایت داده و امده بودند .با شیدا به قول خودش مشغول غیبت بودیم که با صدای شایان که خیلی محکم گفت: -خانوم طلایه یک لحظه کارتون دارم. امدم بگویم سلام سال نوتون مبارک ,در حالی که یک قدم پیش من می امد ایستاد و سپس در حالی که نهایت اخم هایش در هم بود و چشم هایش که به قرمزی می زد به نوعی تنفر و خشم امیخته شده بود زل زد .من که کمی ترسیده بودم گفتم: -اتفاقی افتاده اقای مظفری؟ شایان که دندان هایش را به هم می فشرد گفت: -فکر نمی کردم اینقدر پست باشی!! من که مثل ماست وا رفته بودم گفتم: -ببخشید منظورتون چیه؟؟ شایان به چشم هایم زل زد و گفت: -فکر نمی کردم اینقدر پست و کثیف باشی !البته باید از همون روز که تو جنگل با همون مرتیکه غیبت زد می فهمیدم چه اشغالی هستی ولی افسوس گول این همه مظلوم نمایی هاتو خورده بودم . من که حسابی به هم ریخته بودم و حالم داشت به هم می خورد گفتم: -خجالت بکشید این چه وضع حرف زدنه؟! شایان عصبانی تر شد و تقریبا فریاد کشید و گفت: -من خجالت بکشم با شما که شوهر دارید و ادای دختر ها رو در می یارید؟
ادامه دارد

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#40 | Posted: 20 Oct 2013 21:14
و با حالت منزجر کننده ای سر تا پامو نگاه کرد و گفت: -واقعا که خوب گرگی هستی و رفتی تو جلد بره,هیچ وقت نمی بخشمت راحت با وجودم بازی کردی انگار زیادی ابله بودم که وقتم رو برای تو گذاشته بودم .من نباید گول تو رو می خوردم .حیف من که روی تو برای اینده ام نقشه کشیده بودم .تف بهت. من که دیگر حسابی می لرزیدم حتی دیگر نتونستم جوابی بدهم شیدا که حالا کاملا متوجه حرف های شلیان شده بود در حالی مرا به عقب می کشید جلویم ایستاد و با فریاد رو به شایان گفت: -تو خیلی غلط اضافه کردی که روی طلایه برای اینده ات نقشه کشیدی تو خیلی بی جا کردی که اینطوری باهاش حرف می زنی مگه طلایه ازت خواسته بود؟مگه تا حالا حرکتی کرده که تو دچار توهم بشی؟اصلا به تو چه ربطی داره که طلایه شوهر داره یا نه؟ و در حالی که صدایش از عصیانیت می لرزید گفت: -جواب منو بده تو که تو این مدت با طلایه هم کلاس هستی کاری کرده که تو امید وار بشی؟ شایان ساکت بود این بار شیدا بلند تر داد زد : -جواب منو بده تا تو این دانشگاه ابرو تو نبردم جلوی همه! شایان که خواست حرفی بزند شیدا سرش فریاد کشید: -یک کلمه اره یا نه؟ شایان که دیگر دید حریف شیدا نمی شود گفت: -نه,ولی هیچ وقت هم به کسی نگفت که شوهر داره! شیدا که قصد کوتاه امدن را نداشت گفت: -چون فضول نمی خواست ,حالا هم که فهمیدی برو رد کارت ,اگه یک بار دیگه دور بره طلایه می چرخی به ولای علی کاری می کنم که از سر خجالت از این دانشگاه بذاری بری ,حالا گم شو و به حرفا و فضولی های بی جاتم فکر کن بی تربیت. و به مسخره ادامه داد : -ببخشید که از شما کسب تکلیف نکردیم که طلایه شوهر کرده ,هم کلاسی محترم! شایان که انگار شانه هایش خم شده بود و در حالی که اخمی به شیدا می کرد با غیظ پوز خندی زد و گفت: -تو هم به اون شوهر بی غیرتش بگو به جای اینکه با اون مترسک سر جالیز بگرده بیاد به جای تو وکیل مدافع زن عروسکش بشه ,والا توقع نداشته باشه که صاحب پیدا نکنه! با عصبانیت از ما فاصله گرفت ,من که تحمل شنیدن اون حرف ها و ایستادن روی پایم را نداشتم همان جا کنار دیوار نشستم . شیدا که حل و روزی بهتر از من نداشت با عصبانیت گفت: -کدوم سگ پدری این خبر رو به این عوضی جغله سوسول داده؟! این لفظی بود که شیدا برای پسر های مزاحم به کار می برد .و در حالی که کیفش را با حرص روی زمین پرتاب می کرد گفت: -فقط اگه مریم گفته باشه من می دونم و اون دهن لق که هیچ وقت نخود تو دهنش نمی خیسه! شانه هایم افتاده بود و زارتر از ان بودم که به شدا بگویم به مریم چیزی نگوید و زمانی که مریم که مریم گفت: -من فقط به رضا گفتم. نزدیک بود شیدا بد جوری باهاش درگیر بشود ولی با وجد فرشته که مثل اسمش فرشته بود .انها را از هم جدا کردیم و چون دیگر روی ایستادن در دانشگاه را نداشتم به شیدا گفتم: -من می رم خونه! شیدا که هم حالی بهتر از من نداشت همراه من راه افتاد .مریم هم که به قول خودش رفیق نیمه راه نبود بی تعارف از شیدا سوار شد و تا دم در خوابگاه گریه و زاری کرد و گفت: -من فکر نمی کردم که رضا حرفی بزنه من قسمش داده بودم ! و خودش را نفرین کرد .بی چاره کلی معذرت خواهی کرد .من هر چی می گفتم اشکال نداره اشک می ریخت و مرتب خودش رو لعن و نفریت می کرد .شیدا هم که انگار نه انگار مراعاتی سرش می شد و نه تعارفی سر مریم فریاد زد : -بسه دیگه اینقدر زق و زق نکن ,گندی رو که نباید می زدی رو زدی ,این چیزا هم دیگه برای طلایه ابرم نمی شه اصلا تقصیر این طلایه بود که اون شب همه چیز رو جلوی تو گفت! مریم که گریه اش شدت گرفته بود گفت : -به خدا حق دارین هر چی بگین ,اصلا هر کاری که می خواهید با من بکنید به خدا من فقط خواستم به رضا پز بدهم این اردوان صولتی ,اردوان صولتی که می کنند شوهر طلایه ست تازه طلایه هم تحویلش نمی گیره ,اون شب هم که به خاطر این که حرص طلایه رو در بیاره با اون دختره اومده بود به خدا من فکر نمی کردم که اینطوری بشه . شیدا که عصبانی بود گفت: -خب همین دیگه این سوسول هم فکر کرده که طلایه از این دخترای بی بند و باره که به شوهر روی خوش نشون نمی ده و هرز می پره واقعا مریم برایت متاسفم تو گند زدی به هرچی دوستی و راز داریه,اخه دختر تو نمی دونی طلایه می خواد مخفیانه از اردوان جدا بشه و هیچ کس هم چیزی نفهمه. و ئر حالی که صورتش را مهربان تر می کرد و انگار عجز در لابه های مریم درونش اثر کرده بود گفت: -اخه دختر خوب تو که همه چیزو می دونستی حالا اش نخورده و دهان سوخته ,حالا ببین چی می گم می ری پیش رضا و یه جوری که باور کنه می زنی زیر همه چیز و می گی این دروغ سیزده بوده ,چرا تو باور کردی چه می دونم خلاصه هرچی به ذهنت رسید بگو که باورش بشه و بره و برای اون اهمق های ردیف اخر بگه .بگو وقتی که شایان اومده و این حرف ها رو زده اونقدر خندیدیم و مسخره اش کردیم که دل درد گرفتیم زود همه چی رو درست کن تا این دختره نهال نیومده و همه چیزو نذاشته تو کف دست داییش و اردوان ! فهمیدی؟ مریم که به فین فین افتاده بود .گفت: -باشه مطمئن باش که کاری می کنم که خودم هم باورم بشه ,اصلا می گم دختره نامزد اردوان شده و ما هم با نهال رفتیم نامزدیش,باور نمی کنی از نهال بپرس.تازه عکس های نامزدیشونم هم خودم دارم می یارم نشونتون می دم . و سپس در حالی که برای صدمین دفعه عذر خواهی می کرد از ماشین پیاده شد و به شیدا قول داد که تا فردا همه چیز را درست کند. وقتی مریم رفت به شیدا گفتم: -بیچاره گناه داشت !چرا باهاش اینجوری کردی؟اون هم فکر نمی کرد که رضا دهن لقی کنه! شیدا که محکم دنده را عوض می کرد و ناراحتیش را روی گاز ماشین خالی می کرد گفت: -حقش بود اگه جریانو شوخی می گرفتیم ,اون می رفت همه چیز رو درست کنه که همه باورشون بشه و جناب شایان خان هم فردا بدای معذت خواهی بیاد جلو و نهال جان هم بویی از ماجرا نبره! من که حاج و واج شیدا رو نگاه می کردم گفتم: -یعنی تو فکر می کنی باورشون بشه؟؟ شیدا که سرش را تکان می داد گفت: -چرا که نه!مگه نه اینکه مارو تو جشن نامزدیشون شرکت کردیم عکس هم گرفتیم .مریم حتی اگر شده عکس ها رو هم ببره و به رضا نشون بده همه چیزو درست می کنه تازه ازدواج تو و اردوان ان هم با ان جشن مفصلی که جناب دکتر ترتیب داده بودو شما ها در کمال غریبگی و ناشناسی با هم برخورد داشتین.انقدر که غیر واقعی به نظر می رسد که واقعی نیست,پس به حرف من ایمان داشته باش دختر عاصلا هم خودت رو به خاطر اون حرفای اشغال که تنگار تو ارثیه ی باباش بودی و حالا از دستش رفتی ناراحت نکن .می دونی ما سریع خودمونو باختیم! گفتم: -یعنی تو می گی فردا بریم دانشگاه؟ شیدا که لبخند می زد گفت: -اره اون هم در نهایت خوشحالی ,هر وقت هم که اون اشغال با اعتماد به نفس رو هم دیدیم بهش می خندیم یعنی دستش انداختیم! من که به حرفای شیدا مطمئن نبودم گفتم: -باشه هر چی تو بگی ولی می ترسم فردا بیام دانشگاه! شیدا ماشین رو در کنار خونه ی ما نگه داشت و گفت: -حتی فکرش رو هم نکن ,اگه نیای انگار که همه چیز رو تایید کردی . سری تکان دادم و گفتم : -شیدا ازت خیلی ممنونم که جلوی شایان ایستادی ,اگه تو نبودی شاید من بی هوش شده بودم ,هیچ وقت تو زندگیم دوستی مثل تو نداشتم ازت خیلی ممنونم از این که یک دوست دانا و مهربون . با عقل وشعور دارم خدا رو شکر می کنم . شیدا که می خندید گفت: -اخه من بادیگاردتم ,اخه می دونی بس که تو قلبت مثل دریا پاکه ,منو خوب می بینی والا من که کاری نکردم ! من که از داشتنس حسابی خوشحال بودم و حتی جریان صبح دیگر برایم مهم نبود ازش خداحافظی کردم و با خودم فکر کردم که راست می گویند ((دشمن نادان به از نادان دوست)) واقعا به قول اقا جونم اگر ادم دشمنش هم دانا باشد بهتر است چون کاری نمی کند که هم برای خودش بد باشد و هم برای طرف مقابلش ولی اگر دوست ادم نادان باشد باعث می شود که از روی کم عقلی چوبی لای چرخت گیر کند که تا ابد چرخت چمبل بشود به قول شیدا امروز هم مریم حکم دوست نادان را برایم داشت که با یک ندانم کاری ابرویم را برد.شیدا هم حکم دوست دانایم را که با درایت امیدار بود همه چیز را درست کند .
من هم بهش ایمان داشتم در این مدت دوستیمان هر چه گفته بود همان شده بودفردای آن روز با این که از برخورد شایان و بقیه بچهه ها حسابی دلشوره داشتم،می ترسیدم احتمالات شیدا درست از کار در نیاید.وارد دانشگاه شدم مثل کسی که جنایت بزرگی کرده باشد سرم را پایین انداخته بودم و هر چه شیدا می گفت: -قیافه ی خندون به خودت بگیر. بی فایده بود.شیدا که عصبانی شده بود،گفت: -ببین طلایه جان،همه چیز بستگی به خودت داره اگر امروز مثل یه هنرپیشه خوب بازی نکنی دیگه قید آبرو همه چیز رو بزن.من با مریم صحبت کردم می گفت انگار همه باورشون شده تازه شایان خیلی هم از دست خودش و همچنین رضا که الکی این حرف ها رو زده شاکی شده بود.پس مثل کسی که از سرکار گذاشتن دیگران غرق خوشی شده بپر تو کلاس،بقیه اش هم بسپر به خودم فقط از این قیافه ی بق کرده بکش بیرون. من که احساس می کردم باید چند ساعتی از جلد خودم خارج بشوم گفتم: -ولی شیدا خودت حواست باشه اگر شایان دوباره بخواد توهین کنه من که تحمل ندارم و گریه ام می گیره.
ادامه دارد

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
صفحه  صفحه 4 از 12:  « پیشین  1  2  3  4  5  ...  8  9  10  11  12  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / طلایه بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites