تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

طلایه

صفحه  صفحه 7 از 12:  « پیشین  1  ...  6  7  8  ...  12  پسین »  
#61 | Posted: 26 Oct 2013 03:12
طلایه ۱۰
-نهال جان تو نمی دونی که چی کار داره؟
نهال که کمب من من می کرد گفت:
-راستش خودش می خواد صحبت کنه من بهش گفتم که اصفهان هستی منتظر بمونه تا برگردی ولی انگار می ترسه که دیر بشه!
با حالت خاصی که لج اردوان رو در بیارم گفتم:
-چی دیر بشه نهال؟!
نهال خندید و گفت:
-چه می دونم حالا خودش برات توضیح می ده حالا بگو زنگ بزنه یا نه!
خنده ام گرفته بود یعنی حقش بود .چهره اش ارغوئانی شده بود و حرص می خورد کاشکی گوشی اون هم مثل ماله من بود که صدا رو خیلی بلند پخش می کرد با این حال که می دونستم که خیلی حال میده حرف های کروروش رو بشنوه و تلافی دیشبش را سرش خالی کنم ولی می ترسیدم از ظرفیتش خارج باشه و جلوی علی افتضاح شه مخصوصا که امکان داشت علی هم گوش بده و خیلی بد میشه!گفتم:
-نهال جان ما الان با انواده تو راه شمال هستیم گوشیم انتن نداره برسم خودم بهت زنگ می زنم .
. برای اینکه حال اردوان بیشتر گرفته شود و جواب ان متکا پرت کردن دیشبش رو هم داده باشم و تلفنی حرف زدنش رو ,گفتم:
-از طرف من از کوروش خیلی عذر خواهی کن!
-نهال گفت:
-به سلامتی دارین می رین شمال؟
-اره یه دفعه ای شد!
-چه خوب شاید ما هم با عده ای از فامیل هامون تو این چند روزه بیایم شمال !حالا با هم تماس می گیریم اگر شد همدیگر رو می بینیم شما کدوم سمت هستید؟
من که نمی دونستمک گفتم:
--حالا باهات صحبت می کنم .
-باشه پس منتظریم رسیدی زنگ بزن!
-باشه!حتما.
نهال خندید و گفت:
-طلایه تو مهره ی مار داری !خانوم بزرگ اونقدر ازت خوشش اومده که داره می گه سلام ویژه بهت برسونم !
از یاد اوری اون زن خشک و اشراف زاده لحظه ای سکوت کردم و گفتم:
-سلام ویژه ی من رو هم برسون خانوم بزرگ نسبت به من لطف دارن.
سپس بعد از خداحافظی گوشی رو قطع کردم وبی توجه به اردوان و چهره ی بر افروخته اش برای اینکه قیافه ی عصبی اش رو نبینم سرم رو به صندلی تکیه دادم و چشم هامو بستم و توی افکار خودم غرق شدم که خلاصه بعد از ساعتی اردوان گفت:
-طلایه!
کاملا بیدار بودم و لی دوست نداشتم جوابش رو بدم دوباره گفت:
-بی خودی خودت رو به خواب نزن من خوب می دونم که تو چه وقت هایی خوابت می گیره!
خنده ام گرفته بود بد زرنگ بود یعنی چون من هر موقع من حسابی خوابم گرفته بود پیشم بوده!و حالا خوب می دونست من نیم ساعت قبل از اینکه خوابم بگیره چشم هایم به استقبال خواب خمار می شه!ولی با این حال بهش اهمیت ندادم که گفت:
-پاشو تا علی بیدار نشده کارت دارم!
چشم هامو باز کردم عینک افتابی زده بود و با اون تیپ قشنگش صد برابر خواستنی تر شده بود .ولی چه فایده؟حالا دیگه کاملا می دونستم منو نمی خواد و تمام حواسش به گلاره اس و هنوز حرف های عاشقانه ی دیشبش تو گوشم بود با نگاهی بهش فهماندم که حرفش رو بگه!اردوان زیر چشمی نگاهم کرد و گفت:
-تو مگه خانوم بزرگ رو میشناسی؟
سری به علامت مثبت تکان دادم قصد نداشتم باهاش زیاد حرف بزنم هنوز صورتم با ضربه ی دیشبش و دلم از کار هاو حرف هایش می سوخت!گفت:
-خب بگو!
اهسته گفتم:
-چی رو؟
اردوان که از خونسردی و حرف نزدن من لجش در اومده بود گفت:
-خب بگو خانوم بزرگ که سال تا سال کسی رو ادم حساب نمی کنه و جواب سلام کسی رو هم نمی ده چطور شده برای شما سلام ویژه می فرسته؟
-اگه یادت باشه اصلا قرار نبود تو مسائل ......
وسط حرفم اومد و گفت:
-قصد دخالت ندارم چون یه جورایی موضوع مربوط می شه به خواستگارت و این حرف ها برام مهم شده.
-ولی من دلیلی نمی بینم توضیجح بدم این که مربوط به موضوع خواستگاره .برای شما که موضوعتون به نامزدی ختم می شه هم جای فضولی نمی مونه چه برسه به این مسائل ودر هر صورت اگه می شه یه شرط دیگه رو هم اضافه کنیم!
اردوان با اخم نگاهم کرد و گفت:
-مثلا چه شرطی؟
-لطف کنیم دیگه نذاریم هیچ کدوم از این مسائل خصوصی رو طرف مقابل متوجه بشه تا کمتر مشکل درست بشه موافقی؟
اردوان که همان طور می راند و در حالی که قوطی نوشیدنی در دست داشت و اون رو مزه مزه می کرد نیم نگاهی به من انداخت وپوز خندی زد و گفت:
-انگار خیلی دست کم گرفتمت !بد مارمولکی هستی !دلم می خواست بکونم تو دهنش و از ماشین پیاده بشم اما اخمی کردم و دیگه هیچی نکردم ولی اردوان خیال سکوت نداشت!گفت:
-چیه؟بهت برخورد؟!؟!
خواستم بهش بگم که نگه دار می خوام برم تو ماشین اقا جونم که گوشی موبایلش زنمگ خورد از فکر اینکه گلاره باشه دوست داشتم بلند علی رو بیدار کنم تا صدامو بشنوه و حالش گرفته شه!ولی اسم کوروش روی صفحه ی نمایشگر خودنمایی کرد نمی دونم چرا اینقدر ترسیدم انگار ما رو با هم دیگه می دیدکه من اینقدر دگرگون شدم اردوان در حالی که انگار با کوروش دشمنی داره با لحن تندی گفت:
-بله؟
نمی شنیدم که کوروش چی می گفت ولی انگار حال گلاره رو می پرسید که اردوان در حالی که زیر چشمی منو می پایید گفت:
-گلاره هم خوبه !سلام می رسونه اتفاقا همین صبح حالتو می پرسید .
می دونستم که می خواد حرص منو در بیاره !بهش اهمیت ندادم و اینه ی ماشین رو پایین کشیدم و خونسرد مشغول نگاه کردن به خودم شدم انگار زمانی که ادم هول هولی حاضر می شه تا وقت هایی که یک علم وقت صرف می کنه قشنگ تره در همین افکار بودم که اردوان چهرهاش در هم رفته و با تعجب پرسید:
-شمال!برای چی شمال؟کی می خوای بری؟
باز هم نمی دانم که کوروش چی گفت که اردوان گفت:
-نه حالا من بهت زنگ می زنم .
باز هم نمی دونم کوروش چی گفتم که اردوان گفت:
-گلاره گفت؟کی؟
و سپس گفت:
-نه بی خود!من خودم با گلاره حرف می زنم.
و بعد چند با رگفت:
-نه ....نه ...نه!
نمی دونم کوروش چه سوال هایی کی کرد که جواب همش نه بود!و سپس اردوتان در حالی که با حرص گوشی رو قطع می کرد اون رو روی داشبورد انداخت و رو به من با خشم گفت:
-می مردی کهبه این سمج خان نمی گفتم که شمال هستی؟هر جند انگار کرم از خود درخته!
و با شدت دنده رو عوض کرد می توانستم حدس بزنم کوروش گفته ما می ایم شمال ولی نمی دونم گلاره چی نقشی داشت .اردوان در حالی که دوباره گوشی اش رو بر می داشت شروع کرد به شماره گیری .بعد از این که چند بار شماره رو گرفت و من مطمئن بودم که شماره ی گلاره رو می گیره با حرص گوشی رو گذاشت و گفت:
-لعنتی از اون موقع تا انتن می داد الان قطع شد!
خدا چه خوب جوابش رو می داد پسره ی بی چاک و دهن فکر کرده بود صاحب همه هست داشتم با خودم فکر می کردم که این نهال عجب خبر گذاری داره!توی همین چند دقیقه فکر کنم شیدا و مریم هم فهمیده اند که ما داریم می ریم شمال!بعید نیست که شیدا با شاهرخ و مریم هم با رضا و شایان هم بیایند شمال !حالا خوبه اسم مریم بیچاره بد در رفته
حاج آقا در حالی که راهنما می زد ماشین را به گوشه ی خاکی کشید و اردوان هم به دنبالش و سپس هر دو ماشین متوقف شدند و آقا جون به همراه بقیه ایستاد.هرکدام در حالی که به دست و پاهاشون کش و قوسی م دادند پیاده شدند.اردوان هم در حالی که گوشی موبایلش را چک می کرد که آنتن می دهد یانه،پیاده شد.من در حالی که تصمیم داشتم بقیه مسیر را بروم تو ماشین حاج آقا از ماشین پیاده شدم سه ساعتی می شد که بی وقفه می راندیم انگار همه هوس چای کرده بودند که مامان فلاکس چای را درآورده و برای همه چای ریخت و فرنگیس خانم گز به دستمان داد ولی اردوان همان طور شماره م یگرفت انگار بالاخره موفق شد و در حالی که چایش را روی سقف ماشینش می گذاشت از ما دور شد.
ادامه دارد

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#62 | Posted: 26 Oct 2013 03:13
طلایه ۱۰
چی می شد همانجا جلوی همه آبروشو می بردم ولی هیچ وقت این کارها از من برنمی آمد.واقعا که پخمه و بی دست و پا بودم شاید هم بیش از حد آبرودار و مراعاتی بودم دوست نداشتم حتی یک لحظه هم یکی از پدر و مادرهایمان را که آنقدر شاد و یرحال بودند ناراحت کنم تا نگران ما شوند.اصلا از مزه ی چای و گز هیچ نفهمیدم فقط اردوان را نگاه می کردم،درحالی که با موبایلش صحبت م یکرد قدم م یزد و سرش را تکان می داد ولی چهره اش را نمی دیدم.خیلی دوست داشتم از موضوع سر دربیاورم اگر به خودم بود دوست داشتم به کوروش زنگ بزنم و ته و توی قضیه را بفهمم حتی یک جوری بفهمم گلاره هم قراره بیاید شمال که اردوان این قدر منقلب شد ولی اگر می آمد چه حالی می داد ما را باهم می دید او که نمی دانست من زن اردوان هستم حتما می خواست قاطی کند و همه جارا بهم بریزد،آن وقت با مامان و بابای اردوان طرف بود،تازه بعدش هم که می فهمید زن مورد نظر بنده هستم سکته م یکرد،دوباری که دیده بودمش،آن قدر توی چشم هایش از من نفرت داشت که دلش می خواست خفه ام کند،آن موقع قیافه اردوان دیدنی بود.حتما می خواست طرفداری گلاره را بکند ولی جلوی مامان جونش نمی توانست آن قدر به گلاره و واکنشش فکر کردم تا همه قصد سوار شدن داشتند چهره ی اردوان عصبی تر شده بود،صد در صد مربوط به تماسش با گلاره می شد من که می دونستم الان دق و دلیش را سر من درمی آورد.گفتم:

-مامان جون،فرنگیس خانم بیایید پیش ما تنها نباشیم.

علی که انگار دیگر حوصله ی مارا نداشت گفت:

-پس من می رم پیش آقاجون.

مامان و فرنگیس خانم هم نگاهی بهم دیگه کردند و از خداخواسته سریع تو ماشین ما سوار شدند.اردوان که انگار خودش را آماده کرده بود مغز مرا بخورد نگاه شماتت باری بهم انداخت و با غیظ گفت:

-بده آدم از ترس،سیاست به خرج بده!بالاخره که تنها م یشیم.

دیگ مطمئن شدم یک خبرهایی هیت والا اردوان حداقل جلوی مامان هامون این قدر عنق نمی نشست.برای این که مامان اینها متوجه رفتارهای سرد اردوان نشوند حسابی باهاشون گرم صحبت شده بودم و از هر دری که فکرش را می کردم از دانشگاه گرفته تا بیوگرافی تک تک دوست هایم حرف می زدم و مخصوصا از عمد روی وجه ی اجتماعی و موقعیت خانوادگی شیدا و نهال مانور بیشتری کردم و به خاطر این که اردوان بیشتر لجش بگیرد،جریان خواستگاری و گیر دادن های شایان را هم تعریف کردم،فقط با کمی خالی بندی که مثلا من هر چی گفتم من شوهر دارم همکلاسیم قبول نمی کرده تازه آخر هم با وساطت شیدا پسره بی خیال شده، فرنگیس خانم با تشر به اردوان که تا گوش هایش قرمز شده بود گفت:

-خب اردوان جان آدم یه همچین زنی داشته باشه باید حواسش رو بیشتر جمع کنه و یه وقت هایی یه خودی نشون بده که مردم بفهمند طرف صاحب داره.

من که از قبل منتظر این حرف ها بودم جواب تو آستینم آماده کرده بودم و گفتم:

-نه آخه اردوان بنده خدا نمی تونه زیاد این طور جاها بیاد،بالاخره معروفیت هم دست و پاگیره.

اردوان فقط با نگاهش از من زهره چشم می گرفت و تو چشم هایش می خواندم که می گوید به خدمتت می رسم،حالا ماجرای عاشق شدن پسرهای کلاستون رو تعریف می کنی ولی سکوت کرده بود و همان طور طمانینه م یراند که دوباره اقا جون اینها ماشین را به کناری کشیدند.البته این بار کنار یک رستوران،با دیدن رستوران بود که دلم ضعف رفت آخه دیشب هم شام درست و حسابی نخورده بودم.تصمیم گرفته بودم که جونش را به لبش برسانم،حالاکه اینجوری قلبم را می شکست،من هم قلبش را اگر نمی شکستم،بلد بودم به لرزه دربیاورم.

تا ماشین ایستاد،بی توجه به اردوان سریع پیاده شدم و در حالی که نفس عمیقی می کشیدم گفتم:

-آخ جون چه هوایی!

و مثل دختر بچه های شاد و بازیگوش روی یکی از صندلی هایی که کنار آبشار مصنوعی قرار داشت نشستم.مامان اینها که فکر کرده بودند چقدر این سفر برای روحیه ی من لازم بوده به اردوان غر می زدند که یک خورده از کار و مشغولیاتش کم کند و به زن و زندگیش برسد.من که انگار به حرف های آن ها گوش نم یدهم وقتی گارسون برای سفارش آمد سریع غذای دلخواهم را سفارش دادم و حتی از اردوان نپرسیدم تو آدمی یا نه؟خدا را شکر هیچ کس هم حواسش به این برخوردهای من نبود جز اردوان که دیگر رنگ ارغوانی صورتش بادمجانی شده بود و من سعی می کردم یک لحظه هم باهاش تنها نباشم تا حرصش را سرم خالی نکند.تو دلم م یگفتم"اردوان خان بفرما گهی پشت به زین و گهی زین به پشت،حالا هم بخور تا دیگر آن طوری جلوی زنت با نامزد جونت راز و نیازهای عاشقانه نکنی."

بعد از ناهار وقتی همگی می خواستند سوار بشوند این بار اردوان که م یدانست نقشه دارم باهاش تنها نباشم گفت:

-طلایه،انگار حاجی و آقا جون دارند بهمون تو دلشون فحش م یدهند که زن هاشون رو قرض گرفتیم.

مامان و فرنگیس خانم که حواسشون به این حرف ها نبود و فکر می کردند که اردوان دارد شوخی می کند گفتند:

-بلکه یه خورده دوریمون،دلتنگشون کنه.

و با خنده دوباره به سمت ماشین اردوان راه افتادند من لبخند پیروزمندانه ای به اردوان زدم و تا فرنگیس خانم خواست صندلی پشت بنشیند،گفتم:

-لطفا شما جلو بشینید من یه خورده خوابم می یاد بهتره آدم هوشیار کنار دست راننده بشینه.

فرنگیس خانم گفت:

-آره خوشگلم یه خورده استراحت کن.

و در صندلی جلو جای گرفت حالا دیگر رنجیدگی اردوان در نگاهش مشهود بود ولی من بی توجه بهش با این کارها می خواستم بگویم هرکاری بخواهم می کنم.در صندلی عقب قرار گرفتم و هنوز ماشین راه نیفتاده در حالیکه تو آیینه ماشین پوزخندی بهش می زدم چشم هایم را روی هم گذاشتم و خیلی زود خواب چشمانم را ربود و تا وقتی که وارد ویلای اردوان شدیم چشمانم را باز نکردم.

مامان که تکانم می داد.گفت:

-مادر بیدار شو رسیدیم.

از دیدن آن ویلا به آن بزرگی که مال شوهرم بود لحظه ای مثل ندید و بدیدها به درخت های نارنج و آن همه گل و سبزه که فضای خیلی قشنگی را ایجاد کرده بود خیره شدم و تازه حیرتم زمانی بیشتر شد که ساختمان ویلای بسیار بزرگ دو طبقه فوق العاده لوکس را دیدم که کنار دریا مثل نگین می درخشید.

آقا جون اینها که فکر نمی کردند داماداشان تا این حد اوضاع مالی اش خوب باشد رو به من گفتند:

-شما یه همچین جایی دارید بابا یه وقت هایی بیایید آب و هوا عوض کنید.اون تهران چی داره،چپیدید توش و ریه هاتون رو پر سم می کنید.

من سری تکان دادم و گفتم:

-آقا جون به اردوان بگید من که حرفی ندارم.

این هم تلافی آن موقع که به مامانش می گفت"به طلایه بگویید بچه دوست نداره."اردوان با حرص چمدان ها را پایین نی آورد و فک رکنم امروز از بس حرص خورده بود اندازه ی ده کیلویی لاغر شده بود گفت:

-آقا جون دیشب به سرایدار سفارش کرده بودم گوشت و مرغ برای غذا بگیره همه چی تو یخچال هست دیگه زحمت شام با خودتون هر چی دوست دارید مهیا کنید.

و با این حرف خواسته بود مسیر صحبت عوض بشود که موفق هم بود چون حالا مامان اینها و آقا جون داشتند درباره ی برنج گذاشتن و سیخ کردن جوجه برای ناهار فردا بروند شهر ماهی بخرند و با ماهی نارنج می چسبد و این چیزها حرف می زدند.

اردوان کلید انداخت و در چوبی و بزرگ و یلا را باز کرد.تا به حال چنین ویلایی ندیده بودم از خوب که چه عرض کنم،از عالی هم بالاتر بود.یک طرف ویلا رو به دریا قرار داشت که تمام شیشه ای بود،کنارش دیوارهایی که نصفی کاغذدیواری نصفی هم چوب بود،باز دوباره نمایی شیشه ای که به سمت باغ بود.کف تماما پارکت قهواه ای با اثاثیه ای زیبا و گرانقیمت خیلی شیک تزئین شده بود،شومینه ای که ان قدر بزرگ بود و تجملاتی من توی فیلم ها دیده بودم.آشپزخانه که دیگر نگو چنانا کابینت هایی خورده بود که فقط سه تا سینگ داشت نمی دانم این همه سینگ ظرفشویی آن هم تازه با یک ماشین ظرف شویی برای چی بود خداراشکر اردوان رفته بود بالا چمدان ها را بگذارد والا قیافه ی من و مامانم و آقا جونم و بدتر از همه علی که به سیستم پیشرفته ی صوتی و تصویری مثل بهت زده ها نگاه می کرد و آهسته می گفت:

-آبجی چه تلویزیون بزرگی!

خیلی تابلو و مسخره بود و تا اردوان بیاید پایین،ما هم از آن حالت در آمده بودیم.راسته می گویند هرچیزی اولش تازگی دارد بعد عادی می شود چون روز آخری که از ویلا برمی گشتیم آن ساختمان و دورنش با باغ و استخر سرپوشیده و روباز،سونا و جکوزی برایمان عادی شده بود.

خلاصه وضعیت بالا را هم که توضیح ندهم بهتره،هشت تا اتاق خواب بود که هرکدام یک سرویس بهداشتی جداگانه داشن.مامانم بیچاره اول فکر کرده بود فقط دستشویی و حمام د راتاقی که به آنها اختصاصا دادیم وجود داره و آهسته بهم گفت:

-مادر بهتر نیست یه اتاق دیگه به ما بدید؟این طوری سخته هرکسی بخواد شب و نصفه شب بیاد اتاق ما.

هم دلم به حالش برای این که از این چیزها خبر نداشت سوخته بود و هم خنده ام گرفته بود.آهسته گفتم:

-مامان چی م یگی!همه ی اتاق ها همین طوره.

مامان که در صورتش کمی خجالت از دختر خودش نقش بسته بود.با خنده گفت:

-خب مادر زودتر بگو،کلی نگران شدم.طلایه!ولی شوهرت انگار خیلی اوضاعش خوبه ها،بی خود نیست شما نه تفریح دارید و نه تعطیلی،حالا خوبه رضایت داده چند روز آوردتت والا آدم این همه مال داشته باشه استفاده نشه چه فایده داره؟

-مامان جون حالا وقت بسیاره بالاخره سر اردوان هم خلوت می شه.

مامان که انگار ثروت دامادش کمی هم ترسانده بودتش گفت:

-مادر زودتر یه بچه بیار،جا پات سفت می شه.

من خندیدم و گفتم:

-مامان جون اون زندگی که بچه بخواد سفتش کنه به درد من نمی خوره.

مامان سری به حسرت تکان داد و گفت:

-آره حق با توئه،برم به این علی سفراش کنم آبروریزی نکنه.

طفلک مامان انگار یک دفعه معذب شده بود توی چشم هایش می خواندم که حالا تازه فهمیده چرا دامادش تو این مدت کلاس گذاشته و خانه اشان نیامده بود هرچند اصلا نقل این حرف ها نبود و مامانم خبر نداشت بیچاره دخترش اصلا جاپا ندارد که بخواهد سفت باشد یا شل،هرچند که به قول معروف این چیزها خوشبختی نم یآورد.همان طور که اردوان وضع زندگیش این قدر بهم ریخته و آشفته بود که خودش هم وسطش گیر کرده بود.

بلند شدم و به اتاقی که اردوان چمدان های خودمان را داخلش گذاشته بود واتاق خصوصی خودش بود رفتم تا لباسم را عوض کنم.صدای اردوان از پایین می آمد.یک ساعت خودم را با مامان سرگرم کرده بودم تا اردوان پایین برود،بعد واردو اتاق بشوم.یک لحظه وقتی وارد اتاق شدم این گفته که می گویند پاهایم به زمین چسبید واقعیت پیدا مرد انگار دریا با آن عظمتش وسط اتاق بود چون نصف اتاق با همان شیشه ها پوشیده شده بود و طوری مهندسی سازی شده بود که ساحل معلوم نمی شد.وقتی روی تخت می نشستی فقط آبی دریا بود که در چشمت جا می گرفتانگار تخت توی آب بود.چقدر زیبا،آدم ناخودآگاه قلبش لبریز از شور و نشاط خاصی می شد.یعنی حداقل من که این طور بودم.یک تخت زیبا هم که چهار ستون داشت و با توری زیبا تزئین شده بود حسابی آن را رویایی می کرد.
ادامه دارد

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#63 | Posted: 26 Oct 2013 03:16
طلایه ۱۰
طرف دیگر هم که تا ساعت هایی از شب می شد بهش خیره باشی و متوجه دقایق نشوی،یم آکواریوم بزرگ بود که با ماهی های خیلی بزرگ پر شده بود یک طوری که من تا چند ساعت اول مرتب می ترسیدم شیشه اش بشکند و ماهی های بزرگ بیایند بیرون،یک شومینه ی شیشه ای زیبا از دیزاین مبلمان و سیستم صوتی و تصویری،پرده ها و قاب های اتاق هم که همه چیز با رنگ آمیزی آبی و سفید طراحی شده بود به رنگ دریا،هر چه بگویم کم گفتم کاشکی یک بار می توانستم مریم و شیدا را بیاورم اینحا،خودم هم باورم نمی شد اینجا مال شوهرمه چه برسد به آنها.

دید زدن ها کافی بود اگر اردوان می آمد و می دید من هنوز دارم گیج می زنم خیلی آبروزریزی بود.سریع چمدانم را باز کردم و لباسهامو توی قسمتی از کمد چیدم.اتاق های دیگر،همه کمد دیواری هایش خالی بود ولی این اتاق همان یک قسمتش خالی بود و بقیه پر بود از لباس های اردوان،عینک ها،کلاه ها و وسایل ورزشی و خلاصه هر چیزی که می شد فکرش را کرد.واقعیت این بود که تازه آن روز فرق زمین تا آسمان اردوان با خودم را درک می کردم بی خود نبود آن قدر غرور و تکبر اردوان را گرفته بود که خیلی رک می گفت تو در حد و اندازه ی من نیستی،بیچاره همین قدر هم که منو تحمل می کرد خیلی لطف داشت.یعنی ما کجا و اون کجا درسته سر و شکل خانه ی مادر و پدرش تو اصفهان خیلی خوب بود ولی خب مثل خیلی خانه های سنتی اصفهان کار شده بود و شاید به همین خاطر این طرح فوق العاده مدرن ویلایش این قدر آدم را جوگیر می کرد،البته خانه ای هم که در تهران زندگی م یکردیمخیلی عالی بود،با این که آنجا هم به پای این ویلا نمی رسید اول که واردش شده بودم فقط طبقه ی بالا که یک سوم مساحت طبقه ی پایین بود،کلی گیجم کرده بود طوری که یک ماه اول سرگرم بودم.

در همین افکار بودم و تند تند وسایلم را در همان فضای محدود می چیدم اول قصد داشتم بروم وسایل را اتاق دیگری بچینم چیزی که اینجا زیاد دیده می شد اتاق بود ولی خیلی مسخره بود توی اتاق خواب مثلا من و اردوان همه چیزها متعلق به اردوان باشد و هیچ اثری از آثار من نباشد.حالا حتی اگر مامان اینها بدانند که تا به حال وقت نشده دخترشان به سفر شمال بیاید.

داشتم مانتوهایم را هم آویزان می کردم که اردوان وارد شد،از دیدنش دروغ نگویم اول یک خورده حس حقارت کردم ولی بعد به خودم نهیب زدم جز پولش هیچ ارجحیتی نسبت به من ندارد.پس در حالی که با اعتماد به نفس جلوش وامی ایستادم تا فکر نکند خیلی این دم و دستگاهش رویم تاثیر گذاشته خیلی خونسرد گفتم:

-ویلای قشنگی داری!

اردوان که حالا پوزخندی می زد گفت:

-حالا نبودی ببینی آقاجونت چی می گفت.

من که یک دفعه ترسی آقا جونم حرفی زده باشد حمل بر ندید و بدید بودنمان،یک لحظه قلبم لرزید.ولی آن قدر آقا جونم را می شناختم که ظواهر دنیوی زیاد وسوسه اش نمی کند و غلام زر و سیم نمی شود،حالا مامانم یک خورده ظاهربین بود ولی آقا جونم اصلا،بااین حال با تردید گفتم:

-مثلا چی می گفت؟!

اردوان با حالتی خودش را روی تخت ولو کرده بود که دست هایش پشت سرش گره خورده و پاهایش را که دراز کرده بود روی هم انداخته و با خنده گفت:

-هیچی،می گفت چرا شب عروسیتون یک راست نیومدید اینجا؟خبر نداشت دختر خانمش چه چادر و چاقچوری کرده بود که مبادا شوهر عقدیش یک مظر ببیندش.

خیالم راحت شد آقا جونم حرف بدی نزده باعث ریشخند اردوان شده باشد،نفس آسوده ای کشیدم و گفتم:

-لابد چون داماد زیادی هول بود مثل دامادهای دیگه دونمای عروس رو بده!عروس بیچاره خواسته با اون همه چادر و چاقچور هیجان کار رو بیشتر کنه ولی خبر نداشته جناب داماد سفره ی عقد رو با زمین چمن بازی اش اشتباه می گیره و توش شوت می زنه.

سپس مثل خودش پوزخندی زدم.اردوان که م یفهمیدم وقتی جوابش را می دهم حسابی لجش در می آید گفت:
-آخه م یدونی چیه بعضی عروس ها بیشت ردوست دارند نقش عروس مخفی ور بازی کنند تا بالاخره ازدواج پایان کارشون نشه،تا سد راه خواستگارها و چه م یدونم همکلاسی های بیچاره نباشند.

می دانستم اگر این بارهم جوابش را بدهم کار به جاهای باریک می کشد بی توجه بهش مقابل میز توالت زیبای اتاق نشستم و د رحال یکه موهایم را که هنوز هم نمدار بود باز می کردم برسم را برداشتم و مشغول برس کشیدن بهش شدم خودم م یدانشتم موهیایم بی نهایت زیباست هرکسی بازش را م یدید محال بود شروع به تحسین نکند.
توی این چند روزه اغلب موهایم را جمع کرده بودم ولی در آن لحظه دوست داشتم در مقابل ثروت مالی،ثروت زیبایی خودم را به رخ بکشم،انگار موفق هم بودم چون اردوان در حالی که پاهاشو جمع کرده و روی تخت می نشست همان طور محو تماشایم شده بود و من با این که همیشه از غرور زیادی دوری می کردم ولی در آن لحظه در نهایت غرور بهش خیره شدم و گفتم:

-چیه؟!آدم ندیدی؟
ادامه دارد

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#64 | Posted: 26 Oct 2013 03:17
قسمت آخر ۱۰
اردوان به خودش امده و کمی خودش رو جمع کرد و در حالی که دستش رو توی موهای پر پشتش می کرد گفت:
-ادم به پر رویی تو ندیده بودم !خب خوب رفته بودی بالای منبر واسه ی مامان بیچاره ی من از همکلاسی های عزیزت نطق می کردی .این شایان مظفری دیگه چه خریه؟
اخم هامو تو هم کردم و گفتم:
-تو حق نداری به همکلاسی های من توهین کنی مگه من تا به حالا به اشناهای تو توهین کردم؟
اردوان از جانب داری من بیشتر عصبانی شد و گفت:
-خوبه!طرفداریشون رو هم می کنی مثل اینکه خیلی برات لذت بخش شده که تو دانشگاه راحت می ری راحت می یای به هیچ کس هم نگفتی که شوهر داری..........
بی توجه به حرف هایش رو به روی دیوار شیشه ای قرار گرفتم و به دریای ارام نگاه کردم .یک دفعه متوجه حضورش پشت سرم شدم که گفت:
-اصلا باید بری به همه بگی که نامزد کردی.
و رد حالی که بت خودش فکر می کرد گفت:
-راستی کی دوباره این دانشگاهت باز می شه؟
-مهر ماه!
اردوان که حالا مکثی کرده بود گفت:
-خوبه حالا خیلی مونده ولی وقتی برای تر بعد رفتی یه جعبه شیرینی می بری پخش می کنی و می گی که نامزد کردم اینطوری دیگه این مامان من ملالت نمی کنه که بی غیرتم و چرا نیومدم و خودی نشان ندادم تا مثلا زنم رو از دستم در نیارن.
پور خندی زدم و گفتم:
-اگه به گفتن باشه که به یه سری از دوستام گفته بودم ولی اردوان خان هیچ کسی باور نمی کنه خیالت راحت نمونه اش همین پسره شایان وقتی به گوشش رسید که من شوهر دارم می دونی چی گفت؟؟!
اردوان با حرص منو به سمت خودش بر می گردوند و با غیظ گفت:
-وقتی حرف می زنی تو چشم های من نگاه کن حالا چه زری زده؟!
من هم که نمی خواستم که ازش کم بیارم زل زدم توی چشم های سیاهش که همیشه ی خدا برق می زد اما زبونم بند اومد .اردوان که زیادی منتظر بقیه ی حرفم بود با حرص گفت:
-خب بگو چه غلطی کرده؟
مسقیم و جسورانه نگاهش کردم و از حرصی که می خورد لذت می بردم و گفتم:
-هیچی به شیدا که از من طرفداری کرده بود و به قول همین اقای مظفری شده بود وکیل مدافع من گفت به اون شوهر بی غیرتش بگو که به جای گشتن با اون مترسک سر جالیز بیاد به جای تو وکیل مدافع زن عروسکش بشه والا توقع نداشته باشه صاحب پیدا نکنه.
اردوان لحظه ای سکوت کرده انگار به گوش هایش شک کرده بود و بعد در حالی که دندون هاشو با غیظ به همدیگه می فشرد گفت:
-یعنی همچین هدم های پست و کثافتی توی کلاستون هست که به زن شوهر دار هم نظر دارن؟مثل اینکه اینطور نمی شه باید بیام تو اون خراب شده معنی بی غیرت و بی صاحب رو نشونشون بدم تا صاحب خودش هم بی قلاده یادش بره.
تا حدی ترسیدم ولی به روی خودم نیاوردم و محکم رو به رویش بایستادم و گفتم:
-نمی خواد!به قول مریم چون زیادی به خودش وعده و عیده داده بود و ه می دونم ادعای عاشقی می کرده وقتی چنین خبری رو شنیده قاطی کرده و هر چی که تو دهنش اومده گفته!چون فردای اون روزی که اومده بود برای معذرت خواهی گفت حالش مساعد نبوده می شناسمش اصلا اهل این حرف ها نیست که بخواد بد چشم باشه !پسر یکی از کارخانه دار های اصیل و بزرگ خیلی هم چشم پاک یعنی ما که تا حالا ندیدیم به هیچ دختری حتی نگاه کنه.
اردوان که حالا به شکل عاقل اندر سفیهی بهم نگاه می کرد و از این نگاه بیشتر لج من به جای خودش در اورده بود با خونسردی گفت:
-خوش به حال تو با اینکه می دونی توی شناسنامت اسم یکی هست برای تنها کسی که دلبری نکردی تا به دامش بندازی خواجه حافظ شیرازیه!
از حرصم و بی تفاوتیش پوز خندی زدم و گفتم:
-چرا یه نفر دیگه رو هم یادت رفت نام ببری!
اردوان که با تعجب بهم نگاه می کرد انگار که واقعا هست و اون خبر نداره گفت:
-کی مثلا؟!
با خنده گفتم:
-شوهرم !همون کسی که فقط تو شناسناممه برای اون هم دلبری نکردم تا به دامش بندازم.
و در حالی که دوباره به سمت دریا بر می گشتم ادامه دادم :
-یعنی می دونی چیه؟!ماشاا.. اون به قول خودش اندازه ی مو های سرش دلبر داره مخصوصا که یکیشون بد دلبره!به زور جشن نامزدی می گیره پیش خودم گفتم مزاحم دلبر ها و دنبال دلبر رو ها نباشم.
پشتم بهش بود ولی می تونستم رگ های ورم کرده ی گردنش و همان رنگ ارغوانی مخصوصش رو ببینم و می دونستم که دیگه جای من تو اون اتاق لوکس و تماشایی نیست و تا بخواد عکس العملی نشان بهد در حلی که می گفتم:
-من می رم پایین حالا فکر نکنند داریم تلافی شب عروسیمون رو در می یاریم .
فرار رر بر قرار تر جیح دادم مامان اینا بساط عصرانه رو مهیا کرده بودند از چای و بیسکوییت بگیر تا گز و سوهان و اجیل و کاهو سکنجبین معلوم نبود که جدی جدی فکر های دیگری کردند که دنبالمون نیومدند.
هنوز چند لحظه ای نگذشته بود که اردوان هم از پله ها پایین اومد از اینکه این همه بهش متلک گفته بودم هم خوش حال بودم و هم اینکه تحمل دیدن غم بزرگی رو که حالا توی چشم هایش جا خوش کرده بود رو نداشتم ولی با این حال حقش بود حالا حالا ها نمی تونستم به خاطر سیلی مفتی که دیروز خورده بودم ببخشمش.
مامان اینا که حالا دیگه میلی به خوردن نداشتند گفتند:
-ما می ریم توی باغ و ساحل قدم بزنیم.
اقا حون هم که انگار به یاد دوران جوونی هاش افتاده بود گفت:
-یعنی بی یار می خواهید برید؟
فرنگیس خانوم خندید و گفت:
-اوا حاج اقا ما کی تا حالا بی یار قصد تفریح داشتیم که این بار دوم باشه؟!
مامان که هم می خواست از فرنگیس خانوم کم نیاره و اقا جون جلوی حاج اقا خجالت نکشه گفت:
-مثل اینکه بعد یه عمر همسراتون رو نشناختید بی شما اصلا خوش نمی گذره.
اقا جون و حاج اقا که کبکشون به قول فرنگیس خانوم خروسمی خوند به دنبال مامان اینا از درب ساختمان خارج شدند.
اردوان که حالا مقابل من در سکوت نشسته بود چنان حسرتی تو نگاهش موج می زد که اگر کار به دعوا نمی کشید حتما بهش می گفتم که غصه نخور تو هم یه روزی با گاره جونت می تونی همین طوری در نوشابه باز کنی ولی ترجیح دادم که لال باشم.اردوان روی مبل کنارم نشست و با لحنی ارام و بدون خصومت گفت:
-من نمی دونم که تو در مورد من چه فکری می کنی درسته که روز خواستگاریمون اون حرفارو بهت زدم ولی اونها همش به خاطر این بود که اون موقع قصد ازدواج نداشتم قبلا هم بهت گفته بودم.....
تا خواست بقیه ی رفش رو بزنه وسط حرفش پریدم و گفتم:
-اره یه چیزییی یادمه!زیاد به خاطر حرف های اون روزت این حرف ها رو نگفتم بیشتر به خاطر مشاهداتم بود.
و قبل از اینکه بهش اجازه ی حرفی بدهم سریع از روی مبل بلند شدم و گفتم:
-ببخشید من هم هوس کردم مثل بقیه روی شن های ساحل یه قدمی بزنم.
و بی انکه منتظر جوابی از طرفش باشم خیلی سریع از در چوبی ویلا بیرون زدم.
می دونستم از اینکه ذهنیتم نسبت بهش خراب است خیلی ناراحت شده.با این حال حقش بود که نتواند از خودش دفاع کند اصلا زیادی خود خواه بود که هر غلطی می خواست جلویم می کرد تازه دست اخر دوست داشت فکر کنم پاک ترین مرد دنیاست واقعا که توقع بی جایی داشت.
در همین افکار بودم و بی توجه به خیس شدن شلوار جینم راحت کنار دریا قدم می زدم و حتی از اینکه پاهایم تو شن فرو می رفت و زیر پایم خالی می شد و موجودات ریزی پاهامو گاز می گرفتند غرق لذت می شدم .واقعا زنگی به این لذت بخشی چنین طبیعی ارزش ناراحتی و غصه خوردن رو نداشت چه اهمیتی داشت که اردوان مرا بخواهد یا نه!اصل این بود که خدا ابروی مرا از جانب او خریده بود و امروز حد الاقل جلوی خانواده ام سر افکنده نبودم و به خاطر همین خدا رو شکر می کردم .
نزدیک غروب بود چه قدر دریا وقتی طلایی می شد قشنگ بود انگار همه چیز طلا می شد و کم کم خورشید می خواست همه ی اب دریا رو یک جا بخار کند که رنگ ذوب شدن می گرفت و بعد خیلی راخت خورشید هم تو دریا گم می شد و هیچ کس هم نمی فهمید چه نیت شومی داشته.نمی دونم که چه فدر کنار دریا نشسته بودم و از زمین و زمان غافل بودم .من همین جوریش هم وقتی دریا نبود از زمین و زمان غافل بودم چه برسه به حالا که دیگر دربست در اختیار هپروت رفته بودم که علی در حالی که یک سگ سفبد کوچولو در دست داشت کنارم اومد و گفت:
-ابجی اق اردوان می گه هوا تاریک شده بیا تو.
بلند شدم و پشتم رو که شنی شده بود تکاندم و گفتم:
-اینو از کجا اوردی؟
علی خندید و گفت:
-می بینی ابجی چه باهاله؟اسمش گلی شلی دیگه!
با تعجب گفتم:
-این چه جور اسمیه دیگه؟
علی قلاده اش رو تو دستش جمع کرد و گفت:
-وا ابجی مگه چون همیشه گلی و شلی می شه خودت اسمشو نذاشتی؟
قیافه ام کشیده شد و یک لحظه قفل کردم و نمی دونستم اصلا چه جوابی باید بدهم خدا رو شکر علی زیاد تو باغ نبود والا سوتی از ان سوتی های حسابی بود .نمی دونم که چرا اردوان چنین دروغی گفته بود .ولی خدا رو شکر علی خندید و گفت:
-ابجی اسم های عجیب و غریب خودت هم یادت می ره؟!
-ولش کن بیا با هم کنار ساحل قدم بزنیم.
علی از پیشنهادم خ.شش اومد و گفت:
-باشه.بیا دنبالم.
کلی باهاش دنبال بازی کردم .و در حالی که دیگر حسابی به نفس نفس افتاده بودم روی شن ها ولو شدم .علی خندید و گفت:
-ابجی راست گفتی دوچرخه ام رو نیارم اینجا خودش دوچرخه داره.
-می دونی علی اگه همیشه حرف بزرگترت رو گوش کنی ضرر نمی کنی.
علی خندید و گفت:
-مثلا حرف اقا اردوان رو هم گوش کنم؟
-اره !چرا که نه!؟البته یه خورده هم روش فکر کن.
علی گفت:
-اخه ابجی اقا اردوان می گه که سعی کن هیچ وقت تو چشم های طلایه خیره نشی!
و در حالی که دست روی سر سگ می کشید ادامه داد:
-مگه تو چشم هات خیره بشم چی می شه؟!
پقی زدم زیر خنده و گفتم:
-هیچی خوتسته باهات شوخی کنه!
علی با تعجب نگاهم کرد و گفت:
-نه ابجی اصلا شوخی نداشت جدی بود تازه بعدش هم وقتی گفتم چرا؟؟گفت((ادم رو از زندگی راحت می ندازه))
چون فهمیده بودم که این حرف ها رو به علی گفته که به گوش من برسونه حرصم در اومد .پیش خودم با لجبازی گفتم((اگه نگاه من از زندگی راحت می ندازدت هر دقیقه زل می زدم تو چشمات تا یه روز خوش نبینی)).ولی به علی گفتم:
-شاید بزرگتر شدی بهتر این حرف هارو بفهمی ولی بهتره الان حتی بهش فکر هم نکنی .اردوان هم قصد مزاح و شوخی داشته تو رو گیر اورده .حالا هم پاشو بریم تو ببینم چه خبره!
علی که نه از حرف های من سر در اورده بود و نه از حرف های اردوان در حالی که سری تکان می داد دنبالم راه افتاد.
وقتی که وارد ویلا شدیم اقا جون و حاح اقا چنان بوی جوجه کبابی راه انداخته بودند که احساس کردم که از گرسنگی روی پاهایم بند نیستم و تصمیم گرفتم بروم داخل اتاقمان و باس هامو عوض کنم چون حسابی کثیف شده بودم .
مامان و فرنگیس خانوم هم توی اشپز خونه بودند و نمی دونم راجع بع چی حرف می زند که با ورود من حرفشان را قطع کردند و گفتند:
-مادر می ری بالا اردوان رو هم بیدار کن.
توی دلم گفتم ((خدا به خیر کنه لابد تا صبح می خواد بیدار بمونه و وراجی کنه))بعد در حالی که با خودم گفتم((شاید هم مثل دیشب با گلاره...))اما فکرم رو نیمه رها کردم چون دیگه نمی خواستم بهش فکر کنم حیف این فضا نبود به خاطر گلاره خرابش کنم با بی تفائتی شهنه بالا انداختم و وارد اتاق مشترکمان شدم.
اردوان خواب خواب بود ودوست داشتم بشینم و ساعت ها نگاهش کنم چه قدر توی خواب معصوم و مهربان بود کاش همیشه تو خواب بود و من هم راحت نگاهش می کردم و نمی فهمید که توی دلم چی می گذره .
اهسته بلند شدم و یک شلوارک سفید که انتخاب شیدا بود با یک بالا تنه ی سفید و صورتی که ست شلوار بود انتخاب کردم اون روز که چمدان می بستم فکر نمی کردم که به کارم بیاید ولی همه بهم محرم بودند و مخصوصا که حالا دوست داشتم اردوان بهم خیره بشه همانی که ازش می ترسید و اگر با خیره شدن به من زندگی راحت از دستش می رفت .بهتره که زود تر ناراحت بشه و اینقدر تو طلاق دادنم مصر نباشه .حالا چه عاشقش باشم چه نباشم باید یه روز می رفتم دنبال زندگیم چون اینجوری نمی شد همه ی عمر او را با یه نفر دیگه تقسیم کنم و چیز هایی که از جنبه ام خارج است ببینم و بشنوم تازه اینها تا وقتی است که گلاره با تیپا بیرونم نکرده.
در حالی که توی حموم لباس هایم رو تعویض می کردم کیف ارایشم رو هم باز کردم و کمی به خودم رسیدم حسابی عالی شده بودم مخصوصا وقتی که مو هامو دورم رها کردم اهسته از حموم خارج شدم و کمی عطر هم زدم حالا باید بیدارش می کردم .اهسته کنار تخت نشستم دلم برایش ضعف می رفت ولی خودم رو کنترل کردم.سعی می کردم صدایم نلرزد اخه وقتی بهش خیلی نزدیک می شدم یه وقت هایی دست و پایم رو گم می کردم.
-اردوان
خواب بود این طوری که بیدار نمی شد دوباره بلند تر گفتم:
-اردوان بیدار شو!
وقتی اصلا تکان هم نخورد فهمیدم ماشاا... خوابش سنگین تر از این حرف هاست شانه هایش رو تکان دادم و گفتم:
-اردوان شام حاضره!
اردوان که به نظر می اومد یادش رفته کجاست و من بالای سرش به جای گلاره چی کار می کنم با تعجب گفت:
-تو!!!!!!!!!!
سپس در حالی که دوباره به ذهنش مسلط شده بود .گفت:
-چرا بیدارم کردی؟داشتم یه خواب خوب می دیدم!!!
خیلی سرد و اخباری گفتم:
-شام حاضره!مامانت صدات می کنه!
و سریع از روی تخت بلند شدم و قصد رفتن کردم که خمیازه ای کشید و نشست .سپس کش و قوسی به بدنش داد . گفت:
-خب وایسا با هم بریم الان شک می کنن .
با اینکه خنده ام گرفته بود و با خودم می گفتم ((به چی شک می کنند))ماندم.در اتاق هیچ نوری نبود فقط اباژور بالای سر اردوان روشن بود که نورش رو به صورتش می پاشید .وقتی چشم هایش پف داشت انگار هزار مرتبه خوشگل تر می شد اصلا حواسم نبود که حالا من بهش خیره شدم که اردوان به تلافی همان عصر گفت:
-چیه ادم ندیدی؟
به خودم اومدم و از لحن صدایش اخمم در هم رفته و با خرص گفتم:
-تو چرا.....
وسط حرفم اومد و گفت:
-می شه یه لطفی بکنی؟
من که منتظر در خواستش بودم چنان نگاهش کردم که گفت:
--چراغ رو روشن کن که حدالاقل من هم بتونم اون چشم های طلبکارت رو ببینم و بتونم بفهمم که توی مغزت چی می گذره!
لبخندی زدم و چراغ رو روشن کردم و گفتم:
-زیاد هم لازم نیست که منو ببینی و به قول خودت از زندگی راحتت بیفتی.
اردوان که با تعجب بهم نگاه می کرد گفت:
-عجب !پس با سرعت نور این پسره حرف های منو بهت رسوند فکر نمی کردم که جاسوس دو جانبه ای باشه و گلی به خودم بزنه!
با اخم نگاهش کردم و با حرص گفتم:
-اصلا هم علی جاسوس نیست اون هم دو جانبه!فقط داشت از توصیه هایی که جناب عالی بهش کردی و او هم می خواد گوش کنه حرف می زد من هم متوجه شدم .در ضمن بهتره که دیگه بین خواهر و برادر و با این حرف ها بهم نزنب!
اردوان از ایش بلند شد و گفت:
-عجب!پس تو زیر زبود کشی کردی!
با حرص گفتم:
-انقدر برام مهم نیست که از این کارا بکنم!
ادامه دارد

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#65 | Posted: 26 Oct 2013 03:19
طلایه ۱۱
و خیلی خونسرد تمام حرف هایی که بین من و علی رد و بدل شده بود بازگو کردم.اردوان مشغول حالت دادن موهایش شده بود و در نهایت صبوری خیلی آرام به حرف هایم گوش می کرد و گاهی هم تو آیینه که تصویرم را نشان می داد،نگاهی به سمتم می انداخت و دلم را می ارزاند و کمی هم از لباسی که به تن داشتم معذبم می کرد.وقتی حرف هایم تمام شد،هیچ چیز نگفت،از عمد همه چیز را توضیح داده بودم که فکر نکنه علی پسر دهن لقی است بعد گفتم: -لطفا دیگه چیزی رو هم بی آن که باهام هماهنگ کنی،از جانب خودت نگو،حالا علی زیاد حواسش نیست ولی بقیه خیلی راحت متوجه می شن.اگر قیافه ی منو موقعی که علی گفت،مگه خودت اسمشو نذاشتی می دیدی حسابی دیدنی بود. اردوان که بعد از کلی ور رفتن به موهایش حالا یک کلاه اسپرت محکم روی سرش می کشید،گفت: -چشم،حالا بریم من حاضرم. فکر کردم بعد از این همه وساواس برای درست کردن موهاش این چه کاری بود!اما هیچی نگفتم و در حالی که تو آیینه به لباس تقریبا بازم نگاهی می انداختم مثل کودکی حرف گوش کن به دنبالش راه افتادم،البته کاملا پشت سرش،چون آن لباس برایم عادی نبود. فرنگیس خانم دیس پلوی زعفرانی زده را به دستم داد و گفت: -مادر جون کجایید یک ساعته؟1 خواستم حرفی بزنم که گفت: -شام رو روی میز حیاط چیدیم ببر بیرون. من هم سریع به حیاط رفتم اردوان در حالی که تیکه ای جوجه کباب به دندانش می کشید به سگی که دست علی دیده بودم می گفت: -گلی،گلی بیا. انگار که شگ با اسمش زیاد هم اُخت نباشد زیاد توجه نشان نمی داد که اردوان در حالی که استخوان را پرتاب می کرد گفت: -گلا،گلاةبپر. سگ سفید و پشمالو این بار با اشتیاق پرید هوا و استخوان را گرفت.حالا فهمیدم که اسم اصلی سگ،باید گلاره باشه که اردوان نخواسته من بفهمم.آن قدر حرصم درآمده بود که با وجود اشتهای شدیدی که چند دقیقه پیش داشتم حالا کاملا بی میل بودم و فقط برای آن که مامان اینها متوجه من نشوند کمی غذا خوردم. اردوان حسابی مشغول بازی با همان سگ بود که به عشق گلاره جونش اسم ان را هم گلاره گذاشته بود.همان لحظه از شگ بدم آمد و دیگر حوصله ی بازی باهاشو نداشتم انگار آن شده بود آیینه ی دقم که تصویرگلاره را برایم به وضوح زنده م یکرد و حتما یاد و خاطر گلاره را هم برای اردوان به همراه داشت بی اختیار باز هم رفته بودم تو خودم،همان هپروت معروف که با صدای فرنگیس خانم به خودم آمدم که گفت: -طلایه جان امشب چقدر قشنگ تر شدی این لباس ها چقدر بهت می یاد. حالا از لباسی که پوشیده بودم حسابی پشیمان شده و دوست داشتم همانجا درش بیاورم اما از روی احترام گفتم: -ممنون،چشم هاتون قشنگ می بینه. حاج آقا وسط حرفمان آمد و گفت: -فرنگیس خانم پاشو یه مشت اسپند بیار بریز روی این باربیکیو میگن!این جوونها چی می گن همون منقل خودمون عروس خوشگلم رو چشم نزنند. فرنگیس خانم فرز بلند شد و گفت: -چشم حاج آقا،معلومه خیلی نگگران عروس قشنگت هستی! حاجی که انگار آب و هوای شمال حسابی بهش ساخته بود و تغییر روحیه داده بود گفت: -حالا می خوام به افتخار عروس قشنگم یه دهن بخونم. در این مدت،زیاد به خلقیات حاج آقا آشنا نشده بودم،خنده ام گرفته بود که فرنگیس خانم با یه مشت اسفند آمد و و دور سر من و اردوان و بعد بقیه گرداند وگفت: -حاجی بخون که دود از کنده بلند می شه. حاج آقا که منتظر یک اشاره بود چنان زد زیر آواز و واسه خودش،چهچه می زد که من دیگر حسابی خنده ام گرفته بود.مامان که حالا سبد میوه را روی میز م یگذاشت گفت: -انگار داماد گلم فکر همه جا رو کرده بود از شیرمرغ تا جون آدمیزاد تو ویلا فراهم کرده. بعد نوبت آقاجون شده بود که به اصرار حاجی زد زیر آواز.علی چشم هاشو خواب گرفته بود و چرت می زد اون هم چشم هایش مثل من بود وقتی خوابش می آمد چشم هایش خمار می شد.من و علی بیشتر شبیه آقا جونم بودیم.حتی هیکلمون و فقط موهای من به مامان رفته بود ولی علی موهایش هم مثل آقاجون بود که مادربزرگم همیشه می گفت"وقتی علی رو می بینم یاد کودکی رضا می افتم."اسم پدرم غلامرضا بود ولی همه بهش می گفتند آقا رضا. چقدر دیدن شادی آقا جون اینها لذت بخش بود.حتما در این مدت خیلی ناراحت بودند و به روی خودشان نمی آوردند.رفتار اردوان آن شب اول که حسابی سنگ تمام گذاشته بود باعث شد کسی به رابطه ی خراب ما شک نکند.ولی از دیروز که زده بود تو گوشم یک جور دیگر شده بود حتی مامان اینها هم فکر می کردند چون فکر و ذکرش پیش کارهاشه یک خورده کم حرف شده. در افکارم غرق بودم که مامان علی را برد به اتاقش خوابشان تا بخوابد ما هم به پیشنهاد حاج آقا رفتیم کنار ساحل تا کمی قدم بزنیم. اردوان سعی می کرد ککنار من راه برود ولی با این که تمام روح و قلبم پیشش بود دوست داشتم با خودم کنار بیایم که مال من نیست و باید عادت کنم که به او فقط به چشم یک دستاویز نگاه کنمَولی مگر می شد؟ انگار اردوان کاملا مرا زیر نظر داشت و مثل شیدا فکرم را خوانده بود که آهسته گفت: -برای چی یک ساعته از من فرار می کنی،مشکلی پیش اومده؟ چقدر کنارش قدم زدن آن هم در آن هوای دل انگیز که نسیم دریا موهامو نوازش م یکرد و رایحه ی دلنشین تنش را به مشامم می رساند و حسابی حالم را منقلب می کرد لذت بخش بود.گاهی با خودم فکر می کردم کاشکی این قدر بهش نزدیک نشده بودم.حالا هم دل کندن از او سخت بود و هم دیدن رابطه اش با گلاره ولی شانه ای بالا انداختم و گفتم: -من که همین جا هستم کنارهمه،جایی نرفتم که مثلا از تو فرار کرده باشم. اردوان سرشو تککان داد مثل همان موقع ها که چشم هایش می خندید گفت: -مطمئنی از من فرار نمی کنی؟! داشتم با خودم فکر م یکردم،یعنی بعضی آدم ها این قدر باهوش هستند که فکر دیگران رو هم می خوانند واقعا که این اردوان زده بود روی دست شیدا یعنی اینها خیلی زرنگ بودند یا من خیلی ساده و احمق بودم در هر صورت باز هم سعی کردم بیشتر خودم را بی تفاوت نشان بدهم گفتم: -فرار نکردم ولی عقل سلیم می گه از پسرهایی مثل تو یک خورده فاصله گرفتن بد نیست! اردوان دوباره لبخند روی لب هایش ماسید و با اخم گفت: -می دونم اون مهملاتی که تو ذهنته خودم باعثش شدم ولی بهتره فکرت رو بشوری چون خیلی مسموم فکر می کنی. با اخم گفتم: -چشم،حتما می شورم،دیگه فرمایشی نیست؟ خواستم به سمت بابا اینها که از ما جلوتر بودند بروم که باز دستم را کشید و گفت: -تو چقدر زود ناراحت می شی!من که چیزی نگفتم،فقط منظورم این بود...
من پسر بدی نیستم به خدا،فقط.... با خنده گفتم: -می دونم چی م یخوای بگی. یک لحظه دلم به حالش سوخت و به حالت همدردی باهاش ادامه دادم: -خب عاشق شدی. اردوان با تعجب نگاهم کرد و برق شیطنت در چشم هایش دوباره درخشید و ادامه دادم: -ببین اردوان من حد و حدود خودم رو می دونم تو نگران نباش،خب بالاخره تو زندگی خصوصی خودت رو داری من هم درکت می کنم.
هیچ وقت هم از اول قصد نداشتم که برات دردسر ساز بشم یعنی،می فهمی که منظورم چیه؟ مستاصل به چشم هایش نگاه کردم و از شدت بغض لب هایم جمع کرده و ادامه دادم: -می دونم نگران آبروی مادرت اینها هستی،خب من هم هستم،ولی مطمئن باش نه تو رابطه ی عاشقانه ی تو با گلاره،خللی ایجاد می کنم و نه آبروتو جلوی خانواده ات می برم یعنی خبال ازدواج ندارم،تو هم این قدر از حضورم نترس.
ادامه دارد

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#66 | Posted: 26 Oct 2013 03:23
طلایه ۱۱
الان اینجا هستیم مجبوریم هی با هم باشیم و فیلم بازی کنیم، یه خورده سخت شده وقتی برگردیم دوباره زندگیمون می شه مثل قبل.لطفا الان هی بهم بی احترامی نکن من زیاد با جنبه نیستم یعنی یه جورهایی بهم بر می خوره،آخه آقا جونم هم تا حالا نگفته بالای چشمت ابروست تو کاملا خیالت راحت باشه تو از روز اول گفتی نامزد داری من هم درکت می کنم،چند شب پیش هم با طرح سوال بهم فهموندی عاشقشی باز هم درکت می کنم.... در حالی که دستی توی موهایم می کشدیم که بازیچه ی دست نسیم شده بود بهش خیره شدم اردوان که دیگر نگاهش تقریبا مات شده بود به راه افتاد من هم در کنارش آهسته گام بر می داشتم. اردوان سکوت کرده بود.آسمان خیلی قشنگ بود پر از ستاره یک تکه ابر هم نبود خیلی دگرگون بودم یک جورهایی از حرف هایی که زده بودم ستش بریزم و جا خالی کنم ولی از طرفی هم دوست نداشتم بیشتر زا آن غرورم لگدمال بشود.در همین افکار بودم که اردوان گفت: -طلایه! آهسته به طرفش برگشتم.گفت: -می تونم دستاتو بگیرم؟ و بی آن که من اجازه بدهم دست هامو گرفت.اولین باری بود که دست هایم را در دستش می گرفت.یک حال بخصوصی داشتم نمی دانم دستم می لرزید یا نه!ولی اردوان دست هایم را محکم تر گرفت و گفت: -طلایه،به خاطر دیروز معذرت می خوام،نمی دونم چرا ولی اینو بفهم،بالاخره تو ناموس من حساب می شی نمی تونم یک سری چیزها رو تحمل کنم.دیشب با این که اون حرکت رو کرده بودم ولی تا آخر شب هم دق و دللیم خالی نشده بود و با خنده گفت: -دوست داشتم همان نصفه شبی کله اتو بکنم.شانس آوردی دلم به حالت سوخت،آخه درسته که خیلی حرکت زشت و وحشیانه ای انجام دادم ولی این قدر از اون حرف ناراحت و عصبانی شدم که با اون کار هم حرصم خالی نشده بود و احساس م یکردم باید بیشتر تنبیه بشوی. با طعنه گفتم: -پس باید خداروشکر کرد،دلبر گذامیتون زنگ زد و حالتون خوب شد. در حالی که با ترس نگاهش می کردم گفتم: -وای خدای من آخه... و بعد از کلی من من گفتم: -راستی موبایلت،نکنه زنگ بزنه و ناراحت بشه. اردوان معصوم نگاهم کرد و ستاره های توی چشمش برقی زدند و گفت: -نگران نباش،اصلا هر وقت پیشم هستی نگران هیچ چیز نباش،من حواسم به همه چی هست. و سپس دوباره به چشم هایم خیره شد و گفت: -طلایه،دیگه هیچ وقت گریه نکنَتو گناهی نداری که اشک هات بالش رو خیس کنه من مقصرم،خودم حواسم به همه چیز هست ولی طاقت دیدن این که تو این وسط اذیت بشی برام سخته،اون وقت یه کاری می کنم همه چیز بدتر می شه ها! حالا فهمیدم دیشب،چرا بالشم را پرتاب کرده بود،آخه روش گریه کرده بودم،چقدر غد بود به جای این که دلداریم بده شاکی هم شده ود ولی برای من همه کارهایش قشنگ بود فقط کاش گلاره این وسط نود آن وقت می نشستم باهاش صحبت م یکردم و حقیقت را می گفتم،کاشکی فقط مطمئن می شدم گلاره را زیاد دوست ندارد ولی کارهایش چیز دیگری را نشان می داد. آن قدر تو خودمون غرق بودیم که بقیه یک ساعتی می شد رفته بودند و ما متوجه نشدیم.من که دلم نمی آمد از آن فضای زیبا دور بشوم ولی اردوان گفت: -بریم دیگه،چراغ اتاق مامان فرنگیس اینها خیلی وقته خاموش شده. من باز هم مثل گیج و منگ ها تازه به خودم آمده بودم و به یزهوشی اردوان که حواسش به همه جا بود غبطه خوردم.
وقتی وارد اتاق شدیم اردوان که چشم هایش به شیطنت نشسته بود،خندید و گفت: -باز هم می خوای مارو آواره کنی هان؟ -من به تو چه کار دارم تو راحت بخواب تو جات،اصلا من می رم تو یه اتاق دیگه،این همه اتاق خالی،در رو هم قفل می کنم مامان اینها زا کجا متوجه می شن من صبح از کدوم اتاق بیرون می یام.تو وقتی همه رفتن ۱ایین به من زنگ بزن بیام بیرون. در حالی که از فکر خودم حسابی ذوق کرده بودم گفتم: -آره این طوری خیلی خوبه. از داخل کمد لباس شلوار راحتی برداشتم و گفتم: -شب بخیر.اردوان که متعجب نگاهم می کرد گفت: -نه،نه،این چه پیشنعادیه،اومدیم و نصفه شب یه اتفاقی افتاد اون وقت همه می فهمن توپیش شوهرت نبودی. با بهت نگاهش کردم و گفتم: -وا،اردوان چی می گی؟!چه اتفاقی بیفته؟ اردوان پریشون شده و دستی داخل موهایش کشید و گفت: -چه می دونم،مثلا....مثلا این که.... اصلا نمی دانست چطور جمله اش را تمام کند گفت: -مثلا این که خواب بد ببینی و یه دفعه جیغ بکشیو خندیدم و گفتم: -محاله،من اصلا بد خواب نیستم،چه حرفی می زنی ها! اردوان که انگار هول شده بود،گفت: -تورو خدا نرو یک وقت همه چیز خراب می شه. من که لحن ملتسمانه اش را می دیدم و از طرفی خودم هم چندان راغب به رفتن نبودم.گفتم: -پس دیگه غر ممنوع. اردوان که انگار خیالش راحت شده بود با شوق گفت: -تو رو تخت بخواب من همین پایین می خوابم،راحت باش. بعد سریع برای خودش جایی انداخت و لبخندی زد،من هم رفتم حمام،لباس مناسبی که هم راحت باشد و هم پوشیده به تن کردن.و وقتی بیرون آمدم اردوان را دیدم که روی تخت ولو شده و با کنترل تلویزیون کانال ها را عوض می کند.با ناراحتی گفتم: -من پایین م یخوابم. -نه من می خوابم. -آهان!پس چرا بالایی؟ اردوان به سمتم برگشت و گفت:
ادامه دارد

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#67 | Posted: 26 Oct 2013 03:24
طلایه ۱۱
حالا می خواهیم حرف بزنیم نخوابیدیم که. -آهان پس گوش مفت گیر آوردی؟ اردوان سری به حالت تایید تکان داد و گفت: -ای،همچین. -پس برای حرف زدن لازه نیست به عادت دیرینه اتون بپردازید. اردوان که متوجه منظورم شده بود،شیطنتی در چشم هایش نشست و گفت: -برای شما چه فرقی داره؟! اخم کرده و ادامه داد: -نه،باشه هرچی شمات بفرمایید اصلا الان کاپشنم رو می یارم. با خنده کنارش نشستم.گفت: -خدارو شکر چشمات خیال خواب نداره،آخه من اصلا خوابم نمی یاد. با طعنه گفتم: -اگر من هم خوابم برد،شما مثل دیشب مشغول راز و نیازهای شبانه بشید. اردوان با اخم نگاهم کرد و گفت: -عادت داری چند وقت یه بار حال منو بگیری ها! -شوخی کردم،فقط یه راهکار بود. اردوان که صدای تلویزیون رو حسابی پایین می آورد گفت: -عصری داشتم از خواب می مردم،نفهمیدم چطور خودم رو رسوندم بالا. -من که تو ماشین بی هوش شدم. -آره،از روی عمد که قیافه ی مارونبینی،اون قدر چشماتو رو هم گذاشتی تا خوابت برد. -خواستم راحت باشی،یه جوری نگاهم می کردی انگاری طلبکاری! اردوان که به سمتم بر می گشت گفت: -خب هستم. با ج گفتم: -ببخشید٬چی طلب داری اون وقت؟ اردوان نگاهی عمیق به سرتا پایم کرد و با شیطنت گفت: -خودت نمی دونی؟ با عصبانیت نگاهش کردم و گفتم: -خیلی پررویی. اره میدونم یه پرروی دیوونه. پس بهتره من.... وسط حرفم پرید و با شیطنت گفت : نه غلط کردم شما بزرگواری کنید و ببخشید. به مسخره گفتم : دفعه اخرت باشه تکرار نشه چشم خانومم. ان شب تا نزدیکی های صبح با اردوان مثل دو تادوست صحبت کردیم. اردوان از علاقه اش به فوتبال و تیمش گفت که یک جورهایی عاشقانه تیمش را دوست دارد. میگفت روزی که میبریم حسابی خوشحالم و روزی هم که میبازیم به زمین و زمان بد و بیراه میگویم. از این که سعی میکند همیشه بهترین باشد و خلاصه انقدر از فوتبال و هیجانش گفت تا من که اصلا از فوتبال سردر نمیاوردم هم عاقه مند شدم.من هم که حرفی برای گفتن نداشتم فقط گوش میکردم. بعد هم طبق قرارمون رفت پایین تخت خوابید من هم روی اون تختخواب که خوابیدن توش خالی از لطف نبود بی هوش شدم . صبح با صدای اومواج دریا و نسیم ملایمی که به صورتم میخورد،چشم هامو باز کردم. اردوان درحالیکه پنجره ها را باز کرده بود روی تخت نشسته و مجله میخواند. سعی کردم خستگی عضلاتم را در کنم. نشستم و لبخندی زدم و گفتم : ساعت چنده ؟ اردوان به رویم خندید و گفت : نزدیک یازده، خیلی خواب الو هستی ها! مگه تو کی بیدار شدی ؟ اردوان با نگاهی مملو از محبت خیره به من نگریست گفت : یک ساعتی میشه میخواستم برم بدوم و لی حوصله ام نگرفت،گفتم وایستم تا تو بیدار بشی بعد بریم . صبحانه خوردی؟ اردوان که نگاه مخصوصی میکرد گفت: نه، میگم هنوز از اتاق بیرون نرفتم، اون وقت تو میگی صبحانه خوردی! پس پاشو با هم بریم. سریع دست و صورتم را شستم و لباس مناسبی پوشیدم و به همراه اردوان پایین رفتیم. هیچکس تو سالن نبود معلوم بود مامان اینها خیلی سحرخیز بودند چون تا داشتمبرای اردوان چای را که روی میز اماده بود میریختم،مامان اینها با کلی خرید وارد شدند و درحالی که مارا مسخره میکردند، اقاجون گفت : واقعا باز هم جوانهای قدیم کهما باشیم ما صبح رفتیم،گشتیمف اب تنی هم کردیم و دوش گرفتیم،صبحانه خوردیم الان هم بساط ماهی و سبزی پلو برای ناهار را گرفتیم شما تازه دارید صبحانه نوش جان میکنید.. اردوان خندید و گفت ک اقا جون داشتیم ! یعنی باید ما رو بفرستید کمیته انظباطی. مامان که الکی میخندید و خریدها را روی کابینت میگذاشت گفت : رضا بچه ها رو اذیت نکن. فرنگیس خانم هم گفت : بچم همین چند روز رو تعطیله . حاج اقا که دوباره برای خودش زده بود زیر اواز گفت : خوش باشید بابا جان، خوش باشید که چشم به هم بزنید گرد پیری نشسته روی صورتتان. من و اردوان که هر دو سرخوش بودیم ، لبخندی به همدیگر زدیم انگار جفتمان از کنار هم بودن ، که باعث خوشحالی پدر و مادرهایمان شده بودیم یک حس مشترک و زیبا داشتیم که قبل از این سفر تجربه نکرده بودیم . اردوان چنان صورتش غرق شادی بود که وقتی با عصبانیت هایش مقایسه میکردم بیشتر خنده ام میگرفت و شاد میشدم . کنار یکدیگر با لذت صبحانه خوردیم . تازه اردوان به مادرش سفارش شیر موز هم میداد، ان بنده خدا هم انگار تو دنیا هیچ چیز لذت بخش تر از اجرای اوامر اقا نبود،سریع اجرا میکرد. اردوان گفت : من میرم استخر، بدجوری هوس شنا کردک. بعد روبه من با مهربانی گفت : طلایه تو کاری با من نداری؟ نه برو منم الان میام کنار استخر. به اتاقم رفتم و یه کلاه برداشتم و سریع پشت ساختمان کنار استخر ویلا رفتم . گوشی موبایلم را هم برداشتم. دیروز کاملا فراموش کرده بودم که به نهال قول داده ام وقتی به شمال رسیدیم، حتما بهش زنگ بزنم با خودم تصمیم داشتم یک زنگ هم به نهال بزنم. وقتی کنار استخر رسیدم اردوان و علی مشغول شنا بودند.. اردوان چنان شیرجه هایی میزد و شنایی میکرد که خجالت میکشیدم بگویم من شنا بلد نیستم. خلاصه فرنگیس خانوم و مامان هم پارچ شیر موز به دست به ما پیوستند.انگار خیالشان دیگر راحت شده بود که من و اردوان فقط به خاطر مشغله های اردوان در این مدت به دیدنشان نرفتیم. بعد از این که اردوان شنایش تمام شد من که زودتر رفته بودم، برایش حوله اوردم چنان نگاه قدرشناسانه ای کرد که دوست داشتم زمان متوقف شود . ناهار ماهی بود. کنار همدیگر صرف کردیم اشتهایم خیلی زیاد شده بود و هرچی میخوردم سیر نمیشدم.. حتی اردوان به صدا در امد و اهسته گفت : طلایه جان اشتهات باز شده ! من همیشه اشتهام باز بود . تو این مدت اون قدر اذیتم کردی که از غذا افتاده بودم. اردوان خندید و گفت : پس همیشه باید اذیتت کنم وگرنه خونه خراب میشم. ای اصفهانی! اردوان با شیطنت خندید و گفت : همچین میگه انگار خودش اصفهانی نیست. ما اصلیتمون اهوازیه ! اردوان با تعجب نگاهم کرد و گفت : اِ هیچوقت نگفته بودی خواستم حرفی بزنم که گوشی موبایلم زنگ خورد، سریع از جیبم بیرون کشیدم اسم نهال افتاده بود. سریع گوشیمو باز کردم و گفتم : بله! نهال گفت : خیلی بدقولی مگه قرار نبود دیروز زنگ بزنی تازه من صدبار زنگ زدم چرا جواب نمیدی؟ دلم شور افتاده بود. من که میدانستم الان کل مکالمه را همه میشنوند، سریع از سر میز بلند شدم. اردوان که نگاهش دنبالم بود ابروهایش در هم رفت، از تیر رس نگاهش دور شدم و گفتم : ببخشید نهال جان گوشیم جا مونده بود حالا خودت خوبی؟ از پله ها بالا رفتم و سریع خودم را به اتاق رساندم و میخواستم در را پشت سرم ببندم که اردوان پشت سرم وارد شد و خودش در را بست من که توقع چنین چیزی را نداشتم روی تخت نشستم او هم کنارم نشست و با نگاه جسورانه اش بهم زل زد. نهال داشت میگفت : دیروز کلیمنتظر زنگت شدیم بعد هم هی تماس گرفتیم که جواب نمیدادی دلواپس شدیم. تورو خدا ببخشید، ادم میاد سفر کم حواس میشه معذرت میخوام. نهال خندید و گفت : نه بابا این حرفها چیه! راستش کوروش خیلی نگران بود. حالا شما کجای شمال هستید ؟ ما ویلای دوست پدرم هستیم، درست جاش رو نمیدونم،چطور مگه؟ نهال که حسابی شادی از صدایش معلوم بود با هیجان گفت : اخه ما هم الان اومدیم شمال، یعنی دیشب سر غروبی راه افتادیم. کوروش میگفت ادرس بگیریم بیایم دنبالت. من که همانطور هاج و واج نگاهی به اردوان کردم که با اخم اشاره میکرد قطع کنم. ولی من بیتوجه بهش گفتم |: اخه من، راستش..... در یک ان اردوان گوشی را از دستم کشید و قطع کرد. من که از حرکتش ماتم برده بود، گفتم : وا ، این چه کاری بود کردی؟ اردوان عصبی شده بود و گفت : کار درستی کردم، تو اینها رو نمیشناسی، الان بلند میشن و میان اینجا، ویلاشون همین پایینه. با حرص و مثل طلب کارها به چشمهایش خیره شدم . بی توجه به نگاهش گفتم : اردوان زشته ! نهال ناراحت میشه، این چه مسخره بازیی که راه انداختی؟ اردوان با اخم نگاهم کرد و با غیظ گفت : نهال یا کوروش این چه حرفیه، بعدا بهش چی بگم همین جوری هم نگران شدند. اردوان رو به رویم ایستاد و گفت : هیچی بگو اینجا انتن نداره،اصلا الان گوشیت رو از دسترس خارج میکنم. نه اینطوری به خدا زشته، بذار یه زنگ میزنم و یه بهانه ای میارم. اردوان ذوباره صورتش ارغوانی شده بود و گفت : تو نمیفهمی کوروش رو نمیشناسی اون اگر بخواد یه کاری بکنه، میکنه. حالا تو هر چی بگی یه چیزی میگه مخصوصا تو این شرایط. چه شرایطی ؟ چرا اینجوری میکنی؟ فقط یه زنگ میزنم و سریع قطع میکنم. اردوان که حسابی حالش دگرگون بود تا خواست دوباره حرفی بزند گوشی زنگ خورد؛ گفتم : اردوان خواهش میکنم من ابرو دارم و با خشم گفتم : مگه من به کارهای تو با دوست هات دخالت میکنم که تو اینطوری میکنی، خب زشته دیگه! اردوان که حسابی عصبانی شده بود ؛ گوشی را با ناراحتی پرت کرد روی تخت و از اتاق بیرون رفت و در را محکم بست. سریع گوشی رو جواب دادم و به هر زحمتی بود گفتم : ببخشید قطع شد ، راستش فعلا نمیتونم ببینمت. نهال که دست بردار نبود گفت : تا عصر زنگ میزنم یه جوری ردیف کن یه ساعت هم شده بیای پیش ما. باشه سعی میکنم فعلا که مامانم نمیذاره جایی برم. نهال که سعی میکرد صداشو پایین بیاورد گفت: اخه این گلاره لوس اینجاست، یعنی با ما اومده میخواستم حالش رو بگیری. من که با شنیدن نام گلاره حسابی منقلب شده بودم گفتم : باشه یه کاری میکنم. گوشی رو قطع کردم. حالا به فکر فرو رفته بودم یعنی گلاره امده بود شمال، انوقت اردوان اینجا بود ، یعنی نمیخواست پیشش برود.
ادامه دارد

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#68 | Posted: 26 Oct 2013 03:24
طلایه ۱۱
حسابی خوشحال شدم و با خودم گفتم " اردوان به خاطر من نخواسته بره" سریع از پله ها پایین رفتم. همه جا سرک کشیدم ، اردوان نبود از فرنگیس خانوم سراغش را گرفتم و گفت : تو تراس بالا نشسته. ودرحالی که سینی چای و بیسکویت را به دستم میداد گفت : میری اینها رو هم ببر عزیزم از پله ها بالا رفتم و از قسمت انتهایی راهرو که دری به تراس داشت وارد تراس شدم . اردوان مغموم روی صندلی طرح حصیری نشسته بود و به دریا خیره نگاه میکرد . سینی چای رو روی میز گذاشتم و کنارش نشستم . و من هم به دریا خیره شدم . انگار سکوت بینمان خیلی طولانی شد که اردوان گفت : چیه! سمج خان بالاخره باهات حرف زد ؟ سعی کردم خونسرد باشم گفتم : اصلا اینطوری نیست، فکر کنم خوب نمیشناسیش. اردوان با اخم بهم خیره شده و با غیظ گفت : خودت رو به اون راه نزن، کوروش رو میگم، چی گفت؟ من با کوروش حرف نزدم با نهال حرف زدم اون هم قانعش کردم که نمیتونم ببینمش. اردوان پوزخندی زد و گفت : به همین راحتی اون هم این همه راه بیاد شمال، اون وقت راحت بگه باشه نیا! حالا که به همین راحتی قبول کردند. چای را به دستش دادم و گفتم : اردوان خواهش میکنم اینقدر به خاطر چیزهای الکی اعصاب خودمون رو خرد نکن به خدا تو اخم میکنی مامان اینها شک میکنند. با التماس ادامه دادم. توروخدا اینقدر همه چیز رو بهم ربط نده، گفتم بنمیشه دیگه، اگه هم زنگ زدند دیگه جواب نمیدم. راضی شدی؟ اردوان حالت چهره اش را به زور عوض میکرد و گفت : من برای خودت میگم، اگر اونها این طرف بیان همه چیز لو میره ، حتی جلوی خونواده هامون، تو مثل اینکه همه چیز رو به شوخی گرفتی! سعی کردم لحن صدایم را مهربان کنم و کمی باهاش حرف زم و قانع شد. خدارو شکر اردوان سریع قضیه رو فراموش کرد . دوست نداشتم بگویم گلاره اونجاست شاید هم میدانست و نگفته بود شمال هستم. باد خیلی شدید شده بود و نشستن تو تراس دیگر خوشایند نبود گفتم : بهتره بریم، باد داره اذیتم میکنه. اردوان نگاهی به من انداخت و گفت : موهات بلنده اذیت میشی؟ اره باید برم کوتاهشون کنم، خیلی به خاطرش اذیت میشم اردوان با نوعی نگاه مالکیت بهم خیره شد و خیلی جدی گفت : نه، نبینم بهش دست بزنی،حتی از این رنگ، منگ ها چیه؟ از اونها هم نکنی. در حالی که میخندیدم گفتم: چشم شوهر عزیز در حالی که توی دلم میگفتم " از نقش شوهذی فقط گیرهاشو خوب بلده" به اتاق رفتیم . حسابی خوابم می امد؛ دیشب هم نخوابیده بودم صبح هم کسل بیدار شدم. اردوان که ار حالت چشمهایم فهمیده بود گفت : بریم یه خورده استراحت کنیم، انگار خوابت میاد با کمال میل پذیرفتم و سریع به اتاف ذفتیم و قبل از انکه اردوان روی مبل راحتی ولو بشه من روی تخت بی هوش شدم . نمیدانم چقدر خوابیده بودم ولی وقتی بیدار شدم هوا تاریک بود . از این که صحنه غروب را از دست داده بودم غمگین شدم ولی حداقل حسابی خستگی ام در رفته بود نگاهی به اتاق انداختم ، اردوان نبود . معلوم بود زودتر از من بیدار شده . سریع پایین رفتم. مامان و فرنگیس خانوم همه تو اشپزخانه جمع بودند وقتی من را دیدند همگی گفتند ساعت خواب، مامان یک چای جلوم گذاشت. من که با چشمانم دنبال اردوان میگشتم گفتم : اردوان کی بیدار شد ؟ فرنگیس خانوم گفت : اردوان خیلی وقته، اخه با همون دوستش که بهت گفته قرارش جور شد. سپس رو به حاج اقا گفت : اردوان گفت شب ما شام بخوریم، دری میاد. حاج اقا که مشغول بازی شطرنج با اقا جون بود گفت : اره ، میدونم البته به من گفت شاید اصلا نیاد، اخه ویلای همون مدیرشون رفته که خیلی از اینجا فاصله داره. من انگار یه پارچ اب سرد روی سرم ریخته بودند وارفتم و به ساده لوحی خودم لعنت فرستادم و انقدر ناراحت و عصبانی شدم که دوست داشتم بنشینم و گریه کنم. پس از روی عمد همه این کارها را کرده بود و از قبل با گلاره اینجا قرار داشت و انوقت طوری با من حرف میزد و عاشقانه رفتار میکرد که فکر کردم به خاطر من نخواسته پیش گلاره یره، باز هم من احمق خوش باور اسیر احساسم شده بودم حتی نکرده بود به من بگوید میرود. انوقت توقع داشت من هر غلطی اون دلش میخواهد بکنم . ولی حالا من هم میدانستم چه کار کنم. به اتاق رفتم و سریع شماره نهال را گرفتم. نهال که حسابی خوشحال شده بود گفت : طلایه تویی؟ چند بار زنگ زدم جواب ندادی. من نمیفهمیدم نهال چطور زنگ میزند که میس کال نمی افتد. حتما این هم کار خودش بود. هر لحظه از دستش کفری تر میشدم گفتم : نهال برو یه جایی که کسی پیشت نباشه. نهال به اهستگی گفت " بگو هیچ کس نیست برای چی؟ همین طوری، اخه میخواستم امدنم سوپرایز بشه و گلاره یه دفعه منو ببینه نهال از خوشحالی جیغ کشید و گفت : مگه میای؟ اره به زحمت متمتنم رو راضی کردم فقط کی اونجاست؟ نهال که هنوز خوشحالی از صدایش معلوم بود گفت : هیچکس، فقط من و کوروش هستیم با افراسیاب و اسفندیار پسرخاله هام و زن هاشون و برادرزنش و گلاره و نامزدش اردوان. من که تا ان لحظه به خودم میقبولاندم اشتباه کردم و اردوان نرفته، حالا با این شکل معرفی نهال میخواستم از حسودی و حرص بترکم ولی هیچی نگفتم. در حالی که نفس عمیق میکشیدم، دوباره به فکر فرو رفتم. نهال که متوجه سکوت طولانی من شده بود گفت : همشون خیلی باحالند فقط گلاره یک خورده لوسه که اون هم محلش نمیدیم به خدا بیای خیلی خوش میگذره. باشه من الان با اژانس میام. نهال خندید و گفت : نه بابا اژانس چیه؟ تو شهر غریب امنیت نداره ما الان خودمون میاییم دنبالت، فقط ادرست رو بده ببینم اصلا کجا هستی! خیلی دوری کجایی؟ نهال نمیخوام کسی بفهمه من دارم میام، فقط خودت بدون. نهال صداشو کمی اهسته کرد و گفت : اخه من باید به کوروش بیام شاید راه دور باشه. پس فقط به کوروش بگو، کسی متوجه نشه. خیالت راحت باشه بابا،تو ادرست رو بده ببینم کجاست؟ وایستا،الان میپرسم بهت زنگ میزنم. نمیدانستم ادرس را از کجا بیاورم، اگر میخواستم از حاج اقا اینها بپرسم شاید دستم رو میشد. به مغزم رسید یک قبض تلفنی،ابی،برقی از ویلا پیدا کنم و ادرسش را بخوانم. دست به کار شدم، در همه کمدها را باز کردم و از پایین تا بالا رو گشتم یک یک کشوها رو باز کردم ولی همه چیز بود الا قبض که یک دفعه یک لباس خواب زنانه قرمز رنگ از انهایی که خیاطش حسابی پارچه کم اورده بود،پیدا کردم. پس گلاره خانوم اینجا امده بود. از حسادت رنگم مانند لباس شد ، مخصوصا که هیچ قبضی پیدا نکرده بودم. صدبار به خودم فحش دادم که چرا وقت امدن، خواب بودم حداقل اسم این خطه رو میفهمیدم. این طور که اردوان میگفت ویلای نهال اینها نزدیک بود و لی باید میگفتم کی و کجا بیایید دنبالم.. سریع از پله ها پایین رفتم و به دروغ گفتم: اردوان زنگ زد الان خانوم دوستش میاد دنبالم. مامان که با خوشحالی لبخند میزد گفت : چه خوب که دوستش زن و بچه اش همراهش بودند، تو هم میتونی بری. فرنگیس خانوم که لبخند میزد گفت : بهش گفتم دو روز با زنت اومدی کنار هم باشید . گفت ، قرار کاریه نمیتونم طلایه رو ببرم، حالا خوبه خانوم دوستش هم بود سریع فرستاد دنبالت.
ادامه دارد

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#69 | Posted: 26 Oct 2013 03:25
طلایه ۱۱
من میرم بالا حاضر شم. سریع از پله ها بالا رفتم. خودم هم نمیدانستم کاری که میکنم درسته یا نه ؟ حسابی دلشوره داشتم و میترسیدم ولی انگار دیدن لباس خواب بهم میگفت " برو حرصش رو در بیاور تا دیگه خودش دنبال حال خودش نباشد و برای من رئیس بازی در بیاره" یک شلوار جین تنگ سرمه ای با یک تی شرت جذب قرمز جیغ برداشتم، لباسم ساده بود ولی چون مارک معروفی داشت خیلی زیبا به نظر میرسید ؛ یعنی بهم خیلی می امد پوشیدم و سپس یک شال و مانتو مشکی هم برداشتم و خیلی سریع صورتم را به شکل خوبی میکاپ کردم و از ان ارایش هایی که خیلی جلب توجه میکرد هر چند خوشم نمی امد ولی از عمد این کار را کردم و بعد شماره نهال را گرفتم. نهال که انگار منتظر بود با زنگ اول برداشت و گفت : چقدر طولش دادی ما تو ماشین منتظریم تا تو زنگ بزنی راه بیفتیم. از این که این قدر براشون مهم بودم تشکر کردم و گفتم : فقط نهال چون همراه کوروش هستید نمیخواد تا دم ویلا بیایید، سر خیابون منتظر من باشید. نهال که میخندید گفت : باشه حالا کجا بیاییم؟ یک دقیقه گوشی. سریع رفتم پایین و به حاج اقا گفتم : اینجا ادرسش چیه ؟ انگار خانوم دوست اردوان ادرس دقیقش رو نمیدونه. حاج اقا حواسش به شطرنج بود اما سریع ادرس را گفت. من هم ادرس ره به نهال که معلوم بود خیای خوشحال است گفتم. نهال گفت : این که همین جاست تا 10 دقیقه اونجاییم. تو حاضری؟ خیلی نزدیکه پس بیا سر خیابون دهم. من که حسابی هول و دستپاچه بودم سریع از مامان اینا خداحافظی کردم و از ویلا بیرون رفتم و درحالی که حسابی به نفس نفس افتاده بودم شماره خیابان ها را نگاه کردم. بعد سر همان خیابان دهم ایستادم. هنوز چند دقیقه ای نگذشته بود که کوروش و نهال رسیدند. من فکر میکردم همه ادم ها من را نگاه میکنند و همه دارند امار مرا میگیرند ، سریع سوار شدم و گفتم : لطفا سریع راه بیفتید. کوروش که از حرکات من متعجب شده بود خیلی سریع گاز داد و به سمت ویلای خودشون حرکت کرد. هنوز قلبم به تندی میزد و نمیتوانستم راحت نفس بکشم .وقتی کمی نفسم بالا امد گفتم : ببخسید ، اخه من گفتم نهال تنها میاد دنبالم ترسیدم یک موقع کسی ببینه و دچار سوءظن بشه. کوروش که میخندید و تو ایینه منو نگاه میکرد گفت : سلام، خواهش میکنم، همین که اومدید خیلی عالیه. نهال که توی صندلی جلو به سمتک کاملا چرخیده بود گفت : دختر دلم برات تنگ شده بود چه خوب کردی اومدی. من که شرمنده کوروش شده بودم گفتم : ببخشید اونقدر اضطراب داشتم سلامم رو خوردم، معذرت میخوام. کوروش باز از ایینه نگاهم کرد و گفت : شوخی کردم این چه حرفیه! حالا خوبه ویلای دوستتون به این نزدیکیبود. نهال دقیق نگاهم کرد و گفت : طلایه خانوم معلومه تعطیلات خیلی بهت ساخته چه ماه شدی. تو هم همینطور، حال خانوم بزرگ چطوره؟ ایشون نیومدند؟ نهال گفت :خانوم بزرگ هم خوبه، سلام ویژه خدمتتون رساندند. منتهی زیاد اهل سفر نیست البته حالشون مساعد نیست. کوروش که روبه روی ویلای بزرگی ماشین را متوقف میکرد و ریموت در را میزد گفت : الان بچه ها تعجب میکنند، ما گفتیم میریم برای شام خرید. لبخند زورکی زدم اما توی دلم اشوب بود و حتی پشیمان هم شده بودم که چرا امدم، ولی سکوت کردم و به لبخندی اکتفا نمودم. نهال گفت : طلایه این زن پسر خاله ام خیلی باحاله ، تازه از فرانسه اومدن. اصلا هم از گلاره خوشش نمیاد. اخه میدونی، میگه برای اسفندیار کرم میریزه، حالا جریانات داره بعدا بهت میگم میخوام حسابی حال گلاره رو بگیریم. وای نه نهال، من نمیتونم. نهال که میخندید گفت : تو کاریت نباشه اصلا احتیاج نیست تو هیچ کاری بکنی، گلاره هر وقت تورو میبینه ناخوداگاه حالش گرفته میشه. کوروش هم با خنده گفت : نهال جان ، طلایه خانوم رو اذیت نکن اومده اینجا خوش بگذرونیم نه اینکه .... نهال وسط حرفش پرید و گفت : خی، ما هم میخواهیم خوش بگذرونیم دایی جون. من که تو دلم میگفتم دقیقا خودم هم به همین منظور امدم به خودم دلداری میدادم که خودم را جمع کنم و محکم باشم تا جلوی اردوان ابروریزی نشود . دوست داشتم عکس العملش را ببینم و یک پوزخند بهش تحویل بدم تا اون باشه من را قال نگذارد. به همراه کوروش و نهال وارد ویلای بسیار زیبای نهال اینها شدیم. مثل ویلای اردوان زیاد نوساز و مدرن نبود بلکه قدیمی ولی خیلی شیک و بزرگ بود. داخل سالن هیچکس نبود انگار همه رفته بودند کنار ساحل. نهال که لبخند بزرگی روی صورتش بود انگار در این بازی برنده شده بود گفت : طلایه جان بریم تو اتاقت لباست رو عوض کن. به همراه نهال به اتاق رفتیم و مانتوام را در اوردم و در ایینه نگاهی به خودم کردم. هنوز دلشوره داشتم به حالت خاصی شال مشکی رنگ ررا روی سرم انداختم که به قول مامانم اینطور حجاب به درد عمه ام میخورد، ولی تو اون شرایط به این چیزها فکر نمیکردم.کوروش که با اون شلوارک و تیشرت استین حلقه ای که عضلات پر و مردانه اش را حسابی به نمایش گذاشته بود و حسابی به چشم می امد بهمون گفت : بچه ها بیایید دیگه. نهال در ایینه نگاهی به خودش انداخت و به خنده گفت : ما که به پای تو نمیرسیم بهتره بریم که کوروش تحمل دوری نداره. لبخند زدم و از شدت اضطراب حالا دیگه دست هایم میلرزید به همراه انها از در دیگر ویلا به سمت ساحل رفتیم. اتش بزرگی برپا بود و صدی ساز و گیتار که کسی هم باهاش میخواند تمام ساحل را پر کرده بود . من که سعی میکردم پشت کوروش قدم بردارم تا از دور اردوان متوجه حضورم نشود، اهسته به دنبال نهال و کوروش که انگار خودشان هم همین قصد را داشتند به راه افتادم. لحظه ای از دیدن گلاره که راحت کنار اردوان نشسته بود میخواستم همان جلوی جمع یکی بزنم تو گوش اردوان و بگویم حالت ازت بهم میخوره ولی خودمو کنترل کردم. چه تو دهنی براش بالاتر از این که منو با کوروش ببیند، هنوز رنگ ارغوانی صورتش و رگ های متورم گردنش یادم نرفته بود. حالا کاری میکنم از حرص بمیرد. هیچ غلطی هم نمیتواند بکند. امهم جلوی گلاره جونش. پسره پر رو میخواسته منو بگذارد ویلا و خودش راحت بیاید اینجا بعد هم بگویم شب نمیتونم بیام.اصلا دیگر چه لزومی داشت این شکل زندگی! بهتر که همه اتوها را جمع میکردم و به موقعش میرفتم دنبال زدگیم. به قول شیدا امثال کوروش که خیلی امروزی و فهمیده هستند و با هر شرایطی هم منطقی برخورد میکنند. حالا هم که شانس من انگار حسابی ازم خوشش امده بود که تو ماشین منتظر بودند تا من ادرس بدم ؛ یعنی اگر هر جای شمال بودم دو سه ساعت رانندگی میکردند و می امدند دنبالم! ولی اردوان خان فقط بلد بود برای من اخم و تخم کنه، حتی بزند توی گوشم، بعد هم ببینم با این اکله راز و نیاز کند، این شکل فجیع هم غش کنند تو بغل همدیگه، حیا رو خورده ابرو رو قی کیردند. از جمع هم خجالت نمیکشند، هر چند اینها چه میدانند خجالت چیه وقتی میداند اردوان زن دارد و باز دور و برش است، کاشکی یک عکس ازشون میگرفتم و هر موقع نیاز داشتم به فرنگیس خانوم جونش نشون میدادم. در ان چند قدم که بالاخره بالای سر اردوان اینها رسیدیم همه افکارم مثل برق از ذهنم گذشت که یکدفعه افراسیاب و کاوه که گیتار میزدند اهنگ را قطع کردند و در حالی که میخندیدند گفتند : ای دروغگوهاا! شما که رفته بودید..... دیگر بقیه حرفش را متوجه نشدم فقط اردوان را دیدم که با ناباوری منو که هرکدام از افراد جمع باهام سلام احوالپرسی میکردند و دو زن پسرخاله های نهال مرا در اغوششان میکشیدند مات و مبهوت نگاه میکند و گلاره هم همچین دست کمی از اردوان نداشت و یک جوری نگاه میکرد امگار جدی جدی میداند هوو اش را نگاه میکند. من هم بی توجه به انها فقط یک سلام خشک و خالی کردم و کنار نهال و مینا و بهاره نشستم و طوری قرار گرفتم که مقابل اردوان باشم بلکه از ان وضعیت خجالت بکشد. مثل اینکه چندان هم بیفایده نبود.چون چیزی به گلاره گفت که گلاره اخم هایش را در هم رفت و خودش را جمع و جور کرد. کاوه درحالیکه انگشت هایش را روی گیتار میلغزاند گفت : به افتخار دوست نهال خانوم که انگار خیلی هم برای نهال خانوم و همچنین کوروش جان ما که تا به حال اینطور ندیده بودیمش عزیز و مهمه میزنیم. سپس به همراه پسرخاله نهال،افراسیاب که در یک نگاه متوجه شدم پسر خوبیست شروع به نواختن کرد. اردوان کاملا چهره اش ار غوانی رنگ مخصوص خودش شده بود که تو دل شب هم کاملا میشد تشخیص داد و یک جوری دندان هاشو بهم می سایید که میدانستم تنها گیرم بیاورد یک تو گوشی دیگر دارم ولی با خودم گفتم جلوش وا می ایستم. اصلا به اون چه ربطی داشت تو زندگی خصوصی من دخالت کند. اصلا چنین قراری نداشتیم. تازه من که نمیخواستم ازدواج کنم فقط امده بودک پیش دوستم؛ پس بهش پوزخندی زدم و بی تفاوت رویم را برگرداندم. افراسیاب و کاوه چند اهنگ دیگر را هم زدند و خواندند که گلاره بلند شد و گفت: اردوان بیا قدم بزنیم. اردوان که انگار میلی به رفتن نداشت گفت: پام درد میکنه باشه برای بعد. اما گلاره توقع داشت هرچی میگفت اردوان بپذیرد با اخم گفت : وا یعنی چی؟! و بدون ملاحظه جمع گفت : ارد.ان برای چی بابات اینها رو اوردی ؟ من میخوام برم ویلای خودمون. انگار نیشتر به قلبم میزدند نگاهی به اردوان کردم و سرم را به سمت کوروش برگرداندم که گفت : گلاره جان اینجا هم ویلای خودتونه ، قابل بدونید. گلاره با حالت بدی گفت : اخه من تو مسافرت زیاد از مهمونی بازی خوشم نمیاد. بهاره و نهال که از حرص کارد میزدی خونشون در نمیومد نگاهی به همدیگر انداختند. کوروش هم که انگار حسابی شاکی شده بود و میدانست منظور گلاره من هستم با خنده گفت: خوبه خودت، خودت رو دعوت کردی حالا واسه من خوشم نمیاد خوشم نمیاد راه انداختی. رو به اردوان که سرش پایین بود و خدا میدانست چه حالی دارد نگاهی انداخت و اهسته گفت : اردوان جان این نامزد عزیزت انگار دردش فقط ویلای توئه نه خود تو. اردوان که سکوت کرده بود باز هم نگاهی از روی خشم به بهم انداخت و هیچی نگفت که کوروش گفت : اردوان اگه خوابتون میاد برید تو بخوابید. صبح بیدارتون میکنم. گلاره جان هم کمتر ناراحت میشه. ازدوان که صدایش از خشم خشک و خشن شده بود گفت : نه من شب باید برم ماماننم اینها منتظرن. گلاره با ان صدای مسخره اش پرید وسط و با اخم گفت :
ادامه دارد

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#70 | Posted: 26 Oct 2013 03:26
طلایه ۱۱
اواا اردوان یعنی چی؟! چی برای خودت میگی؟! باید بمونی من نمیذارم بری بعد این همه روز دیدمت ، حالا هم میخوای بری؟ اردوان نفس عمیقی کشید و با همان حالت خشک گفت: گلاره اینقدر نق نزن، هرکار صلاح باشه میکنم. اردوان طوری تاکیدی جمله اش را بین کرد که یعنی خفه، اخ که چقدر دلم خنک شده بود ولی اگر من نمی امدم هم قرار بود برود؟ این طوری میگفت جلوی خونواده هامون رعایت کنیم ؟ یعنی مامان اینها شک نمیکنند!!!! بعد نود و بوفی اومدیم مسافرت انهم اردوان بگذارد و برود. حالا خوب میدانم چیکار کنم. هرچی هم بیشتر انها را با هم میدیدم حرصم بیشتر میشد که یک کاری کنم کارستون و این اردوان را سرجایش بنشانم تا دیگر برایم رئیس بازی در نیاورد. افراسیاب گیتارش را روی شن ها گذاشت و به سمت نهال برگشت و گفت : انگار تعریف هایی که از طلایه خانوم کردی همش درست بود ، فکر میکردم اغراق میکنی. نهال لبخندی به افراسیاب زد و گفت : حالا دیدی بیخودی من از کسی تعریف نمیکنم افراسیاب که نگاه مهربانی به نهال میکرد گفت : تو هیچ وقت حرف الکی نمیزنی نهال خانوم ، ولی از اینکه دوستت اومد پبشت خیلی خوشحالم که خوشحالی انگار بین نهال و افراسیاب رابطه عاشقانه ای بود. توی چشم های جفتشان عشق فریاد میزد . ولی جای مریم خالی بود که استاد این حرفهاست و خوب میتواند امار بگیرد با این حال پیش خودم میگفتم " چقدر بهم می یان" اسفندیار هم که رفته بود با هنوانه ای برگشت و با لبخندی گفت : _خودت قسمت کن که از دست کوروش بیشتر میچسبه مخصوصا که الان کبکشم خروش میخونه. کوروش که وقتی خجالت میکشید به صورتش حالتی میداد که لپ هایش چال می افتاد ، و ژست خاصی گرفت و با حالتی یعنی اذیت نکن. گفت : _اسفندیار خواهش میکنم. اسفندیار هم کنار بهاره نشست و گفت : _اصلا به من چه، من که زن خودم رو دارم. ونگاهی اجمالی به جمع انداخت و ادامه داد : _ببین این وسط فقط توی خجالتی، بی نصیبی ها! بعد در حالیکه میخندید و کوروش خجالت بیشتری میکشید گفت: _غصه نخور خودم یه فکری به حال اون دل پر توقعت میکنم. دوباره زد زیر خنده و همه با او همراه شدند و خندیدند به جز من که از خجالت قرمز شده بودم و گلاره که برای همه و کوروش که از خجالت خودش را مشغول بریدن هندوانه کرده بود و بدتر از همه اردوان که دیگر بادمجانی رنگ شده بود و طوری بهم نگاه میکرد که انگار همان موقع قصد خفه کردنم را داردپشت چشمی نازک کرد ولی تو دلم گفتم :"اول یه نگاه به حال خودت بکن بعد هم به جای پررو بازی خجالت بکش" در همین افکار بودم و از دست کوروش که با نهایت محبت بهم خیره شده بود و هندوانه تعارف میکرد و به قول معروف سهمم را از هندوانه گرفتم.نمیدانم اردوان در گوش گلاره چی گفت و به سمت ویلا رفت. گلاره هم در حالیکه اخم هایش در هم رفته بود و انگار روی صندلی لم دادنش را ازش گرفته بودند نشست و با کلی ادا و اطوار چنان به یک قاچ هندوانه دندان میزد که انگار یک هندوانه درسته دستش دادند و تمام شدنش باید ده ساعت طول بکشد تو همین افکار بودم و از دستش حرص میخوردم که موبایلم زنگ خورد. با نام اردوان سریع گوشی را باز کردم ، چون میدانست صدا میپیچد، اهسته گفت : _برو اون طرفتر صدا پخش نشه. خنده ام گرفته بود که چه خوب موقع عصبانیت هم ذهنش کار میکند و مثل من نیست که گیجی ویجی بزند. گفتم: _سلام مامان جون،اره رسیدم ! و از جمع فاصله گرفتم با فریاد گفت : _کی گفت تو بلند ش بیای اینجا؟ مگه بهم نگفتی دیگه با نهال حرف نمیزنی؟! و همانطور که عصبانی حرف میزد با غیظ ادامه داد : _چیه مثل اینکه خیلی دلت برای کوروش جون تنگ شده بود که سریع خودت رو رسوندی؟ اصلا چی به مامان اینها گفتی؟ خجالت نکشیدی با این مرتیکه راه افتادی اومدی؟ ببین طلایه چی میگم همین الان میگی مامانم زنگ زده گفته یه اژانس بگیر بیا،فهمیدی چی گفتم ؟ در حالیکه خیلی خونسردیم را در مقابل اردوان که تند تند حرف میزد حفظ کردم ، محکم و قاطعانه گفتم : _متاسفم بهت گفتم با نهال حرف نمیزنم در صورتیکه تو هم منو نپیچونی بیای پیش عشقت. اردوان که باز هم صدای فریادش تو گوشم میپیچید گفت : _برای چی؟ اصلا تو....! میان حرفش پریدم و دوباره با خونسردی چون نمیخواستم پیش فریادهایش کم بیاورم و ان هم به لطف دریا نمیگذاشت لرزش صدایم پیدا شود مهیا بود ، اهسته گفتم: _به خاطر این که به قول خودتون مامان اینها شک میکنند که بعئ از این همه مدت اومدیم خیر سرمون مسافرت شما بروید پی دوست بازی، من هم مجبور شدم بگویم شما خانوم دوستتون رو فرستادید دنبالم که بلکه شک نکنند. و با لحن خاصی شک نکنند را نکرار کردم. اردوان که معلوم بود به قول شیدا اچمز شده، گفت: _اصلا من هم میام برو حاضر شو من میگم سر راه میرسونمت. با خنده گفتم : _جلوی گلاره خانوم فکر نمیکنی، همون موقع بکشتت! اردوان که انگار خودش هم نفهمیده بود چی گفته ، نفسش را محکم بیرون داد و گفت : _پس چه میدونم ، من میرم بیرون بعد تو بیا. ن_نهال اینها هیچوقت همینجوری من را تنها نمیفرستند ، اومدنی هم میخواستم اژانس بگیرم گفتند نه، خودمون می اییم. اردوان هم ساکت شده بود ، گفت: _پس میخوای همون طوری اونجا با کوروش دل و قلوه رد و بدل کنی؟! خیلی خونسرد گقتم : _اردوان فکر نمیکنی داری خارج از قراردادمون میشی؟ من که نمیخوام با کوروش ازدواج کنم ، تو اینطور جدی گرفتی! در ضمن حالا تو به من چیکار داری برو سراغ گلاره که الان هم پا شد بیاد سراغت ، اصلا تو کجایی؟ _به جهنم که میاد، مثلا اومدم دستشویی. خوشم امده بود که حرصش دادم و گفتم : _در هر صورت اردوان من میخوام پیش دوستانم باشم مثل خودت که این رو ترجیح دادی به خیلی چیزهای دیگه و ابروی مامانت، این حرفها حداقلش اینه که من، مثل تو بدون فکر کردن کاری نکردم و حتی کاری کردم که همه چیز طبیعی جلوه کنه ، فعلا خداحافظ کوروش داره میاد پیشم، گوشی من هم که میدونی چه رسواییه. گوشیموقطع کردم . کاشکی خودش را گم و گور نکرده بود تا بلکه قیافه ماتم زده بادمجانی رنگش را میدیدم و لذت میبردم. حالا وضع فرق میکرد و تا برگشتم دیدم کوروش که حالا تا یک قدمیم رسیده بود گفت : _مشکلی پیش امده؟ لبخندب زدم و گفتم : _نه فقط به زحمت از مامانم اجازه گرفتم شب همینجا بمونم. کوروش که یک دفعه لب هایش به خنده نشسته بود گفت : _وای چه خوب، پس انگار روز شانس منه! _شانس؟! کوروش حالت قشنگی به چشم و ابرویش داد و گفت : _پس بهتره وقت رو مغتنم بدونم. بعد دستی لای موهایش کشید و گفت : _میشه قدم بزنیم؟ حسابی غافلگیر شده بودم و دوست داشتم حداقل جلوی اردوان باهاش قدم میزدم ولی هیچ خبری از اردوان نبود. در حالیکه سعی داشتم خونسرد جلوه کنم و مکنونات قلبیم رو نشنود با کوروش هم قدم شدم. کوروش گفت : _انگار نهال باهاتون صحبت کرده بود که من میخوام باهاتون خصوصی صحبت کنم. حالا دیگه حسابی رنگم پریده بود ولی کوروش که حسابی حرف هاشو اماده کرده بود ، خیلی راحت صحبت میکرد و در نهایت خونسردی گفت : _طلایه خانوم من قبلا هم یه چیزهایی در مورد شرایطم بهتون گفتم ولی حالا میخواستم خیلی رسمی ازتون خواستگاری کنم.
و در حالی که لبخند میزد ادامه داد _راستش من به شما علاقه مند شدم و از بابت موقعیت کاری هم باید بگم پزشک ارتوپدم،خونه شخصی که انگار امروزه ملاک جوان ها شده دارم، اتوموبیلم را هم که دیدید، اونقدر هست که تو خیابون نذارتمون.
ادامه دارد

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
صفحه  صفحه 7 از 12:  « پیشین  1  ...  6  7  8  ...  12  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / طلایه بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites