تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

طلایه

صفحه  صفحه 8 از 12:  « پیشین  1  ...  7  8  9  10  11  12  پسین »  
#71 | Posted: 26 Oct 2013 02:27
قسمت آخر۱۱
سپس خندید و باز ادامه داد. _شنیدم موقع خواستگاری کردن رسمه در مورد این مسایل حرف میزنند، راستش زیاد وارد نیستم ولی منظورم اینه اوضاع مالیم رو به راهه و قصدم از ازدواج یک زندگی ارام و خوبه که همه وقت زندگیم رو فدای همسرم کنم ، یعنی فدای...... در حالیکه مکثی کرد ادامه داد _فدای شما ، فقط همین رو میخوام. انگار دیگر مثل قبل نبود و حرف های اماده اش تمام شده بود . و شاید هم از جمله اخرش خجالت کشیده بود. بعد از کمی من من کردن تو چشم هایم خیره شده بود و با حالت خودمانی تری از جملات قبلی گفت: _اصلا میدونی چیه طلایه، من همه فکرهامو کردم چند وقته تصمیم گرفتم ازت تقاضای ازدواج کنم، یعنی به نهال هم گفتم خدمت خانوتده محترمتون هم برسیم ولی واجب دیدم قبلا با خودتون صحبت کنم. وبعد انگار از جواب مثبت من مطمئن بود گفت : حالا میشه بفرمایید بنده را به غلامی قبول میفرمایید یا خیر؟ از این که اینقدر سریع حرفهایش را زده بود و به طور رسمی ازم خواستگاری میکرد همان اتفاقی که اردوان ازش انقدر میترسید ، حالا که اینقدر سریع همه چیز را کوروش بریده بود و میدوخت، راستش خودم هم احساس خطر کرده بودم و انگار اردوان چندان بی ربط هم نمیگفت که من موضوع را جدی نگرفتم. اگر نهال اینها خودشان سرخود می امدند خواستگاری معلوم نبود چی بشود برای این که زیادی خراب کاری نکنم گفتم: _راستش کوروش خان باید منو ببخشید این حرف من دلیلش این نیست که شما مشکلی دارید، بلکه به نظرم خیلی هم از هز لحاظ ایده آل هستید ولی من الان شرایطی دارم که حتی نمیتونم به درخواستتون فکر کنم باید منو... کوروش وسط حرفم پرید و گفت : _اصلا منظورتون رو متوجه نمیشم! راستش من با خانوم بزرگ هم.... _نه،نه اصلا منظورم این نیست، راستش.... درحالی که حسابی به من من افتاده بودم گفتم: _خواهش میکنم ، نمیتونم دلیل اصلیش رو توضیح بدم. موضوع خیلی پیچیده تر از این حرف هاست . اگر میشه توضیح نده؟ کوروش که دیگر ان خونسردی قبل، تو صورتش نبود گفت : _ولی من میخوام دلیلش رو بدونم. وبا حالت نگرانی گفت : _پای کس دیگه ای وسطه؟ مستاصل نگاهش کردم و گفتم : _نه موضوع این نیست متاسفم ولی نمیتونم فعلا حرفی بزنم، شاید یه وقتی تونستم..... کوروش که انگار نفس راحتی میکشید گفت : _خب،با این که همچین کم سن و سال نیستم ولی تا اون موقع صبر میکنم اما میخوام بدونید که من تحت هر شرایطی به شما علاقه مندم. میخواستم بگویم منتظر نباش،محاله که باهات ازدواج کنم ولی پشیمان شدم. عقلانیش این بود که کوروش خیلی کیس خوبی بود مطمئن بودم انقدر درک دارد که هر شرایطی را بپذبرد. درسته کوروش از لحاظ قیافه و خصوصیات دیگر از اردوان سرتر بود ولی خوب، دل ادم ها به این جور چیز ها توجه ندارد و من عاشق اردوان بودم . حالا که وضعیت میخواست به این شکل پیش برود و چاره ای هم نبود. پس بهتر دیدم پلهای پشت سرم را خراب نکنم. و درمقابل به کوروش که چشم های خوش حالت و به خصوصش را که کاملا هم شبیه چشمان نهال بود و با دنیایی التماس به چشم هایم دوخته بود لبخند زدم و این کار باعث شد کمی اعتماد به نفسش بیشتر بشود و گفت: _حداقل امشب خیلی سبک شدم و تا حدی هم خیالم راحت شد که... دیگر با این حرف کوروش حواسم حسابی از بقیه پرت شده بود، اصلا این کوروش صدایش مثل یک لالایی بود که ادم ره به خواب میکشید و شاید هم من ان طور فکر میکردم چون پاک حضور اردوان و بقیه را فراموش کرده بودم اما یک ان اردوان که معلوم بود خیلی خودش را کنترل میکند تا عادی باشد از پشت سرم گفت : _کوروش بیا یه فکری برای شام بکن، انگار ما مهمان تو هستیم ها! کوروش که معلوم بود زیاد هم از پایان دادن به این گفتگو راضی نیست و متوجه لحن خشک و غیر عادی اردوان نشده بود گفت: _حالا نمیشد خودتون یه فکری بکنید ، اخه بچه به تو یاد ندادند مثل قاشق نشسته نپری وسط یه جاهایی که دخلی بهت نداره؟ اردوان که مثل سنگ سفت شده بود و سعی میکرد خونسرد جلوه کند ولی من توی تاریکی ساحل میدیدم رگ هایش منقبض شده و دوست نداشت حتی نیم نگاهی بهم بیندازد و فقط به کوروش نگاه میکرد ، اما کوروش به شوخی زد روی شانه اردوان و گفت : خوبه وقتی تو هم اون بالاهایی من بزنم تو پرت ؟ اصلا نفهمیدم اردوان چی گفت، فقط فکشو یه تکانی داد و رویش را برگرداند و گفت: _کوروش زودتر بیا من میخوام برم. کوروش حالا پشت سر او به راه افتاده بود و من هم به دنبالشان گفت: _عجب،پس ما امشب فقط یه مهمون داریم! اردوان که حالا با بهت برگشته بود و به ما خیره شده بود در حالیکه یک لحظه یادش رفته بود تو چه موقعیتی هست گفت : _یعنی چی؟! کی مهمونه؟ کوروش که فکر کرد بهت اردوان به خاطر گلارست ، خندید و گفت : _هیچ کی بابا، ما به گلاره خانوم کاری نداریم اصلا وردار با خودت ببر، بچه ها هم بیشتر بهشون خوش میگذره منظوره اصلی من طلایه بود که امشب افتخار دادن و میهمان هستند. اردوان به چشم های من خیره شد و بی اختیار رگ های گردنش بلند شده و اخمی کرد و گفت: _کوروش تو ویلا منتظرتم. سریع از ما فاصله گرفت. کوروش با تعجب به من نگاه کرد و گفت : _این چش وبد؟! من که تمام وجودم را اضطراب گرفته بود، شانه ای بالا انداختم که ادامه داد _حتما دوباره با این گلاره حرفش شده. سپس گفت : _بزن بریم و الا دوباره این دو تا میپرند بهم. ولی من که گوش هایم تیز شده بود گفتم : دوباره! کوروش با خنده سری به تاسف تکان داد و گفت : _اردوان بیچاره تو بد هچلی افتاده این گلاره هم دست از سرش بر نمیداره. _انگار خودش دنبال گلارست ، به گلاره چه ربطی داره؟! _چی بگم، من که از حرف های اردوان چیزی سر در نمیارمريال هرچی نصیحتش میکنم بی فایدست. همین سر شبی قبل از اینکه بیایم سر این که گلاره گیر داده بود باید شب بمونی و اصلا چرا میخوای بری پیش مامانت اینها و اصلا باید منو بهشون معرفی کنی چنان دعواشون شد که بیا و ببین؛ جلوی بچه ها چه ابرو ریزی به پا کرده بود . حالا نمیدونم چی شد تا رفتیم و برگشتیم اونطوری جن هاشون دور شده بود . از شنیدن ان حرف ها حسابی حالم منقلب شده بود ، به همراه کوروش وارد وبلا شدیم حالا میفهمیدم اردوان در چه حالیه ، پس گلاره وادارش کرده بود . وای که اردوان چی کشیده وقتی گلاره گیر داده من را ببر پیش خانواده ات ولی حقش بود، این شکل زندگی کردن بهتر از این هم نمیشد در همین افکار بودم که تا من و کوروش وارد شدیم بچه ها شروع کردند به دست زدن، حالا حسابی شرمنده و خجالت زده از اردوان که مثل مسخ شده ها نگاهم میکرد شده بودم. سرم را پایین انداختم و اهسته به کوروش گفتم : _کوروش خان خواهش میکنم . من اصلا از این رفتارها خوشم نمیاد. میخواستم بگویم که اگر این کارها ادامه پیدا کند همین الان میروم ولی کوروش خیلی سریع به همه اخمی کرد و گفت : _یعنی چی؟! بچه ها طلایه خانم رو معذب نکنید اتفاقی نیافتاده! و درحالیکه به سمت اسفندیار و کاوه میرفت گفت : _یعنی شماها بلد نبودید چهار تا جوجه سیخ بکشید میفرستید دنبال من؟! اسفندیار با خنده به کوروش نگاهی کرد و گفت : _ما به تو چه کار داریم شازده؟! کوروش به سمت اردوان که حسابی چهره اش رنگ غم گرفته نشسته بود نگاهی کرد و گفت : _مثل اینکه اردوان بدجوری روده کوچیکه اش روده بزرگش رو داره میخوره، بریم بساط شام رو اماده کنیم. افراسیاب،اسفندیار بجنبید،زغال با شما. و سریع به اشپزخانه رفت . من هم به مینا و بهاره که سالاد درست میکردند و انگار سالاد درست کردن فقط بهانه ای بود برای پچ پچ کردن و به قول خودشان غیبت پیوستم، بهاره با دیدن من سریع صندلی میز ناهارخوری اشپزخانه را کنار کشید و در حالیکه اشاره میکرد بنشینم گفت : _چه خوب شد اومدی اینجا. بهاره که حالا میخندید و گازی به خیار توی دستش میزد ادامه داد : _ایکبیری رفت بالا ؟ با تعجب نگاهش کردم و مانده بودم منظورش واقعا گلاره است یا نه ، گفتم : _کی رو میگی؟! بهاره که حرص میخورد گفت : _اینجا کی از همه ایکبیریتره ؟ خندیدم و گفتم : _چرا همه ازش بدتون میاد؟ و تو دلم گفتم : "فکر نکنم هیچکس اندارزه من ازش متنفر باشه" که نهال گفت : _بس که پررو و وقیحه،اصلا ما نمیخواستیم بیاریمش ولی به زور خودشو دعوت کرد. بهاره وسط حرف امد و گفت : _حتما فهمیده اسفندیار میاد گفته از غافله عقب نمونه. مینا خندید و گفت : برو خدارو شکر کن که جناب اردوان تشریف اوردند و الا تا بیوه ات نمیکرد دست بردار نبود. بهاره اخم کرد و گفت : _بعید هم نبود، با اون رفتارهایی که تو راه میکرد و اینجا هم اونقدر پشت چشم نازک میکنه و ژست میگیره یکی ندونه فکر میکنه انده بیوتیفولیه. مینا به نهال نگاه کرد خندید و گفت : _ولی نهال تو هم شیطونی هستیا ! خوب کسی رو اوردی اینجا ، قیافشو ندیدی من زوم کرده بودم روش وقتی طلایه رو دید دهنش یه دفعه کش اومد، فکر کنم الان چونه اش اومده جلو. بعد ریز خندید. نهال ابروشو بالا برد و گفت : _بدجوری به طلایه حسادت میکنه انگار خودش هم واقعا طلایه رو خیلی قبول داره و احساس میکنه اگه جلوی همه حرفی برای گفتن داشته باشه پیش طلایه کم میاره. فقط به حرف هاشون گوش میکردم و دوست داشتم بیشتر بدانم که بهاره گفت : _طلایه جان دستت درد نکنه اومدی،وقتی قیافه اش رو کش اومده میبینم حسابی کیف میکنم . ابروهایم را در هم کشیدم و گفتم : _مرسی من کاری نکردم ولی بیچاره پناه داره چی میگید یه سره ،مگه چکار کرده که اینقدر منفوره ؟ بهاره که صداشو پایینتر می اورد گفت : _غلط کرده گناه داره ! عفریته داشت نامزدیمون رو بهم میریخت . شانس اوردم این فوتبالیسته پیداش شد . _چطور؟ بهاره که انگار دلش خون بود گفت : _اخه اولین دوست پسرش اسفندیار بوده ، خانوم وقتی هم ما از فرانسه اومدیم راه به راه می امد پیش اسفندیار هی غمیش میومد . منو ببر ارایشگاه، منو ببر خرید، امروز بابا گفته بیا ، فردا عمه ام اومده و این حرف ها، من هم اون موقع با اسفندیار در حد دوست بودیم یعنی اومده بودیم اینجا پیش خانواده هامون تا ازدواج کنیم، راستش ما توی دانشگاه فرانسه با هم اشنا شده بودیم. من خر هم غافل از همه جا فکر میکردم هی میگه دختر فامیلمون ، دختر فامیلمون یه دختر بچست ، بعد که خانوم رو زیارت کردم تازخ فهمیدم جریان از چه قرارخ. خلاصه یک هفته با اسفندیار قهر و مصیبت داشتم تا خودش رو از دست گلاره نجات داد..
ادامه دارد

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#72 | Posted: 9 Nov 2013 18:25
طلایه 12

اهسته خندید و گفت :
_البته اسفندیار بیچاره تقصیری نداشت می گفت حریفش نمیشه چنان برنامه و قرار تنظیم میکنه که نمیتونه بگه نه . ولی الحمدالله سریع نامزد کردیم و از دستش راحت شدم.
سپس رو به نهال کرد و ادامه داد :
_دیشب هم اگر گفته بودی گلاره میخواد بیاد صدسال نمی اومدم، همش تقصیر توئه.
نهال که از سر بیکاری حسابی سالاد بیچاره را تزئین میکرد گفت:
_من چه میدونم این کوروش بدبخت زنگ زده بود به اردوان، گوشی اش در دسترس نبود زنگ زده از گلاره بپرسه اردوان کجاست که اون هم اون قدر فضولی کرده بود که چیکارش داری و این حرفها که کوروش گفته میخوام برای شمال برنامه ریزی کنم . اون هم از جانب خودش گفته روی ما هم حساب کن. من و اردوان می اییم، حالا در صورتی که اردوان با خانواده اش شمال بوده و بیچاره روحش هم خبر نداشته، وقتی هم اردوان بدبخت فهمید گفت نمیام نمیشه خونواده ام رو تنها بذارم، ولی بعد نمیدونم گلاره زنگ زد چی گفت که پسره بدبخت دوئید اومد.
مینا خندید و گفت :
_راستی چی میگفت باید منو به خانواده ات معرفی کنی مگه نامزد نیستند؟!
نهال صدایش را اهسته کرد و گفت :
_نه بابا ! نامزد چیه !مگه اردوان احمقه اینو بگیره ، جشن تولد گرفته بود، باباش دو تا انگشتر دراورد گفت، من دخترم رو میسپارم به تو اردوان.
مینا که محکم میزد به صورتش میزد گفت :
_وای خاک عالم، به همین راحتی؟ میگم فوتبالیسته همش عنقه!
بهاره خندید و گفت :
_مثل عنکبوت میمونه وقتی طرف رو می اندازه توی تور حسابی گیر می افته .
مینا که یه ابروشو بالا برده بود گفت:
_ببخشیدها ! حالا اسفندیار رو نمیدونم ولی مگه میشه این پسره خودش نخواد دختره اویزون بشه . حتما طرف خودش میخواد، مثلا الان همه رفتند تو حیاط دارند غذا درست میکنند جناب بالاست ، خوب نتیجه چی میشه ؟
و با خنده ادامه داد :
_ خب دیگه....!
من که حرفهای مینا رو قبول داشتم ، حسابی دلم پر درد شده بود و در سکوت به انها که بی وقفه حرف میزدند گوش میدادم که کوروش همراه بقیه با سینی پر از جوجه کباب وارد شدند. نهال با تعجب نگاه کرد و گفت :
_مگه حاضر شد ؟!
کوروش خندید و گفت :
_به به خانم ها همینطور نشستید !
مینا و بهاره فرز از جا بلند شدند . سریع بشقال و لیوان ها را روی میز قرار دادند . کوروش و افراسیاب که میخندیدند گفتند:
_حالا نمیخواد عجله کنین! همین طوریم میخوریم .
و هر کدام یه سیخ به دست گرفتند و کوروش که به سختی لقمه داخل دهانش را قورت میداد گفت :
_وای خدا، یکی بره اردوان اینها رو صدا کنه، این همه هم عجله داشت و گرسنه بود.
بهاره خندید و مخلفات چیپس و خیارشور و گوجه فرنگی ها رو روی میز گذاشت و به طعنه گفت:
_گرسنه باشه میاد، حتما سیر شده.
من که حالا تمام وجودم پیش اردوان بود نمیتوانستم لب به غذا بزنم که کوروش گفت :
_من برم صداشون کنم.
بعد از کلی تاخیر گلاره و اردوان سر میز حاضر شدند انگار هر موقع انها می امدند همه رفتارشان یک شکل دیگر میشد نمیدانم چرا ولی انگار همه معذب میشدند .
گلاره لباسش را عوض کرده و یک پیراهن که بی شباهت به لباس خواب نبود و به رنگ بنفش تند که با رمگ پوستش که به شدت برنزه شده بود یک طور خاصی میشد بر تن کرده بود و رفتارهایی از خودش بروز میداد که اگر امروزی بودن این معنا را میداد میخواستم صد سال ادم امروزی نباشم . دختر قشنگی بود اما انقدر جلف که همه از چشم هاشون معلوم بود حالشون بهم میخورد. بهاره که با تازگی از اروپا امده بود یک شومیز معمولی با یک شلوار جین ساده پوشیده بود و همینطور نهال که اصلا ایران به دنیا نیامده بود و نصف عمرش را ایران نبود یک شلوار نخی سفید ساده گشاد و یک تیشرت رنگی معمولی برتن داشت، مینا هم که دیگر از همه ساده تر یک دامن بلند مشکی با یک پیراهن گشاد طلایی رنگ ، خلاصه همانطور که داشتم با غذایم بازی میکردم که کوروش کنارم نشست و اهسته گفت :
_اینقدر دستپختم بده؟
درحالیکه با غیبت اردوان احساس میکردم دیگر روی اردوان هیچ حسابی نمتوانم بکنم و باید خیلی جدی حتی اگر پیش خانواده ام رو بشود جدا بشوم نگاهی بهش کردم و گفتم :
_نه خیلی هم خوبه دارم میخورم.
کوروش برایم نوشیدنی ریخت و ادامه داد :
_بیا عزیزم بخور اشتهات باز میشه.
چنگالش را داخل جوجه کباب کرد و به دستم داد . ارد.ان مثل بازنده ای که بهش گفتن کیش و مات شده ای نگاهمان میکرد و چشم های حسرت بارش را به ما دوخته بود . من هم که تو رودروایسی کوروش مشغول خوردن بودم کاملا حالم خراب شده بود و دیگر حوصله ماندن انجا را نداشتم . اول برای شیطنت و لج در اوردن اردوان رفته بودم ولی حالا کاملا از دل و دماغ افتاده بودم مخصوصا وقتی اردوان بی تفاوت به من، همراه گلاره بالا رفته بود.
حتی انقدر ارزش قائل نشده بود که جلوی من اینقدر با گلاره خلوت نکند.
زیاد هوش و حواسم به جمع نبود فقط یک وقت هایی که همه میخندیدند من هم میخندیدم . یعنی حواسم هست ولی واقعا تو باغ نبودم. بعد از شام بچه ها مشغول بازی شدند، چند نفر تخته نرد، کوروش و مینا شطرنج، من هم کنارشون نشسته بودم و بقیه هم تلویزیون میدیدند. چقدر جو سنگین بود با این که تلویزیون برنامه طنز نشان میداد ولی کسی نمیخندید .
ادامه دارد

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#73 | Posted: 9 Nov 2013 18:26
طلایه ۱۲

گلاره هم که بدجوری روی مغزم بود و هرچی سعی میکردم بهش بی تفاوت باشم نمیشد تا این که انگار همه رفتارهایش برای جلب توجه من بود و دست اخرش وقتی دید من به هیچ میگیرمش و وقتی کمی محیط ساکت بود با کلی غشوه که به سروگردنش میداد گفت :
_شما باید موهات پر موخوره باشه درسته ؟
یک لحظه فکر کرده بودم با کس دیگه ای حرف میزند و منظورش من نیستم ولی وقتی دیدم همه ساکت شدند تا من جواب بدهم گفتم :
_با من هستید ؟ ببخشید متوجه نشوم چی گفتید؟
گلاره که عشوه ای می امد با حالتی که صداشو تغییر میداد تا ظریفتر باشد گفت :
_گفتم شما حتما باید به خاطر این روسری که دائم روی سرتونه موهاتون پر از موخوره باشه.
من که توقع چنین حرفی را نداشتم و بیشتر سعی میکردم ساکت باشم گفتم :
_نه برعکس خوشبختانه هیچوقت موهام موخوره نداشته .
دوست داشتم یک جواب دندان شکن بدهم که حالش گرفته شود ولی هیچی به ذهنم نمیرسید که نهال دید همه جمع حواسشون به گفتگوی ما جمع شده گفت :
_وای چی میگی گلاره ؟ اگر موهای طلایه رو ببینی فکر میکنی کلاه گیسه که اینقدر قشنگه، موخوره چیه ؟
بهاره که منتظر بود حرصش را سر او خالی کند ادامه حرف نهال را گرفته و گفت :
_گلاره جان شاید فکر کردی مثل موهای خودته! راستی چرا اینقدر وز کرده!؟
گلاره چشم هاشو به سمت بهاره گرداند و با حال زشتی گفت :
_کسی از شما نظر خواست بهاره خانوم؟!
و درحالیکه روشو با حالی برمیگرداند گفت :
_من موهام توی هوای شرجی اینطوری میشه و الا هیچ مشکلی نداره، لین هم که به ایشون گفتم چون احساس کردم این همه تو همه مجالس موهاشو رو میپوشونند عیب و علتی داره .
نزدیک بود اشک هایم سرازیر بشود کاشکی زودتر از انجا میرفتم . همه مخصوصا اقایون یک طوری بهم نگاه میکردند که انگار امکان دارد حرف های گلاره درست باشد . اروان هم مثل سیب زمینی نشسته بود و انگار که اصلا من را نمیبیند، خودش را مشغول تلویزیون کرده بود.
نهال گفت :
_گلاره جان بعدا تو اتاق موهای طلایه رو ببین تا بفهمی من چی میگم.
گلاره با ان کفش های پاشنه بلند که همه با دمپایی ابری و راحتی میچرخیدند او با ان کفشها به سختی راه میرفت و از جایش بلند شد و درحالیکه پوزخندی به نهال میزد گفت :
_انگار فقط تو یک نفر میخواهی ماست مالی کنی.
وبا یک حرکت شالم را از سرم به شکل خیلی زننده ای کشید . موهایم به یک باره رها شد و به دورم مثل ابشاری روان ریخت . لحظه ای در مقابل چشم های بهت زده جمع که از کار گلاره و همچنین زیبایی چشمگیر موهایم ماتشان برده بود وا ماندم و بی اختیار چشمانم به طرف اردوان که تازه حواسش به ما جمع شده بود و یک نگاه به من و یک نگاه به گلاره و یک نگاهی به بقیه مردها که همانطور خیره انگار فیلم سینمایی نگاه میکردند کرد و سپس با خشم از روی مبل بلند شد و سریع شال را از دست های گلاره که احساس حسادت و حقارت کاملا در چشمهایش مشهود بود کشید و با غیظ به دستم داد و رو به گلاره گفت:
_این چه کاری میکنی؟
سریع شالم را به سرم انداختم و چشمهایم را که حالا خیس شده بود به گلاره که خودش را جمع میکرد دوختم که گفت:
_وا حالا شوخی کردیم، چرا شلوغش میکنی؟
وبا لحنی خاص ادامه داد :
_میخواستم بدونم این امل بازی ها برای چیه ؟
با این حرفش اشکهایم که از موقع تنها شدن با اردوان در قفس چشمانم حبس کرده بودم سرازیر شد و برای اینکه کسی متوجه نشود سریع خودم را به اتاقی که در بدو ورود به انجا رفته بودم رساندم . صدای غمگین کوروش را شنیدم که گفت :
گلاره واقعا برات متاسفم، تو اصلا اداب معاشرت بلد نیستی .
نهال که صدایش از خشم میلرزید گفت :
_گلاره میدونی برای من تو این جمع از همه عزیزتر طلایه است.کلی ازش خواهش کردم تا بیاد، اگر ناراحت بشه باید سریع اینجا رو ترک کنی . من تحمل بی احترامی به دوست عزیزم رو ندارم.
بعد به سمت اتاق امد. گلاره که معلوم بود خیلی حرصش درامده، حوصله تغییر صداشو نداشت و شاید هم فراموش کرده بود گفت :
_وای خدای من ، اینقدر از موش مردگی زنها بیزارم ، من فقط یه شوخی ساده کردم دورهم بخندیم.
بهاره که صدایش ماشاءالله مثل بلندگو حسابی بلند بود گفت:
_ادم باید بدونه با هرکسی چه شوخی بکنه.
مینا هم درحالیکه مثل معلم ها حالت خاصی به صدایش میداد گفت:
_من جای شما بودم سریع میرفتم از ایشون عذرخواهی میکردم هر چند طلایه جان تا انجایی که من فهمیدم،شخصیتشان هم مثل چهره اشون ممتازه،صد در صدر نیازی به عذرخواهی شما نداره.
کوروش که حالا به اتاق امده بود همانطور کنار نهال که مرتب عذرخواهی میکرد ایستاد و گفت :
_به خدا نمیدونم اصلا چی بگم،فقط باید مارو ببخشید.
سعی کردم خودم را ارام نشان بدهم و گفتم :
_نه، این چه حرفیه من اصلا ناراحت نیستم،بالاخره بعضی ها تربیت درست حسابی نشدند، خودتون رو ناراحت نکنید.
کوروش که اندام قشنگش در ان لباس ورزشی زیبا،بیشتر نمایان شده بود گفت:
_میخوای بگم اردوان ببردتش؟
_نه اصلا اینطوری کار من به مراتب بدتر از اونه،اگر ممکنه بریم بیرون و دیگه فکرش رو نکنید.
وقتی از اتاق خارج شدم نهال و کوروش هرکدام با حالتی به گلاره نگاه کردند که از صدتا فحش براش بدتر بود. ولی به قول مینا پرروتر از این حرفها بود و گوشه چشمی نازک کرد و رو به اردوان گفت:
_من میرم بالا بخوابم تو هم رسیدی زنگ بزن.
و بیخداحافظی از پله ها بالا رفت . هرکسی به فراخور خودش حرفی برای دلداری و یا کمرنگ نشان دادن کار کودکانه گلاره میزد ولی من فقط داشتم به این فکر میکردم که اردوان اگر بخواهد برود با این وضعیت چه بگویم ، اصلا چه جور بروم،حالم حسابی بهم ریخته بود . چه شب نحسی بود کاشکی اصلا نمی امدم و چنین فضاحتی نمیشد. اردوان هم مثل سنگ سفت و خشن شده بود.حسابی مستاصل بودم که گوشیم توی جیبم لرزید. اردوان نوشته بود.
ادامه دارد

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#74 | Posted: 9 Nov 2013 18:27
طلایه ۱۲

"همین الان یه زنگ میزنم جواب بده الکی حرف بزن،بعدش هم بگو مامانم گفته باید برگردی،هرچی اصرار کردند قبول نمیکنی. فهمیدی؟"
هنوز فکرم مشغول پیغام بود که اردوان زنگ زد. سریع گوشی را باز کردم و همانطور که اردوان گفته بود گفتم :
_اخه چرا ؟
وبعد از مکثی ادامه دادم.
_چرا حالش بد شده؟ باشه،باشه الان میام.خداحافظ.
گوشی را قطع کردم. کوروش و نهال که جفتشان منتظر با چشمهای باز نگاهم میکردند با هم گفتند ، اتفاقی افتاده؟
با اینکه اصلا حوصله فیلم بازی کردن نداشتم گفتم :
_نهال جان، اگر ممکنه یه اژانس برای من میگیری حال پدرم بد شده باید برگردم.
کوروش که با نگرانی نگاهم میکرد گفت :
_چی شده ؟ چه اتفاقی براشون افتاده؟
_زیاد مهم نیست حال پدرم بهم خورده اگر کنار مادرم باشم بهتره.
نهال گفت :
_حالا خدارو شکر اتفاق ناجوری نیست الان میرسونیمت.
اردوان که سوییچ به دست ایستاده بود گفت :
_من ایشون رو سر راه میرسونم.
کوروش گفت :
_نه من خودم میرسونمتون.
ولی اردوان که با لحن محکمی حرف میزد گفت:
_ولی کوروش چه کاریه خب من که دارم میرم ایشون رو هم میرسونم.
نهال با دلهره نگاهم کرد و گفت :
_اتفاقا ویلاشون نزدیکه ویلای خودتونه.
کوروش که مضطرب بود گفت :
_دستت درد نکنه.
سپس رو به من گفت:
_اگر کاری چیزی پیش اومد حتما به ما زنگ بزن ما بیداریم.
خیالم راحت شده و درچشم برهم زدنی مانتوام را پوشیدم و از همگی خداحافظی کردم و خیلی سریع به دنبال اردوان که اهسته چیزی به کوروش میگفت به راه افتادم.
تو قلبم خوشحال بودم که از ان جمع بیرون امدم ولی حالا باید به اردوان جواب خیلی چیزها را پس میدادم. ترس وجودم را گرفته بود ولی با خودم گفتم اصلا اون باید جواب پس بده،جواب رفتارهای زشت گلاره و خیلی کارهای دیگر اصلا همین که بیخبر از من راه افتاده اموده،خودش انقدر مقصر بود که حرفی برای گفتن نداشن . اصلا در هر صورت باید دست پیش را میگرفتم تا به قول معروف پس نیفتم به همین خاطر با نهایت اعتماد به نفس داخل ماشین نشستم. اردوان که با یک من عسل هم نمیشد خوردش با نهایت عصبانیت دنده را عوض کرد و از ویلا خارج شد.نه او حرفی برای گفتن داشت نه منو هردو در سکوتی تلخ فرو رفته بودیم. چقدر در همین چند ساعته بینمان فاصله افتاده بود دیگر احساس میکردم هرگز نمیشناسمش با این که ذره،ذره وجودم او را میطلبید ولی به خودم نهیب میزدم دیگر این بازی موش و گربه را تمام کن و اردوان اگر خیلی برایت ارزش قایل بود یک چیزی به گلاره میگفت و یا خیلی کارهای دیگر . پس فکر کردن هم بهش دور از عقل بود چه بهتر که در مورد اینده ام به شکل بهتری فکر کنم اصلا اردوان چقدر احمق بود که با وجود دختر روانی مثل گلاره که من بهش هیچ کاری نداشتم اینطوری کرده بود میخواست بازهم به این وضعیت ادامه بدهد. گلاره حتی نمیتوانست من را یک ساعت تحمل کند چه برسد به این که بداند اون زن که در این مدت در طبقه بالا خانه نامزدش بوده من هستم. صد در صد با دست هایش خفه ام میکرد پس چه بهتر به اردوان بگویم و همه چیز را پایان بدهم. به قول شیدا عقلانی و درنهایت تفاهم جدا میشویم. یک مدت هم میرفتم پیش مریم و بعد یک تصمیم اساسی میگرفتم. درهمین افکار بودم که اردوان اتومبیل را کنار جاده که تا دریا چندمتین متر بیشتر نبود نگه داشت.
از ویلا زیاد فاصله نداشتیم ولی ان وقت شب ان هم در ان سکوت وهم تنگیز،مخصوصا که باران هم نم نم شروع شده بود از رفتار احتمالی اردوان ترسیدم. اردوان دقایقی را در سکوت گذرانده و برف پاک کن های ماشین را به حرکت دراورد. بالاخره وقتی باران کاملا شدت گرفت سرش را به سمتم برگرداند و اهسته گفت :
_از این که بلند شدی اومدی اونجا خودت راضی هستی؟
هیچ جوابی ندادم و دوباره گفت :
_گفتم از این که سرخود بلند شدی اومدی خودت راضی هستی؟
داشتم فکر میکردم که چه جوابی باید بدهم که فریاد کشید :
_نمیشنوی چی گفتم ؟ مگه بهت نگفته بودم این جریان شوخی بازی نداره؟ مگه نگفته بودم کوروش سمجتر از این حرفهاست. گفته بودم یا نه ؟
وقتی جوابی نشنید دوباره فریاد زد.
_گفته بودم درسته؟ ولی تو گوش نکردی بهم دروغ گفتی که دیگه جوابشون رو نمیدم، درسته؟ بعد خیلی راحت تا امدن دنبالت راه افتادی اومدی اینجا!
اردوان در حالی که با خشم چشمهاشو تنگ میکرد ادامه داد._چیه میخواستی امار منو بگیری؟ حالا خوب شد ؟
تا امدم حرف بزنم با غیظ گفت :
نمیخواد چیزی بگی شاید هم میخواستی به این سمج خان برسی؟ اره! حالا رسیدی، بله دیگه وقتی یک ساعت با هم ور میزنید بالاخره یه نتیجه گیری هایی هم باید باشه، بیخود نبود همه براتون کف میزدند به افتخار شاه داماد و عروس خانوم.
اردوان که دیگر صورتش واقعا تغییر کرده بود ادامه داد :
واقعا برات متاسفم، واقعا خجالت نکشیدی نه؟ نگفتی کوروش جون اسمم تو شناسنامه همین دوست خرفتت که بغل دستت وایستاده، نوشته شده؛ یعنی واقعا فکر میکنی وقتی بفهمه هم همینطور باهات برخورد میکنه؟ فکر نمیکنی مثل یه دستمال کاغذی پرتابت میکنه توی جوب؟
وقتی حرفش به اینجا رسید دیگه نتونستم خودم را کنترل کنم و با فریاد گفتم :
_دیگه به تو ربطی نداره به زندگی من کار داشته باشی من و تو هیچ ربطی بهم دیگه نداریم، ائلا که اره از این که اومدم خیلی هم خوب راضی هستم اول به خاطر این که فهمیدم با چه جور ادمهایی طرفم مثلا همین نامزد جونت،کاملا فهمیدم یه بیمار روانیه که باید بره دکتر قرص بخوره،فهمیدم که با وجود اون باید هرچه زودتر و به هرقیمتی که شده حتی ابروریزی پیش خانواده ام از زندگی تو برم بیرون چون امکان داره قصد جونم رو بکنه، مطمئنم بعید نیست وقتی هیچی نمیدونه مثل مالیخولیایی ها این رفتار رو داره وای به حال اون زمانیکه بدونه این همه مدت من تو خونت بودم و تازهچند شب هم تا صبح پیش هم بودیم، حالا به هر شکل،دوم،اگر کوروش سمج هم باشه که اصلا نیست حداقل برام احترام قائله که وقتی به یک دلیل واهی بهش گفتم نمیتونم بهت جواب مثبت بدم خیلی راحت همه چیز روپذیرفت و قبول کرد که صبر کنه، سئوم، ائنی که باید خجالت بکشه تو و اون نامزد مزخرفتی که حبا رو خوردید و ابرو رو قی کردید و جلوی چشم همه هر غلطی دلتون میخواد میکنید. من هیچ خجالتی نمیکشم به صرف اینکه اسمت تو شناسنامه ام باشه که خیلی راحت خط میخوره از هیچ کس ابایی ندارم مگه بین من و تو چی بده و هست که خجالت بکشم، یه ازدواج زوری.
ادامه دارد

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#75 | Posted: 9 Nov 2013 18:28
طلایه ۱۲

نفسی کشیدم و محکم ادامه دادم.
_اصلا این مسخره بازی پایان خوبی نداره باید هرچه زودتر تمومش کنیم اصلا کاشکی قبل از اینکه خانواده هامون ما رو با هم ببینند تمومش میکردیم ولی حالا دیر نشده تا قبل از اینکه زندگی خصوصی تو و اینده من فنا بشه باید تمومش کنیم.در ضمن محض اطلاعت میگم هیچ وقت کسی منو مثل دستمال کاغذی دور نمیندازه چون نه زوری خودم رو به کسی تحمیل میکنم و نه بیمار روانی هستم که الکی بپرم به مردم و خلق همه رو تلخ کنم فهمیدی جناب اردوان خان صولتی. در ضمن بهتره یه فکری هم به حال خودت بکنی که به خاطر جلف بازی های مترسک جونت، شدی سوژه مسخره مردم نه من، برو ببین پشت سرت چی میگن؟!
اردوان مثل لبو قرمز شده بود، انگار شنیده حقایق حسابی برایش تلخ و ناگوار بود. من هم حال و روز بهتری نداشتم دندان هامو انقدر محکم به هم فشار داده بودم که درد گرفته بود گلوم هم میسوخت انگار سرب داغ توش ریخته بودند . چشم هایم هم که حسابی اشکی شده بود ولی بهش اجازه خروج نمیدادم باید غرورم را حفظ میکردم به همین خاطر بلند نفس میکشیدم و سکوت کرده بودم وقتی اردوان سکوتم را دید با حرص گفت :
_پس تصمیمت جدائیه درسته ؟ بعد لابد هم میخوای زن اون مرتیکه بشی ؟
با خونسزدی گفتم :
_فعلا فقط تا جدائیش و رهایی از دست تو و اون نامزدت فکر کردم بقیه اش رو بعد تصمیم میگیرم.
اردوان با اخم تو چشم هایم زل زد و گفت :
_باشه فردا صبح خودت بهشون بگو، اصلا هر عیب و علتی هم خواستی بذار.
من که با نهایت اخم تو چشمهایش خیره شده بودم گفتم:
_چرا فردا؟ میریم تهران بعد اقدام میکنیم اصلا لزومی نداره فعلا چیزی بدونند، درضمن قصد خراب کردن تورو هم ندارم .
اردوان که فریاد میکشید گفت"
_اها لابد میخوای به اسم اینکه زن من هستی پنهونی طلاق بگیری و هرغلطی خواستی بکنی، من هیچ مسئولیتی نمیپذیرم فردا که افتادی تو چاه اقا جونت بیاد یقه منو بگیره و بگه تو شوهرش بودی چرا به ما نگفتی که دخترمون رو طلاق دادی.
وپوزخندی زد و گفت:
_فکر کردی زرنگی؟ ولی به هرکسی اینها رو یادت داده بگو که خودش احمقه نه اردوان صولتی.
_باشه،ناراحت نشو،وقتی علت طلاق رو مامان فرنگیس پرسید، زنگ میزنم گلاره جونت بیاد اونطوری هم خیلی بیشتر ابروت میره هم گلاره خانومت چشمهاتو از کاسه درمیاره.
اردوان که به فکر فرورفته بود گفت :
_حق نداری اسم اون رو وسط بیاری و الا تا گیس هات مثل دندون هات سفید بشه طلاق در کار نیست.
از لحن خشمگین صدایش حسابی ترسیده بودم ولی تا خواستم حرفی بزنم گوشیم به لرزش و صدا درومد تا به صفحه اش نگاه کردم اسم و شماره کوروش افتاده بود . اردوان که پوزخندی میزد گفت :
_خوبه از الان تنهات نمیذاره !
من هم با بی تفاوتی گوشیمو باز کردم و گفتم :
_بله.
کوروش اهسته حرف میزد گفت :
_سلام عزیزم خوبی؟
_سلام؛ممنونم.
صدایم کمی میلرزید نمیتوانستم خودم را کنترل کنم نفس عمیقی کشیدم که گفت :
_اتفاقی افتاده ؟ چرا ناراحتی؟ میخوای من خودم رو برسونم؟
_نه چیزی نیست.
اردوان با اخم و در سکوت نگاهم میکرد. احساس کردم حالا توی چشم هایش هم حسادت و هم حس غم نشسته . با ناراحتی و در سکوت به مکالمه ما که باید گوش هاشو تیز میکرد تا صدای ارام کوروش را بشنود همانطور نگاه میکرد . کوروش که انگار سر درد دلش باز شده بود بت مهربانی گفت :
_طلایه واقعا به خاطر رفتار وقیح این دختره بی سر و پا معذرت میخوام. میدونی اون چون مادر نداره و پدرش هم فقط پول و هرچی خواسته در اختیارش گذاشته و هیچوقت نبوده چندان درست بار نیامده.
نگاه پرملامتی به اردوان کردم و گفتم :
_مهم نیست بعضی ها این کارها رو نشونه امروزی بودن و اجتماعی بودن یه دختر میدونن و لذت میبرن.
کوروش خندید و گفت:
_ادم باید دیوونه باشه که اینطوری فکر کنه من که حالم از امثال دخترهایی مثل گلاره که با رفتارها و حرف زدن های مشمئزکننده اعصاب ادم رو داغون میکنن بهم میخوره. میدونی چیه طلایه من همیشه ایده الم یکی مثل تو بده، خانم،باشخصیت،نجیب.
این حرفش کمی مرا ترساند ولی چه فرقی میکرد اصل این بود کهکوروش داشت من را در مقابل اردوان به امثال گلاره ترجیح میداد من هم با افتخار در سکوت به ادامه حرف هایش که میگفت :
_تو مثل یه گوهر گرانبها هستی که لای یه صدف قشنگ محفوظ موندی و به هرکسی اجازه ورود نمیدی،به نظر من که انقدر رفتارهایت متین و قشنگه ادم لذت میبره،وقتی تو رفتی همه داشتند از خانمی و اخلاقت تعریف میکردند. اونقدر بچه ها ازت خوششون اومده بود که میگن حتما باید فردا بیایی اینجا. نگران گلاره هم نباش به اردوان زنگ میزنم بیاد یه فکری به حالش بکنه.
ارام گفتم:
_همه و تو لطف دارید ولی ما فردا صبح زود داریم برمیگردیم.
ونگاهی به اردوان کردم که انگار با این حرفم خیالش راحت شده بود و اهسته سرش را گذاشت روی فرمان. کوروش که انگار ناراحت شده بود گفت:
_پس طلایه قول میدی رسیدی بهم زنگ بزنی، من طاقت دوریتو ندارم همه اش انگار یه گمشده ای دارم.
_ولی کوروش خان من که بهتون گفتم نمیشه پس ادامه این کالمات هم درست نیست.
کوروش با لحن ملتمسانه ای گفت :
_ولی من هم گفتم تا حل شدن مشکلتون صبر میکنم.
_ولی مشکل من شاید به این راحتی ها حل نشه و یه جورهایی که شاید.....
امد وسط حرفم و گفت :
_این را مطمئن باش که هر چی باشه برای من فقط فقط خودت مهمی و فقط به رسیدن به تو فکر میکنم، نه به هیچ هیز دیگه.
اردوان سرش را دوباره بلند کرده و چشم هایش را که نمیدانم چرا اما فکر کنم به خاطر بی خوابی قرمز شده بود بهم دوخت. دیگر خجالت میکشیدم بیشتر از این به حرف های عاشقانه کوروش جلئی اردوان گوش بدهم،من مثل اون نبودم که راحت و بی ملاحظه باشم بنابر این گفتم :
_ببخشید کوروش خان من باید قطع کنم.
کوروش اهی کشید که صدایش توی گوشی پیچید گفت:
_فقط یه چیزی.
_بفرمایید!
_چقدر موهای قشنگی دارید،خیلی خوبه که از چشم همه میپوشونید اگر همسر من بشی نمیذارم هیچکس بهش نگا کنه، میدونی طلایه به نظر من تو بهترین و قشنگترین دختری هستی که تا حالا دیدم، یه وقت هایی که با خودم فکر میکنم میترسم من لیاقت تورو نداشته باشم،امشب وقتی در مقابل این دختره سبکسر سکوت کردی فهمیدم خیلی با گذشت تر از اونچه فکر میکردم هستی. من هیچ وقت قصد ازدواج نداشتم یعنی هیچوقت دلم جایی اسیر نشده بود ولی بعد از دیدن تو به خودم اعتراف کردم که دیگه گمشده ام،پیدا شده، اینها رو همون روز که تو جنگل یه بار شما رو دیده بودم به خودم گفتم. اهان راستی من هنوز گل سرهاتون رو یادگاری دارم،هر روز به یادتون نگاهش میکنم، شاید باورتون نشه از اون روز به بعد دیگه یه لحظه از خاطرم دور نمیشین.
چهره اردوان که پر از رنجیدگی بود،نمیدونم چرا به یک باره دلم برایش سوخت، شاید به خاطر این که انشب من با اینکه حرفهای گلاره را نمیشنیدم داشتم از ناراحتی دق می کردم،ولی اردوان که مثل من عاشق نبود تا ناراحت بشه،فقط یه خورده چون زن اسمی اش بودم رگ غیرتش ورم کرده بودم. با این حال دیگه بیشتر نمیتوانستم به کوروش مجال حرف زدن بدهم گفتم :
_بخشید کوروش خان من باید قطع کنم. درضمن خیلی امیدوار نباشین و به این چیزها فکر نکنین، من امشب بهتون گفتم.......
کوروش اهی کشید و درحالی که نمیخواست ادامه حرفم را بشنود گفت:
_باشه مواظبه خودت باش.
بعد با نهایت احساس گفت:
_طلایه خیلی دوستت دارم،هیچوقت تو زندگیم کسی نتونسته ود اینطوری اسیرم کنه. ببخشید..... اما اینو گفتم که زودتر مشکلت رو حل کنی و بدونی یکی منتظرته.
وقتی دوباره به اردوان که سرش را به ستون کناری ماشین تکیه داه بود و به حرفهامون گوش میداد نگاه کردم بی هیچ حرفی گفتم:
_خداحافظ.
ادامه دارد

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#76 | Posted: 9 Nov 2013 18:29
طلایه ۱۲

وگوشی رو قطع کردم. اردوان بعد از اینکه باز هم بی صدا مثل مسخ شده ها نگاهم کرد بی انکه حرفی بزند از ماین پیاده شد و کنار دریا رفت. بارون به شدت میبارید با اینکه تو ماشین هیچ صدایی نمی امد و سکوت حکومت میکرد ولی بیرون قیامتی برپا بود.دریا کاملا طوفانی شده و باران چنان شدت اشت که هر لحظه فکر میکردم الانه که شیشه ماشین را بشکند.
دوست داشتم من هم همراه باران گریه کنم چقدر شب سختی بود کاش سرنوشت هیچ وقت پامو تو زندگی اردوان باز نکرده بود نه نمیتوانستم برای همیشه فراموشش کنم و نه این مثل هرزنی که خودش را مالک شوهرش میداند باشم. حالا دیگه هردو موافقت کرده بودیم به زودی از همدیگر جدا بشویم. عقلانی اش هم همین بود. نمیدانم چقدر مثل احمقها رفته بودم تو فکر و خیال و اشک میریتم که دیدم هنوز اردوان برنگشه،میدیدمش تو ساحل نشسته ولی برایم سخت بود بعد از این که انقدر با گلاره صمیمی دیده بودمش بازهم مثل قبل باهاش رفتار کنم.باز هم نمیدانم چقدر با خودم جنگیدم،تابالاخره راضی شدم بروم سراغش، انقدر بارون دیده بود که تا پاهامو بیرون گذاشتم تا ساق پاهام توی گل و شل فرو رفت. با این که قیافه ام درهم رفته بود و به سختی گام برمیداشتم بالاخره کنار اردوان که کاملا خیس شده و انگار دوش گرفته بود قرار گرفتم.
اردوان که متوجه حضور من شده بود اهسته گفت:
_طلایه خانم، میبینی یه وقتهایی دریا به این بزرگی هم قاطی میکنه،اونوقت ماها فکر میکنیم وقتی کسی بزرگ شد،نباید ناراحت بشه نباید عصبانی بشه اصلا نباید حرف بزنه.
نمیفهمیدم چی داره میگه اصلا چه ربطی داشت زیر شرشر بارون تو کلی شن نشسته بود و تمام جونش کثیف شده بود انوقت حرفهای فلسفی میزد که حوصله اش را نداشتم. ارام گفتم:
_پاشو بریم، دیر وقته.
اردوان که انگار اصلا صدامو نمیشنید گفت:
_میبینی دریا هم شبها جو میگیردش تا کجاها پیش میاد ولی هنوز افتاب نزده وقتی همه جا روشن و واضح میشه میترسه کم بیاره میره عقب، عقب انقدر که خودش هم از بی وجودی خودش، حالش بهم میخوره و کف میکنه.
احساس کردم اردوان کاملا قاطی کرده و داره هذیون میگه. ارام گفتم :
_اردوان خواهش میکنم پاشو خطرناکه، نصفه شب ما اینجا نشستیم پاشو اگر خواستی میریم ساحل وم ویلای خودت.
اردوان که به حرفم اهمیت نمیداد دستم را گرفت و گفت:
_بشین یه خورده هم به حرف های من گوش بده، البته من مثل اون مرتیکه بلد نیستم اونطوری برات لفظ قلم حرف بزنم و بهت وعده قهرمانی بدم. شاید بگه با همه شرایط کنار میاد ولی خب فکر اینجاشو نکرده که تو زن من هستی،مطمئن هستم اگر بفهمه کنار میکشه پس نباید زیاد روش حساب کنی.
و درحالیکه انگار حالا دلشت با خودش حرف میزد ادامه داد:
_هرچند شاید هم کنار نکشه شاید بگه گور بابای اردوان، گور بابای دوستیمون اره،مرتیکه زابراه تر از این حرفهاست.
درحالی که صداشون بلند میکرد با فریاد گفت :
_تو بهم گفته بودی با کوروش هیچ رابطه ای نداشتی ولی حالا خاطرات جنگل و اون چیزهارو با هم مرور میکنین....!
اروم گفتم:
_بعدا برات توضیح میدم،موضوع اون جوری که تو فکر میکنی نیست.
اردوان سرش گیج رفت و روی شنها ولو شد،دیگر نمیتوانستم تو اون شرایط بمانم درحالی که نهایت زورم را میزدم تا از روی زمین بلندش کنم گفتم:
_اردوان پاشو دیروقته.
وبه هزار زحمت و زور بلندش کردم و به سمت ماشین هولش دادم،به سختی پشت فرمان نشست و ماشین به ان قشنگی اش با ان همه شن کثیف شد،حالا بماند که توی دلم چقدر بهش گفتم " بی لیاقت و شلخته" ولی خوب با همه این حرفها،اردوان که مثل موش ابکشیده شده بود تا ویلا که چند دقیقه ای بیشتر فاصله نداشت رانندگی کرد و من فقط توی دلم صلوات فرستادم و ایت تاکرسی خواندم که با ان وضعیت تصادف نکنیم خودم که رانندگی بلد نبودم. چقدر این شیدا همیشه بهم میگفت" بیا من بهت یاد بدم،بده دختر هیچی از رانندگی ندونه". ولی راستش من میترسیدم سوار مال امانت بشوم ار بچگی هیچ وقت دوست نداشتم وسابل دیگران را استفاده کنم یعنی این اقاجونم اینطوری بارم اورده بود . خلاصه به هر بدبختی بود رسیدیم خدارو شکر هم خیاابان ها خیلی خلوت بود و هم راه خیلی نزدیک.
اردوان که حالش خوب نبود و به زحمت زیر شانه اش را گرفته بودم سریع از پله ها بالا بردم. ویلا در تاریکی فرورفته بود و انگار ساعت ها میشد که همه خوابیده بودند. در حالیکه همه لباسهایش خیس بود داخل حمام هلش دادم و رفتم پایین سریع برایش ش یر داغ کردم و برگشتم. با حوله روی تخت ولو شده بود و از موهایش اب میچکید به زور لیوان شیر را به خوردش دادم و اب موهایس را حسابی با حوله خشک کردم و به زور ربدوشامبرش را تنش کرده و خواباندمش و پتو را تا روی سرش کیپ کردم. اردوان هم دیگر یک کلمه حرف نزد و چشم هایش را بست . خودم هم حال و روز جالبی نداشتم، همه لباسهایم کثیف و خیس شده بود. سریع عوض کرده و جایم را پهن کردم. انقدر خسته بودم و انقدر شب بدی را گذرانده بودم که سریع به خواب رفتم ولی هنوز یکی دو ساعتی بیشتر نخوابیده بودم که کاملا احساس خستگی می کردم که با ناله های اردوان چشم هایم را که انگار توش خورده شیشه ریخته بودند و حسابی میسوخت،باز کردم اول فکر کردم خواب میبینم ولی انگار همه چیز در بیداری بود و تازه همه شب ان شب مثل فیلم به خاطرم هجوم اورد.
متوجه نمیشدم اردوان چه میگوید ولی جمله های نیمه تمام و گنگی میگفت که زیاد قابل فهم نبود وقتی دستم را روی پیشانی اش گذاشتم انقدر داغ بود که هیچوقت ندیده بودم تب کسی انقدر بالا باشد هرچی صدایش کردم اصلا متوجه نبود هرچی هم تکانش دادم انگار نمیخواست بیدار شود یعنی حالتی بود بین خواب وب بیداری نمیدانستم باید چه کار کنم با اینکه میدانستم نصفه شبی مامان را زا به راه میکنم ولی چاره ای نداشتم باید میرفتم بیدارشون میکردم. خودم حسابی دست و پایم را گم کرده بودم ونمیدانستم باید چیکار کنم. سریع بخ سمت اتاق مامانم رفتم و در زدم ولی انگار خوابشان سنگینتر از این حرفها بود . حدود چند دقیقه ای بود که در میزدم و مامان و بابا در را باز نمیکردند. درحالیکه حسابی پریشان بودم سراسیمه به اتاق فرنگیس خانم اینها رفتم ولی انگار هرچه در اتاق انها را هم میزدم کسی بیدار نمیشد. دوباره درحایکه از نگرانی نفسم بالا نمیومد و همان حالتی بود که همیشه وقتی خیلی بیش از حد میترسیدم و یا نگران مبشدم بهم دست میداد به سمت اتاق اقاجون اینها رفتم و بعد از یکی دوبار در زدن سریع در را باز کردم و داخل شدم ولی در کمال ناباوری دیدم همه تخت ها مرتب است چمدان هاشون هم گوشه ای از اتاق بود ولی خودشان نبودند. ان لحظه اصلا نمیتوانستم حدس بزنم که کجا رفته اند فقط دویدم به سمت تراس که شاید ان وقت شب رفته باشند کنار دریا ولی بارون به شدت میبارید و بعید میدانستم اقا جون اینها تو اون هوا بیرون باشند. ان هم انوقت شب. در حالیکه از سر استیصال دستم را روی پیشانیم میگذاشتم برگشتم به اتاق اردوان صورتش حسابی داغ بود و همانطور ناله میکرد نمیدانستم باید چه کار کنم دوباره به اتاق فرنگیس خانوم اینها رفتم ولی انها هم فقط چمدانهایشان بود و خودشان نبودند. مستاصل سریع به اشپزخانه رفتم و همه کمدها و کشوها را به ترتیب گشتم و نگاه کردم تا بلکه قرص تب بری پیدا کنم ولی هیچی نبود به خاطر این که حسابی بد شانس بودم،زمین و زمان بد و بیراه میگفتم و نمیدانستم حدافقل مامان اینها کجا رفتند که مارا تنها گذاشته اند.
به سمت تلفن رفتم تا بلکه به موبایل حاج اقا زنگ بزنم با اینکه میدانستم دیر وقته ولی چاره ای نبود . کنار تلفن یاد داشتی را که دست خط اقاجونم بود دیدم.
"طلایه جان ما داریم میریم منزل یکی از دوستان حاجی که در رامسر کلبه جنگلی دارد. شما هم اگر فردا یادداشت را دیدید تماس بگیرید. ادرس بدهم بیایید،هرچند ادرس را مینویسم شاید موبایل تو جنگل انتن ندهد"
و ادرس را با کروکی گذاشته بودند. اه از نهادم درامد. دیگر اگر هم میتوانستم باهاشون تماس بگیرم تا می امدند دیر میشد. سریع از روی تلفنهای ضروری تقویمی که کنار تلفن بود شماره اورژانس را پیدا کردم و به امید این که بتوانم امبولانسی بگیرم سریع شماره گرفتم ولی نه یک باز بلکه ده بار دیگر زنگ زدم و اشغال بود. حسابی حرص میخوردم و با خودم حرف میزدم و شاید صد بار طول سالن را قدم زدم تا اخر خط ازاد شد . صدایم میلرزید تا اقایی گوشی را برداشت گفتم:
_ببخشید اورژانس؟
مرد که انگار عصبانی هم بود گفت :
_بله.
_ببخشید شوهرم انگار سرماخورده حسابی تب کرده میشه یه ماشین بفرستید؟
مرد که انگار خیلی از همه جا شاکی بود با فریاد گفت:
_نداریم خانم.
_اقا خواهش میکنم کی میاد ؟
مرد که عصبانیتر شده بود گفت:
_چی میگی خانم تو این بارون چندتا ماشین داشتیم که رفتن تو جاده برای تصادفات جاده ای خانم! اون وقت شما شوهرت سرما خورده زنگی زدی
_اخه حالش خیلی بده هذیون میگه. نمیدونید کی برمیگردند؟
ادامه دارد

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#77 | Posted: 9 Nov 2013 18:35
قسمت آخر طلایه ۱۲

با لحن بدی گفت:
_وقت گل نی خانم! وقتی تو این بارو برن صدها کیلومتر اونوتر که مشخص نیست که میان
_یعنی چی اقا این چه طرز حرف زدنه شوهره من اردوان صولتیع!
با پوزخندی گفت:
_هرکی میخواد باشه . ماشین نداریم یه خورده پاشویه کن خوب میشه.
وگوشی را کوبید. انگار ان یک جمله ار را هم فهمید همسرم اردوان لطف کرد و گفت سریع بالای سر اردوان رفتم از قبل هم بدتر شده بود. نمیدانم چرا حالا دندانهایش بهم کلید کرده بود دیگر ناخوداگاه اشکهایم سرازیر شده بود . تا به حال هیچ کسی را به ان حالت ندیده بودم. هیچ کاری از دستم بر نمی امد حالا باید از کجا دکتر گیر بیاورم. همانطور که با خودم غر میزدم حالا چه وقت کلبه جنگلی رفتن بود یاد کوروش افتادم. ان لحظه دیگر به هیچ چیز جز سلامتی اردوان که انطور سخت نفس میکشید و هر لحظه دیگر به هیچ چیز جز سلامتی اردوان که انطور سخت نفس میکشید و هر لحظه وخامت حالش بیشتر میشد فکر نمیکردم با اینکه میدانستم کاری که میکنم برای خودم از همه بدتره حتی به قیمت از دست دادن کسی مثل کوروش ولی شماره اش را گرفتم.
گوشی دو سه بار زنگ خورد داشتم پشیمان می شدم که کوروش در حالی که حسابی صدایش خواب آلود بود گفت:
-بله شما؟
صدایم می لرزید فقط مانده بودم چی بگویم در حالی که صدای نفس هایم حسابی بلند شده بود مثل کسی که دنبالش کردند گفتم:
-الو کوروش خان.
کوروش که امنگار تازه حواسش جمع شده بود گفت:
-طلایه توی!اتفاقی افتاده؟
به سختی گفتم:
-نه،یعنی آره،ولی....می شه،می شه یه لطفی بکنید؟
کوروش با نگرانی گفت:
-آره،من در خدمتم دارم لباس می پوشم،چی شده؟حال پدرتون بد شده،خب آدرس رو بفرمایید من دارم می یام.
من که دستپاچه شده از تماسم پشیمان بودم با خودم گفتم"بهتره بپرسم چی کار کنم و بگم نیاد"گفتم:
-نه،نمی خواد شما زحمت بکشید فقط بگید باید چیکار کنم حالش خیلی بده،تب داره و هذیون می گه و دندان هایش بهم چسبیده و سخت نفس می کشه.
کوروش کمی مکث کرد و گفت:
-چی می گی دختر داره تشنج می کنه باید خودم باشم.
من که حالا واقعا ترسیده بودم گفتم:
-واقعا!پس خودتون تشریف بیارید.
کوروش گفت:
-دارم می یام،تو الان دست هاشو بکن تو آب یخ.
من که موبایلم کنار گوشم بود سریع دویدم تو آشپزخانه و چند تا کاسه و قابلمه پیدا کردم و سریع رفتم تو حمام و پر آب سرد کردم.کوروش که همان طور پشت تلفن داشت رانندگی م یکرد همه ی کارهایی را که قبل از رسیدنش واجب بود انجام بدهم بهم می گفت و من هم انجام می دادم.کوروش که رسید سر همان جایی که عصر قرار داشتیم گفت:
-طلایه من رسیدم سر دهم،حالا کجا بیام؟
در حالی که صدایم از نه چاه بیرون می آمد گفتم:
-بیا ویلای اردوان.
کوروش که انگار به گوش هایش شک کرده بود گفت:
-کجا؟
دوباره بلندتر گفتم:
-بیا ویلای اردوان،مگه بلد نیستی؟
کوروش کهخ یک لحظه ساکت شده بود و حتی با این که جلوی رویم نبود ولی اوج تعجب را در صدایش حس می کردم و حتم داشتم الان نزدیکه شاخ دربیاورد و گفت:
-یعنی چی؟مگه تو اونجایی؟!
من که خجالت می کشیدم و شرم و صد تا حس بد دیگر که نمی دانم چی بود وجودم را تصرف کرده بود و نفسم بالا نمی آمد گفتم:
-زود باش.اردوان حالش خیلی بده.
گوشی را قطع کردم.هنوز دقیقه ای نگذشته بود که با دیدن تصویر بهت زده کوروش پشت آیفون تصویری در را باز کردم و سپس کورو در حالی که کیف بزرگی همراهش بود و چون مسیر حیاط را طی می کرد کمی خیس شده بود رو به روی من که کنار در چوبی شاختمان ایستاده بودم ظاهر شد،قدرت نگاه کردن به چشم های متعجبش را نداشتم.سلام آرامی کردم و گفتم:
-دنبالم بیا.
سریع از پله ها در تاریکی بالا رفتم و در اتاق را برایش باز کردم.اردوان همان طوری بی حال بود.کوروش که انگار با دیدن حال وخیم اردوان همه ی سوال های بزرگی را که در همین چند دقیقه توی ذهنش نشسته بود از خودش دور می کرد سریع کیفش راب باز کرد و بعد از تزریق چند آمپول و وصل کردن یک سرم دستش را روی پیشانی اردوان گذاشت و انگار که نفس راحتی می کشید رو به من که مانده بودم حال چی باید به خواستگار محترم بگویم کرد و گفت:
-به خیر گذشت.
من هم نفس راحتی کشیدم و گفتم:
-خدارو شکر.
کوروش با نگاهی که ملامت و کمی هم حیرت در آن نشسته بود براندازم کرد و با طعنه گفت:
-چیه باید خوشحال می بوید که تقاص پس داده؟
یک لحظه متعجب نگاهش کردم و پیش خودم فکر کردم کوروش همه چیز را می دانسته و به من پیشنهاد ازدواج داده،خواستم چیزی بگویم که کوروش ادامه داد:
-هیچ وقت فکر نمی کردم اردوان چنین پسری باشه منو بگو به سرش قسم می خوردم.
و در حالی که سرش را تکان می داد گفت:
-ولی انگار مقصر خود خرم بودم که بهش اطمینان کردم و تو رو به دستش سپردم هرچند شاید واقعا نتونسته از تو...
آهسته به سمت من آمد و ادامه داد:
-تو خیلی مهربانی ولی اردوان خیلی اشتباه کرده،و شاید هر کس به جای تو بود....
وسط حرفش آمدم و گفتم:
-چی داری می گی کوروش؟!اردوان اصلا....
کوروش که با اخم نگاهم می کرد گفت:
-یعنی تو با خواسته ی خودت آمدی اینجا و به زور نیاوردتت؟
-اصلا موضوع چیز دیگه ایه.
کوروش که عصبانی شده بود با فریاد گفت:
-کدوم موضوع؟فقط یه کلمه بهم بگو اتفاقی هم برات افتاده یا نه؟
-اصلا موضوع....
وسط حرفم آمد و گفت:
-فقط بگو غلط اضافه کرده یا نه؟
-نه،ولی موضوع....
باز میان حرفم پرید و در حالی که نفس راحتی می کشید گفت:
-هیچ موضوع دیگه ای مهم نیست،فقط خدا را شکر می کنم.....
این دفعه من وسط حرفش پریدم و گفتم:
-چی داری می گی واسه خودت؟موضوع اینه که....
کوروش که به چشم هایم خیره شده بود گفت:
-پیش آمده،اشکالی نداره،خوب حالا اردوان رو بهتر شناختم.
سرم را پایین انداختم و محکم گفتم:
-کوروش،اردوان شوهرمه تو چی می گی؟!
کوروش با چشم هایش که از بهت و تعجب حسابی باز شده بود نگاهم کزد و من ادامه دادم:
-همون زنی که می گفتی خیلی زشت و بدهیکله که زن اروان شده من هستم،طلایه.
کوروش روی مبل اتاق وارفته بود و با ناباوری گفت:
-یعنی تو همون دختری!پس چطور اردوان تو رو نشناخته؟!مگه می شه!
-اردوان هیچ وقت منو نگاه هم نکرده بود که بشناسه.
کوروش همچنان با تعجب نگاهم کرد و گفت:
-پس چرا قبول ردی زنش بشی؟دختر تو چی کم داری که....
وسط حرفش آمدم و گفتم:
-موضوع این حرف ها نیست،ما یه ازدواج اجباری داشتیم.
-یعنی تو،یعنی شما دوتا....
سرم را پایین انداختم و گفتم:
-آره،اردوان چند روزه فهمیده.
کوروش که انگار به یک باره همه کشتی هایش غرق شده بود مات و مبهوت نگاهم کرد و من با خونسردی،تمام ماجرا برایش تعریف کردم و حتی به خاطر این که بهش ثابت بشه بین من و اردوان هیچ چیزی نیست به رختخواب بغل تخت اشاره کردم و که حالا با خودم فکر می کردم خوبه مامان اینها نبودند والا آن قدر هول شده بودم و استرس داشتم شاید باعث شکشون می شد.
کوروش سرش را میان دست هایش گرفته و به فکر فرو رفت.سریع به آشپزخانه رفتم و با دوفنجان چای برشگتم.ابتدا بالای سر اردوان رفتم تا سری بهش بزنم که دیدم آرام خوابیده و با یک ساعت پیش کلی فرق کرده.دستم را روی پیشانیش که موهای قشنگش بهش چسبیده بود گذاشتم انگار کمی بهتر بود و بعد در مقابل کوروش که هنوز در عالم خودش غرق بود نشستم.کوروش که با حضور من سرش را بلند کرده بود،نگاهی به سرتاپایم انداخت و گفت:
-اردوان مقل برادرم می مونه،از این که در موردش اون طوری فکر کردم خودم رو نمی بخشم ولی این رو هم باید بگم واقعا براش متاسفم،خیلی بی لیاقت و کم سلیقه است.
کمی صدایش را پایین آورد و گفت:
-اگر انتخاب اردوان گلاره است تو هم باید زندگی شخصی خودت رو انتخاب کنی یه وقت هایی آبرو و این حرف ها فقط دست بند دست و پاهاست ولی اینها همه تا وقتی کاربرد داره که انتخاب اردوان گلاره باشه که من بعید می دونم.حالا معنی اون نگاهاشو می فهمم.
سرش را تکان داد و گفت:
-آره،حالا معنی خیلی چیزها رو می فهمم.
بعد رو به من گفت:
-اگر واقعا این طور باشه که من فکر می کنم اردوان همیشه مثل بادرم عزیزه و شما هم مثل خواهرم ولی اگر غیر از این باشه اردوان مثل برادرم می مونه ولی روی تو دیگه اون جوری فکر نمی کنم و روی پیشنهام هستم.
کیفش را برداشت و اسم چندتا دارو رو روی یک کاغذ نوشت و گفت:
-همشو صبح بگیر داروخانه دور میدونه من هم فعلا رازدار خودتون بدونید تا بعد.فعلا من می رم تو هم بهتره یه خورده استراحت کنی.
و با طعنه گفت:
-دیشب خیلی پریشون بودی.
به خاطر این که تا حدی طعنه ی حرفش را بپوشاند اشاره ای به پنجره کرد و گفت:
-آخه دیگه صبح شده.
لبخندی زد و به سمت در رفت،من در سکوت به دنبالش تا پایین رفتم.لحظه ی آخر نگاه عمیقی بهم کرد و گفت:
-مواظب این رفیق ما باش،بعضی موقع ها تب عشق بیشتر از هر چیزی آدم رو از پا در می یاره.
آهسته گفتم:
-کوروش اذیت نکن،اردوان همه فکر و ذکرش گلاره است.
کوروش که پوزخندی می زد گفت:
-یعنی اردوان این قدر احمقه من خبر ندارم!بهتره بدونی خیلی خوب می شناسمش،باور کن.
لبخند تلخی زد و گفت:
-خداحافظ.
-لطف کردی آمدی،واقعا مجبور شدم والا شما رو اذیت نمی کردم.
کوروش سری تکان داد و گفت:
-به حرفت ایمان دارم.
من که حالا آرامش از دست رفته ام را نا حدی به دست آورده بودم قدرشناسانه گفتم:
-کوروش خان همیشه نمی دونم چرا وقتی با شما حرف می زنم،خیلی احساس سبکی می کنم.
کوروش نگاهی به چشم هایم که از خجالت به زیر افتاده بود کرد و گفت:
-من هم بعد از حرف زدن با شما خیلی احساس های بخصوصی دارم ولی بهتره سربسته بمونه تا نتیجه گیری اساسی اردوان خان.
و بی آن که دیگر حرفی بزند به حالت دویدن از لابه لای درخت های انبوه حیاط گم شد.
نمی دانستم کار درستی کردم یا نه ولی خدا را شکر می کردم که ادوان در کمال آرامش خواب بود .ساعت پنج و نیم صبح را نشان می داد،بدنم خسته بود ولی آن قدر اتفاقات عجیب و غریب افتاده بود که تیتروار هم می خواستم به آن بیست و چهار ساعت فکر کنم ساعت ها طول میکشد.دمای بدن اردوان را چک کردم و سپس کمی اتاق اردوان را که هر گوشه اش دستمال یا سطلی افتاده بود مرتب کردم و دوباره دمای پیشانی اش را چک کرده و کنارش نشستم تا اگر مشکلی پیش آمد متوجه شوم.
ادامه دارد

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#78 | Posted: 13 Nov 2013 01:58
طلایه ۱۳

از ظهر خیلی گذشته بود که با تکان ­های دست اردوان، سریع از خواب پریدم، یک لحظه با این فکر که اتفاقی افتاده باشد و من متوجه نشده باشم، قلبم فرو ریخت، ولی با دیدن اردوان که در صحت و سلامت، کنار تخت نشسته بود و با لبخند گفت: - ساعت دو ظهره، نمی­ خوای بلند شی؟ خیالم راحت شد. اردوان که دیگر اثری از بیماری در چهره اش نبود، گفت: - مردم از فضولی، پاشو ببینم چه خبر بوده که خانم افتخار دادن و توی رختخواب من خوابیدن! با یادآوری آنچه دیشب، گذشته بود، دوباره احساس خستگی کردم. خمیازه ای کشیدم و در جایم نشستم، بعد گفتم: - اگر به اون سرمی که تو دستت بود، توجه می کردی، می فهمیدی دیشب چه خبر بوده. اردوان خندید و گفت: - یعنی به بهانه ی سرم، خودت رو مهمون رختخواب من کردی. اخم کردم و بالشت کوچکی را به سمتش پرتاب کردم که جاخالی داد و در حالی که بلند می خندید، گفت: - آن قدر دیشب حرصم دادی، تو خواب هم این کوروش ننه مرده رو می دیدم که تو اتاقم داره چرخ می زنه و مرتب صداش، تو گوشم بود. با اخم نگاهش کردم و گفتم: - نه خیر، خواب ندیدی اردوان خان! فقط با مریضی بی موقع تون، یکی از خواستگارهای خوبم رو پروندی. اردوان که بلندتر می خندید و انگار بیش از حد تصور شاد بود. گفت: - عجب! فکر کردی من شلغم بنفشم که خانم برای خودشون بساط عروسی راه بیندازن. مثل خنگ ها به اردوان که خیلی راحت به حرف های من گوش داده بود و به جای بدخلقی، می خندید، نگاه کردم و گفتم: - چیه، نامزد جونتون عیادت اومدند که این قدر با دُمت گردو می شکنی. اردوان بلندتر خندید و گفت: - وقتی حسودی می کنی، قیافت خوشگل تر می شه، ولی محض اطلاع خانم، دوست عزیزم، دکتر کوروش، یک ساعت پیش اومدند عیادتم و حالم رو حسابی خوب کرد. جداً وقتی که می گن دست دکتر شفاست، درسته، الان انگار دوپینگ کردم، این قدر شادم. حالا می فهمیدم چرا اردوان، آن قدر سرحال شده، حتماً فهمیده کوروش دیگه پاشو از زندگی من بیرون کشیده، سکوت کرده و در فکر فرو رفته بودم که اردوان حسابی نزدیکم شده و دستی به موهایم کشید و با خنده گفت: - دیشب، خیلی به زحمت افتادی، ممنونم. از این که دست به موهایم می کشید، معذب شده و با اخم موهامو از زیر دستش کشیدم و گفتم: - خواهش می کنم برای سپاسگزاری از حسن رفتار خودتون و همسر آینده تون، دیشب پیش دوست هام بود. هر چی می گفتم، اردوان می خندید. با نگاهی دوباره، دست به موهام کشید و گفت: - حالا برای هر چی بوده، ممنون. با اخم دست هایش را پس زدم و گفتم: - نکن. اردوان به چشم هایم خیره شد و گفت: - دوست دارم، مثل ابریشم لطیفه، خوشم می یاد، نوازشش کنم، حالم رو بهتر می کنه. با لحن خاصی گفتم: - به قول نامزدتون که صد در صد پر موخوره است. اردوان چشم هایش خندید و گفت: - هر کی همچین زِری زده، یعنی به موهای خانمم، حسودی کرده. صورتم کِش آمده و با حالت مات نگاهش کردم. اردوان با لحنی خاص، گفت: - چیه؟ زیاد خوشحال نشو، خواستم یه خورده برات نقش یه شوهر مهربون رو بازی کنم، ترسیدم یادت رفته باشه، آخه مامان اینها تماس گرفتند، بریم پیششون، کلبه ی جنگلی حاجی عزیزی. من که آرزوم بود، اردوان همیشه آن قدر مهربان باشد. اصلاً به روی خودم نیاوردم و گفتم: - حالا چی شده یه دفعه رفتن اونجا، دیشب پدر منو درآوردن. اردوان خیره نگاهم کرد و گفت: - آخی، ولی بد تیکه ای رو از دست دادی، جون من دکتر کوروش، اوه اوه، حسرت و آرزوی همه ی دخترهای غریب و آشنا، فکر کن وقتی اومده و تو رو اینجا دیده چه حالی شده. و دوباره زد زیر خنده و ادامه داد:

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#79 | Posted: 13 Nov 2013 02:01
طلایه ۱۳

فکر کن، وقتی فهمیده ما زن و شوهر هستیم، قیافه اش چه شکلی شده!؟ کاشکی حالم خوب بود،می دیدمش، باور کن صد بار قیافه اش رو تجسم کرده بودم، بعد از این که یک روز تو چشم هایش نگاه می کنم و می گویم طلایه همسر منه، چه شکلی می شه، ولی افسوس که این صحنه رو از دست داد. و دوباره قاه قاه خندید. از این که به راحتی یک رقیب قَدَر را از میدان به در کرده و آن قدر سرخوش شده، حرصم درآمده بود. گفتم: -حالا چندان هم خوشحال نباش، شاید به زودی اون پشت سر تو بخنده که چه راحت صاحب ... به یک باره، خنده هایش قطع شد. اما حس رضایت در وجود من، جان گرفت. با جدّیت به چشم هایم خیره شد و گفت: - این طوری دوست داری؟ وقتی سکوتم را دید، با لحن عصبی گفت: - این آرزو رو به گور می بره، شک نکن عزیزم. با ناراحتی به سمت کمد لباسش رفت و با حرص گفت: - بجُنب، مامان اینها منتظرند. به سختی از جایم بلند شدم و گفتم: - من باید حمام کنم، خیلی اوضاعم بی ریخته. با حرص حوله ام را برداشتم و وارد حمام شدم، که گوشی اردوان زنگ خورد. بین رفتن و ماندن، گیر کرده بودم. از یک طرف دوست اشتم بفهمم کیه و چی می گه و از طرفی اردوان منتظر بود از شرّ من راحت بشه تا با گلاره حرف بزنه. ولی من هم یک بار شده باید خودم را به پررویی می زدم و کنارش می ماندن و مثل خودش که راحت به مکالمات من گوش می کرد و برای از بین بردن هر کسی، هر کاری صلاح می دانست، انجام می داد. به همین خاطر از نصف راه رفته، برگشتم کنارش، اردوان با بهت نگاهم می کرد. اما من خونسرد و حوله در دست نشستم و به چشم هایش زل زدم و گفتم: - نمی خوای جواب بدی؟ اردوان پررو تر از من بود، گفت: - شما نمی خوای بری حمام؟ به چشم هایش نگاه کردم و گفتم: - شما به کارت برس. ازدوان که انگار مغلوب شده بود، بالاخره گوشی شو جواب داد. با این که گوشی اردوان هیچ گاه صدا رو پخش نمی کرد، ولی معلوم بود گلاره چه جیغ های بنفشی می زد که من هم یک چیزهایی متوجه شدم. تا اردوان بیچاره گفت: - بله. گلاره فریاد کشید: - معلومه از دیشب کدوم گوری هستی؟ مگه نگفتم تا رسیدی زنگ بزن. صدبار از دیشب تا حالا زنگ زدم، دیگه می خواستم بلند شم بیام اونجا، معلومه تو اون ویلا چه خبره که گم و غیب شدی!؟ نکنه داری یه غلط هایی می کنی. اون از دیشب که اومدی پیش من، تمام هوش و حواست یه جای دیگه بود، بعد هم که باهام تنها می شی، می گی سرم درد می کنه، پام درد می کنه، می خوابی، نه حرفی می زنی، نه بهم توجه می کنی، اصلاً معلوم نیست جدیداً چه غلطی می کنی. ببین اردوان، همین الان بلند می شی می یای اینجا، والا من کار ندارم. مامانت هست، بابات هست، خودم بلند می شم، می یام اونجا ببینم کی می خواد جلومو بگیره. اردوان که فکر نمی کرد، من چیزی از حرف های گلاره بشنوم، خنده مصنوعی کرد و گفت: - باشه، هر چی تو می گی درسته عزیزم، حالا خودت رو ناراحت نکن. گلاره که از آن طرف جیغ می کشید، گفت: - همین!؟ تو درست می گی عزیزم!؟ من دارم می گم پاشو زود بیا پیشم، من دیگه حوصله ی تحمل این عوضی ها رو ندارم، همچین بعد از جریان دیشب برام پشت چشم نازک می کنند، انگار به اسب شاه گفتم یابو، انگار اون دختره ی اُمّل، تحفه بوده، از صبح که پاشدم، همه دهن گشادشون را باز می کنند، هی زِر زِرشو می کنند. اردوان دیگه طاقت تحمل کردنشون رو ندارم، اگه نمی تونی منو ببری ویلا، باید بیایی بریم هتل، من الان زنگ می زنم یه اتاق رزرو می کنم. اردوان نگاهی به من انداخت و سعی کرد آرام حرف بزند، یعنی هیچ اتفاقی نیفتاده، گفت: - نه عزیزم نمی شه، من الان دارم می رم خونه ی دوست پدرم، دعوت دارم. در حالی که از فضولی من کلافه شده بود، از جایش بلند شد و صداشو پایین آورد و از اتاق خارج شد و سپس آهسته گفت: - مگه من گفتم بیایی؟ چقدر گفتم نیا، من .... من که دیگر بقیه ی حرف هاشو نمی شنیدم، می خواستم پررو بازی در بیاورم و دنبالش بروم، ولی خجالت کشیدم و داخل حمام شدم. همین قدر که فهمیده بود بین شان شکرابه و دیشب اردوان باهاش خوب تا نکرده، کافی بود. پس سریع دوش گرفتم و از حمام خارج می شدم، متوجه اردوان که لباش هاشو به تن کرده و به نظرم کمی هم بی قرار بود، شدم که با دیدن من، یک دفعه مثل آدم ندیده ها، ماتش برد، سرتا پای خودم را که حسابی داخل حوله پوشیده بودم، نگاهی کردم تا مشکلی نداشته باشم، گفتم: - چیزی شده؟
اردوان که تازه به خودش آمده بود، دستپاچه گفت: - نه، فقط بجُنب، مامان اینها منتظرند. عینک و کلاهی برداشت و رو به من ملتمسانه گفت: - طلایه خیلی سریع حاضر شو، من تو ماشین منتظرتم. من که با تعجب نگاهش می کردم، گفتم: - حالا بعد ناهار می ریم، چه عجله ای ... اردوان وسط حرفم پرید و گفت: - بهت می گم زود باش دیگه، حتماً دلیل داره، از اتاق خواستی بیایی، درش رو قفل کن، کلید رو هم بردار. از اتاق خارج شد. حالا می دانستم علّت آن همه استرس که در نگاه اردوان موج می زند، گلاره است. حدس زدم حتماً می خواد تهدیدش را برای آمدن به ویلا عملی کند که اردوان می خواهد هر چه زودتر، از این مکان برویم. سریع هر چی لازم داشتم، برداشتم و یک تیپ اسپورت خوب زدم و به گفته ی اردوان در اتاق را قفل کردم و از ساختمان بیرون رفتم. اردوان تو حیاط داخل ماشین نشسته بود تا سوار شدم. سریع ریموت درب را زد و گفت: - طلایه اگر اشکالی نداره چند لحظه سرتو پایین بگیر. من یک جورهایی بهم برخورده بود، نگاهی اخم آلود بهش انداختم و صندلی ماشین را خواباندم و خودم هم رویش خوابیدم. با سرعت زیاد که باعث کشیده شدن لاستیک ها روی آسفالت می شد، سریع از آن منطقه گذشت و بعد گفت: - بیا بالا خطر رفع شد. ساکت بودم و بعه قول شیدا، چهره ام همیشه قبل از خودم ناراحت می شد. صندلی را به حالت اولیه درآوردم و چشمانم را به طبیعت زیبا که با باران سخاوتمندانه ی دیشب، به نظرم خیلی دلنوازتر شده بود، دوختم. اردوان که مثل همیشه حین رانندگی زیرچشمی نگاهم می کرد، گفت: - چیه، پکری؟ چیزی نگفتم، بی تفاوت گفت: - ممکن بود گلاره بیاد دم ویلا، یعنی گفت دارم می یام، معذرت می خوام، مجبور شدم بگم سرت را بدزدی. نگاه چپ چپی بهش انداختم و گفتم: - خب زنگ بزنه چی! اردوان با تمسخر دنده را عوض کرد و گفت: - این وقت ها یه حرکتی هست که بهش می گن از دسترس خارج کردن، که الان گوشیم تو همون وضعیته.

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#80 | Posted: 13 Nov 2013 02:17 | Edited By: shomal
طلایه ۱۳

ولی این حرکتی که می گی کار خیلی زشتیه، شاید.... آمد وسط حرفم و گفت: - حرکت های زشت یه وقت هایی کارآمدتره. دیگر چیزی نگفتم و اردوان هم سکوت کرد و به رانندگی خودش ادامه داد. باز دوباره ژستی گرفته بود که قلبم را می لرزاند، اصلاً نمی دانستم این آدم چه چیزی در وجودش داشت که قلبم را لبریز می کرد، شاید کوروش، به مراتب خیلی بهتر و جذاب تر از اردوان بود، ولی تأثیری که اردوان رویم می گذاشت، خیلی عمیق تر بود. که اردوان بعد از دقایقی جلوی یک رستوران که در کنار جاده بود و محلی به نظر می رسید، نگه داشت. دیدن بسته های کلوچه، کلاه و سبدهای حصیری و اجناس چوبی و خلاصه بوی به خصوصی که توی این جور جاها هست، در دل طبیعت سبز،

حسابی حس و حالم را عوض کرده بود و انگار دیگر هیچ چیز و هیچ کس به جز من و اردوان وجود نداشت. مثل بچه مدرسه ای ها، داخل مغازه های کنار رستوران می دویدم و هر چیزی را با سرخوشی بر می داشتم و نگاه می کردم. اردوان که انگار او هم یاد کودکی هایش افتاده بود، دنبال من راه می رفت و هر چه را که می دیدم، سریع برمی داشت و روی میز فروشگاه می گذاشت. صاحب مغازه که حسابی با اردوان گرم گرفته بود و تقاضای عکس گرفتن با گوشی همراهش را داشت، با لهجه ی شیرینی اجازه حساب کردن به اردوان نمی داد و می گفت: - اینجا متعلق به خودتونه. اردوان هر چه اصرار کرد، قبول نکرد و بالاخره مبلغی گذاشت و به رستوران کنار آن وارد شدیم. بوی پلو کباب و میرزا

قاسمی که با سیر فراوان طبخ شده بود، با باقلا قاطُق، بی قرارم کرده بود و صاحب رستوران که از ورود اردوان حسابی شاد شده بود، از انواع و اقسام غذاهایی که داخل آشپزخانه اش داشت به همراه کلی مخلفات از سیر و زیتون و ماست محلی گرفته تا ترشی و فلفل و ... برایمان چید. من که اصلاً نفهمیده بودم، شب قبل چی خوردم، صبحانه هم نخورده بودم، چنان با اشتها مشغول شدم که اردوان با خنده گفت: - تو که دست ما رو از پشت بستی، یه مهلتی هم به من بده، اسم ما بد در رفته. بی توجه بهش مشغول خوردن پلو کباب با مخلفاتش که از غذاهای شمالی مورد علاقه ام بود، شدم و گفتم: - ببخشید، دیشب چنان بد نگاه می کردی که اصلاً غذا نخوردم، بعدش هم همچین من بیچاره رو تا صبح سیلون و ویلون کردی که هیچ انرژی برام نمونده. به زور لقمه ی داخل دهانم را قورت دادم و گفتم: - راستی

دیشب فیلم بازی کردی؟چطور شد که یهو سُر و مُر و گنده شدی ! نکنه منو گذاشته بودی سرکار که این کورش بیچاره رو از میدون به در کنی؟ اردوان که آن هم انگار از قحطی آمده بود، گفت: - آخه صبح وقتی دیدم، یه پری کنارم خوابیده، ناخودآگاه همه ی دردهامو فراموش کردم. و در حالی که می خندید، ادامه داد: - تازه، عمل انرژی زا وقتی بود که کوروش اومد، دیگه توپ توپ شدم، اصلاً رفتم رو هوا، تو فضا. با تعجب نگاهش کردم، دوباره ادامه داد: - ولی جداً دیشب مرگ رو جلو چشمام دیدم، نمی دونم چرا این قدر حالم خراب شده بود! - بله دیگه، وقتی آدم مثل خُل ها تو اون بارون، یک ساعت بشینه تو ساحل، بهتر از این نمی شه، شانس آوردی تنها نبودی و الا دنبال کفن و دفن بودند. اردوان که چشم هایش دوباره شیطون شده بود، گفت: - دلت می یاد؟ لبخند زدم و گفتم: - چرا که نه، حقت بود، بس که هم فضولی، هم تو مسائلی که به تو ربط نداره، دخالت می کنی. اردوان سری تکان داد و گفت: - الحمدا... دیگه آن مسائل منتفی شد و رفت پی کارش و خیال من هم راحت شد. پشت چشمی برایش نازک کردم و گفتم: - زیاد هم

امیدوار نباش، در ضمن ما دیشب به نتیجه هایی رسیده بودیم، قرار بود امروز ... وسط حرفم آمد و گفت: - مثل اینکه دلت تنگ شده، دوباره مریض داری کنی ! با لحن جدی گفتم: - بالاخره که چی؟ اردوان ما باید از هم جدا بشیم، مثلاً همین الان اگر گلاره سر می رسید، چی کار می کردی؟ مطمئناً با ناخن هاش چشم هامو در می آورد. اروان دوغ محلی را که داخل پارچ سفالی بود، داخل لیوان ریخت و گفت: - تو مثل این که خیلی گلاره رو جدی گرفتی، بابا اون نیمکت نشینه. به چشم هایش خیره شدم و گفتم: - برعکس، تو خیلی دست کم گرفتیش. من حوصله ی یک سری مسائل رو که قبلاً دوستم شیدا هم پیش بینی کرده، ندارم. اردوان چشم هاشو تنگ کرد و گفت: - کی پیش بینی کرده؟ همون که می خواد تو رو لقمه بگیره واسه خان دادشش، اون وقت در مورد زندگی خصوصی من چی گفته؟ من

که دوست نداشتم، اردوان در مورد شیدا این جوری صحبت کنه، گفتم: - اولاً که تو زندگی خصوصی شما دخالت نکرده، فقط هر آنچه حُکم عقل بوده، گفته، مثلاً گفته به محض این که نامزد شما بفهمه زنتون من هستم با یه تیپا منو از خونه ی شما پرت می کنه بیرون، گفته هر چه زودتر با یک طلاق توافقی هر کدوم بریم سراغ زندگیمون خیلی بهتره. اردوان که سرش رو تکون می داد، گفت: - خب، ایشون دیگه چه خرده فرمایشاتی داشتند؟ - بقیه خصوصیه و برای بعد از طلاق توافقیه. اردوان که با خونسردی غذاشو می خورد، گفت: - اولاً هیچ کس چنین حقی نداره، زن قانونی منو بیرون کنه، دوماً هم من شما رو طلاق نمی دم، قبلاً هم گفتم ولی علت این که مکرراً تکرار می کنی رو نمی فهمم. - اردوان خودت دیشب قبول کردی ! اردوان خندید و گفت: - من غلط کردم، راضی شدی؟ نگران هم نباش، هیچ مشکلی برای تو پیش نمی یاد. - آره دیدم، مثلاً همین قایم موشک بازی امروزت، فکر می کنی تو تهران هم می تونی این کارها را بکنی؟ اگر تو این چند وقت قضیه سرّی مونده بود، به خاطر این بود که قیافه ی منو نه تو می شناختی نه نامزدت، ولی الان کافیه یک بار من رو ببینه، خدا می دونه چی می شه. اردوان که دیگه حوصله اش سر رفته بود، با اخم گفت: - تو مشکلت گلاره هست؟ سکوت کردم، که گفت: - اگه گلاره مشکلته، من منتفی اش می کنم. به گوش

هایم شک کردم. گفتم: - چی کار می کنی؟! اردوان انگار خیلی خوشش می آمد، سر به سرم بگذارد، گفت: - هیچی می گم بره پی کارش، خیالت راحت شد؟ من که حلّاجی آنچه می گفت، برایم سخت بود. گفتم: - چی می گی تو ! مگه نامزدت نیست؟ پوزخندی زد و گفت: - خب زنم مهمتره، نامزدی رو می شه بهم زد، ولی عقد که باطل شدنی نیست. به چشم هایم خیره شد و جدی گفت: - دیگه فیلم بازی کردن بسه، من عاشقت شدم طلایه، حاضر نیستم یک تار موی سر تو رو با دنیا عوض کنم، چه برسه به گلاره که آدم نیست. به گوش هایم شک کرده بودم و هر آن منتظر بودم بگوید شوخی کرده و مثل همیشه دارد اذیت می کند.همان طور ماتم برده بود.اردوان چشم ها و لب هایش با هم

خندید و گفت: -چیه باور نمی کنی از همون روزی که تو مهمونی کوروش دیدمت جذبت شدم،انگار یه آهن ربا گذاشته بودی تو چشمن هات و منو باهاش هر طرف که می رفتی می کشوندی،تصمیم گرفته بودم هر طور شده مال خودم بشی هی از کوروش در موردت سوال می کردم.اصلا کوروش دیگه مشکوک شده بود،خودم هم نمی دونم چطور جرات کردم برای جشن تولد گلاره دعوتت کنم ولی انگار اختیار زبانم دست خودم نبود فقطتو رو می خواستم،نمی دونم چرا ولی تو همون نگاه اول عاشقت شدم.یادته بهت گفتم عشق در یک نگاه رو قبول داری؟ اردوان حالا سرش رو تکان می داد و گفت: -تا اون روز هر کی از عشق و عاشقی حرف می زد به نظرم مسخره بود ولی حالا عاشق شده بودم تو ذهنم می گفتم باید هر چه زودتر تا از دستم نرفته ازش خواستگاری کنم ولی وقتی آن شب این پدر و دختر اون طوری گیرم اندختن،مونده بودم چه کار کنم تو فکرم بود زودتر تکلیف مثلا زنم رو،روشن کنم و بعد بیام سراغت ولی بعد،آن شب با خودم گفتم حالا این دختره راجع به من چه فکری می کنه،امشب اومده مراسم نامزدی بعد بگم یه زن هم دارم حتما تف می کنه به صورتم،خلاصه داشتم می مردم،دنبال یه راه حل بودم که اون روز تو رو تو خونه خودم دیدم،شاید باورت نشه ولی اول فکر کردم خیالاتی شدم و از بس بهت فکر کردم دارم می بینمت،ولی وقتی فهمیدم واقعی هستی و حتما دوست زن ندیده ام،نزدیک بود سکته کنم.گفتم،حتما تو رو مامور کرده فکر کردم حالا هم جریان زنم رو می دونی و هم نامزدم و خلاصه قاطی کرده بودم،چند وقت خواب و خوراک نداشتم تا این که اون جریان پیش اومد و گلاره کهمدتی بود به زور تحملش می کردم شاکی شده بود و اومد خونه و زندگیتو بهم ریخت،من هم دنبال این بودم که اول زنم رو بفرستم بره و بعد هم یه فکری به حال گلاره کنم که همه ی خبرها به گوش کسی که عاشقش بودم برسه و

بعد از یه مدتی اقدام کنم،آمدم بالا مثلا سراغ زنم که وقتی تو رو دیدم وا رفتم،باز هم اول فکر کردم چشم هام اشتباه می بینه و کسی رو که همه جا توی رویاهام بود به جای زنم دارم می بینم ولی بعد که تو به حرف اومدی باورم شد. اردوان که حالا تمام وجودش صداقت شده بود و چنان نگاهم می کرد که تا عمق جانم تاثیر گذاشته بود ادامه داد:
ادامه دارد

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
صفحه  صفحه 8 از 12:  « پیشین  1  ...  7  8  9  10  11  12  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / طلایه بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites