تالارها ثبت نام نظرسنجی جستجو موقعیت قوانین آخرین ارسالها   چت روم
خاطرات و داستان های ادبی

طلایه

صفحه  صفحه 9 از 12:  « پیشین  1  ...  8  9  10  11  12  پسین »  
#81 | Posted: 13 Nov 2013 17:52
طلایه ۱۳

اضافه شد... نمیدونم انگار دوپینگ کرده بودم،تو ابرها بودم،هر لحظه میخواستم از خواب بیدار بشم. شبش که تو اصرار داشتی بری بخوابی من میترسیدم بخوابم،میترسیدم ازت جدا شم،میترسیدم صبح بیدار شم ببینم همه چیز خواب و رویا بوده.ولی وقتی میدیدم خدا چقدر بهم لطف داشته و چیزی رو که فکر میکردم حالا حالاها به دست نمیارم،مال خودم بودم از ذوق داشتم میمردم. فقط یه نگرانم کرده بود میترسیدم پای کس دیگه ای درمیون باشه که منو به هیچ گرفته بودی به همه فکر میکردم،اصل فکرم هم به کوروش میرفت. خلاصه همش تو هول و لا بودم،سعی میکردم زیر زبونتو بکشم تا چیزی دستگیرم بشه داشتم میمردم، اگر بدونی دیشب وقتی اومدی اونجا،چی کشیدک. وقتی دیدم با هم دارید یک ساعت دم ساحل حرف میزنید و وقتی اومدید تو ویلا همه دست زدند،باورت میشه یک لحظه بلند شدم جلوی همه بگم طلایه زن منه،باور نمیکنید رم شناسنامه هامون رو بیارم ولی میدونستم کارم منطقی نیست البته اگر بیشتر بهم فشار می اومد صد درصد این کارو میکردم. برای اینکه اوضاع خرابتر نشه رفتم بالا حداقل نبینمت ولی وقتی اومدم پایین و گلاره اون حرکت رو کرد و ان عوضی ها هم انگار دوتا چشم داشتند و چهارتاهم قرض کرده بودند و نگاه میکردند ،دیگه خون خونم رو میخور. فقط تو دلم صلوات می فرستادم که خراب کاری نکنم. بالاخره از اون خراب شده بیرون اومدیم بعدش هم با کوروش که زنگ زده بود صحبت میکردی داشتم سکته میکردم،دستم رو دراز کردم گوشی رو ازت بگیرم و بهش فحش بدم ولی باز هم نتونستم،وقتی از خاطرات جنگل و این حرف ها گفت دیگه دیدی چی به روزم ومد. لبخندی زد که هزاران بار از همیشه اش قشنگتر بود . گفت: _میترسیدم تو عاشقش باشی ولی وقتی صبح اومد و جریان رو تعریف کرد و من هم باهاش درد و دل کردم بهم اطمینان داد که زنم منو دوست داره اخه گفت..... اردوان که صدایش را لوس کرده بود ادامه داد. _میگفت تو حسابی ناراحت بودی و دست و پاتو گم کردی،خودم وقتی فهمیدم بی اهمیت از لو رفتم موضوع کوروش رو خبر کردی خیالم راحت شد . حالا بگو درست فکر کردم یا نه خیالم باطله؟ولی طلایه اصلا هیچی نگو اگر بخواهی بگی اشتباه کردم میمیرم،نمیدونی تو این مدت چقدر زجر کشیدم. اردوان با نگاه عاشقش بهم خیره شد و گفت: _طلایه میخوام به همه بگم تو زنم هستی و من حاضرم برات جون بدم همش ت این چند وقت منتظر بودم یک جوری خیالم راحت بشه بعد همه چیز رو بهت بگم. در نگاه عاشقش غرق شده بودم و با خودم میگفتم حالا باید چیکار کنم یعنی اگر حقیقت رو بگم راحت قبول میکنه،یعنی انقدر عاشقم هست که چشم پوشی میکنه،اصلا باید کمی صبر میکردم باید یه خورده فکر میکردم،یعنی انطور که اون صداقت داشت و همه چیز رو راحت گفت،من هم میتوانستم به عشقم اعتراف کنم و همه حقایق را بازگو کنم؟ نمیدانم چقدر در خودم گمشده بودم که اردوان گفت: _طلایه کجایی؟ من فقط یه کلمه پرسیدم من رو برای همیشه به همسری قبول داری یا نه؟ من دهانم خشک شده بود و فکردم کار نمیکرد،مقداری دوغ نوشیدم و بعد گفتم: _اردوان من یه خورده غافلگیر شدم،اگر اجازه بدی یه خورده باید کر کنم. اردوان نگاهش رنجیده شد و گفت : _یعنی.... خواستم حرفی بزنم که اردوان با اوج ناراحتی نگاهی بهم انداخت و بعد گفت: _ولی تو زنمی، من هم دوستت دارم،به چی میخوای فکر کی؟ نکنه اشتباه کردم تو کوروش رو.... حالا احساس کردم کمی چشمهایش خیس شده،گفتم:

_نه،اصلا موضوع کوروش نیستو من هیچ وقت به کوروش فکر نکردم فقط با توجه به..... حسابی لکنت افتاده بودم و نمیدانستم باید چه بگویم،لحن صدامو کمی محکم کردم و بعد گفتم: _ببین اردوان من باید در مورد یک سری مسائل بیشتر فکر کنم،تو شاید خیلی راحت هر کسی رو به زندگیت می یاری و میبری ولی من باید در موردش فکر کنم. اردوان که فکر کرده بود مشکل من گلاره است با تحکم گفت: _به خدا من هیچوقت به گلاره حس خاصی نداشتم اون فقط... چطور بگم... اصلا من همین الان جلوی چشم خودت زنگ میزنم و میگم دیگه نمیتونم باهاش ادامه بدم و دارم با زن رسمی و قانونیم زندگی میکنم. _احتیاجی نیست،فقط به من مهلت بده بعد خودم همه چیز رو برات توضیح میدم. ازدوان سری تکان داد و گفت: _باشه،فقط... درحالی که چم هایش کمی شیطون شده بود گفت: _زودتر توضیح بده چون من زنم رو میخوام،اگر بخواهی زیاد لفتش بدی نمیتونم بهت قول بدم که... من که گونه هایم از خجالت قرمز شده بود گفتم: _درهر صورت من یک ماه وقت میخوام که ببینم تو با زندگیت چه کار میکنی تا من هم تصمیمم رو بگیرم،تو این مدت هم طبق قرارداد عمل میکنیم. اردوان لبخند بزرگی صورتش را نقاشی کرده و به ساعتش نگاه کرد و

گفت : _پس فعلا علی الحساب خانومم پاشو بریم که منتظرند. من به میز غذا که هنوز دست نخورده بود نگاهی کردم و گفتم: _کجا هنوز گرسنمه. بعد از حرفهای اردوان داشتم از خوشحالی بال در می اوردم دوست داشتم جیغ بکشم و به مریم و شیدا همه چیز را گزارش بدهم ولی نمیتوانستم چون انها میگفتند پس منتظر چی هستی،میدانستم اردوان انقدر اسیرم شده که هر حرفی بزنم بپذیرد ولی باید صبر میکردم تا پای گلاره به طور کلی از زندگیم قطع شود. بعد موضوع را به اردوان میگفتم، ولی نمیدانستم تا اون روز در مقابل اردوان که از چشم هایش معلوم بود چقدر

مشتاق وصاله میتوانم دوام بیاورم یا نه. در کل مسیر اردوان فقط در گوشم نجواهای عاشقانه داشت و چیزی که کمی باعث اضطراب و نگرانیم شده بود فقط حرف های اردوان در مورد نجابتم بود،چنان اغراق امیز از متانت و نجابت چشم

هایم صحبت میکرد که یک موقع هایی میخواستم زبان باز کنم و حرف هایی که تو این مدت ازارم میداد به زبان بیاورم ولی سکوت میکردم و سعی میکردم به خودم دلداری بدهم که اردوان همه جوره من را میپذیرد. انقدر به حرف های اردوان و افکار خودم غرق شده بودم که متوجه پیچیده شده ماشین داخل فرعی کنار جاده نشدم وقتی به خودم امدم

اردوا در مسیر مارپیچی که همه جایش سبز سبز بود ماشین را پیش میبرد. انگار ادم پا گذاشته بود توی رنگ سبز مداد رنگی،انقدر درختها بلند و درهم پیچیده بودند که احساس میکردی اسمان هم به رنگ سبز درامده. از این که کنار اردوان که صدای موسیقی را زیاد کرده بود و خودش هم باهاش میخواند. من نیازم تورو هر روز دیدنه از لبت دوست دارم

شنیدنه گوش و دل سپرده بودم،غرق لذت شده و محو اردوان که چقدر در همین دقایق برایم عزیزتر شده بود و خودش را ملامت میکرد که چرا حداقل روز عروسیمون یک بار به عروس قشنگش نگاه نکرده شده بودم. اردوان گفت: _میدونی طلایه چند روز پیش وقتی اومدیم اصفهان وقتی تو نبودی چنان مامانم رو بغلم گرفتم و بوسیدم و ازش به خاطر حسن

سلیقه اش تشکر کردم که مامانم بیچاره گفت "اردوان داری بابا میشی؟ چی شده حالا داری این حرف هارو میزنی؟! نه به اون که اونقدر اخمو بودی نه به حالا!" گفتم: _اهان پس خودت رو سر ناهار لوس میکردی من عاشق بچه هتم و این حرف ها از تخیلات مامان جونت سرچشمه گرفته بود.
ادامه دارد

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#82 | Posted: 13 Nov 2013 17:54
طلایه ۱۳

اردوان زیر چشمی نگاهم کرد انقدر تحت تاثیر قرار گرفته بودم که دوست داشتم همانجا با تمبم وجود بلند فریاد بزنم که دوستت دارم. گفت: _نه اصلا همان شبی که دیدمت میخواستم یک جوری برم تو جلد مامانم و مامانت که مجبورت کنند بچه دار بشیم. ابرویی بالا انداختم و گفتم: _چه خوش خیال، حالا همچین هم فکر نکن همه چیز درست شده، من که هنوز توافقی باهات نکردم که تو واسه خودت خیالبافی هم کردی. ما هنوز قرارداد قبلی رو داریم که الان بنده در خدمتم وقتی بریم تهران باید بری سراغ زندگی خودت. اردوان با شیطنت نگاهم کرد و گفت : _به همین خیال باش،چه اینجا،چه تهران زنمی باید پیشم باشی. حالا یک فرصت چند روزه خواستی تا من تکلیف گلاره رو مشخص

کنم که میکنم. اردوان انقدر محکم این حرف ها را میزد که که من ترس برم داشته بود. دقیقا همان ترسی که ان زمان از وجود خواستگاران رنگارنگ پیدا کرده بودم. با اخم گفتم: _اصلا اینطوری نیست،برای خودت نبر و ندوز. وقتی خواستم فکر کنم دلیل به این نیست که جوابم مثبت باشه من الان بهت فقط به چشم یک خواستگار نگاه میکنم که بخوام بهت جواب بدم،حالا تو یه خورده پارتیت کلفت تره . ولی نه اینکه حتما بهت بله بگم. اردوان پوزخندی زد و گفت : _محض

اطلاع سرکار خانم، شما قبلا بله را به بنده گفتی،اون هم چه بله ای،بی خود هم این حرف ها رو نزن که اون چند روز مهلت رو هم ازت میگیرم،فکر کردی چی؟ بچه بازیه؟! تو زنم هستی و من هم فقط دارم به احترامت صبر میکنم نه چیز دیگه ای. صدایش عصبی شده بود و ادامه داد. _دیگه از این مزخرفات نشنوم. تو زندگی تو فقط یک مرد هست اون هم شوهرته. بی خودی هم اعصاب منو بهم نریز که اون وقت کار دستت میدم. از لحن خشک و جدی اردوان حسابی

ترسیده بودم و احساس میکردم این بازی دیگر از کنترلم خارج شده. با اخم گفتم: _مثلا چه کاری؟ اردوان که با تحیر نگاهم میکرد با جدیت گفت: _خودم میدونم. لجم درامده بود به اطر همین با لج گفتم: _هیچ کاری نمیتونی بکنی. اردوان که انگار حسابی ناراحت شده بود گفت: _میرم دادگاه خانواده ازت شکایت میکنم. _خیال کردی به همین

راحتیه؟ اردوان با قدرت و مستقیم نگاهم کرد و خونسرد گفت: _اره از اونی هم که تو فکرشو بکنی راحت تر، هر چند کار به اونجاها نمیرسه ،تو عاقلتر از این حرفهایی. من هم اونقدرها که تو فکر میکنی به عرضه نیستم. انقدر حرصم درامده بود که دندانهایم را بهم فشار میدادم،ساکت شدم. اردوان با لحن خشکی گفت: _ببین طلایه من نمیدونم داری به کدوم اشغالی فکر میکنی و به خاطر کی این حرف ها رو میزنی،ولی مطمئن باش من طلاقت نمیدم که بخوای هر غلطی خواستی بکنی،از این به بعد هم قضیه گلاره رو تموم شده بدون، و از این به بعد همه حواسم به تو و روابطت و کارهاته،پس فکر نکن میتونی قصر در بری، اون دوره که من شوهرت بودم و خودم نمیدونستم گذشت، بیخود فکرهای باطل نکن. من هیچ جوره قصد عقب نشینی ندارم بفهم چی میگم،اصلا هم ادم صبوری نیستم،حالا کم کم بهتر منو میشناسی وقتی چیزی رو بخوام هرچند دست نیافتنی به دست میارم. تو که دیکه دم دستمی و مال خودمی. از

شدت عصبانیت داشتم خفه میشدم برای چی با من اینطوری حرف میزد،انقدر احساس تملک میکرد انگار من را هم خریده بود. دوست داشتم همانجا توی گوشش بزنم و بگویم هیچ غلطی نمیتوانی بکنی و لی انقدر عاشقش شده

بودم که از همین احساس مالکیتش هم خوشم میامد و دوست داشتم دو دستی همه هست و نیستم را تقدیمش کنم ولی اخه چطوری بهش میفهماندم مشکل اصلی کجای کاره، حالا میترسیدم خیلی هم میترسیدم قبل از شنیدن حرف هایم ابرویم برود باید تا چند وقت به خاطر گلاره دست به سرش میکردم تا حسابی عاشقم بشه،اینطوری که

حرف میزد احساس میکردم واقعا عاشقم شده ولی احتمال این که تحت تاثیر زیبایی من قرارگرفته باشد و اینطور احساس عاشقی کند هم بود،واقعیت اینکه توی تضاد قرار گرفته بودم از طرفی دوست داشتم رک و رو راست همه چیز را بگویم،از یک طرف میترسیدم قبول نکند یعنی باید حداقل تا ازپیش مامان اینها رفتن صبر میکردم و بعد حرفم را میزدم،امکان داشتهمانجا جلوی مامان اینها رسوایم کند و ابروریزی وحشتناکی بشود. حسابی در خودم و افکارم

فرورفته بودم،هیچ کس به جز خودم از این راز باخبر نبود که بتوانم ازش کمک بگیرم،کاش زودتر برمیگشتم تهران اصلا نباید تا اینجای کار جلو میرفتم،کاش حداقل ا پایان دانشگاه صبر میکردم ولی انگار تقدیر چیز دیگری بود. اردوان که حالا ماشین را کاملا متوقف کرده بود، نگاهی به من که تو هپروت گم شده بودم و تو دلم میگفتم شیدا همه چیز را پیش بینی کرده بود غیر اینجای کار که اردوان خیلی راحت بیخیال گلاره بشه و به من ابراز عشق کند با این همه فکر چیزی

به مغزم خطور کرد . اره درسته،اصلا من باید فعلا یکجوری موضع میگرفتم که یعنی بهت شک دارم. اردوان چند تا پتویی را که در صندلی پشت ماشین بود برداشت و ارام گفت: _این حرف ها رو نزدم که بری تو ژست،خواستم حساب کار دستت بیاد که موضوع جدیه، یعنی این که ما زن و شوهر هستیم،شوخی نیست. با اخم گفتم: _حالا چه شوخی چه

جدی، من نمیتونم با اینده و زندگیم بازی کنم،ان هم با ادمی مثل تو که همین الان از دست نامزدش قایم شده خودش هم نمیدونه تکلیفش چیه! سریع در ماشین را باز کردم تا پیاده بشوم که محکم دستم را کشید و با خشم گفت: _صبر کن ببینم تو چی داری میگی؟! قایم شده یعنی چی؟ خوبه همه چیز رو برات گفتم این حرف ها چیه میزنی مثل اینکه خیلی عصبانی شده بود که رنگ صورتش دوباره ارغوانی شده بود و چشم هایش ترسناک با اخم نگاهم کرد طوری که

هر لحظه میگفتم ، الانه که بزنه تو گوشم! ((((تایپست: کلا عقل نداره که،کتک خورش ولی ملسه)))) ارام و با طمانینه و با ترس،بدون این که بهش نگاه کنم گفتم: _من شوهر نصفه نیمه رو نمیخوام،از کجا معلوم گلاره به همین راحتی

کنار بره،اون که من دیدم به زور حلقه نامزدی دستت میکنه،شاید فردا هم به زور ببرتت عقدش کنی،اون وقت تکلیف من چیه؟ اردوان با حرص گوشه لبش را محکم فشرد و گفت: _دارم بهت میگم جریان گلاره تموم شده بدون،برسم

تهران بهش زنگ میزنم میگم میخوام با زنم زندگی کنم،الان هم نمیگم به خاطر اینکه اونقدر کله شق و نفهمه فردا بلند میشه می یاد دم ویلا و حیثیتم رو میبره. من که از ضعف اردوان شاکی شده بودم گفتم: _اره دیگه باید هم

بترسی وقتی خانوم تا دیروز ویلا رو متعلق به خودشون میدونسته و لباس هاش هنوز تو کشوهای اونجاست مطمئن باش به همین راحتی کنار برو نیست. تو هم بیخود برای من فیلم بازی نکن که جریانش تموم شده،همچین که یک ساعت بری پیشش همه چیز یادت میره مثل دیشب که جلوی چشم این همه ادم فقط دنبال اون بودی،اینجور زنها

خوب بلدن خودشون رو تحمیل کنند که تو اگر هم خدت بخوای راه عقب نشینی نداشته باشی،اون وقت این وسط فق با زندگی من بازی کردی که اون هم برات مهم نیست چون همین الان احساس مالکیت داری که خب زنم هستش،به کسی چه ربطی داره، اصلا ده تا هم دوست دختر داشته باشم مگه خودت نگفتی اندازه موهای سرت دوست دختر

داری ولی اردوان خان این رو بدون من هیچوقت بازیچه دست امثال تو نمیشم این رو باید تو این مدت که زنت بودم و حتی خودم رو به اقای معروف نشان هم ندادم،خوب میفهمیدی. اردوان که دستش را به سرش گرفته بود گفت: _مگه من غریبه ام که تو این حرف ها رو میزنی،ناسلامتی خوبه شوهرتم یکی حرف های مارو میشنید فکر میکرد من دارم اغفالت میکنم بهت صدبار گفتم باز هم میگم تا بریم تهران موضوع گلاره رو تموم میکنم. با اخم گفتم: _فعلا برای من، تو حکم شوهر فرضی رو داری،پس اینقدر خودت رو دست بالا نگیر،
ادامه دارد

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#83 | Posted: 13 Nov 2013 17:56
طلایه ۱۳

من هنوز هیچ جوابی بهت ندادم تا ببینم چی میشه،جریان گلاره رو هم من نمیگم تمامش کنی خودت میدونی پس به خاطر حرفهای من این کار رو نکن. فردا پس فرداها پشیمان بشی من..... اردوان که حالا به چشم هایم زل زده بود گفت : _حق داری این حرفها رو بزنی من نمیدونم چطور افکارت رو شستشو بدم،خودم همیشه حدس میزدم که مجاب کردن تو برای این که در موردم به اطمینان برسی سخته،حالا خوبه زنم خودت بودی والا توجیه این که حداقل نسبت به زنم هیچ حسی نداشتم دیگه سخت تر بود. پوزخندی زد و سری تکان داد و گفت: _پاشو یه خورده پیاده روی داره. پیاده شدم و همراه اردوان که کوله پشتی خیلی بزرگی هم به دوشش بود و دو سه تا پتو هم به دست راه افتادم. همه فکر و ذکرم شده بود که ایا همه چیز را به اردوان بگویم یا نه،بالاخره باید میگفتم.پس تصمیم گرفتم وقتی رفتیم تهران اگر اردوان همانطور که گفت از گلاره جدا شد حقیقت را بهش بگویم به همین خاطر بیخیال از همه چیز از طبیعت زیبای کوه و جنگل و صدای زیبای گنجشک ها و جیرجیرک ها غرق لذت شدم. وقتی رسیدیم مامان اینها ما را که دیدن انگار از سفر قندهار برگشتیم چنان سر و صدایی به پا کرده بودند که باز دلم به الشون سوخت که تو این مدت اینقدر تنهاشون گذاشته بودیم. اردوان هم تحت تاثیر قرار گرفته بود اهسته زیر گوشم

گفت: _فکر میکنی بتونی اگر من رو هم نخوای اینها رو متقاعد کنی که ازم جدا بشی! نگاه طلبکارانه ای بهش کردم و گفتم: _اون موقع قرار نیست تا چند وقت اینها متوجه بشن. اردوان که میخندید سری تکان داد و گفت: _فکر کردی، من اولین نفری به اقا جونت میگم طلایه چه افکار پلیدی داره. چشم غره رفتم و گفتم: _من هم علتش رو فاش میکنم اون هم با مدرک. درحالیکه جواب پوزخندش را میدادم ارام گفتم: _نامزد و اینها. اردوان که انگار مقلوب شده بود صدایش را لوش کرد و گفت: _خیلی بدی این کارو بکنی میکشمت. _نه اگر عاقل باشی با هم به توافق برسیم که دل من صندوقچه اسراره، اگر شیطونی کنی و دهنت لق بشه گفتم. اردوان که جدی شده بود گفت: _بیخود کردی اصلا حق نداری با حرف هایت تو دلم رو خالی کنی. خندیدم و گفتم: _من که شروع نکردم خودت پر رو بازی دراوردی. ناگهان

اردوان چهره قشنگش که دلم برایش ضعف میرفت رنگ غم گرفت و گفت: _نه طلایه تورو خدا اذیتم نکن دوباره مثل دیشب رو به مرگ میشم ها! اون وقت مجبوری به اب و اتش بزنی تا حالم خوب بشه. و با طعنه ادامه داد. _میدونم که تو بیشتر از من عاشقی و داری ناز میکنی. _خیلی پررو و پرمدعا و اعتماد به نفسی. اردوان خندید گفت: _ولی کوچیک تو هستم ،خانوم قشنگم. ان شب را در کلبه اقای عزیزی ماندیم از رودخانه نزدیک انجا ماهی گرفتیم و کباب کردی. انقدر جای قشنگی بود که ادم سر ذوق می امد. مخصوصا که اردوان حسابی شاد بود و با همه میگفت و

میخندید و انقدر براشون جک میگفت و حرف میزد و با نگاه عاشقانه اش مرا ستایش میکرد که احساس میکردم از خوشحالی دارم غش میکنم. از این که همان روز اول عاشقم شده بود یک حس خوبی داشتم که از وصف ان عاجز بودم ولی من هم بیتوجه به همه چیزهایی که ناراحتم میکرد و دست و پامو میبست مثل بقیه شاد بودم و میخندیدم مامان اینها میگفتند این بهترین مسافرت تو کل عمرشون بوده و من همه را مدیون حضور اردوان میدانستم. انشب را در کلبه جنگلی خوابیدیم و خدا رو شکر انجا یک طوری بود که اتاق جداگانه نداشت. با ان نگاه های عاشقانه اردوا و

اعتراف به عشقش حالا دیگر از تنها بودن باهاش ترس داشتم ولی در ان کلبه همه چیز رویایی بود. بخصوص صبحانه محلی که انجا خوردیم به جرات میتوانم بگویم بهترین صبحانه عمرم بود. ان روز ناهار را همانجا ماندیم و حسابی بهم خوش گذشته بود و تنها چیزی که کمی باعث ازارم میشد حرف های اردوان در مورد نجابت چشمهای اسب اقای عزیزی و شباهتش به نجابت چشم های من بود . اصلا هر وقت اردوان از نجابت و این چیزها در موردم حرف میزد حالم بد میشد و احساس خائنی را داشتم که هر لحظه امکان داشت دستم رو شود. در راه برگشت به ویلا اردوان خیلی نگران

بود گلاره بخواد بیاد ویلا به همین خاطر با کوروش تماس گرفت که حواسش تا فردا به گلاره باشد انگار کوروش هم گفته بود خودت زنگ بزن و بگو رفتی تهرا و سرت خلوت بشود باهاش تماس میگیری والا هرکاری بگی از گلاره برمیاد. اردوان هم به گلاره زنگ زد،معلوم بود گلاره خیلی عصبانیه چون صدای جیغ و دادش از پشت گوشی می امد اردوان از ماشین پیاده شد و بعد از کلی صحبت که نمیدانستم چه میگوید و فقط تو ماشین داشتم حرص و جوش میخوردم. بالاخره

اردوان گوشی را قطع کرد و امد. از کنجکاوی داشتم کلافه میشدم ولی اردوان انگار که هیچ اتفاقی نیفتاده جوری رفتار میکرد که من دیگر حسابی حرصم درامده بود اخرش هم انقدر هیچی نگفت که با عصبانیت پرسیدم _نمیخوای بگی نامزد جونت چی گفت؟ اردوان که کمی چهره اش گرفته بود گفت: _فکر نمیکنی اگر میخواستم بدونی همیین جا توی ماشین حرف میزدم. من که حسابی غرورم لگدمال شده و حسودیم به اوجش رسیده بود،فقط سکوت کردم و تا ویلا یک کلمه حرف نزدم و حتی در مقابل سوالاتش فقط با سر یا اره و نه جوابش را میدادم. اردوان که کاملا متوجه شده بود از دستش ناراحتم ولی باز هم به روی خودش نمی اورد و سعی میکرد کاری کند من فراموش کنم. حتی تو حرف هایش هم یک جوری بهم فهماند فقط برای برداشتن چمدان ها به ویلا برگشته و چون مجبور هستیم تا فردا صبح صبر می کنیم والا از همان راه برمیگشتیم تهران. تمام شور و حالی که توی کلبه جنگلی داشتم یک باره فروکش کرده بود ،نمیدانم چرا اصلا حال و حوصله نداشتم و به خاطر این که مامان اینها متوجه نشوند به بهانه سر درد رفتم تو اتاق و درحالیکه از همه جا و هیچ جا ناراحت بودم اشک به چشمانم غلتید. خودم هم نمیدانستم ناراحتم یا نه؟ ولی بغض گلویم را میفشرد. احساس میکردم حریف گلاره نیستم،احساس میکردم دلم از همه چیز گرفته. هنوز مدتی از بالا امدنم نگذشته بود که اردوان سینی غذا به دستش وارد شد. حوصله اردوان را هم نداشتم از این که انطوری جوابم را داده بود دلگیر بودم و دوست داشتم خودم را به خواب بزنم،ولی اردوان سینی غذا را روی تخت گذاشت و گفت: _پاشو پاشو شام بخوریم. اهمیتی بهش ندادم. پتو را پس زد و گفت: _طلایه پاشو هرچیزی ارزش دونستن نداره. چرا خودت رو لوس میکنی؟! محلش نگذاشتم و پتو را روی سرم کشیدم. اردوان خندید و گفت: _پاشو دختره نازک نارنجی. باز هم بهش اهمیت ندادم که گفت: _پاشو مثل دخترهای خوب شامت رو بخور . همه چیز رو برات تعریف میکنم تا از فضولی سردرد نگیری. دوست نداشتم بهش اهمیت بدهم ولی دوباره پتو را پس زد و موهامو نوازش کرد و گفت: _اخه دختر خوب تعریف کردن حرف های صدتایه غاز گلاره کلی حرف زشت و مزخرف چه اهمیتی داره که تو حتما باید بشنوی! با بغض و ناراحتی گفتم: _سرم درد میکنه مزاحم نشو اردوان. احساس میکردم از وقتی به عشقش اعتراف کرده دیگه

اصلا تحمل وجود گلاره رو ندارم و کم صبر و کم جنبه شده ام نمیخواستم خودم را لوس کنم اما دست خودم نبود. اردوان کمی موهایم را کشید و گفت: _پاشو شام بخور سرت خوب میشه. درجایم نشستم. اردوان با اخم به چشم هایم نگاه کرد و گفت: _یعنی این واقعا ارزش داشن که گریه کنی؟! با اخم گفتم: _اصلا گریه نکردم. اردوان خندید و گفت: _میخوای دروغ بگی اول برو زیر چشمهاتو پاک کن که سیاه شده بعد بگو که حداقل ابروت نره. با دست زیر چشمهایم را پاک کردم و از اینکه اینقدر تابلو دروغم فاش شده بود اخم هایم بیشتر شده بود و گفتم: _از سر درده.

اردوان لقمه سوسیسی به دستم داد و گفت: _پس بخور سرت خوب بشه. به زور لقمه را داخل دهانم گذاشت. من که دوست نداشتم نگاهش کنم سرم را پایین انداخته بودم که با دست چانه ام را بالا برد و گفت: _ببین طلایه بهت اخطار میکنم این دفعه اخره به خاطر این چیزها اشک میریزی. اخه عزیزم وقتی چیزی رو بهت نمیگم به خاطر اینه که ناراحت میشی. مثلا امروز گلاره دهنشو باز کرده از عمه و خاله و ابجب من گرفته تا مرده و زنده ام و هرکسی که فکرش رو بکنی صدتا فحش داده که چرا از دیروز تاحالا گم و گور شدم و صد تا خط و نشون و تهدید مثلا من به تو بگم جز این که ناراحت بشی جز این که بترسی چه کاری از دستت برمیاد؟! نه بگو دیگه
ادامه دارد

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#84 | Posted: 13 Nov 2013 17:57
قسمت آخر طلایه ۱۳

من که حالا فهمیده بودم مکالمه بین شان فقط جر و بحث بود گفتم: _خب حداقل میتونی یه اشاره بکنی وقتی من میبینم تو میری یک ربع حرف میزنی فکر میکنم دوباره داری باهاش قرار مدار میذاریريالچه میدونم عزیزم،عزیزم بهش میگی. اردوان خندید و گفت: _عجب پس خانوم حسود هم تشریف دارن! خوبه منو دوست نداری! باید در موردم فکر کنی. پشت چشمی برایش نازک کردم و گفتم: _خودت حسودی تازه خیلی هم بداخلاق اصلا هرچی فکر میکنم من شوهرر اینطوری دوست ندارم زیاد روی من حساب نکن بهت جواب مثبت بدم. اردوان خندید و گفت: _باشه هر چی تو بگی حالا شامت رو بخور که تازه فهمیدم چقدر شکمویی. با اخم گفتم: _ناراحتی چیزی نخوردم؟ _من عاشق همین غذا خوردنت.... درحالیکه میخندید گفت: _غذا درست کردن هاتم. اون شب اول یادته برام زرشک پلو با مرغ درست کردی . اگر بدونی چه حالی داشتم صد بار میخواستم بپرم بغلت بگم برات میمیرم ولی خجالت کشیدمو

فکرشو بکن. عاشق کسی باشی که تو خونه ات زندگی میکرده و خبر نداشتی. وای که اون شب چه حالی داشتم طلایه بهم یه قول میدی؟ نگاهش کردم و گفتم: _مثلا چه قولی؟ اردوان که با لبخند به چشم هایم زل زده بود و تا عمق وجودم نفوذ میکردگفت: _دیگه هیچوقت گریه نکن. قبلا هم بهت گفتم. وقتی که پیش من هستی خیالت از همه چیز راحت باشه. پس مطمئن باش من همه جا حواسم بهت هست روی من حساب کن. پشتیبانت هستم و فکر کنم انقدر وجود در خودم میبینم که این قول رو بهت بدم. از الان تا هروقت بخوای میتونی فکر کنی خیالت راحت باشه من

تابع قرارداد هستم پس اصلا خودت رو اذیت نکن. الان هم شامت رو بخور و چمدونت رو ببند که فردا صبح زود باید برگردیم تهران. هم تعطیلات بین لیگ من دو روز دیگه تموم میشه و کلی کار سرم ریخته هم از دست این دختره دیوونه میترسم که پاشه بیاد اینجا ابروریزی کنه. انشب هم چون هردومون از صبح زود بیدار شده بودیم خیلی زود به خواب رفتیم من هم انقدر در همین چندوقته به اردوان اعتماد پیدا کرده بودم که همان چند جمله اش باعث برطرف شدن همه نگرانی هایم شده بود. صبح درحالیکه از اقا جونم اینها و همچنین از پدر و مادر اردوان خداحافظی میکردیم که انها به سمت اصفهان بروند و ما هم به سمت تهران. بعد از کلی سفارش که زودتر بهشون سر بزنیم از همدیگر جدا شدیم و خیلی زود دوباره به سمت همان خانه ای که بین ما یک اسانسور شیشه ای قرار داشت حرکت کردیم. در بین راه تمام هوش و حواسم پیش مامان و اقاجونم بود. بعد از این همه مدت دخترشون رو به همراه دامادشون میدیدند. چقدر

ارامش در چهره شان هویدا بود. اگر بعد از این کارها درست پیش نمیرفت باید چه کار میکردم. نمیدانم چقدر در خودم گم شده که چشم هایم سنگین شد و به خواب عمیقی ررفتم. اردوان هم که نمیخواست مزاحم بشود قبل از خودم زنگ خواب را برایم زد. حتی موسیقی را هم قطع کرد تا راحت بخوابم.به همین خاطر نزدیکی های تهران چشم هایم را باز کردم که اردوان زیر چشمی نگاهم کرد و گفت: _یه خورده بخواب، همچین خوابیدی نمیگی من هم خوابم بگیره

چی! خمیازه ای کشیدم و گفتم: _خستگیم در رفت. این چند روزه مثل چند سال برایم گذشت. اردوان که با اخم نگاهم میکرد گفت: _یعنی اینقدر سخت گذشته؟! _سخت نه ولی خیلی عجیب غریب بود . با همه این حرف ها از این که اقا جونم اینها اون قدر شاد بودند خیلی خوشحالم. دفعه پیش هر وقت میرفتم یک طوری نگاهم میکردند که یعنی چرا شوهرت نمیاد. من هم دیگه این اخری ترجیح دادم نرم. مثلا تعطیلات عید دروغکی گفتم داریم میریم مسافرت

نمیتونیم بیایم. اردوان که صدای موسیقی را کمی بلندتر میکرد گفت: _حالا هر موقع اراده کنی با هم میریم. سه سوته میرسونمت. باز رفته بودم تو هپروت داشتم به این فکر میکردم که چطور موضوع خودم را بازگو کنم. که اردوان گفت: _گلاره چقدر سخت میگیری به چی اینقدر فکر میکنی؟! من که از اشتباه لفظی اردوان کمی خلفم تنگ شده بود گفتم: _گلاره خانوم الان خدمت دوست های محترمتون هستند. اردوان که از اشتباهش ناراحت بود کی سرشو خاروند و گفت: _حالا ببخشید خوبه به تو اشتباهی گفتم. فکر کن اگر به اون اشتباهی بگم طلایه. البته اینقدر که این چند وقته صدات کردم بعید هم نیست پیش بیاد چیکار کنم؟ اخمی بهش کردم و گفتم: _مثل اینکه حالا حالاها قصد

ادامه رابطه رو داری که اینطوری میگیو مگخ نگفتی برسیم تهران همه چیز رو باهاش تموم میکنی؟ _من از خدامه زودتر باهاش بهم بزنم ولی نیاز به سیاست و زمان دارهف تو گلاره رو نمیشناسی. بخوام اب پاکی رو روی دستش بریزم مشکل ساز میشه. با ناراحتی گفتم: _خوبه بذار برسیم تهران بعد حرف های جدید بزن. مثل لینکه همچین خیال

جدایی نداری،همه حرفهات..... بقیه حرفم را دوست نداشتم بگویم. سکوت کردم. اردوان با کمی ناراحتی گفت: _من گفتم همه چیز رو درست میکنم پس میکنم. دیگه تو به این کارهاش دخالت نکن. من که بهم برخورده بود با اخم گفتم: _برام مهم نیست هرکاری دوست داشتی بکن. همانطور که من فعلا دارم میکنم! اردوان با غضب نگاهم کرد و گفت: _تو حرف های بهتری نداری تا شروع میکنی سریع حرف گلاره رو به میون میاری!؟ دیگر از عصبانیت داشتم میمردم

گفتم: _ببخشید من حرف گلاره رو نزدم خود جنابعالی بودید که به یاد گلاره خانوم به جای طلایه گفتید گلاره. رویم را برگرداندم. اردوان نفس بلندی کشید و گفت: _یعنی هنوز اونقدر بزرگ نشدی که بفهمی همین اشتباهاتی پیش میاد. با حرص گفتم: _نه هنوز بچم ببخشید که تشخیصم ضعیفه نمیفهمم شما حق داری منو با اسم گلاره صدا بزمی. اردوان که شاکی شده بود گفت: _طلایه خواهش میکنم دیگه تمومش کن. از شدت ناراحتی فقط دندانهایم را به هم میساییدم و با لج گفتم: _چشم کوروش خان! با خشم نگاهی کرد و گفت: دفع اخرت باشه این مسخره بازی ها رو در میاری،اصلا دفعه اخرت باشه اسم کوروش رو اون هم به عمد برای تلافی می یاری طلایه واقعا خجالت داره. من فقط یک اشتباه کردم اون هم لفظی. با خشم بیشتری گفتم: عجب ولی تو راحت باش اصلا اگه خیلی دوست داری از این به بعد به جای طلایه گلاره صدام کن هم خاطره قشنگی برات شکل میگیره هم اینکه نبودنش کمتر ازارت میده.
ادامه دارد

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#85 | Posted: 14 Nov 2013 03:22
طلایه ۱۴

اردوان با عصبانیت، هر لحظه به شدت سرعتش اضافه می کرد، درست مثل شب عروسیمون، ساکت شد. من هم از سرعت وحشتناکش ترسیده و سکوت کرده بودم و در صندلی ماشین فرو رفته بودم که پلیس، دستور توقف داد. اردوان که حالا به خودش آمده بود، ماشین را سریع نگاه داشت و پلیس بعد از دیدن چهره ی اردوان گفت:

- آقای صولتی، شما باید الگو باشید، این چه وضع رانندگی کردنه!

اردوان سری تکان داد و گفت:

- شرمنده، یک لحظه حواسم از عقربه سرعت پرت شد.

پلیس که خیلی آدم محترمی بود، گفت:

- آقای صولتی فکر نمی کنید، ورزش ما به امثال شماها خیلی نیاز داره، خدایی نکرده با این سرعت، امکان داره، پشیمانی به بار بیارین.

اردوان که سکوت کرده بود، سری تکان داد و گفت:

- ار تذکّرتون ممنونم، دیگه تکرار نمی شه.

پلیس خندید و گفت:

- خدا نکنه، چون ورزشکار خوبی هستی و ما هم تیمت رو دوست داریم، این دفعه برو، و الا ماشین باید می رفت پارکینگ.

اردوان تشکر کرد و در حین حرکت، طوری نگاهم کرد، انگار منو مقصر می دونست، سریع به سمت خانه راند و خیلی زود به محل زندگی مون که خیلی دلم برایش تنگ شده بود و حالا هر شب با خیال راحت تو اتاق قشنگم می خوابیدم، رسیدیم.

حوصله ی هیچ حرف و سخنی با اردوان نداشتم، سریع در حالی که می گفتم:

- چمدانم را بعداً بذار تو آسانسور.

به طبقه ی بالا رفتم. همه چیز سر جایش بود، حتی شیشه خورده هایی که دسته گل گلاره خانم بود و توسط اردوان داخل سطل زباله مانده بود. خسته بودم ولی خوابم نمی آمد، حسابی تو ماشین خوابیده بودم. دوست داشتم کمی با کتاب ها و دفترچه خاطراتم، وقت بگذرانم. برای دل سفید دفترچه خاطراتم آن قدر حرف داشتم که نمی دانستم از کجا شروع کنم، پس مشغول شدم و همه چیز را مو به مو داخلش ثبت کردم، نزدیک غروب بود، از بس که نوشته بودم، از خستگی و گرسنگی از روی تخت بلند شدم، تازه یادم افتاد، ناهار هم نخوردم. پس چرا هیچ صدایی نمی آمد! متوجه نشدم بیرون رفته باشد. در هر صورت، وظیفه ی من، غذا درست کردن بود، نمی دانم چرا هوس قرمه سبزی کرده بودم، یعنی آن قدر این چند روزه، کباب و حاضری خورده بودم، حسابی دلم یک خورشت خانگی می خواست. سریع محتویاتش را آماده کردم و داخل زودپز ریختم و بعد برنج گذاشتم، بیشتر از آن تحمل نداشتم و نمی دانستم اردوان گرسنه هست یا نه، اصلاً خانه هست یا بیرون رفته؟ با آن مشاجره ای که کردیم، دوست نداشتم سراغش بروم. پس تا حاضر شدن غذا باید صبر می کردم، بعد به هوای این که غذا برایش پایین ببرم، می توانستم یک سر و گوشی آب بدهم. از این که اسم گلاره را به جای اسمم استفاده کرده بود، زیاد ناراحت نبودم، پیش می آمد، بیشتر از حرف های دیگرش ناراحت بودم. اصلاً نمی دانم چرا هر موقع حرف گلاره وسط می آمد، کنترلم را از دست می دادم. آخه یاد یک سری چیزهایی می افتادم و فکر و خیال هایی می کردم که آزارم می داد. راستش باور این که این همه مدت دوستی، فقط یک علاقه ی یک طرفه از سمت گلاره باشد، برایم غیرقابل باور بود.

برای آن که حوصله ام سر نرود، یک زنگ به موبایل شیدا زدم. شیدا حسابی خوشحال شده و ابراز دلتنگی کرد. برای فردا، باهاش قرار گذاشتم و با گفتن این که یک عالمه حرف های مهم و عجیب و غریب دارم، گذاشتمش تو خماری تا فردا.

همه ی خانه را بوی خورشت قرمه سبزی گرفته بود. دیگر اشتهای خودم هم تحریک شده بود. توی سینی برای اردوان غذا کشیدم و با سالاد پایین بردم. هیچ صدایی نمی آمد و همه چراغ ها خاموش بود. چمدان هامون هم همان جا، جلوی در بود. وقتی سکوت خانه را دیدم، آهسته به سمت اتاق خواب اردوان رفتم. خواب خواب بود. آهسته چمدانم را داخل آسانسور گذاشتم و سینی غذا را روی میز آشپزخانه و برای این که هم حرصش در بیاید و هم یادش بیاید شرایط قرارداد تو این خانه چطوریه، برایش یادداشت گذاشتم به این شکل.

"اگر غذا یخ شده بود، داخل مکروفر بگذار، غذای فردا ظهرت هم زیر همین یادداشت بنویس."

آخ که از این کارم چقدر راضی بودم و دوست داشتم قیافه شو موقع خوندن یادداشت ببینم. ولی حیف که نمی شد. با این حال سریع بالا رفتم و بعد از خوردن شام که تنهایی اصلاً نچسبید، شروع کردم به باز کردن چمدانم. اکثر لباس هایم را باید می شستم. حسابی کثیف شده بود، بقیه را هم جا به جا کردم و داخل کمد گذاشتم و با خودم گفتم کاش چمدان اردوان بیچاره را هم که کلی لباس چرک داشت، جا به جا می کردم، او نمی توانست ولی بعد به خودم گفتم " تا به حال، کی کارهاشو می کرده، هر چند تا حالا هم معمولاً خودم لباس هاشو آماده می کردم" در همین افکار بودم که یک دفعه دکمه آسانسور زده شد و آسانسور پایین رفت و بعداز دقایقی، اردوان در حالی که چشمانش از خواب زیاد، پف کرده بود وارد و با نهایت عصبانیت فریاد زد:

- این مسخره بازی ها یعنی چی؟

من که خودم را آماده کرده بودم، جلویش محکم بایستم، گفتم:

- کدوم مسخره بازی ها؟!! اصلاً این چه وضع برخورده ! کی گفته تو بی هماهنگی بیایی بالا، مثل این که قول و قرارهامون یادت رفته.

اردوان که حالا از خشم، چشم هایش قرمز شده بود و رگ گردنش متورم، گفت:

- آخه تو چطور روت می شه بعد از اون همه ...

وسط حرفش پریدم و گفتم:

- اردوان بهت گفته بودم، ما فقط به خاطر خانواده هامون تو این چند روز، بهم خیلی نزدیک شدیم، ولی انگار تو نمی خوای باور کنی؟ ببین فکر کن، من همون زنی هستم که سال تا سال سراغی ازش نمی گرفتی، شرایط همون جوریه، هیچ چیز هم عوض نشده، فهمیدی؟!! حالا هم برو، می خوام استراحت کنم. در ضمن، دیگه بدون هماهنگی بالا نمی آیی، شاید من حاضر نباشم.

اردوان با غیظ نگاهم کرد و گفت:

- مثلاً اگر بیام، می خواهی چی کار کنی، تو خونه ی خودم هم باید با اجازه ی سرکار، راه برم.

من که احساس بدی بهم دست داده و اشک پشت پلک هایم آمده بود، گفتم:

- اگر ناراحتی، می تونی بگی من یه فکری می کنم.

اردوان که انگار فهمیده بود، خیلی ناراحت شدم، گفت:

- باشه طلایه خانم، ولی قرارمون این نبود.

و با ناراحتی با آسانسور، پایین رفت و طبق معمول منو با یک دنیا چه کنم و چه نکنم، تنها گذاشت. نمی دانم چرا یه وقت ها کارهایی می کردم که بعد حسابی پشیمان می شدم و راه پس و پیش نداشتم. چقدر لحظه ی آخر نگاهش غمگین بود. چه شوخی مسخره ای کرده بودم. ولی خب این طوری حداقل فهمید، هیچ چیز عوض نشده، اگر سکوت می کردم، اگر بهش روی خوش نشان می دادم، توقع داشت صبح تا شب کنارم بماند. اصلاً کار خوبی کردم، خوبه حساب کار دستش آمد ولی با همه این توجیهات که تا صبح با خودم می کردم، وقتی بعد از رفتنش سینی غذا را دست نخورده، تو آشپزخانه دیدم، آه از نهادم بلند شد، بیچاره گرسنه دوباره خوابیده بود و رفته بود.

حالا می فهمیدم که چقدر لجباز و مغرور است، ولی بالاخره باید این شرایط را می پذیرفت، اصلاً حوصله نازکشیدن نداشتم. آن قدر فکر و خیال داشتم که به این مسائل فکر نکنم. ظهر با شیدا قرار داشتم، خیلی دلم برایش تنگ شده بود، یک عالم حرف تو دلم بود که باید برایش می گفتم و از پیش بینی هایش بهره می بردم. به همین خاطر سریع به حمام رفتم و با وسواس خاصی به خودم رسیدم، خیلی عالی شدم، فردا پس فردا باید برای خرید هم می رفتم، دوست نداشتم جلوی اردوان، از گلاره، تیپ و لباسم کمتر باشد. آخه از حق نگذریم، گلاره خیلی خوش تیپ بود. من مثل اون بلد نبودم، ست بزنم، ولی خدا را شکر به قول بچه ها، هرچی می پوشیدم، خیلی بهم می آمد. وقتی به کمدم نگاه کردم، خنده ام گرفت، تا اینجای کارم مدیون شیدا بودم. چقدر همه چیز را هماهنگ با کیف و کفش، برایم انتخاب کرده بود. شاید این ضعف من بیشتر به خاطر آن بود که من مثل شیدا و گلاره از کودکی مرتب از این مغازه به اون مغازه، به دنبال خرید لباس و مدهای روز نبودم، آخه مامان که چادری بود، آقا جون هم همین که اجباری در چادر سر کردن من نداشت، خودش خیلی بود. ولی از تیپ های ساده سنگین و معمولاً تیره، خوشش می آمد. من هم همیشه طبق سلیقه ی خانواده ام می گشتم. به همین خاطر، اولین بار هم که با شیدا برای خرید رفتم، همه چیز را به او سپردم. او هم مثل یک خواهر مهربان، همیشه هوامو داشت.

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#86 | Posted: 14 Nov 2013 03:23
طلایه ۱۴

خلاصه از داخل کمد، یک مانتوی سفید جذب که با شال رنگارنگ و کیف و کفش تابستانه ای به همان رنگ های مخلوط بود انتخاب کردم. قرار بود ساعت دوازده و نیم، شیدا دنبالم بیاید. صبح ها، آن قدر که خانم دیر بیدار می شد، ظهر بود نه صبح، حرف هم می زدم، می گفت، من فقط روزهای کلاس از سر اجبار تازه آن هم چون باید دنبال تو بیایم، زود بیدار می شوم، اگر به خودم بود یکی در میان هم تو کلاس ها، شرکت نمی کردم. پس با این تفاسیر، عذرش موجه بود که بخواهد ساعت 12:30 بیاید، با خیال راحت، آخرین نگاه را هم به آیینه انداختم، انگار مسافرت چند روزه، حسابی بهم ساخته بود، لپ هایم گل انداخته بود و پوستم می درخشید. دیگر هیج استرس و دلهره ای نداشتم که یک وقت هایی قرار بگذارم یا ترجیح بدهم هیچ وقت بیرون نروم که اردوان منو نبیند. با خیال راحت تازه یک ربع زودتر هم رفتم پایین تا شیدا به موبایلم تک زنگ بزند.

با این افکار با آسانسور پایین رفتم، تا در آسانسور را باز کردم، اردوان که معلوم بود تازه از حمام آمده و حوله به تنش بود، روی مبل ولو شده و تلویریون نگاه می کرد و با صدای آسانسور به سمتم برگشت. داشتم با خودم فکر می کردم این کی آمده که متوجه نشدم. حتماً تو حمام بودم. یک ساعته که می گویم این صدای آب از کجا می آید. هی فکر می کردم، وان طبقه ی خودم داره خالی می شه. در همین افکار بودم که تلفنم زنگ خورد. شیدا بود، آهسته گفتم:

- بله.

- پنج دقیقه دیگه بپَر پایین.

گوشی را قطع کردم، مجبور بودم پنج دقیقه را سر خیابان منتظر بمانم. چون پیش اردوان که مثلاً قهر هم بود، نمی خواستم بمانم. سلام خیلی کم رنگی بهش کردم که حتی خودم هم نشنیدم و به سمت در ورودی رفتم، اردوان که حالا از جایش بلند شده بود و به سمتم می آمد، نگاه بد و چپ چپی به سرتاپایم که خیر سرم خواسته بودم، سنگ تمام بگذارم و شاید یک خورده هم جلف شده بود، انداخت و با اخم گفت:

- کجا به سلامتی؟

عصبانیت رو از چشم هایش خوانده بودم و می دانستم از دیشب هم دلش پُره، به خودم گفتم باید جلویش وایستم و اِلا از فردا هر روز می خواهد فضول تر بشود. ماشاا... آن قدر هم پر رو بود که یک ذره بهش رو می دادی، آستر هم می خواست. به همین خاطر بی اهمیت بهش خیلی خونسرد گفتم:

- پیش دوستم.

اردوان که جلوی در وایستاده بود، گفت:

- مثلاً کدام دوستتون؟!!

با حرص گفتم:

- قرار نبود تو مسائل خصوصی همدیگه دخالت کنیم، انگار قرارداد رو یادتوم رفته، در ضمن مگه من از شما سؤال می کنم، کی و کجا می رید که شما ...

با فریاد گفت:

- این قدر شما، شما نکن واسه ی من، نکنه فکر کردی بازیه، انگار خیال تمام کردن این بازی رو هم نداری؟

با اخم گفتم:

- تو بازی می دونی، حتماً فکر کردی نود دقیقه هم هست، شاید به وقت اضافی هم بکشه.

اردوان لبخندی روی لب هایش نشست و گفت:

- شیرین زبانی هم بلدی؟

- برو اونور، الان وقت جر و بحث ندارم.

در حالی که دستم را روی دستگیره ی در می گذاشتم، گفتم:

- برو اونور، دیرم شده.

- گفتم با کی قرار داری؟

آرام گفتم:

- شیدا.

- همان که داداش جونش ...

حرصم درآمده بود، دیرم شده بود، پریدم وسط حرفش و گفتم:

- به تو مربوط نیست، در ضمن دخالت ممنوع بود، مثل اینکه قرارداد فراموشت شده.

اردوان که حالا چشم هایش برق خاصی می زد، گفت:

- نه اتفاقاً قرارداد فراموشم نشده، خب الان ساعت چنده؟

من که حسابی هول بودم و از سؤال های مسخره اردوان حسابی اخم هایم تو هم رفته بود، با حرص گفتم:

- چه ربطی داره؟ سؤال های مسخره می کنی، دیرم شده، برو اون طرف.

اردوان که چشم هاشو تنگ کرده بود، گفت:

- ربطش اینه که لنگ ظهره، پس ناهارت کو؟ گرسنمه، این قرارداد قراردادی که می کنی، پس چرا خودت بهش عمل نکردی؟!!

آه از نهادم درآمده بود، سریع گفتم:

- خب غذا از دیشب تو یخچال مونده، گرم کن، بخور.

اردوان سرش را تکان داد و گفت:

- نه، نه، مثل این که قرارداد فراموشت شده، یک بند مهم قرارداد این بود که شما صبح به صبح بپرسید.

به صدایش لحن به خصوصی داد و گفت:

- بنده چی میل دارم. آن وقت شما برای ناهار یا شام آماده کنید. خدا بخواهد که حواستون هست فراموش نشده چون پایبند به قراردادی، گوشزد کردم.

و پوزخندی زد. دیگر مانده بودم چی بگویم، راست می گفت، اصلاً چقدر زرنگ بود که این شرط را گذاشته بود. حالا شاید وظیفه ام بود شام و ناهار برایش درست کنم، ولی چرا قبول کردم هر روز ازش سفارش بگیرم، باز هم این خنگ بازی هایم حسابی، کار دستم داده بود. همان طور که مثل خنگ ها داشتم اردوان را که با خوشحالی بهم نکاه می کرد و از پیروزی اش لذت می برد، نگاه می کردم، گوشی ام به صدا درآمد. به سمت آسانسور می رفتم، اخمی به اردوان کردم و با غیظ گفتم:

- من قرار دارم.

بعد گوشی را باز کردم، شیدا که می خندید، بلند گفت:

- چیه باز این توپ جمع کن پرمدعا خانه است و نمی تونی جیم بشی؟

اردوان که کاملاً صدای شیدا را می شنید و از اصطلاحات منحصر به فرد شیدا مستفیض شده بود، اخم هایش حسابی درهم رفت، اما همان طور دست به سینه ایستاده بود و چپ چپ بهم نگاه می کرد، بی اهمیت بهش گفتم:

- شیدا، من چند دقیقه دیگه باهات تماس می گیرم.

شیدا که می خندید، گفت:

- طلایه، سرشو بکوب به طاق دیگه، مامان اینها منتظرن.

متعجب شده و خیلی آهسته گفتم:

-برای چی مامانت اینها؟!!

شیدا گفت:

- آخه غذا درست کرده، گفتم رستوران نریم.

- آخه من خرید دارم.

شیدا عجولانه گفت:

- حالا تو بیا، بعد می ریم خرید، بجُنب دیگه.

- باشه، تماس می گیرم.

گوشی را قطع کردم. حالا مشکل شده بود دو تا، بنده خدا مادر شیدا هم افتاده بود تو زحمت و غذا درست کرده بود، مانده بودم با اردوان که مثل طلبکارها وایستاده بود و نگاه می کرد، چه کنم. وقتی تماس را قطع کردم، اردوان مثل بچه ای سه ساله که گرسنه بود، شد و با لبخند گفت:

- گرسنمه، بی زحمت برای یه چیزی مثل زرشک پلو با مرغ، نه، نه، فسنجون درست کن. آره هوس فسنجون کردم، می دونی چند وقته نخوردم.

بی تفاوت به سمت تلویزیون رفت و گفت:

- لطفاً سریع، دیشب هم چیزی نخوردم.

داشتم از حرص منفجر می شدم، ولی حتی دوست نداشتم در مقابلش که معلوم بود از مغلوب کردن من چه جشنی تو دلش گرفته، کوتاه بیام. در همان چند دقیقه، صد تا فکر از سرم گذشت، ولی هیچ راهی برایم نمانده بود. دیگر داشتم به این نتیجه می رسیدم به شیدا زنگ بزنم و بگویم، نمی توانم بیایم که فکری به ذهنم رسید و حسابی خوشحالم کرد. با حالتی که نشان از باختن و کم آوردن باشد، گفتم:

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#87 | Posted: 14 Nov 2013 03:24
طلایه ۱۴

- باشه، حالا مطمئنی فسنجون هوس کردی؟

اردوان که حسابی سر کیف بود، گفت:

- آره فسنجون خیلی خوبه، نکنه بلد نیستی درست کنی؟

- نه، اتفاقاً خیلی هم خوب بلدم، ولی پنج، شش ساعت طول می کشه، اشکال نداره، امیدوارم زیاد گرسنه نباشی.

اردوان از جایش بلند شد و گفت:

- پنج، شش ساعت، من تا اون موقع از گرسنگی مُردم.

- خب، اگر غذای درخواستی می خواستی، باید زودتر می گفتی.

اردوان که درست مثل بچه ها لب هاشو جمع کرده بود، گفت:

- چیز دیگه؟!!

رو به رویم ایستاده بود و قیافه ی زاری به خودش گرفته بود، ادامه داد.

- به خدا طلایه، داره معده ام می سوزه، از دیشب تا حالا هیچی نخوردم.

با حالتی که به چشمانم می دادم، یعنی زیاد برایم مهم نیست، گفتم:

- من که برایت غذا گذاشته بودم، می خواستی بخوری، الان هم اگر خیلی گرسنه هستی، بهتره به همین رضایت بدی.

اردوان که به ناچاری نگاهم می کرد، و از آن حالت پیروزمندانه چند دقیقه قبل اثری نبود، گفت:

- مگه هنوز مونده؟

- بله.

کمی فکر کرد و انگار گرسنگی خیلی بهش فشار آورده بود، گفت:

- باشه، برام بیار، ولی باید بمونی شام همون فسنجون رو درست کنی.

سراغ قرمه سبزی رفتم و گفتم:

- باشه، حالا کو تا شب !

اردوان روی صندلی آشپزخانه نشست و گفت:

- مگه نگفتی چند ساعت طول می کشه؟ خب باید از الان شروع کنی.

با اخم گفتم:

- اردوان تو گفتی، شام فسنجون می خوای، من هم گفتم باشه، دیگه این که کِی درست می کنم، به تو ارتباطی نداره.

هول، هولکی داشتم غذا را داخل قابلمه کوچکی گرم می کردم. اردوان کنارم آمد و گفت:

- چیه؟ می خوای بری خونه شیدا؟

با اخم نگاهش کردم و گفتم:

- البته اگر شما اجازه بفرمایید، یک ساعته دمِ در منتظره.

اردوان چهره اش را لوس کرد و گفت:

- واسه ی داداش جونش این قدر خوشگل کردی؟

هم از تعریف اردوان لذت می بردم و هم دلشوره می گرفتم. گفتم:

- من اصلاً قرار نبود برم خونه شون، می خواستم شیدا رو ببینم و بعد با هم بریم خرید، شیدا برای خودش برنامه گذاشته.

اردوان که لحن صداشو حسابی مهربان کرده بود. گفت:

- خب خودم می برمت خرید، چرا با شیدا می خوای بری؟

سریع غذای گرم شده را داخل دیس کشیدم و همان سالاد دیشبی را برایش چیدم و گفتم:

- قراره شیدا رو ببینم، بعد بریم برای خرید.

اردوان که معلوم بود، حسابی گرسنه است. در حالی که طبق معمول هول می زد که زودتر شروع به خوردن کند گفت:

- این شیدا درازه، کار و زندگی نداره، منتظره همسر بنده پاشو بذاره تهران، مثل خبرنگارها بیاد بس بشینه منتظر، لابد خبر نداره من به تازگی متوجه شدم عاشق زنم هستم، خیال جدایی هم ندارم.

خواستم چیزی بگویم که دوباره موبایلم به صدا درآمد. گوشیمو سریع باز کردم، می دانستم شیدا، خیلی معطل شده، گفتم:

- دارم می یام، وایستا.

گوشیم را قطع کردم. اردوان که با ناراحتی نگاهم می کرد، گفت:

- داری می ری؟ پس شام چی؟

با اخم گفتم:

- غصه نخور، برای شام شما می یام.

اردوان دست از غذا خوردن کشیده و گفت:

- خب خریدت رو بیا با هم بریم، من هر چی بخوای آشنا دارم.

- مرسی، فکر کنم به خرید نرسم، باید بیام برای جنابعالی شام درست کنم.

اردوان که می خندید، گفت:

- با من بیا خرید، شام هم با من، باشه؟ خواهش می کنم.

نمی دانم چرا ولی خُب من هم دوست داشتم مثل همه ی مردم با شوهرم بروم خرید و ازش نظر بخواهم و حتی فقط سلیقه ی او را بپوشم و بخرم. با این که یک دلم می گفت دیوانه قبول کن، هر چی بیشتر ببیندت و باهات باشه، بیشتر عاشقت می شه و محاله بتونه به هر دلیل عذرت را بخواهد، ولی یک دلم هم می گفت، اگر قبول کنی، مجبوری دوباره خیلی باهاش صمیمی بشی، اردوان هم که زود دخترخاله می شد. مانده بودم، چی بگویم، ولی باز هم قدرت احساس به عقلم چربید. خودم را توجیه کردم که بیرون خانه اشکالی ندارد، باهاش بیشتر بگردم و به خودم قول دادم به خانه که برگشتیم ازش فاصله بگیرم. گفتم:

- باشه، فقط به یک شرط، همه ی قرار داد سرجاشه مثل دیشب شاکی نشی؟! و اَدا و اصول از خودت در بیاری.

اردوان که از خوشحالی چشم هایش می درخشید، گفت:

- باشه، الان ساعت نزدیکه یکه، من ساعت سه منتظرم.

- نه بابا، چی می گی، من خیلی وقته شیدا را ندیدم، کارش دارم.

اردوان که می خندید، گفت:

-یادت نره بهش بگی اردوان عاشقمه ها، بهش بگو این قدر خیال های بی خودی نکنه.

- باشه، من پنج و شش بر می گردم.

اردوان که نگاهش دوباره مستأصل و پریشان شده بود، گفت:

- پس تا پنج بیشتر نشه، حتماً هم حرف هامو بهش بگو، یادت نره.

در حالی که سریع کیفم را بر می داشتم، گفتم:

- باشه، فعلاً خداحافظ.

اردوان که نگاهی به سرتا پایم می کرد، گفت:

- پس همش تو خونه هستید دیگه؟ جای نریدها!

در حالی که چشم غُرّه ای بهش می رفتم، گفتم:

- باز تو دخالت کردی! اصلاً حالا که به قرارداد اهمیت نمی دی، من هم باهات نمی یام.

اردوان خندید و گفت:

- پس فسنجون یادت نره.

با حرص گفتم:

- نه، یادم نمی ره.

سریع از خانه خارج شدم. شیدا بیچاره، آن قدر منتظر مانده بود که سرش را به پشتی ماشین تکیه داده و چشم هایش را روی هم گذاشته بود. آرام در را باز کزدم، کولر که روی درجه زیاد بود، حسابی ماشین را خُنک می کرد. خدا را شکر، تو اون گرمای خرماپزون، از گرما تلف نشده بود. گفتم:

- سلام، واقعاً شرمنده ام، آخه حسابی جریانات داره.

شیدا خندید، گفت:

- طلایه جان، زیر ماشین رو یه نگاه می کردی.

با تعجب گفتم:

- چرا؟

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#88 | Posted: 14 Nov 2013 03:25
قسمت آخر طلایه ۱۴

- هیچی، آخه مثل زمین چمنِ این توپ جمع کنه، شوهرت شده.

خندیدم و گفتم:

- لوس نشو، تقصیر همین شوهرِ توپ جمع کنم بود که دیرم شد.

شیدا با بهت نگاهم کرد و گفت:

- چرا حتماً بس نشسته تو خونه، یه چادری چیزی می انداختی رو سرت، بیرون می زدی.

- نه بابا، موضوع چیز دیگه ایه، حالا برو تا برات تعریف کنم.

شیدا که معلوم بود، حسابی کنجکاو شده، گفت:

- خُب بگو دیگه، مردم از فضولی، اردوان این این دختره، چی بود گلاره، نشسته بود.

- نه بابا.



-پس چی؟
در حالی که نگاهش تغییر کرده بود و انگار که دزد گرفته بود توی صورتم دقیق تر شد و گفت:
-نکنه!نکنه امارت رو گرفته باشه!
سکوت کرده بودم و به سیدا که از رنگ رخساره پی به سر درونم می برد نگاه کردم گفت:
-پس بگو فهمیده زن نامرئیش کیه!چطوری؟کی؟بگو دیگه!
من که نمی دونستم که باید از کجا شروع کنم همه ی ماجرا رو از روزی که گلاره اومده بود خونه و زندگیم رو بهم ریخته بود تا همون موقع به طور خلاصه تعریف کردم شیدا که به فکر فرو رفته بود گفت:
-طلایه مطمئنی که این دختره ی ایکبیری رو می ذارهکنار؟یه موقع باهات بازی نکنه یه عمر افسوس بخوری چرا بهش اعتماد کردی؟
-نمی دونم راستش من اومدم زیر لوای تو تا کمکم کنی راستش خودمم نمی دونم که باید چی کار کنم!
شیدا به چشمام خیره شد و گفت:
-تو دوستش داری؟
تا اومدم حرف بزنم خندید و گفت:
-منو بگو که دارم چی از پپه می پرسم چشمات داره داد می زنه که عاشقی!تازه بیشتر از اون خوش سانس توپ جمع کنم عاشقی!
نفسش رو با صدا بیرون داد و گفت:
-مطمئن بودم که اگه اردوان بفهمه که زنه نامرئیش تویی از خیرت نمی گذره!
پقی زد زیره خنده و ادامه داد:
-مگه پتک تو سرش خورده من هم بودم نمی گذشتم.ولی طلایه باید جانب احتیاط رو رعایت کنی.تا الان هم خوب کاری کردی ازش فاصله گرفتی.تا وقتی هم که اون دختره به طور کلی از زندگیش بیرون نرفته نباید گول در باغ سبزش رو بخوری این عاشقتم و می میرم برات ها رو شاید برای گلاره هم گفته باشه.خیلی هم بعید نیست چون مرد ها از این حرف ها زیاد حفظ هستند وفتی هم که به خواستشون برسن بی خیال می شن به نظر من بهتره تا اونجایی که می تونی فعلا کج دار مریض باهاش تا کنی تا این دختره رو حسابی قیچی کنه.بعد هر کاری که خواستی بکن.خب بالاخره شوهرته بد ادمی هم نیست با این تعارف هایی که می کنی فقط یه ضعف بزرگ داره اونم اینه که نمی تونه به کسی نه بگه لاقل به کسانی که بهش خیلی نزدیک هستن مثل مامان و باباش و گلاره خانوم.
شیدا که همه ی حرفاش درست بود و باز هم مثل همیشه متعجب بودم که چطور ندیده امار همه چیز رو داره و می دونه با حرفاش کمی به فک فرو رفتم گفت:
-بی خودی زانوی غم بغل نگیر بالاخره هر چی باشه تا همین چند وقت پیش چه زوری و چه صوری و چه هر کوفتی به چشم سوگلیش بهش نگاه می کرد .اون طور هم که تو از این ور پریده تعریف می کنی مثل تو پپه نیست خوب بلده چطور امثال اردوان رو خام کنه به نظر من تو برای دک کردن وهمیشه به درک فرستادن این عفریته خانوم فقط یه راه داری اون هم تشنه نگه داشتن اردوان.اگه شل بدی بد باختی اونم از اون باخت هایی که جبرانش قیمت سنگینی داره.می دونی امثال اردوان یا همه ی مردا شاید بعضی موقع ها ما خانوم ها هم فقط تا وقتی دنبال یه چیزی هستی که دست نیافتنی باشه همچینم که بهش برسیم اگه حتی یه خورده هم شرایط طبق روال نباشه می زنیم زیره همه چیز .مثلا اگه که تو هروز بهش زور کنی که گلاره رو بذار کنار وقتی تو رو کامل مال خودش بدونه زیاد به حرفت اهمیت نمی ده.پیش خودش می گه من که زنم و یا مثلا عشقم رو دارم حالا این گلاره دست بردار نیست و تا این حد هم دوستم داره چرا بهش بگم نه و ازارش بدم؟ تازه پیش خودش عذاب وجدان هم می گیره که اگه دل گلاره رو بشکونم خدا هم دل منو می شکونه.اون وقت هم که بعد یه مدت تو براش کم کم عادی میشی گلاره خانوم خم استاده عشوه اومدن چنان زیره پاش می شینه که حسابی بی خیالت می شه بعد یه مدت هم می گه خوش اومدی.
من از نوش و درایت سرشار و اینده نگریه شیدا دهنم باز مونده بود و توی دلم برایش صلوات می فرستادم که چشم نخوره گفتم:
-شیدا تو عجب دختر باشعوری هستی من این چیز ها حتی به فکرم هم خطور نکرده بود.
شیدا خندید .و گفت:
-تو هنوز برای جوجه کباب مناسبی دختر خوب اگه عقل داشتی زندگیت رو اینقد پیچیده نمی کردی.
سری تکون دادم و گفتم:
-قبول دارم من خیلی خنگم همیشه هم تو رو به خاطر این هوشت ستودم.
شیدا خندید و گفت:
-نه بابا من زیاد هم زرنگ نیستم ولی یه همچین مسائلی رو دیدم ادم عاقل اونه که همه چیز رو خودش تجربه نکنه و از تجربه ی دیگران استفاده کنه.پند وقت پیش یکی از دوستای دخنر عمه ام با یه مرد زندار دوست شد.حالا می دونسته یارو زن داره یا نه گناهش پای خودش چون گفته نمی دونستم.خلاصه مرده تریپ عشق و عاشقی بر می داره بی تو می میرم ,از من عاشق تر پیدا نمی کنی و کلی لاو می ترکونه.دختره باهاش نامزد می کنه ولی بعد از چند وقت از روی تلفن ها و رفت و اومد ها و اینا می فهمه که طرف زن داره و بچه هم داره.خلاصه بهش گیر می ده.که نامزدیمون رو بهم می زنم و اینا!یارو دوباره می ره ادای عاشقی رو در می یاره و می گه من عاشقتم و از زنم متنفرم و چه می دونم داشتیم طلاق می گرفتیم.الان هم در شرفیم.نگفتم که تو ناراحت نشی.خلاصه دختره هم خر می شه .بعد هم دیگه هر غلطی رو که نباید انجام بده و می کنه به امید اینکه امروز زن اولیه طلاق بگیره ,فردا طلاق بگیره . خلاصه بعد از یه مدت دل اقا رو می زنه دختره ی احمق هم دو ماهه حامله بوده که یارو ی بی همه چیز می یاد و می گه من ابرو دارم زنم پدرم رو در می یاره و همه ی مال و هموالم رو باید بالای مهریه اش بدم و خاصه می گه همش یه هوس و ارزش این همه ابروریزی و خیلی چیز های دیگه رو نداره,برو دنبال زندگیت.دختره ی احمق هم به جای اینکه به دنباله راه چاره ای باشه می ره کلی قرص برنج می خوره و نصف شبی خودش رو می کشه .حالا دختره بیچاره عین پنجه ی افتاب گوشه ی قبرستون خوابیده .یارو حتی نیومد تو مراسم یه صلوات هم بفرسته .خلاصه که ننه بابای بد بختش هم میان کلی ازش شکایت می کنن که گفته من فقط می خواستم یه دوستی ساده داشته باشیم دختر خودتون خودشو بهم چسبوند من بهش گفتم که زن دارم و لی اون گفت چیزی به خونوادم نگو.
شیدا سری به علامت تعجب تکان داد و گفت:
-خب حالا تو بق نکن موضوع تو هیچ ربطی به این بابا نداشته.منتها می خوام بگم زمونه خرابه تو الان خیلی برای خودت بر و بیا داری حالا اصلا داداش من نه همین کوروش و خیلی های دیگه یه عمر جونشون رو برات می دن طلایه بهتره چشماتو باز کنی و با سیاست رفتار کنی من همیشه پیشت نیستم سعی کن حرف هام مثل نوار توی گوشت بمونه من چون دوستت دارم اینها رو بهت می گم نباید چشم هامون رو ببندیم بعد بگیم سرنوشت.
سری تکون دادم و گفتم:
-از این که چشم و گوشم رو باز کردی واقعا ممنونم تو رو خدا هر موقع هر چیزی به ذهنت رسید بهم گوشزد کن.
شیدا خندید و گفت:
-باشه قربان بهت می گم ولی می ترسم اون وقت اردوان خان شاکی بشه و کله ام رو بکنه .اینطوری که می گی بد تریپ عاشقی رو برداشته یه دفعه می یاد عارض می شه.
خندیدم و گفتم:
-غلط کرده.
شیدا کناره رستوران همیشگی مون که همیشه پاتوقمون بود نگه داشت .گفت:
-بپر پایین که اینقدر حرف زدم دهنم کف کرد.
با تعجب گفتم:
-مگه نگفتی مامانت منتطره؟!
شیدا سرش رو تکون داد و گفت:
-خواب هم دیدی؟جونه من خواب بودی؟خواب هم دیدی؟دیوونه یه ساعته که بهش اس ام اس دادم که قرار منتهی شده!ندیدی اس ام اس دادم؟!
-خب چرا؟!بنده خدا مامانت منتطر بود!
شیدا که پنل ضبط ماشین رو بیرون می کشید گفت:
-برو پایین تو نمی خواد نگران باشی اون داداش ذلیل مرده ی من به عشق تو بس نشسته بود,حالا هم برای اینکه بفهمه خانوم شوهرش تازه فهمیده زن داره و بی خیالش هم نمیشه باید سر صبر براش توجیح کنم تا الان اون فکر می کرد که موضوع تو و اردوان کاملا شوخیه و به زودی هم تموم می شه یعنی این طور که من فهمیده بودم ولی الان بنده فهمیدم شما دو تا مثل سگ بهم دل بستین و جدا شدنی هم نیستید.
ادامه دارد

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#89 | Posted: 14 Nov 2013 03:40
طلایه ۱۵

از ماشین شیدا پیاده شده و وارد رستوران که ان وقت ظهر خلوت بود شدیم.گفتم:
-من احمق رو بگو می گم این شیدا چرا این قدر راه رو دور کرده!
شیدا با حالت همیشگی اش که به آدم های نادان نگاه می کرد،بهم خیره شد و گفت:
-آره می دونم شما آن مغز کوچیکت همیشه به جای چیزهای اصلی به جاده خاکی ها و بیراهه ها فکر می کنه.
خلاصه دو سه ساعتی با شیدا بیرون بودم،شیدا هم کلی تو گوشم خواند که حواسم به زندگیم باشه و هر چه زودتر اب سیاست کاری کنم گلاره برا یهمیشه خودش برود،نه این که با زور اردوان،چندبار وسوسه شدم همه ی اونچه تو دلم

مانده بود بگویم تا یک راه کار درست و حسابی جلوی پایم بگذارد ولی پشیمان شدم نگاهش به من عوض شود،اخه او هم مثل اردوان فکر می کرد من از آن دخترهای خیلی ساده و نجیب هستم.با این که اگر آن شب چنان مشکلی برایم پیش نمی آمد شاید هردوی آن ها بودم ولی خب،اگر می گفتم،شاید عذر و بهانه قابل قبولی نبود.
شاعت نزدیک چهار و نیم بود که شیدا مرا جلوی خانه پیاده کرد و کلی هم سفارش کرد،هر اتفاقی افتاد رویش حساب کنم و بعد رفت.
احساس می کردم تا حدی فکرم بازتر شده و با نگاه واقع بینانه تری به زندگیم نگاه می کردم وارد خانه شدم.اردوان تو اتاق ورزش بود و داشت با این دستگاه های سنگین کار می کرد از لای در نیمه باز دیدمش با آن لباس ورزشی جذب،حسابی قلبم را لبریز می کرد.اردوان چنان زیر دستگاه وزنه های سنگین را تکان می داد و بر صورتش عرق

نشسته بود،که واقعا با یک ان دیدنش تمام نصیحت ها و همه ی هشدارها از صفحه ی ذهنم پاک شده بود.حالا به میزان عشقم نشبت به او بیشتر واقف می شدم.چقدر دوست داشتنم برایم شیین بود طوری که مرا از همه عالم و آدم جدا می کرد.چشم های مهربانش بی اختیار اسیرم می کرد و ان نگاه جادوگرش اغوایم می نمود.مگر چه جرمی

بود که آدم عاشق شوهرش باشد،مگر چه اشکالی داشت من هم همچو او به عشقم اعتراف کنم.کاش گلاره نامی وجود نداشت و کاش آن شب کذایی هم طی نمی شد،در همین افکار بودم که اردوان حوله ی دستی اش را از روی دستگاه برداشت و از روی ان بلند شد سریع خودم ا عقب کشیدم و مثل دزدها به سمت در فرار کردم،یعنی همین الان وارد شدم و در حالی که الکی در را بهم می زدم به اردوان که تازه از اتاق خارج شده بود گفتم:
-سلام،من می رم بالا برات فسنجون درست کنم.
اردوان خندید و گفتم:
-سلام از بنده ایت،خوش گذشت؟خانواده ی شیدا خانم خوب بودند؟بهشون گفتی دیگه به چشم یه دختر دم بخت بهت نگاه نکنند؟
پشت چشمی برایش نازک کردم.گفتم:
-نه لزومی نداره،فعلا من روی تو به چشم شوهرم حساب باز نمی کنم که بخوام شعارش رو جایی بدم.
اروان ابرو بالا انداخت و با پوزخندی گفت:
-موقع رفتنت زبانت این قدر دراز نبود،شاید باید خودم به خدمت این شیدا خانم توضیحات لازم رو بدم،اگر هم ایشون همدست جنابعالی بود به خانواده ی محترمشون توضیح بدم یه اوت اساسی بشه.
بی تفاوت بهش نگاهی کردم و به سمت آسانسور رفتم و گفتم:
-ساعت ده فسنجون رو می ذارم تو آسانسور می فرستم پایین.خداحافظ.
اردوان به سمتم آمد و گفت:
-شوخی کردم بابا،مگه قرار نیست بریم خرید،اصلا من شام نخواستم.
لبخندی ردم و گفتم:
-آهان!حالا شدی پسرخوب،من حاضرم بریم.
ارودوان که چشم هایش آرام گرفته بود گفت:
-یک چای بذار من هم حاضر بشم بریم.
به سمت حمام رفت.من که مانتو و شالم را بی حوصله بر روی مبل پرت می کردم رفتم تو آشپزخانه و سریع یک چای به قول شیدا دیشلمه درست کردم که خودم هم بدجوری بهش نیاز داشتم و بعد رفتم بالا دوباره سر و شکلم را یک وارسی کردم و بعد از تمدید آرایش ملایمم برگشتم پایین.ژاردوان که نمی دانم چطور یک،دو سه حمام می کرد،حوله به

تن داشت تو لیوان ها چای می ریخت و داخل یخچال دنبال شکلات می گشت،شکلات مورد علاقه اش را پیدا کرد و روی صندلی نشست.من محو کارهایش شده بودم و از آن موقع که آمده بودم به جای این که ادم شده باشم،همش تو هپروت می رفتم.سریع به خودم امدم و چایم را برداشتم و گفتم:
-آفرین،پس شما هم جز شلخته بازی یه کارهایی از خانه داری می دونی؟
-ای همچین،انگار بنده مجردی زندگی می کنم ها!
-یادم می یاد تا چند وقت پیش یک هفته نبودم،پا نمی شد تو این زندگی مجردی آقا گذاشت،همه جا پربود لیوان های چای که خدارا شکر رغبت نکرده بودی یه آب بزنی!
اردوان انگار به یاد گذشته ها افتاده بود گفت:
-یادته؟واقعا معذرت می خوام راستش آن موقع به خاطر جاهلی خودم رفته بودم تو یه دوران افتضاح که همه از دستم شاکی بودند،از مربی و سر مربی بگیر تا مدیر عامل تیم،اصلا حال و حوصله ی هیچ کاری رو نداشتم ولی وقتییک روز

اومدم خونه و دیدم همه چی مرتبه آن قدر خجالت کشیدم که نگو و اصلا شاید باورت نشه همان انگیزه ای شد تا من هم به خودم بیام و آدم بشم.فکر کنم تو آن موقع هم که من رو نمی دیدی روم تاثیر مثبت می ذاشتی.
تو دلم خیلی خوشحال شدم،گفتم:
-عجب!پس ادم شده بودی؟دفعه ی بعدش همه چیز مرتب بود.راستش دفعه ی بدی که داشتم از اصفهان برمی گشتم عزا گرفته بودم چطور آن همه کثیف کاری رو تمیز کنم!
اردوان خندید و گفت:
-ولی دیدی چه پسر خوبی بودم.
من که یاد آن شب افتاده بودم تو دلم گفتم"اره خیلی خیر سرت پسر خوبی بودی."ولی گفتم:

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
#90 | Posted: 14 Nov 2013 03:41
طلایه ۱۵

-چرا دفعه ی قبلش حالت خراب بود؟
اردوان به یاد آن روزها عصبی شده بود و گفت:
-چه می دونم،اماتن از دست این خبرنگارهاةخدانکنه بهت گیر بدن چنان کارهایی می کنن که از زندگی سیر می شی،اون موقع هم بدجوری رفته بودن روی مغزم منو برده بودن تو حاشیه،من هم نزدیک بود بدجوری کار دست خودم بدم ولی خداروشکر به خیر گشذت یعنی خواستگار محترمت به دادم رسید.
من با چشم های متعجب نگاهش کردم و گفتم:
-کی؟
اردوان لبخندی زد و گفت:
-کوروش جون،مگه نمی دونی اون پزشک تیم ماست و دوستی ما هم از تیممون شروع شد.
من که یک خورده گیج می زدم،دیگر چیزی نگفتم.اردوان هم که میلی به گفتن بقیه اش نداشت.گفت:
-بپوش من هم الان می یام.
به سمت اتاق خوابش رفت.بعد از این همه وقت این موضوع را تازه فهمیده بودمباز هم به خنگی خودم مطمئن تر شدم.شک نداشتم اگر شیدا بود مطمئنا همان روز اول ته و توی قضیه رو در آورده بود.ولی من خرفت خیلی از مرحله پرت بو.
در مین افکار بودم که اردوان دستش را چند بار جلویم تکان داد.گفت:
-کجایی دختر،اَرنج رو خوب چیدی غصه نخورةپن هیچ،برنده ای.
من مات نگاهش کردم.لبخند شیطنت آمیزی بهم زد و گفت:
-بزن بریم خانومم.
بی ان که حرفی بزنم کیفم را برداشتم و از ساختمان خارج شدیم.سوار ماشینش شدم،ماشینی که بی ان که کسی بداند صاحبش آدم معروفیه،همه ی سرها و نگاه ها به سمت مان برمی گشت،قلبم اکنده از هزاران حس ضد و نقیض می د.حرف های شیدا،مثال هایش،همه ی توضیحاتش یک طرف،عشق و علاقه ای که هر لحظه قوت بیشتری می گرفت از طرف دیگر وجودم را گرفته بود . در سکوت هپروتم غرق شده بودم.
اردوان صورت تازه اصلاح شده هاش می درخشید و کت تابستانه شیکی روی تی شرت به همراه شلوار جین متناسبی که حسابی بهش می آمد پوشیده بود و عالی به نظر می رسید و کاملا معلوم بود نهایت سعی خودش را برای این کار کرده است.داشتم با خودم فکر می کردم حالا که شیدا نیست چه چیزهایی باید انتخاب کنم.چون جلوی اردوانا اگر بی سلیقه بازی دربیارم خیلی بد می شود،آخه من که از مد های روز که ماشالله هر یک ماه یک بارهم هم عوض می شود سر در نمی آوردم،در همین افکار بودم که اردوان داخل پارکینگ بزرگی پیچید انگار او هم در فکر بو که تو کل مسیر هیچ کدام حرف نزدیم حتی ازم نپرسید چه خریدی دارم.با این حال بی ان که چیزی بپرسم پیاده شدم و همراه اردوان وارد مرکز خرید بزرگی شدیم.خودم هم نیم دانستم بیشتر به چه چیزی نیاز مبرم دارم و از مقابل ویترین های پر زرق و برق می گذشتم و خجالت می کشیدم چیزی را انتخاب کنم،می ترسیدم زیاد جالب نباشد و باعث مسخره ی اردوان باشد،کاشکی اصلا حرفی از خرید کردن نزده بودم.داشتم ممرتب به خودم که بی خودی از خرید حرف زده بودم ملامت می کردم که اردوان دستم را گرفت و وارد مغازه بسیار بزرگ و شیکی شد و اهسته کنار گوشم گفت:
-از دوستانمه،هر چی خواستی انتخاب کن.
من که به زحمت آب دهنم را قورت می دادم سری تکان دادم و خواستم بگویم چیزی نمی خواهم که آقایی حدودا چهل ساله که هیکل تنومندی هم داشت به استقبالمان امد و چنان با اردوان خوش و بش کرد که فهمیدم خیلی صمیمی هستند و سپس رو به من که مثل منک ها،هاج و واج نگاهشان میکردم گفت:
-خیلی خوش آمدید خانم صولتی،الان می گم جدیدترین مدل های تابستانی رو خدمتتون بیارن.
از این که با نام خانوادگی اردوان مرا خطاب کرد حس و حال خوبی پیدا کردم،تشکر کردم و به همراه اردوان به سمتی همان آقا می برد رفتیم.سپس پسر جوانی که موهاشو مدل عجیب و غربی درست کرده بود به محض دیدن اردوان جلوآمد و بعد از سلام و احوالپرسی و تعارفات معمول گفت:
-الان خدمتتون می رسم.
و بعد با چند مانتوی خیلی زیبا مثل این که خوب سایز منو تشخیص داده بود برگشت و من هم داخل اتاق پرو شدم،آن قدر هرکدام از مانتوها زیبا و خوش دوخت بود که وقتی می پوشیدم احساس می کردم برای من دوخته اند.اردوان هم بعد از پوشیدن هر کدام با دقت نگاهم می کرد و لبخندی می زد که نشان از پسندش بود.بین پنج مانتویی که پوشیدم اردوان سه تا از آنها را پسندید من هم همه را به او واگذار کرده و در سکوت ایستادم.همان پسر برای هر کدام از مانتوهای انتخابی کیف و کفش مناسبی که بهش می آمد آورد.اردوان بین گزینه های پیشنهادی سه ست زیبا انتخاب

کرد و بعد یک کیف و کفش مجلسی هم برداشت و به تناسب آنها روسری و سال های زیبایی که هرکدام را برسر می انداختم کلی بهم می آمد پسندید و خلاصه بعد از ان مغازه به مغازه ی دیگری که بلوز و شلوار و کلی لباس های قشنگ داشت رفتیم،انگار آنها هم از دوستان صمیمی اش بودند که هرکدام مثل مغازه ی قبل بهترین لباس های خود

را معرفی می کردند و بعد از کلی خرید از آنجا خارج شدیم حالا فهمیدم که اردوان چه سلیقه ی خوبی دارد بعید نبود گلاره هم با وجود اردوان آن قدر خوش لباس بود در هر صورت بی خود نگران بدم چرا شیدا همراهم نیست.شاید اگر او بود لباس هایی به این زیبایی قسمتم نمی شد و تازه از همه مهتر این که همگی از هر لحاظ سلیقه ی خود اردوان

بود با این که تو بوتیک ها فقط در حد نظرسنجی با هم گفتگو کرده بودیم ولی به محض تنها شدن انگار روزه ی سکوت کرفته بودیم و هر دوساکت کنار هم راه می رفتیم تا بالاخره وقتی سوار ماشن شدیم اردوان گفت:
-می دونی چیه طلایه؟همیشه آرزوم بود که یه روز با زنی که دوستش دارمبرم خرید لباس و چه می دونم از این جور کارها دیگه،خرید میوه و موادغذایی یا هرچیز دیگه وقتی اون طوری ازدواج کردم همیشه فکر می کردم مگه این آرزوی

بزرگی بوده که من ازش محروم شدم چرا باید این طوری بشه ولی ببین خدا چقدر بزرگه و ما آدم ها چقدر کوچک هستیم،من احمق غافل از همه جا خبر نداشتم کسی که عشقمه و همه چیزمه خدا بهم داده،اون وقت من ناشکر یک ریز ناشکری می کردم.به قول معروف یار در خانه و ما گرد جهان می کردیم.

بودی تـــــــو تو بغلم

گردنت بود رو لبم
     
صفحه  صفحه 9 از 12:  « پیشین  1  ...  8  9  10  11  12  پسین » 
خاطرات و داستان های ادبی انجمن لوتی / خاطرات و داستان های ادبی / طلایه بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums  |  Advertise on Looti

Copyright © 2009-2019 Looti.net. Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites